
من از این داغِ نفس گیر چه باید بكنم
در غـمِ غربـتِ تقدیر چـه باید بكنم
به رویِ دستِ من ای آیۀ مُزَّمِّلِ من
بـا گلویِ شـده تفسیر چه باید بكنم
مـاهیِ تُنگِ تَلَّظی، سـرِ قلاب شده
با لبِ خشكِ تو درگیر، چه باید بكنم
سه لبِ تیر شده در گلویِ كوچكِ تو
بـاعثِ این همه تغییر چه باید بكنم
حرمله خیـر نبیند چقدر زود گرفت
عـوضِ مادرت از شیر چه باید بكنم
جگرِ سوخته از شرمِ تو و رویِ رباب
شده از دیده سرازیـر چه باید بكنم
دست و پا می زدی و تویِ دلم می گفتم
با تكان خوردنِ این تیر چه باید بكنم
از خجالت جگرم سوخت، لبت قند، نخند
تـا ببینم كه مـنِ پیر چـه باید بكنم
سرِ تـو بند به مویـی شده حالا با این
زخمِ اندازۀ شمشیر چـه بایـد بكنم
سـرِ تشییع غـریبـانۀ تو زیـرِ عبا
شـدم از آبـرویـم سیر چه باید بكنم
بست بر روی سر عمامه پیغمبر را
رفت تا بلکه پشیمان بکند لشکر را
من به مهمانی تان سوی شما آمدهام
یادتان نیست نوشتید بیا؟ آمدهام
ننوشتید بیا کوه فراهم کردیم؟
پشت تو لشکر انبوه فراهم کردیم
ننوشتید زمین ها همه حاصلخیزند؟
باغ هامان همه دور از نفس پاییزند
ننوشتید که ما در دلمان غم داریم؟
در فراوانی این فصل تو را کم داریم
ننوشتید که هستیم تو را چشم به راه؟
نامه نامه لک لبیک ابا عبدالله
حرف هاتان همه از ریشه و بُن و باطل بود
چشمه هاتان همگی از ده بالا گِل بود
باز در آینه، کوفی صفتان رخ دادند
آیهها را همه با هلهله پاسخ دادند
نیست از چهره آیینه کسی شرمنده
که شکم ها همه از مال حرام آکنده
بیگمان در صدف خالیشان درّی نیست
بین این لشکر وامانده دگر حرّی نیست
بی وفایی به رگ و ریشه آن مردم بود
قیمت یوسف زهرا دو سه مَن گندم بود
آی مردم پسر فاطمه یاری میخواست
فقط از آن همه یک پاسخ آری میخواست
چه بگویم به شما هست زبانم قاصر
دشت لبریز شد از جمله هل من ناصر
در سکوتی که همه مُلک عدم را برداشت
ناگهان کودک شش ماهه علم را برداشت
همه دیدند که در دشت هماوردی نیست
غیر آن کودک گهواره نشین مردی نیست
آیه آیه رجز گریه تلاوت می کرد
با همان گریه خود غسل شهادت می کرد
گاه در معرکه آن کار دگر باید کرد
گریه برنده تر از تیغ عمل خواهد کرد
عمق این مرثیه را مشک و علم می دانند
داستان را همه اهل حرم می دانند
بعد عباس دگر آب سراب است سراب..
غیر آن اشک که در چشم رباب است رباب…
مرغِ در بین قفس این در و آن در میزد
هی از این خیمه به آن خیمه زنی سر می زد
آه بانو چه کسی حال تو را می فهمد؟
علی از فرط عطش سوخت، خدا می فهمد
می رسد ناله آن مادر عاشورایی
زیر لب زمزمه دارد: پسرم لالایی
کمی آرام که صحرا پر گرگ است علی
و خدای من و تو نیز بزرگ است علی
کودک من به سلامت سفرت، آهسته
میروی زیر عبای پدرت آهسته
پسرم می روی آرام و پر از واهمهام
بیشتر دل نگران پسر فاطمه ام
پسرم شادی این قوم فراهم نشود
تاری از موی حسین بن علی کم نشود
تیر حس کردی اگر سوی پدر میآید
کار از دست تو از حلق تو بر میآید
خطری بود اگر، چاره خودت پیدا کن
قد بکش حنجرهات را سپر بابا کن
جگر اهل حرم سوخته آب
دیده بر دست عمو دوخته آب
کربلا وادی سوزنده ، مگر
رسم ایثار نیاموخته آب ؟
از عطش اصغر ششماهه ببین
بهترین یاس حرم سوخته آب
نیست در کوفه چرا مهر و وفا
رسم کوفی است که آموخته آب
سوز جانکاه عطش بر دل ها
شعله ای هست که افروخته آب
با گلان حرم اظهار مکن
کینه های به دل اندوخته آب
گر میسر شود اول بدهید
به علی اصغر دل سوخته آب
چه با وقار از آن ازدحام بر می گشت
نبرد تن به تنش شد تمام بر می گشت
عموی كوچك سادات حاجی عشق است
ز طوف صاحب بیت الحرام بر می گشت
دو تا حرم كه در آغوش یكدگر بودند
امامزاده به دوش امام بر می گشت
چه می شد اینكه به او قدری آب می دادند
كه طفلكی به حرم تشنه كام بر می گشت
سه شعبه آمد و بخت رباب برگرداند
پدر خجل شده سمت خیام بر می گشت
دوباره یك دو قدم سوی معركه می رفت
دوباره سوی حرم یك دو گام بر می گشت
چه می شد اینكه دعای رباب را بخرند
كه تیر آمده با احترام بر می گشت
سرش به سینۀ بابا، تنش به زیر عبا
چه با وقار از آن ازدحام بر می گشت
گمان را شکست غمی قامت آسمان را شکست
ببین حرمله که پشت امام زمان را شکست
چنان زه کشید که از بغض حیدر کمان را شکست
صدایی مهیب دل مادری نیمه جان را شکست
سه شعبه رسید یکی از سه شعبه دهان را شکست
گلو که نگو نوک دوم اش استخوان را شکست
و با سوی سرِ کودکِ بی زبان را شکست
چنان ضربه زد نه گل بازوی باغبان را شکست
پس از ساعتی شرر حرمت آشیان را شکست
حرامی زد و سر کودکان خیزران را شکست
در آن ازدحام که سنگی سر بر سنان را شکست
صدای رباب دل زینب قد کمان را شکست
ببین با لگد زد و چوب گهواره مان را شکست
سرظهراست و انتهای نبرد
همه جاپرشده صدای نبرد
پدرت خسته از بلای نبرد
اصغرم حاضری برای نبرد؟
یار شش ماهه ی پدر، اصغر
آبروی مرا بخر اصغر
نذر ام البنین چهار قمر
سهم لیلی برادرت اکبر
زینب آورده بود هر دو پسر
نجمه هم داده پاره های جگر
نذرمن هم تویی، تو تاج سرم
همه ی هستی ام برو پسرم
ازکف و هلهله نترس برو
اینهمه ولوله! نترس برو
ازصف قافله نترس برو
مادر از حرمله نترس برو
تو نشانش بده علی هستی
باهمین سن کم یلی هستی
از می حیدری تو نوشیدی
مثل یک رود می خروشیدی
از دل گاهواره جوشیدی
گرچه بر تن زره نپوشیدی...
ازسه شعبه نترس مادرجان
ذکرحیدر بگو برو میدان
به دلم غم نشاندی اصغر من
به چه روزم کشاندی اصغر من
زود رفتی نماندی اصغر من
رجز گریه خواندی اصغر من
هق هقت مثل نغمه ی تکبیر
تو و یک جنگ تن به تن با تیر
دلهره دارد این دلم چه شده؟
می شود غصه قاتلم چه شده؟
به سرآمد تحملم چه شده؟
چه خبرشد؟ بگو! گلم چه شده؟
پدر پیر تو چرا برگشت؟
یک قدم آمده دو تا برگشت؟
پدرت دست و پاش می لرزد
بغض کرده صداش می لرزد
اشک بر گونه هاش می لرزد
چیست زیر عباش می لرزد؟
می کشد روی تو عبا چه کند؟
می رود پشت خیمه ها چه کند؟
گریه های مرا تو نشنیدی؟
تو که از مادرت نرنجیدی؟
پاشو اصغر بگو که بخشیدی!
تو چرا زیر خاک خوابیدی؟
ترسم از اینکه زیر و روت کنند
با سر نیزه جستجوت کنند
هستی مادر تو را بردند
زیور خواهر تو را بردند
آخرش پیکر تو را بردند
روی نیزه سر تو را بردند
باز هم مقصد عمو شده ای
روی نی هم قدِ عمو شده ای
دو قدم رفته و، می خواست پدر، برگردد
سرِ گهواره به آغوش پسر برگردد
شوق دیدار پسر می كشدش از میدان
ظاهرا از سرِ تكلیف، نظر برگردد
مرد میدان جگرش خون شده بود، آمد تا
به دل معركه با پاره جگر برگردد
او كه مجموعه ی درد است...! نبینم هرگز...!
اینچنین منقلب و زیر و زبر برگردد
صحبت از شهد و عسل بود، ولیكن وقتی
نمك افزوده شود، طعم شكر برگردد
بعد از آن تلخ ترین لحظه رقم خواهد خورد
پدر اینبار، جگر سوخته تر برگردد
نوك پیكان به گلو خیره شد ای وای خدا
چاره ای كن نظر تیر سه پر برگردد
هم گلو نازك و هم تیر به پهنای گلو
وای از آن لحظه كه یك مرتبه سر برگردد
شرمنده کرده است نگاه تو آب را
سوزانده داغ تو جگر آفتاب را
تا غنچه ی گلوی تو را دید حرمله
پاشد که با سه شعبه بگیرد گلاب را
با چند قطره آب مگر سیر میشدی؟
از زوزه های تیر گرفتم جواب را
جسم تو را چگونه پدر خیمه می برد
دق می کند اگر که ببیند رباب را
خون تو را به روی هوا ریخت این چنین
آورد از برای ملائک خضاب را
وقتی که خاک دید چنین جامه چاک داد
خشکی بر لب نوه ی بوتراب را
نه فقط تو، به قلب من هم زد
فاصله کم شده است و محکم زد
چه بلایی سر توآورده است؟
این سه شعبه برای یک مرد است!
آخر این تیر قدِّ پیکر توست
سر آن پهن تر ز حنجر توست
خون پراکنده شد بمیرم من
سرتو کنده شد بمیرم من
می کشم روی تو عبا، پسرم
می روم پشت خیمه ها، پسرم
کاش می شد که سینه چاک کنم
پیکرت را چگونه خاک کنم؟
ترسم از اینکه زیر و روت کنند
باسر نیزه جست و جوت کنند
مادرت را کسی اسیر کند
نیزه در حنجر تو گیر کند
آخر این طرز جست و جویت نیست
نیزه اندازه ی گلویت نیست
آخرش روی نیزه رفت سرت
تا ابد روی سینه ام بدنت...
فضای گاهواره برای تجلی اش تنگ است
علی کسی است که با کفر بر سر جنگ است
شبیه کودکی حیدر است و از اول...
صدای گریه ی او با رجز هماهنگ است
أناالغریب امام است، آتشش زده است
و زندگیِ پس از غربت (ولی) ننگ است
بیا به منبر دست حسین خطبه بخوان
برای کوفه صدایت عجب خوش آهنگ است
علی برای هدایت طلوع نموده، ولی
همیشه پاسخ کوفه برای حق، سنگ است
گمان کنم که (سفیدی) برات دردسر است
لباس سرخ مبارک، چقدر خوش رنگ است




