خبر

با سلام ... ورود شمارا به وبلاگ خبر خوش آمد میگویم ... من غلامی ز غلامان توام یا زهرا / مستمندی به سر خان توام یا زهرا / از زمانی که به خود آمده ام فهمیدم / خاطر آشفته و حیران تو ام یازهرا


پرسش : 
چرا کسی که دین خود را عوض می کند مرتد خوانده می شود؟

پاسخ : 
گاهی اوقات محدوده هایی را که دین برای آزادی ها بیان می کند به مصلحت عمومی بشر است . بین جسم و معنویت ، وجود معنوی انسان اشرف بر جسم است . گاهی اوقات حرکت به سوی برخی از انحرافات باید توسط یک مجازاتی تبیین شود . یعنی این مسئله یک عامل بازدارنده شود . طبق آماری که در خود کشور آمریکا داده شده ، سالانه شانزده هزار نفر به واسطه ی مشکلات غیر اخلاقی (جنسی ) کشته می شوند . در خصوص حکم سنگساری که در این مورد در دین اسلام وجود دارد ، برخی از افراد مخالفت کرده و می گویند که حکم سنگینی است . اما اگر در همان کشور این حکم جاری شده و عده ای سنگسار شوند ، از کشتن این همه افراد جلوگیری می شود. لذا می توان گفت که گاهی اوقات یک حکم، مصلحت عمومی شارع مقدس است . شما پذیرفته اید که آزادی های انسان باید در یک چارچوب قرار بگیرد . بهترین کسی که به این چارچوب واقف است ، کسی که این بشر را خلق کرده و می تواند مسیر را برای او ایجاد کند . بنابراین می تواند بگوید که چگونه زندگی کنید تا این زندگی منجر به سعادت شما شود . ما در بحثی مانند ارتداد باید به این مسئله توجه داشته باشیم ، وقتی که کسی این مسئله را علنی کند ، یک ترویج باطل است . امروزه در جوامع غربی هم اگر کسی اشتباه کند او را روی صندلی الکترونیکی می نشانند . بشر برای حفظ سلامت جسمی افراد دیگر، گاهی اوقات جان یک انسان را می گیرد . حالا اگر یک مسئله ای به روح و معنویت انسان و همینطور آخرت انسان که یک آخرت ابدی است لطمه وارد کند ، قطعاً باید مجازات داشته باشد . کسی لایق گذاشتن این مجازات است که خود، ماوراء را بشناسد . کسی هم غیر از شارع مقدس که خداوند متعال است، نمی تواند این حکم را وضع کند .
در کشور ایتالیا فرزندان دو نفر از بزرگان کشور را بخاطر مذهبی که انتخاب کرده اند ، به سرعت به شهادت می رسانند . بنابراین در اروپا نیز این اتفاقات می افتد . در لا اکراه فی الدین ، ما یک حکم فردی داریم . اینکه ما در دین اکراهی نداریم . نه در مقدمه و نه در ادامه ی آن هیچ اکراهی نیست . مثلاً من از یک مسلکی می خواهم به مسلک دیگری وارد شوم . هیچ اکراهی وجود ندارد می توانم تحقیق کرده و یک راهی را انتخاب کنم . حتی وقتی وارد یک مسلک شدم ، در ادامه به این نتیجه می رسم که این مسلک یک تعارض هایی را دارد . بخاطر این تعارض ها و تناقض ها از آن راه باز می گردم . در هر دو لا اکراه فی الدین است . اما آن چیزی که باعث کمال و نقصان انسان است روشن شده است . در این خصوص یک حکم اجتماعی وجود دارد . اگر اندکی به آن دقت کنیم همه آن را می پذیریم . من می توانم در یک دینی تحقیق کنم اما حق ندارم فساد ایجاد کنم . مثلاً یک نفر مبتلا به یک بیماری مهلک و مسری است . دوست دارد که برای هوا خوری به پارک بیاید . به او اجازه نمی دهند . الان در تمام جوامع دنیا برخی از بیماری های مسری را محدود و قرنطینه کرده و اجازه نمی دهند که وارد جامعه شوند . اگر فردی در یک سن خاص به این نتیجه رسید که این مسلک و دینی را که دارد نمی خواهد و بخواهد دین دیگری را انتخاب کند ، هیچ مانعی وجود ندارد . ما یک سری احکام فردی داریم که ناظر به فرد است و در این صورت هیچ مانعی نیست . ولی اگر آن را به صورتی بروز دهید که باعث افساد جامعه شود ، جلوی آن گرفته می شود . در احکام شرعی ما ، تا زمانی که کسی خلاف عقیده ی قبلی خود را به حد ابراز اجتماعی نرساند اشکالی ندارد . بنابراین ارتداد یعنی بازگشتنی که با اظهار و ابراز باشد . شما الان در یک جامعه زندگی می کنید و قانون آن را قبول کرده اید . بنابراین حتی اگر کلیمی هستید هم باید حجاب را رعایت کنید . اینکه برخی از علمای تشیع حتی اهل کتاب را نجس می دانند ، یک حکم فقهی فرعی است . خیلی از علماء نیز آن را قبول ندارند . ما الان با دنیا و ادیان مختلف تعامل داریم . مسئله ی اجتماعی حجاب این است که ما زن را گوهر گرانبهایی می دانیم که اگر این گوهر بخواهد کارکرد خود را در جامعه به عنوان یک فرد متشخص داشته باشد . و به عنوان یک کالا و ابزار در برابر چشمهای نامحرم قرار نگیرد، باید حجاب داشته باشد .
امروز اگر ما در جامعه کلیمی ، ارمنی و غیره داریم وقتی وارد جامعه می شوند باید حجاب خود را رعایت کنند . این قانون اجتماعی است . گاهی اوقات برخی از اموری که بسیار مهم است ، اسلام جامعه را تحریک می کند تا نسبت به آن مسئله حساسیت داشته باشد . یک زمانی یک جوانی نزد من آمده و گفت من می خواهم مسیحی شوم . به او گفتم اشکالی ندارد این کار را انجام بده . ولی به این شرط که در انتخاب این دین عقلانیت را به میدان بیاورید نه احساس را . نه اینکه دین دیگری را انتخاب کنید که حجاب نداشته باشید . اصول دین ما، اصول عقلانی است و باید نسبت به آن فکر کرد . گرچه انسان می تواند از روایات هم استفاده کند . اما باید تحقیق کرده و نسبت به آن اندیشه کند . بنابراین اگر فرد فکر کند قطعاً به این موضوع اذعان خواهد کرد که آخرین دین ، کاملترین دین است . عقل که بستری است برای ترسیم آزادی ، قطعاً چیزی غیر از اسلام را انتخاب نخواهد کرد . یکی ازجایگاه هایی که ما در امور عمومی جامعه کم داریم ، بحث اعتقادات است . چطور فرد تحقیق کند ؟ باید مطالعه کند ، نشست هایی همراه با سوال و جواب وجود داشته باشد تا او به اعتقادات خود برسد . با توجه به اینکه من ادیان دیگررا نیز مطالعه کرده ام ، اگر من را به زمانی که قرار است انتخاب دین بکنم بازگردانند ، با این شناختی که دارم باز هم اسلام را انتخاب خواهم کرد . این یک نظر شخصی نیست بلکه یک نظر عقلانی است .

کلمات کلیدی : 
مرتد / عوض کردن دین
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
دین و فرهنگ تواماً می‌تواند در راستای توسعه و رشد اقتصادی تاثیر به سزایی داشته باشد،با این‌که کشور ما از نظر فرهنگی 6 هزار سال قدمت دارد و از نظر دین هم کامل هستیم،در حال حاضر کشورهایی که از نظر توسعه هم‌زمان با ما شروع کرده اند،از ما سبقت گرفتند. علت چیست؟

پاسخ : 
در اینجا باید توجه کرد که به ارزش‌ها ایراد می‌گیریم یا به وارثان آن ارزش‌ها. اگر ارزش‌ها را خوب بشناسیم و از آنها استفاده کنیم،به توسعه دست پیدا خواهیم کرد.اما صرف وجود ارزش‌ها و 6هزار سال قدمت برای این نسل کاری انجام نمی‌دهد.اگر ارزش‌ها به خوبی شناخته شد و ارزش آن ارزش‌ها را کشف کردید و سعی در به ‌کارگیری آن در زندگی امروز کردید،آنگاه به زندگی متفاوت و بهتری دست پیدا کرده‌ایم.از طرفی اگر ما نسل خوبی نباشیم و نتوانیم بخوبی از میراث استفاده کنیم،طبعاً راه گذشته و وخیم‌تر ادامه پیدا خواهد کرد.

کلمات کلیدی : 
دین / فرهنگ / توسعه و رشد اقتصادی
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
نگاه اسلام به طور مشخص به مقوله توسعه چگونه است ؟

پاسخ : 
نگاه اسلام به انسان اصولاً نگاه رشد است. یعنی انسان دارای یک ظرفیت‌هایی است که یکی از این ظرفیت‌ها،ظرفیت الهی و معنوی است. قصد اسلام فقط انگشت گذاشتن بر یک ظرفیت نیست بلکه با تمام آنها به نحوی سر و کار دارد و تعالیم دینی برای رشد همه‌ی این ظرفیت‌ها بیان شده است .این ظرفیت‌ها فقط مادی نیست. اگر ظرفیت‌های انسانی و معنوی رشد نکند ممکن است به بالاترین حد تکنولوژی و قابلیت‌های مادی دست پیدا کنیم ولی در درون جامعه مشاهده می‌کنیم نیمی گرسنه هستند،ظلم و استثمار فزونی پیدا می‌کند. در حالی که در زندگی های دینی سطح رفاه مالی ممکن بود کمتر باشد اما رضایت از زندگی بسیار زیاد بود.بنابراین در درون انسان تمامی این ظرفیت‌ها وجود دارد فقط کافی است محیط را آماده کرد.

کلمات کلیدی : 
اسلام / توسعه
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
آیا مصادیقی وجود دارد که ارزش‌های اسلامی موجب توسعه‌ی پایدار در کشورهای غربی شده باشد اما در مورد کشورهای اسلامی این موضوع صدق نکند؟

پاسخ : 
بنابر اعتقادات دینی ، ما معتقدیم که تمام ارزش‌هایی که موجب ارتقای انسان می‌شود،ریشه‌ی دینی دارند. برای کشورهای غربی هم می‌توان از این قاعده استخراج کرد که هر آنچه در غرب در جهت ارتقای انسان بوده است منافاتی با ارزش‌های ما ندارد اما اگر ارزش‌ها را با شاخص‌های کمی و مادی اندازه‌گیری کنیم،در خیلی از مسائل با آن نوع توسعه منافات پیدا می‌کنیم.

کلمات کلیدی : 
ارزش‌های اسلامی / توسعه‌ی پایدار / کشورهای غربی / کشورهای اسلامی
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
توسعه‌ی پایدار بر پایه‌ی ارزش‌هاست. آیا ارزش‌ها کلی است یعنی برای همه‌ی اقوام این ارزش‌های حاکم توسعه پیدا خواهد کرد؟

پاسخ : 
آن‌چه که در نظریه‌های توسعه مطرح می‌شود اگر بخواهد بعد جهانی داشته باشد باید عام باشد و اگر خاص‌گرایانه باشد مختص به یک قوم خواهد شد. بنابراین این ارزش‌ها کلی است. به طور مثال بر توسعه‌ی پایدار یا اعلامیه‌ی هزاره که از اعلامیه‌های مهم برای توسعه پایدار به شمار می‌رود،‌اعلام می‌کند باید ما تا 2015 سعی کنیم،محرومیت‌های مربوط به آموزش و پرورش را کم کنیم که این دیدی کلی است که از یک اصل حق سواد آموزی خواه برای دختر، خواه برای پسر، سرچشمه می‌گیرد.همه‌ی جوامع با این ارزش درگیر هستند اما بعضی از جوامع با این ارزش‌ها همسو هستند و راحت‌تر به جلو رانده می‌شوند و برای بعضی‌ها این راه،دشوار است.خوشبختانه مسلمانان به دلیل توصیه‌های موکد دین مبنی بر علم‌آموزی،با این مسأله مشکلی نداشته‌اند.

کلمات کلیدی : 
توسعه‌ی پایدار / ارزش ها
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
اگر محدودیت‌های خرافی برگرفته از احکام اسلام که توسط اندیشمندان معاصر ایجاد شده را رفع و برطرف کنیم،آیا جوامع اسلامی می‌توانند به توسعه‌ای که خارج و بدون الگوپذیری از فرهنگ غربی است،دست پیدا کنند؟

پاسخ : 
اگر خرافه‌ها شناسایی شود و دین و جامعه‌ی دینی را تا جایی که امکان داشته باشد جدا از خرافات کنیم،زمینه برای رشد فراهم خواهد شد.

کلمات کلیدی : 
احکام اسلام / محدودیت های خرافی / جوامع اسلامی / فرهنگ غرب
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
توسعه‌ای که امروز به آن دست پیدا کردیم،آیا مدیون لجام گسیختگی توسعه یا نبود محدودیت‌ها نیست؟چه بسا اگر این محدودیت‌ها و چارچوب‌ها مثل دین وجود داشت امروز در جایگاه امروز خود نبودیم؟

پاسخ : 
مارکس وبر یکی از بزرگترین جامعه‌شناسان غرب بیان می‌کرد که توسعه غرب در پرتو اصلاح دینی صورت گرفت و ایده‌ی معروف ایشان یعنی اخلاق پروتستانی موید همین موضوع است که این دیدگاه را بسیاری در دنیا اعتقاد دارند البته گروهی هم از جمله مارکسیست‌ها با آن اختلاف نظر داشتند که با فروکش کردن مارکسیست، اهمیت این عقیده بیشتر شد. بنابراین اگر از دید علوم اجتماعی بنگریم،دین نه فقط ضد توسعه نبوده بلکه بشر را از بسیاری از مشکلات و سدهای فکری آزاد کرد. در حقیقت دین، یک تفکر انقلابی است.

کلمات کلیدی : 
توسعه / دین / محدودیت / چارچوب دین
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
گروهی از افراد ادعا دارند که با فاصله گرفتن از دین و رفتن به سوی مدرنیته می‌توان به سطوح بالاتر رفت. این ادعا درست است؟

پاسخ : 
این نگاه یک نگاه و تفکر جهانی و ملی نیست. دین در این راستا نه تنها الگو دارد بلکه تنها پاسخ کارآمد که تضمین اجرا دارد هم می‌باشد که این دین می‌تواند شامل هر نوع دین شود البته در اولویت آنها ادیان ابراهیمی قرار می‌گیرد. بنابراین پاسخ کارآمد به این مشکلات فقط به فقط از دریچه‌ی دین حل می‌شود.

کلمات کلیدی : 
دین / فاصله از دین / مدرنیته
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
کشورهایی که اعتقاد و باور دینی دارند به مقوله توسعه از منظر دین نگاه می‌کنند. آیا دین می‌تواند درمان جدی برای رفع این بحران‌ها باشد یا صرفاً کارکردی مسکن گونه دارد؟

پاسخ : 
در اواخر قرن بیستم و اوایل قرن بیست و یک، این فهم عمیق‌تر شده و انعکاس پیدا کرد.در ابتدا که توسعه‌ی پایدار مطرح شد قرار بود که توسعه‌ی اقتصادی و اجتماعی از یک سو، توسعه‌ی سیاسی از سوی دیگر و توسعه‌ی زیست محیطی هم از سوی دیگر درکنار هم باشند .به سرعت تغییری در این رویکرد دادند و اذعان داشتند که این سه مورد را هنگامی که کنار هم قرار می‌دهید یک توسعه‌ی پایدار ضعیف به دست می‌آید.در حالی که جهان به یک توسعه‌ی پایدار قوی نیاز دارد و آن توسعه‌ای است که تمام عناصر توسعه از جمله،اقتصادی،اجتماعی و سیاسی را در درون یک دایره بزرگتر به عنوان محیط زیست،به عنوان ارزش‌های دینی و معرفت،لازم است یعنی یک سطح بالاتر عقل مطرح شد.

کلمات کلیدی : 
دین / اعتقاد و باور دین / رفع بحران
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
انسان میراث‌دار زمین است. آیا دین می‌تواند الگوهایی برای انسان تبیین کند تا میراث‌دار خوبی بر روی زمین باشد تا بدین وسیله توسعه‌ی زندگی خود را سامان دهد؟

پاسخ : 
تجربه ثابت کرده که حرکت بشر به سوی معنویت و دین است. بعد از جنگ جهانی که بحث توسعه به طور جدی مطرح شد، یک طرز فکر وجود داشت و آن این بود که رشد اقتصادی را بیشتر کنیم، زمانی که رشد اقتصادی حاصل شد،در کنار و نتیجه‌ی آن چیزهای خوب دیگر هم همراه خود می‌آورد و مردم با یکدیگر زندگی بهتر،امنیت بیشتر و آسودگی خاطر خواهند داشت. اما نتیجه‌ی دو سه دهه اول توسعه و صنعتی شدن این نبود به طوری که جهان به سوی ناآرامی سوق داده شد،اخلاق سیر نزولی را طی کرد،کیفیت زندگی تنزل پیدا کرد و شورش‌ها و خشونت‌ها جهان گستر شد. در سیر تاریخی هم اگر دقت کنیم مشاهده خواهیم کرد که دو جنگ جهانی در کشورهای توسعه یافته رخ داد. بنابراین گروهی به رفع این مشکل پرداختند و درباره‌ی همین بُعد جدید به صحبت پرداختند.به طور مثال اذعان داشتند چون ما انسان هستیم پس باید شاخص‌های انسانی را وارد کنیم و نه شاخص توسعه را. تعاریف اولیه‌ی شاخص‌های انسانی بسیار محدود بود. مثلاً تعداد بیمارستان،تعداد تخت بیمارستان نسبت به جمعیت،مرگ و میر نوزادان. آنچه مشاهده می‌شود این است که شاخص‌ها جنبه‌ی کمی دارند. برای این‌که این‌ها در جامعه‌ی بشری تحقق پیدا کند، نهادهایی از جمله سازمان ملل تاسیس شد. در دهه 80 و 90 بازنگری دیگری که تحت تاثیر مشکلات صنعتی شدن داشت صورت گرفت.پدیده‌هایی مثل آلودگی محیط زیست باعث شد که بحث توسعه پایدار مطرح شود،در حال حاضر هم این بحران ادامه دارد.

کلمات کلیدی : 
انسان / میراث دار زمین / دین / توسعه ی زندگی
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
در باب اسلام،توسعه و ارتباط با دین مقدمه‌ای را بیان کنید؟

پاسخ : 
بحث توسعه و پیشرفت،بحثی فنی، دور از زندگی بشر و فقط مختص سازمان برنامه و بخش‌های برنامه ریزی وزارت خانه‌ها نیست بلکه توسعه در چند دهه گذشته خصوصاً از جنگ جهانی دوم به بعد، در متن زندگی تمامی انسان‌ها وارد شده و همه‌ی شئون زندگی از برنامه‌ریزی‌های دولتی تحت عنوان برنامه‌های توسعه تاثیر می‌پذیرد. بنابراین نیاز به یک حساسیت نسبت به واقعیات ملموس هم هست یعنی بررسی شود که آیا این برنامه و مفهوم توسعه اصولاً ارتباطی با معنویت،دین و اخلاق دارد یا صرفاً پدیده‌ای فنی و اقتصادی در اختیار متخصصان این رشته‌هاست. تجربه ثابت کرده که بدون مشارکت و دخالت موثر شهروندان خصوصاً دانشجویان، برنامه‌های توسعه هرگز به خوشبختی منجر نمی‌شود.

کلمات کلیدی : 
اسلام / دین
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
کشور ایران به عنوان کشوری که پرچم‌دار دین است،آیا برای گسترش دین باید تولید علم کند یا این‌که قسمت‌های مختلف دین را برای مردم جهان تبیین کند؟

پاسخ : 
بهترین کاری که ما می‌توانیم در کشور خود انجام دهیم این است که یک الگوی جایگزینی به دنیا ارائه دهیم و این الگو هرچه جذاب‌تر باشد،مخاطبان بیشتری به سویش گرایش پیدا خواهند کرد و مردم دنیا هم همیشه به دنبال بهترین الگوها هستند تا از آن تبعیت کنند. و در حال حاضر هم سیر به سمت بازگشت به معنویت است.

کلمات کلیدی : 
ایران / پرچم‌دار دین / گسترش دین / تولید علم / تبیین دین
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
دین و خشونت تواماً در حال نقش‌آفرینی است آیا این دیدگاه درست است؟ مصداقی برای موفقیت به میان آمدن دین برای زندگی بشر بیاورید.

پاسخ : 
بحث دین و خشونت،ابعاد مختلفی دارد. در بعد اول باید به تحلیل این مسأله پرداخت که دین در طول تاریخ،تمدن‌ساز بوده و هر فکر تمدن‌سازی یک نیازی به خشونت مجازپیدا می‌کند. به طور مثال یکی از اشکالاتی که به اسلام گرفته می‌شود این است که چرا در اسلام چیزی به عنوان جهاد وجود دارد. مسیحیت در شکل فعلی، دینی است که به دنیای مردم کاری ندارد و به خود افراد واگذار می‌کند. در حالی که اسلام دینی است که پیامبر اکرم (ص) علاوه بر این‌که مشعل‌دار معنویت بوده، مشعل‌دار یک حکومت زمینی نمونه هم بوده است و در حکومت زمینی نیاز به خشونت مجاز است. فی المثل هنگام حمله باید از خود دفاع کرد. بنابراین تفاوت اسلام و مسیحیت در عنصری به نام جهاد و قوانین کیفری به خاطر این است که اسلام علاوه بر این‌که دینی است که می‌تواند آخرت را بسازد، قصد سازندگی دنیا را هم دارد. و بهترین الگوی حکومت دینی که برای مسلمانان قابل قبول است،حکومت پیامبر اکرم (ص) در مدینه است. در بُعد دوم، گاهی اوقات دین ایدئولوژی می‌شود. از دین می‌توان بسیار سوءاستفاده کرد وقتی دین ایدئولوژی شود، آن‌گاه خطرناک می‌شود.نمونه‌ای از این نوع دین القاعده و طالبان است.این‌ها اذعان می‌دارند که حق با ماست و خود ما دین اسلام هستیم و کسانی که ما را قبول ندارند کافر هستند و باید کشته شوند. بنابراین از دین می‌توان سوء استفاده کرد همان‌طور که علم،اخلاق و دیگر چیزها را می‌توان مورد سوءاستفاده قرار داد.

کلمات کلیدی : 
دین / خشونت / زندگی بشر
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
آیا دین ایدئولوژی است؟

پاسخ : 
خیر، دین در اصل ایدئولوژی نیست. ایدئولوژی عبارت است از:"یک ایده و منطق" یعنی یک فکر و منطق ساده که با این منطق ساده تمام مسائل پوشش داده می‌شود. حال گروه‌هایی مثل طالبان دین را به شکل ایدئولوژی در می‌آورند که در این صورت بسیار خطرناک خواهد شد.

کلمات کلیدی : 
دین / دین ایدئولوژی
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
گویی تاریخ حکایت از این می‌کند که غرب مدام در مقابل دین قرار گرفته آیا این دیدگاه درست است؟

پاسخ : 
در دوران‌های مختلف متفاوت است.غرب در قرون وسطی،بسیار دین‌دار بوده به طوری که جنگ‌هایی که در این دوران شکل می‌گرفت و مشکلاتی که در غرب پیش می‌آمد به خاطر تعصب‌های زیاد دینی کلیسا و مسیحیان آن دوران بوده است. شروع این نهضت از دوران رنسانس،بعد از انقلاب فرانسه ،انقلاب آمریکا و تغییرات سیستم سیاسی در انگلستان بوده است.آن چیزی که بشر به عنوان دین می‌شناخت و بر فضای جامعه حاکم بود،باعث عقب‌ماندگی کشورهای غربی بوده و هر چه از دین فاصله گرفته شد، بیشتر به ثروت و قدرت دست پیدا کردند. در واقع، بشر اروپایی در قرون 18و19 و اوایل قرن بیستم به شدت به این سمت گرایش پیدا کرد.بنابراین قرن بیستم،قرن میوه ‌دهی و ثمردهی سکولار است و این قرن،خون‌بارترین قرن تاریخ بشر بوده است چرا که دو جنگ جهانی یکی از جنایت های این قرن است و قدرت در کل جهان در دست نیروهای ضد دین بود.در اواخر قرن 20 بشر بر کاشته ی خود بازنگری کرد و به تلخ بودن آن پی برد و در این زمان فلسفه‌های پست مدرن شکل می‌گیرد.

کلمات کلیدی : 
حکایات تاریخ / دین / غرب مقابل دین
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
در مسیر دین و معنویت از بطن تاریخ فراز و فرودهای بسیاری دیده می‌شود، در یک جایگاه، کسانی، به نام دین اتفاقاتی را شکل دادند که با ذات دین کاملاً مغایرت داشته یعنی دینی که قرار است رهگشای زندگی بشر باشد، گویی بر زندگی بشر سایه افکنده و یک چارچوب‌های دست و پا گیر را شکل داده که مبارزات،جنگ‌ها و خونریزی‌هایی صورت گرفته است. در ابتدا، بر آنچه که دین در تعامل خود با انسان در بستر تاریخ و در دوره رنسانس شکل داده، بپردازید؟

پاسخ : 
دین یکی از مباحث بسیار وسیع و پر دامنه است و کارنامه‌ی بسیار پر چالشی در تاریخ بشر دارد. در تاریخ بشر، تمدن خاستگاه شرق یعنی اگر جهان را به شرق و غرب تقسیم کنیم،محققین بر این مسأله توافق دارند که تمدن برای نخستین بار در شرق و به خصوص خاورمیانه ایجاد شده و خاستگاه دین هم غیر از استثنائاتی مثل ادیان سرخ‌پوستان آمریکایی یا قبایل وحشی در استرالیا ، در شرق بوده است. در جهان تحولاتی در قرن 15 و 16 میلادی شکل گرفت که این موازنه را به چالش کشید و غرب با توجه به تفوق‌هایی که در عرصه‌های مختلف پیدا کرد من جمله عرصه‌ی دریانوردی،تجارت،کشف دنیای جدید یعنی جهانی به نام آمریکا،وارد شدن مقادیر بسیاری پول،ثروت و طلا از آمریکا به اروپا،تحولات فرهنگی و علمی که در اروپا در عصر رنسانس یا عصر روشن‌گری اتفاق افتاد،همه‌ی این عوامل، این تعاریف سنتی قرن‌ها در تاریخ بشر شکل گرفته بود و توازن قوا را در جهان به چالش کشید و اروپایی که در این بستر تحول قرار گرفت،با رشد علم به معنای جدید،یعنی علوم تجربی،دین را به چالش کشید.در قرن‌های 17،18و19 به خصوص،شاهد رشد چشم‌گیری در دستاوردهای علمی بشر صورت گرفت که موجب شکل‌گیری دنیای صنعتی شد که در نهایت یک توهمی برای بشر پدید آمد که عقب‌ماندگی‌های دوران قبل از پیشرفت،منتسب به دین بوده و هر چه بشر غربی در اروپا به دست آورده به دلیل دوری از دین و پناه بردن به دامان علم بوده است.

کلمات کلیدی : 
دین / معنویت / انسان / دوره رنسانس
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
انسان از معنویت به دین می‌رسد یا از دین به معنویت؟

پاسخ : 
دین با بعضی از تعاریف،منبع اصلی معنویت است و در برخی دیگر از تعاریف دین اطلاق می‌شود به یک ساختار اعتقادی که بسیار منسجم و حقوقی است. ساختار دین اسلام، ساختاری است که به ما اهدا می‌شود تا به زندگی خود معنا دهیم که این ساختار خود نیروی کمکی است تا معنویت خود را افزایش دهیم. معنویت برای ارتباط برقرار کردن با جهان غیب است یعنی برای پشت سر گذاشتن مادیات و احساسات زود گذر است. بنابراین انسان از دین به معنویت خواهند رسید.بعضی سوال می کنند که علت پیشرفت کشورهای غربی دین کامل آنهاست یا سیاست کامل؟ در پاسخ باید گفت که این تحلیل که دین در کشورهای اسلامی مشکل ایجاد کرده، تحلیلی غلط و اشتباه است. که به این اشتباه هم غرب و هم جامعه‌ی خود ما پی برده است. ولی این‌که علت چیست و مشکل کار کجاست، تنها راه باز شدن این گره تلاش و پی‌گیری همه‌ی ماست که بتوانیم از تجربیات گذشته‌ی خود درس بگیریم. اگر در یک مسیر به در بسته خوردیم، ناامید نشویم، راه را ادامه دهیم و بدانیم که پیشرفت و توسعه کار یک شبه نیست و به بلند مدت احتیاج دارد.

کلمات کلیدی : 
معنویت / دین
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
تفاوت منظر دید یک انسان دین‌دار به دنیا با انسانی که سکولار است در چیست؟

پاسخ : 
معنویت در جامعه اسلامی به مراتب بالاتر از یک جامعه سکولار است و به همین خاطر مشکلاتی از قبیل خودکشی در بین افراد دین‌دار بسیار کمتر از سکولارها است. جهان‌بینی یک انسان دین‌دار با یک انسان بی اعتقاد به دین بسیار متفاوت است. یک انسان مسلمان، دنیا را جایی برای پر کردن جیب شخص و احساس لذت بیشتر در یک دوره‌ی زندگی خاص نمی‌داند و برای این دفتر یک سر‌آغازی و سرانجامی قائل است. او اذعان دارد که انسان‌هایی که ما هستیم و در این دنیا زندگی می‌کنیم از یک جایی آمده‌ایم و به یک جا خواهیم رفت به تعبیری انا الله و انا الیه راجعون. در تک تک اعمالی که در این دنیا می‌کنیم، مسئول هستیم و باید پاسخ‌گو باشیم. در مقابل، منطق انسان بی دین این است که ما به دنیا آمده‌ایم ولی برای چه آمده‌ایم را نمی‌دانیم ولی آنچه که روشن است این است که باید از این زندگی نهایت لذت را ببریم و کمتر درد بکشیم. هنگامی که این دو را کنار هم قرار می‌دهیم به مسئولیت‌پذیری و جهت داشتن زندگی آن انسان دین‌دار پی می‌بریم.

کلمات کلیدی : 
دین / دنیا / انسان / سکولار
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
در بیانات خود از دخالت دین در سیاست و زندگی دفاع کردید، در صورتی که در ملل غربی خیلی این موضوع نقش ندارد،حال علل موفقیت آنها نسبت به ما چیست؟

پاسخ : 
دو نکته وجود دارد. اولین نکته این است که در اواخر قرن بیستم سیاست‌مداران غربی خود را بسیار به دین نزدیک می‌کنند. نکته دیگر این‌که ما پنجاه سال تجربه‌ی حکومت سکولار را در دوران پهلوی داشته‌ایم. آیا در آن 5 دهه توانستیم به استانداردها دست پیدا کنیم و در دنیا حرفی برای گفتن داشته باشیم؟ اگر چند قدم مفید در آن مسیر برداشته‌ بودیم، هیچ‌گاه انقلاب 1357 اتفاق نمی‌افتاد. بنابراین برداشتن دین، هیچ مشکلی را حل نخواهد کرد. 
چه باید کرد که اسلام به معنای واقعی کلمه در زندگی بشر جای داده شود و زندگی را طبق آن پیش برد؟
کار پاپر فیلسوف علم می‌گوید: "علم با تجربیات ناکام پیشرفت می‌کند." یعنی هیچ آزمایشی در هیچ آزمایشگاهی تئوری‌ را نمی‌تواند اثبات کند بلکه به وسیله تئوری‌های رد شده یک تئوری به اثبات می‌رسد. بنابراین هر چه تئوری‌های ناموفق بشر پرتر باشد، موفق‌تر خواهید شد. پیشرفت،توسعه،کامیابی یک مسیر طولانی و پر زحمت است که نیاز به تلاش و کوشش دارد و این‌که فقط بیان کنیم چرا ما نسبت به دنیا عقب مانده‌ایم، مشکلی را حل نخواهد کرد. ما باید این مسیر را با تلاش طی کنیم و اگر در جایی تجربه‌ای ناموفق داریم، سعی در رفع اشکلات آن کنیم و به سوی سازندگی گام برداریم. بنابراین مسیر باید با جدیت هر چه تمام تر ادامه داده شود و به ریشه‌یابی مشکلات بپردازیم که در نهایت به درجه‌ای که اسلام خواهان آن است دست پیدا کنیم.

کلمات کلیدی : 
دین / سیاست / زندگی / ملل غربی / علل موفقیت غرب
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
آیا مصادیقی وجود دارد که ارزش‌های اسلامی موجب توسعه‌ی پایدار در کشورهای غربی شده باشد اما در مورد کشورهای اسلامی این موضوع صدق نکند؟

پاسخ : 
بنابر اعتقادات دینی ، ما معتقدیم که تمام ارزش‌هایی که موجب ارتقای انسان می‌شود،ریشه‌ی دینی دارند. برای کشورهای غربی هم می‌توان از این قاعده استخراج کرد که هر آنچه در غرب در جهت ارتقای انسان بوده است منافاتی با ارزش‌های ما ندارد اما اگر ارزش‌ها را با شاخص‌های کمی و مادی اندازه‌گیری کنیم،در خیلی از مسائل با آن نوع توسعه منافات پیدا می‌کنیم.

کلمات کلیدی : 
ارزش‌های اسلامی / توسعه‌ی پایدار / کشورهای غربی / کشورهای اسلامی
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
توسعه‌ی پایدار بر پایه‌ی ارزش‌هاست. آیا ارزش‌ها کلی است یعنی برای همه‌ی اقوام این ارزش‌های حاکم توسعه پیدا خواهد کرد؟

پاسخ : 
آن‌چه که در نظریه‌های توسعه مطرح می‌شود اگر بخواهد بعد جهانی داشته باشد باید عام باشد و اگر خاص‌گرایانه باشد مختص به یک قوم خواهد شد. بنابراین این ارزش‌ها کلی است. به طور مثال بر توسعه‌ی پایدار یا اعلامیه‌ی هزاره که از اعلامیه‌های مهم برای توسعه پایدار به شمار می‌رود،‌اعلام می‌کند باید ما تا 2015 سعی کنیم،محرومیت‌های مربوط به آموزش و پرورش را کم کنیم که این دیدی کلی است که از یک اصل حق سواد آموزی خواه برای دختر، خواه برای پسر، سرچشمه می‌گیرد.همه‌ی جوامع با این ارزش درگیر هستند اما بعضی از جوامع با این ارزش‌ها همسو هستند و راحت‌تر به جلو رانده می‌شوند و برای بعضی‌ها این راه،دشوار است.خوشبختانه مسلمانان به دلیل توصیه‌های موکد دین مبنی بر علم‌آموزی،با این مسأله مشکلی نداشته‌اند.

کلمات کلیدی : 
توسعه‌ی پایدار / ارزش ها
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
توسعه‌ی پایدار بر پایه‌ی ارزش‌هاست. آیا ارزش‌ها کلی است یعنی برای همه‌ی اقوام این ارزش‌های حاکم توسعه پیدا خواهد کرد؟

پاسخ : 
آن‌چه که در نظریه‌های توسعه مطرح می‌شود اگر بخواهد بعد جهانی داشته باشد باید عام باشد و اگر خاص‌گرایانه باشد مختص به یک قوم خواهد شد. بنابراین این ارزش‌ها کلی است. به طور مثال بر توسعه‌ی پایدار یا اعلامیه‌ی هزاره که از اعلامیه‌های مهم برای توسعه پایدار به شمار می‌رود،‌اعلام می‌کند باید ما تا 2015 سعی کنیم،محرومیت‌های مربوط به آموزش و پرورش را کم کنیم که این دیدی کلی است که از یک اصل حق سواد آموزی خواه برای دختر، خواه برای پسر، سرچشمه می‌گیرد.همه‌ی جوامع با این ارزش درگیر هستند اما بعضی از جوامع با این ارزش‌ها همسو هستند و راحت‌تر به جلو رانده می‌شوند و برای بعضی‌ها این راه،دشوار است.خوشبختانه مسلمانان به دلیل توصیه‌های موکد دین مبنی بر علم‌آموزی،با این مسأله مشکلی نداشته‌اند.

کلمات کلیدی : 
توسعه‌ی پایدار / ارزش ها
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
توسعه‌ای که امروز به آن دست پیدا کردیم،آیا مدیون لجام گسیختگی توسعه یا نبود محدودیت‌ها نیست؟چه بسا اگر این محدودیت‌ها و چارچوب‌ها مثل دین وجود داشت امروز در جایگاه امروز خود نبودیم؟

پاسخ : 
مارکس وبر یکی از بزرگترین جامعه‌شناسان غرب بیان می‌کرد که توسعه غرب در پرتو اصلاح دینی صورت گرفت و ایده‌ی معروف ایشان یعنی اخلاق پروتستانی موید همین موضوع است که این دیدگاه را بسیاری در دنیا اعتقاد دارند البته گروهی هم از جمله مارکسیست‌ها با آن اختلاف نظر داشتند که با فروکش کردن مارکسیست، اهمیت این عقیده بیشتر شد. بنابراین اگر از دید علوم اجتماعی بنگریم،دین نه فقط ضد توسعه نبوده بلکه بشر را از بسیاری از مشکلات و سدهای فکری آزاد کرد. در حقیقت دین، یک تفکر انقلابی است.

کلمات کلیدی : 
توسعه / دین / محدودیت / چارچوب دین
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
کشورهایی که اعتقاد و باور دینی دارند به مقوله توسعه از منظر دین نگاه می‌کنند. آیا دین می‌تواند درمان جدی برای رفع این بحران‌ها باشد یا صرفاً کارکردی مسکن گونه دارد؟

پاسخ : 
در اواخر قرن بیستم و اوایل قرن بیست و یک، این فهم عمیق‌تر شده و انعکاس پیدا کرد.در ابتدا که توسعه‌ی پایدار مطرح شد قرار بود که توسعه‌ی اقتصادی و اجتماعی از یک سو، توسعه‌ی سیاسی از سوی دیگر و توسعه‌ی زیست محیطی هم از سوی دیگر درکنار هم باشند .به سرعت تغییری در این رویکرد دادند و اذعان داشتند که این سه مورد را هنگامی که کنار هم قرار می‌دهید یک توسعه‌ی پایدار ضعیف به دست می‌آید.در حالی که جهان به یک توسعه‌ی پایدار قوی نیاز دارد و آن توسعه‌ای است که تمام عناصر توسعه از جمله،اقتصادی،اجتماعی و سیاسی را در درون یک دایره بزرگتر به عنوان محیط زیست،به عنوان ارزش‌های دینی و معرفت،لازم است یعنی یک سطح بالاتر عقل مطرح شد.

کلمات کلیدی : 
دین / اعتقاد و باور دین / رفع بحران
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
گروهی از افراد ادعا دارند که با فاصله گرفتن از دین و رفتن به سوی مدرنیته می‌توان به سطوح بالاتر رفت. این ادعا درست است؟

پاسخ : 
این نگاه یک نگاه و تفکر جهانی و ملی نیست. دین در این راستا نه تنها الگو دارد بلکه تنها پاسخ کارآمد که تضمین اجرا دارد هم می‌باشد که این دین می‌تواند شامل هر نوع دین شود البته در اولویت آنها ادیان ابراهیمی قرار می‌گیرد. بنابراین پاسخ کارآمد به این مشکلات فقط به فقط از دریچه‌ی دین حل می‌شود.

کلمات کلیدی : 
دین / فاصله از دین / مدرنیته
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
انسان میراث‌دار زمین است. آیا دین می‌تواند الگوهایی برای انسان تبیین کند تا میراث‌دار خوبی بر روی زمین باشد تا بدین وسیله توسعه‌ی زندگی خود را سامان دهد؟

پاسخ : 
تجربه ثابت کرده که حرکت بشر به سوی معنویت و دین است. بعد از جنگ جهانی که بحث توسعه به طور جدی مطرح شد، یک طرز فکر وجود داشت و آن این بود که رشد اقتصادی را بیشتر کنیم، زمانی که رشد اقتصادی حاصل شد،در کنار و نتیجه‌ی آن چیزهای خوب دیگر هم همراه خود می‌آورد و مردم با یکدیگر زندگی بهتر،امنیت بیشتر و آسودگی خاطر خواهند داشت. اما نتیجه‌ی دو سه دهه اول توسعه و صنعتی شدن این نبود به طوری که جهان به سوی ناآرامی سوق داده شد،اخلاق سیر نزولی را طی کرد،کیفیت زندگی تنزل پیدا کرد و شورش‌ها و خشونت‌ها جهان گستر شد. در سیر تاریخی هم اگر دقت کنیم مشاهده خواهیم کرد که دو جنگ جهانی در کشورهای توسعه یافته رخ داد. بنابراین گروهی به رفع این مشکل پرداختند و درباره‌ی همین بُعد جدید به صحبت پرداختند.به طور مثال اذعان داشتند چون ما انسان هستیم پس باید شاخص‌های انسانی را وارد کنیم و نه شاخص توسعه را. تعاریف اولیه‌ی شاخص‌های انسانی بسیار محدود بود. مثلاً تعداد بیمارستان،تعداد تخت بیمارستان نسبت به جمعیت،مرگ و میر نوزادان. آنچه مشاهده می‌شود این است که شاخص‌ها جنبه‌ی کمی دارند. برای این‌که این‌ها در جامعه‌ی بشری تحقق پیدا کند، نهادهایی از جمله سازمان ملل تاسیس شد. در دهه 80 و 90 بازنگری دیگری که تحت تاثیر مشکلات صنعتی شدن داشت صورت گرفت.پدیده‌هایی مثل آلودگی محیط زیست باعث شد که بحث توسعه پایدار مطرح شود،در حال حاضر هم این بحران ادامه دارد.

کلمات کلیدی : 
انسان / میراث دار زمین / دین / توسعه ی زندگی
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
در باب اسلام،توسعه و ارتباط با دین مقدمه‌ای را بیان کنید؟

پاسخ : 
بحث توسعه و پیشرفت،بحثی فنی، دور از زندگی بشر و فقط مختص سازمان برنامه و بخش‌های برنامه ریزی وزارت خانه‌ها نیست بلکه توسعه در چند دهه گذشته خصوصاً از جنگ جهانی دوم به بعد، در متن زندگی تمامی انسان‌ها وارد شده و همه‌ی شئون زندگی از برنامه‌ریزی‌های دولتی تحت عنوان برنامه‌های توسعه تاثیر می‌پذیرد. بنابراین نیاز به یک حساسیت نسبت به واقعیات ملموس هم هست یعنی بررسی شود که آیا این برنامه و مفهوم توسعه اصولاً ارتباطی با معنویت،دین و اخلاق دارد یا صرفاً پدیده‌ای فنی و اقتصادی در اختیار متخصصان این رشته‌هاست. تجربه ثابت کرده که بدون مشارکت و دخالت موثر شهروندان خصوصاً دانشجویان، برنامه‌های توسعه هرگز به خوشبختی منجر نمی‌شود.

کلمات کلیدی : 
اسلام / دین
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
کشور ایران به عنوان کشوری که پرچم‌دار دین است،آیا برای گسترش دین باید تولید علم کند یا این‌که قسمت‌های مختلف دین را برای مردم جهان تبیین کند؟

پاسخ : 
بهترین کاری که ما می‌توانیم در کشور خود انجام دهیم این است که یک الگوی جایگزینی به دنیا ارائه دهیم و این الگو هرچه جذاب‌تر باشد،مخاطبان بیشتری به سویش گرایش پیدا خواهند کرد و مردم دنیا هم همیشه به دنبال بهترین الگوها هستند تا از آن تبعیت کنند. و در حال حاضر هم سیر به سمت بازگشت به معنویت است.

کلمات کلیدی : 
ایران / پرچم‌دار دین / گسترش دین / تولید علم / تبیین دین
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
دین و خشونت تواماً در حال نقش‌آفرینی است آیا این دیدگاه درست است؟ مصداقی برای موفقیت به میان آمدن دین برای زندگی بشر بیاورید.

پاسخ : 
بحث دین و خشونت،ابعاد مختلفی دارد. در بعد اول باید به تحلیل این مسأله پرداخت که دین در طول تاریخ،تمدن‌ساز بوده و هر فکر تمدن‌سازی یک نیازی به خشونت مجازپیدا می‌کند. به طور مثال یکی از اشکالاتی که به اسلام گرفته می‌شود این است که چرا در اسلام چیزی به عنوان جهاد وجود دارد. مسیحیت در شکل فعلی، دینی است که به دنیای مردم کاری ندارد و به خود افراد واگذار می‌کند. در حالی که اسلام دینی است که پیامبر اکرم (ص) علاوه بر این‌که مشعل‌دار معنویت بوده، مشعل‌دار یک حکومت زمینی نمونه هم بوده است و در حکومت زمینی نیاز به خشونت مجاز است. فی المثل هنگام حمله باید از خود دفاع کرد. بنابراین تفاوت اسلام و مسیحیت در عنصری به نام جهاد و قوانین کیفری به خاطر این است که اسلام علاوه بر این‌که دینی است که می‌تواند آخرت را بسازد، قصد سازندگی دنیا را هم دارد. و بهترین الگوی حکومت دینی که برای مسلمانان قابل قبول است،حکومت پیامبر اکرم (ص) در مدینه است. در بُعد دوم، گاهی اوقات دین ایدئولوژی می‌شود. از دین می‌توان بسیار سوءاستفاده کرد وقتی دین ایدئولوژی شود، آن‌گاه خطرناک می‌شود.نمونه‌ای از این نوع دین القاعده و طالبان است.این‌ها اذعان می‌دارند که حق با ماست و خود ما دین اسلام هستیم و کسانی که ما را قبول ندارند کافر هستند و باید کشته شوند. بنابراین از دین می‌توان سوء استفاده کرد همان‌طور که علم،اخلاق و دیگر چیزها را می‌توان مورد سوءاستفاده قرار داد.

کلمات کلیدی : 
دین / خشونت / زندگی بشر
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
آیا دین ایدئولوژی است؟

پاسخ : 
خیر، دین در اصل ایدئولوژی نیست. ایدئولوژی عبارت است از:"یک ایده و منطق" یعنی یک فکر و منطق ساده که با این منطق ساده تمام مسائل پوشش داده می‌شود. حال گروه‌هایی مثل طالبان دین را به شکل ایدئولوژی در می‌آورند که در این صورت بسیار خطرناک خواهد شد.

کلمات کلیدی : 
دین / دین ایدئولوژی
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
گویی تاریخ حکایت از این می‌کند که غرب مدام در مقابل دین قرار گرفته آیا این دیدگاه درست است؟

پاسخ : 
در دوران‌های مختلف متفاوت است.غرب در قرون وسطی،بسیار دین‌دار بوده به طوری که جنگ‌هایی که در این دوران شکل می‌گرفت و مشکلاتی که در غرب پیش می‌آمد به خاطر تعصب‌های زیاد دینی کلیسا و مسیحیان آن دوران بوده است. شروع این نهضت از دوران رنسانس،بعد از انقلاب فرانسه ،انقلاب آمریکا و تغییرات سیستم سیاسی در انگلستان بوده است.آن چیزی که بشر به عنوان دین می‌شناخت و بر فضای جامعه حاکم بود،باعث عقب‌ماندگی کشورهای غربی بوده و هر چه از دین فاصله گرفته شد، بیشتر به ثروت و قدرت دست پیدا کردند. در واقع، بشر اروپایی در قرون 18و19 و اوایل قرن بیستم به شدت به این سمت گرایش پیدا کرد.بنابراین قرن بیستم،قرن میوه ‌دهی و ثمردهی سکولار است و این قرن،خون‌بارترین قرن تاریخ بشر بوده است چرا که دو جنگ جهانی یکی از جنایت های این قرن است و قدرت در کل جهان در دست نیروهای ضد دین بود.در اواخر قرن 20 بشر بر کاشته ی خود بازنگری کرد و به تلخ بودن آن پی برد و در این زمان فلسفه‌های پست مدرن شکل می‌گیرد.

کلمات کلیدی : 
حکایات تاریخ / دین / غرب مقابل دین
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
در مسیر دین و معنویت از بطن تاریخ فراز و فرودهای بسیاری دیده می‌شود، در یک جایگاه، کسانی، به نام دین اتفاقاتی را شکل دادند که با ذات دین کاملاً مغایرت داشته یعنی دینی که قرار است رهگشای زندگی بشر باشد، گویی بر زندگی بشر سایه افکنده و یک چارچوب‌های دست و پا گیر را شکل داده که مبارزات،جنگ‌ها و خونریزی‌هایی صورت گرفته است. در ابتدا، بر آنچه که دین در تعامل خود با انسان در بستر تاریخ و در دوره رنسانس شکل داده، بپردازید؟

پاسخ : 
دین یکی از مباحث بسیار وسیع و پر دامنه است و کارنامه‌ی بسیار پر چالشی در تاریخ بشر دارد. در تاریخ بشر، تمدن خاستگاه شرق یعنی اگر جهان را به شرق و غرب تقسیم کنیم،محققین بر این مسأله توافق دارند که تمدن برای نخستین بار در شرق و به خصوص خاورمیانه ایجاد شده و خاستگاه دین هم غیر از استثنائاتی مثل ادیان سرخ‌پوستان آمریکایی یا قبایل وحشی در استرالیا ، در شرق بوده است. در جهان تحولاتی در قرن 15 و 16 میلادی شکل گرفت که این موازنه را به چالش کشید و غرب با توجه به تفوق‌هایی که در عرصه‌های مختلف پیدا کرد من جمله عرصه‌ی دریانوردی،تجارت،کشف دنیای جدید یعنی جهانی به نام آمریکا،وارد شدن مقادیر بسیاری پول،ثروت و طلا از آمریکا به اروپا،تحولات فرهنگی و علمی که در اروپا در عصر رنسانس یا عصر روشن‌گری اتفاق افتاد،همه‌ی این عوامل، این تعاریف سنتی قرن‌ها در تاریخ بشر شکل گرفته بود و توازن قوا را در جهان به چالش کشید و اروپایی که در این بستر تحول قرار گرفت،با رشد علم به معنای جدید،یعنی علوم تجربی،دین را به چالش کشید.در قرن‌های 17،18و19 به خصوص،شاهد رشد چشم‌گیری در دستاوردهای علمی بشر صورت گرفت که موجب شکل‌گیری دنیای صنعتی شد که در نهایت یک توهمی برای بشر پدید آمد که عقب‌ماندگی‌های دوران قبل از پیشرفت،منتسب به دین بوده و هر چه بشر غربی در اروپا به دست آورده به دلیل دوری از دین و پناه بردن به دامان علم بوده است.

کلمات کلیدی : 
دین / معنویت / انسان / دوره رنسانس
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
انسان از معنویت به دین می‌رسد یا از دین به معنویت؟

پاسخ : 
دین با بعضی از تعاریف،منبع اصلی معنویت است و در برخی دیگر از تعاریف دین اطلاق می‌شود به یک ساختار اعتقادی که بسیار منسجم و حقوقی است. ساختار دین اسلام، ساختاری است که به ما اهدا می‌شود تا به زندگی خود معنا دهیم که این ساختار خود نیروی کمکی است تا معنویت خود را افزایش دهیم. معنویت برای ارتباط برقرار کردن با جهان غیب است یعنی برای پشت سر گذاشتن مادیات و احساسات زود گذر است. بنابراین انسان از دین به معنویت خواهند رسید.بعضی سوال می کنند که علت پیشرفت کشورهای غربی دین کامل آنهاست یا سیاست کامل؟ در پاسخ باید گفت که این تحلیل که دین در کشورهای اسلامی مشکل ایجاد کرده، تحلیلی غلط و اشتباه است. که به این اشتباه هم غرب و هم جامعه‌ی خود ما پی برده است. ولی این‌که علت چیست و مشکل کار کجاست، تنها راه باز شدن این گره تلاش و پی‌گیری همه‌ی ماست که بتوانیم از تجربیات گذشته‌ی خود درس بگیریم. اگر در یک مسیر به در بسته خوردیم، ناامید نشویم، راه را ادامه دهیم و بدانیم که پیشرفت و توسعه کار یک شبه نیست و به بلند مدت احتیاج دارد.

کلمات کلیدی : 
معنویت / دین
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
تفاوت منظر دید یک انسان دین‌دار به دنیا با انسانی که سکولار است در چیست؟

پاسخ : 
معنویت در جامعه اسلامی به مراتب بالاتر از یک جامعه سکولار است و به همین خاطر مشکلاتی از قبیل خودکشی در بین افراد دین‌دار بسیار کمتر از سکولارها است. جهان‌بینی یک انسان دین‌دار با یک انسان بی اعتقاد به دین بسیار متفاوت است. یک انسان مسلمان، دنیا را جایی برای پر کردن جیب شخص و احساس لذت بیشتر در یک دوره‌ی زندگی خاص نمی‌داند و برای این دفتر یک سر‌آغازی و سرانجامی قائل است. او اذعان دارد که انسان‌هایی که ما هستیم و در این دنیا زندگی می‌کنیم از یک جایی آمده‌ایم و به یک جا خواهیم رفت به تعبیری انا الله و انا الیه راجعون. در تک تک اعمالی که در این دنیا می‌کنیم، مسئول هستیم و باید پاسخ‌گو باشیم. در مقابل، منطق انسان بی دین این است که ما به دنیا آمده‌ایم ولی برای چه آمده‌ایم را نمی‌دانیم ولی آنچه که روشن است این است که باید از این زندگی نهایت لذت را ببریم و کمتر درد بکشیم. هنگامی که این دو را کنار هم قرار می‌دهیم به مسئولیت‌پذیری و جهت داشتن زندگی آن انسان دین‌دار پی می‌بریم.

کلمات کلیدی : 
دین / دنیا / انسان / سکولار
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
در بیانات خود از دخالت دین در سیاست و زندگی دفاع کردید، در صورتی که در ملل غربی خیلی این موضوع نقش ندارد،حال علل موفقیت آنها نسبت به ما چیست؟

پاسخ : 
دو نکته وجود دارد. اولین نکته این است که در اواخر قرن بیستم سیاست‌مداران غربی خود را بسیار به دین نزدیک می‌کنند. نکته دیگر این‌که ما پنجاه سال تجربه‌ی حکومت سکولار را در دوران پهلوی داشته‌ایم. آیا در آن 5 دهه توانستیم به استانداردها دست پیدا کنیم و در دنیا حرفی برای گفتن داشته باشیم؟ اگر چند قدم مفید در آن مسیر برداشته‌ بودیم، هیچ‌گاه انقلاب 1357 اتفاق نمی‌افتاد. بنابراین برداشتن دین، هیچ مشکلی را حل نخواهد کرد. 
چه باید کرد که اسلام به معنای واقعی کلمه در زندگی بشر جای داده شود و زندگی را طبق آن پیش برد؟
کار پاپر فیلسوف علم می‌گوید: "علم با تجربیات ناکام پیشرفت می‌کند." یعنی هیچ آزمایشی در هیچ آزمایشگاهی تئوری‌ را نمی‌تواند اثبات کند بلکه به وسیله تئوری‌های رد شده یک تئوری به اثبات می‌رسد. بنابراین هر چه تئوری‌های ناموفق بشر پرتر باشد، موفق‌تر خواهید شد. پیشرفت،توسعه،کامیابی یک مسیر طولانی و پر زحمت است که نیاز به تلاش و کوشش دارد و این‌که فقط بیان کنیم چرا ما نسبت به دنیا عقب مانده‌ایم، مشکلی را حل نخواهد کرد. ما باید این مسیر را با تلاش طی کنیم و اگر در جایی تجربه‌ای ناموفق داریم، سعی در رفع اشکلات آن کنیم و به سوی سازندگی گام برداریم. بنابراین مسیر باید با جدیت هر چه تمام تر ادامه داده شود و به ریشه‌یابی مشکلات بپردازیم که در نهایت به درجه‌ای که اسلام خواهان آن است دست پیدا کنیم.

کلمات کلیدی : 
دین / سیاست / زندگی / ملل غربی / علل موفقیت غرب
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
کشورهای دین مدار چه پیشرفتی نسبت به 200 سال گذشته داشته اند؟ و گفته شد هر دینی یک پتانسیلی دارد. در چارچوب توسعه ‌یافتگی فقط می‌توان از ارزش‌های دین استفاده کرد یا حتماً باید تمام احکام آن دین را رعایت کرد؟

پاسخ : 
در پاسخ به سوال ابتدایی باید گفت که اولین پیام آور حقوق بشر،کوروش کبیر بوده است.در مقوله‌ی دین بیشتر ارزش‌های دین مطرح است.ارزش‌هاست که راهنمای رفتار انسان است.اما مسائل روز را باید با ارزش‌ها تطبیق داد.بدیهی است که 50 سال پیش با امروز از نظر شرایط زندگی بسیار تغییر ایجاد شده و رو به پیشرفت رفته است اما ارزش‌ها سر جای خود باقی است.به طور مثال اگر کسی احتیاج به کمک داشت،نباید گفت این مشکل خود توست سعی در رفع مشکل کنید ، چراکه دستوری دینی است و این نمونه از هزاران سال پیش وجود داشته و تا سال‌های بعد هم ادامه خواهد داشت چراکه نوعی ارزش‌ است و ارزش‌ها هیچ‌گاه از بین نمی‌رود.

کلمات کلیدی : 
کشورهای دین مدار / ارزش‌های دین / احکام دین
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
نگاه اسلام به طور مشخص به مقوله توسعه چگونه است ؟

پاسخ : 
نگاه اسلام به انسان اصولاً نگاه رشد است. یعنی انسان دارای یک ظرفیت‌هایی است که یکی از این ظرفیت‌ها،ظرفیت الهی و معنوی است. قصد اسلام فقط انگشت گذاشتن بر یک ظرفیت نیست بلکه با تمام آنها به نحوی سر و کار دارد و تعالیم دینی برای رشد همه‌ی این ظرفیت‌ها بیان شده است .این ظرفیت‌ها فقط مادی نیست. اگر ظرفیت‌های انسانی و معنوی رشد نکند ممکن است به بالاترین حد تکنولوژی و قابلیت‌های مادی دست پیدا کنیم ولی در درون جامعه مشاهده می‌کنیم نیمی گرسنه هستند،ظلم و استثمار فزونی پیدا می‌کند. در حالی که در زندگی های دینی سطح رفاه مالی ممکن بود کمتر باشد اما رضایت از زندگی بسیار زیاد بود.بنابراین در درون انسان تمامی این ظرفیت‌ها وجود دارد فقط کافی است محیط را آماده کرد.

کلمات کلیدی : 
اسلام / توسعه
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
چرا کسی که دین خود را عوض می کند مرتد خوانده می شود؟

پاسخ : 
گاهی اوقات محدوده هایی را که دین برای آزادی ها بیان می کند به مصلحت عمومی بشر است . بین جسم و معنویت ، وجود معنوی انسان اشرف بر جسم است . گاهی اوقات حرکت به سوی برخی از انحرافات باید توسط یک مجازاتی تبیین شود . یعنی این مسئله یک عامل بازدارنده شود . طبق آماری که در خود کشور آمریکا داده شده ، سالانه شانزده هزار نفر به واسطه ی مشکلات غیر اخلاقی (جنسی ) کشته می شوند . در خصوص حکم سنگساری که در این مورد در دین اسلام وجود دارد ، برخی از افراد مخالفت کرده و می گویند که حکم سنگینی است . اما اگر در همان کشور این حکم جاری شده و عده ای سنگسار شوند ، از کشتن این همه افراد جلوگیری می شود. لذا می توان گفت که گاهی اوقات یک حکم، مصلحت عمومی شارع مقدس است . شما پذیرفته اید که آزادی های انسان باید در یک چارچوب قرار بگیرد . بهترین کسی که به این چارچوب واقف است ، کسی که این بشر را خلق کرده و می تواند مسیر را برای او ایجاد کند . بنابراین می تواند بگوید که چگونه زندگی کنید تا این زندگی منجر به سعادت شما شود . ما در بحثی مانند ارتداد باید به این مسئله توجه داشته باشیم ، وقتی که کسی این مسئله را علنی کند ، یک ترویج باطل است . امروزه در جوامع غربی هم اگر کسی اشتباه کند او را روی صندلی الکترونیکی می نشانند . بشر برای حفظ سلامت جسمی افراد دیگر، گاهی اوقات جان یک انسان را می گیرد . حالا اگر یک مسئله ای به روح و معنویت انسان و همینطور آخرت انسان که یک آخرت ابدی است لطمه وارد کند ، قطعاً باید مجازات داشته باشد . کسی لایق گذاشتن این مجازات است که خود، ماوراء را بشناسد . کسی هم غیر از شارع مقدس که خداوند متعال است، نمی تواند این حکم را وضع کند .
در کشور ایتالیا فرزندان دو نفر از بزرگان کشور را بخاطر مذهبی که انتخاب کرده اند ، به سرعت به شهادت می رسانند . بنابراین در اروپا نیز این اتفاقات می افتد . در لا اکراه فی الدین ، ما یک حکم فردی داریم . اینکه ما در دین اکراهی نداریم . نه در مقدمه و نه در ادامه ی آن هیچ اکراهی نیست . مثلاً من از یک مسلکی می خواهم به مسلک دیگری وارد شوم . هیچ اکراهی وجود ندارد می توانم تحقیق کرده و یک راهی را انتخاب کنم . حتی وقتی وارد یک مسلک شدم ، در ادامه به این نتیجه می رسم که این مسلک یک تعارض هایی را دارد . بخاطر این تعارض ها و تناقض ها از آن راه باز می گردم . در هر دو لا اکراه فی الدین است . اما آن چیزی که باعث کمال و نقصان انسان است روشن شده است . در این خصوص یک حکم اجتماعی وجود دارد . اگر اندکی به آن دقت کنیم همه آن را می پذیریم . من می توانم در یک دینی تحقیق کنم اما حق ندارم فساد ایجاد کنم . مثلاً یک نفر مبتلا به یک بیماری مهلک و مسری است . دوست دارد که برای هوا خوری به پارک بیاید . به او اجازه نمی دهند . الان در تمام جوامع دنیا برخی از بیماری های مسری را محدود و قرنطینه کرده و اجازه نمی دهند که وارد جامعه شوند . اگر فردی در یک سن خاص به این نتیجه رسید که این مسلک و دینی را که دارد نمی خواهد و بخواهد دین دیگری را انتخاب کند ، هیچ مانعی وجود ندارد . ما یک سری احکام فردی داریم که ناظر به فرد است و در این صورت هیچ مانعی نیست . ولی اگر آن را به صورتی بروز دهید که باعث افساد جامعه شود ، جلوی آن گرفته می شود . در احکام شرعی ما ، تا زمانی که کسی خلاف عقیده ی قبلی خود را به حد ابراز اجتماعی نرساند اشکالی ندارد . بنابراین ارتداد یعنی بازگشتنی که با اظهار و ابراز باشد . شما الان در یک جامعه زندگی می کنید و قانون آن را قبول کرده اید . بنابراین حتی اگر کلیمی هستید هم باید حجاب را رعایت کنید . اینکه برخی از علمای تشیع حتی اهل کتاب را نجس می دانند ، یک حکم فقهی فرعی است . خیلی از علماء نیز آن را قبول ندارند . ما الان با دنیا و ادیان مختلف تعامل داریم . مسئله ی اجتماعی حجاب این است که ما زن را گوهر گرانبهایی می دانیم که اگر این گوهر بخواهد کارکرد خود را در جامعه به عنوان یک فرد متشخص داشته باشد . و به عنوان یک کالا و ابزار در برابر چشمهای نامحرم قرار نگیرد، باید حجاب داشته باشد .
امروز اگر ما در جامعه کلیمی ، ارمنی و غیره داریم وقتی وارد جامعه می شوند باید حجاب خود را رعایت کنند . این قانون اجتماعی است . گاهی اوقات برخی از اموری که بسیار مهم است ، اسلام جامعه را تحریک می کند تا نسبت به آن مسئله حساسیت داشته باشد . یک زمانی یک جوانی نزد من آمده و گفت من می خواهم مسیحی شوم . به او گفتم اشکالی ندارد این کار را انجام بده . ولی به این شرط که در انتخاب این دین عقلانیت را به میدان بیاورید نه احساس را . نه اینکه دین دیگری را انتخاب کنید که حجاب نداشته باشید . اصول دین ما، اصول عقلانی است و باید نسبت به آن فکر کرد . گرچه انسان می تواند از روایات هم استفاده کند . اما باید تحقیق کرده و نسبت به آن اندیشه کند . بنابراین اگر فرد فکر کند قطعاً به این موضوع اذعان خواهد کرد که آخرین دین ، کاملترین دین است . عقل که بستری است برای ترسیم آزادی ، قطعاً چیزی غیر از اسلام را انتخاب نخواهد کرد . یکی ازجایگاه هایی که ما در امور عمومی جامعه کم داریم ، بحث اعتقادات است . چطور فرد تحقیق کند ؟ باید مطالعه کند ، نشست هایی همراه با سوال و جواب وجود داشته باشد تا او به اعتقادات خود برسد . با توجه به اینکه من ادیان دیگررا نیز مطالعه کرده ام ، اگر من را به زمانی که قرار است انتخاب دین بکنم بازگردانند ، با این شناختی که دارم باز هم اسلام را انتخاب خواهم کرد . این یک نظر شخصی نیست بلکه یک نظر عقلانی است .

کلمات کلیدی : 
مرتد / عوض کردن دین
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
نگاه اسلام به طور مشخص به مقوله توسعه چگونه است ؟

پاسخ : 
نگاه اسلام به انسان اصولاً نگاه رشد است. یعنی انسان دارای یک ظرفیت‌هایی است که یکی از این ظرفیت‌ها،ظرفیت الهی و معنوی است. قصد اسلام فقط انگشت گذاشتن بر یک ظرفیت نیست بلکه با تمام آنها به نحوی سر و کار دارد و تعالیم دینی برای رشد همه‌ی این ظرفیت‌ها بیان شده است .این ظرفیت‌ها فقط مادی نیست. اگر ظرفیت‌های انسانی و معنوی رشد نکند ممکن است به بالاترین حد تکنولوژی و قابلیت‌های مادی دست پیدا کنیم ولی در درون جامعه مشاهده می‌کنیم نیمی گرسنه هستند،ظلم و استثمار فزونی پیدا می‌کند. در حالی که در زندگی های دینی سطح رفاه مالی ممکن بود کمتر باشد اما رضایت از زندگی بسیار زیاد بود.بنابراین در درون انسان تمامی این ظرفیت‌ها وجود دارد فقط کافی است محیط را آماده کرد.

کلمات کلیدی : 
اسلام / توسعه
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
توسعه‌ی پایدار بر پایه‌ی ارزش‌هاست. آیا ارزش‌ها کلی است یعنی برای همه‌ی اقوام این ارزش‌های حاکم توسعه پیدا خواهد کرد؟

پاسخ : 
آن‌چه که در نظریه‌های توسعه مطرح می‌شود اگر بخواهد بعد جهانی داشته باشد باید عام باشد و اگر خاص‌گرایانه باشد مختص به یک قوم خواهد شد. بنابراین این ارزش‌ها کلی است. به طور مثال بر توسعه‌ی پایدار یا اعلامیه‌ی هزاره که از اعلامیه‌های مهم برای توسعه پایدار به شمار می‌رود،‌اعلام می‌کند باید ما تا 2015 سعی کنیم،محرومیت‌های مربوط به آموزش و پرورش را کم کنیم که این دیدی کلی است که از یک اصل حق سواد آموزی خواه برای دختر، خواه برای پسر، سرچشمه می‌گیرد.همه‌ی جوامع با این ارزش درگیر هستند اما بعضی از جوامع با این ارزش‌ها همسو هستند و راحت‌تر به جلو رانده می‌شوند و برای بعضی‌ها این راه،دشوار است.خوشبختانه مسلمانان به دلیل توصیه‌های موکد دین مبنی بر علم‌آموزی،با این مسأله مشکلی نداشته‌اند.

کلمات کلیدی : 
توسعه‌ی پایدار / ارزش ها
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
توسعه‌ی پایدار بر پایه‌ی ارزش‌هاست. آیا ارزش‌ها کلی است یعنی برای همه‌ی اقوام این ارزش‌های حاکم توسعه پیدا خواهد کرد؟

پاسخ : 
آن‌چه که در نظریه‌های توسعه مطرح می‌شود اگر بخواهد بعد جهانی داشته باشد باید عام باشد و اگر خاص‌گرایانه باشد مختص به یک قوم خواهد شد. بنابراین این ارزش‌ها کلی است. به طور مثال بر توسعه‌ی پایدار یا اعلامیه‌ی هزاره که از اعلامیه‌های مهم برای توسعه پایدار به شمار می‌رود،‌اعلام می‌کند باید ما تا 2015 سعی کنیم،محرومیت‌های مربوط به آموزش و پرورش را کم کنیم که این دیدی کلی است که از یک اصل حق سواد آموزی خواه برای دختر، خواه برای پسر، سرچشمه می‌گیرد.همه‌ی جوامع با این ارزش درگیر هستند اما بعضی از جوامع با این ارزش‌ها همسو هستند و راحت‌تر به جلو رانده می‌شوند و برای بعضی‌ها این راه،دشوار است.خوشبختانه مسلمانان به دلیل توصیه‌های موکد دین مبنی بر علم‌آموزی،با این مسأله مشکلی نداشته‌اند.

کلمات کلیدی : 
توسعه‌ی پایدار / ارزش ها
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
توسعه‌ای که امروز به آن دست پیدا کردیم،آیا مدیون لجام گسیختگی توسعه یا نبود محدودیت‌ها نیست؟چه بسا اگر این محدودیت‌ها و چارچوب‌ها مثل دین وجود داشت امروز در جایگاه امروز خود نبودیم؟

پاسخ : 
مارکس وبر یکی از بزرگترین جامعه‌شناسان غرب بیان می‌کرد که توسعه غرب در پرتو اصلاح دینی صورت گرفت و ایده‌ی معروف ایشان یعنی اخلاق پروتستانی موید همین موضوع است که این دیدگاه را بسیاری در دنیا اعتقاد دارند البته گروهی هم از جمله مارکسیست‌ها با آن اختلاف نظر داشتند که با فروکش کردن مارکسیست، اهمیت این عقیده بیشتر شد. بنابراین اگر از دید علوم اجتماعی بنگریم،دین نه فقط ضد توسعه نبوده بلکه بشر را از بسیاری از مشکلات و سدهای فکری آزاد کرد. در حقیقت دین، یک تفکر انقلابی است.

کلمات کلیدی : 
توسعه / دین / محدودیت / چارچوب دین
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
آیا مصادیقی وجود دارد که ارزش‌های اسلامی موجب توسعه‌ی پایدار در کشورهای غربی شده باشد اما در مورد کشورهای اسلامی این موضوع صدق نکند؟

پاسخ : 
بنابر اعتقادات دینی ، ما معتقدیم که تمام ارزش‌هایی که موجب ارتقای انسان می‌شود،ریشه‌ی دینی دارند. برای کشورهای غربی هم می‌توان از این قاعده استخراج کرد که هر آنچه در غرب در جهت ارتقای انسان بوده است منافاتی با ارزش‌های ما ندارد اما اگر ارزش‌ها را با شاخص‌های کمی و مادی اندازه‌گیری کنیم،در خیلی از مسائل با آن نوع توسعه منافات پیدا می‌کنیم.

کلمات کلیدی : 
ارزش‌های اسلامی / توسعه‌ی پایدار / کشورهای غربی / کشورهای اسلامی
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
گروهی از افراد ادعا دارند که با فاصله گرفتن از دین و رفتن به سوی مدرنیته می‌توان به سطوح بالاتر رفت. این ادعا درست است؟

پاسخ : 
این نگاه یک نگاه و تفکر جهانی و ملی نیست. دین در این راستا نه تنها الگو دارد بلکه تنها پاسخ کارآمد که تضمین اجرا دارد هم می‌باشد که این دین می‌تواند شامل هر نوع دین شود البته در اولویت آنها ادیان ابراهیمی قرار می‌گیرد. بنابراین پاسخ کارآمد به این مشکلات فقط به فقط از دریچه‌ی دین حل می‌شود.

کلمات کلیدی : 
دین / فاصله از دین / مدرنیته
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
کشورهایی که اعتقاد و باور دینی دارند به مقوله توسعه از منظر دین نگاه می‌کنند. آیا دین می‌تواند درمان جدی برای رفع این بحران‌ها باشد یا صرفاً کارکردی مسکن گونه دارد؟

پاسخ : 
در اواخر قرن بیستم و اوایل قرن بیست و یک، این فهم عمیق‌تر شده و انعکاس پیدا کرد.در ابتدا که توسعه‌ی پایدار مطرح شد قرار بود که توسعه‌ی اقتصادی و اجتماعی از یک سو، توسعه‌ی سیاسی از سوی دیگر و توسعه‌ی زیست محیطی هم از سوی دیگر درکنار هم باشند .به سرعت تغییری در این رویکرد دادند و اذعان داشتند که این سه مورد را هنگامی که کنار هم قرار می‌دهید یک توسعه‌ی پایدار ضعیف به دست می‌آید.در حالی که جهان به یک توسعه‌ی پایدار قوی نیاز دارد و آن توسعه‌ای است که تمام عناصر توسعه از جمله،اقتصادی،اجتماعی و سیاسی را در درون یک دایره بزرگتر به عنوان محیط زیست،به عنوان ارزش‌های دینی و معرفت،لازم است یعنی یک سطح بالاتر عقل مطرح شد.

کلمات کلیدی : 
دین / اعتقاد و باور دین / رفع بحران
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
انسان میراث‌دار زمین است. آیا دین می‌تواند الگوهایی برای انسان تبیین کند تا میراث‌دار خوبی بر روی زمین باشد تا بدین وسیله توسعه‌ی زندگی خود را سامان دهد؟

پاسخ : 
تجربه ثابت کرده که حرکت بشر به سوی معنویت و دین است. بعد از جنگ جهانی که بحث توسعه به طور جدی مطرح شد، یک طرز فکر وجود داشت و آن این بود که رشد اقتصادی را بیشتر کنیم، زمانی که رشد اقتصادی حاصل شد،در کنار و نتیجه‌ی آن چیزهای خوب دیگر هم همراه خود می‌آورد و مردم با یکدیگر زندگی بهتر،امنیت بیشتر و آسودگی خاطر خواهند داشت. اما نتیجه‌ی دو سه دهه اول توسعه و صنعتی شدن این نبود به طوری که جهان به سوی ناآرامی سوق داده شد،اخلاق سیر نزولی را طی کرد،کیفیت زندگی تنزل پیدا کرد و شورش‌ها و خشونت‌ها جهان گستر شد. در سیر تاریخی هم اگر دقت کنیم مشاهده خواهیم کرد که دو جنگ جهانی در کشورهای توسعه یافته رخ داد. بنابراین گروهی به رفع این مشکل پرداختند و درباره‌ی همین بُعد جدید به صحبت پرداختند.به طور مثال اذعان داشتند چون ما انسان هستیم پس باید شاخص‌های انسانی را وارد کنیم و نه شاخص توسعه را. تعاریف اولیه‌ی شاخص‌های انسانی بسیار محدود بود. مثلاً تعداد بیمارستان،تعداد تخت بیمارستان نسبت به جمعیت،مرگ و میر نوزادان. آنچه مشاهده می‌شود این است که شاخص‌ها جنبه‌ی کمی دارند. برای این‌که این‌ها در جامعه‌ی بشری تحقق پیدا کند، نهادهایی از جمله سازمان ملل تاسیس شد. در دهه 80 و 90 بازنگری دیگری که تحت تاثیر مشکلات صنعتی شدن داشت صورت گرفت.پدیده‌هایی مثل آلودگی محیط زیست باعث شد که بحث توسعه پایدار مطرح شود،در حال حاضر هم این بحران ادامه دارد.

کلمات کلیدی : 
انسان / میراث دار زمین / دین / توسعه ی زندگی
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
در باب اسلام،توسعه و ارتباط با دین مقدمه‌ای را بیان کنید؟

پاسخ : 
بحث توسعه و پیشرفت،بحثی فنی، دور از زندگی بشر و فقط مختص سازمان برنامه و بخش‌های برنامه ریزی وزارت خانه‌ها نیست بلکه توسعه در چند دهه گذشته خصوصاً از جنگ جهانی دوم به بعد، در متن زندگی تمامی انسان‌ها وارد شده و همه‌ی شئون زندگی از برنامه‌ریزی‌های دولتی تحت عنوان برنامه‌های توسعه تاثیر می‌پذیرد. بنابراین نیاز به یک حساسیت نسبت به واقعیات ملموس هم هست یعنی بررسی شود که آیا این برنامه و مفهوم توسعه اصولاً ارتباطی با معنویت،دین و اخلاق دارد یا صرفاً پدیده‌ای فنی و اقتصادی در اختیار متخصصان این رشته‌هاست. تجربه ثابت کرده که بدون مشارکت و دخالت موثر شهروندان خصوصاً دانشجویان، برنامه‌های توسعه هرگز به خوشبختی منجر نمی‌شود.

کلمات کلیدی : 
اسلام / دین
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
کشور ایران به عنوان کشوری که پرچم‌دار دین است،آیا برای گسترش دین باید تولید علم کند یا این‌که قسمت‌های مختلف دین را برای مردم جهان تبیین کند؟

پاسخ : 
بهترین کاری که ما می‌توانیم در کشور خود انجام دهیم این است که یک الگوی جایگزینی به دنیا ارائه دهیم و این الگو هرچه جذاب‌تر باشد،مخاطبان بیشتری به سویش گرایش پیدا خواهند کرد و مردم دنیا هم همیشه به دنبال بهترین الگوها هستند تا از آن تبعیت کنند. و در حال حاضر هم سیر به سمت بازگشت به معنویت است.

کلمات کلیدی : 
ایران / پرچم‌دار دین / گسترش دین / تولید علم / تبیین دین
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
دین و خشونت تواماً در حال نقش‌آفرینی است آیا این دیدگاه درست است؟ مصداقی برای موفقیت به میان آمدن دین برای زندگی بشر بیاورید.

پاسخ : 
بحث دین و خشونت،ابعاد مختلفی دارد. در بعد اول باید به تحلیل این مسأله پرداخت که دین در طول تاریخ،تمدن‌ساز بوده و هر فکر تمدن‌سازی یک نیازی به خشونت مجازپیدا می‌کند. به طور مثال یکی از اشکالاتی که به اسلام گرفته می‌شود این است که چرا در اسلام چیزی به عنوان جهاد وجود دارد. مسیحیت در شکل فعلی، دینی است که به دنیای مردم کاری ندارد و به خود افراد واگذار می‌کند. در حالی که اسلام دینی است که پیامبر اکرم (ص) علاوه بر این‌که مشعل‌دار معنویت بوده، مشعل‌دار یک حکومت زمینی نمونه هم بوده است و در حکومت زمینی نیاز به خشونت مجاز است. فی المثل هنگام حمله باید از خود دفاع کرد. بنابراین تفاوت اسلام و مسیحیت در عنصری به نام جهاد و قوانین کیفری به خاطر این است که اسلام علاوه بر این‌که دینی است که می‌تواند آخرت را بسازد، قصد سازندگی دنیا را هم دارد. و بهترین الگوی حکومت دینی که برای مسلمانان قابل قبول است،حکومت پیامبر اکرم (ص) در مدینه است. در بُعد دوم، گاهی اوقات دین ایدئولوژی می‌شود. از دین می‌توان بسیار سوءاستفاده کرد وقتی دین ایدئولوژی شود، آن‌گاه خطرناک می‌شود.نمونه‌ای از این نوع دین القاعده و طالبان است.این‌ها اذعان می‌دارند که حق با ماست و خود ما دین اسلام هستیم و کسانی که ما را قبول ندارند کافر هستند و باید کشته شوند. بنابراین از دین می‌توان سوء استفاده کرد همان‌طور که علم،اخلاق و دیگر چیزها را می‌توان مورد سوءاستفاده قرار داد.

کلمات کلیدی : 
دین / خشونت / زندگی بشر
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
آیا دین ایدئولوژی است؟

پاسخ : 
خیر، دین در اصل ایدئولوژی نیست. ایدئولوژی عبارت است از:"یک ایده و منطق" یعنی یک فکر و منطق ساده که با این منطق ساده تمام مسائل پوشش داده می‌شود. حال گروه‌هایی مثل طالبان دین را به شکل ایدئولوژی در می‌آورند که در این صورت بسیار خطرناک خواهد شد.

کلمات کلیدی : 
دین / دین ایدئولوژی
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
گویی تاریخ حکایت از این می‌کند که غرب مدام در مقابل دین قرار گرفته آیا این دیدگاه درست است؟

پاسخ : 
در دوران‌های مختلف متفاوت است.غرب در قرون وسطی،بسیار دین‌دار بوده به طوری که جنگ‌هایی که در این دوران شکل می‌گرفت و مشکلاتی که در غرب پیش می‌آمد به خاطر تعصب‌های زیاد دینی کلیسا و مسیحیان آن دوران بوده است. شروع این نهضت از دوران رنسانس،بعد از انقلاب فرانسه ،انقلاب آمریکا و تغییرات سیستم سیاسی در انگلستان بوده است.آن چیزی که بشر به عنوان دین می‌شناخت و بر فضای جامعه حاکم بود،باعث عقب‌ماندگی کشورهای غربی بوده و هر چه از دین فاصله گرفته شد، بیشتر به ثروت و قدرت دست پیدا کردند. در واقع، بشر اروپایی در قرون 18و19 و اوایل قرن بیستم به شدت به این سمت گرایش پیدا کرد.بنابراین قرن بیستم،قرن میوه ‌دهی و ثمردهی سکولار است و این قرن،خون‌بارترین قرن تاریخ بشر بوده است چرا که دو جنگ جهانی یکی از جنایت های این قرن است و قدرت در کل جهان در دست نیروهای ضد دین بود.در اواخر قرن 20 بشر بر کاشته ی خود بازنگری کرد و به تلخ بودن آن پی برد و در این زمان فلسفه‌های پست مدرن شکل می‌گیرد.

کلمات کلیدی : 
حکایات تاریخ / دین / غرب مقابل دین
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
در مسیر دین و معنویت از بطن تاریخ فراز و فرودهای بسیاری دیده می‌شود، در یک جایگاه، کسانی، به نام دین اتفاقاتی را شکل دادند که با ذات دین کاملاً مغایرت داشته یعنی دینی که قرار است رهگشای زندگی بشر باشد، گویی بر زندگی بشر سایه افکنده و یک چارچوب‌های دست و پا گیر را شکل داده که مبارزات،جنگ‌ها و خونریزی‌هایی صورت گرفته است. در ابتدا، بر آنچه که دین در تعامل خود با انسان در بستر تاریخ و در دوره رنسانس شکل داده، بپردازید؟

پاسخ : 
دین یکی از مباحث بسیار وسیع و پر دامنه است و کارنامه‌ی بسیار پر چالشی در تاریخ بشر دارد. در تاریخ بشر، تمدن خاستگاه شرق یعنی اگر جهان را به شرق و غرب تقسیم کنیم،محققین بر این مسأله توافق دارند که تمدن برای نخستین بار در شرق و به خصوص خاورمیانه ایجاد شده و خاستگاه دین هم غیر از استثنائاتی مثل ادیان سرخ‌پوستان آمریکایی یا قبایل وحشی در استرالیا ، در شرق بوده است. در جهان تحولاتی در قرن 15 و 16 میلادی شکل گرفت که این موازنه را به چالش کشید و غرب با توجه به تفوق‌هایی که در عرصه‌های مختلف پیدا کرد من جمله عرصه‌ی دریانوردی،تجارت،کشف دنیای جدید یعنی جهانی به نام آمریکا،وارد شدن مقادیر بسیاری پول،ثروت و طلا از آمریکا به اروپا،تحولات فرهنگی و علمی که در اروپا در عصر رنسانس یا عصر روشن‌گری اتفاق افتاد،همه‌ی این عوامل، این تعاریف سنتی قرن‌ها در تاریخ بشر شکل گرفته بود و توازن قوا را در جهان به چالش کشید و اروپایی که در این بستر تحول قرار گرفت،با رشد علم به معنای جدید،یعنی علوم تجربی،دین را به چالش کشید.در قرن‌های 17،18و19 به خصوص،شاهد رشد چشم‌گیری در دستاوردهای علمی بشر صورت گرفت که موجب شکل‌گیری دنیای صنعتی شد که در نهایت یک توهمی برای بشر پدید آمد که عقب‌ماندگی‌های دوران قبل از پیشرفت،منتسب به دین بوده و هر چه بشر غربی در اروپا به دست آورده به دلیل دوری از دین و پناه بردن به دامان علم بوده است.

کلمات کلیدی : 
دین / معنویت / انسان / دوره رنسانس
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
انسان از معنویت به دین می‌رسد یا از دین به معنویت؟

پاسخ : 
دین با بعضی از تعاریف،منبع اصلی معنویت است و در برخی دیگر از تعاریف دین اطلاق می‌شود به یک ساختار اعتقادی که بسیار منسجم و حقوقی است. ساختار دین اسلام، ساختاری است که به ما اهدا می‌شود تا به زندگی خود معنا دهیم که این ساختار خود نیروی کمکی است تا معنویت خود را افزایش دهیم. معنویت برای ارتباط برقرار کردن با جهان غیب است یعنی برای پشت سر گذاشتن مادیات و احساسات زود گذر است. بنابراین انسان از دین به معنویت خواهند رسید.بعضی سوال می کنند که علت پیشرفت کشورهای غربی دین کامل آنهاست یا سیاست کامل؟ در پاسخ باید گفت که این تحلیل که دین در کشورهای اسلامی مشکل ایجاد کرده، تحلیلی غلط و اشتباه است. که به این اشتباه هم غرب و هم جامعه‌ی خود ما پی برده است. ولی این‌که علت چیست و مشکل کار کجاست، تنها راه باز شدن این گره تلاش و پی‌گیری همه‌ی ماست که بتوانیم از تجربیات گذشته‌ی خود درس بگیریم. اگر در یک مسیر به در بسته خوردیم، ناامید نشویم، راه را ادامه دهیم و بدانیم که پیشرفت و توسعه کار یک شبه نیست و به بلند مدت احتیاج دارد.

کلمات کلیدی : 
معنویت / دین
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
تفاوت منظر دید یک انسان دین‌دار به دنیا با انسانی که سکولار است در چیست؟

پاسخ : 
معنویت در جامعه اسلامی به مراتب بالاتر از یک جامعه سکولار است و به همین خاطر مشکلاتی از قبیل خودکشی در بین افراد دین‌دار بسیار کمتر از سکولارها است. جهان‌بینی یک انسان دین‌دار با یک انسان بی اعتقاد به دین بسیار متفاوت است. یک انسان مسلمان، دنیا را جایی برای پر کردن جیب شخص و احساس لذت بیشتر در یک دوره‌ی زندگی خاص نمی‌داند و برای این دفتر یک سر‌آغازی و سرانجامی قائل است. او اذعان دارد که انسان‌هایی که ما هستیم و در این دنیا زندگی می‌کنیم از یک جایی آمده‌ایم و به یک جا خواهیم رفت به تعبیری انا الله و انا الیه راجعون. در تک تک اعمالی که در این دنیا می‌کنیم، مسئول هستیم و باید پاسخ‌گو باشیم. در مقابل، منطق انسان بی دین این است که ما به دنیا آمده‌ایم ولی برای چه آمده‌ایم را نمی‌دانیم ولی آنچه که روشن است این است که باید از این زندگی نهایت لذت را ببریم و کمتر درد بکشیم. هنگامی که این دو را کنار هم قرار می‌دهیم به مسئولیت‌پذیری و جهت داشتن زندگی آن انسان دین‌دار پی می‌بریم.

کلمات کلیدی : 
دین / دنیا / انسان / سکولار
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
در بیانات خود از دخالت دین در سیاست و زندگی دفاع کردید، در صورتی که در ملل غربی خیلی این موضوع نقش ندارد،حال علل موفقیت آنها نسبت به ما چیست؟

پاسخ : 
دو نکته وجود دارد. اولین نکته این است که در اواخر قرن بیستم سیاست‌مداران غربی خود را بسیار به دین نزدیک می‌کنند. نکته دیگر این‌که ما پنجاه سال تجربه‌ی حکومت سکولار را در دوران پهلوی داشته‌ایم. آیا در آن 5 دهه توانستیم به استانداردها دست پیدا کنیم و در دنیا حرفی برای گفتن داشته باشیم؟ اگر چند قدم مفید در آن مسیر برداشته‌ بودیم، هیچ‌گاه انقلاب 1357 اتفاق نمی‌افتاد. بنابراین برداشتن دین، هیچ مشکلی را حل نخواهد کرد. 
چه باید کرد که اسلام به معنای واقعی کلمه در زندگی بشر جای داده شود و زندگی را طبق آن پیش برد؟
کار پاپر فیلسوف علم می‌گوید: "علم با تجربیات ناکام پیشرفت می‌کند." یعنی هیچ آزمایشی در هیچ آزمایشگاهی تئوری‌ را نمی‌تواند اثبات کند بلکه به وسیله تئوری‌های رد شده یک تئوری به اثبات می‌رسد. بنابراین هر چه تئوری‌های ناموفق بشر پرتر باشد، موفق‌تر خواهید شد. پیشرفت،توسعه،کامیابی یک مسیر طولانی و پر زحمت است که نیاز به تلاش و کوشش دارد و این‌که فقط بیان کنیم چرا ما نسبت به دنیا عقب مانده‌ایم، مشکلی را حل نخواهد کرد. ما باید این مسیر را با تلاش طی کنیم و اگر در جایی تجربه‌ای ناموفق داریم، سعی در رفع اشکلات آن کنیم و به سوی سازندگی گام برداریم. بنابراین مسیر باید با جدیت هر چه تمام تر ادامه داده شود و به ریشه‌یابی مشکلات بپردازیم که در نهایت به درجه‌ای که اسلام خواهان آن است دست پیدا کنیم.

کلمات کلیدی : 
دین / سیاست / زندگی / ملل غربی / علل موفقیت غرب
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
چرا کسی که دین خود را عوض می کند مرتد خوانده می شود؟

پاسخ : 
گاهی اوقات محدوده هایی را که دین برای آزادی ها بیان می کند به مصلحت عمومی بشر است . بین جسم و معنویت ، وجود معنوی انسان اشرف بر جسم است . گاهی اوقات حرکت به سوی برخی از انحرافات باید توسط یک مجازاتی تبیین شود . یعنی این مسئله یک عامل بازدارنده شود . طبق آماری که در خود کشور آمریکا داده شده ، سالانه شانزده هزار نفر به واسطه ی مشکلات غیر اخلاقی (جنسی ) کشته می شوند . در خصوص حکم سنگساری که در این مورد در دین اسلام وجود دارد ، برخی از افراد مخالفت کرده و می گویند که حکم سنگینی است . اما اگر در همان کشور این حکم جاری شده و عده ای سنگسار شوند ، از کشتن این همه افراد جلوگیری می شود. لذا می توان گفت که گاهی اوقات یک حکم، مصلحت عمومی شارع مقدس است . شما پذیرفته اید که آزادی های انسان باید در یک چارچوب قرار بگیرد . بهترین کسی که به این چارچوب واقف است ، کسی که این بشر را خلق کرده و می تواند مسیر را برای او ایجاد کند . بنابراین می تواند بگوید که چگونه زندگی کنید تا این زندگی منجر به سعادت شما شود . ما در بحثی مانند ارتداد باید به این مسئله توجه داشته باشیم ، وقتی که کسی این مسئله را علنی کند ، یک ترویج باطل است . امروزه در جوامع غربی هم اگر کسی اشتباه کند او را روی صندلی الکترونیکی می نشانند . بشر برای حفظ سلامت جسمی افراد دیگر، گاهی اوقات جان یک انسان را می گیرد . حالا اگر یک مسئله ای به روح و معنویت انسان و همینطور آخرت انسان که یک آخرت ابدی است لطمه وارد کند ، قطعاً باید مجازات داشته باشد . کسی لایق گذاشتن این مجازات است که خود، ماوراء را بشناسد . کسی هم غیر از شارع مقدس که خداوند متعال است، نمی تواند این حکم را وضع کند .
در کشور ایتالیا فرزندان دو نفر از بزرگان کشور را بخاطر مذهبی که انتخاب کرده اند ، به سرعت به شهادت می رسانند . بنابراین در اروپا نیز این اتفاقات می افتد . در لا اکراه فی الدین ، ما یک حکم فردی داریم . اینکه ما در دین اکراهی نداریم . نه در مقدمه و نه در ادامه ی آن هیچ اکراهی نیست . مثلاً من از یک مسلکی می خواهم به مسلک دیگری وارد شوم . هیچ اکراهی وجود ندارد می توانم تحقیق کرده و یک راهی را انتخاب کنم . حتی وقتی وارد یک مسلک شدم ، در ادامه به این نتیجه می رسم که این مسلک یک تعارض هایی را دارد . بخاطر این تعارض ها و تناقض ها از آن راه باز می گردم . در هر دو لا اکراه فی الدین است . اما آن چیزی که باعث کمال و نقصان انسان است روشن شده است . در این خصوص یک حکم اجتماعی وجود دارد . اگر اندکی به آن دقت کنیم همه آن را می پذیریم . من می توانم در یک دینی تحقیق کنم اما حق ندارم فساد ایجاد کنم . مثلاً یک نفر مبتلا به یک بیماری مهلک و مسری است . دوست دارد که برای هوا خوری به پارک بیاید . به او اجازه نمی دهند . الان در تمام جوامع دنیا برخی از بیماری های مسری را محدود و قرنطینه کرده و اجازه نمی دهند که وارد جامعه شوند . اگر فردی در یک سن خاص به این نتیجه رسید که این مسلک و دینی را که دارد نمی خواهد و بخواهد دین دیگری را انتخاب کند ، هیچ مانعی وجود ندارد . ما یک سری احکام فردی داریم که ناظر به فرد است و در این صورت هیچ مانعی نیست . ولی اگر آن را به صورتی بروز دهید که باعث افساد جامعه شود ، جلوی آن گرفته می شود . در احکام شرعی ما ، تا زمانی که کسی خلاف عقیده ی قبلی خود را به حد ابراز اجتماعی نرساند اشکالی ندارد . بنابراین ارتداد یعنی بازگشتنی که با اظهار و ابراز باشد . شما الان در یک جامعه زندگی می کنید و قانون آن را قبول کرده اید . بنابراین حتی اگر کلیمی هستید هم باید حجاب را رعایت کنید . اینکه برخی از علمای تشیع حتی اهل کتاب را نجس می دانند ، یک حکم فقهی فرعی است . خیلی از علماء نیز آن را قبول ندارند . ما الان با دنیا و ادیان مختلف تعامل داریم . مسئله ی اجتماعی حجاب این است که ما زن را گوهر گرانبهایی می دانیم که اگر این گوهر بخواهد کارکرد خود را در جامعه به عنوان یک فرد متشخص داشته باشد . و به عنوان یک کالا و ابزار در برابر چشمهای نامحرم قرار نگیرد، باید حجاب داشته باشد .
امروز اگر ما در جامعه کلیمی ، ارمنی و غیره داریم وقتی وارد جامعه می شوند باید حجاب خود را رعایت کنند . این قانون اجتماعی است . گاهی اوقات برخی از اموری که بسیار مهم است ، اسلام جامعه را تحریک می کند تا نسبت به آن مسئله حساسیت داشته باشد . یک زمانی یک جوانی نزد من آمده و گفت من می خواهم مسیحی شوم . به او گفتم اشکالی ندارد این کار را انجام بده . ولی به این شرط که در انتخاب این دین عقلانیت را به میدان بیاورید نه احساس را . نه اینکه دین دیگری را انتخاب کنید که حجاب نداشته باشید . اصول دین ما، اصول عقلانی است و باید نسبت به آن فکر کرد . گرچه انسان می تواند از روایات هم استفاده کند . اما باید تحقیق کرده و نسبت به آن اندیشه کند . بنابراین اگر فرد فکر کند قطعاً به این موضوع اذعان خواهد کرد که آخرین دین ، کاملترین دین است . عقل که بستری است برای ترسیم آزادی ، قطعاً چیزی غیر از اسلام را انتخاب نخواهد کرد . یکی ازجایگاه هایی که ما در امور عمومی جامعه کم داریم ، بحث اعتقادات است . چطور فرد تحقیق کند ؟ باید مطالعه کند ، نشست هایی همراه با سوال و جواب وجود داشته باشد تا او به اعتقادات خود برسد . با توجه به اینکه من ادیان دیگررا نیز مطالعه کرده ام ، اگر من را به زمانی که قرار است انتخاب دین بکنم بازگردانند ، با این شناختی که دارم باز هم اسلام را انتخاب خواهم کرد . این یک نظر شخصی نیست بلکه یک نظر عقلانی است .

کلمات کلیدی : 
مرتد / عوض کردن دین
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
نگاه اسلام به طور مشخص به مقوله توسعه چگونه است ؟

پاسخ : 
نگاه اسلام به انسان اصولاً نگاه رشد است. یعنی انسان دارای یک ظرفیت‌هایی است که یکی از این ظرفیت‌ها،ظرفیت الهی و معنوی است. قصد اسلام فقط انگشت گذاشتن بر یک ظرفیت نیست بلکه با تمام آنها به نحوی سر و کار دارد و تعالیم دینی برای رشد همه‌ی این ظرفیت‌ها بیان شده است .این ظرفیت‌ها فقط مادی نیست. اگر ظرفیت‌های انسانی و معنوی رشد نکند ممکن است به بالاترین حد تکنولوژی و قابلیت‌های مادی دست پیدا کنیم ولی در درون جامعه مشاهده می‌کنیم نیمی گرسنه هستند،ظلم و استثمار فزونی پیدا می‌کند. در حالی که در زندگی های دینی سطح رفاه مالی ممکن بود کمتر باشد اما رضایت از زندگی بسیار زیاد بود.بنابراین در درون انسان تمامی این ظرفیت‌ها وجود دارد فقط کافی است محیط را آماده کرد.

کلمات کلیدی : 
اسلام / توسعه
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
کشورهای دین مدار چه پیشرفتی نسبت به 200 سال گذشته داشته اند؟ و گفته شد هر دینی یک پتانسیلی دارد. در چارچوب توسعه ‌یافتگی فقط می‌توان از ارزش‌های دین استفاده کرد یا حتماً باید تمام احکام آن دین را رعایت کرد؟

پاسخ : 
در پاسخ به سوال ابتدایی باید گفت که اولین پیام آور حقوق بشر،کوروش کبیر بوده است.در مقوله‌ی دین بیشتر ارزش‌های دین مطرح است.ارزش‌هاست که راهنمای رفتار انسان است.اما مسائل روز را باید با ارزش‌ها تطبیق داد.بدیهی است که 50 سال پیش با امروز از نظر شرایط زندگی بسیار تغییر ایجاد شده و رو به پیشرفت رفته است اما ارزش‌ها سر جای خود باقی است.به طور مثال اگر کسی احتیاج به کمک داشت،نباید گفت این مشکل خود توست سعی در رفع مشکل کنید ، چراکه دستوری دینی است و این نمونه از هزاران سال پیش وجود داشته و تا سال‌های بعد هم ادامه خواهد داشت چراکه نوعی ارزش‌ است و ارزش‌ها هیچ‌گاه از بین نمی‌رود.

کلمات کلیدی : 
کشورهای دین مدار / ارزش‌های دین / احکام دین
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
دین و فرهنگ تواماً می‌تواند در راستای توسعه و رشد اقتصادی تاثیر به سزایی داشته باشد،با این‌که کشور ما از نظر فرهنگی 6 هزار سال قدمت دارد و از نظر دین هم کامل هستیم،در حال حاضر کشورهایی که از نظر توسعه هم‌زمان با ما شروع کرده اند،از ما سبقت گرفتند. علت چیست؟

پاسخ : 
در اینجا باید توجه کرد که به ارزش‌ها ایراد می‌گیریم یا به وارثان آن ارزش‌ها. اگر ارزش‌ها را خوب بشناسیم و از آنها استفاده کنیم،به توسعه دست پیدا خواهیم کرد.اما صرف وجود ارزش‌ها و 6هزار سال قدمت برای این نسل کاری انجام نمی‌دهد.اگر ارزش‌ها به خوبی شناخته شد و ارزش آن ارزش‌ها را کشف کردید و سعی در به ‌کارگیری آن در زندگی امروز کردید،آنگاه به زندگی متفاوت و بهتری دست پیدا کرده‌ایم.از طرفی اگر ما نسل خوبی نباشیم و نتوانیم بخوبی از میراث استفاده کنیم،طبعاً راه گذشته و وخیم‌تر ادامه پیدا خواهد کرد.

کلمات کلیدی : 
دین / فرهنگ / توسعه و رشد اقتصادی
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
آیا مصادیقی وجود دارد که ارزش‌های اسلامی موجب توسعه‌ی پایدار در کشورهای غربی شده باشد اما در مورد کشورهای اسلامی این موضوع صدق نکند؟

پاسخ : 
بنابر اعتقادات دینی ، ما معتقدیم که تمام ارزش‌هایی که موجب ارتقای انسان می‌شود،ریشه‌ی دینی دارند. برای کشورهای غربی هم می‌توان از این قاعده استخراج کرد که هر آنچه در غرب در جهت ارتقای انسان بوده است منافاتی با ارزش‌های ما ندارد اما اگر ارزش‌ها را با شاخص‌های کمی و مادی اندازه‌گیری کنیم،در خیلی از مسائل با آن نوع توسعه منافات پیدا می‌کنیم.

کلمات کلیدی : 
ارزش‌های اسلامی / توسعه‌ی پایدار / کشورهای غربی / کشورهای اسلامی
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
توسعه‌ی پایدار بر پایه‌ی ارزش‌هاست. آیا ارزش‌ها کلی است یعنی برای همه‌ی اقوام این ارزش‌های حاکم توسعه پیدا خواهد کرد؟

پاسخ : 
آن‌چه که در نظریه‌های توسعه مطرح می‌شود اگر بخواهد بعد جهانی داشته باشد باید عام باشد و اگر خاص‌گرایانه باشد مختص به یک قوم خواهد شد. بنابراین این ارزش‌ها کلی است. به طور مثال بر توسعه‌ی پایدار یا اعلامیه‌ی هزاره که از اعلامیه‌های مهم برای توسعه پایدار به شمار می‌رود،‌اعلام می‌کند باید ما تا 2015 سعی کنیم،محرومیت‌های مربوط به آموزش و پرورش را کم کنیم که این دیدی کلی است که از یک اصل حق سواد آموزی خواه برای دختر، خواه برای پسر، سرچشمه می‌گیرد.همه‌ی جوامع با این ارزش درگیر هستند اما بعضی از جوامع با این ارزش‌ها همسو هستند و راحت‌تر به جلو رانده می‌شوند و برای بعضی‌ها این راه،دشوار است.خوشبختانه مسلمانان به دلیل توصیه‌های موکد دین مبنی بر علم‌آموزی،با این مسأله مشکلی نداشته‌اند.

کلمات کلیدی : 
توسعه‌ی پایدار / ارزش ها
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
اگر محدودیت‌های خرافی برگرفته از احکام اسلام که توسط اندیشمندان معاصر ایجاد شده را رفع و برطرف کنیم،آیا جوامع اسلامی می‌توانند به توسعه‌ای که خارج و بدون الگوپذیری از فرهنگ غربی است،دست پیدا کنند؟

پاسخ : 
اگر خرافه‌ها شناسایی شود و دین و جامعه‌ی دینی را تا جایی که امکان داشته باشد جدا از خرافات کنیم،زمینه برای رشد فراهم خواهد شد.

کلمات کلیدی : 
احکام اسلام / محدودیت های خرافی / جوامع اسلامی / فرهنگ غرب
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
توسعه‌ای که امروز به آن دست پیدا کردیم،آیا مدیون لجام گسیختگی توسعه یا نبود محدودیت‌ها نیست؟چه بسا اگر این محدودیت‌ها و چارچوب‌ها مثل دین وجود داشت امروز در جایگاه امروز خود نبودیم؟

پاسخ : 
مارکس وبر یکی از بزرگترین جامعه‌شناسان غرب بیان می‌کرد که توسعه غرب در پرتو اصلاح دینی صورت گرفت و ایده‌ی معروف ایشان یعنی اخلاق پروتستانی موید همین موضوع است که این دیدگاه را بسیاری در دنیا اعتقاد دارند البته گروهی هم از جمله مارکسیست‌ها با آن اختلاف نظر داشتند که با فروکش کردن مارکسیست، اهمیت این عقیده بیشتر شد. بنابراین اگر از دید علوم اجتماعی بنگریم،دین نه فقط ضد توسعه نبوده بلکه بشر را از بسیاری از مشکلات و سدهای فکری آزاد کرد. در حقیقت دین، یک تفکر انقلابی است.

کلمات کلیدی : 
توسعه / دین / محدودیت / چارچوب دین
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
گروهی از افراد ادعا دارند که با فاصله گرفتن از دین و رفتن به سوی مدرنیته می‌توان به سطوح بالاتر رفت. این ادعا درست است؟

پاسخ : 
این نگاه یک نگاه و تفکر جهانی و ملی نیست. دین در این راستا نه تنها الگو دارد بلکه تنها پاسخ کارآمد که تضمین اجرا دارد هم می‌باشد که این دین می‌تواند شامل هر نوع دین شود البته در اولویت آنها ادیان ابراهیمی قرار می‌گیرد. بنابراین پاسخ کارآمد به این مشکلات فقط به فقط از دریچه‌ی دین حل می‌شود.

کلمات کلیدی : 
دین / فاصله از دین / مدرنیته
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
کشورهایی که اعتقاد و باور دینی دارند به مقوله توسعه از منظر دین نگاه می‌کنند. آیا دین می‌تواند درمان جدی برای رفع این بحران‌ها باشد یا صرفاً کارکردی مسکن گونه دارد؟

پاسخ : 
در اواخر قرن بیستم و اوایل قرن بیست و یک، این فهم عمیق‌تر شده و انعکاس پیدا کرد.در ابتدا که توسعه‌ی پایدار مطرح شد قرار بود که توسعه‌ی اقتصادی و اجتماعی از یک سو، توسعه‌ی سیاسی از سوی دیگر و توسعه‌ی زیست محیطی هم از سوی دیگر درکنار هم باشند .به سرعت تغییری در این رویکرد دادند و اذعان داشتند که این سه مورد را هنگامی که کنار هم قرار می‌دهید یک توسعه‌ی پایدار ضعیف به دست می‌آید.در حالی که جهان به یک توسعه‌ی پایدار قوی نیاز دارد و آن توسعه‌ای است که تمام عناصر توسعه از جمله،اقتصادی،اجتماعی و سیاسی را در درون یک دایره بزرگتر به عنوان محیط زیست،به عنوان ارزش‌های دینی و معرفت،لازم است یعنی یک سطح بالاتر عقل مطرح شد.

کلمات کلیدی : 
دین / اعتقاد و باور دین / رفع بحران
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
انسان میراث‌دار زمین است. آیا دین می‌تواند الگوهایی برای انسان تبیین کند تا میراث‌دار خوبی بر روی زمین باشد تا بدین وسیله توسعه‌ی زندگی خود را سامان دهد؟

پاسخ : 
تجربه ثابت کرده که حرکت بشر به سوی معنویت و دین است. بعد از جنگ جهانی که بحث توسعه به طور جدی مطرح شد، یک طرز فکر وجود داشت و آن این بود که رشد اقتصادی را بیشتر کنیم، زمانی که رشد اقتصادی حاصل شد،در کنار و نتیجه‌ی آن چیزهای خوب دیگر هم همراه خود می‌آورد و مردم با یکدیگر زندگی بهتر،امنیت بیشتر و آسودگی خاطر خواهند داشت. اما نتیجه‌ی دو سه دهه اول توسعه و صنعتی شدن این نبود به طوری که جهان به سوی ناآرامی سوق داده شد،اخلاق سیر نزولی را طی کرد،کیفیت زندگی تنزل پیدا کرد و شورش‌ها و خشونت‌ها جهان گستر شد. در سیر تاریخی هم اگر دقت کنیم مشاهده خواهیم کرد که دو جنگ جهانی در کشورهای توسعه یافته رخ داد. بنابراین گروهی به رفع این مشکل پرداختند و درباره‌ی همین بُعد جدید به صحبت پرداختند.به طور مثال اذعان داشتند چون ما انسان هستیم پس باید شاخص‌های انسانی را وارد کنیم و نه شاخص توسعه را. تعاریف اولیه‌ی شاخص‌های انسانی بسیار محدود بود. مثلاً تعداد بیمارستان،تعداد تخت بیمارستان نسبت به جمعیت،مرگ و میر نوزادان. آنچه مشاهده می‌شود این است که شاخص‌ها جنبه‌ی کمی دارند. برای این‌که این‌ها در جامعه‌ی بشری تحقق پیدا کند، نهادهایی از جمله سازمان ملل تاسیس شد. در دهه 80 و 90 بازنگری دیگری که تحت تاثیر مشکلات صنعتی شدن داشت صورت گرفت.پدیده‌هایی مثل آلودگی محیط زیست باعث شد که بحث توسعه پایدار مطرح شود،در حال حاضر هم این بحران ادامه دارد.

کلمات کلیدی : 
انسان / میراث دار زمین / دین / توسعه ی زندگی
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
در باب اسلام،توسعه و ارتباط با دین مقدمه‌ای را بیان کنید؟

پاسخ : 
بحث توسعه و پیشرفت،بحثی فنی، دور از زندگی بشر و فقط مختص سازمان برنامه و بخش‌های برنامه ریزی وزارت خانه‌ها نیست بلکه توسعه در چند دهه گذشته خصوصاً از جنگ جهانی دوم به بعد، در متن زندگی تمامی انسان‌ها وارد شده و همه‌ی شئون زندگی از برنامه‌ریزی‌های دولتی تحت عنوان برنامه‌های توسعه تاثیر می‌پذیرد. بنابراین نیاز به یک حساسیت نسبت به واقعیات ملموس هم هست یعنی بررسی شود که آیا این برنامه و مفهوم توسعه اصولاً ارتباطی با معنویت،دین و اخلاق دارد یا صرفاً پدیده‌ای فنی و اقتصادی در اختیار متخصصان این رشته‌هاست. تجربه ثابت کرده که بدون مشارکت و دخالت موثر شهروندان خصوصاً دانشجویان، برنامه‌های توسعه هرگز به خوشبختی منجر نمی‌شود.

کلمات کلیدی : 
اسلام / دین
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
کشور ایران به عنوان کشوری که پرچم‌دار دین است،آیا برای گسترش دین باید تولید علم کند یا این‌که قسمت‌های مختلف دین را برای مردم جهان تبیین کند؟

پاسخ : 
بهترین کاری که ما می‌توانیم در کشور خود انجام دهیم این است که یک الگوی جایگزینی به دنیا ارائه دهیم و این الگو هرچه جذاب‌تر باشد،مخاطبان بیشتری به سویش گرایش پیدا خواهند کرد و مردم دنیا هم همیشه به دنبال بهترین الگوها هستند تا از آن تبعیت کنند. و در حال حاضر هم سیر به سمت بازگشت به معنویت است.

کلمات کلیدی : 
ایران / پرچم‌دار دین / گسترش دین / تولید علم / تبیین دین
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
دین و خشونت تواماً در حال نقش‌آفرینی است آیا این دیدگاه درست است؟ مصداقی برای موفقیت به میان آمدن دین برای زندگی بشر بیاورید.

پاسخ : 
بحث دین و خشونت،ابعاد مختلفی دارد. در بعد اول باید به تحلیل این مسأله پرداخت که دین در طول تاریخ،تمدن‌ساز بوده و هر فکر تمدن‌سازی یک نیازی به خشونت مجازپیدا می‌کند. به طور مثال یکی از اشکالاتی که به اسلام گرفته می‌شود این است که چرا در اسلام چیزی به عنوان جهاد وجود دارد. مسیحیت در شکل فعلی، دینی است که به دنیای مردم کاری ندارد و به خود افراد واگذار می‌کند. در حالی که اسلام دینی است که پیامبر اکرم (ص) علاوه بر این‌که مشعل‌دار معنویت بوده، مشعل‌دار یک حکومت زمینی نمونه هم بوده است و در حکومت زمینی نیاز به خشونت مجاز است. فی المثل هنگام حمله باید از خود دفاع کرد. بنابراین تفاوت اسلام و مسیحیت در عنصری به نام جهاد و قوانین کیفری به خاطر این است که اسلام علاوه بر این‌که دینی است که می‌تواند آخرت را بسازد، قصد سازندگی دنیا را هم دارد. و بهترین الگوی حکومت دینی که برای مسلمانان قابل قبول است،حکومت پیامبر اکرم (ص) در مدینه است. در بُعد دوم، گاهی اوقات دین ایدئولوژی می‌شود. از دین می‌توان بسیار سوءاستفاده کرد وقتی دین ایدئولوژی شود، آن‌گاه خطرناک می‌شود.نمونه‌ای از این نوع دین القاعده و طالبان است.این‌ها اذعان می‌دارند که حق با ماست و خود ما دین اسلام هستیم و کسانی که ما را قبول ندارند کافر هستند و باید کشته شوند. بنابراین از دین می‌توان سوء استفاده کرد همان‌طور که علم،اخلاق و دیگر چیزها را می‌توان مورد سوءاستفاده قرار داد.

کلمات کلیدی : 
دین / خشونت / زندگی بشر
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
آیا دین ایدئولوژی است؟

پاسخ : 
خیر، دین در اصل ایدئولوژی نیست. ایدئولوژی عبارت است از:"یک ایده و منطق" یعنی یک فکر و منطق ساده که با این منطق ساده تمام مسائل پوشش داده می‌شود. حال گروه‌هایی مثل طالبان دین را به شکل ایدئولوژی در می‌آورند که در این صورت بسیار خطرناک خواهد شد.

کلمات کلیدی : 
دین / دین ایدئولوژی
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
گویی تاریخ حکایت از این می‌کند که غرب مدام در مقابل دین قرار گرفته آیا این دیدگاه درست است؟

پاسخ : 
در دوران‌های مختلف متفاوت است.غرب در قرون وسطی،بسیار دین‌دار بوده به طوری که جنگ‌هایی که در این دوران شکل می‌گرفت و مشکلاتی که در غرب پیش می‌آمد به خاطر تعصب‌های زیاد دینی کلیسا و مسیحیان آن دوران بوده است. شروع این نهضت از دوران رنسانس،بعد از انقلاب فرانسه ،انقلاب آمریکا و تغییرات سیستم سیاسی در انگلستان بوده است.آن چیزی که بشر به عنوان دین می‌شناخت و بر فضای جامعه حاکم بود،باعث عقب‌ماندگی کشورهای غربی بوده و هر چه از دین فاصله گرفته شد، بیشتر به ثروت و قدرت دست پیدا کردند. در واقع، بشر اروپایی در قرون 18و19 و اوایل قرن بیستم به شدت به این سمت گرایش پیدا کرد.بنابراین قرن بیستم،قرن میوه ‌دهی و ثمردهی سکولار است و این قرن،خون‌بارترین قرن تاریخ بشر بوده است چرا که دو جنگ جهانی یکی از جنایت های این قرن است و قدرت در کل جهان در دست نیروهای ضد دین بود.در اواخر قرن 20 بشر بر کاشته ی خود بازنگری کرد و به تلخ بودن آن پی برد و در این زمان فلسفه‌های پست مدرن شکل می‌گیرد.

کلمات کلیدی : 
حکایات تاریخ / دین / غرب مقابل دین
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
در مسیر دین و معنویت از بطن تاریخ فراز و فرودهای بسیاری دیده می‌شود، در یک جایگاه، کسانی، به نام دین اتفاقاتی را شکل دادند که با ذات دین کاملاً مغایرت داشته یعنی دینی که قرار است رهگشای زندگی بشر باشد، گویی بر زندگی بشر سایه افکنده و یک چارچوب‌های دست و پا گیر را شکل داده که مبارزات،جنگ‌ها و خونریزی‌هایی صورت گرفته است. در ابتدا، بر آنچه که دین در تعامل خود با انسان در بستر تاریخ و در دوره رنسانس شکل داده، بپردازید؟

پاسخ : 
دین یکی از مباحث بسیار وسیع و پر دامنه است و کارنامه‌ی بسیار پر چالشی در تاریخ بشر دارد. در تاریخ بشر، تمدن خاستگاه شرق یعنی اگر جهان را به شرق و غرب تقسیم کنیم،محققین بر این مسأله توافق دارند که تمدن برای نخستین بار در شرق و به خصوص خاورمیانه ایجاد شده و خاستگاه دین هم غیر از استثنائاتی مثل ادیان سرخ‌پوستان آمریکایی یا قبایل وحشی در استرالیا ، در شرق بوده است. در جهان تحولاتی در قرن 15 و 16 میلادی شکل گرفت که این موازنه را به چالش کشید و غرب با توجه به تفوق‌هایی که در عرصه‌های مختلف پیدا کرد من جمله عرصه‌ی دریانوردی،تجارت،کشف دنیای جدید یعنی جهانی به نام آمریکا،وارد شدن مقادیر بسیاری پول،ثروت و طلا از آمریکا به اروپا،تحولات فرهنگی و علمی که در اروپا در عصر رنسانس یا عصر روشن‌گری اتفاق افتاد،همه‌ی این عوامل، این تعاریف سنتی قرن‌ها در تاریخ بشر شکل گرفته بود و توازن قوا را در جهان به چالش کشید و اروپایی که در این بستر تحول قرار گرفت،با رشد علم به معنای جدید،یعنی علوم تجربی،دین را به چالش کشید.در قرن‌های 17،18و19 به خصوص،شاهد رشد چشم‌گیری در دستاوردهای علمی بشر صورت گرفت که موجب شکل‌گیری دنیای صنعتی شد که در نهایت یک توهمی برای بشر پدید آمد که عقب‌ماندگی‌های دوران قبل از پیشرفت،منتسب به دین بوده و هر چه بشر غربی در اروپا به دست آورده به دلیل دوری از دین و پناه بردن به دامان علم بوده است.

کلمات کلیدی : 
دین / معنویت / انسان / دوره رنسانس
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
انسان از معنویت به دین می‌رسد یا از دین به معنویت؟

پاسخ : 
دین با بعضی از تعاریف،منبع اصلی معنویت است و در برخی دیگر از تعاریف دین اطلاق می‌شود به یک ساختار اعتقادی که بسیار منسجم و حقوقی است. ساختار دین اسلام، ساختاری است که به ما اهدا می‌شود تا به زندگی خود معنا دهیم که این ساختار خود نیروی کمکی است تا معنویت خود را افزایش دهیم. معنویت برای ارتباط برقرار کردن با جهان غیب است یعنی برای پشت سر گذاشتن مادیات و احساسات زود گذر است. بنابراین انسان از دین به معنویت خواهند رسید.بعضی سوال می کنند که علت پیشرفت کشورهای غربی دین کامل آنهاست یا سیاست کامل؟ در پاسخ باید گفت که این تحلیل که دین در کشورهای اسلامی مشکل ایجاد کرده، تحلیلی غلط و اشتباه است. که به این اشتباه هم غرب و هم جامعه‌ی خود ما پی برده است. ولی این‌که علت چیست و مشکل کار کجاست، تنها راه باز شدن این گره تلاش و پی‌گیری همه‌ی ماست که بتوانیم از تجربیات گذشته‌ی خود درس بگیریم. اگر در یک مسیر به در بسته خوردیم، ناامید نشویم، راه را ادامه دهیم و بدانیم که پیشرفت و توسعه کار یک شبه نیست و به بلند مدت احتیاج دارد.

کلمات کلیدی : 
معنویت / دین
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
تفاوت منظر دید یک انسان دین‌دار به دنیا با انسانی که سکولار است در چیست؟

پاسخ : 
معنویت در جامعه اسلامی به مراتب بالاتر از یک جامعه سکولار است و به همین خاطر مشکلاتی از قبیل خودکشی در بین افراد دین‌دار بسیار کمتر از سکولارها است. جهان‌بینی یک انسان دین‌دار با یک انسان بی اعتقاد به دین بسیار متفاوت است. یک انسان مسلمان، دنیا را جایی برای پر کردن جیب شخص و احساس لذت بیشتر در یک دوره‌ی زندگی خاص نمی‌داند و برای این دفتر یک سر‌آغازی و سرانجامی قائل است. او اذعان دارد که انسان‌هایی که ما هستیم و در این دنیا زندگی می‌کنیم از یک جایی آمده‌ایم و به یک جا خواهیم رفت به تعبیری انا الله و انا الیه راجعون. در تک تک اعمالی که در این دنیا می‌کنیم، مسئول هستیم و باید پاسخ‌گو باشیم. در مقابل، منطق انسان بی دین این است که ما به دنیا آمده‌ایم ولی برای چه آمده‌ایم را نمی‌دانیم ولی آنچه که روشن است این است که باید از این زندگی نهایت لذت را ببریم و کمتر درد بکشیم. هنگامی که این دو را کنار هم قرار می‌دهیم به مسئولیت‌پذیری و جهت داشتن زندگی آن انسان دین‌دار پی می‌بریم.

کلمات کلیدی : 
دین / دنیا / انسان / سکولار
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
در بیانات خود از دخالت دین در سیاست و زندگی دفاع کردید، در صورتی که در ملل غربی خیلی این موضوع نقش ندارد،حال علل موفقیت آنها نسبت به ما چیست؟

پاسخ : 
دو نکته وجود دارد. اولین نکته این است که در اواخر قرن بیستم سیاست‌مداران غربی خود را بسیار به دین نزدیک می‌کنند. نکته دیگر این‌که ما پنجاه سال تجربه‌ی حکومت سکولار را در دوران پهلوی داشته‌ایم. آیا در آن 5 دهه توانستیم به استانداردها دست پیدا کنیم و در دنیا حرفی برای گفتن داشته باشیم؟ اگر چند قدم مفید در آن مسیر برداشته‌ بودیم، هیچ‌گاه انقلاب 1357 اتفاق نمی‌افتاد. بنابراین برداشتن دین، هیچ مشکلی را حل نخواهد کرد. 
چه باید کرد که اسلام به معنای واقعی کلمه در زندگی بشر جای داده شود و زندگی را طبق آن پیش برد؟
کار پاپر فیلسوف علم می‌گوید: "علم با تجربیات ناکام پیشرفت می‌کند." یعنی هیچ آزمایشی در هیچ آزمایشگاهی تئوری‌ را نمی‌تواند اثبات کند بلکه به وسیله تئوری‌های رد شده یک تئوری به اثبات می‌رسد. بنابراین هر چه تئوری‌های ناموفق بشر پرتر باشد، موفق‌تر خواهید شد. پیشرفت،توسعه،کامیابی یک مسیر طولانی و پر زحمت است که نیاز به تلاش و کوشش دارد و این‌که فقط بیان کنیم چرا ما نسبت به دنیا عقب مانده‌ایم، مشکلی را حل نخواهد کرد. ما باید این مسیر را با تلاش طی کنیم و اگر در جایی تجربه‌ای ناموفق داریم، سعی در رفع اشکلات آن کنیم و به سوی سازندگی گام برداریم. بنابراین مسیر باید با جدیت هر چه تمام تر ادامه داده شود و به ریشه‌یابی مشکلات بپردازیم که در نهایت به درجه‌ای که اسلام خواهان آن است دست پیدا کنیم.

کلمات کلیدی : 
دین / سیاست / زندگی / ملل غربی / علل موفقیت غرب
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
چرا کسی که دین خود را عوض می کند مرتد خوانده می شود؟

پاسخ : 
گاهی اوقات محدوده هایی را که دین برای آزادی ها بیان می کند به مصلحت عمومی بشر است . بین جسم و معنویت ، وجود معنوی انسان اشرف بر جسم است . گاهی اوقات حرکت به سوی برخی از انحرافات باید توسط یک مجازاتی تبیین شود . یعنی این مسئله یک عامل بازدارنده شود . طبق آماری که در خود کشور آمریکا داده شده ، سالانه شانزده هزار نفر به واسطه ی مشکلات غیر اخلاقی (جنسی ) کشته می شوند . در خصوص حکم سنگساری که در این مورد در دین اسلام وجود دارد ، برخی از افراد مخالفت کرده و می گویند که حکم سنگینی است . اما اگر در همان کشور این حکم جاری شده و عده ای سنگسار شوند ، از کشتن این همه افراد جلوگیری می شود. لذا می توان گفت که گاهی اوقات یک حکم، مصلحت عمومی شارع مقدس است . شما پذیرفته اید که آزادی های انسان باید در یک چارچوب قرار بگیرد . بهترین کسی که به این چارچوب واقف است ، کسی که این بشر را خلق کرده و می تواند مسیر را برای او ایجاد کند . بنابراین می تواند بگوید که چگونه زندگی کنید تا این زندگی منجر به سعادت شما شود . ما در بحثی مانند ارتداد باید به این مسئله توجه داشته باشیم ، وقتی که کسی این مسئله را علنی کند ، یک ترویج باطل است . امروزه در جوامع غربی هم اگر کسی اشتباه کند او را روی صندلی الکترونیکی می نشانند . بشر برای حفظ سلامت جسمی افراد دیگر، گاهی اوقات جان یک انسان را می گیرد . حالا اگر یک مسئله ای به روح و معنویت انسان و همینطور آخرت انسان که یک آخرت ابدی است لطمه وارد کند ، قطعاً باید مجازات داشته باشد . کسی لایق گذاشتن این مجازات است که خود، ماوراء را بشناسد . کسی هم غیر از شارع مقدس که خداوند متعال است، نمی تواند این حکم را وضع کند .
در کشور ایتالیا فرزندان دو نفر از بزرگان کشور را بخاطر مذهبی که انتخاب کرده اند ، به سرعت به شهادت می رسانند . بنابراین در اروپا نیز این اتفاقات می افتد . در لا اکراه فی الدین ، ما یک حکم فردی داریم . اینکه ما در دین اکراهی نداریم . نه در مقدمه و نه در ادامه ی آن هیچ اکراهی نیست . مثلاً من از یک مسلکی می خواهم به مسلک دیگری وارد شوم . هیچ اکراهی وجود ندارد می توانم تحقیق کرده و یک راهی را انتخاب کنم . حتی وقتی وارد یک مسلک شدم ، در ادامه به این نتیجه می رسم که این مسلک یک تعارض هایی را دارد . بخاطر این تعارض ها و تناقض ها از آن راه باز می گردم . در هر دو لا اکراه فی الدین است . اما آن چیزی که باعث کمال و نقصان انسان است روشن شده است . در این خصوص یک حکم اجتماعی وجود دارد . اگر اندکی به آن دقت کنیم همه آن را می پذیریم . من می توانم در یک دینی تحقیق کنم اما حق ندارم فساد ایجاد کنم . مثلاً یک نفر مبتلا به یک بیماری مهلک و مسری است . دوست دارد که برای هوا خوری به پارک بیاید . به او اجازه نمی دهند . الان در تمام جوامع دنیا برخی از بیماری های مسری را محدود و قرنطینه کرده و اجازه نمی دهند که وارد جامعه شوند . اگر فردی در یک سن خاص به این نتیجه رسید که این مسلک و دینی را که دارد نمی خواهد و بخواهد دین دیگری را انتخاب کند ، هیچ مانعی وجود ندارد . ما یک سری احکام فردی داریم که ناظر به فرد است و در این صورت هیچ مانعی نیست . ولی اگر آن را به صورتی بروز دهید که باعث افساد جامعه شود ، جلوی آن گرفته می شود . در احکام شرعی ما ، تا زمانی که کسی خلاف عقیده ی قبلی خود را به حد ابراز اجتماعی نرساند اشکالی ندارد . بنابراین ارتداد یعنی بازگشتنی که با اظهار و ابراز باشد . شما الان در یک جامعه زندگی می کنید و قانون آن را قبول کرده اید . بنابراین حتی اگر کلیمی هستید هم باید حجاب را رعایت کنید . اینکه برخی از علمای تشیع حتی اهل کتاب را نجس می دانند ، یک حکم فقهی فرعی است . خیلی از علماء نیز آن را قبول ندارند . ما الان با دنیا و ادیان مختلف تعامل داریم . مسئله ی اجتماعی حجاب این است که ما زن را گوهر گرانبهایی می دانیم که اگر این گوهر بخواهد کارکرد خود را در جامعه به عنوان یک فرد متشخص داشته باشد . و به عنوان یک کالا و ابزار در برابر چشمهای نامحرم قرار نگیرد، باید حجاب داشته باشد .
امروز اگر ما در جامعه کلیمی ، ارمنی و غیره داریم وقتی وارد جامعه می شوند باید حجاب خود را رعایت کنند . این قانون اجتماعی است . گاهی اوقات برخی از اموری که بسیار مهم است ، اسلام جامعه را تحریک می کند تا نسبت به آن مسئله حساسیت داشته باشد . یک زمانی یک جوانی نزد من آمده و گفت من می خواهم مسیحی شوم . به او گفتم اشکالی ندارد این کار را انجام بده . ولی به این شرط که در انتخاب این دین عقلانیت را به میدان بیاورید نه احساس را . نه اینکه دین دیگری را انتخاب کنید که حجاب نداشته باشید . اصول دین ما، اصول عقلانی است و باید نسبت به آن فکر کرد . گرچه انسان می تواند از روایات هم استفاده کند . اما باید تحقیق کرده و نسبت به آن اندیشه کند . بنابراین اگر فرد فکر کند قطعاً به این موضوع اذعان خواهد کرد که آخرین دین ، کاملترین دین است . عقل که بستری است برای ترسیم آزادی ، قطعاً چیزی غیر از اسلام را انتخاب نخواهد کرد . یکی ازجایگاه هایی که ما در امور عمومی جامعه کم داریم ، بحث اعتقادات است . چطور فرد تحقیق کند ؟ باید مطالعه کند ، نشست هایی همراه با سوال و جواب وجود داشته باشد تا او به اعتقادات خود برسد . با توجه به اینکه من ادیان دیگررا نیز مطالعه کرده ام ، اگر من را به زمانی که قرار است انتخاب دین بکنم بازگردانند ، با این شناختی که دارم باز هم اسلام را انتخاب خواهم کرد . این یک نظر شخصی نیست بلکه یک نظر عقلانی است .

کلمات کلیدی : 
مرتد / عوض کردن دین
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
توسعه‌ی پایدار بر پایه‌ی ارزش‌هاست. آیا ارزش‌ها کلی است یعنی برای همه‌ی اقوام این ارزش‌های حاکم توسعه پیدا خواهد کرد؟

پاسخ : 
آن‌چه که در نظریه‌های توسعه مطرح می‌شود اگر بخواهد بعد جهانی داشته باشد باید عام باشد و اگر خاص‌گرایانه باشد مختص به یک قوم خواهد شد. بنابراین این ارزش‌ها کلی است. به طور مثال بر توسعه‌ی پایدار یا اعلامیه‌ی هزاره که از اعلامیه‌های مهم برای توسعه پایدار به شمار می‌رود،‌اعلام می‌کند باید ما تا 2015 سعی کنیم،محرومیت‌های مربوط به آموزش و پرورش را کم کنیم که این دیدی کلی است که از یک اصل حق سواد آموزی خواه برای دختر، خواه برای پسر، سرچشمه می‌گیرد.همه‌ی جوامع با این ارزش درگیر هستند اما بعضی از جوامع با این ارزش‌ها همسو هستند و راحت‌تر به جلو رانده می‌شوند و برای بعضی‌ها این راه،دشوار است.خوشبختانه مسلمانان به دلیل توصیه‌های موکد دین مبنی بر علم‌آموزی،با این مسأله مشکلی نداشته‌اند.

کلمات کلیدی : 
توسعه‌ی پایدار / ارزش ها
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
آیا مصادیقی وجود دارد که ارزش‌های اسلامی موجب توسعه‌ی پایدار در کشورهای غربی شده باشد اما در مورد کشورهای اسلامی این موضوع صدق نکند؟

پاسخ : 
بنابر اعتقادات دینی ، ما معتقدیم که تمام ارزش‌هایی که موجب ارتقای انسان می‌شود،ریشه‌ی دینی دارند. برای کشورهای غربی هم می‌توان از این قاعده استخراج کرد که هر آنچه در غرب در جهت ارتقای انسان بوده است منافاتی با ارزش‌های ما ندارد اما اگر ارزش‌ها را با شاخص‌های کمی و مادی اندازه‌گیری کنیم،در خیلی از مسائل با آن نوع توسعه منافات پیدا می‌کنیم.

کلمات کلیدی : 
ارزش‌های اسلامی / توسعه‌ی پایدار / کشورهای غربی / کشورهای اسلامی
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
نگاه اسلام به طور مشخص به مقوله توسعه چگونه است ؟

پاسخ : 
نگاه اسلام به انسان اصولاً نگاه رشد است. یعنی انسان دارای یک ظرفیت‌هایی است که یکی از این ظرفیت‌ها،ظرفیت الهی و معنوی است. قصد اسلام فقط انگشت گذاشتن بر یک ظرفیت نیست بلکه با تمام آنها به نحوی سر و کار دارد و تعالیم دینی برای رشد همه‌ی این ظرفیت‌ها بیان شده است .این ظرفیت‌ها فقط مادی نیست. اگر ظرفیت‌های انسانی و معنوی رشد نکند ممکن است به بالاترین حد تکنولوژی و قابلیت‌های مادی دست پیدا کنیم ولی در درون جامعه مشاهده می‌کنیم نیمی گرسنه هستند،ظلم و استثمار فزونی پیدا می‌کند. در حالی که در زندگی های دینی سطح رفاه مالی ممکن بود کمتر باشد اما رضایت از زندگی بسیار زیاد بود.بنابراین در درون انسان تمامی این ظرفیت‌ها وجود دارد فقط کافی است محیط را آماده کرد.

کلمات کلیدی : 
اسلام / توسعه
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
اگر محدودیت‌های خرافی برگرفته از احکام اسلام که توسط اندیشمندان معاصر ایجاد شده را رفع و برطرف کنیم،آیا جوامع اسلامی می‌توانند به توسعه‌ای که خارج و بدون الگوپذیری از فرهنگ غربی است،دست پیدا کنند؟

پاسخ : 
اگر خرافه‌ها شناسایی شود و دین و جامعه‌ی دینی را تا جایی که امکان داشته باشد جدا از خرافات کنیم،زمینه برای رشد فراهم خواهد شد.

کلمات کلیدی : 
احکام اسلام / محدودیت های خرافی / جوامع اسلامی / فرهنگ غرب
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
توسعه‌ای که امروز به آن دست پیدا کردیم،آیا مدیون لجام گسیختگی توسعه یا نبود محدودیت‌ها نیست؟چه بسا اگر این محدودیت‌ها و چارچوب‌ها مثل دین وجود داشت امروز در جایگاه امروز خود نبودیم؟

پاسخ : 
مارکس وبر یکی از بزرگترین جامعه‌شناسان غرب بیان می‌کرد که توسعه غرب در پرتو اصلاح دینی صورت گرفت و ایده‌ی معروف ایشان یعنی اخلاق پروتستانی موید همین موضوع است که این دیدگاه را بسیاری در دنیا اعتقاد دارند البته گروهی هم از جمله مارکسیست‌ها با آن اختلاف نظر داشتند که با فروکش کردن مارکسیست، اهمیت این عقیده بیشتر شد. بنابراین اگر از دید علوم اجتماعی بنگریم،دین نه فقط ضد توسعه نبوده بلکه بشر را از بسیاری از مشکلات و سدهای فکری آزاد کرد. در حقیقت دین، یک تفکر انقلابی است.

کلمات کلیدی : 
توسعه / دین / محدودیت / چارچوب دین
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
گروهی از افراد ادعا دارند که با فاصله گرفتن از دین و رفتن به سوی مدرنیته می‌توان به سطوح بالاتر رفت. این ادعا درست است؟

پاسخ : 
این نگاه یک نگاه و تفکر جهانی و ملی نیست. دین در این راستا نه تنها الگو دارد بلکه تنها پاسخ کارآمد که تضمین اجرا دارد هم می‌باشد که این دین می‌تواند شامل هر نوع دین شود البته در اولویت آنها ادیان ابراهیمی قرار می‌گیرد. بنابراین پاسخ کارآمد به این مشکلات فقط به فقط از دریچه‌ی دین حل می‌شود.

کلمات کلیدی : 
دین / فاصله از دین / مدرنیته
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
کشورهایی که اعتقاد و باور دینی دارند به مقوله توسعه از منظر دین نگاه می‌کنند. آیا دین می‌تواند درمان جدی برای رفع این بحران‌ها باشد یا صرفاً کارکردی مسکن گونه دارد؟

پاسخ : 
در اواخر قرن بیستم و اوایل قرن بیست و یک، این فهم عمیق‌تر شده و انعکاس پیدا کرد.در ابتدا که توسعه‌ی پایدار مطرح شد قرار بود که توسعه‌ی اقتصادی و اجتماعی از یک سو، توسعه‌ی سیاسی از سوی دیگر و توسعه‌ی زیست محیطی هم از سوی دیگر درکنار هم باشند .به سرعت تغییری در این رویکرد دادند و اذعان داشتند که این سه مورد را هنگامی که کنار هم قرار می‌دهید یک توسعه‌ی پایدار ضعیف به دست می‌آید.در حالی که جهان به یک توسعه‌ی پایدار قوی نیاز دارد و آن توسعه‌ای است که تمام عناصر توسعه از جمله،اقتصادی،اجتماعی و سیاسی را در درون یک دایره بزرگتر به عنوان محیط زیست،به عنوان ارزش‌های دینی و معرفت،لازم است یعنی یک سطح بالاتر عقل مطرح شد.

کلمات کلیدی : 
دین / اعتقاد و باور دین / رفع بحران
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
انسان میراث‌دار زمین است. آیا دین می‌تواند الگوهایی برای انسان تبیین کند تا میراث‌دار خوبی بر روی زمین باشد تا بدین وسیله توسعه‌ی زندگی خود را سامان دهد؟

پاسخ : 
تجربه ثابت کرده که حرکت بشر به سوی معنویت و دین است. بعد از جنگ جهانی که بحث توسعه به طور جدی مطرح شد، یک طرز فکر وجود داشت و آن این بود که رشد اقتصادی را بیشتر کنیم، زمانی که رشد اقتصادی حاصل شد،در کنار و نتیجه‌ی آن چیزهای خوب دیگر هم همراه خود می‌آورد و مردم با یکدیگر زندگی بهتر،امنیت بیشتر و آسودگی خاطر خواهند داشت. اما نتیجه‌ی دو سه دهه اول توسعه و صنعتی شدن این نبود به طوری که جهان به سوی ناآرامی سوق داده شد،اخلاق سیر نزولی را طی کرد،کیفیت زندگی تنزل پیدا کرد و شورش‌ها و خشونت‌ها جهان گستر شد. در سیر تاریخی هم اگر دقت کنیم مشاهده خواهیم کرد که دو جنگ جهانی در کشورهای توسعه یافته رخ داد. بنابراین گروهی به رفع این مشکل پرداختند و درباره‌ی همین بُعد جدید به صحبت پرداختند.به طور مثال اذعان داشتند چون ما انسان هستیم پس باید شاخص‌های انسانی را وارد کنیم و نه شاخص توسعه را. تعاریف اولیه‌ی شاخص‌های انسانی بسیار محدود بود. مثلاً تعداد بیمارستان،تعداد تخت بیمارستان نسبت به جمعیت،مرگ و میر نوزادان. آنچه مشاهده می‌شود این است که شاخص‌ها جنبه‌ی کمی دارند. برای این‌که این‌ها در جامعه‌ی بشری تحقق پیدا کند، نهادهایی از جمله سازمان ملل تاسیس شد. در دهه 80 و 90 بازنگری دیگری که تحت تاثیر مشکلات صنعتی شدن داشت صورت گرفت.پدیده‌هایی مثل آلودگی محیط زیست باعث شد که بحث توسعه پایدار مطرح شود،در حال حاضر هم این بحران ادامه دارد.

کلمات کلیدی : 
انسان / میراث دار زمین / دین / توسعه ی زندگی
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
در باب اسلام،توسعه و ارتباط با دین مقدمه‌ای را بیان کنید؟

پاسخ : 
بحث توسعه و پیشرفت،بحثی فنی، دور از زندگی بشر و فقط مختص سازمان برنامه و بخش‌های برنامه ریزی وزارت خانه‌ها نیست بلکه توسعه در چند دهه گذشته خصوصاً از جنگ جهانی دوم به بعد، در متن زندگی تمامی انسان‌ها وارد شده و همه‌ی شئون زندگی از برنامه‌ریزی‌های دولتی تحت عنوان برنامه‌های توسعه تاثیر می‌پذیرد. بنابراین نیاز به یک حساسیت نسبت به واقعیات ملموس هم هست یعنی بررسی شود که آیا این برنامه و مفهوم توسعه اصولاً ارتباطی با معنویت،دین و اخلاق دارد یا صرفاً پدیده‌ای فنی و اقتصادی در اختیار متخصصان این رشته‌هاست. تجربه ثابت کرده که بدون مشارکت و دخالت موثر شهروندان خصوصاً دانشجویان، برنامه‌های توسعه هرگز به خوشبختی منجر نمی‌شود.

کلمات کلیدی : 
اسلام / دین
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
کشور ایران به عنوان کشوری که پرچم‌دار دین است،آیا برای گسترش دین باید تولید علم کند یا این‌که قسمت‌های مختلف دین را برای مردم جهان تبیین کند؟

پاسخ : 
بهترین کاری که ما می‌توانیم در کشور خود انجام دهیم این است که یک الگوی جایگزینی به دنیا ارائه دهیم و این الگو هرچه جذاب‌تر باشد،مخاطبان بیشتری به سویش گرایش پیدا خواهند کرد و مردم دنیا هم همیشه به دنبال بهترین الگوها هستند تا از آن تبعیت کنند. و در حال حاضر هم سیر به سمت بازگشت به معنویت است.

کلمات کلیدی : 
ایران / پرچم‌دار دین / گسترش دین / تولید علم / تبیین دین
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
دین و خشونت تواماً در حال نقش‌آفرینی است آیا این دیدگاه درست است؟ مصداقی برای موفقیت به میان آمدن دین برای زندگی بشر بیاورید.

پاسخ : 
بحث دین و خشونت،ابعاد مختلفی دارد. در بعد اول باید به تحلیل این مسأله پرداخت که دین در طول تاریخ،تمدن‌ساز بوده و هر فکر تمدن‌سازی یک نیازی به خشونت مجازپیدا می‌کند. به طور مثال یکی از اشکالاتی که به اسلام گرفته می‌شود این است که چرا در اسلام چیزی به عنوان جهاد وجود دارد. مسیحیت در شکل فعلی، دینی است که به دنیای مردم کاری ندارد و به خود افراد واگذار می‌کند. در حالی که اسلام دینی است که پیامبر اکرم (ص) علاوه بر این‌که مشعل‌دار معنویت بوده، مشعل‌دار یک حکومت زمینی نمونه هم بوده است و در حکومت زمینی نیاز به خشونت مجاز است. فی المثل هنگام حمله باید از خود دفاع کرد. بنابراین تفاوت اسلام و مسیحیت در عنصری به نام جهاد و قوانین کیفری به خاطر این است که اسلام علاوه بر این‌که دینی است که می‌تواند آخرت را بسازد، قصد سازندگی دنیا را هم دارد. و بهترین الگوی حکومت دینی که برای مسلمانان قابل قبول است،حکومت پیامبر اکرم (ص) در مدینه است. در بُعد دوم، گاهی اوقات دین ایدئولوژی می‌شود. از دین می‌توان بسیار سوءاستفاده کرد وقتی دین ایدئولوژی شود، آن‌گاه خطرناک می‌شود.نمونه‌ای از این نوع دین القاعده و طالبان است.این‌ها اذعان می‌دارند که حق با ماست و خود ما دین اسلام هستیم و کسانی که ما را قبول ندارند کافر هستند و باید کشته شوند. بنابراین از دین می‌توان سوء استفاده کرد همان‌طور که علم،اخلاق و دیگر چیزها را می‌توان مورد سوءاستفاده قرار داد.

کلمات کلیدی : 
دین / خشونت / زندگی بشر
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
آیا دین ایدئولوژی است؟

پاسخ : 
خیر، دین در اصل ایدئولوژی نیست. ایدئولوژی عبارت است از:"یک ایده و منطق" یعنی یک فکر و منطق ساده که با این منطق ساده تمام مسائل پوشش داده می‌شود. حال گروه‌هایی مثل طالبان دین را به شکل ایدئولوژی در می‌آورند که در این صورت بسیار خطرناک خواهد شد.

کلمات کلیدی : 
دین / دین ایدئولوژی
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
گویی تاریخ حکایت از این می‌کند که غرب مدام در مقابل دین قرار گرفته آیا این دیدگاه درست است؟

پاسخ : 
در دوران‌های مختلف متفاوت است.غرب در قرون وسطی،بسیار دین‌دار بوده به طوری که جنگ‌هایی که در این دوران شکل می‌گرفت و مشکلاتی که در غرب پیش می‌آمد به خاطر تعصب‌های زیاد دینی کلیسا و مسیحیان آن دوران بوده است. شروع این نهضت از دوران رنسانس،بعد از انقلاب فرانسه ،انقلاب آمریکا و تغییرات سیستم سیاسی در انگلستان بوده است.آن چیزی که بشر به عنوان دین می‌شناخت و بر فضای جامعه حاکم بود،باعث عقب‌ماندگی کشورهای غربی بوده و هر چه از دین فاصله گرفته شد، بیشتر به ثروت و قدرت دست پیدا کردند. در واقع، بشر اروپایی در قرون 18و19 و اوایل قرن بیستم به شدت به این سمت گرایش پیدا کرد.بنابراین قرن بیستم،قرن میوه ‌دهی و ثمردهی سکولار است و این قرن،خون‌بارترین قرن تاریخ بشر بوده است چرا که دو جنگ جهانی یکی از جنایت های این قرن است و قدرت در کل جهان در دست نیروهای ضد دین بود.در اواخر قرن 20 بشر بر کاشته ی خود بازنگری کرد و به تلخ بودن آن پی برد و در این زمان فلسفه‌های پست مدرن شکل می‌گیرد.

کلمات کلیدی : 
حکایات تاریخ / دین / غرب مقابل دین
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
در مسیر دین و معنویت از بطن تاریخ فراز و فرودهای بسیاری دیده می‌شود، در یک جایگاه، کسانی، به نام دین اتفاقاتی را شکل دادند که با ذات دین کاملاً مغایرت داشته یعنی دینی که قرار است رهگشای زندگی بشر باشد، گویی بر زندگی بشر سایه افکنده و یک چارچوب‌های دست و پا گیر را شکل داده که مبارزات،جنگ‌ها و خونریزی‌هایی صورت گرفته است. در ابتدا، بر آنچه که دین در تعامل خود با انسان در بستر تاریخ و در دوره رنسانس شکل داده، بپردازید؟

پاسخ : 
دین یکی از مباحث بسیار وسیع و پر دامنه است و کارنامه‌ی بسیار پر چالشی در تاریخ بشر دارد. در تاریخ بشر، تمدن خاستگاه شرق یعنی اگر جهان را به شرق و غرب تقسیم کنیم،محققین بر این مسأله توافق دارند که تمدن برای نخستین بار در شرق و به خصوص خاورمیانه ایجاد شده و خاستگاه دین هم غیر از استثنائاتی مثل ادیان سرخ‌پوستان آمریکایی یا قبایل وحشی در استرالیا ، در شرق بوده است. در جهان تحولاتی در قرن 15 و 16 میلادی شکل گرفت که این موازنه را به چالش کشید و غرب با توجه به تفوق‌هایی که در عرصه‌های مختلف پیدا کرد من جمله عرصه‌ی دریانوردی،تجارت،کشف دنیای جدید یعنی جهانی به نام آمریکا،وارد شدن مقادیر بسیاری پول،ثروت و طلا از آمریکا به اروپا،تحولات فرهنگی و علمی که در اروپا در عصر رنسانس یا عصر روشن‌گری اتفاق افتاد،همه‌ی این عوامل، این تعاریف سنتی قرن‌ها در تاریخ بشر شکل گرفته بود و توازن قوا را در جهان به چالش کشید و اروپایی که در این بستر تحول قرار گرفت،با رشد علم به معنای جدید،یعنی علوم تجربی،دین را به چالش کشید.در قرن‌های 17،18و19 به خصوص،شاهد رشد چشم‌گیری در دستاوردهای علمی بشر صورت گرفت که موجب شکل‌گیری دنیای صنعتی شد که در نهایت یک توهمی برای بشر پدید آمد که عقب‌ماندگی‌های دوران قبل از پیشرفت،منتسب به دین بوده و هر چه بشر غربی در اروپا به دست آورده به دلیل دوری از دین و پناه بردن به دامان علم بوده است.

کلمات کلیدی : 
دین / معنویت / انسان / دوره رنسانس
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
انسان از معنویت به دین می‌رسد یا از دین به معنویت؟

پاسخ : 
دین با بعضی از تعاریف،منبع اصلی معنویت است و در برخی دیگر از تعاریف دین اطلاق می‌شود به یک ساختار اعتقادی که بسیار منسجم و حقوقی است. ساختار دین اسلام، ساختاری است که به ما اهدا می‌شود تا به زندگی خود معنا دهیم که این ساختار خود نیروی کمکی است تا معنویت خود را افزایش دهیم. معنویت برای ارتباط برقرار کردن با جهان غیب است یعنی برای پشت سر گذاشتن مادیات و احساسات زود گذر است. بنابراین انسان از دین به معنویت خواهند رسید.بعضی سوال می کنند که علت پیشرفت کشورهای غربی دین کامل آنهاست یا سیاست کامل؟ در پاسخ باید گفت که این تحلیل که دین در کشورهای اسلامی مشکل ایجاد کرده، تحلیلی غلط و اشتباه است. که به این اشتباه هم غرب و هم جامعه‌ی خود ما پی برده است. ولی این‌که علت چیست و مشکل کار کجاست، تنها راه باز شدن این گره تلاش و پی‌گیری همه‌ی ماست که بتوانیم از تجربیات گذشته‌ی خود درس بگیریم. اگر در یک مسیر به در بسته خوردیم، ناامید نشویم، راه را ادامه دهیم و بدانیم که پیشرفت و توسعه کار یک شبه نیست و به بلند مدت احتیاج دارد.

کلمات کلیدی : 
معنویت / دین
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
تفاوت منظر دید یک انسان دین‌دار به دنیا با انسانی که سکولار است در چیست؟

پاسخ : 
معنویت در جامعه اسلامی به مراتب بالاتر از یک جامعه سکولار است و به همین خاطر مشکلاتی از قبیل خودکشی در بین افراد دین‌دار بسیار کمتر از سکولارها است. جهان‌بینی یک انسان دین‌دار با یک انسان بی اعتقاد به دین بسیار متفاوت است. یک انسان مسلمان، دنیا را جایی برای پر کردن جیب شخص و احساس لذت بیشتر در یک دوره‌ی زندگی خاص نمی‌داند و برای این دفتر یک سر‌آغازی و سرانجامی قائل است. او اذعان دارد که انسان‌هایی که ما هستیم و در این دنیا زندگی می‌کنیم از یک جایی آمده‌ایم و به یک جا خواهیم رفت به تعبیری انا الله و انا الیه راجعون. در تک تک اعمالی که در این دنیا می‌کنیم، مسئول هستیم و باید پاسخ‌گو باشیم. در مقابل، منطق انسان بی دین این است که ما به دنیا آمده‌ایم ولی برای چه آمده‌ایم را نمی‌دانیم ولی آنچه که روشن است این است که باید از این زندگی نهایت لذت را ببریم و کمتر درد بکشیم. هنگامی که این دو را کنار هم قرار می‌دهیم به مسئولیت‌پذیری و جهت داشتن زندگی آن انسان دین‌دار پی می‌بریم.

کلمات کلیدی : 
دین / دنیا / انسان / سکولار
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
در بیانات خود از دخالت دین در سیاست و زندگی دفاع کردید، در صورتی که در ملل غربی خیلی این موضوع نقش ندارد،حال علل موفقیت آنها نسبت به ما چیست؟

پاسخ : 
دو نکته وجود دارد. اولین نکته این است که در اواخر قرن بیستم سیاست‌مداران غربی خود را بسیار به دین نزدیک می‌کنند. نکته دیگر این‌که ما پنجاه سال تجربه‌ی حکومت سکولار را در دوران پهلوی داشته‌ایم. آیا در آن 5 دهه توانستیم به استانداردها دست پیدا کنیم و در دنیا حرفی برای گفتن داشته باشیم؟ اگر چند قدم مفید در آن مسیر برداشته‌ بودیم، هیچ‌گاه انقلاب 1357 اتفاق نمی‌افتاد. بنابراین برداشتن دین، هیچ مشکلی را حل نخواهد کرد. 
چه باید کرد که اسلام به معنای واقعی کلمه در زندگی بشر جای داده شود و زندگی را طبق آن پیش برد؟
کار پاپر فیلسوف علم می‌گوید: "علم با تجربیات ناکام پیشرفت می‌کند." یعنی هیچ آزمایشی در هیچ آزمایشگاهی تئوری‌ را نمی‌تواند اثبات کند بلکه به وسیله تئوری‌های رد شده یک تئوری به اثبات می‌رسد. بنابراین هر چه تئوری‌های ناموفق بشر پرتر باشد، موفق‌تر خواهید شد. پیشرفت،توسعه،کامیابی یک مسیر طولانی و پر زحمت است که نیاز به تلاش و کوشش دارد و این‌که فقط بیان کنیم چرا ما نسبت به دنیا عقب مانده‌ایم، مشکلی را حل نخواهد کرد. ما باید این مسیر را با تلاش طی کنیم و اگر در جایی تجربه‌ای ناموفق داریم، سعی در رفع اشکلات آن کنیم و به سوی سازندگی گام برداریم. بنابراین مسیر باید با جدیت هر چه تمام تر ادامه داده شود و به ریشه‌یابی مشکلات بپردازیم که در نهایت به درجه‌ای که اسلام خواهان آن است دست پیدا کنیم.

کلمات کلیدی : 
دین / سیاست / زندگی / ملل غربی / علل موفقیت غرب
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
کشورهای دین مدار چه پیشرفتی نسبت به 200 سال گذشته داشته اند؟ و گفته شد هر دینی یک پتانسیلی دارد. در چارچوب توسعه ‌یافتگی فقط می‌توان از ارزش‌های دین استفاده کرد یا حتماً باید تمام احکام آن دین را رعایت کرد؟

پاسخ : 
در پاسخ به سوال ابتدایی باید گفت که اولین پیام آور حقوق بشر،کوروش کبیر بوده است.در مقوله‌ی دین بیشتر ارزش‌های دین مطرح است.ارزش‌هاست که راهنمای رفتار انسان است.اما مسائل روز را باید با ارزش‌ها تطبیق داد.بدیهی است که 50 سال پیش با امروز از نظر شرایط زندگی بسیار تغییر ایجاد شده و رو به پیشرفت رفته است اما ارزش‌ها سر جای خود باقی است.به طور مثال اگر کسی احتیاج به کمک داشت،نباید گفت این مشکل خود توست سعی در رفع مشکل کنید ، چراکه دستوری دینی است و این نمونه از هزاران سال پیش وجود داشته و تا سال‌های بعد هم ادامه خواهد داشت چراکه نوعی ارزش‌ است و ارزش‌ها هیچ‌گاه از بین نمی‌رود.

کلمات کلیدی : 
کشورهای دین مدار / ارزش‌های دین / احکام دین
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
چرا کسی که دین خود را عوض می کند مرتد خوانده می شود؟

پاسخ : 
گاهی اوقات محدوده هایی را که دین برای آزادی ها بیان می کند به مصلحت عمومی بشر است . بین جسم و معنویت ، وجود معنوی انسان اشرف بر جسم است . گاهی اوقات حرکت به سوی برخی از انحرافات باید توسط یک مجازاتی تبیین شود . یعنی این مسئله یک عامل بازدارنده شود . طبق آماری که در خود کشور آمریکا داده شده ، سالانه شانزده هزار نفر به واسطه ی مشکلات غیر اخلاقی (جنسی ) کشته می شوند . در خصوص حکم سنگساری که در این مورد در دین اسلام وجود دارد ، برخی از افراد مخالفت کرده و می گویند که حکم سنگینی است . اما اگر در همان کشور این حکم جاری شده و عده ای سنگسار شوند ، از کشتن این همه افراد جلوگیری می شود. لذا می توان گفت که گاهی اوقات یک حکم، مصلحت عمومی شارع مقدس است . شما پذیرفته اید که آزادی های انسان باید در یک چارچوب قرار بگیرد . بهترین کسی که به این چارچوب واقف است ، کسی که این بشر را خلق کرده و می تواند مسیر را برای او ایجاد کند . بنابراین می تواند بگوید که چگونه زندگی کنید تا این زندگی منجر به سعادت شما شود . ما در بحثی مانند ارتداد باید به این مسئله توجه داشته باشیم ، وقتی که کسی این مسئله را علنی کند ، یک ترویج باطل است . امروزه در جوامع غربی هم اگر کسی اشتباه کند او را روی صندلی الکترونیکی می نشانند . بشر برای حفظ سلامت جسمی افراد دیگر، گاهی اوقات جان یک انسان را می گیرد . حالا اگر یک مسئله ای به روح و معنویت انسان و همینطور آخرت انسان که یک آخرت ابدی است لطمه وارد کند ، قطعاً باید مجازات داشته باشد . کسی لایق گذاشتن این مجازات است که خود، ماوراء را بشناسد . کسی هم غیر از شارع مقدس که خداوند متعال است، نمی تواند این حکم را وضع کند .
در کشور ایتالیا فرزندان دو نفر از بزرگان کشور را بخاطر مذهبی که انتخاب کرده اند ، به سرعت به شهادت می رسانند . بنابراین در اروپا نیز این اتفاقات می افتد . در لا اکراه فی الدین ، ما یک حکم فردی داریم . اینکه ما در دین اکراهی نداریم . نه در مقدمه و نه در ادامه ی آن هیچ اکراهی نیست . مثلاً من از یک مسلکی می خواهم به مسلک دیگری وارد شوم . هیچ اکراهی وجود ندارد می توانم تحقیق کرده و یک راهی را انتخاب کنم . حتی وقتی وارد یک مسلک شدم ، در ادامه به این نتیجه می رسم که این مسلک یک تعارض هایی را دارد . بخاطر این تعارض ها و تناقض ها از آن راه باز می گردم . در هر دو لا اکراه فی الدین است . اما آن چیزی که باعث کمال و نقصان انسان است روشن شده است . در این خصوص یک حکم اجتماعی وجود دارد . اگر اندکی به آن دقت کنیم همه آن را می پذیریم . من می توانم در یک دینی تحقیق کنم اما حق ندارم فساد ایجاد کنم . مثلاً یک نفر مبتلا به یک بیماری مهلک و مسری است . دوست دارد که برای هوا خوری به پارک بیاید . به او اجازه نمی دهند . الان در تمام جوامع دنیا برخی از بیماری های مسری را محدود و قرنطینه کرده و اجازه نمی دهند که وارد جامعه شوند . اگر فردی در یک سن خاص به این نتیجه رسید که این مسلک و دینی را که دارد نمی خواهد و بخواهد دین دیگری را انتخاب کند ، هیچ مانعی وجود ندارد . ما یک سری احکام فردی داریم که ناظر به فرد است و در این صورت هیچ مانعی نیست . ولی اگر آن را به صورتی بروز دهید که باعث افساد جامعه شود ، جلوی آن گرفته می شود . در احکام شرعی ما ، تا زمانی که کسی خلاف عقیده ی قبلی خود را به حد ابراز اجتماعی نرساند اشکالی ندارد . بنابراین ارتداد یعنی بازگشتنی که با اظهار و ابراز باشد . شما الان در یک جامعه زندگی می کنید و قانون آن را قبول کرده اید . بنابراین حتی اگر کلیمی هستید هم باید حجاب را رعایت کنید . اینکه برخی از علمای تشیع حتی اهل کتاب را نجس می دانند ، یک حکم فقهی فرعی است . خیلی از علماء نیز آن را قبول ندارند . ما الان با دنیا و ادیان مختلف تعامل داریم . مسئله ی اجتماعی حجاب این است که ما زن را گوهر گرانبهایی می دانیم که اگر این گوهر بخواهد کارکرد خود را در جامعه به عنوان یک فرد متشخص داشته باشد . و به عنوان یک کالا و ابزار در برابر چشمهای نامحرم قرار نگیرد، باید حجاب داشته باشد .
امروز اگر ما در جامعه کلیمی ، ارمنی و غیره داریم وقتی وارد جامعه می شوند باید حجاب خود را رعایت کنند . این قانون اجتماعی است . گاهی اوقات برخی از اموری که بسیار مهم است ، اسلام جامعه را تحریک می کند تا نسبت به آن مسئله حساسیت داشته باشد . یک زمانی یک جوانی نزد من آمده و گفت من می خواهم مسیحی شوم . به او گفتم اشکالی ندارد این کار را انجام بده . ولی به این شرط که در انتخاب این دین عقلانیت را به میدان بیاورید نه احساس را . نه اینکه دین دیگری را انتخاب کنید که حجاب نداشته باشید . اصول دین ما، اصول عقلانی است و باید نسبت به آن فکر کرد . گرچه انسان می تواند از روایات هم استفاده کند . اما باید تحقیق کرده و نسبت به آن اندیشه کند . بنابراین اگر فرد فکر کند قطعاً به این موضوع اذعان خواهد کرد که آخرین دین ، کاملترین دین است . عقل که بستری است برای ترسیم آزادی ، قطعاً چیزی غیر از اسلام را انتخاب نخواهد کرد . یکی ازجایگاه هایی که ما در امور عمومی جامعه کم داریم ، بحث اعتقادات است . چطور فرد تحقیق کند ؟ باید مطالعه کند ، نشست هایی همراه با سوال و جواب وجود داشته باشد تا او به اعتقادات خود برسد . با توجه به اینکه من ادیان دیگررا نیز مطالعه کرده ام ، اگر من را به زمانی که قرار است انتخاب دین بکنم بازگردانند ، با این شناختی که دارم باز هم اسلام را انتخاب خواهم کرد . این یک نظر شخصی نیست بلکه یک نظر عقلانی است .

کلمات کلیدی : 
مرتد / عوض کردن دین
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
نگاه اسلام به طور مشخص به مقوله توسعه چگونه است ؟

پاسخ : 
نگاه اسلام به انسان اصولاً نگاه رشد است. یعنی انسان دارای یک ظرفیت‌هایی است که یکی از این ظرفیت‌ها،ظرفیت الهی و معنوی است. قصد اسلام فقط انگشت گذاشتن بر یک ظرفیت نیست بلکه با تمام آنها به نحوی سر و کار دارد و تعالیم دینی برای رشد همه‌ی این ظرفیت‌ها بیان شده است .این ظرفیت‌ها فقط مادی نیست. اگر ظرفیت‌های انسانی و معنوی رشد نکند ممکن است به بالاترین حد تکنولوژی و قابلیت‌های مادی دست پیدا کنیم ولی در درون جامعه مشاهده می‌کنیم نیمی گرسنه هستند،ظلم و استثمار فزونی پیدا می‌کند. در حالی که در زندگی های دینی سطح رفاه مالی ممکن بود کمتر باشد اما رضایت از زندگی بسیار زیاد بود.بنابراین در درون انسان تمامی این ظرفیت‌ها وجود دارد فقط کافی است محیط را آماده کرد.

کلمات کلیدی : 
اسلام / توسعه
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
دین و فرهنگ تواماً می‌تواند در راستای توسعه و رشد اقتصادی تاثیر به سزایی داشته باشد،با این‌که کشور ما از نظر فرهنگی 6 هزار سال قدمت دارد و از نظر دین هم کامل هستیم،در حال حاضر کشورهایی که از نظر توسعه هم‌زمان با ما شروع کرده اند،از ما سبقت گرفتند. علت چیست؟

پاسخ : 
در اینجا باید توجه کرد که به ارزش‌ها ایراد می‌گیریم یا به وارثان آن ارزش‌ها. اگر ارزش‌ها را خوب بشناسیم و از آنها استفاده کنیم،به توسعه دست پیدا خواهیم کرد.اما صرف وجود ارزش‌ها و 6هزار سال قدمت برای این نسل کاری انجام نمی‌دهد.اگر ارزش‌ها به خوبی شناخته شد و ارزش آن ارزش‌ها را کشف کردید و سعی در به ‌کارگیری آن در زندگی امروز کردید،آنگاه به زندگی متفاوت و بهتری دست پیدا کرده‌ایم.از طرفی اگر ما نسل خوبی نباشیم و نتوانیم بخوبی از میراث استفاده کنیم،طبعاً راه گذشته و وخیم‌تر ادامه پیدا خواهد کرد.

کلمات کلیدی : 
دین / فرهنگ / توسعه و رشد اقتصادی
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
توسعه‌ی پایدار بر پایه‌ی ارزش‌هاست. آیا ارزش‌ها کلی است یعنی برای همه‌ی اقوام این ارزش‌های حاکم توسعه پیدا خواهد کرد؟

پاسخ : 
آن‌چه که در نظریه‌های توسعه مطرح می‌شود اگر بخواهد بعد جهانی داشته باشد باید عام باشد و اگر خاص‌گرایانه باشد مختص به یک قوم خواهد شد. بنابراین این ارزش‌ها کلی است. به طور مثال بر توسعه‌ی پایدار یا اعلامیه‌ی هزاره که از اعلامیه‌های مهم برای توسعه پایدار به شمار می‌رود،‌اعلام می‌کند باید ما تا 2015 سعی کنیم،محرومیت‌های مربوط به آموزش و پرورش را کم کنیم که این دیدی کلی است که از یک اصل حق سواد آموزی خواه برای دختر، خواه برای پسر، سرچشمه می‌گیرد.همه‌ی جوامع با این ارزش درگیر هستند اما بعضی از جوامع با این ارزش‌ها همسو هستند و راحت‌تر به جلو رانده می‌شوند و برای بعضی‌ها این راه،دشوار است.خوشبختانه مسلمانان به دلیل توصیه‌های موکد دین مبنی بر علم‌آموزی،با این مسأله مشکلی نداشته‌اند.

کلمات کلیدی : 
توسعه‌ی پایدار / ارزش ها
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
آیا مصادیقی وجود دارد که ارزش‌های اسلامی موجب توسعه‌ی پایدار در کشورهای غربی شده باشد اما در مورد کشورهای اسلامی این موضوع صدق نکند؟

پاسخ : 
بنابر اعتقادات دینی ، ما معتقدیم که تمام ارزش‌هایی که موجب ارتقای انسان می‌شود،ریشه‌ی دینی دارند. برای کشورهای غربی هم می‌توان از این قاعده استخراج کرد که هر آنچه در غرب در جهت ارتقای انسان بوده است منافاتی با ارزش‌های ما ندارد اما اگر ارزش‌ها را با شاخص‌های کمی و مادی اندازه‌گیری کنیم،در خیلی از مسائل با آن نوع توسعه منافات پیدا می‌کنیم.

کلمات کلیدی : 
ارزش‌های اسلامی / توسعه‌ی پایدار / کشورهای غربی / کشورهای اسلامی
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
اگر محدودیت‌های خرافی برگرفته از احکام اسلام که توسط اندیشمندان معاصر ایجاد شده را رفع و برطرف کنیم،آیا جوامع اسلامی می‌توانند به توسعه‌ای که خارج و بدون الگوپذیری از فرهنگ غربی است،دست پیدا کنند؟

پاسخ : 
اگر خرافه‌ها شناسایی شود و دین و جامعه‌ی دینی را تا جایی که امکان داشته باشد جدا از خرافات کنیم،زمینه برای رشد فراهم خواهد شد.

کلمات کلیدی : 
احکام اسلام / محدودیت های خرافی / جوامع اسلامی / فرهنگ غرب
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
توسعه‌ای که امروز به آن دست پیدا کردیم،آیا مدیون لجام گسیختگی توسعه یا نبود محدودیت‌ها نیست؟چه بسا اگر این محدودیت‌ها و چارچوب‌ها مثل دین وجود داشت امروز در جایگاه امروز خود نبودیم؟

پاسخ : 
مارکس وبر یکی از بزرگترین جامعه‌شناسان غرب بیان می‌کرد که توسعه غرب در پرتو اصلاح دینی صورت گرفت و ایده‌ی معروف ایشان یعنی اخلاق پروتستانی موید همین موضوع است که این دیدگاه را بسیاری در دنیا اعتقاد دارند البته گروهی هم از جمله مارکسیست‌ها با آن اختلاف نظر داشتند که با فروکش کردن مارکسیست، اهمیت این عقیده بیشتر شد. بنابراین اگر از دید علوم اجتماعی بنگریم،دین نه فقط ضد توسعه نبوده بلکه بشر را از بسیاری از مشکلات و سدهای فکری آزاد کرد. در حقیقت دین، یک تفکر انقلابی است.

کلمات کلیدی : 
توسعه / دین / محدودیت / چارچوب دین
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
گروهی از افراد ادعا دارند که با فاصله گرفتن از دین و رفتن به سوی مدرنیته می‌توان به سطوح بالاتر رفت. این ادعا درست است؟

پاسخ : 
این نگاه یک نگاه و تفکر جهانی و ملی نیست. دین در این راستا نه تنها الگو دارد بلکه تنها پاسخ کارآمد که تضمین اجرا دارد هم می‌باشد که این دین می‌تواند شامل هر نوع دین شود البته در اولویت آنها ادیان ابراهیمی قرار می‌گیرد. بنابراین پاسخ کارآمد به این مشکلات فقط به فقط از دریچه‌ی دین حل می‌شود.

کلمات کلیدی : 
دین / فاصله از دین / مدرنیته
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
کشورهایی که اعتقاد و باور دینی دارند به مقوله توسعه از منظر دین نگاه می‌کنند. آیا دین می‌تواند درمان جدی برای رفع این بحران‌ها باشد یا صرفاً کارکردی مسکن گونه دارد؟

پاسخ : 
در اواخر قرن بیستم و اوایل قرن بیست و یک، این فهم عمیق‌تر شده و انعکاس پیدا کرد.در ابتدا که توسعه‌ی پایدار مطرح شد قرار بود که توسعه‌ی اقتصادی و اجتماعی از یک سو، توسعه‌ی سیاسی از سوی دیگر و توسعه‌ی زیست محیطی هم از سوی دیگر درکنار هم باشند .به سرعت تغییری در این رویکرد دادند و اذعان داشتند که این سه مورد را هنگامی که کنار هم قرار می‌دهید یک توسعه‌ی پایدار ضعیف به دست می‌آید.در حالی که جهان به یک توسعه‌ی پایدار قوی نیاز دارد و آن توسعه‌ای است که تمام عناصر توسعه از جمله،اقتصادی،اجتماعی و سیاسی را در درون یک دایره بزرگتر به عنوان محیط زیست،به عنوان ارزش‌های دینی و معرفت،لازم است یعنی یک سطح بالاتر عقل مطرح شد.

کلمات کلیدی : 
دین / اعتقاد و باور دین / رفع بحران
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
انسان میراث‌دار زمین است. آیا دین می‌تواند الگوهایی برای انسان تبیین کند تا میراث‌دار خوبی بر روی زمین باشد تا بدین وسیله توسعه‌ی زندگی خود را سامان دهد؟

پاسخ : 
تجربه ثابت کرده که حرکت بشر به سوی معنویت و دین است. بعد از جنگ جهانی که بحث توسعه به طور جدی مطرح شد، یک طرز فکر وجود داشت و آن این بود که رشد اقتصادی را بیشتر کنیم، زمانی که رشد اقتصادی حاصل شد،در کنار و نتیجه‌ی آن چیزهای خوب دیگر هم همراه خود می‌آورد و مردم با یکدیگر زندگی بهتر،امنیت بیشتر و آسودگی خاطر خواهند داشت. اما نتیجه‌ی دو سه دهه اول توسعه و صنعتی شدن این نبود به طوری که جهان به سوی ناآرامی سوق داده شد،اخلاق سیر نزولی را طی کرد،کیفیت زندگی تنزل پیدا کرد و شورش‌ها و خشونت‌ها جهان گستر شد. در سیر تاریخی هم اگر دقت کنیم مشاهده خواهیم کرد که دو جنگ جهانی در کشورهای توسعه یافته رخ داد. بنابراین گروهی به رفع این مشکل پرداختند و درباره‌ی همین بُعد جدید به صحبت پرداختند.به طور مثال اذعان داشتند چون ما انسان هستیم پس باید شاخص‌های انسانی را وارد کنیم و نه شاخص توسعه را. تعاریف اولیه‌ی شاخص‌های انسانی بسیار محدود بود. مثلاً تعداد بیمارستان،تعداد تخت بیمارستان نسبت به جمعیت،مرگ و میر نوزادان. آنچه مشاهده می‌شود این است که شاخص‌ها جنبه‌ی کمی دارند. برای این‌که این‌ها در جامعه‌ی بشری تحقق پیدا کند، نهادهایی از جمله سازمان ملل تاسیس شد. در دهه 80 و 90 بازنگری دیگری که تحت تاثیر مشکلات صنعتی شدن داشت صورت گرفت.پدیده‌هایی مثل آلودگی محیط زیست باعث شد که بحث توسعه پایدار مطرح شود،در حال حاضر هم این بحران ادامه دارد.

کلمات کلیدی : 
انسان / میراث دار زمین / دین / توسعه ی زندگی
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
در باب اسلام،توسعه و ارتباط با دین مقدمه‌ای را بیان کنید؟

پاسخ : 
بحث توسعه و پیشرفت،بحثی فنی، دور از زندگی بشر و فقط مختص سازمان برنامه و بخش‌های برنامه ریزی وزارت خانه‌ها نیست بلکه توسعه در چند دهه گذشته خصوصاً از جنگ جهانی دوم به بعد، در متن زندگی تمامی انسان‌ها وارد شده و همه‌ی شئون زندگی از برنامه‌ریزی‌های دولتی تحت عنوان برنامه‌های توسعه تاثیر می‌پذیرد. بنابراین نیاز به یک حساسیت نسبت به واقعیات ملموس هم هست یعنی بررسی شود که آیا این برنامه و مفهوم توسعه اصولاً ارتباطی با معنویت،دین و اخلاق دارد یا صرفاً پدیده‌ای فنی و اقتصادی در اختیار متخصصان این رشته‌هاست. تجربه ثابت کرده که بدون مشارکت و دخالت موثر شهروندان خصوصاً دانشجویان، برنامه‌های توسعه هرگز به خوشبختی منجر نمی‌شود.

کلمات کلیدی : 
اسلام / دین
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
کشور ایران به عنوان کشوری که پرچم‌دار دین است،آیا برای گسترش دین باید تولید علم کند یا این‌که قسمت‌های مختلف دین را برای مردم جهان تبیین کند؟

پاسخ : 
بهترین کاری که ما می‌توانیم در کشور خود انجام دهیم این است که یک الگوی جایگزینی به دنیا ارائه دهیم و این الگو هرچه جذاب‌تر باشد،مخاطبان بیشتری به سویش گرایش پیدا خواهند کرد و مردم دنیا هم همیشه به دنبال بهترین الگوها هستند تا از آن تبعیت کنند. و در حال حاضر هم سیر به سمت بازگشت به معنویت است.

کلمات کلیدی : 
ایران / پرچم‌دار دین / گسترش دین / تولید علم / تبیین دین
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
دین و خشونت تواماً در حال نقش‌آفرینی است آیا این دیدگاه درست است؟ مصداقی برای موفقیت به میان آمدن دین برای زندگی بشر بیاورید.

پاسخ : 
بحث دین و خشونت،ابعاد مختلفی دارد. در بعد اول باید به تحلیل این مسأله پرداخت که دین در طول تاریخ،تمدن‌ساز بوده و هر فکر تمدن‌سازی یک نیازی به خشونت مجازپیدا می‌کند. به طور مثال یکی از اشکالاتی که به اسلام گرفته می‌شود این است که چرا در اسلام چیزی به عنوان جهاد وجود دارد. مسیحیت در شکل فعلی، دینی است که به دنیای مردم کاری ندارد و به خود افراد واگذار می‌کند. در حالی که اسلام دینی است که پیامبر اکرم (ص) علاوه بر این‌که مشعل‌دار معنویت بوده، مشعل‌دار یک حکومت زمینی نمونه هم بوده است و در حکومت زمینی نیاز به خشونت مجاز است. فی المثل هنگام حمله باید از خود دفاع کرد. بنابراین تفاوت اسلام و مسیحیت در عنصری به نام جهاد و قوانین کیفری به خاطر این است که اسلام علاوه بر این‌که دینی است که می‌تواند آخرت را بسازد، قصد سازندگی دنیا را هم دارد. و بهترین الگوی حکومت دینی که برای مسلمانان قابل قبول است،حکومت پیامبر اکرم (ص) در مدینه است. در بُعد دوم، گاهی اوقات دین ایدئولوژی می‌شود. از دین می‌توان بسیار سوءاستفاده کرد وقتی دین ایدئولوژی شود، آن‌گاه خطرناک می‌شود.نمونه‌ای از این نوع دین القاعده و طالبان است.این‌ها اذعان می‌دارند که حق با ماست و خود ما دین اسلام هستیم و کسانی که ما را قبول ندارند کافر هستند و باید کشته شوند. بنابراین از دین می‌توان سوء استفاده کرد همان‌طور که علم،اخلاق و دیگر چیزها را می‌توان مورد سوءاستفاده قرار داد.

کلمات کلیدی : 
دین / خشونت / زندگی بشر
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
آیا دین ایدئولوژی است؟

پاسخ : 
خیر، دین در اصل ایدئولوژی نیست. ایدئولوژی عبارت است از:"یک ایده و منطق" یعنی یک فکر و منطق ساده که با این منطق ساده تمام مسائل پوشش داده می‌شود. حال گروه‌هایی مثل طالبان دین را به شکل ایدئولوژی در می‌آورند که در این صورت بسیار خطرناک خواهد شد.

کلمات کلیدی : 
دین / دین ایدئولوژی
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
گویی تاریخ حکایت از این می‌کند که غرب مدام در مقابل دین قرار گرفته آیا این دیدگاه درست است؟

پاسخ : 
در دوران‌های مختلف متفاوت است.غرب در قرون وسطی،بسیار دین‌دار بوده به طوری که جنگ‌هایی که در این دوران شکل می‌گرفت و مشکلاتی که در غرب پیش می‌آمد به خاطر تعصب‌های زیاد دینی کلیسا و مسیحیان آن دوران بوده است. شروع این نهضت از دوران رنسانس،بعد از انقلاب فرانسه ،انقلاب آمریکا و تغییرات سیستم سیاسی در انگلستان بوده است.آن چیزی که بشر به عنوان دین می‌شناخت و بر فضای جامعه حاکم بود،باعث عقب‌ماندگی کشورهای غربی بوده و هر چه از دین فاصله گرفته شد، بیشتر به ثروت و قدرت دست پیدا کردند. در واقع، بشر اروپایی در قرون 18و19 و اوایل قرن بیستم به شدت به این سمت گرایش پیدا کرد.بنابراین قرن بیستم،قرن میوه ‌دهی و ثمردهی سکولار است و این قرن،خون‌بارترین قرن تاریخ بشر بوده است چرا که دو جنگ جهانی یکی از جنایت های این قرن است و قدرت در کل جهان در دست نیروهای ضد دین بود.در اواخر قرن 20 بشر بر کاشته ی خود بازنگری کرد و به تلخ بودن آن پی برد و در این زمان فلسفه‌های پست مدرن شکل می‌گیرد.

کلمات کلیدی : 
حکایات تاریخ / دین / غرب مقابل دین
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
در مسیر دین و معنویت از بطن تاریخ فراز و فرودهای بسیاری دیده می‌شود، در یک جایگاه، کسانی، به نام دین اتفاقاتی را شکل دادند که با ذات دین کاملاً مغایرت داشته یعنی دینی که قرار است رهگشای زندگی بشر باشد، گویی بر زندگی بشر سایه افکنده و یک چارچوب‌های دست و پا گیر را شکل داده که مبارزات،جنگ‌ها و خونریزی‌هایی صورت گرفته است. در ابتدا، بر آنچه که دین در تعامل خود با انسان در بستر تاریخ و در دوره رنسانس شکل داده، بپردازید؟

پاسخ : 
دین یکی از مباحث بسیار وسیع و پر دامنه است و کارنامه‌ی بسیار پر چالشی در تاریخ بشر دارد. در تاریخ بشر، تمدن خاستگاه شرق یعنی اگر جهان را به شرق و غرب تقسیم کنیم،محققین بر این مسأله توافق دارند که تمدن برای نخستین بار در شرق و به خصوص خاورمیانه ایجاد شده و خاستگاه دین هم غیر از استثنائاتی مثل ادیان سرخ‌پوستان آمریکایی یا قبایل وحشی در استرالیا ، در شرق بوده است. در جهان تحولاتی در قرن 15 و 16 میلادی شکل گرفت که این موازنه را به چالش کشید و غرب با توجه به تفوق‌هایی که در عرصه‌های مختلف پیدا کرد من جمله عرصه‌ی دریانوردی،تجارت،کشف دنیای جدید یعنی جهانی به نام آمریکا،وارد شدن مقادیر بسیاری پول،ثروت و طلا از آمریکا به اروپا،تحولات فرهنگی و علمی که در اروپا در عصر رنسانس یا عصر روشن‌گری اتفاق افتاد،همه‌ی این عوامل، این تعاریف سنتی قرن‌ها در تاریخ بشر شکل گرفته بود و توازن قوا را در جهان به چالش کشید و اروپایی که در این بستر تحول قرار گرفت،با رشد علم به معنای جدید،یعنی علوم تجربی،دین را به چالش کشید.در قرن‌های 17،18و19 به خصوص،شاهد رشد چشم‌گیری در دستاوردهای علمی بشر صورت گرفت که موجب شکل‌گیری دنیای صنعتی شد که در نهایت یک توهمی برای بشر پدید آمد که عقب‌ماندگی‌های دوران قبل از پیشرفت،منتسب به دین بوده و هر چه بشر غربی در اروپا به دست آورده به دلیل دوری از دین و پناه بردن به دامان علم بوده است.

کلمات کلیدی : 
دین / معنویت / انسان / دوره رنسانس
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
انسان از معنویت به دین می‌رسد یا از دین به معنویت؟

پاسخ : 
دین با بعضی از تعاریف،منبع اصلی معنویت است و در برخی دیگر از تعاریف دین اطلاق می‌شود به یک ساختار اعتقادی که بسیار منسجم و حقوقی است. ساختار دین اسلام، ساختاری است که به ما اهدا می‌شود تا به زندگی خود معنا دهیم که این ساختار خود نیروی کمکی است تا معنویت خود را افزایش دهیم. معنویت برای ارتباط برقرار کردن با جهان غیب است یعنی برای پشت سر گذاشتن مادیات و احساسات زود گذر است. بنابراین انسان از دین به معنویت خواهند رسید.بعضی سوال می کنند که علت پیشرفت کشورهای غربی دین کامل آنهاست یا سیاست کامل؟ در پاسخ باید گفت که این تحلیل که دین در کشورهای اسلامی مشکل ایجاد کرده، تحلیلی غلط و اشتباه است. که به این اشتباه هم غرب و هم جامعه‌ی خود ما پی برده است. ولی این‌که علت چیست و مشکل کار کجاست، تنها راه باز شدن این گره تلاش و پی‌گیری همه‌ی ماست که بتوانیم از تجربیات گذشته‌ی خود درس بگیریم. اگر در یک مسیر به در بسته خوردیم، ناامید نشویم، راه را ادامه دهیم و بدانیم که پیشرفت و توسعه کار یک شبه نیست و به بلند مدت احتیاج دارد.

کلمات کلیدی : 
معنویت / دین
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
در بیانات خود از دخالت دین در سیاست و زندگی دفاع کردید، در صورتی که در ملل غربی خیلی این موضوع نقش ندارد،حال علل موفقیت آنها نسبت به ما چیست؟

پاسخ : 
دو نکته وجود دارد. اولین نکته این است که در اواخر قرن بیستم سیاست‌مداران غربی خود را بسیار به دین نزدیک می‌کنند. نکته دیگر این‌که ما پنجاه سال تجربه‌ی حکومت سکولار را در دوران پهلوی داشته‌ایم. آیا در آن 5 دهه توانستیم به استانداردها دست پیدا کنیم و در دنیا حرفی برای گفتن داشته باشیم؟ اگر چند قدم مفید در آن مسیر برداشته‌ بودیم، هیچ‌گاه انقلاب 1357 اتفاق نمی‌افتاد. بنابراین برداشتن دین، هیچ مشکلی را حل نخواهد کرد. 
چه باید کرد که اسلام به معنای واقعی کلمه در زندگی بشر جای داده شود و زندگی را طبق آن پیش برد؟
کار پاپر فیلسوف علم می‌گوید: "علم با تجربیات ناکام پیشرفت می‌کند." یعنی هیچ آزمایشی در هیچ آزمایشگاهی تئوری‌ را نمی‌تواند اثبات کند بلکه به وسیله تئوری‌های رد شده یک تئوری به اثبات می‌رسد. بنابراین هر چه تئوری‌های ناموفق بشر پرتر باشد، موفق‌تر خواهید شد. پیشرفت،توسعه،کامیابی یک مسیر طولانی و پر زحمت است که نیاز به تلاش و کوشش دارد و این‌که فقط بیان کنیم چرا ما نسبت به دنیا عقب مانده‌ایم، مشکلی را حل نخواهد کرد. ما باید این مسیر را با تلاش طی کنیم و اگر در جایی تجربه‌ای ناموفق داریم، سعی در رفع اشکلات آن کنیم و به سوی سازندگی گام برداریم. بنابراین مسیر باید با جدیت هر چه تمام تر ادامه داده شود و به ریشه‌یابی مشکلات بپردازیم که در نهایت به درجه‌ای که اسلام خواهان آن است دست پیدا کنیم.

کلمات کلیدی : 
دین / سیاست / زندگی / ملل غربی / علل موفقیت غرب
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
همه‌ی انسان‌ها به دنبال خوب هستند. به طور مثال اگر شخصی که معاند اسلام هم هست به دنبال اداره حکومت باشد، دوست دارد به بهترین شکل ممکن آن را اداره کند. هیچ انسانی دوست ندارد طوری مورد قضاوت قرار گیرد که او بد است. الگویی که پیامبر اسلام (ص) طی ده سال بیان کردند الگوی بسیار خوبی بود، چرا توسط کسانی که بعد از پیامبر(ص) آمدند این الگو ماندگار و حفظ نشد؟ و چرا این الگو به عنوان تئوری‌های مدون برای جوامع دیگر قرار داده نشد؟

پاسخ : 
اسلام یک نظام کامل حکومتی ارائه نداده، یعنی به طور مثال، در ماه مبارک رمضان همه روزه می‌گیرند که این روزه یک تعریف مشخص و قوانین خاص خود را دارد. آن پیامی که اسلام در مورد حکومت می‌آورد مثل روزه نیست که تمام ابعاد آن بسته باشد بلکه پیام اسلام در مورد مسائل سیاسی بیان اصول، روش‌ها و کلیات است. به طور مثال اسلام بیان می‌دارد عدالت باید اجرا شود، باید بین مردم مشاوره صورت بگیرد و حقوق مردم محترم است. در اصل، اسلام، پیام‌ها و قوانین کلی را بیان می‌کند و اذعان می‌دارد که در جامعه باید به اجرا در‌آید. این‌که یک الگوسازی براساس شرایط شود، دیگر وظیفه‌ی مسلمانان و اقتضای زمان است. و این‌که اسلام در باب حکومت آن را بسته نگذاشته است این یک نکته مثبت است چرا که در اختیار مسلمانان هر عصری قرار داده تا جستجو کنند و خود به یک تعریف مناسب دست پیدا کنند. بنابراین اسلام در کنار دستورات سیاسی مهمی که دارد، نظام سیاسی را در اختیار نسل‌های مختلف قرار داده تا خود به نتیجه‌ی مطلوب برسند.

کلمات کلیدی : 
اسلام / پیامبر / اداره حکومت
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
طرز تفکر هر جامعه و مللی راجع به دینی که می‌خواهد با سیاست همراه باشد،نسبی است. یعنی طبق شرایط جامعه مثل فرهنگ و تمدن یک تعریفی از دین می‌شود. آیا این نظر درست است؟

پاسخ : 
خیر، به هیچ عنوان نسبی نیست بلکه درست این جمله این است که بعضی از قسمت‌ها را دین مشخص نکرده و آن را به دست جامعه‌ی اسلامی سپرده که براساس مقتضیات، آن بخش را خود بنا گذارد و بنایی که آن جامعه اسلامی می‌گذارد براساس تلاش و قابلیت آن جامعه است. اگر اصول را رعایت کند به نتیجه‌ی مطلوب دست پیدا خواهد کرد. لذا خلقت،کرامت وارزش کار بشر این است که در چند انتخاب، به بهترین انتخاب دست پیدا کند. در اصل اسلام، اصول،راه حل و دستورالعمل‌های کلی را به انسان عطا کرده ولی به این معنا نیست که بیان کند حتماً از این مسیر عبور کن، این دیگر به انتخاب فرد باز می‌گردد.

کلمات کلیدی : 
جامعه / دین / سیاست / فرهنگ و تمدن
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
ما در حال حاضر در جامعه‌ای اسلامی زندگی می‌کنیم و تعریف‌مان از دین این است که یک برنامه‌ای است که اگر ما در آن چارچوب حرکت کنیم، سعادت‌مند خواهیم شد. پس چرا کشورهای اسلامی نسبت به جوامع غربی عقب‌تر هستند؟ و مسئله‌ی دیگری که وجود دارد این است که مطرح شد، جوامع غربی در حال کشیده‌ شدن به سمت دین هستند، در حالی که دین در میان خود مسلمانان در حال کم‌رنگ شدن است؟ توضیحی در این رابطه دهید؟

پاسخ : 
صرف این‌که ما جامعه‌ای دین‌دار هستیم و اهداف متعالی و ارزش‌های والایی داریم به تنهایی نمی‌تواند ضمانتی برای رسیدن به همه‌ی سعادتمندی ها باشد مگر این‌که تلاش و کوشش در این زمینه صورت گیرد و در زندگی عملی از آن استفاده شود. آثاری که تاریخ از خود به جای گذاشته را نمی‌توان در عرض یک ‌شب تغییر داد. جامعه‌ی امروزی ما از سابقه‌ای طولانی برخوردار است که نمی‌توان به آسانی آن را تغییر داد ولی می‌توان ادعا کرد که در مسیر تعالی ، پیشرفت و برنامه‌ریزی بهتر می‌توانیم گام بر داریم. بر این اساس، ما باید از همان تعالیم متعالی که دنیا هم در حال بازگشت به آن سو است، درس بگیریم. اگر از این تجربیات استفاده نکنیم به هیچ عنوان نمی‌‌توان در آن مسیر، پیش‌گام بود. بنابراین ما باید الگوهای بهتری بسازیم تا به وسیله‌ی آن به جلو رانده شویم و سرعت خود را در مسیر پیشرفت افزایش دهیم، آن‌گاه دنیا هم به سوی ما کشیده خواهد شد.
دین آیینه‌ای از بخشی از حقیقت جهان هستی است که پاسخ‌دهنده‌ی سوالات و پرسش‌هایی است که علم و فلسفه در پاسخ دادن به آن عاجز‌اند. هدف اصلی دین نشان دادن این موضوع به انسان است که زندگی شما فقط خوردن ، خوابیدن و زندگی روزمره نیست بلکه در پس این زندگی اهداف متعالی هم وجود دارد. کسانی که مبلغ دین هستند باید به شکلی درست و زیبا به تبلیغ بپردازند و اسلام را در عالی‌ترین شکل پیاده کنند ولی اشخاص عادی هم مسئولیت خود را دارند و باید در این مسیر گام بر دارند یعنی به شکل‌های مختلف در کنار مسائل روزمره ی زندگی دین هم جای داده شود و به آن توجه ویژه شود. لذا به این موضوع همیشه از دریچه ی نقد نپردازیم بلکه خود را فرافکنی نسبت به مسئولیت‌هایی که در قبال هویت خود داریم، کنیم یعنی بنگریم که من کیستم، از کجا آمده‌ام و به کجا می‌روم. بنابراین باید خود دین را از افرادی که به اسلام به شکلی که ماهیت دین بیان می‌کند به اجرا در نمی‌آورند تفکیک قائل شویم و آن دو را از هم جدا کنیم. اگر انسان با مطالعه به سمت دین برود و پیام اصلی آن را ببیند نه واسطه ی پیام را، در این صورت در دین خود استوارتر خواهد بود.

کلمات کلیدی : 
دین / چارچوب دین / کشورهای اسلامی / کم رنگ شدن دین
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
مطلبی را بیان کردید که گروهی نسبت به آن نقد داشتند. فرمودید: در دوره‌ی پیامبر (ص) عالی‌ترین الگوی حکومتی توسط پیامبر ارائه شد که اذعان داشتید برخی تئوریسین‌های غربی هم بر این موضوع اتفاق نظر دارند. کدام یک از تئوریسین‌ها با این دید موافق‌اند؟

پاسخ : 
کسی که آشنای با ادبیات غربی در زمینه ی اسلام باشد می‌داند در این زمینه شواهد بسیاری وجود دارد. یک نمونه از این شواهد، اسلام‌شناس معاصری به‌ نام جان اسپوزیتو که خود مسلمان نیست بلکه کاتولیک است، کتاب‌های فراوانی به چاپ رسانده است. یکی از کتاب‌های ایشان که به زبان انگلیسی نوشته شده و به فارسی ترجمه نشده، به نام اسلام راه راست، است. در این کتاب، بررسی تاریخی، کلامی و اعتقادی در باب اسلام و جهان اسلام شده است. این کتاب به زیبایی دستاوردهای اسلام در تاریخ را بیان کرده است و نشان می‌دهد که پیام اسلام نه تنها در تحول جزیرة العرب و جهان اسلام بلکه در کل تاریخ نقش داشته است . نقشی که اسلام در گرفتن حقوق زنان و تعالی این حقوق داشته، در برپایی نظام حکومتی سالم در بدو اسلام و در دوره‌ی ایده‌آل که بیان شد را بسیار زیبا توضیح می‌دهد.

کلمات کلیدی : 
پیامبر / عالی‌ترین الگوی حکومتی
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
بحث جنگ بین ادیان و تمدن‌ها را مطرح کردید، آیا جنگ‌ها بین تمدن‌هاست یا بین ادیان؟ در این خصوص بیشتر توضیح دهید؟

پاسخ : 
هانگینتون در بحث جنگ تمدن‌ها یا ادیان بیان می‌کند که در تمدن شاخصه ی اصلی، فرهنگ و در فرهنگ، شاخصه‌ی اصلی دین است، بنابراین دین می‌تواند نقشی مهم و موثری در نزاع‌های بعد از این داشته باشد زیرا بشر دین‌دار‌تر شده است.

کلمات کلیدی : 
جنگ / ادیان / تمدن‌ها
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
ادعا شما مبنی بر این بود که در قرن بیستم و نافرجامی سکولاریسم، بشر و غرب بازگشت به دین پیدا کردند. آیا در این دین، بنا به پیش‌بینی هانگینتون ،اسلام موضوعیت پیدا می‌کند یا منظور، دینی است که ادیان نوظهور با رنگ و بوی معنویت بیان می‌کنند اما هیچ نسبتی با اسلام ندارد؟

پاسخ : 
نظریه‌ی هانگینتون بسیار خطرناک و غلط است که آینده‌ی جوامع بشری در آغاز قرن بیست و یکم را آینده‌ی برخورد، تنازع و خشونت می‌بیند. این نظریه چند نکته مهم را گوشزد می‌کند . یکی از این نکات در پاسخ‌گویی به نیازهای بشر امروز دیگر اشخاصی که قهرمانان دوران روشن‌گری و انقلاب صنعتی مثل توماس جفرسون بودند، این‌ها نمی‌توانند پاسخ قانع کننده‌ای به جوانان حومه‌های شهرهای بزرگ امروزی بدهند. حضرت مسیح (ع) یک شانس بهتری دارد که بتواند مخاطب خود را در بین آن جوانان پیدا کند ولی در بلند مدت حضرت محمد (ص) برنده خواهد شد. این مسیری که دنیای صنعتی، به خصوص غرب پیموده، نشان‌دهنده‌ی این است که غرب از اوج قدرت خود در 1914 همواره یک منحنی سراشیب افول را طی کرده است و همچنان ادامه دارد. این حرف را به سود مسلمانان نمی‌زند بلکه به غرب می‌گوید تا تفوق وجود دارد قدردان باشید و جای خود را محکم‌تر کنید. نظر هانگینتون این است که مسلمانان با رشد جمعیتی که دارند در 2030 به بعد، دین اول جهان می‌شوند. در این‌جا به اسلام به عنوان یک ایدئولوژی نمی‌نگرد بلکه به عنوان تعداد جمعیت آن را بیان می‌کند.

کلمات کلیدی : 
سکولاریسم / بازگشت به دین / اسلام / ادیان نوظهور / معنویت
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
متاسفانه جوامعی که دین ندارند نسبت به جوامع دین‌دار موفق‌ترهستند. علت چیست؟

پاسخ : 
اولاً تعریف خود را از دین مشخص کنید. اگر تعریف از جامعه‌ی دینی جامعه‌ای است که در آن فقط نماز و روزه باشد، این تعریف اشتباه است و در ذات خود نقص دارد. امام باقر (ع) می‌فرمایند: "وقتی قصد ارزیابی و قضاوت دین‌داری کسی را دارید،فقط به طول رکوع و سجود وی نگاه نکنید، به سه چیز بنگرید: 1) راستگویی 2) امانت ‌داری 3) خوش قولی ." حال اگر مشاهده کردید در جامعه‌ای که مردم نماز و روزه را به جا می‌آورند و در کنار این‌ها به یکدیگر دروغ می‌گویند،حقوق یکدیگر را پایمال می‌کنند، ارزیابی شخص نباید این باشد که جامعه‌ای دینی داریم زیرا افراد تمام مسائل را رعایت نکرده‌اند. این در حالی است که ممکن است جامعه‌ای نماز و روزه را به جا نیاورد ولی بسیاری خوش قول، راستگو و امانت‌ دار باشند که به خوبی روشن است که در این جوامع دین عملی شده و به آن توجه می‌شود. بنابراین، اینکه چرا جوامع دینی، جوامعی خوشبخت و سعادت‌مندی نیستند به یک دلیل است و آن اینکه، این جوامع دینی نیستند، به این معنی که به دین به عنوان یک نسخه ی عملی نگاه نکرده‌اند. حال اگر جامعه‌ای اصول دین را رعایت نکند ممکن است از اجر معنوی آن بی نصیب بماند ولی پیامد‌های مادی برای آنها خواهد داشت. شهید مطهری فرمودند:" علم به انسان سرعت و دین به وی جهت می‌دهد." یعنی برای ساخت یک ماشین انواع دانش و فناوری را باید به کار بست تا به طور مثال سرعت بیشتری پیدا کند، حال بستگی به این دارد با این ماشین سرعت بالا چه هدفی را دنبال می‌کنید. آیا غرض زیر کردن آدم‌هاست یا به مقصد رساندن جمعی از آنها. بنابراین جامعه‌ی دینی، جامعه‌ای است که به دین در آن عمل شود. امام صادق(ع) می‌فرمایند: " هرکس به همان اندازه مسلمان است که عمل می‌کند." یعنی اگر دین صد واحد عملی داشته باشد، اگر ما به 90 واحد عمل کنیم ، به همان میزان مسلمان خواهیم بود. لذا کسی که عقاید پایه را داراست اما رفتارهای دینی را رعایت نمی‌کند به مانند فردی است که جاده را درست انتخاب کرده ولی خیال می‌کند که پیاده می‌تواند این مسیر را طی کند و به مقصد رسد.

کلمات کلیدی : 
دین / جوامع بدون دین / جوامع دین‌دار / موفقیت
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
گفته شد، دین امری فطری است،در حالی که احساس می شود دین امری موروثی در خانواده‌ها شده است؟ در این باره توضیح دهید؟

پاسخ : 
انسان فطرتاً گرایش به زیبایی دارد اما تعریف از زیبایی یکی نیست یعنی هیچ مادری به فرزند خود یاد نمی‌دهد که در زندگی خود زیبایی را دوست داشته باش. در اصل تعریف زیبایی در فرهنگ‌ها،جوامع، نظام‌های خانواده و افراد مختلف متفاوت است. در باب دین هم اصل گرایش به آن به طور قطع، امری فطری است به همین خاطر هم در جوامع بدوی و هم درجوامع مدرن گرایش به دین وجود دارد که اگر در مقطعی ارضاء نشده باشد از جایی دیگر سر باز خواهد کرد. اما این‌که تعریف هر انسان از دین چیست یعنی کدام دین را می‌پذیرد، به کدام دین اعتقاد پیدا می‌کند، این دیگر امری فطری نیست. به طور طبیعی، فردی که در خانواده‌ی مسیحی، مسلمان و هر دین دیگر پرورش یافته باشد، گرایش به آن دین پیدا می‌کند. اما نکته‌ای که حائز اهمیت است این است که اگر یک مسلمان خیالش از بابت این‌که دین او از ابتدا اسلام بوده، راحت باشد خیلی ارزشمند نیست بلکه نوعی لطف پروردگار است که شامل حال وی شده، اگر صرفاً براساس گرایش ابوی خود مسلک مشخصی داریم قطعاً مسئولیت‌مان نسبت به آن دین سنگین‌تر است. یعنی مسلمانی هستیم که خیلی این نوع مسلمان بودن، دارای ارزش نیست. بنابراین واقعیت این است که دین و گرایش به آن، فطری است اما گرویدن به چه دینی ، امری فردی است که ما باید مراقب باشیم که انتخابی با پشتوانه‌ی معرفتی داشته باشیم . انسان لحظه به لحظه باید تجدید ایمان کند که این تجدید بستگی به انتخاب وی دارد.

کلمات کلیدی : 
دین / دین امری فطری / دین امری موروثی
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
آیا الزاماً دین در زندگی باید وجود داشته باشد؟ آیا بشر بدون دین، قادر به زندگی کردن نیست؟

پاسخ : 
این‌که اولویت اول دین است، خیر یعنی دین در کنار باقی موارد قرار نمی‌گیرد به طور مثال نمی‌توان گفت که از بین دین و اقتصاد و اجتماع، کدام یک مهم‌تر است ، این غلط است. دین، خود بستر زندگی است که از دل آن اقتصاد،فرهنگ و باقی موارد بیرون می‌آید. بنابراین دین، پیش نیاز تمام اندیشه‌ها، نیازها، سوالات و پاسخ‌هاست. دین آمده تا زندگی بشر را دینی کند به این معنی که در تمام ابعاد و اضلاع زندگی رسوخ کند و مورد استفاده قرار گیرد، دراصل زمینه‌ی زندگی شود.

کلمات کلیدی : 
دین / زندگی / دین در زندگی
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
دو دیدگاه در رابطه با دین عموماً وجود دارد، برخی معتقدند دین، چارچوب‌هایی را تبیین می‌کند که باید با اقتضای زمان و مکان آنها را دریافت کرد و زندگی خود را با عقل خود سامان داد و دیدگاه دیگری قائل به این است که دین، در تمام شئون برنامه دارد و صرفاً چارچوب نیست، کدام دیدگاه درست است؟

پاسخ : 
اصولاً دیدگاه دوم درست‌تر از دیدگاه اول است به این معنی که دین قدرت ارائه مدل برای همه ی ابعاد زندگی را داراست اما به این معنا نیست که دین یک برنامه از قبل نوشته شده در اختیار بشر قرار می‌دهد بلکه به این معنی است که دین دارای این ظرفیت است که مردم در موقعیت‌ها و شرایط زمانی و مکانی مختلف به سراغ دین بروند و به کمک و مدد آن برای زندگی خود برنامه‌ ریزی کنند.

کلمات کلیدی : 
دین / برنامه های دین
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
بارها شنیده‌ایم و بیان شده که انسان فطرتاً خداجو است یا به تعبیر دیگر انسان به طور فطری نیازمند معنویت است، آیا به طور واقع نیاز و فقر انسان، فطرتاً به دنبال معنویت است یا دین؟

پاسخ : 
آن میزان نیازها و دسته نیازهایی که دین قرار است به آن پاسخ دهد، به مراتب وسیع‌تر از صرف معنویت است. یعنی دین طرحی جامع برای همه‌ی ابعاد زندگی بوده است . حضرت علی(ع) که او را عارف درجه یک می‌دانیم کسی است که بنا بر نقل‌های تاریخی روزها در بازار کوفه یک شلاقی به دست می‌گرفتند و مراقب گران فروشی کسبه ی بازار بودند یعنی نمی‌توانیم بگوئیم که یک عارف می‌تواند نسبت به مناسبات اقتصادی جامعه‌ی خود بی‌تفاوت باشد. دین به تعبیری آمده که بازار را از انحراف پاک و پالایش کند و مورد کنترل قرار دهد،همان‌طور که آمده در خلوت انسان به او منبعی از آرامش را عطا کند. به طور مثال، اگر انسانی اذعان کند که آرامش را از یک مکتب درویشی می‌گیرم و در روز در بازار گران فروشی و کلاهبرداری می‌کنم، این‌ها با هم همخوانی ندارد. اشکال این روش این است که در زندگی دیگر پازلی هماهنگ با هم نخواهید داشت. این در حالی است که اسلام، قابلیت ‌توان و پوشیدگی به همه ی نیازهای بشر را داراست و از عهده‌ی آن بر خواهد آمد. اگر نقصی در این زمینه ایجاد شود ربطی به دین ندارد بلکه به این دلیل است که یا انسان برای پاسخ به سوالاتش به سراغ دین نرفته یا متوجه کسانی است که واسطه گر هستند و قرار است پاسخگوی سوالات شخص باشند . در اصل ممکن است فرایند ناقص صورت گیرد که این نقص ربطی به جامعیت دین ندارد. بنابراین خلأ اصلی فاصله گرفتن با دین است یعنی با فاصله‌گیری از دین خلأهای فراوانی ایجاد می شود که یکی از این خلأهای فرعی، خلأ معنویت است.

کلمات کلیدی : 
خداوند / معنویت / نیاز و فقر انسان / دین
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
تعبیری از خلاصه بین دین و معنویت را بیان کنید؟

پاسخ : 
در نگاه شرع مقدس اسلام، دین بیان‌ کننده‌ی یک روش و شیوه برای زندگی است. مذهب در واژگان عربی از ماده‌ی ذهب به معنی رفتن برگرفته شده است. مذهب به معنی مسیر حرکت و شریعت به معنی معبر، محل عبور است . در واقع مذهب، دین و شریعت طرح و نقشه‌ی راهی است که خداوند برای حرکت انسان از مبدا تا معاد معلوم کرده است. انسان در مسیر زندگی درحال گذر است که چگونگی حرکت در این مسیر، شیوه‌ی زندگی و سپری کردن آن را دین مشخص و معلوم کرده و به بشر آموزش می‌دهد. بنابراین دین، هنگامی معنا پیدا می‌کند که در زندگی عملی مورد استفاده قرار گیرد و زمینه‌ی بروز یک رفتار شود. در این صورت است که دین در تمام ابعاد زندگی معنی پیدا کرده و با آن مرتبط می شود. یکی از بخش‌هایی که دین در زندگی انسان باید آن را پوشش دهد نیاز او به معنویت است یعنی اگر پذیرفتیم برخی نیازها در وجود انسان، نیازهای عمیق نهادینه شده و ذاتی که تحت عنوان فطری از آن یاد می‌کنیم است، نمی‌توانیم تصور کنیم دین نسبت به آن بی توجه خواهد بود و قطعاً به این نیازها پاسخ خواهد داد. نیاز بشر به معنویت یک نیاز عمومی در شکل‌های مختلف است که به ما نشان می‌دهد، دین ناچار و باید و لازم است که به این نیاز پاسخ دهد. لذا، دین نه فقط اولین که تنها و معتبرترین منبع و منشا برای پاسخ دهی به این نیاز است.

کلمات کلیدی : 
دین / معنویت
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
منشا اخلاق در کجاست ؟ نسبت دین و اخلاق چیست ؟

پاسخ : 
ریشه های اخلاق در فطرت است . ریشه های کلان اخلاق عقلانی است یعنی همه می فهمند که دروغگویی بد است و راستگویی خوب است . شریعت در ریزه کاری ها به ما کمک می کند نه دراصول اخلاق . بخاطر همین انسان که اگر مسلمان هم نباشد می فهمد که راستگویی خوب است . دین در زمینه ی اخلاق چند کار می کند . یکی اینکه ریزه کاریها و ظرایف را برای ما آشکار می کند . یکی اینکه پشتوانه برای اخلاق می شود . شهیدمطهری در کتاب اخلاق می نویسد که راسل می گوید که ما احتیاجی به دین ندارد و خودمان اخلاق را بررسی می کنیم و آنرا رعایت می کنیم . من گاو همسایه ام را نمی دزدم زیرا اگر من گاو او را بدزدم ،دیگران هم بقیه ی وسایل من را می دزدند . با یک حساب دو دو تا چهارتا فرد این کار را نمی کند و احتیاجی به معنویت ندارد . شهید مطهری می گوید که این حرف برای شرایط عادی ممکن است که حرف خوبی باشد . یعنی عقل حسابگر می گوید که اگر من دروغ بگویم ، دیگران من را بعنوان دروغگو می شناسند و بعد من را کمتر تحویل می گیرند و ضرر می کنم . شهید مطهری می گوید که این در شرایط بحرانی و زمانی که توازن بهم می خورد جواب نمی دهد . این افراد که در کشور خودشان این اخلاقیات را رعایت می کنند وقتی به کشورهای شرقی می رسند ، جنایت های آنچنانی انجام می دهند . زیرا می داند که او می تواند در این کشورها ظلم کند و کسی به او ظلم نکند . اینکه من راست می گویم صرف راستگویی نیست بلکه یک تحولی در من ایجاد می کند و در اینجا دین یک پشتوانه ای برای اخلاق ایجاد می کند.

کلمات کلیدی : 
دین / اخلاق / منشا اخلاق
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
گاهی مرز بین معنویت و خرافه از بین می رود . چگونه می توانیم معنویت را از خرافه تشخیص بدهیم ؟

پاسخ : 
شیطان جسمانی نیست . پس شیطان هم مربوط به عالم معناست . هر چه وارد معنویت می شود حتما امور الهی و مثبت نیست . خیلی از امور شیطانی هم ماهیت معنوی دارد البته ما وقتی می گوییم معنویت ، بیشتر بعد مثبت آن مدنظر ما است . کارهای عجیب وغریب انجام دادن لزوما دلیل بر معنویت درست نیست . شیطان فکر ما را می خواند که ما را وسوسه می کند . پس اگر کسی فکر شما را خواند یا روی آب راه رفت ، دلیل نمی شود که او از اولیاءالله است . انسان می تواند وارد وادی های شیطانی بشود . خیلی از خرافه ها معنویت هم برای فرد می آورد .مرز بین خرافه و معنویت اصیل پیچیده ترین مسئله است و در اینجا نیاز به شریعت دیده می شود . چرا اگر شما دور حجرالاسود بچرخید خرافه نیست ولی اگر الان اینجا سنگی بگذاریم و دوران بچرخید خرافه است ؟ این ضابطه این قدر پیچیده است که این را خدا باید تعیین کند که خرافه است یا خیر . همه ی خرافه ها و معنویت های تقلبی ، از معنویت های اصیل الگوبرداری می کنند یعنی یک معنویت دینی را می گیرند و آن را کم یا زیاد می کنند . بخاطر همین این مرز خیلی ظریف است . حتی مکاشفات هم دو دسته هستند ، مکاشفات رحمانی و مکاشفات شیطانی . گاهی اوقات شیطان به شما خبر غیبی می رساند . شریعت این مرز را مشخص می کند . این را می توانیم با عقل بسنجیم ولی عقل ابزار شناسایی این مسئله را ندارد . فقط عقل معصوم که باطن عالم را می بیند می تواند با عقلش این مسئله را شناسایی کند .

کلمات کلیدی : 
معنویت / خرافه / تشخیص معنویت و خرافه
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
آیا معنویت نیمی از دین است ؟

پاسخ : 
اگر ما معنویت اصیل را بگوییم ، تمام دین معنویت است . دین جز ایجاد معنویت کاری نمی کند . سعادت معنویت عظیمی است که قرار است در وجود ما شکل بگیرد .

کلمات کلیدی : 
دین / نیمی از دین / معنویت
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
معنویات ذاتی است یا اکتسابی ؟

پاسخ : 
اصل ، نیاز به معنویت هست .ما بعضی مواقع نیازهای مان را شکوفا می کنیم یا سرکوب می کنیم . مثلا کسی استعداد ریاضی دارد ولی آنرا شکوفا نمی کند و آنرا سرکوب می کند. انسان می تواند معنویت را شکوفا بکند یا آنرا سرکوب بکند . اگر انسان معنویت را سرکوب بکند ، بالاخره روزی این فشار خودش را به انسان می آورد . مثلا من از فردی تمام پولش را می دزدم و آن فرد با مشکلاتی مواجه می شود و باعث بیماری و بالاخره مرگ طرف می شود . یک انسان عادی که دزدی کرده ، در آخر کار احساس خوشحالی می کند یا احساس ناراحتی ؟ این فرد سود برده و جیبش پر شده است ولی دچار عذاب وجدان می شود . شهید مظهری می گوید : خود مادی وخود معنوی . خودمادی ما آنجاست که پول بدست می آورد و خود معنوی ما آنجاست که دچار عذاب وجدان می شود . کدام خود ما اصلی است ؟ در درگیری ها معلوم می شود که کدام خود اصلی است . در اینجا طرف احساس شکست می کند .حالا یک فردی کمک به بیماری می کند و او سالم می شود و به خانواده اش برمی گردد ، در اینجا فرد احساس پیروزی می کند با اینکه پولش کم شده است و در دزدی فرد با اینکه پولش زیاد شده است احساس شکست می کند .
یکی از معضلات ما انسانها این است که ما خودمان را کوچک می گیریم . تک تک ما انسانها فوق العاده عظیم هستیم . ما عبادت می کنیم تا بدانیم که وسعت ما خدایی است . آیت الله جوادی آملی می فرمایند که وقتی خدا به کافرها می رسد می فرماید : شما بزرگتر هستید یا آسمانها که ما بنا کردیم ؟ وقتی به مومن می رسد می فرماید : قلب مومن عرش خداوند است . حدیث قدسی داریم که زمین و آسمان گنجایش من را ندارد ولی قلب عبد مومن گنجایش من را دارد . ما می گوییم که ما با همین زندگی راضی هستیم و خودمان را کوچک می کنیم . در روانشناسی بحثی داریم که مهمترین خواسته های انسان چیست و در آنجا سه دیدگاه موجود است . یک عده می گویند : آرامش ، دسته ی دیگر می گویند : شادی و عده ی دیگر می گویند : امید . امام خمینی در وصیت نامه ی خودش می نویسد : با قلبی مطمئن و ضمیری شاد و امیدوار به فضل پروردگار یعنی این سه تا در وجود امام حاصل شده است . راه آن از نماز است . در نماز فقط اطاعت وعشق بازی با خدا مطرح است .
ریشه ی غفلت این است که ما خودمان را باور نمی کنیم . ما بعضی کارها را اقدام می کنیم زیرا آنرا جدی می گیریم . ما قرآن را جدی نمی گیریم . کار قرآن این است که معادلات ذهن ما را بهم بریزد. ما در زندگی خودمان ، چقدر شیطان را جدی می گیریم ؟ ما تقریبا وسوسه ی شیطان را اصلا جدی نمی گیریم . سوره ی ناس و فلق رابا هم مقایسه کنید . فلق یعنی سپیده ی صبح ، آفرینش فلق ( وقتی زمین و خورشید در یک راستایی قرار بگیرند فلق درست می شود ) سخت تر و پیچیده تر است یا ربوبیت ناس ؟ اصلا اینها قابل مقایسه نیستند . خدا می گوید : در پناه رب الفلق بروید . هر بدی که در عالم می بینی مثل تاریکی ها ، ظلمات ، جادو و کینه توز به خدا پناه ببر . برای وسوسه ی شیطان به رب الناس پناه ببر . ما اصلا شیطان را جدی نمی گیریم و با او صمیمی هستیم . بعضی مواقع افکار خود من شیطانی شده است . وقتی ما شیطان را جدی نمی گیریم بر ما سوار می شود و شیطان قسم هم خورده که همه ی شما را گمراه می کنم . غفلت یعنی اینکه ما یک مسائل خیلی مهم را جدی نمی گیریم . آیت الله بهجت می فرمودند : روزی یک روایت بخوانید و نیم ساعت به آن فکر کنید و بعد می بینید که تحولی عظیم در شما بوجود خواهد آمد .

کلمات کلیدی : 
معنویت / معنویت ذاتی / معنویت اکتسابی
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
قرار است که وقتی ما عبادت کنیم چه اتفاقی درزندگی ما بیفتد ؟ اگر ما در زندگی دین نداشته باشیم چه اتفاقی می افتد ؟

پاسخ : 
گاهی ما احساس رضایت می کنیم ولی ممکن است که بعدها متوجه بشویم که می توانستیم رضایت بزرگ تری را بدست بیاوریم . مسئله به این برمی گردد که آیا ما خدا را به مهربانی و خدایی قبول داریم یا خیر ، آیا ما قبول داریم که این خدای مهربان برنامه ی عالی به ما می دهد یا برنامه ی بیخودی به ما می دهد ؟ نماز به یک معنا بی خاصیت ترین کار دین از نظر ظاهری است . مثلا وقتی شما روزه می گیرید برای سلامتی تان خوب است و برای هر عبادت خاصیتی ذکر می کنند ولی نماز حتی ورزش هم نیست و سجده های طولانی کمر را اذیت می کند ، گریه های طولانی از خوف خدا چشم را اذیت می کند . نماز برای این است که ما می خواهیم با خداعشق بازی کنیم . انسانی که نماز نمی خواند یا جاهل قاصر است یا جاهل مقصر .کسی که شهادتین بگوید ، خدا ، معاد و نبوت را قبول داشته باشد مسلمان است . در مورد مذمت تارک الصلاة روایات زیادی آمده است . اگر کسی بگوید که من نماز را قبول ندارم یعنی به این معنا که پیامبر را قبول ندارم ، این فرد کافر است .

کلمات کلیدی : 
عبادت کردن / زندگی / نداشتن دین
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
اگر در زندگی معنویت نباشد چه اتفاقی می افتد ؟

پاسخ : 
اگر در زندگی معنویت نباشد زندگی خشک و بی روح می شود و آخر خشکی به پوچی می رسد و انسان هیچ می شود .تمام لذت اصلی زندگی ، لذت معنویات است .همه ی لذتها کوتاه و گذرا است . روایت داریم : کسی که گناه بکند من لذت مناجاتم را از او می گیرم . همه ی انسانها تا حدی معنویات را در زندگی شان تجربه کرده اند . انسان وقتی در بن بست قرار می گیرد حتی اگر کافر هم باشد معنویت را تجربه می کند .هرچه بن بست شدیدتر باشد درک انسان نسبت به معنویت شدیدتر می شود.
انسانی که معنویت دینی ندارد ولی از زندگی خودش راضی است حداقل این است که مقداری از اخلاقیات را رعایت می کند . این مهم است . هر اقدامی که ما در راستای نظام الهی انجام می دهیم یک اثری روی وجود ما دارد یعنی همان گونه که نمازخواندن اثر دارد راستگویی هم اثر دارد ، غیبت نکرده هم در وجود ما اثر دارد حتی اگر ما آنرا ندانیم . انسانی که راستگو است یک لذتی از زندگی اش می برد که انسان دروغگو این لذت را نمی برد . و شاید هیچ وقت انسان راستگو نتواند آن لذت را برای انسان دروغگو توضیح بدهد . عده ای هستند که نماز نمی خوانند ولی اخلاقیات را رعایت می کنند . عده ای هستند که کافر هستند ولی زندگی خوبی دارند . نکته اش این است که معنویتی که در عالم وجود دارد فقط با نماز حاصل نمی شود . اعمالی که دین برای ما آورده است هر کدام بخشی از معنویت را تامین می کنند . پس یک انسان راستگو از راستگویی اش لذتی می برد و معنویتی کسب می کند که یک انسان دروغگوهیچ وقت آن لذت را نخواهد برد. احترام به والدین اثر معنوی دنیویی زیادی دارد و روح را شاد می کند . همه ی کافرها به جهنم نمی روند ، کافری به جهنم می رود که در مقابل حقیقت عناد دارد یعنی بفهمد که این موضوع حقیقت است ولی زیر بار حقیقت نرود . شهید مطهری در کتاب عدل الهی فصلی بنام عمل خیر از غیر مسلمان دارد که می توانید آنرا مطالعه بکنید. ممکن است که کسی نماز نخواند ولی از زندگی اش راضی باشد .علت این است که این فرد حتما بعضی از اقدامات اخلاقی دینی را انجام می دهد و شاید این فرد برای خواندن نماز توجیه نیست . انسان وقتی از عبادتی محروم شد ، لذت آنرا نمی برد و از لذت آن محروم می شود . یکی از فلسفه های نماز این است که ما می خواهیم به خدا برسیم و با خدا عشق بازی کنیم و عاشق خدا بشویم . عاشق در مقابل معشوق چه رفتاری در پیش می گیرد ؟ انسان هر قدر که خدا را قبول دارد ، به همان اندازه در عشق خدا طمع می کند . بهترین رفتار عاشق نسبت به معشوق این است که معشوق بگوید که او چکار کند . خاصیت نماز این است که عشق خدا را در وجود ما تصویب می کند . این عشق زمانی تصویب می شود که خدا بگوید که من چکار بکنم نه اینکه من کاری را بکنم که خودم خوشم می آید . خیلی از افراد می گویند که ما با خدا راز و نیاز می کنیم ولی ما نماز نمی خوانیم ، این افراد عاشق نیستند و عاشقی را تجربه نکرده اند یعنی فقط بخاطر نیاز خودش به طرف خدا رفته است .

کلمات کلیدی : 
معنویت / زندگی / نبودن معنویت
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
آیا می توان کارکرد دین را نشان داد ؟

پاسخ : 
ما تا حقانیت دین را مطرح نکنیم کارکرد جوابی نمی دهد . کار کرد دین در خیلی از جاها نشان دادنی نیست . متخصص می گوید که اگر شما این دارو را بخوری یک ماه طول می کشد تا خوب بشود ولی ما نمی توانیم بگوییم که به ما نشان بده . این نشان دادن شدنی است ولی با یک فرایند طولانی . کسی که در رشته ی پزشکی رفته اول بدن و روابط شیمیایی مواد را شناخته است تا به حقیقت برسد . قرآن بیش از اینکه به نمازخواند تاکید داشته باشد روی اصول دین تاکید دارد . این خیلی مهم است . پیامبر اولین حرفش این نبود که نماز بخوانید و شراب نخورید بلکه اولین حرفش این بود که بگویید : لااله الا الله یعنی نگاهتان را عوض کنید. ما باید به حق یقین پیدا بکنیم . ما مشکل باورهای مان را داریم .ممکن نیست که بین عقل و دین تعارض باشد .امکان دارد بین وهم و خیال من با دین تعارض بوجود بیاید.

کلمات کلیدی : 
دین / کارکرد دین
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
آیا ما نمی توانیم بفهمیم که وقتی نماز نمی خوانیم چه اتفاقی در روح ما می افتد ؟

پاسخ : 
چرا ما می توانیم بفهمیم ولی هر کس به اندازه ی علمی که در راه دین کسب کرده است .یک عارف براحتی می تواند بفهمد که فردی که نماز نمی خواند چه آسیبی به روح خود می زند ولی یک فرد عامی نمی تواند آنرا درک کند . مثلا فردی که قلب درد دارد باید حرف پزشک را گوش کنند یا اینکه خودش پزشکی را بخواند تا متوجه بشود که چرا برای قلب درد نباید چربی خورد . یک راه این است که فعلا از این پزشک متخصص کمک بگیرم تا بعدا خودم به آن برسم . پس من باید متخصص قلب را پیدا کنم . این یعنی اصول دین یعنی تو برو متخصص قلب را پیدا کن و فعلا حرف او را گوش بده تا بعدا خودت کم کم متخصص قلب بشوی . متخصص قلب من پیامبر است . پیامبر می گوید که خدا گفته این رفتار را داشته باش . پس من فعلا این رفتار را می کنم البته راه تحقیق باز است . شما بیست سال کار عرفانی سنگین بکن ، بعد می فهمی که نمازخواندن چه کاری با تو می کند .

کلمات کلیدی : 
نماز خواندن / روح انسانها / نماز نخواندن
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
اگر دین تجویزی است پس چرا شما می گویید که همه چیز را نپرسید ؟ اگر خدا به من حس داده است ، پس من می توانم دین خودم را هم درک کنم . راهنمایی بفرمایید.

پاسخ : 
من منظورم این نیست که اصلا نپرسیم و چون و چرا نکنیم . ما حتی می توانیم بپرسیم که چرا نماز صبح دو رکعت است منتها حواسمان باشد که سوال هر کس را متناسب با معلومات فرد می توان پاسخ داد . وقتی دو تا دکتر متخصص در مورد یک بیماری با هم صحبت می کنند ما چیزی متوجه نمی شویم . چرا آنها با اصلاحات صحبت می کنند وعادی صحبت نمی کنند ؟ زیرا وقتی شما در یک عرصه ی تخصصی وارد می شوید باید مطالب زیادی را بفهمید . ما به اندازه ای می توانیم چون و چرا بکنیم و اِلا باید متخصص بشویم . من باید بفهمم که وقتی من جمع و تفریق بلد نیستم ، نمی توانم انتگرال را بفهمم . انتگرال را کسی می فهمد که مقداری مسائل ریاضی را بفهمد . پس ظرفیت ها متفاوت است و می شود چون و چرا کرد ولی چون و چرا استفهامی که مطالب بفهمیم نه چون و چرا اعتراضی . نگوییم که من از نماز خوشم نمی آید ، چرا باید آنرا بخوانیم ؟ اگر شما متخصص قلب را قبول می کنید و به شما می گوید که این را بخور . شما نباید چرای اعتراضی بکنید . روانشناسی تحقیق بکند ولی حریم خودش را بداند . ما به روانشناس می گوییم که تجویز خلاف دین نکن . نگوییم که شما افسردگی دارید پس نماز نخوانید . ما دین را بعنوان چارچوبی در زندگی ببینیم و در این محور مطالعه و پژوهش بکنیم و محک ما عقل و دین باشد . آزمون و خطا را عقل تشخیص می دهد و عقل تشخیص می دهد که خدا هست . پس عقل می گوید که تشخیص الهی بهتر از تشخیص عقل است . خود عقل می گوید که آزمون ویرانگر را نباید آزمون کرد . اگر دین گفته که روابط باید محدود باشد ، این حریم است . یک روانشناس باید دراین حریم راه کار بدهد . ما خیلی از مواقع وهم خود را بجای عقل مان می گذاریم . عقل جایی است که در اثر بررسی به قطعیت می رسد . فرضیه ی فروید عقلی نبود .اینکه چهار نفر بخاطر محدودیت جنسی دچار ناهنجاری اجتماعی شدند عقلا نتیجه این نمی شود که برداشتن محدودیت ناهنجاری را کم می کند . چون ممکن است که هزار عامل دیگر در ناهنجاری موثر بوده باشد .

کلمات کلیدی : 
دین / درک دین
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
چه عقلی ملاک ما است ؟ معیار عقل چیست ؟

پاسخ : 
عقلی ملاک ما است که به یقین برسد . گاهی اوقات ما چیزی به ذهن مان خطور می کند یا گاهی فرضیه ای به ذهن ما می آید یا حدسی می زنیم ، اینها عقل نیست . عقل برای انسان وقتی است که یقین حاصل بشود . اصطلاحا می گویند با استدلال قطعی جلو می رود و به یقین می رسد . وقتی می گویند که فردی عقلش نمی رسد با بحث ما فرق می کند. ما قوه ای برای سنجش مسائل داریم که ما به آن عقل می گوییم. وقتی ما این قوه ی سنجش مان را کاملا بر طبق حقیقت پیش بگیریم به آن عقل می گویند ولی اگر مثل معاویه از آن استفاده بکنیم به آن شیطنت می گویند نه عقل . در این افراد عقل ملتزم به حقیقت نیست . انسان قوه ی سنجش را بکار می اندازد و ملتزم به حقیقت است و این بخاطر سلایق ، آباء و اجدادش نیست بلکه بخاطر این که واقعا حقیقت چیست ، آنرا دنبال می کند و این عقل می شود . این عقل اگر اشتباه هم بکند مورد مواخذه واقع نمی شود .

کلمات کلیدی : 
عقل / ملاک عقل / معیار عقل
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
آیا می شود یک سری اصول اخلاقی را در دین بصورت سلیقه ای عمل کرد ؟

پاسخ : 
یک معضلی در دوره ی مدرن پیدا شده است که خود دین هم آنرا پیش بینی کرده است که به آن پروگماتیسم یا کارکرد گرایی می گویند . شما یک بار به سراغ کارکردهایی که ما می توانیم آنرا پیاده کنیم می روید و یکبار به سراغ حقیقت می روید .اگر از زاویه ی حقیقت وارد بحث شدیم که دین حق چیست ، ما دغدغه ی حقیقت را داریم . حقیقت یک پارچه است . حقیقت امر دلبخواهی نیست . اگر ما قبول کردیم که خدا برنامه می ریزد ، برنامه ی خدا دیگر سلیقه بردار نیست . مثل کسی که بیماری قلب دارد و پیش پزشک می رود . دکتر متخصص به او می گوید که شیرینی و چربی و فلان میوه را نخور . طرف می گوید که اینها چه ربطی به قلب من دارد ، اینها در دهان من می رود یا اینکه پزشک به او می گوید تند تند راه نرو و طرف می گوید تند تند راه رفتن به پای من ربط دارد نه به قلب من . پس سلیقه های ما در حد تشخیص ماست . اگر ما قبول داریم که این یک برنامه ی جدی طراحش خداست و خدا با توجه به تمام زوایای وجودی ما برنامه را طراحی کرده است نباید سلیقه ای عمل کنم . این کار مشکل آزمون های ویرانگر را ایجاد می کند . ما نمی دانی که نماز نخواندن چه مصیبتی برای ما ایجاد می کند یا چه چیزی روح من را بهم می ریزد ؟ دین قابلیت طراحی آزمون های ویرانگر را دارد . خدایی که برنامه را در هزار و چهارصدسال قبل فرستاده است آیا می دانسته که دیگر پیامبری نمی آید ؟ پس خدا همان اول تمام آزمون های ویرانگر را گفته است . اگر ما حلال و حرام را کنار بگذاریم ، در عرصه های دیگر می توانیم آزمایش بکنیم . پس دین بعنوان برنامه ی زندگی بشر آمده است و دیگر اینکه دین قابلیت دارد که هم پای نیاز بشر پیش برود و می تواند برای رهایی بشر از سرگشتی راه کار ارائه بدهد .

کلمات کلیدی : 
دین / اصول اخلاقی / عمل بصورت سلیقه ای
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
معیار حق بودن دین چیست ؟

پاسخ : 
معیار استدلال و برهان است .اینکه می گوییم اصول دین تحقیقی است بخاطر این است که آیا واقعا خدایی هست و انسان باید آنرا بررسی بکند ، اگر کسی به این نتیجه برسد که خدا نیست باید کل ادیان الهی را کنار بگذارد . اگر آخرت مطرح بشود برنامه دادن از طرف خدا جدی تر می شود و اینکه آیا خدا دغدغه ی ما را دارد یا خیر ؟ اگر اینها مشخص بشود دین باید الهی باشد . و هر دین الهی به درد نمی خورد. بعد به دنبال دین های الهی می رویم که بحث نبوت می شود. اگر خدا باشد و نبوت هم باشد پس هر دینی بدون پیامبر کنار می رود . پس دین های خاصی می مانند . پس دین مارکسیسم نمی ماند و بعضی دین های سرخپوستی خرافی نمی ماند . حالا هر کس که پیامبر شد دینش حق است و پیامبر بعدی را بخاطر پیامبر بعدی باید قبول کرد . ما که مسلمان هستیم این طور نیست که حضرت عیسی و موسی را قبول نداشته باشیم . ما همه را قبول داریم . در دین ما گفته شده که پیامبر ما خاتم پیامبران است . کسی که می گوید پیامبر است ، باید اثبات کند که پیامبر ما دروغگو است و یک دلیل قانع کننده مثل معجزه بیاورد که این یک پیامبر جدید است . این مرز شناسائی دین حق است .

کلمات کلیدی : 
دین / حق بودن دین
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
خانم تاکمن در کتاب تاریخ بی خردی در مورد ویرانی هایی که کلیسا بر سر جامعه آورده است را مطرح می کند .حالا این سوال مطرح است که آیا ما آزمون و خطای دینی نداریم ؟

پاسخ : 
شما به هر برنامه ای عمل کنید جواب می دهد و اگر به آن عمل نکنید جواب نمی دهد . عالی ترین برنامه را اگر استفاده نکنید اثری ندارد . اگر کسی اخلاقش بد است و دین دارد ، در دین داری مشکل دارد و به آن عمل نمی کند. کسی که اخلاقیات را در دین رعایت نمی کند در بحث دین داری او جای صحبت است که چقدر دین دارد . دیگر اینکه قانون ها قابلیت سوء استفاده دارند . در قرآن آنقدر که به بحث منافق پرداخته است به بحث کافر نپرداخته است . منافق کسی است که ظاهرا این برنامه را پذیرفته است ولی در اصل برنامه ی خودش را دارد . هر وقت برنامه ای جدی گرفته بشود و بالا برود یک عده هم هستند که سوء استفاده می کنند یعنی عده ای هستند که ظواهر این برنامه را حفظ کنند و منافع خودشان را پیاده کنند. این معظلی است که در تمام جوامع دینی رخ می دهد . در جوامع دینی مکرر فجایع رخ داده است . امام حسین (ع) را به اسم دین کشتند .

کلمات کلیدی : 
دین / آزمون و خطا
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
آیا امروزه انسان می تواند بدون دین خودش را اداره بکند ؟

پاسخ : 
مهمترین دغدغه ی ما باید حقیقت باشد . من باید یک زندگی بر اساس حقیقت بکنم . این سوال مهم است که آیا خدایی در عالم هست ؟ اگر باشد من چکار باید بکنم و اگر نباشد من چکار باید بکنم ؟ آیا زندگی من در دنیا تمام می شود ؟ اگر زندگی من بی نهایت است چگونه باید زندگی بکنم ؟ محورهای اصلی بحث این است . امروزه علوم انسانی دارد تمام کارهای دین را انجام می دهد .مثل گرداندن جامعه ،علم سیاست ، مدیریت و جامعه شناسی . یکی از روشنفکران معاصر استدلال می آورد که ما چقدر بار دین را سنگین کرده ایم و از دین همه چیز می خواهیم و دین نمی تواند پاسخ بدهد و بعد زمین می خورد. استدلال ایشان است این است که ما باید یک چیز خاصی را از دین بخواهیم . ما با عقل خودمان همه ی مسائل را بررسی می کنیم . عقل ما در علوم غیب به آزمون و خطا می رود . اما گاهی آزمون هایی است که ویرانگر است . یعنی اگر ما بخواهیم آنرا امتحان کنیم کسی باقی نمی ماند که جواب آزمایش را ببیند . اگر لیوانی باشد که من شک داشته باشم که این لیوان آب است یا سم ، من نمی توانم آنرا بخورم و بگویم که اگر من مُردم این سم است و اگر زنده ماندم ، آب است . این عاقلانه نیست و در زندگی ما یک دسته آزمایش های ویرانگر وجود دارد . در آزمون های ویرانگر ما قطعا به دین نیاز داریم . اگر واقعا خدایی درعالم هست که مهربان است و خیر ما را می خواهد و نسبت به ما بی اعتنا نیست ، باید یک دسته آزمون های ویرانگر را برای ما معلوم کند . آیا آزمون های ویرانگر در دنیا وجود دارد یا خیر ؟ آیا به بلوغ رسیدن انسان این آزمایش های ویرانگر را حل می کند . فرضیه ی فروید افرادی را پیدا کرده بود که دچار ناهنجاری اجتماعی بودند و نشان داد که این ناهنجاری ها به دوره ی محدودیت آنها در دوره ی نوجوانی شان بر می گردد و این باعث شده که عقده هایی در افراد ایجاد بشود و این عقده ها در بزرگسالی سرباز کند . او یک آزمونی را پیشنهاد می دهد که تست بشود که محدودیت های جنسی موجب ناهنجار یهای اجتماعی خواهد شد و آزمون او این است که محدودیت های اجتماعی را برداریم تا ببینیم که ناهنجاری های اجتماعی کم می شود یا خیر . این آزمون در جوامع غربی تست شد و نه تنها ناهنجار ی های اجتماعی کم نشد بلکه انواع ناهنجاریهای و معضلات ایجاد شد . الان اگر بخواهند به وضعیت قبلی برگردند با هزار تا مشکل مواجه هستند . اقتضای خدای مهربان این است که ما را از این آزمون های ویرانگر مطلع کند که ما اینها را با روش آزمون و خطا جلو نرویم. اگر عقل بخواهد آزمون ویرانگر را تست کند نسل ها بر باد می رود . ما تعبیری در مورد ولدالزنا داریم . به لحاظ ادیان الهی انواع محدودیت ها روی این بچه اعمال شده است . در سال 1960 بحث خانواده ی تک والدینی مطرح شد یعنی مادری هست و پدری در کار نیست . آنها می گویند که ما چرا برای این فرد این قدر سخت بگیریم و دولت باید از این بچه حمایت کند و دولت جایگزین پدر بشود . یعنی در فضای دینی یک فضای تحمیل روی این بچه هست ولی در فضای غرب بجای اینکه تحمیل کنند و بد بگویند ، از بچه حمایت می کنند . نتیجه این شد که در سال 1960چهاردرصد بچه هایی که بدنیا می آمدند تک والدینی بودند و در سال 1995 آمار آنها به بیست و پنج درصد رسید یعنی یک فاجعه رخ داد . این فاجعه ناشی از یک آزمون ویرانگر بود .این قانون که ما ظاهرش را خیلی خشن می دیدیم و می گفتیم که این بچه چه گناهی دارد که از یک سری مواهب اجتماعی محروم شده است ، این قانون کارکرد فرهنگی داشت نه کارکرد حقوقی . آزمون ها قبل از آزمون مشخص نیستند که کدام ویرانگر است و کدام ویرانگر نیست . پس دین باید تمام آزمون های عالم را برای ما مشخص بکند که کدام ویرانگر است و کدام ویرانگر نیست . این عرصه ی نیاز ما به دین است . زبان بیان ساده آن همان حرام و حلال است . آیا ما می توانیم بگوییم که تجربیات بشر به جایی رسیده است که محدودیت های جنسی موجب ناهنجار یهای اجتماعی می شود و این را آزمون بکنیم . آیا ما حق انجام این آزمون را داریم ؟ قوانین تضییع ولدالزنا را کنار بگذاریم و قوانین حمایت ازخانواده ی های تک والدینی را تصویب کنیم ؟

کلمات کلیدی : 
دین / انسانها / اداره خود بدون دین
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
آیا ما می توانیم سلیقه ای به سراغ پرستش و معنویت برویم ؟

پاسخ : 
اگر سلیقه ای باشد به تعداد افراد دیدگاه ها متفاوت است . جهان بینی یعنی اینکه شما به دنبال حقیقت بروید تا جهان بینی را بدست بیاورید . نه به معنای مجموعه باورهایی که ما داریم و از پدر خود به ارث برده ایم . اگر ما جها ن بینی الهی داریم ، همه چیز در خدمت جهان بینی الهی است . اما اگر خدا را قبول نداریم همه چیز کنار می رود . اگر رضایتمندی شخص مهم باشد ممکن است دوست داشته باشد که یک فسق و فجوری هم انجام دهد . انسان مادی گرا درگیر توهم است . آیا درگیری دو دیدگاه مساوی است یا درگیری یک دیدگاه حقیقت و یک دیدگاه توهم است ؟ اگر قائل شدیم که یک نفر در توهم است باید فرد را از آن نجات دهیم . در یکی از جنگ ها در حال بردن اسرا بودند که پیامبر (ص) با دیدن آنها خندیدند . یکی از سرا گفت شما که خیلی با دین و متدین هستید ما را مسخره می کنید ؟ حضرت گفتند : نه به این می خندم که من شما را با زنجیر به سمت بهشت می برم . یعنی شما دچار یک توهم هستید و من می خواهم شما را بازگردانم .
این حرف که جهان واکنش دارد حرف دین است . وقتی که ما می گوییم حقیقت آیا ما تا ابد می مانیم یا نمی مانیم ؟ متناسب با پاسخ این سوال رضایت واقعی فرد متفاوت است . یا فرد تا ابد زندگی می کند یا نمی کند . اگر قائل شدید که تا ابد زندگی می کنید نمی توانید بگویید که آنگونه که ما الان راحت هستیم بعد از مرگ هم راحت خواهیم بود . ممکن است شما خیلی احساس خوشی بکنید آیا این احساس خوشی دلالت بر خوشی واقعی می کند ؟ اول ما باید تکلیف حقیقت را معلوم کنیم . اگر بگویید که ملاک رضایتمندی حق است . در دو شرایط متناقض نمی تواند حق باشد. اگر رضایتمندی حق است ، آدم بی دین رضایتمند است، حق می شود . آدم دیندار هم رضایتمند است پس حق است. اینجا تناقض ایجاد می شود پس ما یک ملاکی لازم داریم .که نه عقل سلیقه ای من به عنوان دیندار حاکم باشد و نه آدم بی دین . بنابراین باید با یک ملاک سنجید . من عقلاً باید به یک جهان بینی باور داشته و از دریچه ی آن به مسئله نگاه کنم . اگر جهان بینی من الهی است و عقلاً به آن ایمان آورده ام، ملاک من می شود . در غیر اینصورت همه خود را حق می دانند . قبل از اینکه این جهان بینی را ملاک بدانیم یک چیزی بعنوان عقل وجود دارد که با استفاده از آن می توانیم تکلیف جهان بینی را مشخص کنیم . امام حسین (ع) بزرگترین مصیبت ها را کشید و بیشترین لذت را هم در عالم برد . البته ممکن است برخی از افراد هم که جهان بینی ندارند در برخی از مقاطع احساس رضایت کنند و ممکن هم است یک عده ای اسم دیندار بر روی خود گذاشته و اصلاً هم احساس رضایت نکنند . عرفا بعد از سختی هایی که می کشند به مقام رضا می رسند . ما وقتی زیارت عاشورا می خوانیم در سجده ی آن می گوییم الهم لک الحمد ، حمد شاکرین . در انتهای زیارت عاشورا ما می گوییم که خدایا من به نظام عالم اعتراض نداشته و از آن شاکر هستم . این سخن یک عارف است . قبل از همه ی دغدغه ها ، دغدغه ی حقیقت است . حقیقت را عقل تشخیص می دهد . یک فردی نزد امام صادق (ع) می آید در زمانی که ایشان در کنار خانه ی خدا بوده اند . به امام می گوید که چرا خود و مردم را مسخره کرده و به دور یک سنگ می چرخید ؟ امام می فرمایند دو حالت دارد . یا آنچه که ما می گوییم حقیقت است ، یعنی خدا و آخرت وجود دارد که وای به حال تو بعد از مرگ و خوشا به حال ما .یا آنچه که تو می گویی حقیقت است و آنچه که ما می گوییم باطل است که اینگونه نیست . در این صورت بعد از مرگ هیچ فرقی بین من و تو نیست . فکر نکنیم که زندگی یک مومن بدتر از زندگی یک کافر است . در حالی که لذت هایی را که یک مومن در زیارت عاشورا می برد بسیار عظیم است . بنابراین دین یک برنامه ی زندگی است که با باورهای ما گره می خورد . مجموعه ی این باورها ، اخلاقیات و رفتارهای متفاوتی که ما داریم در زندگی تجلی می یابد . این به معنای عام است و هر دینی به دنبال این برنامه ی زندگی است .

کلمات کلیدی : 
معنویت / پرستش / معنویت سلیقه ای / پرستش سلیقه ای
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
چرا در جوامع غیر دینی خودکشی زیاد است ؟

پاسخ : 
اقتضای دین الهی این است که قبل از اینکه ما دغدغه ی کاربرد را داشته باشیم ، دغدغه ی حقیقت را داشته باشیم . این دغدغه ی حقیقت کلاً بحث را عوض می کند . اینکه من چقدر می خواهم زندگی کنم و حقیقت من به چیست . به این جسم مادی است یا اینکه یک حقیقت دیگری هم دارم . این سوال خیلی مهم است . تا تکلیف آن را مشخص نکنیم راضی شدن یا نشدن معلوم نمی شود . انسان سطوح مختلفی دارد . یک سطح من راضی می شود اما آیا سطوح دیگر من هم راضی می شود . اگر انسان بی نهایت زندگی کند و کل دوره ی عمر خود را سختی بکشد که یک رضایت قطعی داشته باشد ارزش دارد یا خیر؟ اگر دغدغه ی حقیقت جدی شود ، اینکه ما چه کسی هستیم و چه کاری می خواهیم در عالم انجام دهیم . و بعداً به سراغ این برویم که چه چیزی ما را راضی می کند . بحث دین در فضاهای ما متأسفانه خیلی اوقات فضای غیر جدی است . در زندگی جدی راحتی ورضایت خاطر آخرین مولفه است نه اولین مولفه . مثلاً یک شخصی که به دانشگاه آمده تا درس بخواند چرا این کار را کرده است ؟ با این کار هزاران مشکل برای خود ایجاد کرده است . چقدر تفریحات و لذت های زندگی را از خود سلب کرده است . این کار را برای هدفی کرده که از نظر خود واقعی است . یعنی با این کار یک مدرکی را بدست بیاورد که با این مدرک شغلی را بدست بیاورد و بعداً بتواند زندگی خود را اداره کند . ما تا قبل از اینکه تکلیف خود را با حقیقت دین مشخص نکنیم نمی توانیم تکلیف رضایت را مشخص کنیم . یعنی همه چیز در پرتو جهان بینی است . رضایتمندی کسی که معتقد به جهان بینی الهی است متناسب با او است .

کلمات کلیدی : 
دین / جوامع غیر دینی / خودکشی
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
آیا معنویت بدون دین اشکالی دارد؟

پاسخ : 
اگر معنویت بدون دین می توانست روح من را راضی کند اشکالی نداشت ، اما نمی تواند . عدم توانایی آن هم در دراز مدت مشخص می شود . یک استدلال خیلی ساده ای است که چرا دین نیاز است . همه ی ما پیچیدگی فوق العاده ی انسان را می دانیم . ابعاد جسمی انسان چقدر پیچیده است و چند تخصص برای احتیاجات مادی انسان نیاز است . فقط یک چشم انسان، ده ها فوق تخصص نیاز دارد . تمام اندام های دیگر هم به همین صورت است . خوب روح انسان چقدر پیچیده است و چقدر تخصص برای طراحی آن نیاز دارد ؟ همه ی معنویت ها به یک خدایی اعتقاد دارند . شاید خدای ما نباشد اما همیشه معنویت به یک موجود ماورائی باز می گردد . اگر خدایی است که مهربان هم است ما را با این همه نیازهای پیچیده رها می کند که با روش آزمون و خطایی که معلوم نیست چند نسل باید بگذرد جواب آن را بدست بیاوریم ؟ یک آیه ای قرآن دارد که یکی از بهترین استدلال های بحث نبوت و دین است. به این مضمون که هر انسانی این مسئله را تجربه کرده که گاهی اوقات دل او یک چیزی را می خواهد که بعداً متوجه می شود و می گوید که ای کاش این کار را نمی کردم . آیه می گوید شما خیلی چیزها را دوست دارید و شما را راضی می کند اما در دراز مدت متوجه می شوید که چقدر از این رضایت موقت ضرر کرده اید . یک نفر ممکن است جلوی شمع بنشیند او را هم راضی کند و از مسئله نیز لذت ببرد . اما این در دراز مدت لذت نیست . نگاه دراز مدت وعمیق داشتن موجب می شود که استدلال این شخص را از او بگیرد .

کلمات کلیدی : 
دین / معنویت / معنویت بدون دین
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
آیا دین و معنویت ملتزم یکدیگر هستند و یا اینکه ممکن است ما معنویت داشته باشیم فارغ از دین ؟

پاسخ : 
چطور شده که کلمه ی معنویت در کنار دین قرار گرفته است . در پانصد سال قبل شاید هیچ تمایزی مابین دین و معنویت وجود نداشته باشد . یعنی حتی در ادیان مصر باستان ، کاهن ها هستند و یک معنویتی را در جامعه به معنای خاصی رقم می زنند . در دوره ی مدرن با غلبه ی فضای ماتریالیستی و حس گرایی کم کم زندگی به دنیا و مادیات منحصر شد . این نیاز معنوی یک نیاز واقعی است . از نیمه ی دوم قرن بیستم دیدند که این مسائل مادی و اینکه بخواهیم با علوم تجربی محض همه ی مسائل را حل کنیم پاسخگو نیست . خیلی نیازها است که در آنها خلاء مشاهده می شد . بنابراین کم کم کلمه ی معنویت در این ادبیات جدی شد . در فضای غرب دین به معنای مسیحیت است . آنها از دین خسته شده اند و دیگر حاضر نیستند که به دین به معنای مسیحیت بازگردند . وقتی از مسیحیت خسته شده اند به سراغ گزینه های دیگر می روند . در این فضا است که میدان برای معنویت باز می شود . یعنی به معنای یک عنوان عامی است که هرچه است اسم آن دین نیست . به این معنا که انسان می تواند معنویت داشته باشد اما دین دار نباشد . یعنی دین یک برنامه دارد .اما در ادبیات مدرن در پی این هستند ک برنامه نباشد اما معنویت به دست بیاید. یک کاری شما انجام دهید که دست خود شما باشد و شما را محدود نکند . به همین خاطر است که دین بودایی در اروپا شدیداً در حال گسترش است . دین بودایی نیست که گسترش پیدا می کند بلکه معنویت آن است . یعنی نیازهایی افراد داشته اند که مادیات پاسخگوی آنها نبوده است . رمالی در جهان امروز فوق العاده در حال گسترش است .در حالی که ما آن را خرافه می دانیم . مثلاً سازمان ملل طبقه ی سیزده ندارد . به این خاطر که عدد سیزده نحس است . اینها از یک دسته نیازهایی است که نمی خواهند از طریق شریعت و برنامه ی الهی مسجل و قطعی، تعیین کنند . می خواهند از یک طریق دیگر بدست بیاورند . همانطور که نیازهای مادی ما طرق مختلف دارد برخی از نیازهای معنوی هم ازطرق دیگر قابل بدست آوردن است .این نیاز یک نیاز واقعی است . وقتی که کانال رفع نیاز واقعی را شما فقط علم تجربی حس گرا در نظر گرفتید و گفتید که تمام نیازها با این جواب می دهند و غیر از این هیچ چیز دیگر نیست . یعنی معرفت ، دانش و علم نیست و فقط تجربی است . چون افراد می خواهند آن نیاز را ارضاء کنند به سراغ راه های دیگر می روند . یک بار دینداری شما به عقل گره می خورد و می گویید آن راه را نیز خدا باید بفرستد و استدلال می آورید . یک بار هم هیچ استدلالی ندارید و فقط می خواهید تأمین نیاز کنید . وقتی تأمین نیاز شد باب خرافه باز می شود .

کلمات کلیدی : 
دین / معنویت
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
آیا درست است که بگوییم دین مجموعه ای از سلوک ،باورها وآئین ها است که یک انسان به آن پیوند خورده است . اما دین اسلام دین زندگی است ؟

پاسخ : 
اقتضای هر دینی است که در شئون مختلف زندگی وارد شود . اما بحث بر سر این موضوع است که چقدر شما دیندار هستید و دین را جدی می گیرید. در یک زمانی مسیحیت همه کاره بود . بعد کم کم مشکلاتی پیش آمد که جامعه ی مسیحی از مسیحیت دور شد و آن را محدود کرد . امروزه افراد می گویند که ما اینقدر التزام به دین را نمی پذیریم . اما در پانصد سال قبل تقریباً همه ی جوامع ، جوامع دینی بودند به معنای عام کلمه نه به معنای خاص اسلام. یعنی هرجامعه ای یک دینی داشت و آن دین برنامه ی زندگی او را رقم میزد . خیلی از افراد معتقد هستند که مدرنیته نیز یک دین است . یعنی یک سبک زندگی آورده و به آن شکل می دهد . آن چیزی که مهم است این است که چرا یک دین و چگونه به سراغ آن برویم . و اصلاً چرا ما به سراغ دین می رویم ؟

کلمات کلیدی : 
دین / سلوک وباورها وآئین / دین اسلام / دین زندگی
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
چه تفاوتی میان تعریف دین و معنویت در اسلام با نظرگاه های دیگر است ؟

پاسخ : 
بحث دین ، بحث یک برنامه ی کلان زندگی است . همه ی ادیان یک برنامه ای است با یک منشأ الهی و ماورایی . وجه مشترک همه ی دین ها این است که یک آئین و روش برای زندگی هستند . اگر بخواهیم یک کلمه ی عامی بکار ببریم که همه ی ادیان را شامل شود این است که یک سبک زندگی و برنامه است . اینکه معروف است دین مسیحیت شریعت ندارد که آن هم مربوط به تحولاتی است که رخ داده ،به این معنا است که واجب و حرام خط کشی شده و قطعی ندارد . نه به این معنا که شریعت و برنامه ندارد . یعنی یک مسیحی هم روزهای یک شنبه به کلیسا می رود نه روزهای شنبه . این یک برنامه است . البته نه به این معنا که این دین فقط برای روزهای یکشنبه است . بلکه بحث بر سر این موضوع است که چارچوب ها و مرزهایی دارد که مسیرخود را از یهودیت جدا می کند . در کشورهای غربی خیلی از افراد ازدواج می کنند به سبک مسیحی و خیلی از افراد نیز ازدواج نکرده و همینطور با هم زندگی می کنند . ما در اسلام برای ازدواج خطبه ی عقد داریم . آنها نیز به کلیسا رفته و یک برنامه ای را برای ازدواج دارند . اندیشه ها ، افکار و عقاید مختلفی است که در این برنامه تجلی پیدا می کند . یک پژوهشگر مسیحی که خیلی از آراء را می داند و ممکن است قبول هم داشته باشد، لزوماً دین مسیحیت را ندارد. شاید این تعریف خوبی برای دین باشد که دردین عقاید به برنامه تبدیل شده و در جاهای مختلف زندگی خود را بروز می دهد . البته این اصطلاحات انتزاعی تعریف واضحی ندارد . یعنی اگر شما بگویید این خودکار چیست می توان برای آن یک تعریف واضحی بیان کرد . اما وقتی به سراغ اصطلاحاتی مانند دین ، معنویت و انسان می رویم نمی توان یک تعریفی مشخص در یک چارچوبی برای آن بیان کرد . کلمه ی معنویت بیشتر در یک فضای نیاز درونی است . یعنی ما یک نیازهای مادی کاملاً محسوس و ملموس داریم که می توانیم اسم ببریم و دلیل آن را می دانیم . ما می توانیم به طور کامل شناسایی کنیم که گرسنگی وتشنگی ناشی از چیست . درکنار این مسائل یک نیاز دیگری داریم که از این سنخ نیست . به آن معنویت می گوییم . منظور ازبرنامه ی زندگی یک برنامه ی روزمره و ساده نیست . بلکه برنامه ی کلان زندگی است . یعنی به تعبیری سبک زندگی و یک اسلوب کلان زندگی است . اصولاً انسان ها دین را انتخاب می کنند به همین خاطر دین های مختلفی وجود دارد و دین های مادی هم است . در عنوان عام دین ، عرفان سرخپوستی ، هندو و اسلام نیز یک دین است .دین یک مجموعه اعتقادات و باورها است که این باورها در زندگی وارد می شود .

کلمات کلیدی : 
دین / معنویت / تعریف دین و معنویت / اسلام
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
لطفاً در خصوص انقلاب فرهنگی توضیح بفرمایید.

پاسخ : 
اگر ما قبول کردیم که عقیده می تواند مفسد بوده و سبب افساد جامعه شود ، محدوده ی آزادی بیان می تواند مواردی مثل ضرر باشد . این ضرر اخروی و دنیوی به عده ای از افراد جامعه وارد شود . محدوده ی دوم این است که ضرر دنیوی و اخروی ممکن است باعث فساد برخی از مردم شود . این هم مانع دیگر و مقید آزادی است . اینها همه در فرمایشات حضرت امام است که من اینجا برای شما بیان می کنم . مورد مهم این است که ما به عده ای آزادی بیان بدهیم و این افراد علیه نظام اسلامی توطئه کنند . هیچ جای دنیا چنین حقی را برای کسی قائل نیستند . اینکه می گویید آیا ما حق داریم عقیده ی خود را برگردانیم ؟ بله شما حق دارید و هیچ مانعی وجود ندارد . اما اگر عقیده ی خود را اظهار مفسدانه بکنید، مانع شما می شوند . یعنی اظهاری بکنید که جامعه دچار خلل شود . وگرنه من می توانم تحقیق کنم . من می توانم هر دین و مسلکی را بررسی کرده ومورد تحقیق قرار دهم . اما اینکه حضرت امیر(ع) در خصوص طلحه و زبیر که به سمت مکه حرکت کردند چیزی نفرمودند . ما مأمور به ظاهر هستیم . اگر توطئه ی افرادی زیاد واضح نیست ، چگونه در مقابل آنها بایستیم . در فضای علمی حوزه های علمیه ، گاهی اوقات یک طلبه سی سال تحصیل می کند تا به قدرت اجتهاد در منابع دینی دست پیدا کند . اجتهاد یعنی اینکه یک نفر بتواند از منابع دینی ، عقل ، کتاب خدا و سنت پیامبر گرامی اسلام که به صورت مکتوب به دست ما رسیده است ، احکام الهی را استخراج کند . آیا من می توانم این حق را به خود بدهم که تنها با خواندن یک خطبه در نهج البلاغه یک حکم را استنباط کنم . بگویم که چون حضرت علی به آن افراد اجازه داد که به آن مکان بروند، پس هرکسی خواست این کار را بکند به او اجازه بدهید . قطعاً این مسئله اشتباه است . آیا این خطبه مخصص دارد یا خیر ؟ یعنی یک جایی است که گفته اند اگر توطئه باعث براندازی نظام شد از آن ممانعت کنید . شاید آن توطئه ی طلحه و زبیر باعث براندازی نظام نبود . حضرت به آنها اجازه می دهند که بروند . آیا امروزه ما می توانیم به هر توطئه ای اجازه ی وقوع بدهیم . سالها اساتید به ما آموخته اند که آنگونه درس بخوانید که بتوانید استنباط کنید و با علوم مختلف آشنا باشید. با علومی مانند فقه ، اصول ، رجال ، موضوع شناسی احکام دینی ، منبع شناسی احکام دینی . بنابراین هرکسی نمی تواند با خواندن یک خطبه از نهج البلاغه استنباط حکم کند . بلکه باید یک فرد مجتهد جامع الشرایط بوده و یک حکم را استنباط کرده و در اختیار ما قرار دهد . فرهنگ دینی ما نظام ارزش های دینی است . همه ی ما با معارف در ارتباط هستیم . اگر یک جامعه به صورت قالبی دسته ای از معارف خاص را انتخاب کند ، فرهنگ شکل می گیرد . فرهنگ ناظر به معارف دینی است . اگر افراد حوزوی در خصوص فرهنگ نظر می دهند نمی خواهند بگویند که ما درخصوص رشته های پزشکی و هوا فضا و غیره کار کنیم . انقلاب فرهنگی به این معنا نمی باشد . بلکه به این معنا است که دانش های ما در جهت ارزش های دینی قرار بگیرد . این مسئله را قطعاً باید متخصصان دینی ما بگویند . این متخصصان باید موضوع شناسان خوبی هم باشند . شما نباید شهید مطهری و شهید مفتح را دور از دانشگاه ببینید .

کلمات کلیدی : 
انقلاب / انقلاب فرهنگی
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
تعریف آزادی بیان در دین اسلام چیست؟

پاسخ : 
در آموزه های دینی ما ، در ارتباطات اجتماعی که بخش عمده ی آن ارتباطات کلامی است یک سری پارامترهایی در نظر گرفته شده است . مثلاً شما می توانید صحبت کنید اما نمی توانید تهمت زده و غیبت کنید . نمی توانید ظن و گمان خود را نسبت به فردی بیان کرده و یا حقوق کسی را ضایع کنید . اینها همه آزادی اندیشه ی واقعی است . اینکه انسان حقوق دیگران را رعایت کند . آیا ما می توانیم در این رسانه به نام آزادی بیان، عقده گشایی کنیم ؟ اینکه مثلاً ما با یک نفر بر سر یک ملک اختلاف داریم ، آیا می توانیم در مقابل دوربین در باره ی او صحبت کرده ونظرات شخصی خود را بگوییم ؟ در این صورت حق او ضایع می شود . در این صورت ما باید صد شبکه ی تلویزیونی راه اندازی کرده و آنها را بیست و چهارساعت در اختیار افراد قرار دهیم تا هر کسی جواب دیگری را بدهد . در آخر نیز یک تسلسل بوجود می آید که هیچگاه به نتیجه نمی رسد . لذا آزادی بیان خوب است ولی باید چارچوب داشته باشد . ما آزادی مطلق و بدون عنان را نمی خواهیم. بلکه باید آن را در یک چارچوب قرار دهیم . این چارچوب در شریعت اسلام تعریف شده است . در این صورت این آزادی کینه آور نشده و موجب عقده های روانی ، حقارت ها ، سرزنش ها و خورد شدن شخصیت ها نمی شود . اززمان مرحوم امام تا مقام معظم رهبری بارها به این مسئله اشاره شده که وقتی صحبت می کنید حریم ها را حفظ کنید . ما باید برای آزادی بیان یک مرز و حریمی را رعایت کنیم . باید از مسئولین دانشگاه ها دعوت شود که پاسخگو باشند در این خصوص که آیا واقعاً به آنها اجازه ی طرح مسائل سیاسی داده می شود یا خیر. مقام معظم رهبری بارها در این خصوص تأکید داشته اند که باید در دانشگاه ها و فضاهای مختلف کرسی های آزاد اندیشی ایجاد شود . البته ما باید خود این محدوده ها را تعریف کنیم . یکی از مشکلاتی که در محدوده ی آزادی بیان وجود دارد این است که ما هنوز نتوانسته ایم حدود آزادی بیان را تبیین کنیم . شما دانشجویان این کشور هستید و سالیان سال تحصیل کرده اید . فضای دانشگاه ما یک فضای بانشاط است . افراد با هم عقاید خود را ابراز می کنند . اما الان اگر از شما حدود آزادی را سوال کنیم ، هرکدام یک چیزی را عنوان می کنید . یک نفر عنوان می کند که حدود آزادی این است که مباحث سیاسی را به صورت عریان برای مردم عنوان کرد . یک نفر دیگر می گوید که نباید به این صورت بیان کرد و باید برای آن مرز قائل شد . بنابراین در کرسی های آزاد اندیشی اولین چیزی که مطرح می شود باید این باشد که آزاد اندیشی چه معنایی دارد .

کلمات کلیدی : 
تعریف آزادی/ آزادی بیان / دین اسلام
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
دستاوردهای آزادی قبل انقلاب چه چیزهایی بوده و وضعیت آزادی بیان در حال حاضر در ایران به چه صورتی است ؟

پاسخ : 
از ابتدای انقلاب به بعد روی این نکته بحث شده که آیا ارمغان این انقلاب آزادی بیان و سایر آزادی ها بوده است یا خیر. قطعاً الان آزادی بیان وجود دارد ولی نکته اینجا است که جایگاه این آزادی بیان باید کجا باشد . آیا ما می توانیم هر حرفی را در هرمکانی بزنیم . آیا ما معتقد به آزادی مطلق هستیم یا باید آزادی در یک محدوده ای قرار بگیرد . در ضمن باید ببینیم که عقل در این خصوص چه چیزی می گوید . عقل می گوید که آزادی باید یک چارچوبی داشته باشد وآزادی بیان هم مستثنی نیست . شما می توانید در مباحث عقلانی و اعتقادی، امروزه آزادی بیان را داشته باشید ، ولی در جایگاه خود . ما نمی توانیم یک مبحث اعتقادی را رسانه ای کنیم که ممکن است یک نفر یک بخش از آن را شنیده و یک بخش را نشنود . و در این صورت ایجاد شبهه کرده و به جامعه آسیب تزریق شود. اگر منظور از آزادی بیان، آزادی عقیده است ، دارای یک محدودیتی است که این محدودیت عقلی است . آیا به نظر شما می توان به اسم آزادی یک ویروس خطرناک را در جامعه پخش کرد ؟ قطعاً همه مخالف هستند . مسلماً همانگونه که ما در قسمت جسم ویروس داریم ، در قسمت جان هم ویروس داریم . در مسلک و دین ما تفکر ، تحقیق و بررسی نسبت به چیزی منع نشده است . فردی نزد پیامبر اسلام (ص) آمده و گفت من می خواهم نسبت به چیزی دو ماه تحقیق کنم . حضرت فرمودند که دو برابر این زمان هم می توانید تحقیق کنید . اما اگر ویروسی را تشخیص دادیم باید مانع از سرایت آن به جامعه شویم . آیا همه ی افراد جامعه قدرت تشخیص و استدلال را دارند که ما بگذاریم این ویروس در معرض باشد یا خیر؟ اگر به بهانه ی آزادی ، ما جامعه را در معرض این ویروس قرار دهیم، قطعاً سلب آزادی است . چون آزادی تشریعی و قانون گذاری برای این است که انسان از آزادی تکوینی و اختیار خود استفاده کرده و به سعادت و کمال برسد .

کلمات کلیدی : 
آزادی / آزادی قبل انقلاب / آزادی بیان
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
آیا آزادی با دین در تعارض است یا خیر؟ آیا قانون گذاری بشری برای امور اجتماعی کافی است یا خیر؟ آیا انسان در انتخاب دین آزاد است یا خیر؟

پاسخ : 
دین با اختیار انسان نمی تواند معارض باشد . تدوین قانون بشری و قانون الهی برای انسان باعث نمی شود که اختیار انسان را سلب کند . بنابراین شما می توانید حرف زده و با این قوانین مخالفت کنید . ما نباید بین آزادی تکوینی و آزادی تشریعی اشتباه کنیم . آزادی تکوینی قابل سلب نیست و آزادی تشریعی برای استفاده از این آزادی تکوینی در جهت سعادت و کمال انسان است . هر آفریننده ای آن چیزی را که آفریده بطور کامل می شناسد . بنابراین به اهداف و نهایت آن چیز آشنا تر است . این مسئله در خصوص هر مخلوقی است . چه انسان باشد که خداوند او را با اختیار خلق کرده و چه اشیاء که اختیار ندارند . در حال حاضر یک دروغ بزرگ به جامعه ی جهانی گفته می شود آن هم آزادی است . امروزه بیشترین سانسورها در دنیای غرب انجام می شود . امروز در جهان یک جایی انسان ها را به پشتیبانی حکومت می کشند و در جای دیگر آدم ها را می کشند که حکومت را از بین ببرند . در این صورت فرق بین لیبی و بحرین چیست ؟ تعبد نه تنها سلب اختیار نیست بلکه با عقل هم موافق است . انسان آزادانه یک سیرکمالی را اختیار می کند . انسان به عقل خود رجوع کرده و متوجه می شود که برای رسیدن به سعادت باید مسیرالهی را طی کند . در امور فردی و اجتماعی خود باید تابع خداوند باشد . وقتی که وارد این فضا شد باید به آن موارد عمل کند. مثلاً اگر یک نفر وارد دانشگاه شد باید از قوانین آن تبعیت کند ، برای اینکه به هدف آن دانشگاه برسد. نمی توانید بگویید که ما آزاد هستیم دانشگاه را انتخاب بکنیم یا نکنیم. اما وقتی که انتخاب کردیم هم آزاد هستیم که درس بخوانیم یا نخوانیم . اگر نود درصد از مردم یک جامعه رأی دادند که باید حکومت اسلامی برقرار باشد . در این جامعه نیز اقلیت های مذهبی زندگی می کنند و نسبت به درصد خود در مجلس نماینده دارند .
ما یک آزادی تکوینی داریم که در این آزادی همه ی انسان ها اختیاردارند هر چیزی را می خواهند انتخاب کنند. می توانند بهشت را انتخاب کرده و یا جهنم را انتخاب کنند . ولی در مرحله ی بعد قانون گذار یک قانونی را تدوین می کند . مثلاً اینکه اگر شما می خواهید از زیبایی یک جاده استفاده کنید ، باید به این تابلوها و نشانه ها توجه کنید تا به دره نیفتید . این کار سلب آزادی نیست بلکه هدایت به سمت یک مقصد زیبا است . با این کار تو هم در این مسیر زیبایی را می بینی و هم به یک زیبا می رسی . محدوده هایی که دین برای انسان ترسیم می کند نیز به همین صورت است . با این کار به ما یاد می دهد که از این دنیای پرپیچ و خم چطور می توان عبور کرده و به مقصدی که زیبا است رسید . انسان فقط برای دنیا خلق نشده است . با این کار انسان می تواند به زیبایی واقعی که همان خداوند است برسد . هدف خلقت این دنیا نیز همین است . خداوند در قرآن می فرماید: ما جن و انس را خلق نکردیم مگر برای عبادت . مفسرین ما این عبادت را شناخت معنا می کنند . الان گروه هایی هستند که آزادی را به معنای طبیعت گرایی می پندارند . گروه هایی که درقرن بیست و یکم دختران باکره را در مراسم خود قربانی می کنند و گوشت آنها را می خورند . فقط به این خاطر که بفهمانند که ما آزاد هستیم و هرکاری بخواهیم انجام می دهیم . این یعنی به ورطه ی سقوط رسیدن . اما آزادی دینی، آزادی است که چارچوب را براساس شناخت انسان مشخص می کند تا او بتواند به کمال خود برسد . افرادی هستند که می گویند این آزادی با آزادی های دیگر در تعارض است . اما وقتی که انسان به عقل خود رجوع کند متوجه می شود که این آزادی منطقی است و آزادی است که محدوده ی آن مشخص بوده و نگاه آن سعادت گونه است . زمانی قانونگذاری بشری کافی است،که ما فقط فکر کنیم دنیا فقط مادی است . یک تولدی دارد و با مرگ به پایان می رسد . ولی وقتی که ماوراء در کنار زندگی دنیایی قرار می گیرد ، باید کسی قانونگذاری کند که با آن فضا هم آشنا باشد . ما مرگ را پایان زندگی نمی دانیم . اگر الان از بزرگترین قانونگذاران دنیا بپرسید که شما چقدر از دنیای پس از مرگ آگاهی دارید. خواهند گفت که مبهم است . بنابراین برای چیزی که مبهم است نمی توان قانونگذاری کرد . کسی باید این محدوده را مشخص کند که با زندگی پس از مرگ آشنایی داشته باشد .

کلمات کلیدی : 
آزادی / دین / قانون گذاری بشری / امور اجتماعی / آزادی انتخاب دین
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
آیا دستورات دینی ما از علوم روان شناسی و جامع شناختی بهره برده است یا خیر؟

پاسخ : 
آن چیزی که ما از دین می شناسیم این است که دین مجموعه ای از علوم است . اینطور نیست که دین تک بعدی بوده و فقط به امور روحانی انسان ها بپردازد . وقتی که ما کتب الهی و روایی را ورق می زنیم می بینیم که سرشار از دستوراتی حتی پیرامون جسم انسان است . یعنی کوچکترین موضوعاتی را که انسان می خواهد، در این روایات می تواند پیدا کند . اما شاید ما تا به حال با این دید به دین نگاه نکرده ایم . ما یک علمی در حوزه داریم به اسم علم اصول . از این علم برای رسیدن به مباحث فقهی استفاده می شود . در کل این علم به عدد انگشتان دو دست از آیات و روایات استفاده نمی شود . اما سالیان سال است که طلاب در حوزه های علمیه این درس را می خوانند . در حوزه ی خانواده ما 730 روایت داریم . یعنی 73 علم می توان از آن استخراج کرد . علمی که شامل روان شناسی و جامع شناختی است . اما در فضایی که دین خصوصاً تشیع طی کرده ، حکومتی در اختیار نداشته که براساس نیازها این علوم را تبدیل به نظریه های علمی کند . این دغدغه را بزرگان ما درنظام اسلامی امروز ما دارند . مثلاً در حوزه ی علوم انسانی می گویند که باید تولید علم اسلامی شود که مبنای آن دین است .

کلمات کلیدی : 
دستورات دینی / علوم روان شناسی / جامع شناختی
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
حقوق بشر را عقل جمعی بشر تدوین کرده و قانون اساسی که ما نوشته ایم براساس قرآن است . واین قانون در بسیاری از جهات مقابل حقوق بشر قرار می گیرد علت چیست؟

پاسخ : 
مگر قرار بوده که حقوق بشر محدوده ی آزادی انسان را ترسیم کند ؟ مفهوم آزادی این است که انسان می تواند یک کاری را انجام دهد و می تواند آن را ترک کند . آیا محدوده ی این عمل را انسان طرح می کند یا خداوند؟ مثلاً در طول تاریخ به زن ها ظلم شده است . حقوق بشر برای اینکه این ظلم را بردارد تعدادی حق را در منشور می گنجاند . قرار نیست که حقوق بشر صرفاً محدوده ی آزادی انسان ها را مشخص کند . قرار است یک حقوقی را با نگاه خاصی ایجاد کند. البته خیلی از افراد در حوزه ی روان شناسی نیز معتقد هستند که یک گروه نمی توانند حقوقی را برای همه ی انسان ها ایجاد کنند . چرا که فرهنگ ها متفاوت بوده و تفاوت های فردی نیز موجود است . حتی در کشور خود ما اگر بخواهیم یک حقوقی را برای اقوام مختلف ، جنسیت های مختلف و فرهنگ های مختلف طرح ریزی کنیم مشکل است . باید فرهنگ های آن افراد را مطالعه کرده و براساس آن حقوقی را ترسیم کنیم . قطعاً امروزه می توان نواقص زیادی را برای همین منشور حقوق بشر متصور شد .
ما یک سری الفاظ داریم . اینکه افراد از این اصطلاحات چه برداشتی را کرده و چه چیزی را استنباط می کنند یک بحث است . بحث دیگر این است که حقیقت چیست . در فقه گاهی در خصوص ملک صحبت می شود . آنها در واقع درخصوص لفظ ملکیت صحبت نمی کنند بلکه حقیقت آن را مد نظر قرار می دهند . در مباحث اجتماعی در خصوص فرهنگ صحبت می شود آیا لفظ فرهنگ مد نظر است ؟ ما در یک جایی می خواهیم حقیقت یک معنایی را بفهمیم . ما در فضای ذهنی می خواهیم به یک فضای مشترک برسیم و سپس درخصوص آن صحبت کنیم . رفع مانع از حق آزادی یعنی اینکه کسی این مانع را ایجاد نکرده و این حق را سلب کند . ما آزادی تکوینی و آزادی تشریعی داریم . آزادی تکوینی اختیارات ما است . اما آزادی تشریعی برای این است که آزادی تکوینی فرد را در جهت کمال خود قرار دهد . یک جاهایی محیط ارزشی و کمال انسان است ، آنجا دست دین و خداوند درکار است . اگر خالق هستی خداوند است ، مانند هر صانع دیگری بیش از دیگران به اهداف مخلوق خود آگاه است . بهتر از هرکسی می توند اشکالات آن را فهمیده و آن را به سمت هدف هدایت کند . انسان برای رسیدن به کمال و قرب الهی خلق شده است . اگر به این منظور خلق شده ، جاهایی که رفتار انسان رنگ کمال می گیرد ، فقط صانع می شناسد . از جهت دیگر هدف و نهایت انسان قرب الهی است . رسیدن به بی نهایتی است که خداوند سیر رسیدن به این بی نهایت را در فطرت انسان قرار داده است . اگر در نهاد انسان قرار داده شده که انسان به سمت خدا برود ، نهایت رسیدن را فقط خدا می تواند بگوید . حقوق الهی یعنی هر چیزی رنگ ارزشی دارد باید انسان را به هدف خود راهنمایی کند . نمی توان سلیقه ای عمل کرد . اگر همه ی بشر فکر خود را جمع کنند ، نمی توانند بگویند که سعادت انسان چطور است . چون نهایت انسان خدا است و خدا قابل تشخیص نیست . در جاهایی که فضای ارزشی نیست بشر می تواند حقوقی را خلق کند . مثلاً من می خواهم قلب خود را عمل کنم ، اینجا یک فضای تجربی است . اما همینکه بخواهد رنگ ارزش پیدا کند باید از دستورات الهی کمک بگیریم . دین اصلاً با علم مخالفتی ندارد . اینکه محدوده ی آزادی را خداوند باید مشخص کند یا بشر ، آنجا که فضای ارزشی است ، محدوده ی آن را خدا باید تعیین کند .

کلمات کلیدی : 
حقوق بشر / قانون اساسی / قرآن
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
آیا آزادی محدود است یا مطلق ؟ اگر محدود است حدود آن را چه کسی مشخص می کند ؟

پاسخ : 
آزادی یعنی توانایی انجام یک کار و یا ترک آن کار است . اینکه انسان بتواند با اختیار خود یک کاری را انجام داده و یا آن را ترک کند . فطرت انسان به گونه ای است که آزاد است . خداوند در کنار اختیار چند ویژگی دیگر هم به انسان داده است . از جمله عقل و اراده . آزادی مطلق یعنی یک ماشین بدون ترمز که انسان خود را به نهایت سقوط مبتلا کند . عقل و اراده ی انسان می گوید که برای این آزادی باید یک چارچوب قرار داد . به نظر شما اگر ما به عقل خود رجوع کنیم می گوید آزادی باید مطلق باشد یا اینکه می گوید برای آزادی باید یک چارچوب قرار دهیم ؟ انسان را باید با تمام ویژگی های آن مشاهده کرد . وقتی که خداوند در نهاد انسان آزادی را قرار داده ، کنار آن عقل را نیز به ودیعه گذاشته است . با استفاده از این عقل ما می توانیم بگوییم که آزادی باید مطلق باشد یا در یک محدوده ای قرار بگیرد . با توجه به اینکه عقل انسان می گوید : آزادی باید دارای محدوده ای باشد، این سوال مطرح می شود که ما چه حدودی را باید برای آزادی ترسیم کنیم . امروزه تمام جوامع بشری برای آزادی یک حدودی را قرار داده اند . برخی آزادی را به این صورت تفسیر کرده اند که انسان می تواند دست خود را تکان دهد تا جایی که به فرد دیگری برخورد نکند . تا این حد او آزاد است . برخی جوامع دیگر حدود آزادی را بیرون از چارچوب خانه دیده اند . یعنی اینکه فرد تا زمانی که در خانه ی خود است آزاد است و می تواند هرکاری می خواهد انجام دهد . اما زمانی که از خانه خارج شد باید از یک مقرراتی تبعیت کند . گاهی این مقررات را انسان ها با عقل خود پایه ریزی می کنند و گاهی نیز ممکن است منشأ وحی داشته باشد .
مفهوم آزادی یعنی مانع ایجاد نکردن . باید ارتباط این مفهوم با انسان روشن شود . اگر این ارتباط مشخص شود ، ما می بینیم که ناظر به این متعلق است که باید آزادی را تعریف کنیم . مثلاً وقتی که می خواهیم برای یک حیوان آزادی را تعریف کنیم ، در محدوده ی اهدافی که برای او متصور است آزادی را تعریف می کنیم . برای انسان کاملاً متفاوت برخورد می کنیم . اگر انسان را به گونه ای در نظر بگیریم که فقط اهداف مادی دارد ، ناظر به این مسئله آزادی رابرای او تعریف می کردیم . آزادی یک تقسیم دارد که در کلمات بزرگان ما هم آمده است . خداوند انسان را آزاد خلق کرده و خلقت تکوینی انسان آزاد است . انسان مختار است که کارهایی را انجام دهد . این اختیار انسان یک آزادی تکوینی است . اما آزادی تشریعی نوعی قانونگذاری خاص است تا انسان بتواند از این آزادی تکوینی خود استفاده کند . انسان باید به گونه ای تشریعاً آزاد باشد که بتواند از آزادی تکوینی در جهت کمال خود استفاده کند . همینجا است که آزادی مطلق بی معنا می شود . معنای آزادی مطلق برای انسان در واقع جنون فرض می شود . هیچکس به اسم آزادی امور ارزشمند خود را در معرض دیگران قرار نمی دهد . هیچکس به اسم آزادی فرزند خود را مطلق العنان قرار نمی دهد . بنابراین ما دو نوع آزادی داریم . آزادی تکوینی یعنی انسان مختار آفریده شده است . اگر اینگونه نبود کمال و امتحان معنا نداشت . همانطور که ما می توانیم در زندگی خود انتخاب های خاصی را داشته باشیم . آزادی تشریعی یعنی خداوند نوعی آزادی را برای انسان قرار داده که با عقل فهمیده می شود . اینکه در سایه ی این آزادی ما بتوانیم کمال را برای خود فراهم کنیم . بنابراین آزادی متناسب است با کمالات چیزی که این آزادی رابرای آن تعریف می کنیم . در متون دینی و در فضای عقلی ما دو نوع آزادی وجود دارد . در قانون های اساسی کشورهای مختلف نیز وارد شده که آزادی ها محدود است .

کلمات کلیدی : 
آزادی / آزادی محدود / آزادی مطلق / مشخص کردن حدود آزادی
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
آیا آموزه های لیبرالیسم با مبانی اسلام هماهنگی دارد یا خیر؟

پاسخ : 
چرا ما به این مسئله اعتقاد داریم که محدوده های آزادی را خداوند ترسیم می کند ؟ انسان ها دارای دو بعد هستند . یک بعد طبیعی و یک بعد فطری . این دو از یکدیگر مجزا هستند . گاهی اوقات بعد طبیعی انسان خیلی قوی تر است . مثلاً غرایز انسان بسیار قوی است . اگر یک فرد گرسنه شود ، برای اینکه این نیاز را رفع کند، حاضر است که به مال مردم دست اندازی کند . اگر یک عامل قوی نباشد که از این طبیعت انسان مراقبت کند ، ممکن است انسان به سوی سراشیبی سقوط حرکت کند . ما در آموزه های دینی داریم که فرزندان خود را در هفت سال اول آزاد بگذارید . خیلی از افراد فکر می کنند که معنای آن این است که بچه را رها کنیم تا هرکاری دوست دارد انجام دهد . این افراد به محدوده ی آزادی در اسلام دقت نکرده اند . اسلام می گوید که فرزند خود را در هفت سال اول رها کنید که بازی کند نه اینکه هرکاری دوست داشت انجام دهد . این کودکی که قرار است آزاد باشد باید یک محدوده ای داشته باشد . این محدوده باید در حد بازی باشد . بازی یعنی یک فعالیت جسمی یا فکری که به صورت فردی یا گروهی انجام می شود . بنابراین ما آزادی او را در یک جهت مثبت مدیریت می کنیم . یک وقت ما به جوان می گوییم که اگر تو می خواهی با نامحرم ارتباط داشته باشی اشکالی ندارد می توانی این کار را انجام دهی . ثمره ی این کار این می شود که ما پنجاه میلیون کودک بی هویت در دنیا داریم . ولی اسلام می گوید که این طبیعت و نیازی است که در تو وجود دارد که باید به آن جهت بدهی . می توانید در یک مراسم رسمی با یک ویژگی های خاص ، یک انتخاب صحیح بکنید و با یک نفر زیر یک سقف زندگی کنید. به واسطه ی این کار و جهتی که دین برای آزادی قرارداده دیگر مشکلات دنیای غرب بوجود نخواهد آمد .

کلمات کلیدی : 
آموزه های لیبرالیسم / مبانی اسلام
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
نقش دین را در با وقار بودن بیان کنید

پاسخ : 
ویلیام جیمز در فصل اول کتاب خود مى گوید: «هر وضع و حالتى را که مذهبى بنامیم، چیزى از وقار و سنگینى و وجد و لطف و محبت و ایثار همراه دارد. اگر خوشى به او روى دهد، خنده هاى جلف و سبک از او دیده نمى شود و اگر غمى به او روى نماید، ناله و ناسزا از آن شنیده نمى شود. آنچه من در آزمایش هاى خود اصرار دارم، وقار و سنگینى است».
این وقار و سنگینى ناشى از این است که روح آدمى به واسطه مذهب، عمیق تر و نافذتر و دوراندیش تر مى شود و عمده چیزى که بر روح آنها سایه و بلکه باید گفت سنگینى مى افکند، فکر مبدأ و معاد است. این حالت در آنها پیدا مى شود. امیر[المؤمنین على علیه السلام ] در خطبه «ذکر» مى فرماید: «اخذُوا الذِکْرَ عَن الدُّنیا بَدَله.» یا در خطبه «همام» مى فرماید: «الناسُ مِنْهُم فى راحَةِ و اَنْفُسَهُم مِنْهُم فى تعب». در اخبار دینى هم درباره رسول اکرم صلى الله علیه و آله وارد شده [است] که «ضِحْکُه التَّبَسم»؛ خنده پیامبر تبسّم بود. همچنین درباره مؤمن، وارد شده که از خنده قهقهه پرهیز دارد.
به هر حال، این سنگینى و وقار به واسطه حمل بار بزرگى است که بر روح خود دارند. دیگران به منزله ماشین خالى هستند که به سرعت در حرکت [است] و دیوارها و چوب هایش لق لق مى کند و آنها به منزله ماشینى هستند که ظرفیت خود را پرکرده و در دست اندازها و پست و بلندى ها، زیاد بالا و پایین نمى پرد و زیاد صدا راه نمى اندازد و ماشین هم براى بارگیرى ساخته شده، نه براى خالى حرکت کردن. در آدمى هم ظرفیت عقیده و ایمان و مذهب وجود دارد.
منبع: یادداشت هاى استاد مطهرى، ج 4، ص 169.

کلمات کلیدی : 
دین / باوقار / مذهب
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
آثار دین را بیان کنید؟

پاسخ : 
الف) دین و ایمان پشتوانه اخلاق است؛ یعنى آدمى به اخلاق خوب محتاج است. پشتوانه اخلاق خوب، دین و ایمان است. در پرتو دین است که آدمى مى تواند واقعا عفیف و پاک دامن و متقى باشد؛ عادل و غیرمتجاوز و باانصاف [باشد]. به واسطه دین، آدمى در مقابل زورمند شجاع و قوى مى گردد.
ب) دین خوش بینى و خشنودى مى دهد. به عبارت دیگر، جانشین قوه انطباق برمحیط است که در هر جاندارى هست. اینجا این [پرسش] پیش مى آید: اینکه آدمى رضایت داشته باشد، چه لطفى دارد؟ مقصود از رضایت، سستى و بى حسّى نیست. خوب است انسان به سهم خود و حق خود راضى و قانع باشد. البته بالاخره جامعه روى هر اصول و تشکیلاتى باشد، براى افراد سهم محدود و معینى قائل مى گردد. باید هر کس به سهم خود راضى باشد. آن چیزى که نباید به [آن ]راضى بود، [این است که دیگران سهم انسان را ببرند.] اتفاقا این رضایت مطلوب نیست.
ج) رام کردن طبیعت نفسانى و جلوگیرى از سرکشى طبیعت. این نیز اصلى است که بشر در مقابل طغیان نفس خود عاجز است. هر دشمنى را با عِده و عُده و یا با رشوه و اطاعت مى توان وادار به تسلیم کرد؛ الاّ طبیعت سرکش نفس را.
د) سلامت روح به مفهوم علم النفسى؛ نه تنها به مفهوم اخلاقى، [دین] از لحاظ اخلاقى، همان [گونه] که پشتوانه است، مولّد هم هست، [ولى] از لحاظ روانى، جلوى بیمارى هاى روانى را مى گیرد. باید به این اصل توجه داشت که منشأ اصلى بیمارى هاى روحى، ارضا نشدن تمایلات و محرومیت و احساس [زیان] است. مردم با ایمان، در اثر ایمان و عقیده و تاب و تحمل بیشتر براى کشیدن بار زندگى، کمتر صدمات روحى و ضربه هاى روانى و عصبى در آنها اثر مى گذارد. در تمدن جدید، نمى توان گفت ناملایمات بیشتر است، ولى به حکم اینکه ایمان ها ضعیف تر است، تحمل ناملایمات کمتر است. این است که بیماران روانى یا بیمارى هاى جسمى ناشى از ناراحتى هاى روحى و [نیز ]غم و غصه زیاد شده [است]. ویلیام جیمز مى نویسد: «در دین خاصیت تصفیه وجود دارد، غم ها را تصفیه مى کند و به دور مى ریزد، شادمانى ها را جذب و حفظ مى کند».
ناصر خسرو مى گوید:
ز دنیا روى زىّ دین کردم ایراک
مرا بى دین، جهان چَه بود و زندان
برون کرده است ز ایران دیو، دین را
ز بى دینى چنین ویران شد ایران
مرا پورا زدین ملکى است در دل
که آن هرگز نخواهد گشت ویران
ه ) اثر سرمایه دین معمولاً طولى است؛ یعنى موجب به وجود آمدن یا استحکام دیگر سرمایه ها [همچون ]سلامت جسم و جان، امنیت و عدالت اجتماعى [است].
منبع: یادداشت هاى استاد مطهرى، ج 4، صص 152 ـ 155.

کلمات کلیدی : 
آثار دین / اخلاق / سلامت روح / طبیعت نفسانى / خوش بینى
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
دین چگونه و با چه شرایطى مسئولیت را در انسان پدید مى آورد؟

پاسخ : 
تلازم میان دین و مسئولیت را و اینکه دین براى [پرورش روحیه مسئولیت در] انسان است[، نمى توان انکار کرد.] فلسفه بعثت پیامبران [نیز] این است که بشر را متوجه مسئولیت هایش بکند. دین نیامده است که به بشر تأمین بدهد و از او رفع مسئولیت [کند]، بلکه برعکس، آمده است تا مقام مسئولیت او را به خودش ارائه دهد. دینِ منهاى مسئولیت، دینِ منهاى دین است. هر چیزى آفتى دارد و آفت بزرگ دین این است که به نام آن، تعلیماتى رسوخ کند که نتیجه اش رفع مسئولیت است؛ مثل آنچه مسیحیان درباره فادى بودن مسیح گفتند که فدا شد، براى اینکه جرم امت را به گردن بگیرد و از آنها نفى مسئولیت کند. یا آنچه عوام مى گویند نماز همه را مولى خواند.
مسئولیت، فرع بر چند چیز است: آگاهى، آزادى، توانایى [شرایط عامه تکلیف]. ناآگاه [به شرط آنکه ناآگاهى اش تقصیر نباشد] و همچنین [برده] و مجبور[، مسئول نیست]. همچنین ناتوان نیز مسئول نیست. [البته] ما دو نوع ناتوانى داریم: ناتوانى به قصور و ناتوانى به تقصیر. ناتوانى به تقصیر، سلب مسئولیت نمى کند. برخى قدرت ها در اصطلاح اصولیون، قدرت هاى تقویت شده است؛ مثل کسى که در بیابان آب دارد[، ولى] مى ریزد تا تکلیفش ساقط شود.
مى گویند برخى قدرت ها شرط وجوب و شرط تکلیف است، ولى برخى قدرت ها شرط وجود است و لازم است ایجاد شود.
منبع: یادداشت هاى استاد مطهرى، ج 3، ص 132.

کلمات کلیدی : 
دین / مسئولیت / آفت
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
عوارض و بحران هاى تمدن جدید را که نتیجه دورى از دین است، تحلیل و بررسى کنید؟

پاسخ : 
عوارض و بحران هاى تمدن [جدید غرب] عبار[تند] از:
الف) ازدیاد روز افزون آمار خودکشى ها در میان ملت هاى پیشرفته تر، [با وجود] فراهم شدن بیشتر امکانات مادى، نشان دهنده این است [که] فقر مادى موجب آنها نیست، بلکه فقرهاى معنوى، خلأهاى معنوى، احساس بیهودگى زندگى، عدم تحمل مشکلات و کم ظرفیتى موجب آن شده است.
ب) بیمارى هاى روانى و اختلالات عصبى و برخى بیمارى هاى جسمى [مانند: ]زخم معده و زخم اثنى عشر که ناشى از اختلالات عصبى است، «بیمارى تمدن» نامیده مى شود. این بیمارى ها ممکن است ناشى از [نبود] ایمان به صورت یک عامل منفى بوده باشد. در مجله «خواندنى ها» خواندم که در امریکا در حدود هفتصد بیمارستان روانى وجود دارد و روز به روز هم بر مراجعه کنندگان افزوده مى شود. پیش بینى مى شود اگر به این ترتیب بر شمار بیماران روانى افزوده شود، [به تدریج،] جهان تبدیل به یک دارالمجانین مى شود.
ج) هیپى گرى، دهن کجى به تمدن و مقررات [و] پناه بردن به مخدرات، پدیده قابل تحلیل مهمى است. البته این در مورد هیپى هاى اروپا صادق است، نه در مورد هیپى هاى ایران که صرفا تقلیدى و ادا درآوردن است که پنج هزار تومان خرج مى کند1 که به وسیله خیاط متخصص، شلوارى شبیه شلوار هیپى ها درست کند که سر زانویش علامت وصله داشته باشد.
د) پوچى گرایى و نیهیلیسم در غیر هیپى گرى که [معتقد است] همه چیز پوچ و هیچ است و نیکى و بدى یعنى چه؟ چرا آمده ایم و چرا باید حرکت کنیم؟ تمدن، انسانیت، اخلاق، معنویت، عدالت، محبت و احسان همه هیچ است و پوچ، چون خلقت هیچ و پوچ است. هیپى گرى جنبه عملى است و پوچى گرایى یک فلسفه نظرى است.2    
پی نوشتها:
1 .این مسائل به سال هاى قبل از انقلاب مربوط است.
2 .یادداشت هاى استاد مطهرى، ج 4، صص 246 و 247.    
www.irc.ir

کلمات کلیدی : 
بحران / تمدن / دین
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
نقش دین در زندگى فردى و اجتماعى را تبیین کنید؟

پاسخ : 
نقش دین در اجتماع جزئى از نقش دین در زندگى است. دین تنها در زندگى اجتماعى انسان [همچون] قانون و حکومت، نقش مؤثر ندارد، [بلکه] در زندگى فردى نیز نقش بسیار مؤثرى دارد؛ به ویژه دین اسلام یک نقش مستقیم و یک نقش غیرمستقیم در زندگى اجتماعى دارد. نقش مستقیم آن این است که مستقیما روى قانون، حکومت، سیاست و مفهوم حقوق و عدالت نظر دارد. از این نظر، یک فلسفه اجتماعى و یک مکتب است و نقش غیر مستقیمش این است که افراد را براى زندگى اجتماعى آماده مى کند.
نقش دین و ایمان در زندگى فردى، یکى بسط شخصیت و خروج از خودخواهى است. به قول راسل: «کارى که منظور از آن فقط درآمد باشد، نتیجه مفیدى به بار نخواهد آورد» [و] نه تنها براى دیگران نتیجه مفیدى به بار نخواهد آورد، کمالى هم در شخصیت فرد به وجود نخواهد آورد. شخصیتش توسعه نخواهد یافت و طبعا لذتش هم محدود و ناقص خواهد ماند. اگر در انسان، ایمان و اعتقاد به اصلى [ارادت به شخص و یا به آب و خاک نیز به صورت اصل در مى آید که ایمان و ارادت مى شود] باشد که بتواند انسان را به خود جذب و نسبت به خود فداکار کند، کانون حیات او را گرم تر و با نشاط تر و روشن تر و با رونق تر مى کند. پس یکى از آثار ایمان دینى این است که انسان را از خودى و خودپرستى خارج مى کند و شخصیت او را بسط مى دهد.
یکى دیگر [از آثار ایمان دینى،] شیرین کردن تلخى کار و سبک کردن سنگینى آن است. یکى دیگر تحمل پذیر کردن [سختى ها و مصیبت ها] است. یکى دیگر دلپذیر کردن پیرى، زایل کردن وحشت مرگ و تغییر دادن مفهوم مرگ از نیستى به تحول و انتقال است. یکى دیگر جلوگیرى از بیمارى روانى است. [یکى] دیگر آشنا شدن با نوعى لذت است که لذت روحانى نامیده مى شود. [یکى] دیگر امیدوارى به حق و حقیقت است و اینکه در ترازوى جهان، حق و باطل برابر نیست. [یکى] دیگر رضایت و انطباق و خوش بینى به نظام عالم است. همچنین [یکى دیگر از آثار ایمان دینى،] قدرت تملک نفس و رام کردن طبیعت نفسانى است.
نقش دین در اجتماع، یکى این است که پشتوانه اخلاق اجتماعى [همچون] صداقت و امانت [است]. اخلاق بدون ایمان، اسکناس بدون پشتوانه است. استدلال بدون منطق است. یکى دیگر، اطمینان و اعتماد افراد به یکدیگر است. [به ویژه] در روابط خانوادگى، در دوستى ها و معاشرت ها، در همکارى ها و تعاون ها.
حسن روابط اجتماعى به دو چیز است: عدالت و محبت. عدالت یعنى قناعت به حقوق و حدود خود و احترام به حقوق دیگران. و محبت یعنى یکى شدن روحى با دیگران. درد و رنج او را درد و رنج خود احساس کردن و لذت و خوشى او را لذت و خوشى خود احساس کردن. به عبارت دیگر، زندگى اجتماعى دو رکن دارد: قانون، عواطف. دین، هم پشتوانه حقوق و قانون است و هم برانگیزاننده عواطف و احساسات انسانى. در زمینه احترام به حقوق و قانون، شواهد تاریخى در اسلام فراوان است؛ مثلاً داستان على علیه السلام و هرموزان و عبیدالله عمر و داستان على علیه السلام و عقیل، داستان على علیه السلام و کسانى که در زمان عثمان اخاذى کرده بودند. از جنبه منفى، اوضاع امروز بهترین شاهد است که به قول ژرزوئه دوکاسترو «جهان در حالى که در علم و صنعت پیشرفت کرده است، سیاست جهان دوران توحش را طى مى کند».
نقش مهم دین در اجتماع این است که نوعى انقلاب فکرى و وجدانى به وجود مى آورد که عواطف و احساسات و هدف ها و ایدئال ها و معیارها دگرگون مى شود و جهان بینى عوض مى شود. آدمى خود را داراى رسالت احساس مى کند. زندگى اجتماعى جهت خاص پیدا مى کند و جهتى دیگر غیر از جهت زندگى فردى [را] درک مى کند. نوع دل بستگى ها عوض مى شود. 
www.irc.ir

کلمات کلیدی : 
زندگى فردى / زندگى اجتماعى / دین
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
یکى از نشانه هاى فطرى و طبیعى بودن دین را بیان کنید؟

پاسخ : 
اگر چیزى فطرى و طبیعى باشد، موجب هماهنگى و تعادل مى گردد و نبودش خلأ و بى تعادلى و [بى]توازنى ایجاد مى کند؛ تشویش و اضطراب پدید مى آورد [و] بدبینى به خلقت ایجاد مى کند. هم چو کسى که در خودش کسرى وجود دارد؛ مى پندارد که در جهان نقص و قصور است؛ در منتهاى بدبختى زندگى مى کند و تصمیم به خودکشى مى گیرد. خیال مى کند فکر بلند، او را به بدبینى کشانده است. نمى داند که به فکر بلند و کوتاه مربوط نیست، [بلکه] فقر دینى، او را به اینجا کشانده است؛ خلأ روحى و فکرى چنینش کرده است.
همه قبول دارند که دین، سرگرم کننده است، [ولى] خیال مى کنند که سرگرم کننده تحمیلى است. بچه اگر به اسباب بازى سرگرم مى شود، به مقتضاى غریزه است [وگرنه] چرا آدم بزرگ سرگرم نمى شود؟ چرا امروز در ممالک متمدن تر و متمتع تر، امراض روحى و عوارض عصبى زیادتر شده [است]؟ در جایى خواندم در امریکا هفتصد بیمارستان امراض روحى موجود است. پس معلوم مى شود بودن دین با طبیعت بشر و زندگى سازگارتر است از نبودنش. هیچ گاه، امر تحمیلى نمى تواند مکمّل و متمم واقع شود. آنچه طبیعى است، طبیعت او را با آغوش باز مى پذیرد و به وسیله او شکفته مى شود و آنچه غیر طبیعى است، طبیعت را ضعیف مى کند. از ویلیام جیمز نقل کردیم که در دین، هم جذب است و هم شادمانى و [دین] موجب شکفتگى روح است.1    
پی نوشت:
1 . یادداشت هاى استاد مطهرى، ج 4، ص 229.    
www.irc.ir

کلمات کلیدی : 
فطرى / دین / بدبینى
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
اندیشه حاکم بر تفکر روشن فکران امروزى چیست؟

پاسخ : 
در دوران ما، مخالفت با تفکر و تعمق در مسائل ماوراء الطبیعى رنگ جدیدى به خود گرفته است؛ رنگ فلسفه حسى. چنان که مى دانیم در اروپا روش حسى و تجربى در شناخت طبیعت بر روش قیاسى پیروز شد. پس از این پیروزى، این فکر پیدا شد که روش قیاسى و تعقلى در هیچ جا اعتبار ندارد و تنها فلسفه قابل اعتماد، فلسفه حسى است. نتیجه قهرى این نظریه این شد که الهیات، به سبب خارج بودن از دسترسى حس و تجربه، مشکوک و مجهول و غیرقابل تحقیق اعلام شود و برخى آن را یک سره انکار کنند. این جریانى بود که در جهان غرب رخ داد.
در جهان اسلام، سابقه موج مخالفت با هرگونه تفکر و تعمق از طرف اهل حدیث از یک طرف و موفقیت هاى پى در پى روش حسى در شناخت طبیعت از طرف دیگر و دشوارى تعمق و حل مسائل فلسفى از دیگر سو، گروهى از نویسندگان مسلمان را سخت به هیجان آورد و موجب پیدایش یک نظریه تلفیقى در میان آنها شد، مبنى بر اینکه الهیات قابل تحقیق است، ولى در الهیات نیز منحصراً لازم است از روشى حسى و تجربى ـ که براى شناخت طبیعت مورد استفاده قرار مى گیرد ـ استفاده شود. این دسته مدعى شدند که از نظر قرآن، تنها راه شناخت خداوند، مطالعه در طبیعت و مخلوقات، با استفاده از روش حسى است و هر راهى غیر از این راه بیهوده است؛ زیرا قرآن در سراسر آیات خود در کمال صراحت، بشر را به مطالعه در مظاهر طبیعت که جز با روش حسى میسر نیست دعوت کرده و کلید رمز مبدأ و معاد را در همین نوع مطالعه دانسته است.
[در پاسخ به این طرز فکر باید گفت] اینها همه مسائلى است مربوط به آن سوى مرز. چگونه ما از راه طبیعت شناسى به معرفت این مسائل نائل مى گردیم؟ طبیعت شناسى، قطعاً و مسلماً ما را به علم و قدرت و حکمت آفریننده جهان آگاه مى کند، ولى در همین جهت نیز حداکثر این است که ما را واقف مى سازد و اینکه آفریننده جهان به کارهایى که در طبیعت انجام مى دهد، آگاه است و بر آنها تواناست: «أَ لا یَعْلَمُ مَنْ خَلَقَ وَ هُوَ اللَّطیفُ الْخَبیرُ»، ولى قرآن در این [باره] نیز معرفتى بالاتر از ما مى خواهد و آن اینکه او بر همه چیز بلا استثنا آگاه و تواناست: «وَ هُوَ بِکُلِ شَى ءٍ عَلیمْ وَ هُوَ عَلى کُلِ شَى ءٍ قَدیرْ.» چگونه از راه مطالعه در مخلوقات که به هر حال محدودند، به علم نامتناهى و قدرت نامتناهى واقف مى شویم؟ حقیقت این است که مطالعه طبیعت، ما را تا مرز ماوراء طبیعت رهبرى مى کند. این راه جاده اى است که تا مرز ماوراء طبیعت کشیده شده است و در آنجا پایان مى یابد و فقط نشانى مبهم از ماوراء طبیعت مى دهد... .1    
پی نوشت:
1 . استاد مطهرى و روشنفکران، صص 71 ـ 74.    
www.irc.ir

کلمات کلیدی : 
روشن فکران / اندیشه / ماوراء الطبیعى / تفکر / طبیعت شناسى
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
آيا شيخ مفيد (رحمت الله علیه) از نواب عام امام مهدي (سلام الله علیه) و ولي فقيه بودند؟

پاسخ : 
شیخ مفید (متوفای 413 ه ق) نه تنها خود نیابت عامه و ولایت فقهی ان دوران را در دست داشت ؛ که طلایه دار صفوف مقدم نظریه پردازان نیابت فقیه از امام معصوم علیه السلام در آغاز سه سده نخستین دوره غیبت کبری محسوب می شود. آنچه روشن است اینکه پس از غیبت کبری فقهای شیعی راه امامان خود را ادامه دادند و در فقه، کلام و تمامی علوم اسلامی، زبانزد خاص و عام دوران و حتی اعصار بعد از خود شدند. «محمد بن محمد بن نعمان» ملقب به شیخ مفید و معروف به ابن المعلم از جمله این عالمان بزرگ دینی است. شیخ مفید از علمای قرن 4 و 5 هجری است و در عصر آل بویه می زیست، ابن شهرآشوب مازندرانی در نقلی عنوان می کند که لقب مفید را امام زمان(عج) به شیخ مفید اعطا کرده است. در یکی از توقیعات که در 23 ذی الحجه 412 هجری قمری به دست شیخ مفید رسید ؛ امام زمان(عج) می فرماید، «من عبدالله مرابط فی سبیله الی ملهم الحق ودلیله»؛ «نامه ای از بنده خدا و آن کسی که پیوسته در راه او در حرکت است و هیچ گاه از راه حق منحرف نمی شود به کسی که از حق متعال الهام می گیرد.» در ادامه همین نامه، امام زمان(ع) ویژگی های اخلاقی و عرفانی شیخ مفید را بیان می کند. حضرت می نویسد: «بسم الله الرحمن الرحیم. سلام علیک ایها الناصر للحق»؛ «سلام بر تو، ای کسی که یار حق هستی»؛ «الداعی الی کلمة الصدق»؛ «و پیوسته مردم را به راستی و پیروی از مسیر صحیح و کلمه صدق دعوت می کنی» که در اینجا منظور از «صدق» که در توقیع شریف آمده، این است که شیخ مفید کسی است که مردم را به سوی توحید، قرآن و ولایت دعوت می کند. حضرت ولی عصر(عج) در فرازهایی دیگر این توقیع به اوصاف تعبدی و معنوی شیخ پرداخته و می فرماید: «ما مناجات و راز و نیاز و توجه مخصوص تو نسبت به خدا را دیدیم، خداوند در سایه عنایتی که در ارتباط با اولیاء و دوستانش به تو مرحمت فرموده از شما حفاظت و نگهداری فرماید و از شر دشمنان و بدخواهان در امان دارد.» و باز حضرت در معرفی شیخ مفید، او را به عنوان دوست واقعی و خالص معرفی می کند و می فرماید: «ایها الولی المخلص، المجاهد فینا الضالین» یعنی «ای دوست واقعی و خالص ما که در راه ما با ستمگران و ظالمان مبارزه می کنی» که این فرمایش اشاره ای به مبارزات فرهنگی و عقیدتی شیخ مفید دارد. امام زمان(عج) شیخ مفید را به عنوان الهام گیرنده ای از حق و دلیل و راهنمای حق و به عنوان یار وفادار مهدی، مبارزه کننده با دشمنان و ظالمان، محرم اسرار و رازدار امام زمان، به عنوان کسی که مأمور ابلاغ پیام های حضرت به مردم است، کسی که عالمی عامل و با تقوا و با اخلاص و شخصیتی مفید و پرفیض است، معرفی می کند. 

اولین فقیهی که به نظام ولایت فقیه در کتب فقهی خود به ویژه کتاب «المقنعه» به عنوان یک نظام الهی اشاره می کند و تمام تلاش های خود را برای تحکیم مبانی و موادی این نظام الهی به کار می برد، فقیه بزرگوار و متکلم عظیم الشأن مرحوم شیخ مفید است. وی اختیارات ولی فقیه را مطلقه دانسته و در کتاب «امر به معروف و نهی از منکر» بحث ولایت و جواب تصدی فقیه را بر اقامه و اجرای حدود شرع و حتی جهاد با کفار الزامی دانسته است و واجب می داند که باید از فقیه پشتیبانی کرد که البته بعد از آن برخی از علما این نظریه را تقویت و حمایت کردند. 

«شیخ مفید» در مطالبی که از اصول نظریه ولایت فقیه آورده است آشکارا حکومت بر جامعه را از «سلاطین عرفی» نفی می کند و آن را از آنِ فقهای جامع شرایط می داند:
1 هنگامی که سلطان عادل برای ولایت در آنچه ذکر کردم در این ابواب وجود نداشت، برای فقهای اهل حقّ عادل صاحب رأی، عقل و فضل است که ولایت آنچه بر عهده سلطان عادل است، برعهده گیرند.
2 هر کس که برای ولایت چه از نظر علم به احکام و چه از نظر اموری که اداره مردم به آن بستگی دارد (مدیریت و تدبیر) عاجز باشد، تصدی این منصب بر او حرام می باشد و اگر پذیرفت گناهکار است؛ زیرا از جانب کسی که ولایت از آنِ اوست مأذون نیست و هر عملی انجام دهد مورد مؤاخذه و حسابرسی و هر جنایتی مرتکب شود مورد بازخواست قرار می گیرد.
3 هر کس از اهل حق از طرف ظالم به امارت و حکومت بر مردم منصوب شود در ظاهر از طرف او منصوب شده، امّا (باید این گونه تصور کند که) در حقیقت از جانب صاحب الامر و با اجازه و تجویز او امیر می باشد نه از طرف آن ظالمِ سلطه گرِ گمراه که نافرمان است. بنابراین در حدّ امکان باید حد را بر فجّار و اهل ضلال و اهل گناه از غیر شیعه نیز اجرا نماید؛ این خود از بزرگترین جهادهاست.
بر این اساس شیخ مفید به ولایت مطلقه فقیه معتقد است؛ زیرا می گوید: «آنچه بر عهده سلطان عادل است بر عهده گیرند.» ما آنچه بر عهده امام معصوم علیه السلام می دانیم ولایت نُه گانه ای است که معمولاً در کتب مربوط به ولایت فقیه مذکور است.
porseman.org
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
مقام معظم رهبري، آيت الله مصباح يزدي را مطهري زمان و علامه طباطبايي دوران ناميدند. خواهشمندم وجوه تشابه علامه مصباح را با آن دو بزرگوار بيان فرماييد.

پاسخ : 
آیت الله شهید مطهری و مصباح یزدی از جمله شاگردان علامه طباطبایی به شمار می روند.
علامه طباطبایی با جامعیت خود و توجه وافرشان به مباحث عقلی و فلسفی و نیز اهتمام ایشان به تفسیر قرآن و ارائه تصویری عقلانی و خرد پذیر از دین برای مقابله با هجوم اندیشه های غربی و احیانا انحرافی ، به عنوان دین شناسی آگاه به زمان و نیازهای قشر تحصیل کرده و روشن فکر شناخته می شوند. 
در واقع ، ایشان با جامعیت خود و عرضه جهان بینی و بینش دینی در زمینه های کاربردی و متناسب با نیازهای جامعه ، دورنمایی از نظام فکری و سیاسی و اجتماعی اسلامی را فرا روی جامعه خود و نسل پس از آن قرار داد ، و با تلاش فکری چنین افرادی بود که قیام و نهضت مردم به رهبری امام خمینی (ره) بر پایه و شالوده ای محکم و استوار بنا گردید. 
خلاصه باید گفت که علامه طباطبایی تغذیه کننده نیازهای فکری و اعتقادی و معرفتی نسل خود و نسل های پس از آن است او تئوریسین قیام انسانها علیه ظلم و هجوم اندیشه های شیطانی است.
شاید یکی از ویژگی های قابل توجه علامه توجه وی به تربیت شاگردانی فاضل و توانا بود که پس از او چراغی فروزان فرا روی حرکت انقلابی و اسلامی نسل جوان و تحصیل کرده خود باشند. از شمار شاگردان او می توان به آیت الله شهید مطهری و مصباح یزدی اشاره کرد. 
شهید مطهری در زمانی وارد صحنه مبارزه شد که افکار انحرافی و دین ستیزی بر اندیشه جوانان بویژه دانشجویان و نسل جوان سایه افکنده بود و نظریات کمونیستی و التقاطي در صدد از بین بردن دین و اعتقادات مذهبی افراد جامعه بود. وی که از دریای علمی واخلاقی استاد خود -علامه طباطبایی- بهره مند گشته بود و دارای ویژگی های منحصر به فرد ی بود توانستند سدی محکم در برابر انحرافات باشد و دژی استوار را بنا نهند تا نسل خود و آیندگان در آن با اطمینان خاطر و ایمنی کافی به حرکت و حیات دینی- اسلامی خویش ادامه دهند. جامعیت و آگاهی ایشان به نیازهای زمانه را می توان با مراجعه به آثار وی دریافت. در زمانی دست به تالیف کتاب داستان و راستان می زند که بسیاری این کار او را کم ارزش و تلف کردن توانایی هایش می دانستند اما او چون دید و بصیرتی عمیق داشت و آینده فرا روی خود را می دید و با نیاز عصر خود آشنا بود بخوبی دریافت که چنین کاری لازم و ضروری است. البته دیگر تالیفات و سخنرانی های علمی و فلسفی وی جای خود را دارد و تا امروز نیز گفته ها و نوشته های ایشان زنده و بروز ند و توان پاسخ گویی به بسیاری از نیازهای جامعه را دارا می باشند. او همواره حرکت فکری و اندیشه های موجود در جامعه را تحت نظر داشت و در مقابل کوچکترین انحراف قد علم می کرد و همچون استادش وارد صحنه می شد. مثلا وقتی مطالبی را در نشریه زن روز آن زمان می بیند بدون توجه به دیگران وارد میدان می گردد و با ارائه مقالات و نوشته هایی در آن از اندیشه های و آموزه های اسلام دفاع می کند. در وقت دیگر چون نیاز جامعه را در ارائه مطالبی از قرآن می بیند به مدد آموخته هایش از محضر استادش در زمینه تفسیر قرآن دست به نوشتن و ایراد سخنرانی هایی در تفسیر قرآن می زند.

شاگرد دیگر علامه که او نیز همچون شهید مطهری دارای ویژگی ها و امتیازات برجسته ای است استاد مصباح یزدی می باشد. وی نیز همچون استاد خود و نیز شهید مطهری فردی است با جامعیت علمی و آگاه به زمان و نیازهای روز خود. وي با توان علمي و فلسفي خود همواره بنيان گذار پايگاهي بود كه رسالت آن پاسداري از عقايد و باورهاي راستين ديني بوده است. وي فیلسوف، مفسر، و از نظریه پردازان شیعه در ایران، بنیانگذار و مدیر موسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی، عضو مجلس خبرگان رهبری در جمهوری اسلامی ایران، رییس شورای عالی مجمع جهانی اهل‎بیت و یکی از اساتید حوزهٔ علمیهٔ قم است. پس از پیروزی انقلاب ایران او در تأسیس دفتر همکاری حوزه و دانشگاه و در جهت اصلاح و بازسازی نظام حوزه نقش فعالی ایفا کرد. او بنیاد علمی پژوهشی باقرالعلوم و سپس مؤسسهٔ آموزشی پژوهشی امام خمینی را در قم پایه‎گذاری کرد. وی هم اکنون رییس مؤسسهٔ علمی پژوهشی امام خمینی و همچنین رییس شورای عالی مجمع جهانی اهل‎بیت و عضو جامعهٔ مدرسین حوزهٔ علمیهٔ قم می‎باشد. خلاصه وي همواره خود را در جايگاهي قرار داده تا از بتواند برآورده ساز نيازهاي علمي و اعتقادي نسل متدين و روشنفكر گردد و نيز او همواره يورش دشمنان بر اعتقادات و باورهاي ديني جوانان و متديان را زير نظر دراد و به موقع در برابرشان واكنش نشان مي دهد. صدق این مطلب را می توان بررسی آثار و نوشته های ایشان دریافت؛ از کتاب آموزش فلسفه اش گرفته تا مباحثی در زمینه قرآن و سیاست و اخلاق. در یک کلام می توان گفت وی مردی است که امروزه حیات نظام فکری انقلاب مردم ایران را تئوریزه و صیانت می کند. چراکه هر حرکتی اگر بخواهد برای مدتهای مدیدی به حیات خود ادامه دهد نیازمند پشتوانه ای فکری و نظری قویی است.
از این روست که رهبر معظم انقلاب وی را مطهری و علامه زمان می خوانند. 
porseman.org
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
در باره زندگي و شخصيت ميرزا جواد آقا ملكى تبريزى ‏رحمت الله علیه توضيح دهيد؟

پاسخ : 
ميرزا جواد آقا ملكى تبريزى (استاد عرفان امام خمينى‌رحمت الله) اين عارف فرزانه و عالم وارسته از جمله انسانهاى هوشمندى بود كه سرمايه عمر خويش را با خداى خود سودا نمود و بر لحظه لحظه آن ديده بصيرت‌آميز و ژرف نگر گشود، مدتى به تحصيل پرداخت و زمانى تدريس را پيشه خود ساخت و عمرى را به تهذيب خود و ديگران گذراند و سرانجام با نفس مسيحايى خويش روح اللّه پروريد، او علم صرف و نحو، منطق، معانى بيان و دروس مقدماتى ديگر را در تبريز فراگرفت و دوره سطح حوزه را به پايان رسانيد سپس به نجف اشرف هجرت نمود و از اساتيدى چون ميرزاحسين نورى و حاج آقا رضا همدانى و آخوند خراسانى بهره جُست و در سال 1270 ه ش به زادگاهش تبريز بازگشت و حدود هفت سال در آنجا اقامت نمود و در زمان مشروطه به تهران سپس قم هجرت نمود و شهر قم را وطن دوم خويش قرار داد - او در قم به تدريس فقه و اخلاق و عرفان پرداخت و در مسجد بالاسر حرم مطهر حضرت معصومه‌عليها السلام اقامه نماز جماعت مى‌كرد كه امام خمينى و آية اللّه بهاءالدين از جمله افرادى بودند كه در نماز حاج ميرزاجواد آقا شركت مى‌كردند او سه ماه رجب و شعبان و رمضان را پى در پى روزه مى‌گرفت و كتابهايى ارزشمند تاليف نمود كه از آن جمله مى‌توان به «اسرار الصلاة «المراقبات» «رساله لقاء اللّه» اشاره نمود مرحوم ميرزا عبداللّه شالچى از شاگردان برجسته ميرزا جواد آقا گفته بود: «الآن مرقد ميرزا در قبرستان شيخان قم محل حوايج است من هر وقت حاجتى داشته باشم بر سر قبر ايشان مى‌روم» حاج آقا حسين فاطمى از شاگردان برجسته ايشان و استاد اخلاق آن زمان حوزه علميه شرح حال رحلت ميرزا جواد آقا را چنين بيان مى‌كنند: «روز پنجشنبه، عيد قربان بود، صبح مسجد جمكران رفتم و قبل از ظهر به منزل برگشتم چون وارد شدم خبر دادند كه حاج ميرزاجواد جوياى احوال شما شده‌اند، چون از كسالت وى اطلاع داشتم بدون هيچ معطلى به خدمتشان رفتم، ايشان به حمام رفته، خضاب بسته و پاك و مطهر در بستر نشسته بودند - در ظاهر منتظر اذان بودند اما انتظار بيش از اين مقدار بود چون ظهر فرا رسيد در بستر شروع به اذان و اقامه كردند، با گفتن هر جمله‌اى بهجت بيشتر و آرامش فراوان‌ترى سراغ او مى‌آمد، پس از اذان دعاى تكبيرات افتتاحيه را ترنم كردند سپس دو دست را بالا برده تا تكبير الاحرام بگويند كه گويى درهاى آسمان براى ورود او گشوده شد و با گفتن اللاهّ‌كبر مرغ روحش از بدن پاكش به سوى عالم قدس پرواز كرد و به سوى يار و محبوب ديرينه خويش پَر كشيد و اينك حدود هشتاد سال است كه اهل دل بر فراز قبر نورانى او در شيخان قم از خداى خويش طلب علم و عرفان كرده و از روح ملكوتش استمداد مى‌طلبند.
منبع: پرسمان
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
نسبت دين و دنيا از ديدگاه اسلام چيست؟ آيا هر يك از دين يا دنيا مى توانند به طور مستقل از ديگرى به هدفشان برسند؟

پاسخ : 
يكى از محورهاى اساسى در مسئله ى سكولاريسم روشن ساختن اين نكته است كه آيا دين در امور دنيوى دخالت دارد يا نه؟ قايلان به سكولاريسم معتقد به تفكيك دين و دنيا هستند. از نظر آنان رسالت دين، ترويج توحيد و عبوديّت است، نه آبادانى دنيا و پرداختن به مسائل دنيوى.[1] 
متون اسلام و آموزه هاى آن نشان مى دهند كه اسلام هم به دنيا توجه دارد و هم به آخرت. محورهايى كه اين مطلب را ثابت مى كنند عبارت اند از: 
الف) اهداف دين 
آيات و روايات براى دين اهدافى برشمرده اند كه نشان مى دهد پرداختن به امور دنيا نيز در متن تعاليم اسلام قرار دارد كه به مواردى اشاره مى شود: 
آيه ى اول: 
(لَقَدْ أَرْسَلْنا بِالبَيِّناتِ وَ أَنْزَلْنا مَعَهُمُ الكِتابَ وَ المِيزانَ لِيَقُومَ النّاسُ بِالْقِسْطِ).[2] 
ارسال انبيا براى آن است كه مردم با پيروى از كتاب الهى قيام به قسط كنند و با عمل به تعاليم الهى به عدالت اجتماعى نايل شوند. بدين ترتيب از جمله اهداف انبيا بسط قسط و عدل در جامعه است. مرحوم علاّمه طباطبايى در اين باره مى فرمايد: 
حقيقت دين، تعديل اجتماع انسان در سير حياتى آن است و، به تبع، تعديل حياتى يك فرد را هم دربردارد.[3] 
آيه ى دوم: 
(يا أَيُّها الَّذِينَ آمَنُوا اسْتَجِيبُوا لِلّهِ وَ لِلرَسُولِ إِذا دَعاكُمْ لِما يُحْيِيكُمْ).[4] 
اين آيه به مؤمنان مى گويد: دعوت خدا و رسول را اجابت كنيد، زيرا آنها شما را به چيزى فرامى خوانند كه مايه ى حيات شماست؛ و از آن جا كه حيات در اين آيه مقيد نشده است، شامل حيات دنيوى و اخروى، مادى و معنوى، جسمى و روحى و فردى و اجتماعى مى شود. انسان ها در پرتو تعاليم انبيا به تعادل مى رسند و تعادل، مايه ى حيات و رشد انسان است. 
مرحوم علاّمه طباطبايى در اين باره مى فرمايد: 
دين، اجتماع انسانى را در راه فطرت و آفرينش وارد ساخته و به آن موهبت حرّيت و سعادت فطرى را، چنان كه مقتضى عدل است، مى بخشد.[5] 
و در جاى ديگر مى فرمايد: 
دين الهى تنها راه سعادت انسانى و اصلاح كننده ى امور حياتى است. دين است كه فطرت را با فطرت اصلاح مى كند و قواى مختلفه را به هنگام طغيان به حال اعتدال برمى گرداند و رشته ى زندگانى دنيوى و اخروى و مادى و معنوى انسان را به نظم درمى آورد.[6] 
آيه ى سوم: 
(وَ لَقَدْ بَعَثْنا فِي كُلِّ أُمَّة رَسُولا أَن اعْبُدُوا اللهَ وَ اجْتَنِبُوا الطّاغُوتَ).[7] 
قرآن بيان مى كند كه شعار تمامى انبيا عبوديّت و مبارزه با طاغوت و، در نتيجه، رسالت اسلام كه دين خاتم است، ترويج توحيد و گسترش عدل و داد است و بدين ترتيب، پرداختن به دنيا جزو اهداف رسالت تمامى انبيا بوده است. 
ب) برنامه هاى دين 
با نگاهى به متون دينى و احكام اسلامى درمى يابيم كه گستره ى دين امور دنيوى را نيز در برمى گيرد. شكى نيست كه اگر رسالت دين شامل عرصه هاى اجتماعى و سياسى نباشد، وجود اين احكام لغو و بيهوده خواهد بود. در ذيل به نمونه هايى از اين احكام اشاره مى كنيم: 
1. حاكميّت، ولايت و سرپرستى همه جانبه ى مادى و معنوى و دنيوى و اخروى را براى خدا، رسول(صلى الله عليه وآله) و اولياى خاص او اثبات مى كند.[8] 
2. حكومت و خلافت در زمين را براى برخى پيامبران گذشته، مانند حضرت داوود (عليه السلام) و سليمان (عليه السلام) اثبات مى كند.[9] 
3. داورى و پايان دادن خصومت ها در ميان مردم را از وظايف پيامبران الهى معرفى مى كند.[10] 
4. به كارهاى شورايى و جمعى دعوت مى كند.[11] 
5. عدل گسترى و ظلم و فسادزدايى را جزو وظايف اصلى اهل ايمان مى داند.[12] 
6. احترام به حقوق انسان ها و كرامت بخشى به انسان از اصول سياست اسلام است[13]. 
7. به جهاد و مبارزه با طاغوت ها، مستكبران و زورگويان و نيز تهيه ى امكانات دفاعى امر كرده است.[14] 
8. عزّت و سرورى را مخصوص خدا و اهل ايمان دانسته و هرگونه سلطه پذيرى و ذلّت را نفى كرده است.[15] 
9. حقوق متقابل والى و مردم را تعيين و تبيين نموده است.[16] 
10. سلطنت و حكومت را براى برخى سلاطين صالح و عادل، مانند طالوت و ذوالقرنين اثبات كرده است.[17] 
11. حقوق مهم و كلان مالى را به ولى امر مسلمين و حكومت اسلامى، براى مصرف در راه خير و صلاح امّت اسلامى اختصاص داده است.[18] 
12. در باره ى روابط اجتماعى، امور اقتصادى و معيشتى، طلاق و ازدواج و مسائل جزايى احكامى دارد. 
ج) آثار و نتايج عمل به دين 
از جمله راه هايى كه مى تواند قلمرو دخالت دين در امور دنيوى و توجه آن به دنياى آدميان را اثبات كند، بررسى آثار و نتايجى است كه براى دين در متون دينى و يا تاريخ حيات آدمى بيان شده است. به نمونه هايى از اين آثار اشاره مى كنيم: 
1. نزول بركت؛ قرآن مى فرمايد: 
(وَ لَوْ أَنَّهُمْ أَقامُوا التَّوْراةَ وَ الاِْنْجِيلَ وَ ما أُنْزِلَ إِلَيْهِمْ مِنْ رَبِّهِمْ)؛ اگر يهود و نصارى به تورات و انجيل عمل مى كردند، بركات و نعمت هاى فراوان خداوند بر آنان نازل مى گشت.[19] 
اگر عمل به تورات و انجيل، سعادت دنيوى و بهره مندى از مواهب دنيوى را به دنبال دارد، به طريق اولى، عمل به قرآن نيز چنين آثارى را به همراه دارد؛ زيرا قرآن به هدايتى بهتر راه نمايى مى كند.[20] 
به هر حال اين آيه نشان مى دهد كه تعاليم انبيا علاوه بر سعادت اخروى به سعادت دنيوى هم توجه دارند و چنين سعادتى را نويد مى دهند. 
2. پاسخ به نياز؛ خداوند مى فرمايد: 
قرآن روشنگر هر چيز است[21]. 
يعنى جهل آدمى نسبت به مسائل مورد نيازش را رفع مى كند و شكى نيست كه داشتن حيات دنيوى سعادتمندانه و متناسب با سعادت اخروى، از نيازهاى مهم آدمى است. 
3. پرورش يافتن عقل؛ امام على (عليه السلام) مى فرمايد: 
رسولان آمدند تا عقول بشر با تعليم آن ها شكوفا گردد.[22] 
شكى نيست كه يكى از كاربردهاى عقل، تصميم گيرى درباره ى چگونه زيستن و چگونه بودن در عرصه هاى مختلف سياسى، اقتصادى، فرهنگى، خانوادگى و ... است، در نتيجه، تعاليم دين شامل همه ى اين عرصه ها مى گردد تا با هدايت هاى الهى، عقل در همه ى اين عرصه ها شكوفا گردد. 
بنابراين، با بررسى اهداف، برنامه ها و آثار دين، به اين نتيجه رسيديم كه دين در سازندگى و بهبود امور دنيوى و سعادتمندى انسان در دنيا دخالت دارد. 
پی نوشتها:
[1]. مهدى بازرگان، «آخرت و خدا هدف بعثت انبياء»، كيان، ش 28. 
[2]. سوره ى حديد، آيه ى 25. 
[3]. ترجمه ى تفسير الميزان، ج 6، ص 97، به نقل از: عبدالله نصرى، انتظار بشر از دين، ص 133. 
[4]. سوره ى انفال، آيه ى 24. 
[5]. ر. ك: ترجمه ى تفسير الميزان، ج 6، ص 97. 
[6]. همان، ص 159، به نقل از: عبدالله نصرى، انتظار بشر از دين، ص 132. 
[7]. سوره ى نحل، آيه ى 36. 
[8]. سوره ى مائده، آيه ى 55؛ سوره ى يوسف، آيه ى 40 و سوره ى مائده، آيات 42 ـ 43. 
[9]. سوره ى نساء، آيات 58 ـ 59 و سوره ى مائده، آيه ى 67. 
[10]. سوره ى ص، آيات 20 ـ 26؛ سوره ى نمل، آيات 27 ـ 28 و سوره ى نساء، آيه ى 54. 
[11]. سوره ى نساء، آيات 58 ـ 65؛ سوره ى مائده، آيه ى 42؛ سوره ى انبياء، آيه ى 78، سوره ى انعام، آيه ى 89. 
[12]. سوره ى شورى، آيه ى 38 و سوره ى آل عمران، آيه ى 159. 
[13]. سوره ى بقره، آيه ى 279؛ سوره ى هود، آيه ى 113؛ سوره ى نساء، آيه ى 58؛ سوره ى نحل، آيه ى 90؛ سوره ى ص، آيه ى 28 و سوره ى حج، آيه ى 41. 
[14]. سوره ى اسراء، آيه ى 70؛ سوره ى آل عمران، آيه ى 19 و سوره ى نساء، آيه ى 32. 
[15]. سوره ى بقره، آيه ى 218؛ سوره ى تحريم، آيه ى 9؛ سوره ى نساء، آيه ى 75؛ سوره ى انفال، آيه ى 60 و سوره ى اعراف، آيه ى 56. 
[16]. سوره ى منافقون، آيه ى 8؛ سوره ى محمّد، آيه ى 35؛ سوره ى هود، آيه ى 113 و سوره ى آل عمران، آيات 146 و 149. 
[17]. نهج البلاغه، نسخه ى صبحى صالح، خطبه ى 216. 
[18]. سوره ى بقره، آيات 246 ـ 247 و سوره ى كهف، آيات 83 و 98. 
[19]. سوره ى مائده، آيه ى 66. 
[20]. سوره ى اسراء، آيه ى 9. 
[21]. سوره ى نحل، آيه ى 89. 
[22]. نهج البلاغه، ترجمه ى فيض الاسلام، خطبه ى اوّل.
منبع: تبيين و تحليل سكولاريسم، سيد محمد على داعى نژاد، انتشارات مركز مديريت حوزه ى علميه قم (1382).
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
سكولاريسم چيست و نظر اسلام در مورد آن چيست؟

پاسخ : 
براى سكولاريسم (Secularism) در زبان فارسى، معادل‌هايى پيشنهاد شده است، مانند: علم‌گرايى، دنيامدارى، دنياگرايى، جدا انگارى دين و دنيا، لادينى، عرفى شدن، غيردينى شدن، نامقدس شدن، كنارگذاشتن دين، استغناى از دين. ريشه سكولاريسم به معناى جديدش در مغرب زمين با ماكياول (1527 - 1469) شروع مى‌شود. وى هر چند به تبع كليسا معتقد بود كه هدف سياست، جلب رضايت خداوند است، لكن پرسش دنباله‌دار ماكياول آن است كه چگونه مشخص مى‌گردد كه انجام سياستِ به خصوصى خداوند را راضى مى‌نمايد؟ آيا ملاك همان مراجعه به كشيشان گذشته است؟ حال آنكه در اين زمان بااصلاحات دينى آنها زير سؤال رفته بودند. از اين رو، ماكياول مطلب ديگرى را پيشنهاد مى‌نمايد و آن اين‌كه آنچه بنده خدا را راضى مى‌كند؛ خداوند را هم راضى مى‌كند زيرا خشنودى بنده در خشنودى خداوند خلاصه مى‌شود. اين، سرآغاز سكولاريسم است؛ بدين معنا كه «خدامحورى» به «انسان محورى» تبديل مى‌گردد و آنچه در انسان محك و معيار است، عقل مى‌باشد. بنابراين، ايمان به «اصالت عقل» در فردگرايى به جاى ارزشهاى كليسايى شكل مى‌گيرد. مشخصه اين دوره، اولاً: رهايى فرد از قيود و فشارهاى كليسا است و ثانياً شكل گرفتن كشورهاى مستقل ( State- Nation) است. با تعميق و توسعه اين روند، سكولاريسم مساوى مى‌شود با نفى حكومت دينى و اعتقاد به بشرى بودن كامل امور سياسى. بر اساس اين مفاد، دين از شئون دنيوى انسان جداست و اداره اين شئون، اعم از سياسى و اقتصادى به انسان تعلق دارد؛ و انسان بايد در سايه عقل و علم خودش، بدون استمداد از آموزه‌هاى دينى، مناسبات اقتصادى و سياسى جامعه را سامان دهد. از سوى ديگر، سكولاريسم، آرمان‌ها و غايات و ارزش‌هاى سياسى و اجتماعى بشر را كاملاً دنيوى مى‌بيند و از اين رو در راه شناخت اين اهداف و ارزش‌ها و راه وصول به آنها، هيچ نيازى به استمداد و تمسك به دين وجود ندارد. اگر بخواهيم ماهيت سكولاريسم را بطور فشرده و خلاصه مطرح كنيم بايد بگوييم: سكولاريسم يعنى: 1- عمل كردن بر وفق انگيزه‌هاى غيردينى؛ 2- تفسير كردن جهان و حيات و انسان بر حسب مفاهيم و مقولات غيردينى؛ 3- كشف استقلال مقولاتى چون علم، سياست، فلسفه، هنر، علوم، نهادهاى اجتماعى و... از دين. در اين باب نگا: - احمد بخشايشى، پيدايش سكولاريسم، (كتاب نقد، شماره يك زمستان 75)، صص 19 - 17 - براين ويلسون، جداانگارى دين و دنيا، ترجمه مرتضى اسعدى (در كتاب فرهنگ و دين)، صص 142 - 128. - سيدمحمد نقيب العطاس، اسلام و دنيوگرى، ترجمه احمد آرام، ص 15 و ... مى‌توان گفت سكولاريسم جمع‌بندى همه موضع‌گيريهاى مغرب زمين در مقابل دين است كه در قرن نوزدهم زير اين عنوان تشخص پيدا كرده است. يعنى برآيند موضع‌گيرى‌هاى مكاتب مختلف غربى را نسبت به دين مى‌توان «سكولاريسم» ناميد. ناگفته نماند كه سكولاريسم با سكولاريزاسيون (Desacralization) متفاوت است. سكولاريسم به منزله يك مكتب و مشرب فكرى مبتنى بر يك سلسله پيش فرض‌ها و مقدمات نظرى خاصى است. اما سكولاريزاسيون جريانى است كه در طى آن دين به حاشيه جامعه منتقل مى‌شود و دچار انحطاط و زوال گشته، قدرت و سيطره و نفوذ آن كاهش مى‌يابد. ولى به هر حال سكولاريسم پايه‌اى نظرى براى جريان انزواى دين و خصوصى شدن دين (Privatization) و در نهايت سكولاريزاسيون است. اين هر دو ملازم يكديگرند و صرف تفاوت معنا نبايد رهزن شود كه اين دو را به كلى از يكديگر منفك ساخت. براى آشنايى بيشتر با مختصات جامعه سكولار، سه ويژگى برجسته را با شرحى كوتاه مطرح مى‌كنيم: 1- ديندارى امرى فردى مى‌گردد؛ زيرا عمل دينى (يعنى عملى كه معطوف به ماوراء طبيعت باشد) در جامعه سكولار ديگر در امور دنيايى چندان مؤثر و مربوط تلقى نمى‌گردد؛ و به همين جهت، ميزان و محدوده آن رو به كاهش مى‌نهد. بر اين اساس، ديندارى ديگر تكليفى بر عهده اعضاى جامعه نيست و به صورت امرى كاملاً دلخواهانه و داوطلبانه درآمده است. با توجه به اين مشخصه، سكولاريسم به معنى مخالفت صريح با دين نيست بلكه در جامعه سكولار اعتقادات دينى تا زمانى كه صرفاً اعتقاد شخصى باشد، محترم است؛ اما اگر بخواهد از جنبه شخصى و فردى خارج و مدعى نفوذ و تأثير اجتماعى شود، سكولاريسم در مقابلش مى‌ايستد. 2- انسان‌محورى (Humanism) به جاى خدامحورى: جامعه سكولار وقعى بر وحى نمى‌نهد. در اين جامعه انسان وقتى مى‌خواهد به مسائل اجتماعى بپردازد، تنها بايد به عقل خود متمسك شود. در واقع در اين تفكر «عقل» در مقابل «وحى» قرار مى‌گيرد، نه در پرتو آن. از اين رو، در جامعه سكولار اصطلاح «حرام»، «حلال»، «مجاز» و «ممنوع» جايى ندارد. در آنجا قانون و غيرقانونى بودن مطرح است و اين قانون تابع اكثريت عقل اجتماعى است. بنابراين، اگر زمانى جامعه مشروع بودن ازدواج جنس موافق را امضاء كرد، اين امر قانونى است ولو برخلاف «وحى» باشد. 3- ملاك هويت جامعه، مليّت است نه دين: وقتى در جامعه‌اى، دين ملاك وحدت و هويت اجتماعى نباشد، ناگزير بايد به جاى آن چيز ديگرى گذاشت، سكولاريسم مفهوم «امت» را (كه به معنى تشخيص جامعه بر حسب عقيده دينى است) كنار مى‌گذارد و به ناچار به مفهوم «ملت» متمسك مى‌شود. ملت، در اينجا يك مفهوم و تشخّص اعتبارى برحسب ملاك‌هايى از قبيل نژاد، زبان، تاريخ مشترك و سرزمين است. بنابراين، اگر مسلمانى در نقطه‌اى از دنيا از رهبر دينى در نقطه ديگرى از دنيا اطاعت كند، در تفكر سكولار اشكال دارد. در پايان سخن، براى آشنايى بيشتر شما، شمايى از تأثير سكولاريسم را در فعاليت‌هاى اجتماعى خاطر نشان مى‌سازيم. در جامعه سكولار: 1- بايد مجلس قانون‌گذارى «لائيك» باشد؛ چرا كه در جامعه سكولار ديگر خلاف شرع مطرح نيست. از اين رو معنا ندارد كه در مجلس قانون‌گذارى كسى بگويد اين، خلاف شرع است. 2- در مدارس، تعليم دين بطور كلى ممنوع است و يا اگر هم باشد، تنها به صورت يك آموزش فردى و شخصى است، نه اجتماعى. بنابراين، آزادى دينى تنها در حد يك امر فردى مجاز است نه بيشتر. 3- دين عصرى مى‌شود؛ چرا كه از آنجا كه جامعه هر روزه امور خود را بيشتر از پيش مطابق با معيارهاى فنى و علمى سامان مى‌دهد، نهادهاى دين نيز تحت تأثير اين جريان قرار مى‌گيرند؛ و در نتيجه، نهادها و رفتار دينى نيز به نحوى روز افزون تحت نفوذ ارزش‌ها و معيارها و ضوابطى درمى‌آيد كه در جامعه غيردينى رواج دارد.
porseman.org
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
نقش دين در پيشرفت تمدن غرب چه بوده است؟

پاسخ : 
برخى با ناديده انگاشتن عوامل دينى مؤثر در پيشرفت هاى صنعتى و تكنولوژى غرب و بزرگ نمايى پاره اى از مشكلات مسيحيت، غرب را سكولاريسم، و علت انحطاط مسلمين را دخالت دادن دين در امور دنيايى ذكر مى كنند؛ حال آن كه دين عامل مهم در پيشرفت غرب بوده و دورى مسلمانان از آموزه هاى اسلام، عامل مهم انحطاط آنان بوده است. اينك با مراجعه به تاريخ، به تبيين و اثبات آنچه گفتيم مى پردازيم. 
نقش دين در پيش رفت غرب 
1. نقش كليسا در ايجاد دانشگاه ها و مراكز آموزشى 
سده هاى 12 و 13 كه از سده هاى آخر قرون وسطى به شمار مى روند، سرآغاز پيدايش و پرورش روشن فكر و روشن فكرى غربى و[1] قرن سيزدهم در غرب سرآغاز تشكل هاى دانشگاهى و دانشجويى بود[2]. اسقف رييس دانشگاه و مجامع علمى بود. وى شخصى را به عنوان مدير آموزش[3] و بعدها به عنوان معاونت[4] انتخاب، و اختياراتش را به او واگذار مى كرد. اكثر استادان دانشگاه هاى اروپايى قرن 12 و 13 تربيت يافتگان نظام روحانيت مسيحى بودند[5]. دانشگاه هاى قرون وسطى را معمولا در همان مدارس دير و كليسا تشكيل مى دادند[6]. بنابراين پديده ى روشن فكرى و دانشگاه ها نه جداى از كليسا كه از كليسا آغاز شد[7] و بدين ترتيب، نبايد از نقش كليسا در تحولات مثبت غرب غافل بود. 
2. گريز از آموزه هاى تحريفى مسيحيت 
گريز از آموزه هاى تحريف شده ى مسيحيت، مانند تثليث، گناه فطرى، ممنوعيّت درخت علم و نقص مسيحيّت در داشتن برنامه ى عملى براى حيات و زندگى دنيوى انسان و عبور از موانعى كه مسيحيّت بر سر راه پيشرفت علمى نهاده بود، عامل ديگرى در موفقيت هاى مثبت تمدن غرب به شمار مى رود؛ ولى اين به معناى گريز از هر نوع دينى نيست. دينى مانند اسلام كه آموزه هاى تحريفى ندارد و داراى برنامه ى عملى براى زندگى دنيايى است و علم و دانش را مى ستايد، نبايد مورد بى مهرى قرار گيرد و نبايد لوازم منفى مسيحيّت را لوازم هر دينى پنداشت و بدين ترتيب گريز از دين و جداانگارى دين از دنيا يا سياست را نتيجه گرفت. 
3. دانشمندان دين دار معتقد به وفاق علم و دين 
جمعى از دانشمندان مشهور غربى مؤثّر در تمدن غرب، متديّن بوده و براى دين در پيشرفت علم جايگاه مهمى قايل بوده اند. اين سخن انيشتن معروف است كه: 
علم بدون مذهب، لنگ است و مذهب بدون علم، كور است. 
وى در جاى ديگرى مى گويد: 
نيوتن فرد مسيحىِ بسيار پارسامنشى بود. وى خداشناسى اش را حتى بيش تر از علمش جدّى مى گرفت. اگر تصوّر مى كرد كه حاصل زندگى اش به تحليل بردن كلى ايمان دينى مى انجامد، سخت به هراس مى افتاد. نظر شخصى خودش اين بود كه تلاش هايش دقيقاً مى بايست اثرى عكس اين مى داشت. حتى تصوّر مى كرد كه نظام مكانيكى فلكى اش دليلى بر وجود خدا فراهم مى آورد.[8] 
4. تسلّط امپراطورى و حاكمان سياسى بر قرون وسطى و سوء استفاده ى آنان از مسيحيّت 
روشن فكران غربى تلاش مى كنند كه تمام مشكلات و مصايب دوره ى قرون وسطى را به مسيحيّت و كليسا نسبت دهند، به گونه اى كه گويا كليسا تنها قدرت سياسى قرون وسطى به شمار مى رفت، حال آن كه تحليل دقيق تاريخ غرب، چنان كه برخى تاريخ نويسان غربى هم متذكر شده اند، نشان از اين حقيقت دارد كه قدرت سياسى با پنهان كردن خود در پشت مسيحيّت و كليسا، كوشيد تا به اغراض خود دست يابد كه مى توان براى اين جهت به ضدّيت آنان با حكما و فلاسفه كه با شيوه ى سياسى و ستمگرى هاى آنان مخالف بودند و يا راه اندازى جنگ هاى دويست ساله ى صليبى براى مقابله با مسلمانان اشاره كرد. نكات ذيل تأييدى است بر آنچه گفته شد: 
الف) مسيحيّت هيچ گاه مستقل و مستقيم در رأس هرم قدرت سياسى قرار نگرفت؛ زيرا تعاليم مسيحيّت چنين اجازه اى نمى دهد. از حضرت عيسى(عليه السلام) در انجيل يوحنا نقل شده است كه گفت: 
پادشاهى من از اين جهان نيست. اگر پادشاهى من از اين جهان مى بود، خدّام من جنگ مى كردند تا به يهود تسليم نشوم، لكن اكنون پادشاهى من از اين جهان نيست.[9] 
ب) پيوند مسيحيّت و امپراتورى روم بدان جهت بود كه مسيحيّت، به جهت نوظهور بودن، مى خواست از پشتيبانى قدرت سياسى بهره مند شود و قدرت سياسى هم كه با نارضايتى هاى مردمى مواجه بود، مى خواست با گرايش به مسيحيّت مردم را به اطاعت و تسليم در برابر خود وادارد. در قرون وسطى، امپراتورى و سپس پادشاهى و در نهايت فئودال هاى منطقه ى روم از نقش تعيين كننده اى در تحوّلات فرهنگى، سياسى و اجتماعى برخوردار بودند و كليسا و دين در خدمت نظام سياسى و اقتصادى قرار گرفت و در واقع نقش مشروعيّت بخشى به نظام را ايفا مى كرد.[10] نقش ديگر قدرت هاى غيردينى را در جنگ هاى دويست ساله ى صليبى در قرون وسطى مى توان مشاهده كرد. جنگ هاى صليبى با طراحى پادشاهان سلطه جو و فئودال هاى طمّاع به منظور تصاحب و بازپس گيرى سرزمين هاى اسپانيا و اندلس، كه تا آن زمان توسط مسلمانان اداره مى شد، و نيز به قصد تصرّف سرزمين قدس به وجود آمد. از آن جا كه اكثر ساكنان مغرب زمين را مسيحى ها تشكيل مى دادند، براى جذب آنان مى بايست جنگ ها را مقدّس جلوه دهند؛ لذا با يك وفاق ضمنى ميان پادشاهان و فئودال ها از يك طرف و اربابان كليسا از طرف ديگر، جنگ ها شكل مذهبى يافت و جنگ هاى صليبى نام گرفت. حال آن كه فئودال ها به فكر زمين هاى از دست رفته و پادشاهان به فكر تضعيف خطر ثروت فئودال ها از طريق صرف آن در راه اندازى جنگ و تحكيم اركان حكومت خود بودند[11]. بدين ترتيب، مسيحيّت دست آويز قدرت سياسى در قرون وسطى بود و نمى توان همه ى اتفاقات را تنها به مسيحيّت نسبت داد. 
5. نقش اسلام در پيشرفت غرب 
روشن فكران غربى مى كوشند تا وام دار بودن تمدن غرب به جهان اسلام را انكار كنند. حقيقت آن است كه تأثير اسلام بر جنبه هاى مثبت غرب، هم چون صنعت و تكنولوژى و منزلت يافتگى علم، تمامى عوامل گذشته را تحت الشعاع قرار مى دهد. به نمونه هايى از اعترافات تاريخ نويسان و تحليل گران غربى در اين باره توجه مى كنيم: 
الف) مونتگمرى وات مى گويد: 
اگر انسان تمام جنبه هاى درگيرى اسلام و مسيحيّت در قرون وسطى را در نظر بگيرد، روشن خواهد بود كه تأثير اسلام بر جامعه ى مسيحيّت بيش از آن است كه معمولا شناسايى مى شود. اسلام نه تنها در توليدات مادى و اختراعات تكنولوژى اروپا شريك است و نه تنها اروپا را از نظر عقلانى در زمينه هاى علم و فلسفه برانگيخت، بلكه اروپا را واداشت تا تصوير جديدى از خود به وجود آورد.[12] 
وى هم چنين مى گويد: 
وظيفه ى ما اروپاييان غربى است كه هم چنان به مديون بودن عميق خودمان به عرب و جهان اسلام اعتراف كنيم.[13] 
ب) جنگ هاى صليبى به لحاظ فتح سرزمين براى غرب ارمغانى به دنبال نداشت، ولى ارتباط مسلمانان با غرب آثار فراوان ديگرى به دنبال داشت. ويل دورانت در اين باره مى گويد: 
شيوه هاى بهترى براى بانك دارى، از جهان اسلام و امپراتورى بيزانس اقتباس شد و انواع و اقسام اسناد جديد اعتبارى به وجود آورد؛ رفت و آمد افراد، تبادل آرا و گردش پول فزونى گرفت. جنگ هاى صليبى با فئوداليسمى كشاورزى آغاز شده بود كه از بربريت آلمانى، توأم با يك رشته عواطف مذهبى الهام مى گرفت. اين جنگ ها با انقلابى اقتصادى به سر آمد كه وسيله ى ترقى صنعت و توسعه ى بازرگانى و بالاخره منادى و مايه گذار نهضت رنسانس شد.[14] 
گوستاو لوبون فرانسوى مى گويد: 
تا مدت پانصد سال، مدارس اروپا بر كتب و مصنفات مسلمين داير بود و همان ها بودند كه اروپا را از لحاظ علم و عمل و اخلاق، تربيت كرده داخل در طريق تمدن نمودند. ما وقتى به تحقيقات علمى و اكتشافات فنى آنان نظر مى افكنيم، مى بينيم هيچ ملّتى نيست كه در اين مدت كم، بيش تر از آن ها ترقّى كرده باشد ... بعضى ها عار دارند كه اقرار كنند: يك قوم كافر و ملحد (مسلمانان) سبب شده اروپاى مسيحى از حال توحش و جهالت خارج گردد، لذا آن را مكتوم نگاه مى دارند؛ ولى اين نظر به درجه اى بى اساس و تأسّف آور است كه به آسانى مى توان آن را رد نمود ... نفوذ اخلاقى همين اعراب زاييده ى اسلام، آن اقوام وحشى اروپا را كه سلطنت روم را زير و زبر نمودند داخل در طريق آدميّت نمود و نيز نفوذ فكرى و عقلانى آنان دروازه ى علوم و فنون و فلسفه را كه از آن به كلّى بى خبر بودند، به روى آن ها باز كرد و تا ششصد سال، استاد ما (اروپاييان) بودند.[15] 
و اما درباره ى عامل انحطاط مسلمين، تنها مى توان به دورى آنها از تعاليم اسلام اشاره كرد؛ چنان كه ويل دورانت مى گويد: 
در حالى كه اسلام داشت قلب اروپا را درمى نورديد و موقعيّت خود را در جهان غرب تثبيت مى نمود، خودكامگى هاى برخى از امرا و حكّام عرب، دنياطلبى و رفاه زدگى آنان، هم چنين اختلافات و پيكارهاى بيهوده ى آنان با يكديگر بر سر قدرت و سلطه يابى، زمينه ى انحطاط مسلمانان در غرب را فراهم آورد و از نفوذ و انتشار اسلام در سراسر اروپا كاست. خلاصه آن كه، نه دين گريزى غرب مايه ى پيشرفت صنعتى و تكنولوژى است و نه دخالت اسلام در زندگى دنيوى مايه ى انحطاط مسلمانان به شمار مى رود.[16] 
پی نوشتها:
[1]. ژاك لوگوف، روشنفكران در قرون وسطى، ترجمه ى حسن افشار، ص 16 ـ 17. 
[2]. همان، ص 83، پاورقى 1. 
[3]. همان، ص 84 ـ 85. 
[4]. همان، ص 85 ـ 90. 
[5]. همان، ص 91. 
[6]. محمدعلى فروغى، سير حكمت در اروپا، ج 1، ص 88. 
[7]. هالينگ ديل، مبانى تاريخ فلسفه ى غرب، ترجمه ى عبدالحسين آذرنگ، ص 122ـ 123. 
[8]. والتر ترنس، انيشتن، دين و نگرش نوين، ترجمه ى احمدرضا جليلى، ص 121. 
[9]. يوحنا، باب 19، آيه ى 36. 
[10]. احمد رهنمايى، غرب شناسى، ص 72. 
[11]. رنه گروسه، تاريخ جنگ هاى صليبى، ترجمه ى ولى الله شادان، ص 10 ـ 15. 
[12]. مونتگمرى وات، تأثير اسلام بر اروپاى قرون وسطى، ترجمه ى عبدالمحمّدى، ص 143. 
[13]. همان. 
[14]. ويل دورانت، همان، ج 4، ص 821. 
[15]. گوستاو لوبون، تمدن اسلام و عرب، ص 754ـ 751. 
[16]. ويل دورانت، همان، ص 373.
منبع: تبيين و تحليل سكولاريسم، سيد محمد على داعى نژاد، انتشارات مركز مديريت حوزه ى علميه قم (1382).
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
سكولاريسم به چه معناست؟

پاسخ : 
سكولاريسم (secularism) واژه اى انگليسى است كه از ريشه ى لاتين seculum، به معناى اين جهان، گرفته شده است[1] و در فارسى از آن به دنياپرستى، اعتقاد به اصالت امور دنيوى، غير دين گرايى، جدا شدن دين از دنيا، نادينى گرى[2]، مخالفت با شرعيات و مطالب دينى[3]، عرف گرايى[4] و تقدّس زدايى[5] و در عربى به علمانيّت (به كسر يا فتح عين، بنابر اختلافى كه در ريشه ى آن است كه آيا از علم گرفته شده يا مشتق از عالَم است) تعبير مى شود. 
سكولاريسم نوعى ايدئولوژى است كه ريشه در اخلاق طبيعى دارد و مبتنى بر وحى و امور فرا طبيعى نيست. اين نظام فلسفى را اوّلين بار جورج اچ.جى. هول يوك در حدود سال 1846 م. به طور رسمى در انگلستان مطرح كرد.[6] 
واژه ى سكولاريسم در كشورهايى با مذهب پروتستان مصطلح است، اما در كشورهايى با مذهب كاتوليك، از آن به واژه ى لائيسم (laicism) تعبير مى شود. اين دو واژه، كه اولى براى فرانسه زبان ها و دومى براى انگليسى زبان ها آشناست، با يكديگر تفاوت دارند. تفكّر سكولار به دنيوى و ناسوتى ساختن دين نظر دارد و منطق لاييك مبتنى بر جداانگارى دين از سياست است.[7] 
مدافعان عرف گرايى يا سكولاريسم، به طور آگاهانه، همه ى اشكال و صور اعتقاد به امور ماوراى طبيعى را رد مى كنند و اصول غيردينى و يا ضددينى را بنياد اخلاق شخصى و سازمان دهىِ اجتماع قرار مى دهند[8]. 
سكولارها معتقدند كه براى تفسير جهان نبايد از زبان دينى استفاده كرد و تنها با زبان بشر مى توان جهان را كشف و تبيين نمود[9] و علم و دانش بشر راه گشاى جهان بهتر و زندگى نيكوتر است[10]. 
سكولاريسم، ايدئولوژى واحدى نيست، بلكه چنان كه برت. اف گفته است، همان گونه كه در جهان دين هاى مختلفى وجود دارند، انواع مختلف سكولاريسم نيز وجود دارند كه هر يك هنجارها، ارزش ها و ساختار فلسفى متفاوتى را ارائه مى دهند[11]. آنچه ميان انواع سكولاريسم مشترك است، تقابل ميان دين و سكولاريسم است. براى سكولاريست ها، جهانى كه در آن زندگى مى كنيم، خود سرچشمه ى نهايى ارجاع است؛ يعنى دنيا با استناد به خودش قابل فهم و كنترل است؛ حال آن كه براى اهل دين، زندگى در اين جهان قابل فهم و عقل ياب است، اما با استناد و ارجاع به حقيقتى متعالى سامان پذير است. بر اساس ايمان دينى، معنا و ارزش حقيقى زندگى، بلكه كلّ هستى را تنها با رجوع به حقيقتى كه برتر از كلّ جهان است، مى توان دريافت. 
به طور كلّى، اختلاف دين و سكولاريسم بر سر دو چيز است: 1. ارزش هاى انسانى؛ 2. ملاك مناسب عمل انسان. آيا تكيه گاه ارزش هاى انسانى در جهانى است كه در آن زندگى مى كنيم، يا در چيزى وراى آن[12]. 
در جهان عرب نيز سكولاريسم با واژه ى علمانيّت ترجمه و معرّفى شده است. اديب صعب در كاربرد سكولاريسم يا علمانيّت مى گويد: دو مفهوم براى علمانيّت وجود دارد: 
1. مفهومى كه كسانى مانند ماركس و فرويد و راسل ترسيم مى كنند. دين از نظر اينان، وهم و پرداخته ى ذهن بشر و براى او زيانبار است. اين مفهوم سكولاريسم را مى توان سكولاريسم الحادى ناميد كه به الغاى دين و انكار آن گرايش دارد. 
2. مفهومى كه عدّه اى از متفكّران نهضت روشنگرى ترسيم نموده اند كه به جدايى دين از دولت و عقلانى كردن نظم اجتماعى دعوت مى كند[13]. 
پاره اى از روشن فكران ايرانى نيز به تفكّر و ايدئولوژى سكولار توجه كرده و به تبيين آن پرداخته اند. برخى گفته اند: 
تفكّر سكولار يعنى تبيين مستقل امور اخلاقى و طبيعى، بدون توسّل به حضور خداوند.[14] 
در عصر جديد، سكولاريسم به معناى كنار گذاشتن آگاهانه ى دين از صحنه ى معيشت و سياست معرفى شده است. حكومت سكولار حكومتى است كه با دين ضديّت ندارد، اما دين را نه مبناى مشروعيّت خود قرار مى دهد و نه مبناى عمل خود. 
سكولاريسم چيزى نيست جز علمى و عقلانى شدن تدبير اجتماعى.[15] 
مى توانيم سكولاريسم را به اين معنا هم بگيريم كه ديگر در عرصه ى سياست هيچ ارزش و دستور سنجش ناپذيرى وجود ندارد، يعنى ادب و مقام و منصب و قاعده اى نداريم كه فوق نظارت عامّه باشد.[16] 
وقتى مى گوييم حكومت سكولار است به اين معناست كه نه مشروعيّت خود را از دين كسب مى كند و نه احكام و قوانين عملى خود را.[17] 
علمانيّت به معناى علمى بودن يا علمى شدن را بايد دقيق ترين ترجمه ى سكولاريسم دانست؛ البته همان طورى كه قبلا اشاره شد، در سكولاريسم، بى دينى يا بى اعتنايى به دين يا در ميان نياوردن دين هم نهفته است. سكولاريسم بر اين نكته تأكيد مىورزد كه هيچ كس در مقام سلطنت و حكومت، حقّ خدايى كردن ندارد؛ به تعبير ساده تر، سلطنت و رياست، مظهريّت حق نيست.[18] 
تعريف هاى مذكور نيز بر تقابل دين و سكولاريسم و جدايى دين از دنيا، خصوصاً سياست، تأكيد مىورزد و معتقد به علمى و عقلانى كردن امور دنيايى است. 
پی نوشتها:
[1]. شمس الدين فرهيخته، فرهنگ فرهيخته، ص 489. 
[2]. مارى بريجانيان، فرهنگ اصطلاحات فلسفه و علوم اجتماعى، ويراسته ى بهاءالدين خرمشاهى، ص 780. 
[3]. فرهنگ حييم، ص 904. 
[4]. برايان ويلسون، «عرفى شدن»، در: دين اينجا و آنجا، ترجمه ى مجيد محمدى، ص 21. 
[5]. ر.ك: همان، ص 23. 
[6]. ENCYCLOPEDIA AMERICANA. 
[7]. ژان پل ويلهم، جامعه شناسى اديان، ترجمه ى عبدالرحيم گواهى، ص 141. 
[8]. برايان ويلسون، همان، ص 21. 
[9]. برت اف، نامه ى فرهنگ، ش 22، ص 52. 
[10]. ر.ك: همان، ص 53. 
[11]. ر. ك: همان، ص 50. 
[12]. ر. ك: همان. 
[13]. اديب صعب، الدين و المجتمع روية مستقبله، ص 106 و برايان ويلسون، همان، ص 21. 
[14]. عبدالكريم سروش، كيان، ش 26، ص 6. 
[15]. همان، ص 6. 
[16]. همان، ص 7. 
[17]. همان، ص 6. 
[18]. همان، ص 10. 
منبع: تبيين و تحليل سكولاريسم، سيد محمد على داعى نژاد، انتشارات مركز مديريت حوزه ى علميه قم (1382).
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
با توجّه به بشرى بودن و كامل نبودن معرفت دينى و در نتيجه، عدم قداست اين معرفت، چه راهى براى مقابله با تساهل گرايى مى ماند؟

پاسخ : 
ابتدا به عنوان مقدمه به بررسى معناى قداست مى پردازيم، آنگاه ادلّه ى نفى قداست معرفت دينى را مرور مى كنيم، و نهايتاً با ردّ اين ادلّه به پاسخ پرسش مزبور مى رسيم. 
معناى قداست 
كلمه ى قداست معانى متفاوتى دارد؛[1] امّا آنچه در اين پرسش مورد نظر است، يكى از دو معناى زير مى باشد: 
1. محور ايمان و مدار اسلام: به طورى كه قبول آن، نشانه ى ايمان و انكار آن، موجب كفر گردد و در نتيجه، ثواب و عقاب و پاداش و كيفر الهى، داير مدار قبول يا نكول آن باشد. 
2. نقد ناپذيرى و منزّه بودن از انتقاد: چون شىء مقدس حق است و مشوب به باطل نيست، پس مجالى براى نقد آن نخواهد بود. قداست به اين معنا براى دين و شريعت ثابت است؛ يعنى نمى توان آن را نقد كرد و چيزى بر آن افزود، يا از آن كاست، يا آن را به رأى خود تفسير كرد.[2] 
ادلّه ى نفى قداست معرفت دينى 
دليل اوّل: اين دليل از سه مقدمه تشكيل شده است: 
الف) معرفت دينى، يك معرفت بشرى است؛ يعنى از راه ذهن و فكر آدمى به دست مى آيد؛ 
ب) معرفت بشرى، معرفتى نسبى و مشوب به حق و باطل است؛ علاوه بر اين كه حالات روحى ـ روانى انسان، نظير جاه طلبى، حسادت و رقيب شكنى، بر دانش او تأثير مى گذارد، معرفت بشرى همواره آميخته با پيش دانسته هاى فكرى و تحت تأثير آنهاست، لذا ثابت و مطلق نبوده، مخلوطى از حق و باطل است؛ 
ج) معرفت نسبى و مشوب به حق و باطل، قداست ندارد؛ چيزى كه حق بودنش يقينى نباشد، نقدپذير خواهد بود و شىء نقدپذير نمى تواند مقدس باشد. 
د) نتيجه: معرفت دينى قداست ندارد. 
و نهايتاً عدم قداست معرفت دينى مى تواند مبناى خوبى براى پذيرش تساهل و تسامح عام معرفت شناختى باشد. 
دليل دوم: بعضى از كسانى كه قايل به نسبيّت معرفت شناختى نيستند و معرفت را كاملا مطلق مى دانند نيز با استدلال ديگرى به نفى قداست معرفت دينى مى پردازند. اين استدلال از دو مقدمه تشكيل شده است: 
الف) در معرفت دينى، دين (كه داراى وصف قداست است) معلوم بالعرض، و معرفت دين، معلوم بالذات است؛ 
در معرفت دينى، ما به دين به عنوان يك شىء خارج از وجود خودمان علم پيدا مى كنيم، و اين علم از قبيل علم حصولى است. در علم حصولى آگاهى ما از طريق حضور صور اشيا در ذهن است و آنچه مستقيماً و بلاواسطه مى يابيم همين صورت هاست كه با ما اتصال وجودى پيدا مى كنند؛ بدين جهت به اين «صورت ها» «معلوم بالذات» و به اشياىِ خارجى «معلوم بالعرض» مى گويند؛ چون ثانياً و بالعرض و در مرحله ى دوم به آنها آگاهى مى يابيم. 
ب) معلوم بالذات، هيچ يك از اوصاف معلوم بالعرض را ندارد؛ 
آنچه در ذهن مى آيد (معلوم بالذات) ممكن نيست كه آثار و خصوصيات شىء خارجى (معلوم بالعرض) از قبيل طول، عرض، عمق، و يا رنگ و مزه و... را داشته باشد. در نتيجه وجود ذهنى، وجودى كاملا 
جدا و ممتاز از وجود خارجى است. 
نتيجه: معرفت دينى، چيزى جدا از دين است و قداست دين ربطى به معرفت دينى ندارد. 
اكنون اگر بتوانيم اين دو دليل را ابطال كنيم، مدعاى عدم قداست معرفت دينى كه مبناى تساهل و تسامح عام است، رد مى شود. 
ابطال دليل اول 
در استدلال هاى منطقى، اگر يكى از مقدمات باطل باشد، نتيجه باطل خواهد بود. در دليل اوّل، مقدمه ى (ب) باطل است؛ زيرا اين مقدّمه حاوى دو مدعا ست: مدعاى اوّل اين است كه معرفت هاى بشرى و از آن جمله معارف دينى، معرفتى نسبى است. اين مدّعا در پاسخ پرسش هاى گذشته نقد گرديد و ثابت شد كه بسيارى از معرفت هاى دينى ما مطلق و ثابت هستند.[3] 
مدّعاى دوم مقدمه ى (ب) اين است كه، همواره پيش دانسته ها و اوصاف بشرى در معرفت هاى او دخالت و تأثير دارند. در نتيجه مى توان گفت كه اين پيش دانسته ها و اوصاف، به منزله ى موانعى هستند كه دست يابى به معرفت ثابت و مطلق، از جمله معرفت دينى را ناممكن مى سازند. اين همان نتيجه اى است كه سوفسطاييان و شكّاكان به آن رسيده اند و بدين ترتيب، عقل را تعطيل و باب علم را، به طور مطلق، مسدود دانسته اند، و معلوم است كه اين نتيجه كاملا نامعقول است. 
وجود اين موانع و دشوارى ها در راه وصول به معرفت حقيقى، نشان از اين است كه گوهر معرفت، ارزان و آسان به چنگ نمى آيد. با كاوش در بسيارى از يقين ها، در مى يابيم كه چيزى جز جهل مركّب نبوده، پايه ى معتبر منطقى ندارند و لاجرم به هنگام تحقيق، فرو خواهند ريخت. بايد راه هاى وصول به معرفت را يافت و پيمود و لغزشگاه ها و راه هاى گريز از آنها را شناسايى كرد. و اين همان كارى است كه عالمان راستين، در هر علمى و عالمان دينى در معرفت دينى مى كنند. 
امّا لازمه ى وجود موانع در راه فهم دين، اين نيست كه عبور از آنها ممكن نباشد و چنين نيست كه دين، تماماً معمّاگونه و سراپا اسرارآميز باشد، بلكه خداوند آن را با شيواترين و رساترين شيوه، براى بشر بيان نموده است. قرآن كه بيانگر حقيقت دين است، براى همه ى انسان ها و «بلسان عربى مبين»[4] بيان شده است، تا همه ى تشنگان حقيقت از آن سيراب شوند. اصول و امّهات حقايق دينى، در قالب هاى گوناگون و با شيوه هاى متنوّع بيانى، به طور مكرر، در قرآن بيان شده است؛ درباره ى توحيد، رسالت، معاد، تقوا، نماز، بهشت، دوزخ و...چنان سخن رفته است كه در بسيارى از ابعاد، جاى ترديد نمانده است. البته تفاصيل اين امور و تفسير عقلانى و فهم بطون اين حقايق، امر ديگرى است كه نياز به تلاش و تقوا و خلوص بيش ترى دارد.[5] 
بنابراين، مدّعاى دوم اگر به صورت كلّى مطرح شود، نامعقول و نامقبول است؛ زيرا باوجود همه ى موانع، مى توان به دست يابى به معرفت حقيقى و خالص در بسيارى از آموزه هاى دينى اميدوار بود. و چنين نيست كه معرفت بشرى همواره مشوب به حق و باطل باشد، و راه خلاصى از پيش دانسته ها و اوصاف بشرى وجود نداشته باشد و صد البته، اگر معرفت دينى خالص به دست آيد؛ چون خالص و مطابق با دين است، از قداست برخوردار مى باشد، ولى در راه رسيدن به چنين معرفتى، باب هرگونه بحث و گفت و گو و نقد و بررسى، باز است. 
نتيجه آن كه مقدمه ى (ب) از استدلال نخست، باطل است؛ و با بطلان اين مقدمه، نتيجه ى اين استدلال ابطال مى شود و ثابت مى گردد كه همه ى معرفت هاى دينى، غير مقدس نمى باشند؛ بلكه بخشى از اين معرفت ها كه معرفت هاى ضرورى و ثابت دين را شامل مى شود مقدس اند و تساهل در مورد آنها روانيست . 
ابطال دليل دوم 
دو اشكال متوجّه اين استدلال است: اشكال اول به مقدمه ى (الف) و اشكال دوم به مقدمه ى (ب) نظر دارد. 
اشكال اول. در مقدمه ى (الف) به صورت كلى ادعا شده است كه معرفت دينى، معلوم بالذات و دين، معلوم بالعرض است. غافل از اين كه در برخى موارد، معلوم بالذات ما همان دين و حكم دينى است، و آن در مواردى است كه عقل نسبت به حقايق دينى، نقش ميزان را ايفا مى كند؛[6]مثلا مقصود از تقليدى نبودن اصول دين اين است كه انسان بايد با عقل خود به تشخيص اين اصول بپردازد.در اين موارد، معرفت دينى، مساوى با حكم دينى و حقيقت دينى خواهد بود و در نتيجه، معلوم بالذات ما همان حكم دينى بوده، از قداست دينى برخوردار است.[7] 
اشكال دوم. مقدمه ى (ب) مدعى است كه معلوم بالذات، هيچ يك از اوصاف معلوم بالعرض را ندارد. اين ادعا اگر به صورت كلى مورد پذيرش قرار گيرد، به جدايى و مغايرت كامل ذهن با خارج مى انجامد و در نتيجه، همه ى علم هاى ما مبدّل به جهل مركّب خواهند شد؛ امّا بايد گفت اگرچه معلوم بالعرض (وجود خارجى) با معلوم بالذات (وجود ذهنى) مغايرت دارد، ليكن اين مغايرت بدان حد نيست كه، ذهن نتواند از خارج حكايت كند. معلوم بالذات، تصوير همان معلوم بالعرض است و از آن حكايت مى كند. 
در معرفت دينى نيز، با فرض پذيرش مغايرت معرفت با دين، مغايرت به آن اندازه ى نيست كه معرفت را به گونه اى از دين جدا سازد كه نتواند هيچ گونه تصويرى از دين ارائه نمايد؛ بلكه معرفت حكايتگر دين است و به هر اندازه كه بتواند اين نقش حكايتگرى خود را ايفا كند، از ارزش و قداست دينى برخوردار خواهد شد. 
بنابراين، اگر بپذيريم كه معرفت دينى، آن درجه از قداستى را كه ذات دين از آن برخوردار است، واجد نيست، اين سخن هرگز به اين معنا نيست كه معرفت دينى، هيچ مرتبه اى از قداست را ندارد. قداست داراى مراتبى است؛ والاترين مرتبه ى آن مخصوص ذات دين، و معرفت دينى انبياى الهى و معصومان(عليهم السلام)است كه كاملا مطابق با دين بوده، از قداست تمام برخوردار است؛ در مرتبه ى ديگر، معرفت دينى عالمان و انديشمندان دينى است كه با تفكّر و تدبّر عميق در متون دينى به تحقيق و كنكاش پرداخته، سعى در مطابق كردن هر چه بيش تر معرفت خود بادين مى نمايند؛ در اين مرتبه، هر چند باب نقد و تحقيق باز است، امّا در عين حال بعد از نقدها و بررسى هاى عالمانه، به ميزانى كه اين معرفت در وصول به دين روشنگرى مى نمايد، مقدس بوده، نبايد موردتساهل و تسامح مطلق قرار گيرد؛ چرا كه اگر دين ارزشمند است و بشر را به كمال حقيقى شايسته ى خود مى رساند، راه دست يابى به دين نيز ارزش و قداست دارد. 
هم چنان كه در ساير علوم و معارف بشرى نيز ـ از آن جا كه شأن علم، هدايت به سوى معلوم است ـ به هر اندازه كه معلوم در كمال انسانى ارزش داشته باشد، علم به آن نيز ارزشمند خواهد بود. 
از اين رو، در برخى روايات اسلامى، علوم بر حسب نفع و فايده اى كه براى انسان دارند، رتبه بندى شده اند: 
برخى از علوم، علم لاينفع و بى فايده هستند و هيچ ثمره اى، جز اتلاف عمر براى بشر ندارند؛[8] 
برخى ديگر از علوم، مفيدند، امّا فايده ى آنها به اندازه اى نيست كه كسب آن واجب باشد، از اين رو «فضل»[9] ناميده شده اند؛ 
امّا فايده ى برخى ديگر از علوم، به حدّى است كه بايد كسب گردد، و اين علوم «فرض» خوانده شده اند؛ مانند علوم دينى و اخلاقى كه ارزش و اهمّيّت ويژه اى در مسير نيل انسان به كمال حقيقى و سعادت ابدى دارند، كه با توجّه به اين ارزش و اهمّيّت، داراى قداست هستند و نبايد مورد بى اعتنايى قرارگيرند، تا چه رسد به اين كه تساهل مطلق در مورد آنها روا باشد و بر اساس آن، تحمّل هر گونه اهانت و بى حرمتى نسبت به اين علوم، جايز شمرده شود. 
پی نوشتها:
[1]. ر.ك: عبدالله جوادى آملى، شريعت در آينه ى معرفت، ص 83ـ90. 
[2]. همان، ص 85. 
[3]. پيش تر، ص 19ـ21. 
[4]. سوره ى شعراء (26)، آيه ى 195. 
[5]. محمد فنايى اشكورى، معرفت شناسى دينى، ص 8ـ47. 
[6]. شريعت در آينه ى معرفت، ص 211. 
[7]. همان، ص 364.
[8]. بحارالانوار، ج 1، باب 6، روايت 48. 
[9]. ميزان الحكمة، ج 6، ص523.
منبع: تساهل و تسامح، محمد تقى اسلامى، نشر مركز مطالعات و پژوهش هاى فرهنگى حوزه علميه (1381).
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
سنّت گرايى و حفظ و تثبيت ساختارهاى موجود، تا چه حدّى مورد پذيرش اسلام قرار گرفته است؟

پاسخ : 
اين پرسش به مسئله اى باز مى گردد كه همواره در ميان روشن فكران و اقشار تحصيل كرده ى جامعه ى ما مطرح بوده است و انديشمندان اسلامى، امثال شهيد مطهرى(رحمه الله) و ديگران[1] در صدد حلّ آن برآمده اند و آن مسئله اين است كه، قوانين و دستورات اسلامى چگونه خود را با مقتضيات زمان، مانند پيش رفت علم و تكنولوژى و نو شدن روابط حاكم بر جوامع بشرى، تطبيق مى دهند؟ آيا حكومت اسلامى مى تواند بر اساس متون اسلام، قوانينى را براى رفع احتياجات تازه ى بشر وضع كند؟ يا الگوى اين حكومت، همواره همان ضوابط و مقرراتى است كه 1400 سال پيش عرضه شده است؟ 
سنّت گرايى ـ كه مقصود از آن در اين پرسش، گرايش به سنّت هاى دينى و اسلامى است، نه سنن ملّى و تاريخى ـ يعنى اعتقاد به ثابت بودن و تغييرناپذير بودن احكام و دستورها؛ و يا به تعبيرى كه در متن پرسش آمده، حفظ و تثبيت ساختارهاى موجود است. اين عقيده اگر به طور مطلق عرضه شود، مساوى با جمود و تحجّر و ارتجاع است كه در مقابل هر گونه تحوّل تغيير، پيش رفت و توسعه اى تصلّب مىورزد؛ و معلوم است كه با اسلام كه خود را دين جاودان و خاتم اديان الهى معرفى مى كند، سازش ندارد. اسلام، سنّت گرايى را به طور مطلق نمى پذيرد، بلكه به تعبير مرحوم استاد مطهرى: 
يكى از جنبه هاى اعجاز آميز دين مبين اسلام ـ كه هر مسلمان فهميده و دانشمندى از آن احساس غرور و افتخار مى كند ـ اين است كه اسلام در مورد احتياجات ثابت فردى يا اجتماعى، قوانين ثابت و در مورد احتياجات موقّت و متغيّر، وضع متغيرى در نظر گرفته است.[2] 
امّا از سوى ديگر، هرگونه تحوّل و قبول پديده ى نوظهورى را صرفاً به جهت تازه و جديد بودنش، ارزشمند و مقبول نمى داند. چه اين كه زمان همان طور كه پيش روى و تكامل دارد، فساد و انحراف هم دارد. بايد با پيش رفت زمان پيش روى و با فساد و انحراف زمان هم مبارزه كرد. بدين جهت است كه اسلام عمدتاً در سه زمينه سنّت گراست: 
يك. در زمينه ى عقايد دينى و اصول اعتقادى؛ 
دو. در زمينه ى احكام كلى و ضرورى كه دليل قطعى و يقينى دارند و از ضروريات اسلام محسوب مى شوند؛ 
سه. در زمينه ى كليات ارزش هاى اخلاقى و اصول و قواعد كلى اخلاقى. 
در مورد عقايد دينى، همچون توحيد و نبوّت و معاد، اسلام بر حفظ و تثبيت اين عقايد تأكيد دارد ؛ چرا كه در اين عقايد هيچ گونه تغيير و تحوّلى رخ نمى دهد. اصول دين در هيچ زمان يا مكانى و تحت هيچ شرايطى قابل تغيير نيستند؛ تنها تحوّل ممكن در اين بخش، ارائه ى براهين بيش تر و دقيق تر براى هر يك از اين اصول مى باشد. در تاريخ فلسفه و كلام اسلامى، چنين تحوّلى را ـ كه معمولا رو به تكامل بوده است ـ مى توان مشاهده كرد. روشن است كه چنين تحوّلى به معناى تغيير محتواى اصول اعتقادى نيست.[3] 
در زمينه ى احكام نيز، اسلام يك سلسله احكام ثابت و تغييرناپذير دارد كه از ادلّه ى معتبر عقلى يا شرعى به دست مى آيند و همه ى فقهاى اسلام در آنها اتّفاق نظر دارند. خود اين احكامِ كلى، ثابت هستند، هر چند موضوعات و مصاديق آنها متغيّر و تابع شرايط زمان و مكان است. براى روشن شدن مطلب، به چند مثال كه در كلمات مرحوم استاد مطهرى آمده است اشاره مى كنيم: 
در اسلام يك اصل اجتماعى، به اين صورت هست: «وَأَعِدُّوا لَهُمْ ما اسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّة[4]؛ اى مسلمانان، تا آخرين حدّ امكان در برابر دشمن، نيرو تهيّه كنيد.» اين اصل، ضرورت آمادگى در مقابل دشمن را به مسلمين گوشزد و آن را امرى ضرورى و ثابت مى داند، امّا مصداق اين آمادگى چگونه است؟ اين ديگر امرى متغيّر است؛ در زمان پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله)مسلمانان موظّف بودند كه، خود و فرزندانشان تا حدّ مهارت كامل، فنون اسب سوارى و تيراندازى را ياد بگيرند؛ چون اسب دوانى و تير اندازى، جزء فنون نظامى آن عصر بوده است؛ امّا نبايد نسبت به اين فن در همه ى زمان ها سنت گرا باشيم؛ تير، شمشير، نيزه، كمان، قاطر و اسب از نظر اسلام اصالت ندارد، آنچه اصالت دارد، نيرومندى در مقابل دشمن است كه در هر زمانى مستلزم بهره گيرى از فنون نظامى و آمادگى هاى دفاعى رايج در آن زمان مى باشد. 
در مسائل اقتصادى، اسلام اصول ثابتى دارد؛ مثلا براى مبادله ى اموال، اصولى را مقرر كرده است كه از آن جمله است: «وَلا تَأْكُلُوا أَمْوالَكُمْ بَيْنَكُمْ بِالباطِلِ[5]؛ ثروت را بيهوده در ميان خود به جريان نيندازيد»؛ يعنى دست به دست كردن مال و ثروت، بايد در مقابل فايده ى مشروعى باشد كه عايد صاحب ثروت مى شود؛ زيرا دست به دست شدن ثروت، بدون فايده اى كه ارزش انسانى داشته باشد، ممنوع است. اين يك حكم كلى و ثابت است كه بر اساس آن، فرد مسلمان، حتّى در اموال شخصى خودش، اختيار مطلقى را كه هر كار خواست با آن بكند و هر چه را خواست با آن معامله كند، ندارد. امّا مصداق اين حكم چيست؟ اين ديگر مسئله اى است كه ممكن است به مرور زمان تغيير يابد؛ مثلا در مقررات اسلامى آمده است كه خريد و فروش بعضى چيزها، از آن جمله خون و مدفوع انسان ممنوع است. 
چرا؟ چون خون انسان يا گوسفند، مصرف مفيدى كه آنها را با ارزش كند و جزء ثروت انسان قرار دهد، نداشته است. پس ممنوعيّت مبادله ى خون و مدفوع انسان از نظر اسلام اصالت ندارد، آنچه اصالت دارد، مبادله ى دو شىء مفيد به حال بشر است و اگر زمانى ثابت شد كه خون، ارزش انسانى و حياتى براى بشر دارد، ديگر مبادله ى آن، مصداق «لا تأكلوا اموالكم بينكم بالباطل» نخواهد بود.[6] 
بنابراين، احكام ضرورى اسلام ثابت اند و بايد با همان ساختار 1400 سال پيش حفظ شوند، چرا كه ناظر به نيازهاى ثابت و هميشگى انسان هستند. مصاديق و جزئيات اين احكام در زمان ها و مكان هاى مختلف، قابل تغيير است كه تشخيص اين مصاديق و حمل آنها بر عناوين كلى كه در اصطلاح به آن «ردّ فروع بر اصول» مى گويند، كارى است كه «اجتهاد» خوانده مى شود. اجتهاد به مفهوم واقعى كلمه؛ يعنى تخصّص و كارشناسى فنّى در مسائل اسلامى. و اين چيزى نيست كه هر كسى به بهانه ى اين كه چند صباحى در يكى از حوزه هاى علميّه به سر برده است، بتواند مدعى آن باشد. قطعاً براى تخصّص در مسائل اسلامى و صلاحيّت اظهار نظر، يك عمر اگر كم نباشد زياد نيست، آن هم به شرط اين كه شخص از ذوق و استعداد نيرومندى برخوردار و توفيقات الهى شامل حالش بوده باشد.[7] 
اسلام در زمينه ى ارزش هاى اخلاقى نيز، احكام ثابت و غير قابل تغييرى دارد؛ چون اين احكام مربوط است به روح و معنى و هدف زندگى و بهترين راهى كه بشر بايد براى وصول به آن هدف در پيش بگيرد؛ به عبارت ديگر، اين احكام ناظر به انسانيّتِ انسان است، امرى كه هيچ گاه تغيير نمى يابد. آيا مى توان تصوّر كرد كه در زمانى، انسانيّتِ انسان به داشتن خوى درندگى و شكم بارگى باشد؟ و يا به قول شهيد مطهرى(رحمه الله)، معاويه بودن، يزيد بودن و شِمر بودن، ارزش انسانى به حساب بيايد؟! مسلّماً هرگز هيچ انسان عاقلى چنين رذايلى را ارزش نمى داند. هميشه عدالت، تقوا، ظلم ستيزى ،عفت، حق شناسى و مانند آنها خوب و مطلوب است، و ظلم، بى تقوايى، تجاوز، بى عفتى، حق ناشناسى و مانند آنها بد و نامطلوب. بله، دسته اى از جزئيات و فروع مسائل اخلاقى، فى الجمله قابل تغيير است (مثل اين كه مصداق ظلم، بى تقوايى و بى عفتى چيست؟) كه باز گشت آن به تغيير موضوع مى باشد. در فلسفه ى اخلاق، اين مسئله مورد بحث قرارگرفته است.[8] 
پی نوشتها:
[1]. مانند علامه طباطبايى(رحمه الله)، ر.ك: مجموعه مقالات و پرسش ها و پاسخ ها، ج 1، ص 48ـ85 و ص 141. 
[2]. مرتضى مطهرى، مجموعه آثار، ج19، ص103. 
[3]. محمد حسين زاده، معرفت شناسى، ص143. 
[4]. سوره ى انفال (8)، آيه ى 60. 
[5]. سوره ى بقره (2)، آيه ى 188.
[6]. مرتضى مطهرى، مجموعه آثار، ج19، (نظام حقوق زن در اسلام)، ص118ـ120. 
[7]. همان، ص 123. 
[8]. محمد حسين زاده، معرفت شناسى، ص144.
منبع: تساهل و تسامح، محمد تقى اسلامى، نشر مركز مطالعات و پژوهش هاى فرهنگى حوزه علميه (1381).
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
برخى معتقدند چون برخورد با توهين كنندگان به مقدسات، منجر به اشاعه ى توهين مى شود، خودْ اشاعه ى فحشاست. آيا اين مطلب صحيح است؟

پاسخ : 
اين سخن به اين صورت كلى، حتّى مورد پذيرش دگرانديشان جامعه ى ما ـ البته آنهايى كه اندكى انصاف دارند ـ نيز نمى باشد.[1] زيرا هر كس با تعاليم اسلام آشنا باشد، مى داند كه اسلام، با توهين برخورد مى كندو استهزا، تمسخر و توهين به دين را آزاد نمى داند. در مورد تعيين مصداق توهين مى توان بحث كرد، امّا هنگامى كه مصداق توهين، مسلّم و قطعى بود، بايد با آن مقابله و برخورد نمود؛ ليكن اين سؤال مى تواند مطرح باشد كه برخورد با توهين كنندگان چگونه بايد باشد و اسلام چه راهى را براى مقابله با توهين ارائه مى كند، تا مفسده ى اشاعه ى توهين و فحشا پيش نيايد؟ 
اين سؤال در مورد وظيفه ى امر به معروف و نهى از منكر نيز مطرح مى شود كه، اگر بخواهيم انجام اين وظيفه، منجر به منكر يا منكرهاى ديگر نشود چگونه بايد عمل كنيم؟ 
مراتب امر به معروف و نهى از منكر 
علماى اسلام، بر اساس دستورالعمل هاى ائمه ى معصومين(عليهم السلام)مراتبى را براى انجام اين وظيفه ذكر كرده اند، كه در اين جا به بعضى از اين مراتب اشاره مى كنيم:[2] 
اولين مرتبه از مراتب امر به معروف و نهى از منكر عبارت است از: تعليم و ارشاد فرد يا افرادى كه به دلايلى نسبت به دين يا حكم دينى، آگاهى و آشنايى لازم و كافى را نداشته، و يا مسئله را به صورت نادرست فهميده باشند، كه اين مراتب، مورد بحث نيست و بايد حكم يا مسئله را به شيوه هاى مناسب و صحيح، به اين افراد آموزش داد. 
دومين مرتبه عبارت است از: تذكّر و موعظه كه صورت هاى مختلفى دارد؛ برخى از دانشمندان اسلامى، اين صورت ها را بسيار واضح و روشن، چنين بيان كرده اند: «مثلا شما اطّلاع پيدا كرديد كه، فردى على رغم اين كه حكم را مى داند و علم دارد كه فلان كار گناه است، عمداً آن گناه را مرتكب مى شود؛ اين فرض چند حالت دارد: 
- گاهى آن فرد به تنهايى در خلوت، گناهى را مرتكب شده است و شما به طور اتفاقى از عمل او اطّلاع پيدا كرده ايد، و او اصلا نمى خواهد كسى در مورد اين مسئله چيزى بفهمد و حتّى اگر متوجّه شود كه شما از عمل او اطّلاع پيدا كرده ايد، خجالت مى كشد. در اين جا شما بايد او را امر به معروف و نهى از منكر كنيد، امّا اين امر به معروف و نهى از منكر بايد به گونه اى باشد كه او خجالت نكشد، چون خجالت دادن افراد، مصداق ايذاى مؤمن (اذيت كردن مؤمن) است و ايذاى مؤمن هم حرام است؛ بايد به گونه اى با او صحبت كنيد كه او متوجّه نشود شما از گناه او خبر داريد؛ مثلا با گفتن مسائل كلى او را موعظه كنيد، چه رسد كه رازش را فاش و گناهش را بازگو كنيد. باز گو كردن گناه ديگران، خود گناه كبيره است...، حتّى اگر فردِ گناهكار كودك باشد، شما حق نداريد راز او را به پدر و مادرش بگوييد... ريختن آبروى مؤمن حرام است، مگر در يك مورد و آن در صورتى است كه اصلاح فرد گناهكار منحصراً در اين باشد كه به ديگرى بگوييد، امّا تا ممكن است بايد خودتان در صدد اصلاح او بر آمده، او را از منكرى كه مرتكب آن مى شود، نهى كنيد؛ امّا به گونه اى كه متوجّه نشود شما خبر داريد. 
بسيارى از مردم از اين موضوع غفلت دارند؛ گمان مى كنند اگر كسى گناهى را مرتكب شد، مخصوصاً اگر گناه كبيره باشد بايد افشاگرى كرد، و به مراجع ذى صلاح خبر داد، در صورتى كه حتى افشاى گناهى كه موجب حد است، به اين سادگى، جايز نيست. 
ـ گاهى فرد گناهكار، انسانى لاابالى است. درست است كه در خلوت، گناهى را مرتكب شده است، امّا اگر ديگران متوجّه عمل او شوند، احساس شرم و خجالت نمى كند. در مورد چنين فردى پنهان كارى لازم نيست. امّا در عين حال، بايد به نحوى او را از منكر نهى كرد، كه كسانى كه خبر ندارند، بى جهت مطّلع نشوند. بايد محرمانه و به طور خصوصى به او گفته شود، نه اين كه در ميان جمع به او بگوييد، تا سرّش فاش شود. گر چه خود آن فرد هم ابايى نداشته باشد، ولى شما نبايد به انتشار فحشا كمك كنيد. 
ـ امّا اگر كسى متجاهر به فسق باشد؛ يعنى عملا در حضور ديگران گناه كند و احساس شرمسارى هم نكند خوب، امر به معروف و نهى از منكر در مورد چنين كسى سخت تر از ديگران است، امّا در عين حال برخورد با او مراحلى دارد: اول با قولِ لَيّن، با ادب و احترام و با نرمى، او را موعظه كنيد و آثار دنيوى و اخروى اين عمل را براى او ذكر كنيد تا تشويق شود و گناه را ترك كند. اگر مرحله ى اول اثر نكرد، مرحله ى دوم كمى سخت تر است؛ يعنى در اين مرحله اخم كنيد، با خشم و تندى به او بگوييد. در اين مورد بايد با افراد گناهكار، با سختى و تندى برخورد كرد. بايد آمرانه مسئله را به آنها گفت. مصداق قدر متيقّن امر به معروف، كه همه ى معانى امر به معروف در آن جارى مى شود، همين مورد است، كه آمرانه گفته شود. اگر ديديد باز هم گفتار آمرانه تأثير نداشت، مى توانيد او را تهديد كنيد كه، اگر كار خود را ترك نكنى تو را به مراجع ذى صلاح معرفى مى كنم[3]؛ اگر تهديد هم اثر نكرد، در اين صورت، فرد گناهكار را معرفى كنيد.[4] 
بيانات فوق كه برگرفته از روايات معصومين(عليهم السلام) است[5]، نشان دهنده ى ذو مراتب بودن وظيفه ى الهى امر به معروف و نهى از منكر است، كه با توجّه به اين مراتب، بايد اين فريضه به نحوى انجام شود كه خود از هر گونه مفسده اى مبرّا باشد و نمى توان به بهانه ى امر به معروف و نهى از منكر، موجب اشاعه ى فحشا و منكرات ديگر شد. 
از طرفى، مجريان حكومت بايد در دايره ى وظايف خود ترتيبى اتّخاذ كنند كه اولا، زمينه ى توهين به مقدّسات در جامعه ى اسلامى فراهم نشود؛ ثانياً، اگر توهينى صورت گرفت، به گونه اى كه مناسب شأن جامعه ى اسلامى و نظام اسلامى است با آن برخورد كنند، تا منجر به اشاعه ى توهين و انتشار فحشا و منكرات نشود. 
نه اين كه با مستمسك قراردادن اين مغالطه، كه برخورد با توهين كنندگان، منجر به گسترش توهين خواهد شد، باب هر گونه اهانت و استهزا به مقدسات دينى و اسلامى را باز بگذارند و هيچ گونه برخوردى را روا ندانند!. 
چنين اباحه گرى نسبت به مقدّسات دينى مردم، حتّى در عرف بين الملل نيز پسنديده نيست، تا چه رسد به مملكت اسلامى كه به پاس حرمت مقدّسات خود، صدها هزار شهيد اهدا نموده و هزاران جانباز و آزاده تقديم داشته است. 
پی نوشتها:
[1]. ر.ك: ناصر فكوهى و ديگران، خط قرمز؛ آزادى انديشه و بيان و حد و مرزهاى آن، ص55. 
[2]. البته امر به معروف و نهى از منكر به معناى عام كه شامل تعليم و موعظه و...و حتّى جهاد مى شود، داراى اين مراتب است، و گرنه امر به معروف و نهى از منكر به معناى خاصّ كلمه، فقط مورد امر و نهى كردن را شامل مى شود. 
[3]. البته مراحل مذكور با صرف نظر از وجود ساير شرايط، از قبيل احتمال تأثير، و نبود تهديد جانى و مالى و عِرضى براى امر كننده، بيان شده است. 
[4]. محمد تقى مصباح يزدى، آذرخشى ديگر از آسمان كربلا، ص193ـ196. 
[5]. مانند اين روايت شريف از امام باقر(عليه السلام) كه: «...فانكروا بقلوبكم و الفظوا بالسنتكم و صكّوابها جباههم و لاتخافوا فى الله لومة لائم...»، تهذيب الاصول، ج6، ص180، باب22، ح 21؛ اصول كافى، ج5، ص55، ح 1، به نقل از آذرخشى ديگر از آسمان كربلا، ص153.
منبع: تساهل و تسامح، محمد تقى اسلامى، نشر مركز مطالعات و پژوهش هاى فرهنگى حوزه علميه (1381).
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
چرا برخى، دين را برتر از ايدئولوژى مى دانند؛ هدف آنها از نفى ايدئولوژى از دين چيست و اين مطلب چه رابطه اى با تساهل گرايى دارد؟

پاسخ : 
ابتدا بايد تعريف «ايدئولوژى» و «دين» را روشن كنيم، سپس ببينيم چرا برخى، دين را منزّه از هر گونه ايدئولوژى و ايدئولوژيك شدن مى دانند. 
واژه ى ايدئولوژى از نظر لغت، مركّب است از دو واژه ى «ايده» و «لوژى»، كه به معناى عقيده شناسى است؛ ليكن به معناى عقيده و طرز تفكّر هم به كار مى رود؛ امّا معناى اصطلاحىِ اين واژه در غرب وضع شده و با تغييراتى، وارد فرهنگ ما شده است؛ لكن اين واژه معانى مختلفى به خود گرفته است. صرف نظر از تعاريف غربى ها كه به اعتراف خودشان، هيچ كدام، تعريف جامع و مانعى نبوده و كاملا قراردادى اند، در كشور ما محقّقينى كه در مورد رابطه ى دين و ايدئولوژى بحث كرده اند، ظاهراً در اين معنا توافق دارند كه ايدئولوژى عبارت است از: 
مكتبى سيستماتيزه و سازمان يافته كه اركان آن كاملا مشخص شده است، ارزش ها و آرمان ها را به آدميان مى آموزد، موضع آنها را در برابر حوادث و سؤالات، معين مى كند و راه نماى عمل ايشان قرار مى گيرد[1]. 
منتهى اختلاف بر سر لوازم اين تعريف است كه برخى بر اساس اين تعريف، لوازمى منفى را براى ايدئولوژى بر مى شمارند، در نتيجه، دين را مبرّاى از ايدئولوژى مى دانند.[2] و برخى ديگر، اين تعريف را از آن لوازمِ منفى به دور دانسته و يا آن لوازم را به گونه اى مثبت معنى مى كنند، در نتيجه، ايدئولوژى را جزءِ دين و داخل در دين مى دانند.[3] 
چون مقصود ما در اين جا طرح بحث دين و ايدئولوژى نيست، اگر بخواهيم آن لوازم منفى را كه براى ايدئولوژى بر شمرده اند، تك تك نقد نماييم از غرض خود باز مى مانيم؛ ليكن به برخى از اين لوازم فقط اشاره مى كنيم؛ مثلا گفته اند: چون ايدئولوژى مى خواهد يك برنامه ى مشخص و از پيش تعيين شده بدهد، سر از دشمن تراشى، دشمن ستيزى، قشريت، جزم انديشى، دگماتيزم و غيره در مى آورد، و دين كه مقصود از آن دين حق، يعنى «اسلام» مى باشد، منزّه از اين لوازم است.[4] 
امّا در مورد دين نيز تعريف هاى بسيار زيادى صورت گرفته است، ليكن مقصود محقّقان و انديشمندان داخلى از دين، در مسئله ى رابطه ى ميان دين و ايدئولوژى، «ما جاء به النبى(صلى الله عليه وآله)» است؛ يعنى همان دين حقّى (اسلام) كه پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) از طرف خداى متعال براى مردم آورده است. امّا به نظر مى رسد كه تمام اختلاف بر سر فهم و برداشت از اسلام باشد، كه مطابق برداشت برخى، اسلام به گونه اى درك مى شود كه مى تواند براى زندگىِ عملىِ فرد و جامعه ى انسانى، يك برنامه ى مشخص و سازمان يافته داشته باشد و مقصود از دينِ ايدئولوژيك، همين است؛ مطابق برداشت برخى ديگر، اسلام در چنين قالب مشخص و سازمان يافته اى نمى گنجد، چون فراتر و فربه تر از اين برنامه و قالب است. و دين ايدئولوژيك، يك دين ناقص است. 
در نقد دو نظريه ى فوق در باب ايدئولوژيك بودن دين اسلام، ما معتقديم ايدئولوژيك بودن دين يك ضرورت است؛ زيرا انكار ايدئولوژى در دين، مساوى با كنار نهادن بخش عظيم و يا مهم ترين بخش از دين است. با مراجعه به متون دينى، مخصوصاً قرآن كريم، به وضوح در مى يابيم كه دين مشتمل بر ايدئولوژى است؛ به عنوان نمونه، آيات الاحكام كه احكام عملى را براى بندگان خدا بيان مى فرمايند، شاهد خوبى هستند؛ مثلا آيات وَأَقِـيمُوا الصَّلاةَ وَآتُوا الزَّكاةَ وارْكَعُوا مَعَ الرّاكِعِـينَ[5]يا أَيُّها الَّذِينَ آمَنُوا كُتِبَ عَلَيْكُمُ الصِّيامُ كَما كُتِبَ عَلى الَّذِينَ مِنْ قَبْلِكُمْ...[6]وَاعْلَمُوا أَ نَّما غَنِمْتُمْ مِنْ شَيء فَأَنَّ لِلّهِ خُمُسَهُ وَلِلرَّسُولِ ...[7] كه آيه ى خمس است، و بسيارى از آيات ديگر. 
به علاوه مى توانيم از احكام عقل و وقايع تاريخى، مؤيّدات زيادى براى تأييد اين نظر بياوريم؛ زيرا فلسفه ى وجودى معاد و ارسال رسل، جز با پذيرش اين كه دين براى انسان ها برنامه ى عملى ارائه كرده باشد قابل فهم نيست. همان طور كه پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) در طى دوران رسالت خود اقدام به تشكيل حكومت نمودند؛ و تشكيل حكومت را جز در قالب يك برنامه ى عملى براى انسان ها نمى توان تصوّر كرد. 
اما درباره ى رابطه ى اين مسئله با تساهل گرايى بايد گفت كه اگر نظر كسانى را كه هر گونه ايدئولوژى را از دين نفى مى كنند بپذيريم، ديگر نمى توانيم هيچ برنامه ى عملى مشخصى را براى زندگى فردى و اجتماعى انسان، بر اساس دين، پى ريزى و ارائه كنيم و اصلا طرح حكومت اسلامى نادرست خواهد بود و در نتيجه چاره اى نخواهيم داشت، جز اين كه با هر برداشتى از دين و هر گونه عملى از سوى هر كس كه به ظاهر خود را دين دار مى داند، كنار بياييم و به اصطلاح، جنگ هفتاد و دو ملّت، همه را عذر بنهيم! و مثلا حتى حكومت طالبان در افغانستان را هم به رسميّت بشناسيم؛ چون از كجا معلوم است كه برنامه ى عملى ما درست و برنامه ى عملى آنها نادرست باشد؟ اسلام كه برنامه ى خاصّى نداده است! پس هر كس هر طور پسنديد، مى توانددين را پياده كند! اين همان تساهل و تسامح با مبانى غربى است كه نقد آن گذشت. 
پی نوشتها:
[1]. عبدالكريم سروش، فربه تر از ايدئولوژى، ص 104. 
[2]. همان، ص 125ـ131. 
[3]. على شريعتى، مجموعه آثار، ج 23، ص 105. و مرتضى مطهرى، مجموعه آثار ج2، ص 55ـ56. 
[4]. براى نقد اين ديدگاه ر.ك: كيهان سال، سال 72، ص 404ـ408. 
[5]. سوره ى بقره (2)، آيه ى 43: «و نماز به پا داريد و زكات بدهيد و با خداپرستان، حق را پرستش كنيد.» 
[6]. سوره ى بقره (2)، آيه ى 183: «اى مؤمنان روزه داشتن بر شما واجب گرديد، چنانكه بر امم گذشته واجب شده بود.» 
[7]. سوره ى انفال (8)، آيه ى 41. 
منبع: تساهل و تسامح، محمد تقى اسلامى، نشر مركز مطالعات و پژوهش هاى فرهنگى حوزه علميه (1381).
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
اصطلاح خط قرمز كه بعد از امام (قدس سره) و از سال 1370 مطرح شد، به چه معناست؟ برخى معتقدند در اسلام چيزى به نام خط قرمز وجود ندارد، اين مطلب تا چه حد صحّت دارد؟

پاسخ : 
وجود محدوديت هاى قانونى براى حفظ نظم سياسى و اجتماعى، لازمه ى هر حكومتى است كه براى جلوگيرى از هرج و مرج و در نتيجه، بقاى زندگى اجتماعى، اعمال مى شود و همگان ملزم به رعايت اين محدوديّت ها مى باشند. اگر خط قرمز به اين معنا باشد، هيچ كس در آن بحثى ندارد. 
امّا اصطلاح خط قرمز كه از يك مقطع خاص تاريخى مطرح شده است و مورد چالش ها و نقدهاى مختلفى قرارگرفته است، اصطلاح جديدى است به معناى حريم ها و ضوابط و مقرراتى كه در يك جامعه ى مردم سالار، به ضرورت مطرح مى شوند و همه ملزم به رعايت آنها مى باشند؛ مانند دفاع از «حاكميت ملى» كه اصل «حاكميت ملى» خط قرمزى است كه امروزه درجوامع معاصر، مورد اجماع همه ى شهروندان قرار گرفته است و نبايد در فعاليت هاى سياسى و حزبى و مطبوعاتى مورد خدشه و تعرض قرار گيرد. «تماميت ارضى كشور» نيز به عنوان خط قرمز، در ميان جوامع پذيرفته شده است؛ و به طور كلى مبانى هر اجتماع كه نظم سياسى براساس آن شكل گرفته است، قابل خدشه نبوده، به عنوان خط قرمز تلقّى مى شود.[1] 
با عنايت به تعريف فوق، برخى معتقدند كه در اسلام نسبت به سه حوزه ى: انديشه، عقيده و بيان، آزادى كامل وجود دارد و هيچ گونه خطّ قرمزى در كار نيست؛ يعنى در جامعه ى اسلامى، مردم آزادند هر گونه كه خواستند بينديشند و به هر چه خواستند معتقد شوند و به هر روشى كه اراده كردند آن عقيده را بر زبان و قلم، جارى سازند و تبليغ نمايند.[2] 
اشكال كار اين نظريه پردازان اين است كه با استناد به آياتى از قرآن كريم، مانند «لا اكراهَ فى الدّين[3]؛ هيچ گونه اجبار و زورى در دين نيست»، و «فَمَنْ شاءَ فَلْيُـؤْمِنْ وَمَنْ شاءَ فَلْيَكْفُرْ[4]؛ هر كس بخواهد ايمان بياورد و هر كس بخواهد كفر ورزد» حكم به آزادى در سه حوزه ى عقيده، بيان و انديشه مى دهند. در حالى كه حكم اين سه حوزه يكسان نيست و براساس تعاليم قرآن كريم هر چند در حوزه ى انديشه، آزادى مطلق وجود دارد، امّا دو حوزه ى عقيده و بيان، هر كدام محدوديت هايى دارند. 
آياتى مثل «لا اكراه فى الدين» اشاره به وجود آزادى تكوينى در انديشه و اعتقاد بشر دارند و معناى آنها اين نيست كه در مقام تشريع نيز خداوند، بشر را آزاد گذاشته است كه به هر چه خواست، معتقد شود؛ زيرا اگر صدر آيه ى «لا اكراه فى الدين...» خبر از وجود چنين آزاديى بدهد، با ذيل آن و نيز با آيه ى بعد كه از جاودانه ماندن مؤمنين و دشمنان طاغوت در بهشت و مخلّد بودن كافران در عذاب خبر مى دهد، منافات پيدا مى كند. علاوه بر اين كه آيات فراوانى از قرآن كريم دلالت بر وجود محدوديت هاى تشريعى در مورد عقيده و بيان دارند. 
بنابراين، «لا اكراه فى الدين» يعنى در اصل پذيرش دين هيچ گونه اجبار و اكراهى وجود ندارد، چرا كه دين عبارت است از: يك سلسله معارف علمى و عملى كه زير مجموعه ى اعتقادات هستند و امور اعتقادى، امورى قلبى هستند كه اكراه و اجبار در آنها تأثيرى ندارد. اكراه و اجبار، تنها در اعمال ظاهرى و حركات مادى و بدنى مؤثر است، نه در امور باطنى و قلبى. 
پس آيه ى شريفه يك مطلب ارشادى را بيان مى كند؛ يعنى مى فرمايد اكراه نكنيد كه شدنى و ممكن نيست و به هيچ وجه ناظر به حكم تكليفى و در صدد حرام كردن اجبار و اكراه در دين نيست.[5] 
پس مطابق تعاليم قرآنى، اصل پذيرش دين آزاد است و لازمه ى اين آزادى آن است كه همگان دين را بر اساس تفكّر عقلانى صحيح به دست آورند و بپذيرند، نه براساس زور، اجبار و تقليد كوركورانه از بزرگان و پدران خود، يا به تعبير قرآن، تبعيت از كبرا و آبا. اصول دين، عقلى است و براى تحقّق اين منظور، اصل تفكّر و انديشه، آزاد است و هيچ گونه خط قرمزى در مورد فكر و انديشه وجود ندارد؛ امّا در حوزه ى عقيده، در اسلام چنين آزادى مطلقى وجود ندارد. آياتى كه حكايت از مبارزه ى پيامبران الهى با عقايد باطل و خرافى اقوام خويش مى كنند،[6] به وضوح بر اين دلالت دارند كه داشتن هر گونه عقيده اى، از نظر اسلام آزاد نيست و همه ى عقايد انسان ها را محترم نمى شمارد، بلكه عقيده اى را محترم مى داند كه براساس تفكّر به دست آمده باشد. اين مطلب را استاد شهيد(رحمه الله)، بسيار رسا و زيبا توضيح داده است: 
ميان تفكّر و عقيده فرق است. تفكّر، قوهّ اى است كه از عقل انسان نشأت مى گيرد. انسان چون يك موجود عاقل است و قدرت تفكّر در مسائل را دارد و با تفكّر، حقايق را تا حدودى كه برايش مقدور است، كشف مى كند... در اسلام، تفكّر نه تنها آزاد، بلكه يكى از واجبات و عبادات است. 
امّا عقيده در اصل لغت، اعتقاد و از ماده ى عقد و انعقاد و به معناى بستن و منعقد شدن است. بعضى گفته اند حكم گِرِهى دارد. دل بستن انسان به يك چيز، دو گونه است؛ ممكن است مبناى اعتقاد و دل بستن و انعقاد روح انسان، همان تفكّر باشد؛ ولى گاهى مبناى اعتقاد انسان كار دل و احساسات است، نه عقل؛ اين دل بستگى در انسان، تعصّب و جمود و خمود و سكون به وجود مى آورد، و غالباً، عقيده، دست و پاى فكر را مى بندد. اولين اثر عقيده اين است كه جلوى فعّاليّت فكر و آزادى تفكّر انسان را مى گيرد، چون به آن دل بسته است. 
همان طورى كه الان ميليون ها نفر در هندوستان گاو را پرستش مى كنند؛ آيا ممكن است بشر از روى فكر آزاد و منطقى، به اين جا برسد كه اعضاى تناسلى را بايد پرستش كرد؟ هنوز در ژاپن ميليون ها نفر با اين عقيده وجود دارند! هيچ وقت حتى ابتدايى ترين عقل و فكر بشر، او را به اين جا نمى رساند. اين ها ريشه هايى غير از عقل و فكر دارد. 
مغالطه اى كه در دنياى امروز وجود دارد اين است كه از يك طرف، فكر و عقل بشر، و از طرف ديگر عقيده بايد آزاد باشد؛ بت پرست و گاو پرست هم بايد بر عقيده ى خود آزاد باشند؛ حال آن كه اين گونه عقايد دست وپاى فكر را مى بندد. 
بنابراين، در اسلام، آزادى تفكّر و آزادى عقيده اى كه بر مبناى تفكّر درست شده باشد وجود دارد؛ امّا آزادى عقيده اى كه مبنايش فكر نيست، هرگز در اسلام وجود ندارد.[7] 
و امّا نسبت به آزادى بيان، اسلام به مردم اين حق را داده است كه حتّى در مقابل زمام داران حكومت، بدون لكنت زبان بايستند و حقوق حقّه ى خود را مطالبه كنند. چنان كه امير مؤمنان(عليه السلام) مى فرمايد: 
فلا تكفّوا عن مقالة بحقّ أو مشورة بعدل...فانّما انا و انتم عبيد مملوكون لرب لا رب غيره؛ هرگز از ارائه ى گفتار حق به من (كه حاكم اسلامى هستم) يا مشورت با من براى اجراى عدل، خويشتن دارى نكنيد،...جز اين نيست كه من و شما مملوك خداوندى هستيم كه جز او پروردگارى نيست.[8] 
ليكن اين خط قرمز نيز وجود دارد كه نبايد آزادى بيان، بهانه اى براى آزادى فريب و فتنه باشد. شهيد مطهرى(رحمه الله) مى فرمايند: 
من اعلام مى كنم كه در رژيم جمهورى اسلامى، هيچ محدوديتى براى افكار وجود ندارد و از، به اصطلاح، كاناليزه كردن انديشه ها، خبر و اثر نخواهد بود. همه بايد آزاد باشند كه حاصل انديشه ها و تفكّرات اصلى شان را عرضه كنند؛ البته تذكّر مى دهم كه اين امر، غير از توطئه و ريا كارى است؛ توطئه ممنوع است، امّا عرضه ى انديشه هاى اصيل، آزاد. 
...فقط بايد جلو دروغ و حُقّه بازى را گرفت؛ يعنى ديگر يك ماركسيست نبايد تمسك به قرآن بكند و بگويد فلان آيه ى قرآن اشاره به فلان اصل ماركسيسم است. ما با اين شيوه مخالفيم، اين خيانت به قرآن است. 
...احزاب و افراد در حدّى كه عقيده ى خودشان را صريحاً مى گويند، و با منطق خود به جنگ منطق ما مى آيند، آنها را مى پذيريم؛ امّا اگر بخواهند در زير لواى اسلام، افكار و عقايد خودشان را بگويند، ما حق داريم كه از اسلام دفاع كنيم و بگوييم اسلام چنين نمى گويد و به نام اسلام اين كار را نكنيد.[9] 
بنابراين، معناى آزادى بيان در اسلام اين نيست كه ده ها روزنامه و مجلّه ى غير تخصصى، با ترويج و اشاعه ى شبهات ـ بدون اشاره به راه حل و جواب آنها ـ باورها و ارزش هاى دينى و محكمات و مسلّمات دين را به بازى بگيرند و براى رسيدن به منافع و مقاصد خود، اعتقادات اسلامى جوانان اين مرز و بوم را كه با خون پاك شهيدان راه حق و حقيقت تطهير و شكوفا گشته است، متزلزل سازند. 
قرآن كريم در آياتى، وجود محدوديّت در بيان را اعلام مى كند؛ از جمله در اين آيه ى شريفه به صراحت از بدعت گزارى در دين منع مى فرمايد: 
وَلا تَقُولُوا لِما تَصِفُ أَلْسِنَتُكُمُ الكَذِبَ هـذا حَلالٌ وَهـذا حَرامٌ لِتَفْتَرُوا عَلى اللّهِ الكَذِبَ[10]؛ به خاطر دروغى كه بر زبان جارى مى شود، نگوييد اين حلال است و آن حرام، تا بر خدا افترا ببنديد. 
از اين آيه استفاده مى شود كه، بيان مطالبى كه موجب بدعت و تحريف دين و استهزاى آيات الهى مى شود، خطر بى دين شدن و فاسد شدن مسلمانان را در پى دارد، و در اسلام ممنوع است؛ و نيز بيان شبهه و نشر آن در ميان توده ى مردم، بدون ارائه ى جواب و يا دست كم، اشاره به اين كه اين شبهه جوابى هم دارد، همين خطر را دارد؛ چرا كه شناختن شبهه و يافتن راه حلّ آن، كار كسانى است كه علاوه بر داشتن باور خالصانه و مستدل نسبت به مسائل دينى، از تخصص كافى در اين زمينه برخوردار باشند؛ چون مردم كوچه و بازار فرصت مطالعه و نيز تخصّص كافى را ندارند، و حتّى متخصصان علوم غير دينى، چه بسا نتوانند شبهه را تشخيص دهند، تا چه رسد به اين كه جواب آن را بيابند؛ زيرا شبهه مطلبى است شبيه حق، كه تمييز آن از باطل مشكل است. 
هم چنان كه امير بيان، على(عليه السلام) مى فرمايد: 
و انّما سميت الشبهة شبهة لانّها تشبه الحق فامّا اولياء اللّه فضياؤهم فيها اليقين و دليلهم سمت الهدى. و امّا اعداء اللّه فدعاؤهم فيها الضلال و دليلهم العمى[11] علّت اين كه شبهه، شبهه ناميده شده است، اين است كه شبيه به حق است. امّا اولياءاللّه در موقعيت هاى شبهه ناك با روشنايىِ يقين حركت مى كنند و راه نماى آنان، خود راه هدايت است. و امّا دشمنان خدا در آن شبهه ها دعوت به گمراهى مى كنند و راه نماى آنان نابينايى است.[12] 
به همين سبب است، كه فقهاى اسلام به استناد آياتى، مثل «وَمِنَ النّاسِ مَنْ يَـشْتَرِي لَهْوَ الحَدِيثِ لِـيُضِلَّ عَنْ سَبِيلِ اللّهِ بِغَيْرِ عِلْم»[13] و «وَاجْتَنِـبُوا قَوْلَ الزُّورِ»[14]، حفظ و نگهدارى كتب ظلال؛ يعنى كتاب ها و نوشتجاتى را كه موجب گمراهى مى شوند، حرام مى دانند.[15] و بر توده ى مردم ـ كه اين نوشتحات برايشان جز ضلالت، سودى ندارد ـ محو و نابود كردن آنها را واجب مى شمرند.[16] 
برخى براى اثبات اين كه بيان مطلقاً آزاد است، به شواهدى در تاريخ اسلام استشهاد مى كنند و مى گويند: «در زمان ائمه ى بزرگوار، به خصوص امام صادق(عليه السلام) منكرين خدا و رسول، علناً در مسجد پيامبر، تبليغ بى دينى مى كردند و كسى متعرّض آزادى آنان نمى شد.»[17] در حالى كه اولا، سخن ما در مورد كافرى كه بر اساس منطق خود مطالبى را عنوان مى كند نيست؛ بلكه در مورد كسانى است كه خود را مسلمان مى خوانند و با قلم و بيان، عقايد اسلامى را تحريف مى كنند. ثانياً، مخاطبان اين ها جوانان و توده ى مردمى هستند كه هنوز فرصت مطالعه و تحقيق در منابع معتبر اسلامى را نيافته اند. شگفت اين كه آقايان در موارد بسيارى كه منافعشان ايجاب كند، عُنصر زمان و مكان را حتّى براى تغيير در ثابتات و مسّلمات اسلام جارى مى دانند، امّا در اين مسئله كه يقيناً شرايط زمانى و مكانى مسلمانان امروز با مسلمانان صدر اسلام متفاوت است، اين عنصر را دخالت نمى دهند! وانگهى، اين كار، بيان نظر و انديشه نيست كه بگوييم پيامبر(صلى الله عليه وآله)آن را جايز دانسته؛ بلكه بدعت گذارى و تحريف دين است كه پيامبر(صلى الله عليه وآله)سكوت در مقابل آن را جايز نمى داند، و مى فرمايد: 
اذا رأيتم اهل الريب و البدع من بعدى فأظهروا البراءة منهم و اكثروا من سبّهم و القول فيهم و الوقيعة و با هتوهم كيلا يطمعوا فى الفساد فى الاسلام و يحذرهم الناس و لايتعلّمون من بدعهم يكتب اللّه لكم بذالك الحسنات و يرفع لكم به الدرجات فى الآخرة[18]؛ پس از من، هر گاه اهل ريب و بدعت را ديديد، از آنها بيزارى جوييد، و به آنها زياد دشنام دهيد و درباره ى آنها بد بگوييد و طعن زنيد و آنها را وامانده كنيد تا نتوانند جواب دهند و به فساد در اسلام طمع نكنند و مردم از آنها بر حذر باشند و بدعت هاى آنها را نياموزند، تا خداوند براى شما در برابر اين كار، حسنات نوشته و درجات آخرت را براى شما بالا برد.[19] 
خلاصه اين كه در اسلام، براى آزادى تفكّر و انديشه و هم چنين نسبت به عقيده اى كه بر اساس تفكر به دست آمده باشد، خط قرمزى در كار نيست؛ امّا اسلام نسبت به عقايدى كه در اثر نهادينه شدن سنّت هاى غلط و پيروى از هوى و هوس و يا تبعيت از پدران و بزرگان و از اين قبيل، به وجود آمده باشد، موضع گيرى مى كند و از طرق مختلف، سعى در زدودن اين عقايد، و آزاد ساختن فكر و انديشه ى بشر دارد. 
امّا راجع به بيان، در اسلام محدوديّت هايى وجود دارد؛ از جمله: مسخره كردن و استهزاء و اهانت به مقدسات دينى و مذهبى، بيان شبهات بدون جواب آنها و براى غير اهل فن، كه موجب بدعت گذارى، تحريف دين و بالاخره، سست شدن مبانى دينى و اعتقادات مردم مى شود، حرام و ممنوع است. البته، اصل بيان شبهه، به منظور يافتن پاسخ صحيح، مانعى ندارد، مشروط بر اين كه ابتدا اين شبهه در محضر اهل فنّ دين مطرح شود و پاسخ آنان نيز دريافت گردد. 
پی نوشتها:
[1]. ناصر فكوهى و ديگران، خط قرمز، آزادى انديشه و بيان و حد و مرزهاى آن، ص 17ـ18. 
[2]. همان، ص 54ـ55. 
[3]. سوره ى بقره (2)، آيه ى 256. 
[4]. سوره ى كهف (18)، آيه ى 29. 
[5]. الميزان فى تفسير القرآن، ج 2، ص 342ـ343. 
[6]. مانند بت شكنى حضرت ابراهيم(عليه السلام) در سوره ى انبيا، آيات 51 ـ 67 و داستان مبارزه ى حضرت موسى با گوساله ى سامرى در سوره ى طه، آيات 86 تا 98. 
[7]. مرتضى مطهرى، پيرامون جمهورى اسلامى، ص 92ـ109. 
[8]. نهج البلاغه، خطبه ى 216. 
[9]. مرتضى مطهرى، پيرامون انقلاب اسلامى، 1369، ص 11ـ17. 
[10]. سوره ى نحل (16)، آيه ى 116.
[11]. ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، به تحقيق محمد ابوالفضل ابراهيم، ج 2، باب 38، ص289. 
[12]. نهج البلاغه، ترجمه ى محمد تقى جعفرى، ص 139. 
[13]. سوره ى لقمان (31)، آيه ى 6. آيه در مقام مذمت گويندگان باطل است و مى فرمايد: «و بعضى از مردم سخنان بيهوده را مى خرند تا مردم را از روى نادانى، از راه خدا گمراه سازند و...» 
[14]. سوره ى حج (22)، آيه ى 30: «...و از سخن باطل بپرهيزيد». 
[15]. شيخ مرتضى انصارى، المكاسب المحرمه، ص 29. 
[16]. امام خمينى، تحرير الوسيله، ج1، ص498. 
[17]. ناصر فكوهى و ديگران، خط قرمز ؛ آزادى انديشه و بيان و حد و مرزهاى آن، ص236. 
[18]. وسائل الشيعه، ج16، باب 39، حديث1. 
[19]. سيد عبدالحسين دستغيب شيرازى، گناهان كبيره، ج2، ص361. 
منبع: تساهل و تسامح، محمد تقى اسلامى، نشر مركز مطالعات و پژوهش هاى فرهنگى حوزه علميه (1381).
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
آيا در جامعه ى اسلامى، گناه تا به مرحله ى جرم نرسد آزاد است (هر چند قابل تقبيح اخلاقى باشد)؟

پاسخ : 
قبل از پرداختن به پاسخ، به ذكر چند نكته مى پردازيم: 
اول. تعريف جرم. حقوق دانان معمولا جرم را به اين صورت تعريف مى كنند: 
فعل يا ترك فعلى كه از نظر خارجى به نظم، صلح و آرامش لطمه وارد مى كند و قانون بدين دليل با مجازات، ضمانت اجرايى براى آن فراهم مى سازد. 
و يا، فعل يا ترك فعلى كه توسط قانون پيش بينى شده و مجازات بر آن تعلّق گرفته و قابل استناد به فاعل است. 
برخى نيز تعريف را و سيع تر كرده اند و هر گونه تجاوز مادى به حقوق جزا را جرم مى شناسند.[1] (مقصود از تجاوز مادى آن است كه تجاوز از مرحله ى فكرى به مرحله ى اجرا در آيد).[2] 
تعريف هاى فوق نشان مى دهد كه جرم، يك مفهوم حقوقى است؛ برخلاف گناه كه يك مفهوم اخلاقى است. 
دوم. تعريف حقوق. طبق يك اصطلاح، حقوق عبارت است از نظام حاكم بر رفتار اجتماعى شهروندان يك جامعه؛ يعنى مجموعه ى بايدها و نبايدهايى كه اعضاى يك جامعه ملزم به رعايت آنها هستند.[3] و احكام حقوقى، احكامى هستند كه مقام هاى ذى صلاح براى تأمين مصالح دنيوى انسان ها وضع مى كنند و ناظر به ارتباطات افراد يك جامعه با يكديگر مى باشد.[4] 
سوم. تعريف اخلاق: از صفات و افعال اختيارى انسان، از آن جهت كه داراى تأثير مثبت يا منفى در رسيدن به كمال انسانى است، بحث مى كند. موضوع و قلمرو اخلاق، منحصر به ملكات نفسانى يا رفتار اجتماعى انسان نيست، بلكه شامل همه ى صفات اكتسابى و افعال اختيارى او مى شود.[5] 
چهارم. تفاوت هاى اخلاق با حقوق. تفاوت هاى گوناگونى بين آن دو وجود دارد كه برخى از مهم ترين آنها از اين قرار است: 
1. مسائل حقوقى، به حوزه ى روابط اجتماعى محدود است؛ ولى مسائل اخلاقى، شامل همه ى رفتارهاى اختيارى انسان، حتّى موارد كاملا شخصى و ارتباط او با خدا هم مى شود. 
2. احكام حقوقى، ضامن اجراى بيرونى دارد؛ يعنى نيرويى اجتماعى، مثل دولت، مردم را به رعايت آنها الزام مى كند و متخلّفان و خاطيان را كيفر مى دهد؛ اما احكام اخلاقى، چنين ضامن اجرايى ندارند و تنها ضامن اجراى درونى دارد. 
3. بايدها و نبايدهاى اخلاقى، ثابت و كلى و جاودانى اند؛ امّا بايدها و نبايدهاى حقوقى، كم و بيش دست خوش تغييرات و دگرگونى هايى مى گردند.[6] 
پنجم. ارتباط اخلاق با حقوق. ما معتقديم كه دين، مجموعه اى از معارف نظرى و احكام عملى است، و احكام عملى دين، هرسه قلمروِ ارتباط انسان با خدا، ارتباط انسان با خودش، و ارتباط انسان با ديگران را در بر مى گيرد؛ بنابراين، شامل اخلاق و حقوق هم مى شود. و اين چنين نيست كه اين دو حوزه كاملا از هم جدا باشند و هيچ ربطى به هم نداشته باشند؛ زيرا اولا، مسائل مشتركى وجود دارد كه از يك نظر، حقوقى و از نظرى ديگر، اخلاقى هستند؛ مانند مسائلى كه در زمينه ى روابط اجتماعى مطرح مى شوند و در عين اين كه مى توانند در تكامل روحى و معنوى انسان مؤثّر باشند، مورد حمايت دولت قرار مى گيرند و ضمانت اجراى بيرونى پيدا مى كنند و ثانياً، موضوع بسيارى از مسائل اخلاقى را مفاهيم حقوقى تشكيل مى دهد؛ فى المثل لزوم وفاى به عهد، محتواى يك قاعده ى اخلاقى است كه قرار دادهاى حقوقى نيز داخل در موضوع آن هستند؛ حرمت غصب، مضمون يك قاعده ى اخلاقى ديگر است كه در زمينه ى يك امر حقوقى، يعنى مالكيت، جريان پيدا مى كند. و ثالثاً، اخلاق مى تواند به عنوان يكى از منابع حقوق، مطرح باشد؛ يعنى به اين صورت كه احكام حقوقى با توجّه و عنايت به احكام اخلاقى وضع شوند. 
با توجه به نكات ذكر شده، در مراحلى به پاسخ پرسش مطرح شده مى پردازيم: 
1. گناه از آن جهت كه يك مفهوم اخلاقى است، اگرچه تا به مرحله ى جرم نرسد و حكم حقوقى پيدا نكند، ضمانت اجرايى بيرونى ندارد و دولت اسلامى حق ندارد گناهكار را مجازات كند؛ ليكن ضمانت اجراى درونى دارد، كه همان وجدان و فطرت انسانى فرد گناهكار است و او بايد به نداى وجدان خويش پاسخ گويد، تا آلوده به گناه نشود. 
2. فرد گناهكار، تكويناً آزاد است كه به اين ضمانت اجرايى درونى خويش توجّهى نكند؛ يعنى از آن جا كه رسيدن به سعادت ابدى انسانى در گرو اين است كه آدمى با انتخاب و اختيار خودْ راه سعادت را برگزيند، خداوند متعال، امكان پيمودن هردو راه خير و شر، و نيز ميل و گرايش به هر دو مسير را در نهاد وى خلق كرده است. امّا تشريعاً، اين آزادى وجود ندارد و خداى سبحان به وسيله ى انبياىِ عظام، بدبختى ها و ظلمت هايى را كه ارتكاب گناه در پى دارد، به انسان گوشزد كرده است، تا براى انسان عذرى در ارتكاب معصيت باقى نماند. 
3. وظيفه ى جامعه ى اسلامى در برخورد با فرد گناهكار، امر به معروف و نهى از منكر است كه شارع مقدس آن را به عنوان يك فريضه، بر تك تك افراد جامعه الزام مى نمايد؛ و بايد توجّه داشت كه نهى از منكر، صرفاً تقبيح اخلاقى ناشى از احساس انزجار صورى نيست، بلكه اين نهى و تقبيح به سبب رابطه اى است كه گناه با انحطاط واقعى فرد و جامعه دارد؛ چرا كه تأثير اعمال اختيارى انسان (اعم از اعمال خير يا شر)، در تكامل يا تنزّل روحى او، تأثيرى حقيقى و عقلانى، و بر اساس قانون عليّت است[7] و به هيچ وجه تابع آرا، سليقه هاى شخصى و قراردادهاى اجتماعى نيست. پس نبايد اين تقبيح اخلاقى را بى اهمّيّت شمرد و چنين پنداشت كه اين تقبيح، صرفاً ابراز احساسات مردم است و ربطى به سعادت و شقاوت حتمى انسان ندارد.(چنان كه اين پندار از متن پرسش، به ذهن مى آيد). 
4. ديدگاه اسلام با ديدگاه ليبراليسم، در باب آزادى، متفاوت است؛ اسلام تلاش مى كند كه افراد آزاد، از آزادى خود در جهت رشد و تعالى روحى و اخلاقى شان استفاده كنند، تا در نتيجه، به سعادت و كمال خويش كه همان قرب حق است نايل گردند. 
اما در ديدگاه ليبراليسم تا جايى كه ممكن است، آزادى بر همه ى ارزش هاى انسانى مقدّم است، و تنها محدوديت آزادى در موردى است كه با آزادى ديگران تزاحم داشته باشد، و وراى اين محدوديت، همه چيز آزاد است؛ فى المثل نيرنگ و فريب، آزاد است؛ زيرا ظاهراًبا آزادى هيچ كس ديگرى برخورد پيدا نمى كند. فرد فريبكار مى تواند، مثلا در باب فوايد مواد مخدر، مشروبات الكلى و ساير مفاسد اجتماعى، آنقدر در گوش يك نوجوان بى خبر و ناآگاه بخواند (و يا در نشريات مقاله بنويسد) تا او را فريب دهد. اين امور آزاد است؛ و وقتى اعتراض مى شود كه اين آزادى منجر به فاسد شدن جوانان و نوجوانان بى گناه جامعه مى شود، مى گويند: به هر حال، اين بهايى است كه ما بايد براى آزادى بپردازيم!! 
از اين رو، آزادى ليبراليستى براى بشريّتْ بسيار خطرناك است و مى تواند فاجعه به بار آورد. به همين نسبت، نظريه پردازانى كه در كشور ما به رواج چنين آزاديى مى انديشند و مى كوشند چنين آزادى ويرانگرى را از متون اسلامى و قرآن كريم استفاده كنند، افكار و نوشته هايشان خطرناك است. به عنوان نمونه به سخنان زير توجه كنيد: 
گناه و اشتباه و اختلاف، آن روى سكه ى آزادى و اختيار و انتخاب است. تنها در دنيايى كه آزادى نيست، هيچ گناهى ارتكاب نمى شود، خطايى روى نمى دهد و اختلافى نمى افتد و چنين دنيايى هرچه هست، دنيايى انسانى نيست. خطا و اختلاف و پيچيدگى هاى زندگى انسانى، بهايى است كه او براى آزادى خود مى پردازد. در داستان خلقت، قصه ى انسان با اختيار و گناه آغاز شده و اول مدافعِ آزادى انسان، آفريننده و پروردگار او بوده است.[8] 
نويسنده ى مزبور، مبناى ليبراليستى اصالت و تقدّم آزادى را بر ساير ارزش هاى انسانى پذيرفته است و تلاش مى كند تا متون دينى را مطابق اين رأى تفسيرنمايد! غافل از اين كه در قرآن كريم، داستان خلقت، با تعليم اسماى الهى به آدم، آغاز مى شود؛ اسمايى كه انسان كامل را به اوج كمال برترى از ملائكه مى رساند و او را مسجود فرشتگان مى سازد. و در اين داستان، مسئله ى گناه و آزادى در گناه، يك مسئله ى فرعى است كه مى خواهد به انسان گوشزد كند كه، رسيدن به اين كمالات در گرو آن است كه تو از آزادى و اختيار خود حُسن استفاده را ببرى، و گرنه، اگر با پيروى از هوا و هوس شيطانى، از اين اختيار و آزادى، سوء استفاده كنى دچار بيچارگى و فلاكت و هبوط در زمين مى شوى، و در زمين، رنج خواهى كشيد. 
پس، كسى كه از روى انصاف در آيات قرآن كريم نظر كند، به وضوح در مى يابد كه سعادت انسان در گرو اين است كه، با وجود توان بر انجام كارهاى ناشايست، مرتكب آن نشود؛ نه اين كه هر گناهى را آزادانه تجربه 
كند و بعد از چشيدن مزه ى آن، آن را رها كند. بزرگان گفته اند كه هر چيزى را نبايد تجربه كرد؛ اى بسا تجربه ى مزه ى شيرين يك گناه، ساليان سال انسان را در ظلمت و تباهى فرو برد. گناه نكردن، آسان تر از توبه كردن است. 
پی نوشتها:
[1]. رضا نوربهاء، زمينه ى حقوق جزاى عمومى، ص131ـ132. 
[2]. منشأ اختلاف تعريف هاى جرم در اين است كه بعضى از حقوق دانان، جرم را سه عنصرى (عنصر قانونى ـ مادى ـ معنوى) مى دانند و در نتيجه معتقدند كه جرم بايد در قانون پيش بينى شده باشد؛ و برخى ديگر جرم را دو عنصرى (عنصر مادى و معنوى) دانسته و در نتيجه، پيش بينى در قانون را لازم نمى دانند. براى توضيح بيش تر ر.ك: هوشنگ شامبيانى، حقوق جزاى عمومى، ج1، ص55 - 56. 
[3]. محمد تقى مصباح يزدى، حقوق و سياست در قرآن، ج1، ص24؛ براى آشنايى با ديگر معانى اصطلاحى حقوق، ر.ك: دفتر همكارى حوزه و دانشگاه، در آمدى بر حقوق اسلامى، ج 1، ص38. 
[4]. محمد تقى مصباح يزدى، حقوق و سياست در قرآن، ج1، ص18. 
[5]. دفتر همكارى حوزه و دانشگاه، درآمدى بر حقوق اسلامى، ج1، ص200. 
[6]. همان، ص202. و حقوق و سياست در قرآن، ج1، ص22ـ23. 
[7]. منظور ما از عليّت در اين جا، عليّت فيزيكى نيست، بلكه نوعى عليّت روانى و متافيزيكى است. 
[8]. ناصر فكوهى و ديگران، خط قرمز، آزادى انديشه و بيان و حد و مرزهاى آن، ص60. 
منبع: تساهل و تسامح، محمد تقى اسلامى، نشر مركز مطالعات و پژوهش هاى فرهنگى حوزه علميه (1381).
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
به نظر مى رسد نكته اى كه در جذب سرمايه براى بانك مورد غفلت قرار گرفته،مسئله ى ثواب اخروى قرض الحسنه است و در نظام جديد بانكى، اين تفكّر از بين رفته است و صرفاً روى جوائز و درصد سود تبليغ مى كنند؛ در حالى كه اين مسئله مى تواند در جذب سرمايه ى افرادى كه به سرمايه يا سود آن نياز ندارند و يا سرمايه شان در حدى نيست كه سودش چندان مهم باشد نقش داشته باشد. نظر خود را در اين مورد بيان فرماييد.

پاسخ : 
اين يكى از روش هاى نابه هنجار و نادرستى است كه در سيستم بانكى جمهورى اسلامى به اجرا در آمده است. نه اين كه در هر بانك دارى اسلامى، براى جذب وجوه پس انداز و قرض الحسنه، چنين ساز و كار و روشى را به كار گرفته باشند. طبعاً اين روش انگيزه هاى مادى را فعال و تحريك مى كند، اگر نگوييم در پاره اى از اين موارد به روش هايى مى رسد كه عملاً كار را ربوى مى كند، يا در آنها شبهه ى ربا پيش مى آيد؛ حداقل در اين جا انگيزه ى معنوى از بين رفته، و انگيزه ى دست يافتن به جوايز و پاداش ها افزايش يافته است. نبايد مشاركت دادن وجوه پس انداز در قرعه كشى، براى صاحبان پس انداز به صورت حق در بيايد؛ چون اگر چنين شود ربوى و حرام مى شود. پاره اى از روش هاى به كار گرفته شده، چنين نتيجه اى را به بار مى آورد؛ مثلاً گفته مى شود كه اگر مقدار وجوه پس انداز شما افزايش يابد براى هر سهمى در قرعه كشى، يك حق قائل مى شويم، طبعاً نتيجه ى آن ربوى است؛ لذا انگيزه هاى معنوى قرض الحسنه از بين مى رود. 
لذا به نظر مى رسد نيازى نيست كه براى پس انداز مردم تكيه ى زيادى بر انگيزه هاى مادى شود؛ و اگر بر انگيزه هاى معنوى تكيه شود و نشان داده شود كه وجوه پس انداز آنها به صورت قرضى در اختيار نيازمندان قرار مى گيرد و نيز آثار و نتايج آن به تصوير و آمار و اطلاعات در اختيار پس اندازكنندگان قرار گيرد، هم فطرت پاك وهم تديّن اكثريت مردم موجب مى شود كه نه تنها حساب هاى پس انداز از نظر رقم كاهش پيدا نكند، بلكه افزايش نيز بيابد. بسيارى از مردم با حفظ وجوه مالى خودشان در صدد حل مشكلات مادى نيازمندان هستند؛ و چنين روشى توسط بانك حاصل مى شود؛ چون مردم با اعتماد به بانك وجوه پس انداز خود را (با علم به قطعى بودن برگشت آن وجوه) در اختياربانك قرار مى دهند تا براى رفع نياز نيازمندان به كار گرفته شود و وقتى به اين نتيجه برسند، پس انداز خود را افزايش مى دهند و نيز كسانى كه اقدام به پس انداز نكرده اند ترغيب مى شوند. بانك نيز براى كاهش هزينه هاى خود مى تواند از وجود صندوق هاى قرض الحسنه استفاده كند و تبرعاً وجوه را در اختيار مردم قرار دهد و از آنها كارمزد نيز دريافت نكند. بدين وسيله مى توانند راه كار عملى استفاده ى بهتر از وجوه براى نياز نيازمندان را داشته باشد. صندوق هاى قرض الحسنه انگيزه لازم و راهكار تجربه شده اى را براى شناسايى نيازمندان دارند، تنها مشكل آنها،كمبود منابع مالى براى تأمين نياز نيازمندان است؛ و لذا اگر بانك ها وجوه پس انداز را دراختيار نيازمندان قرار دهند، مشكلات خانواده هاى نيازمند،مانند هزينه ى درمان بيمارى ها، عروسى ها، تحصيل دانش جويان و مانند آن، بدون پرداخت بهره و كارمزد، حل خواهد شد. 
منبع: دین و اقتصاد، گفتگو با حجت الاسلام دكتر غلامرضا مصباحى، انتشارات مركز مديريت حوزه علميه (1382).
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
در بانك دارى اسلامى، تخصيص منابع پولى با چه اهرم ها و ابزارهايىصورت مى گيرد؟ آيا اين ابزارها پاسخ گوى تمام متقاضيان مى باشد؟

پاسخ : 
در قانون بانك دارى بدون ربا، اهرم ها و ابزارهايى كه براى جذب نقدينگى و دادن تسهيلات و تخصيص منابع پولى استفاده مى شود، دو گونه اند: يكى مرابحه، ديگرى مشاركت. در سيستم مرابحه، بانك، به عنوان قرض پول به متقاضى تسهيلات نمى دهد، بلكه فرض براين است كه آن چه را متقاضى به آن نياز دارد، به صورت نقد براى او خريدارى مى كند و پس از افزودن سود معين، به صورت اقساط به او مى فروشد؛ يعنى درصدى از پيش تعيين شده بر قيمت خريد مى افزايد؛ مثلاً يك كارخانه دار به بانك مراجعه مى كند و مى گويد: من قصد خريد مواد خام را دارم. بانك مواد خام را مطابق با تقاضاى او خريداى مى كند (مثلا صد ميليون تومان) و با افزودن سود مورد نظر براى فروش، به صورت قسطى به او مى فروشد (مثلاً صد و بيست ميليون تومان). ساز و كار ديگر به صورت مشاركت است. بدين صورت كه بانك، سرمايه هاى سپرده گذاران خود را به نحو شركت در اختيار متقاضيان قرار مى دهد و با سرمايه هاى كارفرمايان اقتصادى شريك مى شود؛ يعنى كارفرماى اقتصادى، منابع مالى اختصاصى دارد كه متعلق به خود اوست. منابع مالى مشاركتى را هم از بانك دريافت مى كند ومجموع منابع را به صورت مشاركت، سرمايه گذارى مى كند و هزينه هاى آن را كسر مى كند و سود خالص باقى مانده را به بانك اعلام مى كند. بر اساس توافقى كه قبلاً بين بانك و بنگاه اقتصادى شريك صورت گرفته است، اين سود تقسيم مى شود. اگر تقسيم سود بر اساس مقدار سرمايه باشد، مثلاً اگر پنجاه درصد سرمايه خاص شركت بوده و پنجاه درصد سرمايه از ناحيه ى بانك تأمين شده باشد، سود هم بين بانك و كارفرماى اقتصادى به همين نسبت تقسيم مى شود. بانك بخشى از سود به دست آمده را به عنوان حق وكالت بر مى دارد، و باقى مانده ى سود را بين سپرده هايى كه مردم در بانك گذارده اند تقسيم مى كند. اين دو ساز و كار (مرابحه و مشاركت) طبعاً با ساز و كار بانك هاى ربوى متفاوت است. 
ظاهراً هر گونه نياز مردم به منافع مالى بانك با استفاده از ابزارهاى ياد شده قابل تأمين است. 
منبع: دین و اقتصاد، گفتگو با حجت الاسلام دكتر غلامرضا مصباحى، انتشارات مركز مديريت حوزه علميه (1382).
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
در نظام اسلامى، بانك وظايف ديگرى (مثل وام قرض الحسنه) هم دارد؛در حالى كه در نظام وكالتى بانكى يك چنين چيزى نيست؛ يعنى بانك به عنوان وكيل حق نداردپول ما را به صورت قرض الحسنه بدهد؛ چون درآمدى نخواهد داشت و باعث مى شودسودى به سپرده گذار نرسد، ناچار بايد فقط به سرمايه گذارى كه در آمدزا است بپردازد. آن وقت كارها و وظايفى كه واقعاً در نظام اسلامى به عهده ى بانك است تحقق نمى پذيرد؛خلاصه بانك دارى بدون ربا را مى توان عين بانك دارى اسلامى بدانيم يا نه؟

پاسخ : 
اگر بانك دارى بدون ربا با صبغه ى اسلامى تعريف كنيم، بايد علاوه بر جذب نقدينگى وظايف ديگرى را بر آن بيفزاييم؛ جذب سرمايه هايى كه به دنبال سود نيستند بر عهده ى بانك است و در مقابل، مى توان تأمين نيازمندى هاى مالى كه بايد بدون انتظار سود براى نيازهاى ضرورىِ مردم نيازمند انجام گيرد را بر عهده ى بانك نهاد؛ طبعاً بانك دارى اسلامى بايد نياز متقاضيان تسهيلات را تأمين نمايد و اولويت مالى را در اعطاى تسهيلات به كسانى بدهد كه توان كار بيش ترى دارند، ولى از منابع لازم مالى برخوردار نيستند، نه به كسانى كه از نظر مالى قدرت و توانايى لازم را دارند، و قصد توسعه ى بيش تر بنگاه خود را دارند؛ هم چنان كه نظام اسلامى، بايد دغدغه ى عدالت در توزيع ثروت، و بانك اسلامى دغدغه ى عدالت در توزيع اعتبارات را داشته باشد. يكى از وظايف نظام بانك دارى اسلامى، رفع نيازمندى هاى ضرورى متقاضيان، بدون چشم داشت سود و بهره است. 
گروهى از پس انداز كنندگان قرض الحسنه براى حفظ پول خود در بانك پس انداز كرده اند و انتظار سود هم ندارند و طبق قانون بانك دارى سودى به آنها تعلق نمى گيرد و فقط جوايزى به آنها تعلق مى گيرد. پس انتظار داريم همان مقدار وجوهى كه مردم به عنوان حساب هاى پس انداز و جارى در بانك ها مى گذارند، بانك همان وجوه را بدون چشم داشت سود به صورت قرض الحسنه در اختيار نيازمندان قرار دهد و به نظر مى رسد كه كافى است. بر اساس اطلاعات و آمار، مجموعه ى سهم پس انداز قرض الحسنه و جارى مردم در بانك، حدود سى و پنج درصد است و بقيه سپرده ى سرمايه گذارى است. صاحبان اين وجوه انتظار سود ندارند و اگر بانك اين وجوه را به صورت قرض الحسنه در اختيار نيازمندان قرار دهد، بخش مهمى از مشكلات نيازمندان برطرف مى شود، بدون اين كه در وجوه سپرده هاى سرمايه گذارى تصرفى صورت گيرد. 
منبع: دین و اقتصاد، گفتگو با حجت الاسلام دكتر غلامرضا مصباحى، انتشارات مركز مديريت حوزه علميه (1382).
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
وظيفه ى بانك در اقتصاد غرب چيست و آيا آن وظيفه در بانك دارى سلامى قابل اجراست؟ آيا تفاوت بانك دارى ربوى و غير ربوى تفاوت ماهوى است يا ورى؟

پاسخ : 
وظيفه ى مهم بانك در اقتصاد غرب، جذب نقدينگى و اعطاى تسهيلات و تخصيص آن است. از اين جهت، بين بانك دارى ربوى و غير ربوى فرقى نيست. بانك دارى بدون ربا نيز بايد اين وظيفه را به خوبى انجام دهد كه در اين صورت يكى از عوامل توسعه ى اقتصادى، وجود بانك است؛ چون پول هاى خردِ غير قابل استفاده را از ميان مردم جمع كرده، به كارفرمايان سرمايه دار مى دهد تا با استفاده از آنها فعاليت هاى اقتصادى خود را انجام دهند؛ بنابراين در اقتصاد امروز اصل وجود بانك ضرورى است. ماهيت بانك دارى ربوى، گرفتن و دادن وام با نرخ بهره است؛ يعنى بانك در سيستم ربوى با گرفتن پس انداز و سپرده از مردم به آنها بهره مى پردازد و به متقاضيان پول، پول مورد نيازشان را مى دهد و از آن با نرخ بالاترى بهره مى گيرد. از مابه التفاوت نرخ كه به سپرده گذاران مى دهد و از متقاضيان مى گيرد، هزينه ها و امكانات گسترش خود را تأمين مى كند. مردم با اعتماد به بانك هم پولشان را حفظ مى كنند و هم بهره ى آن را مى گيرند و در مقابل، بانك نيز به كسانى اعتماد مى كند كه بتوانند اصل و فرع پول را به بانك برگردانند، در حالى كه ساز و كار يا ماهيت بانك دارى بدون ربا، به كلى با اين ساز و كار متفاوت است؛ و لذا تفاوت آنها صورى نيست، بلكه ماهوى است. 
بانك دارى اسلامى، با مشاركت سپرده گذاران، در فعاليت هايى كه توسط بانك، تأمين مالى مى شود شركت مى كند؛ يعنى سپرده گذاران، در فعاليت هاى اقتصادى شريك مى شوند تا كارفرمايان اقتصادى، با گرفتن تسهيلات از بانك، آن فعاليت هاى اقتصادى را سامان دهند. در اين جاسپرده گذاران بانك، دغدغه ى خاطر دارند كه بانك چگونه اين وجوه را مورد بهره بردارى قرار مى دهد. بانك نيز دغدغه ى خاطر دارد كه استفاده كننده از تسهيلات در چه زمينه هايى اين پول را به كار مى گيرد كه سود بيش ترى به بانك بدهد. 
در بانك دارى بدون ربا، بانك موظف است به عنوان وكيل سپرده گذاران، وجوه آنها را در زمينه هايى سرمايه گذارى كند كه سودآورى بيش ترى دارد؛ لكن سود مشخص و از پيش قطعى شده اى براى اين وجوه در نظر گرفته نمى شود؛ بنابراين، بانك دارى اسلامى، بانك دارى مشاركتى است؛ و بانك دارى ربوى، بانك دارى بدون مشاركت. اين مشاركت در صورتى صحيح است كه مشاركت در سود و زيان باشد؛ يعنى سپرده گذاران هم چنان كه انتظار سود دارند، احتمال زيان را هم بدهند؛ گرچه وقتى وجوه بسيار متفرق و گسترده ى افراد به بانك رسيد و بانك اين وجوه را به بنگاه ها، شركت ها و اشخاص حقيقى و حقوقى فراوان داد، ضريب احتمال ريسك كاهش پيدا مى كند، بلكه احتمال زيان، صفر مى شود؛ زيرا همواره همه ى سرمايه گذارها زيان نمى كنند، و اگر بخشى از آنها ضرر كنند، بخش ديگر با سود خود اين ضرر را جبران مى كنند؛ بنابراين، سپرده گذاران همواره سودكرده و بانك همواره از حق وكالت خود استفاده مى كند و در صدى را به عنوان حق وكالت از سود حاصله اخذ مى كند و لذا زيان نخواهد ديد. 
منبع: دین و اقتصاد، گفتگو با حجت الاسلام دكتر غلامرضا مصباحى، انتشارات مركز مديريت حوزه علميه (1382).
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
يكى از نهادهاى مورد نياز در توسعه، بانك است و به خاطر وجود بهره، ا اسلام سازگارى ندارد. آيا عدم پذيرش بانك، ضد توسعه است؟

پاسخ : 
در نهاد بانك دارىِ متعارف، گرفتن و دادن بهره وجود دارد؛ طبعاً اين نهاد با اين خصوصيت، با مبانى فقهى ما سازگارى ندارد. بعضى ها قايل اند فقها بايد نرخ بهره را به نحوى بپذيرند و ديدگاه هاى خود را با وجود يك واقعيت مسلّم اقتصادى توسعه غرب تطبيق دهند. در پاسخ به آنها مى گوييم: اولاً، فقها مبانى فقهى مسلّمى دارند كه بايد از آن تبعيت كنند. نهاد بانك را به عنوان مؤسسه ى جمع آورى پول ها و تخصيص اعتبارات مى پذيرند؛ امّا ساز و كار اين بانك ها بايد تغيير يابد و طبعاً اين تغييرات بايد با قوانين و احكام اسلامى متناسب باشد، نه با قوانين غرب؛ به علاوه مطالعات اقتصاددانان نشان مى دهد كه نرخ بهره باعث بيمارى هاى اقتصادى در غرب و موجب شكاف بين بازار كالا و بازار پول و بين طبقات اقتصادى و ايجاد طبقات فقير و غنى و نيز عامل مهم تورم و عامل عدم تخصيص بهينه ى امكانات شده است؛ اكنون بايد پرسيد چرا ما بايد آن چه را كه در غرب تجربه كرده اند وبه مشكلاتش واقف شده اند، به عنوان اصل مسلّم و ضرورى بپذيريم و بگوييم كه فقه بايد با آن سازگار شود؟[1] 
پی نوشت:
[1]. براى پاسخ به اين سؤال و اطلاعات بيش تر در زمينه ى نقد نظرات اقتصادى غرب در باره ى نرخ بهره و آثار زيانبار نرخ بهره در اقتصاد غرب، ر.ك: توتونچيان، پول و بانك دارى. 
منبع: دین و اقتصاد، گفتگو با حجت الاسلام دكتر غلامرضا مصباحى، انتشارات مركز مديريت حوزه علميه (1382).
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
آيا اعتقاد به قوانين ثابت اسلام، مانع هماهنگى مقتضيات زمان ورسيدن به پيش رفت هاى مادى و حركت مترقى نيست؟

پاسخ : 
اين بحث را شهيد مطهرى(ره) در كتاب اسلام و مقتضيات زمان آورده است. وقتى كه صحبت از قوانين اسلام مى شود، بعضى ها تصور مى كنند كه براى همه ى ابعاد زندگى ما به صورت ريز و مورد به مورد، قانون ثابت و لايتغير از زمان پيغمبر(صلى الله عليه وآله) وضع شده است. بايد بگوييم كه بخش مهمى از زندگى فردى و اجتماعى انسان ها به طبيعت آنها برمى گردد. فطرت انسان ها علاوه بر اين كه بين همه ى آنان مشترك است، از ثبات نيز برخوردار است؛ از اين جهت نيازمند قوانين ثابت هستيم و اين قوانين ثابت را اسلام معين كرده است. در بخش عبادات، انسانِ هزار سال قبل نيازمند عبادت بود؛ انسان امروز هم نيازمند عبادت است؛ لذا قوانين الهى مربوط به عبادت، از ثبات برخوردار است؛ گر چه در دستور و احكام الهى، در مورد عبادات هم متناسب با شرايط انسان، تغيير و تحول هايى بوجود مى آيد؛ مثلاً كسى كه در شهر خودش زندگى مى كند، نمازش تمام است؛ اگر به سفر رفت، نمازش قصر مى شود؛ اگر در حال ترس از دشمن يا دزد و... بود، نماز او متفاوت است؛ نماز كسى كه استقرار و ثبات نفس دارد، با نماز انسان در حال غرق متفاوت است؛ اگر وضو براى كسى ضرر داشته باشد، بايد تيمم بگيرد؛ و... پس اين طور نيست كه احكام متغيّرى براى تطبيق با شرايط متغير انسان در نظر گرفته نشده باشد. 
در غير عبادات هم در عين اين كه احكام ثابتى وجود دارند، باب اجتهاد هم باز است كه اگر نيازها و شرايط تازه اى پديد آمد، مجتهد بتواند با استنباط خود حكم آن را تشخيص دهد. خوش بختانه فقهاى ما در طول تاريخ همواره به سئوالات نو و نيازهاى تازه ى مؤمنين و مسلمين پاسخ داده اند و اين نشان مى دهد كه در عين حالى كه قوانين اسلامى از ثبات برخوردارند، از قابليت انطباق با شرايط زمان و مكان هم برخوردارند و مقتضيات زمان در استنباط فقها رعايت مى شود. 
پس پويايى احكام فقهى و احكام دين و قوانين اسلامى محفوظ است. ما مى بينيم نهادهاى جديدى پديد مى آيد و فقهاى ما به اين نهادها پاسخ مى دهند؛ مثلاً بيمه و يا بانك ها، پول هاى اعتبارى، مبادلات پولى و ارزى و مانند آنها به وجود آمده اند و قبلاً نبوده اند. فقهاى ما با استفاده از همان قوانين ثابت، پاسخ اين نيازهاى متغير و متحول را داده اند. 
خلاصه اين كه: آن چه از ناحيه ى شرع مقدس به عنوان ثابت رسيده است، اصول است و تطبيق اين اصول بر فروع، و رد فروع بر اصول كه امرى متغير و متحول است، توسط فقيه جامع الشرايط انجام مى گيرد. توسعه هر مقدار كه نياز به طرح مسائل جديد داشته باشد، باز هم در قوانين اسلام ظرفيتى وجود دارد كه بتواند خود را با نيازهاى جامعه تطبيق دهد. البته بايد توجه نمود كه مبادا تصور شود پويايى فقه بدان معناست كه فقيه آن چه را كه در شرايط نامناسب اقتصادى غرب، از نظريات و نهادها و روابط شكل گرفته است تجويز كند و اصل را بر درستى آن رفتارها و نهادها و روابط گذارد و ديدگاه هاى فقهى خود را با آنها تطبيق نمايد، بلكه به اين معناست كه بتواند تجربه هاى جديدى را كه در مقابل او قرار مى گيرد، با اصول و مبانى معرفتى دينى و فقهى تطبيق بدهد. آنهايى را كه سازگارند بپذيرد و براى آنهايى كه سازگار نيستند راه هايى براى سازگار كردنشان با اصول معرفت دينى جست و جو كند. 
بنابراين، پويايى احكام و قوانين فقهى، در عين وجود ثبات، در اصول و روش ها مطرح و داراى نتايج مثبت است. يك نظام حكومتى بر اساس قوانين اسلامى، با تجربه ى بيست و دو ساله در كشور ما وجود دارد كه با بن بستى از مقررات و احكام فقهى مواجه نبوده است. 
منبع: دین و اقتصاد، گفتگو با حجت الاسلام دكتر غلامرضا مصباحى، انتشارات مركز مديريت حوزه علميه (1382).
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
ما در روايات به واژه هايى هم چون توكّل، رزق مقسوم، قضا و قدر برخوردمى كنيم كه طبعاً اعتقاد به اين ها در مسائل اقتصادى ما مؤثر است و بنابر بعضى ازتفاسيرى كه از اين الفاظ مى شود، با توسعه ناسازگارى دارد. لطفاً توضيح دهيد كه معناىصحيح واژه هاى توكل، رزق مقسوم و قضا و قدر چيست و با توسعه چه رابطه اى دارد؟

پاسخ : 
روشن است كه توكل، به معناى كنار گذاشتن مسئوليت و تعهد، و آن را به عهده ى خداوند گذاشتن نيست، بلكه به اين معناست كه انسان در هر زمينه اى با مسئوليت خودش عمل كند و در عين حال به خداوند توكّل نمايد. پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) به مردى كه با توكل به خداوند شتر خود رها كرده بود فرمودند: با توكل زانوى شتر را مهار كن! 
اعقل وَ تَوكّل؛[1] عقال بكن و بعد توكّل كن. 
در فرهنگ اسلامى توكل به معناى دست روى دست گذاشتن و بى تحرك ماندن و كار را از خدا خواستن نيست؛ بلكه انجام كار بايد با تدبير و كوشش تمام صورت گيرد؛ هم چنين انسان بايد بداند كه او تنها نقش آفرين در محصول كار و فعاليت نيست، بلكه خداوند به آفرينش احاطه دارد و بر انسان و كار او غالب است، و اعتماد و اتّكاى به اوست كه كار را پيش مى برد. اگر انسان مؤمن و متوكل، و انسان بدون ايمان و توكل را با هم مقايسه كنيم، مى بينيم انسان مؤمن، علاوه بر انجام كارهايى كه يك انسان بى ايمان و بى توكل انجام مى دهد تا به موفقيت دست پيدا كند، برخدا هم توكل مى كند؛ يعنى تمام عوامل موفقيتى را كه فرد غير مؤمن به كار مى گيرد، او نيز بايد به كار گيرد، به اضافه ى اميد و توكل بر خدا. 
پس اولاً، بنابر واقعيت طبيعت و هستى، همه ى هستى در دست انسان نيست، بلكه او تنها بخش كوچكى از نقش آفرينى در اعمال خود را در اختيار دارد و بخش مهم ترى از آن در اختيار خداوند متعال است؛ و معناى توكل اين است كه بدان كه تو تنها نقش آفرين نيستى؛ حال آن كه يك انسان غير مؤمن چنين اعتقادى ندارد. 
ثانياً، توكل، اميد را در انسان افزايش مى دهد. انسان بدون توكّل، احياناً اگر كارى را انجام بدهد، با يأس همراه است و طبعاً همه ى تدبير خود را به كار نمى گيرد؛ اما انسان متوكّل، كارهايش را با اميد انجام مى دهد و طبعاً نقش بهترى را در كار ايفا مى كند. اين معناى درست توكل است. 
قضا و قدر بدين معناست كه شما، به عنوان يك انسان، بدانيد كه در آفرينش و كارهاى مربوط به خود مطلق، و رها شده نيستيد؛ بلكه آن كارها در چارچوبه اى از قوانين الهى، يعنى قضا و قدر و تدبير خداوند است؛ لذا بايد به او توجه نموده و از او كمك بخواهيد، و احياناً اگر ناكامى اى به وجود آمد، افسرده نشويد و فرض را بر اين بگذاريد كه پيش بينى لازم را نموده ايد و، اگر نتيجه ى مناسب حاصل نشد، به سبب عوامل خارج از اراده ى شماست. اعتقاد به قضا و قدر، نبايد مانع كار و كوشش و تلاش انسان باشد. از يكى از اصحاب پيامبر(صلى الله عليه وآله) (ظاهراً ابو ايوب انصارى)، در حالى كه قصد جنگ كرده بود، پرسيدند: ما چه زمانى بايد به جنگ برويم؟ آيا به قضا و قدر الهى توجه نكنيم؟ او گفت: زمان پيامبر با اعتقاد به وجود قضا و قدر الهى به جنگ مى پرداختيم، و معتقد بوديم كه قضا و قدر الهى، موجب كمك ما در جنگ است؛ نه مانع ما براى مقابله با دشمن. 
بنابراين، تفسير درست از قضا و قدر الهى اين نيست كه انسان وظيفه و تكليف خود را انجام ندهد و كار را به عهده ى حوادث بگذارد. 
حال با توجه به معانى درست قضا و قدر و توكل، آيا مى توان گفت كه با توسعه ناسازگارى دارند؟ 
همان طور كه اشاره شد، انسان بايد نقش و تدبير خود را در كار وكوشش اقتصادى و زندگى اجتماعى ايفا كند و در اين عرصه، در رفتار يك انسان مؤمن در مقايسه با غير مؤمن وغير معتقد به قضا و قدر، هيچ نقصانى وجود ندارد؛ بلكه يك انسان مؤمن برخلاف انسان بى ايمان، با اميد و اتكا به خداوند، با داشتن پشتوانه اى قوى به كار و كوشش مى پردازد. اين مسئله از قرآن و تاريخ اسلام نيز استفاده مى شود. خداوند در قرآن مى فرمايد: 
(اِن تَكُونُوا تَألمُونَ فَاِنّهم يألمون كما تَألمُون و تَرجُون من اللّه ما لا يرجونَ)؛[2] (اين آيه بعد از احد نازل شد) اگر شما از جنگ احد، در درد و رنج و جراحتيد، دشمن شما هم مثل شما درد و رنج مى كشند؛ امّا شما اميدى از خدا داريد، كه آنها ندارند. 
پس يك جامعه ى ايمانى و اسلامى، جامعه اى است كه براى رسيدن به اهدافش، تمام تدابير و كار و كوشش هاى يك جامعه ى غير مؤمن در آن وجود دارد؛ علاوه بر اين، با اميد و توكّل و اتكاى به خدا با شوق و رغبت و اميد افزون ترى به كار مى پردازد؛ طبعاً اقتصاد چنين جامعه اى، توسعه يافته تر از جامعه اى است كه ايمان و توكل به خداوند ندارد. 
اما در مورد رزق مقسوم كه قرآن مى فرمايد: (نَحنُ قسمنا بينَهم مَعِيشَتَهُم فى الحَياةِ الدُّنيا)،[3] يا در روايات آمده كه رزق و روزى شما تقسيم شده است؛ آيا رزق مقسوم، مانع تحرك انسان مى شود؟ پاسخ اين است كه اين آيات و روايات، در صدد بيان يك مسئله ى اعتقادى و اخلاقى هستند، نه يك مسئله ى اجتماعى و اقتصادى؛ يعنى انسان بايد درانجام كار و كوشش، آن حد بهينه و معمول را مراعات كند، نه آن كه خود را به آب و آتش بزند و خسته كند؛ در واقع اعتقاد به تقسيم روزى، مانع از حرص و طمع و زحمت اضافى مى شود. 
در بعضى از روايات، تفسيرى براى اين تقسيم رزق بيان شده است. از امام موسى بن جعفر(عليه السلام) روايت است كه فرمود: 
(الرّزقُ رِزقانِ رَزقٌ تطلُبُهُ وَ رِزقٌ يَطلُبُكَ)؛[4] روزى دو گونه است: روزى اى كه به دنبال انسان و در طلب انسان است؛ و روزى اى كه انسان بايد در طلب آن باشد. 
آن روزى اى كه در طلب انسان است، ناگزير مى آيد و آن بخش قطعى روزى است؛ مثلاً قبل از اين كه طفل به دنيا بيايد شير مادر برايش آماده شده است. او طلب نكرده، بلكه شير مادر در طلب او بود؛ هم چنين در همه ى دنيا و در تجربه ى زندگى انسان ها بسيار رخ داده است كه مردم در حالى كه در طلب چيزى نبوده اند، به آن دست يافته اند. اين يك بخش از روزى است و بخش ديگر، آن است كه انسان بايد در طلبش باشد؛ بنابراين، اين روايت بيان مى كند، با اين كه روزى انسان تقسيم شده است، ولى دست يافتن به بخشى از آن منوط به كار و تلاش است. بعد در ادامه ى روايت مى فرمايد: اين را از راه حلال دنبال كن؛ اگر از راه حرام هم دنبال كنى، به همان نتيجه مى رسى، ولى عقاب هم وجود دارد. 
پی نوشتها:
[1]. عوالى اللآلى، ج 1، ص 75. 
[2]. سوره ى نساء، آيه ى 104. 
[3]. سوره ى زخرف، آيه ى 32. 
[4]. وسائل الشيعه، ج 17، ص 50. 
منبع: دین و اقتصاد، گفتگو با حجت الاسلام دكتر غلامرضا مصباحى، انتشارات مركز مديريت حوزه علميه (1382).
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
با توجه به سفارش اسلام به وقف، لطفاً رابطه ى وقف را با توسعه بيان فرماييد.

پاسخ : 
وقف، بخشى از امكانات شخصى است كه از قلمرو مالكيت شخصى خارج مى شود و به نفع عمومى انتقال پيدا مى كند. وقف، يك نوع سرمايه گذارى عمومى است و نتيجه ى آن با توسعه سازگار است. آن چه كه در توسعه بايد به آن توجه شود كار و تلاش عنصر نيروى انسانى است؛ لكن همه ى حاصل كار و كوشش او به خودش اختصاص پيدا نمى كند؛ بلكه بخشى از آن به جامعه اختصاص مى يابد. 
از اوقاف عمومى، عامه ى مردم، خصوصاً نيازمندان، بهره مى گيرند؛ علاوه بر منافعى كه با كار، به دست نيازمندان مى رسد، آنان مى توانند با بهره بردن از اوقاف هم زندگى بهترى داشته باشند. 
پس وقف، ضد توسعه نيست. اگر به اوقاف توجه شود، زمينه اى است براى توسعه؛ چرا كه يكى از پيش نيازهاى توسعه، سرمايه گذارىِ بيش تر است و هر چه سرمايه بيش تر بعد فردى پيدا كند، با توسعه ناسازگارتر است. بنابر تعريف وقف، بخشى از ثروت هاى خصوصى مردم تبديل به ثروت هاى جامعه مى شود. طبعاً وقتى ثروت عمومى جامعه افزايش يابد و از اوقاف استفاده ى درست شود، حاصل آن رشد بيش تر و رفاه افزون تر خواهد بود. 
منبع: دین و اقتصاد، گفتگو با حجت الاسلام دكتر غلامرضا مصباحى، انتشارات مركز مديريت حوزه علميه (1382).
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
نظر اسلام درباره ى كار و تلاش چيست؟ آيا محدوديتى براى آن قايل اند؟

پاسخ : 
در مورد كار و فعاليت اقتصادى بهتر است موضوع دنياطلبى و تعارض آن با مبانى دينى ما و سازگارى آن با توسعه را جداگانه بحث كنيم. كار به عنوان يك عنصر مورد نياز در توسعه قابل توجه است. اصولاً كار، اعم از كار جسمى و فكرى، براى دست يافتن به توسعه ضرورى است. اسلام مشوّق كار است. اين مسئله را مى توان در روايات سيره ى معصومين(عليهم السلام)مشاهده نمود؛ به عنوان مثال، وقتى در كتاب هاى تاريخى و روايى، رفتار على(عليه السلام) را بررسى مى نماييم، از ايشان به عنوان يك عنصر پركار و فعال در عرصه ى اقتصاد ياد مى شود. هم چنان كه نقل است: 
(أَنَّ أَمِيرَالمُؤْمِنِينَ(عليه السلام) أَعْتَقَ أَلْفَ مَمْلُوك مِنْ كَدِّيَدِهِ)؛[1]اميرمؤمنان على(عليه السلام) با دست رنج خود، هزار برده خريد و آزاد كرد. 
و نيز نقل است كه شخصى هنگام صبح حضرت را در حالى كه بارى بر روى دوش داشت مشاهده نمود. عرض كرد: چه چيزى حمل مى كنيد؟ فرمود: (مِائَةُ أَلْفِ عَذْق إِنْ شَاءَ اللهُ)؛[2] صدهزار نخل؛ يعنى حضرت(عليه السلام)هسته هاى خرما را براى كاشتن حمل مى كردند. در روايت دارد كه تمام هسته هايى كه حضرت كاشتند، بارور شد. از اين نوع كارها و كوشش ها از آن حضرت فراوان نقل شده است. از شخصى نقل است كه يك روز صبح زود حضرت على(عليه السلام) وارد ملك خودشان شدند كه من نگهبان آن بودم؛ حضرت(عليه السلام) كلنگ را برداشت و مشغول به حفر چاهى شد تا جايى كه من فقط صداى نفس حضرت را مى شنيدم، لحظه اى بيرون آمدند و رفع خستگى نمودند، سپس ادامه دادند تا آن كه آب مانند گردن شتر، از چاه بيرون زد؛ حضرت فرمودند: قلم و كاغذ بياور، و نوشتند: اين را در راه خدا براى فقرا وقف نمودم. روحيه ى كار و تلاش و رنج و زحمت در همه ى ائمه(عليهم السلام)بوده است. از امام صادق(عليه السلام) سؤال شد كه شما چگونه در باغ خودتان كار مى كنيد؟ حضرت فرمود: (قد عَمِلَ بِالْيَدِ مَنْ هُوَ خَيْرٌ مِنِّى وَ مِنْ أَبِى)؛[3] سؤال شد كه مَن هُو؟ فرمود: بهتر از من، رسول خدا(صلى الله عليه وآله) و على(عليه السلام)هستند. جالب اين كه در اين نسخه بدل بِالْيَدِ، بِالْبيل هم نوشته شده است؛ يعنى حضرت با بيل كار مى كردند و كسى كه بهتر از اوست هم با بيل كار مى كرده است. حضرت توسط بعضى از شيعيان به اصحاب خود سلام مى رساندند و به آنها سفارش مى كردند كه صبح زود دنبال كار بروند. 
(فان آباءنا كانوا يطلبونها و يركضون فيها)؛[4] 
آنها معاش خودشان را طلب مى كردند و براى به دست آوردن آن مى دويدند. 
حضرت موسى بن جعفر(عليه السلام) مى فرمايد: 
(اِنّى أَجِدُنِى أَمقُتُ الرَّجُلَ يَتَعَذَّرُ عَلَيهِ المَكاسِبُ جواب : فَيَسْتُلقِى عَلى قَفَاهُ وَ يقُولُ اللّهُمّ ارْزُقْنِى وَ يَدَعُ أنْ يَنتَشِرَ فِى الأَرْضِ وَ يَلتَمِسَ مِن فَضلِ اللّهِ وَ الذَّرَّةُ تَخرُجُ مِنْ جُحرها تَلتَمِسُ رِزقَهَا.)[5]؛ من ناراحت هستم كه مردى راه هاى كسب در آمد را بر روى خودش بسته و در خانه ى خودش خوابيده و دهانش را باز كرده و از خداوند روزى مى خواهد؛ و از سعى و تلاش در زمين و كسب روزى، خوددارى مى كند؛ در صورتى كه كوچك ترين حيوانات (مورچه) از لانه ى خود به قصد به دست آوردن روزى حركت مى كنند. 
ما روايات زيادى داريم كه امر به كار كردن نموده، و هيچ يك از آنها كار را محدود به تأمين معاش نكرده اند. كسانى كه مى گويند بايد صرفاً براى حداقل معاش كار كرد، اين ها از سيره ى ائمه دور هستند. در كتاب و سنت نيز وجود دارد كه كار، مطلوب ذاتى و آثار و نتايجى دارد. شخصى خدمت امام صادق(عليه السلام) رسيد، حضرت فرمودند: چه مى كنى؟ او گفت: كارى ندارم. حضرت فرمود: چطور؟ گفت: آن قدر ثروت دارم كه تا آخر عمرم بخورم. حضرت سه بار فرمودند: (هذا من عمل الشيطان). در برخى روايات داريم كه بعد فرمودند: (ترك التجارة يذهب بالعقل). در اين جا تجارت به معناى كسب و كار است.[6] ترك كار عقل را از بين مى برد. نيز فرمودند: (التجارة تزيد فى العقل)[7] كار و تجارت و كسب، عقل را رشد مى دهد و آثار آن مشهود است كه انسان اگر كاربكند، عقل فعال است و اگر عقل فعال باشد ركود ندارد. اين ها همه نشان دهنده ى تشويق اسلام به كار و كوشش است. كار و كوشش را به تأمين معاش محدود نكرده اند، بلكه گاهى گفته شده، كار كنيد هر چند كه از حاصل كار شما ديگران بهره ببرند؛ ولى معنايش اين نيست كه انسان تمام وقت خود را به كار و كوشش اختصاص دهد. امام صادق(عليه السلام) مى فرمايد: 
مقدار كار و كوشش اقتصادى شما، بايد بالاتر از كسى باشد كه فرصت هاى خود را از دست مى دهد و كم تر از كار كسى باشد كه حريص است؛ يعنى حد متوسط بين افراط و تفريط را براى كار برگزينيد؛ 
هم چنين در روايات دارد: 
(و اجملوا فى طلب الرزق)؛ در طلب روزى، از زيبايى حركت غفلت نورزيد. 
انسان بايد در كنار كار و كسب، تهذيب نفس نمايد، به زن و بچه ى خود توجه كند و با خانواده و فاميل رفت و آمد داشته باشد. 
امام موسى بن جعفر(عليه السلام) مى فرمايد: 
اوقات خود را به چهار بخش تقسيم كنيد: وقتى را به عبادت، وقتى را به استراحت، وقتى را به كارها و وقتى را به لذت حلال اختصاص دهيد.[8] 
بنابراين، نبايد تمام وقت يك انسان به كار و كوشش اختصاص يابد؛ بلكه بايد حدّ ميانه را برگزيند. جالب اين كه توسعه ى اقتصادى در غرب نيز، اين گونه تفسير نشده كه تمام وقت يك انسان به كار اختصاص پيدا كند؛ خصوصاً با رويكرد انسانى توسعه، طبعاً بايد در كنار كار و تلاش، فرصت استراحت، عبادت، خودسازى و افزايش آگاهى و رسيدن به خانواده و ساير لذت هاى حلال را نيز داشته باشد. 
حدود دو دهه ى اخير، برخى از تحصيل كرده هاى غربى و يا متفكرانى كه تحت تأثير آنها قرار گرفته بودند، عنوان كردند كه عبادت موجب كاهش كار و كوشش و طبعاً منجر به عدم توسعه مى شود؛ در حالى كه در كشورهاى توسعه يافته قايل اند كه دركنار چند ساعت كار، چند ساعت استراحت نيز لازم است؛ لذا در برخى كشورها در روز هشت ساعت و در بعضى ديگر شش ساعت كار انجام مى دهند. 
پی نوشتها:
[1]. وسائل الشيعه، ج 17، ص 37، باب استحباب العمل باليد. 
[2]. كافى، ج 5، ص 74. 
[3]. وسائل الشيعه، ج 17، ص 38. 
[4]. من لا يحضره الفقيه، ج 3، ص 158. 
[5]. من لا يحضره الفقيه، ج 3، ص 158. 
[6]. قريب به اين مضمون در كافى، ج 5، ص 75، آمده است. 
[7]. كافى، ج 5، ص 648. 
[8]. بحار الانوار، ج 75، ص 321، باب 25. 
منبع: دین و اقتصاد، گفتگو با حجت الاسلام دكتر غلامرضا مصباحى، انتشارات مركز مديريت حوزه علميه (1382).
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
يكى از ملاك هايى كه براى توسعه يافتگى يك جامعه در نظر مى گيرند،ميزان اشتغال بانوان است؛ در حالى كه مى بينيم شغل هايى مورد محاسبه ى آمارى قرارگرفته اند كه شايسته ى بانوان نيست. آيا صرف بالا بودن تعداد شاغلين زن مى تواند ملاك توسعه باشد؟

پاسخ : 
در غرب، در درآمد ملى، شغل زنان مورد توجه قرار مى گيرد؛ يعنى درآمد ملى آنها همراه با سايرين، درآمد ملى را تشكيل مى دهد؛ و احياناً خانم ها به مشاغلى اشتغال پيدا مى كنند كه با روح، فيزيولوژى و ساختار حياتى آنها متناسب نيست. 
طبعاً از نظر اسلام، اشتغال خانم ها به اين گونه امور معنا ندارد؛ اما توصيه دارد به مشاغلى بپردازند كه با روح، خلقت و قدرت آنها سازگار و متناسب باشد. در جامعه ى اسلامى، ارزش كار خانم ها در خانه كم تر از ارزش كار آنها در بيرون از خانه نيست و لزوماً اجبارى در كار كردن بيرون از خانه ندارند. در نظريه ى جديد دهه ى اخير، انديشمندان و متفكران غربى به اين نتيجه رسيده اند كه بازگشت خانم ها به خانه و تربيت فرزندان، فايده ى بيش ترى دارد. در خانواده اى كه خانم خانواده در بيرون مشغول كار است ناگزير بايد هزينه هاى مادّى اضافى را متحمل شود؛ مثلاً چون خانم فرصت كافى براى درست كردن غذا ندارد، بايد غذاى آماده از بيرون بخرند. از همه مهم تر، تربيت فرزندان است. آثار روانى تربيت فرزند، به مراقبت مستقيم مادر بستگى دارد؛ در غير اين صورت، فرزند مشكلات روانى سنگينى را متحمل مى شود؛ به عبارت ديگر، زيان هاى روانى اى كه فرزند از اين طريق متحمل مى شود، بسيار زياد است و نيز موجب پيدايش ضايعات اجتماعى و استرس هايى در مادر و فرزند، در حين جدا شدن از هم ديگر مى شود. جوامع غربى با تشويق و كشانيدن خانم ها به مشاغلى كه نيازى به شركت آنان ندارد متحمل اين هزينه هاى اجتماعى مى شوند. اگر از بعد مادّى نيز در نظر بگيريم، حاصل كار يك خانم در داخل خانه با حاصل مادّى يك مرد در خارج از خانه، اگر برابر يا بيش تر نباشد، كم تر نخواهد بود و گاهى ارزش يك خانم در خانه بيش از آن چيزى است كه در خارج از خانه از طريق اشتغال، كسب درآمد مى كند؛ به علاوه، ضايعات روحى و اجتماعى كه بر اين كار مترتب مى شود، بسيار زيادتر است. ما مخالف نيستيم كه خانم ها با مشاغل متناسب با خودشان، حتّى در خارج از خانه مشغول به كار باشند. ما در مدارس دخترانه، در تشخيص و درمان بيمارى خانم ها، پرستارى از بانوان و بسيارى از مشاغل ديگر نياز به حضور خانم ها داريم، و حتى اولويت اين است كه از خانم ها استفاده شود؛ تا از آثار اخلاقى و اجتماعى نامناسب جلوگيرى گردد. البته اين باعث نمى شود كه به تربيت فرزند و خانه نپردازد؛ بلكه اولويت با خانه و تربيت فرزند است؛ هم چنين اين ها مانع توسعه نيست و حتى مى توان در چنين مواردى اقدام ناشايسته ى اخلاقى را ضد توسعه دانست. مى توان كار خانم ها را از نظر مادى ارزش يابى و در درآمد سرانه محاسبه نمود؛ بنابراين، چون چنين كارى ميسر است؛ لذا لزومى ندارد كه آنهارا در مشاغل خارج از خانه به كار بگيريم تا در درآمد سرانه منظور نماييم، يا درآمد ملى را بالا نشان دهيم. 
غرب نيز، كم و بيش به اين نتيجه رسيده است كه اشتغال خانم ها به مشاغلى كه متناسب با روحيه ى آنها نيست، موجب ضايعات زيادى مى شود و لذا نظرياتى مبنى بر بازگشت خانم ها به خانه و تربيت فرزند داده شده است. 
منبع: دین و اقتصاد، گفتگو با حجت الاسلام دكتر غلامرضا مصباحى، انتشارات مركز مديريت حوزه علميه (1382).
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
تعاريف غرب در مورد توسعه، و اشكالات آن را بيان نماييد؟ آيا در اسلام تعريف امعى در مورد توسعه وجود دارد؟

پاسخ : 
كلمه ى توسعه در زبان فارسى معادل development است. اين واژه در زبان انگليسى به معناى رشد كمىّ و افزايش مقدار است؛ به تعبيرى، رشد بادكنكى و افزايش كميت و مقدار توليدات و كالاها و خدمات و آنچه كه موجب افزايش رفاه مادى بشر مى شود؛ به عبارت ديگر، توسعه در آغاز جلوه ى كمى داشته، ولى پس از گذشت حدود نيم قرن از مطرح شدن موضوع توسعه، خصوصاً ديدگاه هاى دو دهه ى اخير، با توجه به بعضى حوايج بشر، توسعه را به صورت كيفى و انسان گرا لحاظ نموده اند. 
در آغاز كه توسعه مطرح شد، هر كشورى را كه درآمد سرانه اش بالا بود، توسعه يافته مى شمردند؛ البته در آمد سرانه ى بالايى كه هم چنان فزاينده بود، چون رشد و توسعه تفاوت دارند؛ رشد به معناى افزايش درآمد سرانه به صورت صرفاً كمى است ولى توسعه به اين معناست كه فزاينده بودن درآمد سرانه ى يك كشور با تحولى در زيرساخت هاى اقتصادى همراه است؛ به طورى كه اين فزاينده بودن در آمد سرانه، حالت مستمر پيدا مى كند. 
به هر حال، در آغاز وجه مادى توسعه مدنظر بود؛ ولى در دو دهه ى اخير به اين نتيجه رسيدند كه گاهى روى كرد يك جامعه به توسعه، داراى آثار و نتايج زيانبار اجتماعى، روانى و سياسى خواهد بود؛ بنابراين، از جهت انسانى نيز به توسعه توجه شده است. و حتى توسعه اى مورد قبول قرار مى گيرد كه علاوه بر افزايش درآمد سرانه و تحول در زيرساخت ها، با انسانى تر شدن زندگى، و تعميم توزيع بهتر درآمد جامعه و گسترش رفاه فراگير همراه باشد. 
اگر بخواهيم با استفاده از منابع معرفت دينى در مورد توسعه نظر بدهيم، مناسب ترين واژه در اين زمينه واژه ى عمران است كه در قرآن و روايات نيز آمده است و آن را به عنوان يكى از اهداف خلقت انسان بر روى زمين معرفى كرده اند. خداوند در قرآن مجيد از قول يكى از انبيا به قومش مى فرمايد: 
(هُوَ أَنْشَأَكُمْ مِنَ الْأَرْضِ وَ اسْتَعْمَرَكُمْ فِيها فَاسْتَغْفِرُوهُ)؛[1] 
در اين جا استعمار به آن معناى زشتى كه در اثر كاركرد غرب پيدا كرده، نيست؛ بلكه كشانيدن به عمران و آبادانى است. همان گونه كه در زبان فارسى به آبادى شهرها و در زبان عربى به عمران البلاد تعبير مى كنيم. ابن خلدون، مفسر تاريخ، از آن به «علم العمران» تعبير مى كند و مى توان آن را به جاى كلمه ى توسعه به كار برد و اعتقاد داشت كه در آن علاوه بر معناى كمى جهات كيفى نيز نهفته است. خداوند انسان را در روى زمين آفريد تا زمين را آباد كند و آباد كردن زمين هم حدى ندارد؛ بلكه مى توان آباد و آبادتر شود. حضرت على(عليه السلام) در خطبه ى اول نهج البلاغه مى فرمايد: 
فأهبطه بعد التّوبه ليعمر أرضه بنسله؛ خداوند آدم را بر روى زمين فرود آورد تا زمين خدا را با نسل خودش آباد كند. 
حضرت على(عليه السلام) در نامه اى به مالك اشتر، يكى از وظايف والى را عمران بلاد و آبادانى شهرها معرفى نموده اند. اين معنا مى تواند واژه ى مناسبى به جاى توسعه باشد. مفهوم عمران يك مفهوم چند بعدى است، يك بُعد آن، بُعد مادى است؛ يعنى افزايش امكانات مادى زندگى، توسعه ى كشاورزى، دام دارى، صنعت و گسترش بهره بردارى از زمين به عنوان مسكن و گسترش تجارت، كه اين ها را به عنوان بُعد مادى توسعه مى گيريم. در مجموعه اى از روايات اهل بيت(عليهم السلام) كلمه ى عمران با استفاده از مبانى و مسائل ديگرى تحقق پيدا مى كند؛ يعنى عمران علاوه بر بُعد مادى، نتيجه ى يك حركت اخلاقى، عاطفى و اجتماعى است. 
(صلة الرحم تعمر الديار و تزيد فى الاعمار[2])؛ 
از اين روايت استفاده مى شود كه حركت اخلاقى و عاطفى، باعث فزونى عمر و آبادانى جامعه مى شود؛ نيز در اسلام، عمران يك پديده ى صرفاً مادى و يك بعدى نيست. در روايت ديگرى از عبدالله بن عباس نقل شده است كه رسول اكرم(صلى الله عليه وآله)از خداوند نقل مى كنند: 
(بالقائم منكم أعمر أرضى بتسبيحى و تقديسى و تهليلى)[3]؛ به وسيله ى امام زمان(عج) من زمين را آباد مى كنم. 
در اين جا وجه ديگرى از عمران، يعنى جلوه ى معنوى عمران و ازدياد امكانات مادى در اثر روى كرد معنوى نشان داده مى شود. خداوند در قرآن مى فرمايد: 
(وَ لَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُرى آمَنُوا وَ اتَّقَوْا لَفَتَحْنا عَلَيْهِمْ بَرَكات مِنَ السَّماءِ وَ الْأَرْضِ وَ لكِنْ كَذَّبُوا.)[4] 
اين بيان كننده ى تأثير يك بعد معنوى رفتار مردم است و نتيجه ى چنين رفتارى، يك حاصل مادى است؛ يعنى اگر ايمان داشته باشند، خداوند بركات مادى را بر آنها نازل مى كند؛ بنابراين عمران، يك حقيقت چند بعدى پيدا مى كند. غربى ها در تعريف توسعه، كم كم به اين معنا نزديك مى شوند؛ چون سخن از توسعه ى انسانى و امنيت خاطر و آرامش و رفع اضطراب دارند. 
ما چگونه مى توانيم اين مسائل را به تحقق برسانيم؟ با افزايش شكوه مادى، اضطراب از بين نمى رود؛ بلكه بايد با روى كرد معنوى، عاطفى و اخلاقى همراه باشد، تا اضطراب از بين برود. دو بعد وجود انسان (بعد مادى و بعد معنوى) با هم حركت رو به رشد داشته اند تا توسعه ى مدنظر اسلام تحقق پيدا كند. اگر ما بتوانيم عمران را به عنوان يك پديده ى چند بعدى تعريف كنيم، تعريف توسعه از ديدگاه اسلام را بيان كرده ايم؛ در حالى كه توسعه ى غربى يك توسعه ى تك بعدى است. هرچند در حال چند بعدى شدن هستند؛ اما آن چند بعد اسلام، در آن لحاظ نشده است. 
پی نوشتها:
[1]. سوره ى هود، آيه ى 61. 
[2]. بحارالانوار، ج71، ص93، باب 3. 
[3]. بحارالانوار، ج18، ص341. 
[4]. سوره ى اعراف، آيه ى 96. 
منبع: دین و اقتصاد، گفتگو با حجت الاسلام دكتر غلامرضا مصباحى، انتشارات مركز مديريت حوزه علميه (1382).
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
برخى پى گيرى مفاهيم و ارزش هاى اخلاقى، همانند زُهد، قناعت، رهيز از دنيا و ماديات، ترغيب به امور معنوى و اخروى را مانعى براى رشد اقتصادى وكار و كوشش مى دانند؛ نظر خود را در اين زمينه بيان نماييد.

پاسخ : 
اين كه مفاهيمى از اخلاقيات اسلامى مانع توسعه است، حرف تازه اى نيست؛ و اين معلول دو نكته است: 
1. اين مفاهيم درست شناخته نشده اند؛ چون اگر درست شناخته شوند روشن مى گردد كه موجب كارآمدى نظام مى شوند؛ 
2. همين كج فهمى، در پاره اى از رفتارهاى مردم نيز بروز كرده است؛ يعنى موجب شده كه مردم اين گونه تلقى كنند كه زهد و ترك دنياگرايى و.. مانع توسعه و رشد اقتصاد است. 
ما معتقديم مفاهيم دينى، موجب عقب ماندگى مسلمان ها نيست؛ اتفاقاً در صدر اسلام، همين اعتقاد به قضا و قدر موجب پيش روى مسلمان ها و فتح مى گرديد. يكى از صحابه ى پيامبر(صلى الله عليه وآله) ـ بعد از آن كه حدود شصت تا هفتاد سال از صدر اسلام گذشته بود ـ اين طور شنيد كه اعتقاد به قضا و قدر، موجب تسليم در برابر دشمن است. او گفت: همين اعتقاد زمان پيامبر(صلى الله عليه وآله) ما را به صحنه هاى نبرد كشيد. ما به قضا و قدر معتقد بوديم و با خود مى گفتيم كه به قلب سياه دشمن يورش مى بريم و اگر مرگ ما نرسيده باشد، كشته نمى شويم؛ پس مانند شير به سپاه دشمن حمله مى كرديم. حال عجب است كه همين اعتقاد به قضا و قدر، موجب اين شود كه ما دست روى دست بگذاريم و بگوييم كه خدا همه ى كارها را انجام مى دهد. اين يك نوع كج فهمى از دين است. پيامبر به ما قضا و قدر را اين گونه نياموخت. 
شهيد مطهرى با استفاده از روش اميرالمؤمنين(عليه السلام) زهد را چنين تعريف نموده است؛ 
زهد يعنى انسان پركار باشد و كم مصرف؛ آن هم به خاطر خدا و نياز نيازمندان.[1] 
حضرت على(عليه السلام) به عنوان زاهدترين فرد اين گونه بود. 
(انّ اميرالمؤمنين(عليه السلام) اعتق ألف مملوك من كدّ يده)؛[2]اميرالمؤمنين(عليه السلام) هزار برده را از دست رنج خودش آزاد كرد، نه از بيت المال. 
نقل كرده اند كه روزى حضرت(عليه السلام) كيسه اى بر دوش داشت و از جايى عبور مى كرد. از او سؤال كردند اين كيسه چيست؟ فرمود: صد هزار نخل ان شاء الله[3]. حضرت هزاران نخل كاشتند. آيا زهد به معناى تنبلى و تن پرورى است؟ آيا به معناى عدم سرمايه گذارى است؟ قطعاً اين گونه نيست. حضرت با اين كه چنين كار مى كرد، ولى در خوراك و پوشاك به حداقل اكتفا مى كرد. زهد يعنى اين. 
ماكس وبر كه تحليل كننده ى اقتصاد سرمايه دارى است مى گويد: آنچه موجب شكل گيرى انباشت سرمايه در نظام سرمايه دارى شد، وجود انسان هاى پركار و قانع بود. هرچه در آوردند، انباشتند و به حداقل اكتفا كردند و اين سرمايه ى عظيم موتور تحرك اقتصادى آنها شد. البته وجهى از اين سخن را كه روحيه ى حرص است ما نمى پذيريم. 
زهد موجب پيدايش اقتصاد سرمايه دارى شد. اگر امروزه ژاپن را با كشور خودمان مقايسه كنيم، مى بينيم كه سرمايه دار ژاپنى در يك آپارتمان كوچك، ولى سرمايه دار ايرانى در يك ويلا در بهترين نقاط شهر زندگى مى كند. روزى يك سرمايه دار ايرانى، يك سرمايه دار ژاپنى را مهمان كرده بود و آن را به كاخ خود برده بود. وقتى اين ژاپنى به وطن خود برگشته بود، براى او نوشته بود كه سپاس گزارم از اين كه از من در يك كاخ پذيرايى نمودى؛ ولى خانه ى من هفتاد و پنج مترى است. وقتى اين ايرانى، به ژاپن رفت. آن سرمايه دار ژاپنى در هتل از او پذيرايى كرد و گفت: خانه ى من جاى مهمان ندارد. حال آن كه آنها توليد كنندگان وسايلى هستند كه بسيارى از خانواده هاى مرفه ما، چند تا چندتا از آنها استفاده مى كنند؛ ولى خود آنها در خانه هاى خودشان، به كم ترين اين وسايل اكتفا مى كنند. 
يك سرمايه دار ايرانى با يك سرمايه دار انگليسى رابطه داشت. وقتى كه سرمايه دار انگليسى به ايران آمد، سرمايه دار ايرانى با ماشين و با رانندگى خودش او را براى تفريح به شمال و اصفهان و شيراز برد؛ وقتى تاجر ايرانى به انگليس رفت و وارد دفتر كار او شد، زنگ زد، سرمايه دار از كارگاه با لباس كار بيرون آمد و گفت خيلى خوش آمديد، ببخشيد، من كار دارم؛ شما يك قهوه بخوريد و اين هم سويچ ماشين؛ برويد در شهر بگرديد. 
بنابراين، آنچه كه سرمايه را مى سازد. در رفاه زندگى كردن نيست، بلكه كم تر خرج كردن و بيش تر پس انداز كردن و پس انداز را به كار انداختن است. اين روش با مفهوم قناعت و زهد بيش تر سازگارى دارد. پس اين مفاهيم، موتور محرك اقتصاد است، نه راكد كننده ى اقتصاد. 
ما بايد واقعاً باور كنيم كه تنها راه حل مشكلات ما، تمسك به اسلام و قوانين اسلامى است. در حال حاضر، تحليل هاى اقتصادى اى كه در دنيا مطرح است، سبقت گرفتن ژاپن از كشورهاى غربى است. روى اين موضوع دقيقاً كار كرده اند كه چه چيزى باعث شد كه ژاپن، در رشد و توليد و اقتصاد، پيش رفت قابل توجهى كند. كشورهاى غربى هدف از اقتصاد را بر آوردن نيازهاى مادى مى دانند و در تحليل هاى اقتصادى خود مى گويند: فرضاً اگر اين آقا يا خانم وارد فعاليت هاى اقتصادى شود، هفتاد يا شصت سال عمر مى كند، مثلا از بيست سالگى وارد كار شده و سى سال كار مى كند، تا بعد از پنجاه سال راحت بتواند زندگى كند؛ اما وقتى به ژاپن رفتند مشاهده نمودند كه ژاپنى ها انگيزه را از اين فراتر برده و علاوه بر رفاه شخصى، به مسئله ى مليت دامن زده اند. الان ژاپنى ها و غربى ها، بر روى انگيزه ى توليد در بين مسلمانان مطالعه نموده و يافته اند كه مسلمانان علاوه بر ماديات ـ به عنوان انگيزه ى ميانى، نه نهايى ـ مطلب بزرگ تر و بالاترى را مدنظر دارند و آن قرب الهى و رفع نياز مسلمانان جهان، بلكه رفع نيازهاى بشر است؛ يعنى اگر يك مسلمان براى رفع نياز شخصى خود تلاش كند، رفع نياز بقيه ى مسلمان ها، به عنوان تقرب به خدا، از نظر او امر مطلوبى است؛ بلكه بالاتر از اين، براى رفع فقر از صحنه ى بين المللى تلاش مى نمايند. 
پی نوشتها:
[1]. سيرى در نهج البلاغه، ص247ـ250. 
[2]. وسائل الشيعه، ج17، ص37، باب استحباب العمل باليد. 
[3]. كافى، ج5، ص75. 
منبع: دین و اقتصاد، گفتگو با حجت الاسلام دكتر غلامرضا مصباحى، انتشارات مركز مديريت حوزه علميه (1382).
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
رابطه ى زهد با توسعه چگونه است؟ اگر زهد را به معناى مصرف كم تر بگيريم، يا نتيجه ى آن، توليد كم تر و ركود نيست؟

پاسخ : 
زهد پيش ازاين كه يك مفهوم اقتصادى باشد، يك مفهوم عرفانى است. زهد به معناى بى رغبتى به مال دنيا و به تعبير دقيق تر، به معناى اسير مال نشدن و دل نبستن به مال و ساير مظاهر دنياست. اين غير از زهد به معناى كم مصرف كردن است؛ چون ممكن است شخصى داراى سرمايه و ثروت انباشته اى باشد، اما دل به آن نبندد. به اين معنا او زاهد است؛ البته چنين زهدى درشرايط خاصى خود رانشان مى دهد؛ مثلاً اگر لازم شد كسى به جهاد برود اين جا مشخص مى شود كه آيا تعلق خاطر به مال و زندگى، مانع رفتن او به جهاد مى شود يا نه؛ يا در جايى بخواهد حرف حقى بزند كه به موجب آن بخشى از ثروت يا مقام خود را از دست مى دهد، اين جا اگر حرف حق را زد انسان زاهد و آزاده اى خواهد بود. اين زهد به معناى دست يافتن به درجات بالاى كمال است و طبعاً انسان براى رسيدن به اين مقام بايد خود را تمرين دهد و نبايد براى تمرين دادن به هر مقدار كه مى تواند خود را به نعمت هاى دنيوى متنعم كند، بلكه بايد نفس خود را مهار كند. وقتى از حضرت على(عليه السلام) سؤال شد كه شما با اين مقام و جلال و مال، چرا چنين پيراهنى پوشيده ايد؟ حضرت فرمودند: (هذه نفسى اُرَوِّضُها بالتقوى)، اين نفس من است كه من آن را به تقوى تمرين مى دهم؛ يعنى با اين كار، خودم را تربيت مى كنم. انسان نياز به تربيت خود دارد و دست يافتن به مقام زاهدان، نيازمند به چنين تمرينى است. اين تمرين، مستلزم اين است كه انسان داوطلبانه پاره اى از محروميت ها را بپذيرد. طبعاً چنين مسئله اى به عنوان يك مسئله ى عرفانى و اخلاقى مورد توجه است. مكلّف به اين تكليف، انسان كمال خواهى است كه بايد خودش را در چارچوب شرع رياضت دهد، تا به زهد عملى برسد؛ علاوه بر اين، اين زهد عملى، در شرايط ديگرى نيز لازم است؛ مثلاً در جامعه اى كه اكثر افراد آن فقيرند، مؤمن ثروتمند نمى تواند بدون دغدغه ى خاطر، به تنعّم ناشى از ثروت خود مشغول شود و چشم از وضع مردم فقير فرو بندد و لذا يك مسئله ى اخلاقى او را وادار مى كند تا بخشى از نعمت خود را بين ديگران توزيع و تا حدى خودش را محروم كند. 
هم چنين وقتى انسان در يك مقام حكومتى و اداره ى عمومى قرار گيرد، لازم است كه خودش را از پاره اى نعمت ها و لذت ها محروم كند؛ چون مورد توجه عامه ى مردم، به خصوص فقرا و محرومين قرار دارد؛ و اگر او در نعمت به سر برد، ديگران در حسرت به سر خواهند برد. 
اميرالمؤمنين على(عليه السلام) وقتى از جانب علاء بن زياد حارثى دعوت شدند كه خانه ى او را با قدوم خودشان متبرك كنند و سر سفره ى او نشستند، او پرسيد نظرتان نسبت به اين خانه چيست؟ حضرت فرمودند: تو در آخرت به اين خانه بيش تر احتياج دارى؛ مگر اين كه در اين خانه از فقرا دست گيرى و اطعام كنى. او كه لطفى از على(عليه السلام) مشاهده كرد، عرض كرد: برادرم عاصم بن زياد، خانه را ترك و زندگى را رها كرده، سربه بيابان گذاشته، لباس پشمينه پوشيده و از خورد و خوراك به اندكى بسنده كرده است. حضرت فرمود: خبر كنيد بيايد. او را به محضر اميرالمؤمنين على(عليه السلام)آوردند. حضرت با عتاب به او گفت: (يا عُدَىَّ نفسه)(عُدَىّ تصغير عَدوّ است)؛ اى دشمن حقير خود! آيا تو تصوّر مى كنى خداوند اين نعمت ها را آفريده و نخواسته تو از آنها بهره بگيرى؟ (أمَا رَحِمتَ أَهلَكَ وَ وُلدَكَ)آيا به خانواده و فرزندانت رحم نمى كنى؟ چرا زندگى ات را رها كرده اى؟ او عرض كرد: يا اميرالمؤمنين! شما مرا نهى مى كنى؛ در حالى كه (أَنتَ فِى خُشُونةِ مَلبَسِكَ وَ جُشُوبَةِ مَأكَلِكَ)؛ خودت با لباس خشن و آن غذاى ناگوار به سر مى برى! حضرت فرمودند: (وَيحَكَ اِنِّى لَستُ كَأَنتَ)؛ واى بر تو! من مثل تو نيستم. (اِنَّ اللهَ تَعَالَى فَرَضَ عَلَى أَئِمَّةِ الحَقِّ العَدلِ أَن يُقَدِّرُوا أَنفُسَهُم بِضَعَفَةِ النّاسِ كَيلا يَتَبَيَّغَ بالفَقيرِ فَقرُهُ)[1]؛ من اميرالمؤمنين هستم. خداوند از ائمه ى حق و عدل عهد گرفته است كه بر خود سخت گيرند و هم چون فقرا و طبقه ى ضعيف مردم باشند؛ يعنى اين زهد مال تو نيست، بلكه مخصوص رهبران است؛ البته براى رسيدن به مقامات والاى انسانى و عرفانى، اين زهد لازم است، ولى نه هميشه و همه جا. 
در اسلام اصل بر استفاده از نعمت ها و لذت هاست و در اين مورد آيات فراوانى داريم. 
(يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تُحَرِّمُوا طَيِّباتِ ما أَحَلَّ اللّهُ لَكُمْ)؛[2] 
(قُلْ مَنْ حَرَّمَ زِينَةَ اللّهِ الَّتِي أَخْرَجَ لِعِبادِهِ وَ الطَّيِّباتِ مِنَ الرِّزْقِ قُلْ هِيَ لِلَّذِينَ آمَنُوا فِي الْحَياةِ الدُّنْيا خالِصَةً يَوْمَ الْقِيامَةِ كَذلِكَ نُفَصِّلُ الْآياتِ لِقَوْم يَعْلَمُونَ)؛[3] 
چنين آياتى، نشان دهنده ى اين است كه خداوند مؤمنين را به بهره گيرى از نعمت ها تشويق مى كند؛ هم چنين در روايات است كه امام صادق(عليه السلام)گندم مورد نياز سالانه ى خانواده را، به هنگام به دست آمدن محصول مى خريدند و انبار مى كردند و مى فرمودند: 
(النّفسُ اِذا اَحرَزَت قُوتَها اِسْتَقَرَّتْ)؛ وقتى كه انسان قُوت و معاش خود را به دست مى آورد، دلش آرامش پيدا مى كند. 
در سالى كه قحطى شد، آن حضرت به غلام خود فرمودند: چه مقدار طعام (گندم) داريم؟ عرض كرد: ما شاء الله، اين قدر داريم كه تا آخر سال بخوريم، و حال آن كه در شهر قحطى شده بود. حضرت فرمود: همه ى آن را در بازار بفروش. آن غلام بسيار تعجب كرد. عرض كرد: چنين گندمى در بازار يافت نمى شود؛ گندم از نوع مرغوب است. حضرت فرمودند: همين كه گفتم؛ ببر در بازار بفروش و با مردم، روزانه خريد كن، خوراك ما را نصفى گندم و نصفى جو قرار بده و اين ها را با هم مخلوط كن. 
(فإنّا نكرَهُ أن نأكل جيّداً ويأكُلَ النّاسُ رَدِيّاً)؛[4] ما دوست نمى داريم كه ما گندم خوب و مردم گندم پست بخورند. 
و در جايى ديگر فرمودند: 
(انّى لَمِن أكثَرِ أهلِ المدينةِ مَالاً... .)؛[5]من يكى از ثروتمندترين اهل شهر هستم... 
لباسى كه حضرت(عليه السلام) مى پوشيدند، مثل لباس عامه ى مردم نبود. وقتى كه سفيان ثورى حضرت را در حال طواف مشاهده كرد، چنين توصيف نمود: (كان عليه ثياباً رقاقاً، بياضاً)؛ جامه اى بر تن حضرت بود، نازك و سفيد. من اعتراض كردم كه يابن رسول الله! جد شما چنين لباسى نمى پوشيد. حضرت فرمود: عصر پيامبر(صلى الله عليه وآله) از نظر فقر و فاقه ى عمومى، با عصر ما از نظر ثروت عمومى قابل تطبيق نيست. آن عصر، عصر فقر بود، ولى اين عصر، عصر رفاه است. من مطابق با وضع زمان و مطابق با انتظارات مردم لباس پوشيدم. سپس حضرت لباس زيرشان را نشان دادند كه براى رياضت خشن، و لباس رو براى چشم مردم نرم بود؛ در حالى كه لباس روى سفيان زاهدنما، جهت فريب مردم، خشن، ولى لباس زيرش نرم و مناسب با بدن بود. 
پس ائمه(عليهم السلام) به عنوان زهد، از تنعّم چشم نپوشيده اند. گرچه اميرالمؤمنين(عليه السلام)مظهر زهد به معناى معنوى وعرفانى و عملى بود، آن هم در شرايطى كه يا اكثر مردم در فقر مى زيسته اند و يا خواص از بيت المال مسلمين سوء استفاده مى كردند ولى بنابر مقتضياتِ زمان و وضع زندگى هر عصرى ائمه از نعمت ها استفاده مى نمودند؛ چنان كه حضرت صادق(عليه السلام)مى فرمايد: 
(فأمّا اِذا أقبَلَتِ الدّنيا فَأَحَقُّ أَهلِهَا بِهَا أبرارُها لا فُجّارُها و مؤمنُوها لا مُنافقُوها و مُسلموها لا كفّارُها)؛[6] اگر دنيا اقبال كرد، كسانى كه سزاوارترند، مؤمنين و خوبان و مسلمين اند، نه كفار و فاسقين و منافقين. 
هم چنين قرآن كريم مى فرمايد: 
(كُلاًّ نُمِدُّ هؤُلاءِ وَ هَؤُلاءِ مِنْ عَطاءِ رَبِّكَ وَ ما كانَ عَطاءُ رَبِّكَ مَحْظُوراً)؛[7] هر يك از اين دو گروه (مؤمنان و كافران) از عطاى خداوند كمك و بهره مى دهيم، و عطاى پروردگارت، هرگز از كسى منع نشده است. 
به نظر ما، هميشه زهد به معناى كم تر مصرف كردن نيست. شهيد مطهرى (ره) درباره ى زهد مى فرمايد: 
«زهد برداشت كم، همراه با كار بيش تر براى نفع مردم است؛ يعنى در واقع زهد به معناى كم كارى نيست، بلكه به معناى كم تر بودن مؤونه و هزينه و در عين حال، فراوان تر بودن معونه و كمك انسان به جامعه است. آن چه كه با توسعه ناسازگارى دارد، كم كار كردن است».[8] 
ماكس وبر در مورد توسعه ى سرمايه دارى مى گويد: 
آن خصيصه اى كه باعث انباشته شدن سرمايه و توسعه ى اقتصادى در آن عصر شد، روحيه ى زهد بود؛ يعنى كارفرمايان و سرمايه داران بسيار كار مى كردند و بخش كوچكى از محصول كارشان را مصرف، و بقيه را پس انداز و سرمايه گذارى مى كردند. سرمايه دار زندگى مرفّه و اشرافى ندارد. اصلاً روحيه ى اشراف فئودالى با روحيه ى بورژواى سرمايه دار، در دو نقطه ى مقابل قرار دارد؛ چون اشراف فئودال، كم كار و تجملاتى اند ولى سرمايه داران صنعتى پركارند و زندگى ساده دارند. امروز در ژاپن زندگى صاحبان بزرگ ترين كارخانجات، ساده، ولى ثروت آنها بسيار بزرگ است؛ بنابراين، زهد با توسعه ناسازگارى ندارد، بلكه پيش نياز توسعه است. پس براى رسيدن به توسعه بايد كم تر مصرف و بيش تر پس انداز كرد تا سرمايه گذارى صورت گيرد؛ زيرا سرمايه گذارى موتور توسعه است. 
اسلام متناسب با شرايط، هم تشويق به مصرف ـ آن جايى كه وضعيت اقتصاد عمومى خوب است ـ و هم تشويق به زهد عملى (مصرف كم تر) مى كند ـ آن جايى كه وضعيت اقتصادى عمومى نابهنجار است ـ چنين زهدى لازمه ى توسعه است، نه مخالف آن؛ بلى، اگر زهد به معناى كم كار كردن و يا كار نكردن باشد، با توسعه سازگار نيست. 
پی نوشتها:
[1]. مستدرك الوسائل، ج 3، ص 315. 
[2]. سوره ى مائده، آيه ى 87. 
[3]. سوره اعراف، آيه ى 32. 
[4]. اصول كافى، ج 5، ص 166. 
[5]. من لا يحضره الفقيه، ج 2، ص 44. 
[6]. اصول الكافى، ج 5، ص 65. 
[7]. سوره ى اسراء، آيه ى 20. 
[8]. براى مطالعه ى بيش تر، ر. ك: سيرى در نهج البلاغه، ص 247. 
منبع: دین و اقتصاد، گفتگو با حجت الاسلام دكتر غلامرضا مصباحى، انتشارات مركز مديريت حوزه علميه (1382).
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
لطفاً مسئله ى تورم را مورد تحليل قرار دهيد؟

پاسخ : 
اين كه ما در تحليل سود، به نرخ تورم توجه نكرديم. به اين دليل است كه ما فرض را بر اين گذاشته بوديم كه سود بانك، حاصل سرمايه گذارى است و اگر افراد پول خود را براى سرمايه گذارى به بانك گذاشتند، سرمايه گذارى در شرايط تورمى، سود بيش تر، و در شرايط ركود، سود كم ترى براى سپرده گذاران دارد. تورم باعث افزايش قيمت كالاها و مواد خام مى شود. اگر سرمايه گذارى در شرايط تورمى باشد، سود به دست آمده، تورم را نيز جبران مى كند؛ مثلا در پارچه بافى سرمايه گذارى كرديم؛ مواد خام آن را به قيمت امروز خريديم، تا پروسه ى توليد تمام شود؛ شش ماه تا يك سال از خريد مواد خام مى گذرد؛ در اين مدت، قيمت پنبه در بازار افزايش پيدا كرده است؛ هم چنين پارچه نيز با قيمت بالاترى نسبت به سال گذشته عرضه مى شود، بنابراين، سپرده گذار با وجود تورم، در سرمايه گذارى، سود خود را به دست مى آورد؛ ولذا نيازى به لحاظ كردن نرخ تورم در سرمايه گذارى نيست بلكه در جايى بايد لحاظ شود، كه يا واقعاً سود را از محصول نمى گيريم (مانند كارى كه اكنون بانك ها انجام مى دهند و با نرخ از پيش تعيين شده، سود مى گيرند)، يا در جايى كه صاحب پول آن را قرض مى دهد. اگر كسى در حساب پس انداز خود، يك ميليون تومان پول گذاشت، طبعاً اين پول را به بانك قرض داده است. در اين جا اگر بانك بخواهد بعد از يك سال، مثل پول او را برگرداند، با وجود سى درصد تورم، قدرت خريد پول فرد هم، سى درصد كاهش پيدا كرده است؛ حال اگر بانك بخواهد به او بيست درصد ما به التفاوت قدرت خريد پول را بدهد، طبعاً ده درصد كم تر از قدرت خريد پول فرد را به او پس داده است؛ او با گرفتن بيست درصد، نه تنها سودى نكرده، بلكه زيان كرده است. امروز بحمدالله با توجه به شناختى كه فقها نسبت به پول پيدا كرده اند، مى دانند كه پول امروز غير از پول طلا و نقره است. قدرت خريد پول امروز، تحت تأثير حجم عرضه و چاپ پول، تغيير مى كند. اگر حجم پول كاهش پيدا كند، قدرت خريد آن بالا مى رود؛ در اين صورت اين پول آن پولى نيست كه تحت تأثير توليد و تقاضا، كم و زياد شده باشد، بلكه حجم پول، در ارزش آن مؤثر است. الحمدلله امروز فقهاى ما به اين مطلب پى برده اند و طبق نظر بعضى از آنان، اگر كسى پولى را يك ساله به كسى قرض داد و بعد به خاطر تورم، قدرت خريد آن پايين رفت، مى تواند تفاوت قدرت خريد و پول را بگيرد و اين ربا و بهره نيست؛ بلكه جبران زيان و خسارت اوست.[1] هم چنين بعضى از فقها در قضيه ى مهريه، اين نظر را داده اند و بر اساس آن، قانون جبران ارزش مهريه در مجلس شوراى اسلامى تصويب و به اجرا در آمده است. طبق فتواى بعضى از فقها[2] اگر كسى خانه اى به قيمت ده ميليون تومان خريد، و بعد از يك سال قيمت خانه به پانزده ميليون تومان رسيد، اما بخش مهمى از افزايش قيمت، به خاطر تورم باشد نه ناشى از افزايش مرغوبيت خانه و يا بالا رفتن تقاضا نسبت به آن؛ در اين صورت آن مقدار اضافى، ربح به حساب نمى آيد و خمس شامل آن نمى شود؛ چراكه خمس به ارباح تعلق مى گيرد و اين جا ربح نيست. اين نشان مى دهد كه بعضى از علما به مسئله ى تأثير نرخ تورم در كاهش قدرت خريد پول آگاهى كامل دارند. پس اگر كسى به بانك پول بدهد و بانك قبلا شرط نكند كه چقدر ـ ده درصد يا بيست درصد و... ـ سود مى دهد بلكه بگويد اگر قدرت خريد پول شما كاهش پيدا كرد، ما جبران مى كنيم؛ و با محاسبه، در پايان سال جبران كند، اين بهره و ربا نيست؛ البته نمى توان درصد آن را از پيش قطعى كرد، زيرا وقتى كه هنوز سال شروع نشده است، نمى توان نرخ تورم را معلوم كرد، گرچه مى توان پيش بينى كرد، اما غالباً آن پيش بينى با واقع تطبيق نمى كند. محاسبه بايد هنگامى صورت گيرد كه نرخ تورم سالانه به دست آيد، تا مبناى تعيين كاهش ارزش پول قرار گيرد. 
پی نوشتها:
[1]. اين نظر قليلى از فقهاست و اكثر آنان معتقدند كه چنانچه مقدار اضافه در قرض شرط شود ربا و حرام است. 
[2]. آيت اللّه شبيرى زنجانى و آيت اللّه وحيد خراسانى، توضيح المسائل. 
منبع: دین و اقتصاد، گفتگو با حجت الاسلام دكتر غلامرضا مصباحى، انتشارات مركز مديريت حوزه علميه (1382).
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
نظام آموزشى كشور چه سهمى در برطرف كردن مشكلات اقتصادى و در واقع، موزه هاى اقتصاد اسلامى و آوردن آنها در متون آموزش دارد؟

پاسخ : 
در نظام آموزش عالى ما كه متولى تربيت كارشناس اقتصاد و مدير و صاحب نظر اقتصادى است، اقتصاد اسلامى جدى گرفته نشده است. راه حل آن اين است كه دست اندركاران اين نظام، باورشان آمده باشد كه چيزى تحت عنوان اقتصاد اسلامى قابل طرح است. 
منبع: دین و اقتصاد، گفتگو با حجت الاسلام دكتر غلامرضا مصباحى، انتشارات مركز مديريت حوزه علميه (1382).
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
فاصله ى وضعيت اقتصادى فعلى ما با اقتصاد مقصود اسلام چه قدراست. مواردى مثل بانك دارى و يا اوراق مشاركت كه سود قطعى در آنها وجود دارد وبرگ هايى مثل ارمغان بهزيستى، پنتاگونا و... چگونه با ضوابط اسلامى سازگارى دارد؟

پاسخ : 
در نظام جمهورى اسلامى، قانون اساسى برگرفته از مبانى دينى و فقهى است، و در ترسيم خطوط اصلى نظام اقتصاد اسلامى از قانون برخورداريم؛ امّا در مقام عمل، فاصله ى زيادى با اقتصاد اسلامى گرفته ايم. ابتدا به پاره اى از نشانه هاى اين فاصله و سپس به پاره اى از علل و عوامل اين مسئله اشاره مى نماييم؛ اما نشانه ها: 
1. ربا در جامعه ى ما ريشه كن نشده است؛ بلكه احياناً رشد هم كرده است. بنده روزى جهت خريد كالايى به بازار رفته بودم؛ قيمت آن كالا را پرسيدم و سپس گفتم: يك چك دو ماهه مى دهم. فروشنده گفت سه درصد به آن اضافه مى شود. پرسيدم: چرا؟ گفت: همان طور كه بانك ها اضافه مى كنند ما نيز اضافه مى كنيم. اگر حلال است، براى من نيز حلال است و اگر حرام است، بگذاريد كار من هم مثل آنها باشد. حال آن كه اين كار ربا است، ولى نهادينه شده است. 
يك نشان آن اوراق مشاركت است. امروز سيماى جمهورى اسلامى اعلام مى كند كه دولت از فردا اوراق مشاركت توزيع مى كند (با رقم بسيار بالايى) و سالانه نوزده درصد سود تضمين شده مى پردازد. بايد پرسيد اگر اوراق مشاركت است، سود تضمين شده چه معنا دارد؟ مشاركت يعنى اگر فعاليت اقتصادى سود داشت، شريك نيز سود مى برد و اگر شركت زيان داشت، شريك هم زيان مى كند. شهيد صدر(رحمه الله) اين مطلب را در كتاب اقتصادنا مورد بحث قرار داده است. رواياتى نيز در اين باره وجود دارد كه فرق سود مجاز و غيرمجاز را بيان كرده است، و سود مجاز، سود مضمون (تضمين شده) نيست. در مضاربه و شركت، اگر سود تضمين شود، مضاربه و مشاركت تبديل به قرض مى شود و نفع به دست آمده از آن، ربا است. البته بعضى ها در اين جا كلاه شرعى مى گذارند؛ حال آن كه كلاه سر شرع نمى رود؛ بلكه سر كسانى مى رود كه مى خواهند با بازى خود پولى كسب كنند. در دنيا اوراق سهام وجود دارد، اين اوراق حتى يك درصد هم بهره ندارد؛ بلكه سود آن وابسته به وضع كارخانه و شركتى است كه اوراق را منتشر كرده است. اگر سود كند ارزش اوراق سهام آن بالا مى رود و اگر ضرر كند، ارزش آن پايين مى آيد. به يكى از نمايندگان محترم مجلس شوراى اسلامى عرض كردم از اول انقلاب تا به حال، به حساب اين كه اوراق قرضه نيازمند به بهره و ربا است از آنها استفاده نكرده ايم، لطفاً بفرماييد كه فرق بين اوراق قرضه و مشاركت در چيست؟ ايشان گفت: سود نوزده درصد در اوراق مشاركت، على الحساب است. گفتم: علاوه بر سود على الحساب، بعداً ما به التفاوتى پرداخت مى شود يا خير؟ تجربه ى بانك دارى ما نشان داده كه مابه التفاوتى پرداخت نمى شود؛ بنابراين، يكى از چيزهايى كه بايد حذف مى شد، بهره و ربا بود. بعضى ها الان سخن حدود دويست سال قبل مسيحى ها را تكرار مى كنند كه فرق بين ربا و بهره در اين است كه اگر نرخ بهره ى پول سنگين باشد، رباست و اگر دو درصد و چهار درصد باشد، اشكال شرعى ندارد و فقط بهره محسوب مى شود. حال آن كه اگر براى وام نيم درصد قرار داده شود ربا و حرام است. 
2. يكى ديگر از نشانه ها، وجود شكاف فقر و غناست؛ گرچه وضعيت عامه ى مردم در مقايسه با قبل از انقلاب، بهبود نسبى پيدا كرده است. البته بعضى ها اين نظر را قبول ندارند، ولى بر اساس آمار و اطلاعات مى توان آن را اثبات كرد. يك نمود آن در جهيزيه ى خانواده هاى ضعيف به چشم مى خورد؛ قبل از انقلاب اسلامى، توان خريد بسيارى از اقلامى كه امروزه به عنوان جهيزيه مى دهند، وجود نداشت؛ هم چنين مقدار گوشت و ميوه و برنج مصرفى خانوار و... فرق كرده و امروزه بهتر شده؛ امّا شكاف فقر و غنا دوباره افزايش يافته است؛ خصوصاً طى سال هاى بعد از جنگ افرادى كه در دهه ى قبل جزء سرمايه داران نبودند سرمايه دار شدند، و در مقابل، فقرايى هستند كه با فقر دست و پنجه نرم مى كنند. اميرالمؤمنين(عليه السلام)بعد از حكومت عثمان و به هنگام رهبرى جامعه فرمودند: 
به هر سوى بنگر و ببين آيا اين طور نيست كه مردم دو دسته شده اند: فقرايى كه با فقر دست و پنجه نرم مى كنند و دسته ى ديگر كه مال خداوند را سرمايه ى خود شمرده اند. 
امروزه اين شكاف به صورت آشكار پديد آمده است. 
3. نشانه ى ديگر فاصله با اقتصاد اسلامى وضعيت داد و ستد در بازار است. امروزه بازار بيش از گذشته تحت تأثير فرهنگ اقتصادى غرب قرار گرفته است. مثال بارز آن، پى جويى حداكثر كردن سود است. اكثر بازارها به خريداران از اين لحاظ كه در چه طبقه ى اقتصادى قرار دارند توجهى ندارند و فقط دنبال تأمين منافع خود هستند. گاهى تا صد درصد و گاهى بيش تر سود مى برند. 
اما علل و عوامل اين فاصله ها 
علت مهم و اصلى، فاصله گرفتن از اقتصاد اسلامى، پيروى سياست گزاران اقتصادى، يا به تعبير دقيق تر، مديران دولتى و كارگزاران بخش عمومى اقتصاد، از ديدگاه اقتصادى غرب است. نظريه هاى آنها، برگرفته از نظريه هاى اقتصاددانان غربى، و راه كارهاى آنها همان راه كارهاى سيصد سال قبل اروپاست كه پس از عبور از آن و به دليل شكست خوردن، آن را اصلاح كرده اند. اين مسئولان يا از اقتصاد اسلامى چيزى نياموخته اند؛ يا آموخته اند، ولى باور نكرده اند. يكى از اساتيد اقتصاد دانشگاه مى گفت با يكى از رؤساى سازمان برنامه و بودجه ملاقاتى داشتم؛ به ايشان گفتم چرا شما دنبال اقتصاد اسلامى نيستيد. ايشان گفت: چون نظريات و قانونمندى ها و فرمول هاى اقتصاد غرب، شسته و رفته در اختيار ماست؛ شما اقتصاد اسلام را بدهيد تا من اجرا كنم. گفتم: درست است كه بايد از علما و دانشگاهى ها استفاده كرد، ولى اين كار به سرمايه گذارى نياز دارد و دولت بايد براى اين كار نهادى را بنيان گذارى كند. پرسيد: اگر تو جاى من بودى چه كار مى كردى؟ پاسخ دادم يك هزارم امكانات را در جهت مطالعه و تحقيق در اقتصاد اسلامى صرف مى نمودم تا پنج يا ده سال ديگر نتايج آن به دست آيد. به نظر مى رسد باور ندارند كه اقتصاد اسلامى قابل اجرا و استفاده است؛ و اين باعث فاصله ى ما با اقتصاد اسلامى شده است. بحمدالله رهبرى مقدس نظام، عميقاً چنين باورى دارند. اما اين كار دست ايشان و برخى مسئولان بلند پايه ى نظام نيست، بلكه در دست اقتصاد خوانده هايى است كه آنچه در ذهن آنها فرو رفته، اعم از مبانى فكرى، فرمول ها، نظريه ها، ساز و كارها و قانونمندى ها برگرفته از اقتصاد ليبرال است و از اقتصاد اسلامى چيزى نياموخته اند. امروزه عمده ى محتواى كتاب هاى اقتصاد دانشگاه ها، برگرفته از اقتصاد سرمايه دارى و بخش اندكى از اقتصاد اسلامى است. 
به يكى از اين اقتصاددان ها گفتم اگر نرخ بهره را از اقتصاد غرب بيرون بكشيد، چه چيز باقى مى ماند؟ او گفت: هيچ؛ كل نظام فرو مى ريزد. نرخ بهره مانند نخ تسبيح است كه دانه هاى اين مجموعه را به هم پيوند داده است؛ ولى آقايان در داخل كشور نيز همين نرخ بهره را به كار مى گيرند. 
در سال 1362 قانون بانك دارى بدون ربا، كه قانون خوبى است، تصويب شد؛ ولى در مقام عمل، بلايى بر سر آن آورده اند كه وقتى قانون گذاران، مقام عمل را مى بينند، از آن بيزارى مى جويند. قانون بانك دارى بدون ربا مى گويد: اگر كسى براى خانه سازى از بانك پول مى گيرد، بانك با او شريك مى شود؛ يعنى خانه با مشاركت بانك و شخص مزبور ساخته مى شود، و سهم بانك مى تواند به صورت اقساط، با سود مورد انتظار دريافت شود. در حالى كه در عمل فرق مى كند؛ چون وقتى براى وام خانه سازى به بانك مراجعه شود، مى گويند بيست و چهار درصد بايد سود بدهى. بايد پرسيد كه اين بيست و چهار درصد، سود چه چيزى است؟ اوّل بگذاريد ساخت خانه اتمام بپذيرد، سپس كارشناس آن را قيمت گذارى نمايد، آن وقت سهم خود را از مابه التفاوت قيمت و هزينه ى تمام شده ى مسكن دريافت كنيد؛ نه اين كه از اول كه پول را مى دهيد، تقاضاى بيست و چهار درصد سود كنيد. اگر به بنگاه ها، فروشنده ها و توليد كنندگان مراجعه كنيد، مى بينيد اين بيست و چهار درصد را جزء هزينه ى پولى اى كه گرفته اند قرار مى دهند. مى گويند يك ميليون تومان وام گرفته ام، بيست و چهار درصد بر آن افزوده مى شود كه مجموع آن يك ميليون ودويست و چهل هزار تومان مى شود؛ اين مقدار اضافى هزينه ى پول است؛ حال سود را بر اساس همه ى خرجى كه كرده است، از جمله سود پول محاسبه مى كند؛ ولى اگر بانك انتظار بكشد تا اگر او سود برد، سهم خود را از او بگيرد، ديگر اين بيست و چهار درصد هزينه وجود ندارد؛ زيرا او يك ميليون تومان از بانك گرفته و آن را سرمايه گذارى كرده است، اگر سرمايه ى او مثلا دويست يا سيصد يا پانصد هزار تومان سود بدهد، بانك مى تواند سهم خود را از سود او مطالبه كند و شايد در مواردى هم ضرر كند. 
در اين جا فرض هاى زيادى وجود دارد كه بايد تمام آنها را قبول كنيم؛ نه اين كه پيشاپيش بيست و چهار درصد سود گرفته شود. 
پس بين بانك دارى ربوى و بانك دارى بدون ربا، فرق وجود دارد؛ اما در بانك دارى ما، بين قانون و عمل بانك ها، شكاف افتاده است و علت اصلى آن، عدم باور به اقتصاد اسلامى است. بعضى ها صريحاً مى گويند: تجربه ى بيست ساله ى انقلاب نشان داد كه اقتصاد اسلامى كارآمد نيست. بايد پرسيد: شما كجا اقتصاد اسلامى را اجرا كرده ايد تا كارآمدى آن را بدانيد؟ اگرچه نظام جمهورى اسلامى بر اساس مبانى اسلام حاكم شده است، ولى نگذاشتند قوانين اقتصادى آن به دقت اجرا شود؛ بلكه ساز و كارهاى ديگرى را پياده كردند. «و ماقصد لم يقع و ما وقع لم يقصد»[1]. 
پی نوشت:
[1]. آنچه قصد شده بود واقع نشد و آنچه واقع شد قصد نشده بود. 
منبع: دین و اقتصاد، گفتگو با حجت الاسلام دكتر غلامرضا مصباحى، انتشارات مركز مديريت حوزه علميه (1382).
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
ممكن است اهداف اقتصادى در سطح خرد و كلان متفاوت باشند. درسطح خرد، در نظام سرمايه دارى، افراد به دنبال حداكثر كردن رفاه مادى خود، و در سطح كلان، به ويژه وقتى پاى دولت و سياست هاى اقتصادى او به ميان مى آيد، اهداف اقتصادىخاصّى را دنبال مى كنند. از نظر اسلام اين اهداف تا چه اندازه پذيرفته شده است و آيا دراسلام اهدافى غير از اين ها در فعاليت هاى اقتصادى معرفى شده اند؟ اهداف ميانى و يااهداف غايى كه گاهى در اقتصاد اسلامى مطرح مى شود، چگونه است؟

پاسخ : 
آنچه كه در اقتصاد سرمايه دارى، مطرح مى باشد حداكثر كردن نفع مادّى و رضايت خاطر ناشى از مصرف كالاها است. در اقتصاد اسلام و در ديدگاه يك انسان مسلمان، نفع مركب از نفع مادى و نفع معنوى است كه شامل منافع اخروى و اخلاقى نيز مى شود. انسان مسلمان، معتقد به خدا و قيامت است و اين كه هرچه را در اين دنيا انجام دهد، خداوند در آخرت از او بازخواست خواهد كرد و آنچه كه در اين دنيا سرمايه گذارى كند، در آخرت نتيجه ى آن را مى بيند؛ چنان چه قرآن مى فرمايد: 
(فَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّة خَيْراً يَرَهُ * وَ مَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّة شَرًّا يَرَهُ)[1]؛ 
و نيز مى فرمايد: 
(مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثالِها)[2]؛ 
و نيز در جاى ديگر مى فرمايد: 
(ما عِنْدَكُمْ يَنْفَدُ وَ ما عِنْدَ اللّهِ باق)[3] 
اين ها نشان مى دهد كه ديدگاه اين انسان، محدود به دنيا نيست؛ بنابراين، منافع او به منافع دنيوى منحصر نمى شود، پس بايد تركيبى از نفع مادى و نفع معنوى كه شامل اخروى هم مى شود، مدنظر انسان مسلمان باشد و تا جايى كه ضروريات زندگى مدنظر باشد، انسان به دنبال نفع شخصى خود خواهد بود تا آن ضروريات را تأمين كند؛ از ضروريات زندگى كه فراتر رفت، به منافع ديگران نيز توجه مى كند. 
شخصى خدمت امام صادق(عليه السلام) عرض كرد: 
(قال رجل لابى عبدالله(عليه السلام) و اللّه انا لنطلب الدنيا و نحبُّ أن نؤتاها فقال7 تحبّ أن تصنع بها ماذا؟ قال أعودبها على نفسى و عيالى و أصل بها و أتصدّق بها و أحجّ و أعتمر. فقال(عليه السلام): ليس هذا طلب الدنيا، هذاطلب الاخرة)؛ ما دنيا را دوست داريم و علاقه منديم كه دنيا به ما داده شود. حضرت فرمود: براى چه دنيا را دوست مى دارى؟ عرض كرد: من مى خواهم دنيا را به دست آورم تا آبرو و عزتم را حفظ، زندگى خود را تأمين، و با شرافت و احترام زندگى كنم؛ براى اين كه بتوانم به همسايه ام و به بستگان نيازمندم كمك كنم. 
حضرت فرمود: اين كه انسان در پى كار رفته و زندگى خود را تأمين كند و به فكر ديگران هم باشد، الگوى رفتارى يك انسان مسلمان است؛ اين طلب دنيا نيست، بلكه طلب آخرت است. 
كار كردن، رنج بردن و سرمايه گذارى كردن، مطلوب است؛ اما انسان بايد هم خودش را تأمين كند و هم به نيازمندان توجه نمايد؛ پس در اين جا هدف، حداكثر كردن نفع شخصى نيست. اين يك نمونه تفاوت طرز رفتار بين دو سيستم است. طبعاً اگر بخواهيم به اين مقوله بپردازيم، مى توان اهداف بسيار زيادى را برشمرد. 
امام صادق(عليه السلام) با معلّى بن خنيس در كوچه هاى مدينه رو به رو شدند، ديدند كه او به حالت انتظار ايستاده است. حضرت فرمود: چرا اين جا ايستادى و دنبال كارت نرفتى؟ عرض كرد: «اَنتظِرُ امراً» انتظار مسئله اى را مى كشم. (ظاهراً انتظار مرگ حاكم مدينه را مى كشيده است.) حضرت فرمود: 
«أغدُ الى عِزِّك، أغدُ الى عِزّك»؛ برو سوى عزّتت. مرحوم صدوق مى نويسد: «يَعْنِى السوق»؛ يعنى برو طرف بازار و كار خودت و دنبال اين كه چه خبر مى شود نباش. در اين جا كار كردن مايه ى عزت معرفى شده است. 
شخصى آمد خدمت امام صادق(عليه السلام) حضرت به او فرمود: «ماذا تَصنَع؟» چه شغلى دارى؟ عرض كرد: «ما اَصنَعُ اليومَ شيئاً»؛ اكنون شغلى ندارم. حضرت فرمود: چرا؟ عرض كرد آن قدر دارم كه تا آخر عمر بخورم و زندگى كنم. حضرت فرمود: «لاتفعل هذا، هذا من عمل الشيطان»[4]؛ چنين نكن، اين از اعمال شيطان است. 
در جايى ديگر مى فرمايد: 
ترك التجارة يذهب بالعقل؛[5] ترك شغل، عقل شما را مى برد. شايد بدين خاطر باشد كه عقل در داد و ستد و اين كه چه كالاهايى بدهد و چه بگيرد و با چه كسى معامله كند و با چه كسى معامله نكند و... رشد مى كند. پس يكى از نتايج كار اقتصادى، باقى ماندن عقل و خرد و حفظ عزت انسان مى باشد. در اسلام اهداف زيادى مى تواند ملاك باشد، ولى در اقتصاد ليبرال، تنها انگيزه ى كار انباشتن ثروت شخصى است. 
پی نوشتها:
[1]. سوره ى زلزال. 
[2]. سوره ى انعام، آيه ى 160. 
[3]. سوره ى نحل، آيه ى 96. 
[4]. ر.ك: كافى، ج5، ص23. 
[5]. همان. 
منبع: دین و اقتصاد، گفتگو با حجت الاسلام دكتر غلامرضا مصباحى، انتشارات مركز مديريت حوزه علميه (1382).
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
آيا بين ماهيت و روش اقتصاد اسلامى، در جامعه ى اسلامى، با ماهيت و وش اقتصاد غيراسلامى در جامعه ى غيراسلامى تفاوت وجود دارد، يا در نتايج؟

پاسخ : 
روش هاى مطالعه و تحقيق دو جامعه فرقى باهم ندارند؛ بلكه فروض رفتارى مردم و قانون ها و نتايجى كه اقتصاددان از رفتار و پديده هاى اين دو جامعه استنتاج مى كنند، در سه جهت با هم تفاوت و در يك جهت اشتراك دارند؛ فرق هاى آنها عبارت اند از: 
1. در مبانى و اصول انديشه ى مردم؛ 
2. جامعه رفتار آنها را شكل مى دهد؛ مانند اقتصاد اسلامى و اقتصاد ليبرال؛ 
3. فروض رفتارى آنها از مبانى و اصول فكرى آنها سرچشمه مى گيرد؛ مثلا اين كه مى گوييم انسان اقتصادى در هر شرايطى در پى حداكثر نفع شخصى خويش است، با فرض يك انسان مسلمان متعهد سازگار نيست؛ چراكه حداكثر كردن نفع، براى او در يك چارچوب ارزشى معنا دارد. 
پس فرق سوم در نتايج است؛ يعنى نتايج مبانى و رفتارهاى دو جامعه تا حدودى متفاوت اند؛ مثلا قانون عرضه و تقاضا كه به توليد جهت مى دهد، به گونه اى كه در اقتصاد سرمايه دارى حاكم است و به رفتارها جهت مى دهد، در اقتصاد اسلامى حاكم نيست؛ بلكه عرضه و تقاضا در اقتصاد اسلامى در يك چارچوب ديگرى شكل مى گيرد. 
اما وجه توافق دو اقتصاد، روش استنباط نظريه ى اقتصادى است كه بين اقتصاد غربى و اقتصاد اسلامى واحد است.
منبع: دین و اقتصاد، گفتگو با حجت الاسلام دكتر غلامرضا مصباحى، انتشارات مركز مديريت حوزه علميه (1382).
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
علم اقتصاد را تعريف كنيد؟ آيا در اسلام رابطه ى خاصى بين علم اقتصاد نظام اقتصاد وجود دارد؟

پاسخ : 
علم اقتصاد دانشى است كه پديده هاى اقتصادى را توصيف و تبيين، و روابط بين آنها را آن چنان كه هست بيان، و وضع آينده ى آنها را پيش بينى مى كند؛ مثلا وقتى شما براى خريد دو كيلو پرتقال به بازار مى رويد و مشاهده مى كنيد كه قيمت پرتقال افزايش يافته و پولتان كفايت نمى كند، يك كيلو مى خريد. اين يك رفتار است. اگر عكس اين رفتار اتفاق افتاد، يعنى قيمت پرتقال كاهش يافت، سه كيلو مى خريد. پس تقاضاى شما بر اساس قيمت كالا شكل مى گيرد. شما اين رابطه را به عنوان يك عامل اقتصادى به وجود آورده ايد. 
علم اقتصاد، اين رفتار شما را توصيف مى كند؛ مى گويد تقاضاى پرتقال از ناحيه ى تقاضا كننده به بازار آمد؛ توليد كننده نيز كالاى خود را به بازار عرضه كرد؛ لذا قيمت روى هر دو پديده اثر مى گذارد. اگر قيمت بالاتر رود و تقاضا ثابت بماند، توليد و عرضه افزايش و اگر قيمت كاهش يابد و تقاضا ثابت بماند، توليد هم كاهش پيدا مى كند. علم اقتصاد در اين جا رابطه ى بين عرضه و تقاضا را به صورت يك قانون و رابطه ى سببى و مسببىِ متقابل بيان مى كند. 
علم اقتصاد، شناخت پديده ها و وقايع اقتصادى، مانند بى كارى، ركود، كاهش و افزايش قيمت ها و كاهش و افزايش سود كارخانه ها را به عهده دارد هم چنين علم اقتصاد، پيش بينى مى كند كه مثلا با توجه به وضع اقتصادى، قيمت ها و يا بى كارى و ركود در آينده ى معين، افزايش يا كاهش مى يابد. 
در علم اقتصاد با توجه به اثرپذيرى آن از نظام اقتصادى، روابط تغيير مى كند؛ چون علم اقتصاد شاخه اى از علوم انسانى و اجتماعى است، از شرايط اجتماعى و فرهنگى جامعه نيز اثر مى پذيرد؛ برخلاف روابط علوم طبيعى كه چنين نيست؛ مثلا در علوم طبيعى، آب در دماى صد درجه به جوش مى آيد، چه مردم جامعه مسلمان باشند و چه يهودى و... 
اما رابطه ى اقتصاد با نظام اجتماعى و اقتصادى، مثل رابطه ى فيزيك و شيمى با دين نيست؛ بلكه روابط اقتصادى بين مردم، متأثر از باورها، عقايد و اخلاقيات آنهاست؛ يعنى عقايد و اخلاقيات مردم، رفتار توليدى آنها را شكل و جهت مى دهد؛ مثلا چه چيز توليد كنند؟ چگونه توليد كنند؟ آيا كالاهاى لوكس را توليد كنند، يا كالاهاى مورد نياز عامه مردم را؟ 
بنابراين، علم اقتصاد، كاملا از پديده ها، رفتارها و روابط اقتصادى جامعه اثر مى پذيرد. رفتارها و روابط اقتصادى نيز تحت تأثير هنجارها و ارزش هاى اعتقادى و اخلاقى جامعه شكل مى گيرند. جامعه اى كه اعتقاد به خداوند و اخلاق و معاد ندارد، يك نوع رفتار اقتصادى دارد و جامعه اى كه به اين مسائل اعتقاد و باور دارد، رفتار اقتصادى ديگرى دارد. وقتى رفتارهاى اقتصادى، اين دو جامعه متفاوت شد، طبعاً، علم اقتصاد آنچه را كه از رفتارها و روابط اقتصادى جامعه محقق شده مورد مطالعه قرار مى دهد. اين رويدادهاى اقتصادى در يك بستر ارزشى و اعتقادى شكل مى گيرند؛ يعنى باورها و اعتقادات جامعه، بسترى را براى پيدايش پديده هاى علم اقتصاد فراهم مى كنند؛ آن گاه، علم اقتصاد پديده هايى را كه داراى صبغه و رنگ خاص اند و تحت تأثير ارزش هاى جامعه قرار گرفته اند، موضوع مطالعه ى خود قرار مى دهد. 
منبع: دین و اقتصاد، گفتگو با حجت الاسلام دكتر غلامرضا مصباحى، انتشارات مركز مديريت حوزه علميه (1382).
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
آيا اسلام نيز مانند تفكر ليبرال و يا سوسياليسم، يك نظام اقتصادى دارد؟

پاسخ : 
بله، همان گونه كه نظام سرمايه دارى و نظام سوسياليسم در سطح جهان وجود دارد، نظام اقتصادى اسلامى نيز وجود دارد. نظام اقتصاد اسلامى، مجموعه اى از اركان، مبانى و اهداف و هم چنين ساز و كارهايى است كه اين ها را به هم مرتبط مى كند. 
شايد بتوان گفت كه شهيد صدر در كتاب اقتصادنا با بيان اهداف و اركان اقتصاد اسلامى، مثل مالكيت مزدوج، شامل مالكيت خصوصى، دولتى و عمومى و... هم چنين بيان ركن عدالت اجتماعى در توزيع درآمد، امكانات و فرصت ها، نيز بيان ركن آزادى اقتصادى در قلمرو محدود، در پى ارائه ى يك نظام اقتصادى بوده اند. 
البته اين نظام، لابه لاى مطالب كتاب ها و نصوص دين از قرآن و سنّت آمده است و به دست آوردن آن احتياج به تلاش فراوان دارد؛ و بعضى از انديشمندان مسلمان در اين زمينه كار كرده اند و جا دارد كه كار بيش ترى نيز بشود. البته مى توان گفت كه اين نظام، در حالتى كه اركان ثابتى دارد، با توجه به تغيير و تحولات جامعه، تغييرات جزئى نيز پيدا مى شود كه آن را با شرايط سازگار مى سازد و در نتيجه، نهادهايى منقرض و نهادهاى ديگرى جاى گزين آنها مى گردند.
منبع: دین و اقتصاد، گفتگو با حجت الاسلام دكتر غلامرضا مصباحى، انتشارات مركز مديريت حوزه علميه (1382).
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
رابطه دین و اقتصاد چیست؟

پاسخ : 
شهيد علامه مطهرى(ره) در كتاب بررسى اجمالى مبانى اقتصاد اسلامى، بين دين و اقتصاد دو رابطه ذكر مى كند كه يك رابطه، مستقيم و ديگرى غيرمستقيم است. 
اولين رابطه ى مستقيم، بين اخلاق و اقتصاد است. دين پشتيبان نوعى از اخلاق، و مروج نوعى فضايل و مكارم اخلاقى است؛ لكن رذايل اخلاقى را نهى مى كند؛ بنابراين، اخلاق با طرح و حمايت مستقيم دين، روى اقتصاد اثر مى گذارد. اگر جامعه اى براى فضايل اخلاقى ارزش قايل باشد، و اين فضايل در فكر و ذهن و رفتار مردم رسوخ كند، طبعاً اقتصادِ آن جامعه وضع خاصى پيدا مى كند؛ مثلا توليد كالاهاى ضرورى و مورد نياز عموم، در حد نياز مردم و توزيع درآمد عادلانه خواهد بود. 
بعضى از اقتصاددانان ليبرال، خصوصاً آقاى آدام اسميت، قايل اند كه ارزش هاى اخلاقى با اهداف، فعاليت ها و رفتارهاى اقتصادى سازگارى كامل ندارد؛ لازمه ى دست يافتن به حداكثر سود، داشتن حرص و طمع، فزون خواهى و كنار نهادن انصاف و جوان مردى است. يكى از اقتصاددانان فيزيوكرات (برناندو ماندويل) در مورد ديدگاه هايى كه تحت عنوان اقتصاد طبيعى مطرح مى شد، شعرى سروده، و در آن شعر، به توصيف كندوى زنبور عسل پرداخته است. همان طور كه مى دانيد، در هر كندو، يك ملكه و چند زنبور نر (حدود ده تا) و هزاران زنبور ماده وجود دارد؛ زنبورهاى ماده به عنوان كارگر، مسؤوليت مكيدن شيره ى گل ها و تبديل آن به عسل و نيز جمع آورى در كندو مى باشند، ولى زنبورهاى ملكه و نر، در طول سال در كندو مى مانند و تنها شغل زنبورهاى نر اين است كه زنبور ملكه را كه سالى يك بار پرواز مى كند و اوج مى گيرد، همراهى مى كنند. از ميان زنبوران نر، هركدام كه بتواند بيش تر اوج بگيرد و با ملكه همراه شود، توفيق جفت گيرى با ملكه را پيدا مى كند، و با تخم ريزىِ زنبور ملكه، زنبورهاى كارگر به وجود مى آيند. 
ماندويل مى گويد: 
كسانى كه در اين كندو حكومت مى كنند، افرادى دغل و كثيف اند اگر اين نظم طبيعى كندو با كنار گذاشتن دغلى و بخور و بخواب زنبوران نر و ملكه تغيير كند، اين جنب و جوشى كه ـ توسط زنبورهاى ماده ـ در كندو وجود دارد از بين مى رود؛ زيرا با رفتن ملكه و زنبوران نر به صحرا، اقتدار آنها شكسته خواهد شد، و وقتى اين اقتدار شكسته شود، ديگر زنبوران كارگر حرف شنوى و فرمان برى نخواهند داشت و در نهايت، منجر به كاهش محصول كندو خواهد شد. 
ايشان نتيجه مى گيرد كه دغلى و خوى زشت حاكمان كندو، موجب رونق كندو شده است. آدام اسميت وقتى اين سخن را از ماندويل نقل مى كند، مى نويسد: 
من نمى دانم چرا ايشان كارى را كه موجب نظم و انضباط مى شود، دغلكارى ناميده و آن را كثيف تلقى كرده است؛ در صورتى كه اين كار كثيفى نيست و روش صحيحى است. 
آدام اسميت، به عنوان پدر اقتصاد كلاسيك، معتقد است كه اين نظم طبيعى نبايد به هم بخورد. اگر در دوره اى، مالكان زمين ها وجود داشتند، كار زنبور ملكه و زنبوران نر را انجام مى دادند و اگر در دوره اى صاحبان سرمايه وجود دارند و اقتدار اقتصادى جامعه در دست آنهاست، موجب مى شود كه كارگران كار خود را به خوبى انجام دهند. سپس نتيجه مى گيرد كه اين نظم را نبايد به هم زد؛ زيرا اگر اين نظم به هم خورد، رونق اقتصاد از بين مى رود؛ بنابراين، بايد اين نظم طبيعى را حفظ كرد و افراد را در پى جويى منافع خود آزاد گذاشت. پس بگذار عبور كند و آزاد باشد؛ يعنى اگر كالايى از اين شهر خارج مى شود، مانع آن نشويم و اگر كالايى خواست وارد شود، اجازه ى ورود به آن بدهيم؛ هم چنين اگر كسى مى خواهد وارد شغلى شود يا از آن خارج گردد، او را آزاد بگذاريم. ايشان مى گويد: وقتى سرمايه ى سرمايه دار افزايش يافت فقرا نيز از كنار آن بهره مند خواهند شد. اين يك تفكر ليبرالى است و اخلاق در اين تفكر، موقعيتى ناسازگار با رشد و توسعه پيدا كرد. 
دفاع از اخلاق يعنى سرمايه دار از برج عاج خودش پايين بيايد و كم تر مصرف كند. چنان كه وقتى پيروان حضرت موسى(عليه السلام)ثروت قارون را ديدند، به او جملاتى اخلاقى گفتند. قرآن مجيد در اين زمينه مى فرمايد: 
(إِنَّ قارُونَ كانَ مِنْ قَوْمِ مُوسى فَبَغى عَلَيْهِمْ وَ آتَيْناهُ مِنَ الْكُنُوزِ ما إِنَّ مَفاتِحَهُ لَتَنُوأُ بِالْعُصْبَةِ أُولِي الْقُوَّةِ إِذْ قالَ لَهُ قَوْمُهُ لا تَفْرَحْ إِنَّ اللّهَ لا يُحِبُّ الْفَرِحِينَ * وَ ابْتَغِ فِيما آتاكَ اللّهُ الدّارَ الاْخِرَةَ وَ لا تَنْسَ نَصِيبَكَ مِنَ الدُّنْيا وَ أَحْسِنْ كَما أَحْسَنَ اللّهُ إِلَيْكَ وَ لا تَبْغِ الْفَسادَ فِي الْأَرْضِ إِنَّ اللّهَ لا يُحِبُّ الْمُفْسِدِينَ)[1]؛ قارون از قوم موسى بود و بر آنان ستم كرد، ما آن قدر از گنج ها به او داديم كه كليدهاى آنها را مردان نيرومند حمل مى كردند. هنگامى كه قوم وى به او گفتند: به اين ثروت فراوان سرمست نشو كه خداوند سرمستان را دوست ندارد، و با آن، آخرت را طلب كن و به نيازمندان احسان كن و با ثروت خود در زمين فساد مكن كه خداوند فساد كنندگان را دوست نمى دارد. 
بر اساس ديدگاه اقتصاد كلاسيك، بايد اين اخلاقيات را كنار بگذاريد؛ زيرا با رشد اقتصادى هم خوانى ندارد، بلكه بايد اخلاقى كه موجب رشد است پديد آيد و آن، فزون خواهى است. 
اگر در جامعه اى افراد افزون طلب نباشند، افراد آن جامعه به طور جدى كار نمى كنند. سرمايه دار، دنبال حداكثر سود است، وقتى شما به او اجازه ندهيد كه به سود حداكثر برسد، او نيز سرمايه گذارى نمى كند؛ درنتيجه كارگران بى كار مى مانند و محصول زياد وارد بازار نمى شود و نيز قيمت ها افزايش مى يابد. پس بگذاريد آن سرمايه دار كار خود را انجام دهد؛ حتى به او احترام بگذاريد. امروزه نيز از اين زمزمه ها شنيده مى شود؛ البته در اسلام سرمايه داشتن و سرمايه گذارى كردن ذاتاً محكوم نيست، بلكه آنچه كه محكوم است و امام(قدس سره) نيز روى آن تأكيد داشتند، وجود سرمايه داران بى درد است كه اصلا به مردمِ نيازمند و ارزش هاى اخلاقى توجه ندارند و منافع خود را در ايجاد رابطه با غرب مى بينند، و چون اكثر افراد ضعيف اند و منافع آنها تأمين نمى شود، پول خود را از كشور خارج كرده و در بانك هاى غربى سرمايه گذارى مى كنند. 
رابطه ى ديگر اقتصاد با دين، از طريق فقه است؛ مثلا وضع حقوقى بسيارى از مسائل اقتصادى در فقه بيان شده است. كتاب مكاسب كه در حوزه تدريس مى شود، كتاب اقتصاد نيست؛ بلكه كتابى فقهى است كه حكم شرع را درباره ى اعمال و رفتارهاى اقتصادى مردم بيان مى كند؛ و اين غير از علم اقتصاد است؛ يعنى فقه، حكم شرعى معامله را، كه يك كار اقتصادى است، بيان مى كند؛ مثل حكم شرعى مزارعه، مضاربه، مساقات و... فقه چارچوبه ى حقوقى رفتارهاى اقتصادى صحيح و ناصحيح را بيان مى كند و اين رابطه اى است كه بين دين و اقتصاد وجود دارد. 
سومين رابطه ى دين و اقتصاد، رابطه ى اعتقادات، افكار و انديشه هاى دينى در اقتصاد و رفتارهاى اقتصادى جامعه است. اين غير از مسئله ى اخلاق است. اعتقاد به خدا و معاد و مالكيت اصلى خداوند بر بشر و اموال در دست او، و اعتقاد به حساب و كتاب قيامت، در رفتارهاى اقتصادى مؤمنان مؤثر است. اقتصاد سرمايه دارى، مبتنى بر اومانيسم (انسان محورى) است؛ يعنى انسان را جاى خدا نشانده است؛ نه اين كه ضرورتاً اين اقتصاد قايل به عدم وجود خدا باشد، بلكه اين تفكر معتقد است خدايى كه اين جهان را خلق كرده، ديگر كارى به اين جهان ندارد و مى گويد: (يد اللّه مغلولة)؛ دست خدا بسته است و همه ى كارها در دست انسان هاست. 
اومانيسم قايل است كه خداوند اين جهان را آفريده و اداره مى كند، ولى براى انسان ها امر و نهى ندارد. در فلسفه ى غرب به اين اعتقاد دئيسم مى گويند؛ يعنى عدم اعتماد به ربوبيت خداوند. خدا هست، خالق هم هست؛ ولى جهان را آفريد و تلنگرى به آن زد و جهان به چرخش افتاد؛ ديگر نيازى به كنترل او نيست؛ چراكه اين جهان اتوماتيكوار در حال گردش است؛ بنابراين، جهان در ادامه ى حركت خود نياز به خدا ندارد، و اين به معناى عدم ربوبيت خداوند است. اثر اين اعتقاد اين است كه در زندگى هرچه مى خواهيد انجام دهيد. قارون در پاسخ به ارشادات پيروان حضرت موسى(عليه السلام) گفت: 
(إِنَّما أُوتِيتُهُ عَلى عِلْم عِنْدِي)[2]؛ من اين ثروت ها را با علم خود به دست آورده ام. 
يعنى حال كه باعلم خود به آن رسيدم، خودم مى دانم كه با آنها چه كنم؛ و اين نفى كامل ربوبيت خداوند است. ليبراليسم مبتنى بر دئيسم است. 
پس اعتقاد به خداوند در چگونگى وضع اقتصادى تأثير دارد؛ زيرا ما مسلمانان در چارچوبه ى دستورهاى الهى حركت مى كنيم. 
خلاصه اين كه، بين اقتصاد و دين سه رابطه وجود دارد: 
1. رابطه ى اقتصاد و اخلاق دينى؛ 
2. رابطه ى اقتصاد و فقه؛ 
3. رابطه ى اقتصاد و اعتقادات كلامى. 
پی نوشتها:
[1]. سوره ى قصص، آيه ى 76 ـ 77. 
[2]. سوره ى قصص، آيه ى 78.
منبع: دین و اقتصاد، گفتگو با حجت الاسلام دكتر غلامرضا مصباحى، انتشارات مركز مديريت حوزه علميه (1382).
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
آيا برداشت هاى ما از قرآن كريم و تفسير آن، منجر به پذيرش كثرت گرايى دينى نمى شود؟[1]

پاسخ : 
اختلاف نظر در فهم متون، امرى رايج و واقعيتى انكار ناپذير است و وجود تفاسير متنوع و متفاوت از قرآن شريف، شاهد گويايى بر وجود اختلاف و تفاوت فهم در متون دينى نيز هست؛ ولى وجود تفاوت و تنوّع تفاسير از آيات قرآن، نمى تواند دليلى بر پذيرش كثرت گرايى و قرائت هاى مختلف از دين و متون مقدس باشد. 
به نظر مى رسد كه نگرش امكان وجود قرائت هاى مختلف از متن در حوزه ى درون دينى، به دو صورت معتدل و افراطى قابل طرح باشد و آن چه قابل قبول است، صورت متعدل آن است. 
ديدگاه افراطى، هر متنى را قابل قرائت هاى متفاوت مى داند و به مفسّر آزادى عمل بيش ترى داده و مجال ارايه ى تفاسير متفاوت و گاه كاملا متضاد را به او مى دهد. تلقّى افراطى به شدت مفسّر محور است؛ به خلاف نگرش معتدلانه كه در آن، هدف از اختلاف در فهم، رسيدن به معناى نهايى و مقصود مؤلف است. اختلاف نظر بر اثر تيرگى و نامعلوم بودن، در معناى نهايى و مراد مؤلف رخ مى دهد.[2] 
بر اساس اين تحليل، هر فهم و قرائتى از متن جايز نيست و قرائتى معتبر است كه يا مطابق با مقصود مؤلف باشد، يا آن كه دستِ كم روش مند به دست آمده باشد. 
نقش مفسر در تفسير متن 
سعى و تلاش مفسّر در جستوجوى يافتن عقلانيت مؤلف، نيّات، مقاصد و افكار نهفته در پسِ الفاظ متن است و دانسته ى مفسر در محتواى پيام، نقش و تأثيرى ندارد[3]؛ زيرا موجب تفسير به رأى خواهد شد كه امام صادق(عليه السلام)مى فرمايد: «مَن فَسرّ القُرآنَ بِرأيه فَاصابَ لَم يوجر وَ إن أخطَأَ كانَ إثمهُ عَلَيه»؛ كسى كه قرآن را تفسير به رأى كند، حتّى اگر درست هم باشد، اجرى ندارد و اگر خطا و اشتباه كند، گناه كار است.[4] 
برخى از پيش دانسته هاى مفسر، دخالت مقبول و معقولى در فهم متن دارند و پاره اى از آن ها كاملا مخلّ به عمل فهم خواهد بود.[5] 
بنابراين، بر اساس ديدگاه مؤلف محور، در واقع يكى از تفاسير از متن قرآن كريم، كه در عرض هم هستند، صحيح بوده و بقيه نادرست اند و مفسرانِ معتقد به اين ديدگاه، همگى به دنبال وصول يك معناى نهايى و يگانه هستند؛ بر خلاف ديدگاه مفسّر محور كه بر طبق آن، چنين معناى نهايى اى وجود خارجى ندارد و وجود چند معنا در عرض هم ممكن است؛ پس به ناچار تنها يك قرائت از متن صحيح است؛ گرچه آن معناى واحد و مقصود ممكن است داراى بطون و اعماق معنايى باشد؛ يعنى مراتبى از معنا وجود داشته باشد كه با يك ديگر سازگارند و در طول هم قرار دارند[6] و هيچ گاه به معناى تكثّر قرائت و تفسير قرآن و در نهايت، پذيرش پلوراليسم در درون يك مكتب نخواهد بود.[7] 
پی نوشتها:
[1]. محقق: على مرادخانى. 
[2]. همان، ص 143. 
[3]. همان، صص 150 ـ 151؛ ر. ك: عبدالله جوادى آملى، تفسير تسنيم، (قم: مركز نشر اسراء، چاپ اوّل، بهار 1378)، ج 1، صص 175 ـ 231. 
[4]. علاّمه ى مجلسى، بحارالانوار، (بيروت: دار احياء التراث العربى)، ج 89، ص 110. 
[5]. ر. ك: مبانى معرفت دينى، همان، صص 151 ـ 154. 
[6]. ر. ك: همان، ص 157ـ 158 
[7]. ر. ك: عبدالحسين خسروپناه، كتاب نقد، همان، صص 242ـ 266.
منبع: پلوراليسم دينى ، رضا مصطفى لو، نشر مركز مطالعات و پژوهشهاى فرهنگى حوزه علميه (1380).
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
اگر به كثرت گرايى دينى معتقد نباشيم، معناى حديث پيامبراسلام(صلى الله عليه وآله وسلم)در رابطه با ابوذر و سلمان چه مى شود كه مى فرمايند: اگر ابوذر از آن چه كه سلمان از دين مى فهمد، خبردار شود، او را خواهد كشت؟ آيا اين عين پلوراليسم فهمِ دينى نيست؟[1]

پاسخ : 
ابتدا بايد بگوييم پلوراليسم فهم دينى چيست و با اين حديث چه ارتباطى دارد. كثرت گرايى دينى، اصطلاحات متعددى دارد؛ اما آن چه مربوط به بحث ماست، كثرت گرايى در فهم دين است كه بر اساس مبانى جديد هرمنوتيك استوار است كه طبق نظر استاد لاريجانى، به معناى اعتقاد به برداشت ها و فهم هاى مختلف از دين و به تعبير امروزى، قرائت هاى مختلف از دين است.[2] كثرت گرايان معتقدند برداشت هاى مختلفى از دين وجود دارد و هرگز معلوم نيست كدام صحيح و كدام باطل است و بايد همه را به رسميّت شناخت. هر خواننده وقتى با متنى روبه رو مى شود، طبق پيش فرض ها، عقايد و علايق خود، از آن برداشتى مى كند و چون پيش فرض هاى افراد با هم متفاوت است، فهم هاى افراد هم گوناگون خواهد بود و فهم درست و نادرست قابل تشخيص نيست. با اين ادعا متن دينى داراى هيچ گونه معناى ثابت، واضح، قابل دفاع و همگانى نخواهد بود و مى توان هر نسبتى (يا دستِ كم، بسيارى نسبت هاى متضاد) را به آن داد.[3] اما اين حديث معروف كه اگر ابوذر از آن چه سلمان از اين دين مى فهمد، خبردار شود، او را خواهد كشت يا تكفير خواهد كرد، ممكن است در تأييد پلوراليسم فهمِ دينى تلقّى شود؛ به اين صورت كه در اين حديث شريف، فهم سلمان و فهم ابوذر از دين، دو برداشت كاملا مختلف است؛ پس كثرت گرايى در فهم دين درست است؛ اما به سه دليل، چنين نيست: 
يك. حديث در باره ى مراتب ايمان و معرفت سلمان و ابوذر است كه مرتبه و مقام معرفتى و ايمانى سلمان فارسى از ابوذر بسى برتر بود يعنى ابوذر نمى توانست در مرتبه ى ايمان سلمان باشد و حتّى براى او قابل درك نبود و طاقتِ داشتن چنين معرفتى را نيز نداشت. در كتاب شريف «اصول كافى» نيز چند روايت در باره ى مراتب و طبقات معرفت ايمان و اسلام آورده شده است كه هر مؤمنى داراى درجه اى از ايمان و معرفت است و نمى تواند مرتبه ى والاتر را تحمل كند[4]. 
حديث مراتب ايمان سلمان و ابوذر به اين معنا نيست كه مثلا سلمان از آيه اى از قرآن برداشتى دارد كه مخالف برداشت ابوذر از آن آيه است؛ چنان چه ادعاى كثرت گرايان در فهم دينى همين است؛ 
دو. كثرت دو نوع است: الف. كثرت طولى و تشكيكى، مثل كسى كه نور را در نازل ترين مرتبه اش درك مى كند و آن كه نور را در عالى ترين مرتبه درك مى كند كه هر دو حقيقت نور را دريافته اند و اختلاف در محدوديت ظرفِ وجودى گيرنده ى نور است؛ ب. كثرت عرضى، تباينى و تعارض آميز، و كثرت مورد بحث در كثرت گرايى دينى، كثرت عرضى است؛ مانند توحيد و تثليث، جبر و اختيار و... نه مطلق كثرت. كثرت طولى و مراتب تشكيكى كه مرتبه ى بالاتر واجد مرتبه ى پايين تر است و ناقص و كامل و اكمل است، ربطى به كثرت گرايى ندارد؛[5] در حالى كه كثرت در حديث فوق، كثرت طولى و تشكيكى است؛ 
سه. كسى كه قائل به كثرت گرايى در فهم دين است، نتيجه مى گيرد كه هيچ رأى مرجع و معتبرى كه بر ديگران حجّيت داشته باشد، وجود ندارد و رأى هر كس براى خود او حجّت است نه براى ديگران و در اين راستا رأى پيامبر و اوليا و افراد عادى مساوى است. روشن است كه چنين مطالبى هيچ گاه ربطى به حديث فوق ندارد. 
كوتاه سخن اين كه حديث مراتب ايمان و معرفت سلمان و ابوذر، اشاره به كثرت طولى اين مراتب دارد و اين كه ايمان سلمان فارسى در مرتبه اى والاتر از ايمان ابوذر است و او قادر به درك ايمان مرتبه ى بالا نيست؛ اما منظور كثرت گرايان، كثرت عرضى و دريافت هاى مختلف از متن دينى است و اين كه تمام دريافت ها مساوى است؛ پس اين حديث ارتباطى به پلوراليسم فهم دينى ندارد. 
پی نوشتها:
[1]. محقق: سيد محمد رضا موسوى فراز، كارشناس ارشد دين شناسى. 
[2]. صادق لاريجانى، سخن رانى 12/7/79 در كانون گفتمان دينى. مركز مطالعات و پژوهش هاى فرهنگى حوزه ى علميه ى قم. 
[3]. كتاب نقد: قرائتى شفاف از پلوراليسم دينى، سال اوّل شماره ى 4، ص 78 ـ 79. 
[4]. محمد بن يعقوب كلينى، اصول كافى، (بيروت: چاپ دارالاضواء)، ج 2، صص 44 ـ 45. 
از جمله حديثى كه از امام محمد باقر(عليه السلام) نقل شده است كه: مؤمنين مراتبى دارند بعضى مرتبه ى يك، بعضى مرتبه ى دو، بعضى مرتبه ى سه و... و اگر بر مؤمن مرتبه ى يك، مرتبه ى بالاترى حمل شود، طاقت نمى آورد. 
[5]. على ربانى گلپايگانى، كتاب نقد: كالبد شكافى پلوراليسم دينى، سال اوّل، شماره ى 4، ص 152.
منبع: پلوراليسم دينى ، رضا مصطفى لو، نشر مركز مطالعات و پژوهشهاى فرهنگى حوزه علميه (1380).
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
آيا مى توان از آياتى هم چون آيه ى 67 سوره ى بقره و آيه ى 69 سوره ى مائده، كه مى فرمايد: «كسانى كه (به پيامبر اسلام) ايمان آورده اند و كسانى كه به آيين يهود گرويدند و نصارى و صائبان (= پيروان يحيى) هرگاه به خدا و روز رستاخيز ايمان آورند و عمل صالح انجام دهند، پاداششان نزد پروردگارشان مسلَّم است و هيچ گونه اندوهى براى آن ها نيست» كثرت گرايى دينى را نتيجه گرفت؟[1]

پاسخ : 
اين آيه، كثرت گرايى دينى ـ به معناى حقّانيّت همه ى اديان و اين كه پيروى از هر شريعتى موجب نجات است ـ را تأييد مى كند. چه، مضمون آن اين است: هر كسى پيرو هر شريعتى كه باشد، همين كه به خداوند و روز قيامت ايمان داشته، عمل صالح انجام دهد، اهل نجات است؛ پس هيچ لزومى ندارد كه همه به دين اسلام در آيند. پيروان هر دينى مى توانند بر شريعت خود وفادار مانده، طبق آن عمل كنند! 
بايد توجه داشت كه مسئله ى نجات و رستگارى، سعادت مند شدن و به بهشت رفتن، لازمِ اعمِ داشتنِ دين حقّ و اعتقاد به آن است. برخى چنين پنداشته اند كه فقط و فقط تنها راه سعادت و نجات، آن است كه انسان ها تابع تنها دينِ حقّ، كه همانا دين ايشان است، باشند؛ در غير اين صورت، در هيچ شرايطى، هيچ كس نمى تواند اهل نجات باشد. 
از ديگر سوى، منتقدين اين نظريه، مشاهده كردند كه برخى از پيروان شرايع ديگر، تحت تأثير آموزه هاى دينى خود، انسان هايى پاك و پاى بند به اصول انسانى و اخلاقى بار آمده اند.[2] 
طبيعتاً اين سؤال براى ايشان پيش آمده است كه چگونه ممكن است اين همه انسان پاك، به صرف اين كه تابع فلان دين يا شريعت نيستند، اهل نجات نباشند؟! در پاسخ به اين سؤال، راه حلّى كه ايشان ارايه كرده اند «پلوراليسم دينى» است. به عبارت ديگر، براى اين كه بتوانند اهل نجات بودن همه يا بيش تر انسان ها را توجيه كنند، قائل به حقّانيّت همه ى اديان شده اند و اين كه هر شريعتى قابليت اتّباع و پيروى دارد. امّا چنين راه حلّى براى نجات اهل عالم، نه تنها يگانه راه حل نيست و بلكه به دلايل متعدد عقلى و نقلى، عقيم و مردود است. چه، از نظر اسلام، راه نجات، مساوى با تابعيت از دين حقّ نيست؛ بلكه لازمِ اعمِ آن است؛ يعنى بسيارى از انسان ها كه تابع و معتقد به دين نيستند، مى توانند در شرايطى، اهل نجات و بهشت باشند. بنا بر اين بايد بين دو مسئله ى «نجات» و «حقّانيّت اديان» تفكيك قائل شد.[3] 
پس از بيان اين مقدمه، توجه به چند نكته ى زير ضرورى است: 
يك. بايد دانست كه اين آيه و امثال آن، در مقام پاسخ گويى به يهوديان و مسيحيان و برخى مسلمين است كه هر يك به دين خود باليده، آن را از اديان برتر مى پنداشتند. آن ها گمان مى كردند كه به صرف داشتنِ اسم مسلمان، نصرانى يا يهودى، اهل نجات خواهند بود. خداوند در آيات 62 بقره و 69 مائده در ردّ اين توّهم مى فرمايد كه صرف داشتن اسم، مشكلى را حل نمى كند بلكه فقط و فقط داشتن ايمان حقيقى و خالص به خداوند و روز رستاخيز كه با عمل صالح همراه باشد، مى تواند شما را از زمره ى اهل نجات گرداند و از خوف و حزن آن روز عظيم رهايى بخشد.[4] بنا بر اين، آيه ى مباركه در مقام بيان حقّانيّت اين شرايع در عرض يك ديگر نيست و نمى توان از اين آيات، به نفع كثرت گرايى دينى، طرفى بست. اين كه شرط نجات، «ايمان حقيقى به خداوند و روز واپسين» و «عمل صالح» است، با حقّانيّت هر شريعت در زمان خود نيز كاملا سازگار است (دقت كنيد). از قضا بر اين سازگارى دلايل فراوان قرآنى و روايى وجود دارد كه در ادامه ى بحث به برخى از آن ها خواهيم پرداخت؛ امّا نسبت به برداشت پلوراليسم دينى از آيات، نه تنها هيچ دليل و حتّى شاهدى وجود ندارد، بلكه اصلا اين برداشت، خلاف ظاهر آيه نيز مى باشد؛ چنان چه توضيحش خواهد آمد و بلكه بالاتر، دلايل محكم و فراوانى از قرآن و روايات در ردّ اين قرائت از آيه مى توان ارايه كرد. 
دو. اگر ادعا شود كه ظاهر آيه مطلق است و مُقيّد به زمان خاصّى نيست، يعنى اين طور نيست كه هر شريعتى فقط در زمان ظهور خود، حقّ است؛ پس مى توان حقّانيّت همه ى شرايع الهى را در عرض يك ديگر از آيه استفاده كرد؛ چنين ادعايى به دلايل فراوانى كه در ذيل به برخى از آن ها اشاره مى كنيم، باطل است: 
يكم. اين مطلب بر خلاف ظاهر آيه است. ظهور آيه اين است كه پيروان اين شرايع اگر ايمان به خدا و آخرت داشته، عمل صالح انجام دهند، اجرشان نزد خداوند محفوظ است و اهل نجات هستند. اين حقيقت كه مورد قبول قرآن نيز هست، اعم از اين است كه اين شرايع همه، بر حقّ نيز باشند يا نه؛ يعنى كاملا ممكن است كه بسيارى از شرايع بر حقّ نبوده و قابل پيروى نباشند، امّا پيروان آن ها تحت شرايطى خاص، اهل نجات باشند؛ چنان چه توضيحش خواهد آمد. 
دوم. اگر بنا بر فرض، كسى بتواند از اين آيه نظريه ى كثرت گرايى دينى را نتيجه بگيرد، با توجه به اين كه برخى از آيات قرآن، برخى ديگر را تفسير مى كنند[5] و نيز به فرموده ى قرآن كريم بايد آيات متشابه را به آيات محكم برگرداند و آن ها را در پرتوِ محكمات قرآن معنا و تفسير كرد،[6] در اين جا نيز با عنايت به مضامين مختلفى از قرآن كه بر خلاف اين نتيجه گيرى هستند، نمى توان چنين برداشت و قرائتى را از اين آيه پذيرفت؛ چرا كه: 
الف. به دليل آيه ى (إِنَّ الدِّينَ عِنْدَ اللّهِ الْإِسْلامُ)[7] و ده ها آيه ى ديگر، حقيقت دين الهى و «صراط مستقيم» در نزد خداوند يكى بيش نيست[8] و آن چه متعدد است شرايع الهى است.[9] مهم ترين دليل تعدد شرايع، ضرورت مطابقت شرايع الهى با شرايط، نيازمندى ها و استعدادهاى انسان، در هر دوره است. توضيح آن كه در هر مقطع از مقاطع زندگى انسان، جوامع انسانى در يك حدى از استعدادها و نيازمندى ها بوده اند كه لازمه ى اين حقيقت، ظهور شريعتى بوده است كه بتواند انسان ها را در اين شرايط به سرمنزل مقصود برساند و ايشان را در صراط مستقيم الهى هدايت كند؛ پس با آمدن هر شريعتى، شريعت پيشين، ديگر كارايى خود را از دست داده و اصطلاحاً نسخ مى شود؛[10] يعنى ديگر نمى توان طبق آن عمل كرد. بنا بر اين پس از ظهور اسلام، كه به دليل صريح قرآن آخرين شريعت الهى است[11]، شرايع سابق همه منسوخ هستند و عمل به غير اسلام نزد خداوند پذيرفته نيست.[12] با توجه به خاتميّت و ناسخيّت دين اسلام نسبت به شرايع پيشين الهى چگونه مى توان «كثرت گرايى دينى» را از آيات 62 بقره و 69 سوره ى مائده نتيجه گرفت؟! 
ب. به دليل آيات متعددى از قرآن كريم، جهانى بودن شريعت پيامبر اسلام از قطعيّات قرآن است. خداوند در سوره ى اعراف، آيه ى 158 مى فرمايد: (قُلْ يا أَيُّهَا النّاسُ إِنِّي رَسُولُ اللّهِ إِلَيْكُمْ جَمِيعاً...)؛ بگو: اى مردم! من فرستاده ى خدا به سوى همه ى شما هستم؛...».[13] 
معناى جهانى بودن دين اسلام آن است كه اين شريعت الهى، همه ى انسان ها را به پيروى از خود فرا مى خواند و آن را موجب هدايت و نجات بشر مى داند[14] و مخالفت با پيامبر اسلام را موجب كفر[15] و دخول در آتش[16]معرفى مى كند. اكنون سؤال اين است كه اگر همه ى شرايع الهى در عرض يك ديگر، حقّ باشند و عمل بر طبق هر يك از آن ها مورد قبول و تأييد خداوند باشد، با توجه به اين كه همه ى اين شرايع از سوى يك شارع و به منظور هدفى واحد آمده اند، چه معنايى دارد كه در پايان، شريعت و پيامبرى از سوى شارع مقدس فرستاده شود كه اولا، رسالتش جهانى باشد و ثانياً، مخالفت با آن موجب كفر و دخول در آتش شود؟![17] 
ج. آيات متعددى از قرآن كريم بر تحريف شدن كتب آسمانى پيشين دلالت مى كند.[18] در سوره ى بقره آيه ى 75 مى فرمايد: (أَ فَتَطْمَعُونَ أَنْ يُؤْمِنُوا لَكُمْ وَ قَدْ كانَ فَرِيقٌ مِنْهُمْ يَسْمَعُونَ كَلامَ اللّهِ ثُمَّ يُحَرِّفُونَهُ مِنْ بَعْدِ ما عَقَلُوهُ وَ هُمْ يَعْلَمُونَ)؛ آيا انتظار داريد به (آيين) شما ايمان بياورند، با اين كه عده اى از آنان، سخنان خدا را مى شنيدند و پس از فهميدن، آن را تحريف مى كردند. در حالى كه علم و اطلاع داشتند؟[19] با توجه به اين حقيقت قرآنى، چگونه مى توان از حقّانيّت اين كتب آسمانى دم زد و پيروى از آن ها را توصيه نمود؟! 
بنا بر اين، اگر هم بتوان «كثرت گرايى دينى» را از آيه ى مورد بحث نتيجه گرفت، با توجه به ناسخ بودن و جهان شمول بودن دين اسلام و تحريف ساير شرايع، بايد اين برداشت از آيه را توجيه كرد و در مقام جمع با آيات مذكور ديگر، آن را معنا كرد. وجه جمع بين اين آيات اين است كه حقّانيّت و لازم الاتباع بودن هر شريعتى مختصّ به زمان ظهور همان شريعت است[20] و هر شريعتى با آمدن شريعت جديد منسوخ مى شود و ديگر عمل به آن مقبول شارع مقدس نيست؛ بنا بر اين، پس از ظهور اسلام، شريعت اسلام ناسخ شرايع پيشين است و تنها شريعتِ لازم الاتباع الهى مى باشد. و حداكثر مطلبى كه مى توان از آيه ى 64 بقره و 69 مائده برداشت كرد، اين است كه پيروان ساير اديان الهى در شرايط خاصّى مى توانند اهل نجات باشند؛ چنان چه توضيحش خواهد آمد. 
3. همان طور كه اشاره شد، حداكثر برداشت و مطلبى كه از اين آيه به نفع پيروان شرايع الهى غير اسلام، مى توان استفاده كرد آن است كه طبق منطق قرآن، ايشان در شرايط خاصّى مأجور و اهل نجات و بهشت هستند. 
اگر پيروان شرايع الهى ايمان حقيقى به خداوند و روز جزا داشته باشند، يعنى قلب و دل ايشان تسليم حقيقت باشد؛ هم چنين عمل صالح با نيت خالصِ تقرب به سوى خدا، انجام دهند، در صورتى كه به دين حقّ دست رسى نداشته باشند و به اصطلاح قرآن «مُسْتَضْعَف» باشند، در اين شرايط، اوّل اين كه ايشان «مسلمان فطرى» هستند، هر چند «مسلمان رسمى و اسمى» نيستند و دوم اين كه، در قبال اعمال خيرشان پاداش خواهند گرفت و در نهايت اهل نجات خواهند بود. البته به موجب اين كه از نعمت اسلام بى بهره اند، طبعاً از مزاياى استفاده از اين برنامه ى الهى محروم مى مانند. از اعمال خير آن ها آن اندازه مقبول است كه با برنامه ى الهى اسلام منطبق است، مانند انواع احسان ها و خدمت ها به خلق خدا؛ امّا عبادات مجعوله كه اساسى ندارند، طبعاً نامقبول است و يك سلسله محروميت ها كه از دست نارسى به برنامه ى كامل ناشى مى شود شامل حال آن ها مى گردد.[21] اما در صورتى كه با وجود رسيدن به با حداقل با وجود امكان رسيدن به حق، تعصب و عناد بورزند و حقيقت را نپذيرند، در اين صورت هيچ عمل خيرى از ايشان پذيرفته نخواهد شد و گرفتار شقاوت ابدى خواهند شد. 
آيات و رواياتى كه دلالت مى كند اعمال منكران نبوت يا امامت مقبول نيست، ناظر به آن است كه آن انكارها از روى عناد و لجاج و تعصّب باشد؛ امّا انكارهايى كه صرفاً عدم اعتراف است و منشأ عدم اعتراف هم قصور است نه تقصير، مورد نظر آيات و روايات نيست، اين گونه منكران از نظر قرآن كريم مُسْتَضْعَف و مُرْجَوْن لاَِمْرِ اللّه به شمار مى روند.[22] 
خلاصه اين كه با توجه به مطالب مذكور به هيچ بيانى نمى توان از آيات 62 بقره و 69 مائده به نفع پلوراليسم دينى استفاده كرد. 
پی نوشتها:
[1]. محقق: على مهدوى فريد، كار شناس ارشد الهيات و معارف اسلامى.
[2]. گفت و گو با دكتر محمد لگن هاوزن، كتاب نقد؛ سال اوّل، شماره ى 4، ص 14. 
[3]. عبدالله جوادى آملى، كتاب نقد، آيت الله علاّمه جوادى آملى و پلوراليسم دينى، سال اوّل، شماره ى 4، ص 351. 
[4]. علاّمه سيد محمدحسين طباطبايى ، الميزان فى تفسير القرآن، (قم: موسسه ى مطبوعاتى اسماعيليان، چ3، 1393 هـ.ق)، ص 192 و 193؛ ناصر مكارم شيرازى، تفسير نمونه، (تهران: انتشارات دارالكتب الاسلاميه، چ2، فروردين 1353)، ص 191. 
[5]. علاّمه سيد محمدحسين طباطبايى، الميزان فى تفسير القرآن، همان، ص 11. 
[6]. سوره ى آل عمران، آيه ى 7. 
[7]. سوره ى آل عمران، آيه ى 19؛ هم چنين ر.ك: سوره ى بقره، آيات 130 تا 133؛ انعام، آيه ى 153 و يس، آيه ى 61؛ شورى، آيه ى 13. 
[8]. مرتضى مطهّرى، مجموعه آثار / ختم نبوت، (تهران، انتشارات صدرا، چاپ سوم، 22 بهمن 1372)، ج 3، ص 157. 
[9]. سوره ى مائده، آيه ى 48؛ حج، آيه ى 67. 
[10]. مرتضى مطهّرى، اسلام و مقتيضات زمان، (تهران: انتشارات صدرا، چ4، بهار 1368)، ص 353 الى 389. 
[11]. سوره ى احزاب، آيه ى 40. 
[12]. سوره ى آل عمران، آيه ى 85. (وَ مَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ الْإِسْلامِ دِيناً فَلَنْ يُقْبَلَ مِنْهُ وَ هُوَ فِي الآخِرَةِ مِنَ الْخاسِرِينَ)؛ هر كس جز اسلام (تسليم در برابر فرمان حق،) آيينى براى خود انتخاب كند، از او پذيرفته نخواهد شد؛ و او در آخرت از زيان كاران است. 
استاد مطهّرى در رابطه با اين آيه توضيحى دارد كه مطلب را تمام مى كند. ايشان مى گويد: 
«اگر گفته شود كه مراد از اسلام، خصوص دين ما نيست بلكه منظور تسليم خدا شدن است، پاسخ اين است كه البته اسلام همان تسليم است و دين اسلام همان دين تسليم؛ ولى حقيقت تسليم در هر زمانى شكلى داشته و در اين زمان، شكل آن همان دين گران مايه اى است كه به دست حضرت خاتم الانبيا(صلى الله عليه وآله) ظهور يافته است و قهراً كلمه ى اسلام بر آن منطبق است و بس». مرتضى مطهّرى، مجموعه آثار / عدل الهى، (تهران: انتشارات صدرا، چ4، بهمن 1372)، ج 1، ص 277. 
[13]. هم چنين ر.ك: سوره ى سَبَأ، آيه ى 28؛ فرقان، آيه ى 1؛ انبياء، آيه ى 107؛ انعام، آيه ى 19؛ تكوير، آيه ى 27... 
[14]. سوره ى اعراف، آيه ى 158؛ آل عمران، آيه ى 132؛ نساء، آيات 13 و 59 و 69؛ توبه ،آيه ى 71؛ نور، آيات 52 و 54؛... 
[15]. سوره ى آل عمران، آيه ى 32. 
[16]. سوره ى نساء، آيه ى 14. 
[17]. عبدالله جوادى آملى، تفسير موضوعى قرآن كريم: سيره ى رسول اكرم(صلى الله عليه وآله) در قرآن، (قم: مركز نشر اسراء، چ1، 1376 هـ.ش)، ج 9، صص 94 تا 102 و 159 و 169 تا 171؛ محمدتقى مصباح يزدى، راه و راهنما شناسى، (قم: موسسه ى آموزشى و پژوهشى امام خمينى1، چ1، پاييز 1376)، بخش دوم، ص 46 تا 56. 
[18]. البته شواهد و دلايلى از قرآن نيز وجود دارد كه برخى از مطالب تورات و انجيل كنونى، تحريف نشده اند و عين حقيقت مى باشند. براى مطالعه در اين زمينه ر.ك: سيد محمدحسين طباطبايى، الميزان فى تفسير القرآن، همان، ج 5، ص 341 و 342؛ ناصر مكارم شيرازى و ديگران، تفسير نمونه، (تهران: دارالكتب الاسلاميه، چ2، فروردين 1353)، ج 1، ص 146 تا 148. 
[19]. هم چنين ر.ك: سوره ى بقره، آيه ى 79؛ آل عمران، آيه ى 78؛ مائده، آيه ى 15 و... 
[20]. ناصر مكارم شيرازى، همان، ج 1، ص 191. 
[21]. مرتضى مطهّرى، مجموعه آثار / عدل الهى، ج 1، ص 341.
[22]. همان، ص 342.
منبع: پلوراليسم دينى ، رضا مصطفى لو، نشر مركز مطالعات و پژوهشهاى فرهنگى حوزه علميه (1380).
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
زمينه هاى پيدايش نظريه ى كثرت گرايى دينى و تاريخچه ى مختصرى از آن را ذكر نماييد.[1]

پاسخ : 
در نقد و بررسى يك نظريه، توجه به زمينه هاى پيدايش آن، نقش به سزايى دارد. گاهى شرايط اجتماعى خاصى موجب بروز نظريه اى گرديده است كه دلايل معتبرى براى اثبات آن وجود ندارد و تنها مى توان گفت براى آن دليل تراشى شده است. و گاه نيز يك نظريه ى معتبر، در تغييرات اجتماعى، تأثير مهمى گذاشته است. در اين مبحث نيز براى داورى صحيح در زمينه ى پلوراليسم دينى توجه به زمينه هاى پيدايش اين انديشه و اين كه در كدام قسمت قرار مى گيرد، ضرورى مى نمايد. 
خاست گاه انديشه ى پلوراليسم دينى 
مسيحيت غرب، بستر رشد و تدوين انديشه ى پلوراليسم دينى است. مسيحيان دوره ى قرون وسطا رفتارهاى خشن و ظالمانه اى با غير مسيحيان داشتند. اين كه انگيزه ى واقعى اين اعمال ناروا چه بوده است، جاى بحث و بررسى دارد؛ امّا متفكّران غربى در عصر روشن گرى، علّت آن را تعصّبات بى جا و نارواى مسيحيان نسبت به دين خود قلمداد كرده اند. مى توان گفت يكى از مهم ترين انگيزه هاى پيدايش پلوراليسم دينى مسيحى، تنفّر از همين برخوردهاى تعصب آميز مسيحيان با مخالفان است. 
در عين حال، اين تفكر يك شبه زاييده نشد. مايه هاى اين تفكر را مى توان در انديشه هاى ليبراليستى ـ اعم از ليبراليسم سياسى و دينى ـ يافت. 
هر چند بين ليبراليسم سياسى و ليبراليسم دينى، ارتباط قابل ملاحظه اى وجود دارد، ولى نبايد آن ها را با يك ديگر خلط كرد. اصطلاح ليبراليسم را نخستين بار براى يك ايدئولوژى سياسى در اواخر قرن نوزدهم در اروپا به كار بردند و در همان دوره و همان جا بود كه نهضت مربوط به الهيات كه بانى و مؤسّس آن، فردريك شلاير ماخر بود به عنوان پروتستانتيسم ليبرال شناخته شد. با قطع نظر از برخى موارد، معمولاً هر ليبرال سياسى، ليبرال دينى نيز هست و برعكس پروتستان هاى ليبرال نيز معمولاً از نظر سياسى ليبرال هستند و طرز تلقى هر دو گروه نسبت به مسائل اخلاقى، اجتماعى و سياسى، خصوصاً نسبت به مسئله ى رابطه ى دين و سياست، غالباً ريشه در عقايد و نگرش هاى يك سانى دارد. 
ليبراليسم سياسى و پلوراليسم دينى 
در ليبراليسم سياسى بر اهميت تسامح و تساهل، آزادى عقيده و حقوق خصوصى افراد تأكيد مى شود. آن ها تقسيم بندى دقيقى را بين قلمروِ خصوصى و عمومى اعمال مى كنند و حقّ آزادى نظر و عقيده، خصوصاً عقيده ى دينى را جزء قلمروِ خصوصى افراد مى شمارند. بنا بر اين تسامح نسبت به آراى دينى مبتنى بر ليبراليسم سياسى است و مى توان گفت كثرت گرايى دينى تلاشى است در جهت يافتن مبنايى الهياتى به سود اين تسامح. ارتباط بين پلوراليسم دينى و ليبراليسم را مى توان اين گونه نشان داد كه هر نهاد دينى كه مدّعى معرفت انحصارى باشد، حقّ حجيّت را براى خود قائل است و از اين راه مى تواند مردم را به اطاعت از خود وادار كند. 
ليبرال ها براى اين كه مشكل تعارض بين ادعاها را حل كنند، تفاوت هاى دينى را مجاز شمردند و بدين طريق حجيت را از نهادهاى دينى گرفتند؛ امّا اين كار آن ها تنها ناظر بر مقام عمل بود نه مقام نظر؛ آن ها تنها يك روش عملى براى حلّ تعارضات ارايه دادند. امّا كثرت گرايى دينى يك قدم فراتر نهاد و منكر معرفت انحصارى اديان شد؛ با اين بيان كه حقيقت دينى در اديان مختلف وجود دارد و به همين دليل هيچ دينى نمى تواند مدّعى معرفت دينى انحصارى شود تا مبناى حجيت آن قرار گيرد؛ بنابراين كثرت گرايى دينى، مبنايى را در الهيات مسيحى به وجود آورد تا از اين راه حامى ليبراليسم گردد. 
ليبراليسم دينى و پلوراليسم دينى 
پروتستانتيسم ليبرال تفاسير غير متعارف از كتاب مقدس و ديگر اعتقادات را به راحتى مى پذيرد. از اصول اخلاقى مدرن و اصلاحات اجتماعى مطابق با آن اصول، حمايت دينى مى كند و نسبت به تأملات نظرى در الهيات ترديد مى نمايد. هم چنين يكى از مهم ترين ويژگى هاى پروتستانتيسم ليبرال اين آموزه است كه گوهر دين در تجربه ى دينى شخصى نهفته است؛ نه در اعتقادات، شريعت، مناسك و غير آن. در عين حال، سير تكاملى از پروتستانتيسم ليبرال به سوى پلوراليسم دينى تدريجى بود. برخى از عناصر كثرت گرايى دينى را شايد بشود در نوشته هاى فردريك شلاير ماخر، بنيان گذار پروتستانتيسم ليبرال، يافت. به نظر او، همه ى اديان در بردارنده ى حقيقت الهى هستند و كثرت اديان نتيجه ى احساسات و تجربيات متنوع است. با وجود اين، او تأكيد داشت كه مراحل گوناگون رشد معنوى انسان، موجب بروز اديان متعدد شده است و مسيحيت در بالاترين مرحله قرار دارد. رودولف اتو، يكى ديگر از بزرگان پروتستانتيسم ليبرال، نيز گوهر همه ى اديان را قداست مى دانست.پروتستان براى رفع اختلافات بين فرقه اى در مسيحيت، از اقوال مطرح شده در باره ى گوهر دين حداكثر استفاده را نموده و بر اساس آن، تحولات واقع شده را در كليسا نسبى شمردند. البته قائلين به گوهر دين در قرن نوزدهم، اديان غير مسيحى را مراحلى مقدماتى براى ورود به دين مسيحى مى دانستند و حتّى در نزد آن ها، اسلام نيز مرحله اى مقدماتى براى دين مسيحى بود؛ با اين توجيه كه اعراب صدر اسلام، درك صحيحى از مسيحيت نداشتند و براى ورود به آن لازم بود از اسلام گذر كنند؛ بنا بر اين آن ها معتقد بودند كه مسيحيت كامل ترين تجلّى گوهر دين است. در عين حال اعتقاد به گوهر دين، زمينه ى پيدايش تفكر پلوراليسم دينى را ايجاد كرد. 
تاريخ گرايى و پلوراليسم دينى 
ارنست ترلچ، يكى از مهم ترين متفكّران الهيات پروتستان ليبرال، در برابر اين ادعاى كمال گرايى مسيحيت، اعلام داشت كه تاريخ، حركتى تدريجى به سوى كامل ترين دين را نشان نمى دهد؛ بلكه اديان گوناگونى را نشان مى دهد كه در كنار هم، در فرهنگ هاى مختلف و در زمان هاى مختلف وجود دارند. البته او در ابتدا برترى دين مسيحيت را بر اساس جاذبه ى شهودى جهانى اش اثبات مى كرد، امّا در نهايت معتقد به نوعى نسبى گرايى دينى شد كه كاملاً مشابه كثرت گرايى معاصر است. او اذعان كرد كه حقيقت مسيحيت، صرفاً وابسته به فرهنگ مسيحى است و در ديگر فرهنگ ها، اديان ديگر به همان اندازه با ارزش و معتبر هستند. علاوه بر ترلچ، ويلهلم ديلتاى نيز معتقد بود كه همه ى اديان از ثمرات تاريخ بشر هستند و آگاهى تاريخى جديد، مبيّن نسبى بودن هر گونه ادعاى دينى و متافيزيكى است. تأثير اين آگاهى تاريخى جديد را در ارزش يابى دينى مى توان در آثار مورخ بزرگ، آرنولد توين بى، يافت. به نظر او، مسيحيان بايد اين آموزه را كه مسيحيت تنها دين حقّ است كنار نهند. اين دسته از متفكرين تاريخ گرا، جلوه هاى مختلف فرهنگ، از جمله دين را ثمره ى طبيعى جريان تاريخ مى دانستند و از اين طريق، تنوّع فرهنگ ها و اديان را به تاريخ مربوط مى ساختند. بر اساس شناخت تاريخى جديد، ديگر كتاب مقدس منشأ علم تاريخ نبود و مدعيّات تاريخى كتاب مقدس، مانند مدعيات تاريخى هر متن ديگر قلمداد شد و در نتيجه برترى دين مسيح بر اديان ديگر نفى گرديد. اين مسئله، راه را براى پلوراليسم دينى هموار ساخت. 
رمانتيسيسم و پلوراليسم دينى 
رمانتيسيسم هم كه يك نهضت هنرى ادبى در نيمه ى اوّل قرن نوزدهم است، در جهت گيرى پروتستانتيسم ليبرال به سوى پلوراليسم دينى تاثير داشت. اين نهضت بر اهميت احساسات و شهود در مقابل نظريه و حساب گرى تأكيد مى كرد. گوتهلد افرايم لسينگ، از بزرگان نهضت روشن گرى آلمان و نهضت رمانتيك، مدّعى بود كه گوهر دين در اعمال با فضيلت نهفته است و معتقد بود همه ى اديان خوب هستند و هيچ دينى حقيقت مطلق نيست. پروتستانتيسم ليبرال شلاير ماخر، عكس العملى آگاهانه و تأييدى بر رمانتيسيسم رايج بود. موضوعات ويژه ى رمانتيسيسم كه شلاير ماخر آن ها را اعلام كرد، عبارت بودند از: تأكيد بر زندگى باطنى، نوآورى و خود انگيختگى، ادغام ديدگاه دينى در ديدگاه هنرى و امكان اين مسئله كه حقيقت دينى مى تواند شكل هايى عجيب و غريب به خود بگيرد.[2] 
پی نوشتها:
[1]. محقق: محمدعلى مبينى، كارشناس ارشد دين شناسى.
[2]. برگرفته از: محمد لگن هاوزن، اسلام و كثرت گرايى.
منبع: پلوراليسم دينى ، رضا مصطفى لو، نشر مركز مطالعات و پژوهشهاى فرهنگى حوزه علميه (1380).
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
براى تكافوء ادلّه كه يكى از دلايل كثرت گرايى دينى است، چه پاسخى مى توان داد؟

پاسخ : 
ادله اى كه براى كثرت گرايى آورده اند، متعدد است كه يكى از آن ها تكافوء ادلاه ّست. اين ها مدّعى هستند كه اديان مختلف، هر كدام بر صحت دين خود اقامه ى دليل مى كنند و هيچ كدام از اين ادلّه نمى توانند يك ديگر را خاصماً دفع كنند؛ لذا ادلّه متكافىء است و در ظرفى كه ادلّه متكافىءاند، ما بايد قائل به پلوراليسم دينى بشويم. دو مطلب در اين زمينه مى توان گفت: 
اوّل اين كه پيش فرض شما قابل بحث است بلكه يك ادعا است و درست نيست؛ زيرا ما ادعا مى كنيم كه مى توانيم دين خود را به طور قاطع اثبات كنيم و لازمه ى آن نفى اديان ديگر است. ما اوّلِ اين كلام را مى پذيريم كه اديان ديگر هم دليل متقن دارند. نكته ى دوم اين كه پلوراليسم شما در نهايت مى خواهد بگويد كه همه ى اديان، راهى به واقعيت دارند. مگر تكافوء اين را ثابت مى كند؟ بلكه تكافوء ادلّه مى گويد كه ما هيچ كدام دليل متقن نداريم و اين ثابت نمى كند كه همه ى اديان حق اند. فرض كنيد كه دو نفر با هم نزاع دارند و به محضر قاضى مى روند. قاضى هر دو دليل را متكافىء مى بيند. هر دو شهودى آورده اند. آيا تكافوء واقعيت را عوض مى كند؟ اگر ادلّه در مقابل هم براى ما مساوى شد، مگر واقعيت عوض مى شود؟ پس بايد ديد كه پلوراليسم چه مى خواهد بگويد و اگر مدعايش اين باشد كه با اديان ديگر خوش رفتار باشيد و با آنان محاجه نكنيد؛ اين بحث ديگرى است و اگر بحث سر اين بود كه همه ى اديان حق اند و همه ى اديان چهره هاى يك حقيقت اند، اين چه ربطى به تكافوء ادلّه دارد. ادلّه مى تواند متكافىء باشد، در صورتى كه يكى حقّ باشد و ديگرى باطل؛ مخصوصاً اين كه ادله ى اديان امروزى متعارض اند و نمى توانند با هم جمع شوند. تكافؤ ادلّه هم كه باشد، جمع نقيضين ممكن نيست. يكى مى گويد: تثليث درست است؛ ديگرى مى گويد: درست نيست؛ پس ديگر جايى براى تكافوء ادلّه نمى ماند. 
منبع: پلوراليسم دينى ، رضا مصطفى لو، نشر مركز مطالعات و پژوهشهاى فرهنگى حوزه علميه (1380).
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
نظر اسلام در باره ى پلوراليسم دينى چيست؟[1]

پاسخ : 
يكى از انگيزه هاى مطرح شدن بحث پلوراليسم دينى در جهان مسيحيت، اين بود كه آيا غير مسيحيان كه اعمال نيك انجام مى دهند نيز وارد بهشت مى شوند يا بهشت فقط مختصّ به مسيحيان است؟ در عالم مسيحيت، با اين پرسش دو گونه برخورد شد: يكى انحصار گرايان كه قائل شدند تنها كسانى كه دين مسيحيت را پذيرفته اند، به بهشت وارد مى شوند؛ و ديگرى شمول گرايان كه درِ بهشت را كمى بازتر كردند و كسانى را كه بر اساس ضوابط مسيحيت عمل مى كنند ولو مسيحى نباشند نيز بهشتى قلمداد كردند و به اصطلاح كارل رانر «اينان مسيحيان گم نام هستند». 
امّا جان هيك پا را فراتر نهاد و همه ى متديّنين به اديان مختلف را نجات يافته قلمداد كرد؛ حتّى ابايى نداشت كه طرف داران مكاتبى چون كمونيسم را نيز اهل نجات بداند.[2] 
اين مسئله در عالم اسلام نيز مطرح بوده است. به تعبير شهيد مطهّرى(رحمه الله)كه مى فرمايد: «امروز اين سؤال در ميان طبقات از جاهل و عالم و بى سواد و تحصيل كرده مطرح است كه آيا كارهاى خير افراد غير مسلمان مقبول است يا غير مقبول؟ اگر مقبول است، پس چه فرقى مى كند كه انسان مسلمان باشد يا نباشد».[3] 
حال وارد اصل پاسخ مى شويم. بين دين و شريعت بايد فرق گذاشت. دين امرى ثابت است ولى شرايع متغيرند. دين كه همان اسلام به معناى عام است (إِنَّ الدِّينَ عِنْدَ اللّهِ الْإِسْلامُ)[4] در تمام شرايع ثابت است؛ يعنى روح تمام شرايع توحيدى همان «توحيد در ساحت عقيده و عمل» است؛ امّا هر شريعتى با شريعت ديگر فرق مى كند و شريعت هاى پسين شريعت هاى پيشين را نسخ مى كنند؛ چرا كه شرايع همان دستورات جزئى و فروع متناسب با ابعاد طبيعى و مادّى آدمى و خصوصيّات فردى و قومى افراد به مقتضاى زمان ها و مكان هاى گوناگون مى باشد كه قابل تغييرند.[5] از اين روست كه در آيات قرآن تا آن جا كه محور گفتار اصول دين و خطوط كلّى فروع آن است، سخن از تصديق انبيا نسبت به يك ديگر است (...مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيْهِ مِنَ الْكِتابِ وَ مُهَيْمِناً عَلَيْهِ...)[6]. و امّا آن جا كه محور گفتار، فروع جزئى دين است، سخن از تعدد، تبديل، تغيير و نسخ است (لِكُلّ جَعَلْنا مِنْكُمْ شِرْعَةً وَ مِنْهاجاً)[7]. 
پس اگر پيامبر اسلام آخرين پيامبر الهى است، (ما كانَ مُحَمَّدٌ أَبا أَحَد مِنْ رِجالِكُمْ وَ لكِنْ رَسُولَ اللّهِ وَ خاتَمَ النَّبِيِّينَ...)[8]، «أنتَ مِنّي بِمَنزلةِ هارُونَ مِنْ مُوسى إلاّ اَنَّه لا نبىَّ مِن بَعدي»[9]، طبعاً شريعتش نيز آخرين شريعت است؛ چون فقط رسول مى تواند شريعت بياورد و با آمدن پيامبر اسلام، رسالت به اتمام رسيده است. و اگر قبول كرديم شريعت آخرين پيام آور الهى، آخرين شريعت است، بايد همه به آن بگروند؛ چرا كه با آمدن آخرين شريعت، شرايع قبلى نسخ مى شود؛ و الا اگر نسخ نشود، آمدن شريعت بعدى بى فايده و لغو خواهد بود؛ به عبارت ديگر، ايمان به همه ى پيامبران[10] اين است كه در هر زمان تسليم شريعت همان پيامبر باشيم كه دوره ى اوست و قهراً لازم است در دوره ى ختميّه به آخرين دستورهايى كه از جانب خدا به وسيله ى آخرين پيامبر رسيده، عمل كنيم و اين لازمه ى اسلام، يعنى تسليم شدن به خداست و پذيرفتن رسالت هاى فرستادگان او است.[11] پس نمى توان با وجود شريعت اسلام، شرايع قبلى را قبول كرد. بعضى از طرف داران پلوراليسم دينى با تمسك به برخى آيات الهى خواسته اند قرآن را نيز طرف دار پلوراليسم دينى بدانند كه به بعضى از آيات اشاره مى كنيم و نقد مختصرى هم بر آن مى نگاريم. 
از آيه ى 62 سوره ى بقره اين گونه استفاده كرده اند كه: خداوند شرط اصلى رستگارى بشر در طول تاريخ را دو چيز قرار داده است: يك. ايمان به خدا و نبوت و شريعت هاى الهى؛ دو. عمل خالصانه و پيروى صادقانه از آن شريعت ها. حال كدام شريعت؟ مقيد نشده است؛ هر شريعتى كه باشد، ملاك ايمان به شرايع و عمل خالص است؛ ديگر «چه شريعتى؟» كارى به آن ندارد. 
اين شبهه، اوّلين بار از سوى شرق شناسان بيان شد؛ ولى بعدها مورد پذيرش غرب زدگان قرار گرفت. در ردّ اين توهّم بايد به چند مورد اشاره كرد: يكم. ايمان به خدا مستلزم امورى است؛ از جمله اين كه بايد پيامبران خدا و محتواى وحى الهى را بپذيريم و بدان عمل كنيم؛ دوم. دنباله ى آيه مى فرمايد: ايمان توأم با عمل صالح، سعادت آفرين است و ملاك تشخيص عمل صالح، عقل در قلمرو مستقلات عقليه و شريعت در غير آن مورد است؛ سوم. صِرف عنوان اسلام و يهوديت و مسيحيت شناسنامه اى، موجب سعادت نمى گردد. بايد ايمان حقيقى به خدا و روز قيامت داشت و به لازم آن عمل نمود؛ چهارم. آيات فراوان در قرآن است كه يهود و نصارا را به خاطر ايمان نياوردن به پيامبر اسلام و عمل نكردن به دستورات اسلام، مورد عتاب قرار مى دهد و حتّى عقايد آن ها را باطل و مردود مى شمارد.[12] 
به تعبير علاّمه ى طباطبايى[13]، اين آيه پاسخى است به كسانى كه فكر مى كنند به صرف يهودى يا نصرانى يا مسلمان بودن وارد بهشت مى شوند؛ خير، بايد عمل صالح و ايمان به خدا و قيامت هم در كنار هم باشند و عمل صالح در هر زمانى در گرو پيروى از شريعت الهىِ مخصوص آن زمان است. آيات ديگرى نيز هست كه بررسى آن ها مجال ديگرى مى طلبد. 
و امّا نظر اسلام در باره ى كسانى كه بدون اعتقاد به اسلام، كار نيكى انجام مى دهند يا به طور كلّى معتقد به اسلام نيستند چيست؟ و خداوند چه رفتارى را با آن ها انجام مى دهد؟ 
توضيح اين نكته ضرورى است كه هدف اين بحث، اين نيست كه حساب اشخاص را رسيدگى كنيم؛ مثلا معين كنيم كه آيا پاستور اهل جهنم است يا خير؟ ما از افكار و معتقدات واقعى او اطلاعى نداريم. اصولا حساب اشخاص دست خداست. هيچ كس حقّ ندارد در باره ى كسى به طور قاطع اظهار نظر كند كه اهل بهشت است يا اهل دوزخ؛ منتها در باره ى كسانى مى توان به طور قاطع اظهار نظر كرد كه از طريق اولياى دين سرنوشت آن ها اعلام شده است.[14] 
همه ى غير مسلمانان از نظر مأجور بودن در قبال اعمال خير، يك سان نيستند. ميان غير مسلمانى كه به خدا و قيامت معتقد نيست و غير مسلمانى كه به خدا و قيامت معتقد است ولى از موهبت ايمان به نبوت (نبى آخر الزمان) محروم است، تفاوتى عظيم است. براى دسته ى اوّل، امكان انجام يك عمل مقبول عند اللّه نيست؛ ولى براى دسته ى دوم هست. اين دسته ممكن است با شرايطى به بهشت بروند؛ ولى براى دسته ى اوّل ممكن نيست. به نظر مى رسد فلسفه ى اين كه اسلام ميان مشركان و اهل كتاب در هم زيستى تفاوت قائل است ـ مشرك را تحمل نمى كند ولى اهل كتاب را تحمل مى كند، مشرك را مجبور به ترك عقيده مى كند ولى اهل كتاب را مجبور به ترك عقيده نمى كند ـ همين است كه مشرك يا منكر خدا، به وسيله ى شرك و انكار، باب نجات را براى ابد به روى خود بسته است و در شرايطى است كه براى عبور از طبيعت مادّى و صعود به ملكوت و بهشت جاويدان براى هميشه خود را محروم كرده، ولى اهل كتاب در شرايطى هستند كه مى توانند، هر چند به طور ناقص، عمل صالح انجام دهند و با شرايطى نتيجه ى آن را بيابند[15]. البته ما معتقديم هرگاه عملى به منظور احسان و خدمت به خلق و به خاطر انسانيّت انجام گيرد، در رديف عملى كه انگيزه اش فقط «براى خود» است، نيست. خداوند چنين كسانى را بى اجر نمى گذارد. در برخى احاديث وارد شده است كه مشركانى نظير حاتم با اين كه مشرك اند، به خاطر كارهاى خير كه در دنيا كرده اند، معذب نخواهند بود و يا تخفيفى در عذاب آن ها داده خواهد شد.[16] 
پی نوشتها:
[1]. محقق: غلامعلى سنجرى، كار شناس ارشد فلسفه. 
[2]. ر.ك: مجله ى معرفت، شماره ى 22، صص 13 و 14. 
[3]. مرتضى مطهّرى، عدل الهى، (چاپ دوم)، ص 289. 
[4]. سوره ى آل عمران، آيه ى 19. 
[5]. عبدالله جوادى آملى، شريعت در آينه ى معرفت، ص 118. 
[6]ـ سوره ى مائده، آيه ى 48. 
[7]. عبدالله جوادى آملى، همان، ص 119. 
[8]. سوره ى احزاب، آيه ى 40. 
[9]. محمد محمدى رى شهرى، ميزان الحكمه، جلد اوّل، ص 213. 
[10]. سوره ى بقره، آيه ى 285. 
[11]. ر.ك: مرتضى مطهّرى، همان، ص 297. 
[12]. ر.ك: مجله ى نقد، ش 4، صص 264 و 265. 
[13]. ر.ك: سيد محمد حسين طباطبايى، الميزان، ج1، ص 193. 
[14]. مرتضى مطهّرى، همان، ص 293. 
[15]. مرتضى مطهّرى، همان، ص 343. 
[16]. همان، ص 343.
منبع: پلوراليسم دينى ، رضا مصطفى لو، نشر مركز مطالعات و پژوهشهاى فرهنگى حوزه علميه (1380).
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
آيا كثرت گرايى دينى از منابع دينى قابل استنباط است يا نه فقط بايد از شيوه ى برون دينى از آن بحث كرد؟

پاسخ : 
كسانى كه بحث نسبى گرايى را مطرح مى كنند، اين ها تماماً نگاه بيرون از دين دارند و اصلا مدّعى هستند كه دعاوى قبض و بسط و دعاوى نسبى گرايى دينى، برون دينى و درجه ى دوم است؛ براى مثال تفسير و فقه و... را از بيرون نگاه مى كنيم كه سير اين ها چگونه است و اين كه چه چيزهايى در اين فهم ها تأثير مى گذارد؛ ولى واقعيت اين است كه كثرت گرايى، به معناى نسبى گرايى، هم بحث برون دينى دارد و هم درون دينى. بنده اين را مطرح كرده ام كه چه اشكال دارد مسئله ى كثرت گرايى را مثل مسائل ديگر، به كتاب و سنت عرضه كنيم؟ چه بسا ما از قرآن و سنت اين را بفهميم كه اين دو، كثرت گرايى را قبول ندارند و نسبى گرايى كلّى را هم قبول ندارند. به اعتقاد بنده، آيات و روايات متعددى وجود دارد كه وقتى جمع بشود، دلالت مى كند كه نسبى گرايى مطلق در فهم دين، حرف باطلى است؛ نمونه ى آن همين آيه است كه مى فرمايد: (هذا بَيانٌ لِلنّاسِ)منظور از بَيانٌ لِلنّاسِ، اين قرآن است و اگر بنا باشد كه ما به قرآن نرسيم و هر فهمى كه از قرآن به دست مى آيد، يك فهم بشرى مخلوط با صواب و خطا باشد، پس (هذا بَيانٌ لِلنّاسِ)درست نيست. روايات و آيات زيادى كه امر به پيروى از نبى مى كنند، چه معنايى دارد؟ اگر ما نمى توانيم به فرمايشات پيامبر نايل شويم و هر چه مى فهميم ممكن است خطا باشد و تشكيك كلّى در مقام فهم قرآن و سنت را قائل باشيم، پس اتّباع و پيروى از نبى چه معنايى دارد؟ زيرا پيروى از هوا و نظر خودمان مى شود و اتباع فهم هايى مى شود كه خطا و صواب در آن راه دارد. و منظور از اين آيات، اين است كه ما مى توانيم به مرتبه اى از كلام پيامبر و كلام خداوند واصل شويم؛ بنابراين، اتباع كلام خدا و كلام پيامبر معنايى دارد. به نظر بنده، اين مسئله كاملا معقول است كه از درون دين سؤال كنيم كه آيا نسبى گرايى كار درستى است يا نه؟ 
منبع: پلوراليسم دينى ، رضا مصطفى لو، نشر مركز مطالعات و پژوهشهاى فرهنگى حوزه علميه (1380).
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
اگر شريعت صامت نيست، پس چرا به قرآن، كتاب الله صامت و به معصوم، كتاب الله ناطق اطلاق شده است؟

پاسخ : 
در نهج البلاغه، اميرالمؤمنين(عليه السلام) كلامى دارند شبيه به همين. مى فرمايد: ذَلِكَ الْقُرْآنُ فَاسْتَنْطِقُوهُ وَ لَنْ يَنْطِقَ[1] و بعد امام مى فرمايند كه من ناطق به اين كتاب هستم. اين كه معناى اين عبارت چيست، خود جاى بحث دارد و ممكن است در تفسير آن هم اختلاف باشد؛ امّا واقعيتى كه در بيرون است و خود ائمه(عليهم السلام)به آن تكيه كرده اند، يك واقعيت مسلم است. واقعيت اين است كه ظهورات كتاب، براى مسلمانان حجّت بوده و مى توانستند به اين قرآن استناد كنند كه بر اين مطلب، شواهد متعددى وجود دارد كه در روايات ما در باب عرضه ى اخبار به كتاب اللّه، يك سرى روايات در مورد تعارض و... وجود دارد كه مى گويد: روايات، زمانى معتبر هستند كه به كتاب اللّه عرضه بشوند و مخالف كتاب خدا نباشند و زمانى مى شود مخالفت را فهميد كه ما كتاب خدا را بفهميم و اين فهم براى ما حجّت باشد؛ چرا كه ائمه به ما ارجاع داده اند و اين را ذكر نكرده اند كه فقط از امام بپرسيد؛ بلكه فرموده اند: روايات ما زمانى بر شما حجّت است كه به كتاب اللّه عرضه كنيد و اگر مخالف كتاب بود، به ديوار بزنيد. پس معلوم مى شود رجوع به كتاب اللّه و ظواهر آن، حجّت فى الجمله است و ما نمى توانيم بگوييم به طور كلّى صامت است؛ به اين معنا كه نتواند هيچ مضمونى به ما القا كند. پس اگر به كلّى صامت است، در فهم آن هم بايد به ائمه رجوع كنيم؛ اين دور مى شود كه در صحت روايات نيز بايد به قرآن مراجعه كنيم؛ پس معلوم مى شود فهم هايى از كتاب اللّه، فى حدّ ذاتِها، حجّت است و همان، معيار تشخيص حقّ و باطل در روايات است و اين روايات كم نيستند؛ چيزى است كه علما و اصوليين به آن عمل كرده اند؛ بنابراين، بايد ديد چه معنايى از اين ها مى شود برداشت كرد. شايد يك معنا اين باشد كه حقيقت قرآن، براى شما صامت است و اين هم حقّ است كه شاهد آن روايات ديگرى است كه ائمه(عليهم السلام)خودشان را صاحب تأويل مى دانستند. اين قرآن با تمام بطون خود براى ما حاضر نيست. ما به يك سطحى از قرآن، آن هم با يك استظهارات مواجه هستيم. پى بردن به بطون قرآن، يك سرى تهذيب نفس ها و آمادگى هايى مى خواهد كه معلوم نيست كه از جنس زبانى باشد؛ بلكه ائمه(عليهم السلام)از آن رو كه به جميع قرآن احاطه دارند به آن بطون واقفند. 
رواياتى در بصائر الدرجات و اصول كافى موجود است كه امام مى فرمايد: قرآنى كه (لَوْ... سُيِّرَتْ بِهِ الْجِبالُ أَوْ قُطِّعَتْ بِهِ الْأَرْضُ أَوْ كُلِّمَ بِهِ الْمَوْتى...)[2]، در پيش ما (اهل بيت) است و امام به اين آيه تمسك مى فرمايد كه (كُلِّمَ بِهِ الْمَوْتى) براى ما مسئله اى نيست؛ قطع ارض و تسيير جبال، مسئله اى نيست؛ چون با حقيقت قرآن مى توان اين كارها را كرد. حال يك عده اى از روشن فكران كه در فضاى مادّى افتاده اند، ديده مى شود كه اين ها را استبعاد مى كنند و مى گويند: اين ها غلوّ در باب ائمه است و اشتباه است. ما اين قرآن را نمى فهميم مگر اين كه ائمه دست ما را بگيرند و مثل حضرت سلمان ملحق به اهل بيت شويم. 
خلاصه اين شد كه يك مرتبه از قرآن، براى همه حجّت است؛ البته بعد از جست و جو و تحقيق كه حجّت بوده و صامت بودن آن را لغو مى كند. اگر بگوييم: اين قرآن نور است؛ تِبْياناً لِكُلِّ شَيْء است و بعد هم بگوييم صامت است، آيا چيز صامت تِبْياناً لِكُلِّ شَيْء مى شود؟ ائمه كه اصرار بر رفاقت با قرآن مى كنند، اگر قرآن صامت باشد، خاصيتى دارد. خود قرآن مى فرمايد: (هذا بَيانٌ لِلنّاسِ...)[3] و آيا چيزى كه صامت است، بيان مى شود؟ و معلوم شد كه منظور از صامت بودن قرآن، جميع مراتب آن است. 
پی نوشتها:
[1]. نهج البلاغه، تحقيق صبحى صالح، خطبه ى 158. 
[2]. سوره ى رعد، آيه ى 31. 
[3]. سوره ى آل عمران، آيه ى 138.
منبع: پلوراليسم دينى ، رضا مصطفى لو، نشر مركز مطالعات و پژوهشهاى فرهنگى حوزه علميه (1380).
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
ما واژه ى پلوراليسم دينى را، هم در حوزه ى مباحث فلسفه ى دين مى بينيم، هم در حوزه ى مباحث علوم سياسى و مباحث جامعه شناسى. اين ها چه تفاوتى با يك ديگر دارد؟ آيا همان مفهومى كه از كثرت گرايى دينى در فلسفه ى دين هست، در علوم سياسى هم همان مفهوم و معنا وجود دارد يا تفاوت هايى بين اين ها مطرح است؟

پاسخ : 
پاسخ از دکتر محمد لگن هاوزن:
اين سؤال، بسيار مهم است؛ چون بنده بيش تر به مسئله ى الهيات توجه دارم كه در باره ى اسلام چه مى گويد و در برابر اديان ديگر، ما چه طور مى توانيم از ديدگاه خودمان دفاع كنيم. در غرب فقط در مسئله ى دين و الهيات به اين مسئله مى پردازند و در علوم انسانى و علوم اجتماعى برخورد ديگرى با مسئله ى پلوراليسم دينى دارند. در جامعه ى آن ها فرهنگ ها و مذاهب گوناگون وجود دارد. در حقيقت فرقه هاى مختلف آن جا هستند و اين يك بُعد است كه به آن توجه داريم. اين يك حقيقت است كه اديان مختلف در جامعه وجود دارد. سورئاليست ها مى گويند كه اين چيزى قابل تحسين است و خوب است و بايد از كثرت اديان در جامعه حمايت كنيم و البته اين كه چه طور بايد از آن ها حمايت كنيم نيز بحثى است؛ مثلا در بيش تر كشورهاى اروپاى غربى، امروزه فرقه هاى مختلف رسميّت دارند؛ در حالى كه در بسيارى كشورها تا جنگ جهانى دوم فقط دين مسيح، دين رسمى شناخته مى شد و در كشورهاى اروپاى غربى در حقيقت تعداى محدود از فرقه هاى مختلف مسيحيت از جانب دولت مردان پذيرفته مى شدند. 
منبع: پلوراليسم دينى ، رضا مصطفى لو، نشر مركز مطالعات و پژوهشهاى فرهنگى حوزه علميه (1380).
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
آیا دين مسيح به طور مطلق مورد پذيرش نبوده و فرقه ى خاصّى از آن مورد پذيرش بوده است؟

پاسخ : 
پاسخ از دکتر محمد لگن هاوزن:
بله، مثلا در آلمان، دو دين رسمىِ كاتوليك و لوترى وجود دارد؛ ولى اديان ديگر نيز كه دين رسمى كشور آلمان نيستند، به رسميت شناخته مى شوند؛ مثلا طبق قانون دولت، آن ها حقّ دارند براى خود معبد بسازند. كشيش هاى فرقه هاى ديگر نيز لازم نيست ماليات بپردازند و چند امتياز ديگر هم دارند. 
بحث در علوم انسانى اين است كه نوعى بحث اخلاقى و سياسى هم اين جا وجود دارد كه نسبت به اين اديان چه نوع طرز تلقّى بايد داشته باشيم. آيا در جامعه ى ما همه ى اين فرقه ها مى توانند در كنار هم وجود داشته باشند و به نوعى از حمايت دولت برخوردار شوند يا نه؟ در امريكا هيچ دينى دينِ رسمى نيست و هيچ گونه حمايتى به طور رسمى از دولت نمى گيرد. اين بحث، به خصوص، در اروپا بسيار بحث داغى است كه آيا قانون آن ها هم مثل قانون امريكا باشد يا نه. در امريكا هر فردى، هر دينى را مى تواند بپذيرد؛ يعنى مثلا صبح ها مى تواند يك دين داشته باشد و بعد از ظهرها يك دين. دولت اصلا نبايد در اين موضوع دخالت كند؛ ولى در اروپا آن قدر آزادى براى افراد نيست. اگر فردى بخواهد دين دار باشد، بايد مشخص كند كه از كدام دين پيروى مى كند و اين هنوز بحثى است كه جريان دارد؛ مثلا دين اصلى دانمارك، دينِ لوترى است؛ ولى فرقه هاى ديگرى هم به رسميّت شناخته شده اند و مردم در انتخاب دين خيلى آزاد هستند؛ ولى در هلند تا چند سال پيش اين طور بود كه فرقه هايى كه رسمى شناخته شده بودند جدا بودند و هدف دولت اين بود كه هر كدام جامعه ى مخصوص به خود داشته باشند؛ يعنى جامعه ى هلندى ها را بايد به چند جامعه ى كوچك تر تقسيم كنيم كه در كنار هم زندگى مى كنند و دولت ناظر بر آن ها است؛ ولى در دانمارك اين طور نبود و مى گفتند يك جامعه داريم و دين نبايد جامعه ى ما را تقسيم كند. اين چيزى شخصى است كه دولت فرقه ها را حمايت مى كند. بحث آن جا در مورد اين مسئله است.
منبع: پلوراليسم دينى ، رضا مصطفى لو، نشر مركز مطالعات و پژوهشهاى فرهنگى حوزه علميه (1380).
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
در تبيين ابعاد كثرت گرايى دينى، به طور خلاصه و مجمل توضيحى مختصر در رابطه با بحث و بُعد معرفت شناختى بفرماييد.

پاسخ : 
پاسخ از دکتر محمد لگن هاوزن:
اين بحث مشكلى است. من در كتاب «اسلام و كثرت گرايى دينى» مطرح كرده ام كه مشكل ترين بحث، در مورد بُعد معرفت شناختى است. اين بحث مشكل است؛ چون بايد يك آشنايى با بحث معرفت شناسى در غرب و اين كه چه اثرى در فلسفه ى دين در غرب دارد پيدا كنيد؛ ولى بنده سعى مى كنم به طور كلّى مطلب را ساده كنم؛ به اين بيان كه در سى سال پيش اين گرايش در بين فيلسوفان مسيحى پيدا شد كه مى خواستند بگويند بر اساس تجربه ى دينى و درونى، به طور عاقلانه دين را قبول مى كنيم؛ حتّى اگر نتوانيم اعتقادات را اثبات كنيم، ولى اين تجربه اى كه ما داريم پايه ى كافى اى براى اعتقادات است. اين مسئله به پلوراليسم آمد و اين نوع توجيه را براى عاقلانه بودن اعتقاد خودشان مطرح كردند و گفتند: اگر بر اساس تجربه مى توانيم دين خودمان را توجيه كنيم، ديگران هم مى توانند اين كار را بكنند؛ پس همين طور كه ما مى توانيم از اين روش براى عاقلانه نشان دادن اعتقادات خود استفاده كنيم، هر كسى مى تواند مسيحى، هندو، بودايى و...شود و با اين روش، اعتقادات خودش را توجيه كند، حتّى براى عاقلانه نشان دادن خرافات محض مى توانيم هميشه از اين روش استفاده كنيم. اين بحث جديد، الآن در فلسفه ى دين در غرب خيلى داغ است. بعضى از آن ها كه مى خواستند عملا هر چيزى را بر اساس تجربه ى دينى بنيان بگذارند، اعتراف كرده اند كه اين نوع تجربه الآن كافى نيست. ما بايد بر استدلال و براهين ديگر، براى اثبات عقلانيت دين خودمان تكيه كنيم. بعضى ها گفتند: نه، آن ها حقّ دارند بر خرافات خود اعتقاد داشته باشند؛ ما هم حقّ داريم به دينِ خود اعتقاد داشته باشيم. ما اعتقاد داريم آن ها اشتباه مى كنند. آن ها هم اعتقاد خودشان را دارند كه ما اشتباه مى كنيم؛ اشكالى ندارد و تناقضى به وجود نمى آيد؛ ولى مى توانيم به هرحال بگوييم كه اعتقاد خودمان عاقلانه است و اين خيلى مهم است. به دليل اين كه بعد از جنگ جهانى دوم در امريكا و غرب به طور كلّى يك گرايش پوزيتيويستى خيلى شديد وجود داشته كه مى گفت: دين اصلا معنا ندارد و پوچ محض است و كسى نمى تواند به طور عاقلانه دين را قبول كند. عكس العمل به آن، اين گرايش بود كه مى گفت شما علم تجربى را بر اساس تجربه ى حسّى مى پذيريد؛ ما مى گوييم كه تجربه ى ما، فقط منحصر به تجربه ى حسّى نيست؛ بلكه تجربه ى درونى هم داريم و همين طور كه شما براى فيزيك بر اساس تجربه ى حسّى نظريه ى علمى درست مى كنيد، ما دين داران مى توانيم بر اساس تجربه ى درونى، دين درست كنيم و آن را توجيه كنيم. پس اين نوع زمينه در اين بحث بود ولى در غرب هنوز در باره ى آن موضوع كه بايد در باره ى ديگران چه بگوييم كه مثل ما تجربه دارند و اعتقاد آن ها به همان اندازه قابل توجيه است. البته اين روى كرد تجربى دينى در جاى خودش قابل نقد است. 
منبع: پلوراليسم دينى ، رضا مصطفى لو، نشر مركز مطالعات و پژوهشهاى فرهنگى حوزه علميه (1380).
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
آیا خداوند متعال به دليل نقصى كه در اديان گذشته وجود داشت و به خاطر تحريفى كه در اين اديان به وجود آمده بود دين جديد را فرستاد؟

پاسخ : 
پاسخ از دکتر محمد لگن هاوزن:
دو عنصر در اين جا داريم: يكى صرف نظر از منحرف شدن، خدا با رسالت پيغمبر ما، دين را براى انسان تكميل كرد و يكى اين است كه اديان ديگر منحرف شدند. امّا اين كه تا چه حدودى اين اديان منحرف شده اند و چه چيزى در اديان مختلف را مى توان گفت كه خدا فرستاد و در آن اديان منحرف شده، مسئله اى مشكل است. چون ما به اسلام اعتقاد داريم، مى توانيم از اسلام به عنوان معيار استفاده كنيم؛ يعنى مى توانيم بگوييم ما وقتى مطلب متناقضى در دين يهود يا دين مسيح با اسلام پيدا مى كنيم، پس حتماً خدا آن را نفرستاده؛ ولى در چيزهاى ديگر كه تناقض وجود ندارد مثلا تفاوت در مناسك، اين خيلى مشكل است كه بگوييم تا چه حدودى اين اديان منحرف شده اند. مدارك تاريخى در اين جا كم هستند و نمى توانيم صد در صد بگوييم چنين چيزى وجود نداشته است. پس از اين جهت ما نمى توانيم بگوييم اديانى كه خدا فرستاده است تا چه حد منحرف شده اند مگر در مواردى كه با اسلام تناقض داشته باشد. 
منبع: پلوراليسم دينى ، رضا مصطفى لو، نشر مركز مطالعات و پژوهشهاى فرهنگى حوزه علميه (1380).
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
در صدر اسلام تا وقتى كه يهوديان خيانت نمى كردند، در كنار مسلمانان زندگى مسالمت آميزى داشتند و هم چنين مسيحيان؛ امّا وقتى آن ها به مبارزه ى عملى مى پرداختند، با آن ها به وجهى كه شايسته شان بود برخورد مى شد؛ امّا من سؤال ديگرى دارم كه مربوط به حقّانيّت است. چه طور مى شود الآن كه همه ى اديان حقّانيّت دارند، ما بايد طبق يكى از اين دين ها رفتار كنيم؟ چرا در بين اديان توحيدى كه حقّانيّت دارند و از طرف خداوند هستند، نه اديان جعلى و ساختگى، ما مأمور به انتخاب اسلام هستيم. در صورت امكان، كمى مطلب را بازتر كنيد و راجع به اين مسئله توضيح بيش ترى دهيد.

پاسخ : 
پاسخ از دکتر محمد لگن هاوزن:
حقّانيّت چيزى سپيد و سياه نيست و درجات مختلفى دارد و در بيش تر اديان جهان كه نگاه مى كنيم، اين حقّانيّت با چيزهاى باطل مخلوط شده و حتّى در بين اديانى كه الهى نيستند مثل بودايى، نقطه هاى خوب هم در آن ها وجود دارد و حرف هاى خوب هم مى زنند و بنا بر اين، هر كس چيز خوبى هم دارد؛ درجه اى از حقّانيّت دارد؛ ولى ما مى توانيم بين آن ها تفكيك كنيم؛ مثلا اين حقّانيّتى كه دين بودايى دارد، كافى نيست و نمى توانيم بگوييم اين دين براى هدايت انسان كافى و درست است و بنا بر اين، بايد به سراغ حقّانيّت مطلق رفت. 
منبع: پلوراليسم دينى ، رضا مصطفى لو، نشر مركز مطالعات و پژوهشهاى فرهنگى حوزه علميه (1380).
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
آيا مى توانيم نكات مثبتى را كه ممكن است پلوراليسم دينى داشته باشد، بگيريم و خود كثرت گرايى و پلوراليسم دينى را نپذيريم و تفكيكى بين آن ها قائل شويم؟ مثلا يكى از نكاتى كه پلوراليسم دينى دارد، در حوزه ى رفتار با ديگران است؛ آيا نمى توانيم رفتار مسالمت آميزى با ساير اديان داشته باشيم بدون اين كه حقّانيّت را براى آن ها در نظر بگيريم يا با مقدارى مسامحه، صد در صد حقّانيّت آن ها را امروز نپذيريم و حقّانيّت بالفعل را براى دين خودمان بدانيم و در كنار آن، رفتار مسالمت آميزى با پيروان ديگر اديان كه به مبارزه عليه ما برنخواسته اند مانند پيروان اديان مسيحى و يهودى داشته باشيم؟

پاسخ : 
پاسخ از دکتر محمد لگن هاوزن:
بله، مهم ترين بُعد پلوراليسم دينى، اين بحث عملى در باره ى كثرت گرايى اديان است. اشكال ديدگاه هيك و كنت ول اسميت و دكتر نصر و فرچاوشن اين است كه مى گويند: مى توانيم هم ديگر را بپذيريم؛ چون در جوهر دينمان يك چيز هست و اين مشترك است بين همه ى ما و آن چيزهاى ديگر مهم نيست. آن لُب و جوهر مهم است و بر اساس آن مى توانيم هم ديگر را قبول كنيم. بنده فكر مى كنم ما بايد ياد بگيريم با ديگران هم كارى كنيم؛ حتّى اگر هيچ اعتقاد مشتركى بين ما وجود نداشته باشد؛ يعنى من با كسى كه اعتقادش كاملا با اعتقاد من تفاوت دارد، سعى نمى كنم به نقطه ى مشتركى از اعتقاد با او برسم، فقط بر اساس اين كه او با ما دشمنى نمى كند و نيز بر اساس امورى كه شايد اخلاقى باشد با آن ها رفتار مى كنم. ولى اين روحيه ى هم كارى، منحصراً از پلوراليسم دينى به دست نمى آيد. 
منبع: پلوراليسم دينى ، رضا مصطفى لو، نشر مركز مطالعات و پژوهشهاى فرهنگى حوزه علميه (1380).
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
در شوراى واتيكانى دوم كه در سال 1962 شروع شده بود و تا 1965 ادامه داشت، اصلى را تصويب كردند كه ساير اديان هم مى توانند نجات يابند. آيا اين اصل پذيرش نوعى تكثرگرايى دينى نيست؟

پاسخ : 
پاسخ از دکتر محمد لگن هاوزن:
چرا، ولى نه با قبول كردن ديدگاهى مثل ديدگاه جان هيك و كنت ول اسميت. اكثريت كاتوليك ها مانند دوران قبل از قرن بيستم آن قدر انحصارگرا نيستند؛ ولى نوع عكس العمل شمول گرايى درست است كه كارل رانر مطرح كرد و فكر مى كنم خيلى از مسيحيان چيزى مثل اين را قبول مى كنند. و اين درك مصيبت حضرت مسيح، شرط لازمى است براى آن هايى كه حضرت مسيح را رسماً مى شناسند ولى مى گويند اين هم اثرى دارد در تمام جهان كه حتّى اگر كسى خيلى دور است و هيچ خبرى از آن ندارد، تحت پوشش قرار مى گيرد. 
منبع: پلوراليسم دينى ، رضا مصطفى لو، نشر مركز مطالعات و پژوهشهاى فرهنگى حوزه علميه (1380).
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
در ديدگاه هاى انحصار گرايانه مسیحی مى ديديم كه آنان عقيده داشتند كه حتّى پيامبران الهى تا وقتى كه حضرت مسيح اين ها را غسل تعميد ندهد، وارد بهشت نمى شوند و در سرزمين لمبو نگه داشته مى شوند و بعداً كه حضرت عيسى(عليه السلام)آمد و اين ها را مسيحى كرد، وارد بهشت مى شوند. آيا اين ديدگاه تغييرى نكرده است؟

پاسخ : 
پاسخ از دکتر محمد لگن هاوزن:
نه، هنوز اكثريت مسيحيان مى گويند: يك راه به خدا هست و اين به وسيله ى حضرت مسيح است. پس اگر كسى مسيح را نمى شناسد، مثل حضرت موسى(عليه السلام)كه مى گويند نمى توانست چيزى در باره ى حضرت مسيح پيش گويى كند و با او آشنا نشده است، بايد صبر كند تا حضرت مسيح برگردد و حضرت موسى را هم بياورند تا حضرت موسى(عليه السلام)حضرت مسيح(عليه السلام) را قبول كند و بعد مى تواند به بهشت برود. 
منبع: پلوراليسم دينى ، رضا مصطفى لو، نشر مركز مطالعات و پژوهشهاى فرهنگى حوزه علميه (1380).
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
يكى از ادعاهاى انحصار گرايان دین اين است كه نجات فقط در دين ما وجود دارد و تنها كسانى رستگار هستند كه در كليسا باشند. از ديدگاه اسلام اين مسئله ى نجات منحصر به افرادى است كه مسلمان باشند؟ يا به طور خاص شيعه باشند و باز به طور اخص شيعه ى دوازده امامى باشند يا اين كه ما در اين جا ديدگاه وسيع ترى داريم؟

پاسخ : 
پاسخ از دکتر محمد لگن هاوزن:
اين پيچيده ترين بحث مربوط به پلوراليسم دينى است و هنوز در ميان علما كه با آن ها صحبت مى كردم، مى بينم كه در اين موضوع اختلاف نظر هست. بنده خودم از آن چيزهايى كه از علما خواندم، بيش تر از استدلال شهيد مطهّرى خوشم آمد. ايشان مى خواهند قاصر و مقصر را از هم تفكيك كنند. او مى گويد: مثل هر گناه ديگر، اگر كسى مقصّر است جزا و مجازات دارد و اگر كسى قاصر است و بهانه اى براى گناه كردن دارد، خدا مى تواند او را ببخشد؛ پس همين طور ما مى توانيم بگوييم اگر كسى امر خدا را رعايت نكرد كه اسلام را قبول كند، اين را نوعى گناه محسوب مى كنيم؛ چون خدا گفت اسلام بياوريد و اگر كسى اين كار را نكند، امر خدا را اطاعت نكرده، مرتكب گناه شده است. اگر آن فرد اين كار را آگاهانه مى كند، بايد بگوييم مقصّر است و اين نوع گناه آن قدر بد است كه انسان را بدبخت مى كند و به اصطلاح دينى به خاطر اين كار اهل جهنم مى شود؛ ولى اگر كسى اطاعت نمى كند، به خاطر اين كه اين امر را نشنيد، نمى توانيم بگوييم قابل سرزنش است. اين را از احاديث پيدا مى كنيم. اين نوع بحث در باره ى كسى كه در گوشه اى زندگى مى كند و خبر ندارد هم جريان دارد و او را هم نمى توانيم قابل سرزنش بدانيم و گناهى براى او نيست؛ مانند كسى نيست كه آگاهى دارد. آن كارى كه شهيد مطهّرى كرد، اين است كه مفهوم قاصر را وسيع تر كرد. ايشان نه فقط آن هايى را كه هيچ خبرى نداشتند، قاصر مى دانست بلكه كسانى را كه بدون نيت بد سعى مى كنند با نيت خوب اديان را ارزش يابى كنند ولى نمى توانند به برترى اسلام پى ببرند، نيز قاصر ندانسته و آنان را سزاوار عقاب نمى داند. و اين پاسخ جالبى است؛ ولى پذيرش اين مطلب مشكل است؛ مثلا يكى از اساتيد ما از اين ديدگاه اشكال گرفت و گفت كه قبول كردن يا رد كردن دين، خيلى از مواقع بر طبق احساس و شوق شخص است و بر اساس شوق و عاطفه ى خود، دين را انتخاب مى كند. و خيلى جا ندارد كه بگوييم كسى چه قدر در باره ى اديان ديگر منصفانه تحقيق مى كند. خيلى از مستشرقين مثل آقاى «آربرى» كه قرآن هم ترجمه كرده اند، انصاف بيش ترى در باره ى قرآن دارند و حتّى بيش تر از خود مسلمانان؛ ولى هيچ تفاوتى در آمار نمى بينيم كه آن هايى كه اين نوع انصاف را دارند، به اسلام بيش تر گرايش پيدا كرده اند؛ ولى در عين حال، آن ها كه در باره ى اسلام اطلاعات زيادى داشتند، در مورد بسيارى از آن ها به نظر نمى رسد كه از روى سركشى اسلام را قبول نكرده باشند. آن ها مطمئن هستند كه دين خودشان درست است؛ يعنى احساس اطمينان در دل خودشان در باره ى دين خودشان دارند. پس به نظر آن استاد، اصلا اين تفاوت بين قاصر و مقصّر در بحث قبول يا ردّ دين جايى ندارد. همه، دين را بر اساس عواطف و احساسات خود قبول مى كنند؛ ولى بنده فكر مى كنم ما بايد فرض كنيم اين افراد هم نوعى از افراد قاصر هستند؛ يعنى اگر شاهدى پيدا نكرديم كه آن ها بر اساس سركشى اسلام را قبول نكرده اند، فرض مى كنيم كه آن ها قاصرند؛ ولى مهم ترين بهانه براى قاصر بودن، جهل است؛ امّا در بسيارى از موارد، نمى توانيم بگوييم به دليل جهل، اسلام را قبول نكرده اند. لازم است بدانيم دعوت الهى به اسلام، براى همه است و قبول نكردن اين دعوت براى آن فرد گناه مى باشد. چه به خاطر جهل و چه به هر دليلى كه براى خدا قابل قبول است، قبول مى كنيم كه آنان قاصرند؛ بنا بر اين مى توانيم بگوييم گناهانى هستند كه قابل سرزنش نيستند. اين نوع گناه، ضرورتاً كسى را به جهنم نمى كشاند؛ يعنى ما مى توانيم حساب كنيم خدا اين نوع گناهان را مى بخشايد. هنگامى گناه قابل سرزنش است كه عمداً اين كار صورت پذيرد؛ چون وقتى كسى عمداً اين گناه را مرتكب مى شود، نشان دهنده ى اين است كه نقصى در روح آن انسان است و آن نقص، مانعى براى نزديك شدن به خداست. اين سركشى و عدم اطاعت از خدا، نقص قابل سرزنشى است و مانع رسيدن و نزديك شدن به خدا مى شود. وقتى كسى از هدايتى كه خدا در اسلام فراهم كرده است استفاده نمى كند، واقعاً دچار نوعى بدبختى است. ويژگى اين كار اين است كه كسى كه اين كار را نكرده، از گنج هدايت محروم مى شود و اين هم مانع نزديك شدن به خداست؛ ولى نه تا آن حد كه ما مى توانيم بگوييم اهل جهنم است؛ زيرا صرف نظر از آن اشتباه، ايشان كارهاى خوب ديگرى انجام مى دهد. اين چيز فقط مخصوص دين نيست؛ مثلا فردى، فرد ديگرى را مى كشد ولى نمى خواسته و از روى عمد نبوده است و اگر اين طور نبوده و روحش آن قدر سياه نشده است كه عمداً امر خدا را انجام ندهد، به طور كلّى مى گوييم خدا از زندگى اش راضى است (با صرف نظر از آن اشتباه اش). همين طور آيا مى توانيم بگوييم عدم قبول تشيّع دوازده امامى گناه است؟ در حالى كه نمى گوييم به خاطر اين نوع گناه، كسى بايد اهل جهنم شود. به خاطر اين كه هميشه اين نوع گناه قابل سرزنش نيست و شرايطى دارد. يعنى اين كه بايد پرسيد كه آيا در نپذيرفتن تشيع دوازده امامى، عمدى داشته يا نداشته است. 
منبع: پلوراليسم دينى ، رضا مصطفى لو، نشر مركز مطالعات و پژوهشهاى فرهنگى حوزه علميه (1380).
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
وقتى خداوند به زبان هر قوم و گروهى با آن ها صحبت كرده و براى هر قوم، دين خاص خودشان را نازل كرده است. آيا تبليغ دين، ديگر معنايى مى تواند داشته باشد؛ مثلا مسلمانان، مبلّغانى را به چين بفرستند و بخواهند آن ها را مسلمان كنند و.... اگر ديدگاه آقاى دكتر نصر را بپذيريم، آيا اين تبليغ ها لغو نيست؟

پاسخ : 
پاسخ از دکتر محمد لگن هاوزن:
اشكالى كه خودم در باره ى ديدگاه دكتر نصر دارم همين موضوع است. ادعاى دكتر نصر اين است كه خدا اديان مختلف را فرستاد، چون انسان ها فرهنگ هاى مختلف دارند و هر كسى كه به دنيا مى آيد، در فرهنگى كه خودش انتخاب نمى كند، پا به عرصه ى وجود مى گذارد و دينش بايد مناسب آن فرهنگ باشد. ولى اگر اين طور است، خيلى چيزهاى دين را نمى توانيم تبيين كنيم؛ مانند عوض كردن دين. اگر اديان مناسب فرهنگ خودشان هستند، چه طور با تبليغات، دين پخش مى شود؛ يعنى اديان مناسب و سازگار با يك فرهنگ بودند ولى اديان ديگرى آمدند و مردم يكى را كنار گذاشتند و يكى ديگر از اديان حاكم شد. روشن نيست كه اين نوع تحولات را چه طور توانسته است تبيين كند. 
منبع: پلوراليسم دينى ، رضا مصطفى لو، نشر مركز مطالعات و پژوهشهاى فرهنگى حوزه علميه (1380).
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
بحثى را مى خواندم كه بين دكتر نصر و جناب آقاى جان هيك بود. آيا آقاى نصر هم ديدگاه مشابهى با ديدگاه جان هيك دارد يا اين كه پلوراليسم را با تقريرى ديگر مطرح مى كند؟

پاسخ : 
پاسخ از دکتر محمد لگن هاوزن:
دكتر نصر ديدگاه خاصّى دارد كه چيز تازه اى نيست؛ يعنى ديدگاه ايشان در اين موضوع صرفاً عكس العملى به بحث هاى مسيحيان نيست. منشأ ديدگاه او را مى توانيم در نوشتار فرچاوشُن پيدا كنيم. فرچاوشُن كه يك مسلمان سوييسى بود، اوّلين كتابش در باره ى گوهر و صدف دين بود. خود او صوفى مسلك بود و ادعايش اين بود كه گوهر همه ى اديان يكى است؛ فقط صدَفَش متفاوت است و دكتر نصر هم كم و بيش اين نظر را قبول مى كند؛ ولى وقتى كه با ديدگاه جان هيك روبه رو شد و بحث بين مسيحيان شدت يافت، نظر ايشان روشن تر و عميق تر گرديد. دكتر عدنان اصلان، انديشمند ترك، گفت و گويى در منزل آقاى هيك در دامين هن انگلستان با آقاى هيك و دكتر نصر داشت كه در اين گفت و گو تفاوت ديدگاه آن ها خيلى روشن شد. جان هيك مى خواهد به گونه اى بى طرفانه در باره ى خدا بحث كند؛ پس به نظر او نمى توان گفت خدا؛ بايد از اصطلاح «واقعيت نهايى» استفاده كرد؛ چون بعضى از اديان، خدا را نمى شناسند. ايشان مى گويد اين واقعيت نهايى چيزى است كه قابل توصيف نيست؛ ولى انسان فطرتاً نوعى عكس العمل نسبت به آن دارد. پس انسان خودش به عنوان عكس العمل به اين احساس درونى كه به حقيقت يا واقعيت نهايى دارد، اديان را مى سازد. دكتر نصر اين مطلب را نمى پذيرد. ديدگاه ايشان اين است كه خدا اديان مختلف را براى انسان فرستاده است و اديان چيزى نيستند كه بگوييم صرفاً آن ها را انسان ساخته است. 
منبع: پلوراليسم دينى ، رضا مصطفى لو، نشر مركز مطالعات و پژوهشهاى فرهنگى حوزه علميه (1380).
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
بحثى را مى خواندم كه بين دكتر نصر و جناب آقاى جان هيك بود. آيا آقاى نصر هم ديدگاه مشابهى با ديدگاه جان هيك دارد يا اين كه پلوراليسم را با تقريرى ديگر مطرح مى كند؟

پاسخ : 
پاسخ از دکتر محمد لگن هاوزن:
دكتر نصر ديدگاه خاصّى دارد كه چيز تازه اى نيست؛ يعنى ديدگاه ايشان در اين موضوع صرفاً عكس العملى به بحث هاى مسيحيان نيست. منشأ ديدگاه او را مى توانيم در نوشتار فرچاوشُن پيدا كنيم. فرچاوشُن كه يك مسلمان سوييسى بود، اوّلين كتابش در باره ى گوهر و صدف دين بود. خود او صوفى مسلك بود و ادعايش اين بود كه گوهر همه ى اديان يكى است؛ فقط صدَفَش متفاوت است و دكتر نصر هم كم و بيش اين نظر را قبول مى كند؛ ولى وقتى كه با ديدگاه جان هيك روبه رو شد و بحث بين مسيحيان شدت يافت، نظر ايشان روشن تر و عميق تر گرديد. دكتر عدنان اصلان، انديشمند ترك، گفت و گويى در منزل آقاى هيك در دامين هن انگلستان با آقاى هيك و دكتر نصر داشت كه در اين گفت و گو تفاوت ديدگاه آن ها خيلى روشن شد. جان هيك مى خواهد به گونه اى بى طرفانه در باره ى خدا بحث كند؛ پس به نظر او نمى توان گفت خدا؛ بايد از اصطلاح «واقعيت نهايى» استفاده كرد؛ چون بعضى از اديان، خدا را نمى شناسند. ايشان مى گويد اين واقعيت نهايى چيزى است كه قابل توصيف نيست؛ ولى انسان فطرتاً نوعى عكس العمل نسبت به آن دارد. پس انسان خودش به عنوان عكس العمل به اين احساس درونى كه به حقيقت يا واقعيت نهايى دارد، اديان را مى سازد. دكتر نصر اين مطلب را نمى پذيرد. ديدگاه ايشان اين است كه خدا اديان مختلف را براى انسان فرستاده است و اديان چيزى نيستند كه بگوييم صرفاً آن ها را انسان ساخته است. 
منبع: پلوراليسم دينى ، رضا مصطفى لو، نشر مركز مطالعات و پژوهشهاى فرهنگى حوزه علميه (1380).
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
آيا جنگ‎هاي پيامبراکرم(صلی الله علیه و آله) و آيات جهاد، با آيه‎ي «لا اكراه في الدين» سازگار است؟

پاسخ : 
دشمنان اسلام و برخي افراد ناآگاه، جنگ‎هاي پيامبر(ص) و آياتي را كه در قرآن به جهاد و قتال با كفّار ترغيب نموده است، به عنوان اكراه و اجبار كافران براي پذيرش دين تصوّر كرده‎اند و بر اين اساس، اسلام را به عنوان ديني كه با خون و شمشير گسترش يافت، معرفي مي‎كنند و از طرفي اين آيات را معارض با آيه‎ي «لا اكراه في الدّين» نشان مي‎دهند. 
اصولاً اكراه و اجبار دين ممكن نيست تا خداوند با آيات جهاد، و پيامبر اكرم(ص) با جنگ‎هاي خود در صدد تحميل دين بوده باشند؛ لذا پيام اين آيات و هدف جنگ‎هاي پيامبر(ص) امر ديگري است. 
در اسلام چندين نوع جهاد مطرح است كه برخي به طور آشكار رنگ دفاعي دارند و مورد بحث نيستند و آن قسم كه عمدتاً محل بحث و اشكال است، جهاد ابتدايي است؛ يعني، جهادي كه پيامبر اكرم(ص) يا امام معصوم(ع) به طور ابتدايي و بدون اين كه در ظاهر، جنبه‎ي دفاعي داشته باشد به محلّي لشكركشي و جهاد نمايند. 
قابل ذكر است كه رسالت پيامبر اكرم(ص) به عنوان پيامبر خاتم، رسالتي جهاني و براي تمام نسل‎هاي بشر است؛ او وظيفه‎ي ابلاغ دين را براي تمام انسان‎ها از جانب خداوند به عهده‎ دارد و بايد تا حدّ امكان، پيام حيات‎بخش دين را براي هدايت و تعالي، به انسان‎ها برساند و در اين راه، مشكلات و موانع رسيدن نداي حق به مردم و برپايي جوامع توحيدي را برطرف كند. 
بزرگ‎ترين مانع ابلاغ و انجام رسالت، حكومت‎ها و سردم‎داراني هستند كه دين و تعاليم آن را مانع دنياطلبي و زياده‌خواهي خود مي‎بينند و اجازه و امكان تبليغ دين در محدوده‎ي حكومت خود را به اولياي دين نمي‎دهند و اگر بتوانند، دين و دين‎داران را از بين مي‎برند. بر اين اساس، پيامبر(ص) با اقدام به جهاد و برچيدن بساط اين ستمگران، راه را براي رساندن پيام حق هموار مي‎نمود و البته بعد از رفع اين مانع و آگاه شدن مردم، آنها آزادانه و با اختيار خويش اسلام مي‎آوردند و اجباري در كار نبود. 
مَثَل پيامبر، مَثل باغباني است كه وظيفه‎اش رساندن آب به پاي گياهان باغستانِ وجود است، كه اگر گل انسانيّتي شكفت و خواست از اراده‎ي خويش در جهت سعادت و كمال بهره ببرد، برنامه‎ي صحيح و كاملي در پيش او قرار گيرد و محروم نماند؛ گرچه ممكن است عدّه‎اي از اين برنامه استفاده نكنند؛ ولي به هرحال پيامبر اكرم(ص) بايد موانع رسيدن آب را از پيش‎پا بردارد تا نارسايي از طرف باغبان نباشد. از اين موانع در قرآن به عنوان فتنه ياد شده است: «وقاتلوُهُمْ حتّي لا تكوُن فتنةٌ».[1] 
اگر اين جنگ و جهاد، براي اكراه و اجبار به دين بود، در همان زمان، مسيحيان و يهوديان در محدوده‎ي حكومت حضرت‎(ص) به سر نمي‎بردند و حضرت آنان را اجبار به اسلام مي‎كرد، در حالي كه به دستور قرآن،[2] با آنان به نيكويي رفتار مي‎نمود. 
در نتيجه، پيامبر اكرم(ص) به قتال با سردم‎داران كفر پرداخت، نه به خاطر اين كه ايمان بياورند، بلكه مانع ايمان آوردن ديگران نشوند؛ لذا تعارضي بين آيات جهاد و عمل پيامبر اكرم(ص) با آيه‌ي «لا اكراه في الدّين» وجود ندارد. 
پی نوشتها:
[1]. سوره‌ي بقره (2)، آيه‌ي ‌193. 
[2]. سوره‌ي ممتحنه (60)، آيه‌ي 8. 
منبع: دين و آزادي، آیت الله محمد تقي مصباح يزدي، نشر مركز مطالعات و پژوهشهاي فرهنگي حوزه‌ علمیه (1381).
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
مقصود از آيه‎ي «لا اكراه في الدّين» چيست؟ آيا به اين معني است كه هيچ محدوديّت و ممنوعيّتي براي انسان نيست؟ در اين صورت كيفرها و عذاب‎هايي كه در دين مطرح است براي چيست؟

پاسخ : 
انسان موجودي انتخابگر و داراي اختيار آفريده شده است و ارزش و كمال او در اين است كه با اختيار و گزينش خويش مسير حق را پذيرفته و بپيمايد. اسلام به عنوان آخرين و كامل‎ترين دين، مجموعه‎اي از باورهاي حق و احكام جامع و فراگير است كه عقيده و عمل به آن، سعادت دنيا و آخرت را در پي دارد. 
پس قوام اسلام و ايمان، به اعتقاد و پذيرش قلب است و چنين اعتقادي با شناخت و آگاهي و با دليل‎هاي متقن و محكم و از روي اختيار حاصل مي‎گردد و اكراه بردار نيست و از اين روي، خداوند در آيه‎ي «لا اكراه في الدّين»[1]اجبار و اكراه در دين را نفي نموده است. 
بعضي خواسته‌اند از اين آيه استفاده كنند كه اسلام، طرف‎دار آزادي در انتخاب دين و عمل به احكام آن است؛ و چون آزادي، لفظ مشترك و داراي معاني متعدّدي است، زمينه‎ي اشتباه و مغالطه در آن وجود دارد. اگر آزادي به اين معناست كه انسان تكويناً مي‎تواند راه سعادت خود را برگزيند و يا با انكار دين حقّ، به ذلت و شقاوت برسد، سخن صحيحي است و از آنجا كه قوام دين، به اعتقاد قلبي است، اساساً اكراه و اجبار بر اعتقاد قلبي امكان ندارد. اما اگر منظور اين است كه در تشريع الهي، پذيرش هر دين و مسلكي آزاد است و خداوند اجازه داده و راضي است كه انسان شقاوت و بدبختي خود را رقم بزند، سخن باطلي است. در شريعت، هرگز انسان آزاد نيست كه هر مرام و مسلكي را خواست بپذيرد، و در قرآن تأكيد شده كه دين در نزد خداوند، فقط اسلام است.[2]و خداوند، به جز اسلام، هيچ دين ديگري را از كسي قبول نخواهد كرد.[3] آنچه كه به عنوان عقوبت و عذاب دنيايي و اخروي براي اعمال خلاف اسلام، بيان شده است، همه حاكي از اين است كه انسان از لحاظ تشريعي نمي‎تواند هر طور كه خواست رفتار كند؛ اراده‎ي تشريعي و رضايت خداوند، تنها در پيمودن مسيري است كه او براي سعادت بشر ترسيم نموده است؛ و در صورت تخلف، انسان هم ‎دچار خسران و بدبختي دنيوي و اخروي مي‎گردد و گاهي، استحقاق مجازات‎هاي قانوني پيدا مي‎كند. 
پی نوشتها:
[1]. سوره‌ي بقره (2)، آيه‌ي 256. 
[2]. سوره‌ي آل عمران (3)، آيه‌ي 9. 
[3]. سوره‌ي آل عمران (3)، آيه‌ي 85. 
منبع: دين و آزادي، آیت الله محمد تقي مصباح يزدي، نشر مركز مطالعات و پژوهشهاي فرهنگي حوزه‌ علمیه (1381).
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
تاريخچه اى از بحث پلوراليسم دينى را ارايه بفرماييد.

پاسخ : 
پاسخ از دکتر محمد لگن هاوزن:
پاسخ اين سؤال به خاطر طولانى و پيچيده بودن تاريخ موضوعِ مورد بحث، كمى مشكل است. به هر حال سعى مى كنم خلاصه اى از آن را بگويم. بحث پلوراليسم دينى يا كثرت گرايى دينى از زمانى در اروپا آغاز شد كه فرقه هاى مختلف مسيحيان با عدم پذيرش مسيحيت از جانب مهاجرينى روبه رو شدند كه بعد از جنگ جهانى دوم و در نيمه ى دوم قرن بيستم از كشورهاى مختلف به اروپا مهاجرت كرده بودند. اين در حالى بود كه مسيحيان، قرن ها شعار «بيرون از كليسا هيچ نجاتى وجود ندارد» را سر داده بودند و معتقد بودند، همه ى آن هايى كه مسيحى نيستند اهل جهنم اند. اين موضوع چالشى بود براى متكلّمان مسيحيت. چون بعضى از آن ها مى ديدند كه در ميان غير مسيحيان افراد خوبى پيدا مى شوند، به همين خاطر راجع به اين تعليم كليسا بدگمان شدند و چند پيشنهاد براى كنار گذاشتن اين شعار مطرح كردند. اوّلين عكس العمل در نوشتار كارل رانر ديده شد. او كه متكلّمى كاتوليك بود، هم زمان با جنگ جهانى دوم و پس از آن، پيشنهاد كرد كه مسيحيان مى توانند قبول كنند كسى رسماً مسيحى نباشد و خدا به خاطر طرز زندگى و اخلاقش او را مسيحى حساب كند. آنان در حقيقت مسيحى هستند؛ ولى در ظاهر مسيحى نيستند. اين اوّلين تلاش بود. بعد از آن بعضى از نويسندگان گفتند: اين كافى نيست و ديدگاه منصفانه نسبت به اين مسئله اين است كه بگوييم نجات يافتن شخص به خاطر اعمال ناخودآگاهانه اش كه شبيه به اعمال مسيحيان مى باشد، نيست؛ بلكه به خاطر پاك شدنش به وسيله ى دين خودش مى باشد؛ پس ما بايد قبول كنيم كه براى نجات، راه هاى مختلفى وجود دارد و منحصر به دين مسيح نيست. اين بيان كه راه نجات منحصر به دين مسيح نيست، كاملا مخالف آن چيزى است كه براى قرن ها در دين مسيح بود و اكثر متكلّمان و متفكّران دين مسيح نيز اين طرز فكر را قبول نمى كنند و در ميان مسيحيان بحث است كه اگر اين را قبول نكنيم، چه بايد بگوييم. 
منبع: پلوراليسم دينى ، رضا مصطفى لو، نشر مركز مطالعات و پژوهشهاى فرهنگى حوزه علميه (1380).
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
آيا دين، مردم‏سالاري را مي‎پذيرد؟ با چه شرايطي؟

پاسخ : 
مردم‎سالاري، ترجمه‌ي لفظ دموكراسي است كه در عرف سياسي‌، داراي تحولاتي بوده و معناهاي متفاوتي يافته است. 
گاهي از دموكراسي به عنوان حكومت مردم نام ‎برده مي‎شود؛ يعني مردم، خودشان در امور حكومتي، اعم از قانون‎گذاري و اجراي قانون و ساير شؤون سياسي جامعه، نقش داشته باشند. مردم در زمان ما با شركت در انتخابات براي تعيين نمايندگان در بخش‌هاي مختلف، دخالت و مشاركت خود را نشان مي‎دهند. 
امروزه معناي خاص‎تري از دموكراسي در اصطلاح قدرت‎هاي استعماري و سلطه‎گر غرب رايج است كه براساس آن، دموكراسي بر نظام‎هاي لائيك و سكولار اطلاق مي‎شود؛ اين نوع دموكراسي به هيچ نحوي به دين اجازه نمي‎دهد كه در شؤون سياسي و اجتماعي دخالت نمايد، حتي اگر خود مردم هم بگويند ما احكام و قوانين دين را مي‎پذيريم، اين خواسته‎ي مردم، مخالف دموكراسي تلقّي مي‎شود. مخالفت با پيروزي اسلام‎گرايان در انتخابات الجزاير و سركوب آنان و رفتاري كه با اسلام‎گرايان در تركيه صورت مي‎گيرد و نيز مخالفت‎ها و فشارهايي كه در دو دهه‎ي بعد از انقلاب بر جمهوري اسلامي وارد آمده است، همه بيانگر اين برداشت از دموكراسي است. 
معناي ديگري كه ذكر شده، اين است كه دموكراسي، شيوه‎اي براي رفع اختلافات بين گروه‎هاست و بر اساس آن هر نظري كه بيش‌ترين رأي را بياورد ملاك عمل قرار مي‎گيرد. 
اساس و محور دين عبارت است از: توحيد، عبوديّت خدا، پذيرش حاكميّت الهي و اطاعت از قوانين فراگير و كامل آن. قوانين كلّي الهي، با وحي به پيامبر(ص) ابلاغ شده و حاكميّت خداوند و قانون‎گذاري در شرايط متغيّر، توسّط پيامبر اكرم(ص) و ائمه(ع) و منصوبين آنها انجام مي‎شود. هر نقشي كه مردم، حول اين محورهاي اساسي در اجرا و اطاعت از اراده‎ي تشريعي خداوند به عهده بگيرند، با دين سازگار خواهد بود و دين به عنوان برنامه‎ي جامع زندگي، با وضع احكام خاصّ اجتماعي، به بهترين شكل، مردم را به مشاركت در شؤون اجتماعي فراخوانده است. 
براساس جهان‎بيني مادّي غرب، مبدأ و معاد جايگاهي ندارند و همه چيز در انسان‎محوري و چارچوب محدود دنيا خلاصه مي‎شود و انسان، آزاد است كه به هرچه خواست و به هر قانون و حكومتي كه مايل بود، تن دهد. به طور قطع، اگر دموكراسي بر اين اساس بنا شود، با تعاليم دين سازگار نخواهد بود. 
بنابراين، طبق معناي اوّل، با رعايت شرايطي كه در نظام اسلامي براي حكّام، قانون‎گذاران و مجريان قانون تعيين شده است، مردم مي‎توانند در انتخابات شركت نموده، نمايندگان و افراد مورد نظر را برگزينند و مشاركت خود و حضور در صحنه‎هاي اجتماعي را به ثبوت برسانند؛ ولي اسلام با ملاك دانستن رأي مردم، ـ به گونه‎اي كه هرچه خواستند وضع نمايند، حتي اگر مخالف اسلام باشد ـ موافق نيست. 
دموكراسي به معني دوم را سلطه‎گران وضع نموده‎اند، تا مقاصد شوم خود را دنبال كنند و به طور بديهي در تعارض كامل با دين است. در مورد دموكراسي به معني سوم كه شيوه‎اي براي حل اختلافات است، بايد گفت: اگر دليل شرعي و يا نظريه‎ي كارشناسي براي ترجيح يك طرف مناقشه وجود نداشت، در اين صورت نظر اكثريّت، مرجّح و مقدّم است، ولي در جايي كه دليل شرعي و رأي كارشناسي وجود دارد، بايد مطابق دليل يا نظر كارشناسي عمل نمود. پس اين كه نظر اكثريّت به طور مطلق و در همه‎ي موارد بر نظر اقليّت مقدم باشد اعتباري ندارد. 
خلاصه اين كه، دموكراسي يا مردم‌سالاري در بعضي از معاني، خود، مخالف نظر اسلام است و در برخي ديگر از معاني با شرط و قيودي كه ذكر شد، قابل پذيرش است و در كشور ما نيز صورت عمل به خود گرفته است. 
منبع: دين و آزادي، آیت الله محمد تقي مصباح يزدي، نشر مركز مطالعات و پژوهشهاي فرهنگي حوزه‌ علمیه (1381).
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
آيا عالمان دين كه خود را مدافع آزادي مي‎دانند مي‎توانند به نام دين، مانع آزادي شوند؟

پاسخ : 
خداي تعالي در قرآن مجيد فرمان داده است كه عدّه‎اي براي كسب معارف الهي و تفقه در دين اقدام نمايند و سپس در جامعه به بيان و تعليم اصول و احكام دين بپردازند و با يادآوري معاد، مردم را از عاقبت كارهاي ناشايست بيم دهند. افرادي كه در راستاي اين فرمان الهي به تلاش علمي و عملي پرداخته و خود را براي انجام اين رسالت الهي آماده كرده‎اند، عالم ديني ناميده مي‎شوند. 
خداوند از عالمان دين پيمان گرفته است كه در برابر ستم ظالمان و پايمال شدن حقّ مظلوم سكوت نكنند. وظيفه‎ي آنها دفاع و حفاظت از مرزهاي عقيده و ايمان مردم است. آنها به فرمان خداوند، اين مسؤوليّت را پذيرفته‌اند و در انجام وظيفه‎ي خويش نيز جز رضا و خشنودي او را طلب نمي‎كنند و هر سختي را در اين راه بر خود هموار مي‎نمايند. 
عالمان دين، مدافعان حقيقي آزادي‎اند كه با سعي در تربيت و تزكيه‎ي خود و ديگران، به دنبال آزاد سازي انسان‎ها از بردگي هوي و هوس و بندگي غير خدا هستند، تا همه بتوانند به قلّه‎ي كمال خويش اوج بگيرند. آنها كه در سخت‎ترين شرايط و با فداكاري و جان‎فشاني به تبيين حقايق پرداخته‎اند، بهتر از هر كسي به نقش آزادي در بيان حقيقت و هر آنچه كه براي صلاح و كمال آدميان لازم است واقف‌اند، آنها براي انجام وظيفه‎ي خود از همه‎ي كساني كه طالب حقيقت‎اند دعوت مي‎كنند كه آزادانه و در حضورشان هر مشكل و شبهه‎اي كه دارند ابراز كنند تا با فكر و دل اقناع شده، به راه حق بگروند. 
آن آزادي‎اي كه انسان را اسير هوي و هوس مي‎نمايد و به او اجازه مي‎دهد كه خود را به ذلّت بندگي غير خدا گرفتار كند و يا در راستاي اشاعه‎ي فحشا و دامن زدن به خواسته‎هاي حيواني باشد و يا جاهلانه و مغرضانه شبهاتي را مطرح كند كه مردم از دين، يعني تنها راه سعادت خود دست بردارند، در واقع آزادي نيست؛ بلكه دام شيطان است و موجب اسارت آدمي است و طبعاً عالمان دين، مخالف چنين آزادي‎اي هستند. 
آري! دشمنان اسلام تشخيص داده‌اند كه پيش‌بردِ اهدافشان، تنها با ايجاد شك و شبهه در باورهاي حقّ مردم ميسّر است؛ لذا با تحريك عدّه‌اي عالم نما و حمايت از افراد مغرض، به نام عالم ديني و يا در لباس عالم ديني، در صددند فضايي ايجاد كنند كه شرايط عملي و زمينه‎ي نظري براي شكست نظام اسلامي فراهم شود. اين افراد به اسم مدافع آزادي، جوّي را حاكم مي‎كنند كه بيان مسلّمات اسلام را دچار مشكل مي‎كند و در نهايت قصد دارند فرصت تبيين و دفع شبهات و فتنه‎ها را از عالمان واقعي اسلام بگيرند. 
در نتيجه اگر عدّه‌اي به نام دين، به‎گونه‎اي عمل كنند كه زمينه براي اسارت بيروني و دروني انسان فراهم گردد و يا براي رسيدن به منافع مادّي فردي يا گروهي خود، محدوديّت‎هايي را براي مردم اعمال كنند، مخالف اسلام و تعاليم متعالي آن مي‎باشند. 
جوانان عزيز بايد مراقب باشند تا در دامي كه به اسم آزادي، براي شكار آزادي حقيقي آنها گسترده شده است نيفتند. ما به عنوان يك مسلمان وظيفه داريم با تقويت آگاهي و شناخت صحيح از اسلام و آموزه‎هاي اصولي و احكام فردي و اجتماعي آن، مانع تحقّق اهداف شوم دشمنان اسلام شويم و در مقابل اين فتنه‎انگيزي‎ها و اعمال پست‌ شيطاني، با برخورد اصولي و صحيح، به دفاع و حمايت از اسلام و نظام اسلامي بپردازيم. 
منبع: دين و آزادي، آیت الله محمد تقي مصباح يزدي، نشر مركز مطالعات و پژوهشهاي فرهنگي حوزه‌ علمیه (1381).
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
بعضي عقيده دارند: با تسامح و تساهل، برخي از احكام اسلام را ناديده بگيريم تا اسلام طرف‌دار بيش‌تري پيدا كند. آيا اين راه صحيح است؟

پاسخ : 
اسلام، آب حيات و چشمه‎ي زلالي است كه خداوند رحمان آن را براي سيراب نمودن تشنگان حقيقت و پروراندن نهال انسانيّت، از سرچشمه‎ي فيض خود نازل كرده است. هر انساني كه به فطرت خود توجّه نمايد، آن را مطابق آرزوها و خواسته‎هاي حقيقي خويش و تنها راه سعادت خود خواهد ديد. اگر كسي به هر دليل از اين آب حيات چشم‌پوشيد و به مرداب متعفّن و سراب هوس‎ها دل بست، راه هدايت او، گل‎آلود نمودن چشمه‎ي زلال دين نيست. 
هرچه كه اسلام بيان كرده و هر حكمي، چه درباره‎ي فرد و چه در زمينه‎ي اجتماع، صادر نموده است، ناظر به هدايت و اصلاح جنبه‎اي از شؤون حيات انساني است. رسالت اسلام، فراهم آوردن همه‎ي زمينه‎ها براي تعالي جان انسان‎هاست. يك حزب يا فرد قدرت‌طلب دنيا زده نيست كه به هر رنگي درآيد تا طرف‎دار پيدا كند. اسلام راه و برنامه‎ي جامع و كامل دست‎يابي به سعادت است كه اگر بخشي از آن آسيب ببيند و يا ناديده گرفته شود، در واقع، خدشه در سعادت انسان‎ها و لطمه به جنبه‎اي از كمال آنهاست. براي ايجاد گرايش نسبت به اسلام، راه اين نيست كه اين گوهر تابناك و سرمايه‎ي عظيم را ناقص و مكدّر كنيم، بلكه بايد پرده‎ي جهل را از چشم، و زنگار هوس را از دل زايل نماييم. اگر قرار باشد حكمي ناديده گرفته شود، تا افرادي به اسلام بگرايند، هر گروه از اين افراد از بخشي از احكام ناخرسندند، برخي حرمت شراب را نمي‎خواهند، بعضي اختلاط زن و مرد را مي‌پسندند، عدّه‎اي به ربا خوردن خو گرفته‎اند و همين طور نسبت به احكام كيفري و حقوق زنان و ... بدين ترتيب، با حذف اين احكام چه چيزي از مجموعه‎ي دين باقي مي‎ماند؟ 
در صدر اسلام، زماني كه پيامبر(ص) در نهايت سختي و فشار از جانب كفّار مكّه قرار داشت، گروهي نزد پيامبر(ص) آمدند و خواستار ناديده گرفتن برخي موارد شدند تا ايمان آورند و او را ياري كنند؛ پيامبر(ص) به سخن آنان توجّهي نكرد، آيه نازل شد كه: 
به خاطر عصمتي كه به تو ارزاني كرديم به سخنان آنان توجّهي ننمودي و اگر فقط اندكي به خواست آنان متمايل شده بودي، دو برابر عذاب دنيا و آخرت را به تو مي‎چشانديم.[1] 
كساني كه دم از تسامح و تساهل در احكام دين مي‎زنند، به دنبال اين نيستند كه اسلام طرف‎دار پيدا كند، بلكه مي‎خواهند با حذف احكام اسلام، جاهلانه يا مغرضانه، براي رسيدن به قدرت و رياست، شرايط اجتماعي ايجاد كنند تا برخي را به دنبال خود كشيده، طرف‌دار درست كنند؛ يا در راستاي هدف دشمنان اسلام، زمينه‎ي رخنه و نفوذ دشمن را فراهم كنند. 
اگر در دين كاستي و زشتي وجود ندارد، بايد علت عدم طرف‎داري از اسلام را بررسي كرد. يا تبليغات سوء دشمن، چهره‎ي ناصحيحي از اسلام ترسيم كرده است، كه بايد با تلاش علمي و رفع شبهه‎ها چهره‎ي واقعي اسلام را آشكار كرد. و يا اين كه برخي، دل در گرو هواهاي خويش دارند و دين را مخالف خواهش نفس خود مي‎يابند و به همين جهت، نه تنها علاقه‎اي به برقراري نظام اسلامي ندارند، بلكه با انواع توطئه‎ها سعي در براندازي آن دارند. در اين صورت، بايد ضمن فراهم كردن زمينه‎ي استفاده‎ي حلال از نعمت‎هاي الهي و ارضاي صحيح غرايز، از توطئه‎هاي شيطاني پرده برداشت و توطئه‎گران را رسوا كرد و عملاً ثابت نمود كه راه سعادت انسان، اجراي كامل و صحيح قوانين متعالي اسلام است، تا در شرايط سالم اجتماعي، امكان تلاش عملي براي رها شدن از خواسته‎هاي حيواني فراهم شود و همه با چشم عقل و دل، حقيقت زيباي اسلام را بيابند، واگر توصيه‎اي براي تسامح و تساهل داريم آن را براي دشمناني ذكر كنيم كه از لجاج و عناد و كين‎توزي و ضربه زدن به دين فروگذار نمي‎كنند. 
پی نوشت:
[1]. سوره‌ي اسراء (17)، آيه‌ي 73. 
منبع: دين و آزادي، آیت الله محمد تقي مصباح يزدي، نشر مركز مطالعات و پژوهشهاي فرهنگي حوزه‌ علمیه (1381).
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
در زمان پيامبر اكرم(صلی الله علیه و آله و سلم) و حضرت علي(علیه السلام) اگر كسي عقيده‎ي غلطي ابراز مي‎كرد با او چگونه برخورد مي‎شد؟ آيا الآن هم همان طور است؟

پاسخ : 
گفتار و كردار و تقرير[1] پيامبر اكرم(ص) و ائمه(ع) از منابع دين اسلام، براي كشف احكام و آموزه‎هاي ديني است. آنچه فقهاي تشيّع به عنوان حقوق و تكاليف فردي و اجتماعي در كتب فقهي گرد آورده‎اند با مطالعه‎ي همه جانبه‎ي رفتار و كردار معصومين(ع) بوده است. نشان اسلامي بودن يك نظام، اجرا شدن همين احكام فقهي است كه اجتهاد پويا و مستمر، آن را تبيين مي‎كند. و به همين خاطر است كه سر سلسله‎ي نظام اسلامي بايد در دست فقيه عادل باشد و الگوي حكومتي نظام جمهوري اسلامي، همان حكومت پيامبر اكرم(ص) و امير المؤمنين علي(ع) است و تمام سعي و تلاش وليّ فقيه در اجرا و پياده كردن احكام اسلامي، پديد آوردن نظام مطلوب و مورد رضايت معصومين(ع) مطابق با شرايط زماني و مكاني عصر كنوني است و وليّ فقيه بهترين متخصص براي تحقق بخشيدن به اين هدف متعالي است. 
در قوانين حقوقي اسلام، كسي به صرف داشتن عقيده‎اي ـ هر چند غلط و باطل ـ مورد مؤاخذه قرار نمي‎گيرد؛ گر چه در آخرت، در صورتي كه از روي تقصير باشد، بازخواست خواهد شد؛ ولي اگر همين عقيده، در قالب گفتار و يا رفتاري بروز نمايد كه موجب ضرر و تهديدي براي دين و مصالح افراد و جامعه شمرده شود؛ به مقدار خطر و مفسده و ضرري كه مي‎آفريند، جلوگيري و مجازات را در پي خواهد داشت؛ بنابراين، نحوه‌ي برخورد پيامبراكرم(ص) و حضرت علي(ع) با اظهار عقيده‎ي غلط، به آثار اين عمل، و حكمي كه خدا براي آن در نظر گرفته است بستگي داشته و متفاوت بوده است. 
عوارض يك عقيده‎ي غلط، گاهي جنبه‎ي فردي دارد و گاهي جنبه‎ي حقوقي و اجتماعي. ابراز آن، گاهي در مقام تحقيق و سؤال صورت گرفته است و گاهي براي انكار و تبليغ سوء و ضربه زدن به دين و جامعه‎ي اسلامي. 
در رفتار ايشان مواردي هست كه با تعليم و بحث و استدلال، به رفع شبهات و عقايد غلط افراد و گروه‎ها پرداخته‎اند و در مواقعي هم با شدّت و غلظت با صاحبان عقيده‎ي باطل مقابله نموده‎اند. جنگ پيامبر اكرم(ص) با سران كفر به خاطر رفتار ناشي از عقيده‎ي باطل آنان بود كه نه خود ايمان مي‎آوردند و نه اجازه مي‎دادند ديگران مؤمن شوند. احكامي كه در زمان حضرت علي(ع) نسبت به افراد مرتد و اهانت كنندگان به ساحت حضرت رسول(ص) اجرا شد، به خاطر گفتار و رفتار ناشي از عقيده‎ي غلط بود. جنگ حضرت علي(ع) با اصحاب جمل، معاويه و خوارج، همه به خاطر فتنه‎انگيزي و شرارت اين گروه‎ها بود كه از انديشه و باور ناصحيح نشأت مي‎گرفت. 
از طرف ديگر، افراد غير مسلمان تحت حكومتشان كه علي‎رغم داشتن عقيده‎ي باطل، با مسلمين زندگي مسالمت‎آميز داشته، قوانين جامعه‌ي اسلامي را رعايت مي‎كردند و براي اجتماع خطري نداشتند، از حقوق اجتماعي عادلانه برخوردار بودند و با كمال سماحت با آنها رفتار مي‎شد. اين بُعد ديگري از برخورد اين دو بزرگوار، با عقيده‎ي غلط مي‎باشد. 
خوارج، گروهي بودند كه به جاي شناخت اسلام از مسير صحيح آن، كه تنها از طريق حضرت علي(ع) به عنوان كارشناس و خبره‎ي اسلام و قرآن مي‎توانست انجام شود، از ولايت آن حضرت بريدند و طبق برداشت غلط خود از اسلام، عمل كردند. حضرت ابتدا با موعظه و بحث و استدلال به رفع شبهات و ردّ عقيده‎ي آنان پرداخت و از طريق علمي و نظري، قاطعانه پاسخ آنان را داد و هنگامي كه شروع به فتنه‎انگيزي و تهديد جامعه و خطرآفريني براي اساس نظام نمودند و به هشدارهاي حضرت توجّهي نكردند، به مقابله و قلع و قمع آنان پرداخت، به طوري كه شمار كمي از آنان جان به دربردند. 
حضرت اميرالمؤمنين، علي(ع) همانند پيامبر اكرم(ص) و ساير ائمه‎ي معصومين(ع)، حقوق انساني افراد را تا آخرين حد، رعايت مي‎نمودند؛ حتي حقوق فردي خوارج را نيز ناديده نگرفته، خلاف دستورات اسلام متعرّض آنان نشدند. در اسلام با مجرم به اندازه‎ي جرمش برخورد مي‎شود، و ساير حقوق مجرم، محترم شمرده مي‎شود. در اسلام، كيفر بيش‌تر يا كم‌تر از حد مقررات، تخلّف به حساب مي‎آيد. 
در دنياي كنوني غرب كه اين همه دم از حقوق بشر مي‎زنند، اگر كسي يا كشوري، كمي از منافع مادّي و دنيايي آنان را تهديد كند و يا به آن لطمه بزند، ظلم‎ها و جنايت‎هاي بسياري در حقّ او مرتكب شده و از هيچ كاري براي مقابله فروگذاري نمي‎كنند. در فرهنگ غرب، چون همه چيز در دنيا خلاصه مي‎شود و جز به منافع مادّي به چيز ديگري فكر نمي‎كنند، اگر كسي به معنويّت و مصالح اخروي لطمه بزند و رفتار زشت و عقيده‎ي باطلي را بروز دهد، به شرط اين كه دنياي آنان لطمه نبيند آزاد است و كسي حق مقابله با او را ندارد و اسم اين را آزادي عقيده و بيان مي‎گذارند؛ و در مقابل، هيچ حقي را در برابر منافع مادي خود به رسميّت نمي‎شناسد و رعايت نمي‎كنند. 
ولي در اسلام، مصالح انسان‎ها، تنها در امور مادّي نيست؛ لذا قوانين جرم و مجازات نيز در اين محدوده خلاصه نمي‎گردد. در عين حال اگر كسي جرمي را به هر شكل مرتكب شد، فقط در حدّ همان جرم و اجراي حكم خداوند برخورد مي‎شود و بقيّه‎ي حقوق او محترم است. در مبحث عقيده‎ي غلط نيز بدين گونه است كه، اگر به گفتار و رفتاري منجر شود كه براي مصلحت جامعه زيان‎بار باشد، بر اساس حكم خدا با آن برخورد مي‎شود. 
در جامعه‎ي ما كساني كه به غرب توجّه دارند و ديده‎اند كه در آن‎جا با عقايد و رفتاري كه به مصالح معنوي و ديني مردم لطمه مي‎زند، برخوردي صورت نمي‎گيرد ـ به اصطلاح آزادي عقيده و بيان وجود داردـ گمان كرده‎اند اين مسئله جزء حقوق افراد است و در ايران نيز، افراد مخالف نظام و اسلام، بايد اجازه و امكان نشر و تبليغ براي عقيده‎ي منحرف خود بيابند و به هتك و تضعيف اسلام بپردازند و حتي براي تأمين حقوق مخالفان، بايد از بيت‎المال مسلمانان براي فراهم كردن امكانات تبليغي آنان هزينه كنند؛ غافل از اين كه اين موارد، در اسلام، جزء حقوق فرد نيست؛ بلكه حقّ جامعه‎ي مسلمانان است و از مصالح كلّ مردم است. حق فرد را بايد به او داد؛ ولي نمي‎توان حقوق و مصالح جامعه‎ي مسلمانان را در اختيار عده‎اي افراد مغرض يا جاهل گذاشت و زمينه‎ي نابودي بنيان‎هاي فكري و ديني مردم و نظام اسلامي را به وجود آورد. 
حضرت امير المؤمنين، علي(ع) نيز چيزي از بيت‎المال را صرف ترويج افكار باطل آنها نكرد و به عنوان رعايت حقوق افراد، مناصب حكومتي را ميان اقلّيّت‎ها قسمت نكرد، تا حكومت اسلامي سالم بماند. وظيفه‎ي حاكم اسلامي، تبليغ اسلام و دفاع از مباني و عقايد اسلامي است و بايد همه‎ي تلاش خود را در اين جهت به كار گيرد. عقايد باطل و انحرافي از جانب قدرت‎هاي شيطاني و سلطه‎طلب، آن قدر حمايت مي‎شود كه دولت اسلامي براي مقابله و رفع آن، هر نيرويي را به كار بگيرد كم است؛ چه رسد به اين كه به طور ناحق، امكانات جامعه‎ي مسلمانان را صرف زمينه‎سازي براي رشد آن انديشه‎هاي باطل نمايد. 
نتيجه اين كه تشخيص چگونگي برخورد با عقيده‎ي مخالف، متوقّف بر شناخت حقوق فرد و اجتماع بر اساس مباني اسلام، نحوه‎ي ابراز و اظهار و رفتار صاحبان آن عقيده، اطلاع كامل از قوانين كيفري اسلام، تشخيص مصالح امّت اسلامي و لحاظ شرايط زماني و مكاني دارد و با توجه به اين عوامل، حكومت اسلامي، نوع برخورد با عقيده‎ي غلط را تعيين خواهد كرد. 
آنچه كه تاكنون مطرح شد و مورد تأكيد قرار گرفت، به طور عمده، در رابطه با اصول و مسلّمات دين و حقوق جامعه و تهديد اساس و بنيان آن بود كه جنبه‎ي حكومتي دارد و نيز مسئله‎ي روز است؛ اما در محدوده‎ي مسائل خاصّ فردي، رفتار متقابل افراد با هم، در خانواده و محيط‎هاي كاري و ساير شؤون اجتماعي، احكام و قوانين خاصي وجود دارد كه بايد حسب مورد رعايت شود. از اين موارد كه بگذريم، مسئله جنبه‎ي اخلاقي پيدا مي‎كند و پيامبر اكرم(ص) و ائمه‎ي معصومين(ع) در اين زمينه نيز الگو و اسوه هستند و رفتارشان بايد سرمشق قرار گيرد. 
در محيط‎هاي علمي، در بسياري از موارد، ابراز عقيده‎هاي غلط، با بحث و استدلال قابل اصلاح است و بايد از مجادله‎ي بيهوده، تخطئه‎ي بي‎مورد و بي‎احترامي پرهيز كرد و فقط با قصد كشف حقيقت به تبادل نظر و گفت‌وگو پرداخت. 
در محيط خانواده و رفتار با مردم نيز رعايت اصول اخلاقي، عدم سوء‎ظن، دلسوزي و مهرباني، خيرخواهي براي يكديگر؛ راه‌نمايي كردن همديگر و تلاش براي ايجاد محيطي صميمي كه زمينه‎ي رشد و تربيت صحيح است، لازم و بسيار مورد تأكيد اخلاق اسلامي است. اوليا و بزرگان دين و مؤمنين واقعي، هم خود به آن پاي‌بندند و هم ديگران را به رعايت اين امور سفارش مي‎نمايند. 
پی نوشت:
[1]. يعني معصوم (عليه السلام) به شكلي، امري را مورد تأييد و امضاي خود قرار دهد. 
منبع: دين و آزادي، آیت الله محمد تقي مصباح يزدي، نشر مركز مطالعات و پژوهشهاي فرهنگي حوزه‌ علمیه (1381).
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
آيا اين حرف درست است كه اسلام با آزادگي سازگار است نه آزادي؟

پاسخ : 
آنچه در اسلام فراهم آمده است در جهت كمال و سعادت انسان است؛ لذا چيزي با اسلام سازگاري دارد كه در اين جهت باشد. 
آزادگي واژه‎اي اخلاقي است و در چند معنا به كار مي‎رود: 
معناي اول اين‎كه اگر انسان بخواهد انسانيّت خود را شكوفا كند و به تكامل معنوي و تعالي روح برسد، بايد از اسارت نفس حيواني و تسليم شدن در برابر خواهش‎هاي نفساني و شهوت و غضب خود رهايي يابد. در اخلاق، اين نوع آزادي، اصل و پايه‎ي ديگر فضيلت‎ها به حساب مي‎آيد. معناي دوم آزادگي اين است كه انسان براي رسيدن به خواهش‎هايش خود را كوچك و حقير نكند و تن به تملّق، دروغ و ذلّت ندهد. 
معناي سوم اين است كه انسان، داراي سماحت (جوان‎مردي) و بخشش باشد، در امور ساده و جزئي، مناقشه نكند و با چشم‎پوشي و بزرگواري رفتار نمايد. شايد اين همان معنايي است كه سيّدالشّهدا(ع) هنگام حمله‎ي دشمنان به سوي خيمه‎ها فرمود: «اگر دين نداريد، لااقل آزاده باشيد»؛ يعني، اين قدر پست نباشيد كه به زنان و كودكان، آسيب و اذيّت برسانيد. 
مسائل و مفاهيم اخلاقي در اسلام جايگاه ويژه‎اي دارند، اگر اين مفاهيم مثبت، در انسان رشد كند و انسان از بند درون آزاد شود، در عالم بيرون نيز هرگز بنده‎ي غير خدا نخواهد شد. به هر حال آزادگي و وارستگي با اين معاني، از تعاليم اخلاقي اسلام است. 
لفظ آزادي داراي معاني بسيار متنوعي، از جمله همين وارستگي و آزادگي است؛ لذا اظهار نظر درباره‎ي اين سؤال مبهم كه آيا اسلام با آزادي سازگار است يا نه؟ بدون مشخص كردن مفهوم و مصداق آزادي، ناممكن است. 
اسلام، آزادي به معني انتخابگر بودن را كه آزادي فلسفي يا تكويني است، مي‎پذيرد. وجود دين و مسؤول بودن انسان به خاطر همين مختار بودن اوست. و نيز آزادي كه در اصطلاح حقوق مدني، در مقابل برده بودن به كار مي‎رود به عنوان اصل اولي پذيرفته است. آزادي اجتماعي در اسلام تعريف خاصي دارد؛ يعني هيچ موجودي غير از خدا، حق حكومت و قانون‎گذاري براي بشر را ندارد و انسان نيز نبايد اطاعت و امر و نهي غير خدا را بپذيرد. اما آزادي به اين معنا كه انسان خود را مطلقاً مختار بداند و هر چه دلش خواست انجام دهد و از هيچ كس، حتي خداي متعال، فرمان نبرد و به هر قانون و حكومتي تن دهد، چون مخالف سعادت اوست، قطعاً خلاف اسلام است و هيچ‎گونه سازگاري با آن ندارد. 
خلاصه اين‎كه: معاني بسياري براي آزادي مطرح است كه برخي با دين اسلام سازگارند، بعضي با قيودي پذيرفته شده‎اند و برخي ديگر هيچ‎گونه سازگاري با اسلام ندارند؛ پس بايد ابتدا مراد از آزادي مشخص گردد تا نظر اسلام درباره‎ي آن معلوم شود. 
منبع: دين و آزادي، آیت الله محمد تقي مصباح يزدي، نشر مركز مطالعات و پژوهشهاي فرهنگي حوزه‌ علمیه (1381).
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
آيا آزادي تكويني و انتخاب گر بودن انسان با توحيد افعالي سازگار است؟

پاسخ : 
توحيد افعالي، در اصطلاح كلام و فلسفه‌ي الهي، به اين معنا است كه خداوند در انجام افعال خود، نيازي به ياور و كمك خارج از ذات ندارد و اگر هم كار به گونه‎اي است كه بايد از راه سبب انجام گيرد، آن سبب را خود او مي‎آفريند و سبب قرار مي‎دهد. 
از طرف ديگر، در باب توحيد ذاتي و وحدت حقيقي خداوند، بيان شده است كه: تنها هستي مستقل، وجود بي‎نهايت خداست و غير خداوند، همه، موجوداتي در طول هستي او، فقر محض و عين ربط به او هستند و هيچ موجودي در عرض وجود خداوند و مستقل از او نيست؛ لذا هر چه در هستي موجود شود، اعمّ از ذوات و شؤون آنها و حتي افعال اختياري انسان، همه در حقيقت از خداوند و عين احتياج به او هستند. بر اين اساس، در فلسفه گفته مي‎شود: «لا مؤثّر في الوجود الاّ الله» و خداوند، فاعل حقيقي تمام افعال شمرده مي‎شود. 
مسئله‎ي اختيار و قدرت انتخاب انسان، امري بديهي است و هر شخصي در خود مي‎يابد كه كارها را با انتخاب خود انجام مي‎دهد و يا ترك مي‎كند. اصل وجود شريعت و تكليف، و عقاب و ثواب نيز با انتخابگر بودن انسان معنا پيدا مي‎كند. با اين حال، براي برخي گروه‎ها، شبهاتي مطرح بوده كه از حل آنها عاجز بوده‎اند و يا درك صحيحي از مسائل اساسي نداشته و در اين باب نظرهاي باطلي را ابراز كرده‎اند. 
اگر هستي انسان، هستي مستقل و در عرض هستي خدا فرض شود، از آن‎جا كه يك فعل را نمي‎توان حقيقتاً به دو فاعل در عرض هم نسبت داد، به ناچار، فعلي كه از انسان صادر مي‎گردد، يا بايد فعل خدا باشد و يا فعل انسان؛ آنچه كه اشاعره را به جبر و معتزله را به تفويض كشاند همين تصور غلط و باور شرك‎آلود بود. 
اشاعره در پي تبيين آيات و رواياتي كه بيانگر فاعليّت خداوند در تمام مراتب هستي است، نظام علّي و معلولي را انكار نموده‎ و افعال ممكنات را بي‎واسطه به خداوند نسبت داده‎اند. اينان خدا را تا حد ممكنات پايين آورده و متّصف به صفاتي كه منزّه از آن است نموده‌اند و منكر فاعليّت انسان و قايل به جبر شده‎اند. 
در مقابل، معتزله كه مي‎خواستند منزّه بودن خداوند از افعال و صفات ناقص انسان‎ها و حكيمانه بودن شريعت و ثواب و عقاب را ثابت كنند، دست خداوند را در تأثير و فاعليّت مطلق، بسته و انسان را تا حدّ مقام خدايي بالا برده و قايل به تفويض شده‎اند. در حقيقت، منشأ همه‎ي اين نظرات باطل، مستقل پنداشتن هستي انسان بود. 
اما بر اساس توحيد كه هيچ موجودي در برابر و هم‎عرض هستي خداوند متصوّر نيست، نظريه‎ي مهمّ «الامر بين الامرين» در مكتب اهل بيت(ع) مطرح شد كه بر خلاف معتزله و اشاعره، در عين اين كه خداوند را فاعل حقيقي تمام افعال مي‎شمرد، او را از نقايص و صفات ممكنات منزّه مي‎داند و انسان را فاعل و مسؤول اعمال خويش مي‎شناسد. 
توضيح اين كه: در فاعل‎هاي طولي، اسناد حقيقي يك فعل به دو فاعل صحيح است و اگر همه‎ي موجودات را در طول هستي خداوند دانستيم، هر فعلي كه از هر فاعلي سر بزند فعل خدا نيز هست؛ زيرا وقتي وجود خود فاعل، فقر محض و تعلق به خداست، همه‎ي آثار و شؤون او نيز عين‎ ربط به خدا خواهد بود. 
فاعل‎هايي كه در طول هستي خداوند قرار دارند، به يك تقسيم، دو گونه‎اند: دسته‎اي از آنها داراي اميال و انگيزه‎هاي متفاوت‎اند و فعل خود را از ميان آنها انتخاب مي‎كنند و گروه ديگر، به خاطر عدم علم يا عدم انگيزه‎هاي مختلف، قدرت انتخاب ندارند؛ و انسان از فاعل‎هاي دسته‎ي اول است كه فعل خود را با توجه به انگيزه‎هايي كه دارد، انتخاب مي‎كند و هر فعلي را كه انتخاب كند، در عين اين كه فعل خود اوست، فعل خدا نيز محسوب مي‎گردد. 
بنابراين، با توجه به معناي صحيح توحيد و مؤثّر بودن خداوند در تمام مراتب هستي و منزّه بودن از نقايص، نظريه‎هاي تفويض و جبر، محال و باطل مي‎باشند و تنها فرض صحيح، فاعليّت حقيقي انسان در طول فاعليّت حقيقي خداوند است و اگر اين معنا درست تصوّر شود، شبهات ديگري هم كه در زمينه‎ي اختيار انسان مطرح است پاسخ خود را مي‎يابد. 
البتّه، تصوّر درست اين مسائل، متوقّف بر آشنايي با مطالب فلسفي است؛ (نظير: وحدت حقيقي خداوند، مراتب تشكيكي وجود، انواع فاعل‎ها، صفات واجب و ممكن و ...) لذا براي تسهيل بحث، توضيح ديگري را با دو مثال درباره‎ي نحوه‎ي انتساب يك فعل به دو فاعل طولي، ذكر مي‎كنيم: 
اول اين كه، وقتي شخصي مشغول نوشتن است اين كار هم به دست او نسبت داده مي‎شود و هم به خود او، و اگر به هر دليلي دست از نوشتن بايستد، باز، ننوشتن به خود آن شخص هم نسبت داده مي‎شود. مثال ديگر اين كه، در عرف جامعه، هرگاه شخصي رياست گروهي را به عهده داشت، وقتي گروه، فرمان او را اجرا مي‎كند، مردم كار انجام شده را هم به گروه و هم به شخص رييس نسبت مي‎دهند. حال اگر رئيس فرمان دهد كه گروه از ميان دو كار، هر كدام را كه خواستند انجام دهند، مردم هر چه را كه گروه انتخاب كند و انجام دهد، به رئيس نيز نسبت مي‎دهند. 
با توجه به اين دو مثال، چون خداوند انسان را داراي اختيار و انتخابگر آفريد و انسان به طور تكويني مي‎تواند از ميان افعالي كه توانايي و علم و قدرت انجام آن را دارد، هر كدام را كه خواست برگزيند، پس هر فعلي را كه برگزيد و انجام داد، فعل خداوند نيز محسوب مي‎گردد و در عين حال، چون فعل انسان و نتيجه‌ي گزينش او نيز هست، در مقابل آن مسؤول خواهد بود و واژه‎ي مسؤوليّت و تكليف انسان، تنها در محدوده‎ي توانايي انتخاب او معني مي‎يابد. 
منبع: دين و آزادي، آیت الله محمد تقي مصباح يزدي، نشر مركز مطالعات و پژوهشهاي فرهنگي حوزه‌ علمیه (1381).
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
آيا فردگرايي در فرهنگ غرب با اسلام سازگار است؟

پاسخ : 
نتايج و دست‎آوردهاي نظري و عملي هر مكتبي بر پايه‎ي جهان‎شناسي و انسان‎شناسي آن صورت مي‎گيرد. اگر دو مكتب در جهان‎بيني و هستي‎شناسي متفاوت باشند، آنچه كه بر اين پايه‎ها بنا مي‎شود ـ گرچه در ظاهر و لفظ به يك نام از آنها ياد شود ـ تفاوت ريشه‎اي خواهند داشت. 
بناي فرهنگ غرب بر اومانيسم استوار است؛ يعني اصالت و محوريّت انساني كه از مبدأ و معاد بريده است و چيزي جز خودش را نمي‎بيند و آنچه براي او اهميّت دارد، برآوردن خواسته‎ها و لذت‎هاي مادّي و دنيوي است. جامعه نيز مجموع افراد انساني و امري اعتباري است. پس در مسائل اجتماعي و حقوقي آنچه بايد رعايت شود مصالح فرد و تأمين حداكثر خواسته‎هاي اوست و همواره مصالح و آزادي‎هاي فرد، تقدّم و اولويّت دارد. اين همان فردگرايي است كه به لحاظ نظري در غرب به آن استناد مي‎شود. اگر چه در مقام عمل و اجرا، صد در صد، امكان تحقق ندارد. 
از آن‎جا كه اين نظريه به پديد آمدن نظام‎هاي سرمايه‎داري و كاپيتاليستي انجاميد ـ جامعه‎اي كه در آن اقليتي سرمايه‎دار و قدرت طلب، زمام جامعه را به دست مي‎گيرند و ديگر افراد جامعه را به دنبال خواسته‎هاي خود مي‎كشانند ـ عدّ‎ه‎اي براي گريز از ستم‎هاي بسيار و تبعيض‎هاي ناروا در اين نظام‎ها، قايل به اصالت جامعه شدند و تقدم و اولويّت مصالح جامعه را عنوان كردند؛ اين گرايش نيز از همان بستر برخاسته بود و در ناديده گرفتن حقيقت و انكار مبدأ و معاد، مانند گروه اول، بلكه جلوتر بود. در نظام‎هاي مبتني بر اين نظريه، فرد كه عنصر سازنده‎ي جامعه بود، مورد توجّه قرار نگرفت و به نوعي استبداد در حكومت انجاميد كه با طبع اولّيه‎ي انسان و انتظارات فردي سازگار نبود و به همين دليل، تاب نياورد و طرد شد. 
در جهان‎بيني الهي، انسان موجودي رها شده در دنيا نيست، بلكه خدا انسان را آفريد تا با بهره‎گيري از استعدادهاي خداداد، حيات محدود دنيا را مقدمه و زمينه‎ي سعادت جاودان آخرت بنمايد. 
سعادت و كمال انسان در قرب الهي است كه با اعتقاد و عمل به تعاليم و دستورات دين حاصل مي‎شود. در اسلام، جامعه، بستر رشد و زمينه‎ساز كمال انسان است. در اين بستر، فرد در دوران زندگي، انواع قابليّت‎هاي خود را شكوفا نموده، سعادت خود را رقم مي‎زند. 
در مكتب‎هاي غير الهي فردگرا، انگيزه‎اي براي رعايت مصالح ديگران نيست؛ بلكه فرد در حدّ توان، ديگران را در جهت برآورده شدن خواسته‎هاي مادي خود به‎ كار مي‎گيرد. براساس جامعه‎گرايي نيز مبناي معقولي براي از خودگذشتگي و محروميّت فرد به خاطر منافع جامعه، وجود ندارد. 
در جهان‎بيني الهي، سعادت و كمال فرد با تأمين مصالح جامعه گره خورده است. هر شخصي در خيرخواهي و دست‎گيري از بندگان خدا و فراهم كردن زمينه‎ي رشد و تعالي جامعه، به دنبال رضايت حق و كمال خويش است. خيرخواهي و مصلحت‎طلبي براي جامعه، نفع و خير فردي نيز به دنبال خواهد داشت؛ لذا بر خلاف جامعه‎گرايي سوسياليستي، از خودگذشتگي براي نفع همگان، غير منطقي و نامعقول نيست، و بر خلاف فردگرايي غربي، انسان‎هاي ديگر را در خدمت هوس‎هاي خود نمي‎خواهد؛ بلكه سعادت حقيقي را براي خود و ديگران طلب مي‎كند. بالاترين جلوه‎ي اين كار، ايثار و شهادت افراد مؤمن است؛ در عين اين كه بالاترين كمال را براي خود رقم مي‎زنند به دنبال اصلاح و سعادت جامعه نيز هستند. 
بر اين اساس، در اسلام اصل اين است كه تا حدّ ممكن، خود افراد، داوطلبانه كارها و خدمات اجتماعي را به دست گيرند، تا همه‎ي فعّاليّت‎ها، جنبه‎ي ارزشي يافته، به كمال آنها بينجامد، و در اين نوع فردگرايي اسلامي است كه افراد، صلاح و منفعت خويش را مي‎جويند؛ در نتيجه، جامعه نيز به سلامت و صلاح مي‎رسد و نوعي جامعه‎گرايي نيز محسوب مي‎شود؛ زيرا كمال فرد در رعايت اولويّت و تقدّم مصالح جامعه آشكار مي‎گردد. 
اسلام در كنار اين آرمان‎گرايي، واقع‎گرا نيز هست. حكومت اسلامي كه هدايتگر و زمينه‎ساز فعّاليّت‎هاي مثبت فردي و متصدّي كارهاي بر زمين مانده است، همواره در مسير تأمين مصلحت همگاني سير مي‎نمايند و حافظ مصالح كل جامعه است و هيچ‎گاه اجازه نخواهد داد كه عده‎اي سودجو و دنياپرست، امكانات و سرمايه‎هاي جامعه را به سوي خود سرازير نمايند و يا به مصالح معنوي جامعه لطمه وارد كنند كه به تبعيض و فساد و مخدوش شدن ارزش‎ها بينجامد؛ لذا براي سعادت همگان، آزادي اين افراد را محدود مي‎نمايد. 
در نتيجه، اسلام بر اساس اصول و مباني حقّ خود، نگاهي آرماني و در عين حال واقع‎ بينانه نسبت به جامعه و فرد دارد كه دست‎آوردهاي آن با ديگر مكاتب، بسيار متفاوت است. 
منبع: دين و آزادي، آیت الله محمد تقي مصباح يزدي، نشر مركز مطالعات و پژوهشهاي فرهنگي حوزه‌ علمیه (1381).
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
آزادي مقيّد به عدل است يا دين؟

پاسخ : 
انسان به طور تكويني موجودي آزاد و داراي قدرت انتخاب و اختيار است، ولي قلمرو اختيار او نامحدود نيست و هر كاري از دست انسان بر نمي‎آيد، بلكه اختيار او در محدوده‎ي نظام علّي و معلولي و در چارچوب قوانيني است كه بر طبيعت حاكم است. هر چه انسان به قوانين طبيعت آگاه‎تر باشد و قدرت و توانايي بيش‌تري در به كارگيري و استفاده از آنها داشته باشد، دايره‎ي اختيارات و انتخاب او نيز گسترش مي‎يابد. اما آيا او حق دارد در همين محدوده‎اي كه علم و قدرت و امكان انتخاب برايش فراهم است، دست به هر كاري بزند و هر طور خواست رفتار نمايد، يا بايد حدّ و مرزهايي را رعايت كند؟ 
چنين نيست كه انسان‎ها هر عملي را كه قادرند، انجام دهند. هر كسي بر اساس لذت و الم و يا منفعت و ضرر، بنا به تشخيص خود عمل مي‎كند؛ مثلاً خود را در آتش نمي‎اندازد و به سقوط از پرتگاه تن نمي‎دهد و ...؛ از طرفي نيز مي‎دانيم كه در زندگي اجتماعي، براي برپايي و حفظ نظام جامعه، محدوديّت‎هايي وجود دارد و هر كس به تشخيص خود نمي‎تواند عمل نمايد. و اين حدّ و مرزهايي است كه آزادي تكويني او را محدود مي‎نمايد. قوانين تشريعي اعتباري و يا ارزشي ـ در قالب اخلاق يا حقوق ـ بر همين اساس شكل گرفته‎اند. 
براي محدود كردن آزادي، با توجه به هدف زندگي فردي و اجتماعي انسان، ملاك‎هايي در نظر گرفته مي‎شود: 
ـ برخي كه حيات انسان را در زندگي دنيوي خلاصه مي‎كنند و هدفي وراي لذايذ مادّي براي آن نمي‎شناسند، هيچ محدوديّتي براي آزادي فرد به لحاظ نظري قايل نيستند. 
ـ عدّه‎اي ديگر، ملاك محدوديّت را عدالت مي‎دانند و معتقدند كه انسان‎ها به طور خدادادي به حسن عدالت و زشتي ظلم آگاه‌اند و اگر كسي بر اساس عدالت رفتار نمايد و از ظلم دوري ‎كند، به سعادت در زندگي دست خواهد يافت. 
نظريه‌ي اول، ناشي از يك ديدگاه شرك‎آميز و خلاف تعاليم الهي و اسلامي است. نه زندگي انسان محدود به دنياست و نه هر عملي در راستاي سعادت واقعي اوست؛ لذا محدوديّت آزادي تكويني انسان، بايد در جهت مصالح و سعادت دنيا و آخرت او شكل بگيرد و هر چه با هدف اصلي حيات كه كمال و سعادت انسان است سازگار نبود، نهي و منع شود. 
نظريه‌ي دوم اگر چه به صورت كلي صحيح است، ولي كارآيي چنداني ندارد و نمي‎تواند به محدوديت‎هاي فردي، جهت درستي ببخشد و اداره‌ي صحيح جامعه را ممكن سازد؛ زيرا اگر چه انسان‎ها، به حُسن عدالت و قبح ظلم آگاه‌اند، ولي در گستره‎ي زندگي فردي و دامنه‎ي وسيع زندگي اجتماعي، تشخيص همه‎ي مصاديق ظلم و عدل، براي انسان ممكن نيست. به همين دليل، اختلافات زيادي در طول تاريخ و در جوامع مختلف، در تشخيص اين كه چه چيزي ظلم يا عدل است رخ داده است؛ پس تعيين مصاديق ظلم و عدل، نياز به منبع و مرجع معتبري دارد تا بر اساس آن بتوان فارغ از اين اختلافات، رفتارهاي جامعه را در چارچوب قوانين تشريعي تنظيم نمود. اين مرجع و منبع معتبر، تنها دين و وحي الهي است و فقط خداوند عليم و حكيم است كه به همه‎ي مصالح انسان‎ها و ظلم و عدل رفتار آنها آگاه است و نيز توانايي و اين حق را دارد كه آزادي انسان را با قوانين شريعت و برنامه‎ي جامع دين، براي به كمال و سعادت رساندن آنها محدود نمايد. 
در نتيجه، ملاك آزادي انسان عدالت نيست؛ زيرا خود عدالت به تفسير و تبيين نياز دارد و اين شريعت و دين است كه هم عدالت و ظلم را مشخص مي‎كند و هم حدود آزادي فردي و اجتماعي انسان‎ها را در قالب احكام اخلاقي و حقوقي بيان مي‎نمايد. 
منبع: دين و آزادي، آیت الله محمد تقي مصباح يزدي، نشر مركز مطالعات و پژوهشهاي فرهنگي حوزه‌ علمیه (1381).
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
حدّ و مرز آزادي عقيده، انديشه و بيان در اسلام چيست؟

پاسخ : 
تبيين آزادي انسان، متوقّف بر شناسايي اوست و هر مكتبي بنا به تعريفي كه از انسان دارد آزادي او را به گونه‎اي معنا كرده است. 
آزادي در معناي رايج فرهنگ غرب كه در اعلاميّه‎ي حقوق بشر نيز منعكس شده، به عنوان حق طبيعي انسان مطرح شده است. بهترين تعريف حق طبيعي عبارت است از: نيازي كه مقتضاي طبيعت انسان است و كسي نبايد آن را نفي كند. چون انسان در اين فرهنگ، موجودي خودرو و محدود به دنيا و طبيعت است، حق و نياز او نيز با همين نگاه تعريف مي‎شود و از نيازهاي فطري و فرا طبيعي او براي زندگي جاويد خبري نيست. 
از طرفي در هر جامعه‎اي تأمين حقوق طبيعي در چارچوب قوانين و ضوابط انجام مي‎شود. در هيچ جامعه‎اي انسان حق ندارد به اسم آزادي، با تجاوز به حقوق ديگران و زير پا نهادن مقرّرات اجتماعي، هر كاري كه خواست انجام دهد. اين ويژگي‎ها و ارزش‎هاي فرهنگي هر جامعه است كه نوع محدوديّت‎ها و نحوه‎ي استيفاي حقوق را مشخّص مي‎كند. 
در فرهنگ اسلامي، تعريف حقوق انسان و چگونگي برآوردن آنها بر اساس مباني اسلام و نگرش واقعي به انسان انجام مي‎شود و بديهي است كه دست‎آوردهاي اين فرهنگ در نگاه به آزادي، از جمله آزادي عقيده و بيان، با ديگر فرهنگ‎ها متفاوت خواهد بود. 
آزادي عقيده به اين معني كه دريافت و پذيرش قلبي، قابل اكراه و اجبار نيست، سخني درست است و در قرآن نيز در آيه‎ي «لا إِكْراهَ فِي الدِّينِ»[1] به آن اشاره شده است؛ زيرا پيدايش يك عقيده مبتني بر مقدمات و آگاهي‎هايي است كه با وجود اين مقدّمات، آن عقيده حاصل خواهد شد و كسي قادر به جلوگيري از آن نيست. و چون پذيرش عقيده، امري دروني و قلبي است، در اختيار خود شخص بوده، قابل اجبار و اكراه نمي‎باشد؛ اما اسلام اين سخن را كه انسان آزاد است هر عقيده‎اي را بپذيرد و پذيرش آن عقيده‎ در سرنوشت او بي‎تأثير است، نمي‎پذيرد. از ديدگاه اسلام، تنها پذيرش باورهاي حق و صحيح ارزش دارد و انسان بايد تمام تلاش خود را براي رسيدن به حقيقت به كار گيرد. 
اصلاح و تغيير يك عقيده‎ي باطل و يا كسب باور صحيح، با بررسي و نقد مقدمات و دلايل آن و تفكر صحيح و ارائه‎ي برهان، ممكن است. به همين دليل خداوند در قرآن كريم در موارد بسيار و با عناوين مختلف به تعقّل و تفكّر، امر نموده است. تفكّر و انديشه، نعمتي الهي و نيرويي دروني است كه جوهر انسان را شكل مي‎دهد و رشد انسان در گرو به كارگيري آن در مسير صحيح است. هر چه بندها و موانع انديشه برداشته شود، راه رسيدن به نتايج صحيح هموارتر مي‎گردد؛ از اين رو اسلام پيش از همه و بيش از همه بر آزادي انديشه تأكيد داشته و موانع و محدوديت‎هاي آن را نيز عنوان كرده است. 
ـ از موانع اصلي آزادي انديشه، جهل و ناآگاهي است. تأكيد و تشويق بسيار اسلام بر علم آموزي و كسب معارف صحيح براي رشد و گشودن بال انديشه‎ي آدمي است. جهل و عدم اطلاع كافي از يك موضوع، باعث مي‎گردد كه انديشه از دست‎يابي به تمام جوانب مسئله و تشخيص سخن صحيح و به دست آوردن نتيجه‎ي درست عاجز بماند؛ از اين رو اسلام، خريد و فروش كتب گمراه كننده و شبهه‎انگيز را جايز ندانسته و نشست و برخاست با كساني كه عليه آيات الهي و باورهاي ديني به تبليغ مي‎پردازند و شنيدن سخنانشان را بر كساني كه تخصص و توان نقد و تحليل و رد شبهات را ندارند، منع كرده است. 
ـ مانع ديگر آزادي انديشه، دلبستگي‎هاي دنيايي و پيروي از هواي نفس است كه انديشه‎ي آدمي را از درك مقدمات و دلايل صحيح و دست‎يابي به نتيجه‎ي درست و پذيرش آن باز مي‎دارد. و در نهايت هواي نفس، اين نعمت الهي را براي برآوردن مقاصد بيهوده و كسب رذايل به كار مي‎گيرد. 
اسلام با امر به تعلّم و تزكيه خواسته است محدوديت‎ها و موانع انديشه را برطرف نمايد. با برطرف شدن اين موانع، قلمرو انديشه‎ي انسان هيچ محدوديتي نخواهد داشت و به كار بردن آن در هر زمينه‎اي براي كسب حقيقت، تأكيد و تحسين شده است. حتي دليل نهي از انديشيدن در كنه ذات خداوند، اين است كه از گنجايش فكر بشري خارج است و انديشه، هيچ راهي به آن ندارد و پرداختن به آن هيچ نتيجه‎اي جز و هميّات و اتلاف نيرو و احياناً گمراهي، نخواهد داشت. 
به كارگيري انديشه و پذيرش يك عقيده از حوزه‎ي احكام حقوقي خارج بوده، در محدوده‎ي مسائل اخلاقي بررسي مي‎شود؛ اما وقتي كه در قالب گفتار و يا كرداري، ظهور و نمود بيروني پيدا كرد، با توجه به عنواني كه مي‎يابد، حكم حقوقي خاص خود را خواهد داشت. 
بيان نيز مانند هر رفتار ديگري داراي احكامي است؛ گاهي به عنوان تبيين و گسترش حق و هدايت انسان‌ها واجب بوده و كتمان آن حرام مي‎گردد و گاهي تحت عنوان غيبت، تهمت، دروغ و اشاعه‎ي فحشا قرار گرفته و اجتناب از آن واجب مي‎شود. 
در جامعه‎ي اسلامي مانند هر جامعه‎ي ديگر، آزادي بيان به اين معني كه هر چه خواست بگويد يا بنويسد وجود ندارد؛ هيچ عاقلي نمي‎پذيرد كه به عنوان زادي، عملي بر خلاف ارزش‎ها و قوانين جامعه و در جهت تخريب و ضرر زدن به افراد، انجام شود؛ ولي در فرهنگ‎هاي مختلف، نوع محدوديّت‎ها و شكل اجراي آن متفاوت است. 
در فرهنگ غرب، چون حقيقتي وراي خواست اكثريت وجود ندارد و دين، امري سليقه‎اي محسوب مي‎گردد؛ لذا محدوديّت‎هايي كه اجرا مي‎شود تنها در جهت منافع مادّي است؛ اما در اسلام به اين عنوان كه مصالح مادي و معنوي و سعادت اخروي انسان‌ها را دنبال مي‎كند، محدوديّت‎هاي آزادي بيان نيز در همين جهت اجرا مي‎شود. 
آزادي بيان اگر به شكل تبيين حقيقت، نشر علوم و معارف و اطلاع رساني صحيح باشد و براي انتقاد سازنده و كمك به تشخيص قول احسن انجام ‎شود، بلا اشكال و پسنديده است؛ همان‎گونه كه در قرآن نيز سخنان باطل كفار و مشركين براي تبيين حق نقل شده است. در عوض، تبليغ عليه اسلام و قوانين الهي و مقدّمات و ارزش‎هاي ديني و فتنه‎انگيزي در هر شكلي كه انجام شود، يقيناً حرام و ممنوع است و حكومت اسلامي وظيفه دارد كه آزادي‎هاي مشروع را تأمين نمايد و از اعمال نامشروع جلوگيري كند. 
پس بيان، يك رفتار اجتماعي است و در اصطلاح كلّي شامل همه‎ي ابزارهاي رسانه‎اي، اعم از: گفتاري و نوشتاري، صوتي و تصويري مي‎شود؛ و از ويژگي‎هاي انسان و نيز وسيله‎اي براي برقراري ارتباط فكري است كه بايد در جهت تعالي و رشد واقعي انسان‎ها مورد استفاده قرار بگيرد؛ در غير اين صورت با توجه به ضرر و آسيبي كه پديد مي‎آورد مستحقّ مجازات خواهد بود. 
پی نوشت:
[1]. سوره‌ي بقره (2)، آيه‌ي 256. 
منبع: دين و آزادي، آیت الله محمد تقي مصباح يزدي، نشر مركز مطالعات و پژوهشهاي فرهنگي حوزه‌ علمیه (1381).
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
رابطه‌ي دين و آزادي را بيان كنيد.

پاسخ : 
واژه‎ي آزادي به صورت مشترك لفظي،[1] در علوم فلسفي، روان‎شناسي، اخلاقي و حقوقي به كار مي‎رود. برخي از اين معاني، بسيار به هم نزديك و بعضي با هم متنافي‎اند. وجود اين معاني در صورت عدم اطلاع و دقت كافي، موجب خلط و نتيجه‎گيري نادرست خواهد شد. بهترين و ساده‎ترين راه براي بررسي نوع رابطه‎ي دين و آزادي اين است كه ابتدا مفهوم واژه‎ي آزادي به روشني بيان شود تا نظر اسلام درباره‎ي آن مشخص گردد. 
آنچه كه امروزه در مورد آزادي مطرح است عمدتاً ناظر به مباحث حقوقي و سياسي است؛ يعني افراد جامعه از نظر حقوقي تا چه حدّي آزادند و چه رفتاري پيگرد قانوني ندارد و يا حكومت و دولت تا چه حدّي مي‎تواند در رفتار اجتماعي مردم محدوديت ايجاد كند؟ آيا دين نيز چنين محدوديت‎هايي دارد و مي‎تواند آزادي‎ها را محدود كند؟ 
در تعريف دين بايد گفت: آنچه كه اراده‎ي تشريعي خداوند به آن تعلق گرفته و خداوند آن را از بندگان خود خواسته است؛ دين ناميده مي‎شود؛ يعني مجموعه‎اي از عقايد، ارزش‎ها و رفتارها كه مطابق با قرآن و سنت معصومين(ع) و عقل بوده، انسان را به كمال نهايي مي‎رساند. 
شايان ذكر است كه تمام اعمال و رفتارهاي اختياري انسان به نوعي در سعادت و كمال او نفياً يا اثباتاً دخالت دارند و چنين نيست كه هر كاري انسان را به كمال نهايي برساند؛ بلكه تنها رفتار و اعمال خاصي است كه با سعادت و كمال او سنخيت دارد؛ لذا دين در مورد تمام افعال اختياري انسان، چه فردي و اخلاقي، چه اجتماعي و حقوقي، از جهت تأثيري كه در سعادت و شقاوت او دارند حكم و نظر داده است و در واقع رعايت مصالح فردي و اجتماعي است كه آزادي افراد را در اجتماع محدود مي‎كند و دولت اسلامي موظف است كه اين محدوديت‎ها را اعمال نمايد. اگر كسي دين را پذيرفت، در واقع اين محدوديت‎ها و عدم آزادي در بعضي زمينه‌ها را پذيرفته است و لازمه‎ي پذيرفتن دين، محدود شدن و جهت گرفتن آزادي‎ها در عقايد، افكار، رفتارها و ارزش‎هاست. اساساً خاصيت هر قانوني، اعم از قانون اسلام يا قانون بشري، محدود كردن آزادي است و تفاوت، تنها در نوع و اندازه‎ي اين محدوديّت‎هاست. 
برخي افراد به منظور تضعيف حاكميت دين و تئوري حكومتي اسلام، مسائل حقوقي و اجتماعي را از حوزه‎ي دين خارج كرده، آزادي را به عنوان اساسي‎ترين اصل كه حتي وظيفه‎ي قانون‎گذار را تعيين مي‎كند و ارزش آن فوق دين است، معرّفي مي‎كنند و براي رسيدن به مقاصد شوم خود، به شبهه‎افكني و ايجاد تزلزل و ترديد در مردم مي‌پردازند و براي توجيه ادعاي خود از آيات و روايات نيز بهره مي‎گيرند. اين گروه، از ابهام و لغزندگي واژه‎ي آزادي سوء استفاده مي‎كنند. 
گاهي با طرح آيات و رواياتي كه اهميت آزادي را مي‎رسانند، نفي دخالت دين در امور سياسي و اجتماعي را نتيجه گرفته، حكومت ديني را انكار مي‌كنند؛ در حالي كه اين‎گونه آيات، ناظر به آزادي تكويني يا فلسفي است و بيانگر وجود اختيار و قدرت انتخاب براي انسان است نه آزادي حقوقي. 
موارد متعددي در قرآن وجود دارد كه حاكميت دين و نفي آزادي تشريعي را بيان مي‎كند. ارزش و اهمّيّت آزادي تكويني به خاطر اين است كه انسان، آزادانه دين حق و راه بندگي خداوند را انتخاب نمايد و به وارستگي اخلاقي برسد؛ ولي اگر انسان اين نعمت خداوند را در برآوردن خواسته‎هاي مادي و نفساني به كار گيرد، از حيوانات نيز پست‎تر خواهد شد. 
گاهي با بيان اين كه انسان خليفة‌الله است و يا خداوند انسان را حاكم بر سرنوشت خويش قرار داده است، اصالت آزادي و نفي حكومت ديني را نتيجه مي‎گيرند؛ اما مقام جانشيني خدا براي كساني است كه عالم به اسماي الهي هستند و صفات الهي را در زندگي فردي و اجتماعي خود به ظهور رسانده‎اند و صلاحيت اجراي قسط و عدل را در روي زمين دارا هستند. ابناي آدم نسبت به اين مقام، بالقوه هستند و در پناه بندگي خدا و شدّت اخلاص، اين مرتبه از كمال، فعليّت خواهد يافت. 
گاهي منظور از حاكميّت انسان بر سرنوشت خود، حاكميت تكويني است و بيانگر همان آزادي فلسفي است؛ يعني، انسان‎ها با اختيار خود، سعادت يا شقاوت خود را رقم مي‎زنند؛ نه اين كه هركاري خواستند انجام دهند. 
اما حاكميت بر سرنوشت در عالم تشريع چيست؟ بديهي است خداوند براي انسان، هلاكت و شقاوت ابدي را به عنوان سرنوشت، رقم نزده است؛ سرنوشت انسان در عالم تشريع اين است كه با اراده‎ي خود و با پيروي از خداوند، به كمال و سعادت جاويد دست يابد و يك معناي حاكميت بر سرنوشت خويش اين است كه هيچ كس حق ندارد انسان را از بندگي خدا و نيل به اين هدف و رسيدن به كمال و مقامي كه خداوند برايش در نظر گرفته است باز دارد. 
آنچه كه در قانون اساسي به عنوان حاكميّت انسان بر سرنوشت خود ذكر شده ـ با توجه به كاركرد واژه‌ي حاكميّت ملي ـ ناظر به روابط بين كشورها و موضع آنها در قبال يكديگر است؛ زيرا در قرن 18 و 19 ميلادي، كشورهاي استعماري با برخورداري از قدرت و امكانات خود به تصرف و تسلّط بر ديگر كشورها اقدام مي‎نمودند و خود را سرپرست و صاحب اختيار، و ديگران را برده‎ي خود مي‎دانستند؛ به همين دليل، مبارزات ضد استعماري و آزادي خواهي از سلطه‌ي بيگانگان رواج گرفت و اصل حاكميت ملّت‎ها مطرح شد؛ يعني هر ملّتي در برابر ملّت ديگر، استقلال دارد و هيچ ملّت و دولتي نمي‎تواند خود را حاكم بر ديگران بداند. 
بنابراين، بستر اين واژه، چه در صحنه‎ي بين‎المللي و چه در درون يك جامعه، روابط انسان‎ها با يكديگر است؛ نه رابطه‎ي انسان با خدا. در قانون اساسي ده‎ها اصل وجود دارد كه بر حاكميّت الهي و اجراي قوانين اسلامي تصريح نموده است. 
خلاصه اين‎كه، بيش‌تر شبهاتي كه در اين باب مطرح شده، با استفاده از مغالطه در لفظ آزادي و خلط بين معاني مختلف اين واژه، به خصوص احكام مربوط به عالم تشريع و تكوين است. آزادي تشريعي، به اين معني كه انسان حق داشته باشد كه هر مرام و مسلكي را بپذيرد و از هر قانون و نظامي كه پسنديد پيروي كند، در اسلام وجود ندارد. همه‎ي شؤون انسان، داراي احكامي است كه افراد بايد رفتار خود را با آنها تنظيم نمايند و دولت اسلامي نيز موظّف به اجراي احكام و قوانين حقوقي دين است و آزادي رفتار در محدوده‎اي است كه قوانين الهي اجازه دهند. 
پی نوشت:
[1] . مشترك لفظي؛ لفظي كه به صورت هم‎زمان يا با فاصله‎ي زماني به‎طور مساوي براي چند معني وضع شده باشد؛ مانند لفظ «شير» در فارسي و «عين» در عربي و... . 
منبع: دين و آزادي، آیت الله محمد تقي مصباح يزدي، نشر مركز مطالعات و پژوهشهاي فرهنگي حوزه‌ علمیه (1381).
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
آزادي مورد نظر اسلام با آزادي غربي چه تفاوتي دارد؟

پاسخ : 
آزادي اسلامي و آزادي غربي، هم در منشأ و ريشه و هم در روبنا و نتايج كاملاً با هم متفاوت‎اند: 
1. آزادي در غرب برخاسته از خواست‎ها و تمايلات نفساني انسان‎هاست. فلسفه‎ي آزادي آنها اصالت انسان و خواسته‎هاي اوست و در اين ديدگاه الحادي، انسان بايد آزاد باشد و هر چه خواست انجام دهد. در اين نگرش، آزادي منهاي خدا و دين، بُتي است مبتني بر انسان‎پرستي و طلبكار بودن انسان از خدا، و لذا آزادي و خواست انسان، مقدّم بر دين، و ارزش آن فوق دين است؛ دين به عنوان يك امر سليقه‎اي وقتي ارزش دارد كه مزاحمتي با خواسته‎هاي فردي نداشته باشد. در اين تلقّي، حكومت و قانون برخواست مردم استوار است، مردم هر قانون و حكومتي را خواستند انتخاب مي‎كنند و وظيفه‎ي حكومت و قانون‎گذار تأمين و حفظ هر چه بيش‌تر اين نوع آزادي است. 
در اسلام، اساس و ريشه‎ي آزادي در جهان‎بيني توحيدي است. در مفهوم آزادي اسلامي، توحيد و عبوديّت انحصاري خداوند، نهفته است. اسلام بر پايه‎ي معرفت توحيدي و انسان‎شناسي خاصّ خود، براي انسان‎ها شخصيّت و ارزش ذاتي قايل است و او را بنده‎ي هيچ كس غير خدا نمي‎داند. هر كسي اسلام و مباني آن را پذيرفت، انسان را آزاد مي‎داند؛ آزاديي كه هم در بُعد اخلاقي و هم در بعد حقوقي خود، ظهور پيدا مي‌كند. در اسلام ارزش حيات انسان، در دين‎داري، عبوديّت و اطاعت محض از خداست و ارزش آزادي به اين است كه خواست خداوند است، و او خواسته است كه انسان با اراده‎ي آزاد خويش در مسير حقّي كه دين ترسيم مي‎نمايد حركت كند و به تعالي برسد. آزادي ديني تكليف‎مدار است؛ انسان بايد تنها از خداوند اطاعت نموده، به احكام و دستورهاي او عمل نمايد و حكومت و نظامي را بپذيرد كه قانون و حاكمان آن از سوي خداوند تعيين شده باشند. آزادي اجتماعي و سياسي مطلق، به اين معني كه انسان‎ها هر چه خواستند انجام دهند و هر قانوني را به دلخواه وضع كنند، وجود ندارد. تكليف‎گريزي، مسؤوليت‎ناپذيري و عدم قانونمندي، نشانه‎ي وحشي‎گري و جاهليّت است؛ در اسلام، تمدن و مدنيّت به معناي پذيرفتن تكليف و مسؤوليّت و قانون‎مداري است و آزادي ديني؛ يعني رهايي انسان‌ها از قيد بندگي، حاكميّت و قانون غير خدا. 
2. در جهان‎بيني اسلام، انسان موجودي با استعدادهاي فراوان است كه با سير در مراتب روحي و معنوي، توانايي رشد و تكامل بي‎نهايت دارد و اگر خدا را بندگي و اطاعت نمايد و تحت فرمان او باشد، كرامت و ارزش يافته، با فعليّت يافتن استعدادهايش همه‎ي مسيرهاي كمال براي او باز خواهد شد. تكاليف الهي در واقع براي رساندن انسان به حقّ اصيل خويش؛ يعني همان كمال و سعادت جاودان است و آزادي او پرواز به افق‎هاي كمال و اعتلاي انساني به معناي واقعي كلمه را تأمين مي‎نمايد؛ در مقابل، نفي تكليف، و آزادي از بندگي خدا، انسان را اسير نفس و پيرو شيطان مي‎سازد و او را در طبيعت محصور كرده، از سير در طريق تعالي باز مي‎دارد؛ پس جوهره‎ي آزادي اسلام، رهايي از قيد و بندهاي نفساني و اسارت بندگان، و آزادي غربي، عين اسارت و بندگي شيطان است. 
3. آزادي در اسلام موهبتي است كه انسان با آن، راه سعادت خود را برمي‎گزيند. اسلام منادي آزاديي است كه انسان‎ها را در مسير انتخاب سعادت و كمال خود، با رفع موانع و ايجاد شرايط، آزاد گذاشته است. مكتب اسلام هم به دنبال رفع موانع دروني است و هم در صدد رفع موانع بيروني. موانع بيروني آزادي، حكومت‎هاي ناحق و قدرت‎هاي ظالم، و موانع دروني، حرص و طمع و تبعيت از شهوات است و هيچ عاملي مانند شهوت و هوي و هوس، انسان را برده نمي‎كند. اگر انسان اسير هواي نفس شد، نه قادر است اعمال نيك و سعادت‎آور انجام دهد و نه از آنچه كه موجب شقاوت است، پرهيز كند و اين بدترين اسارت است. در عوض، كسي كه در پرتو دين‎داري و عبوديّت خدا به آزادي دروني دست يافت، انجام كار نيك و ترك كار ناپسند برايش آسان است و اين آزادي دروني به آزادي بيروني خواهد انجاميد. مكاتب غربي براي رفع موانع آزادي، تنها به عامل بيروني، يعني نفي حكومت‎هاي ديكتاتوري مي‎پردازند و در مقابل، زمينه‎ي اسارت انسان‎ها را با دامن زدن به تمايلات و هوس‎ها و آزاد گذاشتن آنها فراهم نموده، راه بدبختي آنها را هموار مي‎كنند و اين مانع دروني، انسان را به ذلّت در برابر ابرقدرت‎هاي ظالم خواهد كشاند. 
4. چون آزادي اجتماعي به سبك غربي هيچ‎گونه مبنا و دليل منطقي ندارد، كسي به خاطر آن فداكاري و از خودگذشتگي نمي‎كند. ولي از آن‎جا كه آزادي اسلامي يك امر الهي است اولاً، هر شخصي خود را موظّف مي‎داند آن را همان‎گونه كه خدا خواسته است بپذيرد و از تفسير و تضييق و توسعه‎ي خود خواسته‎ي آن بپرهيزد و ثانياً، دفاع و مبارزه براي حفاظت اين وديعه‎ي الهي را يك تكليف و وظيفه‎ي ديني مي‎داند. 
5. اختلاف اساسي ديگر، در گستره‎ي قوانين و حد و مرز آزادي است. در عمل، هيچ جامعه‎اي داراي آزادي مطلق نيست و وجود قوانين براي اداره‎ي انسان‎ها امري ضروري است و هر قانوني در ذات خود، محدود كننده‎ي نوعي آزادي است. 
در غرب، قانون تنها ناظر به مسائل اجتماعي است؛ يعني تنظيم و اداره‎ي جامعه را بر عهده دارد؛ تا انسان‎ها در صحنه‎ي اجتماع بتوانند بدون برخورد و مزاحمت، به حدّاكثر خواسته‎هاي خود برسند و اگر كسي اسير تمايلات و هوس‎هاي خود شود و سعادت و مصالح دنيوي و اخروي خود و ديگران را به خطر اندازد، مانعي ندارد. قوانين نه تنها براي محدود كردن اين نوع آزادي وضع نشده، بلكه اساساً قانون‎گذار چنين حقّي را ندارد. 
در اسلام، بين زندگي دنيايي و سرنوشت اخروي انسان، پيوستگي تنگاتنگي وجود دارد و همه‎ي اعمال و رفتار او در سعادت حقيقي‎اش مؤثّر است. انسان‎ها در همين دنيا سعادت و شقاوت ابدي خويش را رقم مي‎زنند. 
جامعه‎اي كه هوي‎پرستي و پيروي از شيطان را آزاد بداند، جامعه‎ي مطلوب اسلام نيست و اسلام اين را بردگي و اسارت انسان و مايه‎ي شقاوت او مي‎داند نه آزادي؛ و از آنجا كه اسلام خواهان سعادت و رستگاري انسان است، راه شقاوت او را تشريعاً بسته است. افراد حق ندارند منافع دنيوي و مصالح اخروي خود و ديگران را به خطر بيفكنند. بنابراين، قوانين اسلامي براي محدود كردن و جهت دادن به رفتار انسان‎ها، در راستاي مصالح دنيوي و اخروي آنها وضع شده‎اند و به صورتي گسترده، رفتارهاي اجتماعي و فردي را پوشش مي‎دهند و نقض اين قوانين، همانند ناديده گرفتن قوانين اخلاقي و فردي، در آخرت، بازخواست خواهد داشت. 
به طور خلاصه؛ آزادي اسلامي در مقابل آزادي غربي، موهبتي است كه بر اساس توحيد و عبوديّت خدا بنا نهاده شده است و همراه با تكليف و مسؤوليّت‎ پذيري، بر طرف‌ كننده‎ي موانع بيروني و دروني و مسدود كننده‎ي راه شقاوت بوده، گشايشگر راه كمال و فعليّت‎ بخش تمام استعدادهاي انساني است. 
منبع: دين و آزادي، آیت الله محمد تقي مصباح يزدي، نشر مركز مطالعات و پژوهشهاي فرهنگي حوزه‌ علمیه (1381).
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
با توجه‌ به‌ مفهوم‌ آزادي‌ با چه‌ معيار منطقي‌ و عقلي‌، برده‌داري‌ در اسلام‌ به‌ طور قطع‌، حرام‌ و ممنوع‌ نگرديده‌ است‌؟

پاسخ : 
در اسلام‌ يك‌ مورد براي‌ برده‌ گرفتن‌ وجود دارد و آن‌ اين‌ است‌ كه‌ مسلمان‌ها در جنگ‌ با كفّار حربي‌ پيروز شوند و در شرايط‌ خاصّي‌ از دشمن‌ اسير بگيرند. از نظر منطقي‌، صرف‌ نظر از ادلّه‌ي‌ تعبّدي‌، به‌ چند شكل‌ مي‌شود با اسيران‌ رفتار كرد: 
الف‌) آزاد شوند؛ در اين‌ صورت‌ آنها دوباره‌ تجهيز قوا كرده‌ و خودشان‌ را آماده‌ي‌ جنگ‌ ديگري‌ مي‌كنند و اين‌، كار عاقلانه‌اي‌ نيست‌ كه‌ دشمن‌ِ مغلوب‌ شده‌ را رها كنيم‌ تا جنگ‌ ديگري‌ به‌ راه‌ اندازد؛ 
ب‌) اسيران‌ را اعدام‌ كنند و بگويند: تا قبل‌ از پيروزي‌ حق‌ّ كشتن‌ آنها را داشتيم‌، حالا هم‌ كه‌ تسليم‌ شده‌اند، اين‌ حق‌ را داريم؛ 
ج‌) از آن‌جا كه‌ آزادسازي‌ اسير با شرايط‌ خاص‌ّ خود، جايز است‌، اسيرها درجامعه‌ي‌ اسلامي‌، بين‌ مسلمان‌ها پخش‌ شوند، تا آنها را تربيت‌ كنند؛ چون‌ كم‌كم‌ تحت‌ تربيت‌ اسلامي‌، معارف‌ اسلامي‌ را فرا مي‌گيرند و با مشاهده‌ي‌ اخلاق‌ اسلامي‌ و مهرباني‌ مسلمانان‌، اسلام‌ آورده‌ جزء افراد خدمت‌گزار مي‌شوند. 
گاهي‌ با مسلمان‌ شدن‌ يا بنا به‌ مسائل‌ ديگري‌، از قبيل‌ استيلاي‌ مكاتبه‌ و يا به‌ جاي‌ كفّاره‌ي‌ گناهان‌، آزاد و حتّي‌ بسياري‌ از آنها داراي‌ موقعيت‌هاي‌ مهمّي در كشورهاي‌ اسلامي‌ مي‌شوند. مي‌دانيد مادر چند تن‌ از امامان‌ ما از همين‌ كنيزها بودند؟ امام‌ او را خريده‌ است‌ يا به‌ مناسبتي‌ به‌ ايشان‌ واگذار شده‌ و بعد صاحب‌ فرزند شده‌اند. فرزند اين‌ كنيز، امام‌ معصوم‌ و رهبر جامعه‌ شده‌ است‌. چه‌ موقعيتي‌ براي‌ يك‌ كنيز، اسير و برده،‌ در يك‌ جامعه‌اي،‌ بالاتر از اين‌ مي‌شود فرض‌ كرد؟! 
پس‌ اين‌ راهي‌ كه‌ اسلام‌ براي‌ برده‌گيري‌ جايز شمرده‌، بزرگ‌ترين‌ خدمت‌ به‌ كفاري‌ است‌ كه‌ در جنگ‌ شكست‌ خورده‌اند؛ چون‌ آنها هدايت‌ مي‌شوند و زندگي‌ دنيايي‌ و آخرتي‌شان‌ تأمين‌ مي‌شود. 
امّا ساير ابزارهاي‌ بردگي‌ كه‌ مربوط‌ به‌ نژادها و قوميّت‌هاست‌ به‌ طور كلّي‌ در اسلام‌ ممنوع‌ است‌؛ آنچه‌ كه‌ قبل‌ از اسلام‌ واقع‌ مي‌شد با تدبيرهايي‌ كه‌ اسلام ‌انديشيده‌ است‌ به‌ كلّي‌ از بين‌ رفته‌ است‌ و ديگر نمونه‌اش‌ هم‌ در دنيا يافت‌ نمي‌شود، مگر در آمريكا يافت‌ شود! 
منبع: دين و آزادي، آیت الله محمد تقي مصباح يزدي، نشر مركز مطالعات و پژوهشهاي فرهنگي حوزه‌ علمیه (1381).
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
جايگاه دين و آزادي و نسبت بين آنها در قانون اساسي جمهوري اسلامي چيست؟

پاسخ : 
قانون اساسي يك سلسه قوانين نسبتاً ثابتي است كه افراد با صلاحيّت، متناسب با فرهنگ هر جامعه وضع مي‎كنند. اين قوانين، اساس و محور اداره‎ي جامعه شناخته شده، براي دوره‎هاي طولاني قابل اجرا هستند و با توجه به دوام و در امان بودن از تغييرات پي‎درپي، كلّي و محدود مي‎باشند. 
پس از پيروزي انقلاب اسلامي كه حاصل مبارزه‎ي طولاني و خون‎بار ملت ايران در سايه رهبري‎هاي خردمندانه‎ي امام خميني (رض) بود، مردم مسلمان ايران با رأي قاطع خود، ولايت خدا و اسلام را در قالب جمهوري اسلامي، براي اداره‎ي حيات اجتماعي خود، خواستار شدند. 
با توجّه به ضرورت قانون براي جامعه، قانون اساسي جمهوري اسلامي ايران را ـ كه به اعتراف كارشناسان و حقوق‎دانان از مترقّي‎ترين قوانين اساسي دنيا به شمار مي‎آيد ـ جمعي از مجتهدان و اسلام‎شناسان و نخبگان امت، تدوين كرده‎اند. 
در آغاز اين قانون، مقدّمه‎اي است كه با توجه به مبناها و ارزش‎ها و هدف‎هاي جمهوري اسلامي، به معرفي ماهيّت و رسالت قانون اساسي پرداخته است؛ هم‌چنين در رأس اصول آن همانند ساير قانون‎هاي اساسي، اصولي كلي و كليدي و تغيير ناپذير ـ كه اصول و قوانين ديگر، در چارچوب آن شكل مي‎گيرند ـ گنجانده شده است. مطالعه‌ي آن مقدّمه و بررسي اين اصول كلي، جايگاه دين در قانون اساسي را به خوبي روشن مي‎سازد. 
رعايت اصول و ضوابط اسلامي و موافقت با احكام اسلام، نكته‎اي است كه قانون اساسي، يكپارچه آن را نشان مي‎‎دهد. بر اين اساس هر قانوني كه مخالف شرع و موازين اسلام باشد، داراي ارزش و اعتبار نخواهد بود. اين نكته؛ به ويژه در اصل چهارم قانون اساسي با صراحت بازگو شده است: 
كليّه‌ي قوانين و مقررّات مدني، جزايي، مالي، اقتصادي، اداري، فرهنگي، نظامي، سياسي و غير اين‌ها بايد بر اساس اسلام باشد. اين اصل بر اطلاق يا عموم همه‎ي قانون اساسي و قوانين و مقرّرات ديگر، حاكم است و تشخيص اين امر به عهده‎ي فقهاي شوراي نگهبان است. 
در فصل اول قانون اساسي، اصول و مباني دين اسلام به عنوان اصل كلي و مبناي قانون معرفي گرديده است. بر اساس مباني اسلامي، در تئوري حكومتي اسلام، اعتبار اصلي قانون و مجريان آن از جانب خداست؛ زيرا حاكميّت و تشريع، مختصّ اوست و تنها، كساني كه خداوند به آنها اجازه و اعتبار داده است مي‎توانند به قانون‎گذاري و حكومت بپردازند، كه اين امر بعد از پيامبر(ص) و ائمه(ع) به منصوبين آنها كه فقهاي جامع‎الشرايط هستند واگذار شده است تا با استنباط قوانين اسلامي از منابع دين، يعني، قرآن، سنت و عقل ـ كه كاشف اراده‎ي الهي هستند ـ به اجراي اين قوانين بپردازند. در قانون اساسي، با بيان اختصاص حاكميت و تشريع به خداوند و لزوم تسليم در برابر امر او، نقش بنيادين وحي الهي در بيان قوانين، امامت و رهبري مستمر توسط فقهاي جامع‎الشرائط به عنوان ولي فقيه و اجتهاد پوياي آنان براساس كتاب و سنت، مورد اشاره قرار گرفته است. ولايت فقيه، نماد اسلاميت نظام بوده، مشروعيت نظام اسلامي ناشي از آن خواهد بود و در حقيقت، قانون اساسي از آن رو معتبر است كه از منابع دين استخراج شده و به تأييد و امضاي ولي فقيه رسيده است. 
با توجه به مطالبي كه گذشت، كاملاً روشن است كه بررسي آزادي در قانون اساسي بايد در حيطه‎ي منابع و مباني دين اسلام صورت پذيرد. آزادي، عنصري شريف و يكي از بزرگترين موهبت‎هاي الهي و شرطي براي تعالي و تكامل مادّي و معنوي انسان است. اگر انسان از موهبت آزادي برخوردار نباشد و انتخاب دين و عمل بدان، بر او تحميل شود، اعتبار و ارزشي نخواهد داشت؛ اما اين موهبت الهي همانند ديگر نعمت‎ها، داراي حد و مرزي است و تجاوز از اين حدود، موجب ضرر و از دست دادن موهبت الهي مي‎گردد. آزادي مطلق در هيچ جامعه‎اي پذيرفته نيست و تنها، تفاوت در عامل محدود كننده و نوع محدوديّت است. طبيعي است كه در نظر مسلمانان، دين اسلام تنظيم كننده‎ي رفتارهاي انسان است. 
قانون اساسي جمهوري اسلامي، ايمان به كرامت و ارزش والاي انسان و آزادي همراه با مسؤوليّت در برابر خداوند را يكي از پايه‎هاي نظام جمهوري اسلامي برشمرده و هرگونه استبداد، خودكامگي، انحصارطلبي و سلطه‎گري را مردود دانسته و منع آزادي‎هاي قانوني و مشروع و سلب حاكميت انسان بر سرنوشت اجتماعي خويش و قرار دادن آن در خدمت منافع فرد يا گروهي خاص را ممنوع كرده است. 
در قانون اساسي در هر اصل و بندي كه از آزادي سخن به ميان آمده است با قيد قانوني و مشروع، همراه است و قانوني بودن و مشروعيّت در نظام جمهوري اسلامي ـ همان طور كه در اصول كلّي قانون اساسي نيز آمده است ـ به اسلامي بودن آن است. حاكميّت انسان بر سرنوشت خويش نيز در پرتو حاكميّت الهي مطرح است و ملت، اين حقّ خدادادي را طبق اصولي كه در قانون اساسي مندرج است و مطابق ضوابط و مقرّراتي كه خداوند مقرر فرموده است، اعمال مي‎كند. 
اگر كساني به اسم آزادي و قانون اساسي به دنبال حذف يا كم‎رنگ كردن نقش ولايت فقيه، يعني محور اسلاميّت و اساس مشروعيّت نظام اسلامي هستند، در واقع از وجود رهبري قانون‎شناس و عادل و توانا كه دين الهي را به اجرا و ظهور درآورد بيمناك‌اند و مي‎خواهند با خاموش كردن زبان گوياي قانون اساسي، الفاظ آن را به رأي خود تأويل و تفسير نمايند و در پناه آن، مقاصد خلاف قانون خود را تحقّق بخشند و كساني كه قانون اساسي را حاكم بر دين و اسلام معرفي مي‎كنند و بتي به نام آزادي در مقابل آن قرار مي‎دهند، نه اسلام را شناخته‎اند و نه قانون اساسي را. 
به طور خلاصه، مبدأ قانون اساسي يك اراده‎ي ديني بوده، رسالت و اهداف آن نيز در مجموعه‎ي دين تعريف مي‎شود؛ منابع و مباني آن، منابع و مباني دين، اعتبار و مشروعيّت آن از دين و در تمام اصول و قوانين آن ضوابط و ارزش‎هاي ديني لحاظ شده است؛ بنابراين، شناخت صحيح قانون اساسي و فهم اصول و محتويات آن تنها از ديدگاه دين حاصل خواهد شد. 
منبع: دين و آزادي، آیت الله محمد تقي مصباح يزدي، نشر مركز مطالعات و پژوهشهاي فرهنگي حوزه‌ علمیه (1381).
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
تا وقتي‌ كه‌ خوارج‌، دست‌ به‌ شمشير نبرده‌ بودند، حضرت‌ امير ـ عليه السّلام ـ به‌ آنها آزادي‌ بيان‌ و عقيده‌ داده‌ بود؛ پس‌ چرا در جامعه‌ي‌ ما با اين‌كه‌ بعضي‌، شمشير به ‌دست‌ نيستند، نمي‌توانند آزادي‌ بيان‌ و عقيده‌ داشته‌ باشند؟

پاسخ : 
در اين‌جا يك‌ بحث‌ كبروي‌ و يك‌ بحث‌ صغروي‌ مطرح‌ است‌. بحث ‌كبروي‌ اين‌ است‌ كه‌ اگر كساني‌ از فضاي‌ رحمتي‌ كه‌ در جامعه‌ي‌ اسلامي‌ وجود دارد، سوء استفاده‌ كنند و به‌ گمراهي‌ و بي‌دين‌ كردن‌ ديگران‌ و اقدام‌ عليه‌ نظام‌ اسلامي‌ بپردازند، عمل‌ آنها قابل‌ پذيرش‌ نيست‌، و هيچ‌ پيامبر، امام‌ و عاقلي‌ آن‌ را تحمّل‌ نمي‌كند. 
اگر خدا، پيغمبر و امام‌ را براي‌ هدايت‌ انسان‌ها فرستاده‌ است‌، براي‌ ترويج ارزش‌هاي‌ اسلامي‌ و نزديكي‌ مردم‌ به‌ خدا، بايد از عوامل‌ گمراه‌ كننده‌ جلوگيري‌ نمود. همان‌طور كه‌ جلوي‌ امراض‌ مسري‌ گرفته‌ مي‌شود، جلوي‌ چيزهايي‌ كه‌ موجب‌ فساد عقيده‌ و عذاب‌ ابدي‌ براي‌ انسان‌ها مي‌شوند نيز بايد گرفته‌ شود. 
اين‌ كبراي‌ كلّي‌ است‌؛ امّا در مواردي‌ ديده‌ شده‌ است‌ كه‌ در جامعه‌ي‌ اسلامي‌ به‌ كساني‌ كه‌ ابراز كفر، يا اظهار عقايد فاسد، يا حتّي‌ مخالفت‌ با ولي‌ّ امر مسلمين‌ داشته‌اند، آزادي‌هايي‌ داده‌ شده‌ است‌؛ اين‌ها موارد خاصّي‌ بوده‌ و كساني‌ بوده‌اند كه‌ حجت‌ برايشان‌ تمام‌ نشده‌ و بر اثر ابهام‌هايي‌ كه‌ داشتند حرف‌هايي‌ مي‌زدند، ولي‌ سوء نيّتي‌ نداشتند و ديگران‌ هم‌ در مقام‌ بحث‌ و جدل‌، جواب‌ شبهه‌ي‌ آنها را مي‌دادند. به‌ هر حال‌ آنها انگيزه‌ي‌ براندازي‌ نظام‌ و گمراه‌ كردن‌ مردم‌ و ضرر به‌ جامعه‌ را نداشته‌اند. در چنين‌ مواردي‌، اسلام‌ اجازه‌ داده‌ است كه‌ آنها حرفشان‌ را بزنند و در مقابلش‌ هم‌، بزرگاني‌، مثل‌ اميرالمؤمنين(ع)، و ساير ائمه‌ي‌ اطهار و نيز افرادي‌ مثل‌ ابن‌ عباس‌، هشام‌ بن‌ حكم‌، هشام‌ بن‌ سالم‌ و زراره‌ و ديگر اصحاب‌ تربيت‌ شده‌اي‌ بودند كه‌ پاسخ‌ شبهه‌هاي‌ آنها را مي‌دادند. 
پس‌ طرح‌ سؤال‌ و ابراز عقيده‌ جهت‌ كشف‌ حقيقت‌، در نظام‌ اسلامي‌ ممنوع‌ نيست‌، به‌ شرط‌ اين‌كه‌: كساني‌ باشند، تا پاسخ‌ آنها را بدهند و مطلب‌ به‌ نحوي‌ مطرح‌ شود كه‌ شنوندگان‌، دچار اشتباه‌ نشوند. 
شما اين‌ فرمايش‌ مقام‌ معظم‌ رهبري‌ را به‌ دانشجويان‌ و به‌ ديگران‌ بارها شنيديد كه‌ فرمودند: 
شما شرايط‌ نشر معارف‌ اسلامي‌ و پاسخ‌گويي‌ به‌ شبهات‌ را فراهم‌ كنيد، ديگران‌ هم‌ بيايند و حرفشان‌ را بزنند. 
اما اگر آزادي‌ به‌ معناي‌ بستن‌ سنگ‌ و رها كردن‌ سگ‌ باشد، چنين‌ آزاديي‌، خلاف‌ عقل‌ و اهداف‌ اسلام‌ است‌ و هيچ‌ كس‌ آن‌ را جايز نمي‌داند. 
امروز به‌ آن‌ كساني‌ كه‌ صلاحيّت‌ شرعي‌ و قانوني‌ براي‌ بيان‌ حقايق‌ اسلامي‌ دارند، مجال‌ پاسخ‌گويي‌ به‌ اين‌ شبهات‌ داده‌ نمي‌شود. اخيراً شنيده‌ام‌، ورود روحاني‌، جهت‌ نماز جماعت‌ و سخنراني‌ در مدارس‌، ممنوع‌ شده‌ است‌؛ امّا كساني‌ كه‌ در كنفرانس‌ برلين‌ شركت‌ كرده‌اند آزادند؟! 
چرا آزادي‌ براي‌ يك‌ طرف‌ و بيان‌ عقايد در دانشگاه‌ها براي‌ يك‌ دفتر آزاد است‌؟ چه ‌طور بودجه‌هاي‌ فعاليّت‌هاي‌ فرهنگي‌ در حلقوم‌ يك‌ گروه‌ ريخته‌ مي‌شود؛ ولي‌ حتّي‌ يك‌ اتاق‌ هم‌ در اختيار بچّه‌ مسلمان‌ها نمي‌گذارند. به‌ فرمايش‌ مقام‌ معظم‌ رهبري‌: 
دانشگاه‌ها مي‌شود باشگاه‌ بعضي‌ از احزاب‌. 
در بعضي‌ از دانشگاه‌ها به‌ بعضي‌ از گروه‌ها اجازه‌ داده‌ شده‌ است‌ كه‌ نوار ويدئويي‌ مبتذل را تكثير، و با مهر خود، به‌ عنوان‌ يك‌ كار مجاز، در بازار به‌ فروش‌ برسانند؛ امّا براي‌ يك‌ گروه‌ مسلمان‌ كه‌ مي‌خواهد، كاري‌ انجام‌ دهد، هزار نوع‌ اشكال‌تراشي‌ مي‌كنند، اجازه‌ نمي‌دهند حرف‌ بزنند يا كسي‌ را براي‌ سخن‌راني ‌دعوت‌ كنند، امكانات‌ برايشان‌ فراهم‌ نمي‌كنند. از پول‌ اين‌ ملّت‌ ميلياردها تومان‌ به‌ روزنامه‌هاي‌ منحرف‌ داده‌ مي‌شود؛ امّا پول‌ كاغذ را كه‌ طبق‌ قانون‌ به‌ هر نشريّه بايد داده‌ شود به‌ يك‌ روزنامه‌ي‌ ديني‌ نمي‌دهند. در صورت‌ درخواست‌، براي‌ آنها فوراً امتياز صادر مي‌شود؛ امّا يك‌ روحاني‌، يا استاد حوزه‌، شش‌ ماه‌ بايد كتابش‌ بماند، آن‌قدر بايد اين‌ طرف‌ و آن‌ طرف‌ در روزنامه‌هاي‌ ديگر فرياد بزند كه‌ آيا اجازه‌ بدهند كتابش‌ منتشر بشود يا نه‌، اين‌ آزادي‌ است‌؟! 
اگر آزادي‌ به‌ معناي‌ مطرح‌ كردن‌ مشكلات‌ و پاسخ‌ به‌ آنها باشد، بزرگ‌ترين‌ آزادي‌ را كه‌ در هيچ‌ مكتبي‌ وجود ندارد، اسلام‌ داده‌ است‌، در قرآن‌ داستاني‌ در اين‌ مورد داريم‌، وَ إِنْ أَحَدٌ مِنَ الْمُشْرِكِينَ اسْتَجارَكَ فَأَجِرْهُ حَتَّى يَسْمَعَ كَلامَ اللَّهِ ثُمَّ أَبْلِغْهُ مَأْمَنَهُ ذلِكَ بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لا يَعْلَمُونَ.[1] فردي‌ در صف‌ كفار است،‌ مي‌گويد من‌ سؤال‌ و مشكلي‌ دارم‌، سؤالش‌ را مطرح‌ مي‌كند، جوابش‌ را بدهيم‌ يا نه‌؟ اسلام‌ مي‌فرمايد: اين‌ شخص‌ را رها نكنيد و به‌ پناهگاهش‌ برسانيد تا مسلمان‌ها از روي‌ تعصّب‌ به‌ او صدمه‌اي‌ نرسانند؛ (اَبْلِغْه‌ُ مَأمَنَه‌ُ). اين‌ آزادي‌ اسلامي‌ است‌؛ امّا بايد جايي‌ باشد كه‌ وقتي‌ حرفش‌ را زد، كسي‌ جواب‌ او را بدهد، نه‌ اين‌كه‌ زمينه‌ براي‌ اغواي‌ ديگران‌ باز شود؛ به‌ عبارت‌ ديگر اسلام‌ مي‌گويد: در يك‌ صحنه‌ي‌ كشتي‌ بايد دو نفري‌ كه ‌هم ‌وزن‌ هستند، آزادانه‌ كشتي‌ بگيرند؛ امّا اگر بگوييد: يك‌ نوجوان‌ دوازده‌ ساله‌ با يك‌ مرد چهل‌ ساله‌ي‌ مجرّب‌ كشتي‌ بگيرد، نه‌ اسلام‌ اجازه‌ مي‌دهد و نه‌ هيچ‌ جاي‌ دنيا. 
براي‌ پاسخ‌ دادن‌ به‌ سؤال‌، هيچ‌ مرزي‌ وجود ندارد؛ امّا عقل‌ و شرف‌ انساني‌ و اهداف‌ اسلامي‌، براي‌ جلوگيري‌ از توطئه‌، اجازه‌ نمي‌دهند كه‌ از اموال‌ مسلمين‌ و فضاي‌ اسلامي‌، سوء استفاده‌ شود و مردم‌ را بي‌دين‌ كنند يا عليه‌ نظام‌ توطئه‌ نمايند. 
پی نوشت:
[1] . سوره‌ي توبه (9)، آيه‌ي 6. 
منبع: دين و آزادي، آیت الله محمد تقي مصباح يزدي، نشر مركز مطالعات و پژوهشهاي فرهنگي حوزه‌ علمیه (1381).
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
چرا دين‌ آزادي‌ را محدود مي‌ كند؟

پاسخ : 
دين‌ بخش‌هاي‌ مختلفي‌ دارد؛ يك‌ سلسله‌ از مسائل‌ آن‌ فردي‌ و شخصي‌ است‌، و فرد در زندگي‌ شخصي‌ خود، ولو هيچ‌ كس‌ اطّلاعي‌ پيدا نكند، حتّي در دلش‌ هم‌ بايد رعايت‌ كند. دين‌ مي‌گويد در دلت‌ هم‌ نسبت‌ به‌ ديگران‌ سوء‎ظن‌ نداشته‌ باش‌. امّا اين‌ها محل‌ بحث‌ نيست‌. 
كلام‌ در آزادي‌هايي‌ است‌ كه‌ دين‌ آنها را محدود كرده‌، دولت‌ اسلامي‌ آن‌ محدوديت‌ها را تأمين‌ و با مخالفين‌ آنها برخورد مي‌كند؛ والاّ مسائل‌ شرعي‌، اگركاملاً فردي‌ باشد و هيچ‌ سرايتي‌ به‌ ديگران‌ نداشته‌ باشد، اصلاً محل‌ بحثِ‌ اين‌ آزادي‌ها نيست‌؛ منتها دين‌ با آن‌ بينش‌ عميقي‌ كه‌ اولياي‌ دين‌ داشتند، واسطه‌ها را هم‌ در نظر گرفته‌ است‌؛ مثلاً اگر كسي‌ بيايد وسط‌ خيابان‌ شرب‌ خمر كند، با اين‌كه‌ عمل‌ او را يك‌ كار اجتماعي‌ به‌ حساب‌ نمي‌آورند، ولي‌، چون‌ دين‌ اين‌ كار را تظاهر به‌ فسق‌، و داراي‌ آثار سوئي‌ براي‌ جامعه‌ مي‌داند، آن‌ را از نظر اجتماعي‌ ممنوع‌ كرده‌ و يك‌ جرم‌ كيفري‌ به‌ حساب‌ آورده‌ و مجازات‌ هم‌ برايش‌ تعيين‌ كرده‌ است‌. 
دين‌ مي‌گويد اين‌ مسئله‌ اجتماعي‌ است‌، وقتي‌ در حضور ديگران‌ انجام‌ مي‌گيرد، از آن‌ اطلاع‌ پيدا مي‌كنند و بر ديگران‌ تأثير مي‌گذارد. براي‌ اين‌كه‌ اثر نگذارد و كم‌كم‌ به‌ ديگران‌ سرايت‌ نكند، بايد آب‌ را از سرچشمه‌ بست‌. 
تماس‌ بدني‌ مرد و زن‌ بيگانه‌ و بوسيدن‌، در زندگي‌ غربي‌ شايع‌ است‌. گاهي‌ حتّي‌ به‌ عنوان‌ ادب‌ است‌. فرض‌ كنيد اگر يك‌ خانم‌ در مجلسي‌ سخن‌راني‌ كرد، يك‌ كار هنري‌ زيبايي‌ نشان‌ داد يا شعري‌ خواند، در بسياري‌ از كشورها حق‌ اين‌ خانم‌ است‌ كه‌ افراد برجسته‌ به‌ عنوان‌ احترام‌ او را ببوسند. اگر به‌ اين‌ حد هم‌ نرسد، حدّاقل‌ مي‌گويند آزاد است‌، و دوست‌ دارد روبوسي‌ كند. هم‌چنان‌ كه‌ مردها مصافحه‌ مي‌كنند. 
امّا اسلام،‌ دست‌ دادن‌ و تماس‌ بدني‌ مرد با زن‌ نامحرم‌ را ممنوع‌ كرده‌ است‌، تا آن‌ همه‌ مفاسد بر آن‌ مترتب‌ نشود. اين‌ رفتار، ولو به‌ عنوان‌ احترام‌ هم‌ باشد، براي‌ جامعه‌ ضررهايي‌ دارد. سلامت‌ فكري‌، رواني‌، فرهنگي‌ جامعه‌ را به‌ خطر مي‌اندازد. پس‌ دخالت‌ دين‌ براي‌ جلوگيري‌ از فساد است‌. 
بحث‌ در مسائل‌ اجتماعي‌ و محدوده‌ي‌ دخالت‌ دولت‌ است‌، نه‌ حلال‌ و حرام‌هاي‌ شخصي‌ و خصوصي‌ و محرمانه‌. مصداق‌ بارز آن‌، امر به‌ معروف‌ و نهي‌ از منكر است‌ كه‌ دين‌ آن‌ را واجب‌ مي‌داند، ولي‌ دگرانديشان‌، ليبرال‌ها و آزادانديشان‌، امر به‌ معروف‌ و نهي‌ از منكر را مهم‌ترين‌ تضادّ دين‌ با آزادي‌، يك‌ فضولي‌ در كار ديگران‌، جلوگيري‌ از كار آنان‌ و تضييع‌ حق‌ّ ديگران‌ مي‌دانند. 
پس‌ جواب‌ اين‌ سؤال‌ كه‌ چرا دين‌ در مسائل‌ اجتماعي‌ دخالت‌ مي‌كند، اين‌ است‌ كه‌ فساد به‌ جامعه‌ سرايت‌ نكند؛ چيزهايي‌ را كه‌ در حقيقت‌ فساد هستند؛ يعني‌ با جوهره‌ي‌ انساني‌ انسان‌ نمي‌سازند و مانع‌ رشد و تكامل‌ او مي‌شوند منع‌ كرده‌ است‌؛ البته‌ عدّه‌اي‌ فساد را چيز ديگري‌ مي‌دانند. آنها دين‌ را فساد مي‌دانند و با اصلاحات‌ قصد حذف دين‌ را دارند؛ ولي‌ از ديدگاه‌ اسلام‌، فساد چيزي‌ است‌ كه‌ مانع‌ رشد و تكامل‌ انساني‌ مي‌شود. اصلاحش‌ هم‌ به‌ اين‌ است‌ كه‌ كاري‌ كند كه فساد از جامعه‌ رخت‌ بربندد، تا انسان‌ بتواند در مسير تكاملي‌ خود قدم‌ بردارد. 
شايد منظور كساني‌ كه‌ مسئله‌ي‌ آزادي‌ را مطرح‌ كرده‌اند، آن‌ بخش‌ از آزادي‌ باشد كه‌ مخالف‌ دين‌ نباشد، مثل‌ آزادي‌ انتخاب‌، گفت‌وگو و عقيده‌ و تا حدودي‌، آزادي‌ بيان‌ و انديشه‌. 
ما يك‌ بحث‌ كبروي‌ و يك‌ بحث‌ صغروي‌ داريم‌. در اين‌جا، يك‌ بحث‌ اين‌ است‌ كه‌، آنچه‌ با دين‌ منافات‌ ندارد، ممنوع‌ نيست‌. و هيچ‌ دين‌شناسي‌ در اين‌ ترديد ندارد. اگر كسي‌ مي‌گويد: فلان‌ كار ممنوع‌ است‌، به‌ خاطر اين‌ است‌ كه‌ دين‌ منع‌ كرده‌ است‌ والاّ به‌ عنوان‌ دين‌ و نظام‌ اسلامي‌ يا روحانيّتي‌ كه‌ حامي‌ دين‌ است‌، عملي‌ را كه‌ دين‌ اجازه‌ داده‌ است‌ ممنوع‌ نمي‌كند. همان‌طور كه‌ بدعت‌گذاري‌ در دين‌ حرام‌ است‌، حرام‌ كردن‌ حلال‌ها هم‌ گناه‌ است‌ و هيچ‌ مسلماني‌ حق‌ ندارد به‌ عنوان‌ دين‌ بگويد، چيزي‌ را كه‌ دين‌ حلال‌ كرده‌ است‌ انجام‌ ندهيد. اين‌، مثل‌ حلال‌ كردن‌ حرام‌هاست‌ و خداوند در مورد آن‌، خطاب‌ به‌ پيامبر(ص‌) فرموده‌ است‌: 
يا أَيُّهَا النَّبِيُّ لِمَ تُحَرِّمُ ما أَحَلَّ اللَّهُ لَكَ.[1] 
همان‌طور كه‌ خدا دوست‌ دارد احكام‌ الزامي‌اش‌ در جامعه‌ اجرا شود، دوست‌ دارد مردم‌ از احكامي‌ هم‌ كه‌ اجازه‌ دارند، استفاده‌ كنند. بنابراين‌، هيچ‌ كس‌ در كبري‌ بحثي‌ ندارد؛ اگر دين‌ چيزي‌ را حلال‌ كرد، هيچ‌ كس‌ حق‌ حرام‌ كردن‌ آن‌ را ندارد، مگر اين‌ كه‌ به‌ عنوان‌ ثانوي‌ دين‌ برگردد؛ بنابراين‌، در اين‌ كبري‌ جاي‌ بحثي‌ نيست‌؛ امّا اين‌ كه‌ آيا دين‌ چنين‌ چيزهايي‌ را اجازه‌ داده‌، يا نداده‌ است‌ و تا چه‌ اندازه‌ اجازه‌ داده‌ است‌، بحث‌هاي‌ صغروي‌ است‌ و جاي ‌بحث‌ دارد. 
ما بر اساس‌ مباني‌ اسلامي‌ پذيرفتيم‌ كه‌ منابع‌ اسلامي‌، شامل‌ كتاب‌ و سنّت‌ است‌، بايد آنچه‌ را كتاب‌ و سنّت‌ مي‌گويد قبول‌ كنيم‌ و نبايد قرآن‌ را مورد نقد و تجربه‌ قرار دهيم‌. 
روشن‌فكرهاي‌ ديني‌ مي‌گويند: قرآن‌ را بايد نقد كرد؛ و تجربه‌، درستي‌ و نادرستي‌ آن‌ را مشخص‌ مي‌كند. اين‌ بحث‌ ديگري‌ است‌؛ امّا اگر قبول‌ كردند كه راه شناخت‌ احكام‌ دين‌، قرآن‌ و سنّت‌ است‌، بايد همان‌ روشي‌ كه‌ ما در فقه‌ داريم‌ اجرا شود؛ يعني‌ به‌ مواردي‌ كه‌ دين‌ اجازه‌ داده‌ يا منع كرده است، توجّه، و درجاهايي‌ كه‌ اختلاف‌ نظر وجود دارد به‌ فتواي‌ مجتهدين‌ عمل‌ نمود. 
كلام‌ در اين‌ است‌ كه‌ آيا مي‌توان‌ با چيزهايي‌ كه‌ دين‌ منع‌ كرده‌ و از امور قطعي‌است‌ مخالفت‌ نمود يا آن‌ را مخالف‌ آزادي‌ شمرد؟ در دين‌ قطعيّاتي‌ همچون‌ نص‌ّ قرآن‌ و احاديث‌ قطعي‌ داريم‌. در اين‌ موارد اعلاميه‌ي‌ حقوق‌ بشر جواب‌گو نيست‌ و همان‌ اشكال‌ها وجود دارد. 
پی نوشت:
[1] . سوره‌ي تحريم (66)، آيه‌ي 1. 
منبع: دين و آزادي، آیت الله محمد تقي مصباح يزدي، نشر مركز مطالعات و پژوهشهاي فرهنگي حوزه‌ علمیه (1381).
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
آيا مي‌توان‌ از آيه‌ي‌ شريفه‌ي‌ «لا اكراه‌ في‌ الدين‌»[1] اين‌ نتيجه‌ را گرفت‌ كه‌ دين‌ نمي‌تواند آزادي‌ را محدود كند؟ در واقع‌ اگر تعارض‌ باشد، حق‌ تقدم‌ با آزادي‌ است‌ يا دين‌؟

پاسخ : 
يك‌ مسئله‌ي‌ متدولوژيك‌ (روش‌ شناختي‌) داريم‌ كه‌ از آيات‌ قرآن‌ چگونه‌ بايد استفاده‌ كرد؟ آيا مي‌توانيم‌ جمله‌اي‌ را بدون‌ مقدّم‌ و مؤخّر و موارد مشابه‌ و مفسراتش‌ مطرح‌ كرده‌، استدلال‌ كنيم‌ يا نه‌؟ اين‌ يك‌ بحث‌ كلي‌ است‌. (چون‌ اين‌ بحث‌ها در حضور طلاب‌ جوان‌ است‌، يك‌ نكته‌اي‌ را عرض‌ كنم‌ كه‌ بيانش‌ براي‌ ديگران‌ آسان‌تر از اصطلاحات‌ اصولي‌ و الهي‌ است‌). من‌ در سفري‌، حدود بيست‌ و چند سال‌ قبل‌، پيش‌ از انقلاب‌، در يكي‌ از شهرها قرار بود با كسي‌ كه‌ گرايشات‌ و انحرفات‌ عقيدتي‌ داشت‌، بحث‌ كنم‌. ايشان‌ گفت‌: من‌ فقط‌ قرآن‌ را قبول‌ دارم‌. هر چه‌ شما اثبات‌ مي‌كنيد بايد از راه‌ قرآن‌ باشد. گفتم‌: من‌ از شما سؤالي‌ دارم‌. اين‌ را جواب‌ بدهيد، بعد فقط‌ از راه‌ قرآن‌ با شما بحث‌ مي‌كنم‌. گفت‌: بگو. گفتم‌: به‌ نظر شما، خوردن‌ گوشت‌ سگ‌، حلال‌ است‌ يا حرام‌؟ گفت‌: معلوم‌ است‌ كه‌ حرام‌ است‌. چيزي‌ بدتر از گوشت‌ سگ‌ نمي‌شود. گفتم‌: كجاي‌ قرآن‌ است‌؟ من‌ از راه‌ قرآن‌ اثبات‌ مي‌كنم‌ كه‌ حلال‌ است‌. گفت‌: نه‌، اين‌ يك‌ چيزِ آشكار است‌. گفتم‌: شما گفتيد: فقط‌ قرآن‌ را قبول‌ داريد. من‌ از راه‌ قرآن‌ اثبات‌ مي‌كنم‌ كه‌ گوشت‌ سگ‌ حلال‌ است‌. گفت‌: آخر چگونه‌ اثبات‌ مي‌شود؟ گفتم‌: اَعُوذُ بِالله‌ِ مِن‌َ الشَّيْطان‌ِ الرَّجِيم‌ِ قُلْ لا أَجِدُ فِي ما أُوحِيَ إِلَيَّ مُحَرَّماً عَلى طاعِمٍ يَطْعَمُهُ إِلاَّ أَنْ يَكُونَ مَيْتَةً أَوْ دَماً مَسْفُوحاً أَوْ لَحْمَ خِنزِيرٍ فَإِنَّهُ رِجْسٌ أَوْ فِسْقاً أُهِلَّ لِغَيْرِ اللَّهِ‌ِ.[2] اين‌ آيه‌ مي‌گويد همه‌ چيز حلال‌ است‌؛ غير از چهار چيز: مردار و گوشت‌ خوك‌، خون‌ و حيواني‌ كه‌ براي‌ بت‌ها ذبح‌ شده‌ باشد. گوشت‌ سگ‌ كه‌ از اين‌ها نيست‌. نه‌ خوك‌ است‌، نه‌ ميته‌؛ پس‌ اگر ذبحش‌ كنيم‌، طبق‌ اين‌ آيه‌ حلال‌ است‌. شما براي‌ چه‌ مي‌گوييد گوشت‌ سگ‌ حرام‌ است‌؟ گفت‌: همه‌ي‌ مسلمان‌ها گفته‌اند كه‌ پيغمبر(ص) فرموده‌ است‌. گفتم‌: پس‌ معلوم‌ مي‌شود غير از قرآن‌ چيز ديگري‌ هم‌ داريم‌. به‌ اين‌ سادگي‌ نمي‌توانيم‌ در آيات‌ قرآن‌ به‌ اطلاق‌ عمومش‌ استدلال‌ كنيم‌. قرآن مخصّص‌، مطلق‌ و مقيد، و ناسخ‌ و منسوخ‌ دارد. 
باز گفتم‌: نماز صبح‌ چند ركعت‌ است‌؟ گفت‌: دو ركعت‌ است‌؟ گفتم‌: كجاي‌ قرآن‌ نوشته‌؟ با كدام‌ آيه‌ اثبات‌ مي‌كني‌ كه‌ نماز صبح‌ دو ركعت‌ است‌؟ اين‌ بحث‌ جدلي‌ بود؛ چون‌ خودش‌ قبول‌ داشت‌، مي‌شد اين‎طور با او بحث‌ كنم‌. پس‌ ما نمي‌توانيم‌ (بدون‌ مفسّرات‌) به‌ هر آيه‌ و جمله‌اي‌ از قرآن‌ استدلال‌ كنيم‌. 
در مسئله‌ي‌ لا اءِكْراه‌َ فِي‌ الدِّين‌ِ،[3] دو احتمال‌ فرض‌ مي‌كنيم‌: 
اول‌ اين‌ كه‌: دين‌ اكراه‌ بردار نيست‌؛ چون‌ قوام‌ دين‌ به‌ اعتقاد قلبي‌ است‌؛ اعتقاد به‌ خدا و قيامت‌ و رفتاري‌ متناسب‌ با آنها و طبق‌ دستور خدا؛ تا كسي‌ اعتقاد نداشته‌ باشد، دين‌ ندارد. اعتقاد هم‌ با اكراه‌ پيدا نمي‌شود؛ پس‌ دين‌ اصلاً اكراه‌ بردار نيست‌. 
دوم‌ اين‌ كه‌: كسي‌ را نبايد به‌ پذيرش‌ دين‌ وادار كرد. حال‌ سؤال‌ مي‌كنيم‌ كه‌ آيا ابتدائا كسي‌ را نمي‌توان‌ به‌ دين‌ وا داشت‌؟ يا نه‌ در هيچ‌ شرايطي‌ ما در دين‌ هيچ‌ الزام‌ و اكراهي‌ نمي‌توانيم‌ داشته‌ باشيم‌. اگر بگوييد كه‌ تا ابد، هيچ‌ كس‌، درهيچ‌ موردي‌، حق‌ ندارد به‌ عنوان‌ دين‌، كسي‌ را به‌ كاري‌ ملزم‌ كند، پس‌ مسئله‌ي‌ جهاد و قتال‌ چيست‌؟ قاتِلُوهُمْ يُعَذِّبْهُمُ اللَّهُ بِأَيْدِيكُمْ.[4] اين‌ جزء دين‌ است‌ يا نه‌؟ همان‌ قرآني‌ كه‌ لا اكراه‌ في‌ الدين‌ گفته‌ است، اين‌ را هم‌ گفته‌ است‌. اين‌ همان‌ قرآني‌ است‌ كه‌ مي‌گويد: وَ قاتِلُوهُمْ حَتَّى لا تَكُونَ فِتْنَةٌ وَ يَكُونَ الدِّينُ كُلُّهُ لِلَّهِ.[5] چه‌ طور به‌ آن‌ جمله‌ي‌ قرآن‌ مي‌شود استناد كرد، به‌ اين‌ نمي‌شود؟ 
پس‌ معناي‌ آيه‌ي‌ لا اكراه‌ في‌ الدين‌ اين‌ نيست‌ كه‌ در دين‌، هيچ‌ نوع‌ اكراهي‌ نيست‌؛ زيرا سراسر قرآن‌ شهادت‌ مي‌دهد كه‌ الزام‌هايي‌ هست‌؛ يعني‌، در عمل ‌مي‌شود كساني‌ را وادار به‌ انجام‌ كاري‌ كرده‌، اگر انجام‌ ندادند تعقيبش‌ كنند. السَّارِقُ وَ السَّارِقَةُ فَاقْطَعُوا أَيْدِيَهُما؛[6] آيا اين‌ اكراه‌ نيست‌؟ با بريدن‌ دست‌ كسي‌ كه‌ دزدي‌ كرده‌ است‌، وادارش‌ مي‌كنيد كه‌ دزدي‌ را ترك‌ كند. اكراه‌ يعني‌، با تهديد كسي‌ را وادار كنند كه‌ از اراده‌ي‌ خود دست‌ بردارد؛ مثلاً، تهديد كردن دزد و زناكار به‌ بريدن‌ دست‌ و صد تازيانه‌. اين‌ها در دين‌ هست‌. با كساني‌ كه‌ گستاخ‌ هستند و مي‌گويند اين‌ها ربطي‌ به‌ دين‌ ندارد، بلكه‌ چيزهايي‌ عادي‌ بوده‌ كه‌ در آن‌ زمان‌ گفته‌ شده‌ است‌ و دين‌ فقط‌ همان‌ رابطه‌ي‌ انسان‌ با خداست‌، بايد از در ديگري ‌وارد بحث‌ شد. 
به‌ هر حال‌ آن‌ قرآني‌ كه‌ مي‌گويد: لا اكراه‌ في‌ الدين‌، احكام‌ الزامي‌ ـ كه‌ به‌ يك‌ معنا توأم‌ با اكراه‌ است‌ ـ هم‌ دارد. اين‌ها خود دليل‌ است‌ بر اين‌ كه،‌ معناي‌ اول‌ مطلوب‌ است‌، نه‌ معناي‌ دوم‌. به‌ هر حال‌، اگر با آيات‌ قرآن‌ نتوانيم‌ استناد كنيم‌، سنّت‌ و روايات‌ متواتر بسياري‌ در زمينه‌هاي‌ مختلف‌ داريم‌. پس‌ اين‌ آيه‌ دلالتي‌ بر معني‌ دوم‌ ندارد و اگر توهّم‌ شود كه‌ چنين‌ دلالتي‌ دارد، آيات‌ ديگر و يا سنّت‌ قطعيّه‌ و سيره‌ي‌ پيغمبر(ص) و ائمه‌ي‌ اطهار(ع‌) اثبات‌ مي‌كند كه‌ احتمال‌ اول‌ مورد نظر است‌. 
پی نوشتها:
[1] . سوره‌ي بقره (2)، آيه‌ي 256. 
[2] . سوره‌ي انعام (6)، آيه‌ي 145. 
[3] . سوره‌ي بقره (2)، آيه‌ي 256. 
[4] . سوره‌ي توبه (9)، آيه‌ي 14. 
[5] . سوره‌ي انفال (8)، آيه‌ي 39 و سوره‌ي بقره (2)، آيه‌ي 93. 
[6] . سوره‌ي مائده (5)، آيه‌ي 38.
منبع: دين و آزادي، آیت الله محمد تقي مصباح يزدي، نشر مركز مطالعات و پژوهشهاي فرهنگي حوزه‌ علمیه (1381).
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
تجربه ى عملى بانك دارى بدون ربا در ايران و درساير كشورها چگونه است؟ آيادر مراكز ديگرى از كشورهاى اسلامى بانك دارى بدون ربا داريم؟ تفاوت در چيست؟

پاسخ : 
تجربه ى بانك دارى بدون ربا در كشور ما، از نقطه ى نسبتاً خوبى شروع شد؛ ولى به تدريج راه خود را كج كرد. در سال 1363 كه بانك دارى بدون ربا در كشور ما با پياده شدن قانون بانك دارى بدون ربا به اجرا در آمد، بانك ها روش هايى را كه در قانون پيش بينى شده بود، تا حدود زيادى عمل مى كردند و به آن ملتزم بودند؛ گر چه نواقصى وجودداشت و گاهى توجيه و آموزش كافى صورت نگرفته بود، ولى به دلايلى اين عمل كرد بانك ها به تدريج به سوى يك عمل كرد صورى متمايل شد و در نتيجه، روح آن قانون كنار گذاشته شد وفقط ظواهر و عناوينى از آن حفظ شد. در سال 1370 كنفرانس انديشه ى اسلامى در الجزاير، با حضور صاحب نظران كشورهاى اسلامى برگزار گرديد. موضوع كنفرانس، توسعه ى اقتصادى اسلامى، و بخش مهمى از مباحث نشست مربوط به بانك دارى اسلامى بود. يكى از صاحب نظران به نام دكتر رفيق يونس المصرى در حاشيه ى كنفرانس از من پرسيد: «شما كه بانك دارى بدون ربا را پياده كرده ايد، چگونه عمل كرديد؟ ما در بانك هاى اسلامى در كشورهاى ديگر مشكلاتى داريم؛ گاهى صورت ظاهر را اسلامى كرده ايم، ولى مغزو محتواى كار اسلامى نيست. آيا شما هم همين رويه را دنبال كرديد يا به صورت واقعى، ساز و كار شمامنطبق با شريعت است؟» من در آن جا پاسخى به ايشان دادم كه توضيح آن را ضرورى نمى بينم؛ ولى بايد توجه نمود كه يك چنين مشكلى در بانك دارى كشورهاى اسلامى ديگر نيز، كم و بيش مشاهده مى شود؛ البته مواردى وجود دارد كه ساز و كارهاى به كار گرفته ى آنها دقيقاً منطبق بر قوانين اسلامى و بلكه سخت گيرانه تر از آن چيزى است كه در قانون بانك دارى بدون ربا مد نظر ماست. يكى از دانش جويان كارشناسى ارشد در رساله ى خود تحقيقى در مقايسه ى بين بانك دارى بدون ربا در جمهورى اسلامى و بانك دارى اسلامى در اردن ـ كه يك بانك از مجموعه ى بانك هاى اردنى، تحت عنوان بانك اسلامى است ـ انجام داد. اين بانك، بدون حمايت دولت و بدون حمايت مالى و اعتبارى بانك مركزى اردن كار مى كند؛ چون ساز و كار بانك دارى اردن ربوى است و بانك مركزى هم بر اساس نرخ بهره كار مى كند و اين بانك اسلامى نيز متعهد و ملتزم است كه از هيچ وجهى به صورت ربوى بهره نگيرد؛ بنابراين از كمك هاى بانكى مركزى هم استفاده نمى كند. معمولاً بانك ها در طول سال با مشكلات مالى و پولى رو به رو مى شوند و بلافاصله بانك مركزى با اعطاى اعتبارات با نرخ بهره به آنها كمك مى كند. بانك اسلامى به خاطر اين كه بهره ندهد، از اعتبارات بانك مركزى استفاده نمى كند. متقابلاً مانند همه ى بانك ها مكلف است، بخشى از وجوه خود را به عنوان ذخيره ى قانونى نزد بانك مركزى بگذارد كه در مقابل، بانك مركزى بهره اى با نرخ در حد دو و سه درصد به بانك ها مى دهد. بانك اسلامى اردن ناگزير است سپرده ى قانونى را نزد بانك مركزى بگذارد، ولى چون متعهد است از بهره استفاده نكند، از گرفتن بهره ى بانك مركزى امتناع مى كند. در هر حال، اين بانك كاملاً مطابق با شريعت اسلامى عمل مى كند، حتّى سخت گيرانه تر از قانون عمليات بانكى بدون ربا. 
در روش اعطاى مرابحه، متقاضى مرابحه بايد فرم تقاضا را پر كند و آمادگى خود را براى خريد آنچه كه بانك به نام او مى خرد اعلام نمايد؛ به نحوى كه شرط ابتدايى براى خريد آن حاصل شود. بانك در ابتدا مثلاً ماشين آلاتى را كه او تقاضا كرده، به نام خود خريدارى و ثبت مى كند و در مواردى كه امكان دارد به انبار بانك منتقل مى شود؛ سپس با محاسبه ى نرخ سودى كه براى اين سرمايه در نظر گرفته شده و با منظور رد كردن مدت در نظر گرفته شده، سند به نام متقاضى و خريدار زده مى شود و تجهيزات مورد نظر در محل مورد تقاضاى خريدار يابنگاه، نصب شده، تحت نظارت بانك آغاز به كار مى كند. 
پس اين طور نيست كه متقاضى تسهيلات به بانك بگويد: من مى خواهم تراكتور يا ماشين آلات كشاورزى بخرم و بانك به او بگويد: فاكتور خريد آنها را بياور تا پولش را بدهم؛ بلكه بانك ابتدا خريدارى مى كند و سپس به او مى فروشد. علت اين كار آن است كه در فقه اهل سنت، «بيع قبل القبض» (فروش قبل از تحويل كالا) جايز نيست؛ بنابراين، بايد كالا پس از خريد دراختيار بانك قرار گيرد و سپس به فروش برسد؛ ولى در فقه شيعه «بيع شىء قبل القبض» كراهت دارد، (باطل نيست)؛ بنابراين، مانعى ندارد كه بانك بخرد و پيش از اين كه كالا را دريافت كند، به مشترى بفروشد. اما شيوه ى عمل بانك دارى ما بدين صورت است كه با مراجعه ى متقاضى تسهيلات به بانك، كارشناس بانك فقط تقاضاى فاكتور خريد كالا را مى كند؛ و توجهى ندارد كه فاكتور حقيقى است يا صورى. اين مقايسه به ما نشان مى دهد كه التزام آنها به اجراى دقيق بانك دارى اسلامى وغير ربوى، بسيار بالاست؛ در حالى كه اين التزام عملكرد بانك دارى بدون ربا در كشور ما وجود ندارد. بانك دارى اسلامى پاكستان نيز خوب عمل مى كند؛ البته در پاكستان سيستم مشاركت در سود و زيان رايج است؛يعنى وجوهى كه به بانك رسيده است، تراز سود و زيان بانك را شكل مى دهد و سودى كه در طول يك سال به دست مى آيد با كسر كردن سهم بانك، به وجوه سپرده اضافه مى گردد؛ بنابراين، در اين سيستم بانك واسطه ى مالى است. در سيستم بانك دارى بدون ربا در كشور ما، بانك واسطه ى مالى نيست، غالباً بانك توجهى ندارد كه چگونه متقاضى از اين تسهيلات استفاده مى كند و حتى در بسيارى از موارد نظارتى وجود ندارد؛ بنابراين، پول از سپرده گذاران گرفته مى شود و به متقاضيان تسهيلات پرداخت مى گردد. استفاده كنندگان از تسهيلات ممكن است سود بسيار زيادى ببرند، ولى به بانك برنگردانند و يا ممكن است در مواردى ضرر كنند و ناگزير سود بانك را بپردازند. در اين جا شكافى بين بازار پولى و بازار كالا و خدمات پديد مى آيد؛ ولى در آن سيستمى كه در بانكدارى اسلامى اردن و پاكستان عمل شده، چنين شكافى را ميان بازار پول وكالا و خدمات نمى بينيم. اگر بازار حقيقى كالا و خدمات رونق داشته باشد، بانك هم رونق دارد، و اگر بازار حقيقى كالا و خدمات دچار ركود شود، بانك هم دچار ركود مى شود. پس نمى شود در بانك رونق باشد، ولى در بازار ركود.
منبع: دين و اقتصاد، محمد جواد شريفى، حميده انصارى، انتشارات مركز مديريت حوزه علميه (1382)
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
به نظر مى رسد نكته اى كه در جذب سرمايه براى بانك مورد غفلت قرار گرفته،مسئله ى ثواب اخروى قرض الحسنه است و در نظام جديد بانكى، اين تفكّر از بين رفته است و صرفاً روى جوائز و درصد سود تبليغ مى كنند؛ در حالى كه اين مسئله مى تواند در جذب سرمايه ى افرادى كه به سرمايه يا سود آن نياز ندارند و يا سرمايه شان در حدى نيست كه سودش چندان مهم باشد نقش داشته باشد. نظر خود را در اين مورد بيان فرماييد.

پاسخ : 
اين يكى از روش هاى نابه هنجار و نادرستى است كه در سيستم بانكى جمهورى اسلامى به اجرا در آمده است. نه اين كه در هر بانك دارى اسلامى، براى جذب وجوه پس انداز و قرض الحسنه، چنين ساز و كار و روشى را به كار گرفته باشند. طبعاً اين روش انگيزه هاى مادى را فعال و تحريك مى كند، اگر نگوييم در پاره اى از اين موارد به روش هايى مى رسد كه عملاً كار را ربوى مى كند، يا در آنها شبهه ى ربا پيش مى آيد؛ حداقل در اين جا انگيزه ى معنوى از بين رفته، و انگيزه ى دست يافتن به جوايز و پاداش ها افزايش يافته است. نبايد مشاركت دادن وجوه پس انداز در قرعه كشى، براى صاحبان پس انداز به صورت حق در بيايد؛ چون اگر چنين شود ربوى و حرام مى شود. پاره اى از روش هاى به كار گرفته شده، چنين نتيجه اى را به بار مى آورد؛ مثلاً گفته مى شود كه اگر مقدار وجوه پس انداز شما افزايش يابد براى هر سهمى در قرعه كشى، يك حق قائل مى شويم، طبعاً نتيجه ى آن ربوى است؛ لذا انگيزه هاى معنوى قرض الحسنه از بين مى رود. 
لذا به نظر مى رسد نيازى نيست كه براى پس انداز مردم تكيه ى زيادى بر انگيزه هاى مادى شود؛ و اگر بر انگيزه هاى معنوى تكيه شود و نشان داده شود كه وجوه پس انداز آنها به صورت قرضى در اختيار نيازمندان قرار مى گيرد و نيز آثار و نتايج آن به تصوير و آمار و اطلاعات در اختيار پس اندازكنندگان قرار گيرد، هم فطرت پاك وهم تديّن اكثريت مردم موجب مى شود كه نه تنها حساب هاى پس انداز از نظر رقم كاهش پيدا نكند، بلكه افزايش نيز بيابد. بسيارى از مردم با حفظ وجوه مالى خودشان در صدد حل مشكلات مادى نيازمندان هستند؛ و چنين روشى توسط بانك حاصل مى شود؛ چون مردم با اعتماد به بانك وجوه پس انداز خود را (با علم به قطعى بودن برگشت آن وجوه) در اختياربانك قرار مى دهند تا براى رفع نياز نيازمندان به كار گرفته شود و وقتى به اين نتيجه برسند، پس انداز خود را افزايش مى دهند و نيز كسانى كه اقدام به پس انداز نكرده اند ترغيب مى شوند. بانك نيز براى كاهش هزينه هاى خود مى تواند از وجود صندوق هاى قرض الحسنه استفاده كند و تبرعاً وجوه را در اختيار مردم قرار دهد و از آنها كارمزد نيز دريافت نكند. بدين وسيله مى توانند راه كار عملى استفاده ى بهتر از وجوه براى نياز نيازمندان را داشته باشد. صندوق هاى قرض الحسنه انگيزه لازم و راهكار تجربه شده اى را براى شناسايى نيازمندان دارند، تنها مشكل آنها،كمبود منابع مالى براى تأمين نياز نيازمندان است؛ و لذا اگر بانك ها وجوه پس انداز را دراختيار نيازمندان قرار دهند، مشكلات خانواده هاى نيازمند،مانند هزينه ى درمان بيمارى ها، عروسى ها، تحصيل دانش جويان و مانند آن، بدون پرداخت بهره و كارمزد، حل خواهد شد.
منبع: دين و اقتصاد، محمد جواد شريفى، حميده انصارى، انتشارات مركز مديريت حوزه علميه (1382)
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
در بانك دارى اسلامى، تخصيص منابع پولى با چه اهرم ها و ابزارهايىصورت مى گيرد؟ آيا اين ابزارها پاسخ گوى تمام متقاضيان مى باشد؟

پاسخ : 
در قانون بانك دارى بدون ربا، اهرم ها و ابزارهايى كه براى جذب نقدينگى و دادن تسهيلات و تخصيص منابع پولى استفاده مى شود، دو گونه اند: يكى مرابحه، ديگرى مشاركت. در سيستم مرابحه، بانك، به عنوان قرض پول به متقاضى تسهيلات نمى دهد، بلكه فرض براين است كه آن چه را متقاضى به آن نياز دارد، به صورت نقد براى او خريدارى مى كند و پس از افزودن سود معين، به صورت اقساط به او مى فروشد؛ يعنى درصدى از پيش تعيين شده بر قيمت خريد مى افزايد؛ مثلاً يك كارخانه دار به بانك مراجعه مى كند و مى گويد: من قصد خريد مواد خام را دارم. بانك مواد خام را مطابق با تقاضاى او خريداى مى كند (مثلا صد ميليون تومان) و با افزودن سود مورد نظر براى فروش، به صورت قسطى به او مى فروشد (مثلاً صد و بيست ميليون تومان). ساز و كار ديگر به صورت مشاركت است. بدين صورت كه بانك، سرمايه هاى سپرده گذاران خود را به نحو شركت در اختيار متقاضيان قرار مى دهد و با سرمايه هاى كارفرمايان اقتصادى شريك مى شود؛ يعنى كارفرماى اقتصادى، منابع مالى اختصاصى دارد كه متعلق به خود اوست. منابع مالى مشاركتى را هم از بانك دريافت مى كند ومجموع منابع را به صورت مشاركت، سرمايه گذارى مى كند و هزينه هاى آن را كسر مى كند و سود خالص باقى مانده را به بانك اعلام مى كند. بر اساس توافقى كه قبلاً بين بانك و بنگاه اقتصادى شريك صورت گرفته است، اين سود تقسيم مى شود. اگر تقسيم سود بر اساس مقدار سرمايه باشد، مثلاً اگر پنجاه درصد سرمايه خاص شركت بوده و پنجاه درصد سرمايه از ناحيه ى بانك تأمين شده باشد، سود هم بين بانك و كارفرماى اقتصادى به همين نسبت تقسيم مى شود. بانك بخشى از سود به دست آمده را به عنوان حق وكالت بر مى دارد، و باقى مانده ى سود را بين سپرده هايى كه مردم در بانك گذارده اند تقسيم مى كند. اين دو ساز و كار (مرابحه و مشاركت) طبعاً با ساز و كار بانك هاى ربوى متفاوت است. 
ظاهراً هر گونه نياز مردم به منافع مالى بانك با استفاده از ابزارهاى ياد شده قابل تأمين است.
منبع: دين و اقتصاد، محمد جواد شريفى، حميده انصارى، انتشارات مركز مديريت حوزه علميه (1382)
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
در نظام اسلامى، بانك وظايف ديگرى (مثل وام قرض الحسنه) هم دارد؛در حالى كه در نظام وكالتى بانكى يك چنين چيزى نيست؛ يعنى بانك به عنوان وكيل حق نداردپول ما را به صورت قرض الحسنه بدهد؛ چون درآمدى نخواهد داشت و باعث مى شودسودى به سپرده گذار نرسد، ناچار بايد فقط به سرمايه گذارى كه در آمدزا است بپردازد. آن وقت كارها و وظايفى كه واقعاً در نظام اسلامى به عهده ى بانك است تحقق نمى پذيرد؛خلاصه بانك دارى بدون ربا را مى توان عين بانك دارى اسلامى بدانيم يا نه؟

پاسخ : 
اگر بانك دارى بدون ربا با صبغه ى اسلامى تعريف كنيم، بايد علاوه بر جذب نقدينگى وظايف ديگرى را بر آن بيفزاييم؛ جذب سرمايه هايى كه به دنبال سود نيستند بر عهده ى بانك است و در مقابل، مى توان تأمين نيازمندى هاى مالى كه بايد بدون انتظار سود براى نيازهاى ضرورىِ مردم نيازمند انجام گيرد را بر عهده ى بانك نهاد؛ طبعاً بانك دارى اسلامى بايد نياز متقاضيان تسهيلات را تأمين نمايد و اولويت مالى را در اعطاى تسهيلات به كسانى بدهد كه توان كار بيش ترى دارند، ولى از منابع لازم مالى برخوردار نيستند، نه به كسانى كه از نظر مالى قدرت و توانايى لازم را دارند، و قصد توسعه ى بيش تر بنگاه خود را دارند؛ هم چنان كه نظام اسلامى، بايد دغدغه ى عدالت در توزيع ثروت، و بانك اسلامى دغدغه ى عدالت در توزيع اعتبارات را داشته باشد. يكى از وظايف نظام بانك دارى اسلامى، رفع نيازمندى هاى ضرورى متقاضيان، بدون چشم داشت سود و بهره است. 
گروهى از پس انداز كنندگان قرض الحسنه براى حفظ پول خود در بانك پس انداز كرده اند و انتظار سود هم ندارند و طبق قانون بانك دارى سودى به آنها تعلق نمى گيرد و فقط جوايزى به آنها تعلق مى گيرد. پس انتظار داريم همان مقدار وجوهى كه مردم به عنوان حساب هاى پس انداز و جارى در بانك ها مى گذارند، بانك همان وجوه را بدون چشم داشت سود به صورت قرض الحسنه در اختيار نيازمندان قرار دهد و به نظر مى رسد كه كافى است. بر اساس اطلاعات و آمار، مجموعه ى سهم پس انداز قرض الحسنه و جارى مردم در بانك، حدود سى و پنج درصد است و بقيه سپرده ى سرمايه گذارى است. صاحبان اين وجوه انتظار سود ندارند و اگر بانك اين وجوه را به صورت قرض الحسنه در اختيار نيازمندان قرار دهد، بخش مهمى از مشكلات نيازمندان برطرف مى شود، بدون اين كه در وجوه سپرده هاى سرمايه گذارى تصرفى صورت گيرد.
منبع: دين و اقتصاد، محمد جواد شريفى، حميده انصارى، انتشارات مركز مديريت حوزه علميه (1382)
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
وظيفه ى بانك در اقتصاد غرب چيست و آيا آن وظيفه در بانك دارى سلامى قابل اجراست؟ آيا تفاوت بانك دارى ربوى و غير ربوى تفاوت ماهوى است يا ورى؟

پاسخ : 
وظيفه ى مهم بانك در اقتصاد غرب، جذب نقدينگى و اعطاى تسهيلات و تخصيص آن است. از اين جهت، بين بانك دارى ربوى و غير ربوى فرقى نيست. بانك دارى بدون ربا نيز بايد اين وظيفه را به خوبى انجام دهد كه در اين صورت يكى از عوامل توسعه ى اقتصادى، وجود بانك است؛ چون پول هاى خردِ غير قابل استفاده را از ميان مردم جمع كرده، به كارفرمايان سرمايه دار مى دهد تا با استفاده از آنها فعاليت هاى اقتصادى خود را انجام دهند؛ بنابراين در اقتصاد امروز اصل وجود بانك ضرورى است. ماهيت بانك دارى ربوى، گرفتن و دادن وام با نرخ بهره است؛ يعنى بانك در سيستم ربوى با گرفتن پس انداز و سپرده از مردم به آنها بهره مى پردازد و به متقاضيان پول، پول مورد نيازشان را مى دهد و از آن با نرخ بالاترى بهره مى گيرد. از مابه التفاوت نرخ كه به سپرده گذاران مى دهد و از متقاضيان مى گيرد، هزينه ها و امكانات گسترش خود را تأمين مى كند. مردم با اعتماد به بانك هم پولشان را حفظ مى كنند و هم بهره ى آن را مى گيرند و در مقابل، بانك نيز به كسانى اعتماد مى كند كه بتوانند اصل و فرع پول را به بانك برگردانند، در حالى كه ساز و كار يا ماهيت بانك دارى بدون ربا، به كلى با اين ساز و كار متفاوت است؛ و لذا تفاوت آنها صورى نيست، بلكه ماهوى است. 
بانك دارى اسلامى، با مشاركت سپرده گذاران، در فعاليت هايى كه توسط بانك، تأمين مالى مى شود شركت مى كند؛ يعنى سپرده گذاران، در فعاليت هاى اقتصادى شريك مى شوند تا كارفرمايان اقتصادى، با گرفتن تسهيلات از بانك، آن فعاليت هاى اقتصادى را سامان دهند. در اين جاسپرده گذاران بانك، دغدغه ى خاطر دارند كه بانك چگونه اين وجوه را مورد بهره بردارى قرار مى دهد. بانك نيز دغدغه ى خاطر دارد كه استفاده كننده از تسهيلات در چه زمينه هايى اين پول را به كار مى گيرد كه سود بيش ترى به بانك بدهد. 
در بانك دارى بدون ربا، بانك موظف است به عنوان وكيل سپرده گذاران، وجوه آنها را در زمينه هايى سرمايه گذارى كند كه سودآورى بيش ترى دارد؛ لكن سود مشخص و از پيش قطعى شده اى براى اين وجوه در نظر گرفته نمى شود؛ بنابراين، بانك دارى اسلامى، بانك دارى مشاركتى است؛ و بانك دارى ربوى، بانك دارى بدون مشاركت. اين مشاركت در صورتى صحيح است كه مشاركت در سود و زيان باشد؛ يعنى سپرده گذاران هم چنان كه انتظار سود دارند، احتمال زيان را هم بدهند؛ گرچه وقتى وجوه بسيار متفرق و گسترده ى افراد به بانك رسيد و بانك اين وجوه را به بنگاه ها، شركت ها و اشخاص حقيقى و حقوقى فراوان داد، ضريب احتمال ريسك كاهش پيدا مى كند، بلكه احتمال زيان، صفر مى شود؛ زيرا همواره همه ى سرمايه گذارها زيان نمى كنند، و اگر بخشى از آنها ضرر كنند، بخش ديگر با سود خود اين ضرر را جبران مى كنند؛ بنابراين، سپرده گذاران همواره سودكرده و بانك همواره از حق وكالت خود استفاده مى كند و در صدى را به عنوان حق وكالت از سود حاصله اخذ مى كند و لذا زيان نخواهد ديد.
منبع: دين و اقتصاد، محمد جواد شريفى، حميده انصارى، انتشارات مركز مديريت حوزه علميه (1382)
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
يكى از نهادهاى مورد نياز در توسعه، بانك است و به خاطر وجود بهره، ا اسلام سازگارى ندارد. آيا عدم پذيرش بانك، ضد توسعه است؟

پاسخ : 
در نهاد بانك دارىِ متعارف، گرفتن و دادن بهره وجود دارد؛ طبعاً اين نهاد با اين خصوصيت، با مبانى فقهى ما سازگارى ندارد. بعضى ها قايل اند فقها بايد نرخ بهره را به نحوى بپذيرند و ديدگاه هاى خود را با وجود يك واقعيت مسلّم اقتصادى توسعه غرب تطبيق دهند. در پاسخ به آنها مى گوييم: اولاً، فقها مبانى فقهى مسلّمى دارند كه بايد از آن تبعيت كنند. نهاد بانك را به عنوان مؤسسه ى جمع آورى پول ها و تخصيص اعتبارات مى پذيرند؛ امّا ساز و كار اين بانك ها بايد تغيير يابد و طبعاً اين تغييرات بايد با قوانين و احكام اسلامى متناسب باشد، نه با قوانين غرب؛ به علاوه مطالعات اقتصاددانان نشان مى دهد كه نرخ بهره باعث بيمارى هاى اقتصادى در غرب و موجب شكاف بين بازار كالا و بازار پول و بين طبقات اقتصادى و ايجاد طبقات فقير و غنى و نيز عامل مهم تورم و عامل عدم تخصيص بهينه ى امكانات شده است؛ اكنون بايد پرسيد چرا ما بايد آن چه را كه در غرب تجربه كرده اند وبه مشكلاتش واقف شده اند، به عنوان اصل مسلّم و ضرورى بپذيريم و بگوييم كه فقه بايد با آن سازگار شود؟[1]
پی نوشت:
[1]. براى پاسخ به اين سؤال و اطلاعات بيش تر در زمينه ى نقد نظرات اقتصادى غرب در باره ى نرخ بهره و آثار زيانبار نرخ بهره در اقتصاد غرب، ر.ك: توتونچيان، پول و بانك دارى.
منبع: دين و اقتصاد، محمد جواد شريفى، حميده انصارى، انتشارات مركز مديريت حوزه علميه (1382)
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
آيا اعتقاد به قوانين ثابت اسلام، مانع هماهنگى مقتضيات زمان ورسيدن به پيش رفت هاى مادى و حركت مترقى نيست؟

پاسخ : 
اين بحث را شهيد مطهرى در كتاب اسلام و مقتضيات زمان آورده است. وقتى كه صحبت از قوانين اسلام مى شود، بعضى ها تصور مى كنند كه براى همه ى ابعاد زندگى ما به صورت ريز و مورد به مورد، قانون ثابت و لايتغير از زمان پيغمبر(صلى الله عليه وآله) وضع شده است. بايد بگوييم كه بخش مهمى از زندگى فردى و اجتماعى انسان ها به طبيعت آنها برمى گردد. فطرت انسان ها علاوه بر اين كه بين همه ى آنان مشترك است، از ثبات نيز برخوردار است؛ از اين جهت نيازمند قوانين ثابت هستيم و اين قوانين ثابت را اسلام معين كرده است. در بخش عبادات، انسانِ هزار سال قبل نيازمند عبادت بود؛ انسان امروز هم نيازمند عبادت است؛ لذا قوانين الهى مربوط به عبادت، از ثبات برخوردار است؛ گر چه در دستور و احكام الهى، در مورد عبادات هم متناسب با شرايط انسان، تغيير و تحول هايى بوجود مى آيد؛ مثلاً كسى كه در شهر خودش زندگى مى كند، نمازش تمام است؛ اگر به سفر رفت، نمازش قصر مى شود؛ اگر در حال ترس از دشمن يا دزد و... بود، نماز او متفاوت است؛ نماز كسى كه استقرار و ثبات نفس دارد، با نماز انسان در حال غرق متفاوت است؛ اگر وضو براى كسى ضرر داشته باشد، بايد تيمم بگيرد؛ و... پس اين طور نيست كه احكام متغيّرى براى تطبيق با شرايط متغير انسان در نظر گرفته نشده باشد. 
در غير عبادات هم در عين اين كه احكام ثابتى وجود دارند، باب اجتهاد هم باز است كه اگر نيازها و شرايط تازه اى پديد آمد، مجتهد بتواند با استنباط خود حكم آن را تشخيص دهد. خوش بختانه فقهاى ما در طول تاريخ همواره به سئوالات نو و نيازهاى تازه ى مؤمنين و مسلمين پاسخ داده اند و اين نشان مى دهد كه در عين حالى كه قوانين اسلامى از ثبات برخوردارند، از قابليت انطباق با شرايط زمان و مكان هم برخوردارند و مقتضيات زمان در استنباط فقها رعايت مى شود. 
پس پويايى احكام فقهى و احكام دين و قوانين اسلامى محفوظ است. ما مى بينيم نهادهاى جديدى پديد مى آيد و فقهاى ما به اين نهادها پاسخ مى دهند؛ مثلاً بيمه و يا بانك ها، پول هاى اعتبارى، مبادلات پولى و ارزى و مانند آنها به وجود آمده اند و قبلاً نبوده اند. فقهاى ما با استفاده از همان قوانين ثابت، پاسخ اين نيازهاى متغير و متحول را داده اند. 
خلاصه اين كه: آن چه از ناحيه ى شرع مقدس به عنوان ثابت رسيده است، اصول است و تطبيق اين اصول بر فروع، و رد فروع بر اصول كه امرى متغير و متحول است، توسط فقيه جامع الشرايط انجام مى گيرد. توسعه هر مقدار كه نياز به طرح مسائل جديد داشته باشد، باز هم در قوانين اسلام ظرفيتى وجود دارد كه بتواند خود را با نيازهاى جامعه تطبيق دهد. البته بايد توجه نمود كه مبادا تصور شود پويايى فقه بدان معناست كه فقيه آن چه را كه در شرايط نامناسب اقتصادى غرب، از نظريات و نهادها و روابط شكل گرفته است تجويز كند و اصل را بر درستى آن رفتارها و نهادها و روابط گذارد و ديدگاه هاى فقهى خود را با آنها تطبيق نمايد، بلكه به اين معناست كه بتواند تجربه هاى جديدى را كه در مقابل او قرار مى گيرد، با اصول و مبانى معرفتى دينى و فقهى تطبيق بدهد. آنهايى را كه سازگارند بپذيرد و براى آنهايى كه سازگار نيستند راه هايى براى سازگار كردنشان با اصول معرفت دينى جست و جو كند. 
بنابراين، پويايى احكام و قوانين فقهى، در عين وجود ثبات، در اصول و روش ها مطرح و داراى نتايج مثبت است. يك نظام حكومتى بر اساس قوانين اسلامى، با تجربه ى بيست و دو ساله در كشور ما وجود دارد كه با بن بستى از مقررات و احكام فقهى مواجه نبوده است.
منبع: دين و اقتصاد، محمد جواد شريفى، حميده انصارى، انتشارات مركز مديريت حوزه علميه (1382)
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
ما در روايات به واژه هايى هم چون توكّل، رزق مقسوم، قضا و قدر برخوردمى كنيم كه طبعاً اعتقاد به اين ها در مسائل اقتصادى ما مؤثر است و بنابر بعضى ازتفاسيرى كه از اين الفاظ مى شود، با توسعه ناسازگارى دارد. لطفاً توضيح دهيد كه معناىصحيح واژه هاى توكل، رزق مقسوم و قضا و قدر چيست و با توسعه چه رابطه اى دارد؟

پاسخ : 
روشن است كه توكل، به معناى كنار گذاشتن مسئوليت و تعهد، و آن را به عهده ى خداوند گذاشتن نيست، بلكه به اين معناست كه انسان در هر زمينه اى با مسئوليت خودش عمل كند و در عين حال به خداوند توكّل نمايد. پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) به مردى كه با توكل به خداوند شتر خود رها كرده بود فرمودند: با توكل زانوى شتر را مهار كن! 
اعقل وَ تَوكّل؛[1] عقال بكن و بعد توكّل كن. 
در فرهنگ اسلامى توكل به معناى دست روى دست گذاشتن و بى تحرك ماندن و كار را از خدا خواستن نيست؛ بلكه انجام كار بايد با تدبير و كوشش تمام صورت گيرد؛ هم چنين انسان بايد بداند كه او تنها نقش آفرين در محصول كار و فعاليت نيست، بلكه خداوند به آفرينش احاطه دارد و بر انسان و كار او غالب است، و اعتماد و اتّكاى به اوست كه كار را پيش مى برد. اگر انسان مؤمن و متوكل، و انسان بدون ايمان و توكل را با هم مقايسه كنيم، مى بينيم انسان مؤمن، علاوه بر انجام كارهايى كه يك انسان بى ايمان و بى توكل انجام مى دهد تا به موفقيت دست پيدا كند، برخدا هم توكل مى كند؛ يعنى تمام عوامل موفقيتى را كه فرد غير مؤمن به كار مى گيرد، او نيز بايد به كار گيرد، به اضافه ى اميد و توكل بر خدا. 
پس اولاً، بنابر واقعيت طبيعت و هستى، همه ى هستى در دست انسان نيست، بلكه او تنها بخش كوچكى از نقش آفرينى در اعمال خود را در اختيار دارد و بخش مهم ترى از آن در اختيار خداوند متعال است؛ و معناى توكل اين است كه بدان كه تو تنها نقش آفرين نيستى؛ حال آن كه يك انسان غير مؤمن چنين اعتقادى ندارد. 
ثانياً، توكل، اميد را در انسان افزايش مى دهد. انسان بدون توكّل، احياناً اگر كارى را انجام بدهد، با يأس همراه است و طبعاً همه ى تدبير خود را به كار نمى گيرد؛ اما انسان متوكّل، كارهايش را با اميد انجام مى دهد و طبعاً نقش بهترى را در كار ايفا مى كند. اين معناى درست توكل است. 
قضا و قدر بدين معناست كه شما، به عنوان يك انسان، بدانيد كه در آفرينش و كارهاى مربوط به خود مطلق، و رها شده نيستيد؛ بلكه آن كارها در چارچوبه اى از قوانين الهى، يعنى قضا و قدر و تدبير خداوند است؛ لذا بايد به او توجه نموده و از او كمك بخواهيد، و احياناً اگر ناكامى اى به وجود آمد، افسرده نشويد و فرض را بر اين بگذاريد كه پيش بينى لازم را نموده ايد و، اگر نتيجه ى مناسب حاصل نشد، به سبب عوامل خارج از اراده ى شماست. اعتقاد به قضا و قدر، نبايد مانع كار و كوشش و تلاش انسان باشد. از يكى از اصحاب پيامبر(صلى الله عليه وآله) (ظاهراً ابو ايوب انصارى)، در حالى كه قصد جنگ كرده بود، پرسيدند: ما چه زمانى بايد به جنگ برويم؟ آيا به قضا و قدر الهى توجه نكنيم؟ او گفت: زمان پيامبر با اعتقاد به وجود قضا و قدر الهى به جنگ مى پرداختيم، و معتقد بوديم كه قضا و قدر الهى، موجب كمك ما در جنگ است؛ نه مانع ما براى مقابله با دشمن. 
بنابراين، تفسير درست از قضا و قدر الهى اين نيست كه انسان وظيفه و تكليف خود را انجام ندهد و كار را به عهده ى حوادث بگذارد. 
حال با توجه به معانى درست قضا و قدر و توكل، آيا مى توان گفت كه با توسعه ناسازگارى دارند؟ 
همان طور كه اشاره شد، انسان بايد نقش و تدبير خود را در كار وكوشش اقتصادى و زندگى اجتماعى ايفا كند و در اين عرصه، در رفتار يك انسان مؤمن در مقايسه با غير مؤمن وغير معتقد به قضا و قدر، هيچ نقصانى وجود ندارد؛ بلكه يك انسان مؤمن برخلاف انسان بى ايمان، با اميد و اتكا به خداوند، با داشتن پشتوانه اى قوى به كار و كوشش مى پردازد. اين مسئله از قرآن و تاريخ اسلام نيز استفاده مى شود. خداوند در قرآن مى فرمايد: 
(اِن تَكُونُوا تَألمُونَ فَاِنّهم يألمون كما تَألمُون و تَرجُون من اللّه ما لا يرجونَ)؛[2] (اين آيه بعد از احد نازل شد) اگر شما از جنگ احد، در درد و رنج و جراحتيد، دشمن شما هم مثل شما درد و رنج مى كشند؛ امّا شما اميدى از خدا داريد، كه آنها ندارند. 
پس يك جامعه ى ايمانى و اسلامى، جامعه اى است كه براى رسيدن به اهدافش، تمام تدابير و كار و كوشش هاى يك جامعه ى غير مؤمن در آن وجود دارد؛ علاوه بر اين، با اميد و توكّل و اتكاى به خدا با شوق و رغبت و اميد افزون ترى به كار مى پردازد؛ طبعاً اقتصاد چنين جامعه اى، توسعه يافته تر از جامعه اى است كه ايمان و توكل به خداوند ندارد. 
اما در مورد رزق مقسوم كه قرآن مى فرمايد: (نَحنُ قسمنا بينَهم مَعِيشَتَهُم فى الحَياةِ الدُّنيا)،[3] يا در روايات آمده كه رزق و روزى شما تقسيم شده است؛ آيا رزق مقسوم، مانع تحرك انسان مى شود؟ پاسخ اين است كه اين آيات و روايات، در صدد بيان يك مسئله ى اعتقادى و اخلاقى هستند، نه يك مسئله ى اجتماعى و اقتصادى؛ يعنى انسان بايد درانجام كار و كوشش، آن حد بهينه و معمول را مراعات كند، نه آن كه خود را به آب و آتش بزند و خسته كند؛ در واقع اعتقاد به تقسيم روزى، مانع از حرص و طمع و زحمت اضافى مى شود. 
در بعضى از روايات، تفسيرى براى اين تقسيم رزق بيان شده است. از امام موسى بن جعفر(عليه السلام) روايت است كه فرمود: 
(الرّزقُ رِزقانِ رَزقٌ تطلُبُهُ وَ رِزقٌ يَطلُبُكَ)؛[4] روزى دو گونه است: روزى اى كه به دنبال انسان و در طلب انسان است؛ و روزى اى كه انسان بايد در طلب آن باشد. 
آن روزى اى كه در طلب انسان است، ناگزير مى آيد و آن بخش قطعى روزى است؛ مثلاً قبل از اين كه طفل به دنيا بيايد شير مادر برايش آماده شده است. او طلب نكرده، بلكه شير مادر در طلب او بود؛ هم چنين در همه ى دنيا و در تجربه ى زندگى انسان ها بسيار رخ داده است كه مردم در حالى كه در طلب چيزى نبوده اند، به آن دست يافته اند. اين يك بخش از روزى است و بخش ديگر، آن است كه انسان بايد در طلبش باشد؛ بنابراين، اين روايت بيان مى كند، با اين كه روزى انسان تقسيم شده است، ولى دست يافتن به بخشى از آن منوط به كار و تلاش است. بعد در ادامه ى روايت مى فرمايد: اين را از راه حلال دنبال كن؛ اگر از راه حرام هم دنبال كنى، به همان نتيجه مى رسى، ولى عقاب هم وجود دارد.
پی نوشتها:
[1]. عوالى اللآلى، ج 1، ص 75. 
[2]. سوره ى نساء، آيه ى 104. 
[3]. سوره ى زخرف، آيه ى 32. 
[4]. وسائل الشيعه، ج 17، ص 50.
منبع: دين و اقتصاد، محمد جواد شريفى، حميده انصارى، انتشارات مركز مديريت حوزه علميه (1382)
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
آيا بين ارزش هاى اخلاقى و توسعه ى همراه با تكنولوژى پيش رفته ومدرن لزوماً ناسازگارى وجود دارد؟

پاسخ : 
اگر توسعه با روى كرد مادّى صرف باشد و انسان نسبت به آن، حالت انقياد و تسليم داشته باشد، طَبعاً بين توسعه و مسائل اخلاقى ناسازگارى وجود خواهد داشت. بعضى قايل اند كه توسعه داراى لوازمى است كه از جمله ى آنها رها كردن اخلاق است. در ديدگاه تفكر اقتصادى ليبرال، اخلاق با توسعه سازگارى ندارد؛ به عبارت ديگر مى گويند: اگر مسائل اخلاقى دنبال شود، مثلاً حرص، طمع، فزون طلبى و... بد و نيز ترحم، قناعت، زهد و... خوب تلقى شود، منجر به عدم توسعه خواهد شد. 
ما معتقديم توسعه ى با روى كرد تاريخى، كه صرفاً توسعه ى مادى باشد، با اخلاقيات نمى سازد؛ اما توسعه با روى كرد اسلام و حتى با روى كردى انسانى، كه در دو دهه ى اخير، متفكران توسعه ى اقتصادى به آن روى آورده اند، با اخلاقيات سازگارى دارد.
منبع: دين و اقتصاد، محمد جواد شريفى، حميده انصارى، انتشارات مركز مديريت حوزه علميه (1382)
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
رابطه ى زهد با توسعه چگونه است؟ اگر زهد را به معناى مصرف كم تر بگيريم، يا نتيجه ى آن، توليد كم تر و ركود نيست؟

پاسخ : 
زهد پيش ازاين كه يك مفهوم اقتصادى باشد، يك مفهوم عرفانى است. زهد به معناى بى رغبتى به مال دنيا و به تعبير دقيق تر، به معناى اسير مال نشدن و دل نبستن به مال و ساير مظاهر دنياست. اين غير از زهد به معناى كم مصرف كردن است؛ چون ممكن است شخصى داراى سرمايه و ثروت انباشته اى باشد، اما دل به آن نبندد. به اين معنا او زاهد است؛ البته چنين زهدى درشرايط خاصى خود رانشان مى دهد؛ مثلاً اگر لازم شد كسى به جهاد برود اين جا مشخص مى شود كه آيا تعلق خاطر به مال و زندگى، مانع رفتن او به جهاد مى شود يا نه؛ يا در جايى بخواهد حرف حقى بزند كه به موجب آن بخشى از ثروت يا مقام خود را از دست مى دهد، اين جا اگر حرف حق را زد انسان زاهد و آزاده اى خواهد بود. اين زهد به معناى دست يافتن به درجات بالاى كمال است و طبعاً انسان براى رسيدن به اين مقام بايد خود را تمرين دهد و نبايد براى تمرين دادن به هر مقدار كه مى تواند خود را به نعمت هاى دنيوى متنعم كند، بلكه بايد نفس خود را مهار كند. وقتى از حضرت على(عليه السلام) سؤال شد كه شما با اين مقام و جلال و مال، چرا چنين پيراهنى پوشيده ايد؟ حضرت فرمودند: (هذه نفسى اُرَوِّضُها بالتقوى)، اين نفس من است كه من آن را به تقوى تمرين مى دهم؛ يعنى با اين كار، خودم را تربيت مى كنم. انسان نياز به تربيت خود دارد و دست يافتن به مقام زاهدان، نيازمند به چنين تمرينى است. اين تمرين، مستلزم اين است كه انسان داوطلبانه پاره اى از محروميت ها را بپذيرد. طبعاً چنين مسئله اى به عنوان يك مسئله ى عرفانى و اخلاقى مورد توجه است. مكلّف به اين تكليف، انسان كمال خواهى است كه بايد خودش را در چارچوب شرع رياضت دهد، تا به زهد عملى برسد؛ علاوه بر اين، اين زهد عملى، در شرايط ديگرى نيز لازم است؛ مثلاً در جامعه اى كه اكثر افراد آن فقيرند، مؤمن ثروتمند نمى تواند بدون دغدغه ى خاطر، به تنعّم ناشى از ثروت خود مشغول شود و چشم از وضع مردم فقير فرو بندد و لذا يك مسئله ى اخلاقى او را وادار مى كند تا بخشى از نعمت خود را بين ديگران توزيع و تا حدى خودش را محروم كند. 
هم چنين وقتى انسان در يك مقام حكومتى و اداره ى عمومى قرار گيرد، لازم است كه خودش را از پاره اى نعمت ها و لذت ها محروم كند؛ چون مورد توجه عامه ى مردم، به خصوص فقرا و محرومين قرار دارد؛ و اگر او در نعمت به سر برد، ديگران در حسرت به سر خواهند برد. 
اميرالمؤمنين على(عليه السلام) وقتى از جانب علاء بن زياد حارثى دعوت شدند كه خانه ى او را با قدوم خودشان متبرك كنند و سر سفره ى او نشستند، او پرسيد نظرتان نسبت به اين خانه چيست؟ حضرت فرمودند: تو در آخرت به اين خانه بيش تر احتياج دارى؛ مگر اين كه در اين خانه از فقرا دست گيرى و اطعام كنى. او كه لطفى از على(عليه السلام) مشاهده كرد، عرض كرد: برادرم عاصم بن زياد، خانه را ترك و زندگى را رها كرده، سربه بيابان گذاشته، لباس پشمينه پوشيده و از خورد و خوراك به اندكى بسنده كرده است. حضرت فرمود: خبر كنيد بيايد. او را به محضر اميرالمؤمنين على(عليه السلام)آوردند. حضرت با عتاب به او گفت: (يا عُدَىَّ نفسه)(عُدَىّ تصغير عَدوّ است)؛ اى دشمن حقير خود! آيا تو تصوّر مى كنى خداوند اين نعمت ها را آفريده و نخواسته تو از آنها بهره بگيرى؟ (أمَا رَحِمتَ أَهلَكَ وَ وُلدَكَ)آيا به خانواده و فرزندانت رحم نمى كنى؟ چرا زندگى ات را رها كرده اى؟ او عرض كرد: يا اميرالمؤمنين! شما مرا نهى مى كنى؛ در حالى كه (أَنتَ فِى خُشُونةِ مَلبَسِكَ وَ جُشُوبَةِ مَأكَلِكَ)؛ خودت با لباس خشن و آن غذاى ناگوار به سر مى برى! حضرت فرمودند: (وَيحَكَ اِنِّى لَستُ كَأَنتَ)؛ واى بر تو! من مثل تو نيستم. (اِنَّ اللهَ تَعَالَى فَرَضَ عَلَى أَئِمَّةِ الحَقِّ العَدلِ أَن يُقَدِّرُوا أَنفُسَهُم بِضَعَفَةِ النّاسِ كَيلا يَتَبَيَّغَ بالفَقيرِ فَقرُهُ)[1]؛ من اميرالمؤمنين هستم. خداوند از ائمه ى حق و عدل عهد گرفته است كه بر خود سخت گيرند و هم چون فقرا و طبقه ى ضعيف مردم باشند؛ يعنى اين زهد مال تو نيست، بلكه مخصوص رهبران است؛ البته براى رسيدن به مقامات والاى انسانى و عرفانى، اين زهد لازم است، ولى نه هميشه و همه جا. 
در اسلام اصل بر استفاده از نعمت ها و لذت هاست و در اين مورد آيات فراوانى داريم. 
(يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تُحَرِّمُوا طَيِّباتِ ما أَحَلَّ اللّهُ لَكُمْ)؛[2] 
(قُلْ مَنْ حَرَّمَ زِينَةَ اللّهِ الَّتِي أَخْرَجَ لِعِبادِهِ وَ الطَّيِّباتِ مِنَ الرِّزْقِ قُلْ هِيَ لِلَّذِينَ آمَنُوا فِي الْحَياةِ الدُّنْيا خالِصَةً يَوْمَ الْقِيامَةِ كَذلِكَ نُفَصِّلُ الْآياتِ لِقَوْم يَعْلَمُونَ)؛[3] 
چنين آياتى، نشان دهنده ى اين است كه خداوند مؤمنين را به بهره گيرى از نعمت ها تشويق مى كند؛ هم چنين در روايات است كه امام صادق(عليه السلام)گندم مورد نياز سالانه ى خانواده را، به هنگام به دست آمدن محصول مى خريدند و انبار مى كردند و مى فرمودند: 
(النّفسُ اِذا اَحرَزَت قُوتَها اِسْتَقَرَّتْ)؛ وقتى كه انسان قُوت و معاش خود را به دست مى آورد، دلش آرامش پيدا مى كند. 
در سالى كه قحطى شد، آن حضرت به غلام خود فرمودند: چه مقدار طعام (گندم) داريم؟ عرض كرد: ما شاء الله، اين قدر داريم كه تا آخر سال بخوريم، و حال آن كه در شهر قحطى شده بود. حضرت فرمود: همه ى آن را در بازار بفروش. آن غلام بسيار تعجب كرد. عرض كرد: چنين گندمى در بازار يافت نمى شود؛ گندم از نوع مرغوب است. حضرت فرمودند: همين كه گفتم؛ ببر در بازار بفروش و با مردم، روزانه خريد كن، خوراك ما را نصفى گندم و نصفى جو قرار بده و اين ها را با هم مخلوط كن. 
(فإنّا نكرَهُ أن نأكل جيّداً ويأكُلَ النّاسُ رَدِيّاً)؛[4] ما دوست نمى داريم كه ما گندم خوب و مردم گندم پست بخورند. 
و در جايى ديگر فرمودند: 
(انّى لَمِن أكثَرِ أهلِ المدينةِ مَالاً... .)؛[5]من يكى از ثروتمندترين اهل شهر هستم... 
لباسى كه حضرت(عليه السلام) مى پوشيدند، مثل لباس عامه ى مردم نبود. وقتى كه سفيان ثورى حضرت را در حال طواف مشاهده كرد، چنين توصيف نمود: (كان عليه ثياباً رقاقاً، بياضاً)؛ جامه اى بر تن حضرت بود، نازك و سفيد. من اعتراض كردم كه يابن رسول الله! جد شما چنين لباسى نمى پوشيد. حضرت فرمود: عصر پيامبر(صلى الله عليه وآله) از نظر فقر و فاقه ى عمومى، با عصر ما از نظر ثروت عمومى قابل تطبيق نيست. آن عصر، عصر فقر بود، ولى اين عصر، عصر رفاه است. من مطابق با وضع زمان و مطابق با انتظارات مردم لباس پوشيدم. سپس حضرت لباس زيرشان را نشان دادند كه براى رياضت خشن، و لباس رو براى چشم مردم نرم بود؛ در حالى كه لباس روى سفيان زاهدنما، جهت فريب مردم، خشن، ولى لباس زيرش نرم و مناسب با بدن بود. 
پس ائمه(عليهم السلام) به عنوان زهد، از تنعّم چشم نپوشيده اند. گرچه اميرالمؤمنين(عليه السلام)مظهر زهد به معناى معنوى وعرفانى و عملى بود، آن هم در شرايطى كه يا اكثر مردم در فقر مى زيسته اند و يا خواص از بيت المال مسلمين سوء استفاده مى كردند ولى بنابر مقتضياتِ زمان و وضع زندگى هر عصرى ائمه از نعمت ها استفاده مى نمودند؛ چنان كه حضرت صادق(عليه السلام)مى فرمايد: 
(فأمّا اِذا أقبَلَتِ الدّنيا فَأَحَقُّ أَهلِهَا بِهَا أبرارُها لا فُجّارُها و مؤمنُوها لا مُنافقُوها و مُسلموها لا كفّارُها)؛[6] اگر دنيا اقبال كرد، كسانى كه سزاوارترند، مؤمنين و خوبان و مسلمين اند، نه كفار و فاسقين و منافقين. 
هم چنين قرآن كريم مى فرمايد: 
(كُلاًّ نُمِدُّ هؤُلاءِ وَ هَؤُلاءِ مِنْ عَطاءِ رَبِّكَ وَ ما كانَ عَطاءُ رَبِّكَ مَحْظُوراً)؛[7] هر يك از اين دو گروه (مؤمنان و كافران) از عطاى خداوند كمك و بهره مى دهيم، و عطاى پروردگارت، هرگز از كسى منع نشده است. 
به نظر ما، هميشه زهد به معناى كم تر مصرف كردن نيست. شهيد مطهرى (ره) درباره ى زهد مى فرمايد: 
«زهد برداشت كم، همراه با كار بيش تر براى نفع مردم است؛ يعنى در واقع زهد به معناى كم كارى نيست، بلكه به معناى كم تر بودن مؤونه و هزينه و در عين حال، فراوان تر بودن معونه و كمك انسان به جامعه است. آن چه كه با توسعه ناسازگارى دارد، كم كار كردن است».[8] 
ماكس وبر در مورد توسعه ى سرمايه دارى مى گويد: 
آن خصيصه اى كه باعث انباشته شدن سرمايه و توسعه ى اقتصادى در آن عصر شد، روحيه ى زهد بود؛ يعنى كارفرمايان و سرمايه داران بسيار كار مى كردند و بخش كوچكى از محصول كارشان را مصرف، و بقيه را پس انداز و سرمايه گذارى مى كردند. سرمايه دار زندگى مرفّه و اشرافى ندارد. اصلاً روحيه ى اشراف فئودالى با روحيه ى بورژواى سرمايه دار، در دو نقطه ى مقابل قرار دارد؛ چون اشراف فئودال، كم كار و تجملاتى اند ولى سرمايه داران صنعتى پركارند و زندگى ساده دارند. امروز در ژاپن زندگى صاحبان بزرگ ترين كارخانجات، ساده، ولى ثروت آنها بسيار بزرگ است؛ بنابراين، زهد با توسعه ناسازگارى ندارد، بلكه پيش نياز توسعه است. پس براى رسيدن به توسعه بايد كم تر مصرف و بيش تر پس انداز كرد تا سرمايه گذارى صورت گيرد؛ زيرا سرمايه گذارى موتور توسعه است. 
اسلام متناسب با شرايط، هم تشويق به مصرف ـ آن جايى كه وضعيت اقتصاد عمومى خوب است ـ و هم تشويق به زهد عملى (مصرف كم تر) مى كند ـ آن جايى كه وضعيت اقتصادى عمومى نابهنجار است ـ چنين زهدى لازمه ى توسعه است، نه مخالف آن؛ بلى، اگر زهد به معناى كم كار كردن و يا كار نكردن باشد، با توسعه سازگار نيست. 
سوال : توسعه يك وسيله است يا هدف؟ 
جواب : در تفكر دينى ما، دنيا هدف و مكان هميشگى انسان نمى باشد. بلكه الدنيا قنطرة الاخرة؛ دنيا پلى است براى دست يافتن به آخرت. تنعم انسان 
در دنيا، به عنوان رفع نياز، براى رسيدن به كمال (تقرب به سوى خداوند) و ارتقا در مراتب انسانى است؛ بنابراين، توسعه هدف نيست، بلكه تأمين كننده ى وسايل براى زندگى بهتر است.
پی نوشتها:
[1]. مستدرك الوسائل، ج 3، ص 315. 
[2]. سوره ى مائده، آيه ى 87. 
[3]. سوره اعراف، آيه ى 32. 
[4]. اصول كافى، ج 5، ص 166. 
[5]. من لا يحضره الفقيه، ج 2، ص 44. 
[6]. اصول الكافى، ج 5، ص 65. 
[7]. سوره ى اسراء، آيه ى 20. 
[8]. براى مطالعه ى بيش تر، ر. ك: سيرى در نهج البلاغه، ص 247.
منبع: دين و اقتصاد، محمد جواد شريفى، حميده انصارى، انتشارات مركز مديريت حوزه علميه (1382)
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
با توجه به سفارش اسلام به وقف، لطفاً رابطه ى وقف را با توسعه بيان فرماييد.

پاسخ : 
وقف، بخشى از امكانات شخصى است كه از قلمرو مالكيت شخصى خارج مى شود و به نفع عمومى انتقال پيدا مى كند. وقف، يك نوع سرمايه گذارى عمومى است و نتيجه ى آن با توسعه سازگار است. آن چه كه در توسعه بايد به آن توجه شود كار و تلاش عنصر نيروى انسانى است؛ لكن همه ى حاصل كار و كوشش او به خودش اختصاص پيدا نمى كند؛ بلكه بخشى از آن به جامعه اختصاص مى يابد. 
از اوقاف عمومى، عامه ى مردم، خصوصاً نيازمندان، بهره مى گيرند؛ علاوه بر منافعى كه با كار، به دست نيازمندان مى رسد، آنان مى توانند با بهره بردن از اوقاف هم زندگى بهترى داشته باشند. 
پس وقف، ضد توسعه نيست. اگر به اوقاف توجه شود، زمينه اى است براى توسعه؛ چرا كه يكى از پيش نيازهاى توسعه، سرمايه گذارىِ بيش تر است و هر چه سرمايه بيش تر بعد فردى پيدا كند، با توسعه ناسازگارتر است. بنابر تعريف وقف، بخشى از ثروت هاى خصوصى مردم تبديل به ثروت هاى جامعه مى شود. طبعاً وقتى ثروت عمومى جامعه افزايش يابد و از اوقاف استفاده ى درست شود، حاصل آن رشد بيش تر و رفاه افزون تر خواهد بود.
منبع: دين و اقتصاد، محمد جواد شريفى، حميده انصارى، انتشارات مركز مديريت حوزه علميه (1382)
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
يكى از ملاك هايى كه براى توسعه يافتگى يك جامعه در نظر مى گيرند،ميزان اشتغال بانوان است؛ در حالى كه مى بينيم شغل هايى مورد محاسبه ى آمارى قرارگرفته اند كه شايسته ى بانوان نيست. آيا صرف بالا بودن تعداد شاغلين زن مى تواند ملاك توسعه باشد؟

پاسخ : 
در غرب، در درآمد ملى، شغل زنان مورد توجه قرار مى گيرد؛ يعنى درآمد ملى آنها همراه با سايرين، درآمد ملى را تشكيل مى دهد؛ و احياناً خانم ها به مشاغلى اشتغال پيدا مى كنند كه با روح، فيزيولوژى و ساختار حياتى آنها متناسب نيست. 
طبعاً از نظر اسلام، اشتغال خانم ها به اين گونه امور معنا ندارد؛ اما توصيه دارد به مشاغلى بپردازند كه با روح، خلقت و قدرت آنها سازگار و متناسب باشد. در جامعه ى اسلامى، ارزش كار خانم ها در خانه كم تر از ارزش كار آنها در بيرون از خانه نيست و لزوماً اجبارى در كار كردن بيرون از خانه ندارند. در نظريه ى جديد دهه ى اخير، انديشمندان و متفكران غربى به اين نتيجه رسيده اند كه بازگشت خانم ها به خانه و تربيت فرزندان، فايده ى بيش ترى دارد. در خانواده اى كه خانم خانواده در بيرون مشغول كار است ناگزير بايد هزينه هاى مادّى اضافى را متحمل شود؛ مثلاً چون خانم فرصت كافى براى درست كردن غذا ندارد، بايد غذاى آماده از بيرون بخرند. از همه مهم تر، تربيت فرزندان است. آثار روانى تربيت فرزند، به مراقبت مستقيم مادر بستگى دارد؛ در غير اين صورت، فرزند مشكلات روانى سنگينى را متحمل مى شود؛ به عبارت ديگر، زيان هاى روانى اى كه فرزند از اين طريق متحمل مى شود، بسيار زياد است و نيز موجب پيدايش ضايعات اجتماعى و استرس هايى در مادر و فرزند، در حين جدا شدن از هم ديگر مى شود. جوامع غربى با تشويق و كشانيدن خانم ها به مشاغلى كه نيازى به شركت آنان ندارد متحمل اين هزينه هاى اجتماعى مى شوند. اگر از بعد مادّى نيز در نظر بگيريم، حاصل كار يك خانم در داخل خانه با حاصل مادّى يك مرد در خارج از خانه، اگر برابر يا بيش تر نباشد، كم تر نخواهد بود و گاهى ارزش يك خانم در خانه بيش از آن چيزى است كه در خارج از خانه از طريق اشتغال، كسب درآمد مى كند؛ به علاوه، ضايعات روحى و اجتماعى كه بر اين كار مترتب مى شود، بسيار زيادتر است. ما مخالف نيستيم كه خانم ها با مشاغل متناسب با خودشان، حتّى در خارج از خانه مشغول به كار باشند. ما در مدارس دخترانه، در تشخيص و درمان بيمارى خانم ها، پرستارى از بانوان و بسيارى از مشاغل ديگر نياز به حضور خانم ها داريم، و حتى اولويت اين است كه از خانم ها استفاده شود؛ تا از آثار اخلاقى و اجتماعى نامناسب جلوگيرى گردد. البته اين باعث نمى شود كه به تربيت فرزند و خانه نپردازد؛ بلكه اولويت با خانه و تربيت فرزند است؛ هم چنين اين ها مانع توسعه نيست و حتى مى توان در چنين مواردى اقدام ناشايسته ى اخلاقى را ضد توسعه دانست. مى توان كار خانم ها را از نظر مادى ارزش يابى و در درآمد سرانه محاسبه نمود؛ بنابراين، چون چنين كارى ميسر است؛ لذا لزومى ندارد كه آنهارا در مشاغل خارج از خانه به كار بگيريم تا در درآمد سرانه منظور نماييم، يا درآمد ملى را بالا نشان دهيم. 
غرب نيز، كم و بيش به اين نتيجه رسيده است كه اشتغال خانم ها به مشاغلى كه متناسب با روحيه ى آنها نيست، موجب ضايعات زيادى مى شود و لذا نظرياتى مبنى بر بازگشت خانم ها به خانه و تربيت فرزند داده شده است.
منبع: دين و اقتصاد، محمد جواد شريفى، حميده انصارى، انتشارات مركز مديريت حوزه علميه (1382)
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
برخى پى گيرى مفاهيم و ارزش هاى اخلاقى، همانند زُهد، قناعت، رهيز از دنيا و ماديات، ترغيب به امور معنوى و اخروى را مانعى براى رشد اقتصادى وكار و كوشش مى دانند؛ نظر خود را در اين زمينه بيان نماييد.

پاسخ : 
اين كه مفاهيمى از اخلاقيات اسلامى مانع توسعه است، حرف تازه اى نيست؛ و اين معلول دو نكته است: 
1. اين مفاهيم درست شناخته نشده اند؛ چون اگر درست شناخته شوند روشن مى گردد كه موجب كارآمدى نظام مى شوند؛ 
2. همين كج فهمى، در پاره اى از رفتارهاى مردم نيز بروز كرده است؛ يعنى موجب شده كه مردم اين گونه تلقى كنند كه زهد و ترك دنياگرايى و.. مانع توسعه و رشد اقتصاد است. 
ما معتقديم مفاهيم دينى، موجب عقب ماندگى مسلمان ها نيست؛ اتفاقاً در صدر اسلام، همين اعتقاد به قضا و قدر موجب پيش روى مسلمان ها و فتح مى گرديد. يكى از صحابه ى پيامبر(صلى الله عليه وآله) ـ بعد از آن كه حدود شصت تا هفتاد سال از صدر اسلام گذشته بود ـ اين طور شنيد كه اعتقاد به قضا و قدر، موجب تسليم در برابر دشمن است. او گفت: همين اعتقاد زمان پيامبر(صلى الله عليه وآله) ما را به صحنه هاى نبرد كشيد. ما به قضا و قدر معتقد بوديم و با خود مى گفتيم كه به قلب سياه دشمن يورش مى بريم و اگر مرگ ما نرسيده باشد، كشته نمى شويم؛ پس مانند شير به سپاه دشمن حمله مى كرديم. حال عجب است كه همين اعتقاد به قضا و قدر، موجب اين شود كه ما دست روى دست بگذاريم و بگوييم كه خدا همه ى كارها را انجام مى دهد. اين يك نوع كج فهمى از دين است. پيامبر به ما قضا و قدر را اين گونه نياموخت. 
شهيد مطهرى با استفاده از روش اميرالمؤمنين(عليه السلام) زهد را چنين تعريف نموده است؛ 
زهد يعنى انسان پركار باشد و كم مصرف؛ آن هم به خاطر خدا و نياز نيازمندان.[1] 
حضرت على(عليه السلام) به عنوان زاهدترين فرد اين گونه بود. 
(انّ اميرالمؤمنين(عليه السلام) اعتق ألف مملوك من كدّ يده)؛[2]اميرالمؤمنين(عليه السلام) هزار برده را از دست رنج خودش آزاد كرد، نه از بيت المال. 
نقل كرده اند كه روزى حضرت(عليه السلام) كيسه اى بر دوش داشت و از جايى عبور مى كرد. از او سؤال كردند اين كيسه چيست؟ فرمود: صد هزار نخل ان شاء الله[3]. حضرت هزاران نخل كاشتند. آيا زهد به معناى تنبلى و تن پرورى است؟ آيا به معناى عدم سرمايه گذارى است؟ قطعاً اين گونه نيست. حضرت با اين كه چنين كار مى كرد، ولى در خوراك و پوشاك به حداقل اكتفا مى كرد. زهد يعنى اين. 
ماكس وبر كه تحليل كننده ى اقتصاد سرمايه دارى است مى گويد: آنچه موجب شكل گيرى انباشت سرمايه در نظام سرمايه دارى شد، وجود انسان هاى پركار و قانع بود. هرچه در آوردند، انباشتند و به حداقل اكتفا كردند و اين سرمايه ى عظيم موتور تحرك اقتصادى آنها شد. البته وجهى از اين سخن را كه روحيه ى حرص است ما نمى پذيريم. 
زهد موجب پيدايش اقتصاد سرمايه دارى شد. اگر امروزه ژاپن را با كشور خودمان مقايسه كنيم، مى بينيم كه سرمايه دار ژاپنى در يك آپارتمان كوچك، ولى سرمايه دار ايرانى در يك ويلا در بهترين نقاط شهر زندگى مى كند. روزى يك سرمايه دار ايرانى، يك سرمايه دار ژاپنى را مهمان كرده بود و آن را به كاخ خود برده بود. وقتى اين ژاپنى به وطن خود برگشته بود، براى او نوشته بود كه سپاس گزارم از اين كه از من در يك كاخ پذيرايى نمودى؛ ولى خانه ى من هفتاد و پنج مترى است. وقتى اين ايرانى، به ژاپن رفت. آن سرمايه دار ژاپنى در هتل از او پذيرايى كرد و گفت: خانه ى من جاى مهمان ندارد. حال آن كه آنها توليد كنندگان وسايلى هستند كه بسيارى از خانواده هاى مرفه ما، چند تا چندتا از آنها استفاده مى كنند؛ ولى خود آنها در خانه هاى خودشان، به كم ترين اين وسايل اكتفا مى كنند. 
يك سرمايه دار ايرانى با يك سرمايه دار انگليسى رابطه داشت. وقتى كه سرمايه دار انگليسى به ايران آمد، سرمايه دار ايرانى با ماشين و با رانندگى خودش او را براى تفريح به شمال و اصفهان و شيراز برد؛ وقتى تاجر ايرانى به انگليس رفت و وارد دفتر كار او شد، زنگ زد، سرمايه دار از كارگاه با لباس كار بيرون آمد و گفت خيلى خوش آمديد، ببخشيد، من كار دارم؛ شما يك قهوه بخوريد و اين هم سويچ ماشين؛ برويد در شهر بگرديد. 
بنابراين، آنچه كه سرمايه را مى سازد. در رفاه زندگى كردن نيست، بلكه كم تر خرج كردن و بيش تر پس انداز كردن و پس انداز را به كار انداختن است. اين روش با مفهوم قناعت و زهد بيش تر سازگارى دارد. پس اين مفاهيم، موتور محرك اقتصاد است، نه راكد كننده ى اقتصاد. 
ما بايد واقعاً باور كنيم كه تنها راه حل مشكلات ما، تمسك به اسلام و قوانين اسلامى است. در حال حاضر، تحليل هاى اقتصادى اى كه در دنيا مطرح است، سبقت گرفتن ژاپن از كشورهاى غربى است. روى اين موضوع دقيقاً كار كرده اند كه چه چيزى باعث شد كه ژاپن، در رشد و توليد و اقتصاد، پيش رفت قابل توجهى كند. كشورهاى غربى هدف از اقتصاد را بر آوردن نيازهاى مادى مى دانند و در تحليل هاى اقتصادى خود مى گويند: فرضاً اگر اين آقا يا خانم وارد فعاليت هاى اقتصادى شود، هفتاد يا شصت سال عمر مى كند، مثلا از بيست سالگى وارد كار شده و سى سال كار مى كند، تا بعد از پنجاه سال راحت بتواند زندگى كند؛ اما وقتى به ژاپن رفتند مشاهده نمودند كه ژاپنى ها انگيزه را از اين فراتر برده و علاوه بر رفاه شخصى، به مسئله ى مليت دامن زده اند. الان ژاپنى ها و غربى ها، بر روى انگيزه ى توليد در بين مسلمانان مطالعه نموده و يافته اند كه مسلمانان علاوه بر ماديات ـ به عنوان انگيزه ى ميانى، نه نهايى ـ مطلب بزرگ تر و بالاترى را مدنظر دارند و آن قرب الهى و رفع نياز مسلمانان جهان، بلكه رفع نيازهاى بشر است؛ يعنى اگر يك مسلمان براى رفع نياز شخصى خود تلاش كند، رفع نياز بقيه ى مسلمان ها، به عنوان تقرب به خدا، از نظر او امر مطلوبى است؛ بلكه بالاتر از اين، براى رفع فقر از صحنه ى بين المللى تلاش مى نمايند.
پی نوشتها:
[1]. سيرى در نهج البلاغه، ص247ـ250. 
[2]. وسائل الشيعه، ج17، ص37، باب استحباب العمل باليد. 
[3]. كافى، ج5، ص75.
منبع: دين و اقتصاد، محمد جواد شريفى، حميده انصارى، انتشارات مركز مديريت حوزه علميه (1382)
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
تعاريف غرب در مورد توسعه، و اشكالات آن را بيان نماييد؟ آيا در اسلام تعريف امعى در مورد توسعه وجود دارد؟

پاسخ : 
كلمه ى توسعه در زبان فارسى معادل development است. اين واژه در زبان انگليسى به معناى رشد كمىّ و افزايش مقدار است؛ به تعبيرى، رشد بادكنكى و افزايش كميت و مقدار توليدات و كالاها و خدمات و آنچه كه موجب افزايش رفاه مادى بشر مى شود؛ به عبارت ديگر، توسعه در آغاز جلوه ى كمى داشته، ولى پس از گذشت حدود نيم قرن از مطرح شدن موضوع توسعه، خصوصاً ديدگاه هاى دو دهه ى اخير، با توجه به بعضى حوايج بشر، توسعه را به صورت كيفى و انسان گرا لحاظ نموده اند. 
در آغاز كه توسعه مطرح شد، هر كشورى را كه درآمد سرانه اش بالا بود، توسعه يافته مى شمردند؛ البته در آمد سرانه ى بالايى كه هم چنان فزاينده بود، چون رشد و توسعه تفاوت دارند؛ رشد به معناى افزايش درآمد سرانه به صورت صرفاً كمى است ولى توسعه به اين معناست كه فزاينده بودن درآمد سرانه ى يك كشور با تحولى در زيرساخت هاى اقتصادى همراه است؛ به طورى كه اين فزاينده بودن در آمد سرانه، حالت مستمر پيدا مى كند. 
به هر حال، در آغاز وجه مادى توسعه مدنظر بود؛ ولى در دو دهه ى اخير به اين نتيجه رسيدند كه گاهى روى كرد يك جامعه به توسعه، داراى آثار و نتايج زيانبار اجتماعى، روانى و سياسى خواهد بود؛ بنابراين، از جهت انسانى نيز به توسعه توجه شده است. و حتى توسعه اى مورد قبول قرار مى گيرد كه علاوه بر افزايش درآمد سرانه و تحول در زيرساخت ها، با انسانى تر شدن زندگى، و تعميم توزيع بهتر درآمد جامعه و گسترش رفاه فراگير همراه باشد. 
اگر بخواهيم با استفاده از منابع معرفت دينى در مورد توسعه نظر بدهيم، مناسب ترين واژه در اين زمينه واژه ى عمران است كه در قرآن و روايات نيز آمده است و آن را به عنوان يكى از اهداف خلقت انسان بر روى زمين معرفى كرده اند. خداوند در قرآن مجيد از قول يكى از انبيا به قومش مى فرمايد: 
(هُوَ أَنْشَأَكُمْ مِنَ الْأَرْضِ وَ اسْتَعْمَرَكُمْ فِيها فَاسْتَغْفِرُوهُ)؛[1] 
در اين جا استعمار به آن معناى زشتى كه در اثر كاركرد غرب پيدا كرده، نيست؛ بلكه كشانيدن به عمران و آبادانى است. همان گونه كه در زبان فارسى به آبادى شهرها و در زبان عربى به عمران البلاد تعبير مى كنيم. ابن خلدون، مفسر تاريخ، از آن به «علم العمران» تعبير مى كند و مى توان آن را به جاى كلمه ى توسعه به كار برد و اعتقاد داشت كه در آن علاوه بر معناى كمى جهات كيفى نيز نهفته است. خداوند انسان را در روى زمين آفريد تا زمين را آباد كند و آباد كردن زمين هم حدى ندارد؛ بلكه مى توان آباد و آبادتر شود. حضرت على(عليه السلام) در خطبه ى اول نهج البلاغه مى فرمايد: 
فأهبطه بعد التّوبه ليعمر أرضه بنسله؛ خداوند آدم را بر روى زمين فرود آورد تا زمين خدا را با نسل خودش آباد كند. 
حضرت على(عليه السلام) در نامه اى به مالك اشتر، يكى از وظايف والى را عمران بلاد و آبادانى شهرها معرفى نموده اند. اين معنا مى تواند واژه ى مناسبى به جاى توسعه باشد. مفهوم عمران يك مفهوم چند بعدى است، يك بُعد آن، بُعد مادى است؛ يعنى افزايش امكانات مادى زندگى، توسعه ى كشاورزى، دام دارى، صنعت و گسترش بهره بردارى از زمين به عنوان مسكن و گسترش تجارت، كه اين ها را به عنوان بُعد مادى توسعه مى گيريم. در مجموعه اى از روايات اهل بيت(عليهم السلام) كلمه ى عمران با استفاده از مبانى و مسائل ديگرى تحقق پيدا مى كند؛ يعنى عمران علاوه بر بُعد مادى، نتيجه ى يك حركت اخلاقى، عاطفى و اجتماعى است. 
(صلة الرحم تعمر الديار و تزيد فى الاعمار[2])؛ 
از اين روايت استفاده مى شود كه حركت اخلاقى و عاطفى، باعث فزونى عمر و آبادانى جامعه مى شود؛ نيز در اسلام، عمران يك پديده ى صرفاً مادى و يك بعدى نيست. در روايت ديگرى از عبدالله بن عباس نقل شده است كه رسول اكرم(صلى الله عليه وآله)از خداوند نقل مى كنند: 
(بالقائم منكم أعمر أرضى بتسبيحى و تقديسى و تهليلى)[3]؛ به وسيله ى امام زمان(عج) من زمين را آباد مى كنم. 
در اين جا وجه ديگرى از عمران، يعنى جلوه ى معنوى عمران و ازدياد امكانات مادى در اثر روى كرد معنوى نشان داده مى شود. خداوند در قرآن مى فرمايد: 
(وَ لَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُرى آمَنُوا وَ اتَّقَوْا لَفَتَحْنا عَلَيْهِمْ بَرَكات مِنَ السَّماءِ وَ الْأَرْضِ وَ لكِنْ كَذَّبُوا.)[4] 
اين بيان كننده ى تأثير يك بعد معنوى رفتار مردم است و نتيجه ى چنين رفتارى، يك حاصل مادى است؛ يعنى اگر ايمان داشته باشند، خداوند بركات مادى را بر آنها نازل مى كند؛ بنابراين عمران، يك حقيقت چند بعدى پيدا مى كند. غربى ها در تعريف توسعه، كم كم به اين معنا نزديك مى شوند؛ چون سخن از توسعه ى انسانى و امنيت خاطر و آرامش و رفع اضطراب دارند. 
ما چگونه مى توانيم اين مسائل را به تحقق برسانيم؟ با افزايش شكوه مادى، اضطراب از بين نمى رود؛ بلكه بايد با روى كرد معنوى، عاطفى و اخلاقى همراه باشد، تا اضطراب از بين برود. دو بعد وجود انسان (بعد مادى و بعد معنوى) با هم حركت رو به رشد داشته اند تا توسعه ى مدنظر اسلام تحقق پيدا كند. اگر ما بتوانيم عمران را به عنوان يك پديده ى چند بعدى تعريف كنيم، تعريف توسعه از ديدگاه اسلام را بيان كرده ايم؛ در حالى كه توسعه ى غربى يك توسعه ى تك بعدى است. هرچند در حال چند بعدى شدن هستند؛ اما آن چند بعد اسلام، در آن لحاظ نشده است.
پی نوشتها:
[1]. سوره ى هود، آيه ى 61. 
[2]. بحارالانوار، ج71، ص93، باب 3. 
[3]. بحارالانوار، ج18، ص341. 
[4]. سوره ى اعراف، آيه ى 96.
منبع: دين و اقتصاد، محمد جواد شريفى، حميده انصارى، انتشارات مركز مديريت حوزه علميه (1382)
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
نظام آموزشى كشور چه سهمى در برطرف كردن مشكلات اقتصادى و در واقع، موزه هاى اقتصاد اسلامى و آوردن آنها در متون آموزش دارد؟

پاسخ : 
در نظام آموزش عالى ما كه متولى تربيت كارشناس اقتصاد و مدير و صاحب نظر اقتصادى است، اقتصاد اسلامى جدى گرفته نشده است. راه حل آن اين است كه دست اندركاران اين نظام، باورشان آمده باشد كه چيزى تحت عنوان اقتصاد اسلامى قابل طرح است.
منبع: دين و اقتصاد، محمد جواد شريفى، حميده انصارى، انتشارات مركز مديريت حوزه علميه (1382)
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
لطفاً مسئله ى تورم را مورد تحليل قرار دهيد؟

پاسخ : 
اين كه ما در تحليل سود، به نرخ تورم توجه نكرديم. به اين دليل است كه ما فرض را بر اين گذاشته بوديم كه سود بانك، حاصل سرمايه گذارى است و اگر افراد پول خود را براى سرمايه گذارى به بانك گذاشتند، سرمايه گذارى در شرايط تورمى، سود بيش تر، و در شرايط ركود، سود كم ترى براى سپرده گذاران دارد. تورم باعث افزايش قيمت كالاها و مواد خام مى شود. اگر سرمايه گذارى در شرايط تورمى باشد، سود به دست آمده، تورم را نيز جبران مى كند؛ مثلا در پارچه بافى سرمايه گذارى كرديم؛ مواد خام آن را به قيمت امروز خريديم، تا پروسه ى توليد تمام شود؛ شش ماه تا يك سال از خريد مواد خام مى گذرد؛ در اين مدت، قيمت پنبه در بازار افزايش پيدا كرده است؛ هم چنين پارچه نيز با قيمت بالاترى نسبت به سال گذشته عرضه مى شود، بنابراين، سپرده گذار با وجود تورم، در سرمايه گذارى، سود خود را به دست مى آورد؛ ولذا نيازى به لحاظ كردن نرخ تورم در سرمايه گذارى نيست بلكه در جايى بايد لحاظ شود، كه يا واقعاً سود را از محصول نمى گيريم (مانند كارى كه اكنون بانك ها انجام مى دهند و با نرخ از پيش تعيين شده، سود مى گيرند)، يا در جايى كه صاحب پول آن را قرض مى دهد. اگر كسى در حساب پس انداز خود، يك ميليون تومان پول گذاشت، طبعاً اين پول را به بانك قرض داده است. در اين جا اگر بانك بخواهد بعد از يك سال، مثل پول او را برگرداند، با وجود سى درصد تورم، قدرت خريد پول فرد هم، سى درصد كاهش پيدا كرده است؛ حال اگر بانك بخواهد به او بيست درصد ما به التفاوت قدرت خريد پول را بدهد، طبعاً ده درصد كم تر از قدرت خريد پول فرد را به او پس داده است؛ او با گرفتن بيست درصد، نه تنها سودى نكرده، بلكه زيان كرده است. امروز بحمدالله با توجه به شناختى كه فقها نسبت به پول پيدا كرده اند، مى دانند كه پول امروز غير از پول طلا و نقره است. قدرت خريد پول امروز، تحت تأثير حجم عرضه و چاپ پول، تغيير مى كند. اگر حجم پول كاهش پيدا كند، قدرت خريد آن بالا مى رود؛ در اين صورت اين پول آن پولى نيست كه تحت تأثير توليد و تقاضا، كم و زياد شده باشد، بلكه حجم پول، در ارزش آن مؤثر است. الحمدلله امروز فقهاى ما به اين مطلب پى برده اند و طبق نظر بعضى از آنان، اگر كسى پولى را يك ساله به كسى قرض داد و بعد به خاطر تورم، قدرت خريد آن پايين رفت، مى تواند تفاوت قدرت خريد و پول را بگيرد و اين ربا و بهره نيست؛ بلكه جبران زيان و خسارت اوست.[1] هم چنين بعضى از فقها در قضيه ى مهريه، اين نظر را داده اند و بر اساس آن، قانون جبران ارزش مهريه در مجلس شوراى اسلامى تصويب و به اجرا در آمده است. طبق فتواى بعضى از فقها[2] اگر كسى خانه اى به قيمت ده ميليون تومان خريد، و بعد از يك سال قيمت خانه به پانزده ميليون تومان رسيد، اما بخش مهمى از افزايش قيمت، به خاطر تورم باشد نه ناشى از افزايش مرغوبيت خانه و يا بالا رفتن تقاضا نسبت به آن؛ در اين صورت آن مقدار اضافى، ربح به حساب نمى آيد و خمس شامل آن نمى شود؛ چراكه خمس به ارباح تعلق مى گيرد و اين جا ربح نيست. اين نشان مى دهد كه بعضى از علما به مسئله ى تأثير نرخ تورم در كاهش قدرت خريد پول آگاهى كامل دارند. پس اگر كسى به بانك پول بدهد و بانك قبلا شرط نكند كه چقدر ـ ده درصد يا بيست درصد و... ـ سود مى دهد بلكه بگويد اگر قدرت خريد پول شما كاهش پيدا كرد، ما جبران مى كنيم؛ و با محاسبه، در پايان سال جبران كند، اين بهره و ربا نيست؛ البته نمى توان درصد آن را از پيش قطعى كرد، زيرا وقتى كه هنوز سال شروع نشده است، نمى توان نرخ تورم را معلوم كرد، گرچه مى توان پيش بينى كرد، اما غالباً آن پيش بينى با واقع تطبيق نمى كند. محاسبه بايد هنگامى صورت گيرد كه نرخ تورم سالانه به دست آيد، تا مبناى تعيين كاهش ارزش پول قرار گيرد.
پی نوشتها:
[1]. اين نظر قليلى از فقهاست و اكثر آنان معتقدند كه چنانچه مقدار اضافه در قرض شرط شود ربا و حرام است. 
[2]. آيت اللّه شبيرى زنجانى و آيت اللّه وحيد خراسانى، توضيح المسائل.
منبع: دين و اقتصاد، محمد جواد شريفى، حميده انصارى، انتشارات مركز مديريت حوزه علميه (1382)
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
فاصله ى وضعيت اقتصادى فعلى ما با اقتصاد مقصود اسلام چه قدراست. مواردى مثل بانك دارى و يا اوراق مشاركت كه سود قطعى در آنها وجود دارد وبرگ هايى مثل ارمغان بهزيستى، پنتاگونا و... چگونه با ضوابط اسلامى سازگارى دارد؟

پاسخ : 
در نظام جمهورى اسلامى، قانون اساسى برگرفته از مبانى دينى و فقهى است، و در ترسيم خطوط اصلى نظام اقتصاد اسلامى از قانون برخورداريم؛ امّا در مقام عمل، فاصله ى زيادى با اقتصاد اسلامى گرفته ايم. ابتدا به پاره اى از نشانه هاى اين فاصله و سپس به پاره اى از علل و عوامل اين مسئله اشاره مى نماييم؛ اما نشانه ها: 
1. ربا در جامعه ى ما ريشه كن نشده است؛ بلكه احياناً رشد هم كرده است. بنده روزى جهت خريد كالايى به بازار رفته بودم؛ قيمت آن كالا را پرسيدم و سپس گفتم: يك چك دو ماهه مى دهم. فروشنده گفت سه درصد به آن اضافه مى شود. پرسيدم: چرا؟ گفت: همان طور كه بانك ها اضافه مى كنند ما نيز اضافه مى كنيم. اگر حلال است، براى من نيز حلال است و اگر حرام است، بگذاريد كار من هم مثل آنها باشد. حال آن كه اين كار ربا است، ولى نهادينه شده است. 
يك نشان آن اوراق مشاركت است. امروز سيماى جمهورى اسلامى اعلام مى كند كه دولت از فردا اوراق مشاركت توزيع مى كند (با رقم بسيار بالايى) و سالانه نوزده درصد سود تضمين شده مى پردازد. بايد پرسيد اگر اوراق مشاركت است، سود تضمين شده چه معنا دارد؟ مشاركت يعنى اگر فعاليت اقتصادى سود داشت، شريك نيز سود مى برد و اگر شركت زيان داشت، شريك هم زيان مى كند. شهيد صدر(رحمه الله) اين مطلب را در كتاب اقتصادنا مورد بحث قرار داده است. رواياتى نيز در اين باره وجود دارد كه فرق سود مجاز و غيرمجاز را بيان كرده است، و سود مجاز، سود مضمون (تضمين شده) نيست. در مضاربه و شركت، اگر سود تضمين شود، مضاربه و مشاركت تبديل به قرض مى شود و نفع به دست آمده از آن، ربا است. البته بعضى ها در اين جا كلاه شرعى مى گذارند؛ حال آن كه كلاه سر شرع نمى رود؛ بلكه سر كسانى مى رود كه مى خواهند با بازى خود پولى كسب كنند. در دنيا اوراق سهام وجود دارد، اين اوراق حتى يك درصد هم بهره ندارد؛ بلكه سود آن وابسته به وضع كارخانه و شركتى است كه اوراق را منتشر كرده است. اگر سود كند ارزش اوراق سهام آن بالا مى رود و اگر ضرر كند، ارزش آن پايين مى آيد. به يكى از نمايندگان محترم مجلس شوراى اسلامى عرض كردم از اول انقلاب تا به حال، به حساب اين كه اوراق قرضه نيازمند به بهره و ربا است از آنها استفاده نكرده ايم، لطفاً بفرماييد كه فرق بين اوراق قرضه و مشاركت در چيست؟ ايشان گفت: سود نوزده درصد در اوراق مشاركت، على الحساب است. گفتم: علاوه بر سود على الحساب، بعداً ما به التفاوتى پرداخت مى شود يا خير؟ تجربه ى بانك دارى ما نشان داده كه مابه التفاوتى پرداخت نمى شود؛ بنابراين، يكى از چيزهايى كه بايد حذف مى شد، بهره و ربا بود. بعضى ها الان سخن حدود دويست سال قبل مسيحى ها را تكرار مى كنند كه فرق بين ربا و بهره در اين است كه اگر نرخ بهره ى پول سنگين باشد، رباست و اگر دو درصد و چهار درصد باشد، اشكال شرعى ندارد و فقط بهره محسوب مى شود. حال آن كه اگر براى وام نيم درصد قرار داده شود ربا و حرام است. 
2. يكى ديگر از نشانه ها، وجود شكاف فقر و غناست؛ گرچه وضعيت عامه ى مردم در مقايسه با قبل از انقلاب، بهبود نسبى پيدا كرده است. البته بعضى ها اين نظر را قبول ندارند، ولى بر اساس آمار و اطلاعات مى توان آن را اثبات كرد. يك نمود آن در جهيزيه ى خانواده هاى ضعيف به چشم مى خورد؛ قبل از انقلاب اسلامى، توان خريد بسيارى از اقلامى كه امروزه به عنوان جهيزيه مى دهند، وجود نداشت؛ هم چنين مقدار گوشت و ميوه و برنج مصرفى خانوار و... فرق كرده و امروزه بهتر شده؛ امّا شكاف فقر و غنا دوباره افزايش يافته است؛ خصوصاً طى سال هاى بعد از جنگ افرادى كه در دهه ى قبل جزء سرمايه داران نبودند سرمايه دار شدند، و در مقابل، فقرايى هستند كه با فقر دست و پنجه نرم مى كنند. اميرالمؤمنين(عليه السلام)بعد از حكومت عثمان و به هنگام رهبرى جامعه فرمودند: 
به هر سوى بنگر و ببين آيا اين طور نيست كه مردم دو دسته شده اند: فقرايى كه با فقر دست و پنجه نرم مى كنند و دسته ى ديگر كه مال خداوند را سرمايه ى خود شمرده اند. 
امروزه اين شكاف به صورت آشكار پديد آمده است. 
3. نشانه ى ديگر فاصله با اقتصاد اسلامى وضعيت داد و ستد در بازار است. امروزه بازار بيش از گذشته تحت تأثير فرهنگ اقتصادى غرب قرار گرفته است. مثال بارز آن، پى جويى حداكثر كردن سود است. اكثر بازارها به خريداران از اين لحاظ كه در چه طبقه ى اقتصادى قرار دارند توجهى ندارند و فقط دنبال تأمين منافع خود هستند. گاهى تا صد درصد و گاهى بيش تر سود مى برند. 
اما علل و عوامل اين فاصله ها 
علت مهم و اصلى، فاصله گرفتن از اقتصاد اسلامى، پيروى سياست گزاران اقتصادى، يا به تعبير دقيق تر، مديران دولتى و كارگزاران بخش عمومى اقتصاد، از ديدگاه اقتصادى غرب است. نظريه هاى آنها، برگرفته از نظريه هاى اقتصاددانان غربى، و راه كارهاى آنها همان راه كارهاى سيصد سال قبل اروپاست كه پس از عبور از آن و به دليل شكست خوردن، آن را اصلاح كرده اند. اين مسئولان يا از اقتصاد اسلامى چيزى نياموخته اند؛ يا آموخته اند، ولى باور نكرده اند. يكى از اساتيد اقتصاد دانشگاه مى گفت با يكى از رؤساى سازمان برنامه و بودجه ملاقاتى داشتم؛ به ايشان گفتم چرا شما دنبال اقتصاد اسلامى نيستيد. ايشان گفت: چون نظريات و قانونمندى ها و فرمول هاى اقتصاد غرب، شسته و رفته در اختيار ماست؛ شما اقتصاد اسلام را بدهيد تا من اجرا كنم. گفتم: درست است كه بايد از علما و دانشگاهى ها استفاده كرد، ولى اين كار به سرمايه گذارى نياز دارد و دولت بايد براى اين كار نهادى را بنيان گذارى كند. پرسيد: اگر تو جاى من بودى چه كار مى كردى؟ پاسخ دادم يك هزارم امكانات را در جهت مطالعه و تحقيق در اقتصاد اسلامى صرف مى نمودم تا پنج يا ده سال ديگر نتايج آن به دست آيد. به نظر مى رسد باور ندارند كه اقتصاد اسلامى قابل اجرا و استفاده است؛ و اين باعث فاصله ى ما با اقتصاد اسلامى شده است. بحمدالله رهبرى مقدس نظام، عميقاً چنين باورى دارند. اما اين كار دست ايشان و برخى مسئولان بلند پايه ى نظام نيست، بلكه در دست اقتصاد خوانده هايى است كه آنچه در ذهن آنها فرو رفته، اعم از مبانى فكرى، فرمول ها، نظريه ها، ساز و كارها و قانونمندى ها برگرفته از اقتصاد ليبرال است و از اقتصاد اسلامى چيزى نياموخته اند. امروزه عمده ى محتواى كتاب هاى اقتصاد دانشگاه ها، برگرفته از اقتصاد سرمايه دارى و بخش اندكى از اقتصاد اسلامى است. 
به يكى از اين اقتصاددان ها گفتم اگر نرخ بهره را از اقتصاد غرب بيرون بكشيد، چه چيز باقى مى ماند؟ او گفت: هيچ؛ كل نظام فرو مى ريزد. نرخ بهره مانند نخ تسبيح است كه دانه هاى اين مجموعه را به هم پيوند داده است؛ ولى آقايان در داخل كشور نيز همين نرخ بهره را به كار مى گيرند. 
در سال 1362 قانون بانك دارى بدون ربا، كه قانون خوبى است، تصويب شد؛ ولى در مقام عمل، بلايى بر سر آن آورده اند كه وقتى قانون گذاران، مقام عمل را مى بينند، از آن بيزارى مى جويند. قانون بانك دارى بدون ربا مى گويد: اگر كسى براى خانه سازى از بانك پول مى گيرد، بانك با او شريك مى شود؛ يعنى خانه با مشاركت بانك و شخص مزبور ساخته مى شود، و سهم بانك مى تواند به صورت اقساط، با سود مورد انتظار دريافت شود. در حالى كه در عمل فرق مى كند؛ چون وقتى براى وام خانه سازى به بانك مراجعه شود، مى گويند بيست و چهار درصد بايد سود بدهى. بايد پرسيد كه اين بيست و چهار درصد، سود چه چيزى است؟ اوّل بگذاريد ساخت خانه اتمام بپذيرد، سپس كارشناس آن را قيمت گذارى نمايد، آن وقت سهم خود را از مابه التفاوت قيمت و هزينه ى تمام شده ى مسكن دريافت كنيد؛ نه اين كه از اول كه پول را مى دهيد، تقاضاى بيست و چهار درصد سود كنيد. اگر به بنگاه ها، فروشنده ها و توليد كنندگان مراجعه كنيد، مى بينيد اين بيست و چهار درصد را جزء هزينه ى پولى اى كه گرفته اند قرار مى دهند. مى گويند يك ميليون تومان وام گرفته ام، بيست و چهار درصد بر آن افزوده مى شود كه مجموع آن يك ميليون ودويست و چهل هزار تومان مى شود؛ اين مقدار اضافى هزينه ى پول است؛ حال سود را بر اساس همه ى خرجى كه كرده است، از جمله سود پول محاسبه مى كند؛ ولى اگر بانك انتظار بكشد تا اگر او سود برد، سهم خود را از او بگيرد، ديگر اين بيست و چهار درصد هزينه وجود ندارد؛ زيرا او يك ميليون تومان از بانك گرفته و آن را سرمايه گذارى كرده است، اگر سرمايه ى او مثلا دويست يا سيصد يا پانصد هزار تومان سود بدهد، بانك مى تواند سهم خود را از سود او مطالبه كند و شايد در مواردى هم ضرر كند. 
در اين جا فرض هاى زيادى وجود دارد كه بايد تمام آنها را قبول كنيم؛ نه اين كه پيشاپيش بيست و چهار درصد سود گرفته شود. 
پس بين بانك دارى ربوى و بانك دارى بدون ربا، فرق وجود دارد؛ اما در بانك دارى ما، بين قانون و عمل بانك ها، شكاف افتاده است و علت اصلى آن، عدم باور به اقتصاد اسلامى است. بعضى ها صريحاً مى گويند: تجربه ى بيست ساله ى انقلاب نشان داد كه اقتصاد اسلامى كارآمد نيست. بايد پرسيد: شما كجا اقتصاد اسلامى را اجرا كرده ايد تا كارآمدى آن را بدانيد؟ اگرچه نظام جمهورى اسلامى بر اساس مبانى اسلام حاكم شده است، ولى نگذاشتند قوانين اقتصادى آن به دقت اجرا شود؛ بلكه ساز و كارهاى ديگرى را پياده كردند. «و ماقصد لم يقع و ما وقع لم يقصد»[1].
پی نوشت:
[1]. آنچه قصد شده بود واقع نشد و آنچه واقع شد قصد نشده بود.
منبع: دين و اقتصاد، محمد جواد شريفى، حميده انصارى، انتشارات مركز مديريت حوزه علميه (1382)
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
آيا بين ماهيت و روش اقتصاد اسلامى، در جامعه ى اسلامى، با ماهيت و وش اقتصاد غيراسلامى در جامعه ى غيراسلامى تفاوت وجود دارد، يا در نتايج؟

پاسخ : 
روش هاى مطالعه و تحقيق دو جامعه فرقى باهم ندارند؛ بلكه فروض رفتارى مردم و قانون ها و نتايجى كه اقتصاددان از رفتار و پديده هاى اين دو جامعه استنتاج مى كنند، در سه جهت با هم تفاوت و در يك جهت اشتراك دارند؛ فرق هاى آنها عبارت اند از: 
1. در مبانى و اصول انديشه ى مردم؛ 
2. جامعه رفتار آنها را شكل مى دهد؛ مانند اقتصاد اسلامى و اقتصاد ليبرال؛ 
3. فروض رفتارى آنها از مبانى و اصول فكرى آنها سرچشمه مى گيرد؛ مثلا اين كه مى گوييم انسان اقتصادى در هر شرايطى در پى حداكثر نفع شخصى خويش است، با فرض يك انسان مسلمان متعهد سازگار نيست؛ چراكه حداكثر كردن نفع، براى او در يك چارچوب ارزشى معنا دارد. 
پس فرق سوم در نتايج است؛ يعنى نتايج مبانى و رفتارهاى دو جامعه تا حدودى متفاوت اند؛ مثلا قانون عرضه و تقاضا كه به توليد جهت مى دهد، به گونه اى كه در اقتصاد سرمايه دارى حاكم است و به رفتارها جهت مى دهد، در اقتصاد اسلامى حاكم نيست؛ بلكه عرضه و تقاضا در اقتصاد اسلامى در يك چارچوب ديگرى شكل مى گيرد. 
اما وجه توافق دو اقتصاد، روش استنباط نظريه ى اقتصادى است كه بين اقتصاد غربى و اقتصاد اسلامى واحد است.
منبع: دين و اقتصاد، محمد جواد شريفى، حميده انصارى، انتشارات مركز مديريت حوزه علميه (1382)
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
ممكن است اهداف اقتصادى در سطح خرد و كلان متفاوت باشند. درسطح خرد، در نظام سرمايه دارى، افراد به دنبال حداكثر كردن رفاه مادى خود، و در سطح كلان، به ويژه وقتى پاى دولت و سياست هاى اقتصادى او به ميان مى آيد، اهداف اقتصادىخاصّى را دنبال مى كنند. از نظر اسلام اين اهداف تا چه اندازه پذيرفته شده است و آيا دراسلام اهدافى غير از اين ها در فعاليت هاى اقتصادى معرفى شده اند؟ اهداف ميانى و يااهداف غايى كه گاهى در اقتصاد اسلامى مطرح مى شود، چگونه است؟

پاسخ : 
آنچه كه در اقتصاد سرمايه دارى، مطرح مى باشد حداكثر كردن نفع مادّى و رضايت خاطر ناشى از مصرف كالاها است. در اقتصاد اسلام و در ديدگاه يك انسان مسلمان، نفع مركب از نفع مادى و نفع معنوى است كه شامل منافع اخروى و اخلاقى نيز مى شود. انسان مسلمان، معتقد به خدا و قيامت است و اين كه هرچه را در اين دنيا انجام دهد، خداوند در آخرت از او بازخواست خواهد كرد و آنچه كه در اين دنيا سرمايه گذارى كند، در آخرت نتيجه ى آن را مى بيند؛ چنان چه قرآن مى فرمايد: 
(فَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّة خَيْراً يَرَهُ * وَ مَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّة شَرًّا يَرَهُ)[1]؛ 
و نيز مى فرمايد: 
(مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثالِها)[2]؛ 
و نيز در جاى ديگر مى فرمايد: 
(ما عِنْدَكُمْ يَنْفَدُ وَ ما عِنْدَ اللّهِ باق)[3] 
اين ها نشان مى دهد كه ديدگاه اين انسان، محدود به دنيا نيست؛ بنابراين، منافع او به منافع دنيوى منحصر نمى شود، پس بايد تركيبى از نفع مادى و نفع معنوى كه شامل اخروى هم مى شود، مدنظر انسان مسلمان باشد و تا جايى كه ضروريات زندگى مدنظر باشد، انسان به دنبال نفع شخصى خود خواهد بود تا آن ضروريات را تأمين كند؛ از ضروريات زندگى كه فراتر رفت، به منافع ديگران نيز توجه مى كند. 
شخصى خدمت امام صادق(عليه السلام) عرض كرد: 
(قال رجل لابى عبدالله(عليه السلام) و اللّه انا لنطلب الدنيا و نحبُّ أن نؤتاها فقال7 تحبّ أن تصنع بها ماذا؟ قال أعودبها على نفسى و عيالى و أصل بها و أتصدّق بها و أحجّ و أعتمر. فقال(عليه السلام): ليس هذا طلب الدنيا، هذاطلب الاخرة)؛ ما دنيا را دوست داريم و علاقه منديم كه دنيا به ما داده شود. حضرت فرمود: براى چه دنيا را دوست مى دارى؟ عرض كرد: من مى خواهم دنيا را به دست آورم تا آبرو و عزتم را حفظ، زندگى خود را تأمين، و با شرافت و احترام زندگى كنم؛ براى اين كه بتوانم به همسايه ام و به بستگان نيازمندم كمك كنم. 
حضرت فرمود: اين كه انسان در پى كار رفته و زندگى خود را تأمين كند و به فكر ديگران هم باشد، الگوى رفتارى يك انسان مسلمان است؛ اين طلب دنيا نيست، بلكه طلب آخرت است. 
كار كردن، رنج بردن و سرمايه گذارى كردن، مطلوب است؛ اما انسان بايد هم خودش را تأمين كند و هم به نيازمندان توجه نمايد؛ پس در اين جا هدف، حداكثر كردن نفع شخصى نيست. اين يك نمونه تفاوت طرز رفتار بين دو سيستم است. طبعاً اگر بخواهيم به اين مقوله بپردازيم، مى توان اهداف بسيار زيادى را برشمرد. 
امام صادق(عليه السلام) با معلّى بن خنيس در كوچه هاى مدينه رو به رو شدند، ديدند كه او به حالت انتظار ايستاده است. حضرت فرمود: چرا اين جا ايستادى و دنبال كارت نرفتى؟ عرض كرد: «اَنتظِرُ امراً» انتظار مسئله اى را مى كشم. (ظاهراً انتظار مرگ حاكم مدينه را مى كشيده است.) حضرت فرمود: 
«أغدُ الى عِزِّك، أغدُ الى عِزّك»؛ برو سوى عزّتت. مرحوم صدوق مى نويسد: «يَعْنِى السوق»؛ يعنى برو طرف بازار و كار خودت و دنبال اين كه چه خبر مى شود نباش. در اين جا كار كردن مايه ى عزت معرفى شده است. 
شخصى آمد خدمت امام صادق(عليه السلام) حضرت به او فرمود: «ماذا تَصنَع؟» چه شغلى دارى؟ عرض كرد: «ما اَصنَعُ اليومَ شيئاً»؛ اكنون شغلى ندارم. حضرت فرمود: چرا؟ عرض كرد آن قدر دارم كه تا آخر عمر بخورم و زندگى كنم. حضرت فرمود: «لاتفعل هذا، هذا من عمل الشيطان»[4]؛ چنين نكن، اين از اعمال شيطان است. 
در جايى ديگر مى فرمايد: 
ترك التجارة يذهب بالعقل؛[5] ترك شغل، عقل شما را مى برد. شايد بدين خاطر باشد كه عقل در داد و ستد و اين كه چه كالاهايى بدهد و چه بگيرد و با چه كسى معامله كند و با چه كسى معامله نكند و... رشد مى كند. پس يكى از نتايج كار اقتصادى، باقى ماندن عقل و خرد و حفظ عزت انسان مى باشد. در اسلام اهداف زيادى مى تواند ملاك باشد، ولى در اقتصاد ليبرال، تنها انگيزه ى كار انباشتن ثروت شخصى است.
پی نوشتها:
[1]. سوره ى زلزال. 
[2]. سوره ى انعام، آيه ى 160. 
[3]. سوره ى نحل، آيه ى 96. 
[4]. ر.ك: كافى، ج5، ص23. 
[5]. همان.
منبع: دين و اقتصاد، محمد جواد شريفى، حميده انصارى، انتشارات مركز مديريت حوزه علميه (1382)
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
علم اقتصاد را تعريف كنيد؟ آيا در اسلام رابطه ى خاصى بين علم اقتصاد نظام اقتصاد وجود دارد؟

پاسخ : 
علم اقتصاد دانشى است كه پديده هاى اقتصادى را توصيف و تبيين، و روابط بين آنها را آن چنان كه هست بيان، و وضع آينده ى آنها را پيش بينى مى كند؛ مثلا وقتى شما براى خريد دو كيلو پرتقال به بازار مى رويد و مشاهده مى كنيد كه قيمت پرتقال افزايش يافته و پولتان كفايت نمى كند، يك كيلو مى خريد. اين يك رفتار است. اگر عكس اين رفتار اتفاق افتاد، يعنى قيمت پرتقال كاهش يافت، سه كيلو مى خريد. پس تقاضاى شما بر اساس قيمت كالا شكل مى گيرد. شما اين رابطه را به عنوان يك عامل اقتصادى به وجود آورده ايد. 
علم اقتصاد، اين رفتار شما را توصيف مى كند؛ مى گويد تقاضاى پرتقال از ناحيه ى تقاضا كننده به بازار آمد؛ توليد كننده نيز كالاى خود را به بازار عرضه كرد؛ لذا قيمت روى هر دو پديده اثر مى گذارد. اگر قيمت بالاتر رود و تقاضا ثابت بماند، توليد و عرضه افزايش و اگر قيمت كاهش يابد و تقاضا ثابت بماند، توليد هم كاهش پيدا مى كند. علم اقتصاد در اين جا رابطه ى بين عرضه و تقاضا را به صورت يك قانون و رابطه ى سببى و مسببىِ متقابل بيان مى كند. 
علم اقتصاد، شناخت پديده ها و وقايع اقتصادى، مانند بى كارى، ركود، كاهش و افزايش قيمت ها و كاهش و افزايش سود كارخانه ها را به عهده دارد هم چنين علم اقتصاد، پيش بينى مى كند كه مثلا با توجه به وضع اقتصادى، قيمت ها و يا بى كارى و ركود در آينده ى معين، افزايش يا كاهش مى يابد. 
در علم اقتصاد با توجه به اثرپذيرى آن از نظام اقتصادى، روابط تغيير مى كند؛ چون علم اقتصاد شاخه اى از علوم انسانى و اجتماعى است، از شرايط اجتماعى و فرهنگى جامعه نيز اثر مى پذيرد؛ برخلاف روابط علوم طبيعى كه چنين نيست؛ مثلا در علوم طبيعى، آب در دماى صد درجه به جوش مى آيد، چه مردم جامعه مسلمان باشند و چه يهودى و... 
اما رابطه ى اقتصاد با نظام اجتماعى و اقتصادى، مثل رابطه ى فيزيك و شيمى با دين نيست؛ بلكه روابط اقتصادى بين مردم، متأثر از باورها، عقايد و اخلاقيات آنهاست؛ يعنى عقايد و اخلاقيات مردم، رفتار توليدى آنها را شكل و جهت مى دهد؛ مثلا چه چيز توليد كنند؟ چگونه توليد كنند؟ آيا كالاهاى لوكس را توليد كنند، يا كالاهاى مورد نياز عامه مردم را؟ 
بنابراين، علم اقتصاد، كاملا از پديده ها، رفتارها و روابط اقتصادى جامعه اثر مى پذيرد. رفتارها و روابط اقتصادى نيز تحت تأثير هنجارها و ارزش هاى اعتقادى و اخلاقى جامعه شكل مى گيرند. جامعه اى كه اعتقاد به خداوند و اخلاق و معاد ندارد، يك نوع رفتار اقتصادى دارد و جامعه اى كه به اين مسائل اعتقاد و باور دارد، رفتار اقتصادى ديگرى دارد. وقتى رفتارهاى اقتصادى، اين دو جامعه متفاوت شد، طبعاً، علم اقتصاد آنچه را كه از رفتارها و روابط اقتصادى جامعه محقق شده مورد مطالعه قرار مى دهد. اين رويدادهاى اقتصادى در يك بستر ارزشى و اعتقادى شكل مى گيرند؛ يعنى باورها و اعتقادات جامعه، بسترى را براى پيدايش پديده هاى علم اقتصاد فراهم مى كنند؛ آن گاه، علم اقتصاد پديده هايى را كه داراى صبغه و رنگ خاص اند و تحت تأثير ارزش هاى جامعه قرار گرفته اند، موضوع مطالعه ى خود قرار مى دهد.
منبع: دين و اقتصاد، محمد جواد شريفى، حميده انصارى، انتشارات مركز مديريت حوزه علميه (1382)
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
آيا اسلام نيز مانند تفكر ليبرال و يا سوسياليسم، يك نظام اقتصادى دارد؟

پاسخ : 
بله همان گونه كه نظام سرمايه دارى و نظام سوسياليسم در سطح جهان وجود دارد، نظام اقتصادى اسلامى نيز وجود دارد. نظام اقتصاد اسلامى، مجموعه اى از اركان، مبانى و اهداف و هم چنين ساز و كارهايى است كه اين ها را به هم مرتبط مى كند. 
شايد بتوان گفت كه شهيد صدر در كتاب اقتصادنا با بيان اهداف و اركان اقتصاد اسلامى، مثل مالكيت مزدوج، شامل مالكيت خصوصى، دولتى و عمومى و... هم چنين بيان ركن عدالت اجتماعى در توزيع درآمد، امكانات و فرصت ها، نيز بيان ركن آزادى اقتصادى در قلمرو محدود، در پى ارائه ى يك نظام اقتصادى بوده اند. 
البته اين نظام، لابه لاى مطالب كتاب ها و نصوص دين از قرآن و سنّت آمده است و به دست آوردن آن احتياج به تلاش فراوان دارد؛ و بعضى از انديشمندان مسلمان در اين زمينه كار كرده اند و جا دارد كه كار بيش ترى نيز بشود. البته مى توان گفت كه اين نظام، در حالتى كه اركان ثابتى دارد، با توجه به تغيير و تحولات جامعه، تغييرات جزئى نيز پيدا مى شود كه آن را با شرايط سازگار مى سازد و در نتيجه، نهادهايى منقرض و نهادهاى ديگرى جاى گزين آنها مى گردند.
منبع: دين و اقتصاد، محمد جواد شريفى، حميده انصارى، انتشارات مركز مديريت حوزه علميه (1382)
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
رابطه دین و اقتصاد چیست؟

پاسخ : 
شهيد مطهرى در كتاب بررسى اجمالى مبانى اقتصاد اسلامى، بين دين و اقتصاد دو رابطه ذكر مى كند كه يك رابطه، مستقيم و ديگرى غيرمستقيم است. 
اولين رابطه ى مستقيم، بين اخلاق و اقتصاد است. دين پشتيبان نوعى از اخلاق، و مروج نوعى فضايل و مكارم اخلاقى است؛ لكن رذايل اخلاقى را نهى مى كند؛ بنابراين، اخلاق با طرح و حمايت مستقيم دين، روى اقتصاد اثر مى گذارد. اگر جامعه اى براى فضايل اخلاقى ارزش قايل باشد، و اين فضايل در فكر و ذهن و رفتار مردم رسوخ كند، طبعاً اقتصادِ آن جامعه وضع خاصى پيدا مى كند؛ مثلا توليد كالاهاى ضرورى و مورد نياز عموم، در حد نياز مردم و توزيع درآمد عادلانه خواهد بود. 
بعضى از اقتصاددانان ليبرال، خصوصاً آقاى آدام اسميت، قايل اند كه ارزش هاى اخلاقى با اهداف، فعاليت ها و رفتارهاى اقتصادى سازگارى كامل ندارد؛ لازمه ى دست يافتن به حداكثر سود، داشتن حرص و طمع، فزون خواهى و كنار نهادن انصاف و جوان مردى است. يكى از اقتصاددانان فيزيوكرات (برناندو ماندويل) در مورد ديدگاه هايى كه تحت عنوان اقتصاد طبيعى مطرح مى شد، شعرى سروده، و در آن شعر، به توصيف كندوى زنبور عسل پرداخته است. همان طور كه مى دانيد، در هر كندو، يك ملكه و چند زنبور نر (حدود ده تا) و هزاران زنبور ماده وجود دارد؛ زنبورهاى ماده به عنوان كارگر، مسؤوليت مكيدن شيره ى گل ها و تبديل آن به عسل و نيز جمع آورى در كندو مى باشند، ولى زنبورهاى ملكه و نر، در طول سال در كندو مى مانند و تنها شغل زنبورهاى نر اين است كه زنبور ملكه را كه سالى يك بار پرواز مى كند و اوج مى گيرد، همراهى مى كنند. از ميان زنبوران نر، هركدام كه بتواند بيش تر اوج بگيرد و با ملكه همراه شود، توفيق جفت گيرى با ملكه را پيدا مى كند، و با تخم ريزىِ زنبور ملكه، زنبورهاى كارگر به وجود مى آيند. 
ماندويل مى گويد: 
كسانى كه در اين كندو حكومت مى كنند، افرادى دغل و كثيف اند اگر اين نظم طبيعى كندو با كنار گذاشتن دغلى و بخور و بخواب زنبوران نر و ملكه تغيير كند، اين جنب و جوشى كه ـ توسط زنبورهاى ماده ـ در كندو وجود دارد از بين مى رود؛ زيرا با رفتن ملكه و زنبوران نر به صحرا، اقتدار آنها شكسته خواهد شد، و وقتى اين اقتدار شكسته شود، ديگر زنبوران كارگر حرف شنوى و فرمان برى نخواهند داشت و در نهايت، منجر به كاهش محصول كندو خواهد شد. 
ايشان نتيجه مى گيرد كه دغلى و خوى زشت حاكمان كندو، موجب رونق كندو شده است. آدام اسميت وقتى اين سخن را از ماندويل نقل مى كند، مى نويسد: 
من نمى دانم چرا ايشان كارى را كه موجب نظم و انضباط مى شود، دغلكارى ناميده و آن را كثيف تلقى كرده است؛ در صورتى كه اين كار كثيفى نيست و روش صحيحى است. 
آدام اسميت، به عنوان پدر اقتصاد كلاسيك، معتقد است كه اين نظم طبيعى نبايد به هم بخورد. اگر در دوره اى، مالكان زمين ها وجود داشتند، كار زنبور ملكه و زنبوران نر را انجام مى دادند و اگر در دوره اى صاحبان سرمايه وجود دارند و اقتدار اقتصادى جامعه در دست آنهاست، موجب مى شود كه كارگران كار خود را به خوبى انجام دهند. سپس نتيجه مى گيرد كه اين نظم را نبايد به هم زد؛ زيرا اگر اين نظم به هم خورد، رونق اقتصاد از بين مى رود؛ بنابراين، بايد اين نظم طبيعى را حفظ كرد و افراد را در پى جويى منافع خود آزاد گذاشت. پس بگذار عبور كند و آزاد باشد؛ يعنى اگر كالايى از اين شهر خارج مى شود، مانع آن نشويم و اگر كالايى خواست وارد شود، اجازه ى ورود به آن بدهيم؛ هم چنين اگر كسى مى خواهد وارد شغلى شود يا از آن خارج گردد، او را آزاد بگذاريم. ايشان مى گويد: وقتى سرمايه ى سرمايه دار افزايش يافت فقرا نيز از كنار آن بهره مند خواهند شد. اين يك تفكر ليبرالى است و اخلاق در اين تفكر، موقعيتى ناسازگار با رشد و توسعه پيدا كرد. 
دفاع از اخلاق يعنى سرمايه دار از برج عاج خودش پايين بيايد و كم تر مصرف كند. چنان كه وقتى پيروان حضرت موسى(عليه السلام)ثروت قارون را ديدند، به او جملاتى اخلاقى گفتند. قرآن مجيد در اين زمينه مى فرمايد: 
(إِنَّ قارُونَ كانَ مِنْ قَوْمِ مُوسى فَبَغى عَلَيْهِمْ وَ آتَيْناهُ مِنَ الْكُنُوزِ ما إِنَّ مَفاتِحَهُ لَتَنُوأُ بِالْعُصْبَةِ أُولِي الْقُوَّةِ إِذْ قالَ لَهُ قَوْمُهُ لا تَفْرَحْ إِنَّ اللّهَ لا يُحِبُّ الْفَرِحِينَ * وَ ابْتَغِ فِيما آتاكَ اللّهُ الدّارَ الاْخِرَةَ وَ لا تَنْسَ نَصِيبَكَ مِنَ الدُّنْيا وَ أَحْسِنْ كَما أَحْسَنَ اللّهُ إِلَيْكَ وَ لا تَبْغِ الْفَسادَ فِي الْأَرْضِ إِنَّ اللّهَ لا يُحِبُّ الْمُفْسِدِينَ)[1]؛ قارون از قوم موسى بود و بر آنان ستم كرد، ما آن قدر از گنج ها به او داديم كه كليدهاى آنها را مردان نيرومند حمل مى كردند. هنگامى كه قوم وى به او گفتند: به اين ثروت فراوان سرمست نشو كه خداوند سرمستان را دوست ندارد، و با آن، آخرت را طلب كن و به نيازمندان احسان كن و با ثروت خود در زمين فساد مكن كه خداوند فساد كنندگان را دوست نمى دارد. 
بر اساس ديدگاه اقتصاد كلاسيك، بايد اين اخلاقيات را كنار بگذاريد؛ زيرا با رشد اقتصادى هم خوانى ندارد، بلكه بايد اخلاقى كه موجب رشد است پديد آيد و آن، فزون خواهى است. 
اگر در جامعه اى افراد افزون طلب نباشند، افراد آن جامعه به طور جدى كار نمى كنند. سرمايه دار، دنبال حداكثر سود است، وقتى شما به او اجازه ندهيد كه به سود حداكثر برسد، او نيز سرمايه گذارى نمى كند؛ درنتيجه كارگران بى كار مى مانند و محصول زياد وارد بازار نمى شود و نيز قيمت ها افزايش مى يابد. پس بگذاريد آن سرمايه دار كار خود را انجام دهد؛ حتى به او احترام بگذاريد. امروزه نيز از اين زمزمه ها شنيده مى شود؛ البته در اسلام سرمايه داشتن و سرمايه گذارى كردن ذاتاً محكوم نيست، بلكه آنچه كه محكوم است و امام(قدس سره) نيز روى آن تأكيد داشتند، وجود سرمايه داران بى درد است كه اصلا به مردمِ نيازمند و ارزش هاى اخلاقى توجه ندارند و منافع خود را در ايجاد رابطه با غرب مى بينند، و چون اكثر افراد ضعيف اند و منافع آنها تأمين نمى شود، پول خود را از كشور خارج كرده و در بانك هاى غربى سرمايه گذارى مى كنند. 
رابطه ى ديگر اقتصاد با دين، از طريق فقه است؛ مثلا وضع حقوقى بسيارى از مسائل اقتصادى در فقه بيان شده است. كتاب مكاسب كه در حوزه تدريس مى شود، كتاب اقتصاد نيست؛ بلكه كتابى فقهى است كه حكم شرع را درباره ى اعمال و رفتارهاى اقتصادى مردم بيان مى كند؛ و اين غير از علم اقتصاد است؛ يعنى فقه، حكم شرعى معامله را، كه يك كار اقتصادى است، بيان مى كند؛ مثل حكم شرعى مزارعه، مضاربه، مساقات و... فقه چارچوبه ى حقوقى رفتارهاى اقتصادى صحيح و ناصحيح را بيان مى كند و اين رابطه اى است كه بين دين و اقتصاد وجود دارد. 
سومين رابطه ى دين و اقتصاد، رابطه ى اعتقادات، افكار و انديشه هاى دينى در اقتصاد و رفتارهاى اقتصادى جامعه است. اين غير از مسئله ى اخلاق است. اعتقاد به خدا و معاد و مالكيت اصلى خداوند بر بشر و اموال در دست او، و اعتقاد به حساب و كتاب قيامت، در رفتارهاى اقتصادى مؤمنان مؤثر است. اقتصاد سرمايه دارى، مبتنى بر اومانيسم (انسان محورى) است؛ يعنى انسان را جاى خدا نشانده است؛ نه اين كه ضرورتاً اين اقتصاد قايل به عدم وجود خدا باشد، بلكه اين تفكر معتقد است خدايى كه اين جهان را خلق كرده، ديگر كارى به اين جهان ندارد و مى گويد: (يد اللّه مغلولة)؛ دست خدا بسته است و همه ى كارها در دست انسان هاست. 
اومانيسم قايل است كه خداوند اين جهان را آفريده و اداره مى كند، ولى براى انسان ها امر و نهى ندارد. در فلسفه ى غرب به اين اعتقاد دئيسم مى گويند؛ يعنى عدم اعتماد به ربوبيت خداوند. خدا هست، خالق هم هست؛ ولى جهان را آفريد و تلنگرى به آن زد و جهان به چرخش افتاد؛ ديگر نيازى به كنترل او نيست؛ چراكه اين جهان اتوماتيكوار در حال گردش است؛ بنابراين، جهان در ادامه ى حركت خود نياز به خدا ندارد، و اين به معناى عدم ربوبيت خداوند است. اثر اين اعتقاد اين است كه در زندگى هرچه مى خواهيد انجام دهيد. قارون در پاسخ به ارشادات پيروان حضرت موسى(عليه السلام) گفت: 
(إِنَّما أُوتِيتُهُ عَلى عِلْم عِنْدِي)[2]؛ من اين ثروت ها را با علم خود به دست آورده ام. 
يعنى حال كه باعلم خود به آن رسيدم، خودم مى دانم كه با آنها چه كنم؛ و اين نفى كامل ربوبيت خداوند است. ليبراليسم مبتنى بر دئيسم است. 
پس اعتقاد به خداوند در چگونگى وضع اقتصادى تأثير دارد؛ زيرا ما مسلمانان در چارچوبه ى دستورهاى الهى حركت مى كنيم. 
خلاصه اين كه، بين اقتصاد و دين سه رابطه وجود دارد: 
1. رابطه ى اقتصاد و اخلاق دينى؛ 
2. رابطه ى اقتصاد و فقه؛ 
3. رابطه ى اقتصاد و اعتقادات كلامى.
پی نوشتها:
[1]. سوره ى قصص، آيه ى 76 ـ 77. 
[2]. سوره ى قصص، آيه ى 78.
منبع: دين و اقتصاد، محمد جواد شريفى، حميده انصارى، انتشارات مركز مديريت حوزه علميه (1382)
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
نسبت دين و دنيا از ديدگاه اسلام چيست؟ آيا هر يك از دين يا دنيا مى توانند به طور مستقل از ديگرى به هدفشان برسند؟

پاسخ : 
يكى از محورهاى اساسى در مسئله ى سكولاريسم روشن ساختن اين نكته است كه آيا دين در امور دنيوى دخالت دارد يا نه؟ قايلان به سكولاريسم معتقد به تفكيك دين و دنيا هستند. از نظر آنان رسالت دين، ترويج توحيد و عبوديّت است، نه آبادانى دنيا و پرداختن به مسائل دنيوى.[1] 
متون اسلام و آموزه هاى آن نشان مى دهند كه اسلام هم به دنيا توجه دارد و هم به آخرت. محورهايى كه اين مطلب را ثابت مى كنند عبارت اند از: 
الف) اهداف دين 
آيات و روايات براى دين اهدافى برشمرده اند كه نشان مى دهد پرداختن به امور دنيا نيز در متن تعاليم اسلام قرار دارد كه به مواردى اشاره مى شود: 
آيه ى اول: 
(لَقَدْ أَرْسَلْنا بِالبَيِّناتِ وَ أَنْزَلْنا مَعَهُمُ الكِتابَ وَ المِيزانَ لِيَقُومَ النّاسُ بِالْقِسْطِ).[2] 
ارسال انبيا براى آن است كه مردم با پيروى از كتاب الهى قيام به قسط كنند و با عمل به تعاليم الهى به عدالت اجتماعى نايل شوند. بدين ترتيب از جمله اهداف انبيا بسط قسط و عدل در جامعه است. مرحوم علاّمه طباطبايى در اين باره مى فرمايد: 
حقيقت دين، تعديل اجتماع انسان در سير حياتى آن است و، به تبع، تعديل حياتى يك فرد را هم دربردارد.[3] 
آيه ى دوم: 
(يا أَيُّها الَّذِينَ آمَنُوا اسْتَجِيبُوا لِلّهِ وَ لِلرَسُولِ إِذا دَعاكُمْ لِما يُحْيِيكُمْ).[4] 
اين آيه به مؤمنان مى گويد: دعوت خدا و رسول را اجابت كنيد، زيرا آنها شما را به چيزى فرامى خوانند كه مايه ى حيات شماست؛ و از آن جا كه حيات در اين آيه مقيد نشده است، شامل حيات دنيوى و اخروى، مادى و معنوى، جسمى و روحى و فردى و اجتماعى مى شود. انسان ها در پرتو تعاليم انبيا به تعادل مى رسند و تعادل، مايه ى حيات و رشد انسان است. 
مرحوم علاّمه طباطبايى در اين باره مى فرمايد: 
دين، اجتماع انسانى را در راه فطرت و آفرينش وارد ساخته و به آن موهبت حرّيت و سعادت فطرى را، چنان كه مقتضى عدل است، مى بخشد.[5] 
و در جاى ديگر مى فرمايد: 
دين الهى تنها راه سعادت انسانى و اصلاح كننده ى امور حياتى است. دين است كه فطرت را با فطرت اصلاح مى كند و قواى مختلفه را به هنگام طغيان به حال اعتدال برمى گرداند و رشته ى زندگانى دنيوى و اخروى و مادى و معنوى انسان را به نظم درمى آورد.[6] 
آيه ى سوم: 
(وَ لَقَدْ بَعَثْنا فِي كُلِّ أُمَّة رَسُولا أَن اعْبُدُوا اللهَ وَ اجْتَنِبُوا الطّاغُوتَ).[7] 
قرآن بيان مى كند كه شعار تمامى انبيا عبوديّت و مبارزه با طاغوت و، در نتيجه، رسالت اسلام كه دين خاتم است، ترويج توحيد و گسترش عدل و داد است و بدين ترتيب، پرداختن به دنيا جزو اهداف رسالت تمامى انبيا بوده است. 
ب) برنامه هاى دين 
با نگاهى به متون دينى و احكام اسلامى درمى يابيم كه گستره ى دين امور دنيوى را نيز در برمى گيرد. شكى نيست كه اگر رسالت دين شامل عرصه هاى اجتماعى و سياسى نباشد، وجود اين احكام لغو و بيهوده خواهد بود. در ذيل به نمونه هايى از اين احكام اشاره مى كنيم: 
1. حاكميّت، ولايت و سرپرستى همه جانبه ى مادى و معنوى و دنيوى و اخروى را براى خدا، رسول(صلى الله عليه وآله) و اولياى خاص او اثبات مى كند.[8] 
2. حكومت و خلافت در زمين را براى برخى پيامبران گذشته، مانند حضرت داوود (عليه السلام) و سليمان (عليه السلام) اثبات مى كند.[9] 
3. داورى و پايان دادن خصومت ها در ميان مردم را از وظايف پيامبران الهى معرفى مى كند.[10] 
4. به كارهاى شورايى و جمعى دعوت مى كند.[11] 
5. عدل گسترى و ظلم و فسادزدايى را جزو وظايف اصلى اهل ايمان مى داند.[12] 
6. احترام به حقوق انسان ها و كرامت بخشى به انسان از اصول سياست اسلام است[13]. 
7. به جهاد و مبارزه با طاغوت ها، مستكبران و زورگويان و نيز تهيه ى امكانات دفاعى امر كرده است.[14] 
8. عزّت و سرورى را مخصوص خدا و اهل ايمان دانسته و هرگونه سلطه پذيرى و ذلّت را نفى كرده است.[15] 
9. حقوق متقابل والى و مردم را تعيين و تبيين نموده است.[16] 
10. سلطنت و حكومت را براى برخى سلاطين صالح و عادل، مانند طالوت و ذوالقرنين اثبات كرده است.[17] 
11. حقوق مهم و كلان مالى را به ولى امر مسلمين و حكومت اسلامى، براى مصرف در راه خير و صلاح امّت اسلامى اختصاص داده است.[18] 
12. در باره ى روابط اجتماعى، امور اقتصادى و معيشتى، طلاق و ازدواج و مسائل جزايى احكامى دارد. 
ج) آثار و نتايج عمل به دين 
از جمله راه هايى كه مى تواند قلمرو دخالت دين در امور دنيوى و توجه آن به دنياى آدميان را اثبات كند، بررسى آثار و نتايجى است كه براى دين در متون دينى و يا تاريخ حيات آدمى بيان شده است. به نمونه هايى از اين آثار اشاره مى كنيم: 
1. نزول بركت؛ قرآن مى فرمايد: 
(وَ لَوْ أَنَّهُمْ أَقامُوا التَّوْراةَ وَ الاِْنْجِيلَ وَ ما أُنْزِلَ إِلَيْهِمْ مِنْ رَبِّهِمْ)؛ اگر يهود و نصارى به تورات و انجيل عمل مى كردند، بركات و نعمت هاى فراوان خداوند بر آنان نازل مى گشت.[19] 
اگر عمل به تورات و انجيل، سعادت دنيوى و بهره مندى از مواهب دنيوى را به دنبال دارد، به طريق اولى، عمل به قرآن نيز چنين آثارى را به همراه دارد؛ زيرا قرآن به هدايتى بهتر راه نمايى مى كند.[20] 
به هر حال اين آيه نشان مى دهد كه تعاليم انبيا علاوه بر سعادت اخروى به سعادت دنيوى هم توجه دارند و چنين سعادتى را نويد مى دهند. 
2. پاسخ به نياز؛ خداوند مى فرمايد: 
قرآن روشنگر هر چيز است[21]. 
يعنى جهل آدمى نسبت به مسائل مورد نيازش را رفع مى كند و شكى نيست كه داشتن حيات دنيوى سعادتمندانه و متناسب با سعادت اخروى، از نيازهاى مهم آدمى است. 
3. پرورش يافتن عقل؛ امام على (عليه السلام) مى فرمايد: 
رسولان آمدند تا عقول بشر با تعليم آن ها شكوفا گردد.[22] 
شكى نيست كه يكى از كاربردهاى عقل، تصميم گيرى درباره ى چگونه زيستن و چگونه بودن در عرصه هاى مختلف سياسى، اقتصادى، فرهنگى، خانوادگى و ... است، در نتيجه، تعاليم دين شامل همه ى اين عرصه ها مى گردد تا با هدايت هاى الهى، عقل در همه ى اين عرصه ها شكوفا گردد. 
بنابراين، با بررسى اهداف، برنامه ها و آثار دين، به اين نتيجه رسيديم كه دين در سازندگى و بهبود امور دنيوى و سعادتمندى انسان در دنيا دخالت دارد. 
پی نوشتها:
[1]. مهدى بازرگان، «آخرت و خدا هدف بعثت انبياء»، كيان، ش 28. 
[2]. سوره ى حديد، آيه ى 25. 
[3]. ترجمه ى تفسير الميزان، ج 6، ص 97، به نقل از: عبدالله نصرى، انتظار بشر از دين، ص 133. 
[4]. سوره ى انفال، آيه ى 24. 
[5]. ر. ك: ترجمه ى تفسير الميزان، ج 6، ص 97. 
[6]. همان، ص 159، به نقل از: عبدالله نصرى، انتظار بشر از دين، ص 132. 
[7]. سوره ى نحل، آيه ى 36. 
[8]. سوره ى مائده، آيه ى 55؛ سوره ى يوسف، آيه ى 40 و سوره ى مائده، آيات 42 ـ 43. 
[9]. سوره ى نساء، آيات 58 ـ 59 و سوره ى مائده، آيه ى 67. 
[10]. سوره ى ص، آيات 20 ـ 26؛ سوره ى نمل، آيات 27 ـ 28 و سوره ى نساء، آيه ى 54. 
[11]. سوره ى نساء، آيات 58 ـ 65؛ سوره ى مائده، آيه ى 42؛ سوره ى انبياء، آيه ى 78، سوره ى انعام، آيه ى 89. 
[12]. سوره ى شورى، آيه ى 38 و سوره ى آل عمران، آيه ى 159. 
[13]. سوره ى بقره، آيه ى 279؛ سوره ى هود، آيه ى 113؛ سوره ى نساء، آيه ى 58؛ سوره ى نحل، آيه ى 90؛ سوره ى ص، آيه ى 28 و سوره ى حج، آيه ى 41. 
[14]. سوره ى اسراء، آيه ى 70؛ سوره ى آل عمران، آيه ى 19 و سوره ى نساء، آيه ى 32. 
[15]. سوره ى بقره، آيه ى 218؛ سوره ى تحريم، آيه ى 9؛ سوره ى نساء، آيه ى 75؛ سوره ى انفال، آيه ى 60 و سوره ى اعراف، آيه ى 56. 
[16]. سوره ى منافقون، آيه ى 8؛ سوره ى محمّد، آيه ى 35؛ سوره ى هود، آيه ى 113 و سوره ى آل عمران، آيات 146 و 149. 
[17]. نهج البلاغه، نسخه ى صبحى صالح، خطبه ى 216. 
[18]. سوره ى بقره، آيات 246 ـ 247 و سوره ى كهف، آيات 83 و 98. 
[19]. سوره ى مائده، آيه ى 66. 
[20]. سوره ى اسراء، آيه ى 9. 
[21]. سوره ى نحل، آيه ى 89. 
[22]. نهج البلاغه، ترجمه ى فيض الاسلام، خطبه ى اوّل. 
منبع: تبيين و تحليل سكولاريسم، سيد محمد على داعى نژاد، انتشارات مركز مديريت حوزه علميه قم (1382) .
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
روش تشخيص قلمرو دين، به ويژه در امور دنيايى، چيست؟ آيا مى توان از طريق متون دينى به اين مسئله پاسخ گفت؟

پاسخ : 
امروزه متد يا روش دين شناسى يكى از مباحث اساسى در دين پژوهى است و اهمّيّت متدلوژى و روش شناسى در علوم به حدّى است كه رشته ى مستقلى به نام متدلوژى شكل گرفته است. 
يكى از مباحث مهم در بحث قلمروشناسى دين، بررسى روش شناخت گستره ى دين است. روش تشخيص دخالت دين در امور دنيوى يا عدم دخالت آن چيست؟ آيا مى توان از روش هاى درون دينى استفاده كرد و با مراجعه به كتاب و سنّت قلمرو دين را تشخيص داد؟ رويكردهاى مختلفى در اين باره پديد آمده است. برخى رويكرد برون دينى و عده اى رويكرد درون دينى دارند و رويكرد برون دينى خود صورت هاى مختلفى دارد. ولى حق آن است كه بهترين روش، جمع رويكرد برون دينى و درون دينى است. البته هر يك از روش هاى درون دينى و برون دينى سهم و ويژگى ها و شرايط خاص خود را دارد كه در اين جا مجال پرداختن به آن نيست. آنچه مهم است نقد ديدگاهى است كه روش درون دينى را برنمى تابد و تنها روش شناخت دين را برون دينى مى داند.[1] 
نقد ادلّه ى رويكرد برون دينى در تعيين قلمرو دين 
دليل اوّل: برخى با صامت انگاشتن متون دينى، مراجعه به اين متون را نادرست دانسته و گفته اند: قبل از ورود در فهم دين بايد معيار فهم دين را در دست داشت و يكى از معيارها تعيين حدود انتظارات خويش از دين است؛[2] يعنى تعيين اين كه دين چه مى تواند بكند و آمده و آماده است تا چه بكند[3]. به عبارت ديگر، نمى توان براى تعيين قلمرو و توانايى هاى دين به متون دينى مراجعه كرد؛ زيرا فهم اين متون، خود متوقف بر تعيين قلمرو و توانايى هاى دين است و سرّ اين امر در صامت بودن متون دينى[4] و تهى بودن الفاظ متون دينى از معنا[5] و تأثير پيش فرض هاى مفسر در شكل گيرى معناست. از اين رو اگر به فرض كسى بپندارد كه از كتاب و سنّت مى توان جميع نكات خرد و درشت شئون زندگى و امور عالم را استخراج كرد، در آن صورت، عبارات دينى براى او معانى ديگرى خواهند يافت.[6] 
بررسى دليل اوّل: اين دليل كه بر پاره اى از نظريات معرفت شناسانه و هرمنوتيكى مبتنى است، دچار چالش هاى جدّى است كه به برخى از آنها اشاره مى شود: 
1. ادّعاى بى دليل 
ادّعاى تأثير پيش فرض ها بر متون دينى، در حقيقت همان نظريه ى گادامر در باب فهم است. گادامر معتقد است كه فهم متن در اثر امتزاج پيش دانسته هاى مفسّر و پاسخ متن به پرسش مفسِّر حاصل مى گردد[7]. وى مى گويد: 
تفسير كردن، دقيقاً به معناى وارد كردن پيش تصوّرات خويش در بازى است؛ تا جايى كه معناى متن واقعاً بتواند براى ما به سخن درآيد.[8] 
البته گادامر به خالى بودن الفاظ از معنا و صامت بودن متن معتقد نيست و مى گويد: 
شخصى كه در فهم متن مى كوشد، خود را آماده مى كند كه متن به او چيزى بگويد.[9] 
و در جاى ديگرى گويد: 
شخصى كه مى خواهد بفهمد، بايد از وراى آنچه در متن گفته شده، پرسش كند. او بايد متن را هم چون پاسخ يك پرسش بفهمد.[10] 
به هر حال، ادّعاى صامت بودن متن، سخنى بدون دليل است كه نه قايلى در ميان فيلسوفان هرمنوتيك دارد و نه كسى دليلى بر آن اقامه كرده است. 
2. نقد نظريه ى گادامر (امتزاج افق ها) 
نظريه ى گادامر كه در اين دليل مورد استفاده قرار گرفته است نظريه ى باطلى است. در اين جا به برخى از چالش هاى اين نظريه مى پردازيم: 
الف) خلط پيش دانسته ها 
اشتباه اساسى گادامر، تفكيك نكردن ميان اقسام پيش دانسته هاى مفسّر است. وى گمان كرده است كه هر پيش دانسته اى در هر لفظى از الفاظ متن تأثير مى گذارد؛ حال آن كه اوّلا، الفاظ يكسان نيستند، برخى متشابه و برخى محكم اند و ثانياً، تأثير پيش دانسته ها يكسان نيست. اكنون به توضيح اين دو نكته مى پردازيم: 
محكم و متشابه[11] 
الفاظ محكم الفاظى هستند كه معناى خود را به وضوح افاده مى كنند و جاى احتمال براى معناى ديگرى باقى نمى گذارند؛ مانند الفاظى كه نص و صريح اند و يا الفاظى كه به دليل داشتن قراينى، واضح و صريح اند؛ اما الفاظ متشابه الفاظى هستند كه معانى متعددى را افاده مى كنند و معناى روشن و صريحى ندارند. با توجه به تفاوت الفاظ محكم و متشابه روشن مى شود كه پيش دانسته ها تنها در الفاظ متشابه مى توانند مؤثر باشند و الفاظ محكم گرفتار پيش دانسته ها نمى شوند، بلكه مى توانند به تصحيح و تكميل پيش دانسته ها كمك كنند. 
اقسام پيش دانسته: همان گونه كه گفته شد، تأثير پيش دانسته ها در متن يكسان نيست و مى توان آنها را از نظر تأثيرى كه بر متن دارند به سه دسته تقسيم كرد: 
ـ پيش دانسته هاى پذيرش فهم، تصديقاتى هستند كه موجب پذيرش يك سخن مى شوند؛ مانند ادلّه ى وحيانى بودن قرآن. اين گونه پيش دانسته ها نقشى در معنادهى لفظ ندارند و تنها به متن اعتبار مى بخشند. 
ـ پيش دانسته هاى تحصيل فهم، معارف و دانسته هايى هستند كه فهم يك متن بر آنها توقف دارد؛ مانند آشنايى با قواعد و لغات زبان عربى براى فهم يك متن عربى. اين گونه پيش فرض ها در استخراج معنا از متن مؤثرند و به دلوى مى مانند كه از چاهِ متن، معنا بيرون مى آورند، نه اين كه معنايى را بر متن تحميل كنند. 
ـ پيش دانسته هاى تحميلى، معارف و دانش هايى هستند كه خواسته و انتظار انسان اند و بر متن تحميل مى شوند. اين گونه پيش دانسته ها نه تنها نقشى در تبيين و معنايابى متن ندارند، بلكه مانع فهم صحيح هستند و تفسير به رأى نتيجه ى اين گونه پيش فرض هاست؛ به عبارت ديگر، اين گونه پيش دانسته ها مانع فهم صحيح متن مى گردند. 
براى فهم صحيح معناى متن بايد اقسام پيش دانسته هاى تحصيل فهم را شناخت و با معنا كردن الفاظ متشابه در پرتو الفاظ محكم به سخن متن گوش فراداد و در جست وجوى معناى متن تلاش كرد. 
3. پيامدهاى نظريه ى صامت بودن متن (و از جمله متون دينى) 
الف) بسته شدن باب تفهيم و تفهّم: بر اساس اين نظريه، دلالت الفاظ امرى فردى و شخصى است؛ زيرا پيش فرض مشتركى در ميان مفسّران وجود ندارد. در اين صورت امكان تبادل نظر و گفت وگو و تفاهم از بين مى رود و هر كسى تنها خودش مى داند كه از متن چه مى فهمد و از فهم ديگرى بى خبر و از انتقال فهم خود به ديگرى عاجز است؛ حال آن كه ما به طور آشكار شاهد وقوع تفاهم و تخاطب در ميان انسان ها هستيم و بر اساس اين تفاهم زندگى مى كنيم. 
ب) لغو بودن بعثت انبيا: اگر فهم متون دينى در گرو پيش دانسته هاى مفسّر باشد، در حقيقت، مفسّر در متن با دانسته هاى خود مواجه بوده، دستش از كلام الهى كوتاه است؛ زيرا طبق اين دليل، متن صامت است و پيش دانسته هاى مفسّر، آن را به سخن مى آورد. 
بنابراين، طومار رسالت درهم پيچيده مى شود و بيّنه و نور بودن و هدايت گرى قرآن و ديگر كتاب هاى آسمانى منتفى مى گردد و تلاش انبيا در رساندن پيام الهى و تعاليم زندگى ساز ناكام مى ماند. 
لغو بودن بعثت انبيا مستلزم لغو بودن فعل خدا و در نتيجه، مردود است؛ زيرا خداوند حكيم است و تمام افعالش را بر اساس حكمت و هدف درست انجام مى دهد. 
اكنون كه نمى توان پيامدهاى منفى نظريه ى صامت بودن متون دينى و شكل گيرى معنا بر اساس پيش فرض ها را پذيرفت، بايد گفت اين نظريه علاوه بر بى دليل بودن، به خاطر چنين لوازم باطلى، پذيرفتنى نيست. 
دليل دوم: دليل ديگرى كه بر نادرستى رجوع به متون دينى براى تعيين قلمرو دين اقامه شده، اين است كه اگر دين بگويد كه براى تأمين كدام منظور آمده است، باز مطلب به اين جا ختم نمى شود؛ چون صدق و كذب اين دعاوى بايد در بيرون از متون دينى ارزيابى شود. 
به عبارت ديگر، اگر فهم متون دينى را در هنگام مراجعه به متن بپذيريم، بايد چنين فهمى با معيارهاى بيرون دينى ارزيابى و تكذيب و تصديق گردد. 
بررسى دليل دوم: در ارزيابى اين دليل بايد دو جهت بررسى شود: يكى اين كه آيا فهم متون دينى فى نفسه معتبر است يا بايد با معيارهاى بيرون دينى، هم چون انتظارات بشر از دين، سنجيده شود؟ ديگر اين كه چگونه مى توان تشخيص داد كه فهم حاصل از كتاب و سنت، فهم درست و مطابق با واقع است؟ بررسى نكته ى دوم در اين جا لزومى ندارد و كافى است بدانيم كه هرگاه فهم متون دينى روشمند و بر اساس قواعد و ضوابط تفسير صورت پذيرد، فهمى معتبر است[12] و مى تواند ملاك پذيرش و عمل قرار گيرد. 
و اما در بررسى معناى فهميده شده از متن خلط شده است. اصل پذيرش دين جنبه ى برون دينى دارد؛ يعنى مسلمانان بايد از راه دلايل عقلى و معجزات به حقّانيّت اسلام پى ببرند، اما ادّعاهاى دينى و مفاهيم و مسائل برآمده از متون دينى را بايد به دليل اعتبار و حجيّت متون دينى بپذيرند و از آن مسائل پيروى كنند، نه اين كه عقل خود را ملاك ارزيابى سخن وحى و كلام الهى قرار دهند. پس از پى بردن به وجود خدا و عالميّت او و حجيت متون دينى و عصمت وحى، بايد وحى اصل قرار گيرد و عقل به تبعيّت از آن فراخوانده شود. 
خلاصه آن كه پس از ارزيابى برخى ادلّه ى منكران استفاده از روش درون دينى براى تشخيص قلمرو دين، روشن شد كه در تشخيص قلمرو دين، گذشته از روش برون دينى مى توان از روش درون دينى نيز استفاده كرد. البته استفاده از روش هاى درون دينى اولويّت دارد؛ زيرا خداوند بهتر مى تواند نيازهاى انسان به هدايت گرى وحى را تشخيص دهد و عقل به دليل محدوديّت هايش (خطا، جهل، هوا و هوس و ...) ممكن است در تشخيص قلمرو دين دچار خطا شود و نيز به دليل كلى نگر بودنش نمى تواند جزئيات نياز به هدايت گرى الهى را تشخيص دهد؛ اما با استفاده از علم الهى و كتاب آسمانى، به راحتى مى توان فهميد كه انسان در چه قلمروهايى نياز به وحى و هدايت هاى آسمانى دارد. 
پی نوشتها:
[1]. عبدالكريم سروش، مدارا و مديريت، ص 138. 
[2]. ر.ك: همان، ص 136. 
[3]. ر.ك: همان، ص 138. 
[4]. همو، قبض و بسط تئوريك شريعت، ص 172. 
[5]. ر.ك: همان، ص 198. 
[6]. همو، مدارا و مديريت، ص 135. 
[7]. احمد واعظى، درآمدى برهرمنوتيك، ص 256 ـ 266. 
[8]. ر.ك: همان، ص 251. 
[9]. ر.ك: همان. 
[10]. ر.ك: همان، ص 299. 
[11]. محمدباقر سعيدى روشن، علوم قرآن، ص 290 ـ 291. 
[12]. ر.ك: على اكبر بابايى، و ديگران، روش شناسى تفسير قرآن. 
منبع: تبيين و تحليل سكولاريسم، سيد محمد على داعى نژاد، انتشارات مركز مديريت حوزه علميه قم (1382) .
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
ارتباط دين و هنر چیست؟

پاسخ : 
درباره هنر دو تصور وجود دارد: اول اينكه هنر ارتباطي با دين ندارد و دوم، دين در ذات، با هنر ارتباط دارد. بنا بر نظر دوم مي‌توان اثبات كرد كه هنر از اركان بنيادي دين است و زندگي معنوي و الهي بدون هنر نيست.
از ديد هستي‌شناسي، در حكمت قديم در غرب و شرق، بناي هستي را بر سه اصل استوار مي‌دانستند: حقيقت، خير، جمال. هستي بدون حقيقت و علم به آن متصور نيست. هستي ظهور حقيقت و علم الهي به حقيقت است. حقيقت، خير و جمال، بدون يكديگر معنا نمي‌شوند.
در انسان هم سه قوه وجود دارد: الف) قوه عالمه (عقل) كه در پي علم به اشياء است و غايت آن حقيقت است. ب) قوه عامله (اراده) كه غايت آن خير است. ج) قوه مبدعه (خلق) كه غايت آن زيبايي است.
اين سه قوه نيز با هم ارتباط دارند. در نگاه دين و حكمت، خلق زيبايي بدون حقيقت و خير معنا ندارد؛ چون زيبايي، ظهور، جلوه و شكوه حقيقت است. همان‌گونه كه حقيقت هم بدون زيبايي نيست. هر چه حقيقت عالي‌تر باشد، زيباتر است. از سوي ديگر، زيبايي بدون خير نمي‌شود، به شرطي كه زيبايي را محدود به امور حسي ندانيم و به تمام وجود گسترش دهيم. «الوجود كله حق، كله خير، كله جميل» و اين هر سه، صفت خدا هستند. در زبان فارسي، هنر به معناي كمال در مقابل عيب به كار مي‌رود:
تا مرد سخن نگفته باشد
عيب و هنرش نهفته باشد
هنر، فضيلت و كمال دروني است كه به صورت جمال بيروني آشكار مي‌شود. كمال دروني مراتبي بر اساس كمال عقل و كمال نفس دارد. در عربي و در زبان قرآن «حس» كه معناي هنر را دارد، به كار نيكويي گفته مي‌شود كه از باطن نفس آمده باشد. احسان بعد از اسلام و ايمان از مراتب نفس است.
زيبايي برخلاف آنچه در انديشه غيرديني هست، به امور حسي و جسماني محدود نيست. غربيان از قرن هجدهم به بعد و پس از دكارت، براي زيباشناسي لفظ «aesthetic» را به كار مي‌برند كه به معناي امور حسي است، ولي از ديد حكمت و دين، اين، مرتبه پايين زيبايي است. بالاتر از آن، زيبايي نفس است. افلاطون كه در رساله ميهماني، منشأ زيبايي را بررسي كرده است، مي‌گويد: «امور حسي واقعاً زيبا نيستند؛ چون در كنار خودشان و از ديد ديگر زشت هستند. همان‌طور كه نمي‌توان گفت واقعاً زنده هستند؛ چون براي آن‌ها مرگ وجود دارد. امور حسي بهره‌مند از زيبايي و حيات هستند كه در آن‌ها تجلي يافته است، ولي حقيقت و اصيل نيستند. بالاتر از آن‌ها زيبايي نفس به دانش و حكمت است و اصل زيبايي، صفت خداست.»
هنر، ظهور، بيان و تجلي است كه مي‌تواند بيان حقيقت باشد و حكمت معنوي را بگويد كه كامل‌ترين بيان است يا در امور حسي و مادي محصور باشد كه هنر غيرديني به شمار مي‌رود. تيتوس بوركهارت، هنرشناس الهي كه كتاب‌هاي زيادي در حكمت معنوي و زيباشناسي همچون هنر اسلامي، هنر مسيحي، هنر تطبيقي و نقد هنر جديد نوشته است در يكي از كتاب‌هايش مي‌نويسد: «بهترين راه براش شناخت يك دين، هنر آن است كه آسان‌ترين راه نيز هست. بدون خواندن كتاب، مي‌توان با چشم، اسلام را در هنرش ديد.»
براي ديدن حقيقت، بايد از دنيا رو برگردانيم، ايمان و حكمت، ما را از دنيا روگردان مي‌كنند. هنرمند بايد اين بازگشت و تحول دروني را داشته باشد و بداند كه دنيا مظهر اسم‌هاي خداوند است و به سوي او رجعت كند «ولله الاسماء‌الحسني فأدعوه بها و ذروا الذين يلحدون في‌اسمائه». آيات پاياني سوره حشر، اسماي الهي را بيان مي‌كند. از آن‌ها مي‌توان فهميد كه چگونه هنرمند در آفرينش‌ هنري نقش دارد: «هوالله‌الذي لااله‌الاهو».
هنرمند ديني اهل توحيد است و اين اعتقاد در اثرش هم ظاهر مي‌شود. مساجد سنتي از يك گنبد ديده مي‌شود و پايين‌تر رو به كثرت مي‌رود: «عالم‌الغيب و الشهاده» اصل زيبايي در عالم غيب است. در هنر بايد وجوهي از عالم غيب هم باشد و تنها براي عالم شهادت و ظاهر نباشد.
در فضاهاي سنتي كه هنرمندان ديني ساخته‌اند، آرامش دست مي‌دهد و يادآور بهشت است. ما را به مبدأ متصل مي‌كند و موجب تذكر و طمأنينه مي‌شود، ولي در هنرهاي جديد كه ديني نيستند، هنر، حجاب است و چون در تمام زندگي جاري است، موجب حجاب عظيم مي‌شود. هنر، تمامي زندگي را دربر مي‌گيرد. هر چه كه ساخت دست بشر است، اثر هنري است. طبيعت اثر خداست. براي همين، موجب احساس آرامش و سكون و تذكر و تدبر مي‌شود. هنر سنتي و ديني هم تكميل كار طبيعت است و همين اثر را دارد و مي‌خواهد به صورت شهودي از طبيعت به حقيقت اشياء برسد. هنر در اين صورت، مظهر اسم خداوند مي‌شود و حجاب براي اتصال به او نيست. خداوند نام‌هاي خودش را به آدمي آموخت: «و عَلَّمَ اَدَمَ الأسماءَ كُلَها» هنرمند ديني بايد مظهر اين اسماء باشد و جهت‌دهي او به اشياء قدسي باشد. اين نگاه، افق ديد را قدسي مي‌كند. امر قدسي، امري است كه حضور خدا را مي‌رساند. خدايي كه در همه جا حضور دارد: «وَ هُوَ مَعَكُمْ أينَما كُنْتُم»‌ شهود اين حضور با امر قدسي صورت مي‌گيرد. كافر اين را نمي‌داند و بر او پوشيده است. هنر او هم صفات الهي را تداعي نمي‌كند. هنر قدسي، نمادين است. اشاره به ماوراي خودش دارد. در خودش فرو افكنده نشده است. همچنين وانمود نمي‌كند كه حقيقت است. رمزي براي ماوراي خودش است. هنر مي‌تواند عين حكمت يا ضد حكمت باشد.
در معماري اسلامي، كعبه مركز زمين است و تمام زمين را مقدس كرده است. هر جا كه رو به كعبه باشد، محل عبادت است و مقدس مي‌شود. در جغرافياي اسلامي، خانه‌ها امتداد كعبه هستند و آن را يادآوري مي‌كنند، ولي در فضاي مدرن، خانه به چيزي اشاره ندارد. خانه امتداد خيابان است. در قرآن از زبان پيامبر آمده است كه خدا، زمين را عبادتگاه و مقدس قرار داده است. «جعل‌الارض لي مسجداً و طهوراً». طهور به معناي مقدس نيز به كار مي‌رود.
متأسفانه هنرمندان و دين‌داران توجه ندارند و هنر غربي را در زندگي ديني‌شان استفاده و تقليد مي‌كنند، در حالي كه نمي‌توان هنر سكولار را با دين آشتي داد. هنر آن‌ها حجاب است و هنرمند، خليفه خدا نيست.
شريعت، تزكيه و تطهير نفس است. در هنر سنتي، معلم هنر، افزون بر تربيت در فن تهذيب نيز سررشته دارد. فتوت‌ها با حرفه‌ها و صناعت‌ها همراه بوده است. بسياري از هنرمندان افزون بر امور واجب شرعي به نوافل و مستحبات هم مي‌پرداخته‌اند. رابطه هنر با زيبايي، حقيقت و خير تنها با آموزش درك نمي‌شود. راه اين معرفت، وحي و هدايت الهي است. وحي فضيلت انساني مي‌دهد و تزكيه مي‌كند و معجزه الهي اين است كه در طول تاريخ اين كار را كرده است و از هيچ چيز ديگري حتي فلسفه ساخته نيست. وحي اين قدرت را دارد كه پس از هزار و چهارصد سال به همان قدرت اوليه هدايت و تربيت كند. بنابراين نيازي نيست خارج از آن قدم گذاشت. ارتباط هنر و وحي مستحكم است.
هنر ديني و الهي، بزرگ‌ترين و بهترين پشتوانه دين است. زندگي ديني و معنوي بدون هنر الهي معنا ندارد. انسان ديني و معنوي در عالمي كه هنر ديني نباشد، نمي‌تواند زندگي كند، چون هنر، تمام زندگي را احاطه مي‌كند.
زيبايي با شادي ارتباط دارد. شادي الهي است. وجود رحمت است. در حكمت هند گفته مي‌شود كه وجود، انتزاعي از علم و شادي الهي است. انسان در فطرتش شاد است. به طبيعت كه مي‌رويم، شاد مي‌شويم. جهان امروز، افسرده است. هنر، امروزه ماشيني و زشت است. هنري كه از معاني الهي دور است، نمي‌تواند شادي بياورد. هنر الهي موجب شادي روح و تذكر معنوي انسان مي‌شود.
اشتباه بزرگ و بسيار رايج آن است كه همان ابداع‌ها و همان معماري غربي و نظريه‌هايي را كه مبدأ الهي ندارند، تقليد و مطرح مي‌كنيم. فلسفه‌ها وارداتي است. پشتوانه هر فلسفه‌اي يك فلسفه هنر قوي است كه شايد با ديدگاه ما سازگار نباشد. بايد اين شناخت را داشته باشيم كه ابداع آن‌ها با ما تفاوت دارد. نمي‌توانيم التقاطي باشيم. خلأ فكري و عدم پشتوانه نظري كه از آن رنج مي‌بريم نتيجه چنين رويكردي است. بايد مطالب آن‌ها را بخوانيم اما تنها خواننده نظر آن‌ها باشيم. مي‌بايست انديشه‌هاي خودمان را بيشتر بخوانيم و به آن‌ها عمل كنيم: «الذين يستمعون القول فيتبعون احسنه».
منبع: ماهنامه رواق انديشه، شماره 52، خلاصه متن سخنراني دكتر اعواني در نشست طلاب هنرجوي مدرسه اسلامي هنرقم
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
آیا دین یک مقوله خشنی است ؟ یا اینکه دین سرشار از لطافت و زیبایی است ؟

پاسخ : 
پاسخ از حجت الاسلام رنجبر:
همه کرامت و لطف است شرح یزدان . حافظ لطیف می گوید : دین خدا سراپا لطف است . سراپا لطیف است . دقیقا مثل گل نرگس است . شما گل نرگس را دیده اید . هیچ تیغی ندارد . به امام زمان گل نرگس می گویند . یک جهت به خاطر مادرشان است ولی یک جهت هم بخاطر این است که وقتی این مرد پا به عرصه عالم می گذارد ، هیچ رنجی با خودش به همراه ندارد . سراسر رحمت است . مایه آسایش و آسودگی خیال بندگان خداست . به همین خاطر مردم او را روی چشم می گذارند . حافظ می گوید : هر کجا آن شاخ نرگس بشکفد ، گلرُخانش دیده نرگس دان کند . گل نرگس را در گلدان های شیک و خاص می گذارند و به آن نرگسدان می گویند . امام زمان گل نرگس است و دین هم دقیقا ، شبیه امام زمان است . یعنی مثل گل نرگس هیچ تیغ و تاری ندارد . مثل حریر است . ولی متاسفانه ما آن را جوری عرضه می کنمی که حریر نیست مثل برزنت می ماند . برزنت خشک و خسن است و هیچ کس از برزنت کت و شلوار درست نمی کند . یک کاربرد خاصی دارد . مثلا برزنت را روی وانت می کشند تا اثاثیه محفوظ بماند و باد و باران در آن نفوذ نکند . یا در صحرا از برزنت چادر درست می کنند تا از گزند باد و سرما و باران در امان باشند . متاسفانه برای بعضی از افراد ، دین این وضعیت را دارد . هرگاه گرهای در کارهایمان می افتد یک حادثه ای و طوفانی از بلا برمی خیزد ، دست به آسمان می شویم و سراغ دین می رویم . سراغ تسبیح ، سجاده ، نماز ، حرم امام رضا ، نذر و نیاز می رویم . این بخاطر بدعرضه کردن دین و کج فهمی ما است . ولی بیشتر بخاطر این است که عرضه صحیحی از دین صورت نمی گیرد . چون اگر دین خوب عرضه بشود ، همه شوق و ذوق و اشتیاق نشان می دهند . چه کسی است که از آب بدش بیاید ؟ شما یکنفر را در دنیا پیدا کنید که از آب نفرت داشته باشد . این محال است . به دین شریعت می گویند . شریعت همان شریعه عربی است که به آب راه می گویند . یک نهر بزرگ آب است و یک قسمتهایی را درست کرده اند که شما می توانید راحت به آب دسترسی پیدا کنید . به این شریعه می گویند . شریعه فرات هم یعنی همان قسمت هایی که از آنجا می توان به آب دسترسی پیدا کرد . دین را شریعت می گویند . یعنی دین شما را به آب حیات می رساند . چه کسی است که از آب بدش بیاید ؟ ولی اگر شما همین آب را ، در یک ظرف آلوده بریزید ولو آب زمزم باشد یا آب چشمه باشد و در یک ظرف آلوده بریزید و این آب همراه خاشاک و گرد و غبار باشد ، اگر طرف تشنه هم باشد به آن لب نمی زند و از آن فاصله می گیرد . اگر ما دین را به همان زلالیتی که هست و رنگ و لعابی که دارد عرضه کنیم ، مردم به آن رو می آورند . و استقبال می کنند . سعدی کسی است که دین را حقیقتا ، به همان اندازه ای که درک کرده ، حریر وار و زلال بیان می کند . امام خمینی می فرماید: شاعر اگر سعدی شیرازی است بافت های من و تو بازی است . امام خودش شاعر بود و شاعر ، شاعر را خوب می شناسد . قدیم سنت خوب سعدی خوانی بود . دور هم جمع می شدند و گلستان و بوستان سعدی را می خواندند . ما می توانیم در این برنامه سعدی خوانی را رواج بدهیم که هم سنت را احیا کرده باشیم و هم با منابع خودمان آشنا بشویم . خیلی ها هستند که می آیند ، مطالب ما را بر میدارند و یک رنگ و لعابی به آن می دهند و دسته بندی می کنند و همین را به خودمان بر می گردانند و ما مشتری آنها می شویم . در پشت این رنگ و لعاب ، منطق و حرفهای خودشان را میزنند و نکته دیگر سعدی خوانی این است که ما می توانیم ، دین را لطیف و زلال دریافت کنیم . شما یک قطعه از سعدی را بیت بیت بخوانید و از آن استفاده می کنیم .
قدیم ها خانها گلی بود ولی باور مردم ، سیمانی بود . محکم بود . ولی امروز متاسفانه وضعیت معکوس است . خانه ها سیمانی شد و ضد زلزله شد ولی ایمان و باور بعضی ها گلی شد . و با یک ضربه فرو می ریزد . می گویند : در زمان ظهور امام زمان ، طرف صبح ایمان دارد و شب ایمان ندارد . در گذشته خیلی با احتیاط زندگی می کردند . در بچگی که به مغازه قصابی می رفتیم و صد گرم گوشت می گرفتیم ، یک تکه گوشت هم اضافه روی آن می گذاشتند و می گفتند : این هم برای برکتش . به لقمه ها حساس بودند . الان این طوری نیست . نه تنها از آن خبرها نیست ، بلکه طرف ترازو را هم دست کاری میکنند تا کمتر نشان بدهد . چرا در گذشته آن طور بوده و الان این جور است ؟ زیرا در گذشته مردم به دین ، باور بیشتری داشتند . چون دین به آنها خوب عرضه شده بود . دین روان و مفهوم بود .ضُمُخت و خشک نبود . مردم هم استقبال می کردند . متاسفانه الان آن جذابیت در تعلیم دینی وجود ندارد . به همین دلیل در بعضی جاها از آن اقبال نمی کنند . ما باید دین را از زبان کسانی بفهمیم که دین را با لطافت بیان کرده اند . به عبارت دیگر توانسته اند ، لطافت دین را خوب عرضه کنند. یکی از این آدمها سعدی است که خیلی ملموس و روشن حقایقی را بیان کرده است . و چه پندهای گوش نوازی دارد . من نمونه ای عرض می کنم . بسیار کاربردی است و به درد زندگی ما می خورد . یک فرمول است .
www.ch3.ir
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
با توجه به اينكه معاني متعددي براي دين ذكر كرده اند كاملترين تعريف دين كدام است؟

پاسخ : 
چنانچه در سوال هم گفته شده براي دين تعاريف متعددي از سوي انديشمندان مسلمان و غربي ارايه شده است و شمار آن ها به قدري است كه بسيار مشكل مي توان آن ها را جمع و شمارش كرد. ساموئل كينگ از انديشمندان غربي اعتقاد دارد كه از دين، هزاران تعريف ارايه شده است.[1] فلذا اراية تعريفي جامع وكامل از دين كار بسيار دشواري است؛ چرا كه قدمت دين به درازاي عمر انسان بوده و در شكل هاي گوناگون، از ابتدايي ترين صورت تا صورت متعالي و جامع، در جوامع گوناگون تبلور يافته است. بنابراين در پاسخ به سؤال جنابعالي ابتدا تعاريف برخي از انديشمندان مسلمان كه با الهام گرفتن از معارف زلال قرآني و روايي به تعريف دين پرداخته اند را مطرح مي نماييم و در ادامه تعريف پيشنهادي خودمان را ذكر مي كنيم: 
1. تعريف علاّمه طباطبائي: 
ايشان در موارد گوناگوني از الميزان، دين را به روش يا سنّت اجتماعي تعريف مي كند؛ از جمله:«دين راه زندگي است كه آدمي در دنيا به ناچار آن را مي پيمايد.»[2] 
2. تعريف آيت الله جوادي آملي: 
دين مجموعة عقايد، اخلاق، قوانين و مقرراتي است كه براي ادارة جامعه انساني و پرورش انسان ها باشد.[3] 
3. تعريف استاد جعفر سبحاني: 
دين يك معرفت و نهضت همه جانبه به سوي تكامل است كه چهار بُعد دارد: اصلاح فكر و عقيده، پرورش اصول عالي اخلاق انساني، حُسن روابط افراد اجتماع، حذف هر گونه تبعيض هاي ناروا.[4] 
4. تعريف استاد محمد تقي مصباح يزدي: 
دين در اصطلاح، به معناي اعتقاد به آفريننده اي براي جهان و انسان و دستورهاي عملي متناسب با اين عقايد است؛ از اين رو كساني كه مطلقاً معقتد به آفريننده اي نيستند و پيدايش پديده هاي جهان را تصادفي و يا صرفاً معلول فعل و انفعال هاي مادي و طبيعي مي دانند بي دين ناميده مي شوند. بنا به تعريف ذكر شده هر ديني از دو بخش تشكيل مي گردد: 
1. عقيده يا عقايدي كه حكم پايه و اساس و ريشة آن را دارد مانند اعتقاد به وجود خداوند يكتا و دادگر و تواناي مطلق، اعتقاد به معاد و ... 
2. برنامة حركت به سوي هدف كه احكام و تكاليف ناميده مي شود و اخلاقيات و احكام فقهي را تشكيل مي دهد.[5] 
5. تعريف پيشنهادي ما از دين: 
فقط تعريف دينِ اسلام است كه جامع تمام اديان الهي است. و به عبارت ديگر كاملترين مرتبه از دين الهي به شمار مي رود. و آن عبارت است از مجموعة معارف، احكام و دستورالعمل هايي كه منشأ الهي دارد و براي هدايت انسان و وصول به سعادت دنيايي و آخرتي به دست بشر مي رسد. 
براي مطالعة بيشتر دربارة چيستي دين ر.ك: كلام جديد، عبدالحسين خسروپناه، قم: مركز مطالعات و پژوهش هاي فرهنگي حوزه علميه، گفتار دوّم. 

--------------------------------------------------------------------------------
[1] . ساموئل كينگ، جامعه شناسي، ترجمه مشفق همداني، تهران: سيمرغ، 1355، ص 92. 
[2] . علامه محمد حسين طباطبائي، الميزان، ج 8، تهران: دارالكتب الإسلاميه، چاپ پنجم، 1372، ص 134، و نيز ر.ك: ج 2، ص 130، ج 4، ص 122، ج 10، ص 189، ج 16. ص 178. 
[3] . عبدالله جوادي آملي، شريعت در آينه معرفت، قم: موسسه فرهنگي رجاء، چاپ اول، 1372، ص 93. 
[4] . جعفر سبحاني، مجلّه نقد و نظر، ش 3، ص 19. 
[5] . محمّد تقي مصباح يزدي، آموزش عقايد، ج 1 و 2، تهران: سازمان تبليغات اسلامي، چاپ هفتم، 1370، ص 28 و 29. 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
صدف و گوهر دين چيست؟

پاسخ : 
يكي از مسائلي كه در سال‌هاي اخير در كشورها، در زمينه دين‌شناسي مورد بحث قرار مي‌گيرد، بحث گوهر و صدف دين است كساني كه اين بحث را مطرح مي‌كنند، تلاش دارند تا آموزه‌هاي ديني را به دو دسته تقسيم كنند. كه يك دسته داراي ارزش بيشتري هستند و در واقع هدف اصلي دين مي‌باشد و ارزش‌هاي ذاتي دين به شمار مي‌روند. 
و دسته دوم، آموزه‌هايي هستند كه نسبت به گروه اول ارزش كمتري دارند و مهم‌ترين خصوصيت‌شان اين است كه اين گروه دوم، راه و وسيله‌اي براي رسيدن به آن ارزش‌هاي اصلي هستند، كه گوهر محسوب مي‌شوند، و اين احكام همچون صدفي هستند كه هم گوهر اصلي دين را حفظ مي‌كنند و هم آن را پرورش مي‌دهند. و اگر آن گوهر نباشد اين صدف ارزش خود را از دست مي‌دهد. چنان كه اگر صدف نباشد، كسي نمي‌تواند به گوهر برسد به علاوه كه گوهر را نمي‌توان به خوبي محافظت كرد. 
مثل آن كه در يك كشور قانون اساسي، كه اهداف و ارزش‌هاي اصيل را تبيين مي‌كند، مي‌‌تواند گوهر محسوب شود و ساير قوانين عادي كه براي اجرايي كردن اهداف قانون اساسي تنظيم مي‌شوند، صدف اين قوانين هستند اصل اين تقسيم‌بندي، مورد تأييد علماي اسلامي نيز مي‌باشد. و آن را قبول دارند ولي مهم آن است كه اولاً بدانيم گوهر دين كدام است و صدف آن چيست و ثانياً‌ متوجه باشيم كه صدف بودن چيزي باعث بي‌ارزشي و رها كردن آن نمي‌شود. بلكه تمام آموزه‌هاي ديني لازم‌الاجرا هستند، و كسي نمي‌تواند آن‌ها را كنار بگذارد. و فايده اين تقسيم‌بندي آن است كه گوهر دين توسط صدف آن حفظ مي‌شود و مهمتر آن كه اعمال ظاهري و روبنايي، با گوهر دين ارزش‌گذاري و سنجيده مي‌شوند، و معيار صحت و سعادت آنها، مطابقتشان با گوهر دين مي‌باشد. 
براي شناخت گوهر و صدف اصلي دين، مي‌توان به بحث‌هاي مربوط به اهداف انبياء و آيات مربوط به بعثت انبياء مراجعه كرد. 
آيت الله جوادي آملي،‌ نظريات مختلفي را درباره گوهر و صدف دين نقل كرده‌اند.[1] و خودشان نيز معتقدند كه هدف اصلي دين،‌تعالي يافتن و نوراني شدن انسان است.[2] شهيد مطهري نيز هدف اصلي دين را شناخت و نزديك شدن به خدا معرفي مي‌كنند.[3] كه البته تفاوتي بين دو نظر وجود ندارد. نظر اين دو عالم بزرگوار را مي‌توان از آيات قرآن و روايات اهل بيت استخراج كرد. چنان كه آيات متعددي، قرآن كريم هدف انبياء را تزكيه معرفي مي‌كند. در آيات ديگر مي‌فرمايد قدافلح من زكيها (شمس، 9) و يا قد افلح من تزكي (اعلي، 14) به اين معنا هر كس تزكيه كند و رستگار مي‌شود. پس هدف انبياء‌آن است كه انسانها براي رسيدن به فلاح و سعادت، به تزكيه خود بپردازند. 
البته در آيات ديگر اهداف ديگري نيز ذكر شده است مثل اقامه قسط و عدل اجتماعي (25 حديد) و يا حل اختلافات مردم (213 بقره) ولي چنان كه شهيد مطهري نيز ذكر كرده‌اند، اين اهداف مياني دين هستند ولي هدف اصلي دين همان سعادت و جاودانگي فرد مي‌باشد و لذا احكام و فروعات همه صدفي هستند كه گوهردين را حفظ مي‌كنند و راه رسيدن به گوهر را نيز نشان مي‌دهند و در عين حال ارزش خود آنها هم به آن است كه پيوسته با گوهر باشند. و چنان كه انساني كه از نردباني صعود مي‌كند اگر بخواهد پله‌هاي پاييني را بردارد به اين گمان كه چون بالا رفته پس به آن نيازي ندارد. بي‌گمان سقوط خواهد كرد. كسي كه بخواهد به تصور رسيدن به گوهر دين، صدف آن را رها كند در واقع خود را به ضلالت انداخته است. 
بحث گوهر دين را از زاويه‌اي ديگر نيز مي‌توان پي‌گيري كرد. و آن گوهر مشترك اديان مختلف مي‌باشد. كه البته به دليل تفاوت‌هاي فراوان همه اديان موجود در عالم، از اديان بدوي و بدون خدا گرفته تا مسيحيت و اسلام نمي‌توان وجه مشتركي براي همه آنها پيدا كرد ولي در ميان اديان ابراهيمي و الهي، مشتركات فراواني يافت مي‌شود. از جمله باور به اصول سه گانه توحيد،‌نبوت معاد و او نيز بسياري از باورهاي فرعي مثل فرشتگان .... و همچنين اعمال و مناسك عبادي كه در اين اديان وجود دارد. 

براي مطالعه بيشتر ر.ک: 
مطهري مرتضي، مقدمه‌اي بر جهان‌بيني اسلامي؛ (وحي و نبوت) ص 21 ـ 56 و نيز خسروپناه، عبدالحسين، قلمرو دين، مركز مطالعات و پژوهش‌هاي فرهنگي حوزه علميه، قم. 

پی نوشتها:
[1]. جوادي آملي،‌عبدالله، دين‌شناسي، مركز نشر اسراء، قم، 1381، ص 59 ـ 73. 
[2]. هم او، نسبت دين و دنيا، مركز نشر اسراء، قم،‌1381، ص 25. 
[3]. مطهري، مرتضي، مجموعه آثار، ج 2،‌صدرا، تهران، ص 177.
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
چرا دين كامل و جامعي كه ما آن را اسلام مي‌ناميم از همان اول بر انسان عرضه نشد؟ چرا بايد اين همه سال بگذرد تا كامل‌ترين دين در زمان پيامبر از طرف خدا بيايد مگر انسان‌هاي اوليه حق به كمال رسيدن و سعادتمند شدن نداشتند؟

پاسخ : 
براي پاسخ به سؤال مذكور لازم است ابتدائاً مقدمه‌اي ذكر شود: 
اديان توحيدي كه همان اديان آسماني و حقيقي هستند داراي سه اصل كلي مشترك مي‌باشند: اعتقاد به خداي يگانه، اعتقاد به زندگي ابدي براي هر فردي از انسان در عالم آخرت و دريافت پاداش و كيفر اعمالي كه در اين جهان انجام داده است و اعتقاد به بعثت پيامبران از طرف خداوند متعال براي هدايت بشر به سوي كمال نهايي و سعادت دنيا و آخرت. پس روح و حقيقت دين كه همان تسليم شدن در برابر خدا و اطاعت او، در آنچه كه از طريق پيامبرانش خواسته است براي همه اقوام و ملل يكسان است؛ چرا كه به تعبير قرآن كريم روح اديان آسماني يك چيز است و قرآن هيچگاه كلمه دين را به صورت جمع (اديان) به كار نبرده است و مقصود قرآن از اين كه نام اسلام را بر اين دين مي‌نهد آن نيست كه در همة دوره‌هاي تاريخ، دين خدا به اين نام معروف بوده است بلكه مقصود آن است كه دين حقيقتي دارد كه بهترين تعبير از آن لفظ اسلام است.[1] 
ثانياً: همة انسان‌ها در همة شرايط داراي فطرت ثابت و حقيقت واحدي هستند و از آنجا كه دين براي تربيت انسان و تأمين سعادت واقعي بشر آمده است، تنوع و تعدد اديان ممكن نمي‌باشد.[2] از اين رو همة شريعت‌ها در زمان خود بهترين و كامل‌ترين طريق براي تضمين تكامل و سعادت انسانها بوده‌اند. 
بنابراين اديان الهي در اصول هيچ گونه تفاوتي با هم ندارند و اختلاف آنها تنها در برخي مسائل فرعي بوده است كه بر اساس مقتضيات زمان و ويژگي‌هاي محيط و مخاطبان متفاوت مي‌شده است؛ ثانياً در سطح تعاليمي است كه به موازات تكامل بشر به تدريج و مرحله به مرحله ارتقا يافته است و اين البتّه تكامل دين است و نه اختلاف اديان.[3] 
بعد از روشن شدن مطلب فوق، علت عدم نزول شريعت اسلام كه از جامعيت و كمال برخوردار است براي انسانهاي نخستين را مي‌توان در سه امر جستجو كرد: 
1. عدم آمادگي بشر اوليه براي دريافت طرحي جامع در دوره‌هاي پيش از اسلام بشر به دليل عدم بلوغ فكري، قادر به دريافت يك طرح جامع براي زندگي خود نبوده از اين رو لازم بود با تجديد نبوت‌ها به تدريج و منزل به منزل راهنماياني براي او فرستاده شوند تا وي را در رسيدن به سعادت خويش راه بنموده، و براي دريافت برنامه‌ نهايي مهيا سازند.[4] 
2. تغيير اوضاع: وضعيت زندگي انسان در دوره‌ها و سرزمين‌هاي گوناگون، يكسان نبوده است. گوناگوني وضعيت‌ها به ويژه پيچيده‌تر شدن زندگي و ارتباطات اجتماعي مي‌تواند در كم و كيف احكام و قوانين اجتماعي دين تأثيرگذار باشد، و روشن است كه اگر پيامبران قوانين پيچيدة امروز را هزاران سال قبل براي مردم تبيين مي‌كردند مرتكب كار بيهوده و لغوي شده بودند. علاوه بر آن حفظ و تطبيق آنها بر موارد خاص، در زمان‌هاي بعد، بسيار دشوار مي‌شد.[5] 
اما در دورة ظهور اسلام، رشد و بلوغ فكري بشر او را قادر ساخت كه اوّلاً برنامة تكاملي جامع خود را يك جا دريافت كند و ثانياً پس از پيامبر اسلام در پرتو راهنمايي‌ها و دستورات امامان معصوم ـ عليهم السّلام ـ و پس از ايشان در زمان غيبت كبري علماي اسلام‌شناس و متخصص در دين مي‌توانند در پرتو اجتهاد، كليات وحي را تفسير و توصيه كرده و آن را با اوضاع متغير زماني و مكاني منطبق سازند.[6] 
از سوي ديگر، ويژگي‌هاي منحصر به فرد پيامبر اسلام ـ صلّي الله عليه و آله ـ مطرح است؛ زيرا شخصيت معنوي ايشان به چنان قوامي رسيده بود كه به آن حضرت امكان مي‌داد تا همه مراتب ممكن و لازم را براي دريافت وحي الهي طي كند؛ به گونه‌اي كه هيچ مرتبه و مرحلة كشف ناشده‌را باقي بگذارد كه پيامبر ديگري پس از ايشان كشف كند؛ به تعبير دنا: الخاتم من ختم المراتب: خاتم كسي است كه همة مراتب را طي كرده و مرتبه طي نشده‌اي باقي نگذارده باشد.[7] 
منابع براي مطالعة بيشتر: 
مجله كتاب نقد، شماره اول، ص 222، 167. 

--------------------------------------------------------------------------------
[1] . مرتضي مطهري، مجموعه آثار، ج 2، (انتشارات صدرا 1372)، ص 182. 
[2] . عبدالله جوادي آملي، فلسفه دين، (قم: مركز نشر اسراء 1380) ص 73. 
[3] . مرتضي مطهري، مجموعه آثار، ج 2، همان، ص 182 ـ 181. 
[4] . همان، ص 184. 
[5] . محمد تقي مصباح يزدي، آموزش عقايد، ج 1 و 2، چاپ پنجم تهران شركت چاپ و نشر بين‌الملل، 1380، ص 279. 
[6] . مرتضي مطهري، مجموعه آثار، ج 2، ص 185. 
[7] . جمعي از نويسندگان، درآمدي بر مباني انديشه اسلامي، (قم: مؤسسه آموزشي و پژوهشي امام خميني (ره) 1381)، ص 135. 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
مقصود از جامعيت دين چيست؟ نظريات پيرامون آن را بررسي نماييد.

پاسخ : 
قبل از پاسخ به سؤال فوق، لازم است ابتدا مفهوم دين تبيين وتعريف شود؛ تا مشخص گردد مقصود از جامعيت دين، كدام دين است. 
مفهوم دين 
دربارة مفهوم دين، تعاريف بسيار متفاوت و گاه متعارض و چند پهلو ذكر مي‌شود كه گاه حتي مرام‌هاي ماده‌گرا و آيين‌هاي انسان پرستانه و غير معتقد به خدا را نيز شامل مي‌شود. ولي آن چه براي ما اهميت دارد روشن شدن مفهوم اصطلاحي كلمه دين است و لذا مراد ما از دين همان پيام هدايت خداوند براي انسان است كه در قالب شريعت‌هاي گوناگون بر پيامبران الهي وحي شده است، روح كلي اين پيام مشتمل بر عقايد صحيح و دستورات اخلاقي و حقوقي برخاسته از مصالح و مفاسد واقعي حيات انسان است كه پيروي از آنها كمال حقيقي و توسعه وجودي انسان را پديد مي‌آورد. 
بنا به دلايل قطعي و خدشه ناپذير، امروز مصداق واقعي دين الهي و شريعت حق همان آيين نازل بر حضرت محمد ـ صلّي الله عليه و آله ـ و وحي قرآني است كه از هر گونه دستبرد بشري مصون است. حقانيت هر يك از شريعت‌هاي پيشين كه مورد تصديق قرآن نيز هست، مربوط به ظرف زماني آنها است و با آمدن شريعت بعدي، تدين به شريعت پيشين نامقبول است.[1] 
مفهوم جامعيت دين 
در مورد جامعيت دين و گستردگي آن، نظريات و تفسيرهاي مختلفي از سوي انديشمندان و صاحب نظران ارائه شده است كه مي‌توان آنها را در سه نظريه ذيل خلاصه نمود: 
نظريه نخست: دين، جامع همة علوم و معارف بشري است و در همة عرصه‌هاي زندگي مادي و معنوي، همة مسايل نظري و عملي را در سطح كلان و جزيي بيان مي‌كند و تعاليم آن ما را از هر گونه تلاش فكري در شناخت انسان و جهان و ابعاد مختلف زندگي بي‌نياز مي‌كند. و لذا دين نظام‌هاي لازم جهت ادارة جامعه را در بردارد. و مي‌توان علوم اجتماعي، سياسي و تجربي نظير جامعه شناسي، روان شناسي، اقتصاد، علم سياست، فيزيك، شيمي و حتي كامپيوتري و... را از دين استخراج كرد.[2] 
نظرية دوّم: به اعتقاد اين گروه تنها وظيفة دين ارائه رهنمودهايي براي رسيدن به سعادت و كمال اخروي انسان است. و مدعي ‌اند دين براي ادارة ‌شئون دنيوي نيامده است و اساساً كاري به دنياي انسانها ندارد و جامعيت دين را در اين مي‌دانند كه آن چه در هدايت به كمال وسعادت اخروي انسان نقش دارد در اختيار بشر قرار دهد. و امّا چگونگي شناخت علوم انساني و تجربي، تشكيل حكومت، روش ادارة حكومت، چگونگي مبارزه با مشكلات و مفاسد اجتماعي، مهار قدرت سياسي در جامعه ديني، چگونگي ايجاد عدالت اجتماعي و ده‌ها پرسش ديگر از قلمرو دين خارج است و اين آدمي است كه بايد بدون استمداد از آموزه‌هاي ديني خود به سامان دهي مناسبات اقتصادي و سياسي جامعه بپردازد. و دين در اين زمينه‌ها تنها به كليات بسنده كرده و از راهكار معين پرهيز كرده است و در صورتي كه به تدبير امور دنيوي و تنظيم معيشت و تعيين نظام بپردازد خود نيز دنيوي و ايدئولوژيك مي‌شود و اين با جاودانگي آن در تضاد است.[3] 
نظريه سوم: جامعيت دين را بايد در راستاي هدف و رسالت آن ملحوظ داشت و بايد از هر گونه افراط و تفريط در اين زمينه پرهيز كرد. با نگاهي اجمالي به قرآن و روايات در مي‌يابيم كه هدف دين، تأمين سعادت دنيا و ‌آخرت او است و چون امور دنيوي و مناسبات اجتماعي تأثير شگرفي در روحيات و كمال انسان و تأمين سعادت واقعي وي دارند، دين خاتم هرگز نمي‌تواند از دخالت در اين امور چشم پوشي كند و بايد براي تمام آنها برنامه اي جامع ارائه دهد.[4] 
از ديدگاه اسلام انسان يك موجود مادي محدود به اين دنيا نيست بلكه موجودي فراتر از ماده و داراي زندگي جاويد است كه همة شئون و اعمال او با سرنوشت نهايي او ارتباط دارد. يعني هرگونه تلاشي در اين زندگي در سعادت ابدي و يا شقاوت او تأثير خواهد داشت. «الدنيا مزرعة الاخرة»[5] «اليوم عمل و لا حساب و غداً حساب و لا عمل»[6]. از اين رو نوع رفتار اجتماعي و سياسي كه انسان بر مي‌گزيند به مانند رفتارهاي فردي او تأثير قطعي در سعادت و خوشبختي و يا شقاوت و بدفرجامي اخروي او دارد؛[7] و لذا ديني كه علاوه بر مسايل فردي به مسايل اجتماعي انسان و سعادت و هدايت جامعه مي‌انديشد نمي‌تواند نسبت به اجراي احكام و چگونگي ادارة جامعه، تعيين ساختار حكومت، اصل عدالت و قيام به قسط، ايجاد تعاون و امنيت در جامعه و... طرح و نظري نداشته باشد. 
بنابراين مقصود از جامعيت دين آن است كه در راستاي هدف و رسالت خود رئوس كلي همة معارف لازم را براي تحقق اين هدف در اختيار بشر قرار دهد به گونه‌اي كه بشر با تطبيق آن اصول كلي به صورت نظام‌مند بتواند همه معارف و راهنمون‌هاي مورد نياز را براي رسيدن به سعادت خويش به دست آورد.[8] 
از اين جا روشن مي‌شود كه تفسير جامعيت دين به اين كه بتوان نظريه‌ها، قوانين و فرمول‌هاي پذيرفته شده يا مطرح شده در علوم مختلف بشري را از متون و منابع ديني (كتب آسماني و احاديث ديني) بيرون كشيد تفسيري نادرست است چنان كه منحصر كردن احكام و تعاليم ديني به مسائل مربوط به عبادت و نيايش خداوند نيز تفسيري ناقص از دين است؛ چرا كه رسالت هدايتي دين با هيچ يك از دو تفسير ياد شده از جامعيت دين سازگاري ندارد.[9] 

--------------------------------------------------------------------------------
[1] . مائده، 15. 
[2] . سيد محمد علي ايازي، جامعيت قرآن، چ اول، رشت، انتشارات كتاب مبين، 1378، ص 59 ـ 67. 
[3] . عبدالكريم سروش، كيان، دين اقلي و اكثري، سال هشتم، ش 41، ص 2 ـ 9. 
[4] . جمعي از نويسندگان، در آمدي بر مباني انديشه اسلامي، قم، مؤسسه آموزشي و پژوهشي امام(ره)، 1381، ص 150. 
[5] . محمد تقي مجلسي، بحار الانوار، ج 70، ص 225. 
[6] . همان، ج 32، ص 354. 
[7] . محمد تقي مصباح يزدي، نظريه سياسي اسلام، ج 1، قم، موسسه آموزشي و پژوهشي امام خميني، 1380، ص 46 - 50. 
[8] . علي رباني گلپايگاني، جامعيت وكمال دين، چ اول، تهران، مؤسسه فرهنگي دانش و انديشه معاصر، 1379، ص 15 ـ 16. 
[9] . همان، ص 16. 
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
اين كه مدعي هستيم كه اسلام جامع اديان است، آيا در تمامي زمينه‌هاي مورد نياز بشري (اعم از تجربي و انساني) دستورالعمل دارد؟ آيا در كليات يا در تمامي جزئيات حرف براي گفتن دارد؟ لطفاً به طور كامل به اين سؤال پاسخ دهيد.

پاسخ : 
مقصود از جامعيت دين آن است كه در راستاي هدف و رسالت خود ـ تأمين سعادت واقعي انسان، يعني سعادت دنيا و آخرت ـ رئوس كلي همه معارف لازم را براي تحقق اين هدف در اختيار بشر قرار دهد. به گونه‌اي كه بشر با تطبيق آن اصول كلي به صورت نظام‌مند بتواند همه معارف و رهنمون‌هاي مورد نياز را براي رسيدن به سعادت خويش به دست آورد.[1] 
با روشن شدن مفهوم جامعيت، در پاسخ به سؤال شما بايد بگوييم كه دين نمي‌تواند در همة عرصه‌هاي زندگي مادي و معنوي، همة مسايل نظري و عملي را در سطح كلان و جزيي بيان كند و جامع همة علوم و معارف بشري باشد و بتوان علوم انساني و تجربي را از دين استخراج نمود. چرا كه لازمة معارف بشري به علت تأثير محدوديت‌هاي تاريخي، اجتماعي، زباني و معرفتي انسان، خطاپذيري است. در حالي كه دين الهي كه از محدوديت‌هاي مذكور مصونيت داشته، داراي ويژگي‌حقانيت و خطاناپذيري است و لذا نمي‌تواند با علوم و معارف بشري هم آهنگ و همراه باشد؛[2] زيرا در صورت بطلان فرضيه‌ها و داده‌هاي عقلاني بشر يا بايد دين را تأويل برد و يا قايل به بطلان آن شد. افزون بر آن كه خود معارف و علوم بشري نيز با يكديگر ناسازگارهاي فراواني دارند. به عنوان نمونه برخي از دين داران ساده انديش براي اين كه به گمان خود از قافلة پرشتاب علم عقب نمانند، سعي در تطبيق باورهاي ديني بر داده‌هاي علوم تجربي ـ كه از سطح فرضيه فراتر نيستند ـ كرده‌اند. براي مثال، مراد از آسمان‌هاي هفتگانة مورد اشاره قرآن را فلك‌هاي نه گانة هيئت بطلميوس به شمار آورده، براي تكميل عدد، عرش و كرسي را نيز به آنها افزوده‌اند! باطل شدن فرضيه‌هايي همچون فرضيه افلاك نه گانه، روشن كرد كه چنين تلاش‌هاي عجولانه‌اي براي هم آهنگ جلوه دادن دين و علم، بزرگ‌ترين ضربه را بر پيكرة دين وارد خواهد ساخت.[3] 
از سوي ديگر اگر قايل شويم دين همه مسايل نظري و عملي را در سطح كلان و جزيي بيان كرده با جاودانگي آن در تضاد است؛ زيرا رمز جاودانگي كتاب آن است كه خود را در قالب مخصوص و برنامه‌اي محدود محصور نمي‌سازد و جزييات و برداشت متناسب به زمان و مكان را به انديشمندان دين مي‌سپارد كه متناسب با شرايط و دگرگوني‌ها، از آن قالب‌هاي كلي استخراج كنند. 
بنابراين مقصود از جامعيت دين آن نيست كه در همة عرصه‌هاي زندگي مادي و معنوي، همه مسائل نظري و عملي را بيان كند و تعاليم آن ما را از هرگونه تلاش فكري در شناخت انسان و جهان و ابعاد مختلف زندگي بي‌نياز كند.[4] و نبايد چنين پنداشت كه قرآن دايرة المعارفي از همة جزئيات تمام علوم و فنون مي‌باشد.[5] امّا از آن جا كه هدف دين، چنان كه قبلاً نيز متذكر شديم، تأمين سعادت واقعي انسان يعني سعادت دنيا و آخرت اوست و چون امور دنيوي و مناسبات اجتماعي همانند امور اخروي و روابط فردي تأثير شگرفي در روحيات و كمال انسان و تأمين سعادت واقعي وي دارند، دين خاتم بايد براي تمام آنها برنامه‌اي جامع ارايه دهد. و به عبارت ديگر دين بايد همه اموري كه انسان را به بهشت نزديك يا از جهنم دور مي‌سازد، بيان كند و از آن جا كه اين امور بسيار فراگير و شامل همه حيطه‌هاي فردي و اجتماعي است. بر اين اساس دخالت دين در همه شئون فردي و اجتماعي ضرورت مي‌يابد. پس بايد جامعيت دين را در زمينة هدف آن ملحوظ داشت نه فراتر يا فروتر از آن. و بايد از هرگونه افراط و تفريط در اين زمينه پرهيز كرد.[6] 
قرآن برنامة ‌سعادت انسان را بر خداشناسي و اعتقاد به يگانگي خدا بنا نهاده است؛ آن گاه اعتقاد به معاد را از آن نتيجه مي‌گيرد و سپس پيغمبر شناسي را از اصل معاد اخذ مي‌كند، چرا كه رسيدن به پاداش و جزاي اعمال نيك و بد، كه مهمترين فلسفه معاد است ممكن نيست، مگر آن كه نخست از راه وحي و نبوت از طاعت و معصيت آگاه شويم. پس از اين سه اصل اساسي، و علاوه بر اعتقادات ديگر به بيان اصول اخلاق نيكو و صفات حسنه‌اي مي‌پردازد كه مناسب با اصول مزبور باشد،‌ و آن گاه قوانين عملي را كه در واقع حافظ سعادت حقيقي و پرورش دهنده اخلاق نيكو و بالاتر از آن، عامل رشد و ترقي اعتقادات درست و اصول اوليه مي‌باشند،‌ پايه ريزي مي‌كند. بدين ترتيب قرآن مشتمل بر سه بخش كلي است: 1. اصول عقايد اسلامي، اعم از توحيد، نبوت،‌ معاد و ساير اعتقادات متنوع بر آنها؛ 2. اخلاق پسنديده و نيك؛ 3. احكام شرعي و قوانين عملي، كه كليات آنها در قرآن آمده و تفاصيل و جزئياتشان به پيغمبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ واگذار شده است. و آن حضرت نيز بر اساس احاديث متواتري نظير حديث ثقلين، بيان اهل بيت ـ عليهم السّلام ـ را جايگزين بيان خود ساخته است.[7] 
اين برنامه هم چنان كه با تأمل در محتواي آنها روشن است. مشتمل بر همة ابعاد زندگي انسان، اعم از فردي و اجتماعي و دنيوي و اخروي است. (اسلام) همان طور كه براي وظايف عبادي قانون دارد، ‌براي امور اجتماعي و حكومتي (نيز) قانون و راه و رسم دارد».[8] 
قرآن مجيد در آيات فراواني به ابعاد گوناگون زندگي اجتماعي انسان پرداخته است، براي مثال، قرآن از استفاده حرام از اموال و پرداخت رشوه در روابط اجتماعي و قضايي نهي كرده است. «و اموالتان را ميان خودتان به ناروا مخوريد، و (به عنوان رشوه قسمتي از) آن را به قضات مدهيد تا بخشي از اموال مردم را به گناه بخوريد، در حالي كه خودتان (هم خوب) مي‌دانيد.»[9] 
و همواره مردم را به احسان و نيك‌رفتاري در روابط اجتماعي و... دستور داده است؛ «و در راه خدا انفاق كنيد، و خود را با دست خود به هلاكت ميفكنيد، و نيكي كنيد كه خدا نيكوكاران را دوست مي‌دارد».[10] 
و مردم را به رعيات حقوق پدر و مادر، خويشاوندان، يتيمان، بينوايان، همسايگان، همنشينان و زيردستان توصيه كرده است: «و خدا را بپرستيد و چيزي را با او شريك مگردانيد و به پدر و مادر احسان كنيد و دربارة خويشاوندان و يتيمان و مستمندان و همساية خويش و همسايه بيگانه و هم نشين و در راه مانده و بردگان خود (نيكي كنيد)، كه خدا كسي را كه متكبر و فخر فروش است دوست نمي‌دارد».[11] 
در بسياري از احكام خوراك و مأكولات به طور مفصل حكم داده و حيوانات حلال گوشت را از حرام گوشت جدا ساخته است.[12] مردم را از زير پا نهادن پيمان‌ها، انذار داده است.[13] 
هرگز از بيان حدود و مسائل حقوقي چشم پوشي نكرده و در زمينه‌هاي مختلف از قبيل قصاص،[14] ارث،[15] طلاق،[16] وصيت[17] و... قانون ارايه كرده است. 
در عرصه تصميم گيري اجتماعي و مربوط به امور عموم مردم همه را به مشورت در امور ترغيب كرده است... امرهم شوري بينهم.[18] 
در عرصه روابط اقتصادي از بيان مهم‌ترين مسائل آن نظير عدم ربا غفلت نورزيده است.[19] و از سوي ديگر همگان را به دادن قرض الحسنه تشويق كرده است.[20] 
كانون گرم خانواده را ارج نهاده است[21] و چنان به مسائل آن اهميت داده است كه حتي از بيان مدت شيردادن به نوزاد نيز غفلت نكرده است.[22] 
در عرصه سياست مردم را پس از پيامبر به اطاعت از اولي الامر دستور داده و هيچ گاه جامعه را بدون سرپرست نپسنديده است.[23] 
در مسائل عبادي نيز مطلب بسيار روشني است. قرآن در همه احكام عبادي نظير نماز، روزه، حج و... نيز به گونه‌اي مفصل احكام مسائل مربوطه را بيان داشته است. 
خلاصه آن كه اسلام تمام اعمال و رفتار انسان را كه در اين دنيا انجام مي‌دهد، مقدمه آخرت و پيوستة با آن مي‌بيند و معتقد است مجموعة اين رفتارها در تكامل و سعادت ابدي يا انحطاط و شقاوت او نقش دارند ودر واقع افعال انسان از همين جا و به دليل همين نقش و تأثير، رنگ ارزشي[24] به خود مي‌گيرد، و دين حق پيدا مي‌كند كه دربارة آنها قضاوت كند. بنابراين دين جنبة ارزشي همة افعال و جوانب زندگي انسان را در بر مي‌گيرد و راجع به اين بعد از اعمال و رفتار انسان نظر مي‌دهد. 
امّا دربارة ماهيت و كيفيت[25] انجام افعال و يا ساختار و چگونگي چيزهايي كه اعمال انسان بر روي آنها صورت مي‌گيرد و بيان قوانين علمي و فلسفي و چگونگي كشف اين امور از جهان هستي و محيط پيرامون، سخن نمي‌گويد و اظهار نظر در اين باره را به عقل و فهم و دستاوردهاي علمي بشر وا مي‌نهد و هر چه بيشتر او را تشويق مي‌كند تا با به كارگيري قوة تعقل و انديشه و استعدادهاي خدادادي در صدد شناخت عالم و پديده‌هاي موجود در آن، و كيفيت بهتر انجام امور زندگي خود برآيد. 
براي مطالعه بيشتر: 
سيد محمد علي ايازي، جامعيت قرآن، رشت، كتاب مبين، 1378. 

--------------------------------------------------------------------------------
[1] . علي رباني گلپايگاني، جامعيت و كمال دين، چ اول، موسسه فرهنگي دانش و انديشه معاصر، 1379، ص 16. 
[2] . احمد حسين شريفي، حسن يوسفيان، خردورزي و دين باوري، چ اول، موسسه فرهنگي دانش و انديشه معاصر، 1379، ص 85. 
[3] . محمد تقي مصباح يزدي، معارف قرآن، ج 1 ـ 3، قم، موسسه در راه حق، بي‌تا، صص 229 ـ 231. 
[4] . علي رباني گلپايگاني، جامعيت و كمال دين، همان، ص 15. 
[5] . ناصر مكارم شيرازي و ديگران، تفسير نمونه، چ چهارم، تهران، دار الكتب الاسلاميه، 1361، ج 11، ص 36. 
[6] . عبدالله جوادي آملي، شريعت در آينه معرفت، چ دوّم، قم، مركز نشر اسراء، 1378، ص 214. 
[7] . محمد حسين طباطبايي، قرآن در اسلام، قم، هجرت، 1360، ص 11 ـ 13. 
[8] . امام خميني، ولايت فقيه، تهران، مؤسسه تنظيم و نشر آثار، 1378، ص 9. 
[9] . بقره، 188. 
[10] . بقره، 195. 
[11] . نساء، 36. 
[12] . مائده، 3. 
[13] . بقره، 100. 
[14] . بقره، 179. 
[15] . بقره، 180 و 182. 
[16] . بقره، 227. 
[17] . مائده، 106. 
[18] . شوري، 38. 
[19] . بقره، 275. 
[20] . بقره، 245. 
[21] . روم، 21. 
[22] . بقره، 233. 
[23] . نساء، 59. 
[24] . به اين معنا كه برخي از افعال در تحصيل كمال و سعادت حقيقي نقش مثبت دارند كه آن افعال داراي ارزش مثبت و فضيلت شمرده مي‌شوند و برخي نتيجه منفي دارند و باعث بازدارندگي از سعادت مي‌شوند كه آنها داراي ارزش منفي و به عبارتي رذيلت شمرده مي‌شوند و برخي ديگر نه انسان را به سعادت نزديك و نه از آن دور مي‌كند كه در اصطلاح مباح محسوب مي‌شوند. 
[25] . البته اين بدان معني نيست كه دين كيفيت انجام هيچ عملي را بيان نمي‌كند؛ زيرا كيفيت انجام اعمال عبادي و حتي در مواردي كيفيت انجام نماز، مسح و يا دفن ميت را نيز بيان كرده است. چنان كه بعضا راه كارهايي براي پياده شدن ارزش‌هاي ديني در جامعه ارايه نموده است. به هر حال اين مسأله كليت ندارد و آن چه در تمام اعمال از سوي دين مورد توجه قرار مي‌گيرد همان جنبة ارزشي آنهاست. 
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
فلسفه چيست و فسفه الهى كدامست ؟

پاسخ : 
انسان از بدو پيدايشش تاكنون بلكه هميشه علاقمند و عاشق وجود خارجى اشياء بوده و هست زيرا يگانه چيزى كه نظر او را به خود جلب مى كند، واقعيت پديده ها است وبس، جز به آن، التفات ندارد و به غير آن رو نمى آورد و در حقيقت در جهان خارج جز واقعيت وجود ندارد و هر چه هستى دارد و جامه وجود پوشيده، داراى واقعيت مى باشد. پس حكم به واقعيت و باور نسبت به وجود خارجى (يعنى اينكه در جهان خارج چيزهائى واقعا هستى دارند) از نخستين علوم بشرى و از اصيل ترين معارف انسانى است كه تمام صفات و شرايط يك مسئله ضرورى و بديهى در آن جمع است. مثلا: كودك نوزادى با احساس تازه اى كه خداوند به او بخشيده است، اگر در حالاتش دقت كنيم و هرگاه حركات او را از نخستين زمانى كه قدم در جاده زندگى مى گذاردزير نظر بگيريم مى بينيم كه گاهى پستان مادر را به عنوان تغذيه و مكيدن شيرى كه براى او فراهم آمده مى گيرد. و نيز بهمين غرض اشياء ديگر را به دهان خود نزديك مى كند اما پس از چند بارتكرار اين عمل، جز پستان مادر را نمگيرد و از چيزهاى ديگر هر چه باشد اعراض مى كند. او كه نخست همه چيز را اعم از خوردنى مانند ميوه و نان و غير خوردنى نظير سنگ، چوب و آهن و غيره به دهان مى برد و مى خواست آنها را بخورد پس از اندك زمانى جزچيرهائى را كه قابل اكل هستند نميخورد و بطور جدى از خوردن اشياء غير ماكول خوددارى مى كند. راستى راز اين كار چيست؟ آيا جز اين است كه نخستين توجه كودك به واقعيت اشيا و احساسش نسبت به واقعيت امور، خواه ناخواه او را به تمييز حق از باطل، صحيح از خطا، و خلاصه هر شى واقعيت دار از غير واقعى ناگزير ساخته و او را وادار مينمايد كه به حقيقت بچسبدو از غير آن رو گردان شود؟ ما اگر دامنه اين مطالعه و كاوش را توسعه و گسترش دهيم و در احوال افراد انسان هر كه باشد و در هر شرايطى قرار گرفته باشد تامل و دقت كنيم، خواهيم ديد كه آنها در تمام مراحل زندگى همين راه را مى پيمايند و دائما در تمام شئون زندگى مى خواهند درست را از نادرست و حق را از باطل باز شناسند. پس انسان در زندگى خود هم و هدفى بزرگتر از اين ندارد كه ميكوشد دچار اشتباه وخطا نشود و امر باطل و بى حقيقت را به جاى حقيقت و واقعيت نگيرد. هم چنين است حال ملت هاى گذشته اگر ما به آنچه كه در تاريخ از آنان ثبت و ضبط گرديده مراجعه كنيم و رفتار و آداب و آنچه را كه آثار و ميراثهاى آنها به آن دلالت دارد، مورد بررسى قرار دهيم، خواهيم ديد كه روش آنها در زندگى فردى واجتماعى جز آنكه گفته آمد، نبوده است آنان نيز در اين صدد بوده اند كه وسيله اى به دست آورند تا حقائق را از اشياء بى حقيقت كه احيانا ميان آنها اشتباه رخ مى دهد، باز شناسند و پس از بدست آوردن چنين ميزانى جز به آنچه كه آنرا حق ودرست دريافته اند، چنگ نميزنند و به غير آنچه در نتيجه جستجو و تفحص به آن رسيده و بعنوان حقيقت باز يافته اند، دل نميبندند و اين همان است كه ما آنرا فلسفه مى خوانيم. انسان هميشه با ولع و حرص شديدى به اين نوع بحث و كنكاش پرداخته و مى پردازد وآنرا در تمام شئون هستى و وجود خويش و در كليه آنچه كه زندگيش بر اساس آن جريان دارد، بكار مى برد، اگرچه از اين عمل خود آگاهى كافى و مفصل ندارد. اما بالاخره اين احساس روانى انسان بدون كوچكترين خستگى و درماندگى، به عمل و تلاش خود ادامه مى دهد و در تمام جزئيات زندگانى خود در اين مسير ره مى سپارد وبسا اين بحث و فحص را روى قريحه تعميم كه در نهاد انسان قرار دارد گسترش و تعميم داده و از اصل وجود و اقسام و خواص و احكام آن بطور كلى و عمومى بحث به عمل مى آورد و به دنبال آن به فكر و انديشه در پيرامون علت و معلول، امكان و وجوب قوه و فعل، قدم و حدوث ميپردازد. اينگونه مباحث اگر چه فقط بطور اجمال و سربسته براى انسان 
معلوم و مفهوم بوده است، ليكن بالاخره او را از عالم طبيعت به ماوراى آن متوجه ساخته و خواه ناخواه به غور در مسئله مبدء و اصل هستى سوق داده است. چون انسان دريافته كه جهان مادى به تنهائى همراه فقر و نياز است و بدون اعتمادو تكيه بيك مبدئى كه احتياج او را برطرف سازد و به او هستى بخشد، نمى تواند به پاى خود بايستد تا بالاخره داراى يكنوع استقلال وجود گردد. و اين همان فلسفه الهى است كه از هستى و وجود خداوند عز اسمه بحث مى كند. و اين اگرچه خود يكى از صدها موضوعى است كه در فلسفه عمومى مورد بحث قرارمى گيرند الا اينكه تحقيق درباره آن، ديگر مسائل فلسفى را از حال تشتت وپراكندگى به سوى وحدت و يكپارچگى مى كشاند و آنها را به صورتى آراسته تر و درشكلى زيباتر ظاهر مى سازد. چون اين تنها فلسفه الهى است كه بين تمام موجودات و پديده ها (كه موضوع فلسفه عمومى هستند) بواسطه ذات باريتعالى كه آفريدگار وهستى بخش همه آنها است ارتباط برقرار كرده و هبستگى و وحدت شگفت آورى بوجودمى آورد. خواننده متتبع، اين حقيقت را از يك سو مى تواند در لابلاى نظريات فلسفه و حكمى كه از هند و مصر قديم، بابل، روم و يونان به ميراث مانده و در مطاوى آنچه ازمحققين فلاسفه اسلامى به دست ما رسيده، دريابد. و از ديگر سو از آن سلسله كتاب آسمانى كه به موسى و عيسى و ديگر انبياء (عليهم السلام) منسوب است، سپس از آنچه كه در قرآن از پيامبران گذشته بااختلاف طبقاتشان نقل شده و در پايان از تعاليمى كه خداوند بر پيغمبر اسلام وحى فرموده به خوبى و وضوح كامل درخواهد يافت. چون هر فرد محقق و صاحب نظر با دقت و تامل پيرامون اين نظريات و آراء خواهدديد كه بحث درباره جهان بالا و ماوراى مادى دائما در حال تحول بوده و اندك اندك داراى جلا و صفاى بيشترى شده به تدريج تكامل پيدا كرده است. و هر چه اين مسائل روشنتر و واضحتر شده و دامنه شان وسيعتر گشته است، گره مشكلات و مجهولات بيشترى باز گرديده و مطالب و مسائل ساده و ناقص قوام و استوارى زيادترى پيدا نموده است. 
منبع: بررسى هاى اسلامى، علامه سيد محمد حسين طباطبائى 
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
كلام جديد را به صورت دقيق و متفق عليه تعريف كنيد فرق علم كلام با كلام جديد چيست؟ مگر مباحث كلام جديد همان مباحث اعتقادي ديني نيست آيا نوعي ازمباحث اعتقادي داريم كه منوط به زمان نشود و كلام قديم و جديد بر آن صدق نكند ودر واقع كلام بي‌زمان چيست؟

پاسخ : 
در گام نخست از اين نكته نبايد غافل شد كه با توجه به رويكرد‌هاي متفاوت نسبت به كلام جديد ارائه‌ي تعريفي متفق‌عليه كه مورد پذيرش همه‌ي نظريه‌ها باشد امري دشوار مي‌نمايد اما مي‌توان پس از بررسي اين نظريه‌ها و برگزيدن يكي از آنها تعريفي را ارائه نمود. با توجه به تعدد رويكرد‌ها نسبت به كلام جديد كه بيان آنها از حوصله‌ي اين مقاله خارج است، مي‌توان آنها را در دو قالب كلي دسته‌بندي كرد: 
1. برخي معتقدند كه كلام جديد تفاوت ماهوي و بنيادين با كلام قديم دارد براي اين كه فضاي تفكر به طور كلي در اين روزگار تغيير كرده و جازميت علمي و فلسفي رخت بربسته است، اثبات عقلي و يقيني عقايد حقه كه هدف كلام سنتي به شمار مي‌رفت نا ممكن گشته است و در يك كلام سؤال‌ها و پرسش‌هاي جديد و روش‌ها و مباني و مبادي و فضاي ديگري حاكم شده است؛ بنابراين به ناچار بايد به شيوه‌ي ديگري از خدا و نبوت و انسان و معاد و وحي سخن گفته شود. 
اين رويكرد گرفتار نوعي سنت ستيزي و اسير تحولات غربي شده است و با متاثر شدن از فلسفه‌ي نقادي كانت و نسبيت انگاري جديد و مباني هرمنوتيكي‌ها هايدگر و گادامر، تلقي خاصي از وحي و كلام پيدا كرده است.[1] 
2. در مقابل، رويكردهاي متعددي وجود دارد كه تفاوت ميان كلام جديد و قديم را جوهري نمي‌دانند اما برخي تجدد و نوشدن را وصف متكلمان دانسته و معتقدند به جاي تقسيم علم كلام به قديم و جديد بايد متكلمان را به قديم و جديد تقسيم كرد.[2] برخي ديگر تجدد را وصف شبهات و ابزار معرفي مي‌كنند و گروهي ديگر تجدد را وصف مسايل كلامي دانسته و عده‌اي جديد بودن را وصف دلايل و يا مؤيدات مي‌دانند. 
مقاسية كلام قديم و جديد 
در مقايسه‌ي كلام قديم و جديد دو محور كلي يافت مي‌شود: يكي محور ثبات و ديگري محور تغير و طبعاً كلام جديد بر محور تغير مي‌چرخد و همراه و همپاي آن تحول مي‌يابد و در نتيجه تجدد در علم كلام امري است نسبي و در زمانهاي مختلف تحول خواهد يافت ، گرچه معيار تحول آن تغير زماني نيست بلكه يك رشته اموري است كه در زمان رخ مي‌دهند پس زمان ظرف تحول و تجدد كلام است و نه معيار و ملاك آن. 
الف: محورهاي ثبات در علم كلام 
1. موضوع علم كلام كه عبارت است از معتقدات ديني و بازگشت آنها به اعتقاد به وجود خداوند و صفات جمال و جلال اوست اعم از صفات ذاتي و فعلي، تكويني و تشريعي. با تامل و تدبر روشن مي‌شود كه همه‌ي مسايل و مباحث كلامي اعم از قديم و جديد به مطلب فوق باز مي‌گردند و بحث درباره‌ي معجزه، وحي، ضرورت و قلمرو دين، انتظار بشر از دين، شرور، سكولاريسم، پلوراليزم ديني، دين و حقوق بشر، اسلام و حقوق زن و ... در حقيقت بحث درباره‌ي عالمانه و حكيمانه بودن دستگاه تكوين و تشريع است كه همگي فعل خداوند متعال است. 
2. اهداف و رسالتهاي علم كلام كه سه قلمرو دارد: يكي معرفت جويي كه مربوط به خود متكلم است ديگري تعليم و آموزش و ارشاد و هدايت كه مربوط به افراد ديگر است و سوم تبيين، اثبات، تحكيم و دفاع كه مربوط به عقايد و آموزه‌هاي ديني است. 
3. روشهاي كلي بحث و استدلال كه همان روشهاي منطقي‌اند.[3] 
ب)محورهاي تجدد 
گاه تجدد در مسايل به گونه‌ي تجدد در نگرشها و رويكردهاي جديد به مسايل پيشين است يعني موضوع يا مساله‌ي جديدي مطرح نشده است بلكه مسئله‌ي سابق با نگرش و رويكردي جديد مورد بحث قرار گرفته است مثلاً بحث درباره‌ي شرور در گذشته بيشتر از جنبه‌ي توحيد و سپس عدل الهي مورد اهتمام بود و اكنون از اين جهت كه معترضان از آن به عنوان يك‌ پا‌را‌دوكس در حوزه‌ي عقايد ديني ياد مي‌كنند. به گمان آنان پديد‌ي شرور با اعتقاد به قدرت مطلقه و خيرخواه بودن خدا ناسازگار است. قسم ديگر از تجدد در مسايل اين است كه واقعاً مساله‌ي جديدي مطرح شده كه در گذشته نبوده است مانندبحث اسلام و حقوق بشر يا رابطه‌ي علم و دين. 
2. تجدد در روش 
بايد توجه داشت كه روشهاي كلي و منطقي بحث و استدلال ثابتند با اين حال تطبيق آن روشها بر موارد خاص و كاربرد آنها در شرايط مختلف، متفاوت و متغير است فرهنگ امروزي بشر به روشهاي نظري محض چندان اعتنايي ندارد و به استفاده از روش استقراء، تجربه و تمثيل و فايده انديشي در مسايل ديني تمايل بيشتري دارد چنانكه زبده‌نگر و خلاصه گرا نيز هست. 
3. تجدد در زبان 
بدون ترديد متكلم نقش واسطه‌اي ميان وحي ومخاطبان وحي دارد. بدون ترديد تحول در ذهن مخاطبان وحي، مستلزم تحول در زبان متلكم است به همين جهت ممكن است گفته شود كه تجدد در كلام به معناي بيان عصر انديشه‌هاي ديني است كلام جديد؛ يعني كلام معاصر به معناي هم زباني متكلم با مخاطبان معاصر است كه ذهن و زبان كاملاً نويني يافته‌اند.[4] 
از مطالب ياد شده روشن مي‌شود كه كلام جديد با كلام قديم تفاوت ماهوي ندارد زيرا تفاوت ماهوي در يك علم درگرو تغيير موضوع يا اغراض و يا روش‌هاي كلي آن است و اين سه در علم كلام ثابتند البته اگر همه مسايل يك علم يا اكثريت آنها به كلي تغيير كنند قهراً آن علم نو خواهد شد ولي اين مطلب فرضيه‌اي بيش نيست و تاكنون در علم كلاك جامة عمل نپوشيده است پس كلام جديد چيزي جز تكامل يافته همان كلام قديم نبوده كه عبارت است«از مجموعه بحث‌ها و استدلالهايي كه در دفاع از محتويات متون ديني انجام مي‌گيرد» و تنها برخي تجددها را برتافته است و بسياري از مسايل آن با فلسفه‌ي دين اشتراك دارد. 
تفاوتهاي كلام قديم و جديد 
با توجه به گفتار گذشته قلمرو و حدود تفاوت كلام قديم و جديد روشن شد اما مي‌توان تفاوتهاي ديگري را نيز كه بعضاً برآيند تفاوتهاي سابق است را بيان كرد. 
الف: توجيه گزاره‌هاي ديني با توجه به مشكلات عملي 
رويكرد متكلمان قديم به مسايل كلامي صرفاً نظري بود و آنان به پي‌آمدهاي عملي گزاره‌هاي ديني چندان توجهي نداشتند اما امروزه پاره‌اي از شهبات كه متوجه باورهاي اعتقادي اخلاقي و حقوقي دين است، ناظر به پي‌آمدهاي عملي آنهاست؛ في‌المثل ممكن است در مورد حكمي اخلاقي يا حقوقي (فقهي) اشكال شود كه التزام به اجراي آن در اوضاع و احوال كنوني يا ممكن نيست يا پي‌آمدهاي ناگواري دربر دارد . 
ب) نحوه برخورد با متكلمان اديان ديگر 
متكلمان قديم صرفاً در صدد اشكال تراشي براي مخالفان خود بودند اما امروزه متكلمان براي آموختن و كسب نقاط قوت به اديان ديگر نزديك شده و در صدد شناسايي آن اديان برآمده‌اند زيرا در برهه‌ي فعلي اصل دين مورد هجوم خصمانه ملحدان قرار گرفته است. 
ج) انتظار از متكلم 
انتظاري كه نوعاً در گذشته از متكلمان مي‌رفت صرفاً دفاع و مناظره بود اما امروزه بيشتر انتظار مي‌رود كه آنان نسخه‌اي براي درمان دردهاي صعب‌العلاجي چون ترس از مرگ و احساس تنهايي و معنا‌داري زندگي و غيره ارائه دهند[5] نتيجه آنكه كلام قديم و جديد تفاوت‌ ماهوي نداشته ولي در عين حال يكسري تجددها را در زبان و روش و مسايل كلام جديد مشاهده مي‌كنيم كه باعث جعل اصطلاح كلام جديد شده است. 
با توجه به گفتار سابق روشن مي‌شود كه مباحث اعتقادي چيزي خارج از علم كلام نبوده و در نتيجه خارج از محدود‌ي كلام قديم و يا جديد نمي‌باشند و تفاوت اين دو نيز امري ماهوي نبوده بلكه تجدد در محورهاي ياد شده وصف جديد را آفريده است وگرنه فارغ از محورهاي تجدد نفس زمان هيچ گونه دخالتي در تفاوت كلام قديم و جديد ندارد از اين رواست كه سخن پرسشگر محترم كه از كلام بي‌زمان سؤال كرده‌اند معناي كامل و دقيقي نخواهد داشت. 
براي مطالعه بيشتر به كتاب زير مراجعه كنيد: 
1. فرامرز ملكي، احد، هندسه معرفتي كلام جديد، بخش اول و دوم، موسسه فرهنگي دانش و انديشه معاصر، چ1، 1378. 

--------------------------------------------------------------------------------
[1] . خسرو پناه، عبدالحسين،كلام جديد، ص17، مركز مطالعات و پژوهشاي فرهنگي حوزة علميه، چ1، 1379. 
[2] . جوادي آملي، عبدالله، ر،ك قبسات، سال اول، شماره‌ي دوم، ص 63. 
[3] . رباني گلپايگاني، درآمدي بر علم كلام ص 149،150، دارالفكر، قم، چ1، 1378. 
[4] . اوجبي، علي، كلام جديد، ص110، موسسه فرهنگي انديشه معاصر، چ1، 1375. 
[5] . فنايي، ابوالقاسم، درآمدي بر فلسفه‌ي دين و كلام جديد، ص97، 95، اشراق، چ1، 1375. 
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
یک سوال اساسی که وجود دارد این است که چرا این مراجع تراز اول و پاک سرشت قم از جمله حضرت ایت الله بهجت حفظه الله و آیت الله وحید خراسانی نسبت به مسایل اجتماعی سیاسی جامعه اسلام بی تفاوت به نظر می رسند. ببینید بنده در پاکی و صداقت و عرفان امثال آیت الله العظمی بهجت و وحید خراسانی شکی ندارم.اینها مانند در در قم می درخشند و حوزه علمیه قم را مزین به علم و اخلاق خویش ساخته اند. اما چرا در مسایلی مانند حمله آمریکا به عراق و افغانستان یا همین ماجرای اخیر غزه که دل هر فرد مسلمانی را به درد می آورد هیچ پیام کتبی یا شفاهی از ایشان صادر نشد.حتی در درس خارج فقه خود هم چیزی عنوان نکردند. مگر آیت الله مکارم شیرازی و آیت الله صافی و آیت الله نوری همدانی مرجع تقلید نیستند.پس چرا اینها اینقدر انقلابی و فعال هستند و امثال آقای بهجت و وحید خراسانی غیر فعال. حتی در خصوص شرکت در انتخابات چرا هیچ حرفی از این بزرگواران زده نمی شود. آیا اهتمام به امور مسلمین شرط مسلمانی نیست؟ لطفاَ طوری جواب بدهید تا قانع شویم.

پاسخ : 
سلام دوست من
ممنون از مشاوره شما با راسخون
در متن شما چندین سوال مطرح شده که با شماره به آنها پاسخ می دهم:
1) دوست من هیچ مرجعی نسبت به مسایل اجتماعی سیاسی جامعه اسلام بی تفاوت نیست. این حرف شما بسیار عجیب است. البته ممکن است در تشخیص موارد جزئی اختلاف نظر وجود داشته باشد که در میان کارشناسان تمام علوم و فنون امری عادی است ، اما در اصل مسأله اختلافی نیست.
2) مطلب دیگر اینکه علما هریک وظیفه ای را برای خود تشخیص داده و سعی در برداشتن باری از دوش جامعه دارند و یقینا در این مسأله نباید موازی کاری وجود داشته باشد. مثلا اگر عالمی در رشته ی تفسیر بطور تخصصی کار می کند و عالم دیگری در رشته ی فلسفه و کلام ، نباید عالم اول را بخاطر عدم فعالیت کلامی و عالم دوم را بخاطر عدم فعالیت تفسیری محکوم کرد!!! 
3) اتفاقا آیات عظام بهجت و وحیدخراسانی در موارد بسیار زیادی بیانیه صادر کرده اند. مثلا چندین بار آیت الله بهجت درباره ی انتخابات بیانیه صادر فرموده اند و بارها درباره ی سیاست های آمریکا و صهیونیزم و انگلیس در درس خارج خود به تفصیل صحبت فرموده اند که مقدار زیادی از آن نزد حقیر موجود است. لذا شاید شما اطلاع پیدا نکرده باشید. البته انکار نمی کنم که بعضی مراجع در این زمینه فعال تر هستند که اینهم به تشخیص ایشان بر می گردد. یقینا شما انتظار ندارید که هر مرجعی موظف باشد درباره ی هر مسأله ای اظهار نظر کند! ضمن اینکه احتمال تأثیر گذاری هم مطلبی است که ممکن است باعث صدور یا عدم صدور بیانیه شود.
4) مسأله ی دیگر اینکه همه ی کارها نیازمند حضور مستقیم نیست. بگذارید مثالی برای شما بزنم.
هیچ کس در نقش مهم و تأثیر گذار آیت الله مصباح در دوره ی 8 ساله ی اصلاحات شکی ندارد و ایشان از فعال ترین علمای حال حاضر هستند که مقام معظم رهبری در تعریف از ایشان فرمودند که ایشان جای علامه طباطبایی و شهید مطهری را برای جوانان این دوره پر کرده اند، اما خود ایشان که 15 سال شاگرد آیت الله بهجت بوده اند فرمودند که : آیت الله بهجت مرا برای چنین روزی تربیت کردند و اصلا مشوق من برای ورود در مسائل سیاسی و جلوگیری از انحرافات فکری جامعه آیت الله بهجت بوده اند. حالا بنظر شما اگر شخص آیت الله بهجت به تنهایی وارد جریانات سیاسی می شدند بهتر بود یا اینکه ایشان صدها نفر را تربیت کنند تا آنها وارد شوند و امور را کنترل کنند؟! آیا چنین تقسیم کاری بهتر و عاقلانه تر نیست؟!
مطالب گفتنی بسیار بیش از این است اما بنظرم همین مقدار کافی باشد.
اگر باز هم مطلبی در این باره داشتید در خدمتیم.
موفق باشید
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
اين علم كلام جديد كه برخي مدعي علميت آن هستند بر چه مبنايي استوار است، در حالي كه فلسفه علم است، علم كلام ساختگي است در فلسفه از علت و معلول صحبت مي شود، موضوع كلام چيست؟

پاسخ : 
ماهيت كلام جديد 
درباره ماهيت و چيستي كلام جديد، آراي مختلفي مطرح شده است اين واژه چند سالي است كه در ادبيات مذهبي ما رواج پيدا كرده است. نخستين اثري كه در اين زمينه، ترجمه و منتشر شد، كتاب « علم كلام جديد » اثري شبلي نعماني (1274ـ 1332 ه.ق ) مي باشد. بعدها اين واژه توسط استاد شهيد مطهري به كار گرفته شد و سپس در ميان دانشوران رواج پيدا كرد. 
تلقي هاي مختلف از اصطلاح كلام جديد در بين دانشوران ما، آن را در هاله اي از ابهام قرار داده است. پرسش محوري كه در اين زمينه مطرح است، اين است كه آيا كلام جديد تفاوتي ماهوي با كلام قديم دارد و به عنوان علمي جديد به شمار مي رود، يا آن كه پسوند جديد صرفا به وجود مسائل و پرسش هاي نوين در حوزه انديشه كلامي اشارت دارد، بي آن كه دلالتي بر تغيير ساختار علم و تولد علمي جديد داشته باشد؟ 
ديدگاه هاي گوناگون در رابطه باتجدد كلام را مي توان دو دسته كلي تقسيم كرد: 
در دسته اول كساني قرار دارند كه منكر علمي به نام كلام جديد هستند، بلكه آن رادر ادامه كلام سنتي دانسته اند كه در ضلعي از اضلاع تجدد يافته است. البته، هر يك از قايلان به اين ديدگاه، تقريري مختلف از آن دارند . كه ما در اين مقال به دليل رعايت اختصار فقط يك تقرير را ذكر مي كنيم كه نظريه غالب هم مي باشد. 
دسته دوم كساني هستند كه كلام جديد را دانشي كاملا نوين دانسته اند كه جز اشتراك لفظي، نسبتي ديگر ميان آن و كلام جديد متصور نيست. 
اما در اين ميان، قول ديگري هم هست كه از كلام جديد به عنوان نظام جديد يا كلامي هندسه معرفتي جديد كلام ياد كرده است، يعني كلام جديد هويتا (و نه بر حسب اشتراك لفظ) كلام است كه در همه اضلاع و ابعاد معرفتي خود تجدد يافته است. 
1. منكرين كلام جديد 
اين نظريه تجدد را وصف مسائل كلامي دانسته است؛ بدين معنا كه در گذشته بيش تر با مسائلي در حوزه خدا شناسي و معاد شناسي رو به رو بوده است، ولي امروزه مباحث بيش تر به قلمرو انسان شناسي و دين شناسي نظر دارند.[1] «... چون در گذر طبيعي زمان، مسائل و پرسش ها نو مي شوند، علم كلام نيز به لحاظ مسائلش چهره اي نو مي يابد»[2] بنابراين، كلام جديد، مسائل جديد كلامي است و تسميه كلام جديد بر اين مبنا، از باب تسميه شيئي به اسم مهم ترين ويژگي و جزء آن مي باشد. 
ارزيابي اين نظريه 
نظريه حصر تجدد كلام در مسائل، از جهات گوناگون قابل نقد و بررسي است كه در اين جا فقط به طرح چند نكته پيرامون آن مي پردازيم: 
1. سرّ رواج اين تصوير از كلام جديد، اين است كه نخستين مواجهه فرد با كلام جديد، از طريق مواجهه با مسائل نوين است. اما توقف در اين مواجهه و عدم توجه به ساير ابعاد معرفتي كلام جديد و غافل ماندن از لوازم معرفتي مسائل نوين كلامي، موجب افتادن در دام مغالطه كنه و وجه مي گردد و اثري جز قطع هم زباني و همدلي با مخاطب نخواهد داشت. 
2. تجدد پذيري در مسائل به معنايي كه در اين نظريه آمده است، مفهوم نسبي و تدريجي است. علم كلام مانند ساير علوم ، در رشد تاريخي خود به تدريج داراي مسائل جديد مي شود، به گونه اي كه در هر دوره تاريخي از آن، نسبت به دو دوره سابق جديد است و نسبت به دوره لاحق قديم. 
اين معنا از تجدد پذيري كلام مورد نزاع نيست و انكار آن خلاف بداهت تاريخي است، آنچه مورد بحث است، تحولي است كه بر يقين معرفتي خاص دلالت دارد. با توجه به اين معنا است كه از كلام جديد سخن گفته مي شود. 
3. اعتقاد به تحويل در مسائل علم، نه تنها بر مبناي علم شناسي نوين، بلكه بر مبناي علم شناسي قدما نيز، مستلزم تحول در همه اضلاع معرفتي علم است. 
بر اساس ضوابط منطق علوم نزد قدما، علم چيزي نيست جز مسائل آن. كشف اين قاعده از درك عميق ارتياط وثيق بين اضلاع مختلف دانش، به ويژه اركان سه گانه آن، يعني مسائل، مبادي و موضوع، ناشي شده است. 
بر مبناي اين قاعده، مسائل علم ، همه اضلاع هندسه معرفتي آن را شكل مي بخشد به گونه اي كه تجدد در مسائل، تحول در هندسه معرفتي علم را اقضا مي كند.[3] 
2. كلام به مثابه علمي جديد 
بر اساس اين ديدگاه، كلام سنتي و كلام نوين فقط در عنوان كلام اشتراك دارند ( اشتراك لفظي ) و بين اين دو تفاوت جوهري وجود دارد. اين نوع نگرش، كلام قديم را در قياس با كلام جديد ناكافي، بلكه ناكار آمد مي بيند: « براي اين كه فضاي تفكر به طور كلي در اين روزگار تغيير كرده و جا زمين علمي و فلسفي رخت بربسته اند، ثبات عقلي و يقيني عقايد حقه، كه هدف كلام سنتي به شمار مي رفت، ناممكن گشته است و در يك كلام، سؤال ها و پرسش هاي جديد و روش ها و مباني و مبادي و فضاي ديگري حاكم شده است. بنابراين، به ناچار بايد به شيوه ديگري از خدا و نبوت و انسان و معاد و وحي سخن گفته شود.»[4] در نقد اين تلقي از كلام جديد، فقط بر ذكر اين نكته بسنده مي كنيم كه لازمه اين تعريف و تلقي از كلام جديد، خروج اين دانش از زي و هويت كلامي آن است. در اين صورت، كلام جديد مي تواند شامل فلسفه دين و دين پژوهي نيز بشود. اما ديگرـ به تقليد از الهيات جديد مسيحي ـ چه اصراري بر اطلاق آن عنوان (كلام) بر چنان مضموني هست؟ مي توان بر اين دانش نام مناسب ديگري گذاشت.[5] 
هندسه معرفتي جديد كلام (يا نظام جديد كلامي) 
پاسخ هاي پيشين، هر يك به يكي از اضلاع تجدد در علم كلام اشاره دارند. اما در اين ميان، نظريه ديگري هم وجود دارد كه مدعي است از مغالطه كنه و وجه در امان است. بر اين معنا، كلام جديد، يعني علم كلام با همه اضلاع نوين. دلايل اين پاسخ، ارتباط وثيقي است كه اضلاع مختلف يك معرفت با يكديگر دارند. زبان، روش، موضوع، مباني، رهيافت ها، شبهات كلامي و ...، با يكديگر ارتباط چند جانبه دارند و تحول در هر يك، موجب بروز تحول در ديگر اضلاع است. حتي غايت كلام نيز در همين راستا متجدّد مي شود. البته، تجدد را نبايد به معناي رفتن امري و جايگزين شدن امر ديگري تلقي كرد، بلكه به عنوان مثال، تجدد در هدف دفاعي، ممكن است به معناي فهم جديد از دفاع باشد.؛ چرا كه فهم جديد از عقلانيت، دفاع عقلاني از انديشه ديني را بي تأثير نمي گذارد. 
اگر در هندسه معرفتي علم كلام و در تمامي اضلاع و رئوس ثمانيه آن تحول رخ داده است و كلام جديد در تمام اضلاع معرفتي نوين خود متولد شده است، چگونه مي توان آن را كلام انگاشت و از نسبت آن با كلام سنتي سخن گفت؟! حافظ وحدت بين كلام سنتي و كلام نوين چيست؟ پاسخ اين سؤال در گرو تفكيك دو معنا از تجدد در علم كلام است كه غالبا موجب ابهام در تصوير معاصران از علم كلام جديد شده است. 
به هر حال برخي از مسائلي كه در كلام جديد مطرح مي‌شوند عبارتند از : 
تعريف و چيستي دين، نيازهاي بشر به دين، قلمرو دين و گستره شريعت، كاركردهاي دين، منشأئ دين، گوهر و صدف دين، كثرت گرائي ديني، سكولاريسم، زبان دين، علم و دين، عقل و دين، ايمان ديني و... . 
براي مطالعه بيشتر ر. ك: 
1. عبدالحسين خسرو پناه، كلام جديد، قم: مركز مطالعات ويژوهشهاي فرهنگي حوزه علميه . 
2. احد فرامرز قراملكي، هندسه معرفتي كلام جديد، مؤسسه فرهنگي دانش و انديشه معاصر . 

--------------------------------------------------------------------------------
[1] . جعفر سبحاني مدخل مسائل جديد در علم كلام، قم: موسسه امام صادق (ـ عليه السّلام ـ)، 1375، ص 10 . 
[2] . صادق لاريجاني، «ميزگرد ماهيت كلام جديد و فلسفه دين»، بخش دوم، روزنامه اطلاعات، ش 20816، ص 7. 
[3] . احد فرامرز قراملكي، «تحليل مفهوم تجديد در كلام جديد»، كلام جديد در گذر انديشه ها، ص 106. 
[4] . محمد مجتهد شبستري، هرمنوتيك، كتاب و سنت، تهران: طرح نو، ص 78ـ 79. 
[5] . علي اكبر صادقي رشاد، مجله قبسات، ش 2، ص 12 . 


 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
با توجه به اینکه همگان آقای بهجت را دارای بالا ترین مقام عرفانی می دانند پس چرا رهبریت را به شخص دیگری داده اند آیا رهبریت حق اعلم نیست ؟

پاسخ : 
برای روشن شدن پاسخ شما تذکر 2 نکته لازم است. 
اولا ضمن ارادت تامه ومحبت عمیق نسبت به مرجع بزرگوار تقلید حضرت آیت الله بهجت (حفظه الله) توجه به این نکته لازم است که دانستن اینکه در هر زمانی چه کسی از نظر معنوی بالاتر و برتر نسبت به دیگران است, فقط و فقط به یک طریق امکان پذیر است؛و آن احاطه کامل علمی برحالات روحی واعمال ونیات همه افراد آن زمان است . 
از طرفی روشن و واضح است که ما چنین احاطه ای نداریم.چه بسا افراد گمنام وبی نشانی باشند که نزد خدای متعال از همه معروفین و مشهورین برتر و بالا تر باشند و یا ما شخصی را مهمتر بدانیم ولی مساله عند الله متفاوت باشد و... 
پس مطمئن ترین و نزدیکترین راه به تقوا اینست که هیچ گاه بین اولیائ خدا و بزرگان دین دست به مقایسه نزنیم و همواره ضمن اعتراف به بزرگی و عظمت روحی آنها در پی پیشبرد بعد معنوی زندگی خود از طریق تأسی به سیره عملی و رفتاری این عزیزان باشیم. 
و یا اگر صحبتی در این گونه امور می کنیم حداقل از اظهار نظر قطعی و یقینی خودداری کرده و جانب احتیاط را رعایت نماییم. 
ثانیا برادر عزیز همانطور که خودتان اشاره کرده اید مسلما حکومت می بایست در دست اعلم باشد. اما آیا شما اعلمیت را منحصر در یک خصوصیت (به قول خودتان جنبه ی عرفانی)می دانید!؟؟ 
آیا شخصی که می خواهد رهبری یک جامعه را بر عهده داشته باشد لازم نیست درشناخت روابط بین المللی و تسلط بر قواعد آن اعلم باشد؟ 
آیا لازم نیست در اداره جامعه اعلم باشد؟ لازم نیست در شناخت جریانات و گروههای سیاسی اعلم باشد؟ 
لازم نیست درشناخت مسایل اقتصادی روز دنیا اعلم باشد؟ ودهها اعلمیت دیگر ... 
خلاصه اینکه هیچ عاقلی دراینکه رهبر باید دانا ترین مردم باشد شک نمی کند,اما نه اعلمیت در یک یا چند صفت بلکه اعلمیت در مجموعه ی صفاتی که در اداره یک جامعه نیاز است. 
طول عمر و بقاء عزت همه علماء و مراجع معظم تقلید را خواستاریم. 
با تشکر-راسخون 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
من سیر مطالعاتی کتب شهید مطهری را شروع کردم ولی شنیده ام که حتما باید یک سری مطالعات قبلی داشته باشید تا بتوانید مطالب کتابهایش را درک کنید ایا برای هر یک از کتابهایش باید مطالعه قبلی داشته باشیم یا کلا برای همه کتابهایک سری مطالعات خاص باید انجام شود اگر این مطلب درست است لطفا یک سری کتاب به من معرفی کنید

پاسخ : 
برای کتب شهید مطهری چند سیر مطالعاتی پیشنهاد شده است که با توجه به اینکه در این سیرها کتابها از آسان به مشکل معرفی شده اند اگر کسی همین ترتیب را رعایت کند دچار مشکل خاصی نخواهد شد ، البته اگر سوالی هم پیش آمد می تواند به متخصص رجوع کند.
بعنوان نمونه یکی از این سیرها را به شما معرفی می کنم:
سیر مطالعاتی کتب شهید مطهری:
الف ) سرگذشت هاي ويژه از زندگي استاد مطهري
ب) سيماي استاد از نگاه بزرگان
1- داستان و راستان
2- حکمت ها و اندرزها
3- حماسه حسيني
4- ازادي معنوي
5- ده گفتار
6- پانزده گفتار
7- بيست گفتار
8- سيري درسيره نبودي
9- سيري در سيره ائمه اطهار ( عليهم السلام )
10 – جاذبه و دافعه علي عليه اسلام
11- ولائها و ولايتها
12- خاتميت
13- ختم نبوت
14- پيامبر امي
15- اسلام و مقتضيات زمان (2جلد )
16 – امدادهاي غيبي در زندگي بشر
17- توکل و رضا
18- گريز از ايما و گريز از عمل
19- تکامل اجتماعي انسان
20- انسان کامل
21- انسان شناسي
22- تعليم و تربيت در اسلام 
23- عرفان حافظ
24- حق و باطل
25- مساله حجاب 
26- پاسخ هاي استاد
27- نظام حقوق زن در اسلام
28- اخلاق جنسي در ايران و غرب
29- نهضت هاي اسلامي در صد ساله اخير
30- پيرامون جمهوري اسلامي
31- پيرامون انقلاب اسلامي
32- خدمات متقابل اسلام و ايران
33- سيري در نهج البلاغه
34- جهاد 
35- آشنايي با قرآن ( 15 جلد )
36- مساله شناخت
37- شناخت در قرآن
38- فطرت
39- فلسفه اخلاق 
40- انسان و سرنوشت
41- عدل الهي
42- علل گرايش به ماديگري
43- علوم اسلامي ( 3 جلد ) 
44- توحيد
45- نبوت
46- معاد
47- آشنايي با جهان بيني اسلامي ( 6 جلد )
48- امامت و رهبري 
49- قيام و انقلاب مهدي (عج)
50- تاريخ عقايد اقتصادي 
51- نظام اقتصادي اسلام
52- مساله ربا 
53- نقدي بر مارکسيسم
54- فلسفه تاريخ ( 4 جلد ) 
55- مقالات فلسفي
56- تعارضات منطقي 
57- اصول فلسفه و روش رئاليسم ( 5 جلد ) 
58- شرح منظومه 
59- شرح مبسوط منظومه ( 4 جلد ) 
60- حرکت و زمان ( 4 جلد ) 
61- الهيات شفا ( 2جلد ) 
موفق باشید.
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
حکایات و کراماتی از علامه امینی(رحمت الله علیه) نقل کنید.

پاسخ : 
شیر دادن با وضو
مرحوم حجة الاسلام دکتر هادی امینی فرزند علامه امینی می گوید:
مادر بزرگم ( مادر علامه امینی) یک روز آمده بودند منزل ما در نجف.
من مطالبی درباره زندگی علامه از ایشان پرسیدم. مادربزرگم به یکی از نکات عجیبی که اشاره کردند این بود که می گفت:
من بعد از اینکه ایشان متولد شد تا دو سال تمام هیچ وقت بدون وضو به ایشان شیر نمی دادم و هر وقت موقع شیر دادن ایشان می شد مثل اینکه به من القاء می شد و من می رفتم وضو می گرفتم و بعد به ایشان شیر می دادم ، به یاد ندارم بدون وضو به ایشان شیر داده باشم و برکات زیادی در این وضو گرفتن و شیر دادن نصیبم شد.

سیراب شدن علامه امینی 
از قول فرزند علامه امینی قدس سره نقل می کند: 
وقتی پدرم را دفن کردیم ، یکی از بزرگان آمد و به من تسلیت گفت و فرمود: 
من در این فکر بودم ببینم مولا امیرالمؤمنین علیه السلام چه مرحمتی در مقابل زحمات و خدمات مرحوم امینی می نمایند. 
در عالم خواب دیدم: 
حوضی است و آقا امیرالمؤمنین علیه السلام بر لب آن ایستاده اند. افراد می آیند و مولا از آن حوض ، به آنها آب می دهند. گفتند: این حوض کوثر است.
در این حال آقای امینی به نزدیک حوض رسید حضرت ظرف را گذاشتند، آستینها را بالا زده و دستان مبارکشان را پر از آب کردند و به علامه آب خورانیدند و خطاب به او 
فرمودند: 
بیض الله وجهک کما بیضت وجهی ( پروردگار رو سفید کند تو را کما اینکه مرا رو سفید کرد) 
علامه نسبت به حضرات معصومین علیه السلام بسیار ادب داشت. وقتی وارد حرم مطهر حضرت امیر علیه السلام می شد از پایین به بالای سر نمی رفت. روبروی حضرت می ایستاد و گریه شدیدی می نمود. 
خود ایشان به من فرمودند: 
« از آن وقتی که در نجف هستم از سمت بالای سر حرم نرفته ام.»
از پایین وارده شده و از همان سمت خارج می شدند.
« انما یخشی الله من عباده العلماء» 
همانا تنها مردمان عالم خداترسند.
سوره فاطر: آیه 28

سفارشات علامه امینی
مرحوم حجة الاسلام دکتر امینی چنین می نویسد:
پس از گذشت چهار سال از فوت مرحوم پدر بزرگوارم علامه امینی نجفی یعنی سال 1394 هجری قمری ، شب جمعه ای قبل از اذان فجر ایشان را در خواب دیدم. او را شاداب و خرسند یافتم.
جلو رفته و پس از سلام و دست بوسی عرض کردم:
پدر جان! در آنجا چه علمی باعث سعادت و نجات شما گردید؟
گفتند: چه می گویی؟
مجددا" عرض کردم: 
آقا جان! در آنجا که اقامت دارید، کدام عمل موجب نجات شما شد؟
کتاب الغدیر ... یا سایر تألیفات .... یا تأسیس و بنیاد کتابخانه امیرالمؤمنین علیه السلام؟
پاسخ دادند: نمی دانم چه می گویی. قدری واضح تر و روشن تر بگو!
گفتم: آقا جان! شما اکنون از میان ما رخت بر بسته اید و به جهان دیگر منتقل شده اید. در آنجا که هستید کدامین عمل باعث نجات شما گردید از میان صدها خدمت و کارهای بزرگ علمی و دینی و مذهبی؟
مرحوم علامه امینی درنگ و تأملی نمودند. سپس فرمودند:
فقط زیارت ابی عبدالله الحسین علیه السلام. 
عرض کردم: شما می دانید اکنون روابط بین ایران و عراق تیره و تار است و راه کربلا بسته ، چه کنم؟
فرمود: در مجالس و محافلی که جهت عزاداری امام حسین علیه السلام برپا می شود شرکت کن. ثواب زیارت امام حسین علیه السلام را به تو می دهند. 
سپس فرمودند: پسر جان! در گذشته بارها تو را یادآور شدم و اکنون به تو توصیه می کنم که زیارت عاشورا را هیچ وقت و به هیچ عنوان ترک و فراموش نکن.
مرتبا" زیارت عاشورا را بخوان و بر خودت وظیفه بدان. این زیارت دارای آثار و برکات و فوائد بسیاری است که موجب نجات و سعادتمندی در دنیا و آخرت تو می باشد ... و امید دعا دارم. 
آری! علامه امینی با کثرت مشاغل و تألیف و مطالعه و تنظیم و رسیدگی به ساختمان کتابخانه امیرالمؤمنین علیه السلام در نجف اشرف مواظبت کامل به خواندن زیارت عاشورا داشتند و سفارش به زیارت عاشورا می نمودند و به این جهت ( خودم ) حدود سی سال است مداوم به زیارت عاشورا می باشم. 

پشتکار برای تحصیل معارف 
از قول فرزند علامه امینی نقل شده است :
بعضی ها خیال می کنند کتاب الغدیر به راحتی تألیف شد است. 
مرحوم علامه امینی سختی ها متحمل شد که توصیف آن از عهده زبان خارج است. 
مقابل خانه ما کتابخانه مرحوم کاشف الغطاء قرار داشت ایشان یک مدرسه ای هم داشتند که در جنب این کتابخانه بود و دارای ده، دروازه حجره بود. کتابهای این کتابخانه از پدرشان شیخ علی کاشف الغطا به ایشان رسیده بود و هیچگونه امکانات رفاهی نداشت.
مرحوم امینی از این کتابخانه به لحاظ نزدیکی، خیلی استفاده می کردند. ایشان از صبح می رفتند برای مطالعه و آن چنان غرق در مطالعه می شدند که حتی گذشت زمان را هم فراموش می کردند.
یک بار مدیر کتابخانه هنگام عصر از کتابخانه بیرون می آید و در کتابخانه را قفل می زند. غافل از اینکه علامه امینی داخل کتابخانه است. 
آن روز سپری می شود. روز بعد او وقتی به کتابخانه می آید می بیند علامه در حال مطالعه هست. 
به ایشان می گوید: شما کِی آمده اید؟
علامه پاسخ می دهد: از دیروز که من را در این کتابخانه زندانی کردی تا الآن در اینجا به سر می برم!
www.salehin.com
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
چه عاملي باعث شده بود كه حضرت آيه الله العظمي بروجردي علاقه فراواني به مسئله وحدت اسلامي از خود نشان دهد؟

پاسخ : 
حضرت آيت‌الله العظمي بروجردى چون به تاريخ و مذاهب اسلامى آشنا بود، مى‌دانست كه سياست حكام گذشته در تفرقه و دامن زدن آتش اختلاف چه اندازه تأثير داشته است، وهم توجه داشت كه در عصر حاضر نيز سياست هاى استعمارى از اين تفرقه حداكثر استفاده را مى‌كنند و بلكه آن را دامن مى‌زنند، وهم توجه داشت كه بعد و دورى شيعه از ساير فرق، سبب شده كه آنها شيعه را نشناسند و درباره آنها تصوراتى دور از حقيقت بنمايند. به اين جهات، بسيار علاقه‌مند بود كه حسن تفاهمى بين شيعه و سنّى برقرار شود كه از طرفى وحدت اسلامى كه منظور بزرگ اين دين مقدس است تأمين گردد و از طرف ديگر شيعه و فقه شيعه و معارف شيعه آن طور كه هست به جامعه تسنن كه اكثريت مسلمانان را تشكيل مى دهند معرفى شود. 
از حسن تصادف چند سال قبل از زعامت و رياست معظم له كه هنوز ايشان در بروجرد بودند «دارالتقريب بين المذاهب الاسلاميه» به همت جمعى از روشنفكران سنى و شيعه تأسيس شد. معظم له در دوره زعامت خود تا حد ممكن با اين فكر و با اين مؤسسه كمك و همكارى كرد. براى اولين بار بعد از چندين صد سال بين زعيم روحانى شيعه و زعيم روحانى سنّى شيخ عبدالمجيد سليم و بعد از فوت او به فاصله دو سه سال شيخ محمود شلتوت، مفتى مصر و رئيس جامع ازهر روابط دوستانه‌اى برقرار شد و نامه‌ها مبادله گرديد. 
قطعاً طرز تفكر معظم له و حسن تفاهمى كه بين ايشان و شيخ شلتوت بود موثر بود در اين كه آن فتواى تاريخى معروف را در مورد به رسميت شناختن مذهب شيعه بدهد. 
معظم له را نبايد گفت نسبت به اين مسئله علاقه مند بود، بلكه بايد گفت عاشق و دلباخته اين موضوع بود و مرغ دلش براى اين موضوع پر مى‌زد. 
عجيب اين است كه از دو منبع موثق شنيدم كه در حادثه قلبى كه منجر به فوت ايشان شد، بعد از حمله قلبى اول كه عارض شد و مدتى بيهوش بوده اند و بعد به هوش آمدند، قبل از آنكه توجهى به حال خود بكنند و در اين موضوع حرفى بزنند موضوع تقريب و وحدت اسلامى را طرح مى‌كنند و مى‌گويند من آرزوها در اين زمينه داشتم. 
مجموعه آثار شهيد علامه مطهرى ج 20 مزايا خدمات مرحوم آيت الله بروجردى
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
در باره زندگي و شخصيت ميرزا جواد آقا ملكى تبريزى رحمت الله عليه توضيح دهيد؟

پاسخ : 
ميرزا جواد آقا ملكى تبريزى (استاد عرفان امام خمينى‌رحمت الله عليه) 
اين عارف فرزانه و عالم وارسته از جمله انسانهاى هوشمندى بود كه سرمايه عمر خويش را با خداى خود سودا نمود و بر لحظه لحظه آن ديده بصيرت‌آميز و ژرف نگر گشود، مدتى به تحصيل پرداخت و زمانى تدريس را پيشه خود ساخت و عمرى را به تهذيب خود و ديگران گذراند و سرانجام با نفس مسيحايى خويش روح اللّه پروريد، 
او علم صرف و نحو، منطق، معانى بيان و دروس مقدماتى ديگر را در تبريز فراگرفت و دوره سطح حوزه را به پايان رسانيد سپس به نجف اشرف هجرت نمود و از اساتيدى چون ميرزاحسين نورى و حاج آقا رضا همدانى و آخوند خراسانى بهره جست و در سال 1270 ه ش به زادگاهش تبريز بازگشت و حدود هفت سال در آنجا اقامت نمود و در زمان مشروطه به تهران سپس قم هجرت نمود و شهر قم را وطن دوم خويش قرار داد- او در قم به تدريس فقه و اخلاق و عرفان پرداخت و در مسجد بالاسر حرم مطهر حضرت معصومه‌عليها السلام اقامه نماز جماعت مى‌كرد كه امام خمينى و آية اللّه بهاءالدين از جمله افرادى بودند كه در نماز حاج ميرزاجواد آقا شركت مى‌كردند 
او سه ماه رجب و شعبان و رمضان را پى در پى روزه مى‌گرفت و كتابهايى ارزشمند تاليف نمود كه از آن جمله مى‌توان به «اسرار الصلاة «المراقبات» «رساله لقاء اللّه» اشاره نمود مرحوم ميرزا عبداللّه شالچى از شاگردان برجسته ميرزا جواد آقا گفته بود: «الآن مرقد ميرزا در قبرستان شيخان قم محل حوايج است من هر وقت حاجتى داشته باشم بر سر قبر ايشان مى‌روم» حاج آقا حسين فاطمى از شاگردان برجسته ايشان و استاد اخلاق آن زمان حوزه علميه شرح حال رحلت ميرزا جواد آقا را چنين بيان مى‌كنند: 
«روز پنجشنبه، عيد قربان بود، صبح مسجد جمكران رفتم و قبل از ظهر به منزل برگشتم چون وارد شدم خبر دادند كه حاج ميرزاجواد جوياى احوال شما شده‌اند، چون از كسالت وى اطلاع داشتم بدون هيچ معطلى به خدمتشان رفتم، ايشان به حمام رفته، خضاب بسته و پاك و مطهر در بستر نشسته بودند- در ظاهر منتظر اذان بودند اما انتظار بيش از اين مقدار بود چون ظهر فرا رسيد در بستر شروع به اذان و اقامه كردند، با گفتن هر جمله‌اى بهجت بيشتر و آرامش فراوان‌ترى سراغ او مى‌آمد، پس از اذان دعاى تكبيرات افتتاحيه را ترنم كردند سپس دو دست را بالا برده تا تكبير الاحرام بگويند كه گويى درهاى آسمان براى ورود او گشوده شد و با گفتن اللاهّ‌كبر مرغ روحش از بدن پاكش به سوى عالم قدس پرواز كرد و به سوى يار و محبوب ديرينه خويش پر كشيد و اينك حدود هشتاد سال است كه اهل دل بر فراز قبر نورانى او در شيخان قم از خداى خويش طلب علم و عرفان كرده و از روح ملكوتش استمداد مى‌طلبند. 
پرسمان 
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
در باره زندگي و شخصيت آية اللّه سيد حسين بروجردى قدس سره توضيح دهيد؟

پاسخ : 
آية اللّه سيد حسين بروجردى قدس سره 
ايشان در سال 1292 ه ق در بروجرد ديده به جهان گشود- تحصيلات مقدماتى را در مدرسه نوربخش وطن خود به پايان رسانيد و براى ادامه تحصيلات خويش به حوزه علميه اصفهان سفر نمود و در حجره پسر عموى خود آقا نوح‌الدين در مدرسه صدر اقامت گزيد و نه سال تمام از محضر اساتيدى چون آقا سيد محمدباقر درچه‌اى، ملّامحمد كاشى، ابوالمعالى كلباسى، سيد محمدتقى مدرس و ميرزا جهانگير قشقايى بهره‌ها برد استادان گرانمايه‌اى كه هر يك به گونه‌اى سيد حسين را از عنايت خويش بهره‌مند ساختند و در شكل‌گيرى شخصيت گوهر گرانبهاى خاندان طباطبايى دخالت داشتند، 
او در 22 سالگى به امر پدر بزرگوار خويش ازدواج كرد و براى تكميل اندوخته‌هاى خود در حالى كه مجتهدى جوان شمرده‌مى‌شد در 28 سالگى عازم حوزه علميه نجف اشرف گشت و خود را در برابر تابش مستقيم آفتاب دانش مرجع وارسته آية اللّه العظمى محمدكاظم آخوند خراسانى قرار داد 
به زودى نظرهاى بجا و قابل تأمل او توجه استاد بزرگ حوزه نجف را جلب كرد و ميان آنها پيوندى ناگسستنى پديد آورد، 
آن بزرگمرد 8 سال در حريم حضرت اميرعليه السلام اقامت گزيد و علاوه بر آخوند خراسانى از بزرگانى چون شيخ الشريعه اصفهانى و سيد محمدكاظم يزدى بهره كافى برد و در سال 1329 ه ق با استقبال پرشور مردم به زادگاهش گام نهاد و در بروجرد بساط تدريس و ارشاد مردم گسترد و مرجعيت آن مرد الهى در منطقه گسترش يافت همزمان با اوج‌گيرى اعتراضهاى مؤمنان عليه رضاخان و هجرت اعتراض آميز روحانيان كشور به قم او به يارى روحانيت شتافت و با بلند شمردن شأن مؤسس حوزه علميه قم آية اللّه العظمى حائرى (ره) همه جا او را مطرح مى‌نمود و به دولتيان گفت شما با ايشان تماس بگيريد من هم اگر كارى داشتم از طريق آن جناب با شما در ميان مى‌نهم، با ورود حاج آقا حسين قمى به تهران و امر به معروف و نهى منكر ايشان نسبت به كردار دولت به تهران تلگراف زد كه: اگر دولت سخن آية اللّه قمى را نپذيرد به پايتخت خواهد رفت و مسئوليت فرجام چنين اقدامى تنها به عهده دولت است، 
در سال 1363 ه ق بيمار شد و هفتاد روز در بيمارستان فيروز آبادى تهران بسترى گرديد چون او از بند بيمارى رهايى يافت با دو پيشنهاد روبرو شد از يك سو نمايندگان بروجرد براى باز گرداندنش پياپى به تهران مى‌شتافتند و از سوى ديگر دانشوران ساكن قم او را به زندگى در حريم حضرت معصومه فرا مى‌خواندند كه سرانجام آفتاب رخشان فقاهت در چهاردهم محرم 1364 ه ق از افق قم برآمد و جهان را از نور دانش و گرماى معنويت خود سرشار ساخت، با رحلت مرجع بزرگوار حضرت آية اللّه العظمى سيد ابوالحسن اصفهانى مرجعيت گوهر يگانه بروجرد فراگير شد و مؤمنان از هر سو به آن فقيه وارسته مراجعه كردند 
بدون شك اين مرد الهى و مجتهد بزرگ زير باران پيوسته امدادها و عنايتهاى فرا مادى قرار داشت 
براى مثال حضرت آية اللّه حاج شيخ على‌اكبر نهاوندى كه خود از بزرگان روحانيت شيعه به شمار مى‌آمد پس از واگذار نمودن محراب خويش به آية اللّه بروجردى به نجف شتافت، مرجع شيعيان جهان حضرت آية اللّه سيد ابوالحسن اصفهانى كه از بيمارى رنج مى‌برد به ناگاه جناب نهاوندى را به جاى خود براى اقامه جماعت فرستاد شيخ نهاوندى مى‌گويد: شب اوّلى كه به جاى ايشان براى خواندن نماز جماعت رفتم وقتى بر سجاده قرار گرفتم آوايى شنيدم كه فرمود: «عظَّمت ولدى عظمتك» فرزندم را بزرگ داشتى من نيز تو را بزرگ داشتم، 
برگشتم به همه سو نگاه كردم مردم در صفهاى جماعت نشسته بودند كسى جز من پيام غيبى را در نيافته بود، 
كردار آن مرجع وارسته به ويژه در سالهاى زندگى قم دليل روشنى بر معنويت و همراهى پيوسته تأييد الهى با فقيه فروتن بروجرد است و شاگردان آن سيد بزرگ از نسل امام سجاد از كرامات و شگفتى‌هاى معنوى فراوانى پرده برداشته‌اند 
آية اللّه بروجردى خدمات فراوانى به مسلمانان سراسر جهان نمود كه تأسيس بيش از هزار مسجد، مدرسه، بيمارستان، كتابخانه، گرمابه در ايران، عراق، لبنان، آفريقا و اروپا از آن جمله شمرده مى‌شود 
او مرجع شيعيان جهان گشته بود و حتى بزرگترين عالمان حوزه‌هاى علميه مخصوصاً حوزه علميه قم كه در رأس آنها آية اللّه سيد محمدتقى خوانسارى و سيد صدرالدين صدر و آية اللّه حجت بودند امور را به ايشان واگذار نموده 
بودند شاهان شيعه و سنى برايش هديه مى‌فرستادند به عنوان مثال زمانى ملك سعود پادشاه حجاز يك چمدان بزرگ حاوى پانزده نسخه قرآن كريم، قطعاتى از پرده خانه خدا و چيزهاى گرانبهاى ديگر نزد آن دانشمند وارسته گسيل داشت، سرور فقيهان شيعه تنها قرآنها و پرده كعبه را پذيرفت و باقى را همراه نامه‌اى به ملك سعود بازگرداند و گفت چون هديه نمى‌پذيرم اين را نيز نمى‌توانم قبول كنم ولى ناگزير قرآن و پرده كعبه را مى‌پذيرم و باقى را به رسم هديه به شما باز مى‌گردانم تا هنگام دعا به يادم باشيد، 
بيش از 19 اثر علمى ارزشمند از آية اللّه بروجردى به جاى مانده كه كتاب گران سنگ «جامع احاديث شيعه» در 20 جلد يكى از آنها است، 
خدمات علمى آن عالم بزرگ به حدّى بود كه به جرأت مى‌توان گفت اكثر علماء و مراجع تقليد اين زمان از خرمن علم او خوشه چينى كرده‌اند، آية اللّه العظمى اراكى، گلپايگانى و امام خمينى (قدس) از آن جمله‌اند. سرانجام آن مرد سراسر نور و معنويت در سن 93 سالگى در سيزدهم شوّال 1380 ه ق برابر با دهم فروردين 1340 ه ش براى هميشه چشم از جهان فرو بست و در مسجد اعظم قم كه خود بنياد نهاده بود در جوار بارگاه ملكوتى حضرت معصومه‌عليها السلام به خاك سپرده شد. 
پرسمان 
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
در باره زندگي و شخصيت آية اللّه سيد احمد خوانسارى رحمت الله علیه توضيح دهيد؟

پاسخ : 
آيةاللّه‌سيد احمد خوانسارى 
او در سال 1309 ه ق در شهر خوانسار متولد گرديد و در سه سالگى پدر بزرگوار خود سيد يوسف را از دست داد و تحت سرپرستى برادر گرانقدرش سيد محمّدحسن قرار گرفت- تا پايان دوره سطح را در خوانسار گذراند و سپس به حوزه علميه اصفهان مهاجرت نمود و با گذشت چهار سال به حوزه پر بركت نجف اشرف رفت و شش سال را نيز در آنجا به تحصيل علوم دينى پرداخت و از شاگردان پارساى آخوند خراسانى و سيد محمدكاظم يزدى و مرحوم نائينى و آقا ضياءالدين عراقى محسوب مى‌گشت 
آية اللّه شهيد مطهرى و امام موسى صدر نيز از شاگردان آية اللّه سيد احمد خوانسارى محسوب مى‌شدند از تأليفات مهم وى مى‌توان به جامع المدارك در شرح كتاب مختصر النافع محقق حلى در 6 جلد نام برد 
سيد احمد خوانسارى در زهد و ساده زيستى زبان زد همه كسانى بود كه او را مى‌شناختند- با وجودى كه مبالغ فراوانى از مخارج حوزه‌هاى علمية را به عهده داشت ولى تا آخر عمر در منزل استيجارى زندگى كرد 
هميشه در مجلس دو زانو مى‌نشست و از تكيه زدن خوددارى مى‌نمود تا ادب و تواضع را در محضر حضار به نحو تمام رعايت كرده باشد 
از كرامات او اين بود كه وقتى نياز به عمل جراحى پيدا كرد- اجازه نداد او را بيهوش كنند و سوره‌اى در قرآن را شروع كرد تا سوره‌اش تمام شد عمل جراحى نيز پايان يافت بدون آنكه نشانه‌اى از احساس درد در سيماى ملكوتى‌اش نمايان شود 
آية اللّه العظمى حائرى درباره‌اش مى‌گفت «اجتهاد را به هر معنى تفسير كنيم آيةاللّه- خوانسارى مجتهد بود و عدالت را به هر گونه معنى كنيم او عادل بود» 
آية اللّه بروجردى او را به تهران فرستاد تا در مسجد سيد عزيز اللّه اقامه جماعت نمايد و به تبيين معارف دين بپردازد 
او مسجد سيد عزيز اللّه را به پايگاه مبارزه عليه طاغوت تبديل كرد و اطلاعيه‌هاى متعددى در امر به معروف و نهى از منكر دولت طاغوت صادر نمود 
سرانجام اين ستاره تابناك در 96 سالگى بعد از طى عمرى پر بركت غروب نمود و در مسجد بالاسر حرم حضرت معصومه‌عليها السلام به خاك سپرده شد 
پرسمان 
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
در باره زندگي و شخصيت علامه طباطبايي توضيح دهيد؟

پاسخ : 
علامه طباطبايى رحمت الله علیه
سيد محمدحسين طباطبايى در سال 1321 ه ق در تبريز در خانواده‌اى اصيل متولد شد در پنج سالگى مادر مهربان و با فضيلت خود را از دست داد و اندوه بى مادرى او را رها نكرده بود كه گرد يتيمى بر وجودش سنگينى كرد و از ديدن روى پدر محروم شد. بعد از دوران طفوليت و گذارندن دروس مكتب به درسهاى حوزوى نزد مرحوم شيخ محمدعلى سرابى مشغول شد و بعد از آن با گامى بلند و همّتى فراتر 
سطوح عالى در فقه، اصول، فلسفه و كلام را در زادگاه خود نزد اساتيد آن خطّه فرا گرفت، و خوشنويسى را از آقا ميرزا على‌نقى فرا گرفت علامه از روزگار تحصيل خود چنين بازگو مى‌كند: 
«در اوايل تحصيل كه به نحو و صرف اشتغال داشتم علاقه زيادى به ادامه تحصيل نداشتم و از اين روى هر چه مى‌خواندم نمى‌فهميدم پس از آن يك بار عنايت خدايى دامنگيرم شده عوضم كرد، در خود يك نوع شيفتگى و بى تابى نسبت به تحصيل كمال حسّ نمودم به طورى كه از همان روز تا پايان تحصيل كه تقريبا هيجده سال كشيد هرگز نسبت به تعليم و تفكر احساس خستگى و دلسردى نكردم و زشت و زيباى جهان را فراموش كردم در خورد و خواب و لوازم ديگر زندگى به حداقل ضرورى قناعت نموده، باقى را به مطالعه مى‌پرداختم، بسيار مى‌شد به ويژه در بهار و تابستان كه شب را تا طلوع آفتاب با مطالعه مى‌گذراندم» 
سيد محمدحسين براى ادامه تحصيل راهى نجف اشراف شد و در همان روزهاى اول شخصيت وارسته‌اى چون حاج ميرزاعلى آقا قاضى‌رحمه الله به سراغ وى آمده و خطاب به او اينگونه مى‌گويد: «كسى كه به قصد تحصيل به نجف مى‌آيد خوب است علاوه بر تحصيل از فكر تهذيب خود غافل نماند» 
كيمياى وجود مرحوم قاضى روح و روان او را دگرگون كرد و برنامه‌اى روشن و نورانى براى آينده او ترسيم نمود 
علامه مدت يازده سال در كنار مرقد نور آفرين امير المؤمنين عليه السلام كسب علم كرد، و از محضر بزرگانى چون آية اللّه نائينى، سيد ابوالحسن اصفهانى، سيد حسين بادكوبه‌اى، سيد ابوالقاسم خوانسارى، حجّت، حاج ميرزا على ايروانى و ميرزا على اصغر ملكى كسب فيض نمود ولى سر سلسله اساتيد ايشان مرحوم قاضى بود 
علامه در سال 1314 ه ش به زادگاهش تبريز مهاجرت كرد و مدت 7 سال در آنجا به تدريس و تأليف پرداخت سپس به قم رفت تا فرصت طلايى تاليف تفسير شريف الميزان فراهم آيد، اين كتاب ثمره‌اى كم نظير از 20 سال تلاش شبانه روزى علامه است- شهيد مطهرى 60 سال يا 100 سال ديگر را زمان درك عمق و ارزش اين كتاب مى‌داند. 
آثار ارزشمند ديگرى از اين مرد علم و عمل به يادگار مانده كه بداية الحكمه- نهاية الحكمة، اصول فلسفه و روش رئاليسم حاشيه بر اسفار ديوان شعر فارسى و ده‌ها اثر ديگر از آن جمله است علاوه اينكه ده‌ها نفر از بزرگان و فرهيختگان كنونى از حوزه علميه از جمله شاگردان علامه مى‌باشند كه به تنى چند از آنان اشاره مى‌شود، ا شهيد مطهرى 2- شهيد بهشتى 3- امام موسى صدر 4- ناصر مكارم شيرازى 5- شهيد مفتح 6- مصباح يزدى 7- ابراهيم امينى 8- يحيى انصارى 9- حسين نورى همدانى 10- حسن زاده املى، 11- عبداللّه جوادى آملى 12- سيد مهدى روحانى 13- على احمدى ميانجى و 
علامه طباطبايى ارادت شگفتى به اهل بيت عليهم السلام داشت- او حداقل هفته‌اى يك بار به حرم حضرت معصومه مشرف مى‌شد و تابستانها كه غالبا به مشهد مقدس مى‌رفتند شبها به حرم امام رضا رفته، در بالاى سر مى‌نشست و با حال خضوع و خشوع به دعا و زيارت مى‌پرداخت و براى مصائب اهل بيت شديد اشك مى‌ريخت علامه در ماه مبارك رمضان روزه خود را با بوسه بر ضريح مقدّس حضرت معصومه‌عليها السلام افطار مى‌كرد، ابتدا به حرم مشرّف مى‌شد، ضريح مقدس را مى‌بوسيد سپس به خانه مى‌رفت» 
ايشان موفقيت خويش را مرهون همين توسّلات مى‌دانست، طهارت باطن استاد زبانزد خاص و عام بود، بسيارى از شبها را تا صبح به عبادت و بيتوته مى‌پرداخت، در ماه رمضان فاصله بين غروب آفتاب تا سحر را به تهجّد ذكر مشغول بود 
سرانجام بعد از 81 سال عمر با بركت و زندگى پر تلاش روح پاك و الهى آن حكيمم عارف و مفسّر وارسته به ديار قدس و ملكوت رهسپار شد و پيكرش در جوار حضرت معصومه‌عليها السلام به خاك سپرده شد. 
پرسمان 
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
در باره زندگي و شخصيت علامه شهيد مطهري توضيح دهيد؟

پاسخ : 
شهيد آية اللّه مرتضى مطهرى 
شهيد مطهرى در سال 1298 ه ش در استان خراسان ديده به جهان گشود، در دوازده سالگى وارد حوزه علميه مشهد شد و چنان پرتلاش و منظم به تحصيل مشغول شد كه باعث شگفتى اهل بصيرت گرديد 
در سال 1316 ه ش در زمانى كه حكومت سياه رضاخان بيداد مى‌كرد و ظلمت همه جا را فر گرفته بود به دنبال نور و فضيلت راهى حوزه علميه قم شد تا روح تشنه‌اش رااز كوثر قرآن و زمزم عترت سيراب كند، 
آن شخصيت فرهيخته از محضر استادانى چون امام خمينى‌رحمه الله- سيد صدرالدين صدر- آية اللّه گلپايگانى- سيد احمد خوانسارى- سيد محمدتقى خوانسارى- سيد محمد حجّت- سيد محمد محقق يزدى معروف به داماد و ميرزا مهدى آشتيانى و آية اللّه مرعشى نجفى در علوم گوناگون بهره‌مند شد مطهرى تحصيل رسمى علوم عقلى و فلسفى را در سال 1323 ه ش آغاز كرد، شرح منظومه حكيم سبزوارى و مبحث نفس از اسفار اربعه صدرالمتألهين شيرازى را در محضر حضرت امام خمينى آموخت و در درس فقه و اصول آية اللّه بروجردى شركت كرد، 
در سال 1329 ه ش در محضر درس استاد علامه سيد محمدحسين طباطبايى حاضر شد 
استاد مطهرى همچنين در دوره تحصيل همفكر و يار و ياور سازمان انقلابى و اسلامى فدائيان اسلام بود كه از سوى روحانى مبارز سيد مجتبى نواب صفوى تشكيل شده بود 
او بسيارى از كتابهاى دروس عالى حوزه را تدريس نمود و در سال 1331 ه ش در حالى كه مدرسى مشهور بود به تهران هجرت كرد و حضور مطهرى در تهران و در جمع دانشگاهيان و روشنفكران، سراسر خير و بركت و مايه تربيت و هدايت شد- سخنرانيهاى روشنگر و مفيد استاد همزمان با تدريس در مدرسه مروى در تهران آغاز شد او توجه بسيارى به حلّ شبهات و پاسخگويى به سؤالهاى موجود درباره معارف اسلامى داشت و با مطالعه- تحقيق، دقت، تلاش و اخلاص در اين راه موفق شد و در سال 1333 تدريس در دانشگاه تهران را شروع كرد- استاد در دانشكده معقول و منقول (الهيات و معارف اسلامى) آن دانشگاه بيش از بيست سال به مبارزه عالمانه با جهل ماديگرى و غربزدگى پرداخت و دوره‌هاى ليسانس و دكتراى كليات علوم اسلامى و فلسفه را تدريس مى‌كرد. 
استاد مرتضى مطهرى بعد از حدود سى سال كه از زمزم قرآن و كوثر عترت سيراب شد و دم مسيحايى تقوا به او زندگى جديدى بخشيد قدم در سنگر نويسندگى گذارد و سلاح قلم را به دست گرفت و مرزبان حماسه جاويد شد و در سال 1336 به همت جمعى از دانشمندان حوزه علميه قم در نشريه مكتب تشيّع شروع به فعاليت نمود و مقالات بسيار مفيدى از وى به چاپ مى‌رسيد و با تأسيس انجمن اسلامى پزشكان در سال 1337 استاد مطهرى چراغ آن انجمن شد، و در سال 51 تا 57 بنابر توصيه حضرت امام خمينى هفته‌اى دو روز به قم مى‌رفته و در حوزه علميه به تدريس مباحث مهم معرفتى و فلسفى پرداختند 
آثار منتشر شده استاد بيش از 50 كتاب است كه هر يك در سطح خود خدمت بزرگى به طالبان علم و حقيقت مى‌باشد و از جمله معدود نويسندگانى مى‌باشند كه آثارشان بدون استثناء مفيد است، 
يكى از عالمانى كه در هدايت و راهنمايى مردم در قيام 15 خرداد نقش اساسى و سازنده داشت استاد مطهرى بود او در سخنرانى آتشين و انقلابى خود در شب عاشورا خطاب به روحانيت گفت «بايد واقعيت را بگوئيد و در مقابل همه نوع حادثه و گرفتارى بايستيد» بعد خطبه امام حسين‌عليه السلام (من رأى سلطاناً جائراً) را مطرح كرد و به طور صريح و قاطع به محمدرضا پهلوى حمله كرد» 
استاد مطهرى يكى از اعضاى شوراى رهبرى حزب سياسى اسلامى و نظامى هيأتهاى مؤتلفه اسلامى بود كه توانست بعد از تبعيد امام خمينى به ترور حسنعلى منصور نخست وزير وقت اقدام نمايد 
استاد مرتضى مطهرى در تاريخ 12 ارديبهشت 58 به دست يكى از اعضاى گروهك فرقان به آرزوى ديرينه خويش كه شهادت بود نائل آمد گرچه محافل علمى و انقلابى و عموم امت مسلمان در غم فراغش همواره بى‌تابند. 
راهش پر رهرو باد 
پرسمان 
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
در باره زندگي و شخصيت ميرزا جواد آقا ملكى تبريزى رحمت الله عليه توضيح دهيد؟

پاسخ : 
ميرزا جواد آقا ملكى تبريزى (استاد عرفان امام خمينى‌رحمت الله عليه) 
اين عارف فرزانه و عالم وارسته از جمله انسانهاى هوشمندى بود كه سرمايه عمر خويش را با خداى خود سودا نمود و بر لحظه لحظه آن ديده بصيرت‌آميز و ژرف نگر گشود، مدتى به تحصيل پرداخت و زمانى تدريس را پيشه خود ساخت و عمرى را به تهذيب خود و ديگران گذراند و سرانجام با نفس مسيحايى خويش روح اللّه پروريد، 
او علم صرف و نحو، منطق، معانى بيان و دروس مقدماتى ديگر را در تبريز فراگرفت و دوره سطح حوزه را به پايان رسانيد سپس به نجف اشرف هجرت نمود و از اساتيدى چون ميرزاحسين نورى و حاج آقا رضا همدانى و آخوند خراسانى بهره جست و در سال 1270 ه ش به زادگاهش تبريز بازگشت و حدود هفت سال در آنجا اقامت نمود و در زمان مشروطه به تهران سپس قم هجرت نمود و شهر قم را وطن دوم خويش قرار داد- او در قم به تدريس فقه و اخلاق و عرفان پرداخت و در مسجد بالاسر حرم مطهر حضرت معصومه‌عليها السلام اقامه نماز جماعت مى‌كرد كه امام خمينى و آية اللّه بهاءالدين از جمله افرادى بودند كه در نماز حاج ميرزاجواد آقا شركت مى‌كردند 
او سه ماه رجب و شعبان و رمضان را پى در پى روزه مى‌گرفت و كتابهايى ارزشمند تاليف نمود كه از آن جمله مى‌توان به «اسرار الصلاة «المراقبات» «رساله لقاء اللّه» اشاره نمود مرحوم ميرزا عبداللّه شالچى از شاگردان برجسته ميرزا جواد آقا گفته بود: «الآن مرقد ميرزا در قبرستان شيخان قم محل حوايج است من هر وقت حاجتى داشته باشم بر سر قبر ايشان مى‌روم» حاج آقا حسين فاطمى از شاگردان برجسته ايشان و استاد اخلاق آن زمان حوزه علميه شرح حال رحلت ميرزا جواد آقا را چنين بيان مى‌كنند: 
«روز پنجشنبه، عيد قربان بود، صبح مسجد جمكران رفتم و قبل از ظهر به منزل برگشتم چون وارد شدم خبر دادند كه حاج ميرزاجواد جوياى احوال شما شده‌اند، چون از كسالت وى اطلاع داشتم بدون هيچ معطلى به خدمتشان رفتم، ايشان به حمام رفته، خضاب بسته و پاك و مطهر در بستر نشسته بودند- در ظاهر منتظر اذان بودند اما انتظار بيش از اين مقدار بود چون ظهر فرا رسيد در بستر شروع به اذان و اقامه كردند، با گفتن هر جمله‌اى بهجت بيشتر و آرامش فراوان‌ترى سراغ او مى‌آمد، پس از اذان دعاى تكبيرات افتتاحيه را ترنم كردند سپس دو دست را بالا برده تا تكبير الاحرام بگويند كه گويى درهاى آسمان براى ورود او گشوده شد و با گفتن اللاهّ‌كبر مرغ روحش از بدن پاكش به سوى عالم قدس پرواز كرد و به سوى يار و محبوب ديرينه خويش پر كشيد و اينك حدود هشتاد سال است كه اهل دل بر فراز قبر نورانى او در شيخان قم از خداى خويش طلب علم و عرفان كرده و از روح ملكوتش استمداد مى‌طلبند. 
پرسمان 
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
در باره زندگي و شخصيت آية اللّه العظمى اراكى قدس سره الشريف توضيح دهيد؟

پاسخ : 
آية اللّه العظمى اراكى قدس سره 
او در سال 1312 ه ق در اراك ديده به جهان گشود، پدرش حجة الاسلام حاج احمد آقا از علماى مشهور آن سامان بود مادرش نيز از نوادگان امامزاده سيد حسن واقف است، وى پس از يادگيرى خواندن و نوشتن در نوجوانى وارد حوزه علميه اراك شد- دروس سطح حوزه را نزد آية اللّه العظمى سيد محمد تقى خوانسارى به خوبى پشت سر گذراند و سالها در درس آية اللّه العظمى شيخ عبدالكريم حائرى يزدى شركت كرد و از دانش و تقواى آن مرجع بزرگ بهره‌ها برد و به دنبال هجرت آية اللّه العظمى حائرى يزدى به قم وارد حوزه علميه قم شد، آية اللّه اراكى در اين سالها با امام خمينى آشنا شد و علاقه خاصى به امام داشت و هماره از فعاليتهاى سياسى ايشان عليه رژيم پهلوى پشتيبانى مى‌نمود- عكاسى هما عكسى از امام در خيابان ارم زده بود، آية اللّه اراكى كه از فيضيه برمى‌گشتند وقتى نگاهشان به آن عكس افتاد فرموده بودند قسم مى‌خورم كه صاحب اين عكس اگر در كربلا مى‌بود در ركاب امام حسين‌عليه السلام به شهادت مى‌رسيد، آية اللّه اراكى در طول بيش از 35 سال تدريس در حوزه علميه قم پيچيده‌ترين مباحث علمى را با گفتارى شيوا و بيانى رسا مطرح مى‌كرد و بيش از 12 اثر فقهى و اصولى از وى به يادگار مانده كه تقريرات فقه و اصول مرحوم مؤسس حوزه علمية از آن جمله است. 
يكى از باصفا و پر معنويت‌ترين نمازهاى جماعت نماز جماعت ايشان در مدرسه فيضيه بود كه تا سالهاى آخر عمر با بركت آن مرد الهى ادامه داشت- 
مايه دل گرمى و قوّت روحيه طلاب علوم دينى و فضلاء و علما حوزه علميه بود و نصايح واندرزهاى اخلاقى او هميشه جان تازه‌اى به كالبد محصلين علوم دينى مى‌بخشيد، در اخلاص و صفاى باطن كم نظير بود- واقعاً مجسمه تقوا و بندگى خدا بود و با وجودى كه هيچ قدمى براى شهرت خويش برنداشت در دل آحاد مسلمين و شيعيان و علما جاى داشت تا اينكه روح بلند آن فقيه وارسته در سال 1373 ه ش به ملكوت پيوست و دار فانى را وداع گفت و پيكرش با تشييع با شكوه مردم قم در حرم حضرت معصومه‌صلى الله عليه وآله وسلم به خاك سپرده شد، رضوان و رحمت خدا بر او باد 
پرسمان 
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
در باره زندگي و شخصيت آية اللّه بهاءالدينى قدس سره الشريف توضيح دهيد؟

پاسخ : 
آية اللّه بهاءالدينى «ره»: 
سيد رضا بهاءالدينى در سال 1287 ه ش در شهر مقدس قم به دنيا آمد، نسب نياكان ارجمند وى به امام سجاد مى‌رسد و اجداد و پدران والامقام او هر يك بسان گوهر تابناكى در دوران ظلمت درخشش خاصى داشتند، برخى از آنان عهده‌دار توليت حرم فاطمه معصومه‌عليها السلام بودند، مادر سيد رضا فاطمه سلطان معروف به زن آقا بانويى مخلص و مؤمن بود وى از نوادگان ملاصدراى شيرازى بوده است، اوان كودكى سيدرضا همراه با نشانه‌هايى چون حافظه فوق العاده، استعداد بسيار و درك جهان اطراف بوده است به طورى كه خود درباره آن دوران اين چنين مى‌فرمايد: «يك ساله كه بودم افراد پاك طينت و نيكو سرشت را دوست داشتم خير و شر را مى‌فهميدم» چون به دو سالگى رسيد به مكتب خانه پاى گذاشت و در شش سالگى دوران مكتب تمام شد، خبر موفقيت‌هاى او به گوش آية اللّه سيد ابوالقاسم قمى «ره» رسيد و ايشان با تشويقهاى پى در پى در صدد تربيت اين نونهال استثنايى پرداخت به طورى كه بيش از دوازده سال نداشت كه آمادگى خود را براى امتحان نزد حاج شيخ عبدالكريم حائرى مؤسس حوزه علميه قم اعلام كرد و موفقيت تحسين برانگيز وى در مقابل حاج شيخ شروعى خجسته براى ارتباط صميمى با ايشان گرديد او بيش از 16 ساعت در روز به تلاش علمى مى‌پرداخت به طورى كه از دوره مقدمات تا عالى‌ترين سطوح را تدريس نمود، وقتى با اصرار دوستان براى پذيرفتن مرجعيت مواجه مى‌شد مى‌فرمود: 
«بالاتر از اينها فكر كنيد گيرم نام بنده بر سر زبانها افتاد وقتى پيش خدا دستم خالى است آن شهرت براى من چه سودى دارد؟ نام بنده موضوعيت ندارد» رسيدگى به محرومان را سر لوحه خدمات اجتماعى خويش قرار داد و همواره مى‌فرمود: «كمكها را شب انجام دهيد رعايت آبروى افراد را بكنيد، به گونه‌اى كمك كنيد كه شما را نشناسند مبادا فردا شما را ببينند و خجالت زده گردند». 
همچنين مى‌فرمودند: «ما تجربه زيادى به دست آورده‌ايم و وجدان نموده‌ايم كه براى رهايى از مشكلات راه‌هايى هست كه بهترين آنها را خود حس كرده‌ايم و به كمك آنها به حاجت‌هايمان رسيده‌ايم، نذر كردن گوسفند براى فقرا، خواندن حديث كساء به طور پى در پى، پرداخت صدقه و ختم صلوات» 
روزى صحبت از شعر و شاعرى به ميان آمد، با جمله‌اى كوتاه فرمودند: 
«بنده اشعار زيادى درباره اهل بيت‌عليهم السلام بويژه حضرت على شنيده‌ام ولى براى من هيچ شعرى همچون اشعار شهريار تبريزى جذابيت نداشته است به همين جهت او را دعا كردم بعداً ديدم برزخ را از وى برداشته‌اند». 
روزى فرمودند: «راضى ام كه رزق و روزى خود را به عهده خداوند متعال گذاشتم و از فكر شغل دوم و توسعه زندگى بيرون آمدم، بسيار خوشحالم كه تنها و تنها به تحقيق جذب شدم و امور مادى نتوانست مرا به طرف خود جذب كند، آنچه رزق ما بود خدا رسانده است». 
و همچنين فرمودند: «بنده قبل از سال 42 درس خارج فقه داشتم- يك سال هنگام شروع احساس كردم ساعت درس بنده با درس آقا روح اللّه (امام خمينى‌رحمه الله) همزمان است، به خاطر تقويت درس ايشان و احترام به آن بزرگوار درس خود را تعطيل كردم، پس از پيروزى انقلاب چون در دادگاههاى كشور به نظر آقا روح اللّه عمل مى‌شد بنده درس خارج قضا را تعطيل كردم، مبادا نتيجه بحث ما مخالف با نظرهاى ايشان تلقى شود و موجب اختلاف و يا تضعيف نظام گردد رهبرى را در آقاى خامنه‌اى مى‌ديدم چرا كه ايشان ذخيره الهى براى بعد از امام بوده است بايد او را در اهدافش يارى كنيم، بايد توجه داشت كه مخالفت با ولايت فقيه كار ساده‌اى نيست بعد از امام اگر بشود به كسى اعتماد كرد به اين سيّد (آية اللّه خامنه‌اى) است ايشان از همه افراد به امام نزديكتر است بايد به او كمك كرد كه تنها نباشد» 
وجود آن پير طريقت روشن بخش دل همه طالبان معنويت، طلاب و فضلاء و اهل ذكر بود، ديدار او قوّت بخش كسانى بود كه مى‌خواستند كسى را ببنند كه با ديدن او به ياد خدا افتند و دمى چند از دغدغه‌هاى مادى آسايش يابند و به فكر ساختن آخرتى آباد و سراسر نور باشند 
ولى دريغ اينكه هر آفتابى غروبى است و آفتاب حوزه علميه ما نيز از اين قاعده مستثناء نبود و عاقبت غم و اندوه فراق او بر دل شيفتگان عرفان و معنويت نشست. 
يادش گرامى و راهش پر رهرو باد. 
پرسمان 
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
در باره زندگي و شخصيت آية اللّه قطب‏الدين راوندى قدس سره الشريف توضيح دهيد؟

پاسخ : 
قطب‌الدين راوندى قدس سره الشريف 
در صحن بزرگ حرم مطهر حضرت معصومه سلام اللّه عليها مقابل حوض بزرگ به سمت قبله فقط يك قبر به چشم مى‌خورد كه حدود يك متر از كف صحن بلندتر مى‌باشد، با توجه به اينكه در زمان سابق تمام اطراف مضجع منوّر حضرت معصومه قبرستان بوده و جهت توسعه حرم و ساختن صحن چاره‌اى جز مسطح نمودن آن نبوده به هنگام عمليات صحن سازى ناگاه چشم مردم به پيكرى پاك و نورانى مى‌افتد كه بعد از گذشت هشت قرن هنوز سالم و با طراوت باقى مانده و آن پيكر عالم ربّانى قطب الدين راوندى است، او از علماى قرن ششم هجرى قمرى است كه در تاريخ 573 ق وفات يافته، و از شاگردان برجسته امين الدين طبرسى صاحب تفسير ارزشمند مجمع البيان است و به يك واسطه از شيخ طوسى روايات را نقل مى‌كند و در واقع استادان او شاگردان شيخ طوسى بوده‌اند مردان خدا الگوهاى روشنى هستند كه به رغم مشكلات و كمبودهاى عصر خويش همه تلاش و همتشان خدمت به اسلام عزيز و احياى مجد و عظمت آن بوده است، آنان با عشق به قرآن مجيد و اهل بيت‌عليهم السلام به نشر و پخش آثار ايشان پرداخته، همواره از سرچشمه زلال ابديت سيراب مى‌شوند. 
قطب الدين راوندى در زمره مردان بزرگى است كه با دانش فراوان خود پس از بهره مندى از علوم مختلف و تبحر در آنها حلقه زرّينى در سلسله حافظان و راويان معارف اسلامى گرديد و در بيشتر رشته‌هاى علوم اسلامى تبحر و تخصّص خود را به نمايش گذاشت از جملة 
تفسير: 
كتابهاى 1. «ام القرآن» 2. «تفسير القرآن» در دو جلد 3. خلاصة التفاسير در ده جلد 4. شرح آيات المشكلة فى التنزيه 5. اللباب فى فضل آية الكرسى 6. الناسخ و المنسوخ من القرآن 
شرح نهج البلاغه: كتاب منهاج البراعة فى شرح نهج البلاغة در دو جلد را به رشته تحرير در آورند 
كلام و اعتقادات: 
1. الخرايج و الجرايح 2. امّ المعجزات 3. الاختلافات 4. تهافت الفلاسفة 5. جواهر الكلام فى شرح مقدمة الكلام 
فقه: 
1. آيات الاحكام 2. احكام الاحكام 3. الانجاز 4. حل المعقود فى الجمل و العقود 5. الخمس 6. رسالة الفقهاء 7. مشكلات النهاية 8. المنتهى فى شرح النهاية 9. الرائع فى الشرايع 10 فقه القرآن و بسيارى كتب فقهى ديگر 
حديث: 
1. تحفة العليل 2. رسالة فى صحة احاديث اصحابنا 3. ضياء الشهاب 4. لباب الاخبار 5. مزار 6. المجالس فى الحديث 7. دعوات 
تاريخ: 
1. جنى الجنتتين 2. قصص الأنبياء 
شعر و ادب: 
1. التغريب فى التعريب 2. الاغراب فى الاعراب 3. شرح العوامل المأة 4. غريب النهاية 5. نفثة المصدور (ديوان شعر) 
اصول فقه: 
1. المستقصى، و تأليفات و كتب مختلف ديگرى كه ذكر آن در اين مختصر نمى‌گنجد، تا جايى كه علماى اهل سنت نيز در مقابل او سر تعظيم فرود آوردند، ابن حجر عسقلانى درباره راوندى نوشته است: «او در جميع علوم فاضل است و در هر نوعى از علوم صاحب تصنيفات بى شمار بوده است (لسان الميزان- ابن حجر- ج 3- ص 48 (و دانشمند بزرگ شيعه علامه امين‌رحمه الله درباره راوندى مى‌گويد: «راوندى يكى از پيشوايان علماى شيعه، برگزيده اين طايفه و از اساتيد بى نظير فقه و حديث و از نوابغ علم و ادب است، هيچ گونه عيبى در آثار فراوانش و تيرگى در فضايل و تلاشها و خدمات دينى و اعمال نيكو و كتب ارزنده‌اش وجود ندارد» (الغدير- ج 5- ص 380 (حضرت آية اللّه مرعشى نجفى‌رحمه الله به پاس خدمات او سنگ قبرى بلند و به ياد ماندنى را بر فرازش به يادگار نهاد تا زائران حضرت فاطمه معصومه در ابتداى ورود و خروج از صحن مباركش چمشانشان به قبر اين فرزانه بزرگ روشن شود. 
پرسمان 
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
فاضل هندی که بوده و چه ویژگی هایی داشته است؟

پاسخ : 
بهاء الدين محمد تاج الدين معروف به فاضل هندی یکی از دانشمندان به نام شيعه در قرن دوازدهم هجری است. فاضل در کليه علوم و فنون اسلامی استادی ماهر و دانشمندی محقق و مجتهدی کامل بود. در سال 1062 متولد شد و قسمتی از دوران کودکی و نوجوانی را در هندوستان سپری نمود سپس تمام سنوات عمرش در دار العلم اصفهان سپری شد. وی نزد پدر خويش و امثال محقق خوانساری و محقق سبزواری و علامه مجلسی و ديگر اعلام بزرگ سالها بهره مند بود و به واسطه نبوغ فکری و استاد خدادادی در نوجوانی به درجه اجتهاد نائل گشت و خود مدرسی کامل و مؤلفی جامع و محققی بی مانند گرديد.
(تاج الدين حسن پدر فاضل هندی که خود از اجله علما است از مرحوم ملا حسين علی شوشتری و او از ملا عبد الله شوشتری تا برسد به علی بن بابويه قمی یکی پس از ديگری به ترتيب اجازه روايت دارند). بيننده عزيز: تمام علمای اعلام و صاحب تراجم علما فاضل هندی را به عنوان دانشمندی محقق و علامه فاضل و شخصيتی بی نظير در عصر خويش معرفی ساخته اند.
صاحب روضات می نويسد: فاضل از دانشمندان اواخر عهد صفوی است که در علوم رسمی و حکمت و فنون دينی اصلی و فرعی استادی به نام بود، و بر اثر نيروی خدادادی که داشت بر مخالفان در خصوص امامت و مراتب آن مناظره داشت و قصه های عجيبی از مناظرات او سر زبانها است. فاضل قبل از بيست سالگی به نوشتن کتب و رسائل و حواشی و تعليقات در علوم ادبی و اصولی مشغول گشت. او اثر ارزنده ای به نام کشف اللثام در قواعد احکام دارد. کشف اللثام فقهی است استدلالی در شرح قواعد علامه که مرحوم سيد علی طباطبائی صاحب رياض المسائل با استفاده از فقه فاضل کتاب فقهی خويش را در ابواب مختلف نيکو و استوار ساخت. فاضل آثار ديگری به نام مناهج السويه در فقه، ملخص و تلخيص، تفسيری کبير و مبسوط و چند جلد رسائل مختلف در عبادات، تفسير جامعی به نام بحر مواج نيز از خويش به جا گذاشت. فاضل فضل ادبی خود را در شرح بر قصيده سيد حميری به اثبات رسانيد، و رسائلی در حکمت و کلام و نجوم و هيئت و رياضيات نيز به رشته تحرير برد. نتيجه آنکه فاضل کسی است که در فقه و اصول و تفسير و حديث، رجال و حکمت، فلسفه و کلام و منطق، تاريخ و جغرافيا، رياضيات و هيئت و نجوم، ادبيات عرب و عجم و غيره مهارت داشته باشد و تصنيفات او نيز متقن و استوار باشد، آنگونه که کشف اللثام قوت قلب صاحب جواهر بود که فرمود: اگر کشف اللثام نبود جواهر نبود. دوران زندگی اين دانشمند بزرگ و شخصيت علمی کم نظير مواجه شد با فتنه و آشوب افغانها و کشت و کشتارهای بی رحمانه مسلمانان بی دفاع و اضطراب و ناراحتی مردم و علمای اعلام و از هم پاشيده شدن حوزه چندين ساله اصفهان و نقل مکان علما و افاضل به ساير بلاد ايران، که سرانجام فاضل عزيز ما رمضان سال 1137 را به پايان نبرد و در فتنه افغان پس از شبهای احياء از کثرت اندوه جهان فانی را وداع نمود. قبر فاضل هندی و علامه خواجوئی و فاضل نائينی در اصفهان نزديک تخت فولاد زيارتگاه است.
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
جهانگیرخان قشقایی چگونه به هدایت مردم اهتمام داشته است؟

پاسخ : 
مرحوم حکيم مدرس اصفهاني به نقل از استادش شيخ محمود مفيد «ره» نقل مي‌فرمود که : جهانگير خان با چند نفر از شاگردانش وارد بازار قيصريه شدند. در آنجا در يکي از حجرات سر و صداي ساز و آواز به گوششان خورد . يکي از شاگردان ايشان گفت: حضرت آقا ببينيد!!؟ اجازه بدهيد من الان مي‌روم واينها را به هم مي‌زنم. خان فرمود: قدري تأمل کنيد:
اين طريق امر به معروف و نهي از منکر نيست. شما الان اگر برويد و اين کار را بکنيد اينها اتباع ظل السلطانند و بالاخره فردا مؤاخذه مي‌کنند. و اسباب توهين به اهل علم مي‌شوند و ممکن است شما را تحت فشار و ناراحتي قرار بدهند. حالا بيائيد همراه من که طريقه امر به معروف و نهي از منکر را نشانتان بدهم. آنگاه خان با شاگردانش به داخل آن حجره رفته و پرده را عقب زده و فرمود: آقايان سلامٌ عليکم! ميهمان مي‌خواهيد؟ چند نفر از افراد داخل حجره دست پاچه شدند و رنگ از رخسارشان پريد و نگران شدند. خان فرمود: نه من نيامده‌ام مزاحم شما بشوم... حالا طلبه‌ها و شاگردان خان هم همين طور مات و مبهوت ايستاده‌اند و تماشا مي‌کنند. جهانگير خان به افراد مذکور گفت: خوب آقايان داشتند فلان دستگاه موسيقي را مي‌زدند، بزنيد ببينم! آنها هم شروع کردند به نواختن. جهانگير خان شروع کرد به ايراد گرفتن و اينکه شما اين دستگاه را داريد اشتباه مي‌زنيد. رو به آن ديگري کرد و فرمود شما بزن ببينم و همين طور يک يک همه افراد داخل حجره آن دستگاه را زدند و خان هم يک يک ايرادشان را گفت. اهل حجره و آقايان طلاب همه مات و مبهوت گشتند و از مهارت و استادي خان در موسيقي شگفت زده شدند. آنگاه جناب خان رو به همه آنها کرد و فرمود: آقايان من هم مثل شما يک وقتي با اين آلات سروکار داشتم و چنگي مي‌نواختم و نسبت به همه انواع دستگاههاي موسيقي مسلط بودم. اما در نهايت به اين نتيجه رسيدم که عمر خود را تلف کرده‌ام. آيا حيف اين عمر نيست که آدم، خود را صرف اين هرزه‌گي‌ها و امور لغو و بيهوده نمايد و شروع کرد به خواندن آيه و حديث و آنقدر گفت و گفت تا اين که مجلس طرب و ساز و آواز، مبدل به مجلس توبه شد و همه سخت گريستند. آنگاه افراد داخل حجره، شيشه‌هاي شراب را شکستند و اساس ضرب و ساز و آواز را نيز درهم ريختند و مجلس، يک مجلس روحاني گشت. آنگاه جهانگيرخان در حقشان دعا کرد و فرمود: خداي شما را به توبه‌اي که کرديد، بخشيد و خدا ان شاء الله شما را موفق و مؤيد گرداند. همانگونه که من هم از گذشتة خود توبه کردم و به حمد الله مؤفق گشتم.
منبع: کرباسي زاده، نگاهي به احوال و آراء حکيم مدرس اصفهاني ، صص 114تا ص115. 


 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
درباره ویژگی های حضرت آیت الله شیخ محمد بهاری همدانی(رحمت الله علیه) توضیحاتی بدهید.

پاسخ : 
عالم ربانی جکیم فرزانه و فقیه نامدار حضرت آیت الله شیخ محمد بهاری در زهد وتقوی کم نظیر و در علم و کمال و فضیلت زبانزد عام و خاص بود ایشان از شاگردان برجسته و اصیل آخوند ملاحسینقلی همدانی است و در سن 32 سالگی به درجه اجتهاد رسید و در علوم مختلفی از قبیل فقه و اصول و عرفان و حکمت به حظی عظیم نائل شد سالها خوشه چینی از خرمن پر بار آخوند همدانی از او عارفی کامل ساخته بود به گونه ای که در میان سیصد تن از شاگردان مرحوم آخوند همدانی سرآمد و شاخص آنان به شمار میرفت
او که اسرار الهی در دل تابناکش موج میزد و در اخلاق و تواضع و ادب گوی سبقت را ربوده بود گاه با نگاهی عمیق و یا وعظی کوتاه خفته ای را بیدار میکرد و نور ایمان را در دلش روشن میساخت مرحوم بهاری به راستی تداوم بخش مکتب تربیتی استادش بود وراه او را به احسن وجه ادامه داد حسن برخورد و گشاده رویی و تواضع بی نظیر همگان را به حضور در مجلسش فرامیخواند به گونه ای که کودکان بهره گیری از مواعظ شیرین او را به بازی ترجیح میدادند عالمی که از تعریف و تمجید دیگران از خودش گریزان بود و از عرصه شهرت بسیار پر حذر بود. آیة الله بهاری در مسیر تکامل سکوت گرسنگی تنهایی و کم خوابی و اخلاص و خوف و رجاء را تجربه کرد و رسید به آنجا که می باید میرسید اگر چه شهرتش در میان مردمان به علت زهد و پارساییش اندک بود اما سخنان عالمان از مقام شامخش بسیار فراوان است این است تواضع و فروتنی عالمان شیعی که عصری را در اخیای سیره نبوی و علوی به سر رسانیده اند و حقانیت شیعه را با سیره عملی خود به اثبات رسانید ه اند اکنون تربت شریف آنمرحوم والا مقام و عارف جلیل القدر زیارتگاه عاشقان وشفابخش دل بیماران است.
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
درباره زندگی‌نامه و آثارملا حسینقلى همدانى توضیحاتی بدهید.

پاسخ : 
در سال 1239 هـ . ق در روستاى «شوند درگزین» از توابع همدان، نوزادى به این عالم خاكى قدم نهاد كه در اثر نشو و نما در خانواده‌اى كه مهد اخلاق و تقوا بود، به رفیع‌ترین قله‌هاى عرفان و تهذیب نفس صعود كرد. 
او آن چنان با عشق و شور به سیر و سلوك معنوى پرداخت كه عارفان حقیقت جو و سالكان طریق توحید از توشه‌هاى سلوك وى پیمانه‌ها پر كردند. تا آن كه نام این الگوى زهد و عبادت و تقوا، و طلایه‌دار عرفان اسلامی، زینت بخش محفل ره‌پویان حقیقت طلب د صدسال اخیر گردید.
زادگاه مبارك 
نسب آخوند همدانى به جابر بن عبدالله انصارى صحابى مشهور پیامبر اسلام ـ صلى الله علیه و آله ـ می‌رسد. در كتاب «بزرگان و سخن سرایان همدان» آمده است: در زادگاه وی، شوَند درگزین جمع زیادى از نوادگان جابر زندگى می‌كنند. نزد آنان جامه‌اى از حضرت على ـ علیه السلام ـ است. هرگاه مرض طاعون در آن منطقه و روستاهاى اطراف پیدا می‌شده آن جامه را در آبى شستشو می‌دادند و به عنوان تبرك از آن آب می‌نوشیدند... كسانى كه از آن آمی‌نوشیدند، به طاعون مبتلا نمی‌شدند. آن گاه كه شاه عباس صفوى از این موضوع مطلع گردید، مقدارى از این لباس را جهت تبرك از آنان گرفت. این جامه‌اى است كه على ـ علیه السلام ـ آن را به جابر، جدّ اعلاى آخوند همدانی هدیه كرده است.(1)
آخوند همدانى فرزند رمضان‌على چوپان بود كه بعد به شغل پینه دوزى (كفاشی) روى آورد. در اوایل زندگی، رمضان‌على از داشتن فرزند محروم بود. تا این كه توفیق زیارت امام حسین ـ علیه السلام ـ براى او حاصل شد. رمضان‌على در كنار بارگاه ملكوتى امام حسین ـ علیه السلام ـ نذر كرد كه اگر خداوند متعال فرزند پسرى به او عنایت كند، نامش را در زمره غلامان آن حضرت ثبت كند و او را براى ترویج مذهب جعفرى تربیت كند. پس از مراجعت از كربلا، دعاى او به هدف اجابت رسید و نذرش مقبول درگاه خداوندی قرار گرفت. خداوند متعال به او دو فرزند پسر عنایت كرد كه اولى را حسینقلى (نوكر امام حسین ـ علیه السلام ـ) و فرزند دوم را كریم‌قلى (بنده خدا) نامید. رمضان‌على علاقه شدیدى به روحانیت داشت. آرزویش این بود كه فرزندانش از عالمان دین محسوب شوند.
تحصیل 
آخوند ملا حسینقلى پس از گذراندن ایام كودكى در زادگاه خویش، دروس ابتدایى را نزد استادان آن منطقه فرا گرفت. سپس براى ادامه‌ی تحصیلات به تهران رفت. آخوند دروس سطح را در حوزه علمیه تهران آموخته و در مدرسه مروی، در درس آیت الله شیخ عبدالحسین طهرانى (شیخ العراقین) شركت كرد. بعد از اقامت چند ساله در تهران، عشق و علاقه به حكمت و علوم عقلى او را به شهر سبزوار كشاند. او در مكتب فیلسوف بزرگ و پر آوازه‌ی ایرانی، ملاهادى سبزوارى شركت كرد و از خرمن پرفیض آن حكیم عارف بهره برد.
استاد شهید مرتضی مطهرى (ره) در این زمینه می‌گوید: 
«بزرگترین حسنه حكیم سبزواری، مرحوم حكیم ربانی، عارف كامل الهی، فقیه نامدار، آخوند ملا حسینقلى همدانى در جزینى ـ قدس سره ـ است. این مرد بزرگ و بزرگوار كه فرنزد یك چوپان پاك سرشت بود، براى ادامه تحصیل از همدان به تهران آمد. جاذبه‌ی معنوى حكیم سبزواری او را به سبزوار كشانید.مدتی كه تاریخ و مقدارى را فعلاً نمی‌دانم، درحوزه‌ی آن حكیم شركت كرد... . 
اگر همه شاگردان حوزه حكیم سبزوارى به حضور وى در حوزه‌ی او افتخار می‌كنند، حوزه حكیم به حضور چنین مردی مفتخر است.»(2)
آخوند ملا حسینقلى همدانى بعد از آن كه از كوثر زلال معرفت و حكمت جرعه‌ها نوشید و از انفاس قدسى و رهنمودهاى علمی و معنوى ملاهادى سبزوارى ذخیره‌ها اندوخت، كوله راه سفر بست و براى ادامه‌ی تحصیلات راهى نجف گردید. آخوند همدانى در حوزه‌ی علمیه‌ی نجف به حلقه‌ی درس شیخ مرتضى انصارى (ره) پیوست. او سخنان استاد در درسهاى فقه و اصول را به رشته‌ی تحریر كشید. آخوند همدانى تا پایان زندگى آن استاد فرزانه، در درس او شركت می‌كرد. او در مكتب شیخ انصارى به آن پایه از مقام فقهى رسید كه او را از «اكابر فقهای شیعه»(3) قلمداد كردند. آخوند همدانى بعد از ارتحال شیخ انصاری، به تدریس درس خارج فقه و اصول پرداخت. برخى از شاگردانش مباحث فقهى وى را تقریر نموده‌اند.(4)
در وادى سیر و سلوك 
آخوند ملا حسینقلى همدانى علاوه بر تحصیل فقه و اصول و علوم رایج حوزه، به تهذیب نفس و كسب كمالات معنوى پرداخت و در درس آقا سید على شوشترى كه بزرگترین مربى اخلاق و عرفان آن عصر بود، شركت كرد. 
ملاحسینقلی همدانى از همان جلسه‌ی اول، مورد عنایت ویژه‌ی استاد قرار گرفت و در زمره‌ی شاگردان خصوصى آن بزرگوار محسوب شد. او طریقه‌ی آشنایى خویش را با آقا سید على شوشترى چنین بیان كرده است: 
«مدتی بود كه در نجف اشرف به درس شیخ انصارى حاضر می‌شدیم، تا این كه روزى متوجه شدم كه شیخ همواره روزهاى چهارشنبه به منزل آقا سید على شوشترى می‌رود، من نیز روزى بدانجا رفتم و شیخ را دیدم كه چون شاگردان نشسته و سید هم بر مسند استادى جای گرفته بود. با خود گفتم كه من نیز باید همیشه به این درس حاضر شوم. چون برخاستم. سید رو به من كرد و گفت: اگر خواستى تو نیز بیا و از آن روز به بعد. پیوسته به حضورش شرفیات شده و بهره‌ها بردم.»(5)
در عظمت مكتب سید على شوشتری، همین كافى است كه شیخ انصارى با این كه در علوم نقلی، استاد كل و نمونه‌ی عصر خویش بود و سید شوشتری یكى از شاگردان او در فقه و اصول بود، با این همه شیخ انصارى در درس اخلاق او شركت می‌كرد. 
آخوند همدانى در مكتب عرفان سید شوشتری، به مراتب عالى سیر و سلوك معنوى نائل شد. استاد به او علاقه‌ی ویژه‌ای داشت. علاقه‌ی استاد به او چنان بود كه وقتى آخوند در مدرسه‌ی سلیمیه به مرض صعب العلاجى دچار می‌شود، صد تومان به پزشك حاذقى می‌دهد كه او را درمان كند. در آن زمان ثروت كم‌تر كسى در نجف به صد تومان می‌رسید.(6)
آخوند همدانى با راهنمایی این استاد عارف، توانست بعد از رحلت شیخ انصاری، مشغول تربیت جانهاى مشتاق و دلهاى آماده شود.
استادان 
آخوند همدانى دروس مقدماتى را نزد شیخ عبدالحسین طهرانی، حكمت را نزد حاج ملاهادى سبزواری، فقه و اصول را نزد شیخ مرتضى انصارى (ره) و اخلاق و سیر و سلوك عرفانى را نزد سید على شوشترى فرا گرفت. اساتید دیگرى نیز در رشد شخصیت آخوند همدانى تأثیر داشتند كه می‌توان در ایران از سید محمد سلطان آبادی (ره) و در عراق، از صاحب جواهر، ملا على رازى و میرزا محمد حسن شیرازى نام برد.
ایجاد مكتب تعلیم و تربیت 
آخوند پس از رحلت شیخ انصاری، تصمیم جدی گرفته بود كه تدریس خارج فقه و اصول را به صورت گسترده و همگانى آغاز كند و براى همین منظور به تنظیم و تكمیل تقریرات درس شیخ همت گماشت، امّا تدبیر الهى سرنوشت دیگرى براى او رقم زده بود. زیرا در همان ایام، نامه‌اى از طرف استادش، سید على شوشترى به او رسید كه او را از تدریس فقه و اصول به صورت گسترده و همگانى بازداشت. استادش به او توصیه نمود كه محور اصلی فعالیت‌هایش را بر ایجاد مكتب اخلاق و عرفان قرار دهد.(7) بر این اساس، آخوند ملا حسینقلی همدانى توصیه‌ی استاد را نصب‌العین قرار داد و تربیت نفوس مستعد را آغاز نمود. او با گرد آوردن عالمانى مجاهد و مؤمنان مخلص، مشغول تربیت و تهذیب اخلاق و ریاضت آنان گردید تا آنها را از تنگناى ظلمت‌كده‌ی دنیا به فراخناى عالم قدس الهى بكشاند.
او توانست عارفان بزرگى را پرورش دهد كه جزو افتخارات تشیع به شمار می‌آیند.
حوزه‌ی پر بركت عارف همدانى كه حدود 30 سال دوام یافت، آن چنان پربار بود كه امروزه بعد از گذشت یك قرن از رحلت آن عارف كامل، شاهد آثار و بركات معنوى مكتب تربیتى او هستیم. عارف بلند همت همدانى با این كه بیشترین همت خویش را در زمینه‌ی تدریس معارف صرف نمود، ولى از آن جا كه یكى از شاگردان ممتاز فقه و اصول درس شیخ انصارى (ره) بود، از پرداختن به فقه و اصول غفلت نورزید. او صبحگاهان به تدریس اخلاق و عرفان همت گماشته و سپس بر اساس تقریرات درس شیخ انصارى (ره)، به تدریس فقه و اصول می‌پرداخت.
محفل درس او حال و هواى دیگرى داشت و فضاى آن آكنده از عطر معنوى و روحانیت بود.
آن مربى عارف گاهى در اثناى درس از بیم آن كه سخنان علمى و لذت تدریس او را از یاد یار و فیض حضور باز دارد و از مبدأ هستى غافل سازد، لحظاتى را به سكوت می‌گذرانید.(8) 
به هنگام تدریس، شاگردانش آن چنان تحت تأثیر سخنان او قرارمی‌گرفتند كه خویش را از یاد می‌بردند و ساعتها محو روحانیت كلام استاد می‌شدند. علامه طباطبایى (ره) نقل می‌كند:
«مرحوم آقا سید على قاضى می‌فرمود: در ایام تشرفم به نجف اشرف، روزى در معبرى فردى را دیدم كه كنترل كافى بر خویش نداشت. از یكى پرسیدم: آیا این مرد اختلال فكر و حواس دارد؟ در پاسخ گفت: خیر، او هم اكنون از جلسه‌ی درس اخلاق آخوند ملا حسینقلی همدانى برخاسته است و این از خود بی‌خودى كه در او مشاهده می‌شود، تأثیر كلام و تصرف روحى آن جناب است.»(9)
تألیفات و تقریرات 
درخشش بیش‌تر آخوند همدانى در تكمیل نفوس و تربیت انسانهاى صالح می‌باشد و محور تلاشهاى آخوند در حوزه‌ی عرفانى ـ تربیتى متمركز بود ولى با این حال، آثارى مكتوب از ایشان به یادگار مانده است:
1- تقریرات دروس فقه و اصول شیخ انصاری. 
2- صلاة المسافر. 
3- تقریرات درس فقه: در مبحث رهن كه توسط یكى از شاگردانش نوشته شده و در كتابخانه مرحوم محدث نورى موجود است. 
4- تقریرات درس فقه در چهار جلد. 
5- امالى : در موضوع اخلاق كه بعضى از شاگردانش آن را جمع آورى نموده‌اند. 
6- تقریرات درس آقا سید على شوشتری، كه به حسینیه‌ی شوشتری‌هاى نجف وقف شده است. 
7- مكاتبات و دستور العمل‌ها: میرزا اسماعیل تبریزى آنها را جمع كرده و در آخرت كتاب تذكره المتقین به چاپ رسیده است.(10)
وفات 
آخوند ملا حسینقلی همدانی پس از عمری تلاش در راه كمال و تربیت انسانهای صالح، در تاریخ 28 شعبان 1311 هـ . ق در كربلا ندای پروردگارش را لبیك گفت و روح بلندش به بهشت برین پرواز كرد و در جوار رحمت حق آرمید. پیكر شریف آن مرحوم در صحن مطهر امام حسین ـ علیه السلام ـ در حجره‌ی چهارم صحن به خاك سپرده شد. 
پیوند به :
مردی كه با یك جمله آدم می‌ساخت
دستور العملی از ملا ، نجات یافتگان
پی نوشتها:
1- بزرگان و سخن سرایان همدان، ج 2، ص 67. 
2- خدمات متقابل اسلام و ایران، ص 604. 
3- نقباء البشر، ص 674. 
4- القضاء و الشهادات فى فقه الباقر، ص 66 و 67 و 102 و الذریعه‌ی، ج 4، ص 372؛ نقباء البشر، ج 4، ص 1326. 
5- تاریخ حكماء و عرفاء متاخر برصدر المتالهین، ص 133. 
6- نقباء البشر، ج 2، ص 676. 
7- رساله لب اللباب، ص 157. 
8- شجره طیبه، ص 6، مقلاات الحنفاء، ص 227. 
9- كیهان اندیشه، ش 15، ص 45. 
10- اعیان الشیعه، ج 6، ص 136؛ تذكره المتقین، ص 190 و الذریعه، ج 4، ص 372. 
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
آیا مذهب شیعه شیخ صدوق را به عنوان فردی که گناه و کفر انجام می‌دهد، می‌شناسد (لحاظ می‌کند). و اگر چنین نظری درباره او ندارد، برایم توضیح دهید چرا؟ و اگر او را به عنوان فردی گناهگار می‌شناسد، چرا ما اسم او را در کتب شیعه در بین نام دانشمندان مشهور شیعه می‌بینیم.

پاسخ : 
در صورتی شخص کافر می‌شود که انکار خدا و پیغمبر و یا انکار ضروری دین کند و بداند که این کار به انکار خدا و پیغمبر می‌انجامد. پس در واقع انکار خدا و پیغمبر موضوعیت دارد و باعث کفر و ارتداد می‌شود.
مرحوم شیخ صدوق (رحمت الله علیه) به هیچ وجه انکار خدا و پیغمبر نکرده است. بلکه ایشان به خاطر بعضی از روایاتی که نزدشان معتبر بوده، به این مطلب اعتقاد پیدا کرده است که خداوند، پیامبر را در امر غیر نبوت و تبلیغ؛ به سهو انداخت تا آنکه به مردم اعلام بدارد که پیامبر مثل آنها بشر است و او را به عنوان معبود در کنار خداوند قرار ندهند. چنانکه مرحوم صدوق می‌فرماید:
“و لیس سهو النبی کسهونا لأن سهوه من الله عزوجل و انما اسهاه لیعلم انه بشر مخلوق فلا یتخذ رباً معبوداً دونه و لیعلم الناس بسهوه حکم السهو متی سهوا و سهونا من الشیطان و لیس للشیطان علی النبی و الأئمه صلوات الله علهیم، سلطان“ [1]
بنابراین شیخ صدوق (رحمت الله علیه) سهو پیامبر را از جانب خداوند متعال می‌داند نه به عنوان قصور نفسانی که از ناحیه شیطان است.
البته علمای دیگر شیعه نظر این بزرگوار را قبول ندارند و می‌فرمایند: دلیل عقلی و عملی هرگونه سهو را از پیامبر مبرا می‌دارد. و چون مسأله اعتقادی است نمی‌توان به اخبار واحد، استناد کرد و در مسائل اعتقاد فقط استدلال علمی معتبر است و تا خبر متواتر علمی نباشد، کارساز نیست.
مرحوم شیخ بهایی می‌فرماید: “اگر امر دایر شود که سهو را به پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نسبت دهیم یا به مرحوم صدوق نسبت سهو به مرحوم صدوق اولی است“
مرحوم صدوق در این مسأله اشتباه کرده‌اند، اما هرگونه اشتباه باعث نمی‌شود که از زمره ی شیعیان خارج گردند چرا که انسان معصوم نیست.
مرحوم صدوق قائل به سهو النبی (البته با معنایی که گذشت) بودند و دیگر هیچ گونه ارتکاب معصیت را برای پیامبر تجویز نکرده است اما اهل سنت تجویز معصیت برای پیامبر کردند چنانکه معتزله ارتکاب صغیره را برای او جائز می‌داند و حشویه ارتکاب صغیره و کبیره (به استثنای کفر و دروغ) را برای پیامبر جائز می‌دانند و مسلماً معصیت یک نقصان نفسی است و شأن پیامبر از آن مبری است. و شیعیان بیشتر اهل سنت را به خاطر همین نظریه مذمت می‌کنند. 
پی نوشت:
[1]“من لا یحضر الفقیه“، ج 1، ص 358-359-360، ذیل روایت شماره 1031


 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
ابن بابويه کيست ؟ و چه کتابهاي در رابطه با حضرت نوشت ؟

پاسخ : 
ابوجعفر محمد بن علي بن حسين بن بابويه قمي معروف به شيخ صدوق(رحمت الله علیه) از علماي بزرگ جهان اسلام است. وي در تاريخ 311 هـ.ق از دنيا رفت و در شهر ري مدفون شد. 
يکي از کتابهاي مهم وي "کمال الدين و تمام النعمه" در زمينه مهدويت است. اين کتاب از ديدگاه مکتب تشيع در موضوع غيبت و طول عمر حضرت مهدي(عجل الله تعالی فرجه الشریف) و نيز راجع به غيبت برخي از انبياء(علیه السلام) است.
ابن بابويه درباره تاليف کتاب "کمال الدين و تمام النعمه" مي نويسد: انگيزه من در تأليف کتاب آن بود که چون آرزويم در زيارت علي بن موس الرضا(علیه السلام) برآورده شد به نيشابور برگشتم و در آنجا آقامت گزيدم. ديدم بيشتر شيعياني که به نزد من آمد و شد دارند، در امر غيبت حيران بوده درباره امام زمان(علیه السلام) شبهه دارند، حتي عدهاي از راه راست منحرف گشته و به رأي و قياس روي آورده اند. پس با استمداد از اخبار وارده از پيامبر اکرم پيامبراکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) و ائمه اطهار(علیهم السلام) تلاش خود را در ارشاد ايشان به کار بستم تا آنها را به درستي دلالت کنم. 
تا اين که شيخي از اهل فضل و علم و شرف (شيخ نجم الدين محمد بن حسن قمي)، از بخارا بر ما وارد شد. من به جهت آن که وي ديندار و خوش فکر و راست کردار بود، از دير زمان آرزوي ملاقات او را داشتم و مشتاق ديدارش بودم.
پدرم از جد او محمد بن احمد بن علي بن صلت روايت مي کرد و علم و عمل و زهد و فضلش را مي ستود. 
پس چون خدا مرا به اين شيخ رسانيد او را سپاس گفتم که ديدارش را نصيبم ساخت و به برادري اش مرا گرامي داشت و دوستي و صفايش را به من ارزاني فرمود.
يک روز برايم سخن مي گفت، کلامي از يکي از فيلسوفان بزرگ بخارا نقل کرد که آن کلام، او را در مورد قائم(علیه السلام) حيران ساخته، و به واسطه طول غيبتش و انقطاع اخبارش، او را به شک و ترديد انداخته بود!! پس من فصولي در اثبات وجود آن حضرت بيان کرده و اخباري از پيامبر اکرم پيامبراکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) و ائمه اطهار(علیهم السلام) در غيبت آن امام روايت کردم. او بدان اخبار آرامش يافت و شک و ترديد و شبهه از قلبش زايل شد. از من درخواست کرد که در اين موضوع کتابي برايش تاليف کنم. من نيز درخواست او را پذيرفتم و به او وعده دادم که هرگاه خداوند وسايل مراجعتم را به محل استقرار و وطنم(شهر ري) فراهم کند، به گرد آوري آنچه خواسته است اقدام نمايم.
در اين ميان شبي درباره آنچه در شهر ري باز گذاشته بودم انديشيدم که ناگاه خواب بر من غلبه کرد و در خواب ديدم گويا در مکه هستم و به گرد بيت الله الحرام طواف مي کنم در دور هفتم به حجر الاسود رسيدم، آن را استلام کردم و اين دعا را خواندم: امانتي اديتها و ميثاقي تعاهدته لتشهد لي بالموافاة" " اين امانت من است که آن را تاديه مي کنم و پيمان من است که آن را تعاهد مي کند تا به اداي آن گواهي دهي".
آن گاه مولايمان صاحب الزمان(علیه السلام) را ديدم که بر در خانه کعبه ايستاده است، من با دلي مشغول و حالي پريشان به ايشان نزديک شدم، آن حضرت در چهره من نگريست و از درون دانست. بر او سلام کردم و ایشان پاسخم را داد.
سپس فرمودند: "لم لا تصنف کتابا في الغيبة حتي تکفي ما قد همک؟" فقلت له: يابن رسول الله قد صنفت في الغيبة اشياء. فقال عليه السلام: ليس علي ذلک السبيل، آمرک ان تصنيف الان کتابا في الغيبه و اذکر فيه غيبات الانبياء عليهم السلام ثم مضي صلوات الله عليه"؛ " چرا در باب غيبت کتابي تاليف نمي کني تا اندوهت را زايل سازد؟ عرض کردم: اي فرزند رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) درباره غيبت پيشتر رساله هايي تاليف کرده ام. فرمودند: نه به آن طريق، اکنون تو را امر مي کنم که درباره غيبت کتابي تاليف کني و غيبت انبياء را در آن بازگويي، آن گاه آن حضرت(علیه السلام) تشريف برند.
من از خواب برخواستم و تا طلوع فجر به دعا و گريه و درد و دل و شکوه نمودن پرداختم. چون صبح دميد تاليف اين کتاب را آغاز کردم.(کتاب کمال الدين و تمام النعمه، ص4-7).
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
درباره زندگی ابوعلی سینا توضیحاتی بدهید.

پاسخ : 
ابوعلي حسين بن عبدالله معروف به ابوعلي سينا در سال 370 هجري قمري درخرميشن ازتوابع بخارا متولد شد. او پزشك ، رياضيدان ، فيلسوف ومنجم بزرگ ايراني بود . پدرش عبدالله نام داشت كه در دستگاه سامانيان محصلي ماليات را عهده داربود ومادرش ستاره نام داشت . وي در بلخ پرورش يافت و قرآن وساير علوم را آموخت .استاد وي عبدالله ناتلي بود كه از رجال مشهور قرن چهارم هجري به شمار مي رفت. او در هجده سالگي، چنانچه خود نوشته است ، از تعلم همه علوم فارغ شد . دربيست ويك سالگي دست به تاليف وتصنيف زد .وي در بيست و دو سالگي پدرش را ازدست داد و او خود متصدي شغل پدر گرديد . اما به علت نابساماني اوضاع سياسي ، بخارا را ترك گفت و به گرگانج پايتخت امراي مامونيه خوارزم رفت و در نزد خوارزمشاه علي ابن مامون و وزيرش ابوالحسين احمدبن محمد سهيلي تقرب پيدا كرد . در اين هنگام سايه نفوذ محمود غزنوي بر خوارزم نيز فرو افتاد واز دانشمندان دربارخواسته شد كه به غزنين به خدمت سلطان محمود بروند . ابوعلي سينا كه از تعصب آن پادشاه خبردار بود ، به همراهي ابوسهيل مسيحي از خوارزم گريخت و از راه ابيورد و طوس به قصد گرگان حركت كرد تا به قابوس بن وشمگيركه به عنوان ياريگر وحامي دانشمندان شهرت يافته بود بپيوندد . اما وقتي كه پس از مشقات بسيار بدان شهر رسيد قابوس مرده بود . 
ابوعلي سينا ناچار به قريه أي در خوارزم بازگشت . اما پس از اندك مدتي دوباره به گرگان رفت و اين بار ابو عبيد جوزجاني , يكي از با وفاترين شاگردانش به خدمت اوپيوست و در اين سفر بود كه كتاب " المختصرالاوسط" و كتاب "المبدا, و المعاد" و مقداري از كتاب معروف " قانون " و "نجات " را تاليف كرد . 
ابوعلي سينا در حدود سال 405 هجري قمري به ري رفت. فخرالدوله ديلمي را كه بيماربود معالجه كرد ولي مدت زيادي در آن شهرباقي نماند و در اوايل سال بعد به قزوين و از آنجا به همدان رفت و در آن شهر نه سال به سر برد , در اين جا مورد توجه شمس - الدوله ديلمي قرار گرفت ، و در 406 هجري قمري به وزارت رسيد و تا سال 411هجري قمري در اين مقام باقي ماند . 
در سال 412 هجري قمري شمس الدوله در گذشت و پسرش سماالدوله به جاي او نشست . سماالدوله مانند پدر ميخواست كه ابوعلي سينا وزارت را قبول كند ، اما شيخ نپذيرفت . در نتيجه بر اثر معاندان به زندان افتاد و چهار ماه در حبس به سر برد و در اين مدت تعدادي از كتب و رسالات مهم خود را تاليف نمود . شيخ الرئيس بعد از رهايي از حبس باز مدتي در همدان بود و آنگاه ناشناخته با شاگردش ابو عبيد –جوزجاني به اصفهان نزد علا الدوله كاكويه رفت . آن پادشاه او را به گرمي و احترام بسيار پذيرفت . ابوعلي سينا از اين زمان تا آخر عمر در خدمت علا الدوله كاكويه بود، در نخستين جمعه ماه مبارك رمضان بود شيخ الرئيس را روي تخت رواني كه بادو اسب كرند حمل مي شد ، نهاده بودند . رفته رفته غروب افق را مي پوشاند . عصر بود و بانگ موذن مومنان را به نماز دعوت مي كرد. 
همچنان كه ابوعلي سينا دست لرزانش را به سمت شاگردش دراز ميكرد سرفه هاي شديدو پي در پي , پيكرش را مي لرزاند و چند قطره خون در كنار لبايش پديدار شد .فقط قدرت يافت اين چند كلمه را ادا كند : 
فرمانروايي كه طي اين سالها جسم مرا به اين خوبي اداره مي كرد , متاسفانه در وضعي نيست كه به كارش ادامه دهد .گمان كنم كه وقت آن رسيده است كه خيمه ام را بر چينم. 
ابو عبيد با چهره خيس از اشك سعي كردچيزي بگويد , ولي كلمه أي از دهانش خارج نشد . نمي فهميد و نمي خواست بفهمد . مگر از ديروز كه حال استادش بهبود يافته بود چه اتفاقي روي داده بود كه او پيش او هر وقت ضعيف و رنجور شده بود . 
هر چه به دردت مي خورد بردار و بقيه اموالم را ميان فقرا تقسيم كن . صندوقچه محتوي سكه هاي طلا را خالي كن و چيزي در آن باقي نگذار . 
شيخ الرئيس نفس نفس مي زد و بعد از مدتي مكث ، فرمود : 
سعي كن نوشته هايم را جمع آوري كني . آنها را به تو مي سپارم . خداوند هر سرنوشتي را كه استحقاق دارد برايش تعيين مي كند . 
ساكت شد . پلكهايش را بر هم گذاشت و در همان حال گفت : 
ابو عبيد، دوست من ، اكنون برايم قرآن بخوان . چند آيه از قرآن تلاوت كن . 
آن روز اول ماه رمضان سال 428 هجري قمري بود . شيخ الرئيس ابو علي سينا در حالت بيماري در حاليكه تنها پنجاه و هفت سال از عمرش مي گذشت درهمدان دار فاني را وداع گفت و در همانجا مدفون شد . آرامگاه او اكنون در آن شهر است . 
در مشرق زمين فلسفه يوناني هيچگاه مفسري با عمق و دقت ابوعلي سينا نداشته است .ابوعلي سينا فلسفه ارسطو را با آراي مفسران اسكندراني و فلسفه نو افلاطوني تلفيق كردو با نبوغ خاص خود آنها را با نظر يكتا پرستي اسلام آموخت و به اين طريق , در فلسفه مشايي مباحث آورد كه در اصل يوناني آن سابقه نداشت.
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
نظريه‏ى پلوراليسم (كثرت گرايى) و تقريرهاى مهم آن را تبيين فرماييد.

پاسخ : 
كثرت اديان در عالم خارج، حقيقتى است كه بر اساس آن، اين پرسش به ميان مى‌آيد كه پيروان يك دين خاص درباره‌ى اديان ديگر، بايد چه ديدگاهى داشته باشند؟ هدف انسان‌ها از دين‌دارى، رسيدن به كمال و رستگارى است، ولى آيا اين هدف با پيروى از هر دينى، محقق مى‌شود يا خير؟ در پاسخ به اين پرسش‌ها، هر دينى متناسب با باورهاى پذيرفته شده در آن دين، ديدگاه ويژه‌اى خواهد داشت. 
كثرت گرايى(LURALISM ) در كنار انحصارگرايى و شمول‌گرايى، يكى از سه ديدگاهى است كه در بستر مسيحيت و بر اساس باورهاى ويژه در مسيحيت مطرح شده‌اند. پس تأكيد بر اين نكته لازم است كه ديدگاه ديگر اديان از جمله دين مبين اسلام لزوماً يكى از اين سه نظريه خواهد بود. پلوراليسم يا كثرت‌گرايى دينى بر اين باور است كه حقيقت متعالى در همه‌ى اديان مشترك است. با اين حال، ميان حقيقت فى نفسه(noumena ) و حقيقت، آن گونه كه انسان‌ها و فرهنگ‌ها، آن را درك و تجربه مى‌كنند،( henomena ) تفاوت وجود دارد. هنگامى كه مؤمنان از واقعيت غايى، سخن مى‌گويند، تنها مى‌توانند توضيح بدهند كه آن واقعيت چگونه برايشان پديدار شده است (مانند داستان فيل و توصيف آن از زبان كوران كه در مثنوى مولانا آمده است)؛ زيرا واقعيت غايى، نامتناهى است. پس همه‌ى اين تفسيرها بر او بار مى‌شود و هيچ منظر نهايى وجود ندارد؛ يعنى ما، انسان‌هايى كور و در بند مفاهيم و فرهنگ‌هاى خويش هستيم. 
از راه ديگرى نيز مى‌توان به كثرت‌گرايى رسيد. گزاره‌هاى دينى، استعاره‌هايى هستند كه اعتبارشان به كارآيى آن‌ها در دگرگون ساختن و رستگارى انسان‌ها بستگى دارد. گوهر دين، دگرگون كردن شخصيت انسان است و گزاره‌هاى دينى هر چند در ظاهر متفاوت باشند تا وقتى بتوانند انسان را از خود محورى به خدا محورى برسانند، صادق خواهند بود. تجربه‌هاى دينى در اديان گوناگون، اشتراك‌هاى بسيارى دارند و اختلاف‌هاى موجود به دليل اختلاف فرهنگ‌هاست. 
جان هيك كه از بنيان گذاران اين نظريه به شمار مى‌رود و مطالب ياد شده نظريه‌هاى او بود.( ديدگاه جان هيك كه با عنوان «نظريه‌ى پلوراليسم» بيان شد، برگرفته از اين منابع است: 
الف. عقل و اعتقاد دينى، صص 904 و 414. 
ب. مباحث پلوراليسم دينى، صص 95 و 78. 
ج. تعدّد اديان، جان هيك، برگردان: بهاء الدين خرم‌شاهى، مجله‌ى كيان، ش 61. ) يادآورى مى‌كند كه اين نظريه تنها يك فرضيه است(مباحث پلوراليسم دينى، ص 47. ) و هنوز دليل مورد پذيرش عموم را ندارد . تعدد اديان، جان هيك، برگردان: بهاء الدين خرم‌شاهى، مجله‌ى كيان، ش 61. ) اين فرضيه بر پايه‌ى استقراء بنا شده است. استقراى ياد شده تنها در اديان بزرگ، صورت گرفته است و اين نظريه درباره‌ى اديان كوچك‌تر يا مذهب‌هاى پرطرفدار سكولار نظير كمونيسم بايد جداگانه بررسى شود. او مى‌گويد كه پلوراليسم لازمه‌ى منطقى شمول‌گرايى است؛ زيرا در واقع، مسيحيت با پذيرش شمول‌گرايى پذيرفت كه خارج از مسيحيت نيز رستگارى وجود دارد. البته اين كه آن‌ها را نيز مسيحى بناميم، از نظر جان هيك، يك گزافه‌گويى بيش نيست.( مباحث پلوراليسم دينى، صص 96 و 47. ) 
ديگر تقريرهاى پلوراليسم 
صرف نظر از ديدگاه جان هيك، روى‌كردهاى ديگرى نيز در اين زمينه وجود دارد كه فشرده‌اى از مهم‌ترين آن‌ها را بيان مى‌كنيم. 
سيد حسين نصر از انديشمندان مسلمانى است كه به گونه‌اى متفاوت به پلوراليسم مى‌رسد. تفاوت اصلى جان هيك و نصر در آن است كه هيك، دين را پديده‌اى انسانى مى‌داند، ولى نصر، آن را وحى الهى مى‌شمارد. معرفت، پلوراليسم دينى، محمد لگن‌هاوزن، برگردان: احمدرضا جليلى، مجله‌ى معرفت، ش 42، ص 97. ) دكتر نصر متأثر از مكتب «خرد جاويدان»،( همان، ص 97. ) مى‌گويد تقدير الهى اين گونه اقتضا كرده است كه هر دينى متناسب با ظرفيت‌هاى انسانى ويژه‌اى شكل بگيرد. 
براى مثال، خداوند خواسته است كه عيسى در اسلام، پيامبرى الهى و بنده‌ى خدا باشد، ولى در مسيحيت، به عنوان منجى مطرح گردد. او مى‌گويد: «اگر فقط يك جامعه‌ى بشرى وجود مى‌داشت، نيازى به بيش از يك دين نبود.» جالب است بدانيد كه در گفت‌وگوى جان هيك با دكتر نصر، جان هيك بر اين نكته پافشارى مى‌كند كه پژوهش‌ها نشان مى‌دهد حضرت عيسى‌عليه السَّلام، خود را تجلى خدا نمى‌دانسته است. از اين رو، مسيحيان بايد عقيده‌ى «تثليث» را رها كنند. در مقابل، دكتر نصر به عنوان انديشمندى مسلمان با تأكيد بر اين كه چگونه مى‌توان باور داشت كه خداوند اراده كرده است مسيحيان دو هزار سال در خطا باشند، مى‌گويد: مسيحيان بايد بر ديدگاه سنتى خود پافشارى كنند. به هر حال، از نظر ايشان، مناسك و متون مقدس و برخى سخنان الهيات در چارچوب هر دينى، مقدر به تقدير الهى است.( معرفت، اديان و مفهوم ذات غايى، عدنان اصلان، گفت و گو با: جان هيك و سيدحسين نصر، برگردان: احمدرضا جليلى، ش 32، صص 07 - 77. ) 
ديگر تقرير مهم پلوراليسم، روى‌كردهاى زبان‌شناسى است. «ويليام اى كريستين» در كتاب «معنا و حقيقت در دين»، با بيان تفاوت ايمان و معرفت، مى‌گويد: 
پيام‌هاى اديان مثل: «عيسى نجات دهنده است» يا «خدا رحيم است»، پيام‌هايى متفاوت هستند، ولى مانعة الجمع نيستند. اگر يهوديان، عيسى را منجى نمى‌دانند؛ بدان دليل است كه از كلمه‌ى «عيسى»، معناى متفاوتى را اراده كرده‌اند.( كلام جديد، عبدالحسين خسروپناه، قم، حوزه‌ى علميه‌ى قم، 9731، ص 671. ) 
اين تقرير را به صورت روشن‌ترى در نظريه‌ى «بازى‌هاى زبانى ويتگنشتاين» مى‌توان يافت. بر اساس اين نظريه، هر دينى، مفاهيم ويژه‌اى دارد. در مسيحيت، هيچ حكمى درباره‌ى «الله» ديده نمى‌شود. پس هيچ گاه اديان، ناظر به يكديگر نيستند تا همديگر رإ؛33ر« نفى كنند. هر دينى، گونه‌اى بازى زبانى ويژه‌ى خود را دارد.( پژوهش‌هاى قرآنى، پلوراليسم، ش 11 - 21. ) 
گفتنى است در مغرب زمين، مبانى متعدد ديگرى نيز به پلوراليسم مى‌انجامد كه بسيارى از آن‌ها را «ريچارد زگلين» در كتاب «به سوى يك الهيات چند دينى» گردآورى كرده است. فشرده‌اى از اين كتاب در مقاله‌اى در شماره‌ى اول فصل نامه‌ى حوزه و دانشگاه آمده است. هم‌چنين پلوراليسم از ديدگاه غربيان در كتابى با نام «صراطهاى مستقيم» به قلم عبدالكريم سروش (بدون آوردن مأخذ) گردآورى شده است. 
شايد بتوان اكثر روى‌كردهاى مذكور را تحت سه نظريه‌ى عام گردآورى كرد: 
1. پلوراليسم به معنى مدارا و هم‌زيستى مسالمت‌آميز براى پيش‌گيرى از جنگ‌ها و درگيرى‌ها است. يعنى حقيقت را متكثر نمى‌دانيم، بلكه تنها با پذيرش كثرت به عنوان واقعيتى اجتماعى، افراد را از نظر اخلاقى، به مدارا و صلح فرا مى‌خوانيم.
اين ديدگاه با اين سخن كه هر گروهى، خود را حق بداند، هيچ منافاتى ندارد. به طور كلى، پلوراليسم، اخلاقى است نه فلسفى يا كلامى. پس اين پرسش را بى‌پاسخ رها مى‌كند كه آيا همه‌ى دين‌داران مى‌توانند به رستگارى برسند يا خير؟ 
2. اين ديدگاه مى‌پذيرد كه دين واحدى از سوى خداوند آمده است، ولى اديان موجود را چهره‌هاى گوناگون آن دين مى‌داند. در جوهر اديان موجود، اختلافى نيست، بلكه تفاوت‌ها در فهم دين به وجود مى‌آيند. حقيقت عريان در دست هيچ كس نيست و هر كس، چهره‌اى از اين حقيقت را به فهم خودش درك مى‌كند. 
3. در اين ديدگاه، حتى آن حقيقت واحد نيز پذيرفته نمى‌شود، يعنى آن‌چه متكثّر است، خودِ حقيقت است. بدين ترتيب، اين نظريه به نوعى نسبيت‌گرايى در متن واقع، ملتزم خواهد بود. پژوهش‌هاى قرآنى، پلوراليسم، ش 11 - 21. ) 
به هر حال، در رويكردهاى نوين دين‌شناسى، بايد به خاستگاه و بستر به بار نشستن اين گونه نظريه‌ها توجه كرد. بخشى از اين رويكردها، معلول تاريخ دينى غرب و عملكرد ويژه‌ى نهاد دين در غرب است. بخشى ديگر نيز نياز غرب امروز به شمار مى‌آيند. چيرگى روح اومانيسم و انسان محورى بر اين نظريه‌هاو سنجش دين با عقلانيت ابزارى در آن‌ها، از مهم‌ترين مسايلى است كه الحادى بودن اين نظريه‌ها را نمايان مى‌سازد.
منبع: فصلنامه صباح ، مرکز مطالعات و پژوهشهای فرهنگی حوزه علمیه
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
آيا تعدّد اديان دليل بر حقانيّت كثرت گرايى نيست؟

پاسخ : 
كثرت‌گرايى يا پلوراليسم، پاسخ اين پرسش است كه از ميان اين همه اديان كه همه ادعا مى‌كنند تنها نجات بخش بشر هستند، كدام يك نجات بخش بشر است و رستگارى او را تضمين مى‌كند؟ مى‌دانيم كه نمى‌توان همه‌ى اديان را برحق دانست و نمى‌توان همه را نيز تخطئه كرد؛ زيرا در ميان همه‌ى اديان، انسان‌هاى پاك و صادقى وجود دارند، هر چند از محتواى دينى كه ما آن را حق مى‌دانيم، بى‌خبر باشند. آيا مى‌توان گفت كه چنين افرادى، به رستگارى نمى‌رسند؟ 
فشرده‌ى اين نظريه كه جان هيك آن را كامل‌تر بيان كرد، چنين است: «...تنها يك راه و شيوه‌ى نجات و رستگارى وجود ندارد، بلكه راه‌هاى متعدد و متكثّرى در اين زمينه وجود دارند.»(مباحث پلوراليسم دينى، جان هيك، ص 96. ) يعنى همه‌ى اديان مى‌توانند بشر را به سعادت برسانند، نه تنها يك دين. بنابراين، اسلام و مسيحيت هيچ يك نمى‌توانند ادعا كنند كه تنها ما سعادت‌بخش هستيم. «بنابراين، تكثرگرايى، حقانيت و كمال و رستگارى را در همه‌ى اديان محقق مى شمارد.»( مجلّه‌ى معرفت، ش 23، ص 801. ) حتى اگر دينى از نظر آموزه‌هاى اسلام، شرك‌آلود و باطل باشد، باز هم كمال و رستگارى را در پى خواهد داشت! كثرت‌گرايى هم چنان كه از نامش پيداست، تعدّد و تفاوت اديان را درست مى‌داند و كاملاً آن‌ها را از هم جدا مى‌شمارد، ولى مى‌گويد: «هر چند اديان تفاوت دارند، ولى آن‌ها در راه رستگارى بشر، يك كار مشترك انجام مى‌دهند كه در اين صورت ما به بطلان يا ناحق بودن بسيارى از اديان، دچار نمى‌شويم يا فقط راه و دين خود را حق نمى‌دانيم». 
با اين حال، واقعيت جز اين است. در اديان آسمانى، دوگونه كثرت و تعدّد را مى‌توان تصور كرد. به عبارتى، «كثرت دينى را مى توان به دو گونه‌ى طولى و عرضى تقرير كرد... كثرت عرضى اديان و شرايع آسمانى بدين صورت است كه همه يا عده‌اى از پيروان دينى و شريعت پيشين، از پذيرش شريعت آسمانى جديد سرباز زده و بر شريعت پيشين باقى بمانند. مثال اين گونه كثرت، اديان ابراهيمى يهود، مسيحيّت و اسلام است. كثرت طولى عبارت است از اديان يا شرايع آسمانى كه در طول تاريخ بشر ظهور نموده و به دين يا شريعت اسلام ختم گرديده است. چنين كثرتى نه با حقانيت همگانى دين‌ها منافات دارد و نه از جنبه‌ى عملى مشكل آفرين است؛ زيرا فرض اين است كه همه‌ى اديان، الهى و توحيدى‌اند و تغيير و تحريفى در آن‌ها راه نيافته است. بنابراين، از جنبه‌ى نظرى، همگى برحق‌اند و پيروان آن‌ها نيز به نجات و رستگارى نايل آمده‌اند. از جنبه‌ى عملى نيز چون در زمان‌هاى مختلف و متوالى ظهور كرده‌اند مشكلى پيش رو نيست. در اين جا با پديده‌ى نسخ رو به رو هستيم؛ يعنى با آمدن شريعت الهى جديد، برخى از احكام شريعت پيشين، نسخ شده و عمل به آن‌ها مايه‌ى سعادت و رشد و كمال نفسانى نخواهد بود».( قرآن كريم. ) پس اديان، كثرت طولى دارند و اين كثرت طولى هيچ گونه مشكل نظرى و عملى ايجاد نمى‌كند. به عبارتى، هر چند در ظاهر كثرت عرضى وجود دارد، ولى از وجود يك چيز نمى‌توان حقانيت آن را نتيجه گرفت. پس در باطن و حقيقت، كثرت عرضى وجود ندارد و تنها يكى از اديان، حق است، نه بيشتر. كثرتى كه در ظاهر مى‌بينيم در شريعت‌هاى اديان است وگرنه اديان در روح كلّى خود، وحدت و يگانگى دارند. توحيد، نبوت، وحى و معاد، روح كلى و مشترك همه‌ى اديان آسمانى است. همه از يك خدا و يك معاد سخن مى‌گويند و هدف كلى آن‌ها توجه دادن به حق، پيروى از پروردگار و بندگى او و حركت به سوى رستگارى است. البته در احكام و فروع جزيى، اختلاف دارند كه يك امر طبيعى است. «و دستورات جزيى و فروعات (احكام) عملى متناسب با ابعاد طبيعى و مادّى آدمى و خصوصيات فردى و قومى به مقتضاى زمان‌ها و مكان‌ها تغيير مى‌يابند. اين فروع جزيى (مثل نماز و روزه و...) كه دليل پيدايش مذاهب گوناگون هستند، نه تنها موجب كثرت در اصل دين نمى‌باشند، بلكه نتيجه‌ى همان فطرت ثابت و واحد هستند.»( تحليل و نقد پلوراليسم، على ربانى گلپايگانى، نشر فرهنگى دانش و انديشه معاصر، چ 1، 8731 ش. ) 
بنابراين، دين در اصل، يكى است و اديان، تفاوت دارند نه تعدّد. در صورتى مى‌توان گفت اديان تعدد دارند كه هر يك، ديگرى را نفى كند. قرآن مجيد، پيامبران و شريعت‌هاى پيش از خود را نه تنها ردّ نمى‌كند، بلكه تصديق مى‌كند. اديان آسمانى پيشين نيز آمدن دين اسلام را بشارت داده و حتى از با اشاره به نام پيامبر خاتم از او ياد كرده‌اند: 
وَ اِذ قالَ عيسَى ابنُ مَريم يا بَنى اسرائيل انّى رَسُولُ الله اليكُم مُصَدِّقاً لِما بينَ يَدَيَّ مِن التَّوراتِ وَ مُبَشِّراً بِرَسولٍ يأتى مِن بَعدِى اسمُهُ اَحمَدُ فَلَمّا جَاءَهُم بِالبَيِّناتِ قالُوا هذا سِحرٌ مُبينٌ. (شريعت در آينه‌ى معرفت، عبدالله جوادى آملى، مركز نشر فرهنگى رجاء، چ 1، 2731 ش. ) 
اى پيامبر! به ياد آر هنگامى را كه عيسى پسر مريم به بنى اسراييل گفت: همانا من فرستاده‌ى خدا به سوى شما هستم و به حقانيت كتاب تورات (كه پيش از من نازل شده) و در برابر من است، ايمان دارم. هم‌چنين شما را به آمدن رسولى كه نامش (در انجيل من) اَحمد است، مژده مى‌دهم... . 
بنابراين، اديان، كثرت عرضى و به ديگر سخن، تنافى ندارند، بلكه كثرت اديان، طولى است. در غير اين صورت، بايد همديگر را نفى مى‌كردند، نه تصديق. 
در پايان، سخنى از شهيد گران‌قدر استاد مطهرى‌رحمت الله علیه را در اين زمينه مى‌آوريم: «دين حق در هر زمانى، يكى بيش نيست و بر همه كس لازم است كه از آن پيروى كند. اين انديشه كه اخيراً درميان برخى از مدعيان روشن‌فكرى رايج شده است كه مى‌گويند همه‌ى اديان آسمانى از لحاظ اعتبار در همه وقت يكسانند، انديشه‌ى نادرستى است. درست است كه پيامبران خدا همگى به سوى يك هدف و يك خدا دعوت كرده اند، ولى اين سخن به اين معنا نيست كه در هر زمانى، چندين دين حق وجود دارد و انسان مى تواند هر دينى را كه مى خواهد بپذيرد، بلكه معناى آن، اين است كه انسان بايد همه‌ى پيامبران را قبول داشته باشد و بداند كه پيامبران سابق، مبشّر پيامبران لاحق، خصوصاً خاتم و افضل آنان بوده‌اند و پيامبران لاحق، مصدّقِ پيامبران سابق بوده‌اند. پس لازمه‌ى ايمان به همه پيامبران، اين است كه در هر زمانى، تسليم شريعت همان پيامبرى باشيم كه دوره‌ى اوست و قهراً لازم است در دوره‌ى ختميّه به آخرين دستورهايى كه از جانب خدا به وسيله‌ى آخرين پيامبر رسيده است، عمل كنيم. اين لازم اسلام، يعنى تسليم شدن به خدا و پذيرفتن رسالت هاى فرستادگان اوست. در اين زمان اگر كسى بخواهد به سوى خدا راهى بجويد، بايد از دستورات دين او (پيامبراسلام‌صلَّى الل.ه عليه وآله وسلَّم) راهنمايى بجويد. قرآن كريم مى‌فرمايد: وَ مَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ الْإِسْلامِ دِيناً فَلَنْ يُقْبَلَ مِنْهُ وَ هُوَ فِى الآخِرَةِ مِنَ الْخاسِرِينَ؛( مجله‌ى معرفت، مؤسسه‌ى امام خمينى‌رحمت الله علیه، ش 23. ) هر كس غيراز اسلام دينى را بجويد، هرگز از او پذيرفته نشود و او در جهان آخرت از زيان‌كاران خواهد بود».( عدل الهى، مرتضى مطهرى‌رحمت الله علیه، نشر صدرا، چ 4، 8631 ش. )
منبع: فصلنامه صباح ، مرکز مطالعات و پژوهشهای فرهنگی حوزه علمیه
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
ميان پلوراليسم دينى و سياسى چه نسبتى وجود دارد؟

پاسخ : 

پلوراليسم، نظريه‌اى است كه در چارچوب مبناى ويژه‌اى پديد آمده است. براى اظهار نظر درباره‌ى هر نظريه، بايد چارچوب آن را شناخت. بنا بر اين، به طور گذرا، خاستگاه، چارچوب و اصول پلوراليسم را بررسى مى‌كنيم. 
1- بررسى اصول اخلاقى و سياسى پلوراليسم دينى 
اصول اخلاقى و سياسى پلوراليسم دينى را بايد در انديشه‌اى جست كه پس از قرن 81 ميلادى در اروپا، رايج شد. مى‌توان گفت پلوراليسم در جريان فكرى ليبراليسم ريشه دارد؛ زيرا رشد ليبراليسم سياسى در قرن 81 ميلادى با ردّ تعصب مذهبى افزايش يافت. تعصب مذهبى در جنگ‌هاى فرقه‌اى دوران نهضت اصلاح دينى، ظاهر شده بود. در قرن 20، اصول ليبراليسم به باورها و اديان غير مسيحى گسترش پيدا كرد. 
پلوراليسم دينى نتيجه‌ى تلاشى است كه پايه و مأخذى را در الهيات مسيحى براى تحمل اديان غير مسيحى فراهم مى‌كند و از اين نظر، خود، اساس گونه‌اى مدرنيسم يا ليبراليسم دينى است. البته چارچوب كلامى آن‌ها انباشته از كاستى است كه با كاستى‌هايى كه در فلسفه‌ى سياسى ليبرال يافت مى‌شود، بى‌ارتباط نيست. پس براى درك و شناسايى آن‌ها با خطوط كلى و اساسى، رشد تاريخى و انديشه‌هاى اصلى ليبراليسم دينى و سياسى آشنا شويم. 
2- رابطه‌ى ليبراليسم دينى و سياسى 
ليبراليسم در آغاز براى معرفى يك ايدئولوژى سياسى به اروپاى اواخر قرن 91، به كار مى‌رفت. ليبراليسم سياسى بر تساهل و مدارا، حقوق و آزادى‌هاى فردى با پشتيبانى از پلوراليسم در شيوه‌هاى زندگى، پاى مى‌فشارد. بيشتر ليبرال‌ها مى‌پذيرند كه ليبراليسم را بايد تا نهضت اصلاح دينى پى گرفت؛ زيرا ابتدا، آزادى وجدان و شعور باطنى در امور دينى پديد آمد و سپس به ديگر حوزه‌هاى باور و اعتقاد، گسترش يافت. بنابراين، تحمّل اعتقادهاى گوناگون در دين بر همان پايه‌هاى ليبراليسم سياسى شكل گرفته است. پلوراليسم دينى، راه‌حلى است كه پايه و مأخذ الهياتى براى اين تساهل و تحمل فراهم مى‌كند، ولى پروتستانتيسم ليبرال را بر اساس ويژگى‌هاى ديگرى مى‌توان تعريف كرد. آن ويژگى‌ها عبارت‌اند از: 
1. پذيرش تفسيرهاى غير سنّتى از كتاب مقدس مسيحيت (به ويژه آن گاه كه با توجه به دعواى علوم طبيعى و تاريخ، اطلاعاتى در اين باره داشته باشد). 
2. شك و ترديد فراگير نسبت به نظريه‌پردازى عقلى در الهيات. 
3. پافشارى بر پشتيبانى دين از اصول اخلاقى مدرن و اصلاح اجتماعى يكسان با آن اصول. 
4. پافشارى بر اين آموزه كه اساس و گوهر دين، يك تجربه‌ى دينى شخصى است، نه عقيده، احكام شرعى، جامعه‌ى دينى يا مراسم عبادى. 
با توجه به آن چه گفته شد پلوراليسم دينى را مى‌توان چنين تعريف كرد: «پلوراليسم دينى، فرآيند پروتستانتيسم ليبرال» است كه ويژگى‌هاى زير را دارد: 
1. ارايه‌ى تفسيرهاى غير سنّتى از باورها و كتاب مقدس، براى اين كه نجات و رستگارى را از راه‌هاى ديگرى جز دين مسيحيت ممكن بسازد. از اين رو، رستگارى به وسيله‌ى اديان ديگر نيز ممكن است. 
2. ترديد در استدلال‌هاى عقلى، براى برترى دادن دين مسيحى و باورهاى مسيحيت. 
3. دست يازيدن به اصول اخلاقى مدرن در زمينه‌ى تساهل و ردّ تعصب. 
4. پافشارى بر اصول مشترك در ايمان شخصى، به ويژه گرايش درونى به حق و امر نهايى، به همراه اين باور كه اظهار بيرونى و عملى ايمان، در قانون دينى، مراسم عبادى و آموزه‌ى الهياتى، اهميت فرعى دارد. 
بنابراين، پروتستانتيسم سرچشمه‌ى ليبراليسم سياسى و ليبراليسم سياسى سرچشمه‌ى پلوراليسم دينى است.( براى مطالعه‌ى بيش‌تر ر.ك: اسلام و كثرت گرايى دينى، محمّد لگن هاوزن، برگردان: نرگس جواندل، قم، مؤسسه‌ى فرهنگى طه، چ اول) 
3- ويژگى‌هاى مشترك ليبراليسم سياسى و پلوراليسم دينى 
بر اساس نظريه‌ى سياسى ليبرال، ميان قلمروى عمومى و شخصى، تمايز عميقى وجود دارد. افراد، قلمروى عمومى را به وسيله‌ى قرارداد اجتماعى و براى فراهم آوردن مصالح و منافع مشترك، فرض مى‌كنند. چون جامعه دربردارنده‌ى افراد گوناگون با باورهاى مختلفى از دين است، دين بايد از قلمروى عمومى حذف شود. بر اين اساس، سكولاريسم نتيجه‌ى ليبراليسم سياسى است و اختلاف باورهاى دينى، تفاوت‌هاى زيباشناختى و سليقه‌اى پنداشته مى‌شود. پس جنبه‌ى اجتماعى دين از قلمروى شخصى پيروى مى‌كند. چنين نگرشى به دين، در فلسفه‌ى پلوراليسم دينى تصوير شده است؛ زيرا اختلاف اديان را اختلاف‌هاى فرهنگى در بازگو كردن باورها مى‌داند. بدين ترتيب، اختلاف شيوه‌هاى اديان مانند امورى كه به سليقه‌هاى شخصى مربوط هستند و هيچ اساسى ندارند، شخصى شمرده مى‌شود. بر اساس چنين نگرشى، برترى يك دين بر دين ديگر، تنها موضوعى احساسى است كه در تربيت فرهنگى افراد ريشه دارد. بايد گفت پلوراليسم همانند ليبراليسم، جنبه‌هاى اجتماعى دين را دست كم مى‌گيرد. 
ويژگى مشترك پلوراليسم و ليبراليسم در اين است كه هر دو درباره‌ى دين بيش از عمل بر ايمان، پافشارى مى‌كنند. ليبرال‌ها اين حقيقت را كه «هيچ كس نبايد به داشتن مذهب خاصى مجبور شود»، بيانى صريح و حكمى قطعى درباره‌ى آزادى دينى مى‌پندارند. پلوراليسم نيز در برداشت خود از اختلاف اديان، بر ايمان بيش از عمل پاى مى‌فشارد و مشكل آن را از راه توافق و آشتى نهايى باورها، حل مى‌كند. 
با توجه به آن چه بيان شد، مى‌توان نتيجه گرفت: چون پلوراليسم دينى و سياسى از پى‌آمدهاى انديشه‌ى ليبراليستى هستند، ريشه‌ى يگانه‌اى دارند. پلوراليسم سياسى ممكن است به پلوراليسم دينى بيانجامد، ولى اگر پلوراليسم سياسى را نپذيريم، سبب نمى‌شود پلوراليسم دينى را نپذيريم؛ زيرا متعلق و موضوع اين دو با هم تفاوت دارد.( براى مطالعه‌ى بيش‌تر ر.ك: 
1- دين‌شناسى، محمّد حسين زاده، انتشارات مؤسسه‌ى آموزشى و پژوهشى امام خمينى رحمت الله علیه، صص 35 و 85. 
2- كلام جديد، عبدالحسين خسروپناه، مركز مطالعات و پژوهش‌هاى فرهنگى حوزه‌ى علميه‌ى قم، 9731، چ اول. 
3- پلوراليزم دينى و استبداد روحانيت، محسن غرويان، صص 06 و 26.)
منبع: فصلنامه صباح ، مرکز مطالعات و پژوهشهای فرهنگی حوزه علمیه
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
آيا پلوراليسم دينى با خاتميّت سازگارى دارد؟

پاسخ : 
پاسخ مناسب به اين پرسش را با بررسى دو مفهوم خاتميّت و پلوراليسم دينى آغاز مى‌كنيم. 
الف - خاتميّت: 
تاريخ بشرى شاهد ظهور پيامبران آسمانى و اديان فراوانى بوده است. از يك نظر، اين تكثّر را بايد به دليل تفاوت داشتن استعداد انسان‌ها و شرايط محيطى و اجتماعى دانست. سيرحكمت و تحوّل انسان در پذيرفتن بار سنگين امانت الهى، وضع شريعت و فرو فرستادن كتاب‌هاى آسمانى، سير صعودى و تكاملى داشته است. به ديگر سخن، گذشت زمان، آمدن پيامبران و به بار نشستن استعدادهاى آدمى، براى تكامل اديان در دو بعد كمّى و كيفى، بستر مناسبى فراهم آورده است. انسان‌ها در مدرسه‌ى اديان همانند دانش‌آموزان دوره‌ى ابتدايى هستند كه براى رسيدن به دوره‌هاى بالاتر بايد گام به گام، پيش روند.
همان گونه كه مواد درسى دوره‌هاى گوناگون مدارس، پايه و مكمّل يكديگرند، آيين‌هاى آسمانى نيز مؤيّد و كامل كننده‌ى يكديگر هستند.( اسلام و نسخ اديان، محمّد حسن قدردان قراملكى، كيهان انديشه، ش 38. ) هر چند با ظهور اديان الهى، بر اساس شرايط زمانى و مكانى، تفاوت‌هايى در شريعت يعنى احكام فرعى، رخ داده، ولى روح دين در همه‌ى زمان‌ها تسليم بودن محض در برابر خداوند، دورى جستن از خود محورى و مبارزه با طاغوت در دو بُعد فردى و اجتماعى، بوده است. 
با پذيرش اين تكثّر در زندگى بشر و ايمان به پيامبران و اديانى كه آورده‌اند و با توجه به آيات و روايات، درمى‌يابيم كه پيامبر گرامى اسلام، حضرت محمّدصلَّى الله عليه وآله وسلَّم خاتم پيامبران است. خاتم به عنوان يكى از ويژگى‌هاى پيامبر اسلام‌صلَّى الله عليه وآله وسلَّم در قرآن و روايت‌ها مطرح شده است. 
خداوند در قرآن كريم مى‌فرمايد: 
ما كان محمدٌ ابا اُحد من رجالكم ولكن رسول اللَّه و خاتم النّبيين. ( احزاب، 04. ) 
حضرت محمّدصلَّى الله عليه وآله پدر هيچ يك از مردان شما نيست. او دو ويژگى مهمّ دارد؛ رسول اللَّه و خاتم پيامبران است. 
روايت بسيار مشهورى از سنى و شيعه روايت شده است كه بر اساس آن، پيامبرصلَّى الله عليه وآله به اميرالمؤمنين على‌عليه السَّلام فرمود: 
انت منى بمنزلة هارون من موسى إلاّ انّه لانبىّ بعدى. 
نسبت تو با من، نسبت هارون است به موسى با اين تفاوت كه پس از من، پيامبرى نخواهد بود. 
با توجه به آيات و روايات فراوانى كه در اين زمينه، وارد شده، مسلّم است كه پيامبر اسلام‌صلَّى الله عليه وآله آخرين پيامبر و شريعت وى، آخرين شريعت و ختم كننده‌ى نبوت است. 
ب - پلوراليسم دينى 
هوداران پلوراليسم مى‌گويند كه همه‌ى اديان، چهره‌هاى يك حقيقت واحد و برداشت‌هاى ويژه‌ى انسانى از آن امر مطلق‌اند. به تعبير جان هيك، آدميان به روش‌هاى گوناگون به اين حقيقت، واكنش نشان داده‌اند. پس اديان، تفسير رويارويى با آن حقيقت است. اين تفسيرهاى گوناگون كه سبب گونه‌گونى اديان گشته است، در عوامل انسانى و تاريخى ريشه دارد.( ر.ك به: دين‌شناسى، محمد حسين زاده، قم، مؤسسه‌ى آموزشى و پژوهشى امام خمينى رحمت الله علیه ) انسان‌ها، انديشه‌ها و سليقه‌هاى گوناگونى دارند كه هر انديشه و سليقه براى صاحب آن، محترم است. به همين ترتيب، هيچ كس حق ندارد به پيروان ديگر به چشم حقارت بنگرد. 
صاحبان اين انديشه در توجيه سخنان خود مى‌گويند: همان گونه كه پلوراليسم و تكثّرگرايى در عرصه‌هايى هم‌چون: سياست و اقتصاد، امرى مطلوب و مفيد است، در عرصه‌ى دين و فرهنگ نيز بايد وجود داشته باشد. بايد زمينه‌ى بروز و ظهور همه‌ى اديان را در جامعه كاملاً باز بگذاريم و بدانيم كه ميان اديان، هيچ گونه برترى وجود ندارد. پذيرش هر يك از اديان، كاركرد و ارزشى برابر با پذيرش ديگر اديان دارد و دسته‌بندى آن‌ها به حق و باطل، كامل و ناقص و خوب و بد و مانند آن، كاملاً بى‌اساس و بى‌معناست. 
نتيجه‌گيرى: 
خاتميّت مى‌گويد دين اسلام، آخرين دين و پيام الهى است كه از سوى حضرت محمّدصلَّى الله عليه وآله به مردم ابلاغ شده است و پس از آن، هيچ پيامبر و شريعتى، ظهور نخواهد كرد. اين سخن براى نفى تكثّر گرايى كافى نيست، بلكه ناسخ بودن دين اسلام نسبت به اديان گذشته نيز بايد اثبات شود؛ يعنى بايد اثبات شود كه با آمدن دين جديد، پاى بندى به اديان پيشين، روا نيست. اين سخن با مراجعه به آيات و روايات به دست مى‌آيد؛ زيرا بسيارى از آيات قرآن، اهل كتاب را براى ايمان آوردن به رسول خدا و قرآن فرامى‌خوانند، مانند: «و آمنوا بما انزلت مصدقالما معكم تكونوا اول كافر به».( بقره، 14: «ايمان بياوريد به آن چه نازل كردم، در حالى كه آن، كتاب‌هاى شما را تصديق مى‌كند و نخستين كافر به آن نباشيد». ) هم چنين روايات متعدّدى بر اين مطلب دلالت دارد. براى نمونه، پيامبر اكرم‌صلَّى الله عليه وآله فرموده است: «ان‌اللَّه عزوجل جعل كتابى المهيمن على كتبهم الناسخ لها.»( بحار الانوار، محمدباقر مجلسى، ج9، ص 292. «همانا خداوند عزّوجل، كتاب مرا مسلّط و حاكم و ناسخ كتاب‌هاى اديان گذشته قرار داده است». ) افزون بر آن، با توجّه به تحريف‌هايى كه در كتاب‌هاى اديان پيشين رخ داده است، عقل نيز حكم مى‌كند كه بايد به دين جديد روى آورد؛ زيرا اديان گذشته نمى‌توانند بشريت را به سر منزل مقصود برسانند. 
از سوى ديگر، خاتميّت و كمال دو امر متلازم‌اند؛ يعنى ممكن نيست دين و آيينى، خود را خاتم اديان بداند و داعيه‌ى كمال نداشته باشد يا اين كه داعيه‌ى كمال داشته باشد، ولى خود را دين خاتم معرفى نكند. 
ادعاى نظريه‌ى تكثّر گرايى اين است كه همه‌ى اديان حق هستند و نبايد از برترى ميان اديان، سخن گفت. اين نظريه، دسته‌بندى اديان به حق و باطل يا كامل و ناقص را نمى‌پذيرد، در حالى كه قرآن كريم با بيانى صريح، نداى خاتميّت سر مى‌دهد و از كمال و برترى دين اسلام سخن مى‌گويد. پس چگونه پلوراليسم دينى مى‌تواند با خاتميّت سازگار باشد؟( براى مطالعه‌ى بيشتر ر.ك: 
1- شريعت درآينه‌ى معرفت، عبداللَّه جوادى آملى، قم، نشر اسراء. 
2- اسلام و نسخ اديان، محمّد حسن قدردان قراملكى، كيهان انديشه، ش 38. 
3- كاوش‌ها و چالش‌ها، محمّد تقى مصباح يزدى، مؤسسه‌ى آموزشى و پژوهشى امام خمينى رحمت الله علیه. 
4- خاتميّت، مرتضى مطهرى، تهران، انتشارات صدرا. 
منبع: فصلنامه صباح ، مرکز مطالعات و پژوهشهای فرهنگی حوزه علمیه
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
پیامدهاى مثبت پلوراليسم دينى، كدام است؟ آيا اين پى آمدها در دين اسلام به دست نمى‏آيد؟تفاوت جامعه‏ى اسلامى با جامعه‏اى كه در آن، پلوراليسم دينى پذيرفته شده است، چيست؟

پاسخ : 
پیامدهاى مثبت پلوراليسم دينى عبارت است از: 
1- هم زيستى مسالمت‌آميز پيروان اديان 
ادعا شده است كه يكى از پى‌آمدهاى مثبت «پلوراليسم دينى»، مدارا و هم‌زيستى مسالمت‌آميز پيروان اديان و مذهب‌هاى گوناگون در يك جامعه است؛ يعنى در مقام عمل، همه با مسالمت و صلح و صفا در كنار هم زندگى كنند، به يكديگر احترام بگذارند و با هم درگير نشوند. اين گونه «پلوراليسم دينى» پيش از آن كه از سوى هواداران اين نظريه مطرح شود، به شكل كامل‌تر و منطقى در دين اسلام و سيره‌ى پيامبر اكرم و پيشوايان معصوم‌عليهم‌السَّلام وجود داشته است. براى نمونه، قرآن كريم مى‌فرمايد: 
و لا ينهكم اللَّه عن الذين لم يُقاتلوكم فى الدين و لم يخرجوكم من دياركم ان تبَروُّهم و تقسطوا اليهم ان اللَّه يحب المقسطين.( ممتحنه، 8. ) 
خداوند، شما را از نيكى كردن و عدالت ورزيدن در حقّ كسانى كه در امر دين با شما پيكار نكرده و شما را از خانه و ديارتان، بيرون نرانده‌اند، باز نمى‌دارد؛ زيرا خداوند، عدالت‌پيشگان را دوست دارد. 
2- گفت‌وگوى اديان 
بر اساس اين روش، دين‌داران بايد با روشى منطقى و خردپذير، به بررسى اصول دينى همه‌ى اديان بپردازند و با ضوابط معرفت‌شناسى و منطقى به گفته‌ى آنان گوش فرادهند، تا به دين صحيح دست يابند. قرآن كريم نيز به اين مطلب اشاره دارد، چنان كه مى‌فرمايد: 
فبشر عباد الذين يستمعون القول فيتبعون احسنه.( زمر، 71 و 81. ) 
پس بندگان را بشارت ده، همان كسانى كه سخنان را مى‌شنوند و از نيكوترين آن‌ها پيروى مى‌كنند.... 
در سيره‌ى پيامبر اكرم و پيشوايان معصوم‌عليهم‌السَّلام مى‌بينيم كه آنان هميشه در اين زمينه پيش گام بودند و با سعه‌ى صدر و اخلاق نيك، با انجام مناظره به جدال احسن مى‌پرداختند و به انديشه‌ى مخالفان خويش، احترام مى‌نهادند.( كلام جديد، ص 271. ) 
3- نجات اكثريت 
گفته‌اند يكى ديگر از پى آمدهاى مثبت پلوراليسم دينى، نجات يافتن افراد بيشترى از مردم است. بايد گفت: هر چند يك دين حق است، ولى خداوند متعال در قيامت، افراد بسيارى را كه تقصيرى نداشته‌اند، مى‌بخشد؛ يعنى خداوند اين مستضعفان فكرى را هر چند پيرو دين‌هاى ديگرى باشند، از بخشش خود، بى‌نصيب نمى‌گذارد.
پس مسأله‌ى بخشش و نجات افراد بيشتر، بدون تكيه بر پلوراليسم دينى نيز تحقق يافتنى است.( عدل الهى، مرتضى مطهرى، صص 982 و 463. ) 
با توجه به اين گفته‌ها در مى‌يابيم كه بدون پلوراليسم دينى، مى‌توان به پى آمدهاى مثبت آن دست يافت. 
تفاوت‌هاى جامعه اسلامى با جامعه‌اى كه در آن «پلوراليسم دينى» پذيرفته شده است، عبارتند از: 
1- جامعه‌هايى كه پلوراليسم دينى را پذيرفته‌اند، در پى مسايل مشترك هستند 
اين ديدگاه به وسيله‌ى نسبيّت گرايى، خودنمايى مى‌كند. جامعه‌هاى به اصطلاح «پلوراليستى»، از يك سو با اطلاق‌گرايى و طرد گرايى مخالف‌اند و از سوى ديگر، به دليل دگرگونى‌هاى تاريخى، معتقدند كه همه چيز به ويژه پديده‌هاى فرهنگى و نظريه‌هاى دينى و اخلاقى، وسيله‌ى رستگارى را در اختيار انسان مى‌نهند. پس به اختلاف‌ها و راه‌هاى متفاوت يكديگر نبايد انديشيد، بلكه بايد به مسايل مشترك توجه داشت و از اختلاف پرهيز كرد. اين رويكرد، در جامعه‌ى اسلامى، جايگاهى ندارد؛ زيرا اگر اين جامعه‌ها به تحوّل تاريخى همه‌ى پديده‌هاى و نسبيّت واقعى و خارجى گرايش دارند، پس نبايد به رستگارى اعتقادى داشته باشند. اين در حالى است كه اين عناصر هدف همه‌ى دين داران است. مى‌پرسيم: اگرهمه‌ى پديده‌هاى جهان، متحول و متغير باشند، پس چگونه مى‌توان يك يا چند امرمشترك و ثابت در همه‌ى اديان يافت؟ افزون بر اين، هيچ انديشمند واقعيت‌گرايى، تحول عمومى پديده‌ها را نمى‌پذيرد؛ چون در غير اين صورت، نخستين پديده‌اى كه با اين نظريه ذبح مى‌شود، نظريه‌ى نسبى گرايى صاحبان اين رويكرد است كه تحول، آن را به اثبات تبديل مى‌كند.( كلام جديد، ص 710. ) از همه مهم‌تر، سيره‌ى پيامبر اكرم و امامان معصوم‌عليهم‌السَّلام و قرآن كريم، شكاكيّت و نسبيّت را نفى مى‌كنند و رسيدن به حق را امكان‌پذير مى‌دانند. قرآن مى‌فرمايد: 
و اذا قيل انَّ وعداللَّه حق و الساعة لاريب فيها قلتم ما ندرى ما الساعة ان نظن الا ظنا و ما نحن بِمستيقنين.( جاثيه، 23. ) 
و هنگامى كه گفته مى‌شد: «وعده‌ى خداوند حق است و در قيامت هيچ شكى نيست»، شما مى‌گفتيد: «ما نمى‌دانيم قيامت چيست؟ ما تنها گمانى در اين باره داريم و به هيچ وجه يقين نداريم». 
2- وحدت جامع و كامل دين 
بر اساس اين ويژگى، جامعه‌ى تكثّرگرا، ضرورت دين را در وجود گوهر دين پذيرفتنى مى‌داند و تكثّر اديان را براى پديدار گشتن جامع و كامل وحدت متعالى دين، ضرورى مى‌شمارد. به گفته‌ى آنان، هر دين خاص، بخشى از ذات و گوهر دين ازلى و ابدى را تجسم مى‌بخشد. 
اين سخن نيز اشكال‌هايى دارد كه اينك بر مى‌شمريم.( تحليل و نقد پلوراليسم دينى، صص 531 - 631. ) ضمانتى وجود ندارد كه اديان، گوهر واحدى داشته باشند. افزون بر آن، گوهر واحد اديان نيز قابل كشف نيست. بايد دانست اگر وجود صدف براى اديان ضرورت نداشته باشد، گوهر اديان نيز نمى‌تواند تداوم يابد. حتى اگر ما تمايز صدف و گوهر اديان را بپذيريم، نمى‌توانيم ضرورت وجود صدف را انكار كنيم؛ زيرا هر انسان دين دارى كه مى‌خواهد به گوهر دين خود دست يابد تنها از راه صدف، به آن مى‌رسد. پس اين ويژگى به خواسته‌ى «پلوراليسم» تحقق نمى‌بخشد؛ زيرا هر دينى به ناچار، به انحصار صدف و گوهر خود فتوا مى‌دهد.( كلام جديد، صص 771 - 871. ) 
3- حجيّت مطلق و منحصر به فرد، در هيچ دينى وجود ندارد 
در جامعه‌هايى كه نظريه‌ى «پلوراليسم دينى» حاكم است، سه عنصر اصلى در تجربه‌هاى دينى بشر وجود دارد كه عبارت است از: عنصر رازگونه، عنصر عرفانى و عنصر پيامبرانه. اگر اين سه عنصر با يكديگر هم آهنگ و متّحد شوند، چيزى به نام «دين روح عينى» فراهم مى‌آورند. اين پديده همان مطلوبى است كه اديان در جست و جوى آنند و در هر دين تاريخى، تنها بخشى از آن به ظهور رسيده است. پس حجيّت مطلق و منحصر به فرد، در هيچ دين خاصى وجود ندارد.( تحليل و نقد پلوراليسم دينى، ص 90. ) 
اين ويژگى نيز در جامعه‌ى اسلامى جايگاهى ندارد؛ زيرا همان گونه كه تفسيرهاى گوناگون درباره‌ى تجربه‌ى دينى از فرهنگ، سنّت، اوضاع اجتماعى و روح افراد متأثر است، حقيقت تجربه‌ى دينى نيز كه براى تجربه گر پديد مى‌آيد، از آن‌ها تأثير مى‌پذيرد. در نتيجه، تجربه‌هاى دينى همانند تفسير آن‌ها، متفاوت و گونه‌گون خواهند بود. اگر هر دينى تنها به بخشى از روح عينى دست مى‌يابد، چگونه وجود آن حقيقت اثبات مى‌شود و مى‌گوييم هر دينى به بخشى از آن رسيده است؛ زيرا ممكن است هر يك از اديان به واقعيتى مستقل از دين ديگر دست يافته باشد. پس اين ادعا كه همگى اديان به بخش‌هاى گوناگون يك حقيقت رسيده‌اند، بدون دليل است.( كلام جديد، صص 671 و 971. ) 
4- پيام‌هاى همه‌ى اديان معناى واحدى دارد 
براساس اين ويژگى، اديان الهى همگى پيام‌هاى واحدى دارند؛ يعنى اديان، سخن يكديگر را نقض نمى‌كنند و مردم مى‌توانند با اديان گوناگون، به يك نتيجه برسند! 
اين ويژگى نيز معتبر نيست؛ زيرا اديان، اختلاف ريشه‌دارى دارند و تفاوت آشكارى حتى ميان يهوديان و مسيحيان ديده مى‌شود. اختلاف‌هاى دينى به دو دسته‌ى عقيدتى و بنيادين تقسيم مى‌شود. در گروه اول، محمول‌هاى گوناگون، به يك موضوع واحد نسبت داده مى‌شود. اختلاف‌هاى گروه دوم نيز آن است كه موضوع‌هاى گوناگون به يك محمول پيوند مى‌خورد. براى نمونه، اين دو گزاره را در نظر بگيريد: 
الف - «خداوند مبدأ هستى است». 
ب - «طبيعت مبدأ هستى است». 
اختلافى كه بين اين دو گزينه وجود دارد، باورمندان آن‌ها را به موحد و غير موحد تقسيم مى‌كند.( مجموعه‌ى آثار، علامه مرتضى مطهرى، انتشارات صدرا، ج 3، ص 061؛ كلام جديد، صص 971 - 810. ) 
5- محور بودن ايمان گرايى به جاى شريعت مدارى 
ديگر ويژگى يك جامعه‌ى «تكثرگرا»، اين است كه شريعت گرايى در آن، جاى خود را به ايمان گرايى مى‌دهد. هرگاه سازمان‌ها و نهادهاى دينى در جامعه‌اى به وجود آمدند، ساختارهاى عقيدتى و عملى دگم و بسته‌اى را در قالب قوانين خشك و انعطاف‌ناپذير پديد مى‌آورند كه به نفى ديگران مى‌انجامد. در مقابل، ايمان دينى، تجربه‌اى سيّال است كه به نفى ديگران نمى‌انجامد. 
اين ويژگى نيز مشكل دارد. اگر بتوان شريعت را به صورت آداب و رسوم و ساختار نظام ضد عقيدتى و اجتماعى ارايه كرد كه به صورت سيّال، با تجربه‌ى ايمانى و دينى، سازگار باشد، اين صورت سيال دين با جامعه و فرهنگى متناسب است كه از آن تأثير پذيرفته است. بدين ترتيب، دين با تجربه‌ى دينى كه در آن جامعه، تولد يافته است، سازگارى مى‌يابد. چون جوامع و فرهنگ‌ها گوناگون هستند، به ناچار اديان و تجربه‌هاى دينى آن‌ها نيز تفاوت پيدا خواهند كرد. آن گاه به آغاز نزاع بر مى‌گرديم؛ يعنى اين پرسش پيش مى‌آيد كه رستگارى و رسيدن به حقيقت از آنِ كدام دين و تجربه‌ى دينى است؟ 
6- همه‌ى اديان بدون هيچ تفاوتى بر حقّند 
يكى ديگر از ويژگى‌هاى جوامع «پلوراليستى»، بر حق دانستن همه‌ى اديان آسمانى است. در اين ديدگاه، اسلام، مسيحيت، يهوديت و حتى در معناى گسترده‌تر، همه‌ى مكتب‌هاى غير آسمانى مانند:بوداييزم، هندوييزم، ماركسيسم و... رستگارى بشر را تضمين مى‌كنند و حقانيت و رسميت دارند! 
اين ويژگى، با بحران منطقى و عقلى آشكارى رو به روست؛ زيرا اجتماع نقيضين و ضدّين را پيشنهاد مى‌دهد، در حالى كه هر دو محال هستند. انسان با پذيرش «توحيد» اسلام، «تثليث» مسيحيت و «الوهيت» برهما و بودا، به تناقض گويى آشكارى دچار مى‌شود كه بر هيچ كس پوشيده نمى‌ماند.( كلام جديد، ص 881. ) افزون بر آن، در درون دين نيز آيات و روايات اسلامى، به صراحت و صددرصد با آن مخالفند.( عدل الهى، ص 862. ) 
نتيجه‌گيرى: 
تنها در عرصه‌ى هم زيستى مسالمت‌آميز پيروان مذهب‌ها و اديان در كنار يكديگر، نظريه‌ى نجات اكثريت و گفت و گوى اديان، رويكردى از پلوراليسم دينى ديده مى‌شود. با اين حال، همه‌ى پى آمدهاى مثبت، به شكل كامل و منطقى‌تر در آيات قرآن كريم، متون دينى و سيره‌ى پيامبر اكرم و پيشوايان معصوم‌عليهم‌السَّلام آمده است. اهل بيت‌عليهم‌السَّلام همواره با انجام مناظره و جدال احسن، با سعه‌ى صدر و اخلاق نيكو، اين كاركردها را تحقق بخشيده‌اند. ديگر ويژگى‌هاى پلوراليسم، اصولاً با مبانى اسلامى هم آهنگ نيست و جامعه‌ى اسلامى نيز به يارى جستن از آن‌ها، نيازى ندارد.
منبع: فصلنامه صباح ، مرکز مطالعات و پژوهشهای فرهنگی حوزه علمیه
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
پى‏آمدهاى منفى پلوراليسم دينى كدامند؟

پاسخ : 
پلوراليسم دينى به معناى «به رسميت شناختن دين‌هاى گوناگون و اعتقاد به اين كه همه‌ى آن‌ها حقيقت دارند»، برخى پى‌آمدهاى منفى دارد كه بر مى‌شماريم: 
1- اجتماع نقيضين 
هواداران پلوراليسم گفته‌اند: «پلوراليسم (تكثر و تنوع را به رسميت شناختن و به تباين و ناكاستنى و قياس ناپذيرى فرهنگ‌ها و دين‌ها و تجربه‌هاى آدميان، فتوا دادن...) به شكل كنونى آن متعلق به عصر جديد است.( صراطهاى مستقيم، عبدالكريم سروش، ص 2. ) على اىّ حال با تنوعى روبه رو هستيم كه به هيچ رو، قابل تحويل به امر واحد نيست و بايد اين نوع را به حساب آوريم و ناديده نگيريم و براى حصول و حدوث تنوع نظريه داشته باشيم.»( همان، ص 5. ) پلوراليسم مثبت، معنا و ريشه‌ى ديگرى هم دارد و آن اين كه، بديل‌ها و رقيب‌هاى موجود واقعاً كثير هستند؛ يعنى تباين ذاتى دارند.( همان، ص 10. ) اختلاف مؤمن و گبر و جهود، اختلاف حق و باطل نيست، بلكه اختلاف نظرگاه، آن هم نه نظرگاه پيروان اديان، بلكه نظرگاه پيامبران‌عليهم‌السَّلام است.( همان، ص 6. )
با توجه به اين رويكرد، هيچ مرزى براى اديان و تجربه‌هاى دينى و فهم‌ها و تفسيرهاى به رسميت شناخته شده، قايل نيستند؛ يعنى همه را «عين وحى حق» مى‌پندارند و همه‌ى اديان را حق مى‌دانند.( تحليل و نقد پلوراليسم دينى، صص 17 - 37. ) 
با توجه به اين كه اديان با يكديگر تقابل دارند، مى‌پرسيم: مى‌توان پذيرفت كه طرفين نقيض، حق و صحيح باشند؟ براى نمونه، آيا اعتقاد به اقانيم سه گانه (مسيحيان) و ثنويت (زرتشتيان) و خداى يگانه (مسلمانان و يهوديان) همه حق و صحيح است؟ آشكار است كه بر موضوع واحد، نمى‌توان محمول‌هاى متناقض را حمل كرد؛ زيرا به اجتماع نقيضين مى‌انجامد. از اين رو، وقتى مى‌گوييم مبدأ، يگانه و واحد است، بدان معناست كه دوگانه و سه گانه نيست. اگر هم بخواهيم همه‌ى اين ادعاها را بپذيريم، اجتماع نقيضين را پذيرفته‌ايم كه بطلان آن آشكار است. 
2- پلوراليسم خويش برانداز 
با توجه به ادعاى مدعيان پلوراليسم، مى‌توان گفت كه پلوراليسم خود ويران‌ساز است؛ زيرا پذيرش اين نظريه، مستلزم حق پنداشتن مرام‌هاى رقيب است كه آن‌ها پلوراليزم را نقض مى‌كنند.( لوازم فلسفى - كلامى پلوراليسم دينى، على اكبر رشاد، مجله‌ى كتاب نقد، ش 4، ص 89. ) 
3- امتناع ايمان 
ايمان، عقد قلبى است كه بر يقين و نفى و شك استوار است. بنا بر مبانى پلوراليسم، آن چه نزد ماست «فهم و قشر» دين است، نه بطن و متن آن. فهم‌ها نيز ممكن است خطا و غلط باشند. اگر هم فهم درستى در ميان باشد، به دليل «تبيين ذاتى فهم‌ها» همه‌ى آن‌ها نمى‌توانند درست باشند. با تغيير در علم و فلسفه - كه سيال هستند - پيش فرض‌هاى ما نيز دگرگون مى‌شود. هم چنين فهم ما از متن صامت، جاى خود را به فهم مغاير مى‌دهد. البته اگر فرض كنيم كه علم و فلسفه و در پى آن، فهم ما تا ابد ثابت بماند، فهم صادق، مصدّق ندارد؛ زيرا فهم ما، فهم متن وحيانى و درك نفس الامر گزاره‌ها و آموزه‌هاى دينى نيست. در اصل، فهم ما چيزى جز پژواك انتظارها و پرسش‌ها و پيش فرض‌هاى ما نخواهد بود. اين گونه برخورد با مسأله‌ى دين به شكاكيت مى‌انجامد كه با ايمان سازگارى ندارد؛ زيرا ايمان بر پايه‌ى يقين بنا مى‌شود. 
4- حجّيت نداشتن متون دينى و بى‌اعتبار شدن عمل به گزاره‌هاى دينى 
بدين ترتيب، ظاهر متون و نصوص‌دينى از حجيت ساقط مى‌شود؛ زيرا دريافت ما از اين نصوص، فرآورده‌ى تعاطى ذهن و عين يا بازتاب انتظارها، پرسش‌ها و پيش فرض‌هاى ما است. يعنى در هر صورت، دريافت ما از متن است و هرگز حجّت نخواهد بود. بر همين اساس، عمل به گزاره‌هاى دينى، بى‌اعتبار خواهد شد؛ زيرا پلوراليسم، «فتوا دادن به تباين فرو ناكاستنى و قياس ناپذيرى فرهنگ‌ها، دين‌ها، زيان‌ها و تجربه‌هاى آدميان و همه را اهل فلاح و صلاح پنداشتن» است. بر اين مبنا، براى نجات و سعادت، نمى‌توان ملاكى ارايه داد؛ زيرا ارزش ايمان به «متعلق» آن بستگى دارد و صرف باور داشتن به چيزى، ارزش شمرده نمى‌شود. 
5- نقش هدايت گرايانه‌ى دين 
مبانى پلوراليسم با نقش هدايت گرى دين و خداوند سازگارى ندارد؛ زيرا اگر فهم آدميان از متون دينى متنوع و متباين است (اين، يكى از مبانى پلوراليسم است) و تفسيرهاى تجربه كنندگان تجربه‌هاى دينى نيز يكسره متكثر و متضاد است (مبناى ديگرى از پلوراليسم)، دين و تجربه‌ى تفسير ناشده‌اى نخواهيم داشت. پس همه‌ى اديان و تجربه‌ها، دستخوش تفسيرهاى گوناگون گشته و همگى تحريف شده‌اند.( صراطهاى مستقيم، ص 4. ) در اين صورت، دسترسى به جوهر دين و دين حق، انديشه‌اى بيهوده است و اين به معناى بسته بودن باب هدايت و بى‌مصداق شدن اسم هادى حق تعالى است. رسيدن به رستگارى نيز پندارى ساده‌لوحانه خواهد بود.( همان. ) در اين جا، اين پرسش مطرح مى‌شود كه چرا خداوند پيامبران را براى هدايت مردم فرستاده است، در صورتى كه خود مى‌دانست ممكن است وحى حق، ذهن آلوده شود و به «نظرها و منظرها» گرفتار گردد؟ يعنى با تأثير پذيرفتن از شرايط قومى، ذهنى و روحى شخصِ پيامبران، پيش فرض‌هاى مفسران، دستخوش «قبض و بسط تئوريك»( تحليل و نقد پلوراليسم دينى، صص 221 - 421. ) گردد و در اقيانوس تفسيرهاى متباين و متناقض، فرو رود. 
6- جواز بدعت و تعطيلى شريعت: 
بر اساس مبانى پلوراليسم، «در معرفت دينى هم‌چون هر معرفت بشرى ديگر، قول هيچ كس، حجت تعبدى براى كس ديگر نيست و هيچ فهمى، مقدس و فوق چون و چرا نيست.»( صراطهاى مستقيم، ص 4. ) اين سخن به معناى جواز «بدعت» و ظهور پياپى پيامبران دروغين است و بر همين اساس، شريعت‌ها تعطيل مى‌شوند؛ زيرا آن چه در اين جا راهزنى مى‌كند، عنوان كافر و مؤمن است كه عنوان‌هايى صرفاً فقهى و دنيوى هستند. نظير اين عنوان‌ها در همه‌ى شريعت‌ها وجود دارد و ما را از ديدن باطن امور، دور مى‌دارد.( همان، 21. ) اين عنوان‌ها كه «تمايزهاى ظاهرى» است، بايد از ميان برداشته شود؛ زيرا «عمل كردن به اين يا آن آداب، مايه‌ى سعادت و هدايت نيست».( لوازم فلسفى - كلامى پلوراليسم دينى، كتاب نقد، ش 4، صص 401 - 501. 
براى مطالعه‌ى بيش‌تر ر.ك: 
1- تحليل و نقد پلوراليسم دينى، على ربانى گلپايگانى، مؤسسه‌ى فرهنگى دانش و انديشه‌ى معاصر، صص36 و 771. 
2- دين‌شناسى، محمّد حسين زاده، مؤسسه‌ى پژوهشى امام خمينى رحمه الله علیه . 
3- تازه‌هاى انديشه، (پلوراليسم دين، حقيقت، كثرت)، هادى صادقى، معاونت امور اساتيد و دروس معارف اسلامى، صص 49 و 211. 
4- لوازم فلسفى - كلامى پلوراليسم دينى، على اكبر رشاد، كتاب نقد، ش 4، صص 69 و 501. )
منبع: فصلنامه صباح ، مرکز مطالعات و پژوهشهای فرهنگی حوزه علمیه
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
طرح مسئله علم ديني از چه اهميتي برخوردار است؟ و انگيزه‌هاي طرح اين مسئله كدام‌اند؟

پاسخ : 
تبيين مقوله ى علم دينى از جهات مختلف ضرورت دارد; از جمله يكى از راه كارهاى مسئله ى، رابطه و تعارض علم و دين، مقوله ى علم دينى است. توضيح مطلب اين كه مسئله ى رابطه ى علم و دين، با دو پيش فرض واقع نمايى علم و شناختارى (COGNITIVE) گزاره هاى دينى و پذيرش موضوعات مشترك ميان علم و دين، قابل طرح است; البتّه بين گزاره هاى انشايى و هنجارى دينى، كه بيان گر اهداف آدميان اند و آموزه هاى علمى نيز ترابط، قابل تصور است. در اين مسئله كسانى چون گاليله به تفكيك قلمرو علم از قلمرو دين و نيز كانت به خروج مسائل مابعدالطبيعه از محدوده ى عقل نظرى و انحصار حوزه ى عقل نظرى به مسائل علمى و پديدارهاى زمانى و مكانى رو آوردند.[1] كارل بارت، متأله مسيحى پروتستانى نيز موضوع الهيات را تجلّى خداوند در مسيح و موضوع علم را، جهان طبيعت قلمداد كرد. وى با تمايز موضوعى به تمايز روشى نيز نايل آمد.[2] گروهى نيز تفكيك در وظيفه ى علم و دين را پيشنهاد كردند; بدين معنى كه وظيفه ى علم، ابزار انگارى و پيش بينى و كنترل باشد; نه تبيين گرى; و يا اين كه دين صرفاً تنظيم كننده ى زندگى فردى و اجتماعى باشد; نه تبيين كننده ى امور واقع.[3] برخى تفكيك در اهداف علم و دين را بيان كرده اند و هدف دين را هدايت و سعادت بشر، و هدف علم را تبيين حقايق عالم طبيعت دانسته اند.[4] دسته ى ديگرى، جدا انگارى زبان علم و زبان دين را ارايه نمودند و معنادارى گزاره هاى علم و دين، يا بى معنا دانستن گزاره هاى دينى توسط پوزيتويست ها و يا تفكيك كاركرد گرايانه ى زبان علم و دين از سوى فيلسوفان تحليل زبانى، هم چون ريچارد بون و بريث ويت را پذيرفته اند.[5] 
شيوه ى ديگرى كه در تعارض علم و دين مطرح شده، مقوله ى علم دينى است; بدين معنا كه تنها علم دينى مى تواند مضامين ناسازگار با تلقّى دينى در علوم تجربى را حل كند; زيرا با تأثير متافيزيك دينى و روحيه و انگيزه ى دينى عالمان بر فرايند و تئورى ها و اهداف علم، نمى توان به مضامين ناسازگار با دين دست يافت. 
انگيزه هاى طرح علم دينى 
دو انگيزه مى توان براى طراحان مقوله ى علم دينى تصور كرد: نخست، حل تعارض و تقابل علم و دين و گزاره هاى علمى با گزاره هاى دينى و ساير انواع تعارض; و دوم، جهت گيرى دينى يا سكولار علوم تجربى در حيات و تمدن بشرى. 
در واقع، مسئله ى علم دينى، علاوه بر اين كه با تأثير پيش فرض هاى دينى بر علوم، به جهت گيرى دينى دستاوردهاى علمى سامان مى دهد، به حل مسئله ى تعارض و چالش ميان علم و دين مدد مى رساند.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . ر. ك: دين و نگرش نوين، ص ص 308 ـ 317. 
[2] . ر. ك: مايكل پترسون و ديگران، عقل و اعتقاد دينى، ص 366. 
[3] . همان، ص 388. 
[4] . محمد تقى مصباح يزدى، فصل نامه ى مصباح: مبحث بنيادى علوم انسانى، شماره ى 8، ص 9. 
[5] . مايكل پترسون و ديگران، عقل و اعتقاد دينى، ص 269. 
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
لطفاً در مورد علم ديني و علم سكولار توضيح دهيد؟

پاسخ : 
قبل از ورود در اصل بحث توجه به نكته اي از باب مقدمه ضروري است. و آن اينكه مسأله علم ديني و علم سكولار و به تعبيري علم غير ديني از مسايل نوظهوري است كه در عين كوتاهي عمري كه داشته است جاي خود را در محافل علمي باز كرده است. "در جهان مسيحيت در دو دهه اخير اين مسأله (علم ديني) به قوت مورد بحث قرار گرفته است و حتي در آن خصوص كنفرانس هايي برگزار شده است. كه آخرين آنها كنفرانس "علم در يك زمينة خدا باورانه" (Science in Theistic context) بود كه در تابستان 1377 ش، 1998 م، در كانادا برگزار شد. بايد يادآور شد كه امروز اصطلاح Theistic Science در محافل فرهنگ غربي اصطلاح جا افتاده اي است".[1] 
اما اين مسأله در جهان اسلام از سابقه و قدمت بيشتري برخوردار بوده است و از مباحث مربوط به آن به "علم اسلامي" يا "اسلامي كردن علوم" ياد مي شده است و هم اكنون نيز بحث علم ديني از مباحث قابل توجه در محافل و مجامع علمي اسلامي بشمار مي آيد. 
ابوالاعلي مودودي، دهه 1930 در خصوص اسلامي كردن دانش ها معتقد است: " ... بنابراين موقع آن است كه مسلمانان از نظام قديمي و كهنه آموزش و نيز از نظام جديد جهت گيري سكولار رهايي يا بند و يك نظام جداگانه آموزشي براي خودشان بنا كنند كه سرشت آن تا آنجا كه ممكن است جديد باشد، بهترين استفاده را از علم و فنون جديد بكند ولي جهت گيري اسلامي آن دقيق نشده باشد اين طرح را آنهايي مي توانند اجرا و پياده كنند كه نه تنها وقوف كامل به اسلام دارند بلكه مجهز به ايمان و اعتقاد راسخ نيز هستند"[2] با اين مقدمه و بيان پيشينه اجمالي از مسأله سراغ تعريف علم ديني و علم سكولار مي رويم. 
علم ديني و علم سكولار (غير ديني) 
براي اين دو اصطلاح تعاريف مختلفي ارايه شده است و قبل از بيان آنها و گزينش تعريف مناسب توجه به اين نكته لازم است كه از آنجا كه علم سكولار (غير ديني) در مقابل علم دين قرار دارد، هر تعريفي كه از علم ديني ارايه مي شود به نوعي علم سكولار نيز شناخته مي گردد و ما هر تعريفي از علم ديني را بپذيريم نقطه مقابل آن علم سكولار است. بر اين اساس با شناخت نسبت به مفهوم علم ديني، ماهيت علم سكولار (غير ديني) كه در نقطه مقابل آن است روشن مي گردد. از اين روي فقط به بيان تعاريف ارايه شده در خصوص علم ديني مي پردازيم. 
1. برخي علم ديني را علمي دانسته اند كه زمينة آن در اسلام وجود داشته باشد.[3] 
2. برخي ديگر علم ديني را بهره برداري از علوم در جهت اهداف اسلامي دانسته اند.[4] 
3. برخي نيز برآنند كه علوم ديني، علومي هستند كه در فضاي جامعه اسلامي ظهور كرده باشند. 
استاد مصباح يزدي، در اين رابطه معتقدند: "اسلامي كردن برخي از علوم، ممكن است جهات مختلفي داشته باشد و هميشه به يك دليل نباشد. گاهي به اين دليل (است) كه يك يا چند علم در سرزمين اسلامي پديد آمده و رشد كرده است و از آن جهت به آن اسلامي مي گوييم".[5] 
4. وجه ديگري نيز براي علم ديني بيان كرده اند و آن اينكه، علم ديني، يعني علم مستند به وحي الهي، چنانكه باز ايشان مي نويسند: 
گاهي نيز مي گوييم اسلامي (و) منظورمان اين است كه برخي از نظريات علمي را علاوه بر راه حس يا راه عقل از راه وحي هم مي توان كشف كرد " ... در اينجا اسلامي بودن به اين معناست كه اين مطلب از طريق كه به پيامبر اسلام فرستاده شده، براي ما يقين علمي حاصل كرده است".[6] 
5. علومي در (هستند) كه هدف آن تبيين كتاب و سنت است مثل فقه و اصول و تفسير قرآن و فلسفه، كلام و مفديات آنها. 
6. بعضي گفته از مهم نيست منشأ يك علم كجا باشد، اگر مسائل آن علم در چهارچوب جهان بيني اسلامي تفسير شود، مي توان آن را علم اسلامي تلقي كرد. 
7. برخي علمي را اسلامي دانسته اند كه در خداشناسي و رفع نيازهاي مشروع فردي و اجتماعي جامعه اسلامي مؤثر باشد[7] استاد مطهري مي فرمايد: "خاتميت و خالقيت اسلام اقتضاء ميكند كه هر علم مفيد و ناقصي را كه براي جامعه اسلامي نافع و ضروري است، علم ديني بخوانيم."[8] 
از تعاريف ذكر شده غير از تعريف دوم و ششم و هفتم، مابقي، به نوعي تعريف به مصداق هستند يعني مصاديقي از علم ديني را بازگو كرده اند. تعاريف دوم و ششم هم به تعريف اخير بر مي گردد. 
به نظر مي رسد بالحاظ دو امر مي توان هر علمي را علم ديني دانست يكي اينكه از جانب شارع مقدس مورد روع نباشد يعني ممنوعيت شرعي نداشته باشد و ديگري آنكه براي جامعه ديني نافع باشد. 
بنابراين مي توان گفت: علم ديني، علمي است مورد نهي و ردع شارع نبوده و از طرفي براي جامعه اسلامي نافع باشد. 
ويژگي هاي علم ديني و علم سكولار: براي تبيين بيشتر تمايز بين اين دو علم، توجه به ويژگي هاي آنها خالي از فايده نيست. 
1. روش مطالعه در علم سكولار تجربه، فرضيه و نيز مشاهده است. بنابراين قلمرو اين علم تا جايي است كه بتواند پديده اي را مورد آزمايش و تجربه حسي قرار دهد و در خارج از اين قلمرو حق دخالت ندارد، اما روش مطالعه در علم ديني علاوه بر اينكه بر شيوه هاي تجربه و حسي (در مواردي كه قابل تجربه حسي مي باشند) شيوه هاي ديگري كه فراتر از شيوه هاي تجربي و حسي هست از قبيل عقل و وحي، معتبر داشته شده است پس علم ديني به جهت برخورداري از دو ابزار مهم در تحصيل علم مي تواند قلمرو مطالعه اش را تا امور ماواري طبيعي توسعه دارد و به قضاوت بنشيند. 
2. علم سكولار مبتني بر جهان بيني علمي و علم ديني مبتني بر جهان بيني ديني است. اگر مطالعه طبيعت جامعه و انسان در چهارچوب جهان بيني ديني (اسلامي) انجام گيرد علم مبتني بر اين جهان بيني، علم ديني خواهد بود و اگر فارغ از جهان بيني ديني و صرفاً به منظور كشف علمي (تجربي و حسي) پديدارها باشد، علم بوجود آمده را سكولار مي نامند[9] يعني هيچ انتسابي با جهان بيني ديني ندارد. 
3. علم سكولار چون بر تجربه و حس تكيه دارد هميشه در معرض دگرگوني و تحول است از اين روي صحت هيچ داده اي از آن را نمي توان به طور قطع اثبات كرد اما ويژگي علم ديني آن است كه با توجه به اينكه از منبع وحي سرچشمه مي گيرد و مستند به وحي الهي است دگرگون پذير نيست پس هم از قطعيت و صحت قطعي برخوردار است و هم چالش تغيير و تحول را ندارد. 
نتيجه آنكه: با توجه به ويژگي هاي ياد شده مي توان گفت علم ديني چون از ويژگي هايي برخوردار است كه مي تواند در سعادت آدمي و كارآمدي نسبت به شؤونات فردي و اجتماعي افراد الگوي واقعي ارايه دهد و علاوه بر ترغيب انسان به مطالعه در طبيعت و دست يابي به علم تجربي و حسي (كه مقدمه رسيدن به خداشناسي و خداپرستي واقعي است) براي تثبيت اعتقاد به حاكميت يك مشيت حكيمانه در جهان و خداشناسي و عبوديت، ثمر بخش است، پس علم نافع و مفيدي است كه در متون ديني هم تحصيل آن لازم شمرده شده است. 
براي مطالعه بيشتر: 
1. مهدي گلشني، علم و دين و معنويت در قرن بيست و يكم، تهران: پژوهشگاه علوم انساني و مطالعات فرهنگي، 1379. 
2. جمعي از نويسندگان، جستارهايي در كلام جديد، تهران: انتشارات سمت با همكاري دانشگاه قم، 1381. 
3. عبدالحسين خسروپناه، كلام جديد، قم: مركز مطالعات و پژوهشهاي فرهنگي حوزه علميه، 1379، گفتار چهاردهم. 
در آخر توجه خود و شما را به حديث شريفي از حضرت پيغمبر - صلي الله عليه و آله و سلم -كه ما را به فراگيري هر علم نافع غير مغاير با شرع مقدس، تشويق مي كند، جلب مي نماييم: 
آن حضرت فرمود: 
"الحكمة ضالة المؤمن فاطلبوها ولو عند المشرك، تكونوا احقّ بها و اهلها" حكمت گمشده مؤمن است كه به دنبالش برويد اگر چه نزد مشركان باشد زيرا شما از آنها به آن سزاوارتريد و شايسته آن هستيد".[10]
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . گلشني، مهدي، از علم سكولار تا علم ديني، پژوهشگاه علوم انساني و مطالعات فرهنگي، چاپ دوم، پائيز 1380، تهران، ص 147. 
[2] . به نقل از پيشين، ص 146. 
[3] . ر.ك: مقاله اسلامي كردن علوم و نقش حوزه و دانشگاه، احمد احمدي، فصلنامه حوزه و دانشگاه، شماره 35، ويژه نامه 27 آذر 1379، ص 8 - 10. 
[4] . ر.ك: مقاله اسلامي كردن يا بومي كردن علوم اجتماعي، محمدحسين پناهي، همان، ص 52 - 53. 
[5] . ر.ك: مقاله علوم و دين، فصلنامه حوزه و دانشگاه، مجموعه مقالات 27 آذر 1378، ص 115 - 117، (رابطه دلالت و انتظارات)، محمدتقي مصباح يزدي. 
[6] . ر.ك: همان. 
[7] . سه مورد اخير از كتاب "از علم سكولار تا علم ديني"، همو نقل شده است. 
[8] . مرتضي مطهري، ده گفتار، انتشارات حكمت، 1356 ش، ص 146 - 147. 
[9] . گلشني. همان، ص 7 - 8. 
[10] . زين الدين عاملي، منية المريد، ص 173 به نقل از گلشني، مهدي، قرآن و علوم طبيعت، چاپ دوم، نشر مطهر، پاييز 1380، تهران، ص 21. 
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
پيشينه و انگيزه ى طرح نظريه ى قرائت هاى گوناگون چيست؟

پاسخ : 
نظريه ى قرائت هاى گوناگون در غرب پديدار شده است. از اين رو شايسته است براى ريشه يابى آن، به تاريخ مسيحيت و كتاب هاى مقدس، نگاهى گذرا بيافكنيم. كتاب مقدس مخصوص مسيحيت كه عهد جديد ناميده شده است، چهار انجيل و چند نامه را در برمى گيرد. هيچ يك از اين انجيل ها يا نامه ها به حضرت عيسى(عليه السلام) نسبت داده نشده است و حواريون و ديگران آن را نوشته اند. مسيحيان براى اين كه مسيحيت جديد را مصون از خطا و مقدس اعلام كنند، بر اين باورند كه حواريون در نوشتن كتاب مقدس از روح القدس الهام گرفته اند. 
درون مايه ى كتاب مقدس را بيشتر امور تاريخى و زندگى حضرت عيسى(عليه السلام) تشكيل مى دهد و از احكام و قوانين اجتماعى و معارفى كه بشر در زندگى فردى و اجتماعى خود به آن نياز دارد، كم تر سخن گفته شده است. كليسابا بهره گيرى از نظريه هاى علمى رايج آن زمان كه انديشه هاى فيلسوفان و دانشمندانى هم چون ارسطوو بطلميوس بود، مطالبى تنظيم و به عنوان آموزه هاى دينى معرفى كرد. كليسا از اين آموزه ها كه مبناى عقلانى و وحيانى نداشت، جاهلانه و متعصبانه پشتيبانى مى كرد و مخالفان آن را به بدترين شيوه به مجازات مى رساند. سرسختى كليسا به گونه اى بود كه حتى پس از پى بردن به نادرستى اين آموزه ها، هم چنان بر آن پاى مى فشرد. با اين حال، پيشرفت دانش بشر، اين مقاومت را در هم شكست. از آن پس، كليسا در پى آن بود تا در كنار پذيرش آموزه هاى علمى، كتاب مقدس را نيز از رويارويى با آن حفظ كند. از اين رو، راه كارهاى گوناگونى را آزمود تا به نتيجه برسد. سرانجام كليسا اعلام كرد برداشت هايى كه تا كنون از كتاب مقدس صورت گرفته، يكى از برداشت ها است، ولى برداشت هاى ديگرى نيز وجود دارد. حاكمان كليسا براى اثبات مدعاى خود، به بيان دلايلى نيز دست مى يازيدند تا اين كه «هرمنوتيك» به يارى آن ها شتافت. 
هرمنوتيك، مهم ترين پايه و تكيه گاه قرائت هاى گوناگون است و درون مايه ى اصلى نظريه ى قرائت هاى گوناگون از آن گرفته شده است. اينك براى روشن شدن بحث، سير تاريخى آن را از نظر مى گذرانيم. گفتنى است هرمنوتيك از آغاز تا كنون، دگرگونى هاى بنيادينى را پشت سر نهاده است كه در اين جا تنها به مهم ترين رويكردهاى آن اشاره مى كنيم. 
پيش از رنسانس، تفسير و فهم متون دينى در انحصار كليسا بود، ولى پس از رنسانس و پيدايش جنبش پروتستانتيسم، مرجعيت كليسا در فهم و تفسير متون دينى از بين رفت. در اين زمان، احساس نياز شديد به وجود قواعدى براى تفسير، به پيدايش رشته اى به نام هرمنوتيك انجاميد. هرمنوتيك به ارايه ى روش و منطق فهم كتاب مقدس مى پرداخت، از عقل گرايى عصر روشنگرى اثر مى پذيرفت. فهميدن، امرى عادى و طبيعى است و ابهام و بد فهمى، امرى عارضى است كه براى دورى از آن بايد به اصول و قواعد ويژه اى پناه برد كه روش فهم درست متن را نشان مى دهد. اين مرحله از هرمنوتيك را هرمنوتيك كلاسيك ناميده اند. 
مرحله ى بعدى هرمنوتيك با انديشه هاى شلاير ماخر آغاز مى شود. او افزون بر قواعد فهم، حدس و پيش گويى را براى درك مراد مؤلف، لازم مى دانست. مراد مؤلف و فهم هميشه در هاله اى از ابهام است. به همين دليل، برخلاف مرحله ى پيش، بد فهمى، امرى عادى و طبيعى است. از اين مرحله، هرمنوتيك پيشرفته آغاز مى شود كه آن را هرمنوتيك رمانتيك مى نامند.[1] 
مرحله ى سوم، هرمنوتيك فلسفى است و هايدگر و گادامر مهم ترين چهره هاى اين انديشه به شمار مى روند. اين هرمنوتيك به جاى بحث از روش فهم متون، خود فهم و تفسير را تحليل مى كند و مهم ترين آموزه ى آن، پافشارى بر نقش «پيش ديد» و «پيش ساختار» براى دست يابى به فهم است. هرمنوتيك فلسفى به مباحثى هم چون: ماهيت فهم متن، امكان دست يابى به فهم عينى و هدف از تفسير متن پرداخت و زمينه ساز پيدايش نظريه ى قرائت هاى گوناگون گرديد.[2] 
پس از پيروزى انقلاب اسلامى در ايران، گروهى با اين نهال نوخاسته به مخالفت و مبارزه پرداختند. مخالفت ها گونه هاى متفاوتى داشت، ولى مهم ترين شيوه ى مبارزه با انقلاب، تهاجم فرهنگى است; زيرا مهم ترين دست آورد انقلاب، دگرگونى فرهنگى بود. انقلاب اسلامى، با پايه گذارى حكومتى دينى بر آن بود تا آموزه ها و ارزش هاى ويژه اى را روى كار آورد. دشمنان نيز براى مقابله با چنين حكومتى، تشكيك در مبانى حكومت دينى و تضعيف روح دينى در ميان مردم را برگزيدند. تشكيك در الهى بودن قرآن و ترديد در وحى، عصمت پيامبران و امامان و زير سؤال بردن تقليد از شيوه هاى آنان بود. پيش كشيدن بحث قرائت هاى گوناگون از متون نيز در همين راستا بود. 
بحث قرائت هاى گوناگون از متون، مقوله اى علمى است، ولى امروزه گروهى با مطرح كردن آن در پى دست يابى به اهداف سياسى خود هستند. اين بحث در تقابل با انديشه ى دينى قرار دارد; زيرا اگر كسى براى اثبات مسأله اى، به نص صريح يا ظاهر متون دينى استناد كند، با اين پاسخ روبه رو خواهد شد كه اين قرائت از آن شما است و ممكن است قرائت هاى ديگرى نيز وجود داشته باشد. بدين ترتيب، هواداران اين انديشه به نام دين و قرائتى ديگر از دين، با همه ى آموزه هاى دينى مخالفت مىورزند.[3]
پی نوشتها: 
[1]. مقاله ى «نگاهى به نظريه ى تفسير متون اسلامى»، يحيى يثربى، كتاب نقد، ش 5 و 6، صص 200 ـ 203. 
[2]. مبانى معرفت دينى، محمد حسين زاده، ص 138; مقاله ى «پلوراليسم معرفتى»، محمد محمدرضايى، قبسات، ش 18، ص 4. 
[3]. براى آگاهى بيشتر نك: مبانى معرفت دينى، محمد حسين زاده، انتشارات مؤسسه ى آموزشى ـ پژوهشى امام خمينى، چ 1، فصل 10; اقتراح با استاد سبحانى و حجت الاسلام واعظى، قبسات، ش 17، صص 12 ـ 31; كلام جديد، عبدالحسين خسرو پناه، قم، مركز مطالعات و پژوهش هاى حوزه، 1379، چ 1، گفتار 7. 
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
علل و انگيزه‌هاي علم باوري چه بود؟

پاسخ : 
علم‌گرايي يا علم باوري يك روحيه و رويّه و يا به عبارتي يك رويكرد است نه يك مكتب فكري. علم گرايي را با علم و علمي بودن نبايد اشتباه گرفت؛ علم‌گرايي يعني: الگو قرار دادن و پارادايم كردن روش علوم تجربي در همة عرصه‌هاي معارف بشري و در تمامي شئون زندگي. 
علل و انگيزه‌هاي علم گرايي در غرب بدون آگاهي از تاريخچه رابطة ميان علم و دين ممكن نيست و لذا ابتدا به بررسي نسبت علم و دين در جهان مسيحيت مي‌پردازيم تا انگيزه‌ها و علل علم باوري در ميان آنان روشن و مشخص شود. 
در قرون وسطي حاكميّت فلسفه مدرسي و محور بودن كتاب مقدس در همة تحقيقات علمي سبب شده بود كه همة تحقيقات علمي و حكمتي معطوف به اثبات اصول و آموزه‌هاي دين و استوار ساختن اعتقادات شود و نه به كشف حقايق.[1] 
و چنانچه كسي از اين چارچوب خارج مي‌گشت، تكفير و زنداني مي‌شد. و اين باعث شده بود كه تحقيقات علمي به جاي آن كه بر مشاهدات و تجربيات و تعقل و مطالعه در امور و حقايق و واقعيات مبتني باشد بر گفته‌هاي پيشينيان مبتني گردد؛[2] از اين رو از زمان ظهور مسيحيت تا طلوع عصر رنسانس، ايمان و اعتقاد كوركورانه به حقيقت مطلق مسيحيت، مانع از بهره‌وري متعارف از عقل فطري انسان شد و نتيجه آن كه فلسفه مدرسي به وسيله‌اي در دست الهي‌دانان بي‌قيد مبدّل شد.[3] و بدين ترتيب اساساً زمينه‌اي براي تعارض علم و دين باقي نماند. 
امّا در عصر رنسانس، علم جديد بسياري از تعاليم قرون وسطي را هم از نظر روش‌شناختي و هم از نظر محتوا دچار چالش ساخت و با كنار نهادن جستجوي غايات، صرفاً به تبيين و توصيف پديده‌ها اكتفا كرد[4] و تبيين غايت شناختي جاي خود را به تبيين توصيفي داد، مثلاً گاليله نمي‌پرسيد چرا اشياء سقوط مي كنند بلكه مي‌پرسيد چگونه.[5] با چالش‌هايي كه علم جديد فراروي جهان بيني قرون وسطايي نهاد خداشناسي معهود نيز به مخاطره افتاد. مثلاً دفاع گاليله از نظريه گردش زمين به دور خورشيد و مركز بودن خورشيد، پيامدها و چالش‌هاي زيادي را براي كليسا به بار آورد. امّا نافذترين و مهمترين نتيجه آن لزوم توجه به رابطه ميان علم و دين بود.[6] از اين رو انديشمندان و به ويژه كساني كه دغدغه دينداري داشتند در صدد تبيين اين رابطه برآمدند. خود گاليله به جدايي و تفكيك قلمرو كتاب مقدس و علم معتقد شد و در بيان طعن‌آميزي اظهار داشت كه آن چه كتاب مقدس بيان مي‌دارد چگونگي به بهشت رفتن است نه چگونگي حركت ستارگان.[7] 
گاليله از اين اصل آگوستيني تبعيت مي‌كرد كه بيان مي‌داشت، چنانچه تفسير و برداشتي از كتاب مقدس با ديگر معارف و علوم در تعارض قرار گيرد، بايد اصلاح و جرح و تعديل شود، و همين امر وي را در مقابل مقامات محافظه‌كار كليسا كه در تفسير متون مقدس، رويكردي نص گرايانه داشتند، قرار داد.[8] 
محاكمه گاليله، نخستين سرچشمه و عامل جدايي جدي دانشمندان از كليسا و تعاليم دين مسيحيت بود. 
در قرن هفدهم علم با ظهور نيوتن شكل متمايز و قابل تشخيصي به خود گرفت؛ چرا كه كار پيشينيان او يعني گاليله با دستاورد عالي نيوتن در يك تركيب و تأليف فوق العاده‌اي منتهي به شكل‌گيري و استقلال علم از فلسفه شد.[9] 
با انقلاب علمي‌اي كه در اين قرن رخ داد فلسفه ارسطويي طرد شد و روشهاي تجربي جايگزين روش قياسي شد و پايه‌هاي فلسفي غير لازم از ساختار علوم طبيعي برداشته شد و نوعي فلسفه طبيعي بنيان نهاده شد.[10] اين رويكرد و فلسفه طبيعي از ويژگي‌هاي خاصي برخوردار بود كه از جمله مي‌توان به موارد زير اشاره كرد: 1. تكيه بر روش تجربي در تبيين پديده‌هاي جهان طبيعت؛ 2. اجتناب از دخالت دادن مفروضات فلسفي و كلامي در تجزيه و تحليل حوادث و پديده‌ها؛ 3. باور به اينكه مفاهيمي كه از ره آورد تجربه دست مي‌آيند باز نمود حقيقي جهان عيني هستند؛ 4. توجه به تبيين توصيفي و علل فاعلي و پرهيز از توجه به علل غايي در توصيف حوادث طبيعي. 
چنين رويكردي، پيامدهاي متعددي را موجب شد كه از جمله مي‌توان موارد زير را ذكر كرد: 1. بر اساس اين رويكرد جهان ماشين پيچيده‌اي تلقي شد كه از قوانين غيرقابل تغييري پيروي مي‌كند و همه اجزاء آن قابل پيش‌بيني است؛ 2. در اين رويكرد، مشيت و اراده الهي از معناي سابق خود فاصله گرفت و اوصافي نظير «حضور خداوند در جهان» و «مشيت الهي» معناي جديدي يافت و در واقع خداوند به مقام يك ساعت ساز معزول تنزل يافت؛ 3. اين فلسفه طبيعي باعث پايه‌ريزي نوعي معرفت شناسي عقلي شد كه بر پايه آن روشهايي چون شهود يا وحي مورد ترديد قرار گرفت و در عوض روشهاي تجربي نوين مورد اعتماد واقع شد؛ 4. ظهور فلسفه طبيعي باعث شد تا تمايز ميان قلمرو علم و دين در بسياري از جهات روشن‌تر شود و همين تمايز موجب شد تا از يك سو مفاهيم دين از قيد كيهان‌شناسي ماقبل علمي رهايي يابد و از سوي ديگر راه براي پيشرفت و تكامل علوم هموار گردد.[11] 
در قرن هجدهم معرفت شناسي سنتي زير سؤال رفت و نظام‌هاي معرفت‌شناختي مطرح شد. يكي از مهم‌ترين نظام‌هايي كه در اين قرن مطرح شد معرفت‌شناسي تجربه‌گراي افراطي هيوم بود. هيوم بر آن شد كه هرگونه شناختي ناشي از انطباعات حسي[12] است و هرگونه معرفتي كه ناشي از حواس يا منتهي به آن نباشد، بي‌معني است. بدين ترتيب باروهاي ديني به دليل آن كه از حس نشأت نيافته‌اند، بي‌معني تلقي مي‌شوند.[13] 
در اين قرن كانت نيز با تأثيرپذيري شديد از پيشرفت علوم طبيعي و به ويژه علم نيوتني كوشيد به تبيين مباني علوم طبيعي بپردازد. از نظر او، عقل داراي دو ساحت عملي و نظري مي‌باشد، و هر يك از اين دو ساحت از احكام خاص خود برخوردار است. او با تقسيم قواي شناختي انسان به دو حوزه نظرو عمل، علم را به حوزه نظر و دين را به حوزه عمل مربوط دانست.[14] و بدين ترتيب به جدايي علم و دين معتقد شد. 
در قرن نوزدهم داروين با فرضيه معروف تكامل ظهور كرد، اين فرضيه در عالم جانوران همان نقشي را ايفا كرد كه نظريه قانون جاذبه نيوتون در عالم جمادات، نظريه تكامل باعث شد كه تمثيل ساده خالق دانستن خداوند غيرمنطقي و دفاع ناپذير جلوه كند.[15] 
از سوي ديگر، كارل ماركس (1816 ـ 1883) نظريه مادي گرايانه تفسير تاريخي خود را ارائه كرد و همة تغييرات اجتماعي را معلول علل اقتصادي دانست و آزادي بشر را تخيلي بيش ندانست. [16] هم زمان با اين جريانات، ‌آگوست كنت نيز فلسفه ضد متافيزيكي خود را عرضه داشت و مدعي شد كه هر چه كه با حواس قابل درك نباشد غيرعلمي است و هرگونه تلاش براي فهم آن نامعقول است.[17] 
پرسشگر عزيز مجموعة اين جريانات توأم با توفيقي كه علم در صحنة عمل به دست آورد، باعث غلبه علم‌گرايي يا علم زدگي (scientism) شد و در ساية آن چنين تصور شد كه علم مي‌تواند همة اشياء يا پديده‌ها و ساختارها را با قوانين علمي تبيين كند و ديگر نيازي به وجود خداوند نيست. 
در واقع كارآمدي و بركت خيزي و قابليت‌هاي خيره كننده‌اي كه انسان از روش علوم تجربي در مورد شناخت و سلطه بر طبيعت مادي مشاهده كرد، او را با يك گذر روان شناختي و احساسي ـ نه يك گذر منطقي و استدلالي ـ به اين نتيجه رساند كه همة معارف و همة ساحتهاي زندگي را تحت ملاك و چارچوب اين روشهاي علمي درآورده، و ردّ و قبول، و اثبات و انكار هر حكم و گزاره‌اي را با سنجة مشاهده، آزمون و تجربه بسنجد. 
تأثير اين چالشها به حدي بود كه به تعبير برخي علم در قرن نوزده نيازي به وجود خدا حس نكرد. البته در اين ميان نبايد ضعف دستگاه فلسفي و كلامي مسيحيت را از نظردور داشت. 
امّا در جهان اسلام اهميت علم و علم‌ورزي بر كسي پوشيده نيست. در قرآن واژة علم بيش از 750 بار تكرار شده است. نخستين آياتي كه بر پيامبر اسلام نازل شد بر اهميت علم تأكيد دارد. خداوند در قرآن بر قلم سوگند ياد مي‌كند، قرآن مردم را در آيات متعددي بر تفكر و تدبر در احوال كائنات و در سرار آيات الهي فرا مي‌خواند و همواره به برتري اهل علم و درجات بلند آنها اشاره مي‌كند. علاوه بر آن پيامبر گرامي اسلام نيز مسلمانان را به علم اندوزي تشويق كرده و با جهل و خرافات به مبارزه برمي‌خيزد. اسيراني را كه بتواند به ده نفر از مسلمانان علم بياموزند آزاد مي‌خواند. كساني را كه كسوف را نشانه مقام بلند فرزند فوت شده‌اش، ‌حضرت ابراهيم، و عزاي آسمان در رثاي وي تلقي كردند رد مي‌كند. تشويقها و اهتمام ايشان به علم باعث علاقه شديد و توجه مسلمانان به علم و دانش اندوزي شد. 
خلاصه آن كه در بينش اسلامي، علم هيچگاه در عرض دين نيست، بلكه همواره در طول آن مي‌باشد. 

--------------------------------------------------------------------------------
[1] . فروغي، محمدعلي، سير حكمت در اروپا، تهران، زوار، چ 2، 1367، ج 1، ص 109. 
[2] . همان، ص 109 ـ 110. 
[3] . ژيلسون، اتين، عقل و وحي در قرون وسطي، ترجمه شهرام پازوكي، تهران، انتشارات گروسي، چ 2، 1378، ص 1 ـ 2. 
[4] . گلشني، مهدي، از علم سكولار تا علم ديني، تهران، پژوهشگاه علوم انساني و مطالعات فرهنگي، چ 1، 1377، ص 17. 
[5] . همان، ص 27 ـ 31. 
[6] . پترسون، مايكل و ديگران، عقل و اعتقاد ديني، ترجمه احمد نراقي و ابراهيم سلطاني، ص 359. 
[7] . پايان نامه علم ودين از ديدگاه ننسي مورفي، منصور نصيري، موسسه آموزشي و پژوهشي امام خميني (ره)، ص 12 ـ 13. 
[8] . همان. 
[9] . جمعي از نويسندگان، جستارهايي در كلام جديد، تهران، انتشارات سمت، قم، دانشگاه قم، چ 1، 1381، ص 302. 
[10] . همان. 
[11] . همان، ص 303ـ304. 
[12] . sense impressions . 
[13] . دامپي‌ير، تاريخ علم، ترجمه عبدالحسين آذرنگ، تهران: سمت، چ 1، 1371، ص 227. 
[14] . همان، ص 309. 
[15] . گلشني، مهدي، علم و دين و معنويت در آستانه قرن بيست و يكم، تهران: پژوهشگاه علوم انساني و مطالعات فرهنگي، چ 1، 1379، ص 113. 
[16] . دكتر راون چارلز، سازش دانش و مسيحيت، ترجمة مسعود رجب‌نيا، تهران، انتشارات نور جهان، چ 1، 1335، ص 40. 
[17] . از علم سكولار تا علم ديني، ص 22. 
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
ادلّه و مبانى نظريه ى قرائت هاى گوناگون را بررسى و نقد كنيد.

پاسخ : 
اين نظريه، قرائت هاى گوناگون را در همه ى آموزه هاى دينى اعم از اصول، ضروريات، محكمات و متشابهات، معتبر مى داند. به طور كلى، ادلّه ى اين گروه براى موجه دانستن نظريه ى خودشان است، نه براى باطل شمردن نظريه ى مخالف; زيرا نظريه ى مخالف نيز يك قرائت است كه به نظر آن ها اعتبار دارد. بنابراين، آنان بيشتر در پى تحليل واقعه ى فهم هستند تا با تحليل آن، مدعاى خود را ثابت كنند. مهم ترين بحث هايى كه نظريه ى قرائت هاى گوناگون از آن ها سرچشمه گرفته، نسبى گرايى و هرمنوتيك است كه اينك بدان مى پردازيم. 
1. نسبى گرايى: 
نسبيّت در قالب شكاكيت در دوره ى يونان باستان مطرح بود كه با آغاز رنسانس،تحولى نو يافت. براى نمونه، جان لاك، جرج باركلى و هيوم ، با رد كردن شناخت عقلى، سرچشمه ى همه ى شناخت ها را حس و تجربه شمردند. ايمانوئل كانت ميان پديده و پديدار فرق نهاد و با انكار حجيت عقل در مسايل متافيزيكى، نسبيت را گسترش داد. از ديگر عوامل گسترش نسبيت، قانون نسبيت انيشتين بود كه آن را به اخلاق، روابط اجتماعى و... تعميم دادند.[1] هواداران هرمنوتيك، فهم و معرفت دينى را نيز نسبى مى دانند. كاپلستون در اين باره مى گويد: 
ما فقط مى توانيم بدانيم كه اشيا چگونه به نظر ما مى آيد. اشياى واحد براى مردم، متفاوت به نظر مى آيند و ما مى توانيم بدانيم كه كدام حق و درست است. در برابر هر قولى، مى توانيم قول مخالفى با دلايلى به همان اندازه معتبر ارايه كنيم. بنابراين، ما نمى توانيم درباره ى چيزى مطمئن باشيم و خردمند از دادن حكم قطعى و راسخ خوددارى مى كند.[2] 
فلسفه ى اسلامى، نسبيت گرايى و شكاكيت را با ادله ى محكم رد كرده است. يكى از اشكال هايى كه بر آن وارد شده، اين است كه به دليل وجود اشتباه و خطا در برخى دانسته هاى حسى يا عقلى،نسبيت را پذيرفته اند. لازمه ى آن نيز تعميم حكم برخى موارد به كل است كه خود گونه اى مغالطه (مغالطه ى تعميم جزئى)[3] به شمار مى رود. افزون بر آن، اصل اين دليل از نوع استقراء ناقص است كه بى اعتبارى آن در منطق اثبات شده است. اشكال ديگر اين است كه اين نظريه، خودشكن است; يعنى اگر نسبيت، درست و جزم گرايى، باطل باشد، خود همين نظريه از دو حال خارج نيست. يا جزمى و يقينى است ـ كه در اين صورت، يك نظريه ى يقينى وجود دارد ـ يا نسبى است. پس نسبيت، يقينى و قطعى نخواهد بود. 
2. هرمنوتيك 
دلايل هرمنوتيك معاصر غرب براى پايه گذارى نظريه ى قرائت هاى گوناگون بدين قرار است: 
الف ـ صامت انگارى متن 
بيشتر پيروان هرمنوتيك معاصر غرب براى متن، معنى و هسته ى مركزى برمى شمارند، ولى آن را دست نيافتنى مى دانند. در اين نگاه، نيت مؤلف براى خواننده در پرده ى ابهام است و او تنها با گمانه زنى مى تواند به قرائت متن بپردازد. برخى هواداران افراطى هرمنوتيك، از مرگ مؤلف، سخن به ميان مى آورند و حتى قرائت مؤلف از متن را نيز قرائتى همانند ديگر قرائت ها مى دانند. در اين حالت، چون معناى اصلى متن، دست نيافتنى است، پس هر كسى از ظن خود، يار او مى شود و هيچ كدام بر ديگرى برترى ندارد. 
اين دليل، معناى نهايى براى متن را انكار مى كند. در برابر اين وضعيت، با نگريستن به سيره ى عقلا و عرف رايج درمى يابيم كه گويندگان از به كار گرفتن واژگان، غرض و معنايى را پى گيرى مى كنند و واژگان از مراد جدى آن ها حكايت مى كند . در باب شريعت نيز بايد گفت شريعت براى هدايت و سعادت دنيوى و اخروى آمده است. دست كم هواداران هرمنوتيك مى پذيرند كه غايت شريعت، هدايت و تقرب به مقام الهى است. بنابراين، وحى و پيام آسمانى بايد براى مخاطبان، قابل فهم و شناخت باشد وگرنه در صورت صامت بودن، هدف محقق نمى شود و نقض غرض خواهد بود و از خداى حكيم، كار بيهوده سر نمى زند. 
روايات و آيات فراوانى بر ناطق بودن قرائت، دلالت مى كند. هر چند منكر آن نيستيم كه به معناى اصلى برخى آيات و روايات نمى توان بار يافت و خود قرآن، آن ها را از متشابهات مى داند،ولى اگر بخواهيم از وجود چنين آياتى، براى همه ى آيات (حتى محكمات)، حكم كلى صادر كنيم، دچار مغالطه ى تعميم جزئى شده ايم. 
ب ـ دخالت پيش فرض هاى ذهنى 
هرمنوتيك، تفسير و قرائت متن بدون دخالت پيش فرض ها، پيش داده ها و چشم داشت ها را محال مى داند. به باور هواداران هرمنوتيك، معناى متن يا بر اثر پيش فرض هاى مفسر شكل مى گيرد و اين ها معنا را بر متن تحميل مى كنند يا در پى ديالكتيك و جدال ميان افق معنايى مفسر و افق معنايى متن كه از آن به دور هرمنوتيكى ياد مى شود. در اين حالت، چون پيش فرض ها و چشم داشت هاى خوانندگان متن، متفاوت است، قرائت ها و معناهاى متفاوتى پديد مى آيد كه همه ى آن ها اعتبار دارد. 
در اسلام از آغاز، خطر اعمال سليقه و انتظار افراد در فرآيند فهم، احساس مى شد كه از آن به «تفسير به رأى» نام مى بردند و روايات فراوانى نيز مسلمانان را از اين كار بر حذر داشته بود. گفتنى است بايد پيش فرض هاى موجه و ناموجه را از هم ديگر جدا كرد. پيش فرض هاى موجه آن دسته امورى هستند كه به كشف معنى كمك مى كنند و در آن هيچ دخل و تصرفى نمى كنند، ولى پيش فرض هاى ناموجه، قواعدى هستند كه به متن، معنا مى دهند و معناى مورد نظر خود را بر آن تحميل مى كنند. آن چه در روايات نهى شده و علماى اسلام با آن مخالفت كرده اند، گونه ى دوم است. 
در متون دينى، برخى عبارت ها، صريح و نص در معنى خود هستند و برخى ديگر غير صريح كه خود دو گونه اند; برخى ظاهر و برخى مبهم اند. در مواردى كه متن، صريح و نصّ در معنى است، به تفسير مفسر نياز ندارد. در غير نصوص مانند ظواهر نيز مى توان با روش معتبر[4] به قرائت معتبر رسيد و از دخالت پيش فرض هاى ناموجه دورى جست. گفتنى است درهم آميختن اين دو دسته، گونه اى مغالطه به شمار مى رود. 
ج ـ اثبات و ابطال ناپذيرى قرائت خاص 
برخى مى گويند نمى توان از يك قرائت خاص دفاع كرد; زيرا نمى توان آن را اثبات يا بقيه را ابطال كرد، بلكه همه ى قرائت ها، برابر و يكسان است. بعضى ديگر بر اين باورند كه سخن گفتن از قرائت واحد از دين در قرن بيستم، بى باكانه و جسورانه است.[5] دليل ياد شده، خودشكن است; زيرا لازمه ى آن، اثبات نشدن اين نظريه و ابطال نگشتن نظريه ى هواداران قرائت خاص است. پس با اين دليل، نظريه ى آن ها اثبات نمى شود. 
دليل ديگرى كه براى اثبات نظريه ى قرائت ها اقامه شده است، به وجود اختلاف در برداشت هاى دانشمندان، اشاره دارد. اين استدلال نيز منطقى نيست; زيرا اختلاف دانشمندان از سنخ اختلاف ميان كارشناسان است كه با به كارگيرى روش مقبول براى فهم، دچار اختلاف شده اند و شاهد آن نيز نقد وارد كردن آنان بر يكديگر است. اين مطلب با هدف نظريه ى قرائت ها هم آهنگى ندارد; زيرا اين نظريه، همه ى قرائت ها را درست مى داند و با تعميم آن به همه ى موارد، راه را بر نقد و ارزيابى مى بندد. 
اگر اختلاف دانشمندان را از مصداق هاى اختلاف قرائت ها بدانيم، گذشته از اين كه مصادره به مطلوب است، استدلال هم چنان ناتمام مانده است; زيرا با اختلاف در چند مورد نمى توان به امكان اختلاف در همه ى موارد، حكم كرد. اين كار، مصداق مغالطه ى تعميم جزئى است و مخالفان نيز مى توانند به استناد نبودن اختلاف در مواردى، تعميم نظريه ى قرائت ها را زير سؤال ببرند.[6]
پی نوشتها: 
[1]. گفتنى است خود انيشتين با اين تعميم موافق نبود. 
[2]. تاريخ فلسفه، فردريك كاپلستون، ج 1، ص 474. 
[3]. غلط عام و خاص. 
[4]. در اين روش، از تفسير به رأى و دخالت ذهنيت و پيش فرض و پيش دانسته هاى خود در فرآيند فهم پرهيز مى كنند. اينان براى رسيدن به مراد متكلم، به عناصرى هم چون: قواعد زبان متكلّم و قواعد زبان شناختى و قراين حاليه و مقاليه و شأن نزول ها و معانى عصر نزول تمسك مى جويند. 
[5]. روزنامه ى صبح امروز، مقاله ى عبدالكريم سروش، 14/7/1378. 
[6]. براى آگاهى بيشتر نك: قبسات، ش 18، محمد حسن قرامكى; مبانى معرفت دينى، محمد حسين زاده، قم، انتشارات مؤسسه ى آموزشى ـ پژوهشى امام خمينى(رحمه الله علیه)، 1379، چ 1، فصل 10. 
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
پى آمدهاى منفى پاى بندى به نظريه ى قرائت هاى گوناگون چيست؟

پاسخ : 
قرائت هاى گوناگون از دين به معناى برداشت هاى متفاوت از متون دينى مانند قرآن و سنّت در اسلام و عهدين در مسيحيت است. اين مسأله، دست آورد رويكردهاى جديدى است كه انديشمندانى نظير: هايدگر و گادامر، آن را ارايه دادند. برخى روشن فكران در ايران نيز با اثرپذيرى از نحله هاى هرمنوتيك غربى،نظريه هايى در اين زمينه مطرح كرده اند. پيش از پرداختن به اصل بحث، به طور گذرا، به مبانى و اصول چنين نگرشى مى پردازيم.[1] 
يكى از مبانى و مقدمات اين نظريه آن است كه مفسر تا پيش دانسته و پيش فرضى نداشته باشد، نمى تواند متنى را تفسير كند.[2] مبناى دوم اين است كه پس از روشن شدن پيش فرض، نوبت به علاقه و انتظار مفسر مى رسد كه مفسر براساس آن ها، پرسش هايى را مطرح مى كند.[3] پس از اين مرحله، نوبت به پرسش از تاريخ مى رسد و مفسر بايد بداند كه مؤلف يا گوينده خواسته است به مخاطبان خود چه بگويد. پس بايد بنگرد مفسران پيشين، آن متن را چگونه فهميده اند و مؤلف در چه شرايطى از زندگى اجتماعى سخن گفته است؟ در اين مرحله بايد معناى تحت اللفظى واژگان و جمله ها، نقش متن در فراخوانى معرفت و عمل، مراد جدى متكلم و اثر متن روشن گردد.[4] مبناى چهارم نيز اين است كه مركز معناى متن كه همه ى مطالب متن بر محور آن نظم پيدا كرده است، كشف شود; زيرا تنها كسى مى تواند متنى را تفسير كند كه براى متن، وحدت قايل باشد و چنين بيانديشد كه افزون بر معانى هر واژه و جمله، متن به عنوان «واحد»، معناى كامل و جامع را افاده مى كند و متن با فرض تكيه كردن بر آن، فهميده مى شود.[5] 
پى آمدهاى منفى اين ديدگاه عبارت است از: 
1. تفسير به رأى: يكى از پى آمدهاى منفى نظريه ى قرائت هاى گوناگون از دين، اين است كه هر مفسرى به سليقه ى خود، متن دينى را تفسير و تأويل مى كند; زيرا وقتى پيش فرض ها، گوناگون و انتظارها و پرسش ها از تاريخ، ناهم آهنگ است و كشف مركز معناى متن به گرايش هاى متنوع بستگى دارد، تفسيرها نيز گوناگون خواهد شد. در اين صورت، مفسران، متون دينى مانند آيات قرآن را براساس ديدگاه هاى فلسفى و كلامى و اعتقادى خود به طور متفاوت، تفسير مى كنند. از اين رو، كاملاً رواست كه گروهى از مفسران از برخى آيات قرآن، مفهوم «جبر» را درك كنند و گروهى مفهوم «اختيار» را. چه بسا گروهى ديگر از آياتى نظير: «يدالله فوق ايديهم» يا «الرَّحمانُ على العرشِ استوى» چنين برداشت كنند كه خداوند، موجودى جسمانى است كه دست دارد و بر تخت مى نشيند. هم چنين درباره ى صفت هاى «سميع» و «بصير» مى پندارند كه خدا مانند انسان، گوش و چشم دارد. همه ى اين تفسيرها، درست به حساب مى آيد و هيچ گاه نمى توان تفسير درست و نادرست را تشخيص داد; زيرا هر كس براساس پيش فرض هاى خود، آيات قرآن را تفسير مى كند و با اين پيش فرض ها، تفسيرى كه انجام داده، درست است.[6] 
2. نرسيدن به مراد گوينده و مؤلف: اگر بنا باشد هر كسى، سخن و صاحب سخن را در آيينه ى سليقه و انتظارهاى خود ببيند و براساس آن به تفسير سخن بپردازد، از كجا دريابيم كه علاقه و انتظار گوينده چيست؟ هر گاه ضابطه اى در كار نباشد، هر تفسيرى از پيش فهم ها و خواسته هاى مفسر اثر مى پذيرد و هيچ يك نيز باطل نخواهد بود. در نتيجه، تفسيرهاى ارايه شده از متن با مراد مؤلف، بيگانه خواهد بود[7] و مؤلف به هدف خود از آفرينش متن دست نمى يابد. براى مثال، اگر قرار بود هر كسى قرآن را بر پايه ى انتظارها و سليقه هاى خود بفهمد، مشركان نيز بايد با آن مخالفت نمى كردند; زيرا چيزى را كه خلاف سليقه و انتظارشان بود، از قرآن نمى فهميدند. در چنين فرضى، قرآن زمينه ساز هيچ گونه دگرگونى در جامعه ى آن روز جزيرة العرب و سپس جهان نمى شد. 
3. دور و تسلسل در فهم و تفسير متون: هر گاه فهمى به پيش فهمى ديگر وابسته باشد، آن پيش فهم نيز به پيش فهم ديگرى وابسته خواهد بود. در نتيجه، براى فهم و تفسير هر متنى، پيش فهم هاى بى شمارى خواهيم داشت. بنابراين، نقطه اى نخواهيم داشت كه آن پيش فهم ها به آن پايان گيرد و فهم آن به هيچ پيش فهم ديگرى وابسته نباشد. سرانجام به دليل اين تسلسل بى پايان، به شكاكيت و گمراهى دچار خواهيم شد.[8] 
4. اجتماع نقيضين در فهم مراد گوينده و مؤلف: بنابر گفته ى هواداران اين نظر، ما نمى توانيم تفسير يگانه اى داشته باشيم كه همگان آن را بپذيرند. از سوى ديگر، يك متن نيز نمى تواند بيش از يك پيام داشته باشد. پس چگونه مى توان هر گونه فهم مخالف يكديگر را بر «متن» تحميل كرد و دچار تناقض نشد؟[9] در اين صورت، اگر تنها يكى از اين برداشت ها درست باشد، نظريه ى قرائت ها زير سؤال مى رود و اگر هر دو درست باشد، به اجتماع نقيضين خواهد انجاميد.[10]
پی نوشتها: 
[1]. لازم به توضيح است كه همه ى نحله هاى هرمنوتيكى، مبانى ياد شده را نمى پذيرند و درباره ى برخى از آن ها، اختلاف نظر وجود دارد. 
[2]. هرمنوتيك، كتاب و سنّت و آينه ى تفسير وحى، محمد مجتهد شبسترى، تهران، انتشارات طرح نو، ص 16. 
[3]. همان، صص 22 ـ 24. 
[4]. هرمنوتيك، كتاب و سنّت و آينه ى تفسير وحى، محمد مجتهد شبسترى، تهران، انتشارات طرح نو، صص 24 ـ 26 
[5]. همان، صص 26 ـ 28. 
[6]. مقاله ى «هرمنوتيك; لوازم و آثار»، احمد بهشتى، كتاب نقد، ش 5 و 6، صص 65 ـ 68. 
[7]. مقاله ى «هرمنوتيك; لوازم و آثار»، احمد بهشتى، كتاب نقد، ش 5 و 6، ص 72. 
[8]. همان، ص 77. 
[9]. مقاله ى «هرمنوتيك; كتاب و سنت» سيدصدرالدين طاهرى، كتاب نقد، ش 5 و 6، صص 166 ـ 167. 
[10]. براى آگاهى بيشتر نك: هرمنوتيك; لوازم و آثار، احمد بهشتى، كتاب نقد، ش 5 و 6; كلام جديد، عبدالحسين خسروپناه، قم، مركز مطالعات و پژوهش هاى فرهنگى حوزه، 1379، چ 1، گفتار 7; قرائت پذيرى دين، احمد واعظى، قبسات، ش 18. 
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
هرمنوتيك چيست؟ با توجه به نوپايي اين علم آيا دانشمندان اسلامي به آن توجه داشته‌اند؟ و بالاخره نقش آن در فهم انسان چيست؟

پاسخ : 
اصطلاح هرمنوتيك (hermeneutics) از فعل يونانى hermeneuein به معناى تفسير كردن مشتق شده و از نظر ريشه شناختى با كلمه ى هرمس (hermes) خداى يونانى و پيام آور خدايان پيوند دارد. اين پيوند، انعكاسى از ساختار سه مرحله اى عمل تفسير است كه عبارتند از پيام (متن) و تفسير مفسر (هرمس) و مخاطبان. كاربرد وصفى اين واژه به صورت hermeneutic و hermeneutical است; مانند تئورى هرمنوتيكى (Hermeneutic theory). شايان ذكر است كه لغت شناسى هرمنوتيك در كشف حقيقت آن مددى نمى رساند و بايد با دقت به شناخت ماهيت آن پرداخت. 
امروزه اين اصطلاح، به رشته اى عقلى اطلاق مى شود كه به ماهيت و پيش فرض هاى تفسير ارتباط دارد. 
هرمنوتيك و نظريه ى تأويل، از روزگاران قديم در غرب و جهان اسلام مطرح بوده است. عالمان دينى، جهت كشف معانى متون مقدس و تفسير آن ها، روى كردهايى از جمله تهذيب و تزكيه ى نفوس را پيشنهاد مى دادند; ولى در غرب، از اوايل قرن نوزدهم، اين دانش توسط كسانى هم چون شلايرماخر(/ schleier macher 1768 ـ 1834.م)، ويلهلم ديلتاى (dilthry wilhelm / 1833 ـ 1911.م)، و هانس جورج گادامر (gadamery - georg - / hans1900.م) به صورت جديدى پايه گذارى شد. نظريه ى تفسيرى شلايرماخر با تبديل هرمنوتيك از وضعيت خاص به قواعد عام، حول محور دو اصل تفسير دستورى و تفسير فنى مى چرخيد و ديلتاى نيز با ارايه ى روش شناسى عام در علوم انسانى به تمييز و روش مند كردن آن دسته از علوم با علوم طبيعى، هرمنوتيك را وارد عرصه ى جديدى ساخت و گادامر، با تدوين اثر مهم حقيقت و روش، در سال 1960، تأويل گرايى را در راستاى تفكّر هايدگرى قرار داد و بر خلاف شلايرماخر و ديلتاى كه فاصله ى تاريخى و فرهنگى مفسّر از مؤلّف را منشأ بد فهمى مى دانستند، اصرار داشت كه فهميدن بدون پيش فرض ها و اعتقادات مفسّران امكان پذير نيست. بر اين اساس، كشف نيّت مؤلّف براى او چندان اهميّت نداشت و به تفسير عينى و نهايى نيز اعتقادى پيدا نكرد. البتّه عنصر مؤلّف و استقلال حياتى متون ادبى، قبل از گادامر، توسط طرف داران فرويد، ماركسيست ها، ساخت گرايان و ساخت شكن ها مطرح بود. شايان ذكر است كه برخى از انديشمندان معاصرِ تأويل گرا هم چون اى، دى هيرش (hirsch . d . e) با اصلاح نظريه ى شلايرماخر به شكلى از نيّت مؤلّف جهت پرهيز از ذهنيت گرايى اصرار ورزيدند و نيز اميليو بتى (betti emilio) مورّخ ايتاليايى، گادامر را به جهت از بين بردن امكان باز شناسىِ تفسير ذهنى از تفسيرِ معتبر مورد انتقاد قرار داد.[1] 
ب. اسلام و هرمنوتيك 
هرمنوتيك در جهان اسلام، گرچه به گونه ى مستقلى مطرح نشد، امّا مورد غفلت نيز نبوده است; بلكه انديشمندان علوم قرآنى و اصولى در آثار خود جهت اهداف فقهى و تفسيرى، به مباحثى از جمله علم تفسير و تفاوت آن با تأويل، روش ها و مناهج تفسيرى و انواع تفسير نقلى، رمزى، اشارى، شهودى، عقلى و اجتهادى، تفسير قرآن به قرآن، تفسير به رأى و مباحث الفاظ هم چون علم به وضع، انواع دلالت هاى تصورى، تصديقى اولى، تصديقى ثانوى، كشف مراد مؤلّف و متكلّم، مسئله ى ظهور و... مى پرداختند و البتّه تمام عالمان اسلام بر خلاف گادامر و ريكور، به نيّت مؤلّف، و همانند شلايرماخر و ديلتاى به معناى نهايى و اصيل متكلّم باور داشتند. 
ج. نقش پيش داورى و هرمنوتيك 
مهم ترين هدف و وظيفه ى نظريه ى تأويل، اين است كه به پرسش هايى از اين قبيل پاسخ دهد: آيا مى توانيم به عنوان مفسّر و شناسنده ى يك كلام كه داراى ذهنيت و نگرش خاصّى هستيم، بدون دخالت، پيش داورى و پيش فرض به معناى آن كلام نايل آييم؟ آيا عبارات علاوه بر معانى ظاهرى، معانى ديگرى نيز دارند؟ و آيا دست يابى به آن امكان پذير است؟ اصلا چرا گاه بين مفسّران يك متن، اختلاف پيدا مى شود؟ آيا تفاوت در پيش فرض هاى مؤلفان و مفسّران و فاصله ى تاريخى ميان آن دو، ابهامات و پيچيدگى هاى كلامى را ايجاد مى كند؟ آيا تفاوت در قواعد و روش هاى تبيين و تفسير، آدميان را به اين نحله هاى گوناگون مى كشاند؟ در آن صورت آيا مى توان به نيّت و مقصود مؤلّف، از جمله بارى تعالى دست يافت؟ آيا راهى براى تمييز فهم درست از فهم نادرست وجود دارد يا همانند تفكّر هايدگرى و گرايش پديدار شناسى هرمنوتيكى بايد به نوعى نسبيّت در فهم، رو آورد؟ آيا هر فهميدنى به تفسير محتاج است؟ آيا هر متنى داراى معناى پنهانى است كه با تفسير آشكار مى شود؟ يا بدون عمل تفسير هم مى توان به معانى متون دست يافت؟ و از همه مهم تر، حقيقت تفهيم و فهم چيست و واقعيت فهم چگونه مى شود؟ 
تاريخ گواهى مى دهد كه بررسى و تحليل هرمنوتيك و به طور كلى روش هاى فهم متون، خصوصاً متون دينى، بيش از رشته هاى ديگر ضرورت دارد; زيرا هر دين و جامعه ى دينى، با توده ى انباشته اى از تفسيرهاى چالش برانگيز، بستر تاريخى خود را ادامه مى دهد و منشأ نزاع ها و ستيزها و مناقشات كلامى، فقهى، اخلاقى و به طور كلى دين شناسى مى باشد كه در نهايت به تكفير و تفسيق و جنگ هاى چند صد ساله ى فرقه ها و مذاهب گوناگون كشيده شده است.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . در اين قسمت، از مقاله ى هرمنوتيك دايرة المعارف دين، ويرايش ميرچاالياده، جلد ششم با مشخصات ذيل استفاده شده است: 
Hermeneutics, The Encyclopedia of Religion. Mircea Eliade 1987. 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
پيشينه و سير تطوّرات هرمنوتيك را بيان كنيد.

پاسخ : 
در باره ى پيشينه ى تاريخى و سير تحول هرمنوتيك و تفاسير مختلف آن، مطالب فراوانى است كه به اختصار بيان مى گردد. اوّلين بار اين اصطلاح توسط ارسطو به كار رفت; وى باب منطق قضايا از كتاب ارغنون را، بارى ارميناس (PERI HERMENEIAS) به معناى « در باب تفسير » ناميد. ريشه ى بحث هاى هرمنوتيك معاصر در انديشه و مكتوبات نيچه يافت مى شود[1] 
هرمنوتيك در طول تاريخ كوتاه خود، گرفتار تعاريف متنوع و متفاوت و در نهايت منشأ روى كردها و ره يافت هاى متعدد شده است. هر تعريفى، قلمرو، اهداف و وظايف خاصّى را براى هرمنوتيك تعيين مى كند. مارتين كلادنيوس (1859 ـ 1710.م) هرمنوتيك را هنر تفسير و دست يابى به فهم كامل و غير مبهم متون گفتارى و نوشتارى تعريف مى كند. در قرون وسطا نيز هرمنوتيك به معناى تفسير و تأويل كتاب مقدّس به كار رفته است. 
آگوست وُلف، اين دانش را به معناى علم به قواعد كشف انديشه ى مؤلّف و گوينده استعمال نموده است. و شلايرماخر نيز هرمنوتيك را به مثابه روشى جهت جلوگيرى از خطر بد فهمى يا سوء فهمى معرفى مى كند. 
ويلهلم ديلتاى، هرمنوتيك را روش شناسى علوم انسانى در مقابل روش شناسى علوم طبيعى به كار مى گرفت. هايدگر و گادامر، هرمنوتيك را به دكترين فهم و تبيين ماهيت فهم اختصاص داده و آن را از روش، به فلسفه تبديل نموده اند. 
گادامر نيز همانند هايدگر، در صدد بيان روشى براى فهم متن يا روش شناسى علوم انسانى نبود. او نيز به دنبال بنيانى هستى شناسانه بود; با اين تفاوت كه وى هستى شناسى فهم را دنبال مى كرد. و از آن جا كه فهم را هميشه تفسيرى و تأويلى (inter pretative) مى دانست در ماهيت تأويل و تفسير هم سخن مى گفت. هايدگر به تأمل در ماهيت فهم به عنوان هدفى متوسط و در ضمن تحليل ساختار « دازاين » و به غرض رسيدن به پرسش از معناى هستى مى پرداخت. امّا هدف اصلى گادامر، تبيين حقيقتِ فهم و بنيان هاى وجودى آن است. گادامر بر خلاف ديلتاى، از روش شناسى علوم انسانى به حقيقت سير نكرده; بلكه از هستى شناسى فهم به دنبال معرفت شناسى و روش شناسى بود. بر اين اساس، نام كتاب خود را حقيقت و روش (truth and method) گذاشت. پل ريكور ـ متفكّر معاصر فرانسوى ـ ضمن تأثير پذيرى از هايدگر، تحليل وجود «دازاين» را دنبال نكرد و از طريق معنا شناسى، هستى شناسى را دنبال كرد و وصول به فهم هستى را ناگزير از معنا شناسى دانست. 
بنا بر اين، تعاريف مختلف هرمنوتيك به صورت ذيل تحوّل يافته است: 
هنر تفسير كتاب مقدس (هنر تفسير متون) علم به قواعد فهم متون (روش جلوگيرى از بد فهمي) روش شناسى علوم انساني (تبيين ماهيت فهم). 
هر يك از تعاريف فوق، دامنه و اهداف هرمنوتيك را تغيير مى دهند. هرمنوتيك در آغاز راه، به دنبال يافتن روشى براى حصول فهم صحيح از متون دينى و كتاب مقدس بوده و سپس تفسير مطلق متون را دنبال نموده و پس از آن، قاعده سازى و روش شناختى قاعده مند فهم متون را پى گيرى نموده است. از زمان ديلتاى، هدف اصلى هرمنوتيك، تدوين روشى براى به دست آوردن علوم انسانىِ معتبر گرديد. در تمام اين مراحل، كشف مراد متكلّم يا مؤلّف مهم تلقى مى شد; ولى از زمان هايدگر، گادامر، ريكور و دريدا، هرمنوتيك فلسفى تأسيس گرديد و بدون توجه به صحت و سقم فهم، در صدد ارايه ى نگرش توصيفى و پديدار شناختى نسبت به ماهيت فهم و شرايط حصول آن برآمدند. نتيجه ى سخن آن كه هرمنوتيك، دو مرحله ى هرمنوتيك روش شناختى و هرمنوتيك فلسفى را سپرى كرده است; نوع اوّلِ هرمنوتيك نيز دامنه هاى مختلفى را گذرانده و در آغاز راه متون مقدس، در ميانه ى راه مطلق متون و در انتهاى راه، مطلق علوم انسانى را تحت پوشش خود قرار داده است. 
از مباحث گذشته روشن شد كه شمول و عموميت هرمنوتيك فلسفى، از انواع ديگر هرمنوتيك روش شناختى، گسترده تر است; زيرا هرمنوتيك فلسفى، تمام معارف بشرى و متون نوشتارى، گفتارى و متون تجسمى و تمام پديدارها را شامل مى شود; ولى هرمنوتيك ديلتاى، تنها علوم انسانى و هرمنوتيك شلايرماخر، متون ادبى و هرمنوتيك كلادنيوس، متون مقدس دينى را در بر مى گيرند. 
در يك تقسيم بندى ديگر، هرمنوتيك سه مرحله را پشت سرگذاشته است: مرحله ى اوّل، هرمنوتيك كلاسيك است كه در صدد ارايه ى روش و منطق تفسير متون مقدس و مطلق متون بوده است; مرحله ى دوم، هرمنوتيك رمانتيك است كه با شلايرماخر آغاز به كار نموده و به جاى ارايه ى روش فهم، در صدد ارايه ى روش جلوگيرى از بد فهمى و سوء فهم بوده و با طرح تفسير فنى و روان شناختى، آن را عرضه نموده است. پس از شلايرماخر، ديلتاى، هرمنوتيك رمانتيك را دنبال كرده و در عرصه ى علوم انسانى تعميم داد. هرمنوتيك در اين مرحله، از نهضت رمانتيسم قرن هيجدهم ميلادى تأثير پذيرفته است; و مرحله ى سوم، هرمنوتيك فلسفى است كه با هايدگر در اوايل قرن بيستم شروع گرديد و به كمك گادامر، ريكور و دريدا، استمرار يافت. 
به نظر نگارنده، در عصر حاضر هر دو نوع هرمنوتيك يعنى هرمنوتيك روش شناختى ـ اعم از روش شناختى متون مقدس يا مطلق متون و يا مطلق علوم انسانى ـ و هرمنوتيك فلسفى، جهت تبيين ماهيت فهم و شرايط حصول آن، ضرورت دارد.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . فردريك كاپلستون، تاريخ فلسفه، ج 7، ص ص 398 و 400. 
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
اگر شيعه حق است , چرا در اقليت است و اكثر مسلمانان جهان , آن رانپذيرفته اند ؟

پاسخ : 
شناخت حق و باطل، در گرو كمى پيروان و يا فزونى آنها نيست. در جهان امروز، نسبت مسلمانان به منكران اسلام، در حدود يك پنجم يا يك ششم است، اكثريت ساكنان خاور دور را بت پرستان و گاو پرستان و ساير منكران ماوراء طبيعت تشكيل مى دهند. چين با جمعيت متجاوز از يك ميليارد، جزء اردوگاه الحادى كمونيسم است و اكثريت مردم هندوستان را، كه نزديك يك ميليارد جمعيت دارد، گاو پرستان و بت پرستان تشكيل مى دهند. و از سويى چنين نيست كه اكثريت، نشانه حقانيت باشد. قرآن مجيد غالبا اكثريت هارا نكوهش نموده و به ستايش از برخى اقليتها مى پردازد، كه در اين مورد به عنوان نمونه، به برخى از آيات اشاره مى نماييم: 

1- و لا تجد اكثرهم شاكرين؛(1) اكثر آنان را سپاسگزار نخواهى يافت.

2- ان اوليائه الا المتقون و لكن اكثرهم لا يعلمون؛(2) اولياى وى نيستند مگر پرهيزكاران، وليكن اكثر آنان نمى دانند. 

3- و قليل من عبادى الشكور؛(3) و اندكى از بندگان من سپاسگزارند. 

بنابراين، انسان واقع گرا، هيچ گاه نبايد از اقليت پيروان آيين خود بهراسد ونيز نبايد به خاطر اكثريت آنان مباهات كند. بلكه شايسته است چراغ عقل را روشن سازد و از نور و فروغ آن بهره مند گردد. مردى به اميرمومنان على عليه السلام عرض كرد: چگونه ممكن است كه مخالفان تو درجنگ جمل، كه اكثريت نسبى را تشكيل مى دهند، بر باطل باشند؟ امام عليه السلام فرمود: ان الحق و الباطل لا يعرفان باقدار الرجال، اعرف الحق تعرف اهله، اعرف الباطل تعرف اهله.- حق و باطل، با مقدار پيروان، شناخته نمى شود، حق را بشناس، اهل آن راخواهى شناخت. باطل را بشناس، اهل آن را خواهى شناخت. بر يك فرد مسلمان لازم است كه اين مساله را از طريق علمى و منطقى تحليل نمايد وآيه و لا تقف ما ليس لك به علم(4) را بسان چراغى فرا راه خود قرار دهد. گذشته از اين، هر چند شيعه از نظر جمعيت به پايه اهل تسنن نمى رسد، اما اگرسرشمارى دقيقى صورت گيرد، معلوم خواهد شد كه يك چهارم مسلمانان جهان را شيعيان تشكيل مى دهند، و آنان در نوع مناطق مسلمان نشين دنيا زندگى مى كنند(5) و درتمام برهه هاى تاريخ، در ميان آنان دانشمندان و نويسندگان نام آور و صاحبان تصانيف و آثار مى زيسته اند. شايسته است روشن گردد كه پايه گذاران علوم اسلامى نيز غالبا شيعه بوده اند كه درميان آنان: ابوالاسود دئلى، پايه گذار علم نحو خليل بن احمد، پايه گذار علم عروض معاذ بن مسلم بن ابى ساره كوفى، پايه گذار علم صرف و ابوعبداللّه محمد بن عمران كاتب خراسانى (مرزبانى) يكى از پيشتازان علم بلاغت به چشم مى خورند.(6)
براى آگاهى بيشتر بر تاليفات انبوه علما و دانشمندان شيعه، كه شمارش همه آنهابسيار دشوار است، مى توانيد به كتاب ارزشمند الذريعه الى تصانيف الشيعه مراجعه كنيد و نيز جهت آشنايى با شخصيتهاى بزرگ شيعه كتاب اعيان الشيعه وبراى كسب اطلاع از تاريخچه شيعيان تاريخ الشيعه را ملاحظه فرماييد. 

پی نوشتها:
1.اعراف: 18
2.انفال: 34 
3.سباء: 13 
4.اسراء: 36 
5. براى توضيح بيشتر، به كتاب اعيان الشيعه، ج 1، بحث 12، ص 194 مراجعه شود.
6- در اين مورد، مى توانيد به كتاب تاسيس الشيعه، به نگارش سيد حسن صدرمراجعه شود.

منبع: شيعه پاسخ مى دهد، سيد رضا حسينى نصب
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
پيشينه و انگيزه طرح نظرية قرائتهاي مختلف چيست؟

پاسخ : 
جواب اجمالي: 
اين نظريه ابتدا در غرب مطرح شد. كليسا تعليماتي كه مبناي عقلاني و وحياني نداشت به عنوان دين معرفي كرد كه پيشرفت علم سستي آن ها را به اثبات رساند و نظرية قرائت ها راهكاري بود كه راه گريز از اين تعارض را فراهم كرد. مهمترين تكيه گاه اين نظريه، هرمنوتيك است. امّا در داخل كشور، طرفداران اين نظريه عمدتاً در پي زير سؤال بردن ولايت فقيه و حكومت ديني مي باشند. 
جواب تفصيلي: 
نظريه قرائت هاي مختلف ابتدا در غرب مطرح شد. براي ريشه يابي آن بهتر است نگاهي اجمالي به تاريخ مسيحيت و كتب مقدس بيندازيم. كتاب مقدس مخصوص مسيحيت كه عهد جديد ناميده شده است از چهار انجيل و چند نامه تشكيل مي شود. هيچ يك از اين اناجيل يا نامه ها به حضرت عيسي ـ عليه السّلام ـ منسوب نيست، بلكه حواريون و ديگران آنرا نوشته اند. مسيحيان براي اين كه عصمت آن را از خطا، و قداست آن را اثبات كنندمي گويند: آن ها در نوشتن كتاب مقدس از روح القدس الهام گرفته اند. محتواي كتب مقدس بيشتر امور تاريخي و زندگي حضرت عيسي ـ عليه السّلام ـ مي باشد و دربارة احكام و قوانين اجتماعي و معارفي كه بشر در زندگي فردي و اجتماعي به آن نياز دارد كمتر سخن گفته است. كليسا با استفاده از نظريات علمي رايج زمان خود كه بيشتر آن را افكار و انديشه هاي فيلسوفاني چون ارسطو و افرادي چون بطلميوس تشكيل مي داد مجمو عه مطالبي تنظيم كرده و آن را به عنوان آموزه هاي ديني معرفي كردند و مخالفان آن را كافر ميدانستند. كليسا تعليماتي كه مبناي عقلاني وحياني نداشت به عنوان دين معرفي كرد و متعصبانه و جاهلانه از آن دفاع نمود و مخالفان را به اشد مجازات محكوم مي كرد. كليسا حتّي پس از اين كه به نادرستي آن ها پي برد باز بر خطاي خود اصرار ورزيد، امّا با پيشرفت علم اين اصرار و مقاومت را بي فايده و مانع تبليغات خود ديد. لذا آن ها به دنبال چاره اي بودند تا هم مطالب علمي را پذيرفته هم كتاب مقدس را از رويا رويي با آن حفظ كنند. 
براي اين كار راههاي مختلفي را پيشنهاد و تجربه كردند. يكي از آن راهها اين بود كه برداشتهايي كه تا كنون از كتاب مقدس صورت گرفته يكي از برداشت ها بوده است و برداشت هاي ديگري هم وجود دارد.[1] براي اثبات مدعاي خود به ادله اي هم تمسك مي كردند تا سرانجام «هرمنوتيك» به كمك آن ها شتافت.
هرمنوتيك مهم ترين مبني و تكيه گاه مسئله قرائت ها است و محتواي نظريه قرائت ها غالباً از آن گرفته شده است. لذا نگاهي گذرا به سير تاريخي آن مي اندازيم: البتّه هرمنوتيك از ابتدا تاكنون دچار تحولات و تغييرات اساسي شده است و ما در اين جا تنها به مهم ترين رويكردهاي آن اشاره مي كنيم. پيش از رنسانس تفسير و فهم متون ديني در انحصار كليسا بود. امّا پس از رنسانس و نهضت پروتستانتيسم، مرجعيت كليسا در فهم و تفسير متون ديني از بين رفت. در اين زمان نياز شديد به وجود قواعدي براي تفسير احساس شد و باعث پيدايش رشته اي بنام هرمنوتيك گرديد كه به اراية روش و منطق فهم كتاب مقدس مي پردازد. هرمنوتيكي كه در اين عصر (عصر روشنگري) اتفاق افتاد متأثر از عقل گرايي آن عصر است. فهم حقيقت با استفاده از روش مناسب آن ممكن است. فهميدن، امري عادي و طبيعي است و ابهام، سوء فهم و بد فهمي امري عارضي است كه براي احتراز از آن بايد به اصول و قواعد خاصي كه روش فهم صحيح متن را نشان مي دهد رجوع كرد. اين مرحله از هرمنوتيك به «هرمنوتيك كلاسيك» مشهور است. 
مرحلة بعدي هرمنوتيك با انديشه هاي شلاير ماخر شروع مي شود. او علاوه بر قواعد فهم، حدس و پيشگويي را براي درك مراد مؤلف لازم مي دانست. مراد مؤلف و فهم هميشه در هاله اي از ابهام است. به همين دليل بر خلاف مرحله پيش، سوء فهم و بد فهمي امري عادي و طبيعي است. از اين مرحله هرمنوتيك مدرن آغاز مي گردد و اين هرمنوتيك را رمانتيك مي نامند. 
مرحله سوّم، هرمنوتيك فلسفي است. هايدگر و گادامر مهمترين چهره هاي اين تفكراند. اين هرمنوتيك بجاي بحث از روش فهم متون، خود فهم و تفسير را مورد بحث و تحليل قرار مي دهد. مهم ترين آموزه آن تأكيد بر نقش «پيش ديد» «پيش ساختار» براي حصول فهم است. اين هرمنوتيك به مباحثي چون ماهيت فهم متن، امكان وصول به فهم عيني و هدف از تفسير متن پرداخته و اصلي ترين زمينه ساز نظريه قرائت ها گرديد.[2] در داخل كشور ما پس از آنكه جمهوري اسلامي تحقق يافت عده اي به مخالفت و مبارزه با آن پرداختند. مخالفت ها اشكال متفاوتي داشت، امّا مهم ترين نوع براي مبارزه با انقلاب، تهاجم فرهنگي است. زيرا مهم ترين دستاورد اين انقلاب دستاورد فرهنگي است. انقلاب حكومتي ديني را تشكيل داده و مي خواهد بر اساس آن به يكسري آموزه ها و ارزشها پايبند باشد. راه مقابله با چنين حكومتي تشكيك در مباني و اصول حكومت ديني و تضعيف روح ديني در ميان مردم است. براي اين كار به روشها و برنامه هاي متفاوتي تمسك نمودند. گاهي الهي بودن قرآن را تشكيك نمودند. زماني در تلقي وحي يا عصمت پيامبر و ائمه ترديد نمودند. زماني تقليد را زير سؤال بردند. هر چند در همة اين راه ها به موفقيت چشم گيري نرسيدند، ولي هم چنان به توطئه هاي خود ادامه دادند. در همين راستا يكي ديگر از مباحثي كه براي آن ها خيلي راه گشا بود بحث قرائت ها است. اين بحث گرچه در باطن خود، مقوله اي علمي است ولي امروز عده اي با مطرح كردن آن در پي دست يابي به اغراض و اهداف سياسي خود هستند. اكنون اين بحث در تقابل با انديشة ديني قرار دارد. زيرا اگر كسي براي اثبات يك مسئله اي اعم از ولايت فقيه و ديگر امور ديني بخواهد به متون ديني اعم از نص و صريح يا ظاهر تمسك كند با اين جواب روبرو خواهد شد كه اين قرائت شما است و قرائت هاي ديگري نيز ممكن است وجود داشته باشد. و به اين صورت با تمام احكام و آموزهاي ديني به اسم دين و قرائتي ديگر از دين مخالفت مي كنند. 
منابع براي مطالعة بيشتر: 
1ـ مباني معرفت ديني، محمدحسين زاده، انتشارات مؤسسة، امام خميني، چاپ اوّل، فصل دهم. 
2ـ اقتراح با استاد سبحاني و حجت الاسلام واعظي، قبسات، ش 17، صص 31 ـ12. 
3. كلام جديد، عبدالحسين خسروپناه، (قم: مركز مطالعات و پژوهش هاي حوزه، چ اوّل، 1379)، گفتار هفتم.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . ر. ك: دكتر يحيي يثربي، كتاب نقد: نگاهي به نظرية تفسير متون اسلامي، ش 5 و 6، صص 203 ـ 200. 
[2] . مباني معرفت ديني، محمد حسين زاده، ص 138 و نيز گاهي به پلوراليسم معرفتي، محمد محمد رضايي، قبسات، ش 18، ص 4. 
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
ادلّه و مباني نظريّة قرائت‌هاي مختلف را بررسي و نقد كنيد.

پاسخ : 
جواب اجمالي: 
مهم‌ترين ادلة آنها عبارتند از: 
1ـ نسبيّت، 2ـ هرمنوتيك كه خود متشكّل از چند دليل است: 
1ـ 2ـ صامت بودن متن، 2ـ 2 دخالت پيش‌فرض‌هاي ذهني، 3ـ اثبات و ابطال ناپذيري قرائت خاص. 
ادلة ديگري مانند اختلاف علما و انديشمندان هم ارائه كرده‌اند كه هر كدام در محل خود نقد شده است و عمدة اشكالات عبارتند از خودشكن بودن برخي از ادلّه ـ مغالطة تعميم جزئي، و تمسك به استقراء ناقص. 
جواب تفصيلي: 
اين نظريّه معتقد به قرائت‌هاي مختلف و معتبر در همة آموزه‌هاي ديني اعم از اصول، ضروريات، محكمات و متشابهات است. طبيعتاً ادلّة اين گروه براي موجّه دانستن نظريّه خودشان است و نه براي ابطال نظريّة مخالف زيرا نظريّة مخالف هم يك قرائت‌ است و به نظر آن‌ها معتبر. لذا آن‌ها بيشتر در صدد تحليل واقعة فهم مي‌باشند تا با تحليل آن مدّعاي خود را ثابت كنند، هر چند شواهدي براي اين تحليل خود ارائه مي‌كنند. عمده‌ترين اموري كه مسئلة قرائت‌ها از آن سرچشمه گرفته بحث نسبي‌گرايي و هرمنوتيك است. 
1ـ نسبي‌گرايي: مسئلة نسبيت در قالب شكاكيّت در دورة يونان باستان مطرح بوده است اما با شروع رنسانس تحولي نو يافت. جان لاك، جرج باركلي و سرانجام هيوم شناخت عقلي را رد كردند و سرچشمة همة شناخت‌ها را حس و تجربه شمردند. كانت ميان پديده و پديدار فرق نهاد و با انكار حجيّت عقل در مسائل متافيزيكي عملاً به ترويج نسبيّت پرداخت از ديگر عواملي كه به ترويج نسبيّت كمك كرد قانون نسبيّت انيشتين بود كه آن را به اخلاق، روابط اجتماعي و... تعميم دادند (گرچه خود انيشتين با اين تعميم موافق نبود.) كاپلستون در اين باره مي‌گويد: «ما فقط مي‌توانيم بدانيم كه اشياء چگونه به نظر ما مي‌آيد. اشياء واحد براي مردم مختلف متفاوت به نظر مي‌آيند و ما مي‌توانيم بدانيم كه كدام حق و درست است. در برابر هر قولي، قول مخالفي مي‌توانيم ارائه كنيم با دلايلي به همان اندازه معتبر. بنابراين ما نمي‌توانيم دربارة چيزي مطمئن باشيم و مرد خردمند از حكم قطعي و راسخ خودداري مي‌كند.»[1] 
نسبيّت‌گرايي و شكاكيت در فلسفة اسلامي با ادلة محكم رد شده است. از جمله اشكال‌هايي كه بر آن شده است اين‌كه به خاطر وجود اشتباه و خطا در برخي از معلومات حسي يا معلومات عقلي نسبيّت را پذيرفته‌اند. لازمة آن تعميم حكم برخي از موارد به كل است و اين نوعي مغالطه (مغالطة تعميم جزئي) است. علاوه بر اين، اصل اين دليل از نوع استقراء ناقص است كه در منطق عدم حجيت آن به اثبات رسيده است. اشكال ديگر اين‌كه، اين نظريّه خودشكن است. يعني اگر نسبيّت صحيح باشد و جزم‌گرائي باطل، خود همين نظريّة از دو حال خارج نيست يا جزمي و يقيني است پس يك نظريّة يقيني وجود دارد يا اين نظريّة هم نسبي است پس نسبيّت يقيني و قطعي نخواهد بود. 
2ـ هرمنوتيك: 
هرمنوتيك معاصر غرب مدعياتي دارد كه به آن‌ها براي نظريّة قرائت‌هاي مختلف استناد شده است: 
1ـ 2) صامت انگاري متن و شريعت: اكثر پيروان هرمنوتيك معاصر غرب براي متن يك معني و هستة مركزي قائلند اما آن را دست نيافتني مي‌دانند. نيت مؤلف و مراد او براي خوانندة در پردة ابهام است و او با گمانه‌زني و از طريق حدس و گمان خود به قرائت متن مي‌پردازد. برخي از هرمنوتيسين‌هاي افراطي سخن از مرگ مؤلف به ميان مي‌آورند و حتي قرائت او از متن را هم يك قرائت مانند ديگر قرائت‌ها مي‌دانند. و چون معناي اصلي متن دست نيافتني است پس هر كسي از ظن خود يار او مي‌شود و هيچ كدام برتري بر ديگري ندارد. 
اين دليل منكر معناي نهايي براي متن است اما با رجوع به سيرة عقلا و عرف رايج مي‌يابيم كه گويندگان از به كار گرفتن الفاظ غرض و معنايي را دنبال مي‌كنند و الفاظ از مراد جدي آن‌ها حكايت مي‌كند. در باب شريعت هم بايد بگوييم كه شريعت براي هدايت و سعادت دنيوي و اخروي آمده است و حداقل طرفداران هرمنوتيك مي‌پذيرند كه غايت شريعت هدايت و تقرب به مقام الهي است و لذا بايد وحي و پيام آسماني براي مخاطبان قابل فهم و شناخت باشد وگرنه در صورت صامت بودن، هدف محقق نمي‌شود و نقض غرض خواهد بود و از خداي حكيم كار لغو صادر نمي‌شود. روايات و آيات زيادي داريم كه دلالت بر ناطق بودن قرائت‌ مي‌كند. البته منكر آن نيستم كه به معناي اصلي برخي از آيات و روايات نمي‌توان بار يافت و خود قرآن آن‌ها را از متشابهات مي‌داند اما اگر بخواهيم از وجود چنين آياتي حكم كلي براي همة آيات (حتي محكمات) بدهيم دچار مغالطه تعميم جزئي شده‌ايم. 
2ـ 2) دخالت پيش‌فرض‌هاي ذهني: هرمنوتيك تفسير و قرائت متن بدون دخالت پيش‌فرض‌ها، پيش داده‌ها و انتظارات را محال مي‌داند، معناي متن يا بر اثر پيش‌فرض‌هاي او شكل مي‌گيرد و اينها معني را بر متن تحميل مي‌كنند يا در اثر ديالكتيك و جدال ميان افق معنايي مفسّر و افق معنايي متن كه از آن به دور هرمنوتيكي تعبير مي‌كنند. و چون پيش‌فرض‌ها و انتظارات خوانندگان متن متفاوت است لذا قرائت‌ها و معاني متفاوتي حاصل مي‌شود و همة آن‌ها معتبر است. در اسلام از آغاز خطر اعمال سليقه‌ها و انتظارات افراد در عمل فهم احساس مي‌شد. و از آن به «تفسير به رأي» نام برده مي‌شود و در روايات فراواني از اين عمل نهي شده است. البته بايد ميان پيش‌فرض‌هاي موجه و ناموجّه تفكيك قابل شد. پيش‌فرض‌هاي موجّة آن دسته قواعدي هستند كه به متن معني‌دهي مي‌كنند و معناي مورد نظر خود را بر آن تحميل مي‌كنند. آنچه در روايات نهي شده و علماي اسلام با آن مخالفت كرده‌آند قسم دوم است. در متون ديني برخي عبارات صريح و نص در معني خود هستند و برخي غير صريح كه اينها خود دو قسمند: برخي ظاهر و برخي مبهمند. در مواردي كه متن صريح و نصّ درمعني است هيچ حاجت به تفسير مفسر ندارد. و در غير نصوص در مثل ظواهر مي‌توان با روش معتبر به قرائت معتبر رسيد و از دخالت پيش‌فرض‌هاي غير موجّه نيز دوري كرده و خلط اين دو دسته نوعي مغالطه است. 
3ـ اثبات و ابطال‌ناپذيري قرائت خاص: برخي معتقدند نمي‌توان از يك قرائت خاص دفاع كرد زيرا نمي‌شود آن را اثبات يا بقيه را ابطال كرد بلكه همة قرائت‌ها برابر و يكسان است. بعضي ديگر معتقدند سخن گفتن از قرائت واحد از دين در قرن بيستم بي‌باكانه و متهورانه است.[2] 
اين دليل خودشكن است زيرا لازمة آن عدم اثبات اين نظريه و عدم ابطال نظريّة طرفداران قرائت‌ خاص است و لذا با اين دليل نظريّة آن‌ها اثبات نمي‌شود. 
دليل ديگري كه براي اثبات نظريّة قرائت‌‌ها اقامه شده تمسّك به وجود اختلاف در برداشت‌هاي موجود ميان علما و دانشمندان است. 
مطلوب اين استدلال خارج از محل نزاع است، زيرا اختلاف موجود ميان علما و دانشمندان از سنخ اختلاف ميان متخصصان است كه با به كارگيري روش مقبول براي فهم دچار اختلاف شده‌اند و شاهد آن هم نقد يكديگر است و اين غير از مطلوب نظريّة قرائت‌ها است كه همة قرائت‌ها را صحيح و با تعميم آن به همة موارد راه را بر نقد و ارزيابي مي‌بندد. 
اگر اختلاف علما را هم از مصاديق اختلاف قرائت‌ها بدانيم، گذشته از اين‌كه مصادره به مطلوب است باز هم استدلال ناتمام است زيرا با اختلاف در چند مورد نمي‌توان حكم به امكان اختلاف در همة موارد كرد و اين مصداق مغالطه تعميم جزئي است و خصم هم مي‌تواند از عدم وجود اختلاف در مواردي، تعميم نظريّة قرائت‌ها را زير سؤال ببرد. 
منابعي براي مطالعة بيشتر: 
1ـ قبسات، ش 18، محمد حسن قراملكي. 
2ـ مباني معرفت ديني، محمد حسين زاده، (قم؛ انتشارات مؤسسة امام خميني ، چ اول، 1379)، فصل دهم.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] - كاپلستون، فردريك، تاريخ فلسفه، ج 1، ص 474. 
[2] - سروش، عبدالكريم، روزنامة صبح امروز، 14 مهر 78. 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
سر اختلاف علما، فقها و مفسرين در فهم متون ديني چيست؟

پاسخ : 
جواب اجمالي: 
اختلاف ميان علما و فقها از سنخ اختلاف قرائت‍ها نيست بلكه از باب اختلاف حجت‌هاست، برخي از علل اين اختلافات عبارتند از: بي‌توجهي به قواعد زبان عربي، غفلت از قواعد علوم قرآني، استفادة نكردن از قواعد عام زبان‌شناختي، اختلاف در تعيين روايات معتبر از غير معتبر، غفلت از قراين حاليه و كلاميه و ... 
در هر صورت اين اختلافات روش‌مند است و تنها بين متخصصين مطرح است؛ برخلاف نظريه قرائت‍هاكه هرگونه قرائتي را روا مي‌دارد. 
جواب تفصيلي: 
اختلافاتي كه عالمان دين و فقها دارند از سنخ اختلاف قرائت‌ها نيست چون در آنجا اختلاف حجت‌ها است. يعني پس از طي نمودن روش صحيح براي كشف مراد شارع دچار اختلاف شده‌اند: فقها و عالمان ديني در بسياري از گزاره‌هاي موجود ديني با هم اختلاف ندارند و از سوي ديگر پاره‌اي از اختلاف برداشت‍هاي آن‌ها نيز قابل جمع است. مثلاً فروش خون را در گذشته فقها حرام مي دانستند و برخي فقها امروز فروش آن را حلال مي دانند. و دليل آن نداشتن منافع محلّله در آن زمان و داشتن منافع محلّله در زمان كنوني است يا مرحوم شيخ فضل الله نوري با آزادي به شكل غربي آن مخالف است و مرحوم نأئيني با آزادي اسلامي موافق است كه اين‌ها همه قابل جمع است. با اين همه در پاره‌اي از برداشت‍هاتناقص و تضاد ديده مي شودكه عمده اين اختلاف‍ها از پيش‌فرض‍ها و پيش‌نيازهاي فهم متن ناشي شده است. 
در اينجا ما به برخي از علل اختلاف‌ها اشاره مي‌كنيم. 
1. بي‌توجهي به قواعد زبان عربي و ادبيات آن؛ 
كه موجب سوء برداشت و تحريف آيات و روايات مي‍گردد. روزي فردي آية سوم سورة توبه را اينگونه قرائت كرد «... إنّ الله بريءٌ من المشركين و رسولِهِ» يعني رسوله را مكسور كرد كه در اين صورت معناي آيه اين‌چنين مي‌شود كه خدا از مشركين و رسول خود بيزار است. در حالي كه رسول در اين آيه بايد به رفع خوانده شود و معناي صحيح آن اين است كه: خدا و رسولش از مشركان بيزارند، و اين امر باعث شد ابوالأسود دئلي قرآن را به دستور حضرت امير المؤمنين ـ عليه السّلام ـ اعراب گزاري كند. 
2. غفلت از قواعد علوم قرآني، ناسخ و منسوخ: اين غفلت در صدر اسلام هم وجود داشته است. مثلاً بعضي به سيرة رسول اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ تمسك كرده‌اند و مسح بر روي كفش را جايز مي‌دانستند. 
روزي خليفة دوم اصحاب پيامبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ را جمع كرد و حضرت علي ـ عليه السّلام ـ هم در ميان آنها بود. از آنها دربارة‌ مسح بركفش سؤال كرد. مغيره بن شعبه گفت من رسول خدا را مي‌ديدم كه بر كفش مسح مي‌كرد. اميرالمؤمنين ـ عليه السّلام ـ از او پرسيد قبل از سورة مائده يا بعد از آن مغيره گفت نمي‌دانم حضرت امير ـ عليه السّلام ـ فرمود: «سبق الكتاب الخفين» سورة مائده دو يا سه ماه قبل رحلت رسول اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ نازل شده لذا اين سوره ناسخ عمل رسول خدا است. در اين سوره امر به مسح به پاها شده است.[1] 
3. استفاده نكردن از قواعد عام زبان شناختي: از غير معتبر مثل جمع عرفي ميان مطلق و مقيد و عام و خاص. 
4. اختلاف در تعيين روايات معتبر از غير معتبر: مثلاً فقيهي يك راوي را ثقه و ديگري او را غير ثقه مي داند و همين باعث تفاوت رأي آن‌ها در عمل به يك روايت و در نتيجه تفاوت فتواي آن‌ها مي گردد. 
5. اختلاف در مورد زبان متن: آيا آن را زبان عرفي و طبيعي بدانيم يا زبان ايماء و رمزي و تمثيلي. تفاسير عرفاني قرآن در بسياري موارد مبتني بر رمزگشايي است، مثل قصة آدم و ملائكه كه برخي آن را واقعي مي‌دانند و برخي اسطوره‌اي. 
6ـ اختلاف نظر در شيوة تفسير: برخي تفسير قرآن به قرآن را پي مي‌گيرند. مانند علامه طباطبائي در تفسير الميزان و برخي تفسير قرآن را با اتكاء به روايات. 
7ـ غفلت از قراين حاليه و كلاميه: مانند شأن نزول‌ها و بستر نزول آيه. 
8.. غفلت از ظهور عرفي. 
9. اختلاف در تشخيص مصداق: فقيهي موردي را مصداق قاعده برائت مي‌داندو ديگري مصداق قاعده اشتغال. 
10. اختلاف در منبع شناسي قلمرو دين: اهل حديث اخبار صحابه را ملاك استنباط احكام مي‌دانند و شيعه اخبار ائمه را. فقهاي شيعه بر خلاف اهل سنت قياس و استحسان را باطل مي‍دانند. در ميان علماي شيعه، اخباري‌ها برخلاف اصوليين به عقل به عنوان منبعي براي استنباط احكام بهائي نمي‌دهند. 
آنچه گفته شد برخي از علل اختلافات علما بود. اين علل برخي موجه و برخي ناموجه است. امّا آنچه اين اختلاف را از بحث نظريه اختلاف قرائت‍‍ها متمايز كند روش‍مند بودن اين برداشت‍‍ها است كه براساس آن مي‍توان آن‌ها را نقد كرد و سقيم و عقيم آنرا از صحيح و سالم آن بازشناخت و چون روش‍مند بودن، شرط اين برداشت‍هااست لذا اختلاف تنها ميان متخصصين مطرح است برخلاف نظريه قرائت‍هاي مختلف كه همة ‌انسان‍ها در قرائت و فهم و تفسير مساوي‌اند چه متخصصين و چه ديگران. 
نكتة ديگري كه در اين رابطه قابل ذكر است، احتمال خطا در برداشت مجتهد و متخصص است. از مباحث مطرح در علم اصول آن است كه آيا فتواي مجتهد مطابق با واقع است يا نه. يعني آيا مجتهد هميشه به واقع مي‌رسد يا نه. دو نظر وجود دارد علماي اهل سنت قائل به تصويب مجتهد هستند يعني فتواي مجتهد به واقع اصابه ‍‌مي‌كند و به آن دست مي‌يابد كه اين‌ها خود دو گروهند. برخي مي‍گويندواقعي وجود ندارد، و فتواي مجتهد هرچه باشد به عنوان واقع ثبت مي‍شود. گروه ديگر مي گويد واقع وجود دارد ولي اگر نظر مجتهد مخالف آن باشد خدا آن واقع را حذف و نظر مجتهد را به جاي آن ثبت مي‍كند. نظر ديگر از علماي شيعه است كه معتقدند مجتهد ممكن است خطا كند و اين‍گونه نيست كه فتواي او هميشه مطابق با واقع باشد گرچه اجر او محفوظ خواهد بود. بنابر اين به نظر اين‌ها واقع و احكام خدا هميشه ثابت و بدون تغيير است و متخصصان و مجتهدان بايد با تلاش و كوشش به آن احكام برسند. و اين دست‍يابي ميسور نيست مگر با استفاده از روش صحيح فهم و اجتناب از تفسير به رأي. 
منابع 
1.كلام جديد ، عبدالحسين خسروپناه ـ ناشر مركز مطالعات فرهنگي حوزة علميّه، چاپ اول، گفتار هفتم. 
اقتراح با استاد سبحاني و آقاي واعظي، قبسات، ش17، 31 ـ 12. 
2. احمد واعظي، قبسات: قرائت پذيري دين، ش18، صص 73 ـ 59. 
3. محمد حسين‌زاده، مباني معرفت ديني، ناشر: مؤسسة آموزشي پژوهشي امام خميني، چاپ اول.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . وسائل الشيعه، ج1، ابواب الموضوع، باب38، ج6. 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
سكولاريسم را كه امروزه وِرد زبان دشمنان است، توضيح دهيد؟

پاسخ : 
براى سكولاريسم Secularism ( ( در زبان فارسى، معادل‌هايى پيشنهاد شده است، مانند: علم‌گرايى، دنيامدارى، دنياگرايى، جدا انگارى دين و دنيا، لادينى، عرفى شدن، غيردينى شدن، نامقدس شدن، كنارگذاشتن دين، استغناى از دين. 
ريشه سكولاريسم به معناى جديدش در مغرب زمين با ماكياول) 1469- 1527 (شروع مى‌شود. وى هر چند به تبع كليسا معتقد بود كه هدف سياست، جلب رضايت خداوند است، لكن پرسش دنباله‌دار ماكياول آن است كه چگونه مشخص مى‌گردد كه انجام سياست به خصوصى خداوند را راضى مى‌نمايد؟ آيا ملاك همان مراجعه به كشيشان گذشته است؟ حال آنكه در اين زمان بااصلاحات دينى آنها زير سؤال رفته بودند. از اين رو، ماكياول مطلب ديگرى را پيشنهاد مى‌نمايد و آن اين‌كه آنچه بنده خدا [بشر] را راضى مى‌كند خداوند را هم راضى مى‌كند زيرا خشنودى بنده در خشنودى خداوند خلاصه مى‌شود. 
اين، سرآغاز سكولاريسم است بدين معنا كه «خدامحورى» به «انسان محورى» تبديل مى‌گردد و آنچه در انسان محك و معيار است، عقل مى‌باشد. بنابراين، ايمان به «اصالت عقل» در فردگرايى به جاى ارزشهاى كليسايى شكل مى‌گيرد. مشخصه اين دوره، اولًا: رهايى فرد از قيود و فشارهاى كليسا است و ثانياً شكل گرفتن كشورهاى مستقل State-Nation ( ( است. 
با تعميق و توسعه اين روند، سكولاريسم مساوى مى‌شود با نفى حكومت دينى و اعتقاد به بشرى بودن كامل امور سياسى. بر اساس اين مفاد، دين از شئون دنيوى انسان جداست و اداره اين شئون، اعم از سياسى و اقتصادى به انسان تعلق دارد و انسان بايد در سايه عقل و علم خودش، بدون استمداد از آموزه‌هاى دينى، مناسبات اقتصادى و سياسى جامعه را سامان دهد. از سوى ديگر، سكولاريسم، آرمان‌ها و غايات و ارزش‌هاى سياسى و اجتماعى بشر را كاملًا دنيوى مى‌بيند و از اين رو در راه شناخت اين اهداف و ارزش‌ها و راه وصول به آنها، هيچ نيازى به استمداد و تمسك به دين وجود ندارد. 
اگر بخواهيم ماهيت سكولاريسم را بطور فشرده و خلاصه مطرح كنيم بايد بگوييم: سكولاريسم يعنى: 1- عمل كردن بر وفق انگيزه‌هاى غيردينى 2- تفسير كردن جهان و حيات و انسان بر حسب مفاهيم و مقولات غيردينى 3- كشف استقلال مقولاتى چون علم، سياست، فلسفه، هنر، علوم، نهادهاى اجتماعى و از دين.(1)(2)(3) 
مى‌توان گفت سكولاريسم جمع‌بندى همه موضع‌گيريهاى مغرب زمين در مقابل دين است كه در قرن نوزدهم زير اين عنوان تشخص پيدا كرده است. يعنى برآيند موضع‌گيرى‌هاى مكاتب مختلف غربى را نسبت به دين مى‌توان «سكولاريسم» ناميد. 
ناگفته نماند كه سكولاريسم با سكولاريزاسيون Desacralization ( ( متفاوت است. سكولاريسم به منزله يك مكتب و مشرب فكرى مبتنى بر يك سلسله پيش فرض‌ها و مقدمات نظرى خاصى است. اما سكولاريزاسيون جريانى است كه در طى آن دين به حاشيه جامعه منتقل مى‌شود و دچار انحطاط و زوال گشته، قدرت و سيطره و نفوذ آن كاهش مى‌يابد. ولى به هر حال سكولاريسم پايه‌اى نظرى براى جريان انزواى دين و خصوصى شدن دين Privatization ( ( و در نهايت سكولاريزاسيون است. اين هر دو ملازم يكديگرند و صرف تفاوت معنا نبايد رهزن شود كه اين دو را به كلى از يكديگر منفك ساخت. 
براى آشنايى بيشتر با مختصات جامعه سكولار، سه ويژگى برجسته را با شرحى كوتاه مطرح مى‌كنيم: 
1- ديندارى امرى فردى مى‌گردد 
زيرا عمل دينى (يعنى عملى كه معطوف به ماوراء طبيعت باشد) در جامعه سكولار ديگر در امور دنيايى چندان مؤثر و مربوط تلقى نمى‌گردد و به همين جهت، ميزان و محدوده آن رو به كاهش مى‌نهد. بر اين اساس، ديندارى ديگر تكليفى بر عهده اعضاى جامعه نيست و به صورت امرى كاملًا دلخواهانه و داوطلبانه درآمده است. با توجه به اين مشخصه، سكولاريسم به معنى مخالفت صريح با دين نيست بلكه در جامعه سكولار اعتقادات دينى تا زمانى كه صرفاً اعتقاد شخصى باشد، محترم است اما اگر بخواهد از جنبه شخصى و فردى خارج و مدعى نفوذ و تأثير اجتماعى شود، سكولاريسم در مقابلش مى‌ايستد. 
2- انسان‌محورى Humanism ( ( به جاى خدامحورى: 
جامعه سكولار وقعى بر وحى نمى‌نهد. در اين جامعه انسان وقتى مى‌خواهد به مسائل اجتماعى بپردازد، تنها بايد به عقل خود متمسك شود. در واقع در اين تفكر «عقل» در مقابل «وحى» قرار مى‌گيرد، نه در پرتو آن. از اين رو، در جامعه سكولار اصطلاح «حرام»، «حلال»، «مجاز» و «ممنوع» جايى ندارد. در آنجا قانون و غيرقانونى بودن مطرح است و اين قانون تابع اكثريت عقل اجتماعى است. بنابراين، اگر زمانى جامعه مشروع بودن ازدواج جنس موافق را امضاء كرد، اين امر قانونى است ولو برخلاف «وحى» باشد. 
3- ملاك هويت جامعه، مليّت است نه دين: 
وقتى در 
جامعه‌اى، دين ملاك وحدت و هويت اجتماعى نباشد، ناگزير بايد به جاى آن چيز ديگرى گذاشت، سكولاريسم مفهوم «امت» را (كه به معنى تشخيص جامعه بر حسب عقيده دينى است) كنار مى‌گذارد و به ناچار به مفهوم «ملت» متمسك مى‌شود. ملت، در اينجا يك مفهوم و تشخّص اعتبارى برحسب ملاك‌هايى از قبيل نژاد، زبان، تاريخ مشترك و سرزمين است. بنابراين، اگر مسلمانى در نقطه‌اى از دنيا از رهبر دينى در نقطه ديگرى از دنيا اطاعت كند، در تفكر سكولار اشكال دارد. 
در پايان سخن، براى آشنايى بيشتر شما، شمايى از تأثير سكولاريسم را در فعاليت‌هاى اجتماعى خاطر نشان مى‌سازيم. در جامعه سكولار: 
1- بايد مجلس قانون‌گذارى «لائيك» باشد چرا كه در جامعه سكولار ديگر خلاف شرع مطرح نيست. از اين رو معنا ندارد كه در مجلس قانون‌گذارى كسى بگويد اين، خلاف شرع است. 
2- در مدارس، تعليم دين بطور كلى ممنوع است و يا اگر هم باشد، تنها به صورت يك آموزش فردى و شخصى است، نه اجتماعى. بنابراين، آزادى دينى تنها در حد يك امر فردى مجاز است نه بيشتر. 
3- دين عصرى مى‌شود چرا كه از آنجا كه جامعه هر روزه امور خود را بيشتر از پيش مطابق با معيارهاى فنى و علمى سامان مى‌دهد، نهادهاى دين نيز تحت تأثير اين جريان قرار مى‌گيرند و در نتيجه، نهادها و رفتار دينى نيز به نحوى روز افزون تحت نفوذ ارزش‌ها و معيارها و ضوابطى درمى‌آيد كه در جامعه غيردينى رواج دارد. 
پى‌نوشت‌
(1) در اين باب نگا:
(2)- احمد بخشايشى، پيدايش سكولاريسم،) كتاب نقد، شماره يك زمستان 75)، صص 17- 19- براين ويلسون، جداانگارى دين و دنيا، ترجمه مرتضى اسعدى) در كتاب فرهنگ و دين (، صص 128- 142.
(3)- سيدمحمد نقيب العطاس، اسلام و دنيوگرى، ترجمه احمد آرام، ص 15 
پرسمان 
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
آيا سكولاريسم در جامعة ما قابل اجرا است و اگر نيست چرا؟

پاسخ : 
از آنجايي كه در مكاتبات قبلي، تعريف سكولاريزم و مباني و اركان و نقد و بررسي آن را براي شما فرستاديم. حال با توجه به آن در پاسخ به اين سوال شما كه آيا سكولاريزم در جامعة ما قابل اجرا هست و اگر نيست چرا بايد بگوييم: 
1. استقبال جوامع اروپايي از نظرية سكولاريسم و رواج بهت انگيز آن، و حاشيه نشين شدن و بلكه در بند شدن دين، بيش از آنكه مستند به دليل و انديشه باشد، متكي به علت و انگيزه و برخواسته از عملكرد سران كليسا و رفتار خشن آنان نسبت به مخالفان، و دخالت مستبدانه در شئون اجتماعي و حكومتي، همراه با فساد مادي و اخلاقي و دنيا زدگي افراطي و نيز استعداد و آمادگي متون مقدس و آيات عهد جديد و ناتواني نظام معارفي كليسا از پاسخ به شبهات و پرسش هاي كلامي و فلسفي، فقدان نظام سياسي در مسيحيت، پيدايي رنسانس و ظهور جنبش فكري روشنگري و... بود. 
2. دين اسلام و نهادهاي ديني آن شرايط متفاوتي با مسيحيت داشته و دارند: تفسيري كه آموزه هاي اسلامي از دنيا ارائه مي دهد نه در مقابل دين است و نه منافي آخرت بلكه دنيا در واقع مكمل، مقدمه و مزرعة آخرت تلقي مي شود. و دين متضمن سعادت دنيايي و آخرتي انسان است. به بيان ديگر اسلام داراي دو بخش كلي است:[1] الف) اصول عقايد اسلامي، اعم از توحيد، نبوت، معاد، و ساير اعتقادات متفرع بر آنها؛ ب) احكام شرعي و قوانين عملي كه براي چگونه زيستن و نحوة ارتباط انسان با خدا، خويشتن، همنوعان و طبيعت و بهره وري انسان ها از مواهب خداوند تدوين يافته است. اين احكام متشكل از گزاره هاي اخلاقي، حقوقي و تكليفي و... است كه همة ساخت هاي سياسي و اجتماعي و دنيوي و اخروي را نيز در بر مي گيرد. قرآن مجيد در آيات فراواني به ابعاد گوناگون زندگي اجتماعي انسان پرداخته است. در عرصة تصميم گيري هاي اجتماعي و مربوط به امور عموم مردم، همه را به مشورت در امور تشويق كرده است[2] و همواره مردم را به احسان و نيك رفتاري در روابط اجتماعي توصيه كرده[3] و به ويژه بر رعايت حقوق پدر و مادر، خويشاوندان، يتيمان، بينوايان، همسايگان، همنشينان و زير دستان تاكيد ورزيده است.[4] كانون گرم خانواده را ارج نهاده[5] و هرگز از بيان حدود و مسائل حقوقي چشم پوشي نكرده و در زمينه هاي مختلف ارث،[6] طلاق[7]، قصاص[8]، وصيت[9] و... قانون ارائه كرده است. در عرصة روابط اقتصادي از بيان مهمترين مسائل آن، عدم ربا غفلت نورزيده[10] و از سوي ديگر همگان را به دادن قرض الحسنه تشويق كرده است.[11] در عرصة سياست، مردم را پس از پيامبر به اطاعت اولوالامر دستور داده و هيچ گاه جامعه را بدون سرپرست نپسنديده است.[12] 
پيغمبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ در سفر حجة الوداع فرمودند: «اي مردم، هيچ چيزي نيست كه شما را بهشت نزديك و از آتش جهنم دور سازد، مگر آنكه شما را از آن نهي كردم.»[13] و روشن است اموري كه انسان را به بهشت نزديك يا از جهنم دور مي سازد، بسيار فراگير است و همة حيطه هاي فردي و اجتماعي انسان را در بر مي گيرد. بر اين اساس، دخالت دين در همة شئون فردي و اجتماعي ضرورت مي يابد. امام باقر ـ عليه السّلام ـ نيز مي فرمايد: «خداوند همة نيازمندي هاي مردم را در كتاب خود فرو فرستاده است و رسول خدا نيز آن را تبيين كرده و براي هر چيزي حدي و براي آن نيز دليلي قرار داده است و براي هر كس نيز كه از آن تخطي كند، حدي مقرر كرده است».[14] 
بنابراين گستردگي دستورات اسلامي، در تمام شئون بشري براي سكولاريسم مجالي نمي دهد و قياس اين دين با مسيحيت مع الفارق و بي ربط است. 
3. انديشمندان مسلمان در اجتماعي بودن دين اسلام تاكيد كرده اند و براي اثبات متضمن بودن دين اسلام بر سعادت فردي و اجتماعي و دنيوي و اخروي انسان سخنان فراوان گفته اند. حضرت امام خميني (رحمة الله عليه) مي گويد: «(اسلام) همانطور كه براي وظايف عبادي قانون دارد براي امور اجتماعي و حكومتي (نيز) قانون و راه و رسم دارد. حقوق اسلام، يك حقوق مترقي و متكامل و جامع است.»[15] 
مرحوم علامه طباطبايي نيز مي گويد: «شان دين اصلاح جامعه است و فلسفة وجودي دين كمال روحي و جسمي انسان مي باشد و سعادت دنيايي و آخرتي بشر را تامين مي نمايد. جامعة ديني، يعني هم تربيت مادي را دارد و هم تربيت معنوي.»[16] شهيد مطهري (رحمة الله عليه) در اين باره مي فرمايد: «اسلام، مكتبي است جامع و واقع گرا. در اسلام، به همة جوانب و نيازهاي انسان اعم از دنيايي و آخرتي، جسمي و روحي، عقلي و فكري، احساسي يا عاطفي و فردي و اجتماعي توجه شده است.»[17] همچنين متفكرين فراواني به اجتماعي بودن دين اسلام و قياس ناپذيري آن با سرنوشت مسيحيت تصريح كرده اند. جلال آل احمد در اين باب مي گويد: «دليل ديگر آن لا مذهبي اين بود كه مسيحيت براي ادارة امور معاش مردم راهي نداشت،... اما اسلام و بويژه تشيع... در همة آنها فراوان قانون گذارده است.» اقبال لاهوري مي گويد: «چنين چيزي (رويكرد سكولار) در اسلام روي نخواهد داد، چه اسلام از همان‌ آغاز، دين اجتماعي و كشوري بوده است.» دكتر شريعتي معتقد است دين و دنيا در اسلام قابل تفكيك نيست. وي تز جدايي دين از دنيا را القاي استعمار مي داند كه توسط روشنفكران در داخل تكرار مي شود. متفكران ديگري نظير پروفسور گارون، حامد الگار، عبدالعزيز ساشادنيا، محمد نقيب عطاس و... نيز به قابل قياس نبودن اسلام و مسيحيت در اين جهت تذكر داده اند.[18] 
4. البته داستان اسلام و تعاليم آن و داستان جوامع و ممالك اسلامي، دو ماجراي متفاوت است. متاسفانه در بسياري از سرزمين هاي اسلامي به دليل ناآشنايي با تعاليم دين، و از روي بي هويتي و غرب زدگي، حكومت هاي كم و بيش سكو لار پي ريزي شده اند. در ايران نيز افرادي چون آخوند زاده و ميرزا ملكم خان قائل به تفكيك حكومت و سياست از دين بوده اند. در نيم سدة گذشته نيز در مشروعيت حكومت ديني تشكيكات فراواني صورت گرفت. اين تفكر وارداتي پس لز پيروزي انقلاب اسلامي به سال 57 دوباره جان گرفت و به شدت ترويج شد. 
5. علاوه بر قياس ناپذيري اسلام و مسيحيت در بسياري از جهات، و گذشته از اين كه سكولاريسم بيش از آن كه مستند به دليل باشد، علل و عوامل اجتماعي در بروز آن نقش آفريده است. اصول و مباني كه اين نظريه بر آنها استوار است در دوران جديد سخت دچار چالش و ترديد و بحران است. با چنين اوصافي نيم توان گفت سكولاريسم در جامعة ما و يا ساير جوامع اسلامي قابل اجرا است.[19] 
براي مطالعة بيشتر مراجعه كنيد به: 
1. محمد حسين قدردان قراملكي، سكولاريزم در اسلام و مسيحيت، قم، مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامي. 
2. عبدالحسين خسروپناه، كلام جديد، قم، انتشارات مركز مطالعات و پژوهش هاي فرهنگي حوزة علميه. 

--------------------------------------------------------------------------------
[1] . ر.ك به: محمد حسين طباطبايي، قرآن در اسلام، قم، هجرت، 1360، ص 11 - 13. 
[2] . سورة شوري، آية 38. 
[3] . سورة بقره، آية 195. 
[4] . سورة نساء، آية 36. 
[5] . سورة روم، آية 21. 
[6] . سورة بقره، آية 180 و 182. 
[7] . سورة بقره، آية 227 و 241. 
[8] . سورة بقره، آية 179. 
[9] . سورة مائده، آية 106. 
[10] . سورة بقره، آية 275. 
[11] . سورة بقرة، آية 245. 
[12] . سورة‌ نساء، آية 59. 
[13] . محمد تقي مجلسي، بحارالانوار، ج 2، ص 171. 
[14] . محمد بن يعقوب كليني، اصول كافي، ج 1، باب 18، ح 2. 
[15] . امام خميني (رحمة الله عليه)، ولايت فقيه، تهران، موسسة نشر و تنظيم آثار، 1378، ص 9. 
[16] . محمد حسين طباطبائي، تفسير الميزان، ج 2، تهران، دارالكتب الاسلاميه، 1372، ص 137 - 138. 
[17] . مرتضي مطهري، مجموعة آثار، ج 2، تهران، انتشارات صدرا، ص 63. 
[18] . ر. ك: به عبدالرسول بيان و ديگران، فرهنگ واژه ها، قم، موسسة انديشه و فرهنگ ديني، 1381، ص 338 - 342. 
[19] . همان. 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
سكولاريسم يعني چه؟ در مورد چيستي و معادلهاي عربي و فارسي آن توضيح دهيد.

پاسخ : 
واژه سكولاريسم (secularism) از ماده «secular» اخذ گرديده است اين واژه نيز از (seculum) كه لاتيني است، مشتق شده است واژه (seculum) به معناي گيتي و دنيا بويژه دنيا در برابر مسيحيت (دين) تعريف مي‌شود.[1] 
براي واژه سكولار (secular) معادل‌هاي متفاوتي در زبان فارسي ذكر شده است. از جمله اين معادل‌ها بشري، زميني (غير معنوي)، دنيوي، غير مذهبي، اين دنيايي، عرفي و اين جهاني مي‌باشد.[2]بر اين اساس سكولاريسم (secularism) به معناي عرفي گرايي، دنيايي گرايي، دنيوي گرايي و ... مي‌باشد. 
در زبان عربي پيش‌تر از دهه‌هاي اخير، لا ديني معادل سكولاريسم قرار داده مي‌شد اما اخيراً از اصطلاحات «عِلمانية» و «عَلَمانية» استفاده مي‌شود. به اين معنا كه عده‌اي از نويسندگان از آنجا كه در جوامع سكولار به گمانشان علم نقش اساسي ايفاء مي‌كند، عِلمانيه را ترجيح مي‌دهند و عده ديگر به اين دليل كه جوامع سكولار به عالَم توجه بيشتري دارند، عَلَمانيه را مناسب‌تر تشخيص داده‌اند. عادل ظاهر در كتاب الأسس الفلسفيه للعَمانية مي‌گويد: «بسياري از انديشمندان عرب، واژه عِلمانيه را به كسر عين مي‌خوانند كه اشاره به ارتباط داشتن باواژه علم مي‌كند اما اين مطلبي خطاست كه بايد اصلاح شود، زيرا واژه «علمانيه» از «عالَم» مشتق شده است نه «علم» و تلفظ صحيح اين واژه عَلَمانيه است كه عين و لام آن مفتوح مي‌باشد. در كتاب‌هاي معاصر ما اگر بخواهند به علمي شدن اشاره كنند از واژه «عِلمَوي» استفاده مي‌كنند كه البته از نظر اشتقاق لغوي علموي از علم بدست نمي‌آيد. پس بهتر است از واژة «عِلماني» بهره جوييم ...»[3]با توجه به اين مطالب چون واژه عِلمانيه اشتقاق صحيحي از علم ندارد، بهتر است كه در زبان عربي آن را مشتق از عالم اخذ كنيم. 
واژه ديگري كه در فرهنگ غرب كنار سكولاريسم ذكر مي‌شود لائيسيسم (laicism) است. اين واژه از دو كلمه لاتيني (laos) به معناي مردم و (lacus) به معناي عامه مردم مشتق شده است.[4] هرچند عده‌اي تفاوت‌هايي در كاربرد اين دو واژه در فرهنگ غرب مي‌آورند. مثل اينكه سكولار در كشورهاي با مذهب پروتستان رواج دارد ولائيك در كشورهاي با مذهب كاتوليك و يا اينكه ... اما ظاهراً اين دو واژه داراي مفهومي متشابه‌اند و صرفاً تفاوتهايي در ريشه لاتيني و يوناني آندو است. 
اصطلاح ديگري كه توجه به آن ضروري است سكولا يزاسيون ( secularization) مي‌باشد اين واژه به معناي عرفي شدن و دنيوي شدن و غير ديني شدن بيان‌گر فرايندي است كه در طي آن دين نفوذ خود بر حوزه‌هاي مختلف زندگي اجتماعي را از دست مي‌دهد.[5] 
سكولاريزاسيون جنبه‌ها يا ابعاد متعددي دارد. يكي از ابعاد آن به سطح و ميزان عضويت و مشاركت در سازمان‌هاي ديني مربوط مي‌شود. يعني در طي اين فرايند اعضاي اين سازمانها كاهش پيدا مي‌كند و از سوي ديگر ميزان فعاليت اعضا نيز كاهش مي‌يابد. 
بعد سوم اين فرايند به اعتقادات و ارزش‌هاي ديني باز مي‌گردد يعني تا چه اندازه‌اي مردم در حفظ و نهگداري ارزش‌هاي ديني خود سست شده‌اند و سكولاريزاسيون، توصيف‌گر اين فرايند است.[6] 
در اين بخش با توجه به اينكه محور بحث سكولاريسم مي‌باشد به تعريف آن مي‌پردازيم. 
چيستي سكولاريسم 
تعاريف متعددي از اصطلاح سكولاريسم ارائه گرديده است كه در‌ اين جا بعد از آوردن چند تعريف، تعريف خودمان را مطرح خواهيم نمود. 
ماكس وبر (max weber) سكولاريسم را به معناي «جدا بودن جامعة ديني از جامعة سياسي» مي‌داند به طوري كه دولت، حق هيچ گونه اعمال قدرت در امور ديني نداشته باشد و كليسا نيز نتواند در امور سياسي مداخله كند.[7] 
تعريف ديگر اين است كه «سكولاريسم» نظامي عقلاني است كه روابط بين افراد، گروهها، مؤسسات را با دولت براساس مبادي و قوانين عمومي كه متضمن تساوي افراد جامعه در قبال آن است تنظيم مي‌كند كه برخي از مهم‌ترين شاخصه‌هاي آن: جدايي دين از دولت، برقراري مساوات بين افراد ملّت علي‌رغم اختلاف ديني كه محاكم مدني عمومي آن را تنظيم مي‌كنند، اخذ حاكميت و مشروعيت حكومت از ملّت، منزلت داشتن فرهنگ علمي و عقلاني، به رسميت شناختن حقوق مذاهب و قوميت‌هاي ديني گوناگون و آزادي دين از سيطرة دولت و دولت از سيطرة دين، مي‌باشد[8] [9] و برخي در تعريف سكولاريسم مي‌گويند: «در عصر جديد سكولاريسم به معناي كنار گذاشتن آگاهانه دين از صحنة معيشت و سياست معرفي شده است.»[10] و يا تعريف ديگري مي‌آورد: «سكولاريسم نظامي است كه بين دو جنبه روحاني و دنيوي فاصله مي‌اندازد.»[11] اكنون با در نظر گرفتن اين تعاريف، سكولاريسم در رويكردي سلبي دين را از حوزة عمومي و زندگي اجتماعي كنار گذاشتن است و در رويكردي اثباتي قرار دادن اموري نظير عقل، عرف، عقلانيت، دموكراسي، علم و ... بر جاي دين مي‌باشد. از باب مثال، يكي از امور اجتماعي حكومت است. در اروپاي قرن چهارم (313 م) كه با مسيحي شدن امپراتور كنستانتين، مسيحيت مذهب رسمي روم اعلام شد، شخص امپراتور معتقد بود كه مشروعيت حكومت خود را مستقيماً از خدا دريافت كرده است و رهبران كليسا معتقد بودند كه اين مشروعيت از جانب خدا و با وساطت كليسا و دين نصيب حكومت امپراتور شده است. (پس تا اينجا دين در يكي از حوزه‌هاي اجتماعي دخالت كرده و مرجع نهايي مشروعيت حكومت تلقي مي‌گردد) اما در اواخر قرون وسطي عقيده بر اين بود كه مشروعيت حكومت مستقيماً از جانب خدا به حكومت‌ها داده مي‌شود (تئوكراسي) و بدين ترتيب اندكي از مرجعيت دين كاسته شد. در قرن هفدهم و قرن‌هاي بعدي، دين و مذهب اين نقش را نيز در كشورهاي غربي از دست داده و مشروعيت حكومت‌ها از جانب آراء عمومي مردم (دموكراسي) بدست آمد. 
هنانطور كه در مثال بالا ديده مي‌شود سكولاريسم همان خارج كردن دين از حوزه‌هاي عمومي و بخشيدن مرجعيت و نفوذ آن به امور ديگري همچون آراء عمومي است. البته در موارد ديگر اين جايگزين، عقل، عرف، علم يا ... معرفي مي‌شود. به عبارت ساده‌تر، ديگر دين در حوزه‌هاي عمومي فصل الخطاب نيست و حرف آخر را نمي‌زند. 
منابعي براي مطالعه بيشتر: 
1- عبدالحسين خسرو پناه، كلام جديد، قم، مركز مطالعات و پژوهشهاي فرهنگي حوزه، چاپ اول، 1379، گفتار نهم. 
2- كتاب نقد، شماره اول (ويژه سكولاريسم). 

--------------------------------------------------------------------------------
[1] -The shorter oford Engish Dictionary. V. 2 1991. 
[2]- ماري بريجانيان، فرهنگ اصطلاحات فلسفه و علوم اجتماعي، ويراستة بهاء الدين، خرمشاهي، مركز مطالعات فرهنگي، تهران، 1371. 
[3]- ظاهر، عادل، الأسس الفلسفيه للعلمانيه، دار الساقي، الطبعه الاولي، بيروت، لبنان، 1993، ص 37، 38. 
[4] - The Oxford English Dictionary. Vol.6 P.28. 
[5]- گي دنز، آنتوني، منوچهر صبوري، جامعه شناس، نشر ني، چاپ دوم، تهران، 1374، ص 384. 
[6]- گي دنز، آنتوني، منوچهر صبوري، جامعه شناس، نشر ني، چاپ دوم، تهران، ص 512، 513. 
[7]- اعواني و ديگران، سكولاريسم و فرهنگ، نامه فرهنگ، ش 21، بهار 75، ص 15. 
[8]- حليم بركات، المجتمع العربي المعاصر، الطبعه الرابعه، مركز الدراسات الوحده العربيه، بيروت 1991، ص 251 ـ 250. 
[9]- البته اين امور كمتر به تحقق رسيده‌اند و تا به حال به جز مورد آخر آن يعني رهايي دولت از سايه دين ديگر موارد چندان تحقق پيدا نكرده‌اند. 
[10]- سروش، عبدالكريم، «معنا و مبناي سكولاريسم» كيان، ش 26 ص 6. 
[11]- شبلي العسيمي، العلمانيه والدولة الدينية، مؤسسه العربية للدراسات والنشر، بيروت، لبنان، 1990، ص 38. 
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
فرق بين روشنفكر مسلمان و غيرمسلمان چيست؟

پاسخ : 
قبل از شروع به جواب سؤال فوق لازم است به نكته‌اي اشاره شود و آن اينكه در نظر برخي اصلا دين به طور كلي والسلام به طور خاص نه تنها دخالتي در روشنفكري ندارد، بلكه مقولة روشنفكري ضد دين مي‌باشد و مفهوم دين (اسلام) در تضاد با روشنفكري است. از نقطه نظر اينان روشنفكري و نوانديشي به معناي اصلاح دين و تطبيق آن با پيشرفت‌هاي تكنولوژي مادي است. منشأ اين جريان هم غرب مي‌باشد، آن زمان كه متفكران غربي با پيدايش رنسانس و حاكم شدن مباني پوزيتويسم و روي آوردن به علوم تجربي و حسي به اصلاح تعاليم ديني خود پرداختند. 
به واسطه همين امر جريان روشنفكري جرياني در برابر سنت (دين) قلمداد مي‌شود. در ادامة بحث به نمونه‌اي از اين تفكر اشاره مي‌شود: 
«اگر روشنفكر فردي است كه براي تبيين پديده‌ها از روش علمي استفاده مي‌كند وبه شهادت تاريخ سنت‌شكن و نوگرا است پس نوع ديني و غيرديني آن چه مفهوم دارد؟»[1] 
در مقام جواب به اين پرسش ـ كه ظاهراً نويسنده مقاله خواهان نفي روشنفكري ديني است ـ بايد گفت اولاً براي تبيين پديده‌ها و پي بردن به حقايق آنها تنها روش علمي كه منظور علوم تجربي است كفايت نمي‌كند و ما در پي بردن به حقايق به دو عنصر مهم عقل و وحي نياز داريم و به طور كلي اشكالات وارد بر پوزيتويسم در اين مقوله نيز جاري است و ثانياً اين ويژگي غيرقابل ترديد براي روشنفكري يعني سنت‌شكن بودن قابل خدشه است و با آموزه‌هاي مسيحيت ـ كه تحريف شده‌اند ـ و عملكرد علماي مسيحي ـ مخالفت با هرگونه پيشرفت علمي ـ سازگار است، اما در مورد دين مبين اسلام ما نه با آموزه‌هاي تحريف شده و نه با مخالفت علما مواجه هستيم. بلكه برعكس به دنبال حقايق عالم بودن، فراگيري علم و درك صحيح از مفاهيم ديني همواره مورد توجه اسلام و از دستورات آن مي‌باشد. 
در همين راستا عده‌اي از صاحب‌نظران قائل به منافات بين روشنفكري و دين مي‌باشند، چراكه روشنفكري بايد بدون هيچ تعبدي و قيدي صورت بگيرد. بنابراين فردي كه مسلمان است براي اينكه بتواند روشنفكر باشد بايد تمامي قيود مذهبي و تعليمات ديني خود را كنار نهد و با فكري خالي و بدون هيچ وابستگي به حلّ مشكلات پيرامون خود بپردازد. اين افراد خالي الذهن بودن را شرط اساسي روشنفكر بودن مي‌دانند. ما دراين نوشته مختصر بر آن نيستيم كه اين ديدگاه رانقد كنيم. البته ذكر اين نكته ضروري به نظر مي‌رسد كه روشنفكر براي حل مسأله جامعة خود حتماً بايد با روحيات و اعتقادات افراد جامعة خود آشنا باشد و بداند كه مردم در برابر هجمه‌ها و ناملايمات و مشكلات چه واكنش‌هايي را ابراز مي‌كنند. پس بدون پيش ذهني به حلّ مسائل جامعه رفتن كاري اشتباه و عملكردي نامناسب است. 
البته ممكن است روشنفكر بدون دغدغة دينداري به اصلاح مشكلات جامعه اسلامي بپردازد، امّا از آنجايي كه وي درصدد حفظ و نگهداري دين نمي‌باشد، به طور قطع، خواسته يا ناخواسته ضرباتي را بر جامعه اسلامي وارد خواهد ساخت. 
درمقابل برخي از متفكران اسلامي بر پيوند اين دو مقوله‌هاي يعني روشنفكري و دين تأكيد مي‌ورزند و روشنفكري ديني را امري ممدوح و پسنديده مي‌شمارند و درصدد ترويج آن مي‌باشند و آن را پديده‌اي ضروري و اجتناب ناپذير براي جامعه اسلامي مي‌خوانند و براي به وجود آمدن جامعه‌اي پويا و مترقي بر آن تأكيد مي‌كنند. 
روشنفكر ديني (مسلمان) دقيقاً در ميان التقاط و تحجر قرار گرفته است. او در حال تعادل قرار دارد و نه افراط مي‌كند، ‌همانند روشنفكر غيرديني و لائيك كه بدون دغدغة دينداري و بي‌اطلاع از تعاليم ديني سعي در اصلاح جامعه دارد امّا نه به موقعيت خود توجه دارد كه ميان جامعه اسلامي است و نه با تعاليم اسلام آشنا است و نه تفريط مي‌كند همانند متعصباني كه انعطافي از خود نشان نمي‌دهند و عالم به زمان خويش نيستند. 
رهبر معظم انقلاب روشنفكر مسلمان را اين چنين معرفي مي‌كنند: 
روشنفكر يعني آن كسي كه آن چيزهايي را مي‌بيند كه مردم نمي‌بينند، كسي كه از سطح بالاتري دارد نگاه مي‌كند، مشرف بر مسائل است، جهت‌گيريها را مي‌بيند، دشمني‌ها را مي‌بيند، دشمني را مي‌شناسد. او وظيفه دارد كه زودتر از هر كس ديگر فرياد بزند، خروش برآورد، مردم را بسيج كند.[2] 
در ادامه بحث از كلام شهيد بزرگوار مطهري كمك گرفت و خصوصيات و وظايف روشنفكر مسلمان را بيان مي‌كنيم: 
خصوصيات روشنفكر مسلمان: 
شهيد مطهري (ره) كه به جاي روشنفكر ديني و مذهبي از روشنفكر مسلمان ياد مي‌كند، از به وجود آمدن چنين گروهي اظهار خوشحالي كرده و خواهان گسترش اين گروه است. وي براي روشنفكر مسلمان چهار ويژگي را مطرح مي‌نمايند:[3] 
1. روشنفكر در جامعه اسلامي بايد اولاً متون و منابع اسلامي همانند قرآن، نهج البلاغه، و متون روايي را بشناسد و ثانياً با جامعه اسلامي آشنايي داشته باشد. 
2. روشنفكر مسلمانان بايد مبلغ ديني باشد و تلاش نمايد اسلام را در متدهاي جديد به نسل جوان عرضه كند. 
3. روشنفكر مسلمان قبل از روشنفكري و بعد از روشنفكري ايمان به اسلام داشته باشد. 
4. روشنفكر مسلمان بايد تحصيل كرده و آشنايي با غرب داشته باشد. (غرب‌شناسي) 
وظيفه روشنفكر مسلمان: 
استادمطهري (ره) چند وظيفه مهم براي روشنفكر مسلمان بر مي‌شمارند:[4] 
1. آگاهي بخشي به توده‌هاي مختلف جامعه. 
2. مبارزه با استبداد و استكبار. 
3. نفي تحجّر ديني و احياي معارف ديني. 
4. مهمترين وظيفة وي شناخت اسلام به عنوان يك فلسفه اجتماعي، يك ايدئولوژي الهي و يك دستگاه سازنده فكري و اعتقادي همه جانبه و سعادت بخش است. 
5. شناخت دقيق و درست شرايط و مقتضيات زمان و ايجاد رابطه منطقي بين اسلام و مقتضيات زمان است. 
جمع بندي: 
ما حصل سخن اينكه همان طور كه در سؤال قبلي بيان شد روشنفكر كسي است كه به واسطه ضعفها و مشكلاتي كه در پيرامون خود مشاهده مي‌كند، اعم از اجتماعي، سياسي و... درصدد برطرف كردن آنها و ارائه راه حلي مناسب به جامعه خويش است و در اين رهگذر روشنفكر مسلمان، روشنفكري است كه در صدد حل مشكلات جامعه اسلامي به طور خاص و امتهاي اسلامي به طور عام مي‌باشد. او با دغدغه دينداري وارد عرصه مبارزه مي‌شود و با احاطه بر تعليمات اسلامي و آشنايي به زمان و مكان به دنبال ترقي جامعه اسلامي است و همواره مي‌كوشد با حفظ سنّت به رويارويي حوادث جديد برود و از همين جا فرق وي با روشنفكر غيرمسلمان معلوم مي‌شود كه اگرچه روشنفكر غيرمسلمان در ميان مسلمين باشد ولي از آنجايي كه انگيزه‌اي براي دفاع از اسلام نداشته‌ ـ يا اصلاً متدين نبوده ـ براي حل معضلات جامعه دست به راه حل‌هايي مي‌زند كه در بسياري از موارد جامعه اسلامي را به انحراف مي‌كشاند. روشنفكر غيرمسلمان از آنجايي كه در بيشتر موارد فكرش وارداتي، غربي و غيرمتعهداني است شايد مهمترين عامل ترويج افكار التقاطي در جامعه باشد. 

--------------------------------------------------------------------------------
[1] . مقالة روشنفكر، روشنفكر است، از منوچهر بصير، روزنامه عصر آزادگان. 
[2] . متن سخنراني گفتاري در وحدت و تخرّب، ص 9، به نقل از انديشه حوزه، ش 25، ص 29. 
[3] . مجله انديشه حوزه، ش 25، ص 8. 
[4] . مجله انديشه حوزه، ش 25، ص 9،‌همچنين رجوع كنيد به اسلام و مقتضيات زمان، شهيد مطهري، ج اوّل، ص 11، مقدمه كتاب. 
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
فرق بين روشنفكر مسلمان و غيرمسلمان چيست؟

پاسخ : 
قبل از شروع به جواب سؤال فوق لازم است به نكته‌اي اشاره شود و آن اينكه در نظر برخي اصلا دين به طور كلي والسلام به طور خاص نه تنها دخالتي در روشنفكري ندارد، بلكه مقولة روشنفكري ضد دين مي‌باشد و مفهوم دين (اسلام) در تضاد با روشنفكري است. از نقطه نظر اينان روشنفكري و نوانديشي به معناي اصلاح دين و تطبيق آن با پيشرفت‌هاي تكنولوژي مادي است. منشأ اين جريان هم غرب مي‌باشد، آن زمان كه متفكران غربي با پيدايش رنسانس و حاكم شدن مباني پوزيتويسم و روي آوردن به علوم تجربي و حسي به اصلاح تعاليم ديني خود پرداختند. 
به واسطه همين امر جريان روشنفكري جرياني در برابر سنت (دين) قلمداد مي‌شود. در ادامة بحث به نمونه‌اي از اين تفكر اشاره مي‌شود: 
«اگر روشنفكر فردي است كه براي تبيين پديده‌ها از روش علمي استفاده مي‌كند وبه شهادت تاريخ سنت‌شكن و نوگرا است پس نوع ديني و غيرديني آن چه مفهوم دارد؟»[1] 
در مقام جواب به اين پرسش ـ كه ظاهراً نويسنده مقاله خواهان نفي روشنفكري ديني است ـ بايد گفت اولاً براي تبيين پديده‌ها و پي بردن به حقايق آنها تنها روش علمي كه منظور علوم تجربي است كفايت نمي‌كند و ما در پي بردن به حقايق به دو عنصر مهم عقل و وحي نياز داريم و به طور كلي اشكالات وارد بر پوزيتويسم در اين مقوله نيز جاري است و ثانياً اين ويژگي غيرقابل ترديد براي روشنفكري يعني سنت‌شكن بودن قابل خدشه است و با آموزه‌هاي مسيحيت ـ كه تحريف شده‌اند ـ و عملكرد علماي مسيحي ـ مخالفت با هرگونه پيشرفت علمي ـ سازگار است، اما در مورد دين مبين اسلام ما نه با آموزه‌هاي تحريف شده و نه با مخالفت علما مواجه هستيم. بلكه برعكس به دنبال حقايق عالم بودن، فراگيري علم و درك صحيح از مفاهيم ديني همواره مورد توجه اسلام و از دستورات آن مي‌باشد. 
در همين راستا عده‌اي از صاحب‌نظران قائل به منافات بين روشنفكري و دين مي‌باشند، چراكه روشنفكري بايد بدون هيچ تعبدي و قيدي صورت بگيرد. بنابراين فردي كه مسلمان است براي اينكه بتواند روشنفكر باشد بايد تمامي قيود مذهبي و تعليمات ديني خود را كنار نهد و با فكري خالي و بدون هيچ وابستگي به حلّ مشكلات پيرامون خود بپردازد. اين افراد خالي الذهن بودن را شرط اساسي روشنفكر بودن مي‌دانند. ما دراين نوشته مختصر بر آن نيستيم كه اين ديدگاه رانقد كنيم. البته ذكر اين نكته ضروري به نظر مي‌رسد كه روشنفكر براي حل مسأله جامعة خود حتماً بايد با روحيات و اعتقادات افراد جامعة خود آشنا باشد و بداند كه مردم در برابر هجمه‌ها و ناملايمات و مشكلات چه واكنش‌هايي را ابراز مي‌كنند. پس بدون پيش ذهني به حلّ مسائل جامعه رفتن كاري اشتباه و عملكردي نامناسب است. 
البته ممكن است روشنفكر بدون دغدغة دينداري به اصلاح مشكلات جامعه اسلامي بپردازد، امّا از آنجايي كه وي درصدد حفظ و نگهداري دين نمي‌باشد، به طور قطع، خواسته يا ناخواسته ضرباتي را بر جامعه اسلامي وارد خواهد ساخت. 
درمقابل برخي از متفكران اسلامي بر پيوند اين دو مقوله‌هاي يعني روشنفكري و دين تأكيد مي‌ورزند و روشنفكري ديني را امري ممدوح و پسنديده مي‌شمارند و درصدد ترويج آن مي‌باشند و آن را پديده‌اي ضروري و اجتناب ناپذير براي جامعه اسلامي مي‌خوانند و براي به وجود آمدن جامعه‌اي پويا و مترقي بر آن تأكيد مي‌كنند. 
روشنفكر ديني (مسلمان) دقيقاً در ميان التقاط و تحجر قرار گرفته است. او در حال تعادل قرار دارد و نه افراط مي‌كند، ‌همانند روشنفكر غيرديني و لائيك كه بدون دغدغة دينداري و بي‌اطلاع از تعاليم ديني سعي در اصلاح جامعه دارد امّا نه به موقعيت خود توجه دارد كه ميان جامعه اسلامي است و نه با تعاليم اسلام آشنا است و نه تفريط مي‌كند همانند متعصباني كه انعطافي از خود نشان نمي‌دهند و عالم به زمان خويش نيستند. 
رهبر معظم انقلاب روشنفكر مسلمان را اين چنين معرفي مي‌كنند: 
روشنفكر يعني آن كسي كه آن چيزهايي را مي‌بيند كه مردم نمي‌بينند، كسي كه از سطح بالاتري دارد نگاه مي‌كند، مشرف بر مسائل است، جهت‌گيريها را مي‌بيند، دشمني‌ها را مي‌بيند، دشمني را مي‌شناسد. او وظيفه دارد كه زودتر از هر كس ديگر فرياد بزند، خروش برآورد، مردم را بسيج كند.[2] 
در ادامه بحث از كلام شهيد بزرگوار مطهري كمك گرفت و خصوصيات و وظايف روشنفكر مسلمان را بيان مي‌كنيم: 
خصوصيات روشنفكر مسلمان: 
شهيد مطهري (ره) كه به جاي روشنفكر ديني و مذهبي از روشنفكر مسلمان ياد مي‌كند، از به وجود آمدن چنين گروهي اظهار خوشحالي كرده و خواهان گسترش اين گروه است. وي براي روشنفكر مسلمان چهار ويژگي را مطرح مي‌نمايند:[3] 
1. روشنفكر در جامعه اسلامي بايد اولاً متون و منابع اسلامي همانند قرآن، نهج البلاغه، و متون روايي را بشناسد و ثانياً با جامعه اسلامي آشنايي داشته باشد. 
2. روشنفكر مسلمانان بايد مبلغ ديني باشد و تلاش نمايد اسلام را در متدهاي جديد به نسل جوان عرضه كند. 
3. روشنفكر مسلمان قبل از روشنفكري و بعد از روشنفكري ايمان به اسلام داشته باشد. 
4. روشنفكر مسلمان بايد تحصيل كرده و آشنايي با غرب داشته باشد. (غرب‌شناسي) 
وظيفه روشنفكر مسلمان: 
استادمطهري (ره) چند وظيفه مهم براي روشنفكر مسلمان بر مي‌شمارند:[4] 
1. آگاهي بخشي به توده‌هاي مختلف جامعه. 
2. مبارزه با استبداد و استكبار. 
3. نفي تحجّر ديني و احياي معارف ديني. 
4. مهمترين وظيفة وي شناخت اسلام به عنوان يك فلسفه اجتماعي، يك ايدئولوژي الهي و يك دستگاه سازنده فكري و اعتقادي همه جانبه و سعادت بخش است. 
5. شناخت دقيق و درست شرايط و مقتضيات زمان و ايجاد رابطه منطقي بين اسلام و مقتضيات زمان است. 
جمع بندي: 
ما حصل سخن اينكه همان طور كه در سؤال قبلي بيان شد روشنفكر كسي است كه به واسطه ضعفها و مشكلاتي كه در پيرامون خود مشاهده مي‌كند، اعم از اجتماعي، سياسي و... درصدد برطرف كردن آنها و ارائه راه حلي مناسب به جامعه خويش است و در اين رهگذر روشنفكر مسلمان، روشنفكري است كه در صدد حل مشكلات جامعه اسلامي به طور خاص و امتهاي اسلامي به طور عام مي‌باشد. او با دغدغه دينداري وارد عرصه مبارزه مي‌شود و با احاطه بر تعليمات اسلامي و آشنايي به زمان و مكان به دنبال ترقي جامعه اسلامي است و همواره مي‌كوشد با حفظ سنّت به رويارويي حوادث جديد برود و از همين جا فرق وي با روشنفكر غيرمسلمان معلوم مي‌شود كه اگرچه روشنفكر غيرمسلمان در ميان مسلمين باشد ولي از آنجايي كه انگيزه‌اي براي دفاع از اسلام نداشته‌ ـ يا اصلاً متدين نبوده ـ براي حل معضلات جامعه دست به راه حل‌هايي مي‌زند كه در بسياري از موارد جامعه اسلامي را به انحراف مي‌كشاند. روشنفكر غيرمسلمان از آنجايي كه در بيشتر موارد فكرش وارداتي، غربي و غيرمتعهداني است شايد مهمترين عامل ترويج افكار التقاطي در جامعه باشد. 

--------------------------------------------------------------------------------
[1] . مقالة روشنفكر، روشنفكر است، از منوچهر بصير، روزنامه عصر آزادگان. 
[2] . متن سخنراني گفتاري در وحدت و تخرّب، ص 9، به نقل از انديشه حوزه، ش 25، ص 29. 
[3] . مجله انديشه حوزه، ش 25، ص 8. 
[4] . مجله انديشه حوزه، ش 25، ص 9،‌همچنين رجوع كنيد به اسلام و مقتضيات زمان، شهيد مطهري، ج اوّل، ص 11، مقدمه كتاب. 
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
نسبت دين و سياست با هم چگونه است؟ آيا دين و سياست با هم قابل جمع هستند؟

پاسخ : 
اگر ماهيت دين و وجه نياز آدمى بدان به خوبى شناخته شود، قلمرو آن نيز تعيين مى‌گردد و مشخص مى‌شود كه عدم جدايى دين از سياست چراست. دين مجموعه اى است از: 
1. معارف و بينش‌ها (جهان بينى) 
2. سلسله دستورات اخلاقى كه سازنده خصايل نيكو و شخصيت حقيقى انسان است 
3. سلسله قوانين و مقرراتى كه مناسبات انسان را با خدا، جامعه و طبيعت به نيكوترين وجهى تبيين نموده و سعادت بشر را در پى آنها تضمين مى‌نمايد (ايدئولوژى). 
از طرف ديگر سعادت انسان‌ها- چه در دنيا و چه در سراى آخرت- در گرو قوانينى جامع كامل و بى‌نقص است و چون اين جهان گذرا و سراى جاويد ابدى، با يكديگر در ارتباط وثيق بوده و هر كنشى در اين دنيا نسبت به سر نوشت آدمى در حيات پايدار خويش مؤثر است پس قانونگذار علاوه بر احاطه كامل به تمام نيازهاى دنيايى بشر، بايد ربط آنها را با زندگى اخروى نيز منظور دارد و اين در حالى است كه هنوز متفكران بشرى، تعريف واحدى از سعادت انسان به دست نداده‌اند و حتى در اينكه تنها در همين دنيا واقعا كدامين راه تضمين كننده كمال و سعادت بشرى است، اختلاف شديدى وجود دارد. و از همين رو مكتب‌هاى گوناگونى به وجود آمده كه هر يك پس از چند صباحى تجربه، ضعف و شكست خود را برملا كرده‌اند. بنابراين بشريت بر سر دو راهى قرار دارد: 
يك. يا همواره در مسائل انسانى سياسى و اجتماعى خويش، به دنبال مكاتب بشرى راه افتد و هر روز چيزى را تجربه كند و پس از شكست راه ديگر برگزيند تا پايان حيات تاريخى خود. 
دو. از ناحيه خداوند- كه عالم به تمام نيازهاى او و راه كمال حقيقى او است- قانونى بدون خطا به او عرضه شود تا با تبعيت از آن به سمت سعادت و خوشبختى حركت نمايد. اين است معناى عدم جدايى دين از سياست و راه اول راه «سكولاريسم» و جدايى دين از سياست است. 
با مرورى كوتاه بر قوانين اسلامى و آيات قرآن روشن مى‌گردد كه اسلام دينى جامع و همه‌سونگر است كه تمام ابعاد زندگى انسان (فردى، اجتماعى، دنيوى، اخروى، مادى و معنوى) را در نظر گرفته و همان گونه كه مردم را به عبادت و يكتاپرستى دعوت نموده و دستورات اخلاقى و مربوط به خودسازى فردى را دارد احكام و دستوراتى در مورد مسائل حكومتى، سياسى، اقتصادى، اجتماعى، قضايى و اداره صحيح جامعه، روابط بين‌الملل، حقوقى و دارا است و مقررات قضايى حقوقى روابط اجتماعى مسائل اقتصادى تربيتى و دارد. 
سيره و روش رسول اكرم (ص) نشان دهنده اين است كه دين از سياست جدا نيست و خود آن حضرت ضمن تشكيل حكومت، مسؤوليت اجرايى و قضايى آن را بر عهده داشت. اميرالمؤمنين على (ع) نيز حكومتى بر اساس عدل و اجراى دستورات الهى بنا نهاد و پس تشكيل حكومت از ضروريات دين اسلام است و آيات فراوانى در اين زمينه وجود دارد از جمله: 
1. آيات مربوط به امر به معروف و نهى از منكر(1) 
2. اطاعت از اولى الامر(2) 
3. نپذيرفتن ولايت و سرپرستى بيگانگان كافران و ظالمان(3) 
4. ولايت پيامبر و ولايت مؤمنين بر يكديگر(4) 
5. مشورت با مومنان(5) 
6. نجات مظلومان و مستضعفان(6) و همه آيات مربوط به جهاد و دفاع 
7. هدف از دين و بعثت انبياء برپايى عدالت اجتماعى و قوانين الهى است(7) 
8. نهى از حكم به غير دستورات الهى(8) 
9. خصوصيات جامعه اسلامى(9) 
10. لزوم وجود نيرو و تجهيزات براى حكومت اسلامى(10) 11. رهبر و كسى كه مردم از او اطاعت و پيروى مى‌كنند بايد از همه اصلح باشد(11) 
12. سرانجام دين خدا بر همه اديان و مكاتب پيروز مى‌گردد و حكومت در دست صالحان قرار مى‌گيرد(12) 
13. نمونه حكومت انبيا در قرآن، مانند حكومت داود و سليمان (ع)(13) و روايات در اين زمينه زياد است از جمله روايتى است كه صدوق در كتاب «علل الشرايع» نقل كرده است كه فضل بن شاذان از امام رضا (ع) پرسيد: چرا خداوند دستور داد كه از اولوالامر اطاعت كنيد؟ حضرت در ضمن جواب فرمودند: اگر خداوند امامى كه امين و حافظ دستورات الهى باشد براى مردم قرار ندهد، دين از بين مى‌رود و سنت‌ها و دستورات الهى دگرگون مى‌گردد(14) و نامه اميرالمؤمنين (ع) به مالك اشتر و همه اينها دلالت بر عدم تفكيك سياست از اين دين دارد. 
بنابراين اگر يك مسلمان نخواهد نظام و انديشه سياسى اسلام را بپذيرد در واقع به نوعى گزينش‌گرى در دين دست زده است و بخشى را برگرفته و بخش ديگر 
را فرو نهاده است و اين در منطق قرآن مردود مى ‌باشد.

پى ‌نوشت‌ها: 
(1). آل عمران 104 و 110 توبه 71
(2). نساء، 59 65 10
(3). آل عمران/ 28 و 118 نساء/ 6، 141 و 144 مائده/ 51 و 57 هود/ 113
(4). احزاب/ 6 توبه/ 71
(5). آل عمران/ 115 و 151 شورى/ 38
(6). نساء/ 57
(7). نساء/ 58 و 135 حديد/ 29 مائده/ 8 نحل/ 90
(8). مائده/ 44، 45، 47 و 50
(9). اعراف/ 157 فتح/ 29
(10). انفال/ 60
(11). يونس/ 35
(12). قصص/ 5 فتح/ 28 توبه/ 33
(13). نمل/ 62
(14). صدوق، علل الشرايع، ج 1، باب 182، حديث 9.
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
جامعه شناسي دين چه مفهومي دارد؟

پاسخ : 
جامعه شناسي دين از اصطلاحاتي است كه اخيراً در ادبيات ديني و فرهنگي كشور ما متداول گشته است و امروزه افراد زيادي از آن بهره مي برند. در اين فرصت بر آنيم به بررسي اين واژه و تفاوت آن با جامعه شناسي ديني بپردازيم تا اندكي در رفع ابهام از اين واژه نقش ايفا كرده باشيم. 
پيش از بحث پيرامون اصطلاح مذكور لازم است تعريف و توضيحي كوتاه از اصطلاح مهم ديگر يعني جامعه شناسي بدهيم. جامعه شناسي (sociology) عبارت است از بررسي علمي رفتار اجتماعي انسان هنگامي كه آدمي در مظاهر جمعي اش مورد مطالعه قرار مي گيرد.[1] براساس اين تعريف جامعه شناسي با تمام فعاليت هاي جمعي آدمي مانند فعاليت هاي اقتصادي، اجتماعي، سياسي و مذهبي مرتبط مي گردد. جامعه شناسي سعي در تعريف قوانيني دارد كه رفتار انسان را در زمينه هاي اجتماعي، كنترل و هدايت مي كند. اما اين گونه مطالعات و بررسي ها تا قرن 19 هنگامي كه مفهوم اجتماع (socity) نهايتاً از حكومت (state) جدا شد رواج پيدا نكرد. در آن زمان بود كه جامعه شناسي به رشته اي مستقل تبديل گرديد. واژه جامعه شناسي در سال 1838 توسط آگوست كنت (1798 ـ 1857 م) ابداع شد. او سعي كرد كه تمام مظاهر فرهنگي، سياسي و اقتصادي زندگي را تحليل كند و اصول يكپارچه ساز جامعه را در هر مرحله ي رشد اجتماعي بشر معرفي نمايد. 
با توجه به تعريف جامعه شناسي دين (sociology of religion) رشته اي تحقيقي است كه در آن جامعه شناس در صدد درك چگونگي تأثير اعمال و اعتقادات ديني يك گروه خاص در جامعه مي باشد و نيز او در پي آن است كه بداند اين اعمال و اعتقادات ديني چگونه در ساختار اجتماعي مشاركت مي ورزند. اين رشته بسيار پيش از دوران آگوست كنت (1798 ـ 1857 م) مخترع و واضع واژه ي جامعه شناسي وجود داشته است. در زمانهاي قبل از او گزنفون هنگامي كه به بررسي اين مطلب پرداخت كه خدايان مردم اتيوپي سياه بودند و بيني آنها كوچك و انتهاي آن بالا آمده بود، در حالي كه خدايان سرزمينهاي اروپايي چشمان آبي و موهاي قرمز داشتند، به اين رشته پرداخته بود. همچنين فيلسوف مسلمان، ابن خلدون در مقدمه ي كتاب العبر (1377 م) كه كتابي راجع به جهان است از نقش دين در ظهور و افول پادشاهان شمال آفريقا صحبت مي كند. جامعه شناسي دين به بررسي مدرن و روش مند دين و جامعه مي پردازد، يعني با جستجوي قواعد و تنظيمات دين و جامعه، آنها را به عنوان شبكه ها و نظامهاي به هم پيوسته ي انديشه، احساسات، رفتار مورد پژوهش قرار مي دهد. 
مطلب ديگر اين كه «ظهور مطالعات جامعه شناختي درباره ي دين در دوران معاصر با مطرح شدن سرمايه داري، تكثرگرايي فرهنگي، تساهل ديني و حالات آزادي خواهانه بسيار مرتبط است بنابراين اين رشته را نمي توان طريقي تكويني (عقلي ـ طبيعي) در مطالعه ي دين و جامعه تلقي كرد. برعكس، اين شاخه رشته اي است كه مصنوع فرهنگ مي باشد كه با نهضت هاي تاريخي منحصر به فرد در انديشه ي اجتماعي غرب حاصل شده است. اين رشته محققان را قادر مي سازد يا مجبور مي كند كه خود را از ادعاهاي هنجاري كه از ناحيه ي اديان يا جوامعي كه آنها را مطالعه مي كنند تحميل شده است جدا سازند در نتيجه، جامعه شناسي دين محصول يكي ازمسائل پرنفوذ خود يعني دنيوي كردن انديشه و سازمانهاي دين تلقي مي گردد.»[2] 
در آخر اين كه جامعه شناسي ديني: علمي است كه دست كم در يكي از اركان خود يعني موضوع، غايت و روش تحقيق خود از آموزه هاي ديني بهره مي جويد و در مقابل جامعه شناسي سكولار در هيچ يك از اين اركان از دين كمك نمي گيرد. 
روانشناسي ديني نيز رويكردي است كه دست كم در يكي از اركان خود يعني موضوع، غايت و روش تحقيق از آموزه هاي ديني بهره مي جويد و براي آنها در اين امور اعتبار و ارزش خاصي قائل است ولي در مقابل روانشناسي سكولار در هيچ يك از اين اركان از دين كمك نمي گيرد. 

--------------------------------------------------------------------------------
[1]-The Columbia encyclopedia - Fifth edition - Columbia university pvess - Houyhton Mifflin company. Sociology. 
[2]-Mircea Eliade: The Eneclopedia Of Religion Vol 13 P 385. 
مير، چاالياد. ج 13، ص 385. 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
عدالت اجتماعي در حكومت علوي چيست؟

پاسخ : 
در باب پرسش از عدالت اجتماعي بايد گفت که سؤال از عدالت اجتماعي، ناظر به ارزش بنياديني است كه هر كسي با هر آئين و مسلكي در انتظار تحقق آن است. عدالت اجتماعي بسان آب حياتي است كه اگر در جامعه‌اي جاري شود استعدادها به شكوفايي مي‌رسد و طراوت و شادابي زندگي را به ارمغان مي‌آورد. اجراي عدالت اجتماعي از وظايف حاكمان جوامع انساني است، لذا انسان‌ها همواره در جستجو پيشوايان عدل گستر بوده‌اند تا در پرتو رهبري آنان زندگي اجتماعي‌شان را نظم و سامان دهند. امام علي ـ عليه السّلام ـ پس از پيامبر گرامي اسلام ـ صلّي الله عليه و آله ـ، پيشوايي است كه عدالت در تمام روابط فردي و اجتماعي او تجلي كامل پيدا كرد، او توانست الگويي تمام عيار از شيوه عدالت گسترانه را به جهان و جهانيان معرفي نمايد. و در نهايت شهيد عدالت خود شد، از آن زمان علي و عدالت با هم قرين گشت و عدالت اجتماعي در حكومت علوي به عنوان اسوه حسنه به دنياي بشريت معرفي گرديد. 
تبيين عدالت اجتماعي در حكومت علوي نياز به فرصت و امكانات بيشتري دارد، امّا در اين‌جا در حد پاسخ به يك سؤال ابتدا عدل را تعريف و سپس عدالت اجتماعي در حكومت علوي را به تصوير خواهيم كشيد! 
از ديدگاه امام علي ـ عليه السّلام ـ عدل پايه و زيربنائي است كه پايداري جهان به آن بستگي دارد «العدل اساس به قوام العالم»[1] اين عدل و عدالت به معناي قانونمندي و نظم و برقراري تعادل و توازن و قرار گرفتن هر پديده در جاي مناسب كيان و هستي و خويش است: «العدل يضع الأمور مواضعها».[2] اين انديشه والا الهام از وحي است كه فرمود: «و السماء رفعها و وضع الميزان»[3] (آسمان را افراشته داشت و در آن ميزان نهاد). 
براساس رابطه تكوين با تشريع، آن حضرت عدل در نظام تشريع را چنين تعريف مي‌كند: «أَن العدل ميزان الله الذي وضعه للخلق و نصبه لأقامة الحق فلا تخالفه في ميزانه: «عدالت ميزان خدايي است و در كار مردمان نهاد، براي اقامه حق، با ميزان الهي مخالفت نكنيد.» از قانونمندي‌هاي نظام آفرينش اطاعت كنيد، چون عدل عامل برپائي و استواري انسان‌ها است «جعل الله سبحانه، العدل قواما للأنام»،[4] در يك جمله عدل مايه زندگي است: «العدل حياة».[5] در پرتو يك چنين معنايي از عدالت علوي است كه عدالت فراگير و جهاني تجلي مي‌يابد كه فرمود: «درباره مردمان و شهرها از خدا بپرهيزيد كه شما مسئول هستيد حتي درباره آبادي‌ها و حيوانات».[6] بنابراين عدالت از ديدگاه امام علي ـ عليه السّلام ـ يا عدالت در حكومت علوي معناي عام و گسترده دارد، كه نابساماني زيستي همه انسان‌ها را برطرف مي‌سازد و زندگي مناسب رشد و شكوفايي همه افراد را فراهم مي‌آورد. به تعبير استاد شهيد مطهري (ره): «عدالت اجتماعي عبارتست از ايجاد شرايط براي همه به طور يكسان و رفع موانع براي همه به طور يكسان».[7] و برپايي دولت عدل از واجبات است «دولة العادل من الواجيات».[8] 
آنچه را علي درباره عدالت گفت، با تمام وجود به آن عمل كرد. رفتار عادلانه او ناشي از بينش وسيعي بود كه آن حضرت از ضرورت اجراي عدالت (فردي و اجتماعي) داشت: 
پس از تعريف عدل و عدالت از ديدگاه امام علي، اينك به نمونه‌هاي از عدالت اجتماعي در حكومت علوي اشاره مي‌كنيم: 
1. امّا اجراي قانون در حكومت علوي: 
اولين چيزي كه در حكومت علوي الگوي عدالت اجتماعي است، اجراي قانون به طور مساوي است از ديدگاه امام علي همه در برابر قانون مساوي هستند، و هدف او از اجراي قانون جز عدالت و رضاي الهي چيز ديگر نيست. 
حلبي از امام صادق ـ عليه السّلام ـ نقل مي‌كنند كه اميرالمؤمنين به عمر به خطاب فرمود: «اگر سه چيز را حفظ و به آن عمل كني تو را بي‌نياز مي‌سازد، عمر گفت آن‌ها چيست؟ آن حضرت فرمود: «اقامه حدود الهي بر دور و نزديك (خويشاوندان و غير آن‌ها)، قضاوت و حكومت مطابق كتاب خدا در حال رضا و غضب و تقسيم به عدالت بين سرخ پوست و سياه پوست.» عمر گفت: به خدا قسم كوتاه و رسا گفتي».[9] 
آن حضرت در نامه‌هاي كه براي كه براي استاندارانش نوشته است، مراتب عدالت در اجراي قانون را توصيه كرده است.[10] و از برخورد آن حضرت با استاندارانش از جمله پسر عمويش ابن عباس كه قانون شكني كرده، كاملاً استفاده مي‌شود كه همه براي آن حضرت در برابر قانون مساوي هستند. 
2. عدالت در رعايت حقوق مردم 
همانگونه كه قوام و پايداري يك نظام اجتماعي بستگي به اجراي قانون و عدالت دارد، رضايت ملت نيز بستگي به احترام حقوق همه شهروندان و رعايت عدالت اجتماعي دارد. امام علي در اين زمينه فرمود: «خداوند براي من نه موجب اين‌كه ولي امر شما هستم حقي بر شما قرار داده است و براي شما نيز بر من به همان اندازه حقي است كه از من بر شما؛ همانا حق براي گفتن وسيع‌ترين ميدان‌ها و براي عمل ننگرين‌ ميدان‌ها است...»[11] در جاي ديگر به مردم خود توصيه مي‌كند «با من آن‌گونه كه با جباران و ستمگران سخن مي‌گوييد، ‌سخن نگوئيد،... و هيچگاه از سخن حق يا نظر عادلانه خودداري نكنيد».[12] 
به فرماندارانش نيز توصيه مي‌كرد: «به عدل و انصاف رفتار كنيد، به مردم درباره خودتان حق بدهيد، با حوصله باشيد، در برآوردن نيازهاي مردم بي‌حوصله نشويد كه شما خزانه‌داران رعيت و نمايندگان ملت و سفيران حكومت هستيد».[13] در فرمان معروف خود به مالك اشتر فرمود: «در قلب خود، محبت و مهرباني و لطف به مردم را بيدار كن مبادا مانند يك درنده كه دريدن و خوردن را فرصت مي‌شمارد، رفتار كني كه مردم يا مسلمانند و برادر ديني تو يا غير مسلمان و در انسانيت با تو شريك‌اند».[14] 
3. عدالت و قاطعيت در حفظ و تقسيم بيت‌المال 
قاطعيت علي ـ عليه السّلام ـ در اجراي عدالت را پيامبر چنين تأكيد كرد: دست من و دست علي در اجراي عدالت برابر است».[15] اين قاطعيت در خصوص بيت‌المال تجلي خاصي دارد: 
ابن ابي الحديد از ابن عباس نقل مي‌كند: امام علي ـ عليه السّلام ـ در روز دوّم حكومت خويش در مسجد سخنراني كرد و فرمود: «به خدا سوگند آن‌چه از بيت‌المال مسلمين به اين و آن بخشيده‌اند، به صاحب اصلي‌اش (بيت‌المال) برمي‌گردانم، هر چند با آن اموال كابين و مهريه زنان و يا كنيزاني خريده باشند، زيرا عدالت گشايش مي‌آورد.»[16] 
و شنيده‌ايم كه آن امام همام شبي مشغول حسابرسي بيت‌المال بود، كه طلحه و زبير وارد شدند، حضرت چراغي را كه روشن بود خاموش كرد و چرا غ ديگر روشن نمود، سؤال كردند چه فرقي است ميان دو چراغ، فرمود: روغن اين چراغ از بيت‌المال است، در كارهاي خصوصي استفاده از آن روا نيست.[17] 
علي مظهر عدالت اجتماعي است، تبيين رفتارهاي عادلانه علي در اين سطور نمي‌گنجد، آنچه گفته شد جلوه‌هاي از عدالت اجتماعي در حكومت علوي است. 
در مجموع مي‌توان گفت: عدالت اجتماعي در نظام علوي، پايه و قوام حكومت كه در ابعاد گوناگون آن مانند اجراي قانون، احترام حقوق شهروندان، حفظ و تقسيم عادلانه بيت‌المال و نيز تقسيم عادلانه مناصب اجتماعي و... بايد تجلي يابد، و تنها در اين صورت است كه رحمت الهي نازل و بركات زياد و امنيت اجتماعي تأمين مي‌شود. و روابط انسان در ابعاد گوناگون آن با خدا، با ديگر انسان‌ها، با خود و با محيط زندگي به بهترين وجه تنظيم مي‌گردد چنانكه آن حضرت خطاب به حاكم فرمود: «عدالت را سرلوحه كارت قرار بده، از بي‌انصافي و ستم برحذر باش كه بي‌انصافي با مردم آنان را آواره مي‌كند و سرانجام به قيام مسلحانه وا مي‌دارد.»[18] و اگر مي‌خواهي سعادتمند باشي، «دين را پناهگاه خود و عدل را شمشير خود قرار ده تا از هر بدي نجات‌يابي و بر هر دشمني پيروز شوي.»[19] 
منابع براي مطالعه: 
1. مرتضي مطهري، عدل الهي، تهران، صدرا، 1361. 
2. سيد اصغر ناظم‌زاده قمي، تجلي امامت (قم، دفتر تبليغات اسلامي، 1374)، ص 59ـ111. 
3. عباس عزيزي، علي از زبان، استاد شهيد مرتضي مطهري، قم، سلسله، 1379، ص 175ـ180. 
4. مجله كتاب نقد، شماره 19 (رفتار علوي 2) ص 68ـ116. 
5. سيد جمال‌الدين موسوي، عدالت اجتماعي در اسلام، تهران، مؤسسه فرهنگي دانش و انديشه معاصر، 1380. 
6. جعفر سبحاني، فروغ ولايت، بي‌جا، صحيفه، 1368. 

--------------------------------------------------------------------------------
[1] . محمد باقر مجلسي، بحارالانوار،‌ ج 78، ص 83. 
[2] . نهج‌البلاغه‌البلاغه، حكمت 437. براي اطلاعات بيشتر، ر.ك: مرتضي مطهري‌، عدل الهي، (تهران، صدرا، 1361) ص 59 به بعد. 
[3] . سورة الرحمن، آية 7. 
[4] . حكميمي‌ها، الحيا،ج 6، ص 403. 
[5] . حكيمي‌ها، الحيا، ج 6، ص 327، غررالحكم، ج 1، ص 365، حديث 33. 
[6] . حكيمي‌ها، نهج‌البلاغه‌، 544. 
[7] . دفتر همكاري حوزه و دانشگاه، مباني اقتصاد اسلامي، (تهران، سمت، ر.ك: مرتضي مطهري، پيشين، ص 59ـ60، 1371) ص 134 و 137. 
[8] . عبدالواحد غررالحكم، ج 1، ص 20، حديث 307. 
[9] . محمد بن الحسن الحر العاملي، وسايل الشيعه، ج 18، ص 156. 
[10] . ر.ك: نهج‌البلاغه‌، نامه 5 (نامه امام به اشعث بن قيس) نامه 20 (براي زياد بن اييه) نامه 40 (به ابن عباس) نامه 41 (نامه دوّم به ابن عباس). 
[11] . نهج‌البلاغه‌، خطبه 216. 
[12] . نهج‌البلاغه‌، خطبه 216. 
[13] . همان، نامه 51. 
[14] . همان، نامه 53. 
[15] . امالي سيوطي، ص 54، به نقل از سيد اصغر ناظم‌زاده قمي، تجلي امامت، قم دفتر تبليغات اسلامي، 1374، ص 65. 
[16] . شرح ابن ابي الحديد، ج 1، ص 270؛ نهج‌البلاغه‌، خطبه 15. 
[17] . محمد باقر مجلسي، بحارالانوار، ج 41، ص 116. 
[18] . نهج‌البلاغه‌، ص 1304. 
[19] . غررالحكم، ج 1، ص 139،‌ حديث 207. 
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
مقصود از تهاجم فرهنگى چيست; آيا مى توان فعاليت هاى فرهنگى را مانند فعاليت هاى نظامى، تهاجم ناميد؟

پاسخ : 
همواره بين انسان ها بر سر قدرت و جابه جايى آن نزاع هايى بوده است; اين نزاع ها به منظور به دست آوردن بيش ترين منافع و تحمل كم ترين آسيب ها، همواره تغيير شكل داده اند و به ترتيب تاريخى، به شكل نزاع هاى بدنى، اقتصادى، نظامى، فرهنگى و اطلاعاتى بروز كرده اند. 
اگرچه براى هر يك از اين مراحل، مرزبندى دقيق تاريخى انجام نشده است; اما براى هر كدام، شواهد تاريخى فراوانى يافت مى شود; ما از بين اين نزاع ها، فقط به نزاع فرهنگى اشاره مى كنيم. 
نزاع فرهنگى، به صورت رسمى و برنامه ريزى شده و تعميم يافته، از بيش از يك قرن پيش شروع شده است، و علت آن احساس عدم هماهنگى بين دخل و خرج نزاع هاى نظامى و اقتصادى بوده است; زيرا جنگ نظامى، خرابى ها، از بين رفتن انسان ها، فجايع عاطفى و احساسى فراوان و مانند اين ها را به دنبال داشت. نزاع اقتصادى (محاصره ى اقتصادى) نيز پيامدهايى از قبيل: از دست دادن بازار فروش، اشغال بازار توسط رقيب، شكوفايى استعدادها در كشورهاى مورد تحريم و غيره را در بر داشت; لذا به مسائل فرهنگى پرداختند، تا جلوى ضررها گرفته شود. از ابتدا آن را تبادل فرهنگى معرفى كردند; اما در واقع، در بسيارى از كشورها، هجوم فرهنگى صورت مى پذيرد.[1] 
تهاجم فرهنگى از حيث هدف، داراى سه مرحله است: تحميل فرهنگى، تخريب فرهنگى و تسليم فرهنگى. 
نزاع فرهنگى در هر مرحله اى كه باشد داراى چند ويژگى بسيار مهم است كه نزاع هاى نظامى و اقتصادى فاقد آن هستند: 
الف) دراز مدت است. چه بسا بايد قرن هاى گذشته و آينده در آن لحاظ شود; مثلا اختصاص به يك يا دو دوره ى رياست جمهورى ندارد، بايد يك استراتژى مورد وفاق ملى، با پشتوانه هاى سياسى، فرهنگى، اقتصادى، و اجتماعى قوى داشته باشد. 
ب) بنيادى و ريشه اى است. به مسائل مهم توجه دارد; مثلا در هجوم به فرهنگ ما، مهم ترين و ريشه اى ترين عوامل فرهنگى كه هدف قرار مى گيرند، عبارت اند از: اصل دين، رابطه ى دين با سياست، روحيه ى تقوا و معنويت مسلمانان; و به همين ترتيب به مسائل فرعى تر نيز منتقل مى شوند. 
ج) نامحسوس و نامرئى است. از آن جا كه قرار است مضرات نزاع هاى قبل را نداشته باشد، بايد نامحسوس باشد، به همين جهت از علوم انسانى، به ويژه از روان شناسى، بسيار استفاده مى شود. 
د) آرام و بى سر و صداست. نزاع فرهنگى، واقعاً بايد فرهنگى باشد; هر يك از طرفين كه آن را به نزاع فيزيكى و ظاهرى تبديل كند، در دراز مدت بازنده مى شود; چون اذهان و افكار عمومى مورد هدف است نه بدن ها و ظواهر آنها; و طرف زيرك تر،با ترفندهاى ويژه اى، از نزاع فيزيكى خصمْ سود مى برد. 
هـ) غير مستقيم و غير محرك است. چه بسيارند فرهنگ هايى كه به واقع با هم در نزاع اند، اما سردم داران آنها به ظاهر صميمى هستند، در چارچوب هاى مشخص و متقابل، به يكديگر بهره مى رسانند و بهره مى برند، معاهدات امضا مى كنند و روابط سياسى و اقتصادى و اجتماعى دارند; اما در لابلاى اين ها، نزاع فرهنگى خود را فراموش نمى كنند. 
و) سازمان يافته است. براى نزاع فرهنگى برنامه لازم است. بايد مراحل كارى و امكانات را محاسبه، تغييرات احتمالى آينده را پيش بينى، و تشكيلات و نيروهاى متخصص را فراهم نمود; و بايد افكار عمومى ملت خود را جهت داد و حساسيت هاى مثبت و منفى را شناسايى كرد.[2] 
واقعيت اين است كه كشور و فرهنگ ما نيز، به شدت درگير نزاع فرهنگى است. ما نبايد از اصل نزاع فرهنگى ناخرسند باشيم; بلكه بايد از كيفيت ورود و خروج خود در اين نزاع، از غفلت و بى برنامگى خود، رشد نيافتگى احتمالى توده هاى مردم، عدم شناخت صحيح آنان نسبت به فرهنگ قرآنى، انفعالى برخورد كردن و از كف دادن ابتكار عمل در نزاع فرهنگى، اسير شدن مسئولين و حاكمان رده هاى مختلف در چنگال دشمن ترين دشمنان، يعنى هواهاى نفسانى و دنياخواهى و زياده طلبى آنان و مانند اين ها نگران باشيم. 
يكى از تجربه هاى نزاع فرهنگى، حدود چهار قرن قبل، در آندلس رخ داد. اگر كتاب خاطره ى سقوط آندلس، تأليف احمد رائف را بخوانيد، بى اختيار خواهيد گفت: راستى چقدر امروز به ديروز شباهت دارد! امروز بيش تر به يك فاجعه شبيه است. شما همراه آقاى رائف، تاريخ امروز را مرور خواهيد كرد و خواهيد ديد كه تاريخ چگونه تكرار مى شود. اين سنت جاويد خداوند است كه پيوسته، مانند چراغى روشن، فرا راه خردمندان قرار گرفته است. «خداوند سرنوشت ملتى را تغيير نمى دهد، مگر اين كه آنها خود را از درون تغيير دهند.»[3] 
بايد گفت مسلمانان، هيچ سرزمينى را جز با ياد خدا فتح نكردند و سقوط مرزهايشان، يكى پس از ديگرى نيز، جز به خاطر غفلت نبود; غفلتى كه در اثر آن، خدا را فراموش كردند و در نتيجه، اهل باطل بر آنان چيره و وسيله ى عقوبت و عذاب آنان شدند. 
مردم آندلس گرفتار نزاع داخلى، راحت طلبى و لذت خواهى فراوان شدند; به ويژه در برهه اى از زمان، آن قدر از خدا غافل و غرق لذت طلبى شدند كه مونتگمرىوات، مؤلف اسپانياى اسلامى، در خصوص وضعيت شعرِ مبتذل در آن جا مى گويد: 
محور اصلى اين اشعار، طبع مشكل پسند، تجمل پرستى و لذت جويى بود; ساير انديشه هاى ادبى نيز سخن گويانى داشت; لكن مانند شعر اوج نداشت; در عوض، سخن از شب هاى پر گل و ريحان، در نسيم خنك شب يا به هنگام صبح، بسيار است; سخن از دلبران غزال مانند، با شرابى كه در جام مى ريزند و با نگاه هايى كه نثار مى كنند و بوسه هايى كه ارزانى مى دارند، بسيار است...[4] 
در قرن اخير، ايده ى تعامل ميان فرهنگ ها، جاى خود را در بين علوم پيدا كرد; و هدفش حركت به سوى يك فرهنگ جهانى است كه براى مناديان آن، نتايج بسيار مطلوبى را در بر دارد.[5] 

--------------------------------------------------------------------------------
[1]. ر.ك: الوين تافلر، جابه جايى قدرت، ترجمه ى شهيندخت خوارزمى، ص 163. 
[2]. ر. ك: دفتر سياسى سپاه، مقابله با شبيخون دشمن از ديدگاه رهبر. 
[3]. ان الله لا يغير ما بقوم حتى يغيروا ما بانفسهم. سوره ى رعد (13)، آيه ى 11. 
[4]. مونتگمرى وات، اسپانياى اسلامى، ترجمه ى طالقانى، ص 135. 
[5]. ر.ك: آلدوكس هاكس، دنياى قشنگ تو; فرانسيس هانتينگتون، غرب، غريب، نه غالب; هربرت شيلر، وسايل ارتباط جمعى و امپراطورى آمريكا. 
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
فرهنگ يعنى چه و به چه چيزهايى فرهنگ مى گويند؟

پاسخ : 
فرهنگ» معانى متعددى دارد; حدود سيصد تعريف براى آن ذكر شده است كه به مواردى از آنها اشاره مى كنيم: 
ـ علم، فضل، دانش، عقل و ادب را فرهنگ گويند; اين واژه مركب از فر (پيشوند) و هنگ است كه در ريشه هاى اوستايى و لاتينى، يكى از معانى آن تعليم و تربيت است[1]. 
ـ اصطلاح فرهنگ دو كاربرد اصلى دارد: 
1. دستاوردهاى تمدن هاى پيش رفته، مثل ادبيات، هنر، فلسفه، و ...; 
2. توصيف برجستگى ها و ويژگى هاى تاريخى و كنونى انسان; مثل ايجاد عقيده ها، عادات، و موضوعات مادى. 
ـ در دايرة المعارف بين المللى، موضوع فرهنگ تحت عناوين ذيل مورد بررسى قرار گرفته است: 
الف) فرهنگ، يك مفهوم تكاملى.[2] اشاره به تكامل انسان نسبت به حيوانات دارد. باستان شناسان، رشد و گستره ى فرهنگ به اين معنا را حداقل از 700 هزار سال پيش مى دانند. 
ب) فرهنگ، يك مفهوم توصيفگر.[3] انسان ها و گروه هاى انسانى، مجموعه اى از عقايد، سنت ها، عادات، تكنيك ها و دستاوردهاى مادى را براى خود انباشته كرده اند.اين اندوخته ها، در گروه هاى مختلف، بسيار متفاوت اند; فرهنگ شناسان، اندوخته ها و تفاوت هاى آنها را براى ما توصيف مى كنند. 
ج) فرهنگ به عنوان نوع زندگى.[4] يكى از ويژگى هاى ممتاز رفتارى انسان، قدرت تفكرِ سمبليك است; يعنى تصوّر چيزهايى كه وجود ندارند، يا در محدوده ى ادراك مستقيم فرد نيستند. بدين طريق، نوع زندگى (فرهنگ) انسان ها، با حيوانات متفاوت مى شود. آنها از اين رهگذر قادر مى شوند كه ابزارهايى بسازند و خودشان را در گروه هاى پيچيده اى سازمان دهى كنند. فرهنگ به اين معنا، شامل زبان (امكان تكلم)، تفكر، تصميم گيرى، و خلق چيزهاى جديد است. اين ها انسان را نسبت به موجودات ديگر، موجودى منحصر به فرد نموده است[5]. 
ـ علامه محمد تقى جعفرى(رحمهم الله) تحقيق نسبتاً جامعى در اين خصوص انجام داده اند. ايشان از ميان يكصد و شصت و چهار تعريف فرهنگ ـ كه در دايرة المعارف بريتانيكا به آن اشاره شده است ـ يك تعريف جامع اخذ كرده اند. برخى از آن تعاريف، براى شناساندن يك يا چند عنصر از عناصر فرهنگ ذكر شده اند; مانند فرهنگ ادبى، فرهنگ هنرى، فرهنگ علمى، فرهنگ اخلاقى; و برخى، به گونه اى ديگر به تقسيم فرهنگ پرداخته اند، مثل فرهنگ پيرو و فرهنگ پيش رو.[6] 
تعريفى كه علامه جعفرى(رحمهم الله) به عنوان وجه مشترك تمام تعاريف، از مهم ترين دايرة المعارف هاى دنيا اخذ كرده چنين است: 
«فرهنگ عبارت است از: كيفيت يا شيوه ى بايسته يا شايسته، براى آن دسته از فعاليت هاى حيات مادى و معنوى انسان ها كه مستند به طرز تعقل سليم و احساسات تصعيد شده ى آنان در حيات معقول تكاملى باشد». 
ايشان در اين تعريف، چهار اصل مهم را به تفكيك، مورد توجه قرار داده اند: 
1. بايستگى و شايستگىِ مستند به تعقل سليم و احساسات تصعيد شده ى مردم; با اين قيد، حتى پاره اى از پديده هاى معقول را نمى توان فرهنگى دانست، تا چه رسد به پديده هايى كه ضد تعقل و احساسات و علم و ادب باشند; پس امورى مثل نژادپرستى، پول پرستى، قدرت پرستى، شهوت پرستى، و لذت گرايى را نمى توان در مفهوم فرهنگ جاى داد. در حقيقت، اطلاق فرهنگ به اين امور، خيانت به بزرگ ترين ارزش هاى انسانى است; 
2. حيات انسانىِ دور از فرهنگ ـ به معنايى كه گفته شد ـ شايسته ى بقا نيست; زيرا زندگى بدون فرهنگ، در حقيقت، همان زندگى بى معنى و دور از تعقل و خرد و احساسات عالى انسانى است; 
3. فرهنگ يك جامعه، هر چه بيش تر به اصول ثابت معقول و دريافت هاى عالى انسانى متكى باشد، از بايستگى و شايستگى و پاى دارى بيش ترى برخوردار است; 
4. بعضى از عناصر تشكيل دهنده ى فرهنگ، نسبى و بعضى مطلق اند: 
منظور از نسبى، آن است كه اختصاص به بعضى از اقوام و ملل دارد; مثل تعظيم و تكريم بيش از اندازه به صنف مرد، كه در ژاپن معمول است; و منظور از مطلق، آن است كه در تمام اقوام و ملل وجود دارد; مثل علاقه به زيبايى ها، احترام متقابل ميان انسان ها، حق شناسى، علم و معرفت جويى، و ... 
بنابراين، از ديدگاه علامه جعفرى(رحمهم الله) فرهنگ، عصاره ى انسانيت انسان و جوامع انسانى است كه بايد سلامت آن را پاس داشت، بر غناى آن افزود و آن را به نسل بعد اهدا كرد. بايد آن را كه تجسم بعد انسانىِ انسان است، همواره از دست برد و هجوم بعد حيوانى و اهريمنى انسان ها محفوظ و مصون داشت. 
اما معناى عمومى تر و رايج تر نيز از فرهنگ وجود دارد; مثلا گفته مى شود «بايد فرهنگ سازى كرد»; «فرهنگ جامعه خراب است»; «آموزش هاى دينى به صورت فرهنگ در نيامده است» و ... . فرهنگ در اين عبارات، اعم از خوب و بد است; لذا شيوه ى رفتار و احساس و مجموعه ى باورها و ارزش ها و انديشه هايى پديده ى فرهنگى محسوب مى شود كه اولا، عمومى شده باشد; ثانياً، افراد با اختيار به سوى آن ميل كنند; ثالثاً، به زمان و شرايط ويژه اى مربوط نشود، و رابعاً، خودش را در ديگر تجليات رفتارى جامعه نيز نشان بدهد. 

--------------------------------------------------------------------------------
[1]. على اكبر دهخدا، لغت نامه، ج 10، ص 15109 ـ 15111. 
[2]- Culture as a Evolutionary Concept 
[3]- Culture as a Descriptive Concept 
[4]- Cultur as a mode of life 
[5]- Encyclopedia International. V.5. P.P 358-9 
[6]. ر.ك. محمد تقى جعفرى، فرهنگ پيرو، فرهنگ پيش رو، ص 75 ـ 78. 
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
بهترين راه عملي فرهنگ‌سازي ديني در جامعه چيست؟

پاسخ : 
قبل از پرداختن به ارائة راه‌هاي عملي در فرهنگ‌سازي ديني لازم است اشاره‌اي به معناي فرهنگ‌سازي ديني شود. 
فرهنگ‌سازي ديني به معناي «نمود عيني دادن و نهادينه كردن ارزش‌هاي ديني در عمل‌كرد افراد و صحنه‌هاي اجتماعي است». و تحقق آن در يك فرايند چندين مرحله‌اي امكان‌پذير است. 
بهترين راه‌هاي عملي فرهنگ‌سازي ديني عبارتند از: 
1. تعريف عملياتي از «دين»، «ارزش‌هاي ديني» و «فرهنگ ديني»؛ ابتدا بايد فرد يا افراد ، اين توانايي را داشته باشند كه ارزش‌ها و معارف ديني را از متن قرآن و سنت استخراج نموده و تعريف دقيق و كاربردي از آن ارايه دهند. 
2. تصحيح معنا و مفهوم ارزش‌هاو مفاهيم ديني از پيرايه‌هاي محيطي و اجتماعي و وفاق بخش‎هاي مختلف فرهنگي نظام در مورد آن؛ چنانچه حضرت امام (قدس‌سره) در فرآيند نوسازي جامعه، مفاهيمي مانند معنويت‌گرايي يا آخرت‎گرايي، جدايي دين از سياست، تقابل دنيا و آخرت، نگرش سنّتي به تودة مردم، وجه تلقي از قضا و قدر و وجه تلقي نسبت به زنان را در عمل و نظر مورد بازنگري قرار داده[1] و بر اساس معيار اسلام و ديانت ناب اين مفاهيم را معنا بخشيده‌اند، اكنون نيز بايد ارزش‎هاي ديني به دور از پيرايه‎هاي اجتماعي مورد بررسي قرار گرفته و در مورد آنها بين بخش‎هاي فرهنگي نظام توافق كاملي حاصل گردد. 
3. سومين مرحله برنامه‌ريزي است؛ يعني اين‌كه فعاليت فرهنگي از كجا و با چه مكانيزمي آغاز گردد. بايد راهي را يافت كه همواره درست بودن تصميم‌ها را تضمين نمايد. در برنامه‌ريزي بايد به اين نكته توجه داشته باشيم كه، فرهنگ‌سازي ديني نيازمند برنامه‌ريزي دراز مدت و استراتژيك مي‌باشد، بر پاية برنامة كوتاه مدت و انفعالي نمي‌توان فرهنگ جامعه را همساز و هم‌آهنگ با دين نمود. 
عمده‌ترين اقدامات راهبردي در برنامة علمي فرهنگ‌سازي ديني به شرح زير است: 
الف) گام نخست در برنامة عملي فرهنگ‌سازي ديني، «خودسازي» مي‌باشد. رسالت عظيم متوليان فرهنگي اين است كه ابتدا خود را به ملكات و ارزش‌هاي ديني مانند ايمان، تقوا، شرح صدر و ... آراسته و در عمل به ارزش‌ها از ديگران سبقت بگيرند[2]. 
ب) گام دوم «ديگرسازي» است كه در قالب ارشاد و نصيحت، تبليغ و تعليم و تربيت اسلامي امكان‌پذير است. هدف از ارشاد و نصيحت، ارتقاي سطح تربيت و ترويج فضايل اخلاقي است. تكريم شخصيت ديگران، وفق و مدارا، برخورد محبت‌آميز،‌استفاده از روش‌هاي غير مستقيم همچون روش الگويي، در كارآيي نصيحت و ارشاد و تأثير گذاري آن، نقش بسيار مؤثري ايفا خواهد نمود. در دعوت انبياء نيز دقيقاً همين مراحل و شيوه‌ها مورد استفاده قرار گرفته است[3]. رسول خدا وقتي مأموريت يافت تا خويشان خود را به دين جديد دعوت كند، در مجلسي كه به همين منظور تشكيل داده بود، پيش از ابلاغ دعوت خود، از آن‌ها با غذايي كه از گوشت گوسفند و شير فراهم آمده بود، به خوبي پذيرايي كرد و آنگاه آنان را به پذيرش دين الهي دعوت كرد[4]. اين شيوة برخورد، سيرة مستمر پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ و اهل بيت آن حضرت بود و آنان با استفاده از همين روش، مردم را به دين خدا جذب و دل‌ها را به سوي خود و هدايت‌هاي ديني خويش متوجه كرده و از آن مردم دور از فرهنگ و اخلاق، انسان‌هاي مؤمن، با فضيلت و با كمال تربيت نمودند. 
ج) در شرايط كنوني فرهنگ‌سازي ديني و احياي ارزش‌هاي مذهبي در جامعه فعاليت نظام يافته و هم‌فكري و تلاش گروهي را لازم دارد كه از نظر ابزار كار و حيطة عمل به مراتب گسترده‌تر و پيچيده‌تر از گذشته است. لازمة فرهنگ‌سازي ديني در حال حاضر اين است كه همة نهادهاي اجتماعي، مسئولان فرهنگي، صدا و سيما، مطبوعات و... بصورت هماهنگ و منسجم در نهادينه كردن ارزش‌هاي ديني تلاش ورزند. و از اين ميان نقش خانواده، آموزش و پرورش، صدا و سيما و مطبوعات به مراتب برجسته‌تر از ديگر نهادها است[5]. 
نهاد آموزش و پرورش يكي از مهم‎ترين نهادهايي است كه مي‌تواند در فرهنگ‌سازي ديني نقش موثر ايفا نمايد. در واقع شخصيت فرهنگي جوانان و نوجوانان از رهگذر متون درسي و الگوهاي رفتاري مربيان در مدارس تغذيه مي‌كند. اگر محتواي كتاب‌ها فرهنگ دين و ارزش‌هاي مذهب را به دانش‌آموزان عرضه كند، جامعه‌اي كه به بار مي‌آيد، جامعة «دين باور» و «دين محور» خواهد بود. به اميد آن روز. 
براي مطالعة بيشتر؛ در اين مورد به كتاب‌هاي زير مراجعه فرماييد. 
1. محمد حسن حسني، نوسازي جامعه از ديدگاه امام خميني(ره)، نشر عروج، 1377. 
2. محسن فرد رو و همكاران، جامعه و فرهنگ، انتشارات آرون، ج1، 1380. 
3. سيد مهدي موسوي كاشمري، روش‌هاي تربيت، دفتر تبليغات اسلامي، 1379. 

--------------------------------------------------------------------------------
[1] . محمد حسن حسني، نوسازي از جامعه از ديدگاه امام خميني. نشر عروج،‌1377، ص248. 
[2] . سورة مائده، آية 100؛ سورة انعام، آية 50. 
[3] . سورة بقره، آية 213؛ سورة شعرا، آية 214. 
[4] . شيخ مفيد، الارشاد، ص29. 
[5] . محسن خودرو و همكاران، جامعة فرهنگ، انتشارات آرون، ج2،‌1380، ص193 به بعد تحت عنوان: (فرهنگ عمومي و رسانه‌ها). 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
فرق بين روشنفكر مسلمان و غيرمسلمان چيست؟

پاسخ : 
قبل از شروع به جواب سؤال فوق لازم است به نكته‌اي اشاره شود و آن اينكه در نظر برخي اصلا دين به طور كلي والسلام به طور خاص نه تنها دخالتي در روشنفكري ندارد، بلكه مقولة روشنفكري ضد دين مي‌باشد و مفهوم دين (اسلام) در تضاد با روشنفكري است. از نقطه نظر اينان روشنفكري و نوانديشي به معناي اصلاح دين و تطبيق آن با پيشرفت‌هاي تكنولوژي مادي است. منشأ اين جريان هم غرب مي‌باشد، آن زمان كه متفكران غربي با پيدايش رنسانس و حاكم شدن مباني پوزيتويسم و روي آوردن به علوم تجربي و حسي به اصلاح تعاليم ديني خود پرداختند. 
به واسطه همين امر جريان روشنفكري جرياني در برابر سنت (دين) قلمداد مي‌شود. در ادامة بحث به نمونه‌اي از اين تفكر اشاره مي‌شود: 
«اگر روشنفكر فردي است كه براي تبيين پديده‌ها از روش علمي استفاده مي‌كند وبه شهادت تاريخ سنت‌شكن و نوگرا است پس نوع ديني و غيرديني آن چه مفهوم دارد؟»[1] 
در مقام جواب به اين پرسش ـ كه ظاهراً نويسنده مقاله خواهان نفي روشنفكري ديني است ـ بايد گفت اولاً براي تبيين پديده‌ها و پي بردن به حقايق آنها تنها روش علمي كه منظور علوم تجربي است كفايت نمي‌كند و ما در پي بردن به حقايق به دو عنصر مهم عقل و وحي نياز داريم و به طور كلي اشكالات وارد بر پوزيتويسم در اين مقوله نيز جاري است و ثانياً اين ويژگي غيرقابل ترديد براي روشنفكري يعني سنت‌شكن بودن قابل خدشه است و با آموزه‌هاي مسيحيت ـ كه تحريف شده‌اند ـ و عملكرد علماي مسيحي ـ مخالفت با هرگونه پيشرفت علمي ـ سازگار است، اما در مورد دين مبين اسلام ما نه با آموزه‌هاي تحريف شده و نه با مخالفت علما مواجه هستيم. بلكه برعكس به دنبال حقايق عالم بودن، فراگيري علم و درك صحيح از مفاهيم ديني همواره مورد توجه اسلام و از دستورات آن مي‌باشد. 
در همين راستا عده‌اي از صاحب‌نظران قائل به منافات بين روشنفكري و دين مي‌باشند، چراكه روشنفكري بايد بدون هيچ تعبدي و قيدي صورت بگيرد. بنابراين فردي كه مسلمان است براي اينكه بتواند روشنفكر باشد بايد تمامي قيود مذهبي و تعليمات ديني خود را كنار نهد و با فكري خالي و بدون هيچ وابستگي به حلّ مشكلات پيرامون خود بپردازد. اين افراد خالي الذهن بودن را شرط اساسي روشنفكر بودن مي‌دانند. ما دراين نوشته مختصر بر آن نيستيم كه اين ديدگاه رانقد كنيم. البته ذكر اين نكته ضروري به نظر مي‌رسد كه روشنفكر براي حل مسأله جامعة خود حتماً بايد با روحيات و اعتقادات افراد جامعة خود آشنا باشد و بداند كه مردم در برابر هجمه‌ها و ناملايمات و مشكلات چه واكنش‌هايي را ابراز مي‌كنند. پس بدون پيش ذهني به حلّ مسائل جامعه رفتن كاري اشتباه و عملكردي نامناسب است. 
البته ممكن است روشنفكر بدون دغدغة دينداري به اصلاح مشكلات جامعه اسلامي بپردازد، امّا از آنجايي كه وي درصدد حفظ و نگهداري دين نمي‌باشد، به طور قطع، خواسته يا ناخواسته ضرباتي را بر جامعه اسلامي وارد خواهد ساخت. 
درمقابل برخي از متفكران اسلامي بر پيوند اين دو مقوله‌هاي يعني روشنفكري و دين تأكيد مي‌ورزند و روشنفكري ديني را امري ممدوح و پسنديده مي‌شمارند و درصدد ترويج آن مي‌باشند و آن را پديده‌اي ضروري و اجتناب ناپذير براي جامعه اسلامي مي‌خوانند و براي به وجود آمدن جامعه‌اي پويا و مترقي بر آن تأكيد مي‌كنند. 
روشنفكر ديني (مسلمان) دقيقاً در ميان التقاط و تحجر قرار گرفته است. او در حال تعادل قرار دارد و نه افراط مي‌كند، ‌همانند روشنفكر غيرديني و لائيك كه بدون دغدغة دينداري و بي‌اطلاع از تعاليم ديني سعي در اصلاح جامعه دارد امّا نه به موقعيت خود توجه دارد كه ميان جامعه اسلامي است و نه با تعاليم اسلام آشنا است و نه تفريط مي‌كند همانند متعصباني كه انعطافي از خود نشان نمي‌دهند و عالم به زمان خويش نيستند. 
رهبر معظم انقلاب روشنفكر مسلمان را اين چنين معرفي مي‌كنند: 
روشنفكر يعني آن كسي كه آن چيزهايي را مي‌بيند كه مردم نمي‌بينند، كسي كه از سطح بالاتري دارد نگاه مي‌كند، مشرف بر مسائل است، جهت‌گيريها را مي‌بيند، دشمني‌ها را مي‌بيند، دشمني را مي‌شناسد. او وظيفه دارد كه زودتر از هر كس ديگر فرياد بزند، خروش برآورد، مردم را بسيج كند.[2] 
در ادامه بحث از كلام شهيد بزرگوار مطهري كمك گرفت و خصوصيات و وظايف روشنفكر مسلمان را بيان مي‌كنيم: 
خصوصيات روشنفكر مسلمان: 
شهيد مطهري (ره) كه به جاي روشنفكر ديني و مذهبي از روشنفكر مسلمان ياد مي‌كند، از به وجود آمدن چنين گروهي اظهار خوشحالي كرده و خواهان گسترش اين گروه است. وي براي روشنفكر مسلمان چهار ويژگي را مطرح مي‌نمايند:[3] 
1. روشنفكر در جامعه اسلامي بايد اولاً متون و منابع اسلامي همانند قرآن، نهج البلاغه، و متون روايي را بشناسد و ثانياً با جامعه اسلامي آشنايي داشته باشد. 
2. روشنفكر مسلمانان بايد مبلغ ديني باشد و تلاش نمايد اسلام را در متدهاي جديد به نسل جوان عرضه كند. 
3. روشنفكر مسلمان قبل از روشنفكري و بعد از روشنفكري ايمان به اسلام داشته باشد. 
4. روشنفكر مسلمان بايد تحصيل كرده و آشنايي با غرب داشته باشد. (غرب‌شناسي) 
وظيفه روشنفكر مسلمان: 
استادمطهري (ره) چند وظيفه مهم براي روشنفكر مسلمان بر مي‌شمارند:[4] 
1. آگاهي بخشي به توده‌هاي مختلف جامعه. 
2. مبارزه با استبداد و استكبار. 
3. نفي تحجّر ديني و احياي معارف ديني. 
4. مهمترين وظيفة وي شناخت اسلام به عنوان يك فلسفه اجتماعي، يك ايدئولوژي الهي و يك دستگاه سازنده فكري و اعتقادي همه جانبه و سعادت بخش است. 
5. شناخت دقيق و درست شرايط و مقتضيات زمان و ايجاد رابطه منطقي بين اسلام و مقتضيات زمان است. 
جمع بندي: 
ما حصل سخن اينكه همان طور كه در سؤال قبلي بيان شد روشنفكر كسي است كه به واسطه ضعفها و مشكلاتي كه در پيرامون خود مشاهده مي‌كند، اعم از اجتماعي، سياسي و... درصدد برطرف كردن آنها و ارائه راه حلي مناسب به جامعه خويش است و در اين رهگذر روشنفكر مسلمان، روشنفكري است كه در صدد حل مشكلات جامعه اسلامي به طور خاص و امتهاي اسلامي به طور عام مي‌باشد. او با دغدغه دينداري وارد عرصه مبارزه مي‌شود و با احاطه بر تعليمات اسلامي و آشنايي به زمان و مكان به دنبال ترقي جامعه اسلامي است و همواره مي‌كوشد با حفظ سنّت به رويارويي حوادث جديد برود و از همين جا فرق وي با روشنفكر غيرمسلمان معلوم مي‌شود كه اگرچه روشنفكر غيرمسلمان در ميان مسلمين باشد ولي از آنجايي كه انگيزه‌اي براي دفاع از اسلام نداشته‌ ـ يا اصلاً متدين نبوده ـ براي حل معضلات جامعه دست به راه حل‌هايي مي‌زند كه در بسياري از موارد جامعه اسلامي را به انحراف مي‌كشاند. روشنفكر غيرمسلمان از آنجايي كه در بيشتر موارد فكرش وارداتي، غربي و غيرمتعهداني است شايد مهمترين عامل ترويج افكار التقاطي در جامعه باشد. 

--------------------------------------------------------------------------------
[1] . مقالة روشنفكر، روشنفكر است، از منوچهر بصير، روزنامه عصر آزادگان. 
[2] . متن سخنراني گفتاري در وحدت و تخرّب، ص 9، به نقل از انديشه حوزه، ش 25، ص 29. 
[3] . مجله انديشه حوزه، ش 25، ص 8. 
[4] . مجله انديشه حوزه، ش 25، ص 9،‌همچنين رجوع كنيد به اسلام و مقتضيات زمان، شهيد مطهري، ج اوّل، ص 11، مقدمه كتاب. 
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
راه هاى مقابله با تهاجم فرهنگى چيست؟ چه نوع برنامه ريزى ها و زمينه سازى هايى لازم است؟

پاسخ : 
نه تهاجم فرهنگى يك امر بسيط است و نه مقابله ى با آن. مهاجمان فرهنگى با تكيه بر زمينه هاى موجود اقدام مى كنند، و براى مقابله با آن نيز، بايد به اصلاح زمينه ها پرداخت; و اصلاح زمينه ها كارى است اساسى و دراز مدت و در هم تنيده.[1] ما هيچ گاه نمى توانيم از هجوم دشمن ممانعت به عمل آوريم; دشمنى دشمن به همين هجوم هاست; لكن مى توانيم تدابيرى بينديشيم و اقداماتى انجام دهيم كه تأثير اين هجوم كم تر شود; البته اين تدابير و اقدامات به دست يك نفر و دو نفر انجام نمى شود; بلكه بايد تمام جامعه با همه ى امكانات و سوگيرى ها، به دنبال اين هدف باشند. بايد دولت به معناى عام، راديو تلويزيون، سينما، مطبوعات، دبيرستان ها و دانشگاه ها، و همه ى مراكز آموزشى، ادارات و نهادهاى دولتى، به اين مطلب توجه داشته باشند; و به طور خلاصه، برنامه و استراتژى فرهنگى داشته باشيم. 
حضرت امام(رحمهم الله) مى فرمايند: 
دشمن حدود سيصد- چهارصد سال كار كرده است تا فرهنگ اسلامى را از بين ببرد، فرهنگ مادى را جاى گزين كند; شما هم بايد برنامه ريزى دراز مدت كنيد; از اكنون براى دويست ـ سيصد سال آينده برنامه ريزى كنيد[2]; 
اولين قدم اساسى براى مقابله با تهاجم فرهنگى اين است كه فرهنگ دينى به زبان امروزى و متناسب با نيازهاى امروزى، هم براى افراد جامعه درونى شود و هم در قالب مقررات و قوانين و هنجارهاى اجتماعى، جزء ارزش هاى مسلط جامعه بشود; يعنى ظرف فرد و جامعه را خالى نگذاريم و اين خود بسيار مشكل است و قدم دوم اين است كه اگر گروهى اجتماعى يا فرهنگى، به مبارزه با مظروفِ ارائه شده برخاست، با آن به درستى مقابله كنيم; اما مادامى كه قدم اول را برنداشته ايم، قدم دوم مصداق پيدا نمى كند و نوبت به آن نمى رسد. 

--------------------------------------------------------------------------------
[1]. براى مطالعه بيش تر ر.ك: محمد كاويانى، ارزش داورى مفاهيم روان شناسى اجتماعى از ديدگاه قرآن،(فصل تبليغات و جنگ روانى)، ص 116. 
[2]. ر. ك: امام خمينى، صحيفه نور،ج 2، ص 161 ـ 163; ج 5، ص 125 ـ 131 و ج 5، ص 155 ـ 157. 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
چگونه فرهنگ ها تغيير و تبدّل پيدا مى كنند; آيا تغيير كامل فرهنگ در يك جامعه ممكن است؟

پاسخ : 
رفتار و احساس و تفكر انسان ها، به ترتيب، از جزئى به كلى، به صورت زير ظهور و تغيير پيدا مى كند. در ابتدا، كاملا فردى است; و بعضى افراد، چه بسا، بدون اين كه از هم ديگر اطلاع و با يكديگر هماهنگى داشته باشند، به يك صورت، احساس و فكر و عمل مى كنند. گاهى ممكن است يك متفكر برجسته، به تنهايى، ديدگاهى داشته باشد و آن را بيان كند; در صورت موفقيت، در مرحله ى بعد، ممكن است آن شيوه ى احساس و تفكر و عمل، به صورت گروهى، خود را نشان دهد; اگر اين گروه بتواند شيوه اش را حفظ كند و آن را در عمق و سطح انتشار دهد و آرام آرام پذيرش اجتماعى پيدا كند، تبديل به يك جريان فرهنگى مى شود.[1] 
ممكن است اين جريان فرهنگى ملى و يا بين المللى باشد و ـ بسته به اين كه موضوع آن چه باشد و در چه گستره اى انتشار يابد ـ ممكن است تبديل به يك خرده فرهنگ و يا فرهنگ شود. ممكن است اين تحولات در هر مرحله اى ساز و كارهاى خاص خود را داشته باشد و از ابزار و وسايل ويژه اى استفاده كند و لوازم اجتماعى خاصى را به دنبال داشته باشد. 
امروزه براى تبديل و انتقال از مرحله اى به مرحله ى ديگر، به طور دقيق و برنامه ريزى شده، از داده هاى مختلف علوم انسانى، مثل روان شناسى، جامعه شناسى، مديريت، ارتباطات و ... استفاده مى شود. موضوع «اثرگذارى بر تك تك افراد» و «تبليغات»، در علوم انسانى و در مجامع دانشگاهى جايگاه ويژه اى دارد;[2] البته روشن است كه نزاع ها و مقابله ها، در سطوح فردى و گروه هاى كوچك، آسان تر از زمانى است كه تبديل به جريان فرهنگى شده باشند. اصولا نمى توان جريان فرهنگى را به طور كامل، آن هم در كوتاه مدت، حذف كرد; اگرچه مى توان جريان مطلوب را آن قدر تقويت كرد و قوت بخشيد كه بقيه، در كنار آن، ريز و كم رنگ و ناپيدا شوند; هم چنين مى توان بعضى از جريان ها را به كار گرفت و در جهت مورد نظر هدايت كرد; چون همواره تمام جريانات فرهنگى، تضاد بنيادى با يكديگر ندارند. 
با توجه به تعريفى كه از فرهنگ ارائه شد، در مى يابيم كه گستره ى آن بسيار وسيع است و همه ى دستاوردهاى يك جامعه، مثل خط، زبان، دين، آداب و رسوم سنتى، علوم و فنون و... را از ابتدا تاكنون شامل است; لذا نمى توان در اين مختصر، به طور كامل و مستوفا، از ساز و كارهاى ايجاد و تغيير فرهنگ سخن گفت; لكن ما به طور كلى يادآورى مى كنيم كه تغيير فرهنگ جامعه اولا، به تدريج و با كندى بسيار صورت مى پذيرد; ثانياً، چه بسا بسيارى از توده ها متوجه تغيير فرهنگ نمى شوند! 
گاهى برنامه اى تنظيم مى شود كه مثلا مجموعه ى مفاهيم «الف ب پ ت ث» را كه در كنار هم قرار دارند، به گونه اى تغيير مى دهند كه آرام آرام به مجموعه ى «ج چ ح خ د» تبديل مى شود و در نهايت، كسانى كه با آن سر و كار داشته اند، هنوز خيال مى كنند كه اين همان است. 
مسئله ى حفظ يا تغيير فرهنگ، نياز به استراتژى فرهنگى و برنامه ريزى دراز مدت دارد. تفطن به اين نكته بسيار مهم است كه فرهنگ و سير آن را نبايد به دست حوادث روزگار سپرد; بلكه بايد براى حفظ يا تغيير آن برنامه ريزى كرد. اين برنامه ريزى بايد تمام شئون فرهنگى را شامل باشد.[3] 

--------------------------------------------------------------------------------
[1]. براى آشنايى با بعضى از جريانات فرهنگى، در سطح جهانى، ر.ك: مصطفى ملكيان، جريان شناسى فرهنگ معاصر (جزوه). ايشان به جريان هايى مثل سنت گرايان، فمينيست ها، جريان عرفان، جريان روشن فكرى، اصول گرايان، بهائيت، روحانيت، گروه هاى رپ و هوى متال، نهضت سوم در روان شناسى، اخلاق گرايان و تجربه گرايان اشاراتى كرده است. 
[2]. به عنوان نمونه، ر.ك. محمد كاويانى، ارزش يابى مفاهيم روان شناسى اجتماعى از ديدگاه قرآن (پايان نامه ى فوق ليسانس). در آن جا طى مباحث نگرش و تغيير نگرش، تبليغات و جنگ روانى، به بعضى از داده هاى روان شناسى اجتماعى و بعضى از شيوه هاى قرآنى اشاره شده است. 
[3]. به عنوان نمونه، ر.ك: پرويز تاجدارى، تهاجم فرهنگى. 
ايشان به بررسى كيفيت اعزام دانش جو به خارج از كشور، و چگونگى رهاشدگى و احساس بى حمايتى آنها، و بلكه طرد و رانده شدن آنها از سوى همه ى نمايندگان فرهنگى و سياسى خودى در كشور بيگانه اشاره مى كند; و متقابلا برنامه هاى دقيق و حساب wxشده ى مسئولين آن كشور بيگانه را نيز يادآورى مى كند; و نتيجه مى گيرد كه كم ترين و طبيعى ترين نتيجه ى اين گونه برخوردها اين است كه حتى دلسوزان و ارادتمندان كشور و ملت، در همان جا بمانند و يا اگر به كشور باز گشتند، ولو به صورت ناخود آگاه، در واقع از علاقه مندان و حاميان آن كشور بيگانه باشند. آقاى تاجدارى براى مدت طولانى در آمريكا بوده است و در دانشگاه هاى متعدد، دبيرستان ها و ديگر مدارسى كه ايرانى ها در آنها بوده اند، پژوهش هاى ميدانى، با روش هاى مختلف نمونه گيرى و تحليل محتوى، انجام داده است.او به طور مختصر، به پديده ى فرار مغزها پرداخته است و گناه آن را بيش از آن كه متوجه دانش جو بداند، مقدارى متوجه بى برنامگى داخلى براى جذب، و مقدارى متوجه برنامه هاى دقيق و جذب كننده ى كشورهاى بيگانه مى داند. 
نياز به ذكر است كه بيش تر تحقيق ايشان، مربوط به قبل از پيروزى انقلاب اسلامى است. 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
آزادي يعني چه واسلام چه ديدگاهي نسبت به آن دارد؟

پاسخ : 
آزادى 
در تبيين و تفسير هر موضوعى، ابتدا بايد نوع رويكرد به آن را مشخص ساخت چرا كه هر رهيافتى، مبانى، پيش‌فرض‌ها و روش‌هاى خاص خود را مى‌طلبد. براى مثال هيچ‌گاه نمى‌توان با روى‌كردى جامعه‌شناسانه، به تحليلى روان‌شناسانه رسيد و يا بالعكس. بنابراين، اگر آزادى از منظر اسلام بررسى و تشريح مى‌شود، بايد با پيش‌فرض‌هاى خود مبانى اسلامى پى‌گيرى شود. با عنايت به اين نكته، پيش از توضيح ديدگاه اسلام نسبت به مقوله «آزادى»، بايد چند مطلب به عنوان مبادى و مبانى پاسخ، مد نظر قرار گيرد: 
يكم. واژه «آزادى» به معناى باز بودن راه انجام دادن و ترك كار است خواه آن فعل جنبه ارزشى داشته باشد يا خير خواه در حوزه تفكر باشد يا در حوزه سياسى در حوزه اخلاق باشد يا خير فردى باشد يا اجتماعى و معقول باشد يا غيرمعقول. 
دوم. انسان بر حسب آفرينش ويژه‌اش، موجودى صاحب عقل و اراده است به صورتى كه در هر كارى مى‌تواند جانب انجام دادن آن را اختيار كند يا جانب ترك آن را برگزيند. براساس فطرت، آدمى در مورد انجام دادن و ترك فعل، مطلق العنان است و مقيد به يكى از دو طرف نشده است. اين نوع آزادى انسان را «آزادى تكوينى» مى‌نامند. 
سوم. لازمة آزادى تكوينى، آزادى ديگرى است يعنى، امكان بهره‌مندى آدمى از مواهب «آزادى تكوينى» بدون دخالت قوه قدرت و اراده قاهرى بيرون از نفس انسان. اين آزادى «آزادى حقوقى» نام دارد.(1) 
چهارم. تعريف آزادى، ارتباط تنگاتنگى با تعريف انسان دارد چرا كه متعلق آزادى، خود انسان است. از اين رو هر تعريفى از انسان، در برداشت از آزادى و تعيين محدوده‌هاى آن دخيل خواهد بود و بالاتر اينكه بدون ارائه تعريفى از انسان، تعريف آزادى ممكن نخواهد بود. 
اكنون تعريف آزادى از منظر اسلام را با ديدگاه آن دربارة انسان، شروع مى‌كنيم: 
انسان در نگرش اسلامى 
1. انسان، كارگزار يا خليفه خداوند بر روى زمين و عبد او و در مقام عبوديت، مطيع خواست و اراده او است. اما در مقام كارگزارى، بر روى زمين بايد فعال باشد.(2) 
2. انسان هم داراى عقل است و هم داراى اراده. اسلام مى‌خواهد انسان اراده‌اش را تابع مشيت خداوند قرار دهد زيرا تنها در اين صورت است كه آدمى به زندگى توأم با سعادت و رستگارى در دنيا و آخرت، دست خواهد يافت.(3) 
3. انسان از آن جهت كه به مستقيم‌ترين وجه، منعكس كننده حكمت الهى و به كامل‌ترين وجه، مظهر صفات او است، اشرف مخلوقات است.(4) 
4. انسان قدرت دارد كه بر همه مخلوقات ديگر سلطه يابد اما مسئوليت نيز دارد كه از همه اين مخلوقات، مراقبت نمايد.(5) 
5. انسان داراى دو ضلع وجودى است: طبيعت و فطرت، و از همين‌رو، نقطه صفرى است كه قابليت تا بى‌نهايت صعود يا سقوط را دارا است.(6) راز تعبيرات دوگانه و متضاد برخى آيات قرآن كريم از انسان، در همين خصوصيت نهفته است. (در برخى از آيات، انسان ضعيف و ناتوان،(7) ستمكار،(8) جهول(9) و بسيار نادان، ناسپاس،(10) و سركش،(11) و در بعضى آيات ديگر، خودآگاه،(12) حق‌گرا،(13) مسئوليت‌پذير(14) و خوانده شده است. 
حاصل آنكه در يك برآيند كلى، اسلام آدمى را محدود در همين كه هست و تاكنون خود را نشان داده، نمى‌بيند بلكه براى او آرمانى فراتر از بينش طبيعى و مادى در نظر دارد. اسلام مى‌خواهد انسان آرمانى (ايده‌آل) بسازد، نه انسان صرفاً معمولى (نرمال) كه تنها با جامعه بسازد و با ديگران هماهنگ باشد برخلاف نگرش ليبراليزم درباره انسان كه طبيعت‌گرا است و آدمى را همين مى‌بيند كه هست و تاكنون خود را نشان داده است 
تو ز «كرّمنا بنى‌آدم» شهى هم به خشكى هم به دريا پا نهى‌
كه «حملناهم على البحر» ى به جان از «حملناهم على البر» پيش ران‌
مرملايك را سوى بر راه نيست جنس حيوان هم زبحر آگاه نيست‌
تو به تن حيوان، به جانى از ملك تاروى هم بر زمين هم بر فلك‌
تا به ظاهر «مثلكم» باشد بشر با دل «يوحى اليه» ديده‌ور
(15) 
آزادى و مفهوم «انسان» 
با توجه به همين دوگانگى وجودى انسان (طبيعت و فطرت سقوط و صعود) در نگرش اسلام است كه خداوند هم «آزادى تكوينى» به بشر اعطا فرموده و هم بر «آزادى تشريعى» اوصحّه گذاشته است تا در پرتو آن، آدمى بر ترميم كاستى‌ها و ايجاد مصونيت از آسيب‌هاى ناشى از كژى‌هاى ضلع طبيعت خود توانا گردد و با شناخت و پرداخت آزادانه به ضلع فطرت خويش، مرتبه خلافت الهى و كارگزارى خداوند را به دست آورد. به 
عبارت ديگر، اسلام انسان را واجد قابليت‌ها و صلاحيت‌هايى مى‌داند كه سبب شايستگى و بايستگى بهره‌مندى او از موهبت «آزادى» است. از همين رو، قرآن هدف نهايى بعثت پيامبر گرامى (ص) را تحقق آزادى تكوينى و تشريعى تلقّى كرده است: « وَ يَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَ اْلأَغْلالَ الَّتى كانَتْ عَلَيْهِمْ» «و از [دوش‌] آنان قيد و بندهايى را كه بر ايشان بوده است، برمى‌دارد».(16) گويا با نبود آزادى، دعوت به دين و دين‌دارى، لغو و عبث است. 
آزادى در اسلام 
با توجه به مطالب پيش گفته، روشن مى‌شود كه تعريف آزادى در نگرش اسلام چيست؟ اسلام، هم آزادى تكوينى براى انسان قائل است و هم آزادى تشريعى. براساس آيات قرآن، انسان از آزادى تكوينى برخوردار است يعنى، مختار است كه كارى را انجام دهد يا ندهد و اين، آزادى فطرى بشر است. همچنين آزادى تشريعى كه در منظر اسلام امرى شايسته و بايسته است يعنى انسان آزاد است كه از آزادى تكوينى خود، در عمل و زندگى خويش بهره‌مند شود و هيچ‌كسى حق ندارد با فشار و زور و قدرت، از بهره‌ورى معقول او از آزادى تكوينى جلوگيرى كند. به فرمودة خداوند متعال: «برخى از ما بعضى ديگر را به جاى خدا، به خدايى نگيريد».(17) و «هيچ بشرى را نسزد كه خدا به او كتاب و حكم و پيامبرى بدهد سپس او به مردم بگويد: به جاى خدا، بندگان من باشيد»(18) 
اين همان آزادى‌اى است كه حضرت على (ع) در وصيت خود به فرزندش امام حسن (ع) سفارش كرد: «نفست را از هر پستى گرامى‌دار هر چند دنائت، تو را به خواهش‌هايت برساند چرا كه هرگز در برابر نفس [ارجمند] ت كه مى‌بخشى، چيز ارزنده‌اى به دست نخواهى آورد. بنده دگرى مباش زيرا خدايت آزاد آفريده است».(19) براساس روح توحيدى كه در نگرش اسلامى از جايگاه ويژه‌اى برخوردار است انسان تنها بايد بنده خداوند باشد، نه غير خدا و چنان كه گفته شد، اراده خود را تابع مشيت و اراده خداوند قرار دهد و آزادى تكوينى خود را محدود و مقيد به خواست خداوند گرداند: در اين صورت، به زندگى با سعادت در دنيا و آخرت بار خواهد يافت. اما همين انسان، در نگرش اسلامى حق ندارد بهره‌ورى از آزادى تكوينى خود را محدود به خواسته‌ها و اراده‌هاى انسان‌هاى ديگر كند و خود را بنده ديگران سازد و عملًا خويش را از آزادى حقوقى و تشريعى محروم سازد. آزادى تشريعى با تعريفى كه از آن در ديدگاه قرآن ارائه شد حق مسلم و طبيعى بشر است و هيچ انسانى حق بازستانى و محدود ساختن آن را ندارد. 
خلاصه آنكه: بندگى خداوند موجب آزادى و بندگى غير خداوند، 
فقدان آزادى است چنان كه «همسر عمران [مادر مريم [گفت: پروردگار من نذر كردم كه آنچه در رحم من است، آزاد و در خدمت تو باشد».(20) 
گفت اى صديق آخر گفتمت: كه مرا انباز كن در مكرمت‌
گفت: ما دو، بندگان كوى تو كردمش آزاد من بر روى تو
تو مرا مى‌دار بنده و يار غار هيچ آزادى نخواهم زينهار
كه مرا از بندگيت آزادى است بى‌تو بر من محنت و بى‌دادى است‌
(21) 
حدود آزادى 
انسان‌هاى ديگر نمى‌توانند آزادى تشريعى را محدود سازند ولى از آنجا كه انسان موجودى اجتماعى است، به صورت طبيعى ملزم مى‌شود كه اراده خود را در اراده ديگران دخالت دهد و به بيان ديگر، اراده خود را در عرصه اجتماع، با اراده ديگران شريك سازد. از اين رو بايد در برابر قانونى كه حدودى براى اراده‌ها و آزادى‌هاى مردم معين نموده و آنها را تعديل كرده است، خضوع كند. پس همان طبيعتى كه به يك فرد انسان، آزادى اراده و عمل داده است، در عرصه اجتماع، اراده و عمل را محدود و آزادى تشريعى انسان را مقّيد مى‌سازد. در نگرش اسلامى از آن جهت كه قانون را براساس توحيد و سپس بر پاية اخلاق فاضله گذاشته و متعرّض همه اعمال فردى و اجتماعى، تحت عنوان ضوابط شرع شده است آزادى تشريعى در اين چهارچوب مرزبندى مى‌شود. با توجه به اين مطلب مهم، آزادى تشريعى از ديدگاه اسلام به اين معنا مى‌شود كه انسان آزاد و مختار است كه از تمامى حقوقى كه قوانين شرع براى او مشخص كرده‌اند، بهره‌مند شود. براى مثال يكى از قوانين شرع آن است كه انسان مى‌تواند تا هر جا كه بخواهد، در عرصه علم‌اندوزى پيش برود و در اين ساحت، آزاد است و حتى دولت اسلامى موظف است امكاناتى براى افراد فراهم كند تا 
از اين حق بهره‌مند شوند.(22) آزادى بيان و نوشتار، آزادى اجتماعى، آزادى بينش و آزادى انديشه (در ساحت‌هاى اقتصادى، فرهنگى و سياسى) همه در چهارچوب مقوله پيش، گفته معنا مى‌يابد و تحليل مى‌شود. 
فرجام سخن اينكه اگر حاكميت ولايت فقيه را بپذيريم، بر اساس قوانين شرع و براى فراهم كردن زمينه رشد و تعالى انسان‌ها است و محدوديتى هم كه براى آزادى ايجاد مى‌كند، در همان چهارچوبى است كه لازمة زندگى اجتماعى بشر است با اين تفاوت كه چگونگى اين حدود، برخاسته از دستورهاى خداوند است و نه صرفا به اقتضاى ضرورت اجتماعى يا خواست مردم. 
پى‌نوشت‌
(1) الميزان، ج 10، ص 073
(2) بقره (2)، آيه 03
(3) احزاب، آيه 29 اسراء، آيه 91
(4) سوره اسراء، آيه 07
(5) براى آگاهى بيش‌تر، نگ: دكتر سيد حسين نصر، جوان مسلمان و دنياى متجدد، صص 63 66
(6) انسان، آية 3
(7) نساء، آيه 82
(8) ابراهيم، آيه 43
(9) احزاب، آيه 27
(10) عاديات، آيه 6
(11) علق، آيه 6
(12) قيامت، آيه 41
(13) زمر، آيه 81
(14) احزاب، آيه 27
(15) مثنوى معنوى، دفتر دوم، ابيات 3773 تا 7773.
(16) اعراف، آيه 751
(17) آل عمران (3)، آية 46
(18) همان، آية 97
(19) نهج البلاغه، نامه 13
(20) آل عمران (3)، آيه 53
(21) مثنوى معنوى، دفتر ششم، ابيات 1075 تا 8701.
(22) براى آگاهى بيش‌تر، نگ: علامه طباطبايى، الميزان، ج 10، صص 371 372 و ج 4، ص 116 ر. ك: نظريه حقوق اسلام، ج 1 مصباح يزدى، حقوق و سياست‌




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
در روايات زيادى ملاحظه مى شود كه توجه خاصى به زنان شده است، به طورى كه گرامى داشتن آنان از نشانه هاى ايمان دانسته شده است. آيا اين مسأله با فمينيسم ارتباطى دارد يا خير؟ اصولا فمينيسم به چه معناست؟ آيا فمينيسم اسلامى مفهوم صحيحى خواهد داشت؟

پاسخ : 
همان طور كه در متن سؤال آمده است پاس داشتن از مقام زن و احترام به آنها، مورد سفارش مؤكّد ومكرّر حضرت ختمى مرتب(صلى الله عليه وآله) و ائمه اطهار(عليهم السلام) بوده است كه در ذيل به چند نمونه از آن اشاره مى نمائيم: 
1ـ قال رسول اللّه(صلى الله عليه وآله): (كلّما ازداد العبد ايماناً ازداد حبّاً للنساء) «به هر ميزان كه ايمان بندگان خدا افزايش يابد، محبت و دوستى آنان نسبت به زنان نيز ازدياد خواهد يافت».[1] 
2ـ قال الصادق(عليه السلام) (من اخلاق الانبياء حبّ للنساء) «رئيس مذهب شيعه امام جعفر صادق(عليه السلام)مى فرمايند: از جمله اخلاق انبياء الهى (كه اسوه و الگوى ما در همه امور از جمله آداب معاشرت هستند) دوست داشتن زنان است».[2] بلكه در برخى روايات اهانت به زنان را شيوه افراد پست و فرومايه دانسته اند. ولكن اين دستورات ارتباطى با فمينيسم ندارد بلكه اصولا تفكر فمينيستى در تغاير با تفكر و دستورات اسلامى بلكه دينى است و اين حقيقت با توضيحى پيرامون معنا و مفهوم فمينيسم و تلقى هاى مختلف از آن و برخى مظاهر و نمودهاى تفكر فمينيستى، روشن خواهد شد. 
فمينيسم (Feminism) واژه اى فرانسوى است به معناى مكتبى كه اعتقاد به برابرى زن با مرد و مبارزه در اين راه دارد، و به آن چه كه در قرن نوزدهم تحت عنوان «جنبش زنان» معروف بوده، اطلاق مى شد. فمينيست هاى اوليّه از «حقوق» و «برابرى» زن سخن مى گفتند اما در دهه 60 ميلادى، «ستم» و «آزادى» در فعاليت هاى سياسى چپ نو، كلماتى كليدى به شمار مى رفت.[3] تفكر فمينيستى به عنوان يكى از جريانات مدعى انحصارى دفاع از حقوق زنان، مجموعه متنوعى از گروه ها با گرايش گوناگون فكرى و سياسى بود كه هر يك به نحوى ادعا مى كردند كه در پيشبرد موقعيت زنان تلاش مى كنند كه به نحو بسيار مختصر به پنج تلقى مهم آن اشاره مى نمائيم: 
1ـ ليبرال فمينيسم: كه هدفِ اصلى آنان كاربرد اصولِ آزادى خواهانه در مورد زنان و مردان به صورت يكسان و مساوى بوده است به اين معنى كه قوانين بايد براى زنان حقوقى كمتر از مردان قائل شوند. آنان معتقد بودند كه سرشت زنان و مردان، كاملا يكسان است و تنها انسان وجود دارد، بدون جنسيت.[4] 
2ـ فمينيسم ماركسيستى: ماركسيسم با نفى جامعه طبقاتى به عنوان سرچشمه ستم به زنان، پايه مادى ستم زنان را در تقسيم جنسيتى كار جستجو نموده و اولين شرط رهايى زن خانه دار را در آن مى بيند كه كلّ جنس مؤنث به فعاليت عمومى بازگردانده شود.[5] 
4ـ سوسيال فمينيسم: سوسياليسم با اعتقاد به نقش اساسى نظام جنسيتى و نظام اقتصادى در ستم بر ضدّ زنان معتقدند كه بايد در هر بُعد مبارزه طبقاتى و مبارزه زنان، فعاليت كرد.[6] 
5ـ فمينيسم فرامدرن: اين گروه متأثر از ديدگاه هاى پست مدرنيستى و با تأكيد بر حفظ ويژگى زنانگى معتقدند كه زن نيازمند خانواده، همسر و فرزند است، از اين رو نه نقش ازدواج و مادرى، بلكه دسته اى خاص از روابط تحميل شده بر زنان و وجود رفتارهايى كه از بدو تولد ميان دختر و پسر، تفاوت ايجاد مى كند، موجب زير سلطه رفتن زنان شده است، لذا معتقد به تشابه حقوق زن و مرد در خانواده و محيط اجتماعى هستند.[7] 
برخى از نمونه هاى تفكر فمينيستى عبارتند از: با نفى ارزش هاى دينى، بسيارى از مقررات مذهبى مانند حجاب، ممنوعيت سقط جنين، محدوديت هاى روابط جنسى و احكام مربوط به خانواده و اخلاق را مصداق ستم به زنان معرفى نموده و در راستاى محو آن تلاش مى كنند، چنان كه در كنوانسيون رفع هر گونه تبعيض عليه زنان، هر گونه قيد و بندى در روابط بين زن و مرد با عنوان «تبعيض عليه زنان» محكوم شده است. بر اساس اين كنوانسيون، هيچ مكانى نبايد مختص به جنس مشخص باشد و هيچ رشته علمى نبايد مخصوص زنان يا مردان باشد، مراكز علمى همچون دبيرستان و دانشگاه ها بايد مختلط باشد تا امكان بهرهورى همه به طور يكسان فراهم آيد. سقط جنين و ازدواج هاى مختلف از جمله ازدواج با همجنس نيز آزاد و مشروع خواهد بود. تلاش جوامع غربى در علمى جلوه دادن و طبيعى شناخت رفتار همجنس بازى در همين راستا ارزيابى مى شود.[8] هم چنان كه فمينيست هاى ليبرال ترتيب جنسى آرمانى را آن ترتيبى مى دانند كه طىّ آن هر فردى مناسب ترين سبك زندگى را براى خود برگزيند و گزينش او از سوى ديگران پذيرفته و مورد احترام قرار گيرد، اعم از خانه دارى يا خانه شوهرى، زندگى مجرّدى يا زندگى خانوادگى، بچه دار يا بى بچه (كورتاژ و...) و يا نوعى ارضاء جنسى انعطاف پذير و... آن چه كه در روابط زناشويى اصل است، همانا شادكامى و رضايت خود محورانه زن و شوهر مى باشد، به هر قيمتى ولو با هر گونه ابتذال اخلاقى و اجتماعى، نه تشكيل خانواده و تربيت فرزند.[9] 
گفتار «سيمون دوبوار» در نفى نهاد ازدواج و خانواده و معرفى آن به عنوان نوحى فحشاء عمومى و عامل بدبختى زنان و طرح جايگزينى نظريه «زوج آزاد» و «همزيستى مشترك» ولى بدون هيچ گونه تعهد و مسؤوليتى ميان زن و مرد، براى تأمين آزادى مطلق زن و مرد و تصريح به «سوسياليسم جنسى» كه بدان وسيله جامعه اى به وجود مى آيد كه در آن زن و مرد بتواند هر دو آزاد باشند[10] و نيز داشتن استخرهاى شناى مختلط براى زن و مرد، حضور زن و مرد در همه مجامع و اماكن در كنار همديگر و بدون هيچ محدوديت و قيد و بندى آن چنان كه در كنوانسيون رفع تبعيض عليه زنان آمده است، ارزش هاى ليبرال مى باشند. 
بنابراين فمينيسم در تمامى شاخه ها و جلوه هايش، هدف و نتيجه اى جز ايجاد اختلاف و ناسازگارى بين دو جنس و تشديد بحران عدم تفاهم انسانها ندارد. آنان با ناديده گرفتن نقش ها و كاركردهاى ويژه زنان و مردان، سعى در ايجاد يك همانندى مصنوعى و بعضاً حتى انقياد مردان توسط زنان (زن سالارى) دارند. 
انديشه فمينيستى محصول رنسانس و از آفات تفكرات سكولاريسم، ليبراليسم و اومانيسم بوده، تنها در قلمرو «انسان مدارى» و «آزادى مطلق» و «عدم تعبد به وحى و احكام دينى» قابل طرح است و لذا، به هيچ وجه با حقيقت و ماهيت دينى نسبتى ندارد. به همين جهت شعارهاى سطحى فمينيستى براى جامعه اسلامى ما وصله اى ناچسب است و كسانى كه، در صدد ارائه تفسيرهاى ناصواب و بدون ضابطه و تخصصى از متون دينى هستند، نوعى فمينيسم اسلامى را پديد مى آورند و در واقع به دامان التقاط و روشنفكرى يا عوام فريبى در غلتيده اند. البته به گمان ما نيز ستم به زنان، يكى از سياه ترين نقطه هاى تمدن بشرى است ولى عامل اين ستم احكام و مقررات دينى و ارزش هاى مذهبى و اخلاقى نيست و راهبرد آن زدودن هرگونه قيد و بندى در روابط زن و مرد و تن دادن به هر گونه ابتذال اخلاقى نخواهد بود.[11]
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . ميزان الحكمه، محمدى رى شهرى، چاپ اول، ج 9، ص 106، ح 18347. 
[2] . همان، ص 107، ح 18350. 
[3] . WALTER DILL SCOTT AND FRANKLIN J.MEINE; THE AMERICAN PEOPLES ENCYCLOPEDIA, V.B;P.4442 
[4] . Abott and Wallace; An Introdoction to Sociology Feminist Prespectives; london, Routledage,1992; And Mandel, Nancy; Feminist Issues; Race, Calss and sexuality;YOIURk University, 1995. 
[5] . آليسون جَگر (alison jaggar); سياست هاى فمينيستى و سرشت انسان، به نقل از مجله زنان، شماره 28، سال پنجم، فروردين 1375، ص 51. 
[6] . معاونت امور اساتيد و دروس معارف اسلامى در (نهاد نمايندگى مقام معظم رهبرى در دانشگاهها)، تازه هاى انديشه، شماره 2، نگاهى به فمينيسم، قم: چاپ اول، آذر 1377، ص 18ـ19. 
[7] . همان، ص 20. 
[8] . مصاحبه خانم معصومه ابتكار، مبانى فكرى سند پكن، مجله فرزانه، دوره دوم، ص 131ـ137. 
[9] . ريترز جورج، نظريه جامعه شناسى در دوران معاصر، ترجمه محسن ثلاثى، تهران: انتشارات علمى، چاپ دوم، پائيز سال 1374، ص 277 و تازه هاى انديشه، پيشين، ش 2، ص 12. 
[10] . رك: آليسون جگر، مجله زنان، پيشين، شماره 28، ص 50 و نيز تازه هاى انديشه، پيشين، ص 16ـ17. 
[11] . براى اطلاع بيشتر از مبانى نظرى فمينيسم و نقد آن رجوع كنيد به مقاله «مباين نظرى حقوق فمينيسم» اثر آقاى سيد ابراهيم حسينى، كتاب نقد، شماره پانزدهم. 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]


کسانی که کیسه ی صفرای خود را برداشته...
برای زایمان لازم است چه وسایلی را همراه...
علت هایی که باعث ایجاد اختلالات تخلیه...
آیا خونریزی شدید به صورت لخته ای در...
اسامي 12 نفر حواريون حضرت عيسي و 12...
خواص دارویی عناب چیست؟
گل ارمني چه خواصی دارد؟
در دوران بارداری هستم و کمر و باسنم...
آیا قرص ویتامین E برای درمان کیست سینه...
چه مدت طول می کشد که آثار استمنا از...
روند تصویب و ماهیت سند آموزشی ۲۰۳۰ یونسکو چیست و چه خطراتی برای ایران و ارزش‌های اسلامی دارد؟
قدرت یک ملت در چیست و یک ملت چگونه می‌تواند قدرتمند باشد؟ و مهم‌ترین مؤلفه قدرت ایران چیست؟
یک موضوعی که در سال‌های اخیر زیاد شنیده شده آن است که دوران کار جهادی و انقلابی تمام شده و باید به سمت تخصص‌گرایی حرکت کنیم. آیا این طرز تفکر صحیح است؟
تفاوت‌های فرهنگ نهادی و جهادی با فرهنگ مرسوم دیوان‌سالاری و بروکراتیک در چه شاخص‌هایی است؟
فرق بین توسعه در شرایط عادی با شرایط بحرانی در چیست؟
از روی جهل کاری انجام داده‌ام که روزه‌ام باطل شده است. کفاره‌ی روزه‌ی من چیست؟
اگر فردی عمداً روزه‌ی خود را با غیر از خوردن و آشامیدن باطل کرده باشد، وظیفه‌ی او چیست؟
زنی هستم میان سال؛ تا جایی که حافظه‌ام یاری می‌کند از سن تکلیف شروع به روزه گرفتن کرده‌ام اما دقیقاً یادم نمی‌آید روزه‌هایم را به‌طور کامل گرفته‌ام یا نه؛ و نمی...
آیا شوری روی لب اگر هنگام بیرون آوردن زبان وارد دهان شود، روزه را باطل می‌کند؟
این جانب امسال داوطلب آزمون کارشناسی ارشد هستم و این آزمون برایم بسیار حیاتی است و در ماه مبارک رمضان وقتی روزه می‌گیرم نمی‌توانم مطالعه داشته باشم؛ آیا می‌توانم...
آیا مدگرایى و تقلید از مدهاى پوششى و آرایشى، به جسم و بدن ما نیز لطمه مى‌زند؟
در بعضى از سخنرانى ها و نوشته ها، آن چنان درباره مدگرایى جوانان مى گویند که انگار چنین کارى «خلاف» است! در حالى که بسیارى از ما به دلیل چند روز جوانى این طور مى...
آیا انگیزه هاى اجتماعى مى تواند در گرایش جوان به مد و مدگرایى مؤثر باشد؛ راه درمان آن چگونه است؟
بعضى از دوستانم هر از گاهى تیپ عجیب و غریبى پیدا مى کنند، آیا این گرایش افراطى به مد ارتباطى با حالات روحى و روانى آنان مى تواند داشته باشد؟ من چطور مى توانم آنها...
با توجه به اینکه ما نمى توانیم جدا از فضاى دانشگاه و دوستانمان زندگى کنیم و انواع مدها پیش روى ماست، چطور ممکن است که با آنها هم رنگ نشویم؟
آثار مثبت و منفی دوستان و همسالان كودكان و نوجوانان كدامند؟
در انتخاب و رابطه با دوست توجه به چه نکاتي لازم است؟
بهترين دوست در ايام جواني چه كسی است؟
براي جذب دوست و پايداری دوستی چه بايد كرد؟
محبت و عشق ورزیدن از نظر اسلام چگونه است و آیا عشق مجازى مى‌تواند پلى براى رسیدن به حقیقت باشد؟
فراترنالیسم یعنی چه؟ و آیا در ایران این چنین عقیده‌ای وجود دارد؟
چرا رابطه مجازی با نامحرم اشکال دارد؟
آرامش ندارم، برای رسيدن به آرامش بايد چه كار كرد؟
چگونه من دانشجو، خودم باشم؟
براي رسيدن به اعتماد به نفس و از بين بردن احساس حقارت بايد چيكار كنم؟
چرا ديدن فيلم‌‏ها و عكس‏‌هاى مبتذل اشكال دارد؟
چگونه والدین می‌تواننداز تمایلات غریزی و سیر آن در کودک آگاهی یابند،آغاز بروز آن در حال چگونه و در آینده نیز سیر آن چیست؟
چه عواملي باعث مي‌شود كه كودكان در مورد مسائل جنسي خود آگاه باشند؟
مادري هستم داراي پسري 7 ساله و مي‌خواهم بدانم كه مقدار پوشش من در برابر فرزندم چقدر بايد باشد؟
كودكان، بيشتر در چه سن و در چه موقعيت‌هايي با آلت تناسلي خود بازي مي‌كنند؟ آيا لازم است آنان را از اين كار بازداريم؟ اگر چنين است، چگونه مي‌توان جلو اين رفتار را...
تناسب سنی در موفقیت ازدواج چقدر مؤثر است؟
دختر زيبايی هستم، اما خواستگار كمی دارم. از طرفی احساس می‌كنم كه دختران بدحجاب، در ازدواج موفق‌‏ترند. لطفا مرا راهنمايی كنيد؟
آيا دعاهای بخت گشايی موثر است؟
آيا فقط آقايان حق عاشق شدن دارند يا خير؟
درباره انتخاب همسر و ازدواج، چه كتاب‌هايی را معرفی می‌كنيد؟
کل محتوا : 66800 عدد
محتوای امروز : 0 عدد
کل نظرات : 2809 عدد
نظرات امروز : 0 عدد
نظرات در انتظار : 13 عدد




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
آيا حكم ارتداد با آزادي انديشه و بيان منافات ندارد و اساساً آيا آزادي انديشه و بيان از ديدگاه اسلام همواره مطلوب است؟

پاسخ : 
از ديدگاه اسلام انسان موجود خردمندي است كه از آزادي و اختيار بهره‌مند است. خداوند در سوره جاثيه آية 15 مي‌فرمايد: «من عمل صالحاً فلنفسه و من اساء فعليها ثم الى ربكم ترجعون» يعني هركس كار شايسته‌اي بكند به سود خود اوست و هركس كار بدي مرتكب شود به زيان خودش است پس همه به سوي پروردگارتان بازگردانده مي‌شويد. لزوم جوابگويي و مسؤوليت در برابر اعمال، نشان‌دهندة آزادي و اختيار است، زيرا مسؤوليت بدون اختيار معنا ندارد. خداوند عقل و منطق را به انسان ارزاني داشته تا به كمك آن به حل و فصل مسائل خود بپردازد، چنانكه در سورة انفال آية 22 مي‌فرمايد: «ان شرّ الدواب عند الله الصم البكم الذين لا يعقلون» يعني بدترين جانوران در پيشگاه خداوند آدمياني هستند كه نهادشان كر و زبانشان بسته است و تعقل نمي‌كنند. در اين آيه خداوند سه دسته از انسانها را پست‌ترين جانوران توصيف مي‌كند و سه ويژگي براي اين انسانهاي پست ذكر مي‌كند، اول اينكه اين انسانها كر و ناشنوا هستند، البته واضح است كه منظور ناشنوايي ظاهري نيست بلكه ناشنوايي باطن و نهاد اينهاست يعني اينها سخن حق را نمي‌شنوند و قبول نمي‌كنند، دوم اينكه اين انسانها لال هستند يعني سخن حق را نمي‌گويند و حق را كتمان مي‌كنند. سوم اينكه اين انسانها تعقل نمي‌كنند يعني در پي يافتن حقيقت و علل آن نمي‌روند و به خود زحمت نمي‌دهند. اين سه ويژگي كه باعث شده است اينها پست‌ترين جانوران باشند مغضوب خداوند است و خداوند انسانهايي را دوست دارد كه گوش شنوا داشته باشند و سخن حق را بشنوند، سپس انصاف داشته باشند و سخق حق را بگويند و نهايتاً در آفرينش موجودات و حوادث روزگار تعقل كنند و از بحث و گفتگو و تبادل نظر و انديشه دروي نكنند تا به حقيقت جهان هستي و علل آن دست يابند. اين ايه متضمن آزادي بيان و آزادي انديشه و تعقل است.[1] 
كردار و گفتار حضرت علي uحكايت از آزادي و آزادگي دارد بطوري كه به هنگام زمامداري وي، عده‌اي از همكاري و بيعت با آن حضرت امتناع كردند و امام بدون هيچگونه تضييق و مزاحمتي آنان را به حال خودشان آزاد گذاشت و فرمود ضرري به ما نمي‌رسانند. 
بحث آزادي عقيده را در سه قسمت مي‌توان بررسي كرد: 1ـ آزادي از تفتيش عقيده: (tnquis tion) بازماندة ارباب كليسا و پدران روحاني قرون وسطي است، انان براي تحكيم مباني مذهبي و به خاطر استقرار قدرت و سلطة خويش، محاكمي سرّي به منظور تفتيش عقايد مردم در سراسر اروپا به ويژه در اسپانيا پديد آوردند.[2] 
با توجه به اين سابقة تاريخي وحشتناك و تاريك، ممنوعيت تفتيش عقيده در قانون اساسي اكثر كشورها به ويژه كشورهاي اروپايي مذكور و مرسوم گرديد و قانون اساسي جمهوري اسلامي ايران نيز در اصل 23 اين ممنوعيت را ذكر كرده است تحت تأثير قوانين كشورهاي غربي بوده است و گرنه هيچ سابقه‌اي از تفتيش عقايد در اسلام در طول تاريخ وجود ندارد. يكي از اساتيد حقوق اساسي در اين باره چنين مي‌گويد: «دين اسلام با واژه تفتيش عقايد كاملاً بيگانه است چونكه زير بناي عقيده و ايمان، تفكر و تعقل مي‌باشد. قرآن مجيد در آيات متعدد[3] بشر را وادار به تفكر نموده است از جمله در آية 50 سورة انعام كه خداوند به پيغمبر مي‌فرمايد: «قل هل يستوي الاعمي و البصير افلا تتفكرون» يعني بگو افراد نابينا (آنها كه چشم انديشه و عقلشان بسته است) و افراد بينا (آنها كه حقايق را به خوبي مي‌بينند و درك مي‌كنند ) برابرند؟ آيا تفكّر نمي‌كنيد؟[4] 
2- آزادي از تحميل عقيده: عقايد قلبي و معتقدات مذهبي اشخاص از روي علل و مقدمات خاص جسمي، روحي، مادي، معنوي، زماني، مكاني، تاريخي، چگونگي تغذيه، تعليم و تربيت و عوامل زياد ديگري شكل مي‌گيرد و مقابلة با آنان از طريق زور و فشار مؤثر نيست. [5] 
قران كريم در سورة بقره اية 256 تصريح مي‌كند كه «لا اكراه في الدين قد تبين الرشد من الغى» يعني در دين اجبار و اكراهي نيست زيرا راه سعادت و كمال از راه گمراهي و ضلالت باز شناخته شده است. در اين آيه انسان در انتخاب دين و راه و روش زندگي خود آزاد شناخته شده است و علت اين آزادي را روشن شدن راه صحيح از راه غلط و ناصواب بيان كرده است. وقتي در اين تعليل ما را به اين نتيجه مي‌رساند كه نمي‌توان عقيده‌اي را به زور به ديگري تحميل كرد، اعتقاد از عمق جان بر مي‌خيزد و بايد همواره با اقناع وجداني باشد. البته هركسي نسبت به مسيري كه در زندگي خود انتخاب مي‌كند مسؤول است و بايد جوابگو باشد زيرا طريق هدايت از راه ضلالت باز شناخته شده و امكان پيمودن راه رشد و كمال براي انسان ميسّر گشته است ولي اين مسؤوليت اخروي است و حكومت اسلامي نمي‌تواند شخصي را به صرف داشتن عقيده‌اي ناصواب، مورد تعرض قرار دهد مگر اينكه وي به صرف داشتن اين عقيده پسنده نكند و به تبليغ علني عقيدة ناصواب خود بپردازد و اين تبليغ مخل نظم عمومي و يا مباني اسلامي باشد (منظور حدود آزادي بيان است كه در اصل 24 قانون اساسي آمده است) آيات ديگري كه در اين رابطه مي‌توان به آنها استناد كرد آية 99 از سورة يونس و آيات 21 و 22 از سورة غاشيه است، در اين آيات بيان شده است كه اگر خداوند اراده كند تمام مردم روي زمين به او ايمان خواهند آورد و پيامبر نمي‌تواند مردم را مجبور به ايمان آوردن به خداوند كند زيرا پيامبر تنها پند دهنده و تذكر دهند است نه اينكه مراقب و مسلط بر اعمال و احوال مردم باشد. 
3- آزادي داشتن عقيده: دين اسلام با معتقدين به اديان ديگر ستيز ندارد و آنان را مجبور نمي‌كند كه از آيين خود دست كشيده و به پيروي از دين اسلام بپردازند، بلكه آنان را دعوت مي‌كنند تا نسبت به انتخاب دين با تعقل بينديشند. [6] 
اسلام آزادي عقيده را تا حد شناسايي ساير اديان آسماني عنوان مي‌كند و خداوند در سوره بقره آيه 62 مي‌فرمايد: «ان الذين آمنوا و الذين هادوا و النصاري و الصابئين من آمن بالله و اليوم الآخر و عمل صالحاً فلهم اجرهم عند ربهم و لا خوف عليهم و لا هم يحزنون» يعني كساني كه ايمان آوردند (مسلمان شدند) و كساني كه يهودي و نصراني و صابئي شدند، هر يك كه ايمان به خداوند و روز قيامت آورده و عمل صالح انجام دادند، پاداش ايشان نزد پروردگارشان محفوظ مي‌باشد، ترسي بر اينان نيست و براي آنها هيچگونه اندوهي نمي‌باشد. 
در دين اسلام انسانها آزادند تا هر عقيده و ديني كه مي‌خواهند داشته باشند. 
در حكومت اسلامي حتي افراد مرتد نيز آزادند ولي اين آزادي تا جايي است كه آنها ارتداد خود را اظهار نكرده و در صدد تبليغ عقيدة جديد ارتدادي خويش بر نيايند زيرا اگر چه اينان در داشتن عقيده آزادند ولي آزادي بيان اين افراد محدود به دم اخلال به نظم عمومي و مباني اسلامي است كه در قانون اساسي بر آن تأكيد شده است. 

--------------------------------------------------------------------------------
[1]- ر ، ك : ابوعلي فضل بن الحسين الطبرسي، مجمع البيان، دار المعرفه للطباعه و النشر، بيروت، سال 1406 ق، ج 3، ص 819. 
[2]- سيد محمد هاشمي، جزوة درسي مجتمع آموزش عالي قم، سال 1374، ج 4، درس حقوق اساسي 2، حقوق اساسي مردم، ص 182. 
[3]- ر ، ك: سورة سبا آية 46، سورة انعام آية 50، سورة اعراف، آية 184، سورة روم، آية 8، سورة آل عمران، آية 191. 
[4]- سيد محمد هاشمي، جزوة درسي مجتمع آموزش عالي قم، پيشين، ص 183. 
[5]- سيد محمد هاشمي، جزوة درسي مجتمع آموزش عالي قم، همان، ص 193. 
[6]- سيد محمد هاشمي، جزوة درسي مجتمع آموزش عالي قم، پيشين، ص 184، 185. 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
پى‏آمدهاى منفى پلوراليسم دينى كدامند؟

پاسخ : 
پلوراليسم دينى به معناى «به رسميت شناختن دين‌هاى گوناگون و اعتقاد به اين كه همه‌ى آن‌ها حقيقت دارند»، برخى پى‌آمدهاى منفى دارد كه بر مى‌شماريم: 
1- اجتماع نقيضين 
هواداران پلوراليسم گفته‌اند: «پلوراليسم (تكثر و تنوع را به رسميت شناختن و به تباين و ناكاستنى و قياس ناپذيرى فرهنگ‌ها و دين‌ها و تجربه‌هاى آدميان، فتوا دادن...) به شكل كنونى آن متعلق به عصر جديد است.( صراطهاى مستقيم، عبدالكريم سروش، ص 2. ) على اىّ حال با تنوعى روبه رو هستيم كه به هيچ رو، قابل تحويل به امر واحد نيست و بايد اين نوع را به حساب آوريم و ناديده نگيريم و براى حصول و حدوث تنوع نظريه داشته باشيم.»( همان، ص 5. ) پلوراليسم مثبت، معنا و ريشه‌ى ديگرى هم دارد و آن اين كه، بديل‌ها و رقيب‌هاى موجود واقعاً كثير هستند؛ يعنى تباين ذاتى دارند.( همان، ص 10. ) اختلاف مؤمن و گبر و جهود، اختلاف حق و باطل نيست، بلكه اختلاف نظرگاه، آن هم نه نظرگاه پيروان اديان، بلكه نظرگاه پيامبران‌عليهم‌السَّلام است.( همان، ص 6. )
با توجه به اين رويكرد، هيچ مرزى براى اديان و تجربه‌هاى دينى و فهم‌ها و تفسيرهاى به رسميت شناخته شده، قايل نيستند؛ يعنى همه را «عين وحى حق» مى‌پندارند و همه‌ى اديان را حق مى‌دانند.( تحليل و نقد پلوراليسم دينى، صص 17 - 37. ) 
با توجه به اين كه اديان با يكديگر تقابل دارند، مى‌پرسيم: مى‌توان پذيرفت كه طرفين نقيض، حق و صحيح باشند؟ براى نمونه، آيا اعتقاد به اقانيم سه گانه (مسيحيان) و ثنويت (زرتشتيان) و خداى يگانه (مسلمانان و يهوديان) همه حق و صحيح است؟ آشكار است كه بر موضوع واحد، نمى‌توان محمول‌هاى متناقض را حمل كرد؛ زيرا به اجتماع نقيضين مى‌انجامد. از اين رو، وقتى مى‌گوييم مبدأ، يگانه و واحد است، بدان معناست كه دوگانه و سه گانه نيست. اگر هم بخواهيم همه‌ى اين ادعاها را بپذيريم، اجتماع نقيضين را پذيرفته‌ايم كه بطلان آن آشكار است. 
2- پلوراليسم خويش برانداز 
با توجه به ادعاى مدعيان پلوراليسم، مى‌توان گفت كه پلوراليسم خود ويران‌ساز است؛ زيرا پذيرش اين نظريه، مستلزم حق پنداشتن مرام‌هاى رقيب است كه آن‌ها پلوراليزم را نقض مى‌كنند.( لوازم فلسفى - كلامى پلوراليسم دينى، على اكبر رشاد، مجله‌ى كتاب نقد، ش 4، ص 89. ) 
3- امتناع ايمان 
ايمان، عقد قلبى است كه بر يقين و نفى و شك استوار است. بنا بر مبانى پلوراليسم، آن چه نزد ماست «فهم و قشر» دين است، نه بطن و متن آن. فهم‌ها نيز ممكن است خطا و غلط باشند. اگر هم فهم درستى در ميان باشد، به دليل «تبيين ذاتى فهم‌ها» همه‌ى آن‌ها نمى‌توانند درست باشند. با تغيير در علم و فلسفه - كه سيال هستند - پيش فرض‌هاى ما نيز دگرگون مى‌شود. هم چنين فهم ما از متن صامت، جاى خود را به فهم مغاير مى‌دهد. البته اگر فرض كنيم كه علم و فلسفه و در پى آن، فهم ما تا ابد ثابت بماند، فهم صادق، مصدّق ندارد؛ زيرا فهم ما، فهم متن وحيانى و درك نفس الامر گزاره‌ها و آموزه‌هاى دينى نيست. در اصل، فهم ما چيزى جز پژواك انتظارها و پرسش‌ها و پيش فرض‌هاى ما نخواهد بود. اين گونه برخورد با مسأله‌ى دين به شكاكيت مى‌انجامد كه با ايمان سازگارى ندارد؛ زيرا ايمان بر پايه‌ى يقين بنا مى‌شود. 
4- حجّيت نداشتن متون دينى و بى‌اعتبار شدن عمل به گزاره‌هاى دينى 
بدين ترتيب، ظاهر متون و نصوص‌دينى از حجيت ساقط مى‌شود؛ زيرا دريافت ما از اين نصوص، فرآورده‌ى تعاطى ذهن و عين يا بازتاب انتظارها، پرسش‌ها و پيش فرض‌هاى ما است. يعنى در هر صورت، دريافت ما از متن است و هرگز حجّت نخواهد بود. بر همين اساس، عمل به گزاره‌هاى دينى، بى‌اعتبار خواهد شد؛ زيرا پلوراليسم، «فتوا دادن به تباين فرو ناكاستنى و قياس ناپذيرى فرهنگ‌ها، دين‌ها، زيان‌ها و تجربه‌هاى آدميان و همه را اهل فلاح و صلاح پنداشتن» است. بر اين مبنا، براى نجات و سعادت، نمى‌توان ملاكى ارايه داد؛ زيرا ارزش ايمان به «متعلق» آن بستگى دارد و صرف باور داشتن به چيزى، ارزش شمرده نمى‌شود. 
5- نقش هدايت گرايانه‌ى دين 
مبانى پلوراليسم با نقش هدايت گرى دين و خداوند سازگارى ندارد؛ زيرا اگر فهم آدميان از متون دينى متنوع و متباين است (اين، يكى از مبانى پلوراليسم است) و تفسيرهاى تجربه كنندگان تجربه‌هاى دينى نيز يكسره متكثر و متضاد است (مبناى ديگرى از پلوراليسم)، دين و تجربه‌ى تفسير ناشده‌اى نخواهيم داشت. پس همه‌ى اديان و تجربه‌ها، دستخوش تفسيرهاى گوناگون گشته و همگى تحريف شده‌اند.( صراطهاى مستقيم، ص 4. ) در اين صورت، دسترسى به جوهر دين و دين حق، انديشه‌اى بيهوده است و اين به معناى بسته بودن باب هدايت و بى‌مصداق شدن اسم هادى حق تعالى است. رسيدن به رستگارى نيز پندارى ساده‌لوحانه خواهد بود.( همان. ) در اين جا، اين پرسش مطرح مى‌شود كه چرا خداوند پيامبران را براى هدايت مردم فرستاده است، در صورتى كه خود مى‌دانست ممكن است وحى حق، ذهن آلوده شود و به «نظرها و منظرها» گرفتار گردد؟ يعنى با تأثير پذيرفتن از شرايط قومى، ذهنى و روحى شخصِ پيامبران، پيش فرض‌هاى مفسران، دستخوش «قبض و بسط تئوريك»( تحليل و نقد پلوراليسم دينى، صص 221 - 421. ) گردد و در اقيانوس تفسيرهاى متباين و متناقض، فرو رود. 
6- جواز بدعت و تعطيلى شريعت: 
بر اساس مبانى پلوراليسم، «در معرفت دينى هم‌چون هر معرفت بشرى ديگر، قول هيچ كس، حجت تعبدى براى كس ديگر نيست و هيچ فهمى، مقدس و فوق چون و چرا نيست.»( صراطهاى مستقيم، ص 4. ) اين سخن به معناى جواز «بدعت» و ظهور پياپى پيامبران دروغين است و بر همين اساس، شريعت‌ها تعطيل مى‌شوند؛ زيرا آن چه در اين جا راهزنى مى‌كند، عنوان كافر و مؤمن است كه عنوان‌هايى صرفاً فقهى و دنيوى هستند. نظير اين عنوان‌ها در همه‌ى شريعت‌ها وجود دارد و ما را از ديدن باطن امور، دور مى‌دارد.( همان، 21. ) اين عنوان‌ها كه «تمايزهاى ظاهرى» است، بايد از ميان برداشته شود؛ زيرا «عمل كردن به اين يا آن آداب، مايه‌ى سعادت و هدايت نيست».( لوازم فلسفى - كلامى پلوراليسم دينى، كتاب نقد، ش 4، صص 401 - 501. 
براى مطالعه‌ى بيش‌تر ر.ك: 
1- تحليل و نقد پلوراليسم دينى، على ربانى گلپايگانى، مؤسسه‌ى فرهنگى دانش و انديشه‌ى معاصر، صص36 و 771. 
2- دين‌شناسى، محمّد حسين زاده، مؤسسه‌ى پژوهشى امام خمينى رحمه الله علیه . 
3- تازه‌هاى انديشه، (پلوراليسم دين، حقيقت، كثرت)، هادى صادقى، معاونت امور اساتيد و دروس معارف اسلامى، صص 49 و 211. 
4- لوازم فلسفى - كلامى پلوراليسم دينى، على اكبر رشاد، كتاب نقد، ش 4، صص 69 و 501. )
منبع: فصلنامه صباح ، مرکز مطالعات و پژوهشهای فرهنگی حوزه علمیه
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
کاربرد علم فقه چيست؟

پاسخ : 
کاربرد علم فقه در قانونمندي شخصي، خانوادگي واجتماعي انسان مسلمان است. در قلمرو شخصي، انسان مسلمان را متخلق به اخلاق اسلامي و الهي مي کند و در حوزه خانواده روابط زوجين، اولاد، اقربا، پدر و مادر و... را تعريف و تنظيم مي کند و در حوزه اجتماع، سياست و نظم جامعه مسلمانان را تدبير مي کند. بنابراين فقه در تعريف جامع، شامل حکمت علمي در زمينه هاي سه گانه اخلاق شخصي، قانونمندي خانوادگي و اجتماعي است. 
قانون در جامعه اسلامي ملهم و متأثر از فقه اسلام است. فقه مصداق عدالت و معروف را از ظلم و منکر باز مي شناسد و چنانچه فقه را از صحنه سياست حذف کنيم، عدالت يک شعار کلي قابل تفسير به رأي مي شود که هيچ معياري براي شناخت مصداق آن وجود نخواهد داشت. 
تمام اهتمام اهل بيت (ع) به ويژه امام باقر (ع) و امام صادق (ع) بر تدريس علم فقه، جهت تبيين حکمت علمي از ديدگاه اسلام بر پايه گزاره هاي اعتبار الهي و نبوي بوده است. کسي که فقه ندارد از بايدها و نبايدهاي اسلام اطلاعي ندارد و همواره پشت شعارهاي کلي، مبهم و چند پهلو باقي مي ماند. 
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
طرح مسئله علم ديني از چه اهميتي برخوردار است؟ و انگيزه‌هاي طرح اين مسئله كدام‌اند؟

پاسخ : 
تبيين مقوله ى علم دينى از جهات مختلف ضرورت دارد; از جمله يكى از راه كارهاى مسئله ى، رابطه و تعارض علم و دين، مقوله ى علم دينى است. توضيح مطلب اين كه مسئله ى رابطه ى علم و دين، با دو پيش فرض واقع نمايى علم و شناختارى (COGNITIVE) گزاره هاى دينى و پذيرش موضوعات مشترك ميان علم و دين، قابل طرح است; البتّه بين گزاره هاى انشايى و هنجارى دينى، كه بيان گر اهداف آدميان اند و آموزه هاى علمى نيز ترابط، قابل تصور است. در اين مسئله كسانى چون گاليله به تفكيك قلمرو علم از قلمرو دين و نيز كانت به خروج مسائل مابعدالطبيعه از محدوده ى عقل نظرى و انحصار حوزه ى عقل نظرى به مسائل علمى و پديدارهاى زمانى و مكانى رو آوردند.[1] كارل بارت، متأله مسيحى پروتستانى نيز موضوع الهيات را تجلّى خداوند در مسيح و موضوع علم را، جهان طبيعت قلمداد كرد. وى با تمايز موضوعى به تمايز روشى نيز نايل آمد.[2] گروهى نيز تفكيك در وظيفه ى علم و دين را پيشنهاد كردند; بدين معنى كه وظيفه ى علم، ابزار انگارى و پيش بينى و كنترل باشد; نه تبيين گرى; و يا اين كه دين صرفاً تنظيم كننده ى زندگى فردى و اجتماعى باشد; نه تبيين كننده ى امور واقع.[3] برخى تفكيك در اهداف علم و دين را بيان كرده اند و هدف دين را هدايت و سعادت بشر، و هدف علم را تبيين حقايق عالم طبيعت دانسته اند.[4] دسته ى ديگرى، جدا انگارى زبان علم و زبان دين را ارايه نمودند و معنادارى گزاره هاى علم و دين، يا بى معنا دانستن گزاره هاى دينى توسط پوزيتويست ها و يا تفكيك كاركرد گرايانه ى زبان علم و دين از سوى فيلسوفان تحليل زبانى، هم چون ريچارد بون و بريث ويت را پذيرفته اند.[5] 
شيوه ى ديگرى كه در تعارض علم و دين مطرح شده، مقوله ى علم دينى است; بدين معنا كه تنها علم دينى مى تواند مضامين ناسازگار با تلقّى دينى در علوم تجربى را حل كند; زيرا با تأثير متافيزيك دينى و روحيه و انگيزه ى دينى عالمان بر فرايند و تئورى ها و اهداف علم، نمى توان به مضامين ناسازگار با دين دست يافت. 
انگيزه هاى طرح علم دينى 
دو انگيزه مى توان براى طراحان مقوله ى علم دينى تصور كرد: نخست، حل تعارض و تقابل علم و دين و گزاره هاى علمى با گزاره هاى دينى و ساير انواع تعارض; و دوم، جهت گيرى دينى يا سكولار علوم تجربى در حيات و تمدن بشرى. 
در واقع، مسئله ى علم دينى، علاوه بر اين كه با تأثير پيش فرض هاى دينى بر علوم، به جهت گيرى دينى دستاوردهاى علمى سامان مى دهد، به حل مسئله ى تعارض و چالش ميان علم و دين مدد مى رساند.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . ر. ك: دين و نگرش نوين، ص ص 308 ـ 317. 
[2] . ر. ك: مايكل پترسون و ديگران، عقل و اعتقاد دينى، ص 366. 
[3] . همان، ص 388. 
[4] . محمد تقى مصباح يزدى، فصل نامه ى مصباح: مبحث بنيادى علوم انسانى، شماره ى 8، ص 9. 
[5] . مايكل پترسون و ديگران، عقل و اعتقاد دينى، ص 269. 
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
لطفاً در مورد علم ديني و علم سكولار توضيح دهيد؟

پاسخ : 
قبل از ورود در اصل بحث توجه به نكته اي از باب مقدمه ضروري است. و آن اينكه مسأله علم ديني و علم سكولار و به تعبيري علم غير ديني از مسايل نوظهوري است كه در عين كوتاهي عمري كه داشته است جاي خود را در محافل علمي باز كرده است. "در جهان مسيحيت در دو دهه اخير اين مسأله (علم ديني) به قوت مورد بحث قرار گرفته است و حتي در آن خصوص كنفرانس هايي برگزار شده است. كه آخرين آنها كنفرانس "علم در يك زمينة خدا باورانه" (Science in Theistic context) بود كه در تابستان 1377 ش، 1998 م، در كانادا برگزار شد. بايد يادآور شد كه امروز اصطلاح Theistic Science در محافل فرهنگ غربي اصطلاح جا افتاده اي است".[1] 
اما اين مسأله در جهان اسلام از سابقه و قدمت بيشتري برخوردار بوده است و از مباحث مربوط به آن به "علم اسلامي" يا "اسلامي كردن علوم" ياد مي شده است و هم اكنون نيز بحث علم ديني از مباحث قابل توجه در محافل و مجامع علمي اسلامي بشمار مي آيد. 
ابوالاعلي مودودي، دهه 1930 در خصوص اسلامي كردن دانش ها معتقد است: " ... بنابراين موقع آن است كه مسلمانان از نظام قديمي و كهنه آموزش و نيز از نظام جديد جهت گيري سكولار رهايي يا بند و يك نظام جداگانه آموزشي براي خودشان بنا كنند كه سرشت آن تا آنجا كه ممكن است جديد باشد، بهترين استفاده را از علم و فنون جديد بكند ولي جهت گيري اسلامي آن دقيق نشده باشد اين طرح را آنهايي مي توانند اجرا و پياده كنند كه نه تنها وقوف كامل به اسلام دارند بلكه مجهز به ايمان و اعتقاد راسخ نيز هستند"[2] با اين مقدمه و بيان پيشينه اجمالي از مسأله سراغ تعريف علم ديني و علم سكولار مي رويم. 
علم ديني و علم سكولار (غير ديني) 
براي اين دو اصطلاح تعاريف مختلفي ارايه شده است و قبل از بيان آنها و گزينش تعريف مناسب توجه به اين نكته لازم است كه از آنجا كه علم سكولار (غير ديني) در مقابل علم دين قرار دارد، هر تعريفي كه از علم ديني ارايه مي شود به نوعي علم سكولار نيز شناخته مي گردد و ما هر تعريفي از علم ديني را بپذيريم نقطه مقابل آن علم سكولار است. بر اين اساس با شناخت نسبت به مفهوم علم ديني، ماهيت علم سكولار (غير ديني) كه در نقطه مقابل آن است روشن مي گردد. از اين روي فقط به بيان تعاريف ارايه شده در خصوص علم ديني مي پردازيم. 
1. برخي علم ديني را علمي دانسته اند كه زمينة آن در اسلام وجود داشته باشد.[3] 
2. برخي ديگر علم ديني را بهره برداري از علوم در جهت اهداف اسلامي دانسته اند.[4] 
3. برخي نيز برآنند كه علوم ديني، علومي هستند كه در فضاي جامعه اسلامي ظهور كرده باشند. 
استاد مصباح يزدي، در اين رابطه معتقدند: "اسلامي كردن برخي از علوم، ممكن است جهات مختلفي داشته باشد و هميشه به يك دليل نباشد. گاهي به اين دليل (است) كه يك يا چند علم در سرزمين اسلامي پديد آمده و رشد كرده است و از آن جهت به آن اسلامي مي گوييم".[5] 
4. وجه ديگري نيز براي علم ديني بيان كرده اند و آن اينكه، علم ديني، يعني علم مستند به وحي الهي، چنانكه باز ايشان مي نويسند: 
گاهي نيز مي گوييم اسلامي (و) منظورمان اين است كه برخي از نظريات علمي را علاوه بر راه حس يا راه عقل از راه وحي هم مي توان كشف كرد " ... در اينجا اسلامي بودن به اين معناست كه اين مطلب از طريق كه به پيامبر اسلام فرستاده شده، براي ما يقين علمي حاصل كرده است".[6] 
5. علومي در (هستند) كه هدف آن تبيين كتاب و سنت است مثل فقه و اصول و تفسير قرآن و فلسفه، كلام و مفديات آنها. 
6. بعضي گفته از مهم نيست منشأ يك علم كجا باشد، اگر مسائل آن علم در چهارچوب جهان بيني اسلامي تفسير شود، مي توان آن را علم اسلامي تلقي كرد. 
7. برخي علمي را اسلامي دانسته اند كه در خداشناسي و رفع نيازهاي مشروع فردي و اجتماعي جامعه اسلامي مؤثر باشد[7] استاد مطهري مي فرمايد: "خاتميت و خالقيت اسلام اقتضاء ميكند كه هر علم مفيد و ناقصي را كه براي جامعه اسلامي نافع و ضروري است، علم ديني بخوانيم."[8] 
از تعاريف ذكر شده غير از تعريف دوم و ششم و هفتم، مابقي، به نوعي تعريف به مصداق هستند يعني مصاديقي از علم ديني را بازگو كرده اند. تعاريف دوم و ششم هم به تعريف اخير بر مي گردد. 
به نظر مي رسد بالحاظ دو امر مي توان هر علمي را علم ديني دانست يكي اينكه از جانب شارع مقدس مورد روع نباشد يعني ممنوعيت شرعي نداشته باشد و ديگري آنكه براي جامعه ديني نافع باشد. 
بنابراين مي توان گفت: علم ديني، علمي است مورد نهي و ردع شارع نبوده و از طرفي براي جامعه اسلامي نافع باشد. 
ويژگي هاي علم ديني و علم سكولار: براي تبيين بيشتر تمايز بين اين دو علم، توجه به ويژگي هاي آنها خالي از فايده نيست. 
1. روش مطالعه در علم سكولار تجربه، فرضيه و نيز مشاهده است. بنابراين قلمرو اين علم تا جايي است كه بتواند پديده اي را مورد آزمايش و تجربه حسي قرار دهد و در خارج از اين قلمرو حق دخالت ندارد، اما روش مطالعه در علم ديني علاوه بر اينكه بر شيوه هاي تجربه و حسي (در مواردي كه قابل تجربه حسي مي باشند) شيوه هاي ديگري كه فراتر از شيوه هاي تجربي و حسي هست از قبيل عقل و وحي، معتبر داشته شده است پس علم ديني به جهت برخورداري از دو ابزار مهم در تحصيل علم مي تواند قلمرو مطالعه اش را تا امور ماواري طبيعي توسعه دارد و به قضاوت بنشيند. 
2. علم سكولار مبتني بر جهان بيني علمي و علم ديني مبتني بر جهان بيني ديني است. اگر مطالعه طبيعت جامعه و انسان در چهارچوب جهان بيني ديني (اسلامي) انجام گيرد علم مبتني بر اين جهان بيني، علم ديني خواهد بود و اگر فارغ از جهان بيني ديني و صرفاً به منظور كشف علمي (تجربي و حسي) پديدارها باشد، علم بوجود آمده را سكولار مي نامند[9] يعني هيچ انتسابي با جهان بيني ديني ندارد. 
3. علم سكولار چون بر تجربه و حس تكيه دارد هميشه در معرض دگرگوني و تحول است از اين روي صحت هيچ داده اي از آن را نمي توان به طور قطع اثبات كرد اما ويژگي علم ديني آن است كه با توجه به اينكه از منبع وحي سرچشمه مي گيرد و مستند به وحي الهي است دگرگون پذير نيست پس هم از قطعيت و صحت قطعي برخوردار است و هم چالش تغيير و تحول را ندارد. 
نتيجه آنكه: با توجه به ويژگي هاي ياد شده مي توان گفت علم ديني چون از ويژگي هايي برخوردار است كه مي تواند در سعادت آدمي و كارآمدي نسبت به شؤونات فردي و اجتماعي افراد الگوي واقعي ارايه دهد و علاوه بر ترغيب انسان به مطالعه در طبيعت و دست يابي به علم تجربي و حسي (كه مقدمه رسيدن به خداشناسي و خداپرستي واقعي است) براي تثبيت اعتقاد به حاكميت يك مشيت حكيمانه در جهان و خداشناسي و عبوديت، ثمر بخش است، پس علم نافع و مفيدي است كه در متون ديني هم تحصيل آن لازم شمرده شده است. 
براي مطالعه بيشتر: 
1. مهدي گلشني، علم و دين و معنويت در قرن بيست و يكم، تهران: پژوهشگاه علوم انساني و مطالعات فرهنگي، 1379. 
2. جمعي از نويسندگان، جستارهايي در كلام جديد، تهران: انتشارات سمت با همكاري دانشگاه قم، 1381. 
3. عبدالحسين خسروپناه، كلام جديد، قم: مركز مطالعات و پژوهشهاي فرهنگي حوزه علميه، 1379، گفتار چهاردهم. 
در آخر توجه خود و شما را به حديث شريفي از حضرت پيغمبر - صلي الله عليه و آله و سلم -كه ما را به فراگيري هر علم نافع غير مغاير با شرع مقدس، تشويق مي كند، جلب مي نماييم: 
آن حضرت فرمود: 
"الحكمة ضالة المؤمن فاطلبوها ولو عند المشرك، تكونوا احقّ بها و اهلها" حكمت گمشده مؤمن است كه به دنبالش برويد اگر چه نزد مشركان باشد زيرا شما از آنها به آن سزاوارتريد و شايسته آن هستيد".[10]
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . گلشني، مهدي، از علم سكولار تا علم ديني، پژوهشگاه علوم انساني و مطالعات فرهنگي، چاپ دوم، پائيز 1380، تهران، ص 147. 
[2] . به نقل از پيشين، ص 146. 
[3] . ر.ك: مقاله اسلامي كردن علوم و نقش حوزه و دانشگاه، احمد احمدي، فصلنامه حوزه و دانشگاه، شماره 35، ويژه نامه 27 آذر 1379، ص 8 - 10. 
[4] . ر.ك: مقاله اسلامي كردن يا بومي كردن علوم اجتماعي، محمدحسين پناهي، همان، ص 52 - 53. 
[5] . ر.ك: مقاله علوم و دين، فصلنامه حوزه و دانشگاه، مجموعه مقالات 27 آذر 1378، ص 115 - 117، (رابطه دلالت و انتظارات)، محمدتقي مصباح يزدي. 
[6] . ر.ك: همان. 
[7] . سه مورد اخير از كتاب "از علم سكولار تا علم ديني"، همو نقل شده است. 
[8] . مرتضي مطهري، ده گفتار، انتشارات حكمت، 1356 ش، ص 146 - 147. 
[9] . گلشني. همان، ص 7 - 8. 
[10] . زين الدين عاملي، منية المريد، ص 173 به نقل از گلشني، مهدي، قرآن و علوم طبيعت، چاپ دوم، نشر مطهر، پاييز 1380، تهران، ص 21. 
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
علت دين گريزي جوانان چيست و چگونه مي‏توان آنها را از اين راه منصرف كرد ؟

پاسخ : 
يك. بررسى عوامل دين گريزى 
به سادگى نمى‌توان گفت: نسل جوان ما دين گريز و احيانا دين ستيز هستند اينان نسبت به واقعيات موجود جامعه، ديدگاه‌هاى متفاوتى دارند و چه بسا بخشى از آن ديدگاه‌ها و نارضايتى‌ها، وارد باشد ولى ممكن است، برخى از جوانان با توجه به شرايط محيطى و خانوادگى، از روند نارضايتى بيشترى برخوردار باشند و بعضى از نارسايى‌ها را ناشى از قوانين دينى بدانند ودر نتيجه اشكالات خويش را متوجه دين بكنند. البته كارآمدى دين بحثى است و كارآمدى برخى از مديران بحث ديگر. اتفاقا در برخورد با تعدادى از اين جوانان و گفت‌وگو با آنان، تصريح كردند: اشكالات آنان نه به اصل دين، بلكه به مديران و كارگزاران بر مى‌گردد. 
بنابراين، جوانان كشور از بهترين جوانان از حيث سلامت فكرى، روحى و دينى مى‌باشند و سرمايه‌گذارى دشمنان دين و كشور، براى تسخير اين دژ مستحكم و انحراف جوانان، گواهى است بر مدّعاى ما، كه البته موفق نخواهند شد. 
به هر حال، دين‌گريزى عوامل متعددى دارد از جمله: 
1. روند تغيير ارزش‌ها پس از دوران دفاع مقدس و آغاز دوران باز سازى كشور، مدلى براى توسعه اقتصادى و اجتماعى در پيش گرفته شد كه اين مدل موجب بروز تضادهاى ارزشى و فاصله گرفتن جامعه از شاخص‌هاى مطلوب گرديد به گونه‌اى كه توسعه، نتايجى از قبيل تغيير ارزش‌ها را نيز در پى داشت. توضيح اينكه اقدامات اقتصادى نظير تغيير نرخ ارز و تورم موجب كاهش درآمد واقعى و قدرت خريد مردم گرديد. همچنين با ابزار مختلف (واردات، تبليغات، مراكز تجارى و) فرآيند قوى توليد نياز در مردم، در پيش گرفته شد. در نتيجه سطح نيازهاى غالب مردم بالاتر از سطح درآمدشان قرار گرفت و مردم در ارضاى نيازهايشان، با موانع اساسى روبه رو شدند. از آنجا كه درآمد واقعى نيز كاهش يافت، دستيابى به درآمد بيشتر و پول بيش از حد معمول، با ارزش شد. از طرف ديگر، عواملى مانند نمايش ثروت قشر بالا و تسهيلاتى كه براى قشر بالا فراهم آمد، گرايش بارز مديران دولتى به تجملات و ظواهر و تغيير فضاى كل جامعه، موجب شد كه مردم ارزش‌هاى جديد را تأييد شده (هنجار) و جست‌وجوى پول براى ارضاى نيازهاى جديد را درست و مشروع ببينند بنابراين پول‌جويى به ارزش غالب تبديل شد و حداقل در مورد بيشتر كسانى كه پول و درآمدشان كم بود و كفاف ارضاى نيازهايشان را نمى‌داد، ارزش‌هاى ديگر را تحت‌الشعاع قرار داد. در نتيجه اين فرآيندها، ارزش‌هاى اجتماعى، از سنتى به سوى مدرن، از ساده زيستى به تجمل، از كمك و هميارى و ايثار و گذشت براى جامعه به سودجويى فردى و از ارزش قناعت به ارزش ثروت و از انسجام به فردگرايى و از ارزش دين و خدا به ارزش پول و دنيا حركت كرده‌اند.(1) 
2. مشكلات پس از انقلاب (مانند جنگ و توجه به مسائل امنيتى و دفاعى و) كه نتيجه طبيعى آن، فقدان برنامه‌ريزى‌هاى دقيق و كارشناسى شده براى نهادينه سازى و تثبيت ارزش‌ها و معارف اسلامى است. 
3. تبليغات سوء دشمنان و ايجاد و القاى شبهه دربارة دين كه گاهى بى‌پاسخ مانده و در ذهن برخى جاى گرفته است. 
4. روش‌هاى نادرست در آموزش دينى در دوران كودكى و نوجوانى برخى از رفتارها و برخوردهاى ناصحيح و مخالف شرع در بيان احكام شرعى، موجبات بدبينى عده‌اى از افراد به خصوص جوانان را فراهم آورده است. حضرت امام (ره) و رهبر معظم انقلاب بارها خطر اين گونه افراد را متذكر شده، در اين خصوص مى‌فرمايد: «معناى تحجر آن است كه كسى كه مى‌خواهد از مبانى اسلام و فقه اسلام براى بناى جامعه استفاده كند، به ظواهر احكام اكتفا كند و نتواند كشش طبيعى احكام و معارف اسلامى را در آنجايى كه قابل كشش است درك كند و براى نياز يك ملت و يك نظام و يك كشور كه نياز لحظه به لحظه است نتواند علاج و دستور روز را نسخه كند و ارائه بدهد. اين بلاى بزرگياست».(2) 
5. ضعف و سستى بنيان‌هاى دينى در برخى از خانواده‌ها كه منجر به عدم تربيت و پروش صحيح جوانان شده است. 
6. گرايش به سوى تمايلات و هواهاى نفسانى، خواسته‌هاى نا به جاى برخى و ناهنجارى عاطفى و روانى آنان و بى‌بند و بارى و گرفتارى در انواع دام‌هاى شيطانى و موجب شده كه بسيارى به سستى و فساد و راحتى و سودجويى و روى آورند و التزام به دين و چهارچوب‌هاى دينى را مزاحم خود ببينند. چنان كه در قرآن كريم درباره مهم‌ترين عامل روى‌گردانى 
از توحيد و معاد آمده است: « بَلْ يُريدُ اْلإِنْسانُ لِيَفْجُرَ أَمامَهُ» بلكه انسان مى‌خواهد راه فساد را پيش روى خود باز كند.(3) 
7. ضعف بينش و نداشتن آگاهى درست از ماهيت دين و نقش و كاركرد آن در تأمين سعادت دنيوى و اخروى انسان. 
8. ناكارآمدى برخى از مديران جامعه در اجراى برنامه‌هاى اعلام شدة حكومت دينى، و بى‌پاسخ ماندن نيازهاى اوليه اجتماعى جوانان (ازدواج، اشتغال، مسكن و). 
9. عدم توزيع عادلانه امكانات و فرصت‌ها در برخى از ادارات و دستگاه‌هاى كشور. 
10. درگيرى برخى گروه‌ها و جناح‌هاى سياسى بر سر كسب، حفظ و استمرار قدرت سياسى و در نتيجه، ايجاد يأس و نااميدى جوانان براى نيل به خواسته‌هاى مشروع خويش. 
11. عملكرد منفى و نامطلوب بعضى از دستگاه‌هاى فرهنگى در سال‌هاى اخير و ميدان دادن به افراد و عناصر غير معتقد به نظام اسلامى، و ترويج فرهنگ غربى از سوى آنان. 
12. عملكرد و رفتار ناشايست گروهى از شاغلان در دستگاه‌ها و نهادهاى دولتى و حكومتى، باعث پيدا شدن تعارض و شكاف بين گفتار و عمل آنان شده و موجب بدبينى به شعارهاى انقلاب گشته است. 
12. كم‌كارى نيروها و دستگاه‌هاى انقلابى در توليد برنامه‌هاى سالم و جذاب و مفيدى كه بتواند اوقات فراغت جوانان را پر كند و آنان را از توجّه به برنامه‌هاى ضد اخلاقى و فاسد فرهنگ بيگانه باز دارد. 
13. مشكل انتقال ارزش‌ها نسل اول انقلاب و دستگاه‌هاى فرهنگى، در انتقال اين ارزش‌هاى انقلابى و دينى به نسل دوم و سوم انقلاب و حتى تعميق آن‌ها براى خود نسل اول انقلاب، سهل‌انگارى و كم‌كارى‌هايى داشته‌اند كه موجب فاصله گرفتن تدريجى برخى از افراد جامعه به خصوص جوانان از ارزش‌هاى اسلامى شده است. 
راه‌كارهاى مقابله با دين گريزى 
براى مبارزه با دين‌گريزى، بايد پس از بررسى همه جانبة علل و عوامل آن، راه‌كارهاى مناسب را برگزيد. آنچه در جامعه امروز ما بسيار مهم است، ايجاد موجى سهمگين و توفنده در برابر تهاجم فرهنگى دشمنان و ارائة چهرة زيباى دين و زدودن غبار خرافات و كژانديشى‌ها، در اين صورت دين با جذابيت فوق‌العاده‌اى كه دارد، جوانان را به سوى خود مى‌كشاند. از اين رو نقش متوليان و دستگاه‌هاى فرهنگى در برنامه‌ريزى صحيح و اصولى و تقويت مبانى دينى وعقيدتى جوانان وتربيت آنان بر اساس الگوها ومعيارهاى صحيح اسلامى نقش بسيار حياتى در مقابله با دين‌گريزى جوانان دارد. اهميت اين مسئله در دانشگاه‌ها بسيار جدى است لذا بايد مسئولان تأثيرگذار در اين مراكز، درگزينش اساتيد ومديران دانشگاه دقت ونظارت كافى داشته باشند ودر غنى سازى متون آموزشى متناسب با نيازهاى جامعه و ارزش‌هاى اسلامى همت گمارند. از طرف ديگر به شدت بايد مواظب خطر دگرگونى در هويت فرهنگى و گرايش‌هاى نسل جوان بود. يكى از خطرات جدى فرهنگ مهاجم غرب، اين است كه جوانان را چنان به سوى تمايلات شهوانى و آزادى‌هاى جنسى سوق مى‌دهد كه اساسا گرايش به دين و ديانت در آنان رنگ مى‌بازد و ديگر براى آنان حق و باطل چندان اهميتى ندارد. از اين رو بايد در كنار كار فرهنگى، با عوامل شبهه افكن داخلى دشمن، از قبيل روزنامه‌ها و گروه‌هاى معاند، برخورد قانونى داشت واجازه مسموم نمودن فضا، امنيت وسلامت فكرى وروانى جامعه را به آنها نداد. علاوه بر اين تقويت و كارآمدى دستگاه‌هاى قضايى و انتظامى در مقابله با باندهاى فساد و اشرارى كه سعى در گسترش فساد، اعتياد و بزهكارى در ميان جوانان دارند، از اهميت ويژه اى برخوردار است. 
در كنار راه‌كارهاى ياد شده، تلاش براى اثبات عملى كارآمدى نظام اسلامى در تمامى زمينه‌ها ودر نتيجه برطرف كردن معضلات و مشكلاتى كه نسل جوان با آن مواجه‌اند از قبيل ازدواج، مسكن، اشتغال، امكانات علمى وتفريحى و تا حدود بسيار زيادى مى‌تواند عوامل دين گريزى جوانان را از بين برده وآنان را مجذوب دين نمايد. 
البته با توجه به شرايط وامكانات كنونى جامعه، فراهم كردن چنين بسترهايى زمان بر است از اين رو بايد به طور جدى به حفظ خود و خانواده و اطرافيان پرداخت. البته حفظ ايمان و ارزش‌هاى آن در محيط نامساعد، بسى دشوار است ولى ارزش افزون‌ترى دارد. خداوند در سوره «تحريم» نمونه‌اى را براى اين گونه افراد يادآورى مى‌نمايد. خداوند براى مؤمنان، آسيه همسر فرعون را مثال و نمونه مى‌آورد هنگامى كه از شوهرش بيزارى جست و عرضه داشت: خدايا من از قصر فرعون و زيورهاى دنيوى گذشتم و تو خانه‌اى در بهشت براى من بنا كن و مرا از شر فرعون و كردارش و قوم ستمكار نجات بخش. 
حفظ ارزش‌ها در محيط مناسب و 
مساعد هنر نيست هنر آن است كه در تندباد ضدارزش‌ها، اخلاق و معنويت مطرح شود. همچنين با عمل به سفارش‌هاى زير و گسترش چنين برنامه‌هايى در سطح جامعه، مى‌توان بر ناهنجارى‌ها و گريز از دين غلبه كرد: 
1. سعى و كوشش در انجام وظايف و واجبات دينى، 
2. خواندن نماز با حضور قلب و در اول وقت، 
3. گرفتن روزه مستحبى به ويژه دوشنبه و پنجشنبه، 
4. تلاوت قرآن بويژه بعد از نماز صبح، 
5. تأمل و انديشه در آيات قرآن، 
6. حتى المقدور سعى در خواندن نماز شب، 
7. سحر خيزى، 
8. شركت درورزش‌هاى فردى و دسته جمعى، 
9. تنظيم برنامه براى تمام شبانه روز و پر كردن‌اوقات فراغت با برنامه‌هاى صحيح و سودمند، 
10. شركت در فعاليت‌هاى مذهبى‌و اجتماعى، 
11. پرهيز از نگاه نامشروع به افراد نامحرم. 
12. كنترل افكار و نينديشيدن به صحنه‌هاى شهوت انگيز. 
13. به ياد خدا بودن درهمه اوقات 
14. عدم معاشرت و دوستى با افراد منحرف و فاسد،(4) 
15. انتخاب دوستان مؤمن و سالم. 
16. تقويت مبانى دينى وعقيدتى خود از طريق مطالعه كتاب‌هاى معتبر و مفيد و يا شركت در نشست‌هاى علمى مذهبى و 
پى‌نوشت‌
(1) نگ: فرامرز رفيع‌پور، توسعه و تضاد، فصل 4 8 3 آناتومى جامعه، ص 225
(2) روزنامه جمهورى اسلامى، 17/ 3/ 1376
(3) قيامت (75)، آيه 5
(4) نگ: فرامرز رفيع‌پور، توسعه و تضاد، فصل 4 8 3 آناتومى جامعه، ص 931
پرسمان 
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
آيا تحقيق در زمينه باورهاي ديني لزومي دارد؟ تا چه اندازه لازم است؟ تحقيقات عوامانه كافي است يا تحقيقات پيچيده هم مورد نياز است تحقيق طولاني لازم است يا كوتاه؟

پاسخ : 
پرسش از نسبت عقل و دين همواره مورد توجه بوده است و گرايشهاي مختلفي نسبت به پاسخ اين پرسش پديد آمده است، در اين مختصر پس از طرح ديدگاههاي مختلف به پاسخ صحيح خواهيم پرداخت: 
الف: عقل‌گرايي حداكثري 
برخي معتقدند براي آن‌كه نظام اعتقادات ديني واقعاً و عقلاً مقبول باشد بايد بتوان صدق آن را به گونه‌اي اثبات كرد كه جميع عقلا قانع شوند[1] از چنين گرايشي به عقل‌‌گرايي حداكثري يا خردگرايي افراطي ياد مي‌شود كليفورد رياضي‌دان انگليسي از قائلان به چنين ديدگاهي است او مي‌گويد هر اعتقاد كه بر مبناي قرائن ناكافي پذيرفته شود در خور مذمت و نكوهش مي‌باشد[2] عقل‌گرايي افراطي دچار چالش‌هاي جدي مي‌باشد كه پاره‌‌اي از آن‌ها عبارتست از: 
1. عقل‌گرايي افراطي مبتني بر اين اصل است كه انديشة آدمي معيار و ميزان دين مي‌باشد و وجود امر برتر از سطح درك و عقل انسان را باور نداشت حال آن‌كه اولاً دين بخش‌هاي مختلفي دارد و از آن جمله امور عبادي و تعبدي است كه علت بسياري از آن‌ها بر عقل پوشيده است مانند راز وجوب 30 روز روزه يا 4 ركعت نماز در ظهر و 2 ركعت در صبح و ثانيا حتي تمامي بخشهاي اعتقادي بر عقل آشكار نيست مانند آنچه در قيامت اتفاق مي‌افتد و اثري كه هر عملي در حيات اخروي در پي دارد. 
2. پرسش ديگري كه دربارة عقل‌گرايي حداكثري مطرح است اين است: آيا مي‌توان اين ديدگاه را عملاً مورد استفاده قرار داد؟ به بيان ديگر، آيا عملاً ممكن است كه توصيه قائلين به عقولانيست حداكثري را اجرا كرد و صدق يك نظام اعتقادات ديني خاص را چنان معلوم كرد كه همة عقلاء قانع شوند؟ 
عقلانيت حداكثري فكر مي‌كند كه اين كار شدني است امّا در مقابل اين تلقي واقعيتي انكار ناپذير وجود دارد كه علي‌رغم اين‌كه قائلين به عقلانيت حداكثري قرنها با ديگران بحث كرده‌اند هيچ نظام اعتقادات ديني‌اي چنان اثبات نشده است كه همه عقلاً قانع شوند[3] بنابراين آنچه قابل دفاع مي‌باشد اولاً مدلّل شدن نظام ديني براي خود شخص است نه براي همة عقلا و ثانياً مدلّل شدن بخش‌هايي از دين است كه بتواند موضوع تاملات عقلي قرار بگيرد و در چنگ عقل در آيد. 
ب: ايمانگرايي يا فيدئيزم 
ايمان‌گرايي ديدگاهي است كه نظامهاي اعتقادات ديني را موضوع ارزيابي و سنجش عقلاني نمي‌داند براي مثال اگر بگوييم كه ما به وجود خداوند و عشق او نسبت به انسانها ايمان داريم، در واقع گفته‌ايم كه ما اين امر را مستقل از هرگونه قرينه و استدلالي پذيرفته‌‌ايم و هرگونه كوششي را كه براي اثبات يا انكار عشق خداوند نسبت به انسانها صورت پذيرد، مردود مي‌دانيم[4] از نظر ايمان‌گرايان برهان بايد مبتني بر مقدمات يا مفروضاتي باشد و از نظر يك مومن مخلص، بنياني‌ترين مفروضات، در خود نظام اعتقادات ديني يافت مي‌شوند از سوي ديگر معتقدند اگر ما كلام خداوند را با منطق يا علم مورد سنجش و داوري قرار دهيم در واقع علم و منطق را پرستيده‌ايم نه خداوند را[5] از نظر ايمان‌گرايان پژوهش عقلي و ديني «فرايندي تقريبي است كه شخص در ضمن آن رفته رفته به پاسخ نهايي‌ نزديكتر مي‌شود امّا هرگز كاملاً به آن دست نمي‌يابد هميشه قرائن ديگري هم‌ وجود دارد كه بايد مورد ملاحظه قرار گيرد، كتابها يا مقالات ديگري هم هست كه بايد مطالعه و ارزيابي شود از نظر ايمان‌گرايان اصلاً ايمان يعني جست زدن و خطر كردن و «بدون خطر كردن، ايماني در كار نيست» هر چند ظاهراً اين تلقي كه ايمان مستلزم تعهد ورزيدن و تن به خطر دادن است ديدگاهي قابل فهم به نظر مي‌آيد امّا با مشكلات جدي روبروست كه پاره‌اي از آن‌ها اشاره مي‌شود. 
1. اگر فرض كنيم كه ايمان نوعي جهش است شخص چگونه تصميم مي‌گيرد كه به درون كدام ايمان جست بزند؟ ايمان اسلامي يا ايمان مسيحي يا.... بدون شك ضروري است كه پاره‌اي روش‌هاي معقول و خرد پسند در اختيار داشته باشيم تا بر مبناي آن‌ها بتوانيم نظامهاي اعتقادي را بررسي و نظام مطلوب را برگزينيم. 
2. كلام الهي را مورد ارزيابي قرار دادن در صورتي به پرستش منطقي مي‌انجامد كه شيفته براهين‌مان شويم نه تابع متعلق آن يعني در حقيقت از منطق و برهان به عنوان ابزاري استفاده كردن براي رسيدن به حقائق ديني نه تنها منافاتي با دينداري ندارد بلكه مايه دستيابي به ايمان درست مي‌باشد و همچنين آدمي را در برابر هجوم شبهات ديني حفظ مي‌كند. 
3. قول به فرايند تقريبي يعني عدم دستيابي به هيچ پاسخ قطعي در باب گزاره‌هاي ديني در شكاكيت فلسفي و گرايشهاي خرد ستيزانه ريشه دارد و با توجه به بديهيات عقلي و معجزات اقامه شده بدست انبياء نمي‌توان به چنين قولي ملتزم شد و وجود اختلاف در پاره‌اي گزاره‌ها نمي‌تواند مايه اثبات عدم قطعيت در تمامي گزاره‌ها‌ باشد. 
ج: عقل گرايي انتقادي 
تعريف عقل‌گرايي انتقادي اين است كه نظامهاي اعتقادات ديني را مي‌توان و مي‌بايد عقلاً مورد نقد و ارزيابي قرار داد اگر چه اثبات قاطع چنين نظامهايي امكان پذير نيست [6] عقل‌گرايي انتقادي كه متاثر از معرفت شناسي كانت است نمي‌تواند براي سنجش نسبت عقل و دين راهكار و پاسخي مناسب باشد زيرا اولاً همانگونه كه گفتيم اختلاف در پاره‌اي از گزاره‌ها نمي‌تواند ثابت كند كه دستيابي به قطعيت هيچ گرازه‌اي امكان ندارد بلكه بايد بديهيات عقلي مي‌توان نظام ديني مطلوب را ثابت كرد و ثانياً عقل‌گرايي انتقادي كه نقدي بر ايمان‌گرايي است در حقيقت دچار همان چالش مي‌شود كه ايمان‌گرايان گرفتار شدند يعني براي ايمان جز حيرت و شك و سرگرداني مبنايي باقي نخواهد ماند و نتيجه چيزي جز ايمان بي‌مبنا نخواهد بود. 
عقل‌گرايي معتدل 
عقل‌گرايي معتدل كه پاسخ اسلام به نسبت عقل و ايمان است به معناي مبنا قرار دادن عقل براي بخش‌هايي از دين كه قابليت تاملات عقلاني را دارد در كنار تعبد و ايمان نسبت به موضوعاتي كه قابليت تأملات عقلي را ندارد و نيز طلب عقلانيت از مخاطبان مختلف به ميزاني كه توان عقلاني دارند. 
اولاً بايد ميان مخاطبان تفاوت قائل شد نمي‌توان از همة مردم انتظار آشنايي با ادله پيچيده را داشت و يا پذيرش عقلاني تمام دين را انتظار داشت بلكه كافي است كه اعتقادات اساسي آن‌ها عقلاني باشد يعني اصل دين و محورهاي اساسي آن مانند خدا، معاد، نبوت بطور عقلي پذيرفته شده باشد آن هم به ميزاني كه خود شخص متقاعد شده باشد و البته مطلوب آن است كه تلاش نمايد تا ميزان عقلانيت ديني خود را افزايش دهد شكي نيست عالمان دين بايد كوشش كنند تا داده‌هاي و‌حياني و دين را تا حد امكان تبيين و اثبات عقلي نمايند و شبهات و اشكالات وارد شده بر آن را دفع نمايند تا فضاي سالم و نظام متقاعد كننده براي مردم فراهم گردد. 
اهميت عقل در اسلام و دعوت تمامي مردم به تفكر و تعقل خصوصاً در اعتقادات اساسي مانند وجود خدا و معاد و موظف كردن عالمان به دفاع از دين در اسلام همگي آنچه را گفتيم ثابت مي‌كند. 
ثانيا: همة اجزاء دين به يك ميزان عقل پذير نيستند از باب نمونه اصول كلي را مي‌تواند عقل ثابت كند امّا كشف تمامي فلسفه احكام براي عقل امكان پذير نيست و يا اعتقادات جزيي مانند مواقف قيامت و غيره نيز در چنگ عقل نمي‌آيد. 
نتيجه آن‌كه تحقيقات عقلاني در باب دين مطلوب است و تا ميزاني كه به چنگ عقل مي‌آيد شايسته است عقل به دين پژوهي بپردازد البته كساني كه توانايي يا فرصت تاملات عقلاني را ندارند حداقل لازم است اعتقادات اساسي آن‌ها بر عقل مبتني باشد يعني عقايد اساسي آن‌ها بر ايشان ثابت شده باشد. 
معرفي كتاب: 
مباني شناخت، محمد محمدي ري شهري، بخش اول، مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامي حوزه علميه قم، چاپ چهارم 1373. 

--------------------------------------------------------------------------------
[1] . ر.ك، 74. 
[2] . ر.ك: 76ـ 74. 
[3] . ر.ك: 78. 
[4] . ر.ك: 79. 
[5] . ر.ك: 82 ـ 81. 
[6] . ر.ك: 86. 
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
آيا اين سخن كه ابتدا ايمان بياور و سپس بفهم درست است؟

پاسخ : 
اين ديدگاه ريشه در سنت مسيحيت غربي دارد نيكلاس ولتر ستورف معتقد است كه اگوسيتن ايدة تقدم ايمان بر فهم معرفت را از كلمنت اسكندراني به ارث برده است: «ايمان مي‌آورم تا بفهم»[1] اما انديشة تقدم ايمان، بيش‌تر به نام آنسلم قديس (حدود 1109 ـ 1033 ـ م) شناخته مي‌شود. عار معروف اين كشيش ايتاليايي اين بود كه «ايمان بياور تا بفهمي»[2] آنسلم با اين مثل مي‌گويد: در دين با گزاره‌هايي مانند وجود خدا، قضا و قدر، جبرو اختيار و سعادت و شقاوت انسان مواجهيم كه انسان نمي‌تواند به آنها معرفت يابد، پس بايد نخست و در نقطه آغاز به آنها ايمان آورد و باور كند تا شرط حاصل آيد و بعد به درك و اثبات آن نايل شود. نگرش افراطي تقدم ايمان بر فهم را مي‌توان امروزه تحت عنوان «فييدئيزم» پي‌جست يعني گرايشي كه با اصالت دادن به ايمان، معرفت و فهم را به حاشيه مي‌راند در مقابل، ديدگاهي مطرح است كه معتقد به تقدم معرفت بر ايمان است سرآمد اين متفكران توماس آكويناس است كه ايمان را نحوه‌اي از آگاهي و معرفت تلقي مي‌كرد[3]. اكنون بايد ديد ديدگاه اسلام چيست؟ پاسخ با اين پرسش نيازمند كاويدن رابطه ايمان و فهم و معرفت است. در نسبت سنجي ايمان و معرفت يا فهم مي‌توان انواع ذيل را مورد توجه قرار دارد: 
الف: ايمان با فهم هيچ ارتباطي ندارد. 
ب: ايمان مقدم بر فهم است و فهم پس از ايمان حاصل مي‌گردد. 
ج: معرفت بر ايمان مقدم است حصول ايمان متوقف بر فهم و معرفت است. 
حق آنست كه ايمان متبني بر فهم است هر چند ايمان آوردن در فهم پاره‌اي از حقائق ديني مؤثر است به عبارت ديگر ايمان و فهم توامان هستند و رشد يكي كمال ديگري را به دنبال دارد چنانكه امام علي ـ عليه‌السّلام ـ نيز فرموده‌اند: «الايمان و العلم اخوان توآمان رفيقان لايفترقان» علم و ايمان همانند دو برادر هميشه با هم‌اند و همانند دو رفيقند كه از هم جدا نمي‌شوند. اينك به بررسي گزينه‌هاي فوق و جستن نسبت درست ايمان و معرفت مي‌پردازيم 
الف: آيا ايمان با معرفت و فهم هيچ ارتباطي ندارد؟ 
برخي تصور كرده‌اند كه ايمان در جايي تحقق پيدا مي‌كند كه فهم و معرفت نباشد ايمان يعني«پرواز در ابرهاي ندانستن»[4] و عده‌اي ديگر گفته‌اند «شك كاملاً با ايمان ديني سازگاري دارد، و نه فقط سازگاري دارد بلكه مولفة ايمان ديني است»[5] اينگونه نسبت سنجي ميان ايمان و معرفت از تصور نادرست آنان از ايمان سرچشمه مي‌گيرد آنان گمان نموده‌اند ايمان يعني تسليم محض و كوركورانه در حاليكه ايمان در لغت يعني تصديق با خضوع و در اسلام يعني تصديق عالمانه به همراه خضوع و عمل. از امام علي ـ عليه‌السّلام ـ پرسيده شد كه ايمان چيست؟ فقال ـ عليه‌السّلام ـ:« الايمان معرفة بالقلب و اقرار باللسان و عمل بالار كان»[6]« در ايمان معرفت قلبي، اقرا لساني و رفتار جوارحي است». اينك به نمونه‌هاي ديگري از متون ديني اشاره مي‌شود كه بر ارتباط نزديك ايمان ومعرفت دلالت مي‌كند: 
1. لا اكراه في الدين قدتبين الرشده من الغّي فمن يكفرو بالطاغوت و يومن بالله فقد استمسك با العروة الوثقي[7] اين اشاره دارد آنگاه كه حق و باطل روشن شده است انسان بدون هيچ اكرامي مي‌تواند كفر با ايمان را برگزيند. 
2. «و اذا تيلي عليهم قالوا آمنابه انّه الحق من ربنّا»[8] اين آيه بيان مي‌كند آنان ايمان به آيات الهي آوردند زيرا آن آيات را حق نازل شده از سوي خداوند دانستند. 
3. از امام علي ـ عليه‌السّلام ـ روايت شده است كه فرمودند انسان حقيقت ايمان را نمي‌چشد مگر آن كه در امر سه ويژگي باشد تفقه در دين و صبر بر مصائب وتقدير و تدبير نيكو در امر معاش[9] يعني يكي از ريشه‌هاي ايمان معرفت و فهم است نه شك و شكاكيت البته هر چند علم و معرفت عامل دخيل در ايمان هست اما معرفت تمام ايمان نيست شاهد بر اين مدعا آيه شريفه «و حجدوا بها واستيقنتها أنفسهم»[10] است كه بيان مي‌كند با آنكه دانستند كه معجزه خداست باز آن را انكار كردند و كفرور زيدند. يا آيه شريفه‌اي كه مي‌فرمايد: «ان الذين ارتّدوا علي او بارهم من بعد ما بين لهم الهدي»[11] يعني پس از بيان شدن و روش شدن راه هدايت باز به دين پشت كرده و مرت شدند نتيجه آنكه گزينه الف باطل است و حق آنست كه ايمان با فهم مرتبط است و يكي از اركان ايمان فهم و معرفت است. 
ب: آيا فهم پس از ايمان حاصل مي‌شود؟ 
با توجه به آنچه در بند الف گذشت نبايد انسانها را به ايمان كوركورانه دعوت كرد بلكه بايد با ارائه استدلال و راهكارهاي دستيابي به معرفت و فهم از آنها انتظار ايمان داشت و خداوند سيره انبياء را در دعوت به تعاليم انبياء همينگونه معرفي كرده است و فرموده است: «ادع الي سبيل ربك بالحكمة و الموغطة الحسنه»[12] اي پيامبر مردم را به حكمت و اندرز به راه پروردگارت دعوت كن و نيز از همين جهت است كه خداوند انسانهايي را كه از روي علم و معرفت ايمان نياورده‌اند بلكه بطور مقلدانه و در پيروي از آباء و اجدادشان اعتقاداتي پيدا كرده‌اند مذمت نموده است و فرموده: «و اذا قيل لهم اتبعوا ما انزل الله قالوا بل نتبع ما الفينا عليه آباء نا أولوكان آباء و هم لايعقلون شيئّا و لا يهتدون»[13] خداوند ايمان رنخاسته از عقلانيت ومعرفت را مذمت مي‌كند البته ايمان و عمل به لوازم ايمان مانند تقوا ماية حصول روشنايي و معرفت مي‌شود و از اين رو انسان به فهم پاره‌اي از حقائق پس از ايمان و تقوا نائل مي‌شود شاهد بر اين سخن مانند آيه شريفه‌اي كه مي‌فرمايد: «ان الله يجعل لكم فرقاناً»[14] اگر تقوا بورزيد خدا به شما فرقان و قوة تميز ميان حق و باطل مي‌بخشد بنابراين از ديدگاه اسلام هر چند ايمان حدوئا مسبوق به فهم و معرفت است اما خود زايندة نوع معرفت خواهد بود يعني رابطة ايمان و معرفت نوعي رابطه كنش و واكنش و تأثير متقابل است كه رشد هر يك كمال ديگري را در پي خواهد داشت«و اتقوالله ويعلّمكم الله»[15] تقواي الهي پيشه كنيد تا خداوند به شما علم عطا كند. دربارة گزينه ب نتيجه آن است مراد آنست كه ايمان مبتني بر فهم نيست و فهم پس از ايمان حاصل مي‌شود اين سخن ناصواب است و اگر مراد آنست كه برخي فهم‌ها و معارف پس از ايمان نصيب آدمي مي‌شود مطلبي قابل قبول مي‌باشد. 
ج: آيا ايمان متوقف بر فهم است؟ 
اگر مراد آنست كه ايمان مبتني بر معرفت و مسبوق به فهم است اين همان چيزي مي‌باشد كه گفتيم حق است و ثابت نموديم اما اگر مراد آنست كه بايد تمام گزاره‌ها و حقائق ديني براي عقل آدمي مكشوف باشد و عقل به معرفت آنها نائل آيد نمي‌تواند به چنين چيزي ملتزم شد زيرا پاره‌اي از گزاره‌ها و حقائق ديني مي‌باشد كه از قلمرو خارج است و عقل توانايي درك آنها را ندارد مانند علم به غيب و احوال معاد و يا فلسفه برخي احكام مانند تعداد ركعات نماز. البته شكي نيست ايمان و تعبد به اين گونه امور اگر مبتني بر مبنايي عقلاني و استوار باشد مانند اثبات وجود خداوند و صفات كمال او و عصمت پيامبران و دين مي‌توان گفت چنين ايماني نيز مبتني بر معرفت و پذيرفتني است. 
منابع براي مطالعة بيشتر: 
1. محّمد تقي فعالي، ايمان ديني در اسلام و مسيحيت، بيجا، كانون انديشه جوان، 1371. 

--------------------------------------------------------------------------------
[1] . دايرة المعارف روتلبح، ج3، ص 185، به نقل از ايمان و چالش‌هاي معاصر دكتر محمد تقي فعالي، ص67. 
[2] . علم و دين، ايان باربور، ترجمه بهاءالدين خرمشاهي، مركز نشر دانشگاهي، ص 263،265. 
[3] . محمد تقي فعالي، ايمان ديني در اسلام و مسيحيت، بيجا، كانون انديشه جوان، 1371. ص83،89. 
[4] . كيان ش، 52، ص14. 
[5] . ر.ك، ص29. 
[6] . نهج البلاغه، خ218. ص 1186. 
[7] . بقره 256. 
[8] . قصص 53. 
[9] . علامه محمد باقر مجلسي، بحار الانوار، تهران، دارالكتب اسلاميه، 1362، چ 71، ص85. 
[10] . نل 14. 
[11] . عهد 25. 
[12] . نحل، 125. 
[13] . بقره 170. 
[14] . انفال 29. 
[15] . بقره 282. 
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
مقصود از عقلانيت در غرب چيست و در چه معنايي به كار مي‎رود؟

پاسخ : 
از قرن شانزدهم به بعد برنامه عقلاني سازي عقايد يكي از برنامه‎هاي فكري در ميان انديشمندان شد از چهره‎هاي مشهور عقل‎گرايي كه مي‎توان در غرب نام برد، دكارت است. وي معتقد بود كه تمام عقايد سنتي و موروثي بايد مورد ترديد قرار گرفته در يك قرنطينه عقلاني گذاشته شوند.[1] عقل‎گرايي جديد با اين ويژگي از عقل‎گرايي كهن و به اعتباري كلاسيك متمايز مي‎گردد كه به جاي تكيه بر منطق صوري ارسطويي و اعتماد بر فلسفه محض در تبيين جهان، به منطق رياضي رو مي‎كند و ترجيح مي‎دهد طبيعت را در دستگاه رياضي بنشاند و پديده‎هاي طبيعي را با قواعد رياضي بشناساند.[2] 
سپس در قرون هفدهم و هيجدهم برنامه عقلاني سازي دكارت توسط مكتب تجربه‎گرايان انگليس به كار بسته شد و عقلاني‎سازي يعني محك زدن عقايد با عقل توسط شواهدي تجربي كه در انسان موجود است و در نهايت عقلاني‎سازي وارد عرصه اجتماعي شد و موضوع عقلاني شدن جامعه براي اولين بار در قرن هيجدهم توسط معتقدان به فلسفه تاريخ مطرح گرديد كه از مهمترين كساني كه به تبيين معاني عقلانيت در غرب پرداخت ماكس وبر مي‎باشد و از اين رو در تبيين مفهوم عقلانيت به ذكر ديدگاه ماكس وبر اكتفا مي‎كنيم.[3] 
1- عقلانيت نظري و عقلانيت عملي: 
وبر با تمييز تسلط عملي و تسلط نظري بر واقعيت، عقلانيت نظري را از عقلانيت عملي تمييز مي‎دهد عقلانيت نظري تسلط بر واقعيت توسط مفاهيم انتزاعي هر چه دقيق‎تر است و عقلانيت عملي محاسبه هر چه دقيق‎تر وسايل براي نيل به اهداف است و امروزه آنچه لازمة توسعه و ويژگي جوامع مدرن مي‎باشد عقلانيت عملي است. 
2- عقلانيت صوري و عقلانيت محتوايي: 
عقلانيت عملي به عقلانيت صوري و عقلانيت محتوايي تقسيم مي‎شود. 
عقلانيت صوري مربوط به تصميمات كنش‎گراني مي‎شود كه نسبت به انتخاب هدف، عقلاني عمل مي‎كند و منافعشان را طبق محاسبات دقيق، مرجحات روشن و قواعد تصميم‎گيري معين و از طريق مناسب‎ترين ابزار دنبال مي‎كنند. نمونه اعلاي اين نوع كنش، كنش اقتصادي در جامعه سرمايه‎داري است.[4] از نقطه نظر عقلانيت صوري تنها چيزي كه از كنشكر مي‎توان انتظار داشت آن است كه از ترجيحات خود مطلع باشد. ارزش‎هايي را كه منشاء اين ترجيحات است درست بشناسد، مواظب باشد با هم سازگار باشند، آنان را در صورت امكان رتبه‎بندي كند. اما عقلانيت محتوايي عبارت است از سنجش محتوايي سيستم ارزشي‎اي كه مرحجات را مشخص مي‎كند. در عقلانيت صوري، كنش كنش‎گر از دو جنبه سنجيده مي‎شود يكي از ديدگاه ابزاري يعني مؤثر بودن وسائل و ديگر از ديدگاه انتخاب درست اهداف با در نظر گرفتن ارزش‎ها، وسايل و شرايط محدود كننده عيني اما در عقلانيت محتوايي اين خود سيستم ارزش‎هاست كه مورد نقد و نظر قرار مي‎گيرد به عبارت ديگر وبر از نظر عقلانيت عملي دو نوع كنش را عقلاني محسوب مي‎كند يكي كنشي كه نسبت به اهداف در نظر گرفته شده است كه آن را كنش عقلاني نسبت به هدف يا كنش عقلاني معطوف به هدف مي‎نامد و ديگر كنشي كه نسبت به ارزش‎هاي در نظر گرفته شده عقلاني است كه آن را كنش عقلاني نسبت به ارزش يا كنش عقلاني معطوف به ارزش‎ مي‎نامد. كنش وقتي عقلاني معطوف به هدف است كه به سوي اهداف، وسايل و نتايج ثانويه نظر داشته باشد. اين امر شامل سنجش عقلاني رابطه بين وسايل و اهداف، رابطه بين وسايل و پي‎آمدهاي ثانوي و بالاخره اهميت نسبي اهداف ممكنه مختلف است. بنابراين تصيم‎گيري دربارة كنش بر حسب سنت يا عاطفه با اين نوع كنش منافات دارد و فاقد معيارهاي عقلاني است. 
وبر بين دو جنبه از عقلانيت معطوف به هدف تمييز قائل مي‎شود و به اين ترتيب مفهوم عقلانيت را به عقلانيت ابزاري و عقلانيت انتخاب تجزيه مي‎كند كه روي هم رفته اين دو عقلانيت، عقلانيت صوري را تشكيل مي‎دهند. 
3- عقلانيت ابزاري و عقلانيت انتخاب: 
از ديدگاه وبر نه تنها ابزار و چگونگي كاربرد آنها مي‎توانند كم و بيش عقلاني باشند يعني نسبت به اهداف معين مؤثر باشند (عقلانيت ابزاري) بلكه خود اهداف هم مي‎توانند از لحاظ درجه عقلانيت رتبه‎بندي شوند. هدفي عقلاني‎تر است كه با ملاحظه ارزش‎ها، ابزار و شرايط محدود كننده عيني، درست انتخاب شده باشد (عقلانيت انتخاب). وبر اين دو عقلانيت را (عقلانيت ابزاري + عقلانيت انتخاب)‌روي هم عقلانيت صوري مي‎نامد و آن را در مقابل عقلانيت محتوايي قرار مي‎دهد. 
4- عقلانيت معطوف به هدف، عقلانيت معطوف به ارزش: 
از ديدگاه و بر كنش‎ها وقتي به طور خالص عقلاني معطوف به ارزش هستند كه كنشگران بدون در نظر گرفتن پي‎آمدهاي قابل پيش‎بيني آنها، بر اساس تعهدات خود نسبت به چيزي كه از نظر آنان مطابق وظيفه،‌ افتخار، زيبايي، نداي ديني يا تقوا است آنها را به جا آورند به عبارت ديگر كنش عقلاني معطوف به ارزش، كنشي است كه بر اساس دستوراتي كه شخص خود را ملزم به آن مي‎بيند صورت مي‎گيرد. وبر اين نوع عقلانيت را عقلانيت ارزشي مي‎نامد واز اين روست كه عقلانيت ارزشي به عقلانيت محتوايي سيستم ارزش‎ها نظر دارد و عقلانيت معطوف به هدف يا صوري شامل عقلانيت ابزاري و عقلانيت انتخاب مي‎گردد و از ديدگاه وبر پيشرفت در عقلانيت معطوف در هدف مي‎تواند با پيشرفت در عقلانيت ارزشي همراه باشد و اين همان چيزي است كه در غرب رخ داده است. 
جمع‎بندي ديدگاه وبر: 
وبر ابتدا عقلانيت را به دو قسم نظري و عملي تقسيم مي‎كند عقلانيت نظري به عقلانيت در علوم نظر دارد كه وبر سخن زيادي در آن نمي‎راند و عقلانيت عملي از معيارهايي بحث مي‎كند كه انسان سعي مي‎كند توسط آن محيط خود را كنترل نمايد. عقلانيت عملي به عقلانيت ابزاري، عقلانيت انتخاب و عقلانيت ارزشي تجزيه مي‎شود. عقلانيت ابزاري به علاوه عقلانيت انتخاب روي هم رفته عقلانيت صوري را كه عقلانيت معطوف به هدف است پديد مي‎آورند و عقلانيت ارزشي به عقلانيت محتوايي سيستم ارزش‎ها نظر دارد. و از تركيب عقلانيت معطوف به هدف با عقلانيت معطوف به ارزشي كنشي ايجاد مي‎شود كه شرايط عقلانيت عملي مطلق را برآورده مي‎سازد كه منشاء رفتار عقلاني ـ اصولي پروتستانهاست. 
معرفي كتاب: 
1- فراز و نشيب عقلانيت ـ محمدسعيد بهمن‎پور، انشارات نوادر، 1379. 
2- خرد، عدالت و نوگرايي، استيون وايت، مترجم محمد حريري اكبري، نشر قطره، 1380، چاپ اول. 

--------------------------------------------------------------------------------
[1]. محمد سعيد بهمن‎پور، فراز و نشيب عقلانيت، انتشارات نوادر، 1379، ص8. 
[2] . علي رضا شجاعي زند، دين، جامعه و عرفي شدن، نشر مركز، 1380، ص119. 
[3] . فراز و نشيب عقلانيت، فصل دوم. 
[4] . جان رتيرز، بنيان‎هاي جامعه شناختي، ترجمه تقي آزاد ارمكي، تهران، 1374، نشر سيمرغ به نقل از فراز و نشيب عقلانيت، ص52. 
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
آيا تحقيقات عقلاني نهايتاً به تزلزل ايمان و دين‌داري نمي‌انجامد؟

پاسخ : 
ابتدا بايد ديد چه علل و عواملي باعث گشته است تا برخي گمان كنند كه تحقيقات عقلاني به تضعيف ايمان مي‌انجامد. اينك به بررسي مهم‌ترين عوامل مي‌پردازيم. 
1. خطر اعتبار بخشيدن به عقل: 
از نظر برخي اعتبار بخشيدن به عقل موجب مي‌شود كه آنچه برخلاف خرد به نظر آيد و يا عقل نتواند آن را درك كند مورد انكار قرار گيرد و بدين ترتيب عقلاني كردن دين و ايمان در نهايت به انكار دين و بي‌ايماني مي‌انجامد از اين رو در تاريخ هم مشاهده مي‌كنيم كه متكلمان مسيحي براي حفظ مسيحيت از انتقادها، توانايي عقل در كشف حقايق را انكار كردند. 
ژيلسون فيلسوف فرانسوي مي‌گويد: با نقادي‌هاي فيلسوفانه نسبت به كلام به تدريج «اين فكر همگاني پيش آمد كه پس تا ممكن است بايد از خطر و زيان فلسفه كاست و در اين صورت آسان‌ترين راه براي اثبات اين‌كه فلسفه نمي‌تواند چيزي را عليه دين اثبات كند اين بود كه ثابت كند اصولاً قادر نيست هيچ چيز را اثبات كند.[1] 
اكنون بايد پرسيد آيا به راستي يا بايد به عقل اعتبار بخشيد و دست از ايمان شست و يا اين‌كه تابع دين و ايمان شد و عقل را كنار نهاد؟ حقيقت آن است كه ميان دين‌داري و عقلانيت تعارضي وجود ندارد و اگر تعارضي تصور مي‌شود يا ناشي از شناختن جايگاه درست عقل است و يا ناشي از تحريفاتي است كه در برخي اديان رخ داده است از باب نمونه عقل به پاره‌اي از امور غيبي و يا حقايق جزئي كه در قلمرو كلي‌نگري او نيست نمي‌تواند پي ببرد و اين البته نه موجب بي‌اعتباري دين و ايمان مي‌شود زيرا ضرورتي ندارد كه عقل بتواند همه حقايق را درك نمايد و نه بايد باعث شود تا به طور كلي عقل كنار نهاده شود و توانايي‌هاي او به كلي ناديده انگاشته شود و به عبارت ديگر افراط و تفريط در باب عقل موجب چنين توهمي شده است. 
2. پايان ناپذيري مجادلات عقلي 
از جمله ادله‌اي كه براي عدم تكيه بر عقل گفته شده است تداوم اختلافات متدينان در زمينه مسائل ديني و حل نشدن مسائل نظري دين است زيرا ادامه اين مباحثات عقلي ديني ماية ترديد نسبت به اين موضوعات مي‌شود كه شايد نقصان و كاستي در آن‌ها وجود دارد كه ساليان مي‌گذرد و هنوز توافقي حاصل نشده است و از سويي ديگر ايمان را به انتظار دستيابي به نتايج قطعي نهادن و هر بار با شبهه‌اي آن را در معرض زوال قرار دادن، اقدامي ناشايست و نتيجه آن داشتن ايمان متزلزلانه مي‌باشد.[2] 
جان كالوين مؤسس فرقه كالويني از نهضت پروتستان معتقد است شخص مسيحي بايد اعتقادش بر مبناي استدلال نباشد؛ اگر كسي اين گونه اعتقاد ورزيد، به احتمال زياد ايمان او «بي‌ثبات و سست» و به عبارت ديگر «دست خوش تزلزل دائمي» است.[3] 
در پاسخ بايد گفت آيا اختلافات دربارة موضوعات علمي موجب گشته است كه دانشمندان علوم تجربي از تحقيقات علمي صرفنظر كنند و يا اين‌كه دستاوردهاي آن را كه از جمله صنعت و تكنولوژي است انكار كنند و مورد استفاده قرار ندهند؟ شكي نيست كه آدمي به لحاظ محدوديت‌هايي كه دارد در كنار موفقيت‌ها و كاميابي‌هاي تحقيقاتيش، دچار شكست‌ها و ناكامي‌هايي مي‌شود امّا نبايد ناكامي‌ها و عدم موفقيت‌ها موجب كنار نهادن عقل به طور كلي گردد. از سويي ديگر آيا انسان اگر به موضوعي يقين دارد مانند وجود خدا و براي آن موفق به ارائة ادله‌اي ثابت كننده شده است چنان‌كه در حكمت متعاليه و كلام اسلامي اقامه گرديده است آيا بايد آن موضوع قطعي را انكار كند صرفاً به جهت آن‌كه در موضوع و مسألة ديگري دچار شك است و با ديگران اختلاف نظر دارد؟ روشن است كه شك در چيزي ربطي به يقين در چيز ديگري ندارد و انسان بايد آنچه را عقل تأييد كرده است انكار نكند و آنچه را نتوانسته است ثابت كند بي‌جهت قبول ننمايد. 
نكتة آخر در پاسخ آن است كه ريشه اختلافات فكري هميشه در ناكارآمدي ابزار شناخت يا استفاده نادرست از ابزار شناخت نيست بلكه گاه در پيروي از هوا و هوس‌ها و غلبة خودخواهي‌ها بر حيات فكري و علمي شخص مي‌باشد. 
3. اختلاف توانائي‌هاي عقل‌هاي آدميان 
از جمله ادله‌اي كه ماية توهم تضعيف ايمان در اثر تحقيقات عقلاني شده است استناد جستن به تفاوت‌هاي عقلي آدميان مي‌باشد. به عبارت ديگر آدميان همگي از توانائي‌هاي يكساني برخوردار نيستند آنان كه نتوانند به اثبات حقائق ديني برسند و يا اين‌كه نتوانند در برابر شبهات و اشكالات وارده بر ايمان و دين‌شان مقاومت كنند و پاسخي ارائه دهند نهايتاً به بي‌ايماني و ترديد در دين دچار مي‌شوند.[4] 
بايد در جواب گفت آنچه دربارة عقل گفته شد مي‌تواند دربارة شهودات و تجربه‌هاي ديني نيز كه مورد تأكيد ايمان گرايان است بيان كرد و گفت همة مردم كه از توانايي يكساني در شهود حقايق برخوردار نيستند در راه شهود چنان آسان نيست كه هر كسي به راحتي به مقامات عالي مشاهده برسد و بتواند به تمام يا اكثر حقايق ديني دست يابد و نيز از وسوسه‌هاي شيطاني و خيال و وهم مبري نيست و چه بسا آنچه را حقيقت نيست به شهود خيالي خود حقيقت بپندارد و يا تفسير نادرستي از مكاشفه خود ارائه دهد. از سوي ديگر حقايق اساسي دين چون اصول دين به كمك عقل اثبات‌پذير است و عموم مردم مي‌توانند با تأمل و مطالعه و يا آموزش‌هاي ديني به فهم آن‌ها نائل آيند چنان‌كه بررسي در حالات متدينان اين را ثابت مي‌كند و البتّه برخي جزئيات ديني و پاره‌اي مباحث نظري غير اساسي كه احياناً مورد اختلاف متفكران مي‌باشد نمي‌تواند به ريشه ايمان و دين‌داري شخص كه بر اعتقاد به اصول بالا آمده است آسيبي وارد كند مانند اين‌كه انسان اصل معاد را با عقل پذيرفته است حال معاد جسماني باشد يا روحاني ضربه‌اي به اين اعتقادش وارد نمي‌شود و بايد گفت اگر ديني و ايماني همچون اسلام نه مسيحيت تحريف شده به واقع قابل دفاع باشد هر شخصي خواهد توانست با مراجعه به متخصصان پاسخ شبهات و سؤالات خود را بجويد و با تأمل و انديشه پاسخ صحيح را دريابد. 
در پايان بيان اين نكته ضروري است كه اگر انسان به دنبال عقلانيت اساس دين و ايمان خود نرود عقل و ديگران به سراغ او خواهند آمد و سرانجام با ارائة شبهات و اشكالات متعدد ايمان و دينداريش را ضايع خواهند كرد و در شهوداتش ايجاد ترديد خواهند نمود و اگر نتوانند ريشة ايمان او را بخشكانند ولي از درخت ايمان چون چند شاخه و برگ چيزي باقي نخواهند گذاشت و همان وضعيتي براي متدينان رخ خواهد داد كه امروزه در غرب شاهد آن هستيم يعني غلبه بي‌ايماني بر قسمت اعظمي از قلمرو حيات آدميان بنابراين عقلي كردن ايمان پيش از گرفتار شدن به شبهات ثمربخش‌تر از دست و پا زدن در ميان آن‌ها و ناتواني از دفع آن‌ها و غرق شدن در ميان آنهاست تاكنون آنچه گفتيم در دفاع از عقلانيت ايمان براي عموم مردم بود امّا لزوم تحقيقات عقلي براي عالمان دين و كساني كه توانائي‌هاي بالايي براي پژوهش‌هاي عقلي در عرصة دين دارند خود داستان ديگري دارد و داراي دلائل مختص به خود مي‌باشد. 

--------------------------------------------------------------------------------
[1] . اتين ژيلسون، نقد تفكر فلسفي غرب، ترجمة احمد احمدي، ص 98، انتشارات حكمت، چ سوم، 1402 هـ . ق. 
[2] . الوين پلانتيجا، عقل و ايمان، مترجم بهناز صفري، ص 169، انتشارات اشراق، چ اوّل، 1381. 
[3] . ر. ك: ص 160. 
[4] . مايكل پترسون، عقل و اعتقاد ديني، مترجمان احمد نراقي و ابراهيم سلطاني، ص 88، چ قيام، چ اوّل 1376. 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]



پرسش : 
توسعه‌ اقتصادي در اسلام، يك هدف است يا وسيله؟

پاسخ : 
امروزه كسي مخالف توسعه به معناي بهبود وضع رفاهي مردم نيست، بلكه بحث در اين است كه، آيا رفاه مادي، منتهاي سير و تلاش انسان و هدف نهايي اوست؟ 
اگر ما قبل از هر چيز، مسائلي از قبيل هدف خلقت و آفرينش انسان، تعريف خوشبختي و سعادت او و جايگاه آدمي در نظام خلقت را براي خود حل كنيم، درمي‌يابيم كه توسعه‌ي اقتصادي، هدف نهايي و اصيل انسان در اين جهان نمي‌باشد و در يك نظام اسلامي، اساساً رشد و توسعه، به طور مطلق، هدف نهايي نيست، بلكه به عنوان هدفي متوسط، يعني وسيله و ابزاري در راه رسيدن انسان به فضايل و مكارم اخلاقي و پيمودن مسير قرب الي الله به كار گرفته ميشود. تأمين رفاه مادي انسان در حدّ معقول، مقدمه‌اي براي جهت مذكور مي‌باشد. خداوند متعال در قرآن كريم ميفرمايد: 
... وَ رَزَقَكُمْ مِنَ الطَّيِّباتِ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ؛[1] خداوند شما را از نعمت‌هاي پاكيزه بهرهمند ساخت تا (با استفاده‌ي صحيح و به جا) سپاسگزار به درگاه الهي باشيد. 
در سوره‌ي قصص آمده است: 
وَ ابْتَغِ فِيما آتاكَ اللَّهُ الدَّارَ الآخِرَةَ وَ لا تَنْسَ نَصِيبَكَ مِنَ الدُّنْيا...؛[2] با آنچه خداوند به تو عنايت كرده است، خانه‌ي آخرت را طلب نما و نصيب خود را از دنيا فراموش نكن... 
پس تأمين نيازهاي مادي و بهره مندي از نعمت‌هاي الهي، گرچه از ديدگاه اسلام امري لازم و مطلوب است، ولي بايد از آن به عنوان وسيله‌ي تكامل معنوي بشر استفاده نمود. 
خلاصه اين كه: در توسعه، به خصوص توسعه‌ي اقتصادي، امكانات مادّي و تسهيلات رشد و كمال براي افراد جامعه فراهم مي‌شود و اين همان مدينه‌ي فاضله‌اي است كه در آن ظلم و بهره‌كشي، جهالت و ساير پديده‌هاي مخالف فطرت و تكامل جامعه وجود ندارد و سير همه‌ي امور به سوي كمال مطلق است. 
بدين ترتيب، در دنياي امروز، كشوري كه به توسعه‌ي كامل و همه جانبه رسيده باشد وجود ندارد،[3] ولي افراد مسلمان در يك جامعه‌ي اسلامي، با توجّه به بينشي كه با الهام از آيات قرآني و سخنان پيشوايان معصوم نسبت به دنيا و امكانات موجود در آن به دست مي آورند، قادر به حركت در جهت رشد و تعالي مادي و معنوي جامعه و پرهيز از ظلم و ستم به ديگران هستند. 
ما اين ديد ابزاري به دنيا و نعمت هاي آن را به خوبي ميتوانيم از روايات ائمه طاهرين بدست آوريم؛ به عنوان نمونه، امام باقر(ع) در يكي از دعاهاي خود مي فرمايد: 
اسئلك اللهم الرفاهية في معيشتي ما ابقيتني معيشةً اتوي بها علي طاعتك و ابلغ بها رضوانك... ؛ پروردگارا؛ در زندگي‌ام آن چنان رفاهي قرار ده كه با آن بر اطاعت و بندگي تو توانا باشم و خشنودي و رضايت تو را به دست آورم. 

--------------------------------------------------------------------------------
[1] . سوره‌ي انفال (8)، آيه‌ي 26. 
[2] . سوره‌ي قصص (28)، آيه‌ي 77. 
 




ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 تیر 1396  ] [ 6:26 AM ] [ رضا اردکانی ]

[ نظرات(0) ]