غزل

خنجر از بیگانه خوردن سخت و درمان سخت‌تر
نیشخند دوستان اما دوچندان سخت‌تر

خنده‌هایم خنده‌ی غم،‌ اشک‌هایم اشک شوق
خنده‌های آشکار از اشک پنهان سخت‌تر

چید بالم را و درهای قفس را باز کرد
روز آزادی‌ست از شب‌های زندان سخت‌تر

صبح گل آرام در گوش چنار پیر گفت:
هرکه تن را بیشتر پرورد، شد جان سخت‌تر

مرگ آزادی‌ست وقتی بال و پر داری، کنون
زندگی سخت است اما مرگ از آن سخت‌تر
 


ادامه مطلب
[ جمعه 6 آذر 1394  ] [ 6:30 PM ] [ جواد قربانی ]

غزل

 
من که در تنگ برای تو تماشا دارم
با چه رویی بنویسم غم دریا دارم؟

دل پر از شوق رهایی‌ست، ولی ممکن نیست
به زبان آورم آن را که تمنا دارم

چیستم؟! خاطره‌ی زخم فراموش شده
لب اگر باز کنم با تو سخن‌ها دارم

با دلت حسرت هم صحبتی‌ام هست، ولی
سنگ را با چه زبانی به سخن وادارم؟

چیزی از عمر نمانده‌ست، ولی می خواهم
خانه‌ای را که فروریخته برپا دارم


ادامه مطلب
[ جمعه 6 آذر 1394  ] [ 6:30 PM ] [ جواد قربانی ]

غزل

خر، آب و گِلش کنار نیامد
دریا با ساحلش کنار نیامد

برکه دلش را فروخت اما دریا
با ماه کاملش کنار نیامد

باز به خاک آرمید هرچه که رویید
مزرعه با حاصلش کنار نیامد

از تو شکایت کنم که خلق بگویند
بی سر و پا با دلش کنار نیامد؟

اشکم و آتش، خوشا کسی که اگر سوخت
سوخت و با مشکلش کنار نیامد


ادامه مطلب
[ جمعه 6 آذر 1394  ] [ 6:28 PM ] [ جواد قربانی ]

غزل

 
از باغ می‌برند چراغانی‌ات کنند
تا کاج جشنهای زمستانی‌ات کنند

پوشانده‌اند «صبح» تو را «ابرهای تار»
تنها به این بهانه که بارانی‌ات کنند

یوسف! به این رها شدن از چاه دل مبند
این بار می‌برند که زندانی‌ات کنند

ای گل گمان مکن به شب جشن می‌روی
شاید به خاک مرده‌ای ارزانی‌ات کنند

یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست
از نقطه‌ای بترس که شیطانی‌ات کنند

آب طلب نکرده همیشه مراد نیست
گاهی بهانه‌ای است که قربانی‌ات کنند
 


ادامه مطلب
[ جمعه 6 آذر 1394  ] [ 6:28 PM ] [ جواد قربانی ]

غزل

با پای دل قدم زدن آن هم کنار تو
باشد که خستگی بشود شرمسار تو

در دفتر همیشه‌ی من ثبت می‌شود
این لحظه‌ها عزیزترین یادگار تو

تا دست هیچ کس نرسد تا ابد به من
می‌خواستم که گم بشوم در حصار تو

احساس می‌کنم که جدایم نموده‌اند
همچون شهاب سوخته‌ای از مدار تو

آن کوپه‌ی تهی منم آری که مانده‌ام
خالی‌تر از همیشه و در انتظار تو

این سوت آخر است و غریبانه می‌رود
تنهاترین مسافر تو از دیار تو

هر چند مثل آینه هر لحظه فاش تو
هشدار می‌دهد به خزانم بهار تو

اما در این زمانه‌ی عسرت، مس مرا
ترسم که اشتباه بسنجد عیار تو
 


ادامه مطلب
[ جمعه 6 آذر 1394  ] [ 6:27 PM ] [ جواد قربانی ]

غزل

من که در تنگ برای تو تماشا دارم
با چه رویی بنویسم غم دریا دارم؟

دل پر از شوق رهایی‌ست، ولی ممکن نیست
به زبان آورم آن را که تمنا دارم

چیستم؟! خاطره‌ی زخم فراموش شده
لب اگر باز کنم با تو سخن‌ها دارم

با دلت حسرت هم صحبتی‌ام هست، ولی
سنگ را با چه زبانی به سخن وادارم؟

چیزی از عمر نمانده‌ست، ولی می خواهم
خانه‌ای را که فروریخته برپا دارم


ادامه مطلب
[ جمعه 6 آذر 1394  ] [ 6:27 PM ] [ جواد قربانی ]

غزل

با پای دل قدم زدن آن هم کنار تو
باشد که خستگی بشود شرمسار تو

در دفتر همیشه‌ی من ثبت می‌شود
این لحظه‌ها عزیزترین یادگار تو

تا دست هیچ کس نرسد تا ابد به من
می‌خواستم که گم بشوم در حصار تو

احساس می‌کنم که جدایم نموده‌اند
همچون شهاب سوخته‌ای از مدار تو

آن کوپه‌ی تهی منم آری که مانده‌ام
خالی‌تر از همیشه و در انتظار تو

این سوت آخر است و غریبانه می‌رود
تنهاترین مسافر تو از دیار تو

هر چند مثل آینه هر لحظه فاش تو
هشدار می‌دهد به خزانم بهار تو

اما در این زمانه‌ی عسرت، مس مرا
ترسم که اشتباه بسنجد عیار تو
 


ادامه مطلب
[ جمعه 6 آذر 1394  ] [ 6:26 PM ] [ جواد قربانی ]

شعر

تقدیر نه در رمل نه در کاسه‌ی چینی‌ست؟!
آینده‌ی ما دورتر از آینه‌بینی‌ست

ما هرچه دویدیم، به جایی نرسیدیم
ای باد! سرانجام تو هم گوشه‌نشینی‌ست

از خاک مرا برد و به افلاک رسانید
این است که من معتقدم؛ عشق زمینی‌ست

یک لحظه به بخشایش او شک نتوان کرد
با این همه، تردید در این باره یقینی‌ست

شادم که به هر حال به یاد توأم، اما
خون میخورم از دست تو و باز غمی نیست
 


ادامه مطلب
[ جمعه 6 آذر 1394  ] [ 2:36 PM ] [ جواد قربانی ]

شعر

 
تقدیر نه در رمل نه در کاسه‌ی چینی‌ست؟!
آینده‌ی ما دورتر از آینه‌بینی‌ست

ما هرچه دویدیم، به جایی نرسیدیم
ای باد! سرانجام تو هم گوشه‌نشینی‌ست

از خاک مرا برد و به افلاک رسانید
این است که من معتقدم؛ عشق زمینی‌ست

یک لحظه به بخشایش او شک نتوان کرد
با این همه، تردید در این باره یقینی‌ست

شادم که به هر حال به یاد توأم، اما
خون میخورم از دست تو و باز غمی نیست


ادامه مطلب
[ جمعه 6 آذر 1394  ] [ 2:35 PM ] [ جواد قربانی ]

شعر

 
پلک فرو بستی و دوباره شمردی
فرصت پنهان شدن نبود تو بردی

من که به پیروزی تو غبطه نخوردم
چون که شکستم، چرا دریغ نخوردی؟

دست تو را با سکوت و بغض گرفتم
دست مرا با غرور و خنده فشردی

این همه‌ی قصه‌ی تو بود که یک عمر
از همه دل بردی و دلی نسپردی

خاطره‌ها رفته‌اند! خاطره‌ی من
پس تو چرا مثل خاطرات نمردی

فاضل نظری، آن‌ها


ادامه مطلب
[ جمعه 6 آذر 1394  ] [ 2:35 PM ] [ جواد قربانی ]