غزل

پاییز می‌رسد که مرا مبتلا کند
با رنگ‌های تازه مرا آشنا کند

پاییز می‌رسد که همانند سال پیش
خود را دوباره در دل قالیچه جا کند

او می‌رسد که از پس نه ماه انتظار
راز درخت باغچه را برملا کند

او قول داده است که امسال از سفر
اندوه‌های تازه بیارد، خدا کند

او می‌رسد که باز هم عاشق کند مرا
او قول داده است به قولش وفا کند

پاییز عاشق است، وَ راهی نمانده است
جز اینکه روز و شب بنشیند دعا کند

شاید اثر کند، وَ خداوندِ فصل ها
یک فصل را بخاطر او جا به جا کند

تقویم خواست از تو بگیرد بهار را
تقدیر خواست راه شما را جدا کند

خش خش ... ، صدای پای خزان است، یک نفر
در را به روی حضرت پاییز وا کند...
 


ادامه مطلب
[ جمعه 6 آذر 1394  ] [ 6:39 PM ] [ جواد قربانی ]

غزل

پاییز می‌رسد که مرا مبتلا کند
با رنگ‌های تازه مرا آشنا کند

پاییز می‌رسد که همانند سال پیش
خود را دوباره در دل قالیچه جا کند

او می‌رسد که از پس نه ماه انتظار
راز درخت باغچه را برملا کند

او قول داده است که امسال از سفر
اندوه‌های تازه بیارد، خدا کند

او می‌رسد که باز هم عاشق کند مرا
او قول داده است به قولش وفا کند

پاییز عاشق است، وَ راهی نمانده است
جز اینکه روز و شب بنشیند دعا کند

شاید اثر کند، وَ خداوندِ فصل ها
یک فصل را بخاطر او جا به جا کند

تقویم خواست از تو بگیرد بهار را
تقدیر خواست راه شما را جدا کند

خش خش ... ، صدای پای خزان است، یک نفر
در را به روی حضرت پاییز وا کند...
 


ادامه مطلب
[ جمعه 6 آذر 1394  ] [ 6:38 PM ] [ جواد قربانی ]

غزل


عشق پرواز بلندی ست، مرا پر بدهید
به من اندیشۀ از مرز فراتر بدهید

من به دنبال دل گمشده ای می گردم
یک پریدن به من از بال کبوتر بدهید

تا درختان جوان راه من را سد نکنند
برگ سبزی به من از فصل صنوبر بدهید

یادتان باشد اگر کار به تقسیم کشید
باغ جولان مرا بی در و پیکر بدهید

آتش از سینۀآن سرو جوان بردارید
شعله اش را به درختان تناور بدهید

تا که یک نسل به یک اصل خیانت نکند
به گلو فرصت فریاد ابوذر بدهید

عشق اگر خواست نصیحت به شما، گوش کنید
تن برازنده او نیست به او سر بدهید

دفتر شعر جنون بار مرا پاره کنید
یا به یک شاعر دیوانۀ دیگر بدهید


ادامه مطلب
[ جمعه 6 آذر 1394  ] [ 6:37 PM ] [ جواد قربانی ]

غزل

با همه‌ی بی‌سروسامانی‌ام
باز به دنبال پریشانی‌ام

طاقت فرسودگی‌ام هیچ نیست
در پی ویران شدنی آنی‌ام

آمده‌ام تا تو نگاهم کنی
عاشق آن لحظه‌ی توفانی‌ام

دلخوش گرمای کسی نیستم
آماده‌ام تا تو بسوزانی‌ام

آمده‌ام با عطش سالها
تا تو کمی عشق بنوشانی‌ام

ماهی برگشته ز دریا شدم
تا تو بگیری و بمیرانی‌ام

خوبترین حادثه میدانمت
خوبترین حادثه می‌دانی‌ام؟

حرف بزن بغض مرا باز کن
دیرزمانی‌ست که بارانی‌ام

حرف بزن، حرف بزن سالهاست
تشنه‌ی یک صحبت طولانی‌ام
 


ادامه مطلب
[ جمعه 6 آذر 1394  ] [ 6:36 PM ] [ جواد قربانی ]

غزل


کاش سری داشتم افسانه‌ای
همسفری داشتم افسانه‌ای

کاش که در لحظه‌ی بیچارگی
چاره‌گری داشتم افسانه‌ای

کاش به جای پدر خاکی‌ام
ناپدری داشتم افسانه‌ای

عشق سر سفره‌ی من می‌نشست
ماحضری داشتم افسانه‌ای

یا که ستم ریشه در اینجا نداشت
یا تبری داشتم افسانه‌ای

کاش زمانی که دلم می‌گرفت
از تو پری داشتم افسانه‌ای


ادامه مطلب
[ جمعه 6 آذر 1394  ] [ 6:35 PM ] [ جواد قربانی ]

غزل

پیش از آنی که به یک شعله بسوزانمشان
باز هم گوش سپردم به صدای غمشان

هر غزل گر چه خود از دردی و داغی می‌سوخت
دیدنی داشت ولی سوختن با همشان

گفتی از خسته‌ترین حنجره‌ها می‌آمد
بغضشان، شیونشان، ضجه‌ی زیر و بمشان

نه شنیدی و مباد آنکه ببینی روزی
ماتمی را که به جان داشتم از ماتمشان

زخم‌ها خیره‌تر از چشم تو را می‌جستند
تو نبودی که به حرفی بزنی مرهمشان

این غزلها همه جانپارهای دنیای من‌اند
لیک با این همه از بهر تو می‌خواهمشان

گر ندارند زبانی که تو را شاد کنند
بی صدا باد دگر زمزمه‌ی مبهمشان

فکر نفرین به تو در ذهن غزل‌هایم بود
که دگر تاب نیاوردم و سوزاندمشان


ادامه مطلب
[ جمعه 6 آذر 1394  ] [ 6:35 PM ] [ جواد قربانی ]

غزل

بیزارم از هر آن چه که دارم، از این جهان خسته کننده
دنیای بی‌هیاهوی اطراف، اطرافیان خسته کننده

هستی هر آن چه رو کند این است: خورشید و کوه و خشکی و دریا
یک قطعه خاک پست غم‌انگیز، یک آسمان خسته کننده

حتی تو ای الهه‌ی زیبا! از چهره‌ات چه مانده؟ دریغا!
یک جفت گوی تیره‌ی بی‌روح، جفتی کمان خسته کننده

عشق تو خشک مثل ریاضی، فهم تو سخت مثل معما
چون و چرای ذهن عجیبت، یک امتحان خسته کننده

عمرم نه مثل قصه‌ی عشاق، نه داستان جنگ دلیران
کی می‌رسم به صفحه‌ی آخر، از این رمان خسته کننده؟

با دوربین چشم حقیرم، عکس از کدام صحنه بگیرم؟
طرح زمین رنگ پریده، رنگ زمان خسته کننده

مضحک‌تر آنکه خسته شدن را، ما مردمان به نقد نشستیم
مایی که بار خاطر خلقیم- ما شاعران خسته کننده!


ادامه مطلب
[ جمعه 6 آذر 1394  ] [ 6:34 PM ] [ جواد قربانی ]

غزل


از خانه بیرون می‌زنم، اما کجا امشب؟
شاید تو می‌خواهی مرا در کوچه‌ها امشب

پشت ستون سایه‌ها، روی درخت شب
می‌جویم اما نیستی در هیچ جا امشب

می‌دانم آری نیستی، اما نمی‌دانم
بیهوده می‌گردم بدنبالت چرا امشب؟

هرشب تو را بی‌جستجو می‌یافتم اما
نگذاشت بی‌خوابی بدست آرم تو را امشب

ها ... سایه‌ای دیدم، شبیهت نیست، اما حیف
ایکاش می‌دیدم به چشمانم خطا امشب

هرشب صدای پای تو می‌آمد از هرچیز
حتی ز برگی هم نمی‌آید صدا امشب

امشب ز پشت ابرها بیرون نیامد ماه
بشکن قرق را، ماه من بیرون بیا امشب

گشتم تمام کوچه‌ها را، یک نفس هم نیست
شاید که بخشیدند دنیا را به ما امشب

طاقت نمی‌آرم، تو که می‌دانی از دیشب
باید چه رنجی برده باشم، بی تو، تا امشب

ای ماجرای شعر و شب‌های جنونم
آخر چگونه سرکنم بی‌ماجرا امشب


ادامه مطلب
[ جمعه 6 آذر 1394  ] [ 6:33 PM ] [ جواد قربانی ]

غزل

خسته‌ام از آرزوها ،آرزوهای شعاری
شوق پرواز مجازی، بالهای استعاری

لحظه‌های کاغذی را روز و شب تکرار کردن
خاطرات بایگانی، زندگی‌های اداری

آفتاب زرد و غمگین، پله‌های رو به پایین
سقفهای سرد و سنگین، آسمانهای اجاری

با نگاهی سرشکسته، چشمهایی پینه بسته
خسته از درهای بسته، خسته از چشم انتظاری

صندلی‌های خمیده، میزهای صف کشیده
خنده‌های لب‌پریده، گریه‌های اختیاری

عصر جدول‌های خالی، پارک‌های این حوالی
پرسه‌های بی‌خیالی، نیمکت‌های خماری

رونوشت روزها را روی هم سنجاق کردم:
شنبه‌های بی‌پناهی، جمعه‌های بی‌قراری

عاقبت پرونده‌ام را، با غبار آرزوها
خاک خواهد بست روزی، باد خواهد برد، باری

روی میز خالی‌من، صفحه‌ی باز حوادث
در ستون تسلیت‌ها، نامی از ما یادگاری
 


ادامه مطلب
[ جمعه 6 آذر 1394  ] [ 6:32 PM ] [ جواد قربانی ]

غزل

 
دودلم اول خط نام خدا بنویسم
یا که رندی کنم و اسم تو را بنویسم

همه یک گفتم و دینم همه یکتایی بود
با کدامین قلم امروز دوتا بنویسم

ای که با حرف تو هر مسئله ای حل شدنی است
بخدا خود تو بگو نام که را بنویسم

صاحب قبله و قبله دو عزیزند ولی
خوشتر آنست من از قبله نما بنویسم

آسمان مثل تو احساس مرا درک نکرد
باز غم نامه به بیگانه چرا بنویسم

تا به کی زیر چنین سقف سیاه و سنگین
قصه درد به امّید دوا بنویسم

قلمم جوهرش از جوش و جراحت جاری است
پست باشم که پَی نان و نوا بنویسم

بارها قصد خطر کردم و گفتی ننویس
پس من این بغض فرو خورده کجا بنویسم

بعد یک عمر ببین دست و دلم می لرزد
که من و تو به هم آمیزم و ما بنویسم

من و تو چون تن و جانند مخواه و مگذار
این دو را باز همینطور جدا بنویسم

شعر من با تو پر از شادی و شیرینکامیست
باز حتی اگر از سوگ و عزا بنویسم

با تو از حرکت دستم برکت می بارد
فرق هم نیست چه نفرین ، چه دعا بنویسم

از نگاهت به رویم پنجره ای را بگشای
تا در آن منظره ی روح گشا بنویسم

تیغ و تشباد هم از ریشه نخواهد خشکاند
غزلی را که در آن حال و هوا بنویسم

عشق آن روز که این لوح و قلم دستم داد
گفت هر شب غزل چَشم شما بنویسم


ادامه مطلب
[ جمعه 6 آذر 1394  ] [ 6:31 PM ] [ جواد قربانی ]