قلمرو مطالعات فرهنگي

با الهام از مجموعه گزارش‏ها و مندرجات منابع علمي، قلمرو مطالعات فرهنگي مركز را مي‏توان در يك نگاه اجمالي در قالب‏هاي ذيل خلاصه نمود:
توجه انسان‏شناسانه به فرهنگ و تحليل آن به عنوان سبك زندگي و نحوه بودن يك جامعه، توجه به ابعاد هژمونيك فرهنگ سرمايه‏داري، مخالفت با فرهنگ توده‏اي مدرن، توجه به ابعاد غير ايدئولوژيك فرهنگ، مخالفت با سنّت محافظه‏كارانه نقد ادبي، تحليل شيوه زندگي طبقات اجتماعي از حيث اقتصادي و فرهنگي، تبيين جايگاه و نقش هنر در جامعه، انتقاد از برخي شيوه‏هاي زيست و گونه‏هاي رايج، نقد اخلاقي جامعه، توجه عميق به فراورده‏هاي فرهنگ عامه و سنّتي به منظور درك معنا و جايگاه اين فرهنگ در تجربه گروهاي خاص جامعه، و نشان دادن نقش اين فرهنگ در يكپارچه‏سازي و كنترل عناصر بالقوّه كژرو يا مخالف جامعه، توجه به ماهيت پيام‏هاي ارتباطي و نحوه مواجهه مخاطبان با آنها، بررسي دقيق و انتقادي تجربه عملي و شيوه زيست اجتماعي زيرگروه‏ها و خرده فرهنگ‏هاي داخل جامعه و نقش آن در نوع تعامل با رسانه‏ها و اخذ فرهنگ رسانه‏اي.23
استوارت هال در توضيح اين رهيافت، به ويژه در حوزه مطالعه فرهنگ مي‏نويسد:
اين رهيافت در نقطه مقابل ديدگاه‏هايي قرار دارد كه نقش صرفا انعكاسي و جانبي براي فرهنگ قايلند و فرهنگ را در جلوه‏هاي گوناگونش چونان پديده‏اي درهم بافته شده با همه اعمال اجتماعي ما، يعني صور مشترك فعاليت‏هاي انساني، مي‏فهمد... و مخالف چارچوب زيربنا ـ روبنا براي تبيين رابطه نيروهاي فكري و مادي است، به ويژه آن‏گاه كه زيربنا با «اقتصاد» به معناي بسيط آن مترادف انگاشته شود... اين رهيافت فرهنگ را «وسايل» و همچنين «ارزش‏هايي» مي‏شناسد كه در ميان گروه‏ها و طبقات اجتماعي مشخص، بر اساس شرايط و روابط تاريخي معيني، كه بر اساس آنها به شرايط زندگي واكنش نشان‏مي‏دهند،به‏وجودمي‏آيد... .24
گراهام مردوك (Graham Murdock) نيز در بياني جامع، زمينه‏هاي اجتماعي، قلمرو مطالعاتي و ويژگي رهيافت مطالعات فرهنگي را اين‏گونه تشريح كرده است:
مطالعات فرهنگي در بريتانيا، در واكنش به تعريف غالب از فرهنگ در سنّت محافظه‏كارانه نقد ادبي سر برآورد و در پي چالش اين سنّت بود. سنّت نقد ادبي در انگلستان، فرهنگ را مترادف با گزينش شماري از متن‏هايي مي‏دانست كه مقدّس جلوه‏گر مي‏ساخت و روش‏هايي كه آنها را معيار و مشروع مي‏دانست. در حالي كه مطالعات فرهنگي به مفهوم انسان‏شناسانه فرهنگ دست انداخت و كوشيد تمامي شيوه‏هايي را كه مردم موقعيتشان را درمي‏يابند، درك كند و بر زبان بياورد. مطالعات فرهنگي، به همان اندازه به متن‏هاي زنده مرتبط با آيين‏ها و نهادهاي اجتماعي علاقه نشان مي‏داد كه به فرآورده‏هاي هنري. سنّت نقد ادبي، طبقه كارگر را فاقد «فرهنگ» مي‏دانست و از كنار اين طبقه با بي‏اعتنايي مي‏گذشت. در حالي كه مطالعات فرهنگي سعي داشت تنوع و سرزندگي موقعيت‏هاي خاص و باورهاي اين طبقه را برجسته و ريشه‏هاي اصيل تجربيات مردمي را باز نماياند... دومين رسالت مهم مطالعات فرهنگي اين بود كه بتواند اين روابط بالا پاييني را به تصوير بكشد كه خصلتي ايدئولوژيك داشت و به بسيج فهم و درك مردمي در مسيري معين دست مي‏زد و در خدمت نظام روابط نامتناسب قدرت قرار مي‏گرفت و به صورت روابط ميان توليدكننده و مصرف‏كننده، حكومت و شهروندان، روشن‏فكران و عامه مردم تجلّي مي‏يافت. مطالعات فرهنگي در كنار اين دو وظيفه، وظيفه ديگري هم داشت و آن اينكه، روابط ميان فرهنگ‏هايي را كه در موقعيتي خاص قرار گرفته بودند، با صورت‏بندي ايدئولوژيك بررسي مي‏كرد تا براي فرهنگ‏ها، بسترهاي مناسبي براي مذاكره، طرد و مقاومت فراهم آورد.25
اين حوزه در ادامه، با پويش كم‏نظيري روند تكاملي خود را طي و به مقولات جهان‏شمولي دست‏اندازي كرد. برخي نيز اين مطالعات را در شكل و شمايل انگليسي آن، نشانه روشني از كثرت‏گرايي رايج در درون جامعه‏شناسي و ميان رشته‏اي بودن اين علم در بريتانيا قلمداد كرده‏اند.

ويژگي مطالعات فرهنگي

مطالعات فرهنگي از ويژگي‏هاي گوناگون برخوردارند كه آنها را از ساير مطالعات اجتماعي مرسوم متمايز مي‏سازد. عمده‏ترين اين ويژگي‏ها عبارتند از:
1. فقدان قلمرو نظري و محدوده آكادميك مشخص، تنوع و گستره بي‏حد و حصر موضوعات قابل اندراج، كليت و ابهام برخي مفاهيم مستعمل، تنوع و درهم آميختگي رويكردها و تنوع ظرفيت‏هاي تئوريك و تعدد روش‏ها و شيوه‏هاي مطالعاتي، كه بالطبع با سبك و سياق رشته‏هاي مرسوم دانشگاهي سازگاري چنداني ندارد. همچنين رويارويي با برخي گفتمان‏هاي نهادي شده و رايج در حوزه مطالعات ادبي، جامعه‏شناسي، تاريخ و به ميزان كمتري زبان‏شناسي، نشانه‏شناسي و روان‏كاوي از جمله ويژگي‏هاي اين حوزه قلمداد شده است.
2. قاطع بودن نقش نظريه در اين مطالعات.
3. تداوم وابستگي متعصبانه و نسبتا بخشي‏نگر به نظريه‏هاي‏اجتماعي‏اروپايي،به‏عنوان منبع اصلي افكار ناب تحليلي‏وانتقادي درادامه‏ديدگاه‏هاي‏مكتب فرانكفورت.
4. صبغه غالب ماركسيستي: مطالعات فرهنگي انگلستان اساسا درگير مباحثي است كه يا مستقيما از بطن آثار و منابع ماركسيستي و نوماركسيستي بيرون آمده، يعني ميراث كساني همچون گرامشي، آلتوسر و پولانزاس است و يا به نوعي از اين آثار تأثير پذيرفته است. البته، در مواردي نيز در مقام نقد بر مواضع اين ميراث، به آراي ديگري، همچون فوكو، بارنز، بورديو و... تمسّك شده است.
5. انتقادي بودن رويكرد: بارزترين ويژگي مكتب مطالعات فرهنگي، همچون مكتب فرانكفورت، انتقادي بودن آن است؛ ويژگي مهمي كه در علوم اجتماعي رايج و نظريات غالب آن كمتر نمود يافته است. نقد قدرت ساختاري و فرهنگ، نقد فرضيات مربوط به قدرت فوق‏العاده رسانه‏هاي جمعي و فناوري‏هاي نوين ارتباطاتي و اطلاعاتي در تأثيرگذاري در ذهنيت و شخصيت افراد، افكار عمومي، فرهنگ جامعه و نظام اجتماعي؛ نقد علوم اجتماعي به دليل عدم توجه به مقوله فرهنگ و مؤلفه‏ها و موضوعات مرتبط با آن؛ مخالفت با سلطه بلامنازع فرهنگ موسوم به فرهنگ بالا يا برتر، نقد ابعاد ايدئولوژيك فعاليت‏هاي رسانه‏اي.
6. اصالت دادن به فرهنگ: طرف‏داراي از فرهنگ، يعني آن را همه چيز و تببين‏گر همه وجوه زندگي انسان، اعم از فرهنگي و غيرفرهنگي تلقّي كردن، و طرح آن به مثابه موضوعي فرارشته‏اي؛ توجه دادن به نمادهاي ايدئولوژيك فرهنگ غير اصيل براي رسيدن به يك بديل آرماني از فرهنگ طبقاتي ارگانيك. مطالعات فرهنگي، به دليل آنكه از يك‏سو، توجه خود را به شيوه‏هاي بيان نمادين، متن، صنعت بديع، گفتمان و... معطوف مي‏كند و از سوي ديگر، مفهوم فرهنگ را در همه وجوه زندگي به كار مي‏برد فرهنگي است. چنان‏كه استوارت هال، «از فرهنگ به عنوان "زمينه بالفعل عمل، زبان و عادات يك جامعه تاريخي معين" سخن مي‏گويد. گرايش دوم، تا حدود زيادي در بحران درون ماركسيسم ريشه دارد... به هر حال، مطالعات فرهنگي هم با گرايش تقليل‏گرايانه و هم با گرايش توسعه‏طلبانه، هر دو، مرتبط بوده است.» 26
به هرحال، ترديدي نيست كه بحث از فرهنگ، كانوني‏ترين حوزه در قلمرو مطالعات فرهنگي است. «از نظر مطالعات فرهنگي، حوزه فرهنگ محل منازعه ايدئولوژيك است. مطالعات فرهنگي به منظور پرتوافشاني بر ابعاد پيچيده تعارض تفسيرهاي گروه‏هاي مختلف اجتماعي از متون فرهنگي و منازعه ايدئولوژيك در خصوص اين تفسيرها صورت مي‏گيرد... نكته بسيار مهم در اين زمينه، جايگاه فرهنگ عامه، به منزله عرصه منازعات ايدئولوژيك است. محققاني كه الگوي مطالعات فرهنگي را در پژوهش‏هاي اجتماعي اختيار مي‏كنند، بر اين اعتقادند كه فرهنگ عامه امكاني براي مقاومت گروه‏هاي اجتماعي تحت سلطه و رويارويي با پارادايم فرهنگي متضمن منافع گروه‏هاي مسلط فراهم مي‏آورد... . در نتيجه، نوعي ذهنيت دوگانه در ايشان پديد مي‏آيد و اعتقاداتشان تناقض‏آميز جلوه مي‏كند؛ زيرا انديشه‏ها و آراي آنها، هم متأثر از هژموني اعمال شده بر آنان است و هم متأثر از تجربيات زندگي روزمرّه.» 27
7. توجه عميق به مقوله ذهنيت و ابعاد كيفي و غير ملموس جهان زيست انسان‏ها و ملاحظه سطوح ذهني و تفهمي دنياي فردي، اجتماعي و اتخاذ موضع تفسيري و هرمنوتيكي در مطالعه پديده‏هاي انساني. در مقابل رويكردهاي پوزيتويستي و اثباتي غالب بر علوم اجتماعي، كه با نگرش‏هاي عيني، و فارغ از دخالت ابعاد ذهني، ارزشي و هنجاري پديده‏ها به مطالعه و بررسي آنها مي‏پرداختند.
8. طرح پرسش‏هاي بنيادين در خصوص طبقه و ايدئولوژي، در چارچوب پارادايم متأثر از آثار گرامشي، آلتوسر و پولانزاس. «مركز مطالعات فرهنگي، به ويژه در تحقيقات خود، در اواسط 1970 بر آن شد كه طبقه را هم در سطح اقتصادي و هم در سطح فرهنگي بررسي كند، اگرچه در آشتي دادن اين هدف نظري با توجه مركز به طبقه به عنوان تجريه عيني و ملموس، دشواري‏هايي وجود داشته است.» 28
90. طرد الگوي زيربنا ـ روبنا، در بيان ارتباط ميان فرهنگ با نهاد اقتصاد، در نگرش ماركسيسم سنّتي و نيز طرد ايده فرهنگ به مثابه ايدئولوژي مسلط. فرهنگ در اين تلقّي، برخوردار از موقعيت كانوني و داراي ارتباط ارگانيك با ساير نهادها تصور شده است.
10. توجه به تجلّيات ايدئولوژيكي مناسبات اجتماعي و تمايزات طبقاتي: «... مطالعات فرهنگي مي‏خواهد تفاوت‏ها و اعمال فرهنگي را نه فقط با ارجاع به ارزش‏هاي دروني يا محوري نشان دهد، بلكه مي‏كوشد نقشه‏اي جامع از روابط اجتماعي فراهم آورد و معلوم دارد كه اين روابط به سود چه كساني تنظيم شده است. در نتيجه، تفاوت ميان مردم، فرهيخته و نافرهيخته، كه از سنّت نخبگان در حوزه نقد فرهنگي به ارث رسيده است، اكنون بر اساس موازين طبقاتي مورد توجه قرار مي‏گيرد.» 29
11. غلبه نوعي تلقّي گمنشافتي 30 از طبقه كارگر، به مثابه يك طبقه ستيزه‏جو و آرمان‏خواه، به جاي تلقّي گزلشافتي. 31
12. طرد برداشت‏هاي سنّت‏گرايانه از فرهنگ و ادبيات و ملاحظه آن دو در يك ارتباط ثابت و تنگاتنگ با سياست و قدرت، به ويژه از منظري سوسياليستي.
13. مقاومت در برابر سيطره دولت بر قلمرو فرهنگ و مخالفت با دولت‏مداري راست مدرن.
14. فراروي از گفتمان ژرف نظري و انديشه‏هاي انتزاعي مختص به نهادهاي آموزش عالي و محيط‏هاي آكادميك و چرخش به سمت نوعي قوم‏نگاري و مطالعات بيشتر توصيفي، در خصوص موضوعات فرهنگي اجتماعي معاصر.
15. عطف توجه به پديده‏ها، تجليات، كنش‏هاي متقابل در موقعيت‏هاي ملموس و عيني، و به طور كلي، واقعيات زندگي عادي و روزمرّه و نمودهاي فرهنگ عامه، به جاي مطالعه نظام‏هاي هنجاري، ساختارهاي كلان و نهادهاي پهن دامنه مورد علاقه نظريات غالب جامعه‏شناختي، همچون نظريه كارگردگرايي ساختاري.
16. توجه به ايدئولوژي‏هاي قومي، ملّي و بررسي اشكال متفاوت فرهنگ طبقه‏اي و منطقه‏اي و غفلت از صورت‏بندي‏هاي فرهنگي فراملّي و طرح ايده‏آل‏هاي جهان‏گستر از سنخ شعارهاي ماركسيسم كلاسيك. توجه به خرده فرهنگ‏هاي گروه‏هاي حاشيه‏اي و تلاش در جهت بازنمايي منزلت آنها؛ توجه به توسعه تاريخي و اشكال فرهنگ طبقه كارگر، توده‏اي مدرن ناشي از تأثير رسانه‏هاي گروهي.
17. ملاحظه توأمان زمان و مكان؛ يعني لحاظ كردن كنش متقابل تاريخ و جغرافيا، ابعاد عمودي و افقي جهان اجتماعي در مقابل جهان‏شمولي‏هاي فراتاريخي و انتزاعي، طبيعت‏گرايي، تجربه‏گرايي، اثبات‏گرايي.
18. بهره‏جويي انحصاري از روش‏هاي پژوهشي كيفي، به ويژه استفاده از فن مصاحبه عميق و ساخت نايافته، مشاهده همراه با مشاركت در مقام گردآوري اطلاعات و تحليل گفتماني و نشانه شناختي. از روش تحليل محتوا نيز در برخي مطالعات فمينيستي سود جسته شده است. روش‏هاي ساخت‏گرايانه و نشانه‏شناختي نيز از جمله روش‏هايي است كه ترنر در كتاب مطالعات فرهنگي انگليسي بدان اشاره كرده است. البته، شايد هيچ روش يا مجموعه روش‏هاي مشخص و رهيافت تئوريك معيني نتواند نياز پژوهشگر را در حوزه گستره مطالعات فرهنگي برآورده سازد. مطالعات فرهنگي از حيث روش، قلمرويي كاملاً خلّاق شمرده مي‏شود.
19. فعال انگاشتن مخاطب در حوزه ارتباطات رسانه‏اي: تأكيد بر برخورداري فرد از ويژگي‏هاي منحصر به فرد فطري و غريزي، به عنوان مبناي انسان‏شناختي مهم، نقش فعّال مخاطب در فرايند ارتباطات رسانه‏اي، برخورداري از قدرت گزينش آگاهانه و درگير شدن در تعاملات هرمنوتيكي و اتخاذ رويكردهاي تفسيري، تفاوت مخاطبان به دليل تفاوت پيش‏داشت‏ها، تجربيات، ساختارهاي شناختي و عاطفي در مواجهه با يك پيام و... در مقابل نظرياتي همچون تزريق زيرپوستي، گلوله‏اي و ساير نظريات محرك و پاسخي كه مخاطب را منفعل مي‏انگاشتند.
سنّت مطالعات فرهنگي بريتانيايي، بر بحث پيرامون نقش مخاطبان متمركز شده است. فرض بنيادين آن، مخاطب فعال است تا مخاطب منفعل و با ارجاع به يافته‏هاي تحقيقي «استفاده و رضامندي» مربوط به سنّت پژوهش رسانه‏ها، نظريه‏پردازان مطالعات فرهنگي معتقدند كه مخاطبان نقشي قاطع در ارزيابي پيام‏هاي رسانه‏ها دارند. 32
در حوزه مطالعات فرهنگي ايده «متن» به نوشتار، فيلم، عكس، مد، الگو، رسم و به عبارتي، به تمام محصولات معنادار فرهنگي اطلاق شده است. نقش رسانه‏ها در ايجاد مانع در مسير تفكر انتقادي، ارائه تصوير كاذب از واقعيت، غلبه ابعاد ايدئولوژيك در پيام‏هاي رسانه‏اي، بهنجار جلوه دادن مقولات مسئله‏ساز، ساده‏سازي پديده‏ها و انصراف اذهان از اقدام به تحليل ژرف آنها، لزوم پرده‏برداري و كشف شيوه‏هاي پنهان فعاليت رسانه‏ها، وجود نوعي ساختار پيچيده سلطه در كار رسانه‏ها و... نيز از جمله مواضعي است كه مكتب مطالعات فرهنگي در ارتباط با نحوه عملكرد رسانه‏هاي نوين اتخاذ كرده است.
20. تأكيد بر ماهيت نشانه‏اي و رمزي پديده‏هاي فرهنگي: مطالعات فرهنگي، در مقابل نگرش‏هاي پوزيتيويستي، به رمزآلود و معناداربودن بودن عناصر فرهنگي و در نتيجه، لزوم رمزگشايي آنها، از طريق مطالعات نشانه‏شناسانه تأكيد دارند. «بنابراين، افراد، فرايندها و روابط اجتماعي را تنها از طريق صورت‏هايي درمي‏يابند كه آن فرايندها و روابط در قالب آنها به ايشان عرضه شده‏اند. ... اين صورت‏ها، به هيچ وجه شفاف نيستند و در لفافه "فهم متعارف" پوشيده شده‏اند كه به طور همزمان، آنها را معتبر و پر راز و رمز مي‏سازند... همه ابعاد فرهنگ، ارزشي نشانه‏شناختي دارند و مسلم انگاشته شده‏ترين پديده‏ها مي‏توانند به عنوان نشانه عمل كنند. نشانه‏ها عبارتند از: عناصري در نظام‏هاي ارتباطي، كه تحت حاكميت رمزهاي معناشناختي‏اي قرار دارند كه خود به شكل مستقيم از طريق تجربه درك نمي‏شوند. اين نشانه‏ها، همان قدر مبهم هستند كه روابط اجتماعي‏اي كه آنها را توليد مي‏كنند. در عين حال، اين نشانه‏ها آنها را باز مي‏نمايند.» 33

تشابه و تمايز مكتب مطالعات فرهنگي و مكتب فرانكفورت

مكتب فرانكفورت و مكتب مطالعات فرهنگي، داراي اشتراكات زيادي هستند؛ از جمله: اروپايي و انتقادي بودن، تعهدمندي، گرايش ماركسيستي و نئوماركسيستي، تأثيرپذيري از انديشمنداني همچون ماكس وبر، عطف توجه به حوزه فرهنگ، محكوميت فرهنگ توده‏اي نوين، انتقاد به جنبه زيرساختي نهاد اقتصاد براي ساير نهادها و فرهنگ جامعه، متهم ساختن علوم اجتماعي موجود به سوگيري ارزشي و ايدئولوژيكي به نفع نظام سرمايه‏داري، پرداختن به موضوعات حاشيه‏اي، كه معمولاً در علوم اجتماعي چندان مورد توجه واقع نمي‏شوند، تلقّي جامعه به عنوان يك كل يكپارچه داراي ارتباطات ديالكتيكي، عدم توجه جدّي به مناسك، مراسم و جنبش‏هاي ديني و... .
عمده‏ترين وجوه افتراق اين دو حوزه مطالعاتي عبارتند از: به لحاظ تاريخي، مكتب فرانكفوت به دهه 1920 و پيش از جنگ جهاني دوم و مطالعات فرهنگي به دهه 1960 و دوران جنگ سرد تعلّق دارد. توجه به تمايزات اين دو مقطع تاريخي و تحولات به وقوع پيوسته در اين فاصله، به ويژه غلبه سرمايه‏داري و ظهور اوليه امپرياليسم فرهنگي از جهاتي، روشنگر خواهد بود. مكتب فرانكفورت مكتبي نخبه‏گرا، داراي موضعي روشن‏فكرانه و گفتمان از بالاست، در حالي كه مطالعات فرهنگي از موضعي توده‏اي و نگاه از پايين و از منظر مصرف‏كنندگان به نقد وضعيت فرهنگي ـ اجتماعي پرداخته است. مكتب فرانكفورت به لحاظ آكادميك، از بنيه معرفتي نسبتا بالا، قلمرو تخصصي مشخص و رويكرد تحليلي در مجامع علمي برخوردار بود. به لحاظ قلمرو انتقاد نيز مكتب فرانكفورت گستره وسيع‏تري از موضوعات، همچون نقد تفسير مكانيكي از آثار ماركس و تلقّي جبرگرايانه اقتصادي، نقد مباني اثبات‏گرايي و تسرّي آن به قلمرو علوم انساني، نقد جنبه علم‏گرايانه و تقليل‏گرايانه غالب جامعه‏شناسي، نقد جامعه سرمايه‏داري نوين، به دليل غلبه تكنولوژيك، فقدان عقلانيت ذاتي، سركوب فرديت، تجاوز به آزادي دروني كنشگر، تك‏ساحتي شدن انسان، ديوان‏سالاري و... را دربر گرفته است. در حالي كه قلمرو مكتب مطالعات فرهنگي عمدتا معطوف به حوزه فرهنگ عامه، ادبيات، هنر، موسيقي، شيوه‏هاي زندگي، قوميت‏ها، خرده فرهنگ‏ها و تمايزات نژادي، جنسيتي و طبقاتي است. مكتب فرانكفورت، به عكس مطالعات فرهنگي هيچ‏گونه توجه ويژه‏اي به طبقه كارگر، به عنوان يك نيروي انقلابي تحول‏آفرين نداشت و فرهنگ كارگري را نيز به عنوان يك فرهنگ سنّتي، طبيعي، خودجوش، برخاسته از عمق توده‏ها، انعكاس‏دهنده عقايد، ارزش‏ها و علايق توده‏ها، ميراث دوران طلايي و نماد هويّت تاريخي تلقّي نمي‏كرد. از اين‏رو، نسبت به اين فرهنگ، فاقد موضع جانبدارانه و تمجيدي بود. مكتب فرانكفورت، ساخت‏گرا و مطالعات فرهنگي كنشگراست. مكتب فرانكفورت، به دليل ساخت‏گرايي موضعي ايستانگر و غيرتاريخي داشت، در حالي كه مطالعات فرهنگي پويا نگرو تاريخي‏نگر بود. مكتب فرانكفورت، فرهنگ توده‏اي نوين را به عنوان يك محصول عمدتا رسانه‏اي، فرهنگي تنگ مايه، مصنوعي، وارداتي، روزمرّه، پرتعارض، سركوبگر، داراي كارويژه‏هاي ايدئولوژيك محكوم مي‏كند. اما مطالعات فرهنگي، با موضعي محتاطانه‏تر، بخشي از اين فرهنگ را بازتاب تمايلات توده‏ها و بخشي از آن را مقتضاي خواست نظام سلطه و سزاوار نكوهش مي‏دانست. به همين دليل، موضعي دوگانه در برخورد با اين فرهنگ اتخاذ كرده و آن را با اوصاف متقابلي توصيف كرده است.
تمايز ديگر اينكه، مكتب فرانكفورت هر چند بر اثبات‏گرايي به دليل منفعل انگاشتن كنشگران خرده گرفته، اما بر خلاف مطالعات فرهنگي، از نقش فعال كنشگر و مخاطبان رسانه‏ها تبيين مشخصي به دست نداده است. مطالعات فرهنگي، علاوه بر مشتركات و مفارقات فوق، در دو موضع، يعني تأكيد بر دموكراسي فرهنگي و نفي فراگفتمان در مطالعات فرهنگي و در نتيجه، مخالفت با جهاني شدن و مواضع پست‏مدرن در بعد فرهنگي، از مكتب فرانكفورت تمايز مي‏يابد.

منبع : نورپرتال





لينک مطلب
 توسط صغری شکوهی در یک شنبه 30 خرداد 1389  ساعت 7:44 PM نظرات 0


POWERED BY RASEKHOON.NET