گهواره ی کوچک

چرخید خداوند به دور سر تو زد بوسه به پاره پاره ی پیکر تو والله کشتی نجات همه است گهواره ی کوچک علی اصغر تو عضو در باشگاه وبــلاگ نـویسان راســخون بـلاگ

درباره ما

چرخید خداوند به دور سر تو زد بوسه به پاره پاره ی پیکر تو والله کشتی نجات همه است گهواره ی کوچک علی اصغر تو عضو در باشگاه وبــلاگ نـویسان راســخون بـلاگ

نویسنده

آسمان

دیگر امکانات

روزشمار محرم عاشورا پخش زنده حرم ذکر روزهای هفته دانشنامه عاشورا
باز این چه شورش است ... محرم آمد ... یاحسین ...

مطالب اخیر وبگاه

 

او منتظر وقت سفر بود، نبود؟

مشتاق گذشتن از خطر بود، نبود؟

تا لحظه‌ی آخر به خودش فکر نکرد

شش ماه کفن‌پوش پدر بود، نبود؟

 

 

آمدم خیمه تا وداع کنم

دیدم از داغ آب می سوزی

بردم آبت دهم ولی دیدم

زیر این آفتاب می سوزی

 

کاش آبی شود مهیا تا

خجل از روی خواهرت نشوم

سعی کردم که وقت بردن تو

چشم در چشم مادرت نشوم

 

پشت سر را نگاه کن پسرم

جلوی خیمه ها رباب نشست

به امیدی که خیمه برگردی

آمد و زیر آفتاب نشست

 

من که طاقت ندارم ای گل من

که نگاهی کنم به پشت سرم

لیک حس می کنم که آمده اند

جلوی خیمه ها زنان حرم

 

گر چه ای کودکم نمی بینم

ذره ای رحم در دل اعدا

شاید این دفعه وضع ، فرق کند

کودک من توکلت به خدا

 

به رخ کودکم نگاه کنید

رنگ ، دیگر به روی طفلم نیست

کوفیان إرحمو بهذالطفل

قطره ای هم برای او کافیست

 

خودمانیم شیرخوارهء من

کاش از شاخه ات نمی چیدند

کاش پوشانده بودمت به عبا

تا گلوی تو را نمی دیدند

 

وقتی می آمدیم خواهر تو

با نگاهش مرا معذّب کرد

تا تو برگردی و بخوابی باز

عمه گهواره را مرتب کرد

 

تو بگو من چطور پاسخ این

یک حرم ، اضطراب را بدهم

عمه با من ، علی بگو که چطور

من جواب رباب را بدهم

 

این گلو مثل ساقۀ گل بود

قطع کردن ، تبر نیاز نداشت

کس نپرسید حرمله این طفل

به سه شعبه دگر نیاز نداشت

 

آه ، تصمیم ، واقعا سخت است

وای اگر تیر جابجا بشود

تیر را از گلو اگر بکشم

ترسم این است سر جدا بشود

 

عطش آرام کرده بود تو را

تاب حرکت نبود در بدنت

حرمله با سه شعبه باعث شد

بنگرم باز دست و پا زدنت

 

بعد از عباس ای علی اصغر

خیمه ها را تو زیر و رو کردی

از سرِ شانه ام گرفتی پر

هوس شانۀ عمو کردی

 

با دودستی که غرق در خون است

اشک خود را ز گونه پاک کنم

می برم پشت خیمه ها که تو را

با دل خون درون خاک کنم

 

شاید این طور دشمنان دیگر

رأس تو از بدن جدا نکنند

بین سرها سر تو را شاید

لااقل روی نیزه ها نکنند

 

لکن از قوم کوفی و شامی

می شناسم تمام را پسرم

تو برو تا دقایقی دیگر

وعدهء ما به نیزه ها پسرم

 

دوست دارم به سمت خیمه روم

تا شود عمه مرهم دردم

من فقط مانده ام  عزیز دلم

با چه رو سمت خیمه بر گردم

 

 

 

روز عاشورا درآن جوش و خروش

شد زمین از خون یاران لاله پوش

آمد آوائی از آن صحرا به گوش

باغبان باغ گلها زد خروش

گلفروشم گلفروشم گلفروش

گرچه گردیدند یارانم شهید

حق که گلهای مرا پرپر بدید

با نگاهی لاله هایم را خرید

درچنین باغی که گشته لاله پوش

غنچه ای دارم که از سر برده هوش

غنچه ام از هر گلی زیباتر است

عطراو از هر گلابی بهتر است

گرچه از باد حوادث پرپر است

از عطش پژمرده و زین رنگ و روش

می کشم کوهی ز درد و غم به دوش

تشنه است امّا لبش آب بقاست

کودک است امّا پُر از قدر و بهاست

از غمش در خیمه ها ماتم سراست

غم از این غم می زند در سینه جوش

تیر گلچین کرده جای آب نوش

کیست تا از جان مدد کارش شود؟

کیست تا عاشق به رخسارش شود؟

کیست تا آنکه خریدارش شود؟

ناگه او را مژده ای آمد بگوش

شد بلند از هاتف غیب این سروش

غم مخور ای باغبان داور منم

برتو و این باغ گل یاور منم

مشتری غنچۀ پرپر منم

ای مبارک باغبان سخت کوش

این چمن را می خرم با گلفروش

ناگهان شد دشت از خون لاله گون

شد بلند از باغبان باغ خون

نغمۀ انا الیه راجعون

ای «وفائی» تا که گردید او خموش

شد تمام آسمان پر از خروش

 

 

 

 

 

 

سعی دارد کودکش را در عبا پنهان کند

باید او تن را جدا ؛ سر را جدا پنهان کند

گریه ی اصغر ، صدای هلهله ، با تیر خود

حرمله باید صدا را در صدا پنهان کند

مشتی از خون علی را ریخت سمت آسمان

خواست تا جرم زمین را در هوا پنهان کند

با غلاف خنجری ، بابا پسر را دفن کرد

کربلا را خواست تا در کربلا پنهان کند

گیرم اصلا طفل خود را پشت خیمه دفن کرد

خنده های آخرش را در کجا پنهان کند.. 

 

 

 

 

 

داری مقابل پدرت راه می روی

زیبائی تو را به تماشا نشسته است

تصویر دلبرانه ای از روی ماه تو

در چشم پیرمرد چه زیبا نشسته است

 

هر روز لحظه لحظه ی دامادی تو را

با خود هزار مرتبه تصویر می کند

لبخندهای ماحَضر سفره ی لبت

او را چقدر سیر نمک گیر می کند

 

تو فکر می کنی که عصای پدر شوی

حالا که روزگار دلش را   ش ک س ت ه  است

تو فکر می کنی که... ولی نه، نمی شود

حالا که تیر توی گلویت نشسته است

 

دارد به زیر داغ تو از دست می رود

کمتر به روی دست پدر دست و پا بزن

نزدیک تر شدی به خدا روی دست او

با حنجری بریده خدا را صدا بزن

 

بر روی خشکی لب بابا چکیده و

شرمنده کرده قطره ی اشک تو آب را

بعد از تو  تا همیشه محال است سایه ای...

... در زیر چتر خویش ببیند رباب را

 

پرپر، بریده حلق، به خون غوطه ور، شهید

تقصیر عشق بود اگر اینچنین شدی

ای کهنه کارعاشق ِ شش ماهه! تا ابد...

... بر حلقه های اهل محرّم نگین شدی

 

 

 



نویسنده آسمان ، جمعه 15 آبان 1394 10:50 AM | نظرات(0)
تمامی حقوق مادی و معنوی این وبگاه محفوظ و متعلق به مدیر آن می باشد...
طراحی و بهینه سازی قالب : ثامن تم ( علیرضا حقیقت )