شعر

نشسته سایه‌ای از آفتاب بر رویش
به روی شانه‌ی طوفان رهاست گیسویش

کجاست یوسف مجروح پیرهن چاکم
که باد از دل صحرا می‌آورد بویش

کسی بزرگتر از امتحان ابراهیم
کسی چنان که به مذبح برید چاقویش

نشسته است کنارش کسی که می‌گرید
کسی که دست گرفته به روی پهلویش

هزار مرتبه پرسیدم از خودم او کیست
که این غریب نهاده‌است سر به زانویش؟

کسی در آن طرف دشت‌ها نه معلوم است
کجای حادثه افتاده است بازویش

کسی که با لب خشک و ترک ترک شده‌اش
نشسته تیر به زیر کمان ابرویش

کسی‌ست وارث این دردها که چون کوه است
عجب که کوه ز ماتم سپید شد مویش

عجب که کوه شده چون نسیم سرگردان
که عشق می‌کشد از هر طرف به هر سویش

طلوع می‌کند اکنون به روی نیزه سری
که روی شانه‌ی طوفان رهاست گیسویش


ادامه مطلب
[ جمعه 6 آذر 1394  ] [ 2:34 PM ] [ جواد قربانی ]

شعر

بگذار اگر این بار سر از خاک برآرم
بر شانه‌ی تنهایی خود سر بگذارم

از حاصل عمر به هدر رفته‌ام ای دوست
ناراضی‌ام، اما گله‌ای از تو ندارم

در سینه‌ام آویخته دستی قفسی را
تا حبس نفس‌های خودم را بشمارم

از غربتم این قدر بگویم که پس از تو
حتی ننشسته‌ست غباری به مزارم

ای کشتی جان حوصله کن می‌رسد آن روز
روزی که تو را نیز به دریا بسپارم

نفرین گل سرخ بر این «شرم» که نگذاشت
یک بار به پیراهن تو بوسه بکارم

ای بغض فروخورده، مرا مرد نگهدار
تا دست خداحافظی‌اش را بفشارم

فاضل نظری، آن‌ها
 


ادامه مطلب
[ جمعه 6 آذر 1394  ] [ 2:33 PM ] [ جواد قربانی ]

شعر

ناگهان آیینه حیران شد، گمان کردم تویی
ماه پشت ابر پنهان شد، گمان کردم تویی

رد پایی تازه از پشت صنوبرها گذشت...
چشم آهوها هراسان شد، گمان کردم تویی

ای نسیم بی‌قرار روزهای عاشقی
هر کجا زلفی پریشان شد، گمان کردم تویی

سایه‌ی زلف کسی چون ابر بر دوزخ گذشت
آتشی دیگر گلستان شد، گمان کردم تویی

باد پیراهن کشید از دست گل‌ها ناگهان
عطر نیلوفر فراوان شد، گمان کردم تویی

چون گلی در باغ، پیراهن دریدم در غمت
غنچه‌ای سر در گریبان شد، گمان کردم تویی

کشته‌ای در پای خود دیدی یقین کردی منم
سایه‌ای بر خاک مهمان شد، گمان کردم تویی
 


ادامه مطلب
[ جمعه 6 آذر 1394  ] [ 2:32 PM ] [ جواد قربانی ]

شعر

 
سکّه‌ی این مهر از خورشید هم زرین‌تر است
خون ما از خون دیگر عاشقان رنگین‌تر است

رود راهی شد به دریا، کوه با اندوه گفت
می‌روی اما بدان دریا ز من پایین‌تر است

ما چنان آیینه‌ها بودیم، رو در رو ولی
امشب این آیینه از آن آینه غمگین‌تر است

گر جوابم را نمی‌گویی، جوابم کن به قهر
گاه یک دشنام از صدها دعا شیرین‌تر است

سنگدل! من دوستت دارم، فراموشم نکن
بر مزارم این غبار از سنگ هم سنگین‌تر است
 


ادامه مطلب
[ جمعه 6 آذر 1394  ] [ 2:32 PM ] [ جواد قربانی ]

شعر

 
ناگهان آیینه حیران شد، گمان کردم تویی
ماه پشت ابر پنهان شد، گمان کردم تویی

رد پایی تازه از پشت صنوبرها گذشت...
چشم آهوها هراسان شد، گمان کردم تویی

ای نسیم بی‌قرار روزهای عاشقی
هر کجا زلفی پریشان شد، گمان کردم تویی

سایه‌ی زلف کسی چون ابر بر دوزخ گذشت
آتشی دیگر گلستان شد، گمان کردم تویی

باد پیراهن کشید از دست گل‌ها ناگهان
عطر نیلوفر فراوان شد، گمان کردم تویی

چون گلی در باغ، پیراهن دریدم در غمت
غنچه‌ای سر در گریبان شد، گمان کردم تویی

کشته‌ای در پای خود دیدی یقین کردی منم
سایه‌ای بر خاک مهمان شد، گمان کردم تویی


ادامه مطلب
[ جمعه 6 آذر 1394  ] [ 2:31 PM ] [ جواد قربانی ]

شعر

من که در تنگ برای تو تماشا دارم
با چه رویی بنویسم غم دریا دارم؟

دل پر از شوق رهایی‌ست، ولی ممکن نیست
به زبان آورم آن را که تمنا دارم

چیستم؟! خاطره‌ی زخم فراموش شده
لب اگر باز کنم با تو سخن‌ها دارم

با دلت حسرت هم صحبتی‌ام هست، ولی
سنگ را با چه زبانی به سخن وادارم؟

چیزی از عمر نمانده‌ست، ولی می خواهم
خانه‌ای را که فروریخته برپا دارم
 


ادامه مطلب
[ جمعه 6 آذر 1394  ] [ 2:31 PM ] [ جواد قربانی ]

شعر

من آن ستاره‌ی نامرئی‌ام که دیده نشد
صدای گریه‌ی تنهاییش شنیده نشد

من آن شهاب شرار آشنای شعله‌ورم
که جز برای زمین‌خوردن آفریده نشد

من آن فروغ فریبای آسمان گَردم
که با تمام درخشندگی، سپیده نشد

من آن نجابت درگیر در شبستانم
که تا وسوسه بر قامتش تنیده نشد

نجابتی که در آن لحظه‌های دست و ترنج
حریم عصمت پیراهنش دریده نشد

من از تبار همان شاعرم که سرو قدش
به استجابت دریوزگی خمیده نشد

همان کبوتر بی‌اعتنا به مصلحتم
که با دسیسه‌ی صیاد هم خریده نشد

رفیقِ من، همه تقدیم مهربانی تو ...
اگر چه حجم غزل‌های من قصیده نشد


ادامه مطلب
[ جمعه 6 آذر 1394  ] [ 2:30 PM ] [ جواد قربانی ]

شعر

غير از کلام و واژه چه دارم من از جهان؟

اين خلسه هاي نيمه من، از مجال توست!

بيت و نفس، شبيه به هم تند مي شوند

آهنگ قلب و نبض من اين حس و حال توست

وصل هميم در تن يک شعر بال دار

پاي دويدن از من و پرواز... بال توست

وقتي اتاق من پر پروانه مي شود

فصل بهار آمده... يا اين خيال توست؟!

گاهي براي از تو سرودن غزل کم است

بس که قصيده پشت سرت... زير شال توست!

سلطان عشق، روي لبانت جلوس کرد

امشب شروع سلطنت خط و خال توست


ادامه مطلب
[ جمعه 6 آذر 1394  ] [ 2:29 PM ] [ جواد قربانی ]

شعر

خشكيده ايم مثل دو تنديس پيش هم

اين روزها كه از لج ابليس پيش هم ...

 

موهات روی صورتمان دست می کشند

ماییم زير بارشی از گيس پيش هم

اشک تو روی گونه من می چكد چقدر

زيباست گونه های كمی خيس پيش هم

 

جشن من و تو توی اتاقی كه می پريد

عقد دو سيب باكره در ديس پيش هم

شب را ببوس تا كه بخوابد، وضو بگير

فرصت كم است... رقص دو قديس پيش هم

 

پيش هميم پنجره باور نمی كند

بر شيشه های مه زده بنويس پيش هم

نوعی سكون كه عقربه دركش نمی كند

خشكيده ايم مثل دو تنديس پيش هم ...

 

"علیرضا زاهدی"

 


ادامه مطلب
[ جمعه 6 آذر 1394  ] [ 2:28 PM ] [ جواد قربانی ]

شعر

ی تو دنیای من ابستن ویرانی هاست
شانه هایم گسل درد و پریشانی هاست
بوی پیراهن و چشمان به خون خفته و من....
از غمت کور شدن خصلت کنعانی هاست
زهر خوراندی و از عشق نوشتم چه کنم؟
این بلاکش شدنم رسم خراسانی هاست
عشق یعنی که بباری به گل و سنگ و علف
عاشق محض شدن عادت بارانی هاست
بی تو احساس من از عطر اقاقی خالی ست
عطر تو باعث طغیان غزلخوانی هاست
رفتنت درد عجیبی است که در جانم ریخت
رفتنت عاقبتش بی سروسامانی هاست
پشت کردی به من و پشت به دنیا کردم
این غم انگیزترین معنی حیرانی هاست
باید از این قفس سینه به بیرون بپرم
خودکشی جیغ ترین چاره ی زندانی هاست
هادی نژادهاشمی


ادامه مطلب
[ جمعه 6 آذر 1394  ] [ 2:27 PM ] [ جواد قربانی ]