شنبه 29 آبان 1389  ساعت 10:40 PM
سه شنبه شانزدهم مهر 1387
دیشب اصلا خوب نخوابیدمخمیازه .تا صبح حدود 30-40 تا کاووس (مثل فیلم کوتاه) میدیدم و بین هر کدومش (مثل پیام بازرگانی) از خواب می پریدمنگران.همشونم در مورد یه موضوع بود. اونم درس پرسیدن آقای کیانی.
شب قبلش خیلی خوندم ولی بازم استرس داشتمنگران.ساعت 7ونیم بود که وارد مدرسه شدم.همه ی بچه های کلاس کتابای شیمی تجزیه شون دستشون بود و داشتن حسابی می خوندن.یول
ساعت 8 بود که آقای کیانی وارد کلاس شدند.وقتی اومدن تو با دیدنشون نزدیک بود من قبضه روح بشم.وقت تمامنگراناز بس دیشب کاووسشو میدیدم برام شده بود همون اژدهای دوسر روز اول.(از بس جلسه قبلی تهدید کرد و خط و نشون کشید بچه ها حسابی ترسیده بودن.)
دمای بدنم اومده بود رو 100- .
آقای کیانی دفترو باز کرد و گفت:هوووووووووووووم.هفته ی قبل گفته بودم از کسایی که شیطونی میکنند میپرسماز خود راضی...


 

شهرزاد هفته ی قبل خیلی شیطونی میکرد.زنگ آخر کیانی گفت:هفته ی دیگه از اولین کسی که درس میپرسم تویی.
 حالا ما موندیم و آقای کیانی و درس پرسیدنشون که ما با روشش آشنا نبودیم.
کلاس توی سکوت بی سابقه ای بود.کیانی بدون کوچکترین توجهی به دفتر کلاسی.دستاشو گذاشت زیر چونش و همونطور که داشت با نگاهش تک تک بچه ها رو برانداز می کرد یه دفعه نگاهش روی شهرزاد موند.وگفت:هوووووووووووووووووووووووم
و با چشمش اشاره کرد که بیا پا تخته.خیال باطل
وقتی روش صدا کردنشو دیدم استرسم دو برابر شد.نگران
آقای کیانی 4 تا سوال 5 نمره ای میپرسید.نمره ی شهرزاد افتضاح شد.
بعد چند نفر دیگه رو صدا کرد و نمره های اونا هم بد شد.من که به همشون حق میدم آخه اون طوری که آقای کیانی می پرسیدند طرف هرچی خونده بود از ذهنش می پرید تازه هرکی میومد پاتخته خودش کم استرس داشت آقای کیانی هم هی هولش میکرد وتپقاشو می شمرد ومی گفت 1تپق 2 نمره...2 تپق4 نمره و...
 برای صدا کردن نفر بعدی تقریبا 3-4 دقیقه داشت می گفت :هووووووووووووووووم و هی بچه ها رو نگاه می کردخیال باطلخیال باطلخیال باطل. و بچه ها هم داشتند از استرس راهی باغ رضوان میشدن به جای پای تخته.من که شخصا از استرس صدای قلبمو به وضوح میشنیدمنگران.دیگه نتونستم طاقت بیارم و گفتم:نمیشه حالا شما روش درس پرسیدنتونو عوض کنید؟داریم از استرس میمیریمکلافهنگران.
کیانی:من 30 ساله دارم با این روش درس می پرسم و خیلی هم تاثیر گذار و مفید بوده و در اکثر مواقع جواب داده.نه - روش درس پرسیدن من همینه.هووووووووووووووووووووووووووووووووووووووماز خود راضی
بالاخره چشمش روی دادخواه موند.محبوبه قاسمی گفت:نیلوفر بدبخت شدی پاشو برو پا تخته.
نیلوفرم رفت و تخته رو هم تمیز پاک کرد و وایساد تا درس جواب بده.
آقای کیانی گفت:کی تورو صدا کرد؟!متفکر
نیلو:eeeeeeeخودتون گفتید بیام پای تخته!!!!!!!افسوس
کیانی:نه!!! من گفتم؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!من نگقتم!!!!!!!!!بدو برو بشین.بازنده
نیلو:تا درس نپرسید نمیرم بشینم.
کیانی:میری بشینی یا برات یه صفر بذارم.متفکر
نیلو:آخه شما منو صدا کردید!!!!!!!!
کیانی:من تورو صدا نکردم.من اون دوستت که پشت سرت بودو صدا کردم.بدو برو بشین.دروغگو
بعد همه زدیم زیر خنده و به نیلو گفتیم:برو بشین دیگه. ضایع شدی...
بعد زهرا رو صدا کرد(همون بچه مثبت ترین فرد کلاس).اونم نمره اش افتضاح شد.
نسرینو که صدا کرد 3 تا از سوالاشو جواب داد.یعنی نمره اش می شد 15 ولی کیانی بهش 14 داد و گفت 2-3 تا تپق زدی.از خود راضیوقتی نسرین می خواست بره بشینه کیانی گفت:حییییییییییف شد.برای تو نمره ی تک در نظر گرفته بودم...چون من هر کسی رو صدا میزنم قبلا نمره اش رو براش در نظر گرفتم.افسوس
مهسا(شیطون ترین دانش آموز کلاس)رو صدا کرد.مهسا تقریبا تونست 2 تا از سوالاشو جواب بده .کیانی براش 5/8 گذاشت.
مهسا:چرا 5/8؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!
کیانی:آخه من نمره ی تو رو قبلا در نظر گرفته بودم.
بالاخره اون زنگ گذشت.وقتی که آقای کیانی از کلاس بیرون رفت بچه ها شروع کردند می زدن رو میز و ........و کلی سر و صدا...
چند نفر توی راهرو وایساده بودند و کشیک می دادن که وقتی آقای کیانی میاد- تو کلاسیا رو خبر کنند.
بعد اون 10-12 نفری که بیرون بودن به سرعت میدویدند تو کلاس و دستشون می خورد به در و در هم می خورد به دیوار.خلاصه خیلی سر و صدا بود...
پشت سرشون آقای کیانی اومد و (با تعجب)گفت:این سرو صداها مال کلاس شما بودددددد؟؟؟!!!!!!!!!!!تعجب
گفتیم: نه مال کلاس بغلی بود.ما داشتیم درس می خوندیم.دروغگودروغگودروغگو
آقای کیانی:اگه پسرا همچین حرفی می زدند بهشون می گفتم:آره ارواح باباتون...عینک
این زنگ آقای کیانی می خواستند درس بدند.در کلاس هم باز بود.
بچه های کلاس بغلی ما می خواستن برن پایین.همینطور که از جلوی در کلاس ما رد می شدند تا می دیدند دبیرمون مرده می خندیدند و در گوش هم یه چیزی پچ پچ می کردند.
آقای کیانی با دیدن ا ین صحنه گفت:عجب جونورایین این دخترااااااااااا.متفکر..
و چون خیلی سر و صدا می کردند در رو بست.
یه کم که درس داد بچه ها گفتن خسته شدیم دیگه.آقای کیانی هم برای اینکه خستگی مون در بره شروع کردند و در مورد یاد گیری زبان انگلیسی برامون حرف زدن.
می گفتند:من اصلا از زبان انگلیسی خوشم نمیومد تا اینکه یه روز که سر یه کلاس بودم دیدم بچه ها با هم انگلیسی صحبت می کنند.به خودم گفتم....(البته دور از جون شماها...)....به خودم گفتم یه مشت بچه ریقوتعجب می تونند با هم انگلیسی حرف بزنند .چرا من نتونم.؟و از همون موقع شروع کردم به خوندن انگلیسی و...
وقتی که گفت (یه مشت بچه...) ما زدیم زیر خنده و کلی وقت داشتیم می خندیدیم.قهقههخندهقهقههخنده
خلاصه اون روز پر استرس هم گذشت.
البته آقای کیانی باید بره خدارو شکر کنه که کار کسی(از استرس زیاد)به باغ رضوان کشیده نشد وگرنه خون اونا هم گردنش میفتاد.از خود راضی
از دست این آقای کیانیابروچشمک........


 نگاشته شده توسط زینب گیاهچین نظرات 0 | لينک مطلب



Powered By Rasekhoon.net