جمعه 14 آبان 1389 ساعت 9:07 AM
يكشنبه هفتم مهر
1387
1387 ساعت 7:15 بود كه وارد مدرسه شدم.خيلي شلوغ بود ولي نه به شلوغي روز اول.
بچه ها را ديدم كه روي سكو نشسته بودند و حسابي مشغول حرف زدن بودن.يه سلام
بلند كردم و پا برهنه دويدم وسط حرفشون:خوب بحث امروزتون در مورد چيه؟
نيلو(دادخواه):آقاي طباطبايي.
گفتم:آقاي كياني تموم شد نوبت طباطبايي شد حالا؟؟؟
گفتند:آخه از بابت كياني خيالمون راحت شد ولي طباطبايي چي؟يعني چه جور آدميه؟
چند سالشه؟پير و غر غرو نباشه!!!واي از اون پير مرد هاي قد كوتاي شكم بزرگ
(وااااااااااااااااااي) خدايا خودت رحم كن.بزار اين سال آخري با خاطرات خوش از اينجا بيرون بريم.
خلاصه اين بحث تا وقتي كه بريم سر كلاس ادامه داشت.
ولي خداييش خودمم خيلي كنجكاو بودم زودتر طباطبايي رو ببينم و از دلهره در بيام.
بالاخره رفتيم سر كلاس.
طبق معمول خانم اعتضادي اومدند سر كلاس و شروع كردند به صحبت كردن كه:(سر
كلاس اين آقا بي مزه بازي در نياريد.آقاي طباطبايي خيلي تعصبي هستند.حجاباتونو
رعايت كنيدو ...)و از اين جور حرفا و كلي تهديد ديگه كه بماند...
آقاي طباطبايي وارد كلاس شدند.
مردي بلند قد...تقريبا30-35 ساله ...با چشماني درشت و عسلي رنگ با عينك...
با كت شلوار رسمي...و يك كيف.
يك سلام و بعد خودشان را معرفي كردند.وبدون هيچ مقدمه اي از دروس سال قبل
شروع كردند به درس اصلي خودشان(فرآيند هاي شيميايي).
يك نقشه روي تخته رسم كرد و طوري كه فقط نگاهش به تخته بود نقشه را برايمان تشريح مي كرد.
ما در تمام اين مدت يك كلمه حتي يك كلمه از درس هاش رو متوجه نمي شديم و از
اين بابت اعصابمون كلي به هم ريخت.
آقاي طباطبايي جدي بود و هيچكدوم از ما جرات خنديدن سر كلاسشو نداشتيم.بچه ها
كسل بودند... خوابشون ميومد...اعصابشون به ريخته بود و از همون زنگ اول از اين درس
خسته شده بودند.
زنگ دوم همه به آزمايشگاه رفتيم.قرار شد طباطبايي آزمايشگاه درس بده.
دوباره شروع كرد به درس دادن اما هيچكس متوجه نميشد.
بنده خدا گاهي وقتا يه مسئله رو 3-4بار توضيح ميداد اما بازم چيزي نمي فهميديم حالا يا ما خنگ شده بوديم يا...
بعد مارا گروه بندي كرد و گفت:( تا فصل 5 رو بخونيد بعد براتون توضيح ميدم...)
ماهم رفتيم آخر آزمايشگاه و بجاي خوندن كلي با هم حرف زديم و خنديديم.آخه از بس
حرف نزده بوديم داشتيم مي تركيديم .
آقاي طباطبايي هم كه هي حرص مي خورد و ميگفت:(ماشالا...خانوماي محترم...يه كم آروم تر بخونيد(البته طعنه مي زدند...)
ولي ماشالا گفتناشون خيلي باحال بود.
حدود يه ربع از زنگ آخر آقاي طباطبايي ادامه ي درسو برامون گفت و بعد بهمون
استراحت داد.اما حتي تو استراحت هم نبايد جيكمون در ميومد.
هممون كلي بهم ريخته بوديم آخه از زنگ اول تا الان هرچي درس داده بودند هيچي نفهميديم.
كلاس 20 دقيقه اي توي سكوت گذشت تا اينكه بالاخره نيلو دادخواه بلند شد و اين
سكوتو شكست .نيلو با حالتي مظلومانه و حق به جانب و بالحني آرام(كه معلوم بود از
ترسش بود)گفت:ببخشيد مي خواستم يه حرفي رو از طرف همه ي بچه ها به شما بزنم.
طباطبايي:بفرماييد.
نيلو:هيچ كدوم از بچه ها درس هايي كه شما از اول زنگ گفتيد رو اصلا نفهميدند حتي يك كلمه!!!
آقاي طباطبايي كه ديگه نتونست جلوي خنده اش رو بگيره با خنده گفت:اشكالي
نداره.اين جلسه ي مقدماتي بود.از جلسه ي بعد بيشتر براتون توضيح ميدم و كم كم با درس آشنا ميشيد.
ماكه براي اولين بار خنده ي جناب طباطبايي رو ديديم هم متعجب و هم خوشحال
شديم وفهميديم كه نه بابا آقاي سيد احمد طباطبايي هم بلدند بخندن.
توي همون لحظه كه بچه ها و طباطبايي داشتند مي خنديدن مهسا(محمودي)
از جاش بلند شد و گفت:خوش اخلاق شديد!!!!!!!!!!!!!
باز دوباره همه زديم زير خنده و خلاصه زنگ آخر خواب از چشممون پريد...
راستي آقاي طباطبايي بار اولشون بود كه براي دخترا تدريس ميكردند(احتمالا به خاطر
همين نمي دونستند كه در هيچ شرايطي نبايد جلوي حرف زدن خانم ها رو بگيرند)
بالاخره خان دوم هم به خوبي و خوشي گذشت و آقاي طباطبايي رو هم ديديم.
حالا بايد آماده مي شديم براي درس پرسيدن جناب كيان كياني با توجه به اين كه با
روش درس پرسيدنشون اصلا آشنا نبوديم.
پس تا بعد....
