مدافع حرم
شهیدحمیداللهیاری: خدایا ما میرویم و نمی گذاریم شعارالله اکبر خاموش شود در حالیکه نگرانیم که بعد از ما یادگار شهدا و وارثان خون شهدا چه خواهند کرد.

شغل : عضو کمیته انقلاب اسلامی

سن : ۱۸ سال

وضعیت تأهل : مجرد

محل شهادت : خیابان ولی عصر

تاریخ شهادت : ۵/۷/۱۳۶۰

زندگینامه ....

شهید محمود جعفری در سال ۱۳۴۲ در یکی از روستاهای اراک در خانواده ای شریف و کشاورز دیده به جهان گشود و یک سال پس از تولد به همراه خانواده اش عازم تهران گردید . تحصیلات ابتدایی را با موفقیت به پایان رسانید و وارد دبیرستان شد و دوره دبیرستان را تا سال دوم ادامه داد که انقلاب خونبار امت مسلمان اوجی دوباره گرفت و کاخ های طاغوتیان زمان را به لرزه در آورد .

محمود در جریان انقلاب همچون سایر هم سالانش ، یکپارچه شور و شوق و مبارزه بود و در اکثر راهپیمایی ها و تظاهرات و درگیری با مزدوران گارد شاهنشاهی حضور داشت و در این مدرسه آموخته های بسیاری را کسب کرده و آبدیده گردید .

در سال ۱۳۵۸ به عضویت کمیته های انقلاب اسلامی در آمد و برای حراست از ثمرات خون شهیدان و پاسداری از اسلام عزیز به فعالیتی چشمگیر دست زد . نخست در کمیته ۱۳ آبان انجام وظیفه می نمود و سپس به کمیته منطقه ۳ تهران به خدمت مشغول شد .

در زندگی سادگی و قناعت را پیشه خود کرده بود و زرق و برق و لذات زود گذر زندگی نمی توانست او را که جوانی مؤمن و باتقوا بود ، بفریبد و وی را از راه مقدسی که در پیش داشت ، باز دارد .

در انجام وظایفش قبل از هر چیز رضای خدا را در نظر می گرفت و با وجود آن که بر حسب شغلش هر روز با خطر دست و پنجه نرم می کرد ، لیکن اراده ای آهنین و استوار داشت و هر روز از روز قبل مستحکم تر و ثابت قدم تر می گردید و می دانست راهی را که برگزیده راه انبیاء و خوبان خداست و در چنین راهی تزلزل جایی ندارد .

شهادتنامه ....

در روز ۵ مهر ۱۳۶۰ منافقین کوردل پس از شکست دسیسه آنها در ۳۰ خرداد و جنایات ماه شهریور کوشیدند تا بار دیگر بخت سیاه خود را در مقابله با انقلاب اسلامی بیازمایند و این بار با گسیل داشتن مشتی تروریست سر تا پا مسلح به خیابان های تهران و کشتار امت حزب الله ، صحنه را برای ورود اربابان آمریکایی شان مهیا نمایند .

در این روز شهید جعفری به همراه برخی از برادران همرزمش به مقابله با این دسیسه شوم رفت و در راه انجام این وظیفه به ضرب گلوله منافقین به شهادت رسید . امت شهید پرور پیکر مجروح او را که از ناحیه سر به شدت آسیب دیده بود به بیمارستان منتقل کردند و پزشکان نیز کوشیدند تا نجاتش دهند ، لکن این مرغ ملکوت در دل هوایی دیگر داشت و ۲۴ ساعت بعد به سوی خانه ابدیش پر گشود و رفت .

در گزارش پزشکی قانونی علت شهادت برادر محمود جعفری به شرح زیر گزارش شده است :

" در معاینه محل گلوله در ناحیه جمجمه طرف راست دیده شد که از طرف چپ خارج شده ، جمجمه تحت عمل جراحی قرار گرفت ، علت فوت اصابت گلوله به جمجمه و آسیب مغزی تعیین شد ."

دنیا برای مؤمن زندانی است که او را از رسیدن به مبداء وجود باز می دارد و مؤمن پرنده ایست که می خواهد این قفس را برای پروازی ابدی در هم شکند ، شهید جعفری مؤمنی وارسته بود و حال و هوایی دیگر داشت و عاقبت نیز به وصال یار رسید و از این قفس رهید . یادش گرامی باد .

مزار شهید : بهشت زهرا ، قطعه ۲۴ ، ردیف ۹۷ ، شماره ۲۲


ادامه مطلب

[ یک شنبه 31 شهریور 1392  ] [ 12:04 AM ] [ مهدی ] [ نظرات 0 ]

شهید علی اصغر شفایئ

تاریخ تولد : ۱۳۳۳

شغل : مامور آتش نشانی

وضعیت تاهل : مجرد

تاریخ شهادت : ۱۳/۶/۱۳۶۱

در سال ۱۳۳۳ در جوادیه تهران در خانواده ای مذهبی به دنیا آمد . تحصیلات ابتدائی را در دبستان اسلام دیانت به اتمام رساند . از همان کودکی علوم دینی را محضر شهید نواب صفوی فراگرفت و در سال ۱۳۴۷ در کنار ادامه تحصیل مشغول به کار شد .

در سال ۱۳۵۴ پس از خاتمه تحصیلات متوسطه وارد آموزشگاه هوائی شد لیکن به دلیل شرایط نامساعد ارتش در زمان حاکمیت طاغوت نتوانست خدمت را در آن مکان بپذیرد و لذا از آموزشگاه خارج و برای گذراندن دوران سربازی عازم سبزوار گردید .

دوران سربازی اش همزمان بود با اوج انقلاب که بنا به دستور امام مبنی از خروج از پادگانها سربازخانه را ترک کرد .

پس از انقلاب به استخدام آتش نشانی درآمد و به عنوان مامور این اداره به خدمت در مجلس شورای اسلامی پرداخت .

جنایات منافقین به یک یا دو دسته محدود نمی شود و در هر گوشه از خاک گلگون میهن اسلامی شاهدی بر جنایات این دارودسته وابسته می باشد . در روز سیزدهم شهریور ۱۳۶۱ دو نفر از تروریستهای منافق جهت انجام یک عملیات اقدام به سرقت یک موتور سیکلت می کنند . آنها در محدوده خیابان رودکی شفایی را که با موتور از آن محل عبور می کرد را موقف کرده و به زور اسلحه خواستار موتور سیکلت او شدند وی با آگاهی از ماهیت خود فروخته تروریست ها و نیت پلید آنها از دادن موتور خوداری می کند و در این درگیری وی را به شهادت می رسانند .


ادامه مطلب

[ یک شنبه 31 شهریور 1392  ] [ 12:03 AM ] [ مهدی ] [ نظرات 0 ]

پرویز یزدانی

متولد : روستای بابا امان بجنورد - سال ۱۳۳۷

کشاورز

شهید پرویز یزدانی در سال ۱۳۳۷ در روستای بابا امان، در خانواده ایی کشاورز متولد شد. دوران ابتدایی را در روستا تحصیل نمود و سپس دوران دبیرستان را در شهر و پس از اخذ دیپلم و اتمام خدمت سربازی در هیئت هفت نفره بجنورد مشغول به خدمت گردید.

شهید یزدانی ، با اعتقاد و ایمان استواری که به قطع کردن دست فئودالها و و سرمایه داران و گسستن زنجیرهای استثمار داشت ، به محض تشکیل هیئت هفت نفره به آن پیوست.

فئودالهای منطقه بارها توسط تطمیع و تهدید تلاش نمودند که او را از وظایفش باز دارند ، اما او همواره در فکر محرومترین اقشار جامعه بود.

سرانجام در روز ۳۰/۳/۱۳۶۰ هنگامی که از مأموریت باز می گشت ، در درگیری هایی که منافقین براه انداخته بودند ، مورد هجوم و ضرب و شتم قرار گرفت و بر اثر شلیک یک گلوله توسط منافقین به شهادت رسید.


ادامه مطلب

[ یک شنبه 31 شهریور 1392  ] [ 12:02 AM ] [ مهدی ] [ نظرات 0 ]

متولد ۱۳۱۴ بجنورد

متأهل ، دارای ۴ فرزند

معلم

تاریخ شهادت ۱/۶/۱۳۶۰

شهید عبدالحسین نوریان در سال ۱۳۱۴ در شهر بجنورد چشم به جهان گشود و تحصیلات خویش را تا فوق دیپلم ادامه داد و با فوت پدر سرپرستی خانواده ۵ نفری را بر عهده گرفت و وارد آموزش و پرورش شد.

از طریق شغل معلمی توانست به کودکان محروم خدمت کند و دانش آموزان را بسیار دوست می داشت.

ایشان برای کمک رسانی به جبهه ها شب و روز نداشت و می گفت باید از حریم ایران و اسلام دفاع کرد .

دختر بزرگ ایشان در باره شهادت پدرش می نویسد :

" در تاریخ ۲۸/۵/۱۳۶۰ یکی از دانش آموزانش به نام سعید یزدانی توسط تروریستهای ضد خلق به شهادت رسید .پدرم در مراسم شهید یزدانی فیلمبرداری می کرد و فریاد مرگ بر آمریکا را با خشم و نفرت و با مشت گره کرده سر می داد .

او می دانست که نوکران استکبار از درون و نوکر سر سپرده صدام خائن از خارج مرزها می خواهند به انقلاب اسلامی ضربه وارد آورند ، چون از طلوع خورشید اسلام می ترسیدند.

و اما در نیمروز شهریور سال ۱۳۶۰ ساعت ۱۲ من و دو خواهر و برادر و مادرم منتظر آمدن پدر بودیم که ناگهان صدای شلیک سه گلوله از تفنگ مزدوران صدام سینه عاشق پدر راشکافت و خون پاکش به خون شهدای صدر اسلام پیوست."

خانواده شهید نوریان در نامه ای خطاب به مجامع بین المللی نوشته اند :

" ای کسانی که در سازمانهای حقوق بشری هستید ، به ناله های جگر خراش فرزندان معصوم شهداء و خانواده هایشان که از جای جای میهنمان به گوش می رسد گوش کنید و از خود بپرسید که این عزیزان به چه گناهی ترور شده اند ؟

شما ای کسانی که در آن مجمع عمومی اجلاس کرده اید و خود را وکیل مردم جهان می دانید و می خواهید از حقوق بشر دفاع کنید ، از خود سئوال کنید که براستی این انسانها به چه گناهی ترور شده اند ؟"


ادامه مطلب

[ یک شنبه 31 شهریور 1392  ] [ 12:01 AM ] [ مهدی ] [ نظرات 0 ]

مجید شریف واقفى در مهرماه سال ۱۳۲۷ متولد شد و در۱۶ اردیبهشت ماه سال ۱۳۵۴ توسط همرزمانش به شهادت رسید.

استعداد فوق العاده اى داشت به طورى که تحصیلاتش را از کلاس دوم شروع کرد و در تمام دوران تحصیل شاگرد ممتاز بود. به مطالعه و کتاب خیلى علاقه داشت و دوران دبیرستانش را با احراز رتبه سوم در مسابقه معلومات عمومى سراسر کشور و نیز کسب معدل ۹۷/۱۹ در رشته ریاضى به پایان رساند.

گرچه معمولاً کسانى که اهل درس و مطالعه اند چندان توجهى به محیط پیرامونشان ندارند، مجید نسبت به محیط جامعه و دردهاى اجتماعى حساسیت ویژه داشت. به همین خاطر در دبیرستان به تاسیس انجمن اسلامى پرداخت.

او سال ۴۵ در رشته برق دانشگاه صنعتى آریامهر (شریف) پذیرفته شد. در سال هاى حضورش در دانشگاه، به طور فعال وارد کارهاى مبارزاتى علیه نظام سلطنتى شد. پس از اخذ مهندسى در شرکت برق منطقه فارابى مشغول به کار شد. سال ۵۰ نام مجید و عده اى دیگر لو رفت و مامورین ساواک براى دستگیرى او به اداره شرکت برق رفتند. آن روزها رئیس شرکت مرخصى رفته بود و مجید موقتاً جانشین او شده بود. مامورین ساواک بى اطلاع از این ماجرا ابتدا به اتاق رئیس شرکت وارد مى شوند تا از طریق او مجید را شناسایى و دستگیر کنند. از خود او سراغ مهندس شریف واقفى را مى گیرند. مجید قضیه را مى فهمد ولى بدون اینکه خود را ببازد با آرامش به بهانه صدا کردن شریف واقفى از اتاق خارج مى شود و خود را به دانشگاه مى رساند تا دوستانش را از موضوع باخبر کند. از این لحظه زندگى مخفى مجید شروع مى شود.او عضو سازمان مجاهدین خلق بود که در آن زمان تنها سازمان اسلامى بود که فعالیت مسلحانه داشت. چندى بعد مجید وارد مرکزیت سازمان مى شود و در رأس یکى از شاخه هاى اصلى سازمان شروع به فعالیت مى کند. همزمان مسئولیت امور امنیتى سازمان، مسئولیت گروه الکترونیکى (شنود فرستنده هاى ساواک) و مسئولیت ارتباط با افراد خارج از کشور را نیز بر عهده داشت.

گروه الکترونیک توانسته بود گیرنده هایى بسازد که بى سیم هاى ساواک را کنترل مى کرد. در آن زمان ساواک براى شناسایى و تعقیب چریک ها اکیپ هاى گشتى زیادى در سطح شهر داشت که شبانه روز در مناطق مختلف شهر در حال تردد بودند. سرنشینان مسلح آن رفتار مردم را در کوچه و خیابان زیر نظر داشتند و هر کس را که مشکوک تشخیص مى دادند یا دستگیر مى کردند یا تعقیب. آلبوم عکسى نیز داشتند که عکس افراد مخفى در آن جمع آورى شده بود و اگر قیافه جوانى با یکى از آنها تطبیق مى کرد سراغش مى رفتند.

این اکیپ ها توسط بى سیم با مرکزشان در تماس بودند و به آنها گزارش مى دادند یا از آنها آدرس مى گرفتند تا براى دستگیرى یا تعقیب کسى اقدام کنند. گروه الکترونیک با مسئولیت مجید که خود مهندس برق بود گیرنده هایى ساخته بودند و موج بى سیم هاى ساواک را پیدا کرده بودند و قبل از اقدام به عمل از سوى اکیپ ها متوجه مى شدند که کجا لو رفته و به کجا مى خواهند یورش ببرند.

این تکنیک باعث شده بود که امکان دستگیرى بسیار کاهش یافته و موارد زیادى از چریک ها از چنگ ساواک در مى رفتند.

بعد از سال ۵۰ گرچه اعضاى اصلى سازمان دستگیر شدند ولى در میان جوان ها اقبال زیادى براى پیوستن به سازمان ایجاد شد، به طورى که سازمان از نظر کمیت توسعه عجیبى یافت درحالى که افراد کیفى و ساخته شده خود را از دست داده بود. در این زمان تشکیلات به سه یا چهار شاخه تقسیم مى شود. راس شاخه کارگرى مجید شریف واقفى و سپاسى به همراه لیلا زمردیان، وحید افراخته و محمد یزدانیان بودند.

اردیبهشت سال ۱۳۵۲ تقى شهرام از زندان سارى فرار کرد و به سازمان پیوست. حیات رضا رضایى در خرداد همان سال به پایان رسید و بعد کاظم ذوالانوار از اعضاى مرکزیت دستگیر شد. از این پس تقى شهرام به مرکزیت سازمان راه یافت. او باطناً مارکسیست شده بود و به تدریج نظرات ایدئولوژیک خود را ابراز کرده و بحث ها و سئوالاتى را در میان اعضا عنوان کرد. او که آدمى پر مطالعه و پرکاربود تلاش زیادى کرد تا افراد دیگر را با خود همنوا و همفکر کند. به تدریج این بحث را پیش کشید که ایدئولوژى مذهبى پاسخگوى نیازهاى مبارزه نیست و بایستى ایدئولوژى سازمان را تغییر داد. آنها این سیر تغییر ایدئولوژى را سیر انتقاد از خود نامیدند. ادعا این بود که اشتباهات و ضربه هایى که سازمان و افراد خورده اند ناشى از ایدئولوژى مذهبى آنان بوده است.

• تغییر ایدئولوژى

مجید شریف واقفى از جمله افرادى بود که به این روند تن نداد. اما شهرام معتقد بود پذیرفتن ایدئولوژى الزامى است و کسانى که به این روند که تکامل فکرى سازمان است تن نمى دهند به خاطر منافع طبقاتى و خصلت هاى خرده بورژوازى شان است. بنابراین بایستى با اعمال فشار و روش هاى تشکیلاتى خصلت هایشان را اصلاح کرد. بعدها این شیوه اصلاح مستبدانه و تحمیلى را به عنوان یک اصل سازمانى اعلام کردند. در یک حزب یا سازمان انقلابى کمونیستى این تفکر و منافع پرولترى است که باید حکومت کند. طبیعتاً براى آن نیروهاى حزبى که در این جهت قرار دارند دموکراسى وجود خواهد داشت. این ایدئولوژى ها و منافع غیرپرولترى هستند که باید تحت فشار و حکومت شدن قرار گیرند. طبیعتاً آن نیروهاى حزبى که جهت پرولترى ندارند، احساس دیکتاتورى و فشار خواهند کرد. مگر اینکه بتوانند جهت منافع و جهت گیرى سیاسى _ ایدئولوژیک خود را با پرولتاریا هماهنگ سازند.» (مسائل حاد جنبش ما، مقاله چگونه یک مبارز براى انحراف مبارزه تلاش مى کند؟ از انتشارات سازمان مجاهدین خلق- مارکسیست شده _ ،۱۳۵۵ صفحه ۱۱۷)

مجید که مى دید آنها مى خواهند سازمان را مصادره کنند، به فکر افتاد از سازمان جدا شود و مسئله را با سایر همکاران خود و از جمله مرتضى صمدیه لباف در میان گذارد. لذا شروع به جذب افراد مارکسیست نشده سازمان در دو شاخه تحت مسئولیت تقى شهرام و بهرام آرام کرد. مرکزیت سازمان که از این روند مطلع شده بود به تدریج مسئولیت هاى وى را گرفته و ارتباطش را با سازمان کمتر کرد.حدود تابستان ۵۳ شاخه تحت مسئولیت مجید (شاخه کارگرى) منحل شد. وى به رغم اینکه کماکان عضو مرکزیت بود و در جلسات آنها حضور مى یافت مسئولیت مهم و قابل توجهى نداشت. در پائیز ۵۳ نیز او را واداشتند که در یک کارخانه به کار کارگرى بپردازد.

به رغم به کار بردن همه این شیوه ها نتایج مطلوب به دست نیامد. مجید و دوستانش همچنان بر عقیده مذهبى خود پایبندى نشان دادند و زیر بار تحمیل فکرى تقى شهرام و بهرام آرام دو عضو مرکزیت مارکسیست شده نرفتند.شهرام در بیانیه تغییر ایدئولوژى سازمان برخورد با مجید را چنین توضیح داده است: «مجید با چند تن از عناصر متزلزل و کسانى که در همان مراحل اول مبارزه ایدئولوژیک تصفیه شده بودند، تماس برقرار کرد و با اغواى آنان درصدد برآمد براى خود دار و دسته اى تهیه ببیند... او بالاخره بعد از چهار ماه توطئه خائنانه علیه سازمان موفق مى شود دو نفر از افرادى که یکى از آنها به طور کامل از سازمان اخراج شده بود (خائن شماره ۳) [احتمالاً سعید شاهسوندى] و نفر دیگرى که مراحل انتقادى خود را مى گذراند (خائن شماره ۲) [مرتضى صمدیه لباف] و یک نفر دیگر را به طور بینابینى [خلیل فقیه دزفولى] با خود همراه سازد... مچ آنها به زودى گرفته شد و راز خیانت هاى چهار ماهه آنان از پرده بیرون افتاد. از طرف سازمان خائن شماره یک و خائن شماره دو محکوم به اعدام شدند. با اعدام خائن شماره یک [شریف واقفى] او به سزاى خیانت هایش رسید، در حالى که خائن شماره دوم [صمدیه] توانست از مهلکه جان سالم به در ببرد اما به چنگ پلیس افتاد... اینها قسمتى از مقاومت ها، مشکلات و خارهاى تیز و زهرآگین بودند که در مقابل راه ما و در سراسر راه پرپیچ و خم «تصفیه و احیاى ایدئولوژیک سازمان» قرار داشتند.»

به این ترتیب شهرام و همفکرانش صرفاً به این دلیل که اندیشه خود را حق مطلق مى پنداشتند و براین باور بودند که هر کس زیر بار حق نرود باید نابود شود حکم مرگ شریف واقفى و صمدیه لباف را صادرکردند. سعید شاهسوندى این واقعه را چنین توصیف مى کند: «در اردیبهشت ۵۴ شریف واقفى به عنوان خائن شماره ۱ توسط نارفیقان، غیاباً محکوم به اعدام شد، حکم اعدام انقلابى به ناجوانمردانه ترین شکل در یکى از کوچه هاى جنوب شهر تهران در ساعت ۳ بعدازظهر روز ۱۶ اردیبهشت ۱۳۵۴ توسط کسى که مجید بارها او را از خطر مرگ نجات داده بود به اجرا درآمد. عاملان براى پوشاندن جنایت مسلم خود جسد او را نیز سوزاندند.

نیم ساعت قبل از این جنایت مجید با من قرار داشت، ما بعد از صحبت درباره کارهاى روزمره و جارى تشکیلات از یکدیگر خداحافظى کردیم. من به دنبال انجام کارهاى تعیین شده رفتم و او بر سر قرار نارفیقان سازمانى، قرارى که «قربانگاهش» بود رفت.همان روز در ساعت ۸ شب مرتضى صمدیه لباف در سر قرار سازمانى دیگرى مورد حمله مسلحانه قرار گرفت. مرتضى در این حمله شدیداً مجروح شد، اما توانست موقتاً جان سالم به در برد. او زخمى از خنجر نارفیقان گرفتار چنگال ساواک شد تا در بهمن همان سال و بعد از تحمل شکنجه هاى فراوان تحویل جوخه اعدام شد.»

محسن خاموشى که صحنه ترور شریف واقفى را دیده است آن واقعه را چنین توصیف کرد: «به ما گفتند: حسین (صمدیه لباف) و یک نفر دیگر به گروه خیانت کرده اند و یک انبار را با سه اسلحه تخلیه کرده و گریخته اند. حسین (صمدیه لباف) آدم تروریستى است و ممکن است اعضاى کمیته مرکزى را که در کوچه و خیابان مى بیند ترور کند. فرد دیگر یکى از اعضاى سابق کمیته مرکزى سازمان است...

قرارشد تا فردا که روز اعدام یکى از آنها است، برزنت، نایلون، ابر و یک ظرف بزرگ آب تهیه کنیم و هر کدام از ما یک دست لباس اضافى داشته باشیم. یک لنگ هم براى این که دور سرش بپیچیم باید تهیه مى شد. محلى واقع در بیابان مسگرآباد، اول جاده مسگرآباد به ما آدرس داد تا برویم ببینیم و جسد را آنجا بسوزانیم. من و عباس (حسین سیاه کلاه) منطقه را دیدیم و قرار براى فردا ساعت ۸ صبح گذاشتیم...

مجید شریف واقفى با وحید افراخته قرار داشت و در نتیجه وحید سر قرار او رفت. ما هم در یک کوچه، نمره هاى اصلى ماشین را باز کرده و نمره هاى جعلى را پشت شیشه گذاشتیم و عازم محل عمل شدیم. قرار شده بود عمل در کوچه ادیب الممالک انجام بشود.

... چند لحظه بعد صداى تیر بلند شد و من لنگ را برداشته داخل کوچه شدم. مجید شریف واقفى به صورت روى زمین افتاده بود... جسد را وحید افراخته و حسین سیاه کلاه در داخل صندوق عقب انداختند، بعد در صندوق عقب را بسته و همگى سوار ماشین شدیم.در خیابان عارف، وحید افراخته از ماشین پیاده شد و من و حسین سیاه کلاه به راه خود ادامه دادیم. به محلى واقع در دو کیلومترى جاده مسگرآباد رفتیم و در گودالى جسد را انداخته و کلرات و بنزین روى آن ریختیم. جیب هاى آن را تخلیه کردیم. دو عدد قرص سیانور داشت، مقدارى نوشته که آیه قرآن در آن بود و حدود ۴۰۰ تومان پول. بعد عباس فندک را آتش زد و یک مرتبه شعله آتش بلند شد.»

این شعله لحظاتى بعد خاموش شد. اما این ترور ایدئولوژیک آتشى در عرصه سیاسى ایران به پا کرد که دود آن به چشم همه نیروهاى سیاسى و ملت ایران رفت و ثمرات آن هنوز از بین نرفته است.

تقى شهرام گمان مى کرد با اعمال این خشونت ها رهبرى پرولتاریا را تثبیت مى کند. در بیانیه تغییر ایدئولوژى سازمان که در شهریور ۵۴ منتشرشد نوشت: «اینک عمده این بحران ها از سر سازمان گذشته است و ما بر مواضعى مستحکم تر و خلل ناپذیرتر از گذشته، مواضعى که اکنون بر «فلسفه عملى» و اندیشه «مارکسیسم - لنینیسم» قرار دارند، باز هم مصممانه پیش مى رویم.»

غافل از آن که هیچ بنایى بر پایه زور و خشونت مستحکم نمى شود. او با عمل خویش ضربه سهمگینى به کل جریان روشنفکرى در ایران زد.

از آن پس اختلافات ایدئولوژیک رنگ خون به خود گرفت. نیروهاى سیاسى به جاى رقابت فکرى سالم، به انتقام گیرى کشیده شدند.

صف بندى نیروها دگرگون شد. جنبش مذهبى به مرزبندى جدى با مارکسیست ها پرداخت و روحانیت با شتاب بیشترى وارد صحنه شد. یک سال پس از پیروزى انقلاب تقى شهرام دستگیر شد و در دادگاه به اعدام محکوم شد. در حالى که تصفیه خونین ایدئولوژیک از محدوده یک سازمان خارج شده، چون اختاپوسى بر فضاى سیاسى جامعه سنگینى مى کرد.


ادامه مطلب

[ شنبه 30 شهریور 1392  ] [ 11:59 PM ] [ مهدی ] [ نظرات 0 ]

متولد ۱۳۳۷ مشهد – فرزند سید علی

کارگر کارخانه قند ناب مشهد

تاریخ شهادت : ۴/۸/۱۳۶۰

سید جواد مدرس

 

سید جواد در شهر مشهد متولد شد و بعد از دوران کودکی وارد مدرسه شد و تا کلاس سوم هنرستان درس خواند و بعد از آن به کار در مغازه پدر پرداخت.

سید جواد در سال ۱۳۵۶ به سربازی رفت ، او جوان مبارز و در راه انقلاب اسلامی فعال بود و هنگامی که امام خمینی (ره) دستور دادند سربازها از پادگانها فرار کنند ،او هم از این فرمان اطاعت کرد و از محل سربازی که در تهران بود فرار کرد و به مشهد آمد و در دوران انقلاب تا پیروزی فعال بود ، مدتی اوائل انقلاب در کمیته های مردمی بود و سپس برای تمام کردن سربازی به تهران رفت و سربازیش را به پایان رساند.

با آغاز جنگ تحمیلی عراق بر علیه ایران به صحنه های دفاع مقدس رفت و در آبان سال ۱۳۶۰ هنگامی که به مرخصی آمده بود در شب تاسوعای حسینی ،مقابل منزل در خیابان امام رضا (ع) توسط تیم های تروریستی منافقین به شهادت رسید.

آقای سید علی مدرسی پدر شهید می گوید :

"سید جواد در حالی که از سر کار خود بر می گشت بدست منافقین کور دل و جلو درب منزل به شهادت رسید و با خون سرخش ادعای پوچ منافقین را که ادعای طرفداری از مردم زحمتکش را داشتند به ابطال کشانید."

مادر شهید درنامه ای خطاب به کشورهای حامی منافقین می نویسد :

"بسم رب الشهداء و الصدیقین

با سلام و درود به تمامی شهیدان راه حق و حقیقت که با خون سرخشان سرزمین ایران را آبیاری نمودند و پرچم اسلام را بر فراز قله های سرسبز ایران برافراشتند.

من به عنوان مادر شهید سید جواد مدرّس ، پس از ۲۳ سال تحمل رنج و مرارتهای فراوان ، به عرض می رسانم که پسرم به جرم پای بندی به اسلام و آرمانهای متعالی آن و هم چنین همگامی با نهضت مردم قهرمانش در شب تاسوعا به دست منافقین کور دل به شهادت رسید.

او جوانی ورزشکار و روحیه ای قوی و ایمانی راسخ داشت .در اوائل انقلاب بنا به فرمان رهبرش و با اجازه پدرش از سربازخانه فرار کرد تا با دیگر مردم شهرمان در مبارزه علیه رژیم شاه شرکت نماید . جواد در تمامی تظاهرات و حرکت های های انقلابی شرکت فعال داشت و با شروع جنگ تحمیلی کفر علیه اسلام به جبهه رفت و در ذوالفقاری آبادان مشغول نبرد با لشگر بعث عراق شد. بعد از دو ماه از بازگشت از جبهه بود که می گفت بنی صدر با سازشکاریهایش خرمشهر را از دست داد و پس از یک روز و نیم توقف در مشهد با جمعی از دوستانش به عنوان فرمانده گروه بسیج مستضعفین به جببه بازی دراز عزیمت و حدود دو ماه در این جبهه به اسلام وانقلاب خدمت نمود و از خود گذشتگی و ایثار او زبانزد دوستان و همسنگرانش بود . پس از آن که نزدیک یک سال در جبهه بود ، به مشهد بازگشت و در اندیشه رفتن به جبهه کردستان بود که در شب تاسوعای سال ۶۰ پس از مراجعت از کار روزانه در جلوی درب منزل به دست منافقین کور دل به شهادت رسید و سنگفرش خیابان با خون سرخش زمین رنگین شد .

البته این ترورها بعد از فرار بنی صدر و رجوی به اوج خود رسید ، ۷۲ تن از بهترین یاران امام ، رئیس جمهور و نخست وزیر ، امام جمعه ها در محراب به شهادت می رساندند .بمب گذاری در معابر عمومی ، در اتوبوسها ، در راه آهن و عده ی زیادی از مردم بی گناه کشور اسلامیمان را بخاک و خون کشیدند، سوزاندند ، پوست بدنشان را کندند و زنده بگور کردند و حتی از کودکان خردسال هم چشم پوشی نکردند و مانند خفاشان شب به شکار انسانهای بیگناه می رفتند و آنها را از پشت هدف قرار می دادند.

حال با توجه به عرایضم و شرح جنایات منافقین از دولت فرانسه که مهد انقلابهای آزادیخواهی است و چهره های بزرگ بشر دوست جهان در این کشور می زیسته اند انتظار نمی رود که با پناه دادن به چنین جانیانی که به عوض ارائه منطق با خالی کردن گلوله در مغز و قلب پاک جوانان عقاید خود را تحمیل می کنند ، ناموس چندین ساله خود را بر باد دهد و پشت پا به تمام معیارهای انسانی بزند و من مصرانه تقاضای استرداد این جنایتکاران را دارم تا در ایران ودر پیشگاه مردم داغدار به سزای اعمل وحشیانه خود برسند."

مادر داغدیده – فاطمه سهرابی

همچنین خواهر شهید در نامه ای خطاب به مجامع بین المللی می نویسد :

" و تنها برادر بی گناه من نبود که این چنین به شهادت رسید ، بلکه صدها و هزاران جوان و زن و کودک بی گناه را به طور فجیعی کشتند و سوزاندند .آیا بانیان این جنایت باید آزادانه در پناه دولت فرانسه زندگی کنند."


ادامه مطلب

[ شنبه 30 شهریور 1392  ] [ 11:52 PM ] [ مهدی ] [ نظرات 0 ]

شهید محمود زارعی

متولد :۱۳۱۹ تهران

شغل:بقال

متأهل دارای ۴ فرزند

تاریخ شهادت:۸/۶/۱۳۶۱

شهید محمود زارعی در سال ۱۳۱۹ در خانواده ای متدین دیده به جهان گشود ، تحصیلات ابتدایی را تا پایان کلاس ششم ابتدایی پشت سرگذاشت و سپس در مغازه ای به کارگری پرداخت و پس از مدتی توانست با پشتکار و تلاش فراوان مغازه بقالی موچکی دائر و به کسب مشغول شود.

در ۱۵ خرداد ۱۳۴۲ در میدان بهارستان از نزدیک شاهد جنایات رژیم پهلوی در کشتار بی گناه و مظلوم بود و از همان زمان ماهیت ضد اسلامی رژیم وابسته بر او آشکار گردیده بود.

از ابتدای نهضت امام خمینی(ره)از پیروان و مریدان صدیق ایشان بود و اعلامیه های ایشان را مخفیانه پخش می کرد.

از اولین روزهای اوج گیری انقلاب در آن حضور و شرکتی فعال داشت و به همین جهت نیز از همان آغاز نامش در لیست ساواک ثبت شد و در صدد دستگیریش برآمدند.

به هنگام مراجعت پیروزمندانه امام(ره) و پس از آن جزو انتظامات خیابان ایران بودو در روز ۲۲ بهمن در همه صحنه ها حضور داشت و مغازه اش محل جمع آوری دارو جهت کمک به مصدومین و مجروحین بود.

پس از پیروزی انقلاب ، حضوری فعال در تمامی زمینه ها داشت و با آغاز جنگ تحمیلی در پشتیبانی جنگ مشغول به کار شد و هم زمان در زمینه برقراری امنیت شهرها فعال بود.

فعالیتهای چشمگیر شهید بیش از هر چیز کینه دار و دسته های ضد انقلاب و بخصوص منافقین را برانگیخته بود و صبح روز دوشنبه هشتم شهریور ۱۳۶۱ ، دو نفر از تروریستهای منافق با شناسایی قبلی به محل مغازه شهید مراجعه می کنند و با شلیک چند گلوله ، شهید محمود زارعی را در حالی که آماده یک روز دیگر خدمت به خلق خدا می شد به شهادت می رسانند و خود متواری می شوند.


ادامه مطلب

[ شنبه 30 شهریور 1392  ] [ 11:19 PM ] [ مهدی ] [ نظرات 0 ]

رضا شمقدری فرزند اصغر ۴۸ ساله رنگ فروش؛

حاج آقا رضا شمقدری از اهالی متدین و مذهبی شهر مشهد که مغازه رنگ فروشی داشت ، فقط به جرم حزب اللهی بودن و فعالیتهای قبل از انقلاب به نفع امام خمینی به دست عوامل تروریست منافقین به شهادت رسید.

یک بار دیگر در مورخه ۱۶/۵/۱۳۶۰ مغازه ایشان در خیابان ضد بین میلان دوم و سوم بر اثر مواد آتش زا دچار حریق گردید.

آتش سوزی بر اثر پرتاب کوکتل مولوتف ایجاد شده بود که حریق بوسیله آتش نشانی اطفاء گردیده و عاملین از محل متواری شدند .

حاج رضا در این رابطه می گوید: مقارن ساعت فوق در منزلم بودم که به من اطلاع دادند مغازه ام را آتش زده اند ، به محل آمدم ، مشاهد کردم از پنجره بالای درب شیشه کوکوتل مولوتف به داخل مغازه انداخته اند که آتش نشانی به محل مراجعه و آتش را خاموش کرده و خسارت جزیی وارد شده است. عده ای اخیراً از گروهکها تهدیداتی انجام داده بودند.

واقعه شهادت :

در مورخه ۱۰/۱۱/۱۳۶۳ ساعت ۳۰/۸ بامداد دو نفر تروریست با یک دستگاه موتور هندا مدل ۱۲۵ رنگ قرمز که از خیابان تهران به طرف میلان دوم در حرکت بودند ، پس از وارد شدن به میلان در ابتدای میلان دست چپ می ایستند و با شلیک دو تیر به طرف حاجی رضا شمقدری که در حال خواندن روزنامه بوده است فرار می کنند. این دو تیر از ناحیه سر اصابت و نامبرده شهید می شود و به تخت پشت به زمین می افتد .دو نفر موتور سوار که موتورشان به علت سر خوردن یکی از چرخها به زمین افتاده است به طرف انتهای میلان می دوند تا این که به چهار راه چهارم می رسند و با ماشین نیسان به رنگ آبی که در وسط چهاراه منتظر بود سوار و از صحنه فرار می کنند.یک پیکان قرمز رنگ که در آن سوی خیابان پارک بود با دیدن حادثه به دنبال تروریست ها می رود که البته قبل از رسیدن به چهارراه بر اثر اصابت یک تیر از ناحیه تروریستها به ماشین نامبرده می ایستد.ضمناً در موقع وقوع حادثه یک نفر به طرف شهید و یک نفر به بطرف تروریست ها می رود که با تهدید از سوی تروریست ها متوقف می شوند.

در این رابطه سند به شهادت رساندن حاج آقا رضا در نشریه گروه تروریستی منافقین اینگونه آمده است:

«مجاهد ۲۳۵- ص ۸ : بر اساس گزارش ستاد عملیات مجاهدین خلق در استان های شمال و شرق کشور ، در آستانه ی هفته ی حماسه موسی و اشرف در ساعت هشت بامداد روز چهارشنبه دهم بهمن ماه جاری ، رزمندگان قهرمان مجاهد خلق ، بر اساس شناسایی های قبلی و طبق یک طرح عملیاتی دقیق و متهورانه ، یکی از شکنجه گران و عوامل مهم اختناق و سرکوب مشهد به نام " رضا شمغدری" را در خیابان امام رضای این شهر به مجازات رساندند...

شمغدری قبلاً نیز در سال ۶۰ مورد تهاجم انقلابی رزمندگان مجاهد خلق قرار گرفته ولی موفق به فرار از مجازات شده بود، اما سرانجام فرزندان رشید خلق او را به سزای جنایات بی شمارش رسانده و بدین ترتیب سرانگشتان اختناق رژیم را بیش از پیش در وحشت و هراس فرو بردند.

رزمندگان مجاهد خلق پس از انجام موفقیت آمیز این عملیات ، در هنگام عقب نشینی نیز با تعدادی از مزدوران رژیم درگیر شده و با تهاجم متهورانه ،آنان را وادار به به فرار نمودند و با استفاده از حمایت و همکاری مردم صحنه عملیات را ترک کرده و سالم به پایگاههای خود بازگشتند.»

یکی از اتهاماتی که برای ایشان در نظر گرفته شده است این بوده که برادر ایشان از محافظین آیه الله خامنه ای در زمان ریاست جمهوری بوده است .

آقایان و خانم ها زهرا مهذب همسر ، امیر و سعید و نجمه فرزندان ، غلامحسین شمقدری ، برادر، فاطمه ، ربابه و صدیقه خواهران آن شهید ، طی نامه ای به مجامع بین المللی از آنان نسبت به این گونه جنایات درخواست رسیدگی می کنند که متأسفانه هیچ خبری نمی شود.هم چنین از دولت فرانسه به عنوان پناه دهنده به این تروریستها و شکایت می شود که چگونه چشم بر روی واقعیت دردناک تروریسم در جامعه ایران بسته است.

در نامه امیر پسر بزرگ آقای شمقدری آمده است :

« مگر او چه گناهی داشته است ،آیا مسلمان بودن گناه است ،آیا سر موقع نماز خواندن گناه است ،آیا انفاق کردن در راه خدا و کمک به مستمندان ، پیروی از اسلام ، سرباز امام زمان ، کمک کننده به جبهه ها اینها همه جرم است که او را اینگونه به ضرب گلوله به خاک می غلطانند؟!

در این جا باید از دولت فرانسه گلایه کرد که این کشور مهد تروریستها باشد و مأمن اشخاصی که هزاران هزار خانواده را داغدار کرده اند .ما از دولت فرانسه می خواهیم که این تروریستها که در رأس آنها رجوی و بنی صدر می باشند را به ایران باز گردانند تا محاکمه و مجازات گردند و اگر شما حامی حقوق بشر هستید این پایمال کنندگان حقوق بشر را به ایران بازگردانید.»

در نامه برادر ایشان ، اشاره کوتاهی به زندگی شهید شده است و چنین آمده :

«ایشان در خانواده مذهبی چشم به دنیا گشود و از همان اوان کودکی مقید به اسلام و احکام اسلام بود و برای فراگرفتن قرآن در انجمن پیروان قرآن عضو شد و قرآن را فراگرفت و از کسانی بود که قبل از انقلاب با انقلابیون ارتباط مستمری داشت و پس از پیروزی انقلاب برای پیش برد اهداف انقلاب هیچگاه از پای نمی نشست .

سرانجام ایشان صبح روز چهارشنبه ۱۰ /۱۱ /۱۳۶۳ در آستانه هفته وحدت به دست شقی ترین مردم یعنی منافقین کور دل و از کفار بدتر به فیض عظیم شهادت رسید.یادش گرامی باد.»


ادامه مطلب

[ شنبه 30 شهریور 1392  ] [ 10:58 PM ] [ مهدی ] [ نظرات 0 ]

شهید حاج رسول ثانوی

۴۵ ساله ،پارچه فروش

تاریخ شهادت ۲۲/۴/۱۳۶۵

محل شهادت : مشهد مقدس

ساعت ۳ بعد از ظهر ، در گرمای تیر ماه ، خانواده ای ناباورانه از دست دادن پدری خوب را به چشم خود دید.

زهره دختر شهید که آن موقع بیش از ۱۴ سال نداشت با صدای زنگ درب حیاط به پشت درب منزل رفته و با صدای ناآشنایی که سراغ پدر را می گیرد مواجه می شود ، پدر که از مغازه به خانه آمده و در حال استراحت بود برای کاری که لابد احساس می کرده است مربوط به دوستان و یا همکارانش باشد راهی راه بی بازگشت می نماید.

خانم اسماعیل زاده ، همسر حاج رسول متوجه غیر عادی بودن آنچه می گذرد شده و در پی همسر روان می شود ، تنها صدایی را می شنود که می پرسد شما آقای ثانوی افشار یزد هستید.

و دقایقی بعد صدای سه تیر پیاپی ، اهل خانه را هشیار می سازد و البته طولی نمی کشد که پیکر غرق در خون پدرشان را می بینند.

سه گلوله به پیشانی، صورت و گردن شهید ثانوی اصابت کرده بود.

محمد پسر حاج رسول ، می گوید : همان روز صبح ساعت ۳۰/۶ آنها به خانه ما مراجعه کرده بودند و سراغ پدر را می گرفتند، اما ایشان منزل نبود و به آنها گفتم که پدر بعد از ظهر می آید. مردی چاق با ریش بلند و پیراهن و شلوار قهوه ای سراغ پدر را می گرفت.

«رادیو منافقین که از خاک عراق بر علیه ایران اسلامی برنامه پخش می کرد در تاریخ ۲۱/۱/۱۳۶۷ ، فردی بنام محمد حسن ابراهیمی به عنوان عامل ترور شهید ثانوی معرفی می نماید.

منافق حسن ابراهیمی ، در سال ۱۳۵۸ برای ادامه تحصیل به هندوستان می رود و سال ۱۳۶۰ جذب منافقین می شود و در سال ۱۳۶۴ به عراق عزیمت می نماید و در چند عملیات بر علیه رزمندگان اسلام شرکت می کند و در سال ۱۳۶۵ برای ترور شهید به ایران اعزام شده و سرانجام در اسفند سال ۱۳۶۶ در مناطق مرزی به هلاکت می رسد.»

حاج رسول، بزاّز خوش نام مشهدی و صاحب پارچه فروشی افشار یزد در چهارراه شهید مدّرس، تنها گناهش حزب اللهی بودن و طرفداری از خط امام بود.

مرحوم مرضیه اسماعیل زاده ، همسر شهید ثانوی بر اثر این حادثه و از شدت تألمات روحی نیز دارفانی را وداع گفت و به جوار حق شتافت.


ادامه مطلب

[ شنبه 30 شهریور 1392  ] [ 10:39 PM ] [ مهدی ] [ نظرات 0 ]
آری برادرمان مجتبی استکی هم ،راه برادرش رحمن استکی را پیمود و در کنار یکی از برادران هم خط و همراهش شهید امامقلی جعفرزاده فرماندار مکتبی و مبارز شهرکرد، بدست جنایتکاران منافق در مشهد مقدس فریاد خروشنده امامش را لبیک گفت

تاریخ تولد:۱۳۳۴

محل تولد:شهرکرد

تاریخ شهادت:۱۳۶۰/۱۰/۱

محل شهادت:مشهدمقدس

مسئولیت:نماینده مردم شهرکرد در مجلس شورای اسلامی

تاریخ خونبار تشیح همواره خط سرخ شهادت را مسیر رهروان حضرت سید الشهدا علیه السلام و قرب لقای حق نشان داده است. شهید «مجتبی استکی» در اول فروردین ماه ۱۳۳۴ در یکی از خانواده های مذهبی «شهر کرد »به دنیا آمد.او تحت تربیت پدری مومن و مادری فداکار رشد نمود و با آشنایی کامل به قرآن و احکام اسلامی در آن دوره ای که توسل به حبل المتین جرم بود، به تحصیل ادامه داد تا در سال ۱۳۵۲ به اخذ دیپلم نایل گردید .اومدتی بعد در انستیتوی تکنولوژی اهواز فوق دیپلمش را گرفت و در اواخر سال ۱۳۵۵ به خدمت سربازی رفت. در سال ۱۳۵۷ در جریان انقلاب به فرمان امام امت از خدمت نظام وظیفه سر باز زد و به شهرکرد آمد و در کنار برادر شهیدش «رحمان استکی»(که درحادثه هفتم تیر درکنار ۷۲تن از شهدای انقلاب اسلامی وهمرا ه شهید«بهشتی» به شهادت رسید) به ایجاد جلسات و تشکیلات مذهبی در همگامی با جریان عظیم انقلاب پرداخت . منزلشان مرکزی برای تجمع برادران در برنامه ریزی و سر و سامان دادن به تشکل های ضد رژیم شاه پرداخت.

با قوام جمهوری اسلامی شبانه روز در خدمت انقلاب قرار گرفت. از اوایل انقلاب در تشکیل کمیته انقلاب اسلامی نقشی فعال داشت. پس از مدتی تلاش در این جهت با اصرار برادران همراهش مسئولیت شهرداری هفشجان را پذیرفت و پس از سر و سامان دادن به کار های آن به دادگاه انقلاب شهرکردرفت و در تحکیم پایه های این نهاد انقلابی در استان نقش ارزنده ای ایفانمود.

با علاقه و ایمان وافری که چون برادرش به آموزش و پرورش داشت؛مدتی را به خدمت درآموزش و پرورش شهرستان فارسان پرداخت. بعد از شهادت برادر ارجمندش «رحمان» ،در میعاد گاه عاشقان الله، سر چشمه خونین تهران که نمایندگی مردم «شهرکرد»در مجلس شورای اسلامی را به عهده داشت؛ از طرف حزب جمهوری اسلامی در شهرکرد کاندید گردید و با قاطعیت آرای مردم که در استان بی سابقه بود به نمایندگی مردم شهرکرد و حومه در مجلس شورای اسلامی انتخاب شد .او سخت می کوشید راه برادر شهید خود را در سنگر مجلس و نمایندگی مردم محروم شهرستان شهرکرد به نحو احسن ادامه دهد. برد باری و متانت مجتنی هنگام تشیع جنازه برادرش و سخنرانی وی در تدفین پیکر پاک برادرش همه رابه اعجاب و شگفتی وا داشت .رفتار و گفتار او نشانی از شهادت به همراه استواری چون کوهش را گواهی می داد.

خدمات ارزنده اش در پذیرش مسئولیت های مختلف و فعالیت شبانه روزی ،نشان می داد که عاشق کار وتلاش در جهت حاکمیت خط امام (ره) در نظام جمهوری اسلامی بود . اوبه کار وخدمت گذاری به مردم عشق می ورزید وحمایت از خط امام را فریضه واجب می دانست.او معلمی دلسوز و فداکاربود که تمام وجودش را وقف خدمت به آموزش و پرورش می نمود و در راه خدا و برای خدا خالصانه و بی ادعا به کار می پرداخت .

آرای قاطع مردم منطقه و استقبال پر شور از نامزدی و نمایندگی ایشان دلیل روشنی بر علاقه و اعتقاد مردم به این جوان از خود گذشته و متدین بوده است.آری برادرمان مجتبی استکی هم ،راه برادرش رحمن استکی را پیمود و در کنار یکی از برادران هم خط و همراهش شهید امامقلی جعفرزاده فرماندار مکتبی و مبارز شهرکرد، بدست جنایتکاران منافق وابسته به استکبار جهانی در مشهد مقدس فریاد خروشنده امامش را لبیک گفت و به شرف شهادت نائل آمد .این قربانی اسماعیل گونه مانند تمام سربازان امام (ره) با بدن خونین به دیدار حق شتافت.

ادامه مطلب

[ شنبه 30 شهریور 1392  ] [ 12:53 AM ] [ مهدی ] [ نظرات 0 ]

صبح روز شهادت نمازش را خواند و با خانواده اش خداحافظی کرد و وارد میدان نبرد با دشمنان اسلام گردید تا اینکه عاشقانه جان به جان آفرین تسلیم کرد و به آرزوی خود که شهادت بود رسید
شهید محمد دیو سالار در سال ۱۳۴۲ در عزت علمده از توابع شهرستان نور در خانواده ای مسلمان متولد شد .
در سن ۷ سالگی مشغول تحصیل شد و تا کلاس پنجم ابتدایی به تحصیل ادامه داد .
به علت فقر قادر به ادامه تحصیل نشد و جهت تامین خانواده خود در تعمیرگاه گلگیر سازی اتومبیل مشغول به کار شد . شهید همیشه به فکر محرومین جامعه بود و آرزویش این بود که مستضعفین جامعه یک روز از رنج و محرومیت به در آیند.
فعالیتهای شهید دیو سالار در زمان قبل از انقلاب به علت سن کمی که داشت چندان چشم گیر نبود فقط گامهای اولیه را جهت انتخاب راه بر می داشت . زمانیکه انقلاب اسلامی ایران به رهبری امام خمینی به اوج خود رسید ، او به اتفاق مردم حزب الله به صفوف تظاهرات پیوست .
بعد از پیروزی انقلاب در ارگانهای انقلابی مشتاقانه خدمت می کرد و شبها برای حفظ دستاوردهای انقلاب اسلامی به گشت می رفت . در بنیان گذاری انجمن اسلامی شهید چمران نقش بسزائی داشت . همیشه خون خودش را به مجروحین هدیه می کرد تا شاید از این راه بتواند دین خود را به اسلام ادا کند . با مردم برخوردی برادرانه و دوستانه داشت به طوری که همه او را دوست داشتند .

یک روز قبل از حمله مزدوران آمریکایی به شهر قهرمان پرور آمل عکسی از خود گرفت و به مادرش گفت این عکس امروز پیش شما ارزشی ندارد ولی بعد که شهید شدم برای شما ارزشمند خواهد شد.
صبح روز شهادت نمازش را خواند و با خانواده اش خداحافظی کرد و وارد میدان نبرد با دشمنان اسلام گردید تا اینکه عاشقانه جان به جان آفرین تسلیم کرد و به آرزوی خود که شهادت بود رسید .


ادامه مطلب

[ شنبه 30 شهریور 1392  ] [ 12:36 AM ] [ مهدی ] [ نظرات 0 ]

گفتم که : چرا دشمنت افکند به مرگ ؟

گفتا که : چو دوست بود خرسند به مرگ 

گفتم که : وصیتی نداری ؟ خندید ... 

یعنی که همین بس است : لبخنــــد به مـــرگ .... 

«قیصر امین‌پور»

لبخنــــد به مـــرگ


ادامه مطلب

[ شنبه 30 شهریور 1392  ] [ 12:34 AM ] [ مهدی ] [ نظرات 0 ]
.: Weblog Themes By Rasekhoon :.

تعداد کل صفحات : 5 ::      1   2   3   4   5  

درباره وبلاگ

تقدیم به حاج قاسم و یاران
نویسنده وبلاگ
آمار سایت
كل بازديدها : 94597 نفر
كل مطالب : 121 عدد
تعداد کل نظرات: 8 عدد
تاریخ ایجاد وبلاگ: جمعه 15 دی 1391 
آخرین بروز رسانی : دوشنبه 25 فروردین 1393 
امکانات وب
Online حدیث موضوعی User

تماس با ما

IranSkin go Up
IS