قلمرو مطالعات فرهنگي
با الهام از مجموعه گزارشها و مندرجات منابع علمي، قلمرو مطالعات فرهنگي مركز را ميتوان در يك نگاه اجمالي در قالبهاي ذيل خلاصه نمود:توجه انسانشناسانه به فرهنگ و تحليل آن به عنوان سبك زندگي و نحوه بودن يك جامعه، توجه به ابعاد هژمونيك فرهنگ سرمايهداري، مخالفت با فرهنگ تودهاي مدرن، توجه به ابعاد غير ايدئولوژيك فرهنگ، مخالفت با سنّت محافظهكارانه نقد ادبي، تحليل شيوه زندگي طبقات اجتماعي از حيث اقتصادي و فرهنگي، تبيين جايگاه و نقش هنر در جامعه، انتقاد از برخي شيوههاي زيست و گونههاي رايج، نقد اخلاقي جامعه، توجه عميق به فراوردههاي فرهنگ عامه و سنّتي به منظور درك معنا و جايگاه اين فرهنگ در تجربه گروهاي خاص جامعه، و نشان دادن نقش اين فرهنگ در يكپارچهسازي و كنترل عناصر بالقوّه كژرو يا مخالف جامعه، توجه به ماهيت پيامهاي ارتباطي و نحوه مواجهه مخاطبان با آنها، بررسي دقيق و انتقادي تجربه عملي و شيوه زيست اجتماعي زيرگروهها و خرده فرهنگهاي داخل جامعه و نقش آن در نوع تعامل با رسانهها و اخذ فرهنگ رسانهاي.23
استوارت هال در توضيح اين رهيافت، به ويژه در حوزه مطالعه فرهنگ مينويسد:
اين رهيافت در نقطه مقابل ديدگاههايي قرار دارد كه نقش صرفا انعكاسي و جانبي براي فرهنگ قايلند و فرهنگ را در جلوههاي گوناگونش چونان پديدهاي درهم بافته شده با همه اعمال اجتماعي ما، يعني صور مشترك فعاليتهاي انساني، ميفهمد... و مخالف چارچوب زيربنا ـ روبنا براي تبيين رابطه نيروهاي فكري و مادي است، به ويژه آنگاه كه زيربنا با «اقتصاد» به معناي بسيط آن مترادف انگاشته شود... اين رهيافت فرهنگ را «وسايل» و همچنين «ارزشهايي» ميشناسد كه در ميان گروهها و طبقات اجتماعي مشخص، بر اساس شرايط و روابط تاريخي معيني، كه بر اساس آنها به شرايط زندگي واكنش نشانميدهند،بهوجودميآيد... .24
گراهام مردوك (Graham Murdock) نيز در بياني جامع، زمينههاي اجتماعي، قلمرو مطالعاتي و ويژگي رهيافت مطالعات فرهنگي را اينگونه تشريح كرده است:
مطالعات فرهنگي در بريتانيا، در واكنش به تعريف غالب از فرهنگ در سنّت محافظهكارانه نقد ادبي سر برآورد و در پي چالش اين سنّت بود. سنّت نقد ادبي در انگلستان، فرهنگ را مترادف با گزينش شماري از متنهايي ميدانست كه مقدّس جلوهگر ميساخت و روشهايي كه آنها را معيار و مشروع ميدانست. در حالي كه مطالعات فرهنگي به مفهوم انسانشناسانه فرهنگ دست انداخت و كوشيد تمامي شيوههايي را كه مردم موقعيتشان را درمييابند، درك كند و بر زبان بياورد. مطالعات فرهنگي، به همان اندازه به متنهاي زنده مرتبط با آيينها و نهادهاي اجتماعي علاقه نشان ميداد كه به فرآوردههاي هنري. سنّت نقد ادبي، طبقه كارگر را فاقد «فرهنگ» ميدانست و از كنار اين طبقه با بياعتنايي ميگذشت. در حالي كه مطالعات فرهنگي سعي داشت تنوع و سرزندگي موقعيتهاي خاص و باورهاي اين طبقه را برجسته و ريشههاي اصيل تجربيات مردمي را باز نماياند... دومين رسالت مهم مطالعات فرهنگي اين بود كه بتواند اين روابط بالا پاييني را به تصوير بكشد كه خصلتي ايدئولوژيك داشت و به بسيج فهم و درك مردمي در مسيري معين دست ميزد و در خدمت نظام روابط نامتناسب قدرت قرار ميگرفت و به صورت روابط ميان توليدكننده و مصرفكننده، حكومت و شهروندان، روشنفكران و عامه مردم تجلّي مييافت. مطالعات فرهنگي در كنار اين دو وظيفه، وظيفه ديگري هم داشت و آن اينكه، روابط ميان فرهنگهايي را كه در موقعيتي خاص قرار گرفته بودند، با صورتبندي ايدئولوژيك بررسي ميكرد تا براي فرهنگها، بسترهاي مناسبي براي مذاكره، طرد و مقاومت فراهم آورد.25
اين حوزه در ادامه، با پويش كمنظيري روند تكاملي خود را طي و به مقولات جهانشمولي دستاندازي كرد. برخي نيز اين مطالعات را در شكل و شمايل انگليسي آن، نشانه روشني از كثرتگرايي رايج در درون جامعهشناسي و ميان رشتهاي بودن اين علم در بريتانيا قلمداد كردهاند.
ويژگي مطالعات فرهنگي
مطالعات فرهنگي از ويژگيهاي گوناگون برخوردارند كه آنها را از ساير مطالعات اجتماعي مرسوم متمايز ميسازد. عمدهترين اين ويژگيها عبارتند از:1. فقدان قلمرو نظري و محدوده آكادميك مشخص، تنوع و گستره بيحد و حصر موضوعات قابل اندراج، كليت و ابهام برخي مفاهيم مستعمل، تنوع و درهم آميختگي رويكردها و تنوع ظرفيتهاي تئوريك و تعدد روشها و شيوههاي مطالعاتي، كه بالطبع با سبك و سياق رشتههاي مرسوم دانشگاهي سازگاري چنداني ندارد. همچنين رويارويي با برخي گفتمانهاي نهادي شده و رايج در حوزه مطالعات ادبي، جامعهشناسي، تاريخ و به ميزان كمتري زبانشناسي، نشانهشناسي و روانكاوي از جمله ويژگيهاي اين حوزه قلمداد شده است.
2. قاطع بودن نقش نظريه در اين مطالعات.
3. تداوم وابستگي متعصبانه و نسبتا بخشينگر به نظريههاياجتماعياروپايي،بهعنوان منبع اصلي افكار ناب تحليليوانتقادي درادامهديدگاههايمكتب فرانكفورت.
4. صبغه غالب ماركسيستي: مطالعات فرهنگي انگلستان اساسا درگير مباحثي است كه يا مستقيما از بطن آثار و منابع ماركسيستي و نوماركسيستي بيرون آمده، يعني ميراث كساني همچون گرامشي، آلتوسر و پولانزاس است و يا به نوعي از اين آثار تأثير پذيرفته است. البته، در مواردي نيز در مقام نقد بر مواضع اين ميراث، به آراي ديگري، همچون فوكو، بارنز، بورديو و... تمسّك شده است.
5. انتقادي بودن رويكرد: بارزترين ويژگي مكتب مطالعات فرهنگي، همچون مكتب فرانكفورت، انتقادي بودن آن است؛ ويژگي مهمي كه در علوم اجتماعي رايج و نظريات غالب آن كمتر نمود يافته است. نقد قدرت ساختاري و فرهنگ، نقد فرضيات مربوط به قدرت فوقالعاده رسانههاي جمعي و فناوريهاي نوين ارتباطاتي و اطلاعاتي در تأثيرگذاري در ذهنيت و شخصيت افراد، افكار عمومي، فرهنگ جامعه و نظام اجتماعي؛ نقد علوم اجتماعي به دليل عدم توجه به مقوله فرهنگ و مؤلفهها و موضوعات مرتبط با آن؛ مخالفت با سلطه بلامنازع فرهنگ موسوم به فرهنگ بالا يا برتر، نقد ابعاد ايدئولوژيك فعاليتهاي رسانهاي.
6. اصالت دادن به فرهنگ: طرفداراي از فرهنگ، يعني آن را همه چيز و تببينگر همه وجوه زندگي انسان، اعم از فرهنگي و غيرفرهنگي تلقّي كردن، و طرح آن به مثابه موضوعي فرارشتهاي؛ توجه دادن به نمادهاي ايدئولوژيك فرهنگ غير اصيل براي رسيدن به يك بديل آرماني از فرهنگ طبقاتي ارگانيك. مطالعات فرهنگي، به دليل آنكه از يكسو، توجه خود را به شيوههاي بيان نمادين، متن، صنعت بديع، گفتمان و... معطوف ميكند و از سوي ديگر، مفهوم فرهنگ را در همه وجوه زندگي به كار ميبرد فرهنگي است. چنانكه استوارت هال، «از فرهنگ به عنوان "زمينه بالفعل عمل، زبان و عادات يك جامعه تاريخي معين" سخن ميگويد. گرايش دوم، تا حدود زيادي در بحران درون ماركسيسم ريشه دارد... به هر حال، مطالعات فرهنگي هم با گرايش تقليلگرايانه و هم با گرايش توسعهطلبانه، هر دو، مرتبط بوده است.» 26
به هرحال، ترديدي نيست كه بحث از فرهنگ، كانونيترين حوزه در قلمرو مطالعات فرهنگي است. «از نظر مطالعات فرهنگي، حوزه فرهنگ محل منازعه ايدئولوژيك است. مطالعات فرهنگي به منظور پرتوافشاني بر ابعاد پيچيده تعارض تفسيرهاي گروههاي مختلف اجتماعي از متون فرهنگي و منازعه ايدئولوژيك در خصوص اين تفسيرها صورت ميگيرد... نكته بسيار مهم در اين زمينه، جايگاه فرهنگ عامه، به منزله عرصه منازعات ايدئولوژيك است. محققاني كه الگوي مطالعات فرهنگي را در پژوهشهاي اجتماعي اختيار ميكنند، بر اين اعتقادند كه فرهنگ عامه امكاني براي مقاومت گروههاي اجتماعي تحت سلطه و رويارويي با پارادايم فرهنگي متضمن منافع گروههاي مسلط فراهم ميآورد... . در نتيجه، نوعي ذهنيت دوگانه در ايشان پديد ميآيد و اعتقاداتشان تناقضآميز جلوه ميكند؛ زيرا انديشهها و آراي آنها، هم متأثر از هژموني اعمال شده بر آنان است و هم متأثر از تجربيات زندگي روزمرّه.» 27
7. توجه عميق به مقوله ذهنيت و ابعاد كيفي و غير ملموس جهان زيست انسانها و ملاحظه سطوح ذهني و تفهمي دنياي فردي، اجتماعي و اتخاذ موضع تفسيري و هرمنوتيكي در مطالعه پديدههاي انساني. در مقابل رويكردهاي پوزيتويستي و اثباتي غالب بر علوم اجتماعي، كه با نگرشهاي عيني، و فارغ از دخالت ابعاد ذهني، ارزشي و هنجاري پديدهها به مطالعه و بررسي آنها ميپرداختند.
8. طرح پرسشهاي بنيادين در خصوص طبقه و ايدئولوژي، در چارچوب پارادايم متأثر از آثار گرامشي، آلتوسر و پولانزاس. «مركز مطالعات فرهنگي، به ويژه در تحقيقات خود، در اواسط 1970 بر آن شد كه طبقه را هم در سطح اقتصادي و هم در سطح فرهنگي بررسي كند، اگرچه در آشتي دادن اين هدف نظري با توجه مركز به طبقه به عنوان تجريه عيني و ملموس، دشواريهايي وجود داشته است.» 28
90. طرد الگوي زيربنا ـ روبنا، در بيان ارتباط ميان فرهنگ با نهاد اقتصاد، در نگرش ماركسيسم سنّتي و نيز طرد ايده فرهنگ به مثابه ايدئولوژي مسلط. فرهنگ در اين تلقّي، برخوردار از موقعيت كانوني و داراي ارتباط ارگانيك با ساير نهادها تصور شده است.
10. توجه به تجلّيات ايدئولوژيكي مناسبات اجتماعي و تمايزات طبقاتي: «... مطالعات فرهنگي ميخواهد تفاوتها و اعمال فرهنگي را نه فقط با ارجاع به ارزشهاي دروني يا محوري نشان دهد، بلكه ميكوشد نقشهاي جامع از روابط اجتماعي فراهم آورد و معلوم دارد كه اين روابط به سود چه كساني تنظيم شده است. در نتيجه، تفاوت ميان مردم، فرهيخته و نافرهيخته، كه از سنّت نخبگان در حوزه نقد فرهنگي به ارث رسيده است، اكنون بر اساس موازين طبقاتي مورد توجه قرار ميگيرد.» 29
11. غلبه نوعي تلقّي گمنشافتي 30 از طبقه كارگر، به مثابه يك طبقه ستيزهجو و آرمانخواه، به جاي تلقّي گزلشافتي. 31
12. طرد برداشتهاي سنّتگرايانه از فرهنگ و ادبيات و ملاحظه آن دو در يك ارتباط ثابت و تنگاتنگ با سياست و قدرت، به ويژه از منظري سوسياليستي.
13. مقاومت در برابر سيطره دولت بر قلمرو فرهنگ و مخالفت با دولتمداري راست مدرن.
14. فراروي از گفتمان ژرف نظري و انديشههاي انتزاعي مختص به نهادهاي آموزش عالي و محيطهاي آكادميك و چرخش به سمت نوعي قومنگاري و مطالعات بيشتر توصيفي، در خصوص موضوعات فرهنگي اجتماعي معاصر.
15. عطف توجه به پديدهها، تجليات، كنشهاي متقابل در موقعيتهاي ملموس و عيني، و به طور كلي، واقعيات زندگي عادي و روزمرّه و نمودهاي فرهنگ عامه، به جاي مطالعه نظامهاي هنجاري، ساختارهاي كلان و نهادهاي پهن دامنه مورد علاقه نظريات غالب جامعهشناختي، همچون نظريه كارگردگرايي ساختاري.
16. توجه به ايدئولوژيهاي قومي، ملّي و بررسي اشكال متفاوت فرهنگ طبقهاي و منطقهاي و غفلت از صورتبنديهاي فرهنگي فراملّي و طرح ايدهآلهاي جهانگستر از سنخ شعارهاي ماركسيسم كلاسيك. توجه به خرده فرهنگهاي گروههاي حاشيهاي و تلاش در جهت بازنمايي منزلت آنها؛ توجه به توسعه تاريخي و اشكال فرهنگ طبقه كارگر، تودهاي مدرن ناشي از تأثير رسانههاي گروهي.
17. ملاحظه توأمان زمان و مكان؛ يعني لحاظ كردن كنش متقابل تاريخ و جغرافيا، ابعاد عمودي و افقي جهان اجتماعي در مقابل جهانشموليهاي فراتاريخي و انتزاعي، طبيعتگرايي، تجربهگرايي، اثباتگرايي.
18. بهرهجويي انحصاري از روشهاي پژوهشي كيفي، به ويژه استفاده از فن مصاحبه عميق و ساخت نايافته، مشاهده همراه با مشاركت در مقام گردآوري اطلاعات و تحليل گفتماني و نشانه شناختي. از روش تحليل محتوا نيز در برخي مطالعات فمينيستي سود جسته شده است. روشهاي ساختگرايانه و نشانهشناختي نيز از جمله روشهايي است كه ترنر در كتاب مطالعات فرهنگي انگليسي بدان اشاره كرده است. البته، شايد هيچ روش يا مجموعه روشهاي مشخص و رهيافت تئوريك معيني نتواند نياز پژوهشگر را در حوزه گستره مطالعات فرهنگي برآورده سازد. مطالعات فرهنگي از حيث روش، قلمرويي كاملاً خلّاق شمرده ميشود.
19. فعال انگاشتن مخاطب در حوزه ارتباطات رسانهاي: تأكيد بر برخورداري فرد از ويژگيهاي منحصر به فرد فطري و غريزي، به عنوان مبناي انسانشناختي مهم، نقش فعّال مخاطب در فرايند ارتباطات رسانهاي، برخورداري از قدرت گزينش آگاهانه و درگير شدن در تعاملات هرمنوتيكي و اتخاذ رويكردهاي تفسيري، تفاوت مخاطبان به دليل تفاوت پيشداشتها، تجربيات، ساختارهاي شناختي و عاطفي در مواجهه با يك پيام و... در مقابل نظرياتي همچون تزريق زيرپوستي، گلولهاي و ساير نظريات محرك و پاسخي كه مخاطب را منفعل ميانگاشتند.
سنّت مطالعات فرهنگي بريتانيايي، بر بحث پيرامون نقش مخاطبان متمركز شده است. فرض بنيادين آن، مخاطب فعال است تا مخاطب منفعل و با ارجاع به يافتههاي تحقيقي «استفاده و رضامندي» مربوط به سنّت پژوهش رسانهها، نظريهپردازان مطالعات فرهنگي معتقدند كه مخاطبان نقشي قاطع در ارزيابي پيامهاي رسانهها دارند. 32
در حوزه مطالعات فرهنگي ايده «متن» به نوشتار، فيلم، عكس، مد، الگو، رسم و به عبارتي، به تمام محصولات معنادار فرهنگي اطلاق شده است. نقش رسانهها در ايجاد مانع در مسير تفكر انتقادي، ارائه تصوير كاذب از واقعيت، غلبه ابعاد ايدئولوژيك در پيامهاي رسانهاي، بهنجار جلوه دادن مقولات مسئلهساز، سادهسازي پديدهها و انصراف اذهان از اقدام به تحليل ژرف آنها، لزوم پردهبرداري و كشف شيوههاي پنهان فعاليت رسانهها، وجود نوعي ساختار پيچيده سلطه در كار رسانهها و... نيز از جمله مواضعي است كه مكتب مطالعات فرهنگي در ارتباط با نحوه عملكرد رسانههاي نوين اتخاذ كرده است.
20. تأكيد بر ماهيت نشانهاي و رمزي پديدههاي فرهنگي: مطالعات فرهنگي، در مقابل نگرشهاي پوزيتيويستي، به رمزآلود و معناداربودن بودن عناصر فرهنگي و در نتيجه، لزوم رمزگشايي آنها، از طريق مطالعات نشانهشناسانه تأكيد دارند. «بنابراين، افراد، فرايندها و روابط اجتماعي را تنها از طريق صورتهايي درمييابند كه آن فرايندها و روابط در قالب آنها به ايشان عرضه شدهاند. ... اين صورتها، به هيچ وجه شفاف نيستند و در لفافه "فهم متعارف" پوشيده شدهاند كه به طور همزمان، آنها را معتبر و پر راز و رمز ميسازند... همه ابعاد فرهنگ، ارزشي نشانهشناختي دارند و مسلم انگاشته شدهترين پديدهها ميتوانند به عنوان نشانه عمل كنند. نشانهها عبارتند از: عناصري در نظامهاي ارتباطي، كه تحت حاكميت رمزهاي معناشناختياي قرار دارند كه خود به شكل مستقيم از طريق تجربه درك نميشوند. اين نشانهها، همان قدر مبهم هستند كه روابط اجتماعياي كه آنها را توليد ميكنند. در عين حال، اين نشانهها آنها را باز مينمايند.» 33
تشابه و تمايز مكتب مطالعات فرهنگي و مكتب فرانكفورت
مكتب فرانكفورت و مكتب مطالعات فرهنگي، داراي اشتراكات زيادي هستند؛ از جمله: اروپايي و انتقادي بودن، تعهدمندي، گرايش ماركسيستي و نئوماركسيستي، تأثيرپذيري از انديشمنداني همچون ماكس وبر، عطف توجه به حوزه فرهنگ، محكوميت فرهنگ تودهاي نوين، انتقاد به جنبه زيرساختي نهاد اقتصاد براي ساير نهادها و فرهنگ جامعه، متهم ساختن علوم اجتماعي موجود به سوگيري ارزشي و ايدئولوژيكي به نفع نظام سرمايهداري، پرداختن به موضوعات حاشيهاي، كه معمولاً در علوم اجتماعي چندان مورد توجه واقع نميشوند، تلقّي جامعه به عنوان يك كل يكپارچه داراي ارتباطات ديالكتيكي، عدم توجه جدّي به مناسك، مراسم و جنبشهاي ديني و... .عمدهترين وجوه افتراق اين دو حوزه مطالعاتي عبارتند از: به لحاظ تاريخي، مكتب فرانكفوت به دهه 1920 و پيش از جنگ جهاني دوم و مطالعات فرهنگي به دهه 1960 و دوران جنگ سرد تعلّق دارد. توجه به تمايزات اين دو مقطع تاريخي و تحولات به وقوع پيوسته در اين فاصله، به ويژه غلبه سرمايهداري و ظهور اوليه امپرياليسم فرهنگي از جهاتي، روشنگر خواهد بود. مكتب فرانكفورت مكتبي نخبهگرا، داراي موضعي روشنفكرانه و گفتمان از بالاست، در حالي كه مطالعات فرهنگي از موضعي تودهاي و نگاه از پايين و از منظر مصرفكنندگان به نقد وضعيت فرهنگي ـ اجتماعي پرداخته است. مكتب فرانكفورت به لحاظ آكادميك، از بنيه معرفتي نسبتا بالا، قلمرو تخصصي مشخص و رويكرد تحليلي در مجامع علمي برخوردار بود. به لحاظ قلمرو انتقاد نيز مكتب فرانكفورت گستره وسيعتري از موضوعات، همچون نقد تفسير مكانيكي از آثار ماركس و تلقّي جبرگرايانه اقتصادي، نقد مباني اثباتگرايي و تسرّي آن به قلمرو علوم انساني، نقد جنبه علمگرايانه و تقليلگرايانه غالب جامعهشناسي، نقد جامعه سرمايهداري نوين، به دليل غلبه تكنولوژيك، فقدان عقلانيت ذاتي، سركوب فرديت، تجاوز به آزادي دروني كنشگر، تكساحتي شدن انسان، ديوانسالاري و... را دربر گرفته است. در حالي كه قلمرو مكتب مطالعات فرهنگي عمدتا معطوف به حوزه فرهنگ عامه، ادبيات، هنر، موسيقي، شيوههاي زندگي، قوميتها، خرده فرهنگها و تمايزات نژادي، جنسيتي و طبقاتي است. مكتب فرانكفورت، به عكس مطالعات فرهنگي هيچگونه توجه ويژهاي به طبقه كارگر، به عنوان يك نيروي انقلابي تحولآفرين نداشت و فرهنگ كارگري را نيز به عنوان يك فرهنگ سنّتي، طبيعي، خودجوش، برخاسته از عمق تودهها، انعكاسدهنده عقايد، ارزشها و علايق تودهها، ميراث دوران طلايي و نماد هويّت تاريخي تلقّي نميكرد. از اينرو، نسبت به اين فرهنگ، فاقد موضع جانبدارانه و تمجيدي بود. مكتب فرانكفورت، ساختگرا و مطالعات فرهنگي كنشگراست. مكتب فرانكفورت، به دليل ساختگرايي موضعي ايستانگر و غيرتاريخي داشت، در حالي كه مطالعات فرهنگي پويا نگرو تاريخينگر بود. مكتب فرانكفورت، فرهنگ تودهاي نوين را به عنوان يك محصول عمدتا رسانهاي، فرهنگي تنگ مايه، مصنوعي، وارداتي، روزمرّه، پرتعارض، سركوبگر، داراي كارويژههاي ايدئولوژيك محكوم ميكند. اما مطالعات فرهنگي، با موضعي محتاطانهتر، بخشي از اين فرهنگ را بازتاب تمايلات تودهها و بخشي از آن را مقتضاي خواست نظام سلطه و سزاوار نكوهش ميدانست. به همين دليل، موضعي دوگانه در برخورد با اين فرهنگ اتخاذ كرده و آن را با اوصاف متقابلي توصيف كرده است.
تمايز ديگر اينكه، مكتب فرانكفورت هر چند بر اثباتگرايي به دليل منفعل انگاشتن كنشگران خرده گرفته، اما بر خلاف مطالعات فرهنگي، از نقش فعال كنشگر و مخاطبان رسانهها تبيين مشخصي به دست نداده است. مطالعات فرهنگي، علاوه بر مشتركات و مفارقات فوق، در دو موضع، يعني تأكيد بر دموكراسي فرهنگي و نفي فراگفتمان در مطالعات فرهنگي و در نتيجه، مخالفت با جهاني شدن و مواضع پستمدرن در بعد فرهنگي، از مكتب فرانكفورت تمايز مييابد.
منبع : نورپرتال
لينک مطلب
توسط صغری شکوهی در یک شنبه 30 خرداد 1389 ساعت 7:44 PM
نظرات 0
