زیارت عاشورا

حسین مظلوم (علیه السلام)

کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا

درباره وبلاگ


به یمن گریه برای تو روز محشر هم/خموش میکنم از اشک خود جهنم را

نویسندگان

دیگر امکانات

ساعت فلش مذهبی
روزشمار محرم عاشورا
دانشنامه عاشورا
ذکر روزهای هفته

آخرين مطالب

آرشيو موضوعي

لینک دوستان وبگاه

آرشیو مطالب

ارتباط با مدیر

نام :
ایمیل:
موضوع:

آمار وبلاگ

كل بازديدها : 54996 نفر
كل مطالب : 131 عدد
آخرين بروز رساني : دوشنبه 3 آذر 1393 
باز این چه شورش است ... محرم آمد ... یاحسین ...

راوى گويد: پس ار ورود اهل بيت عليه السّلام ، ابن زياد بد بنياد در قصردار الاماره نشست و صلاى عام در داد كه در آن مجلس عموم اهل كوفه حاضر گردند حكم نمود كه سر مطهر امام حسين عليه السّلام را در پيش روى آن لعين نهادند و زنان و دختران اهل بيت حضرت امام عليه السّلام و كودكان آن جناب در مجلس آن شقاوت ماب حاضر گرديدند؛ پس عليا مكرمه حضرت زينب خاتون عليه السّلام به قسمى كه او را نشناسند و ملتفت حال او نگردند نشست

 ابن زياد شقى از حال آن مخدره سؤ ال كرد، ( در برخی منابع آمده چون حضرت زینب وارد مجلس شد مانند اسران رفتار ننمود سلام نکرد و اعتنایی به ابن زیاد نکرد ابن زیاد پرسید: من هذه المتکبرة؟ این زن متکبر کیست؟ ) حضرت زینب به او جوابی نداد اصلا به او محل نگذاشت.

 به او گفتند: اين عليا مكرمه زينب خاتون دختر امير المومنين عليه السّلام است ابن زياد لعين متوجه آن جناب شد و با جسارت اين كلمات را گفت : حمد خدا را كه شما را رسوا نمود و دروغ شما را ظاهر ساخت.

حضرت  زينب سلام الله علیها  در جواب فرمود:

« اِنَّما يَفْتَضِحُ الْفاسِقُ وَ يَكْذِبُ الْفاجِرُ، وَ هُوَ غَيْرُنا. »رسوايى براى فاسقان است و دروغگويى درشان فاجران است و چنین کسی از ما نیست.

 باز ابن زياد گفت : ديدى خدا با برادرت و اهل بيت تو چه كرد!

نویسنده مجنون الحسین(ع) در شنبه 1 آذر 1393  | نظرات 2

راوى گويد: وهب بن جناح ( یا حباب)  كلبى طالب نوشيدن جام شهادت گرديد و به طرف ميدان آمد و نيكو جلادتى نمود و مبالغه در جهاد و كوشش بسيار در جنگ با اهل عناد فرمود و زوجه و مادرش هر دو در كربلا با او بودند. پس از اداى شرايط جوانمردى و اظهار جلادت خويش ، از ميدان نبرد به نزد ايشان شتافت و به مادرخود گفت : آيا تو از من راضى شدى ؟ مادرش گفت : من از تو راضى نخواهم شد تا آنكه در حضور امام عليه السّلام كشته شوى


زوجه اش نيز گفت : تو را به خدا سوگند مى دهم مرا به عزاى خودت منشان . مادرش گفت : اى فرزندم ! به سخن او گوش مده و از راءى همسرت كناره جستن را اَوْلى بدان و به سوى ميدان برگردتا در حضور پسر دختر پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله كشته شوى كه در روز قيامت به شفاعت جدّ بزرگوار او برسى ؛ پس وهب  رو به ميدان بلا آورده و جنگ جانانه نمود تا آنكه دستهايش از بدن جدا گرديد.


در اين هنگام همسر او عمودى برداشت و به یاری وهب شتافت در حالى كه مى گفت : پدر و مادرم فدايت باد! تو همچنان در حضور اهل بيت عصمت و طهارت رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله جنگ و جلادت نما.

وهب برگشت تا او را به خيمه زنان برگرداند، همسرش گفت : برنمى گردم مگر آنكه با تو بميرم ! حضرت سيّدالشهدا عليه السّلام به آن عفيفه ، فرمود: خدا تو را رحمت كناد و در عوض احسان تو به ما اهل بيت ، جزاى خيرت دهاد، برگرد.

پس آن زن اطاعت كرد و برگشت . وهب دوباره مشغول جنگ شد تا به درجه رفيع شهادت نائل آمد.

به نقل از لهوف

 

* مجلسی گوید:در حدیثی دیدم که این وهب نصرانی بود. او و مادرش به دست امام علیه السلام اسلام آوردند. وهب در پیکار با دشمنان امام علیه السلام بیست و چهار پیاده و دوازده سواره را کشت، سپس اسیر شد. او را به نزد عمر بن سعد بردند. ابن سعد گفت: چه دلاور پر حمله ای! سپس دستور داد گردنش را زدند و سر او را به سوی سپاه امام علیه السلام افکندند. مادر وهب آن سر را گرفت و بوسید. سپس آن را به طرف سپاه ابن سعد افکنده یک نفر را کشت و عمود خیمه را کند و حمله کرد و دو نفر را کشت.

امام علیه السلام به او فرمود: « ام وهب! برگرد، تو و فرزندت با رسول خدایید زنان تکلیف جهاد ندارند» ام وهب برگشت در حالیکه می گفت: « خدایا امیدم را قطع مکن. امام علیه السلام فرمود: « خدا امیدت را نبرد ای ام وهب.»

به نقل از فرهنگ جامع سخنان امام حسین علیه السلام

نویسنده مجنون الحسین(ع) در شنبه 1 آذر 1393  | نظرات 1
راوى گويد: بُرير بن خُضَيْر به قصد جهاد با اهل عناد، بيرون دويد و او مردى پارسا و از جمله از زُهّاد و عُبّاد بود. پس يزيدبن مَعْقِل بدآيين ، براى مبارزه حرّ، از لشكر عمرسعد لعين ، بيرون آمد. پس از ملاقات ، هر دو اتفاق بر اين كردند كه مباهله نمايند بر اين نيّت كه هر يك از ايشان كه بر باطل است به دست آنكه بر حق است كشته شود. با همين تصميم با هم در آويختند و مشغول مقاتله گرديدند، آخر الامر آن ملعون به دستبُرير جان به مالك دوزخ بداد و آن يزيدبن مَعْقِل پليد را به دَرَك فرستاد. باز آن مؤ من پاك دين مشغول مقاتله با آن قوم بد آيين گرديد تا شربت شهادت نوشيد.

 

به نقل از لهوف

 

نویسنده مجنون الحسین(ع) در شنبه 1 آذر 1393  | نظرات 0
1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 >
تمامی حقوق مادی و معنوی این وبگاه محفوظ و متعلق به مدیر آن می باشد...