شنبه 15 آبان 1389  ساعت 4:26 PM
 
سه شنبه نهم مهرماه 1387
امروز صبح وقتي از خواب بيدار شدم زياد استرس نداشتم چون ميدونستم به
 
دليل اينكه جلسه ي قبلي كتاب نداشتيم آقاي كياني درس نمي پرسه.
 
ساعت 7ونيم بود كه رسيدم مدرسه.بچه ها همه شاد و سرحال بودن .(اعتراف
 
ميكنم كه تاحالا بچه ها رو اون موقع صبح به اون سرحالي نديده بودم).
همگي رفتيم سر كلاس.
 
ساعت8بود كه آقاي كياني اومدند و تصميم گرفتن درس جلسه ي قبل رو براي
 
كساني كه نبودند توضيح بدند .(هيچ وقت آقاي كياني عادت نداشتن حضور و
 
غياب كنند دقيقا برعكس آقاي طباطبايي كه تمام زنگا اين كارو مي كردند).
 
بعد با انگشت به محبوبه اشاره كرد و گفت :بدو بدو بكن و بيا پا تخته
 
محبوبه:قرار نبود درس بپرسيد
 
كياني:تجزيه و تركيب هاي جلسه ي قبل رو بنويس
 
محبوبه نوشت و بعد نشست.
 
كياني رفت پاي تخته و يه كم توضيح داد و بعد گفت:اين واكنش چيه؟
 
محبوبه گفت: فكر كنم جانشيني يگانه باشه.
 
كياني:دوباره بگو.
 
محبوبه:نه ديگه نميگم.
 
همه زدند زير خنده.بعد چندتا ديگه از بچه ها جواب دادن و كياني همچنان ضايعشون مي كرد.
 
بعد  شروع كرد به دادن درس جديد .وسط درس دادن هر از گاهي يه سوال
 
ميپرسيد كه با هم جواب بديم.اما ما با اين كه بلد بوديم جواب نمي داديم.كياني
 
گفت:چرا جواب نميدين؟
 
آزاده:چون كه شما ما رو ضايع مي كنيد.
 
كياني (با خنده) :نه ديگه ضايعتون نميكنم.به سوالاتي كه ازتون ميپرسم جواب بديد.
 
بچه ها اگه واقعا بچسبيد به درستون و حسابي درس بخونيد بهتون قول ميدم ميزنين تو گوش 20 .
 
جمله ي آخري كه گفتن هيچ كدوممون هيچ وقت فراموش نمي كنيم.لااقل توي
 
ذهن من يكي كه حكاكي شده.(..... ميزنين تو گوش 20) .
 
درس آقاي كياني تموم شد و گفت هركي هر سوالي داره ميتونه بپرسه.
 
فائزه فرزين كه مثلا مي خواست كلاس بذاره و لهجه اش رو تغيير بده و تهراني
 
حرف بزنه بلند شد و يه سوال پرسيد.
 
كياني هم مثل خودش و درست با همون صدا و لهجه جواب سوالشو دادن.
 
ديگه واقعا نتونستيم جلوي خنده مونو بگيريم و كلي وقت فقط به خاطر همين
مي خنديديم.
 
ديگه ببينيد چقدر خنده دار بوده كه زهرا(بچه مثبت ترين فرد كلاس) هم نتونست
جلوي خنده اش رو بگيره.
 
بعد از درس گفت:من بيشتر درس دادم تا براي هفته ي آينده صفحه هاي كتابتون
 
بيشتر بشه.من جوري از شماها درس ميپرسم كه همتون صفر بگيريد.در كل دلم
مي خواد با نمره ي بالا بيفتين.
 
وقتي صفحات كتابو گفت گفتيم:آخه خانوم....eeeeeeeee....ببخشيد آقا...
 
(اصلا كلمه ي آقا تو دهنمون نمي چرخيد كه بگيم.دائم بهش مي گفتيم خانوم)
 
بنده خدا ديگه عادت كرده بود.(خلاصه تا آخر زنگ آقاي كياني شده بود خانوم
كياني)
 
آخر زنگ كياني برگه ي حضور و غياب رو امضا كرد و دستشودراز كرد تا بده به
 
آزاده كه رديف اول نشسته بود.آزاده هم دستشو آورد تا برگه رو بگيره كياني يه
 
دفعه دستشو كشيد عقب با جديت اخماشو كرد تو هم يه نگاه به پشت و روي
 
برگه انداخت و دوباره دستشو آورد جلو تا برگه رو بده. آزاده دوباره دستشو دراز
 
كرد.كياني سريع دستشو برد عقب و يه نگاه ديگه به برگه كرد.دوباره خواست ب
 
برگه رو بده كه اين بار آزاده ديگه نگرفت.
 
كياني گفت بگير دستم خسته شد.
 
آزاده:نمي گيرم
 
كياني:خوب نيست آدم دست معلمشو كوتاه كنه.بگير
 
آزاده هم نگرفت .وما همه زديم زير خنده.
 
كياني كه ديد ديگه اين پلتيك جواب نميده برگه رو داد به يكي ديگه و به آزاده گفت
 
هووووووووووووووم تو بايد گرفتن به روش قورباغه اي رو ياد بگيري...
 
بالاخره اون روز هم به خوبي و خوشي گذشت ولي جلسه ي ديگه فكر نكنم
 
اينطور باشه آخه آقاي كياني اعلام كرده جلسه ي آينده از كسايي كه شيطوني
 
مي كردند مي پرسم و بلدم چه جوري بپرسم كه صفر
 
بگيريد...هوووووووووووووووووووووم

 



 نگاشته شده توسط زینب گیاهچین نظرات 2 | لينک مطلب



Powered By Rasekhoon.net