شهید محمدناصر ناصری

 
در گفتگوی اختصاصی با ساجد عنوان شد؛
از حضور در جبهه‌های جنگ تا شهادت در افغانستان

خداوندا آینه دل ما را به نود اخلاص روشنی بخش و ما را به اخلاق کریم کریمانه متخلق فرما و لشگر شیطان و جهل را زا مملکت قلوب ما خارج فرما و رد وقت مرگ و بعد از آن با ما با رحمت خود رفتار فرما.
به حق محمد و آله الطاهرین

نوشتار بالا دست نوشته شهید محمدناصر ناصری در چهاردهم خرداد 1374 به مناسبت سالروز رحلت امام است.

17 مرداد ماه 1377 جهان تکان خورد. سقوط شهر مزار شریف افغانستان در تاریخ برای همه جهان خبری تکان دهنده بود اما برای ایرانیان بسیار دردناک تر؛ و البته برای خانواده 9 نفر از ایرانیان سخت تر ناباورانه بود، دیپلمات‌های کنسولگری و خبرنگار ایرنا در این رویداد به طور غیرمنتظره و مظلومانه به دست طالبان متحجر به شهادت رسیدند. در این بین رایزن فرهنگی ایران، فرمانده دوران دفاع مقدس شهید «محمدناصر ناصری» نیز به شهادت رسید.
«سعید ناصری»، امروز 33 بهار از زندگی‌اش می‌گذرد،او فرزند اول شهید «محمدناصر ناصری» است. او کارشناس‌ارشد علوم سیاسی است، شانزده سال بیش‌تر نداشت که ۱۷ مرداد ۷۷ نقطه پایینی بر خاطرات بودن با پدر، برایش شد.
وقتی از سعید بخواهید تا از ویژگی‌های پدر و خاطرات با پدر بودن بگوید، پاسخ می‌دهد: در کتاب‌ها و مصاحبه‌ها دربارهٔ این مطلب زیاد نوشته شده، اما این مطلبی نیست که در مصاحبهٔ چند ساعته بتوان دربارهٔ شخصیت شهید ناصری صحبت کنم و جوانب گستردهٔ شخصیت او را باز کنم.

 ×الگویی برای نسل جدید

تمام ویژگی‌هایی که شما در مورد شهدای دیگر شنیدید، چه از لحاظ اخلاقی و چه از نظر اعمال دینی، فردی، اجتماعی و مسئولیت‌ها و وظایف خانوادگی در ایشان دیده می‌شد. شهید ناصری برای نسل ما و پس از ما یک الگوی به تمام معنا بود.

 ×سیستانک موطنی برای یک قهرمان

سعید ناصری از روستایی دوردست که مهد تربیت مردی چون شهید ناصری است می‌گوید، از روستای «سیستانک» در حوالی شهرستان‌های بیرجند و قائن که اکنون در استان خراسان جنوبی واقعه شده است.

فرزند بزرگ شهید ناصری می‌گوید: سال 1340 این روستای کوچک، مردی را در خود جای داد که سال 1377 باعث بزرگ شدن نام خود شد. پدرم در خانواده‌ای کشاورز، مؤمن و دین‌دار نام محمدناصر را بر خود گرفت.

با وجود اینکه در همان سال‌های اولیه خشکسالی، قحطی را به روستا هدیه می‌کند اما خانواده پدریم فرزندانشان را برای تحصیل به «اسفدن» در 24 کیلومتری روستا می‌برند و پس از گذراندن دوره ابتدایی برای ادامه تحصیل به بیرجند می‌فرستند. در بیرجند بود که با انقلاب و اهداف امام آشنا می‌شود.

او در سال‌های 1356 و 1357 فعالانه در شبانه روز تلاش می‌کرد و در این تلاش، روز به روز مصمم تر و با ایمان تر گام می‌گذاشت و از پخش پیام‌های امام تا حضور در تظاهرات لحظه‌ای از انقلاب جدا نبود.

خرداد 1357 دیپلم گرفت و پس از آن تا پیروزی انقلاب اسلامی در بهمن 1357 پیوسته در مبارزات حضور داشته و پس از پیروزی انقلاب، اولین وظیفه خود را حفظ جان امام دانست.

در اوج تحرک منافقان به همراه جوانان دوران مبارزه اولین گروه مدافع انقلاب اسلامی را تشکیل داد.

× پیوند با افغانستان

وی می‌گوید: به زعم دوستان پدر، او از همان سال‌ها علاقه ویژه‌ای به مسائل کشور افغانستان داشت، چرا که از گذشته با مردمان آن سرزمین حشرونشر داشته و مظلومیت آن‌ها را با وجودش لمس کرده بود؛ سال 1357 همزمان با انقلاب در ایران عده‌ای افغان با همکاری شوروی سابق دست به کودتای «7 ثور» زده بودند و مردم افغانستان را گوه گروه قتل عام می‌کردند. شهید ناصری هم از همان روزها با مجاهدین افغانستان در مرز بیرجند ارتباط گرفت و از آنان حمایت کرد، به خانواده‌های آنان پناه داد و به آن طرف مرز غذا، لباس و امکانات مبارزه می‌رساند. پدر به مردم مسلمان و مجاهد افغانستان عمیقاً علاقه داشت و برای خدمت به آن‌ها از جان مایه می‌گذاشت و تا آخرین لحظه‌های حیاتش در کنارشان باقی ماند.

 ×حضور در جبهه

پدر 6 سال در جبهه حاضر بود و به عنوان رزمنده توانا، صبور، لایق و مدیر شناخته شد. او بارها در خط مقدم جنگیده بود و چهار بار مجروح شد و تعدادی از ترکش‌ها نیز تا زمان شهادت همراهش بود... او در زمان جنگ مسئولیت‌هایی داشت و این باعث شده بود که ما در زمان دفاع مقدس هم با خانواده مدتی در جنوب و غرب کشور زندگی کنیم. در زمان کودکی در ارومیه و اهواز زندگی می‌کردیم که صحنه‌های بمب باران در ذهنم تلألؤ می‌کند.

سعید می‌گوید: فعالیت شهید ناصری در ارتباط با دفاع مقدس را به سه مرحله تقسیم کرد:

  1. فعالیت جدی در و مستمر در پشت جبهه و در میان مردم چه در خراسان چه در سایر نقاط ایران
  2. مدتی به عنوان همرزم شهید مسئولیت هماهنگی و تدارکات و کار در جبهه و پشت جبهه
  3. حضور در خط مقدم و جنگیدن رود رو با دشمن

 

حجته الاسلام ابراهیمی، نماینده مقام معظم رهبری در امور افغانستان از ارتباط پدر و شهید کاوه گفته است: ارتباط زیبایی بین او و شهید کاوه بود؛ به گونه‌ای که در یک لحظه شهید کاوه مراد و شهید ناصری مرید بود و در لحظه دیگر ناصری مراد و کاوه مریدش بود. هر دو به یکدیگر عشق می‌ورزیدند و حال و هوای زیبایی در میدان نبرد و مبارزه داشتند.

 

×سرباز ولایت

پس از جنگ هم که به تهران آمدیم، بحث افغانستان پیش آمد و پدر هم چنان در مأموریت بود. به صورت عادی از حضور پدر کم‌تر بهره بردیم. ناگفته نماند که وی به قدری عاشق خانواده‌اش بود که نه تنها دورادور امور را پیگیری می‌کرد، بلکه وقتی در منزل هم حضور داشتند، به ما رسیدگی می‌کردند و سعی داشتند حتی‌المقدور خلأهای عاطفی ما را پر کنند. توصیهٔ اکید بر ادامهٔ تحصیل داشت و همیشه متذکر در مورد بیت‌المال بود، نماز اول وقت به‌گونه‌ای برایش حائز اهمیت بود که در فامیل، دوست و آشنا زبانزد همه بود. او آمر به معروف با عمل خود بود. در ولایت‌پذیری و مطیع ولایت بودن الگوی عینی بود تا جایی که پدربزرگم می‌گفت: «هر وقت از محمد می‌پرسیدیم کجا مشغول کار هستی؟ پاسخ می‌داد: در سربازخانه ولایت فقه»

سعید ناصری ادامه می‌دهد: پدر در سال 1367 همزمان با آخرین روزهای جنگ تحمیلی وارد دانشگاه شد در رشته مدیریت تا مقطع کارشناسی ارشد پیشرفت اما همیشه به ادامه تحصیل علاقه داشت و به ما نیز سفارش می‌کرد.

 

×بازگشت به افغانستان

پدرم پس از جنگ دوباره وارد بحث افغانستان شد و پدر هم چنان در مأموریت بود. او در ولایت‌پذیری و مطیع ولایت بودن الگوی عینی بود.

شهید ناصری برای نسل ما و پس از ما یک الگوی به تمام معنا بودند. من قدری کوچک‌تر که بودم از پدر می‌پرسیدم: «چرا شما کمتر خانه هستید و همیشه در سفر و مأموریت و افغانستان هستید؟»

پدر در جوابم می‌گفت: «مردم افغانستان بسیار مظلوم هستند. آن‌جا فرزندان یتیم زیادی دارد، مسلمانان مظلوم و ستمدیده زیادی هستند که ما باید به آن‌ها کمک کنیم و هرچه برایشان کار کنیم، باز هم کم است.»

در کل اهداف پدر از فعالیت در افغانستان 6 گروه تقسیم می‌شود:

  1. آزادی و استقلال افغانستان
  2. عزت مسلمانان و پیروزی گروه‌های جهادی ارزشی
  3. سربلندی شیعیان افغانستان
  4. اتحاد و یکپارچگی مردم
  5. یاری رساندن به محرومان آن سرزمین
  6. رشد فرهنگی

 

×دل‌سوخته مجاهدین افغان

عمویم درباره پدر گفته است: «او دل‌سوخته مجاهدین افغان شده بود. هر سفر هم که به افغانستان می‌رفت با دلی پردرد از رنج‌های فراوانی که آنجا دیده بود باز می‌گشت. همین رنج‌های مردم افغانستان باعث شده بود که روز بروز علاقه وی به کار در آنجا بیشتر شود.»

او می‌گفت که مردم افغانستان و مجاهدین مخلص‌ترین افراد مسلمان هستند. اختلاف آن‌ها به خاطر این است که کشورهای بیگانه و ابرقدرت دسیسه می‌کنند وگرنه دلیلی ندارد که مجاهدین نتوانند باهم کنار بیایند. او علاقه شدیدی به گروه‌های جهادی داشت.

برادری شیعه و سنی و عدم ظلم و تبعیض و در نهایت سربلندی مسلمانان و کشور افغانستان آرزوی پدر بود و برای تحقق آن نیز تلاش می‌کرد.

شهید ناصری برای نجات انقلاب اسلامی یک «نهضت فرهنگی و فکری» را ضروری می‌دانست و خود با تمام توان در این راه می‌کوشید. او با این که تجارب و تخصص‌های متعددی داشت یک شخصیت فرهنگی و فکری محسوب می‌شد؛ به همین علت تمام تلاشش این بود تا از بعد فرهنگی به این کشور کمک کند.

 

 ×دیگر شهادت می‌خواهم

پدر همیشه سفارش می‌کرد تا برای شهادتش دعا کنند اما خواست خدا این بود که در خون غلطیدن دوستان را ببیند و خود در غربت یک سرزمین دور به دست شقی‌ترین افراد به شهادت برسد. او چندی قبل از واقعه شهادتش گفته بود: «واقعاً خسته شدم، دلم از این دنیا گرفته؛ دعا کنید شهید بشوم»

پدر در غربت و ناامنی برای این مردم زحمت کشید، بعد هم در یک زیرزمین، مظلومانه به دست شقی‌ترین انسان‌ها به رگبار بسته شد.

 

 ×روزهای جدایی از پدر

فرزند شهید ناصری از روزهای بی خبری و شهادت پدرش این‌گونه یاد می‌کند: حدود چند روزی در استرس و نگرانی گذشت، خبری از پدر و همکارانش به ما نمی‌رسید، 40 روز از شهادتشان گذشته که ما مطلع شدیم و تا آن زمان خبر از اسارت بود در حالی با ورود طالبان به کنسولگری، به شهادت رسیده بودند. پیکرها در چند مرحله به ایران برگردانده شد. پیکر پدر شهیدم در آخرین انتقال به ایران رسید. گویا می‌خواست تک‌تک آن‌ها را بدرقه کند و از رسیدنشان مطمئن شود، بعد خود به آغوش خانواده بازگردد. بیش از هفتاد روز پس از شهادت، پیکرها برگشت. هر بار که خبر از آمدن پیکرها می‌شد، مادرم برای شناسایی می‌رفت. پیکرها پس از شهادت، چندین بار جا به جا شده بود. ظاهراً بعد از تیرباران در چاهی ریخته شدند و بعد در گور دسته‌جمعی داخل حیات یک مدرسه دفن شدند. خیلی از اجزای پیکرها متلاشی شده و شناسایی پیکرها مشکل بود.

در آن روزهای سخت، اخبار ضد و نقیضی شنیده می‌شد و کسی اطلاع درستی به ما نمی‌داد. بیش‌تر اخبار این بود که این افراد را گروگان گرفته‌اند و گلایه‌ای که جا دارد ما از دوستان داشته باشیم، این است که حتی خبر شهادت را با تماس به ما اطلاع ندادند! تا خانواده را از قبل آماده کنیم. ما سر سفرهٔ شام نشسته بودیم که خبر شهادت را مثل همهٔ مردم ایران از اخبار صدا و سیمای ساعت 9 شب شنیدیم! صحنهٔ بسیار بدی به وجود آمد. خاطرهٔ تلخ شنیدن خبر شهادت از صدا و سیما همیشه در ذهنم چراغ روشنی است.

پیش از حادثه با پدر تلفنی صحبت می‌کردیم البته بیش‌تر با مادر ارتباط تلفنی داشت. من هم قبل از این‌که این اتفاق رخ بدهد، با او تلفنی صحبت کردم. صحبت‌ها مثل همیشه بود و روال عادی توصیه در خصوص رسیدگی به مادر و خواهران و امور جاری منزل بود.

در تماس‌های تلفنی که داشتیم، پدر از وضعیت امنیتی کنسولگری و مزار شریف صحبت می‌کرد و این‌که در افغانستان همیشه درگیری بود، برای ما عادی بود، اما این‌که در آن زمان طالبان می‌خواستند چه کنند و شهر در آستانهٔ سقوط است، چیزی به ما نگفت. در این قضیه هم چون پدر در کنسولگری دیپلمات بود و مصونیت سیاسی داشت، یک قاعدهٔ تعریف شدهٔ بین‌المللی است، بنابراین کسی کم‌ترین احتمال شهادت این عزیزان را نمی‌داد. در صحبت‌هایی که می‌شد احتمال گروگان گرفتن برای اخذ امتیاز از ایران بود.

 

×یک شبه بزرگ شدم

پانزده سال بیش تر نداشتم که یک شبه متوجه شدم مسئولیت خانواده بر عهده‌ام است. طبیعتاً هر نوجوانی در آن سن برای خودش آرزوهایی دارد. این اتفاق برای من الزاماتی مثل رسیدگی به خواهرانم که هردو از من کوچک‌تر بودند، مادرم و مخصوصاً فرزندی که 7 ماه پس از شهادت پدر به دنیا می‌آمد و از لحظهٔ تولد خلأ پدر را احساس می‌کرد، ایجاد کرد و در روند ادامهٔ تحصیل، انتخاب شغل و حتی معیار انتخاب همسرم تعیین کننده بود. اولویت اول و همیشگی زندگی‌ام رسیدگی به خانواده‌ام بوده و سعی کردم همیشه در زندگی‌ام به‌گونه‌ای رفتار کنم و تصمیم بگیرم که پدر به من افتخار کند و خانواده‌ام جای خالی یک مرد را در زندگی‌شان احساس نکنند. امیدوارم که کوتاهی نکرده باشم و خدا می‌داند که چه اندازه موفق بوده‌ام.

 

×یک پیمانه از وصیت نامه

پیام من به آن‌هایی که این وصیت نامه را می‌خوانند یا می‌شنوند این است که توکل به خدا کرده و از امام بزرگمان این نائب حضرت مهدی (عج) پیروی کرده و دستورات و رهنمودهای این حجت خدا را مو به مو عمل کنید. پیرو ولایت فقیه باشید زیرا ولایت فقیه ضامن تمام پیروزی‌هاست و رساله را در زندگی خود و جامعه پیاده کنید و حافظ احکام اسلام باشید.

چه بگویم که زبان قادر به گفتن نیست و دلم از نوشتن عاجز است من در طول زندگی آنقدر شما را آزردم که نمی‌توانم پوزشی بطلبم فقط از خدای بزرگ برای شما اجر و پاداش خواهانم شما امانت داران خوبی بودید امانت خدای را خوب نگهداری و ترتیب کردید امروز روزی است که باید امانت را به صاحب امانت باز گردانید درود بر تو پدری که ابراهیم گونه فرزندت را به قربانگاه عشق می‌فرستی و درود بر تو مادری که فاطمه گونه فرزندت را تربیت نموده و روانه کربلا می‌کنی.

×سامیه امینی

 


ادامه مطلب
[ یک شنبه 14 اردیبهشت 1393  ] [ 6:41 PM ] [ محسن علوی نیا ]
[ نظرات0 ]

عمليات والفجر 10 وتاثيرآن در ناکامي دشمن درجنگ شهرها


جمهوري اسلامي ايران براي پاسخ گويي به بمباران و موشک باران مناطق مسکوني شهرها و احقاق حقوق خود در مجامع بين المللي، با تغيير منطقه عملياتي از جنوب به غرب، در صدد برآمد تا قدرت رزمندگان اسلامي را بار ديگر به جهانيان نشان دهد.
بدين منظور عمليات گسترده اي در غرب کشور در دشت هاي سليمانيه عراق هم زمان با مبعث رسول اکرم (ص) به نام والفجر 10، آغاز شد. اين عمليات در روز سه شنبه 25/12/1366، شروع و در 5 مرحله به اجرا در آمد.
منطقه حلبچه و خرمال، اگرچه از گذشته مورد توجه طراحان نظامي سپاه پاسداران بود و هر از چند گاهي در مقاطع مختلف جنگ مورد بررسي آنان واقع مي شد، ليکن با توجه به اين که تلاش اصلي همواره در جبهه جنوب صورت مي گرفت، انجام عمليات در منطقه مذکور  هيچ گاه به طور جدي طرح نمي گرديد.  به دنبال اصلي شدن جنگ در جبهه شمالي –  که در پي پيدايش مشکلات و معضلات بسيار بر سر راه انجام عمليات در جبهه جنوبي ايجاد شد –  و نيز توقف عمليات در منطقه بيت المقدس 2، توجه بيشتري به منطقه حلبچه مبذول گرديد. طراحي عمليات والفجر 10 در حالي انجام شد که دشمن اگر چه منطقه عملياتي بيت المقدس 2 – را به دليل احتمال هجوم قواي ايران – مسدود نموده بود، ليکن تهاجم اصلي را در جبهه جنوب محتمل مي دانست. به اين ترتيب عمليات بزرگ سال 66 در منطقه عمومي حلبچه طراحي و اجرا شد.       
اهداف عمليات
در اين عمليات، علاوه بر اهداف سياسي، سه هدف عمده نظامي مورد نظر بود:
1-    آزاد سازي شهرهاي حلبچه، خرمال، دوجيله، بياره و طويله.
2-    فراهم سازي مقدمات تصرف سد دربنديخان.
3-    انسداد عقبه اصلي دشمن در استان سليمانيه.


منطقه عمليات
منطقه عمومي حلبچه به جز در غرب و شمال که درياچه سد دربنديخان در آن واقع است، توسط ارتفاعات بلند و صعب العبوري محصور شده است که هر يک از اين ارتفاعات از اهميت زيادي برخوردار است؛ به طوري که بالامبو و شاخ آن بر درياچه دربنديخان و دشت و ارتفاعات تمورژنان مسلط است. شاخ تمورژنان نيز بر شاخ شميران، سد دربنديخان، تونل جاده سليمانيه – بغداد تسلط دارد.
علاوه بر ارتفاعات فوق الذکر، مي توان از ارتفاعات و ناهمواري هاي ديگر منطقه نام برد که مهم ترين آن ها عبارتند از: ارتفاعات پرونيه، توانير، پنج قله، شينه روي، تپه چناره، سه تپه، خورنوازان، تپه هاني قول، تپه سزام و شاخ دارزين.
هم چنين شيارهاي موجود در منطقه نقش موثري در اختفاء نيروهاي خودي داشته و بعضاً به عنوان معابر وصولي مورد استفاده قرار گرفته اند. از جمله اين شيارها مي توان از دره گلان، شيار زلم، شيار سورمر، شيار سازان، دره خورنوازان، شيار بالاي روستاي خورد و شيار وشکنام نام برد.
مهم ترين تاسيسات اقتصادي منطقه، سد دربنديخان است که علاوه بر پرورش ماهي و کشاورزي، در تامين برق قسمت و سيعي از عراق نقش مهمي دارد. پادگان حلبچه، پادگان لشکر 27 در کاني مانگا، مقر فرماندهي نيروهاي دفاع الوطني سپاه يکم در منطقه روداژه و پايگاه هاي موشکي سام 2 و سام 7 نيز از جمله تاسيسات نظامي در اين منطقه مي باشند.
شهرهاي مهم عراق در اين منطقه نيز به ترتيب وسعت و اهميت عبارتند از: حلبچه، خرمال و دوجيله.


استعداد دشمن
منطقه عملياتي، تحت مسئوليت سپاه يکم عراق قرار داشت. پدافند اين منطقه قبلاً برعهده نيروهاي جاش (مزدوران کرد عراقي) بود و آن ها علاوه بر حفظ خطوط پدافندي، ماموريت مقابله با کردهاي معارض را نيز  بر عهده داشتند. با شروع فعاليت هايي همچون آماده سازي زمين، تردد خودروها و ... از سوي قواي خودي در اين منطقه، دشمن نيز به اقداماتي از قبيل جايگزيني نيروهاي نظامي با جاش ها، تقويت منطقه با تيپ هاي جديد و ... مبادرت ورزيد. در مجموع يگان هايي که از قبل و نيز در جريان عمليات در منطقه حضور يافتند، عبارت بودند از:    
-         تيپ هاي 96، 606، 39، 14، 402، 602، 506، 422، 420، 72، 13، 707، 702، 95 و 433 پياده.
-         تيپ هاي 80، 17 و 50 زرهي.
-         تيپ هاي 24، 27 و 46 مکانيزه.
-         تيپ هاي 65، 66 و 68 نيروي مخصوص.
-         تيپ 1 کماندويي سپاه چهارم،  تيپ 2 کماندويي سپاه سوم و تيپ 2 کماندويي سپاه يکم.


قواي خودي
قرارگاه خاتم الانبياء(ص) به عنوان قرارگاه مرکزي عمل مي کرد.
الف –  قرارگاه قدس  تحت فرماندهي قرارگاه خاتم الانبياء (ص) هدايت نيروهاي زير را به عهده داشت:  
-         لشکر 7 ولي عصر (عج) با 6 گردان.
-         لشکر 33 المهدي (عج) با 6 گردان.
-         لشکر 25 کربلا با 10 گردان.
-         لشکر 19 فجر با 6 گردان .
-         لشکر 17 علي ابن ابي طالب (ع) با 6 گردان.
-         لشکر 41 ثارالله با 7 گردان.
-         تيپ مستقل 39 بيت المقدس با 4 گردان.
ب – قرارگاه ثامن الائمه (ع) تحت فرماندهي قرارگاه خاتم الانبياء (ص) هدايت نيروهاي زير را به عهده داشت:
-         لشکر 9 بدر با 8 گردان.
-         لشکر 55 ويژه شهدا با 6 گردان.
-         تيپ مستقل 36 انصار المهدي با 4 گردان.
-         تيپ مستقل 75 ظفر با 2 گردان.
-         تيپ مستقل 29 نبي اکرم (ص) با 6 گردان.
-         سپاه چهارم باختران با 6 گردان.
ج –  قرارگاه فتح تحت فرماندهي قرارگاه خاتم الانبياء (ص) هدايت نيروهاي زير را به عهده داشت:
-         لشکر 8 نجف اشرف با 5 گردان.
-         لشکر 14 امام حسين (ع) با 5 گردان.
-         لشکر 11 امير المومنين با 4 گردان.
-         تيپ مستقل 82 صاحب الامر با 3 گردان.
-         تيپ مستقل 91 بقية الله (عج) با 3 گردان.
-         تيپ مستقل 44 قمربني هاشم با 3 گردان.
-         تيپ مستقل 100 انصارالرسول با 3 گردان.


طرح عمليات
به علت وجود ارتفاعات سرکوب سورن در شرق منطقه عملياتي و درياچه دربنديخان در غرب آن، در حد فاصل انتهاي شمال شرقي درياچه تا ارتفاعات سورن تنگه اي به عرض 10 کيلومتر ايجاد شده است که در مباحث طرح مانور، تضمين موفقيت عمليات را در گرو انسداد اين تنگه با الحاق از دو محور مي دانستند. اين عمل مي بايست در محور شمال از مله خور به طرف خرمال و در محور جنوبي از غرب بالامبو در امتداد تمورژنان با تصرف سرپل احتمالي در کمر درياچه و سرانجام الحاق دو بازو در تنگه و محاصره دشمن انجام مي شد.
به منظور تحقق طرح مانور يادشده، قرارگاه قدس در محور شمالي مامور بستن تنگه و تصرف پل گردکو (عقبه اصلي دشمن به کل منطقه) شد. قرارگاه فتح در محور جنوبي مي بايست ضمن تصرف بالامبو و تمورژنان با تامين سرپل در کمردرياچه، براي مقابله با حرکت احتمالي دشمن، با احداث پل از آمادگي لازم برخوردار باشد. قرارگاه ثامن الائمه(ع) نيز در محور مياني مامور شد تا در منطقه گوزيل – دشت سازان به طرف حلبچه پيشروي کند و در مرحله دوم جاده بياره – طويله – نوسود را تصرف و آزاد نمايد. هم چنين، قرارگاه رمضان ماموريت يافت علاوه بر فعاليت هاي شناسايي، با مشارکت تيپ 75 ظفر و کردهاي معارض ضمن تصرف شهر، توپخانه دشمن رامنهدم سازد.


شرح عمليات
عمليات در ساعت 2 بامداد 24/12/1366 با رمز مبارک يا محمد ابن عبدالله (ص) آغاز شد. سرعت عمل يگان ها به گونه اي بود که اغلب آن ها توانستند تمامي اهداف خود در مرحله اول را به تصرف در آوردند. به غير از واکنش دشمن در شاخ سورمر و شاخ شميران تحرک ديگري از نيروهاي عراقي مشاهده نشده و تعداد زيادي از آن ها که در خواب بودند، کشته و اسير شدند.
رزمندگان اسلام پس از عبور از موانع سخت و ايذايي دشمن موفق شدند حدود 20 روستا واقع در شمال و جنوب و غرب شهر خرمال را آزاد نمايند.
رزمندگان  روز بعد نيز توانستند مقاومت نيروهاي دشمن را در هم شکسته و پيروزمندانه وارد شهر خرمال عراق شده و شهر را کاملا پاکسازي نمايند. در دروازه شهر گروهي از مردم به استقبال رزمندگان اسلام آمدند.
در محور قرارگاه قدس، پس از تصرف مله خور و ارتفاعات چناره، خرنوازان، هاني فتح، اگر چه بالامبو و تنگه به تصرف درآمد، ليکن به دليل توقف قرارگاه قدس و نيز واکنش دشمن در جناح چپ عمليات،نيروها روي شاخ سورمر و شاخ شميران متوقف شدند. در محور قرارگاه ثامن الائمه(ع)، نيروهاي عمل کننده ارتفاعات مگر از سلسله ارتفاعات بالامبو و نيمي از شيندروي را تصرف کردند و به رغم روشن شدن آسمان، براي الحاق روي يال ارتباطي شامل دشت سازان و سپس نيمي ديگر از ارتفاعات شيندروي، به پيشروي خود ادامه دادند. قرارگاه رمضان نيز در اين مرحله تنها توانست پمپ بنزين شهر حلبچه را به آتش بکشد.
قابل ذکر است که نيروهاي جهادگر با احداث جاده هاي مناسب در ارتفاعات سر به فلک کشيده و زدن پل هاي حياتي، نقش مهمي در تسريع حرکت نيروهاي عمل کننده ايفا کردند، تا جايي که نيروهاي به اسارت گرفته شده در عمليات والفجر 10 از سرعت عمل نيروهاي عمل کننده در اين منطقه صعب العبور ابراز شگفتي مي کردند. سرهنگ پياده کوکب محمد امين از تيپ کماندويي لشکر 34 عراق مي گويد: «باوجود موانع سخت و طبيعي و ايذايي، به ذهن ما خطور نمي کرد که رزمندگان اسلام بتوانند به ما نزديک شوند، از اين رو ما زماني از آغاز عمليات با خبر شديم که در محاصره کامل قرار داشتيم.»
با گذشت ساعت ها از آغاز عمليات و تصرف شهر خرمال وده ها روستا در استان سليمانيه، طارق عزيز وزير امور خارجه عراق طي مصاحبه اي در لندن اعلام کرد: «اخبار مربوط به عمليات ايران در جبهه ها تنها يک شايعه است.»    
در حالي که نيروهاي خودي از روحيه خوبي برخوردار بودند و تلفات آنان نيز بسيار اندک بود، از هم گسيختگي قواي دشمن و عدم حضور جدي آنها در منطقه موجب شد تا بر تسريع آغاز مرحله دوم عمليات تاکيدشود. دشمن بنابر تصوري که در مورد عمليات داشت، ستون هاي متعدد و طويلي را با عبور از پل هاي ملاويسي و زلم به طرف دوجيله و سپس حلبچه کرد.


مرحله دوم عمليات
بعد از ظهر چهارشنبه 26/12/1366، دليرمردان سپاه با پيشروي در غرب شهر خرمال، روستاهاي تپه کالاري، حاجي رقه، تپه توکه، کپه کول و ... را توانستند، آغاز کنند. با آزاد سازي اين روستاها ارتباط شمال و جنوب استان سليمانيه قطع شد و شهر مهم  دوجيله و بيش از 20 روستاي اطراف آن آزاد شد.


مرحله سوم عمليات
در بامداد پنج شنبه27/12/1366، آغاز و پس از عبور از رودخانه هاي خروشان سيران، زيمکان و آب ليله، مواضع، پايگاه و استحکامات دشمن را در سلسله ارتفاعات بالمبو و گزيل و بيش از 24 ارتفاع ديگر در جنوب استان سليمانيه عراق در هم کوبيدند و بر بيش از 90 روستاي منطقه عمومي حلبچه تسلط پيدا کردند و روستاهاي حد فاصل شهر دوجيله و درياچه دربنديخان عراق آزاد شد و نيروي دريايي سپاه با استقرار در شرق درياچه، تحرکات دشمن در آن سوي درياچه را زير نظر گرفت و پيشروي به سوي شهر حلبچه از چندين جناح ادامه، و اين شهر به محاصره در آمد و سرانجام رزم آوران اسلام موفق شدند، در زير بمباران هاي شديد هوايي و شيميايي دشمن، شهر 70 هزار نفري حلبچه را آزاد نمايند.


مرحله چهارم عمليات
اين مرحله از نيمه شب پنج شنبه 27/12/1366، آغاز و رزمندگان اسلام، پس از تثبيت مناطق آزاد شده، موفق شدند شهر مرزي و کردنشين نوسود را که بيش از 7 سال زير سلطه دشمن قرار داشت و بغداد آن را به عنوان پايگاهي براي ضد انقلابيون و منافقين وابسته تبديل کرده بود، از تيررس دشمن خارج سازند.
با استقرار کامل نيروها در شهر نوسود موفق شدند دو شهر نظامي طويله و بياره و بيش از 8 روستاي اطراف آن در نزديکي نوار مرزي را آزاد کنند.
دشمن در روز جمعه 28/12/1366، در محورهاي شمالي عمليات والفجر 10 اقدام به پاتک کرد که با هوشياري و آمادگي رزمندگان اسلام دفع شد و دشمن پس از به جاي گذاشتن ده ها کشته، زخمي و اسير، ناگزير به عقب نشيني شده و مواضع قبلي خود را نيز از دست داد.


مرحله پنجم عمليات
مرحله پنجم در شب چهارشنبه 3/1/1366 آغاز و حماسه آفرينان بسيجي و پاسدار، به دشمن حمله کردند تا به جنايت بعثي ها در بمباران شيميايي شهر حلبچه پاسخ گويند. در اين عمليات که در محور خرمال به سيد صادق در استان سليمانيه انجام شد، 19 ارتفاع حساس منطقه، از جمله ارتفاعات 1058 (وربشن) مشرف بر شهر سيد صادق و چندين روستاي ديگر استان سليمانيه آزاد شد.     
پيام امام خميني (ره) به مناسبت عمليات والفجر 10
امام (ره) در پاسخ به نامه فرمانده کل سپاه پاسداران چنين اظهار فرمودند:
... اخبار پيروزي ها و حماسه هاي دلاوران اسلام نه تنها دل ملت ما، که قلب همه مستضعفان و محرومان را شادمان نمود و صدام و عفلقيان و حاميان و اربابان او، خصوصا آمريکا و اسرائيل را عزادار کرد. سلام خالصانه مرا به همه فرماندهان عزيز و شجاع و رزمندگان ظفرمند پيروز سپاه و بسيج و ارتش و هوانيروز و نيروي هوايي و جهادگران دلاور و گمنام و امدادگران و کليه نيروهاي مردمي و کُرد ابلاغ کنيد و سلام و تشکر ملت ايران را به مردم شهرهاي آزاد شده عراقي که بدون اين که حتي يک گلوله هم به طرف آنان و شهرهاي آنان شليک شود، با آغوش باز و فرياد الله اکبر از رزمندگان ما استقبال نمودند، برسانيد و به آن ها بگوييد که مي بينيد صدام چگونه ديوانه وار شما و شهرهايتان را بمباران خوشه اي و شيميايي مي کند، و خواهيم ديد که جهان خواران چگونه در تبليغات مسموم خود از کنار اين  پيروزي هاي بزرگ و جنايت صدام خواهند گذشت...

نتايج عمليات
-  آزاد سازي منطقه اي به وسعت حدود 1200 کيلومتر مربع شامل شهرهاي حلبچه، خرمال، بياره، طويله و هم چنين نوسود از شهرهاي ايران.
- کاهش خط پدافندي خودي.
- گشودن جبهه اي جديد براي دشمن وانتقال توان عمده اي از ارتش عراق به جبهه شمالي.
-  به اسارت درآوردن 5440 نفر از نيروهاي دشمن.
- انهدام 270 تانک و نفربر، 60 توپ صحرايي، 20 ضدهوايي، 40 خمپاره انداز، 13 دستگاه مهندسي، 230 خودرو و 750 اسلحه انفرادي و آرپي جي هفت.
-  به غنيمت گرفته شدن  90 تانک و نفربر، 100 توپ صحرايي، 20 توپ ضد هوايي، 20 خمپاره انداز، 15 دستگاه مهندسي، 800 خودرو و 6110 اسلحه انفرادي و  آرپي جي هفت.


ادامه مطلب
[ پنج شنبه 11 اردیبهشت 1393  ] [ 3:07 PM ] [ محسن علوی نیا ]
[ نظرات0 ]

شهید «محسن وزوایی»

 
به مناسبت سالروز شهادت ققنوس فاتح
روایتی از انتقال یک فرمانده گردان

شهید «محسن وزوایی» پنجم مرداد ماه 1339 در تهران متولد شد؛ او دانشجوی شاگرد اول رشته شیمی دانشگاه صنعتی شریف بود که دانشجویان را برای مبارزه با رژیم طاغوت دعوت کرده و از اولین نیروهای پیرو خط امام بود و سرانجام محسن روز 10 اردیبهشت 1361 طی عملیات «‌الی بیت‌المقدس» هنگام هدایت نیروهای تحت امر بر اثر  اصابت گلوله به شهادت می‌رسد.

در شرحی از روز شهادت شهید «محسن وزوایی» می‌خوانیم که ساعت 10:30 دقیقه صبح روز جمعه 10 اردیبهشت موج دوم پاتک‌های ارتش بعث با شدت بیشتری آغاز شد. در همین حال درگیری در محور محرم که از ساعت‌ها پیش آغاز شده بود با شدت تمام ادامه داشت و اخبار واصله از آن منطقه اصلاً خوشایند نبود. احمد متوسلیان در تلاش برای اطلاع از وضعیت محور محرم دست به هر تلاشی می‌زد، گاهی از طریق بی‌سیم، گاهی با اعزام پیک و گاهی هم با توسل به فرماندهی قرارگاه نصر در صدد اتخاذ تدبیری برای بیرون رفتن ازاین وضعیت بود.

 یکی از نیروهای گردان میثم تمار از محور عملیاتی محرم آخرین وضعیت این محور را قبل از شروع پاتک دوم عراقی‌ها این‌گونه شرح می‌دهد:

 در منطقه‌ای که ما مستقر شدیم دیدیم نیروهای تیپ 33 کماندویی عراق یکسری خاکریز و سنگر در غرب جاده و عمود بر آن دارند که از همان‌جا خیلی مسلط ما را زیر آتش گرفته بودند و مانع ادامه پیشروی ما می‌شدند.

 برادر وزوایی آمده بود آنجا پیش فرمانده گردان ما برادر شعف تا از نزدیک به کار پیشروی ما نظارت کند. هرچه به او می‌گفتیم ماندن شما در اینجا به صلاح‌نیست قبول نمی‌کرد در عوض نهیب می‌زد: «بروید جلو باید هر طور شده خودتان را به ایستگاه گرمدشت برسانید».

 از طرفی جنوب عراقی‌ها داشتند تعدادی تانک و زره‌پوش را به همراه نفرات پیاده به سمت ما جلو می‌کشیدند. آتش تیر مستقیم‌شان به حدی شدید بود که تعداد زیادی از بچه‌های گردان ما لت‌ و ‌پار شدند. برادر وزوایی پای بی‌سیم به تمام گردان‌هایش دستور داد با تمام قوا با فریاد الله اکبر به سمت آن تانک‌ها و زره‌پوش‌ها هجوم ببرند، یکدفعه رگباری از گلوله به سمت ما سرازیر شد، قدری که گرد و خاک فرو نشست دیدم برادر وزوایی، معاون دوم او حسین تقوی‌منش و بی‌سیم‌چی آنها شهید شده‌اند، البته من هم بی‌نصیب نماندم و مجروح شدم.

 برادر عباس شعف فرمانده گردان میثم (16 روز بعد از محسن شهید شد) خیلی با آقا محسن رفیق بود، وقتی این صحنه را دید به کلی حالش دگرگون شد؛ آخر سر هم تصمیم گرفت تا با بی‌سیم قضیه را به حاج احمد متوسلیان اطلاع بدهد، برادر شعف در حالی که به شدت گریه می‌کرد و حال منقلبی داشت از حاجی کسب تکلیف کرد و گفت: «حالا چه کار باید بکنیم؟».

 حاج احمد به او گفت: «خیلی سریع چند نفر را مأمور کن تا جسد محسن را به عقب منتقل کنند».

 حاج‌ احمد تأکید داشت نیروها نباید متوجه شوند که برادر وزوایی شهید شده، این شد که یک چفیه سیاه روی صورت آقا محسن کشیدند و جسد او را با یک موتور تریل به عقب منتقل کردند.

 


ادامه مطلب
[ پنج شنبه 11 اردیبهشت 1393  ] [ 3:05 PM ] [ محسن علوی نیا ]
[ نظرات0 ]