شنبه 29 آبان 1389  ساعت 10:40 PM
سه شنبه شانزدهم مهر 1387
دیشب اصلا خوب نخوابیدمخمیازه .تا صبح حدود 30-40 تا کاووس (مثل فیلم کوتاه) میدیدم و بین هر کدومش (مثل پیام بازرگانی) از خواب می پریدمنگران.همشونم در مورد یه موضوع بود. اونم درس پرسیدن آقای کیانی.
شب قبلش خیلی خوندم ولی بازم استرس داشتمنگران.ساعت 7ونیم بود که وارد مدرسه شدم.همه ی بچه های کلاس کتابای شیمی تجزیه شون دستشون بود و داشتن حسابی می خوندن.یول
ساعت 8 بود که آقای کیانی وارد کلاس شدند.وقتی اومدن تو با دیدنشون نزدیک بود من قبضه روح بشم.وقت تمامنگراناز بس دیشب کاووسشو میدیدم برام شده بود همون اژدهای دوسر روز اول.(از بس جلسه قبلی تهدید کرد و خط و نشون کشید بچه ها حسابی ترسیده بودن.)
دمای بدنم اومده بود رو 100- .
آقای کیانی دفترو باز کرد و گفت:هوووووووووووووم.هفته ی قبل گفته بودم از کسایی که شیطونی میکنند میپرسماز خود راضی...


 

شهرزاد هفته ی قبل خیلی شیطونی میکرد.زنگ آخر کیانی گفت:هفته ی دیگه از اولین کسی که درس میپرسم تویی.
 حالا ما موندیم و آقای کیانی و درس پرسیدنشون که ما با روشش آشنا نبودیم.
کلاس توی سکوت بی سابقه ای بود.کیانی بدون کوچکترین توجهی به دفتر کلاسی.دستاشو گذاشت زیر چونش و همونطور که داشت با نگاهش تک تک بچه ها رو برانداز می کرد یه دفعه نگاهش روی شهرزاد موند.وگفت:هوووووووووووووووووووووووم
و با چشمش اشاره کرد که بیا پا تخته.خیال باطل
وقتی روش صدا کردنشو دیدم استرسم دو برابر شد.نگران
آقای کیانی 4 تا سوال 5 نمره ای میپرسید.نمره ی شهرزاد افتضاح شد.
بعد چند نفر دیگه رو صدا کرد و نمره های اونا هم بد شد.من که به همشون حق میدم آخه اون طوری که آقای کیانی می پرسیدند طرف هرچی خونده بود از ذهنش می پرید تازه هرکی میومد پاتخته خودش کم استرس داشت آقای کیانی هم هی هولش میکرد وتپقاشو می شمرد ومی گفت 1تپق 2 نمره...2 تپق4 نمره و...
 برای صدا کردن نفر بعدی تقریبا 3-4 دقیقه داشت می گفت :هووووووووووووووووم و هی بچه ها رو نگاه می کردخیال باطلخیال باطلخیال باطل. و بچه ها هم داشتند از استرس راهی باغ رضوان میشدن به جای پای تخته.من که شخصا از استرس صدای قلبمو به وضوح میشنیدمنگران.دیگه نتونستم طاقت بیارم و گفتم:نمیشه حالا شما روش درس پرسیدنتونو عوض کنید؟داریم از استرس میمیریمکلافهنگران.
کیانی:من 30 ساله دارم با این روش درس می پرسم و خیلی هم تاثیر گذار و مفید بوده و در اکثر مواقع جواب داده.نه - روش درس پرسیدن من همینه.هووووووووووووووووووووووووووووووووووووووماز خود راضی
بالاخره چشمش روی دادخواه موند.محبوبه قاسمی گفت:نیلوفر بدبخت شدی پاشو برو پا تخته.
نیلوفرم رفت و تخته رو هم تمیز پاک کرد و وایساد تا درس جواب بده.
آقای کیانی گفت:کی تورو صدا کرد؟!متفکر
نیلو:eeeeeeeخودتون گفتید بیام پای تخته!!!!!!!افسوس
کیانی:نه!!! من گفتم؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!من نگقتم!!!!!!!!!بدو برو بشین.بازنده
نیلو:تا درس نپرسید نمیرم بشینم.
کیانی:میری بشینی یا برات یه صفر بذارم.متفکر
نیلو:آخه شما منو صدا کردید!!!!!!!!
کیانی:من تورو صدا نکردم.من اون دوستت که پشت سرت بودو صدا کردم.بدو برو بشین.دروغگو
بعد همه زدیم زیر خنده و به نیلو گفتیم:برو بشین دیگه. ضایع شدی...
بعد زهرا رو صدا کرد(همون بچه مثبت ترین فرد کلاس).اونم نمره اش افتضاح شد.
نسرینو که صدا کرد 3 تا از سوالاشو جواب داد.یعنی نمره اش می شد 15 ولی کیانی بهش 14 داد و گفت 2-3 تا تپق زدی.از خود راضیوقتی نسرین می خواست بره بشینه کیانی گفت:حییییییییییف شد.برای تو نمره ی تک در نظر گرفته بودم...چون من هر کسی رو صدا میزنم قبلا نمره اش رو براش در نظر گرفتم.افسوس
مهسا(شیطون ترین دانش آموز کلاس)رو صدا کرد.مهسا تقریبا تونست 2 تا از سوالاشو جواب بده .کیانی براش 5/8 گذاشت.
مهسا:چرا 5/8؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!
کیانی:آخه من نمره ی تو رو قبلا در نظر گرفته بودم.
بالاخره اون زنگ گذشت.وقتی که آقای کیانی از کلاس بیرون رفت بچه ها شروع کردند می زدن رو میز و ........و کلی سر و صدا...
چند نفر توی راهرو وایساده بودند و کشیک می دادن که وقتی آقای کیانی میاد- تو کلاسیا رو خبر کنند.
بعد اون 10-12 نفری که بیرون بودن به سرعت میدویدند تو کلاس و دستشون می خورد به در و در هم می خورد به دیوار.خلاصه خیلی سر و صدا بود...
پشت سرشون آقای کیانی اومد و (با تعجب)گفت:این سرو صداها مال کلاس شما بودددددد؟؟؟!!!!!!!!!!!تعجب
گفتیم: نه مال کلاس بغلی بود.ما داشتیم درس می خوندیم.دروغگودروغگودروغگو
آقای کیانی:اگه پسرا همچین حرفی می زدند بهشون می گفتم:آره ارواح باباتون...عینک
این زنگ آقای کیانی می خواستند درس بدند.در کلاس هم باز بود.
بچه های کلاس بغلی ما می خواستن برن پایین.همینطور که از جلوی در کلاس ما رد می شدند تا می دیدند دبیرمون مرده می خندیدند و در گوش هم یه چیزی پچ پچ می کردند.
آقای کیانی با دیدن ا ین صحنه گفت:عجب جونورایین این دخترااااااااااا.متفکر..
و چون خیلی سر و صدا می کردند در رو بست.
یه کم که درس داد بچه ها گفتن خسته شدیم دیگه.آقای کیانی هم برای اینکه خستگی مون در بره شروع کردند و در مورد یاد گیری زبان انگلیسی برامون حرف زدن.
می گفتند:من اصلا از زبان انگلیسی خوشم نمیومد تا اینکه یه روز که سر یه کلاس بودم دیدم بچه ها با هم انگلیسی صحبت می کنند.به خودم گفتم....(البته دور از جون شماها...)....به خودم گفتم یه مشت بچه ریقوتعجب می تونند با هم انگلیسی حرف بزنند .چرا من نتونم.؟و از همون موقع شروع کردم به خوندن انگلیسی و...
وقتی که گفت (یه مشت بچه...) ما زدیم زیر خنده و کلی وقت داشتیم می خندیدیم.قهقههخندهقهقههخنده
خلاصه اون روز پر استرس هم گذشت.
البته آقای کیانی باید بره خدارو شکر کنه که کار کسی(از استرس زیاد)به باغ رضوان کشیده نشد وگرنه خون اونا هم گردنش میفتاد.از خود راضی
از دست این آقای کیانیابروچشمک........


 نگاشته شده توسط زینب گیاهچین نظرات 0 | لينک مطلب


شنبه 15 آبان 1389  ساعت 4:26 PM
 
سه شنبه نهم مهرماه 1387
امروز صبح وقتي از خواب بيدار شدم زياد استرس نداشتم چون ميدونستم به
 
دليل اينكه جلسه ي قبلي كتاب نداشتيم آقاي كياني درس نمي پرسه.
 
ساعت 7ونيم بود كه رسيدم مدرسه.بچه ها همه شاد و سرحال بودن .(اعتراف
 
ميكنم كه تاحالا بچه ها رو اون موقع صبح به اون سرحالي نديده بودم).
همگي رفتيم سر كلاس.
 
ساعت8بود كه آقاي كياني اومدند و تصميم گرفتن درس جلسه ي قبل رو براي
 
كساني كه نبودند توضيح بدند .(هيچ وقت آقاي كياني عادت نداشتن حضور و
 
غياب كنند دقيقا برعكس آقاي طباطبايي كه تمام زنگا اين كارو مي كردند).
 
بعد با انگشت به محبوبه اشاره كرد و گفت :بدو بدو بكن و بيا پا تخته
 
محبوبه:قرار نبود درس بپرسيد
 
كياني:تجزيه و تركيب هاي جلسه ي قبل رو بنويس
 
محبوبه نوشت و بعد نشست.
 
كياني رفت پاي تخته و يه كم توضيح داد و بعد گفت:اين واكنش چيه؟
 
محبوبه گفت: فكر كنم جانشيني يگانه باشه.
 
كياني:دوباره بگو.
 
محبوبه:نه ديگه نميگم.
 
همه زدند زير خنده.بعد چندتا ديگه از بچه ها جواب دادن و كياني همچنان ضايعشون مي كرد.
 
بعد  شروع كرد به دادن درس جديد .وسط درس دادن هر از گاهي يه سوال
 
ميپرسيد كه با هم جواب بديم.اما ما با اين كه بلد بوديم جواب نمي داديم.كياني
 
گفت:چرا جواب نميدين؟
 
آزاده:چون كه شما ما رو ضايع مي كنيد.
 
كياني (با خنده) :نه ديگه ضايعتون نميكنم.به سوالاتي كه ازتون ميپرسم جواب بديد.
 
بچه ها اگه واقعا بچسبيد به درستون و حسابي درس بخونيد بهتون قول ميدم ميزنين تو گوش 20 .
 
جمله ي آخري كه گفتن هيچ كدوممون هيچ وقت فراموش نمي كنيم.لااقل توي
 
ذهن من يكي كه حكاكي شده.(..... ميزنين تو گوش 20) .
 
درس آقاي كياني تموم شد و گفت هركي هر سوالي داره ميتونه بپرسه.
 
فائزه فرزين كه مثلا مي خواست كلاس بذاره و لهجه اش رو تغيير بده و تهراني
 
حرف بزنه بلند شد و يه سوال پرسيد.
 
كياني هم مثل خودش و درست با همون صدا و لهجه جواب سوالشو دادن.
 
ديگه واقعا نتونستيم جلوي خنده مونو بگيريم و كلي وقت فقط به خاطر همين
مي خنديديم.
 
ديگه ببينيد چقدر خنده دار بوده كه زهرا(بچه مثبت ترين فرد كلاس) هم نتونست
جلوي خنده اش رو بگيره.
 
بعد از درس گفت:من بيشتر درس دادم تا براي هفته ي آينده صفحه هاي كتابتون
 
بيشتر بشه.من جوري از شماها درس ميپرسم كه همتون صفر بگيريد.در كل دلم
مي خواد با نمره ي بالا بيفتين.
 
وقتي صفحات كتابو گفت گفتيم:آخه خانوم....eeeeeeeee....ببخشيد آقا...
 
(اصلا كلمه ي آقا تو دهنمون نمي چرخيد كه بگيم.دائم بهش مي گفتيم خانوم)
 
بنده خدا ديگه عادت كرده بود.(خلاصه تا آخر زنگ آقاي كياني شده بود خانوم
كياني)
 
آخر زنگ كياني برگه ي حضور و غياب رو امضا كرد و دستشودراز كرد تا بده به
 
آزاده كه رديف اول نشسته بود.آزاده هم دستشو آورد تا برگه رو بگيره كياني يه
 
دفعه دستشو كشيد عقب با جديت اخماشو كرد تو هم يه نگاه به پشت و روي
 
برگه انداخت و دوباره دستشو آورد جلو تا برگه رو بده. آزاده دوباره دستشو دراز
 
كرد.كياني سريع دستشو برد عقب و يه نگاه ديگه به برگه كرد.دوباره خواست ب
 
برگه رو بده كه اين بار آزاده ديگه نگرفت.
 
كياني گفت بگير دستم خسته شد.
 
آزاده:نمي گيرم
 
كياني:خوب نيست آدم دست معلمشو كوتاه كنه.بگير
 
آزاده هم نگرفت .وما همه زديم زير خنده.
 
كياني كه ديد ديگه اين پلتيك جواب نميده برگه رو داد به يكي ديگه و به آزاده گفت
 
هووووووووووووووم تو بايد گرفتن به روش قورباغه اي رو ياد بگيري...
 
بالاخره اون روز هم به خوبي و خوشي گذشت ولي جلسه ي ديگه فكر نكنم
 
اينطور باشه آخه آقاي كياني اعلام كرده جلسه ي آينده از كسايي كه شيطوني
 
مي كردند مي پرسم و بلدم چه جوري بپرسم كه صفر
 
بگيريد...هوووووووووووووووووووووم

 



 نگاشته شده توسط زینب گیاهچین نظرات 2 | لينک مطلب


جمعه 14 آبان 1389  ساعت 9:07 AM
يكشنبه هفتم مهر 1387
 
ساعت 7:15 بود كه وارد مدرسه شدم.خيلي شلوغ بود ولي نه به شلوغي روز اول.
 
بچه ها را ديدم كه روي سكو نشسته بودند و حسابي مشغول حرف زدن بودن.يه سلام
 
بلند كردم و پا برهنه دويدم وسط حرفشون:خوب بحث امروزتون در مورد چيه؟
نيلو(دادخواه):آقاي طباطبايي.
 
گفتم:آقاي كياني تموم شد نوبت طباطبايي شد حالا؟؟؟
 
گفتند:آخه از بابت كياني خيالمون راحت شد ولي طباطبايي چي؟يعني چه جور آدميه؟
 
چند سالشه؟پير و غر غرو نباشه!!!واي از اون پير مرد هاي قد كوتاي شكم بزرگ
 
(وااااااااااااااااااي) خدايا خودت رحم كن.بزار اين سال آخري با خاطرات خوش از اينجا بيرون بريم.
 
خلاصه اين بحث تا وقتي كه بريم سر كلاس ادامه داشت.
 
ولي خداييش خودمم خيلي كنجكاو بودم زودتر طباطبايي رو ببينم و از دلهره در بيام.
بالاخره رفتيم سر كلاس.
 
طبق معمول خانم اعتضادي اومدند سر كلاس و شروع كردند به صحبت كردن كه:(سر
 
كلاس اين آقا بي مزه بازي در نياريد.آقاي طباطبايي خيلي تعصبي هستند.حجاباتونو
 
رعايت كنيدو ...)و از اين جور حرفا و كلي تهديد ديگه كه بماند...
 
آقاي طباطبايي وارد كلاس شدند.
 
مردي بلند قد...تقريبا30-35 ساله ...با چشماني درشت و عسلي رنگ با عينك...
 
با كت شلوار رسمي...و يك كيف.
 
يك سلام و بعد خودشان را معرفي كردند.وبدون هيچ مقدمه اي از دروس سال قبل
 
شروع كردند به درس اصلي خودشان(فرآيند هاي شيميايي).
 
يك نقشه روي تخته رسم كرد و طوري كه فقط نگاهش به تخته بود نقشه را برايمان تشريح مي كرد.
 
ما در تمام اين مدت يك كلمه حتي يك كلمه از درس هاش رو متوجه نمي شديم و از
 
اين بابت اعصابمون كلي به هم ريخت.
 
آقاي طباطبايي جدي بود و هيچكدوم از ما جرات خنديدن سر كلاسشو نداشتيم.بچه ها
 
كسل بودند... خوابشون ميومد...اعصابشون به ريخته بود و از همون زنگ اول از اين درس
 
خسته شده بودند.
 
زنگ دوم همه به آزمايشگاه رفتيم.قرار شد طباطبايي آزمايشگاه درس بده.
 
دوباره شروع كرد به درس دادن اما هيچكس متوجه نميشد.
 
بنده خدا گاهي وقتا يه مسئله رو 3-4بار توضيح ميداد اما بازم چيزي نمي فهميديم حالا يا ما خنگ شده بوديم يا...
 
بعد مارا گروه بندي كرد و گفت:( تا فصل 5 رو بخونيد بعد براتون توضيح ميدم...)
 
ماهم رفتيم آخر آزمايشگاه و بجاي خوندن كلي با هم حرف زديم و خنديديم.آخه از بس
 
حرف نزده بوديم داشتيم مي تركيديم .
 
آقاي طباطبايي هم كه هي حرص مي خورد و ميگفت:(ماشالا...خانوماي محترم...يه كم آروم تر بخونيد(البته طعنه مي زدند...)
 
 
ولي ماشالا گفتناشون خيلي باحال بود.
 
حدود يه ربع از زنگ آخر آقاي طباطبايي ادامه ي درسو برامون گفت و بعد بهمون
 
استراحت داد.اما حتي تو استراحت هم نبايد جيكمون در ميومد.
 
هممون كلي بهم ريخته بوديم آخه از زنگ اول تا الان هرچي درس داده بودند هيچي نفهميديم.
 
كلاس 20 دقيقه اي توي سكوت گذشت تا اينكه بالاخره نيلو دادخواه بلند شد و اين
 
سكوتو شكست .نيلو با حالتي مظلومانه و حق به جانب و بالحني آرام(كه معلوم بود از
 
ترسش بود)گفت:ببخشيد مي خواستم يه حرفي رو از طرف همه ي بچه ها به شما بزنم.
 
طباطبايي:بفرماييد.
 
نيلو:هيچ كدوم از بچه ها درس هايي كه شما از اول زنگ گفتيد رو اصلا نفهميدند حتي يك كلمه!!!
 
آقاي طباطبايي كه ديگه نتونست جلوي خنده اش رو بگيره با خنده گفت:اشكالي
 
نداره.اين جلسه ي مقدماتي بود.از جلسه ي بعد بيشتر براتون توضيح ميدم و كم كم با درس آشنا ميشيد.
 
ماكه براي اولين بار خنده ي جناب طباطبايي رو ديديم هم متعجب و هم خوشحال
 
شديم وفهميديم كه نه بابا آقاي سيد احمد طباطبايي هم بلدند بخندن.
 
توي همون لحظه كه بچه ها و طباطبايي داشتند مي خنديدن مهسا(محمودي)
 
از جاش بلند شد و گفت:خوش اخلاق شديد!!!!!!!!!!!!!
 
باز دوباره همه زديم زير خنده و خلاصه زنگ آخر خواب از چشممون پريد...
 
راستي آقاي طباطبايي بار اولشون بود كه براي دخترا تدريس ميكردند(احتمالا به خاطر
 
همين نمي دونستند كه در هيچ شرايطي نبايد جلوي حرف زدن خانم ها رو بگيرند)
 
بالاخره خان دوم هم به خوبي و خوشي گذشت و آقاي طباطبايي رو هم ديديم.
 
حالا بايد آماده مي شديم براي درس پرسيدن جناب كيان كياني با توجه به اين كه با
 
روش درس پرسيدنشون اصلا آشنا نبوديم.
 
پس تا بعد....

 



 نگاشته شده توسط زینب گیاهچین نظرات 1 | لينک مطلب


پنج شنبه 13 آبان 1389  ساعت 12:46 PM
سه شنبه دوم مهر ماه 1387
با این که دیگه بچه نبودم ولی بازم برای رفتن به مدرسه شوق زیادی داشتم.
 
دلم می خواست زودتر به مدرسه برم و دو باره بچه ها رو ببینم.
 
بالاخره انتظار تموم شد و صبح سه شنبه دوم مهر فرا رسید.وقتی وارد مدرسه شدم تمام
 
دوستامو دیدم اون روز خیلی خوشحال بودم که قراره دوباره یه سال تحصیلی در کنار هم باشیم.
 
زنگ خورد و همگی رفتیم سر کلاس و طبق معمول من و زهرا چون دیر رسیدیم باید
 
میرفتیم و ردیف آخر مینشستیم.چیزی نگذشت که از پنجره ی در کلاس که نگاه کردیم خانم
 
اعتضادی (مدیر مدرسه)به طرف کلاس می آمد و همراهش یه آقایی بود!!!
 
برای ما اهمیتی نداشت پیش خودمون گفتیم حتما برای تاسیسات اومده...5ثانیه بعد در کلاس
 
باز شد و خانم اعتضادی وارد شدند!!! و شروع کردند به صحبت کردن که:(شما امسال
 
دوتا دبیر مرد دارید.آقای کیانی و آقای طباطبایی.حواستونو جمع کنید...مودب
 
باشید...حجاباتونو رعایت کنید...خدا به سرشاهده اگر کوچکترین خطایی انجام بدید فورا اخراج میشید و ....)
 
ما که هنوز مبهوت حرفای اعتضادی بودیم و داشتیم حرفاشو می جویدیم و یواش قورت
 
میدادیم.در کلاسو باز کرد و گفت آقای کیانی بفرمایید.
 
 
و اما آقای کیانی:مردی قدبلند... حدودا سی ساله...باچهره ای گندمی...وموهایی مشکی که
 
قسمت کوچکی از سمت چپ جلوی موهاش تقریبا سفید بود.با پیراهنی سفید و شلوار لی و
 
کفش هایی قهوه ای.همین و همین نه کیفی نه کتابی.هیچ چی...
 
وارد شدند.بچه های کلاس صنایع شیمیایی که مدرسه را روی سرشان می گذاشتند و آوازه
 
ی آنها همه جا پیچیده بود حالا تبدیل شده بودند به کودکانی معصوم که صدای نفس
کشیدنشان هم شنیده نمیشد...
 
و اما مهندس کیانی یه سلام کرد ونشست روی صندلی بدون هیچ مقدمه ای گفت:(دفتراتونو باز کنید)
 
ما که هنوز مبهوت بودیم گفتیم :بله؟!!!!-گفت: (چیز عجیبی گفتم؟!!!دفتراتونو باز کنید)
 
و شروع کرد به جزوه گفتن و انواع واکنش ها .بعد بلند شد و هنگام راه رفتن و نوشتن
 
روی تخته درس رو شروع کرد.یه واکنش نوشت و گفت کی میتونه تفکیک اینو بگه من بنویسم؟
 
نسرین بلند شد-کیانی گفت بگو-نسرین شروع کرد:هاچ دو(h2)...کیانی حرفشو قطع کرد و
 
گفت:چی؟!نسرین تکرار کرد هاچ...-کیانی با پوز خند گفت:(هاچ؟؟؟!!!!از کدوم ده فرار
 
کردی؟راستشو بگو؟...)ما که اصلا توقع همچین حرفی رو از کیانی نداشتیم حرفشو به دل
 
گرفتیم و حساب کار دستمون اومد که اگه درس بلد نباشیم کیانی دستمون میندازه و مسخره
 
مون میکنه.به عبارت دیگه یه جورایی رسما بد بخت شدیم...
نسرین:مگه چیه؟
 
کیانی(با خنده): یا بگو اچ(h) که انگلیسی باشه یا بگو هاش که فرانسوی باشه.تو این دو تا
 
رو باهم ادغام کردی شد هاچ؟!!!آدم یاد هاچ زنبور عسل میفته...
 
هممون زدیم زیر خنده خود نسرینم که از خنده قرمز شده بود.
 
 بعد یه سوال روی تخته نوشت و گفت کی جواب این سوالو میدونه؟محبوبه قاسمی بلند شد
 
وگفت فکر کنم گاز اکسیژن باشه.آقای کیانی با لحنی جدی گفت بلند تر بگو تا بقیه ی بچه
 
ها هم بشنوند محبوبه بلند تر گفت و بعد آقای کیانی گفت:آفرین کاملا غلطه...و دوباره همه
ریختند به خنده...
 
یه نفر دیگه رو صدا کرد بره پای تخته و یه واکنش دیگه رو کامل کنه و خودش رفت ته
 
کلاس.محبوب تا بلند شد که بره به طرف تخته کیانی گفت:(پیشت ...هوی...) محبوبه
 
برگشت به عقب .کیانی گچو پرتاب کرد طرف محبوبه و صاف افتاد کف دستش!!!!این رفتار سومی بود که ما رو متعجب کرد.
 
بعد محبوبه شروع کرد به نوشتن.گویا یه جای واکنش رو اشتباه نوشته بود.
 
توی اون لحظه کیانی سکوت کلاس رو شکست اونم با چه جمله ای!!!!!!!
(هوی....هوی....اوی....پیشت....!!!!!!!!!!!!!)وبا سرعت رفت به طرف تخته و گفت نابغه این چیه که نوشتی؟
 
حالا ما هم خنده مون گرفته بود هم میترسیدیم که مارو صدا کنه پای تخته و مسخره کنه.
 
خلاصه زنگ اول کلاس ایشون فقط به ضایع کردن ما گذشت.زنگ دوم دلیل این شوخی هارو بهمون گفتن.
 
میگفتند:من دوست ندارم کلاسم خشک باشه در کنار درس دوست دارم یه شوخی های کوچیکی هم باشه .
 
پس به کسی بر نخوره .اینا فقط به خاطر اینه که فضای کلاس عوض بشه.
 
وقتی که این حرفا رو زدند ما یکم از حس بدبختیمون کم شد و خیالمون راحت شد که آقای کیانی کلاس ما اژدهای دو سری که زنگ اول ما توی ذهنمون ساخته بودیم نیستد.
 
در کل اون روز برای ما روزی جذاب وهیجانی همراه با ترس و خنده بود.(چه شود!!!!)

 



 نگاشته شده توسط زینب گیاهچین نظرات 3 | لينک مطلب



Powered By Rasekhoon.net