پنج شنبه 13 آبان 1389  ساعت 12:46 PM
سه شنبه دوم مهر ماه 1387
با این که دیگه بچه نبودم ولی بازم برای رفتن به مدرسه شوق زیادی داشتم.
 
دلم می خواست زودتر به مدرسه برم و دو باره بچه ها رو ببینم.
 
بالاخره انتظار تموم شد و صبح سه شنبه دوم مهر فرا رسید.وقتی وارد مدرسه شدم تمام
 
دوستامو دیدم اون روز خیلی خوشحال بودم که قراره دوباره یه سال تحصیلی در کنار هم باشیم.
 
زنگ خورد و همگی رفتیم سر کلاس و طبق معمول من و زهرا چون دیر رسیدیم باید
 
میرفتیم و ردیف آخر مینشستیم.چیزی نگذشت که از پنجره ی در کلاس که نگاه کردیم خانم
 
اعتضادی (مدیر مدرسه)به طرف کلاس می آمد و همراهش یه آقایی بود!!!
 
برای ما اهمیتی نداشت پیش خودمون گفتیم حتما برای تاسیسات اومده...5ثانیه بعد در کلاس
 
باز شد و خانم اعتضادی وارد شدند!!! و شروع کردند به صحبت کردن که:(شما امسال
 
دوتا دبیر مرد دارید.آقای کیانی و آقای طباطبایی.حواستونو جمع کنید...مودب
 
باشید...حجاباتونو رعایت کنید...خدا به سرشاهده اگر کوچکترین خطایی انجام بدید فورا اخراج میشید و ....)
 
ما که هنوز مبهوت حرفای اعتضادی بودیم و داشتیم حرفاشو می جویدیم و یواش قورت
 
میدادیم.در کلاسو باز کرد و گفت آقای کیانی بفرمایید.
 
 
و اما آقای کیانی:مردی قدبلند... حدودا سی ساله...باچهره ای گندمی...وموهایی مشکی که
 
قسمت کوچکی از سمت چپ جلوی موهاش تقریبا سفید بود.با پیراهنی سفید و شلوار لی و
 
کفش هایی قهوه ای.همین و همین نه کیفی نه کتابی.هیچ چی...
 
وارد شدند.بچه های کلاس صنایع شیمیایی که مدرسه را روی سرشان می گذاشتند و آوازه
 
ی آنها همه جا پیچیده بود حالا تبدیل شده بودند به کودکانی معصوم که صدای نفس
کشیدنشان هم شنیده نمیشد...
 
و اما مهندس کیانی یه سلام کرد ونشست روی صندلی بدون هیچ مقدمه ای گفت:(دفتراتونو باز کنید)
 
ما که هنوز مبهوت بودیم گفتیم :بله؟!!!!-گفت: (چیز عجیبی گفتم؟!!!دفتراتونو باز کنید)
 
و شروع کرد به جزوه گفتن و انواع واکنش ها .بعد بلند شد و هنگام راه رفتن و نوشتن
 
روی تخته درس رو شروع کرد.یه واکنش نوشت و گفت کی میتونه تفکیک اینو بگه من بنویسم؟
 
نسرین بلند شد-کیانی گفت بگو-نسرین شروع کرد:هاچ دو(h2)...کیانی حرفشو قطع کرد و
 
گفت:چی؟!نسرین تکرار کرد هاچ...-کیانی با پوز خند گفت:(هاچ؟؟؟!!!!از کدوم ده فرار
 
کردی؟راستشو بگو؟...)ما که اصلا توقع همچین حرفی رو از کیانی نداشتیم حرفشو به دل
 
گرفتیم و حساب کار دستمون اومد که اگه درس بلد نباشیم کیانی دستمون میندازه و مسخره
 
مون میکنه.به عبارت دیگه یه جورایی رسما بد بخت شدیم...
نسرین:مگه چیه؟
 
کیانی(با خنده): یا بگو اچ(h) که انگلیسی باشه یا بگو هاش که فرانسوی باشه.تو این دو تا
 
رو باهم ادغام کردی شد هاچ؟!!!آدم یاد هاچ زنبور عسل میفته...
 
هممون زدیم زیر خنده خود نسرینم که از خنده قرمز شده بود.
 
 بعد یه سوال روی تخته نوشت و گفت کی جواب این سوالو میدونه؟محبوبه قاسمی بلند شد
 
وگفت فکر کنم گاز اکسیژن باشه.آقای کیانی با لحنی جدی گفت بلند تر بگو تا بقیه ی بچه
 
ها هم بشنوند محبوبه بلند تر گفت و بعد آقای کیانی گفت:آفرین کاملا غلطه...و دوباره همه
ریختند به خنده...
 
یه نفر دیگه رو صدا کرد بره پای تخته و یه واکنش دیگه رو کامل کنه و خودش رفت ته
 
کلاس.محبوب تا بلند شد که بره به طرف تخته کیانی گفت:(پیشت ...هوی...) محبوبه
 
برگشت به عقب .کیانی گچو پرتاب کرد طرف محبوبه و صاف افتاد کف دستش!!!!این رفتار سومی بود که ما رو متعجب کرد.
 
بعد محبوبه شروع کرد به نوشتن.گویا یه جای واکنش رو اشتباه نوشته بود.
 
توی اون لحظه کیانی سکوت کلاس رو شکست اونم با چه جمله ای!!!!!!!
(هوی....هوی....اوی....پیشت....!!!!!!!!!!!!!)وبا سرعت رفت به طرف تخته و گفت نابغه این چیه که نوشتی؟
 
حالا ما هم خنده مون گرفته بود هم میترسیدیم که مارو صدا کنه پای تخته و مسخره کنه.
 
خلاصه زنگ اول کلاس ایشون فقط به ضایع کردن ما گذشت.زنگ دوم دلیل این شوخی هارو بهمون گفتن.
 
میگفتند:من دوست ندارم کلاسم خشک باشه در کنار درس دوست دارم یه شوخی های کوچیکی هم باشه .
 
پس به کسی بر نخوره .اینا فقط به خاطر اینه که فضای کلاس عوض بشه.
 
وقتی که این حرفا رو زدند ما یکم از حس بدبختیمون کم شد و خیالمون راحت شد که آقای کیانی کلاس ما اژدهای دو سری که زنگ اول ما توی ذهنمون ساخته بودیم نیستد.
 
در کل اون روز برای ما روزی جذاب وهیجانی همراه با ترس و خنده بود.(چه شود!!!!)

 



 نگاشته شده توسط زینب گیاهچین نظرات 3 | لينک مطلب



Powered By Rasekhoon.net