تواضع استاد منشاوی
با اینکه شهرت و آوازه ش همه جا پر شده بود، وقتی مقابل خانه اش می نشست، مردم او را نمی شناختند. شیخ محمد، خیلی متواضع بود و بسیاری اوقات عبای سفیدی با یک کلاه سفید می پوشید و بدون عمامه مقابل خانه اش می نشست و مردم فکر می کردند او دربان است، البته این موضوع اصلا ناراحتش نمی کرد.
یک بار یکی از همسایه های مسیحی شیخ، به خانه ی او آمد، وقتی نزدیک شیخ محمد صدیق شد او را نشناخت، و از او پرسید: ای عمو! آیا شیخ محمد صدیق منشاوی خانه هست یا نه؟ شیخ گفت: صبر کن پسرم تا برایت خبر بیاورم. شیخ به خانه رفت و عمامه و عبایش را پوشید و عینکش را هم گذاشت و برگشت، و همان که چند لحظه قبل از او سوال پرسیده بود حالا به او سلام کرد! و شیخ به او نگفت که آن شخص قبلی هم خودش بود تا او بخاطر نشناختن شیخ ناراحت و شرمنده نشود.
