نفی جبر ودعین حال نفی استقلال ادامه... «نفي جبر»، و در عين حال، «نفي استقلال»! از نُه آية 17 تا 25 سورة انفال از صفحة 179، در سه‌آية نخست، به درس‌هايي از جنگ بدر پرداخته شده‌است. از ميان اين‌آيات، در نخستين‌آية اين‌صفحه، به شخص پيامبر(ص) خِطاب شده‌است‌كه: «مارَمَيتَ إذ رَمَيت». شخص پيامبر اكرم(ص)كه اوّل صادر از قلم اعلاي خداوند است و خودش نيز قلم اعلاست، امّا در عين حال، به او نيزگفته‌اند: «مارَمَيتَ إذ رَمَيت»؛ در جنگ بدر، «تو نبودي‌كه‌آن‌سنگريزه‌ها را پرتاب كردي، بلكه خدا پرتاب‌كرد». چون در روايت داريم‌كه: درآغاز جنگ، رسول اكرم(ص) به اميرالمؤمنين(ع) فرمود: از اين‌خاك‌ها و سنگريزه‌ها، يك مشت بردار و به من بده. حضرت علي(ع) نيز مشتي خاك برداشت و به ايشان داد. حضرت رسول(ص)آن‌را گرفت و به‌طرف دشمن پرتاب‌كرد و فرمود: شاهَتِ الوُجوه؛ زشت باد اين چهره‌ها! كه با هدايتگر خود مي‌جنگند. من، از جانب خدا آمده‌ام‌كه شما را به سعادت برسانم، ولي شما به روي من شمشيركشيده‌ايد! همين‌كه خاك را پاشيد، خاك پخش شد و ذرّات‌آن، به چشم همة آنها رفت و رعبي در دلشان پيدا شد و پا به فرارگذاشتند. اين‌جا، خداوند خطاب به رسول اكرم(ص) فرمود: «مارَمَيتَ إذ رَمَيت»؛ «تو اين‌سنگريزه‌ها را به دشمن نپاشيدي، بلكه خدا پاشيد». بعضي از فرقه‌هاي منحرف، اين‌آيات را دليل بر جبر مي‌گيرند! به‌اعتقاد اين‌عدّه، انسان در اعمال خود مجبور است وكار، مال خودش نيست. اگرگناه نيز بكند، از روي جبر اين‌كار را كرده‌است و خدا، اَلعياذُبِالله، خودش‌گناه مي‌كند! غافل ازآن‌كه: خود اين‌آيه، اختيار انسان را اثبات‌كرده و مي‌گويد: «إذ رَمَيت».كه دالّ بر اين‌است‌كه: تو كار مي‌كني و «تو رَمْي‌كردي»؛ «رَمَيت». ولي در عين حال،آغازآيه مي‌فرمايد: «مارَمَيتَ»؛ «تو رمي نكردي!» اين، نفي و اثبات است و ظاهراً تناقض. زيرا «رمي» را كه يك‌كار بيش نيست، اوّل «اثبات» و بعد «نفي مي‌كند»؛ «إذ رَمَيت»؛ «تو رمي‌كردي»، امّا در عين حال، «مارَمَيتَ»؛ «تو رمي نكردي!» و اين، تناقض است. و امّا در جواب بايدگفت: «إذ رَمَيت»، اثبات فاعليّت مي‌كند براي انسان و مي‌گويد: «تو، بِإذنِ الله فاعل رمي هستي»، و «مارَمَيتَ»، نفي فاعليّتِ بِالإستِقلال مي‌كند از انسان و مي‌گويد: «تو، در رمي‌كردن، مستقل نيستي» و تكيه به من داري. و همة افعال انساني، اين‌چنين‌اند. من حرف مي‌زنم، امّا در عين حال، ناطق واقعي اوست‌كه به من اختيار داده و همة مقدّمات را فراهم‌كرده‌است و هوا و نور و زمان و مكان و قلب و ريه و زبان را در اختيار من قرار داده‌است تا من بتوانم حرف بزنم. و اگر يكي از اين‌اسباب و وسايل مختل شود، من ديگر قادر به حرف زدن نيستم. از باب تشبيه ناقص و تقريب به اذهان، مثلاً: روح نسبت به اين‌اعضا و جوارح مي‌تواند بگويد: اي چشم، تو مي‌بيني، ولي در واقع تو نمي‌بيني و اين، من هستم‌كه مي‌بينم. تو، در عين حال‌كه مي‌بيني، نمي‌بيني؛ چرا كه ديدن تو، متوقّف بر خواست من است. يا: اي زبان، اگر تو حرف مي‌زني، در واقع من حرف مي‌زنم و تو حرف نمي‌زني؛ زيرا مستقل نيستي. و هميشه، در هركار انسان، هم نفي استقلال است، و هم نفي جبر؛ جبر دركار نيست، استقلال نيز دركار نيست! إيّاكَ نَعبُد، نفي جبر مي‌كندكه: انسان عبادت مي‌كند. مگر عبادت،كار او نيست؟ خدا كه عبادت نمي‌كند! و اصلاً معقول نيست‌كه خدا خودش را عبادت‌كند؛ ما عبادت مي‌كنيم. پس، عبادت،كار ماست.آن‌گاه: نستعين، نفي استقلال مي‌كند و مي‌گويد: تو، مستقلّ دركار عبادت نيستي و تا كمك من به شما نرسد، شما قادر به‌كاري نيستيد! در جملة: بِحَولِ الله وَ قُوَّتِهِ أقومُ وَ أقعُد: أقومُ وَ أقعُد، نفي جبر مي‌كند، يعني: من هستم‌كه قيام و قعود مي‌كنم و مي‌نشينم و بر مي‌خيزم. امّا: بِحَولِ الله وَ قُوَّتِه، مي‌گويد: اگر حول و قوّة خدا و نيروبخشي و امداد او نباشد و اين‌مقدّمات را فراهم نكند، من نمي‌توانم قيامي و قعودي داشته‌باشم. پس، قيام و قعود،كار من است و هيچ شكّي درآن نيست، امّا در عين حال، حول و قوّه براي اين‌كار، از اوست. بنابراين: لا جَبرَ وَ لا تَفويض، بَل أمرٌ بَينَ أمرَين؛ انسان، نه دركار خود مجبور است، و نه مستقل، بلكه مختار متّكي است؛ اختيار دارد، امّا اتّكا به خدا دارد. «مارَمَيت»، نفي استقلال مي‌كند، و «إذ رَمَيت»، نفي جبر. «إذ رَمَيت»، يعني: «تو رَمْي‌كردي» و مجبور نبودي، ولي در عين حال: «مارَمَيتَ»؛ «تو مستقلّ در رمي نبودي». نه استقلال دركار است، و نه جبر. @quran_tafsir و اين همان‌است‌كه مكتب اهل بيت به ما نشان داده‌است.كارخانة مولّد برق، نيروي روشني‌بخشي به لامپ‌ها مي‌دهد و لامپ‌ها هم روشني مي‌بخشند، امّا لامپ‌ها به ماشين مولّد متّصلندكه اگر اين‌اتّصال نباشد، لامپ‌ها همه خاموشند. روشنايي دادن از لامپ است، ولي در عين حال، نشأت‌گرفتة از ماشين مولّد است. اين‌تشبيه، براي تقريب به اذهان است، امّا تشبيه ناقصي است. زيرا لامپ، اختيار از خود ندارد و هرچه دارد، از دستگاه مولّد برق دارد. امّا انسان اين‌طور نيست؛ انسان اختيار دارد و اختيارش قابل انكار نيست و وجداني است وآن‌چنان بديهي است‌كه برهان نيز نمي‌خواهد. مسألة اختيار، از مرحلة برهاني بودن بالاتر است. يعني، انسان، خود را مي‌يابدكه مختار است و درآن شكّي نيست. به‌قول شاعر: اين‌كه:گويي: اين‌كنم يا آن‌كنم / خود دليل اختيار است اي صَنَم حديث جالبي در اين‌باب از اميرالمؤمنين(ع) منقول است. شخصي، از امام(ع) سؤال‌كرد: اين توانايي‌كه من براي‌كار دارم، ازكجاست؟ منظورش اين بودكه:كاري‌كه من مي‌كنم، خدا مي‌كند؛ پس چرا من مؤاخذه و عقوبت مي‌شوم؟ اگر من مي‌كنم، پس خدا چه‌كاره است؟ و اگر خدا مي‌كند، پس من چه‌كاره‌ام؟ امام(ع) در جواب فرمود: اين‌توانايي بركار كه در خود احساس مي‌كني، مَعَ‌الله است يا مِن‌دونِ‌الله؟آيا بدون خدا كار مي‌كني يا با خدا؟كدامش درست است؟ هر كدام را كه بگويي، مستحِقّ قتل مي‌شوي! زيرا اگر بگويي: مَعَ‌الله، يعني با خدا، مشرك مي‌شوي! و اگر بگويي: مِن‌دونِ الله، يعني بي‌خدا،كافر مي‌شوي! مِن‌دونِ‌الله،كفر است، و مَعَ‌الله نيز شرك! مرد متحيّر شد وگفت: پس چه بگويم؟ فرمود: بگو: بِالله، يعني من‌كار را به إقدار و إعلام خدا انجام مي‌دهم و خدا عالم و قادرم مي‌كند و به من اختيار مي‌دهد. وَ ماتَشاؤُن إلاّ أن يَشاءَ الله؛ و شما چيزي نمي‌خواهيد، مگر اين‌كه خدا بخواهد. فرق ما با ساير موجودات همين‌است. ساير موجودات مُضطَرِّ در اثربخشي هستند، نه مختار. مثلاً:آتش در سوزاندن مضطرّ است. تنها انسان است‌كه مختار است. و اين خود شاهكار خلقت است‌كه انسان در عين اين‌كه مخلوق است و از ذات خود، هيچ اراده و اختياري ندارد، در همان‌حال، مختار و داراي اراده است. او موجود مختار، و در عين حال، متّكي است. نه مجبور است، و نه مستقل. حاصل‌آن‌كه: امام(ع) فرمود: توانايي بركار را خداوند به تو تمليك مي‌كند و بِالله‌كاري مي‌كني؛ نه مَعَ‌الله، و نه مِن دونِ‌الله. و بِالله، يعني: بِحَولِ الله وَ قُوَّتِهِ أقومُ وَ أقعُد. پس، خدا به ما اين‌قدرت و اراده را تمليك‌كرده‌است. امّا تمليك خدا، اخراج از مِلك او نيست. اگر شخصي،كتابي را به ديگري تمليك‌كند،كتاب از ملك وي بيرون رفته‌است. امّا خدا كه تمليك مي‌كند، از ملكش خارج نمي‌كند، بلكه به شؤون مالكيّتش‌گسترش مي‌دهد و مظاهر قدرتش را بيشتر مي‌كند.كارخانة مولّد برق هم‌كه لامپ‌ها را روشن مي‌كند، اگر صدهزار لامپ را نيز روشن كند، در واقع، مظاهر نيروي خود را بيشتر مي‌كند؛ نه لامپ‌ها مالك مي‌شوند، و نه دستگاه مولّد برق، ازآنها جدا مي‌شود. بنابراين، انسان، موجودي مختار است، نه مستقل.