ندانم گریه است این یا که خنده است
عزیزم هرچه می باشد کُشنده است
گلم از خواب نازت نپری که
سرت بد جور بر یک پوست بند است
***
زبانت آب کرده خواهرت را
لبانت پیر کرده مادرت را
کدامین را به مادر پس رسانم
همین قنداقه را یا که سرت را
***
چه زود این غنچه را پژمرد این تیر
گمانم حنجرت را خورد این تیر
خدایا شکر دستم بود ور نه
سرت را با خودش می برد این تیر
ناله ات در نفس باد، مکرّر گم شد
گریه ی تو وسط خنده ی لشکر گم شد
سوره ای بود سپاهم که تلاوت کردم
آیه ای پشت سر آیه ی دیگر گم شد
ماند از سوره فقط آیه ی ((بسم الله)) اش
آه کوتاهترین آیه هم آخر گم شد
دور خوردی می شش ماهه من دست به دست
دست من تا که رسیدی می و ساغر گم شد
دست من منبر فریاد غم انگیزت بود
آه! یکمرتبه در خون تو منبر گم شد
زوزه ی تیر سه شعبه همه را ساکت کرد
لحظه ای بعد صدای علی اصغر گم شد
قدمی سوی سپاه و قدمی سمت حرم
از خجالت پدر پیر تو سردرگم شد
کاش اجزای تو در قبر تو کامل باشند
گرچه گویند که در عصر دهم سر گم شد...
می کشد روضه به جایی که نباید بکشد
یا اگر زه به عقب رفت ، مردد بکشد
می رسد روضه به آنجا که قرار است پسر
یک شبه بر روی دستان پدر قد بکشد
تیر در شعر هجایی است که باید بکشند
روضه خوان را بسپارید که بی مد بکشد
شاید این تیر به یک شعبه مبدل بشود
نفسش را که به تنگ آمده، شاید بکشد
قدرت تیر چنان است که تصویرش را
هرکسی را دل سنگ است بیاید بکشد
تا که در مقتل این گوش به آن گوش علی
معنیش را کسی از درد به درصد بکشد
طفل را حرمله ، عباس تصور کرده است
چله اش را که نبایست به این حد بکشد
فرصت گریه نداده است به او، کاش این تیر
لااقل داد زدن را بگذارد بکشد
می توانیم گلو را سپر تیر کنیم
کاش زه را به عقب برده ،مجدد بکشد
سبقت از عشق محال است بگویید که خون
جلوی تیر بماند خط ممتد بکشد
طفل گشته است به تقدیر، رضا پس حتما
پای این شعر قرار است به مشهد بکشد
برود تشنه بیفتد لب سقاخانه
روضه را از وسط صحن به مرقد بکشد
با خودش فکر کند منع شد از آب، سپس
دست را در وسط کاسه ولی رد بکشد...
از روی دست های پدر بال و پر گرفت
خنـــدید و خنده را ز لبـــان پدر گرفت
احســاس کرد تیر پـــدر را نشانه کرد
با حنجرش برای امامــش سپر گرفت
آری بــزرگ زاده بـه بـابـاش می رود
یک پر، دو پر، نه مثل پدر بیشتر گرفت
شش ماهه بود و بند دل مادرش رباب
از طـرز دست و پــا زدن او شـرر گرفت
وقتی که غنچه های زیر گلویش شکوفه کرد
عطـــری عجیب در همه ی دشت در گرفت
خون گلوش رفت به هفت آسمان و بعد...
از حــال زار عـرش نشــینان خبر گرفت
بـابــا میـان معرکه حیــران شــد و سپـس
زیر عبـــای خویــش پســـر را به بر گرفت
می گفت مادر دل خــــــون و مضطــرش
طفلم قشــــنگ بود و گلم را نظر گرفت
از حرم طفل ربابِ تازه ای برخاسته
شال بسته، با نقابِ تازه ای برخاسته
گرچه افتادند رویِ خاک ها خورشیدها
تازه مغرب، آفتابِ تازه ای برخاسته
باد دارد از مسیرِ چشم هایش می وَزَد
لاجرم بویِ شرابِ تازه ای برخاسته
بیشتر شد تشنگی ها، او خودش آب، آب بود
پشتِ پایش آب…آبِ تازه ای برخاسته
با همه پیغمبران، پیغمبری ام فرق کرد
رویِ دستم یک کتابِ تازه ای برخاسته
آن همه لبیک گفتن یک طرف، این یک طرف
پرسشِ ما را جوابِ تازه ای برخاسته
ریخت برهم لشگری را تا که بر دستم رسید
با حضورش بوترابِ تازه ای برخاسته
زود یا خوابش کنید و یا مُراعاتش کنید
تازه این کودک ز خوابِ تازه ای برخاسته
این بلاتکلیفی ام از ناتوانی نیست نیست
تیر با یک پیچ و تابِ تازه ای برخاسته
گردنی که خشک باشد آخرش این میشود
تیرهم که با شتابِ تازه ای برخاسته
روی این دستم تنش بر روی این دستم سرش
آه بفرستم کدامش را برای مادرش
این طفل که لب تشنه یک قطره آب است
یک قطره اشکش رزق صد جام شراب است
کرببلا حالا دو تا خورشید دارد
بر روی دست آفتابی آفتاب است
اینکه جلوی خیمه ها زانو زده کیست
شاید زبانم لال بیچاره رباب است
اینکه نمی خوابد علی تقصیر تو نیست
به جای لالا بر لب تو آب آب است
گیسو مکش اینقدر تو تازه عروسی
ای کاش میشد زودتر دست تو را بست
اصلا بیا و فرض کن که آب خورده
اصلا بیا و فرض کن یک گوشه خواب است
حالا دلت که سوخته ما را دعا کن
خانم دعای تو یقینا مستجاب است
وقت آن است بگیری قمرش گردانی
پسرت را به فدای پدرش گردانی
ایستاده به روی پای خودش از امروز
مرد گشته ببرش مردترش گردانی
بی گناهی تو اثبات شود می ارزد
پس ببر تا سند معتبرش گردانی
تو فقط نیزه نخور صد علی اصغر به فدات
دادمش بلکه بگیری سپرش گردانی
گلویش تازه گل انداخته من می ترسم
صبرکن تا صدقه دور سرش گردانی
جان من قول بده پیش کسی رو نزنی
جان من قول بده زود برش گردانی
طفل من تا بغل توست خیالم جمع است
نکند حرمله را با خبرش گردانی
در آفتاب نباشی رُباب حداقل
نمی خورد به لبت آفتاب حداقل
دو روزی است که نانی نخورده ای اصلاً
کمی بزن لب خود را به آب حداقل
چقدر گریه و گریه، بس است خسته شدی
عروس فاطمه قدری بخواب حداقل
تو یک تنه همه را تا فرات می بردی
اگر نبود به دستت طناب حداقل
تو را مجال ندادند قرص ماهت را
به صورتش بزنی یک نقاب حداقل
لب حسین خودش می کشد تو را در طشت
مکن نگاه به ظرف شراب حداقل
چقدر آب شدی و چقدر پیر شدی
در آفتاب مشین ای رباب حداقل
شب هفتم محرم رسیده
شبی که گریه ها بی امون می شن
شبی که ماها باید سکوت کنیم
آخه شش ماهه ها روضه خون می شن
عزیزم حالا که شش ماهه شدی
منو آتیش می زنی با هر نگات
دل من اگرچه طاقتش کمه
ولی باز روضه بخون با گریه هات
عزیزم اگه می بینی از چشات
بارونی تر چشم من حالا
شنیدم با اشکِ یک شش ماهه هم
غوغایی به پا شده تو کربلا
گل شش ماهه ای که از تشنگی
تو وجودش تابِ بی تابی نبود
مادرش تموم خیمه ها رو گشت
توی مشکا قطره ی آبی نبود
وقتی که گل نداره تاب و قرار
باغبون چطوری آروم بشینه
چی به روزش میاد اون لحظه ای که
لب خشک و پرپرش رو می بینه
عزیزم طاقت داری برات بگم
خیلی سخته آخرِ این ماجرا
دیگه راه چاره ای نمونده بود
عمه داد قنداقه رو دست بابا
بابا قنداقه رو برد تو میدون و
گفت به کوفیا که آزاده باشید
آخه چی کم می شه از شما اگه
جرعه آبی به گلی داده باشید
اما کوفیا به آقای غریب
می دونی که چطوری جواب دادن؟
نمی میری اگه که بهت بگم
آخرش چطور به غنچه آب دادن
حرمله رسید با یک سه شعبه و
مثه چشمِ پُرِ خون عمویی
این دفعه هدف گرفت شش ماهه رو
شده پرپر غریبونه گلویی
خون شده دل همه اهل حرم
از مصیبتِ گلوی پرپرش
ولی قاتل دل بابا شده
شش ماهه با خنده های آخرش
بالا نشسته است که پیغمبرش کنند
کوچک ترین امام همین منبرش کنند
مثل امامزادۀ شش ماهه می شود
عـمـّامـۀ سیاه اگر بر سرش کنند
پـرواز می کنیم به سمت خدایشان
مـا را اگر دخـیـل ضـریـح پرش کنند
حقّش نبود در وسط خطبه خوانیش
یک تیر را روانۀ آن حـنجـرش کنند
حالا که فـیـض از گل رویش نمی برند
بهتر همان که پیش همه پرپرش کنند
یک تیر ساده هم به خـدا خوب می بُرد
امّـا قـرار بود از این بـدتـرش کنند
رفت و تکانِ خالی گهواره را گذاشت
تا دل خوشی عاطفه مادرش کنند
نیزه ای از گلوی یك غنچه
از سه جا انشعاب می گیرد
از یكی خون و از یكی شیر و
از یكی سهم آب می گیرد
مادر آفتابگردان ها
به اهالی آسمان می گفت :
بنگرید آه ؛روی دست پدر
غنچه ای آفتاب می گیرد
تشنه لب نیست ،او خودش دریاست
كودك آب و باد و باران است
او نه اینكه به خیمه غش كرده
تشنگی را به خواب می گیرد
تا كه تیرِ سه پر به طفل رسید
دست و پایی زد و به رقص آمد
مثل رقصِ میانه ی میدان
به خودش پیچ و تاب می گیرد
تیر را از گلوی بی آبش
تا خداوند آب در آورد
ابر غرید و گفت :" وای
اینك آسمان را عذاب می گیرد"
دارد آهسته باز می گردد
از جواب دوباره ی مردم
پای هستی دوباره می لرزد
كوفه را اضطراب می گیرد
تا خدا منعكس كند او را
دارد آئینه وار می گرید
عكس شش ماه آسمانی را
توی این چشمه قاب می گیرد
پشت خیمه كه می رود ناگاه
شرم دریا به جوش می آید
ماهی سرخ و بی سر خود را
از نگاه رباب می گیرد




