قالب بلاگdownload قالب وبلاگقالب وبلاگGames

مطالب و داستانهای آموزنده
پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد...در راه با یک ماشین تصادف کرد و اسیب دید.عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین در مانگاه رساندند.پرستاران ابتدا زخم های پیرمرد را پانسمان کردند.سپس به او گفتند: ((باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشیم جائی از بدنت اسیب ندیده)) پیرمرد غمگین شد،گفت عجله دارد و نیازی به عکس برداری نیست . پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند.پیرمرد گفت:همسرم در خانه سالمندان است.هر روز صبح به انجا می روم و صبحانه را با او می خورم.نمی خواهم دیر شود!پرستاری به او گفت:خودمان به او خبر می دهیم.پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متاسفم،او الزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا نمی شناسد!! پرستار با حیرت گفت:وقتی نمیداند شما چه کسی هستید،چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته،به ارامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است



 
 
[ سه شنبه 12 شهریور 1392  ] [ 3:41 PM ] زهره سادات طهرانی
نظرات 1

درباره وبلاگ

آمار وبلاگ
  کل بازدید : 24235 نفر
  كل مطالب : 26 عدد
  كل نظرات : 27 عدد
  تاریخ ایجاد وبلاگ : یک شنبه 3 شهریور 1392 
  آخرین بروز رسانی : شنبه 25 آبان 1392