انقلاب در شبه پيرامون: نمونه ايران

ديويد جرجانى

ترجمه على مرشدى زاد (3)

چكيده:

اين مقاله به بررسى انقلاب اسلامى ايران در چهارچوب نظريه نظام جهانى مى‏پردازد. نويسنده مدعى است كه انتقال ايران از شيوه توليد غير سرمايه‏دارانه به اقتصاد جهانى، تضادهاى اقتصادى - سياسى شديدى را به وجود آورد. ماهيت‏شبه پيرامونى ايران باعث‏شد كه شاه دولت را به سمت نهادهاى قدرتمند غير سرمايه‏دارانه (مسجد و بازار) گسترش دهد. بحران سياسى حاصل از اين امر همراه با تورم ساختارى و مشكلات اقتصادى، كشور را فرا گرفت و بدين ترتيب بحران ملى حاصل همراه با فقدان مشروعيت، نظام سياسى موجود را در هم شكست. اين تحليل به دو سطح توجه دارد: پويايى‏هاى داخلى (طبقه) و پويايى‏هاى خارجى (اقتصاد جهانى). در سطح اول، نقطه آغاز روابط توليد ماقبل سرمايه‏دارى ايران است و در سطح دوم تضادهاى حاصل از جذب ايران در بازار جهانى. تحقيق حاضر به منظور روشن ساختن اين تضادها، چهار دوره را به عنوان نمونه بررسى مى‏كند: دوره مصدق (1953 - 1951 / 1332 - 1330)، انقلاب سفيد (1963 - 1961 / 1342 - 1340)، زمان كسب منزلت‏شبه پيرامونى (1351 / 1973) و بالاخره آستانه انقلاب اسلامى (1355 / 1977). 
اكنون كه انقلاب ايران به دهمين سال خود نزديك مى‏شود، ادبيات گرانبارى براى تحليل علتها، محاسبه و ارزيابى تقصيرها يا برجسته ساختن حوادثى كه به دوم فوريه 1979 (بيست و دوم بهمن 1357) انجاميد، در دست است. در ميان اين آثار، تحليلهاى نظام جهانى و وابستگى زيادى نيز وجود دارد (فرانك 1981; پتراس 1981; مقدم 1987; مارشال 1988). اما پيوندهاى خاص ميان اقتصاد جهانى و نبود مشروعيت‏سياسى گسترده در ايران، تحليل دقيق و وسواسانه را دچار ابهام و اشكال ساخته است. تمركز عمده اين فصل بر پويايى ساختارى اين انقلاب و مشروعيت نداشتن دولت است. به طور مشخص‏تر تلاش اصلى، بررسى تاثير كاتاليزورى موقعيت‏شبه پيرامونى بر تضادهاى ساختارى ايران و نيز چگونگى مشروعيت‏زدايى از دولت است. 
عناصر سيستمى (خاستگاه سرمايه‏دارى جهانى) به علل داخلى برخورد انقلابى در سالهاى 1978 و 1979 / 1357 و 1358 منجر شد. به طور كلى، در پى مجبور شدن ساختارهاى حاشيه‏اى به پاسخگويى به تقاضاهاى خارجى، نفوذ مركز باعث عدم تعادل داخلى نهادهاى سياسى و اقتصادى مى‏شود (پورتز 1978، 12). بيش از آنكه نفوذ سرمايه‏دارى باعث فرايند سريع و خطى از ميان رفتن ساختارهاى ماقبل سرمايه‏دارى شوند، ساختارهاى سرمايه‏دارى ممكن است‏با ساختارهاى ماقبل سرمايه‏دارى به همسازى رسيده، حتى آنها را ترويج دهند و بدين ترتيب نبود تعادل را استمرار بخشند (پورتز 1978، 13; بازول و جرجانى 1988). با تغيير روابط اجتماعى توليد، روبناى جامعه پيرامون (هويتها، ارزشها و چارچوبهاى سياسى) نيز دستخوش تغيير مى‏شود و نهادهاى «سنتى‏» سياسى و اجتماعى‏اى كه روزى ستونهاى حمايتى دولت‏بودند، به صورت مخالفان نيرومند آن درمى‏آيند. 
توسعه سرمايه‏دارى دولتى، سطح نياز مشروعيت رژيم را افزايش داده، باعث‏بحران در صحنه سياسى مى‏شود. «ساختار سياسى در حال گذارى به ظهور مى‏رسد ... [كه دربردارنده] بى‏ثباتى‏هاى ناكام كننده‏اى است كه در عناصر سنتى و مدرن، نارضايتى‏هاى رو به رشدى را پديد مى‏آورد» (آندرسون، زايبرت و واگز 1987، 190). اين بى‏ثباتى‏ها مشروعيت توده‏اى را كاهش مى‏دهد چرا كه دولت در پاسخگويى به تقاضاها فاقد كارآيى مى‏شود. مشاهدات ليپست، ما را در تحليل دوره انتقالى يك رژيم كمك مى‏كند; هنگامى كه «منزلت نهادهاى محافظه‏كار عمده مورد تهديد قرار گيرد يا تمامى گروه‏هاى عمده جامعه به نظام سياسى دسترسى نداشته باشند، بحران مشروعيت‏حادث مى‏شود» (1984، 89). 
توانايى رو به رشد سركوب دولتى، حداقل در كوتاه مدت، فرمانبرى پرولتاريا و «اعتدال‏» تعارض نخبگان را تضمين مى‏كند (انگلس 1968، 586). بى‏ثباتى ساختار سياسى - اقتصادى تنها هنگامى مى‏تواند به انقلاب بينجامد كه دولت از وظايف خود بازماند. اين امر از طريق بحران ملى به وقوع مى‏پيوندد، بحرانى كه در آن دولت‏به عنوان تابعى از بى‏قدرتى نخبگان «نمى‏تواند به شيوه قديمى خود ادامه دهد» (لنين 1964، 214). 
در مورد ايران ادعا بر اين است كه انتقال آن از شيوه‏هاى غير سرمايه‏دارى توليد، طى دوره ادغام آن در اقتصاد جهانى، تعارضات سياسى - اقتصادى عميقى را ايجاد كرد. سياستهاى توسعه، سرمايه‏دارى دولتى ايران را به شبه پيرامون راند. منزلت‏شبه پيرامونى، شاه را واداشت تا دولت را به سمت نهادهاى غير سرمايه‏دارى نيرومند; يعنى بازار و مسجد گسترش دهد. با گرفتار آمدن كشور در چنگال تورم ساختارى و بحران اقتصاد جهانى، بحران سياسى به ظهور رسيده، تشديد شد. اين بحران ملى بدون ذخيره‏اى از مشروعيت، ديگر در چهارچوب نظام سياسى موجود قابل مهاركردن نبود. 
اين تحليل به بررسى برخورد در دو سطح مى‏پردازد: پويايى‏هاى داخلى (طبقه) و خارجى (اقتصاد جهانى). در مورد نخست، نقطه آغاز روابط اجتماعى توليد در ايران ماقبل سرمايه‏دارى است و در مورد دوم، تعارضات حاصل از جذب ايران در اقتصاد جهانى، تحليل مى‏شود. براى روشن ساختن اين تعارضات، مطالعه مزبور به چهار دوره تقسيم مى‏شود: دوره مصدق (1953 - 1951)، انقلاب سفيد (1963 - 1961) كسب منزلت‏شبه پيرامونى (1973)، و بالاخره آستانه انقلاب (1977).

ايران ماقبل سرمايه ‏دارى


به دليل رقابت امپرياليستى بر سر ايران طى قرن نوزدهم، توليد سرمايه‏دارى در نطفه خفه شد. از آنجا كه رضاخان بنيانگذار سلطنت پهلوى، خود بزرگترين زميندار ايران بود، طى دوره سلطنت وى اصلاحات ارضى، اولويت نيافت. در سال 1960 / 1339، روابط اجتماعى توليد در ايران با قرنهاى قبل از آن اندكى تفاوت پيدا كرد. 
شش چهارچوب مالكيت را مى‏توان از هم متمايز ساخت: زمينها و روستاهاى زير مالكيت دولت، زمينها و روستاهاى سلطنتى، زمينهاى وقف، مالكيت‏خصوصى بر املاك فئودالى و املاك قبيله‏اى. بيشتر روستاها (حدود 72 درصد) در اختيار زمينداران قرار داشت (كاكرافت 1980، 97). اما حتى اين اعداد و ارقام نيز تمركز اراضى را كم برآورد كرده است. بيرون از خانواده اشرافى، كومت‏به تنهايى حداقل هزار و پانصد روستا را به طور كامل يا جزئى مالك بود، حال آنكه شاه مالك دو هزار روستا بود (هوگلند، 1982، 13 -12). يك روستا دربردارنده تعدادى از گروههاى اجتماعى مجزا بود: مباشران، نسق‏داران و خوش‏نشينان (4) .روستاييان به واسطه ترتيبات سهم‏برى و اجاره‏دارى به زمينداران وابسته بودند كه اين امر شامل قرض‏دهى نيز مى‏شد. قراردادهاى سهم‏برى با توجه به سنت محلى تنظيم مى‏شد و بر پنج عنصر توليد مبتنى بود: زمين، آب، بذر، حيوانات و ادوات كشاورزى و نيروى كار. در پايان، كارگران فصلى بدون زمين بودند. از آنجا كه بيشتر روستاها درصد بالايى از اين كارگران (بين 35 تا بالاى 50 درصد) را در اختيار داشتند، كشاورزان پيوسته از بى‏ثباتى و كم‏اهميتى خود آگاه بودند (هوگلند 1982،28). 
بنا به نوشته كاكرافت «نظام اجاره‏دارى زمين، نهادى فئودالى بود كه در آن اگر چه نسق‏داران از حقوقى مرسوم نسبت‏به زمين برخوردار بودند، اما زمينداران مالك زمين بوده، با كنترل خود بر آبيارى، فرايند توليد را در اختيار داشتند و از طريق كارگزاران محلى، كنترل سياسى خود را اعمال مى‏كردند. مبادله به صورت پاياپاى بود و پول كاربرد محدودى داشت‏» (1980، 100). 
منافع مركز در كشاورزى ماقبل سرمايه‏دارى ايران در مقايسه با توليد نفت كه در دهه 1920 / 1299 آغاز شد چندان چشمگير نبود. شاه از روزهاى آغازين سلطنت‏خود به اهميت روزافزون استراتژيكى و اقتصادى ايران براى مركز پى برد. وى با مهاركردن خواسته‏هاى امپرياليست‏ها بر اولين مخالف ملى‏گراى خود فائق آمد.

درسهايى از بحران مصدق


محمد مصدق در سال 1951 / 1330 با حكم به بيرون آوردن سرنوشت اقتصادى ملت از دست انگليسى‏ها به نخست‏وزيرى رسيد. وى پيشگام ملى‏كردن صنعت نفت‏بود و اين حركتى بود كه ديگر كشورها از آن پيروى كردند. وى در عين حمايت از آرمان بورژوا - دموكراتيك ملى در صدد حفظ وضع موجود در كشور و تقويت‏بازار بود. در همان حال وى كوشيد تا قدرت شاه را محدود سازد (به بيان ديگر ارتش را از دست وى خارج كند.) و اصلاحاتى اجتماعى براى طبقه متوسط در حال رشد ارائه كند. نخست‏وزيرى مصدق از دو جهت نقطه عطفى در سياست ايران به شمار مى‏رود:1) اين نخست‏وزيرى، واپسين نفسهاى زمينداران در مقابل سلطنت متمركز بود; 2) طبقه متوسط جديد را در صحنه سياسى [كشور] معرفى كرد. 
حمايت متنوع مصدق به سياستهاى متعارضى منجر شد. وى سرانجام براى راضى ساختن بخش مذهبى طرفداران سنتى خود به «اصلاحاتى‏» اجتماعى دست زد. مشخص‏تر از همه آنكه فروش مشروبات الكلى را ممنوع اعلام كرد و حق راى از زنان باز پس گرفته شد. حكومت، قوانينى را براى حمايت از توليدكنندگان خرده‏پا (بازاريان و صاحبان صنايع و حرف دستى) در مقابل رقابت‏خارجى به تصويب رساند. اين نخست‏وزير فارغ‏التحصيل از پاريس با اعتماد به قدرت خود بعدها از حامى و نگهبان وضع موجود به مصلح اجتماعى بدل شد. هنگامى كه شركتهاى خصوصى و دولتى داخلى به رقابت‏با محصولات بازار برخاستند، بازاريان از حمايت‏خود دست كشيدند و هنگامى كه حكومت مساله حق راى زنان را بازنگرى كرد، مذهبى‏ها نيز حمايت‏خود را از وى دريغ داشتند. در اين زمان حاميان مصدق تنها به طبقه متوسط جديد كه تعداد آنها بسيار اندك بود، محدود مى‏شد، با اين پايگاه حمايتى و با اقتصادى بحران‏زده، مصدق به سرعت از طريق كودتايى كه سازمان سيا آن را هدايت مى‏كرد، در سال 1953 سرنگون شد. 
در سطحى ساختارى‏تر، مى‏توان بى‏تعادلى ساختارهاى ماقبل سرمايه‏دارى را در برنامه‏هاى توسعه حكومت مشاهده كرد. به اين برنامه‏ها - اول (1955-1949/1334-1328)، دوم (1962- 1955/1341-1334)، سوم (1967-1962/1346-1341) چهارم (1972- 1968 /1350-1347) و پنجم (1978-1973/1356-1351) - مى‏توان به عنوان نمونه‏اى از اولويتهاى اقتصادى و كارآيى سياسى حكومت نگاه كرد. 
تا اعطاى كمكهاى قابل ملاحظه امريكا از سوى دولت آيزنهاور، شاه جوان به شكل نامطمئنى از سوى طبقات ماقبل سرمايه‏دارى و طبقه سرمايه‏دار در حال ظهور حمايت مى‏شد. اين توازن نااستوار بدين معنا بود كه دو برنامه اول توسعه بسيار ناكار آمد بودند (لونى، 1982، 13). 
دوره مصدق نشان‏دهنده ائتلافى ساختگى در جهت‏حمايت از شاه بود. شاه پس از بازگشت‏به قدرت، تمايل بيشترى به همسازى قدرت با سرمايه‏دارى بين‏المللى به شيوه طريق فرمانبرى داشت. با پيدايى كمكهاى قابل ملاحظه نظامى، نااستوارى حكومت وى پايان يافت. در اولين دهه (1963-1953/1342-1332)، ايالات متحده كمكهايى به ارزش بيش از نيم ميليارد دلار به ايران فرستاد. شاه توانست نيروهاى نظامى خود را با سى درصد افزايش از 000/120 نفر به 000/200 نفر برساند و بودجه نظامى را بيش از دو برابر كند (آبراهاميان 1982، 420). افزون بر اين شاه همچنين به منظور گسترش ميزان حمايت‏خود در ميان نظاميان، كمكهاى غير نظامى را به سمت نظاميان روانه ساخت. 
باقيمانده كمكهاى غير نظامى صرف دگرگون‏سازى روابط اجتماعى توليد در ايران شد. هدف نهايى اين دوره «حمله نهادى‏»، ( Institutioan-attacking) (لونى، 1982، 20)، توسعه سرمايه‏دارى انحصارى دولتى بود. پيش از اين، تعارضات حاصل از اين نوع توسعه، به طور سطحى بررسى شده است. «براى مثال پروژه‏هايى كه باعث افزايش بى‏ثباتى با توجه به ترتيبات اجتماعى و اقتصادى غالب شدند ... به وسيله مقامات دولتى به عنوان نگرشهايى كاملا دگرگون‏شونده قلمداد شدند و روابط اجتماعى، اقتصادى موجود در كشور با افزايش رفاه مادى [سرمايه‏دارانه] امكان همزيستى بيشترى با اين ترتيبات پيدا كردند» (لونى، 1982، 20). اين بار، شاه تلاشهاى غيرمستقيمى براى بازسازى كشور به عمل آورد. اما با انقلاب سفيد، وى به طور آشكار به رويارويى با نهادهاى ماقبل سرمايه‏دارى پرداخت.

انقلاب سفيد


شاه با كمك دولت آيزنهاور، در موقعيت‏خود مصالحه‏اى انجام داد. اما در همان زمان كه وى مشكلات نخست‏وزيرى مصدق را شت‏سر مى‏گذاشت، خيابانها در سال 1961 / 1340 دستخوش آشوب شد. برنامه‏هاى بلندپروازانه توسعه شاه و پرداختهاى بالاى نظامى، باعث كسر بودجه شد. تركيبى از كسر بودجه و دستاوردهاى ناخوشايند سالهاى 1960 - 1959 / 1339 - 1338، ضريب قيمت مصرف‏كننده را تا 35 درصد افزايش داد (آبراهاميان 1982، 422). با بى‏ثبات شدن رژيم، دولت كندى در آستانه انقلاب كوبا، 85 ميليون دلار به ايران كمك كرد، مشروط به اينكه شاه اصلاحات ليبرالى را بخصوص در مورد اصلاحات ارضى به اجرا گذارد. با اين هدف، على امينى به عنوان نخست‏وزير اصلاح‏طلب به شاه تحميل شد. 
فرايند اصلاحات ارضى به منظور درهم شكستن ساختارهاى قدرت فئودالى در روستاها و حاشيه‏ها، طراحى شده بود. اين ساختارها تنها تهديد استوار به جا مانده عليه شاه بودند. بعلاوه، اصلاحات ارضى مى‏توانست‏باعث فروكش كردن انتقادات عناصر اصلاح‏طلب شود. اما تلاش اصلى، وارد ساختن روستاها در اقتصاد ملى بود و اين تلاشى بود كه پيش‏شرط توسعه سرمايه‏دارى انحصارى دولتى به شمار مى‏رفت (هاليدى، 1979، 104). ارسنجانى - وزير كشاورزى امينى - سياست اصلاحات ارضى را كه رسما به عنوان لايحه اصلاحات ارضى سال 1962 / 1341 خوانده مى‏شد، به مرحله اجرا گذاشت. اين سياست‏خواستار موارد زير بود: 
1- زمينداران بايد به يك روستا يا شش دانگ از روستاهاى مختلف محدود شوند. 
2- بايد طى هر ده سال و بر اساس محاسبات مالياتى تعيين شده، اجرت پرداخت گردد. 
3- زمين بايد ميان سهم‏برانى كه در آن كار مى‏كنند، تقسيم شود. 
سياستهاى اصلاحات ارضى اوايل دهه 1960 را مى‏توان به دو چهارچوب جدا از هم تقسيم كرد. چنان كه پيش از اين اشاره شد، اصرار كندى براى تعيين امينى به نخست‏وزيرى، در واقع تلاش براى از ميان بردن نارضايتى در بستر [جامعه] بود. اگر اصلاحات ارضى چنان كه در ابتدا برنامه‏ريزى شده بود، به اجرا درمى‏آمد، رژيم مى‏توانست دوام بيشترى پيدا كند. اما با مخالفت امينى در برابر پرداختهاى نظامى روزافزون شاه، دولت كندى دست از حمايت امينى برداشت و از شاه پشتيبانى كرد و به اين ترتيب امينى از قدرت بركنار شد. هدف عمده سياست اصلاحات ارضى ارسنجانى به وجودآوردن روستاييانى از طبقه متوسط بود. رژيم با تبديل كردن نسق‏داران به كشاورزان مستقل، اميد داشت پايگاهى حمايتى در ميان كشاورزان كسب كند و طبقه مصرف‏كننده روستايى به وجود آورد (هاليدى 1979، 104; مارشال 1988، 30). 
با كنار رفتن امينى، تيسمار رياحى - وزير كشاورزى جديد - افسر نظامى‏اى بود كه روى هم رفته ديدگاههايى متفاوت درباره اصلاحات ارضى داشت. وى بر آن بود تا به جاى تبديل كشاورزان و روستاييان فاقد زمين به كشاورزان مستقل، زميندارى فئودالى را به سرمايه‏دارى كشاورزى مبدل سازد. [از اين رو] زميندارانى كه از لايحه سال 1962 / 1341 ارسنجانى جان سالم به در بردند، از تسهيلات و امتيازات بيشترى براى ترغيب سرمايه‏دارى كردن توليدات كشاورزى بهره‏مند شدند. 
شاه به منظور پرده‏پوشى خواسته‏هاى «اصلاحى‏» خود و معرفى خويش به عنوان پادشاهى مهربان و اصلاح‏طلب، از موفقيت اصلاحات ارضى خود در برنامه گسترده اصلاح اجتماعى، با نام انقلاب سفيد ياد كرد. علاوه بر اصلاحات ارضى، پنج‏بخش عمده اين برنامه عبارت بودند از: 
1- ملى كردن جنگلها; 
2- فروش كارخانه‏هاى دولتى به بخش خصوصى; 
3- سهيم‏كردن كارگران در سود كارخانه‏ها; 
4- اعطاى حق راى به زنان; 
5- ايجاد سپاه دانش در روستاها. 
هنگامى كه شركتهاى كشت و صنعت مزارع را به كشت ميوه و سبزيجات قابل فروش در بازارهاى مركز، (Core) اختصاص دادند، ايران كه زمانى صادركننده غلات بود، به شبكه واردكننده اين محصولات تبديل شد. واگذارى كمكهاى ايالات متحده طبق قانون عمومى 480 (استفاده از مازاد كشاورزى ايالات متحده به عنوان كمك خارجى) رقابت داخلى را كاهش داد و باعث افزايش و تعديل الگوهاى مصرف در امتداد الگوى غربى شد و ايران را وابسته‏تر ساخت (مورگان، 1979، 129)، [تا جايى كه] در اواسط دهه 1970 / 1349 اين ميزان وابستگى به كشاورزى ايالات متحده براى كشورى كه پانزده سال قبل خودكفا بود، بسيار تعجب‏انگيز مى‏نمود. چنان كه مورگان (1979، 127) ابراز مى‏دارد، ايران به صورت «كشورى كاملا تحت‏الحمايه كشاورزى ايالات متحده‏» در آمد كه در روشهاى كشاورزى، غلات، ماشين‏آلات و كودهاى شيميايى متكى به ايالات متحده بود. بدين ترتيب كالايى شدن بخش كشاورزى و ادغام آن در نظام جهانى، جهت فعاليتها را به گونه‏اى سازماندهى كرد كه وابستگى كشور را شدت بخشيد. 
اين موارد بر ساختار طبقاتى روستايى تاثير بهترى داشت. در اواسط دهه 1970 / 1349 سه طبقه مجزا وجود داشت: كشاورزان خوش‏نشين، كشاورزان مستقل و كارگران روستايى. زمينداران غايب همچنان سهم معتنابهى از زمين كشاورزى خود را كه حدود 50 درصد از زمينهاى قابل كشت‏بود اداره مى‏كردند (هوگلند، 1982، 79). [در اين سالها] تعداد نخستين كسانى كه از اصلاحات ارضى سود بردند (يعنى كشاورزان مستقل) حدود سى و دو درصد افزايش يافت و از 9/1 ميليون خانواده در سال 1960 / 1339 به 8/2 ميليون خانواده در سال 1972 / 1351 رسيد (هوگلند، 1982، 22)، اما 65 درصد [اين كشاورزان] داراى املاكى كمتر از پنج هكتار (يازده جريب) بودند; يعنى دو هكتار كمتر از حداقلى كه در بيشترمناطق براى داشتن زندگى مناسب لازم بود (آبراهاميان، 1982، 429). از آنجا كه رژيم، طرفدار كشاورزى [كلان] با سرمايه متمركز بود، اين كشاورزان از طريق نظام تعاونى با هم به همسازى رسيدند. 
كشاورزان از جاى خود كنده و كارگران روستايى به شهرها رانده شدند. اين شهرنشينان جديد به صورت كارگران و شبه كارگران شهرهاى بزرگ (بخصوص تهران) درآمدند. ورود آنها در مبارزه، ماهيت و موفقيت انقلاب سالهاى 79 - 1978 / 57 - 1356 را تعيين كرد.

شبه پيرامون


كالايى شدن روابط و ادغام كامل در اقتصاد جهانى، راه ايران را براى صنعتى شدن موفق در اواخر دهه 1960 و اوايل دهه 1970 هموار كرد. با ظهور نهادهاى روستايى، شاه به عرضه بيش از صد نيروى كار و وجود بازار روستايى پى برد. از سال 1963 / 1342 تا 1978 / 1356 اشتغال در بخش كشاورزى 23 درصد كاهش يافت. حال آنكه اشتغال در بخش صنعتى 13 درصد افزايش پيدا كرد (بيات، 1987، 25). 
طى برنامه سوم توسعه، (1968 - 1963 / 1347 - 1342) شاه استراتژى جايگزينى واردات را در پيش گرفت. به منظور ترغيب سرمايه‏هاى ملى و بين‏المللى، وجود سرمايه‏گذارى دولتى ضرورت داشت. سرمايه‏گذارى دولتى بين 8/38 درصد (برنامه پنجم توسعه) تا 60 درصد (1975 / 1353) كل توسعه صنعتى در نوسان بود. اما در پايان برنامه توسعه، پيشرفتى در توليد كالاهاى مصرفى بادوام (مانند يخچال، تلويزيون و ديگر لوازم منزل) به وجود آمد (آموزگار، 1977، 79). در سال 1969 / 1348 واردات كالاهاى مصرفى (اعم از پايدار و غيرپايدار) 19 درصد نسبت‏به دهه قبل كاهش يافت و ارزش افزوده توليد از سال 1963 / 1342 تا 1972 / 1351 به طور متوسط 3/12 درصد افزايش يافت (لونى، 1982، 39). اما رشد ايران در دهه 1960 / 1339 اهميت‏خود را از دست داد. چرا كه به شدت تحت‏الشعاع شوك [نفتى] اوايل دهه 1970 / 1349 قرار گرفت.

رشد حاصل از نفت


اگرچه شكل‏گيرى اوپك در سال 1960 / 1339 واكنشى در برابر توافق‏هاى نهانى شركتهاى عمده نفتى بود، اما تا سال 1969 / 1348 تاثير و كارآيى عمده‏اى نداشت. در اين زمان شاه ابراز داشت كه «من مى‏گويم اين نفت ماست آن را پمپاژ كنيد. در غير اين صورت ما خود آن را پمپاژ خواهيم كرد» (روبين، 1980، 131). مشخص بود كه شاه داشت نقش فرمانبردارى خود را از دست مى‏داد. وى در دسامبر سال 1970 / 1349 پيشگام اعلام اين مطلب بود كه اگر حق امتياز افزايش نيابد، توليد [نفت] متوقف خواهد شد. در سال 1972 / 1351 نه تنها ايران، بلكه مجموعه‏اى از كشورهاى ديگر كه فرصت را مناسب دانسته بودند، درخواست ديگرى ارائه دادند. [در اين زمان] در حالى كه ايالات متحده خود را با نخستين بحران اقتصادى عمده كه ديگر رو به زوال گذاشته بود، منطبق مى‏كرد (يعنى مشكل [شناخته‏شدن] طلا به عنوان پشتوانه پول و به دنبال آن كاهش ارزش دلار)، ايران خود را براى وارد آوردن ضربه نهايى آماده مى‏ساخت. به هر صورت، شاه نمى‏بايست ابتكار عمل را به دست مى‏گرفت. جنگ يوم كيپور [(رمضان)] انگيزه‏اى براى صدور نفت فراهم آورد چرا كه كشورهاى مختلف توليد كننده نفت، دولتهاى طرفدار اسراييل را تحريم كرده بودند. شاه كه از اين تحريم پيروى نكرد، منافع را درو كرد. 
شاه با برخوردارى از ميلياردها دلار نفتى، سياست‏سرمايه‏دارى انحصارى دولتى را در پيش گرفت و از طريق معافيتهاى مالياتى، اعتبارات آسان، كمكهاى مديريتى و تعرفه‏هاى حمايتى براى گسترش توليد كالاهاى واسطه‏اى و سرمايه‏اى جهت عرضه به بازارهاى داخلى، امتيازهاى مناسبى عرضه كرد و انگيزه‏هايى به وجود آورد. حركت ايران به سمت‏شبه پيرامون نوعى استراتژى «استفاده از فرصت‏حاصله‏» بود (والرشتاين، 1979، 76). به طور خلاصه، اين استراتژى متضمن كنش ستيزه‏جويانه دولتى از سوى كشورى پيرامونى براى كسب بازار داخلى خود (و احتمالا بازارهاى منطقه‏اى) از طريق قرارداد با اقتصاد جهانى و به دنبال آن كاهش قدرت سياسى - اقتصادى مركز بود (1979،77). 
بنابراين انتظار مى‏رود كه افزايشى در [توليد] كالاهاى سرمايه‏اى و گسترش تجارت به ديگر كشورهاى نيمه پيرامونى و پيرامونى صورت گرفته باشد. چنان كه در فاصله سالهاى (76 - 1974 / 55 - 1353) اين وضعيت وجود داشته است. طى اين زمان كالاهاى ساخته شده براى نخستين بار بر اصلى‏ترين كالاهاى صادراتى ايران به لحاظ سنتى; يعنى پنبه و قالى پيشى گرفتند .(Middle East Annual Review, 1977, 190) يازده كالاى صنعتى انتخاب شده، از آبگرمكن گرفته تا تلويزيون و كاميون 219 درصد افزايش يافت و از 969000 واحد در سال 1971 / 1350 به 2122000 واحد در سال 1976 / 1355 رسيد .(Middle East Annual Review, 1977, 187) 
با بررسى سه پايه قدرت اقتصادى (يعنى كشت و صنعت، تجارت و ماليه) ويژگيهاى توسعه ايران مشخص مى‏شود. مطمئنا ايران در توليد و حتى صادرات كالاهاى سرمايه‏اى پيشرفت قابل توجهى كرده بود. اما افزايش جنبه مالى اين سه پايه اقتصادى بود كه بيشترين تعجب را برمى‏انگيخت. در حالى كه بيشتر كشورهاى پيرامونى به سرمايه‏گذارى خارجى تا حد امتياز كاپيتولاسيون دست‏يافته بودند، ايران يك سرمايه‏گذار بين‏المللى به شمار مى‏رفت. 
بانك مركزى در سال 1973 يك ميليون دلار سرمايه‏گذارى خارجى داشت، در حالى كه ايران در پايان سال 1974 / 1353 به 4/2 ميليون دلار سرمايه‏گذارى خارجى دست زد و 324 ميليون دلار سود از محل آن دريافت كرد (بانك مركزى، 1975، 100). بيشتر اين پول از طريق سرمايه‏گذارى اوراق بهادار و تملك املاك شهرى به مركز بازمى‏گشت. از آنجا كه در مورد اين جنبه بسيار تبليغ مى‏شد، بسيارى از كشورهاى مركز به اين فكر افتادند كه چرا بايد سرنوشت اقتصادى آنها در دست‏خارجيان باشد. درست در زمانى كه انتظار داشتند سرمايه‏ها به مركز بازگردد و موقعيت تازه‏اى به دست آيد، ايران در سلسله مراتب سرمايه‏گذارى بين‏المللى چنين عمل نمى‏كرد. ايران همچنين به منظور گسترش بازار خود، سياستهاى نو استعمارى مانند كمك بلاعوض، كمك و اعطاى وام به كشورهاى اروپاى شرقى و كشورهاى پيرامونى را آغاز كرد. در سال 1976 / 1355 ايران ترتيباتى را براى همكارى تجارى با چهل و يك كشور فراهم آورد; ارزش اين برنامه به 86 ميليارد دلار مى‏رسيد (آموزگار، 1977، 216) (5) .همزمان با پيشرفت اقتصادى، نقش سياسى ايران نيز به شكل اسف‏بارى تغيير كرد. 
در اوايل دهه 1970 ايران زمينه را براى ارائه نقش خود به عنوان قدرتى شبه امپرياليستى آماده مى‏كرد. يكى از اولين گامها، مداخله نظامى و توسعه‏طلبى سرزمينى بود. ايران در نوامبر 1971 / 1350 با موافقت‏بريتانيا و احتمالا ايالات متحده، سه جزيره (ابوموسى، تنب بزرگ و تنب كوچك) را از شيخ‏نشينهاى عربى تنگه هرمز [باز پس] گرفت (روبين 1980، 133). در سال 1972 شاه به دعوت سلطان قابوس نيروهايى به عمان فرستاد. «انگيزه اصلى پذيرش اين درخواست، آن چنان كه اغلب گفته مى‏شود، بيم از ايجاد رژيم راديكال در طول آبهاى خليج [فارس] نبود، بلكه بيشتر به منظور نشان دادن اين بود كه ايران قدرتى منطقه‏اى است‏» (گراهام، 1979، 180). 
با از ميان رفتن هژمونى ايالات متحده [در صحنه بين‏المللى]، دكترين نيكسون - كيسينجر با هدف كاهش سرعت زوال از طريق ايجاد «مراكز منطقه‏اى قدرت‏» طراحى شد (كاترل و داگرتى، 1977، 58). اين دكترين به طور ساده چنين مطرح مى‏كرد كه ايالات متحده، تسليحات را فراهم مى‏آورد و كشور مورد نظر، تامين كننده نيروى انسانى خواهد بود. در ايران پس از سال 1973 / 1352، دكترين نيكسون - كيسينجر «نه تنها با هزينه اندك انجام‏پذير بود، بلكه دستاورد مالى قابل ملاحظه‏اى نيز (تا ميزان ده ميليارد دلار از سال 1973 / 1352) مى‏توانست‏براى صنعت نظامى ايالات متحده به بار آورد (گراهام، 1979، 177). با تعيين شاه به عنوان كلانتر خاورميانه، ايالات متحده سياست اختيار تام ارسال تسليحات را [به ايران] واگذار كرد. [به اين ترتيب] وضعيت‏حاد جديدى بروز كرد: ايالات متحده به هر ميزان كه قدرت خود را از دست مى‏داد، مراكزى منطقه‏اى، مانند ايران قدرت بيشترى به دست مى‏آوردند. اما اين امر در عالم واقع چنين نبود. عمليات و نگهدارى تسليحات، بسيار پيچيده و مستلزم برنامه‏هاى آموزشى طولانى مدت و وارد كردن بيست هزار تكنسين و مشاور امور دفاعى بود. افزايش ارسال تسليحات به جاى آزادسازى ايران، وابستگى اين كشور را به متخصصان فنى ايالات متحده بيشتر كرد. (امين، 1976، 380). 
نقش جديد شبه پيرامونى / شبه امپرياليستى [ايران]، ماهيت مستبدانه اين رژيم را وخيم‏تر ساخت. از آنجا كه شاه به طور روزافزون بر دستگاه سركوب دولت تكيه مى‏ورزيد، خود را هر چه بيشتر از توده‏ها دور مى‏كرد. مفسران اشاره كرده‏اند كه پس از حركت‏به سمت‏شبه پيرامون، شخصيت‏شاه تغيير يافت و خود را شريك ايالات متحده فرض كرد و ديگر نقش فرمانبردارى براى خود در نظر نگرفت: «رفتار شاه اكنون متكبرانه شده بود و وى ديگر تمايلى به تحمل انتقادات نداشت‏» (لونيدز، 1984، 7). اين افزايش قدرت را مى‏توان در تصميم‏گيرى امور داخلى، بويژه در برنامه‏هاى توسعه چهارم و پنجم مشاهده كرد. در حالى كه پيش از اين تزلزل حاكميت‏شاه جوان باعث ضعف برنامه‏هاى توسعه شده بود، بعد از آن استبداد بود كه باعث‏سياستهاى فاجعه‏آميز مى‏شد. رضوى و وكيلى در توصيف نحوه تهيه برنامه‏هاى توسعه به توضيح اين نكته مى‏پردازند: «پس از اصلاح برنامه [توسط شوراى اقتصاد]، اين برنامه به شوراى عالى اقتصاد فرستاده مى‏شد. تفاوت اساسى ميان اين شورا و شوراى پيشين، حضور شاه بود. در سالهاى اوليه، نشست اين شورا، مراسمى تشريفاتى بود كه در آن برنامه توسعه براى شاه توضيح داده مى‏شد. اما در سالهاى بعد، شوراى عالى اقتصاد به مهمترين گام در تهيه برنامه تبديل شد. در طى اين نشست، شاه در واقع اهداف و آرمانهاى اساسى برنامه توسعه را ديكته مى‏كرد. اين امر منطق كل فرايند را تغيير داد و تلاش در جهت‏برنامه‏ريزى تا حد اقداماتى عبث تنزل يافت‏» (1984، 53). 
بدين ترتيب در طى سالهاى 76 - 1974 / 55 - 1353، ايران بيش از آنكه به پيرامون نزديك باشد به مركز نزديك بود. اما نمى‏توان گفت كه اين كشور كاملا از آسيب‏پذيريهاى منزلت پيرامونى فرار كرده بود. پيش از تحليل اين مطلب، به دليل نقش ابزارى طبقات باقيمانده ماقبل سرمايه‏دارى در انقلاب، نگاهى كوتاه به آنها خواهيم انداخت.

عناصر مذهبى


جنبه مذهبى انقلاب ايران در روبنا، عنصر پوياى مهمى به نظر مى‏رسد. نمى‏توان پذيرفت كه اين جنبه به عنوان عنصر عمده تشكيل دهنده هويت ايرانى هيچ نقشى را ايفا نكرده باشد. مطمئنا مهمترين موضوع قابل شناسايى در انقلاب، اسلام «راديكال‏» با تمامى تنگناهايش بود: پيرمردهايى با ريش سفيد و انبوه و عمامه‏هاى سياه، زنان چادرى، شهدا و ميليونها تظاهر كننده در خيابانها عليه «شيطان بزرگ‏». اگر چه نمى‏توان انكار كرد كه دين (و در اينجا اسلام شيعى)، ارابه انقلاب بود، اما مى‏توان اهميت آن را تنها با بررسى علل ساختارى سياسى - اقتصادى انقلاب معين كرد. 
علما از زمان صفويه در قرن شانزدهم به صورت نهادى موازى دولت در آمده بودند. صفويه به منظور افزايش مشروعيت رژيم، اسلام شيعى را مذهب رسمى اعلام كرد. از آنجا كه منبع عمده در آمد علما; يعنى اراضى موقوفه، مستقل از رژيم بود، علماى شيعى قدرتى به مراتب بيش از علماى سنى مصر و تركيه داشتند (اخوى، 1980، 17). اين قدرت تا زمان تعدى و تجاوز قدرتهاى امپرياليستى; يعنى بريتانيا و روسيه تزارى، به رويارويى با دولت نپرداخت. در پايان قرن نوزدهم (يعنى در تمام طول دوران حكومت قاجاريه)، دولت «با قدرتهاى ستيزه‏جوى غير مسلمانى كه ايران را در معرض تهديد اشغال كامل و از ميان بردن ماهيت آن به عنوان جامعه‏اى اسلامى قرار داده بودند، همراه شد.» و علما به اعتراض علنى پرداختند (الگار، 1972، 235). 
تعارض ميان روحانيان و دولت پهلوى، با انقلاب سفيد به اوج خود رسيد. پاسخ روحانيون به انقلاب سفيد معمولا با مخالفت در برابر اصلاحات ارضى، مساوى انگاشته مى‏شود. شكى نيست كه علما، تظاهرات توده‏اى عليه انقلاب سفيد را رهبرى كردند، اما ملاحظات اقتصادى دقيق علما ضرورى‏ترين دل مشغولى نبود. از آنجا كه اراضى موقوفه از مصادره معاف بود، نسبت دادن مخالفت علما در طى دوران انقلاب سفيد به موضوعات اقتصادى، نادرست‏به نظر مى‏رسد (هوگلند، 1982، 69). با وجود آنكه روحانيت زمينهاى خود را مستقيما از دست نداد، رژيم از اصلاحات ارضى براى چالش سياسى با آنها استفاده كرد. بدين ترتيب پليس مخفى دولت; يعنى ساواك به طور غير مستقيم يا از طريق خوددارى از اعطاى منابع (مانند آب زراعى، بذر و كود)، آنها را تحت فشار قرار داد (كاكرافت 1978، 147). بعلاوه، كالايى شدن كشاورزى، ساز و كار قدرت سنتى آنها را كه بر رابطه سلطه‏گرى و سلطه‏پذيرى مبتنى بود، تباه ساخت. 
در حالى كه پادشاهان قبل از پهلوى قدرت خود را با روحانيت در قبال مشروعيت معامله مى‏كردند، شاهان پهلوى سعى كردند از طريق تمسك به نمادهاى باستانى سلسله هخامنشى براى خود كسب مشروعيت كنند. با قرار گرفتن نهادهاى سكولار در حوزه‏هاى قضاوت و آموزش به جاى علما، منافع مشترك علما در معرض تهديد قرار گفت. دولت‏با ارتقا به سطح شبه پيرامون، مستقيما خود را با مخالفت علما، بخصوص [امام] خمينى روبه‏رو يافت (اخوى،1980، 135). بدين ترتيب احياى مخالفت روحانيان نتيجه مستقيم استبداد رو به رشد شاه و ايجاد خلل در آنها به عنوان گروه قدرت سنتى بود. (6) 
برخلاف برداشت مردم (و حتى آثار دانشگاهى)، اسلام شيعى به لحاظ تاريخى به جاى مخالفت‏با دولت، به همكارى با آن پرداخته است. [به اين معنا كه] دولت ضعيف اما كارآمد، ضامن قدرت سياسى علما و نهاد وقف ضامن استقلال اقتصادى آنها بود. علما با رد تمركز قدرت از طريق قدرتهاى امپرياليستى در طى دوره سلطنت قاجاريه، مبارزه را براى حفظ وضع موجود و حمايت از خرده بورژوازى رهبرى كردند. در انقلاب سال 1978 / 1357 دوباره از مذهب براى دفاع از تماميت ملت در مقابل دولت تحت‏حمايت امپرياليسم استفاده شد. اسلام شيعى به علت‏برخوردارى از نهادهاى بسيار كه مى‏توان آنها را عليه حكومت ظالم، فعال ساخت، «افرادى انقلابى‏» به وجود آورده است. مخالفان مذهبى با تحمل بيست و پنج‏سال سركوب سياسى، مقام رهبرى را به دست آوردند. اما ظهور مخالفان مذهبى، پيروزى برخاسته از هيچ نبود. با عاريه گرفتن عقايد سوسياليستى و پوپوليستى مى‏توان گفت كه روحانيان «با دينى سكولار كه بدون كنار زدن بازاريان سنتى و توده‏هاى مذهبى، منادى روشنفكران مدرن بود» درآميختند (آبراهاميان، 1982، 467). (7) 
همچنين اذعان بدين مطلب حائز اهميت است كه روحانيان مخالف، گروهى همگون نبودند. اكثريت عظيمى از روحانيان، غير انقلابى بودند تا جايى كه در سال 1977 / 1356، خيلى دير و در واقع به علت مناسب تشخيص دادن اوضاع و احوال، به اعتراضات پيوستند. (8) اين وضعيت تاريخى را مى‏توان به صورت مشابه در شهرنشينى سريع انگلستان در اوايل صنعتى شدن اين كشور ملاحظه كرد. اين امر باعث ظهور جان وسلى و جنبش متديستى شد. همين شرايط در ايران نيز باعث ظهور آيت الله خمينى و روحانيان مخالف شد (آبراهاميان، 1982، 474). گسست اجتماعى ايرانيان نشان‏دهنده وجود تشابهاتى بين آنها و انگليسيهايى است كه به مذهب روى آوردند، چرا كه آنها «توانستند به استقبال رهايى از فشارهاى جامعه‏اى بروند كه نتوانسته بود هيچ مفر مناسبى براى هيجان [يا ارضا] توده‏ها فراهم آورد و راههاى موجود در گذشته را نيز ويران كرده بود» (هابس بام، 1962، 277). پروتستانها براى پركردن شكاف حاصل از بيگانگى سرمايه‏دارانه، فرقه‏هايى را به وجود آوردند. حال آنكه شيعيان، خواهان ازگشت‏به آموزه‏هاى بينادين بودند. علما با برخوردارى از سابقه تاريخى، ابهامى درباره علت‏سرخوردگى جامعه نداشتند. در حالى كه جنبش متديستى به منظور برآوردن نيازهاى اجتماعى توده‏هاى پروتستان ايجاد شد و در آغاز غير سياسى بود، [امام] خمينى توانست آموزه‏هاى موجود مخالفان سياسى را دستكارى و آنها را به كنشهاى هيجانى نيرومندى تبديل كند. بعلاوه اگر چه ديگر علما امام خمينى(س) را راديكال قلمداد مى‏كردند، ولى به‏هرحال از سوى بخشى از مجموعه مذهبى مورد احترام بود. بدين ترتيب در حالى كه شرايط مشابهى باعث ظهور دو جنبش شد، پيام روحانيان راديكال و موقعيت آنها در سلسله مراتب مذهبى، تاثير آنى‏ترى بر توده‏ها و ساير رهبران دينى گذاشت. انقلاب بدون دربرگرفتن روحانيت غير سياسى، به دليل نداشتن شبكه ارتباطى مناسب، ناكام ماند. 
مخالفان مذهبى بر روى فقدان هويت ملى حاصل از انتقال سرمايه‏دارى وابسته، سرمايه‏گذارى كردند. دگرگونى اجتماعى حاصل از ادغام، بر سه عنصر اصلى هويت‏به شرح زير تاثير گذاشت: 
1) مادى (جامعه وابسته به زمين): از جا كنده شدن بخش عظيمى از جمعيت‏به دنبال اصلاحات ارضى. 
2) اقتدارى (جامعه ايران): وابستگى بيش از اندازه به غرب در موضوعات سياسى و اقتصادى. 
3) روحى (امت اسلامى): امپرياليسم فرهنگى حاصل از ادغام ايران در اقتصاد جهانى.
مخالفان مذهبى شيعه، نماينده ثبات و پايدارى دين در زمانى پرآشوب بودند. آنها با تركيب كردن فلسفه راديكال و زبان اسلامى، پيامى بسيار همدلانه و قابل فهم ارائه دادند. بدين علت است كه روحانيون مخالف، رهبرى اين مبارزه ملى را در اختيار گرفتند. 
روحانيت در انقلاب سفيد شاه به مخالفت‏با مفهوم نوسازى نپرداخت، بلكه با شيوه خاص اجراى برنامه نوسازى توسط رژيم، مخالفت كرد. از نظر آنها موضوع اساسى، اين احساس (موجه يا غير موجه) بود كه استفاده خودسرانه از قدرت به وسيله كومت‏بر تمامى حدود معقول امتياز يافته است (اخوى، 1980، 106). روحانيان راديكال در رويارويى با اين برنامه نادقيق افزايش قدرت سياسى، بقاى خود را در فعاليتهاى سياسى ديدند.× چنانكه تضادهاى توسعه ايران طى اين سالها نشان داده است، روحانيان مخالف، مخاطبان بسيار مشتاقى يافتند.

رؤيا پايان مى‏يابد


شاه با انعكاس دادن تاريخ مداخله امپرياليستى در ايران اميدوار بود كه در اوايل دهه 1990 مستقل از قدرتهاى امپرياليستى، روى پاى خود بايستد. در آن زمان با كاهش سريع نفت قرار بود بخش صنعتى در ايران قوت بگيرد، تا جايى كه در سال 1983 / 1362 ايران در اين زمينه پس از آلمان غربى قرار گيرد (هترينگتون، 1982، 363). فشار شاه براى صنعتى شدن و سرمايه‏گذارى وى در سال 1974 / 1353 براى كسب درآمدهاى روز افزون، حاصل توهم وى مبنى بر تبديل شدن ايران به «ژاپن خاورميانه‏» بود. 
ممكن است‏سركوب سياسى و وجود مجموعه‏اى از افراد «بله قربان گو»، شاه را از جهان واقعى دور كرده باشد، اما شاه هيچ گونه كنترلى بر محدوديتهاى اقتصاد جهانى نداشت. در سال 1975 / 1354 با پذيرفته شدن ايران در مركز، مصرف نفت كاهش يافت (ايران در آن زمان با مساله قديمى پيرامونى بودن روبه‏رو بود.) و اين به معناى بحران موازنه پرداختها بود. ايران كه زمانى در دلارهاى نفتى غرق بود، در سال 1978 / 1357 براى جبران كسر بودجه 4 ميليارد دلارى خود برنامه‏ريزى مى‏كرد. افزايش واردات كالاهاى مصرفى كم‏دوام و نيز كالاهاى واسطه‏اى و سرمايه‏اى براى گسترش صنعت، سهم عمده‏اى در اين كسر بودجه داشت. علاوه بر مبادله بسيار نابرابر، اين كشور در نتيجه افزايش قيمتها در سال 1973 / 1352، دوباره تورم را از مركز وارد مى‏كرد. 
نقش سياسى ايران به عنوان ژاندارم مركز، خود به مشكلات اقتصادى ايران پس از سال 1977 / 1356 افزوده و به تشديد تضادهاى موجود در داخل ايران كمك كرد، براى مثال: 
1) در برنامه پنجم توسعه (1978 - 1973 / 1357 - 1352) پرداختهاى نظامى، بيست و چهار درصد از بودجه 29 ميليارد دلارى بود و اين خود حوزه‏هاى ضرورى مانند كشاورزى را از بودجه بى‏نصيب مى‏ساخت. 
2) اولويت‏بسيار زياد به بخش نظامى، فعالترين، مهمترين و ماهرترين بخشهاى نيروى كار را در زمان كمبود شديد نيروى كار به هدر داد. 
3) مداخله در عمان هفت‏سال به طول انجاميد و به صورت امرى پرهزينه در آمد. بعلاوه استفاده از ذخيره‏هاى غذايى در رويارويى با كمبودهاى داخلى نيز به عوامل تورم‏زا اضافه شد (لونى، 1982، 5 - 164). 
همان نخوتى كه در شاه در نقش شكل‏دهنده برنامه‏هاى بعدى توسعه وجود داشت، در برخورد وى با زوال اقتصادى نيز مشهود بود. وى با بيم از ميان رفتن حمايت طبقات تحت‏سلطه و از دست دادن حيثيت‏خود در جامعه بين‏المللى، نمى‏توانست‏شكستهاى اقتصادى خود را بپذيرد. در آنجا نيز همانند ديگر ابتكارات اقتصادى شاه، انگيزه سياسى قابل ملاحظه‏اى نهفته بود: مقصر دانستن بازاريان در ايجاد بحرانهاى اقتصادى فزاينده و در عين حال كاستن از قدرت آنها. 
انقلاب سفيد برخلاف تاثير ويرانگرى كه بر نهادهاى روستايى ماقبل سرمايه‏دارى داشت، باعث تقويت همتايان شهرى آنها شد. به دليل عرضه بيش از حد نيروى كار و شكل ساده كنترل بر كارگران، دستمزدها در بخش خرده كالاى سنتى و در توليدات كوچك، بسيار پايين‏تر از بخش مدرن باقى ماند. در نتيجه، بخش سنتى به طور متوسط سه درصد بيش از بخش مدرن رشد يافت چرا كه از گردونه رقابت‏براى كسب بازارهاى داخلى، خارج بود (بيات، 1987). اگر چه حكومت صنايع سرمايه‏اى را ترجيح مى‏داد، صنايع سنتى نيز طى دوره 1972 - 1963 / 1351 - 1342، 65 تا 70% از اشتغال در بخش صنعت و در سال 1972 / 1351، 14/97% از تاسيسات صنعتى داراى كمتر از ده كارگر را به خود اختصاص داده بودند (ايكانى، 1987، 249، 259). (9) در نتيجه، بخش شهرى سنتى در ابتدا مخالفت كمترى با رژيم داشت. اما پس از شوك [نفتى] سال 1973 / 1352 شركتهاى دولتى توزيع كننده مواد غذايى و مواد خام وارداتى كم كم بازارهاى خود را از دست دادند (گراهام، 1979، 224). افزايش قدرت شاه پس از كسب منزلت‏شبه پيرامونى، وى را قادر ساخت كه به مجموعه‏اى از سياستهاى كوته بينانه مبادرت ورزد. شاه در ضمن اجراى كنترل قيمتها، طى مبارزه‏اى عليه درآمدهاى بادآورده، به بازاريان حمله مى‏كرد. بازاريان نيز در مقابل، فساد و سوء مديريت‏شاه را عامل بحران مى‏دانستند. بى‏احترامى به شاه به مقاومت در دهه 1970 تبديل شد چرا كه حمايت از روحانيان مخالف افزايش يافت و مخالفان «به دنبال يافتن بخشهاى عظيمى از نيروى كار اعتصابى اعم از كارمند يا كارگران صنعت نفت‏برخاستند» (گراهام، 1979، 225). 
سه گروه عمده مخالفان شاه عبارت بودند از: روحانيت، جنبش مشروطه‏طلب بورژوا كه عليه استبداد شاه عمل مى‏كرد و طبقه متوسط سنتى شهرى. اين گروههاى عظيم اطمينان‏بخش بودند، اما تعدادشان آن قدر نبود كه بتواند رژيمى برخوردار از سيصد هزار سرباز و اقتصادى در حال كار - هر چند بيمار - را به زير آورد. با مختل شدن اقتصاد و افزايش سركوب، مخلوقات شاه; يعنى طبقه متوسط مدرن و پرولتاريا نيز به مخالفان وى تبديل شدند. 
طبقه متوسط مدرن (حقوق بگير) از كارمندان، معلمان، مديران مدارس، مهندسان و كارگران يقه سفيدى كه در پايتخت كشور متمركز شده بودند، تشكيل مى‏شد. انباشت‏سرمايه‏دارانه در ايران از طريق گسترش فعاليت دولت و به بهاى توزيع درآمدها در ميان طبقه سلطه‏گر در بخشهاى خدماتى و سرمايه‏دارى ميسر شد (ترنر، 1980، 103). اين مطلب براى طبقه متوسط مدرن به معناى نرخ رشد سريع بود. در سال 1977 / 1356 تعداد افراد اين طبقه به 8/1 ميليون نفر رسيد (البته اگر اعضا و هواداران را نيز لحاظ كنيم) (آبراهاميان، 1982، 434). واضح است كه اين طبقه، گروهى ممتاز بودند كه پيش‏بينى نمى‏شد به سرعت‏به جنبش انقلابى بپيوندند. چنان كه لنين اشاره كرده است: «[قشر ميانى] راهى جز قيام عليه ظلم پليس وحشى استبداد ندارد... اما منافع مادى اين روشنفكران آنان را به استبداد وابسته مى‏سازد... و آنان شور انقلابى خود را در قبال حقوق يا سود سهام مى‏فروشند» (1960، 335). نوسان تورم كه پيش از اين آغاز شده بود با افزايش هزينه كالاهاى بى‏دوام بخصوص غذا، بر طبقه متوسط تاثير گذاشت. اما افزايش ناگهانى هزينه مسكن بر طبقه متوسط حقوق بگير تاثير بيشترى نهاد، چرا كه آنها براى تامين سرپناه با مهاجران روستايى و كارگران خارجى در رقابت‏بودند. در اواسط دهه 1970 چنين برآورد شد كه يك خانواده طبقه متوسط مى‏تواند پنجاه درصد از درآمد خود را براى اجاره خانه بپردازد (آبراهاميان، 1982، 497). هنگامى كه شاه در اوايل سال 1977 / 1356 كنترل پليس خود را از دست داد، اين قشر توانست آشكارا نارضايتى‏هاى سياسى ديرين و تقاضاهاى اقتصادى جديد خود را ابراز كند. 
كاهش فعاليتهاى شاه كه به منظور كاهش تورم و شكست دادن طبقه متوسط صورت گرفته بود، اعتراضات موجود در پرولتارياى شهرى را هدف قرار داد. شاه پس از بيست و پنج‏سال تلاش براى افزايش حاميان خود، ديگر نتوانست‏با اين شكست، از ميان رفتن حمايت نظامى را در آستانه شورش، جبران كند. وى به جاى قطع بودجه نظامى تصميم به قطع برنامه‏هاى گسترده توسعه گرفت. اين برنامه‏ها از طريق طرحهاى بازسازى به حمايت از امواج پرولتارياى دون پايه پيرامونى (كه عمدتا در انقلاب سفيد از آنها سلب مالكيت‏شد) مى‏پرداخت. در اواسط تابستان سال 1978 / 1357، بيكارى از صفر به چهارصدهزار نفر رسيد حال آنكه پرداختهاى مربوط به بازسازى سى درصد كاهش يافت (آبراهاميان، 1982، 512). سركوب روزافزون شاه، اعتصاب كنندگان را به سمت تظاهرات هدايت كرد. اكنون تظاهرات داراى ماهيتى كاملا جديد بود; اين تظاهرات با تمركز ليبرال دموكراتيك چند هزار عضو آغاز شد و به شكل فزاينده‏اى به اعتراض اجتماعى - اقتصادى چند صد هزار تظاهر كننده انجاميد (آبراهاميان، 1982، 510). تعداد كارگران نه تنها در موفقيت انقلاب، بلكه در اقتصاد ايران نيز از اهميت‏بسزايى برخوردار بود (بيات، 1987، 80). در اكتبر سال 1978 / 1357، اعتصاب كارگران صنعت نفت، توليد را به يك سوم سطح عادى خود كاهش داد و سپس در ماه نوامبر به صفر رساند. بدون درآمد نفت، اقتصاد به گل نشست. 
شاه به عنوان بخشى از يك تلاش نهايى براى مشروعيت‏بخشيدن به رژيم (1977 / 1356) منصب‏هاى بالاى حكومتى بازسازى كرده، تغيير داد. اين امر به بروز «نظام ادارى ناكارآمد انتقالى‏» منجر شد (فاطمى، 1982، 59) و دولت را بيش از پيش تضعيف كرد. روز رستاخيز آغاز شده بود. رژيم با در اختيار داشتن ارتشى بى‏انگيزه و تعداد اندكى از باقيمانده عناصر بورژوا، به شكل قابل توجهى تمام حمايتهاى خود را از دست داده بود. انقلاب «به دليل تقاضاهاى مربوط به عدالت اجتماعى و شيوه مبارزه خود»، انقلابى مردمى [و ملى‏گرايانه] بود: اين انقلاب در جهت‏گيريهاى خود ضد سلطنت، ضد امپرياليستى و ضد انحصار بود، بنا به نوع اقدامات خود بورژوا - دموكراتيك بود و به دليل نقش رهبرى روحانيت و بنيانهاى سازمانى و ايدئولوژيك آن، اسلامى بود.

نتيجه‏گيرى


ريشه انقلاب را بايد در موقعيت ايران در اقتصاد جهانى، بخصوص وابستگى آن به ايالات متحده جستجو كرد. فشارهاى اقتصادى خارجى باعث‏بازسازى ايران شده، پويايى‏هاى سياسى، اقتصادى و فرهنگى را به جريان درآورد و بالاخره دولت پهلوى را سرنگون ساخت. چشم‏پوشى از انقلاب ايران به عنوان پديده مذهبى منحصر به فرد به معناى ناديده گرفتن اين مطلب است كه چگونه فشارهاى اقتصادى و مبارزه طبقاتى داخلى باعث قيام مردم‏گرايانه شد. 
بى‏تعادلى بخشهاى داخلى ساختارهاى روستايى ماقبل سرمايه‏دارى، فرايندى خطى نبود. در حالى كه اكثر عظيمى از كشاورزان از جا كنده شده بودند، خود را در شهرها و حاشيه شهرها در معرض شكلهاى تحمل‏ناپذيرى از استثمار بازار يافتند، طبقه‏اى از آنها كه در فشار بودند رو به سوى بورژوازى شهرى آوردند، و تعداد اندكى از آنها به كشت و صنعت مشغول شدند. انقلاب سفيد، نيروهاى متعارض ما قبل سرمايه‏دارى و رابطه سرمايه‏اى توليد را داخلى كرد. با افول ساختارهاى روستايى ما قبل سرمايه‏دارى، ساختارهاى شهرى ما قبل سرمايه‏دارى رو به رشد گذاشتند. نتيجه سياسى، تقويت‏سرمايه‏گذاران آينده انقلاب; يعنى بازاريان و نتيجه سياسى اولى بيدارى ايدئولوگهاى آينده انقلاب; يعنى علما بود. 
شاه مى‏توانست‏بيشتر ساختار سياسى سنتى را در ديوانسالارى دولتى وارد كند، اما هيچگاه در اين امر توفيق كاملى كسب نكرد. هزينه موفقيت جزئى، به دليل سياست نامؤثر و فساد دولتى انبوه، بسيار بالا بود. براى بيشتر گروههايى كه خارج از دولت‏باقى ماندند، حمايت‏سياسى به صورت تابعى از منافع غير مستقيم و ظاهرا نامنظمى درآمد كه آنها از طريق توسعه سرمايه‏دارانه دولتى دريافت مى‏كردند. بازاريان و روحانيانى كه قبلا سياسى نبودند با درك پيامد سياستهاى اقتصادى جديد دولت در اواسط دهه 1970 از تحمل روى بر تافته و به مخالفت پرداختند. 
ورود ميزان معتنابهى سرمايه به كشورهاى شبه پيرامون، در كوتاه مدت بحران سياسى را برطرف مى‏كند و در ميان مدت توسعه سياسى را متوقف مى‏سازد. اما تواناييهاى دولت در جذب مخالفان و نيز سركوب به شكل نامتناسبى توسعه مى‏يابد. تحت فشار بحران اقتصادى در سال 1975 / 1354 سياست‏به صورت يك بازى حاصل جمع صفر در آمد; شاه مجبور بود تا ميان استمرار جذب پرولتاريا يا طبقات سلطه‏گر يكى را انتخاب كند. ائتلاف طبقات سنتى (بازاريان و روستاييان) به رهبرى علما و طبقات مدرن (پرولتاريا، طبقه متوسط حقوق بگير) به آسانى دولت ناكاركرد پهلوى را سرنگون ساخت. 
نمونه ايران نشان دهنده آن است كه چگونه عدم مشروعيت‏حاصل از مبارزه طبقاتى داخلى از گذار به سرمايه‏دارى وابسته دولتى و تعارضات موجود در منزلت‏شبه پيرامونى به وجود مى‏آيد. پيچيدگى اقتصاد سياسى كشورهاى شبه پيرامونى فرصتى را براى تحليل دقيق‏تر در اختيار مى‏گذارد. پيش از بررسى ادغام در اقتصاد جهانى، مطالعه‏اى درباره روابط اجتماعى توليد در كشور ضرورى است. تحليلهاى مربوط به اقتصاد جهانى اغلب به تاثير روابط مركز - پيرامون بر تخريب پويايى‏هاى طبقاتى داخلى توجه مى‏كنند. در اين حالت نه تنها به نقش نيروى كار اهميت چندانى داده نمى‏شود، بلكه ساختارهاى سياسى سنتى نيز ناديده گرفته مى‏شوند. براى حل تعارضات نظام جهانى و داخلى بايد اين معضل بازسازى شود. اين دو قادر به همزيستى با يكديگر نيستند. تحليلهايى كه به اين صورت انجام مى‏گيرند، به ما كمك مى‏كنند كه تعامل پيچيده تعارضات را روشن ساخته و بدين ترتيب بر منابع انقلاب در شبه پيرامون پرتو افكنيم.



انقلاب اسلامى و فتنه هاى فرهنگى

محمدعلى رحمانى

مقدمه :


ستيز بـا مذهب و جلوگيرى از اشاعه مذاهب آسمانى حكايتى ديرين دارد كه به روايت قرآن كريم و شهادت تاريخ , اين ستيز بى وقفه و بـى هيچ گذشت و تساهل استمرار داشته است بـا ظهور اسلام و بـعثت پيامبـر گرامى آن , حضرت محمدبـن عبـدالله صلى الله عليه و آله يهود و نصارى بـه سركردگى علماى دين مايه خود كه بـا تـحـريف و كتـمان حقايق اديان حضرات انبـيإ سلف ( ع ) همچون حضرت موسى و حضرت عيسى در پـى حـكومت دنيايى يا خدمت بـه حـاكمان دنيا مدار بودند تا توانستند بر عناد و دشمنى خويش بـا اسلام پاى فشردند و بـه فتنه انگيزى و فتنه گرى در جامعه اسلام و ايجاد تشتت در صفوف مسلمين اهتمام ورزيدند . اين تلاش ها كه بـه طور ويژه اى از حمايت كفار و بت پرستان جزيره العرب و سران اشراف آنان برخوردار بودند به اشكال مستقيم و غير مستقيم تجلى مى يافتند . 
گاه بروز مدعيانى در امر خلافت شكل فتنه را هويت مى بخشيده اســت گاه بـا تفرقه افكنى در ميان پيروان اسلام بـا طرح مبـاحثــى در باب حكومت و مشكل اعمال حاكميت ( بدون ادعا نسبت بـه اصل مسئله خلافت ) . 
گاه با طرح مباحث عقيدتى و به زير سوال بـردن اصول اعتقــادى . 
گاه بـا تحريك قبـايل عرب بـراى ايذإ مسلمانان و وارد ساختــن لطمات اقتصادى و اجتماعى بر آنان . 
فتنه گرى در دهه هاى نخستـين تـولد اسلام سبـب شد در همان يكصد سال اول انشعابـات مختلفى در جامعه اسلامى پـديد آيد در حالى كه أمه معصومين ( عليهم السلام ) حضور داشتـند و مى تـوانستـند بـه عنوان نقطه رجوع امت اسلام جوابگوى قاطع همه شبـهات و سئوالات در همه زمينه ها از جمله اعتـقادات , احكام و مسأل حكومت بـاشند . 
اما فتنه گران خـارجـى و داخـلى يعنى دشمنان بـى نقاب و مزدوران نقابـدارى كه بـه ظاهر تـن بـه پـذيرش اسـلام داده بـودند و نيز متـحجـرين كج انديش و خشكه مقدس هاى مدعى تـر از معصومين ( عليهم السلام ) آتش فتنه ها را مشتـعل نگاه داشتـه و همواره بـر اسلام و امت اسلام ضرباتى دردناك وارد ساختند . 
لذا قابـل تامل است كه خداوند متعال در قرآن كريم بـيش از 50 آيه از صيغ مختلف ( فتنه ) آورده و به انواع فتـن و فتـنه هأى كه در فرا راه بـشر اسـت تـوجـه داده و بـه علاوه آثـار مخـرب و ويرانگر فتنه و فتـنه گرى را چه در سطح بـشرى و غير اسلامى و يا در درون جامعه و امت اسلامى يادآور شده است . 
حقتعالى در آيه 7 از آل عمران شيوه آتش افروزى فتنه گران داخلى امت را چنين توصيف مى كند كه آنها از موارد متشابه شبهه بـرانگيز و ترديد زا بـهره مى گيرند و آتـش فتـنه را در ميان امت شعله ور مى سازند و به تعبير رساى قرآن ابتغإ الفتنه ايجاد گمراهى فساد در دين اقشار و جامعه و ايجاد ترديد در بـاورهاى خلق مستـضعف . 
  )فاما الذين فى قلوبهم مرض فيتبعون ما تشابه منه ابتغإ الفتنه (. 
بـدون ترديد همانگونه كه گفته شد متن واقعه و چهره هاى پـليدى كه در صدر اول در جبـهه داخلى عامل آنهمه انحراف و انشعاب شدند و بـا نفى ولايت معصـومين عليهم السـلام بـا انبـانى از بـاورهاى پسمانده جاهلى و بـرداشتهاى شخصى و تك بـعدى از اسلام سنگ بـناى همه كجرويها گـرديد و بـه يك جـريان ماندگـارى تـبـديل گـشـت . 
جهت اطلاع بيشتر بـه نقش و تإثير فتنه گرى در بـاورهاى اصولى در قرن اول اسـلام و در نتـيجـه فـرق و گروههايى كه بـوجـود آمد مراجعه شود به كتاب ارزشمند جاذبـه و دافعه آيه الله شهيد مطهرى رضوان الله تعالى عليه . 
 

فتنه گرى در عهد معاصر


همان گونه كه شهيد مطهرى خط فتنه گرى و انحراف در تـفكر دينى را تـرسـيم مى كنند مذهب خـارجـى گرى كه در تـمامى قرون و اعصار اسلامى به نوعى حضور داشته است در زمان معاصر به صورت حسى گرايى در آثـار نويسـندگان روشـنفكر دنياى اسـلام بـه چـشـم مى خـورد . 
بديهى است تمام روشنفكران مسلمان عامل دشمنان اسلام نبـــوده اند و گرايش آنان بـه مكتـب حـسى گرى ناشى از انقطاع آنان از مجـراى اصولى آشنايى با اسلام بوده و بعضا نيز بـا حسن نيت عمل كرده اند , ليكن كجراهه رفته اند . از اين گروه كه بگذريم فتنه گرى در دين همواره تحت حمايت دشمنان اسلام و استكبـار جهانى بـوده است و در دهه هاى اخير هر از چندى به صورت نشر عقايد بـاطله و سخيف منتسب بـه اسلام يا نشر عقايد انكارى نسبـت بـه مسلمات دين هدف اضمحلال تـدريجـى بـاورهاى دينى را دنبـال نموده است . بـروز چهره هايى مانند احمد كسروى در تاريخ ايران را بـايد در همين راستـا مورد مطالعه و تدقيق قرار داد . 
به دنبـال پـيروزى انقلاب اسلامى و پـس از آزمون روش هاى متــفاوت مقابله با انقلاب و پاسخ نگرفتن از آنها , بـنيان هاى مكتب انقلاب مورد هجـمه قرار گرفت , اين در حـالى است كه شهيد مطهرى در اين خصوص معتقدند : 
[( . . . مساله اصلى استعمار است , استعمار سياسى و اقتـصادى . آنگاه تـوفيق حاصل مى كند كه در استـعمار فرهنگى تـوفيق بـدست آورده باشد . بـى اعتـقاد كردن مردم بـه فرهنگ خودشان و تـاريخ خودشان شرط اصلى اين موفقيت است . استعمار دقيقا تـشخيص داده و تجربه كرده است كه فرهنگى كه مردم مسلمان بـه آن تكيه مى كنند و ايدئولوژى كه به آن مى نازند , فرهنگ و ايدئولوژى اسـلامى اسـت . 
بـاقى همه حـرف است و از چـهار ديوار كنفرانس ها , جـشنواره ها , كنگره ها و سـمينارها هرگز بـيرون نمى رود و بـه متـن تـوده نفوذ نمى كند . پـس بـايد مردم از آن اعـتـقاد و از آن ايمان و از آن اعتماد و حسن ظن تخليه شوند . تا آماده ساخته شدن طبـق الگوهاى غربى گردند]( . 
[( بخشى از مقدمه كتاب كتابسوزى در مصر و ايران]( 
بنابر اين استكبار جهانى شبيخون به فرهنگ و باورهاى اسلامــى را با همان هدف جداسازى جامعه اسلامى از تكيه گاه ركين و محكم خويش يعنى باورهاى اسلامى و دينى و حرمت مقدسات الهى دنبال مى كند , و آنچه در بيست سال اخير شاهد آن بوده ايم از قبـيل نشر كتاب آيات شيطانى در شمارگانى ميليونى با اهداف زير بوده است : 
1ـ حمله بـه جـايگاه والا ومقدس اعتـقادى مسلمين نسبـت بـه شخـص پـيامبـر اكرم صلى الله عليه و آله . اين اقدام زشت و شنيع بـا انتشار كتاب موهن آيات شيطانى بـه اوج خود رسيد و گرچه بـا عكس العمل شديد جهان اسلام از جمله صدور حكم اعدام نويسنده مرتـد آن سلمان رشدى تـوسـط حـضرت امام ( ره ) مواجـه گرديد , معذلك بـا دستهاى آشكار و پـنهان استـكبـار جهانى در كشورهاى اسلامى همچون تركيه نيز ترجمه و توزيع شد . 
پـس از آن , صهيونيسم جـهانى بـراى آنكه خـود را از فشار موج اتهام دشمنى بااسلام تا حدودى برهاند بـه عذر بـدتر از گناه دست يازيد و كتابـى ديگر پـيرامون مسيحيت حاوى اهانت بـه مقام مقدس حضرت مسيح ( ع ) تـدارك ديده و منتـشر ساختـند تـا چنين وانمود كنند كه بـسيار بـاز ! بـا مسئله مذهب و اوليإ مذهبـى بـرخورد مى كنند . 
بديهى است استكبار جهانى كه پس از ظهور انقلاب اسلامى از ناحيــه دين خود را مخروب و متضرر ارزيابى مى كرد , بـدين تـرتـيب و بـا اهانت بـه اركان دين از جـمله ركن نبـوت و عصمت انبـيإ در نظر داشت اساس دين را در باور جوانان تـضعيف ساختـه و بـه تـبـع آن زمينه حكومت بـر اساس ولايت دينى را منتـفى نمايد . روشن است كه استكبار با وهن پيامبران كل مبارزات اوليإ خدا جهت تحقق عدالت الهى و اجتـماعى در زمين و ارزشهايى چون ايثار و شهادت و انفاق و احسان را مورد ترديد قرار مى داد . 
2 ـ جمهورى اسلامى كانون توجهات مسلمانان و مستـضعفان و محرومان جـهان است و خورشيد اين نظام همانا نام مقدس حضرت امام خمينى ( رضوان الله تعالى عليه ) است . 
با اعلام امسال بـه نام سـال امام خـمينى ( ره ) از سـوى مقــام معظم رهبرى كه همزمان با يكصدمين سالگرد تولد آن بـزرگوار صورت گرفت استـكبـار بـر آن شد تـا از عظمت نام حضرت امام ( ره ) در افكار عمومى بـكاهد و يكى از اين راهها تكرار حركاتى شبـيه بـه نشر كتاب آيات شيطانى بود . اين بـار اين اقدام توسط نويسندگان معلوم الحال و بى هويت در مطبوعات انجام گرفت . نفوذ انديشه هاى آلوده به داخـل مرزها و سـوء اسـتـفاده از فضاى آزادى مطبـوعات اضافه بر نيل بـه هدف شوم فوق هدف ديگرى را نيز مد نظر داشت كه عبارت بـود از تـحديد مجـدد فضاى ارأه انديشه ها و جـلوگيرى از توفيق دولت در توسعه سياسى . بـدين روال استكبـار سكه اى را بـه هوا پرتاب كرده بود كه با هر روى به زمين فرود آيد به نفع اوست . 
روى اول اهانت به مقدسات دينى و مبانى مذهبى 
روى دوم بستن فضاى باز و آزاد بـراى ارأه انديشه هــا و آرإ و سپس متهم ساختن جمهورى اسلامى به استبداد دينى ! در همين راستـا بـا وجود خويشتـن دارى سنگربـانــان ايدئولوژيك جهان اسلام برخى مطبوعات ان شإ الله ندانسته در اين دام افتاده و در تحقق اهداف استكبار در بخش شبيخون فرهنگى به بـستر سازى و زمينه سازى پرداخته و در اختـيار اين نيات شوم قرار گرفتـه اند . 
يكى از مبـاحثـى كه در اين خصوص مورد تـوجه است مــعرفى چهره اى غيرواقعى از انقلاب و حـضرت امام ( ره ) بـه نسـل آينده اسـت از جمله اينكه اصولى را كه حضرت امام ( ره ) بـا استـخراج آنها از متن دين و معارف عاليه اسلام بـراى نجـات جـامعه امروز بـشر بـه عنوان اصول انقلاب اسلامى مطرح فرمودند چـنين وانمود مى نمايند كه اين اصول در مكاتب سياسى فلسفى ديگر همچون ماركسيسم وجود داشته است ; مباحثى همچون عدالت اجتماعى , استضعاف , استكبار و . . . 
در حاليكه حتى مطالعه اجمالى احكام و تعاليم اســلام , بيان اين مفاهيم در 14 قرن پـيش از لسان وحى رااثـبـات مى نمايد و چـگونه مى تـوان ادعا نمود ماركسيسم مولود صهيونيسم كه امتـحان خويش را نيز طى دهها سال حاكميت بر بـخشهاى بـزرگى از جهان پس داده است مبدع و مبتكر اين مباحث است ؟ 
اقتصاد اسلامى حاوى كامل ترين و انسان مدارترين احكــام و نظريات است و طرح مبـاحـثـى همچـون مالكيت , كار , سـرمايه , اجـاره , مضاربه , مزارعه , خمس , زكات و . . . در اسلام و در ابـواب فقه شيعه دلالت بر كمال نظرات اسلام در اين زمينه ها دارد .
آيات عديده اى از قرآن كريم حاوى مضامين اقتصادى همــچون تـعديل ثروت , منع اسراف , منع تـكاثـر , اداى احور , اخلاق اقتـصادى , انفال و ثروتهاى عمومى , ارث و احكام آن , تـعميم ثروت , مشاغل محرمه و مشاغل محله , ربا و مرابحه مى باشد . 
با جستجو در قرآن كريم درمى يابيم كه 70 مورد كلــمه استكبـار و مسـتـكـبـرين و از اين ماده بـا همين مفـهوم و همچـنين 15 مورد مستضعفين و استضعاف آمده است . 
آيا با وجـود اين آيات , آنان كه جـاهلانه و معاندانه مى كوشند انديشه هاى اقتصادى حضرت امام ( ره ) برگرفته از متن اسلام را به مكاتب مضمحلى همچون ماركسيسم منسوب نمايند همانند كبـكى نيستند كه سر خود را بر برف فرو برده است ؟ 
نمى توان باور نمود قلم به مزدان اجانب گرا نسبـــت بـه افكار و انديشه هاى حضرت امام ( ره ) اينقدر نادان باشند , بـلكه در وجه غالب حكم بر خصومت و دنأت آنان مترتب مى گردد . 
اما اين شبـيخون فرهنگى و اهانت بـه مقدسات دينــى بـه همين جا ختم نگرديد و پس از تلاش استكبـار بـراى كاستن عظمت حضرت امام ( ره ) در افكار عمومى آنهم در سـال حـضرت امام ( ره ) بـار ديگر توسط عناصر پـشت پـرده و بـا سوء استـفاده از افراد آشكارى بـه تكوين هجمه همه جانبه به مقدسات پرداخته و بـا حركت خزنده ارزش ستـيزى و تـقدس زدايى و تـمسخر اصول اسلام ناب محمدى ( صلى الله عليه وآله ) و بـا نيتـى پـليد در نشـريه موهن[ ( موج]( ارگان انجمن اسلامى دانشجويان دانشگاه صنعتـى اميركبـير بـه حضرت مهدى ارواحنا لتراب مقدمه الفدإ اهانت نمودند . 
اين موضوع كه در راستاى تقدس زدايى بود , اگر بــه بار مى نشست , آغاز فتـنه اى جهت جدايى بـين حوزه و دانشگاه بـود يعنى كارى كه بـيش از پنجاه سال خاندان سلطنت پهلوى بـر اين جداسازى فرهنگ و دين و حـوزه و دانشگاه اقدام نموده بـودند و حـضرت امام ( ره ) اين جدايى را بـا نفس مسيحايى خويش مبـدل بـه يك وحدت ناگسستنى كرد كه مظاهرش را در انقلاب و بـعد از انقلاب در عرصه هاى جـهاد و شهادت ملاحظه نموديم . 
از سوى ديگر چنين فتنه هايى از سوى دشمنان علاوه بر دين ستيزى و ايجاد اختلاف بـين حوزه و دانشگاه , بـاعث ايجاد تشنج و پيامد آن به هم خوردن آرامش در جامعه مى گردد . و به همين دلايل بود كه موجى از خشم و نفرت آحاد جامعه بويژه مراجع عظام , علمإ , طلاب و دانشجويان را موجب گشت . 
وظيفه ما در اين مقطع حساس بسيار سنگين است و بايد ضمن پرهيز از هر گونه تشنج در جامعه , بـا حفظ وحدت و يكپارچگى در مقابـل اين توطئه هاى فرهنگى دشمنان قاطعانه بـايستيم و اجازه ندهيم كه اصول و ارزشهاى اسلامى و مقدسات دينى ما را مورد هجمه قرار دهند و آنها را تضعيف نمايند . 
و اينجاست كه وظيفه همه ارگانهاى فرهنگى , اطلاعاتى و امنيتـى است كه دستهاى پشت پرده و بـاندها و گروههاى اصلى را شناسايى و بـه مراجـع ذيربـط ارجـاع دهند و وظيفه نيروى انتـظامى بـعنوان پـاسداران دستاوردهاى انقلاب اسلامى كه در همه جا حضور دارند اين است كه با هوشيارى كامل و طبق قانون و بدون ايجاد هر گونه تشنج در جامعه عوامل مفسده انگيز را بـه صورت قاطع كشف شناسايى و بـه مقامات صالحه معرفى نمايد . 
البته اين تنها ما نبوده ايم كه بـا اينگونه خصومتها از ناحيه فرهنگى و تبليغات مكتـوب و فتـنه گران در انديشه و افكار مواجه بوده و هستيم بـلكه جهان اسلام از جمله جهان عرب نيز سالهاست از اين گونه مشكلات در رنج اسـت و اين بـيانگر عمق و ابـعاد تـاريخ توطئه است . ليكن انقلاب اسلامى و رهبريت آن در دو دهه اخير بـيش از ديگران مورد هجـوم قرار گرفتـه اسـت بـراى تـذكار اين عمق و سوابق آن در جهان اسلام فرازى از كتـاب محـمد محـمود صواف تـحـت عنوان نقشه هاى استعمار در راه مبارزه بااسلام را كه در سال 1346 با ترجمه مرحوم حجه الاسلام سيدجواد هشترودى به چاپ رسيده است نقل مى كنيم . 
( با توجه به اهميت كتاب فوق الذكر , مخاطبـين را بـه مطالعه آن دعوت مى كنيم ) . 
استعمار حيله گر دست از بدانديشى و تجاوز بـرنداشته است . او حـيله گر تـرسوئى است كه نمى خـواهد از خـارج مرزها مسلمانان را مورد حمله قرار داده و در قيافه دشمن با آنها روبرو شود . عادتe او بـر اين است كه در هر جـا كه نفوذ پـيدا كرد حملات خود را از داخـل مرزها آغاز كند و در داخـل كشورها بـا مردم بـجـنگد , او هميشه كوشيده است تا عده اى از هم ميهنان ما را بـه استخدام خود درآورده و از افرادى كه با ما هم زبان بوده و در ميان ما به سر مى برند بهره بردارد . 
استعمار بـا كوششهاى پيگير بـه تربـيت آنان پرداخته است و در مورد افرادى كه از تربيت آنان نااميد گشته بهر وسيله ممكنى قلب و عقيده شان را خريده است و اين چنين مزدوران و فارغ التـحصيلان خود را در راه مصالح و منافع خويش بـه كار انداخته است تا آنان بـه ثناگويى و ستايش استعمار پرداخته و اربـابـان خود را تقديس كنند . 
سپس آنان را در مراكز رهبـريهاى سياسى و فكرى و اجتماعى وارد كرد و از همين جـا است كه آنان كوشش خـود را شروع و بـه اجـراى برنامه هاى خطرناك خود مى پردازند , از اربابـان خود الهام گرفته و راه را براى بهره بردارى آنان هموار مى نمايند . 
بعضى از روزنامه نويسان و اديبـان ما كه حامل ادبـيات پيش پا افتاده اى هستند و همچنين شخصيتهاى رذل و قلمهاى مسموم و نشريات مزدور را مى توان نام بـرد كه ضمير و بـاطن خود را بـه استـعمار فروخته و در راه خـيانت و ويران كردن مبـانى اخـلاقى و معنوى ما گام بـرمى دارند و بـا فـتـنه انگيزيها و فـريب كارىها و اجـراى بـرنامه هاى خرابـكارانه , جوانان ما را بـه سوى فساد و بـى دينى كشانيده با انتشار مطالب بـى پايه و رومانها و داستانهاى ديوانه كننده اى افكار و روان آنان را آلوده مى سازند . 
جناياتى را كه اين عده براى نابـودى ما انجام داده اند هيچ يك از لشگركشيها و حـملات نظامى دشمن انجـام نداده است . من بـا يك تاسـف عميق بـاطنى , اكثـر روزنامه هاى ممالك اسـلامى و از جـمله ممالك عربى را مى بـينم كه آنان در مسـير نقشه هاى اسـتـعمار گام برداشته , دانستـه يا ندانستـه جوانان ما را از تـرقيات روحى و اخلاقى محروم نموده و روح اسلام را در باطن آنان نابـود مى سازد . 
اصولا صاحبان جرأد مزبور براى اسلام فكر نمى كنند گويا آنان در ميان مسلمانان بـه سر نمى بـرند و يا اساسا سرزمين ايشان سرزمين اسلامى نيست , همين روزنامه ها اسـت كه بـا زورگويان و سـتـمگران همكارى نموده و زبان گوياى آنان بـه شمار مى روند , بـه يارى هر دعوت باطلى مى شتابند و علنا بـا دعوت حق مى جنگند بـنام آزادى , آزادى را مى كشند و در پناه استعمار و نقشه هاى شومش پـيش مى روند البته بـديهى است كه صاحبـان دلهاى زنده اى نيز در ميان روزنامه نگاران پيدا مى شود كه بايد آنها را استثنا كرد . 
مايه تـإسف است كه روزنامه هاى ما همواره انديشه هاى بـاطل را تـرويج مى كنند . مخصوصا طرز فكر غلطى را كه انقلاب فرانسه آن را بـوجود آورد ونامهاى بـه ظاهر خوش و فريبـنده اى را بـر آن نهاد مانند . آزادى عـقيده , آزادى مطبـوعـات , آزادى فرد , و نظاير اينها , همه اينها در واقع وسيله اى است در دست يهود بين المللى براى منحرف ساختـن اجتـماعات و نابـودى همه اديان و جلوگيرى از ترقيات روحى و معنوى , تا بهتر بـتواند بـا چنگال سيطره خود جا بازكند . 
دكتر محمد حـسـين اسـتـاد كرسـى ادبـيات عربـى نو در دانشگاه اسكندريه مقالاتى در مجله[ ( الازهر]( منتشر ساختـه و سپـس آنها را به صورت كتابى بـنام[ ( فى وكرالهدامين]( درآورده است . در پاورقى صفحه 8 كتاب مزبور چنين مى نويسد : بـسيارى از مردم آگاه نيستند كه شعار[ ( آزادى , برادرى , بـرابـرى]( كه شعار انقلاب فرانسه يهود مى بـاشد زأيده تصميماتى است كه كنفرانس[ ( بـوردو فراماسونى]( براى فريب دادن به اقليت يهود بـوجود آورده است , همين شعار در دست دلالان يهود عنوانى است براى بالابـردن سطح فساد و در هم شكستـن قدرت كليسا و هر زشتـى را بـه نام آزادى تـجويز نمودن , شعارى است كه مسيحيان را به حمايت از اقليت يهود بـرمى انگيزد تا از راه مساعدتهاى مالى و بـه نام بـرادرى و بـرابـرى توجه مسيحيان را نسبت بـه اقليت يهود جلب كند . در ميان اوهامى كه يهود ترويج مى كند آنچه بـيش از همه مايه تـعجب است ومردم را در برابـر خود بـه خضوع واداشته اين است كه بـه روزنامه اسم[ ( صاحبـه الجلاله]( نهادند و سپـس پـيرايه هاى مقدس مآبـانه و عوام فريبى را بـرآن بـستند تا هر حيله اى را بـآسانى بـه مرحله اجرا درآورند . 



هزاردستان فكر و كميته هوشياري

سخنراني حسن رحيم‌پور ازغدي

منبع: باشگاه انديشه 24/9/1382

 

«از اسلام فقط با يك نيرو مي‌شود پاسداري كرد و آن علم است و آزادي دادن به افكار مخالف به شرط مواجهه صريح و روشن با آنها». با اين سخن استاد مطهري دو گروه موافق نيستند يكي آنهايي كه گمان مي‌كنند با سكوت، تعداد موافقين زياد مي‌شود و ساكت شدن را با قانع شدن اشتباه مي‌گيرند و گروه دوم كساني كه از تبديل معاند و مخالف به موافق بحث مي‌كنند اما بدون انتظار تغيير مواضع ناحيه مخالفان و معاندان.

يعني از آزادي دادن به افكار مخالف بحث مي‌شود اما بدون آن قيدي كه استاد مطهري آورده است كه عبارت بود از مواجهه صريح و شفاف با آنها.

مطهري در عصري به عرصه آمد كه در آن عصر يك گرايش قوي در جامعه فرهنگي ايران، دين را به مثابه عنصري فانتزي و به عنوان دكور صحنه وارد بحثها مي‌كرد و از ادبيات مذهبي يك حاشيه امنيتي و توجيهي براي نشر دكترين غيرديني مي‌ساخت كه اين بيماري و عوارض باليني‌اش هنوز ادامه دارد. شايد به همين علت است كه اتحاديه‌هاي معرفتي‌اي كه در همان سالها عليه خط مطهري تشكيل شد اتحاديه‌هاي خيلي معني‌داري بود.

مطهري در برابر خط تحريف دين خاكريزي زد كه از آن خاكريز نمي‌توانستند عبور كنند. يا بايد او را از پا در مي‌آوردند يا راهشان را كج مي‌كردند و برمي‌گشتند و آنها شق اول را برگزيدند. مطهري خط تحريف دين را بر سر تضادهاي دوگزينه‌اي و سؤالهاي گريزناپذير قرار داد و نگذاشت به اجمال و ابهام بگذارنند و عبور كنند.

مطهري نشان داد كه در سطح محور جناحهاي ماركسيستي يا ليبرالي كه در بدنه روشنفكري ديني نفوذ مي‌كردند چه كساني حضور دارند يا چه اتفاقاتي دارد مي‌افتد.

ما نمي‌خواهيم با پيش كشيدن قصه مطهري كه با خون دل او شروع شد و با خون سر او پايان پذيرفت، گذشته را عوض كنيم و به تاريخي كه سپري شده دستور بدهيم. ما مي‌خواهيم به خودمان دستور بدهيم كه تجربه مطهري را كه تجربه مهمي بود و براي ما خيلي گران تمام شد دوباره تكرار نكنيم.

بايد گلوله‌اي كه بر سر او خورد، از جمجمه‌اش بيرون آورده شود و درست مطالعه بشود كه از چه اسلحه‌اي و با چه استدلال‌هايي شليك شد؟ بايد روشن شود كه نقطه عزيمت خشونت در صحنه گفت‌وگوي فرهنگي در اين كشور در نيم قرن اخير چه كساني بوده‌اند؟ مطهري در دوران انفعال و اغفال ديني، يك كميته هوشياري تشكيل داد. وقتي ليبرال‌ها و ماركسيست‌ها كه آن دوران، فضاي حاكم بر محافل روشنفكري ديني و لائيك ما در قبضه آنها بود، ذهن بچه‌ها را در دانشگاهها شرطي مي‌كردند كه با شنيدن نام دين به ياد خرافات بيفتند و از كلمه جهاد به كلمه خشونت منتقل بشوند و از عرفان تخدير و از كلمه تكليف بوي تجاوز به حقوق بشر به مشامشان برسد و از آزادي به نفي شريعت منتقل شوند و اسلام را تكه‌تكه مي‌كردند و هر تكه‌اي را متحجرين و روشنفكر مآبها با رويكردي ماركسيستي و ليبرالي در سردخانه‌هاي جناحي و خصوصي خود مي‌گذاشتند تا يك وقتي مصرف كنند، در اين شرايط مطهري سر رسيد تا اين كدها را يكي‌يكي بشكند و شكست.

مطهري اهل جدل‌هاي مدرسي نبود ولي نمي‌گذاشت كساني به نام نوانديشي محتواي معرفتي ايمان را در هم بريزند اما در عين حال هيچ وقت نمي‌خواست كه به هر بهانه‌اي در درست‌كيشي ديگران تشكيك كند و تعداد مرتدها را تكثير كن. مطهري از سطح جماعت روشنفكر و مقدس‌مآب يك گام فراتر گذاشت و يك تنه رستاخيز به پا كرد.

البته آخوندهاي قشري و كم‌داني هم بودند كه روزگارش را سياه مي‌كردند، كساني كه هر اجتهادي را بدعت و هر عتيقه‌اي را سنت مي‌دانند و اصولگرايي را با طالبان‌گري و تحجر اشتباه مي‌كنند.

اينكه محافل روشنفكري ديني در دهه‌هاي چهل و پنجاه چرا شديداً درگير تأويل دين و تفسير به رأي دين و سهل گرفتن امر تفكر در دين شدند فقط يك علت نداشت، اما يكي از اهم علل آن كم آوردن محافل روشنفكري ديني ما در مقابل گفتمان ليبرالي و ماركسيستي بود؛ يعني سر ميز گفت‌وگو با ماركسيستها و ليبرالها كم آوردند و وا دادند.

فقدان تئوريسين‌هاي صالح ديني و روشنفكر، بحراني است كه هنوز هم روشنفكري ديني ما را رنج مي‌دهد. فقر تئوريك در جامعه روشنفكري ديني باعث فقر نظريه‌پردازي شد و اين باعث شد تا دستشان را براي تكذيب به مكاتب ديگر دراز كنند و امروز به طور خاص به طرف ليبراليزم، آن هم از نوع قرن هجدهمي نه ليبراليزم آغاز قرن 21 رو آورده‌اند.

نسل دهه‌هاي 40 و 50 كه امثال بنده جوانترين آنها بوديم و حالا نسبت به شما پيرمرد محسوب مي‌شويم، در آن محافل كه علقه خانوادگي و شخصي به دين داشتند اما سرشان با دلشان همراه نبود، هرچه هم در شبكه واژگاني وارداتي درگيرتر و آكادميك‌تر مي‌شدند سرشان سنگين‌تر و دلشان خالي‌تر مي‌شد، يعني سر از دل بيشتر فاصله مي‌گرفت. غافل از اينكه نمي‌شود سوار ترن هگل و ماركس شد يا سوار ترن جان لاك و پوپر شد و به مدينه فاضله اسلام و مدينه‌النبي رسيد. در يك چنين عصر و عرصه‌اي بود كه دو پديده از خراسان ظهور كردند و تأثيراتي عميق بر روشنفكري ديني گذاشتند. يكي مطهري بود كه خداي دقت و انضباط فكري است (و به صراحت مي‌گفت به رغم بعضي تشابهات يك جايي راه اسلام از ليبراليزم جدا مي‌شود يك جايي راه اسلام از ماركسيسم و از فاشيزم جدا مي‌شود و آنجا ديگر نبايد از ترس متهم شدن به املي با كسي تعارف كرد) و ديگري شريعتي است كه صداي ناقوس بيداري مذهبي بود، گرچه عاري از دقت اما توأم با صداقت و نقدپذيري بود. امثال ما البته بيشتر در زمان با ذهن و زبان شريعتي محشور بوديم قبل از اينكه با مطهري و عظمتهاي او آشنا بشويم. براي ما خيلي جالب بود كه علي شريعتي و جلال‌ال‌احمد با چه شجاعتي دارند برخلاف مسير رودخانه روشنفكري كه از غرب سرازير شده است حركت مي‌كنند، دگم‌هاي روشنفكري را يكي‌يكي مي‌شكنند و جلو مي‌آيند، دگمهايي كه غالباً دفاع از غرب و غربي‌گرايي بود، پرستش مدرينته بود، تحقير ملت خود و تفكيك دين از سياست بود و شما بدانيد علت تهاجم مجددي هم كه الان در محافل روشنفكري ديني با لائيك (ولي هر دو ليبرال) ما عليه شريعتي و آل‌احمد شروع شده همين است.

الان آقايان مي‌گويند و مي‌نويسند كه آل‌احمد غرب را نمي‌شناخت كه عليه غرب و غرب‌زدگي كتاب نوشت و بحث كرد و به نقد روشنفكري پرداخت و از خدمت‌ها و خيانت‌هاي روشنفكري بحث كرد و همين سالِ پيش در سالگرد شريعتي در دانشگاه تهران گفتند.

شريعتي البته با خيلي از كساني كه امروز خودشان را ميرات‌دار او مي‌دانند متفاوت بود. او قصد تقويت دين را داشت. گرچه شتابزده اما مطهري، كاري كرد كه قابل مقايسه با هيچ‌كس نه شريعتي نه آل‌احمد و نه هيچ‌كس ديگر نيست. مطهري (كه بعدها او و افكار او ذهن ما را به هم ريخت) بار دو غم را بر دوش داشت. از طرفي غم دفاع از اسلام در برابر ماركسيست‌ها و ليبرال‌هاي ارتدوكس را كه در محافل روشنفكري آن دوران شلتاق مي‌كردند و امروز بعضي از پيرمردهاي آنها هنوز هستند و جزء مناديان اصلاح‌طلبي ويژه‌اي در ايران مي‌باشند و كسي هم آن موقع جلوگير نبود داشت و از طرفي هم غم سنگين‌تر و غريبانه‌تر تبيين اسلام پيش بچه مذهبي‌هايي كه ماركسيستي فكر مي‌كردند و همين طور پيرمردهايي كه ادبيات مذهبي مصرف مي‌كردند، نماز هم مي‌خواندند ولي ذهنشان با گاو آهن ليبراليزم شخم و شيار خورده بود و هر آيه و روايتي كه مي‌خواندند يا مي‌شنيدند فوري بايد وارد پارادايم ليبرالي مي‌شد، با محتواي ليبرالي ويراستاري مي‌شد يا تأييد و يا رد مي‌شد يا تفسير به رأي و تأويل مي‌شد و دچار تحريف مي‌گرديد، چون محكماتشان در ليبراليزم بود نه اسلام. مطهري مي‌دانست كه چون حوزه به قدر كافي اجتهاد نمي‌كند بنابراين عملاً روشنفكري ديني به التقاط مي‌افتد تحجر و التقاط در يك سيكل مشدد همديگر را تقويت مي‌كنند. وقتي اجتهاد نشد و تحجر دامن پيدا كرد زمينه براي التقاط ايجاد مي‌شود و وقتي التقاطها افراط شد زمينه براي تحجر آماده مي‌شود.

مطهري شهيد نبرد تأويل دين است. كساني هنگام تنزيل دين يا تأسيس يك انقلاب براي دفاع از موجوديت انقلاب شهيد مي‌شوند، كساني هم لازم است هنگام تأويل و تفسير به رأي و تحريف يك دين يا يك نهضت براي دفاع از اصالت ـ نه موجوديتش ـ شهيد شوند و فحش بشنوند چون به محض اينكه موجوديت يك نهضت تثبيت شد تحريفش شروع مي‌شود. كار مطهري به اين دلايل از شريعتي و آل‌احمد به نظر پيچيده‌تر و سخت‌تر بود و به همين دليل هم مطهري بيشتر تنها ماند. من به ياد مي‌آورم محافل روشنفكري ديني آن دوره در مشهد را كه نام مطهري را واقعاً با عصبانيت به زبان مي آورند. مطهري را سمبل يك آدم متحجر و امل كه تاب قرائتهاي جديد از دين را ندارد، مي‌شمرند. عيناً در جلسات املها مطهري متهم مي‌شد به وهابي‌گري و گرايشهاي روشنفكري، براي اينكه مي‌خواست يك خط سومي بين التقاط و تحجر باز كند و اين كار را به قيمت خون خودش كرد و از دو طرف خورد. از مطهري عصباني بودند چون مطهري در فكر كردن و حرف زدن دقيق بود. براي دين يك هويت فكري مستقل قائل بود صريحاً مي‌گفت خط مرزي اسلام و ماركسيسم را معلوم كنيد. خط مرزي اسلام و ليبراليزم را معلوم كنيد. مشابهات كدامهاست؟ محكمات كدامهاست؟ تا كجا مي‌شود پا داد و در عالم نظر، با دكترينهاي ليبرالي يا ماركسيستي و فاشيستي تسامح كرد و از كجا به بعد ديگر نمي‌شود؟ تا كجا شما حرف بزنيد، داريد تفسير دين و قرائت دين مي‌كنيد و از آنجا به بعد تكذيب و تحريف دين است، قرائت دين نيست. مطهري تحمل نمي‌كرد كه دين تبديل بشود به مضمون تأويل يا ريشخند كساني كه از نقطه عزيمت غيرديني نگاه مي‌كنند منتهي ادبيات دين را نيز مصرف مي‌كنند براي اينكه مخاطبانشان بچه مسلمان هستند.

البته آن دوره در محافل روشنفكري به جاي كلمه‌ي قرائت كلمه برداشت رايج بود. در محافل روشنفكري ديني كه جوانترها زمين خورده ماركسيسم بودند و پيرمردها تمايلات ليبرالي داشتند، بحث اين بود كه مطهري برداشت امروزي از دين ندارد. منظورشان چه بود؟ منظورشان اين بود كه مطهري تأويلات ماركسيستي از دين را پس مي‌زند. تأويلات ليبراليستي از دين را هم پس مي‌زند. بالاخره هم يكي از همين محافل روشنفكري ديني اين چنيني بود كه اسلحه برداشت و مطهري را ترور كرد.

گروه فرقان براي شما شايد ناشناخته باشد. گروه فرقان خودشان را به عنوان يك جريان نوانديش ديني جريان روشنفكري ديني مطرح مي‌كردند و معتقد بودند قرائتي مدرن از دين دارند و قرائت مطهري قرائت آخوندي سنتي و واپس‌گرا است و درست روشنفكرترين آخوندهايي كه در اين مملكت بودند، مطهري و بهشتي و اينها در ليست ترور اينها قرار گرفتند و اولين گلوله خشونت، گلوله در جواب فكر و انديشه از همين محافل به اصطلاح نوانديشي ديني شليك شد و به سمت يك آخوندي كه نه اهل تحجر است و نه اهل التقاط و آمده دين را بيان مي‌كند، با استدلال بيان مي‌كند و كارهاي ژورناليستي هم بلد نيست، حقه‌بازي هم بلد نيست. دست به خشونت عليه او زدند و او را از سر راه دين برداشتند.

اما بعد از اينكه او را زدند تازه مطهري مطرح شد. گروه فرقان داراي گرايشات تفسير به رأي قرآن با گرايشات چپ روشنفكري مذهبي بود هركس اين را نداند بديهيات تاريخ دوساله اول انقلاب را نمي‌داند و به صراحت در جزوه‌هايشان آوردند كه ما قرائت جديدي از دين آورديم و اين قرائت، قرائت امروزي و مدرن است. با دين مطهري نمي‌شود امروز جامعه را اداره كرد، حكومت تشكيل داد و انسان ساخت. البته خود مطهري قبلاً گفته بود كه اين قرائتهاي جديد كه بدون متدولوژي، بدون اصول صورت‌بندي مي‌شود اينها همان انديشه‌هاي مادي چپ يا ماترياليزم راست هستند كه وارد پوست دين مي‌شوند، با ادبيات مذهبي حرف مي‌زنند براي اينكه از بين بچه مسلمانها، در دانشگاه يا غير دانشگاه سربازگيري كنند.

خود مطهري در مقدمه كتاب علل گرايش به ماديگري، بحث ماترياليزم، بحث ماترياليزم در ايران و شگرد جديدش را به عنوان يك معضل مطرح مي‌كند. از الحاد نقاب‌دار حرف مي‌زند و غلط‌گيري مي‌كند و بدون استفاده از ادبيات چپ يا ليبرالي و خارج از پارادايم غربي و شرقي از ارزش‌هاي اسلامي دفاع مي‌كند در آن سالها كم‌كم نام مطهري به عنوان تئورسيني برجسته در ذهن ما حك شد و به اين نتيجه رسيديم كه بايد به مطهري نگاه كرد و به او توجه نمود و حرفهاي مطهري در آن وانفساي جوسازي محافل روشنفكري ارزش شنيدن را دارد. مطهري خيلي هو شد، اين چيزهايي كه امروز شما در بعضي از روزنامه‌ها عليه بعضي افراد مي‌بينيد يك دهم آن غوغاهايي است كه عليه مطهري يا بهشتي در آن سال‌ها مي‌شد.

به ياد مي‌آورم جلسه‌اي را كه بعضي از سران سازمان مجاهدين خلق كه آن موقع مالك تمام‌عيار فضاي روشنفكري ديني در ايران بودند، در آن دوران هر كسي به اينها انتقاد مي‌كرد، به گفتمان اينها كه مدعي نوانديشي ديني بودند، انتقاد مي‌كرد واقعاً در فضاي نوانديشي ديني دانشگاه و روشنفكري هو مي‌شد.

نمي‌شد جلوي اينها در آن شرايط ايستاد. مارك مرتجع و فاشيست جزو ابتدايي‌ترين ماركهايي بود كه آدم مي‌خورد.

در جلسه‌اي در مشهد كه بعضي از مهم‌هاي اينها بودند و الان خارج از كشور هستند، در عراق هستند، تمام اصول اصلي ماركسيسم را در همان جلسه از قرآن استخراج كردند و با خوشحالي مي‌گفتند كه ما داريم به قرآن خدمت مي‌كنيم و مي‌گفتند اين قرائت جديد از قرآن و دين است. در جلسات مشابه ديگري هم كه پيرترها بودند قرائتهاي ليبرالي از قرآن و دين سرهم مي‌كردند. هرچه در قرآن جهاد بود، شهادت بود، آيات قتال بود، امر به معروف و نهي از منكر بود، آيات مربوط به تعزير و قصاص بود، مي‌گفتند نمي‌شود اينها را كه از قرآن بيرون كشيد، يك جوري بايد اينها را ماست‌مالي كرد. اينها مربوط به قرائت سنتي دين است. آنها كه گرايشات چپ داشتند، قرائت جديدشان از دين اين بود كه هرجا صحبت از عبادت و تقوا و معرفت و آگاهي و قيامت و غيب و معاد بود، تأويل مي‌كردند، مي‌گفتند اينها نيست، دين فقط سياست است، اسلام يك فرقه سياسي است. اصلاً اسلام دين شمشير و خشونت است؛ در محافل ليبرالي مي‌گفتند اصلاً اسلام ربطي به سياست ندارد آن شمشير و تازيانه‌هايي هم كه دست پيامبر و علي بوده است بيخود بوده است.

مطهري مي‌گفت: اسلام هم جهاد دارد، هم عبوديت و تقوا، هم مراعات ظريفترين حقوق بشر، حقوق كودك، حقوق زن، در حق و حرمت حيوانات و اشياء و گياهان ظريف‌ترين دقتها را دارد و در عين حال اگر لازم باشد براي دفاع از حقيقت و براي عقب زدن خشونت دست به خشونت مشروع و قانوني به نام جهاد مي‌زند كه تازه آنجا هم حساب و كتاب دارد. خشونت افسارگسيخته حيواني نيست. خوب اينها در همين محافل تحت همين عناوين سربازگيري مي‌كردند.

شخصيتهاي ديني مثل حافظ و خيام را تحريف كردند و بعد به سراغ تحريف مفاهيم ديني آمدند. آقاي مطهري رهبران اين جريان را صريحاً ماترياليزم منافق و بدنه آن را ماترياليزم اغفال شده مي‌نامد. عين اين تعبير را در مقدمه كتاب علل گرايش به ماديگري دارد. ايشان مي‌گويد من قبول دارم برداشتها و قرائتها هراندازه بي‌غرضانه باشد هميشه يك جور از آب درنمي‌آيد. توجه هم دارم كه تدبر در قرآن حق هر مسلماني است، مخصوص آخوندها نيست در انحصار فرد و گروهي نيست اما بحث تحريف و تفسير به رأي تحت عنوان قرائت جديد چه مي‌شود؟ آقاي مطهري مي‌گويد خيلي از افاضاتي كه تحت عنوان برداشتهاي جديد و مدرن ارائه مي‌شود مسخ و تحريف است، برداشت و تفسير نيست.

ايشان مي‌گويد من فعلاً فرض را بر اين مي‌گذارم كه اينها خائن نيستند و اغفال شده‌اند و با همين زبان شروع مي‌كند با اينها مخاطبه كردن. مي‌گويد چرا ايمان به غيب را ايمان به مبارزه مخفي مي‌دانيد. مي‌گوييد قرائت جديد از ايمان به غيب. چرا دنيا را مي‌گوييد زندگي پست‌تر، آخرت را مي‌گوييد نظام برتر در همين دنيا؟ چرا الله را مي‌گوييد تكامل مطلق. كلمات معني دارند. با هم مرز دارند. چرا بايد با ادبيات ليبرالي يا ماركسيتي حرف بزنيم تا به ما بگويند روشنفكر، چرا؟ ايشان مي‌گفتند اينها قرائت دين نيست، اينها قرائت بازي با دين است. اين عين تعبيري كه ايشان مي‌گفتند نيست، مضمون آن است.

مي‌بينيم كه مطهري خيلي مصر و دقيق مي‌ايستد. ايشان هم از جريانات چپ روشنفكري كه منافقين در آن دوره سردمدارش بودند، شديداً انتقاد مي‌كند، هم از جريان ليبرالي و راست در روشنفكري ديني كه در رأس آن امثال مرحوم مهندس بازرگان است. مطهري با اينكه رفاقت ديرينه‌اي با مهندس بازرگان داشت در بعضي از كتابهايش شديداً از او انتقاد مي‌كند و مي‌گويد داري از منظر پوزيتويسم و از منظر ساينتيزم به دين نگاه مي‌كني. اگر هم قصدت خدمت به دين است اين روش درستي نيست. اين دفاع از دين نيست، اين سپر انداختن در مقابل مهاجمين به دين است. مطهري در مقابل هر دو جناح ايستاد.

غير از اينكه در مقابل جريان متحجر هم ايستاد. در عين حال ايشان از سلسله جنبانان اجتهاد در عصر جديد است. منتقد صريح‌الهجه اخباري‌گري و طالبان‌گري در جهان تشيع بود. اين گرايش طالبان‌گري هم متأسفانه عين آن گرايش نوانديشي ديني هنوز در بين ما حضور دارد و فعال است.

بعضي مي‌گويند همه قرائات درست است يا يك كم كوتاه بياييم همه قرائات محترمند. آقاي مطهري اصالت‌الحقيقتي است، اصالت القرائتي نيست. كساني كه شك را نه تنها به عنوان ايدئولوژي بلكه حتي به عنوان متدولوژي برگرفته بودند مطهري را در تفسير دين انحصارطلب مي‌دانستند. براي اينكه فهم خودش را فقط درست مي‌داند و برداشت اينها را التقاطي، ماركسيستي و ليبراليستي مي‌داند با نقاب اسلام.

مطهري درباره‌ي برداشت يا قرائت مي‌گويد: دين يك محكمات و نصوصي دارد و يك ظنيات و متشابهاتي، در محكمات آن جاي قطع است و يك قرائت بيشتر نيست. اينجا هركس بگويد قرائتهاي مختلف است و من هم يك قرائت دارم، مي‌خواهد تحريف يا تفسير به رأي يا تكذيب كند. در قطعيات دين و عقل، آنجايي كه نص و محكمات است يك قرائت بيشتر امكان ندارد. مخصوص دين هم نيست بلكه در تمام علوم يك محكمات و اصولي است كه اگر كسي خلافش را بگويد، نمي‌گويند كه او عالمي در اين علم است، اما در متشابهات و ظنيات، مطهري قبول دارد كه اينجا اختلاف قرائت و تكثر برداشت وجود دارد. هم يك نفر مي‌تواند، تجديدنظر كند و فتوايش عوض شود و هم متفكرين ديني با هم اختلاف داشته باشند. اين در حوزه ظنيات و متشابهات است نه قطعيات. تازه در اين حوزه نيز او شرط مي‌گذارد، شرط عقلايي و آن اين است كه اينجا هم هر قرائتي حجت نيست هركس شب خوابيد و صبح بيدار شد نمي‌تواند بگويد من يك قرائت جديد از دين پيدا كرده‌ام، او بايد در اين فن كار كرده باشد در هيچ حوزه علمي هيچ يك از عقلا اين اجازه را نمي‌دهند. چرا بايد در حوزه معرفت دين اين اجازه را داد؟

اين جواب، پاسخي است كه مطهري به بحث قرائات مي‌دهد. حال اگر كسي در اين حوزه آمد و نظراتي را مستدل و با متدولوژي درست ارائه داد بله همه آن قرائات محترم و مأجور است.

چنانچه كه الان فقها با اينكه اختلاف دارند هم خودشان و هم مقلدين آنها مأجورند. باز معني اين نيست كه همه آنها درست مي‌گويند يا يكي درست مي‌گويد و بقيه غلط مي‌گويند يا اصلاً هيچ كس درست نمي‌گويد. اما همه محترم و مأجور هستند براي اينكه از راه درست و معقول آمده‌اند. اگر كسي اين مرزي را كه مطهري كشيده است قبول نداشته باشد يعني قرائت بازي، يعني هرج‌ومرج يعني استبداد، يعني من و قرائت من ملاك است و نه حقيقت.

اگر وارد قرائت‌بازي بدون متدولوژي شدي معني آن اين است كه به مستبدين هم اجازه داده‌اي كه قرائت خود را برداشته باشند و آن را عليه تو اعمال كنند، آن وقت دين و قرآن و اخلاق و همه چيز پادر هواست.



ضرورت شناخت انقلاب اسلامى

جندقى

در قرن ما پيروزى انقلاب اسلامى در ايران حادثه مهم و حيرت انگيزى بـراى جـهان بود كـه مـى توانست در رابـطه با مسأل سياسى جهان و منطقه ايفاگر نقش تعيين كننده و تحولات غير قابل پيش بينى باشد.

ايـن حادثه بزرگ قرن از يكسو معادلات سياسى استكبار را در ادامه سـياست سلطه وتقسيم استعمارى جهان بهم زد و از سوى ديگر يكى از اسـتـوارترين رژيـمهاى وابـسته را كـه از حـمايت قـدرتهاى بـزرگ برخوردار بود ريشه كن نمود و در كشورى چون ايران با اهميتى كه از نـظـر اسـتراتژيكى و اقـتصادى بـراى قـدرتهاى بـزرگ جـهان دارد تحولى سياسى - مردمى و عظيم بوجود آورد.

مـهمتر از ايـن دو رونـد انـقلاب اسلامى با آگاهيهاى عميقى كه در مـيان مـلتهاىمسلمان جـهان بـويژه در كشورهاى اسلامى بوجود آورد زمـينه تـحولات سـياسى ريشه دار و بـينشها و گـرايشها و حـركتها و سازماندهيهاى سياسى چشمگيرى را فراهمآورد.

ايـن جـريان سـياسى يكبار ديگر اسلام را به عنوان يك قدرت تعيين كننده در جهان مطرح نمود و چشم انداز وحدت بزرگ جهان اسلام و حركت عـظيم بـازيابى خويشتن خـود و گريز از سلطه و ايستادگى در برابر اسـتعمار كـهنه و نـو و ايجاد قطب سياسى جديد در جهان و فروريزى رژيـمهاى وابـسته و تـحميلى را در سـرزمينهاى پـرنعمت اسلامى در بـرابر ديدگان مشتاق ولى غم و ياس گرفته يك ميليارد مسلمان گشود و مـوجـى از وحـشـت و اضـطـراب در دلـهاى پـر از امـيد و آرزوى جهانواران آفريد.

بـه اعـتراف تحليل گران سياسى شگفتيهأى كه انقلاب اسلامى در جهان آفـريد بـيشتراز آنـهأى است كه دنيا در طول شصت سال اخير بخود ديـده اســت، شــگـفتيهأى كـه تحليله، تـئوريها و پـيش بينيهاى صاحب نظران سياسى را بى اعتبار نموده است.

انـقلاب اسـلامى بـلوك بنديها و نـظام دوقـطبى تـثبيت شده در نظام بـين المللى كنونى جهان را درهم ريخت و با وجود تضاد عميقى كه بر روابط دو ابرقدرت حاكم بود وآن دو را آشتى ناپذير مى نمود وادار بـه سازش و اتخاذ موضع واحد در برابر اين پديده سياسى جديد نمود و تحولات عمده اى را در مسأل مختلف جهان بدنبالآورد.

غـرب طـى چـند تـجربه تـلخ در مـصاف با يكپارچگى اسلام در جريان جنگهاىصليبى و درگيرى با امپراطوريهاى اسلامى و مانند آن خاطرات تـرسناك وتكان دهنده اى را در حافظه تاريخ خود بيان دارد ولى اين بـار خـطر عـظيمتر وگسترده تر و دهشتناكتر از آن بود كه درگذشته ديده بود.

پـديده كاملا نوظهور مقاومت در لبنان با الهام از انقلاب اسلامى و جـهان اسـلامى درمصر و ديگر كشورهاى اسلامى براى غرب بيش از آنچه كه تصور مى كرد وحشتناك و طليعه جهنمى سوزان براى استكبار بود.

انـقلاب اسـلامى در مـقايسه بـا انـقلابهاى ديگر جهان از يك سلسله ويژگيها وامتيازهاى اصولى برخوردار است كه از نظر فرهنگ و دانش و تـئورى انــقـلاب آن رادر رده بـالاى پـديده هاى سـياسى بـزرگ و انقلابهاى مهم جهان قرار داده است مزايأى چون ماهيت ايدئولوژيكى ، قـدرت رهـبرى ، و عـمق تـحولات نـاشى ازانـقلاب موجب گرديده كه بـسيارى از صـاحب نظران علوم سياسى در تئوريهاىانقلاب در كشورهاى اسلامى تجديد نظر كنند و الگوى جديدى را مورد بررسى قرار دهند.

و از سـوى ديـگر متفكران و بنيان گذاران حركتها و نهضتهاى اسلامى همواره الگوهاىانقلاب را در لابلاى تاريخ اسلام جستجو مى كردند و هر كـدام سعى بر آن داشتند كه از حوادث برجسته تاريخ اسلام در تبيين راه و حركت و خط مشى و شيوه خود الهام بگيرند و روند و حركت خود را دنباله جريانهاى تاريخى گذشته اسلام قلمداد كنند.

فـروغ انـقلاب اسـلامى كـه پس از صدر اسلام مهمترين و ريشه دارترين وشـكوهمندترين حـادثه تـاريخ اسلام است همه درخشندگيهاى فرازهاى بـرجسته تاريخ اسـلام را دربـرگرفت و جـايگزين همه الگوهاى گذشته تاريخ اسلام گرديد.

بـى شك با مطالعه حتى سطحى و گذرا در زمينه ماهيت انقلاب اسلامى و بازتابهاىجهانى آن و دستاوردهأى كه براى ملل مسلمان بويژه ملت مـسلمان ايـران به ارمغانآورده است ما را به اين نتيجه مى رساند كـه انـقلاب اسلامى نه تنها حادثه بزرگ قرن در جهان و تاريخ ايران اسـت بـــلــكـه خـود از مــهـمترين فـرازهـاى تـاريـخ اسـلام و پـديده اىشگفت انگيز و معجزه ايست الهى كه تجلى قدرت لايزال خداوند - عـلى رغم قدرتهاى مـادى و شـرأط بـر حـسب ظاهر غير قابل تغيير سياسى و اجتماعى محسوب مى گردد.

برگرفته شده از كتاب انقلاب اسلامى و ريشه هاى آن

مقدمه

تـاريخ تـحـليلى انقلاب هاى گوناگون، يكى از گنجـينـه هاى عظيم و ميراث هاى گرانبـهاى بـشرى است كه بـا بـررسى آن ها مى توان نقش و اهميت هر يك را در مسير پـر فراز و نشيب جوامع انسانى دريافت و با عبرت آموزى از آنه، مسير حركت خويش را روشن تر نمود؛ چرا كه گذشتـه چـراغ راه آينده است و بـه فرموده حضرت امام خمينى(ره):((تاريخ معلم انسان هاست)).

اكـنون بـه بيست و يكمين سالگرد انقلابى نزديك مى شويم كه پيروزى آن موجب تبديل ساختار سياسى جهان از نظام دو قطبـى بـه نظام سه قطبى ((اسلام(بـنيادگرايى اسلامى)، كاپيتاليسم، كمونيسم)) گرديد.

انـقلاب اسـلامى ايران، بـى هيچ ترديدى معجزه اى الهى بـود كه بـه دست معجزه گر مردى از سلاله پـاك پـيامبـر(ص)، بـه انجام رسيد و نگاه اميد مظلومان و مستـضعفان جـهان را بـه خـود خـيره ساخـت.

تـاثير عـملى و سريع انقلاب اسلامى در منطقه و بـرآشفتن شعله خشم مردم مسلمان و غير مسـلمان در بـسـيارى از كشورهاى تـحـت سـلطه استعمار، خود گواه روشنى بر اين مدعاست؛ زيرا در كمتر مقطعى از تاريخ بـشريت، شاهد پـيروزى و تـاثير گذارى قاطع يك جنبـش صرفا مردمى بوده ايم.

ايـن جـنبش الهى، همه متفكران و سياستمداران را به حيرت و تعجب واداشت زيرا هيچ يك از تـحليلگران و سازمان هاى جـاسوسى دنيا كه به دقيقترين وسأل كسب اطلاعات سرى مجهز بـودند، نتوانستند وقوع چنين انقلاب شگرفى را در منطقه حساس خاورميانه و در دوره اقتدار شاهنشاهى حاكم بر ايران پيش بينى نمايند.

بـررسى مـاهيت و علت و ابعاد مختلف اين حركت عظيم الهى نه تنها از آن رو ضرورى مى نمايد كه شناخت اين نهضت به استمرار و حفظ آن كمك مى نمايد زيرا ادامه يا ثـبـات آن بـدون شناخت دقيق ماهيت و ابـعاد آن، تقريبـا ناممكن است ـ بـلكه لزومش از آن جهت نيز رخ مى نمايد كه بـدون فهم اعجاز و الهى بـودن آن و همچنين استـثنإ بـودن اين حركت رعد آساى اسلامى، نمى تـوان از عمق جان، بـدان دل بست و خداوند را بر آن شكر گزار بـود كه ((لئن شكرتم لازيدنكم)) شكر نعمت، نعمتت افزون كند.

پـس در ايـن نوشته كوتاه، ابتدا به دلايل لزوم پرداختن به بررسى نهضت انقلاب اسلامى مى پردازيم و سپـس ويژگى هاى آن را مورد بـررسى قرار مى دهيم، در بـخش بـعدى مقاله، نظريات مختلف در بـاب عوامل پيروزى انقلاب اسلامى را در بـوته نقد قرار مى دهيم و پس از بـيان مختـصر دسـت آوردهاى مهم انقلاب اسـلامى، در پـايان نتـيجـه عملى پرداختن به مباحث قبلى را ذكر خواهيم نمود.

ضرورت شناخت تحليلى انقلاب اسلامى:

بــه طـور كلى مى توان از پنج محور در جهت اثبـات ضرورت پرداختن به بررسى انقلاب اسلامى ايران بهره جست كه عبارتنداز:

1ـ دريافت ارزش انقلاب.

2ـ جلوگيرى از انحراف انقلاب.

3ـ تثبيت انقلاب.

4ـ تداوم انقلاب.

5 ـ صدور انقلاب.

اينك بـه تـوضـيح اجـمالـى هر يك از اين محـورها مىپـردازيم.

دريافت ارزش انقلاب

آگاهى دقيق از سير پـيدايش اين نهضت و وضعيت فرهنگى، اقتصادى و سـياسى كـشور در زمان رژيم سابق، سبب مى گردد تا گرانبـهايى اين گوهر استثنايى را در دنياى زور و استكبار امروز، بهتر و بـيشتر دريابـيم و بـا احساس مسووليت عميق تـرى، قدردان موهبـت استـقلال جمهورى اسلامى باشيم.

جلوگيرى از انحراف انقلاب

رمـز انـحراف هر نهضتى، در انحراف از ريشه هاى استـوارى آن نهضت نهفته است، به عنوان مثال، نهضتى كه بر پايه اقتصاد و تكيه بـر پـول پـولداران استوار شده است، بـا تقليل امكانات مادى رو بـه انحطاط خواهد گذاشت. و بـالعكس، نهضتى كه ايمان و ايدئولوژى در آن حرف اول را مى زند، گر چه از تـاثير عوامل اقتـصادى بـر كنار نخواهد ماند، اما تهاجم فرهنگى بـرنده تـرين سلاح در قطع ريشه هاى آن خواهد بود.

تثبيت انقلاب

اكـنون كـه در مقطع خـاصى از تـاريخ تـحـولات جـهان و هم چـنين، موقعـيت حـسـاس و سـرنوشـت سـازى از دوران انقـلاب اسـلامى قـرار گرفته ايم، مسئوليت ما ايجاب مى كند تا واقعيت ه، ريشه ها و علل و آثـار پـديده هاى مخـتـلف انقلاب را در ابـعاد سياسى، اقتـصادى و فرهنگى مورد شناسايى قرار دهيم تا بتوانيم بـا يك بـرنامه ريزى حساب شده اركان انقلاب را تثبيت نماييم.

تداوم انقلاب

اسـتمرار هـر جنبـشى، متوقف است بـر زنده نگاه داشتن انگيزه هاى اوليه و اصلى آن جـنبـش. انگيزه هاى اصلى مردم مسـلمان ايران در رويارويى با رژيم طاغوت، نيز عبـارت بـودند از: استقلال فرهنگى، آزادى سياسى و جـمهورى اسلامى. بـا تـحليل دقيق اين انگيزه ها در مرحله نظر و سپس برنامه ريزى عملى براى پياده كردن آن ها در سطح اجتماع، مى توانيم تـداوم انقلابـمان را تـا ابـد تـامين نمأيم.

صدور انقلاب

هـر ايـده يا فرهنگى از دو راه مى تواند گسترش يابد و از مرزهاى داخلى ملت خويش فراتر رود:

1ـ تـحميل استـكبـارى اين فرهنگ بـا اسـتـفاده از تـبـليغات دروغين(تـهاجـم فرهنگى)

2ـ نفوذ واقعى و استـدلالى اين فرهنگ در فكر و روان ملت هاى ديگر(تـبـليغ راستـين بـا تـحليل و شناخت ماهيت انقلاب اسلامى، مى توانيم رموز نفوذ اين نهضت در ميان مردم ايران و نتـيجتـا ملت هاى ديگر را بـه راحتـى تشخيص داده و با برنامه ريزىهاى درازمدت تبـليغى، در جهت گسترش مرزهاى ايدئولوژيكى خود، گام هاى موثرى برداريم.

برگرفته شده از كتاب انقلاب اسلامى و ريشه هاى آن



علل و عوامل انقلاب اسلامی

شـناخت هـر چيزى از دو طريق ميسر است: اول از طريق شناخت اضداد آن از بـاب((تعرف الاشـيا بـاضدادها)) كـه ايـن نوع شناخت را در اصطلاح شناخت جدلى مى نامند.

دوم شـناخت از طـريق علل و اسباب و ريشه هاى آن و اين نوع شناخت رااصـطلاحات شـناخت برهانى مى گويند كه بوعلى سينا اين نوع شناخت را بهترين نوع شناختها و شناخت تام معرفى كرده است چنان كه گفت:

و الـعلم التام فى باب التصديق ان يعلم الشى باسبابه و در اصطلاح فلاسفه رأج است كه : ذوات الاسباب لاتعرف الا باسبابها.

از آنـجا كـه هر حادثه و پديده اى داراى علل و عواملى است كه در پـيدايش آن نقش مستقيم يا غير مستقيم داشته و انقلاب اسلامى ايران نـيز از ايـن قانون مستثنى نيست اگر بخواهيم شناخت كامل و آگاهى صـحيحى از آن داشـته باشيم بايد علل و عواملآن را كه در پيدايش آن نـقش داشـته اند بـشناسيم زيـرا بـدون شناخت ريشه ها شناخت اصل انـقلاب ميسر نخواهد بود لذا ما در اين درس در صدد آنيم تا آنجا كـه فـرصت اجازه دهد در اطراف علل و ريشه ها آن بحث و بررسى كنيم هـر چـند كه علل وعوامل انقلاب بسيار بوده و ما را در اين مختصر فـرصت بـررسى هـمه آنـها نـيست لذابه برخى از آنها كه از اهميت بـيشترى بـرخوردار بـوده و دخـالت مـستقيم ترى درپـيدايش انـقلاب داشته اند مى پردازيم.

قبل از شروع در بحث تذكر دو نكته لازم است:

1 - از آنجا كه اين مباحث و مطالب براى تدريس در دانشكده تنظيم گـرديده است باتوجه به وقت اندك و محدود بودن ساعات درسى در يك تـرم امـكان بـررسى گسترده و همه جانبه علل و عوامل انقلاب اسلامى ميسر نيست لذا به بخشى ازعلل آن هم بصورت اختصار پرداخته خواهد شد.

2 - عـللى كـه مورد بررسى قرار مى گيرند اين چنين نيست كه همگان در يـك سـطح بوده و داراى نقش مساوى باشند بلكه بعضيها نقش عمده را ايـفا كرده و بعضى ديگر در آن حد از نقش و اثر نيستند و مردم جـامعه ما نيز به همه آن علل يكسان معتقد نبوده و بلكه ممكن است عـلتى بـراى عـده اى از آنچنان نقشى برخوردار بوده كه موجب طغيان آنـان مى شده ولى در نظر ديگرى چنان نبوده باشد ولى در مجموع اين عـلل و عوامل زمينه پيدايش اين انقلاب را فراهم نموده و مردم را عليه نظام حاكم شورانده است اينك بيان آن علل :

1 - مذهب

در ايـران از اوأل قـرن اخـير ايدئولوژى و مكاتب گوناگون مطرح شـده و مـردم رابـسوى خود فرا مى خواندند و آنها عبارت بودند از ((نـاسيوناليسم)) تـحفه غـرب ، و((ماركسيسم - لنينيسم)) ارمغان شـرق و ((اسـلام)) كـه از قـبل در ايـن سـرزمين وجودداشته است و مـبلغين هـر كـدام سـعى داشـته اند كـه با نشان دادن جامعه كمال مطلوب پيروان بيشترى را به خود جلب نمايند.

امـا آن دو مـكتب هر چند كه در ابتدا طرفدارانى پيدا كرده و با شـعارهاى پـر آب ورنگشان عده اى را در اطراف خود جمع كرده و حتى احزاب و گروههأى نيز تشكيل داده و تحت عنوان رهأى بشر از سلطه استعمارگران فعاليتهأى نيز داشته اند اما دراثر بروز جريانهايى در جهان چهره دروغين تبليغات سياسى آن دو آشكار گشته واميدى كه طـبقات روشـنفكر بـه آنـها بـسته بـودند تبديل به ياس شده و از آن ايدئولوژيها و مكتبها سر خورده و بيزار شدند ولى اسلام همچنان بـه خـاطر حقانيت و صداقت خود جاذبه خود را حفظ كرده و به زندگى خـود ادامـه مـى دهد و مـردم فهميدند كه تنها راه نجات و تنها ره رهـأى از يـوغ استبداد و استعمار همانا راه اسلام راستين است نه راه شـرق و غـرب زيـرا هـمه جنايتها و اسارتها براى جوامع بشرى درجهان كنونى از صاحبان همين مكاتب شرقى و غربى است آنگاه آنان چـگونه مى توانند مكتبى در جهان ارأه دهند كه مايه نجات و وسيله رهـأى از زير سلطه آنان باشد لذا امام خمينى((ره)) در 28 جمادى الـثانى سـال 1392 هـجرى قمرى در بخشى از پيام خود به دانشجويان مـسلمان مـقيم آمريكا و كانادا چنين فرمود: (...اگر دول اسلامى و مـلل مـسلمان بـه جـاى تـكيه بـه بـلوك شرق و غرب به اسلام تكيه مى كردندو تعاليم نورانى و رهأى بخش قرآن كريم را نصب عين قرار داده و بـكار مـى بستندامروز اسـير تجاوزكاران صهيونيزم و مرعوب فانتوم آمريكا و مقهور سياست سازشكارانه و نيرنگ بازيهاى شيطانى شـوروى واقع نمى شدند... تا روزى كه ملت اسلام پايبند اين مكتبهاى اسـتعمارى مـى باشد و يا قوانين الهى را با آن مقايسه مى كند و در كـنار هـم قـرار مـى دهد روى آسـايش و آزادى نـخواهد ديـد و اين مـكتبهأى كه از چـپ و راسـت بـه مـلت اسلام عرضه مى شود فقط براى گـمراهى و انـحراف آنـان است و مى خواهند مسلمانان را براى هميشه خوار و ذليل و عقب مانده و اسيرنگهدارند و از تعاليم رهأى بخش قرآن دور سازند.

حـاصل آنـكه نـاسيوناليسم و مـاركسيسم بـخاطر مـاهيت الحادىشان نـتوانتسند دراعماق دلها نفوذ كنند و نتوانستند حمايت توده ملت را به خود جلب نمايند و هرچند كه در ابتدا طرفدارانى پيدا كرده ولى به مرور زمان يكى پس از ديگرىطرفدارانشان را از دست داده و خلاصه نتوانستند در اين مملكت اسلامى دوام بياورند.

امـا اسـلام بـعنوان يـك مذهب و مكتب الهى از دير زمان در اعماق دلهاى اقشاروسيعى از مردم جامعه ما نفوذ كرده و مردم را به خود جـلب نـموده بـود اسلام بعنوان يك مذهب حاكم در همه جا (از شهرها گـرفته تا دورترين نقاط مملكت) و در همه اقشار (از غنى و فقير، كـارگر و كـشاورز، دانـشجو و روشنفكر ، مردان و زنان) حضورفعال خود را حفظ نموده و در همه شئون زندگى اين ملت حاكميت داشت لذا بـاهمه تبليغات مسموم و گسترده اى كه عليه اسلام از ناحيه دشمنان آن مـى شد و بـاهمه سـمپاشيها كه مى شد (كه مى گفتند اسلام قادر به اداره اجـتماع كنونى نيست وقدرت رهأى بخشى از سلطه استعمار را نـدارد و ...) بالاخره اسلام قدرت خود رانشان داده و كاخ ستمشاهى را درهم فرو ريخته و دست اجانب را از اين مملكت كوتاه نموده است و بـه شــرق و غــرب نـشان داد كـه تـنها مـكتبى كـه در بـرابر تـجاوزاتآنان ايستاده و مردم را از زير سلطه آنان خارج مى نمايد اسـلام اسـت و به مسلمين نيزفهماند تنها مكتب رهأى بخش اسلام است نـه مـكاتب شـرق و غـرب پـس براىرهأى خود به اسلام و قرآن تمسك نمأيد نه به مكاتب ديگر.

2 - اسلام زدأى نظام حاكم

جـهان غـرب در جـنگهاى صليبى (كه از قرن 11 تا 13 ميلادى به طول انجاميد) به قدرت و عظمت اسلام پى برده و فهميد تنها قدرتى كه در برابرش استقامت كرده وقد خم نمى كند اسلام است لذا در صدد برآمده بهر طريق ممكن اسلام را از صحنه روزگار محو نموده و يا اگر نامى از اسـلام باقى مانده از محتوى تهى باشد و ديد اين نقشه با جنگ و لشكركشى قابل پياده شدن نيست زيرا مردم مسلمان در اثر جنگ به هم پـيوسته از اسـتحكام بـيشترى بـرخوردار مى شوند لذا در صدد نقشه ديـگرىبرآمده و آن اين بود كه : از طريق عوامل نفوذى كه از خود مـمالك اسلامى انتخاب مى شوند و به قدرت مى رسند بايد از درون اسلام زدأى نمود و آن را از درون پوساند و براى اجراى چنين نقشه اى در كـشورهاى اسـلامى مـهره ها انـتخاب كرده ونوكرهاى كر و كور و چشم بـسته بـه قـدرت رسـاند لـذا افـرادى هـمانند رضاخان درايران و اتـاتورك در تركيه و آل سعود در حجاز و نوكرهاى امثال اينها را در كـشـورهاىاسلامى ديـگر بـه قـدرت رسـانده در صـدد مـحو اسـلام بـرآمده اند البته اين نقشه از قبل يعنى پس از جنگهاى صليبى بوده ولى در قرن اخير از شدت بيشترى برخوردارشد.

عـلماى اسـلام و پـيشوايان دينى به اين مسئله پى برده و در مقام بـيدارى مـسلمين برآمده و با استعمار در همه جوانب آن به مبارزه برخاسته اند كه ما در درس سوم به گوشه اى از آنها اشاره كرده ايم.

سـيد جـمال الدين اسدآبادى در يك قرن قبل چنين مى گفت: مسلمانها بـايد بـدانندكه انـگليس قصد براندازى اسلام را داشته و مى خواهد مـسلمانان را در هـر جاى كره زمين نابود سازد هر چند كه اين كار شدنى نيست.

نـخست وزيـر انـگلستان ((گلادستون)) در سال 1887 ميلادى در برابر نمايندگان كشورخود نطق مهيجى ايراد كرده و در ضمن آن يادآور شد كه : تا زمانى كه قرآن خوانده مى شود و كعبه طواف و نام محمد صلى الـله عـليه و آلـه و سـلم در بـالاى مـا ذنه هابعظمت برده مى شود مـسيحيت در خـطر بزرگ قرار دارد پس بر شما باد كه قرآن راتحريف كـرده و كعبه را تخريب نموده و نام محمد صلى الله عليه و آله و سلم را ازبالاى ما ذنه ها محو نمأيد.

هـمانگونه كه از عملكرد آنان پيداست تمام هم آنان محو و نابودى اسـلام وبرگرداندن ملت اسلامى به دوران جاهليت است تا بتوانند به درسـتى و راحـتى آنـان را بـه زيـر سـلطه خود درآورند البته اين كارشان هيچگاه بى پاسخ نمانده است.

در پـنجاه سال اخير مبارزه با اسلام و مسلمين و سلب حقوق و بردن امـوال و مـنافعآنان در تركيه و ايران صورت جدىترى به خود گرفت الـبته در ايران تا 25 سال -تقريبا - كارگردان اصلى اين مبارزه انگليس بوده و در 25 سال اخير آمريكا.

مـسلمانان ايـران در ايـن دوره پـنجاه سـاله در ميان اشك و خون روزگار گذراندندمقدسات اسلام همواره هتك شده و حرمت اسلام همواره فراموش گشت علماىاسلام زندانى تبعيد يا شهيد شدند وعاظ و طلاب به زنـدانها و شـكنجه گاهها افـتادندمجالس عـزادارى حـسين بـن عـلى عـليه السلام ممنوع گشته و لباس روحانيت قدغن گرديد و مدارس اسلامى بسته و چادر كه يك نوع حجاب و پوشش اسلامى است ازسر زنان مسلمان برداشته شد و ...

مـا در ايـنجا بعنوان نمونه به گوشه هأى از اسلام زدأى در كشور اسـلامى ايـران اشاره مى كنيم تا روشن گردد كه با چه لطأف الحيلى مـى خواستند اسـلام را از مـملكت بيرون كـرده و نظام جاهلى قبل از اسلام و يا فرهنگ شرك آلود غرب ر به جاى آن بنشانند:

1 - شعار جدأى دين از سياست

يـكى از كارهأى كه در اين راستا انجام مى شد دور نگه داشتن دين از صـحنه سـياست بود تبليغات وسيعى در رسانه هاى گروهى دنيا براه انـداخته (و بـه تـبع آنـان رسـانه هاىگروهى حكام دست نشانده در داخل) كه دين را با سياست چه كار و علما دينى مقدس تر از آنند كه خـود را آلـوده بـه سـياست نـمايند و به اين مسئله آنچنان دامن زده مـى شد كـه حـتى بـسيارى از رهبران دينى و ملت اسلامى باورشان آمـده بـود كـه ما را باسياست چكار؟ ما روحانى هستيم و بايد به مـسأل شرعيه خود بپردازيم و حتى وقتى امام خمينى ((ره)) دستگير شـد به او گفته اند: شما را چه كار با سياست ،سياست يعنى دروغ و مـكر و پـدرسوختگى امـام در جـوابشان فـرمود: اين نوع سياست مال شـمـاها اسـت ولـى ديـن از سـياست واقـعى جـدا نـيست و شـاه در پـاسخ تلگراف مـراجع تـقليد قم (كه او را در جنايات و جنايتهايش سـرزنش كـرده و بـه حـكم واقعى اسـلام دعـوت كـرده بودند و مسئله انـجمنهاى ايـالتى و ولايـتى را خـلاف دستوراسلام دانسته اند) گفته بـود: (تــوفيقات جـناب مـستطاب عـالى را در هـدايت افـكارعوام خـواهانيم) يعنى وظيفه شما هدايت و ارشاد عوام است نه دخالت در امورسياسى كشور.

وقـتى كـه از سال 41 روحانيت وارد صحنه مبارزه با شاه شد و عملا جدأى دين ازسياست را رد كرد رسانه هاى گروهى وابسته با تبليغات وسـيعى وارد مـعركه گشته وقلمهاى مسموم و خريدارى شده در مقالات روزنـامه هاى آن روز بـراى قداست دين از سياست و اينكه نبايد دين را بـا سـياست آميخت قلم فرسأيها مى كردند كه ما به يك نمونه از آن از روزنـامه اطـلاعات 15 اسـفند سـال 41 اشاره مى كنيم از باب مشت نمونه خروار مطلب روشن مى گردد كه قضيه چه بود:

(...مـذهب امـرى اسـت جـدا از سـياست سياست سخن روز است و مذهب سـخن ازلى و بـدى سياست امروز يك چيز مى گويد فردا چيز ديگر مذهب فـردا و امـروز وديـروز يـك چـيز مـى گويد و لاغير سياست مئاثر و مـظاهرى دارد كـه بـا تغيير زمان تغييرمى كند ولى مئاثر و مظاهر مذهب لايتغير است براى اينكه مذهب محيط است برزمان و سياست محاط اسـت در زمـان امـروز شـما مـى بينيد كـه مـردم اروپـا و آمريكا بـه رفيع ترين قـلل تـمدن رسـيده اند و از نـظر معارف و علم تا به مـرحله تـسخير فضاپيشرفته اند اما مذهب بزرگترين تكيه گاه روحى و مـعنوى ايـن مردم است كليسامحترم ترين و عزيزترين اماكن نزد اين قوم است...) هـمانگونه كـه ملاحظه مى كنيد اين آقايان مى خواستند همان بلأى را كه در اروپا بسرمذهب و دين و كليسا آمده بود بسر مذهب و اسلام و مساجد بياورند و بعد از آن به عزيزترين اماكن نيز نام ببرند.

2 - بازگشت به دوران جاهليت

يـكى از كـارهأى كـه در راسـتاى اسـلام زدأى انجام مى شد موضوع بـازگرداندن ايـران به جـاهليت قبل از اسلام بود ميراندن شعارهاى اصـيل اسـلامى احيا شعارهاىمجوسى كه تغيير تاريخ هجرى محمدى صلى الله عليه و آله و سلم به تاريخ مجوسى 2500 ساله شاهنشاهى نمونه بارز آن است.

الـبته اين تغيير تاريخ اسلامى به تاريخ مسيحى ميلادى در كشورهاى اسـلامى ديگراز سالهاى خيلى پيش انجام شده و تاريخ رسمى كشورهاى اسـلامى تـاريخ مـيلادىاست ولـى در هـمان زمـان بـكارگيرى تـاريخ شـاهنشاهى را تـحريم فـرموده بودند لذاشاه در اين مساله نيز از موفقيت چشمگيرى برخوردار نشده بود.

3 - تسلط عناصر غير مسلمان بر مسلمان

يـكى از كـارهأى كـه در ايـن راسـتا انجام مى گرفت تسلط كفار و افراد غير مسلمان برمسلمانها بود سپردن مقام نخست وزيرى در كشور اسـلامى شـيعى ايـران به هويداىبهأى و سپردن چرخ اقتصادى مملكت بدست امثال ثابت پاسالهاى بهأى والقانيانهاى صهيونيست و سپردن ارتـش و نـظام بدست مستشاران خارجى و امثال اينها نمونه بارز آن است.

4 - قـطع رابطه با كشورهاى اسلامى و پيوند با كشورهاى غير اسلامى و احـياناضداسلامى همانند اسرأيل يكى ديگر از كارهاى مبارزه با اسلام بود.

5 - نقض قوانين اسلامى

نـقض آشـكار قوانين و مقررات اسلامى چه بصورت مستقيم و چه بصورت تـرويج واشـاعه فـساد در هـمه زمينه هاى فرهنگى ، اجتماعى ، تحت عـنوان تـمدن و پـيشرفت!!! يـكى ديگر از كارهاى مبارزه با اسلام بود.

6 - انجمنهاى ايالتى و ولايتى

يـكى ديـگر از مـظاهر زنـنده و مـصداق ناديده گرفتن اسلام مسئله انـجمنهاى ايـالتى وولايتى بود كه خشم ملت اسلامى را برانگيخته و فـرياد رهـبران ديـنى و بخصوص امام خمينى را بلند كرد و علما از حـوزه هاى علميه قم و مشهد و ديگر شهرها به نزديك شدن خطر پى برده و به قيام وادار گشتند.

در تاريخ 16 مهر 1341 جرأe عصر تهران با تيتر درشت منعكس كرده بودند كه :

طـبق لايـحه انـجمنهاى ايالتى و ولايتى كه در هيئتe ولت به تصويب رسيده و امروزمنتشر گرديد: به زنان حق را ى داده شد.

از جـمله مـسأل تـصويبى در ايـن قانون اين بود كه قيد اسلام از شـرأط انتخاب شوندگان و انتخاب كنندگان برداشته شد تا اقليت هاى مذهبى هم بتوانند شركت فعال داشته باشند.

و مـوضوع سـومى كـه مـطرح بـود اين بود كه : در مراسم سوگند به امانت و صداقت به جاى قرآن (كتاب آسمانى) آورده شود.

غرض اصلى شاه از اين قانون ، اولا: تست كردن جامعه بود كه ببيند واكـنش مردم مسلمان و روحانيت در برابر اين تجاوز آشكار به حريم قـرآن چـه مقدار است؟ اگرزمينه فراهم است در گامهاى بعدى اساسا قـرآن و مـذهب را در كشور الغا نمايد كه شاه و پدرش ساليان دراز در آرزوى اين جهت نشسته بودند.

و ثـانيا: فـراهم آوردن زمـينه بـه منظور سپردن پستهاى كليدى و حـساس به دست اقليتهاى مذهبى كه عمدتا نقش ستون پنجم را در كشور اسـلامـى ايـران بـازىمى كردند و پـيوسته در خـدمت امـپرياليسم و صهيونيسم قرار داشته و هنوز هم دارند.

ولـى رژيـم شاه براى پياده كردند اين نقشه هاى شوم شوم استعمارى به نظر خوددست آويز خوبى به چنگ آورده بود بنام ((آزادى زنان)) كـه مـى دانست از طـرف روحانيت و مسلمانها اين قانون مورد اعتراض قـرار مـى گيرد تـا بگويد: اين اسلام وآخوندها هستند كه با آزادى زنـان مـخالفند بـا تـوجه به اينكه همه مى دانستند كه وضع اسف بار زنـان ايـرانى همانند مردان نتيجه سياستهاى غلط و ضد مردمى شاه بود.

لـذا امام خمينى ((ره)) در همان نطق تاريخى خود اعلام فرمود: ما بـا تـرقى زنـان مخالف نـيستيم، اما با اين فحشا مخالفيم با اين كارهاى غلط مخالفين مگر مردها دراين مملكت آزادى دارند كه زنها داشته باشند؟ مگر آزاد زن و آزاد مرد با لفظ درست مى شود؟ بـنابراين ايـن قانون نيز يكى ديگر از نمونه هاى مبارزه با اسلام رژيم بود.

7 - جشن واهى 2500 ساله

يـكى ديـگر از مـظاهر مـبارزه با اسلام و احيا كفر باستان مسئله جـشنهاى 2500 ساله بود كه در ان هزينه هاى هنگفت به مصرف رسيده و اوقـات بـسيارى بـه هـدر رفـته تالحظاتى چند اشخاصى با لباسهاى موهوم دوره هاى قديم بيايند و از جلو جمعى بگذرند.

در عـين حـال كه وطن دربست در اختيار آمريكا و جنايتكاران ديگر بـود و حـتى خـودشخص شاه اختيار يك مسافرت را بدون اجازه ارباب نـداشت بـه كـوروش خـاطرجمعى مى داد كه تو بخواب ما بيداريم !!! دانـايان بـه ايـن سخن مى خنديدند كه بيداربراى چه ؟ وطنى كه يك گـروهبان آمـريكأى بـر ارتـشبد تو حكومت كرده و فرمان مى دهد چه وطنى ؟ و چه محافظتى از وطن ؟ در اينجا نيز علما اسلام و ملت اسلامى نارضأى خود را به اين جشن اعـلام داشـته و مـخصوصا امـام خمينى در يكى از اعلاميه هاى تاريخى بيدارگر خود در رابطه بااين جشن و مخارج نارواى آن موضع خود را در قـبال آن مـشخص كرده و اين عمل مبتذل و اسرافى را تحريم كرده بود.

3 - سلطه بيگانگان

با توجه به مطالبى كه در درس سوم در بررسى تاريخ معاصر بيان شد و آگـاهى برسلطه اجانب و بخصوص در نيم قرن اخير بر مملكت اسلامى ايـران وeبـه تعبير بهترسلطه كامل استعمار نو به شكل خطرناك آن وضـديت كـامل آن بـا مـظاهر دينى و ملى و كوشش آن (البته با دست يـارى نـوكران داخـلى) بـراى بـه عـقب بـرگرداندن مـردم درتمام زمـينه هاى سياسى ، فرهنگى ، دينى ، اجتماعى و اقتصادى ... و به غـارت بـردن ثروتها و ازبـين بـردن آثـار مـلى و هـنرى و تـحميل قراردادهاى ننگين و ... همه و همه مى توانستند علتى بزرگ و محركى نيرومند باشند براى ايجاد يك نهضت و انقلاب زيرا همه اينها حكايت از سـلطه كـامل بـيگانه بـر مسلمين دات و حال آنكه در بينش الهى سـلطه كـفار و بـيگانگان بـر مـسلمين حـرام و مبارزه با آن لازم دانسته شده چرا كه؟ لن يجعل الله للكافرين على المومنين سبيلا ، و چـون سـلطه اجانب منافى بامذهب و آزادى و مليت و همه چيز است هـمه اقـشار مـردم عـليه اين سلطه به مخالفت برخاسته اند مذهبيها بخاطر مذهبشان مليون بخاطر حس ناسيوناليستى ومليتشان و سياسيون بخاطر آزادى و ...

4 - بيگانه بودن نظام حاكم بامردم

دوئيـت و تـضاد نظام با رعيت از شرأط اساسى هر انقلاب است زيرا اگـر طـبقه حاكم و سياستمداران و كارگزاران نظام با مردم هماهنگ بـوده و خواسته هاى مشروع و به حق مذهبى ، سياسى و اجتماعى و ...

مـردم را بـرآورده نموده و بدلخواه رعيت حركت نمايند و به تعبير ديگر قدرت سياسى با قدرت اجتماعى هماهنگ بوده ودوشادوش هم حركت نـمايند عملا نارضأى تحقق پيدا نمى كند تاموجب انقلاب گردد (البته در هـر جــامـعه اى حـكومت هـر چـند كـه مـردمى بـاشد عـده اى از آن نـاراضى اند ولـى بـا طـرفدارى اكثريت قاطع از حكومت از اقليت كارى ساخته نيست).

امـا اگر جامعه بصورت دوقطبى در آيد مسير طبقه حاكم غى از مسير طبقه رعيت ومردم باشد آنهم در حدى كه امكان التيام و نزديكى آن دو از بـين بـرود ايجاد يك تحول سياسى ، بصورت اجتناب ناپذيرى ، خودنمأى كرده و ضرورى احساس مى گردد.

همانگونه كه بر كسى مخفى نيست در سالهاى اخير و بخصوص در دوران سـلطنت پهلوى (پـدر و پـسر) قـدرت سياسى حاكم آنچنان از جامعه و مـردم خـود جـدا شده وراه جدأى در پيش گرفته بود كه ديگر براى كـسى جاى ترديد باقى نگذاشته بود كه نظام حاكم با تركيب خاص خود ابدا امكان بقا و حيات نداشت زيرا نه رژيم قدرت توانأى تغيير و بـالا بردن كارآئى خود را داشته و نه مردم آمادگى تمكين و پذيرش باآنها را.

بـنابراين جامعه ايرانى به مرحله اى انفجارآميز رسيده بود كه هر حـادثه و حـركتى مى توانست وضع موجود را به هم ريخته و حركت عادى جـامعه را مـتوقف و مـختل نمايد و هر تلاشى هم كه نظام حاكم براى مـرحم گـذاردن بـر زخـمهاى موجود و ترميم شكاف ميان مردم و نظام انـجام مى داد بيهوده بود و از نظر آگاهى نيز مردم به سطحى رسيده بـودند كـه ديـگر امكان فريب آنان نبود لذا مردم دنبال بهانه و سـوژه اىمى گشتند و بـا كـمترين بهانه به خيابانها ريخته و فرياد مرگ بر شاه سر مى دادند.

5 - استبداد خشن

از آنجا كه حكومتهاى دست نشانده ابرقدرتها پايگاه مردمى نداشته و از پـشتوانه ملى و ميهنى برخوردار نبوده بلكه همواره مردم را در مـقابل خـود مى بينند رفتارشان در عين اينكه در مقابل اربابان ذلـيلانه و زبـونانه اسـت در بـرابر مردم ژست قدرت گرفته و نهايت خشونت وحشى گرى را از خود نشان مى دهند تا بدينوسيله زهرچشمى از مـردم گرفته باشند تا مبادا آنان به فكر حركتى افتاده و دست به نـهضت وقـيام بـزنند و آنـان را از اريـكه قـدرت به زمين آورند كـشتارهاى بى رحمانه و ارزش قأل نبودن براى خون مردم و زندانهاى مـخوف و شكنجه هاى كذأى سياسيون همه وهمه شاهد بر اين مدعا است معلوم است كه چنين وضعى نمى تواند دوام داشته باشد و بالاخره روزى مردم به تنگ آمده و به زندگى ننگين چنين حكومتى خاتمه مى دهند.

6 - تحقير شخصيت انسانى

يـكى ديـگر از مظاهر ستمشاهى و انحطاط دوره 50 ساله و بخصوص در 25 سال اخير رفتارى بود كه در مورد شخصيت انسانى فرد فرد ايرانى انجام مى يافت.

در ايـن نظام بى ارزش ترين چيز انسان و شخصيت انسانى بود صرف نظر از ايـنكهآزادى هـمه را سـلب كـرده و همگان را بصورت برده خويش درآورده بـودند در هـمان بردگى نـيز براى كسى به اندازه يك برده ارزش و شخصيت و اظهار وجود قأل نبودند.

ايـن رفـتار از شخص شاه نمودار بود دروغهأى كه مى گفت كسانى را كـه بـراى پـستهاىكليدى و حـساس هـمچون نخست وزيرى انتخاب مى كرد (هـويداى بـهأى حـدودچهارده سـال) حزب واحد اجبارى كه پيشنهاد مى نمود (حزب رستاخيز) كه هر كسآن را نپذيرد بايد از مملكت خارج شـود ژسـتهأى كـه در وسأل ارتباطى در برابرمردم مى گرفت سخنان بـى ادبانه و خارج از نزاكتى كه در مناسبات مختلف درباره رهبران ديـنى و مـذهبى مى گفت تناقضاتى كه در رفتارش پيدا مى شد از سوئى بـه مساجد حـمله مى كرد و قرآنها را مى سوزاند و از سوى ديگر قرآن چـاپ كـرده و درحـرمها و امـاكن مقدسه ظاهر مى شد و اظهار قداست مى كرد از سوئى دم از احترام به علم و دين مى زد از سوى ديگر علما دين را در زير شكنجه ها مى كشت و ...

هـمه ايـنها نمودارهأى بود كه ما از آن به تحقير شخصيت انسانى ياد كرديم يعنىآنان مردم را همچون مرده متحرك مى پنداشتند كه سر از هـيچ چـيز در نـياورده و همه برده آنان بوده و هر چه كه آنان كـرده و گـفته اند بايد بى چون و چرا مورد پحيرش قراردهند لذا به نـصـيحت و مـوعـظه خـيرخواهانه احـدى حـتى مـراجع تـقليد شـيعه گـوش نمى دادند و نـه تـنها گوش نمى دادند بلكه اجازه نصيحت و سخن نـمى دادند و هـر كه سخنى مى گفت سرنوشتش زندان شكنجه تبعيد و قتل بود ... معلوم است كه چنين وضعى دوام نخواهد آورد و بالاخره مردم به حركت آمده و دست به قيام مى زنند وبساط شان را جمع مى كنند.

7 - كاپيتولاسيون

كـاپيتولاسيون يـا قـضاوت كـنسولى مسئله اى است كه بيش از يك قرن اسـتقلال وحـاكميت ايـن سرزمين اسلامى را متزلزل ساخته بود و دست اجـانب و بـيگانگان راسـالها در ايـن كـشور براى جناياتشان باز گـذاشته بـود و كـردند آنچه كه كرده اند كه قلم ازوصف آن عاجز و شرمنده است و بالاخره در سال 1306 شمسى اين قرارداد ننگين از طرف مـجلس شوراى ملى ايران لغو و بى اعتبار اعلام شده و به همه دولى كـه حـق استفاده از ايـن قـانون را داشته اند ابلاغ شد ولى در سال 1343 شـمسى دولـت كـاملاوابسته ايـران در صـدد احيا كاپيتولاسيون بـرآمده و قـانونى را از مـجلس گـذراند كـه مستشاران آمريكأى و نظاميان وابسته و اعضا خانواده و خدمه آنها اعم از نظامى وغيره از امتيازات و مصونيتهاى مامورين سياسى پيش بينى شده در قرارداد ويـن برخوردار بـوده و از شمول قوانين قضأى ايران معاف باشند و در صـورت نـقضآشكار قـوانين و ارتـكاب جرم هم امكان تعقيب آنان نبوده و از هرگونه احتمال مجازات مصون بمانند...

و ايـن هـمان موضوعى است كه امام خمينى((ره)) عليه آن در چهارم آبـان 43 آن سـخنرانى تـاريخى خـود را خـطاب بـه مـراجع تقليد و ارتـشيان و هـمه طبقات مردم درشهر مقدس قم ايراد فرموده و همين سخنرانى باعث تبعيد امام به تركيه شد لذا امام در شب 13 آبان در مـنزلش دسـتگير شده و به تهران و از آنجا به تركيه انتقال داده شـدو ايـن قانون كاپيتولاسيون بحق خشم امام وامت را برافروخته و يـكى از عـوامل محرك انـقلاب بود يعنى مردم ديگر بطور جدى حس خطر كـرده بـودند و امام اين خطر را به همه اعلام كرده بود كه هستى و عزت و عظمت اين ملت پايكوب شده است.

8 - روحانيت

در بـين علل و عوامل انقلاب نقش روحانيون و علما مذهبى در رهبرى وسازماندهى حركتهاى انقلابى بيش از عوامل ديگر به چشم مى خورد هر چند كه روحانيون بخشى از ملت اسلامى و طبقه اى از همين مردمند ولى بـخاطر نـقش اساسى كه در انقلاب داشتند و بخاطر ويژگيهاى خاصى كه در روحـانيت شـيعه وجود داشـته و آنـان را از بقيه رهبران مذهبى ديـگر مـمتاز مى سازد در رابطه با آنان دراينجا بطور اختصار بحث مى شود و در رابطه با نقش مردم در آينده در يك درس جداگانه بررسى بعمل خواهيم آورد.

روحـانيت شـيعه داراى ويـژگيهأى اسـت كه در بقيه رهبران مذهبى وجـود ندارد وهمان ويژگيهايشان باعث استقلالشان بوده و در نتيجه هـرگاه خـواسته اند عـليه حاكم جبارى وارد عمل شوند به راحتى دست بـكار شـده و از تـهديد حـكام ستمگرنمى هراسيدند و ما اينك بطور اختصار به آن ويژگيها اشاره مى كنيم:

1 - جايگاه اجتماعى روحانيون

اكثر قريب به اتفاق روحانيون از ميان طبقات فقير و محروم جامعه و اغـلب ازروستاها برخاسته و درد و رنج توده هاى اجتماعى را لمس كـرده و بـا آن بزرگ شده اند درحالى كه طبقات تحصيل كرده روشنفكر كـه در بـسيارى از حركتهاىسياسى ، اجتماعى ، رهبرى مبارزات ملى را بـعهده مـى گيرند خود طبقه ممتايزى رابا فرهنگ خاص خود تشكيل مـى دهند كـه از توده مردم جدا شده و حتى ارتباطمعنوى خود را با آنـهـا از دسـت مــى دهـند و روحـانيون بـه عـكس آنـان از مـيان مردم برخاسته و در ميان مردم و همانند آنها رشد و نمو كرده و با درد آنـها آشـنايند و هرگزرابطه فرهنگى و معنوى خود را با آنها از دست نمى دهند.

2 - استقلال اقتصادى

بـرخلاف رهبران مذهبى جهان اعم از رهبران مذهبى مسيحى و كليمى و روحـانيون اهل سـنت كـه مـعمولا بـه استخدام دولت درآمده و امرار معاششان به حقوق ومزايأى بستگى دارد كه از دولت دريافت مى كنند روحـانيون شـيعه داراى استقلال مالى از سيستم سياسى بوده و تامين مـعاش آنان به كمك هاى مختلفى بستگى داردكه از طريق وجوهات شرعى دريافتى از مردم مسلمان و معتقد تامين مى گردد بطورطبيعى استقلال مـالى از سيستم سياسى و تامين معاش بوسيله مردم به روحانيت شيعه كـمك كـرده اسـت كـه بـتواند فـارغ از هر نوع نگرانى و دغدغه اى فـعاليت هاىسياسى مـذهبى خـود را بـر پايه خواسته هاى مرم مسلمان انجام دهد و آنچه خودبعنوان وظيفه الهى تشخيص داده عمل نمايد و در جـهت گـيريهايش جهت مردم و پابرهنگان جامعه را انتخاب نمايد بـر خلاف روحانيونى كه حقوق بگير نظام حاكمنداين كارها به آسانى براى آنان ميسر نبوده و عملا نيز چنين نشده است.

3 - ارتباط با مردم

از آنـجا كـه در مـكتب تـشيع باب اجتهاد باز بوده و اين خود نه تـنها موجب رشد وشكوفأى دأمى فقه شيعه شده است بلكه به مسئله اجتهاد و تقليد در مكتب تشيع ضرورت و اهميت خاصى بخشيده است.

انـسانهاى مسلمان يا بايد خود مجتهد و آگاه به تمام مسأل فقهى بـاشند و يـا ايـنكه ازمـجتهد جـامع الـشرأط كه به مرجع تقليد معروفند و صاحب رساله عمليه مى باشندتقليد نمايند.

بـخاطر عـدم دسترسى همه مردم در نقاط مختلف كشور به مرجع تقليد طبيعى است روحانيون نقش رابط و منتقل كننده افكار و نظريات آنها را داشـته و بـدون آنـكه سلسله مراتبى خاص بوجود آورند به عنوان واسـطه مـيان رهـبران مذهبى و مردم نقش مهمى را بر عهده مى گيرند نـظرات و فـتاواى مـراجع را در مـساجد و منابر درهمه نقاط كشور بـراى مـردم بـازگو كـرده و در مـقابل مـسأل و مـشكلات مردم را به رهبران مذهبى منتقل مى كنند.

بـا تـوجه بـه مراتب فوق روحانيون شيعه توانسته اند با كسب قدرت ويـژه نـقش حساس و مهمى را در حركتهاى سياسى ، اجتماعى قرن اخير بـازى نمايند و به همين دليل است كه هر زمان روحانيت شيعه ايران بـا قـدرت سـياسى حاكم به مبارزه پرداخته اند قدرت سياسى حاكم به مـبارزه پـرداخته اند قـدرت سـياسى نـبرد را بـاخته است لذا قدرت روحـانيون هـيچگاه قـابل مقايسه با قدرت رهبران سياسى غيرمذهبى نـيست و هـمين امـر مـوجبات برانگيختن رشك و حسد آنها شده و در عـين نيازى كـه بـه آنها داشته اند هر زمان كه توانسته اند در حذف آنها و خيانت به آنها دريغ نكرده اند.

بـه هـر حـال بـخاطر همين امتيازات كه برشمرده شد روحانيت شيعه حركتها آفريده وحماسه ها رقم زده و در صحنه سياست در هر زمان كه خـواسته وارد شـده و بـخوبى از عـهده آن بـرآمده است ولى به قول اسـتاد شـهيد مـرتضى مـطهرى روحـانيت اهـل سنت بخاطر وابستگى شان نـتوانستند چـنين حماسه ها بيافرينند و در تاريخ جهان تسنن جنبشى مـانند جـنبش ضـد استعمارى تنباكو به رهبرى رهبران دين كه منجر بـه لغو امـتياز انـحصار تـنابكو در ايران شد و استبداد داخلى و اسـتعمار خارجى هر دو به زانو درآمدند و يا انقلابى همانند انقلاب عراق كه عليه قيمومت انگلستان بر كشوراسلامى عراق بود و منجر به اسـتقلال عـراق شـد و يا قيامى مانند قيام مشروطيت ايران كه رژيم سـلطنتى اسـتبداد وى را بـه مشروطه تبديل كرد و با نهضتى اسلامى بـه رهبرى رهـبران ديـنى مـانند آنـچه كه امروز در ايران مى گذرد (انقلاب اسلامى)مشاهده نمى كنيم.

ايـنجاست كه ما روحانيت شيعه را يكى از برجسته ترين علل و عوامل انقلاب وپيروزى انقلاب مى دانيم.

9 - دستگيرى رهبر انقلاب و ديگر سران نهضت

پـس از شـروع نـهضت و مـخالفت امـام بـا شـاه و رژيم و سخن رانى شـديداللحن امـام وحمله به شخص شاه در عاشوراى سال 42 و رساندن روحـانيون پـيام امام را درهمان عاشورا (بر اساس نقشه قبلى) به مـردم در سـراسر كـشور رژيـم دسـتوردستگيرى امـام و بـسيارى از روحانيون طرفدار نهضت را صادر مى كند و امام در شب12 محرم مصادف بـا 15 خــرداد 42 در قـم نـيمه شـب دسـتگير شـده و بـه تـهران بـاشگاه افسران و سـپس در غـروب 15 خـرداد خـونين به پادگان قصر مـنتقل مـى شود كه حدود19 روز يعنى تا 4 تير ماه 42 در آن زندان بسر مى برد و با اين عمل شنيع و تجاوزآشكار به حريم مقدس مرجعيت (كـه طـبق قـانون اسـاسى نـظام طـاغوت نيز مرجع تقليد از مصونيت قانونى برخوردار بوده است) و دستگيرى بسيارى از روحانيون سرشناس در قـم و تـهران و طـلاب جوان و گسيل داشتن آنان به زندان مراجع تقليدقم و مشهد و تهران به حركت درآمده و در تهران تجمع كرده و خواستار آزادىبى قيد و شرط امام شده بودند.

مـردم نـيز در قم و تهران هرجا كه دستگيرى امام را شنيده بودند دسـت به تظاهرات وتحصن عليه رژيم زده هر چند كه آن روز در اكثر شهرها به خاك خون كشيده شده بودند در مجموع اين دستگيرى به نوبه خود در به حركت درآوردن مردم نقش بسزأى داشته و در تشديد انقلاب نقش مهمى را ايفا كرده است.

بـه هـر حـال ايـنها و ده ها علل و عوامل ديگر كه در اصل پيدايش انقلاب و اوج وپيروزى آن سهيم بوده و نقش داشته اند.

برگرفته شده از كتاب انقلاب اسلامى و ريشه هاى آن



جمهوری اسلامی از استقرار تا تثبیت
چکیده: در روزهای دهم و یازدهم فروردین سال 1358 و در پی سقوط نظام شاهنشاهی در بهمن 57، مردم ایران از طریق همه پرسی، به استقرار نظام جمهوری اسلامی رأی دادند و روز 12 فروردین ماه که روز اعلام پذیرش جمهوری اسلامی از سوی ملت ایران بود، به عنوان روز جمهوری اسلامی نامگذاری شد. 
در این رفراندوم علاوه بر گروه‌های مختلف اجتماعی، همه احزاب اسلامی به جمهوری اسلامی رأی مثبت دادند و از میان گروه‌های لیبرال و مارکسیست نیز جبهه ملی و حزب توده در انتخابات شرکت جسته و به جمهوری اسلامی آری گفتند. اما گروه‌هایی چون چریک‌های فدایی خلق، پیکار در راه آزادی طبقه کارگر و جبهه دموکراتیک ملی رفراندوم را تحریم کردند.1 البته با شرکت گسترده و رأی 2‌/‌98 درصدی مردم به جمهوری اسلامی روشن شد که این گروه‌ها وزن چندانی در صحنه سیاسی ایران ندارند.
پیش از برگزاری رفراندوم جمهوری اسلامی، نهادهای موقتی بوسیله امام خمینی شکل گرفته بودند که وظیفه‌شان اداره موقت کشور پس از سقوط دولت پهلوی و تشکیل نهادهای قانونی از طریق مراجعه به آرای عمومی بود. علاوه بر شورای موقت انقلاب اسلامی که در آذر 57 شکل گرفت و تقریبا به عنوان نهاد قانونگذاری موقت عمل می‌کرد، امام خمینی در 16 بهمن 57 مهندس مهدی بازرگان را به عنوان نخست وزیر مأمور تشکیل دولت موقت کردند و چهار وظیفه مهم را بر عهده آن نهادند:
1. برگزاری رفراندوم تعیین نظام
2. تشکیل مجلس موسسان و تصویب قانون اساسی
3. برگزاری انتخابات ریاست جمهوری
4. برگزاری انتخابات مجلس2
گذر از این مراحل که امام خمینی تأکید خاصی بر سرعت بخشیدن به آن داشتند، کار چندان ساده‌ای نبود. زیرا تنها اندکی پس از پیروزی انقلاب، حوادثی چون ترور چهره‌های نزدیک به رهبری انقلاب، بمب‌گذاری در نقاط مختلف کشور از سوی عناصر شناخته یا ناشناس با عناوین مجعول، جنگ داخلی در کردستان، گنبد و خرمشهر و آشوب‌های دامنه دار شهری که گروه‌های مسلح مانند مجاهدین و فدائیان پای ثابت آن بودند، کشور را در بحرانی عمیق فروبرد. اما آینده نشان داد که اگر نهادهای قانونی نظام با سرعت شکل نمی‌گرفتند، سیر حوادثی که در سال‌های 58 تا 60 روی داد، به گونه‌ای دیگر پیش می‌رفت و در نبود ساز و کار روشن و راهگشا برای برون رفت از بحران، ایران در شرایطی که با انواع توطئه‌های خارجی و یورش گسترده رژیم عراق روبرو بود، تا لبه پرتگاه پیش می‌رفت. 
به هر روی، دولت موقت پس از انجام رفراندوم قانون اساسی، به تهیه پیش‌نویس قانون اساسی اقدام کرد تا در ابتدا در شورای انقلاب، بررسی و تصویب شود. سپس آن پیش‌نویس به رهبر انقلاب عرضه شد که با انجام اصلاحات جزیی توسط ایشان به تصویب رسید و آن‌گاه نوبت تشکیل مجلس مؤسسان رسید. در شورای انقلاب کسانی چون آیت‌الله محمود طالقانی، آیت‌الله موسوی اردبیلی، مهندس مهدی بازرگان و ابوالحسن بنی‌صدر بر تشکیل مجلس مؤسسان اصرار داشتند، اما پیشنهاد عده‌ای دیگر از جمله مهندس عزت‌الله سحابی تشکیل مجلس کوچک‌تری به نام مجلس خبرگان قانون اساسی بود و چون در این باره توافقی حاصل نشد، با مراجعه به نظر امام خمینی، نظر دوم یعنی تشکیل مجلس کوچک‌تر ملاک عمل قرار گرفت. با این حال، گروه‌های چپ مارکسیستی و مجاهدین خلق با تشکیل مجلس خبرگان به مخالفت پرداختند و خواستار تشکیل مجلس مؤسسان مرکب از نمایندگان همه گروه‌های قومی و مذهبی و طبقات اجتماعی شدند.3
با برگزاری انتخابات مجلس خبرگان قانون اساسی در 12 مرداد ماه، 75 نفر انتخاب شدند که اکثریتشان از نامزدهای حزب جمهوری اسلامی بودند. نیروهایی که بعدا به ملی ـ مذهبی معروف شدند در رده دوم قرار می‌گرفتند. اما نامزدهای اختصاصی مجاهدین خلق از جمله مسعود رجوی هیچ کدام رأی لازم را کسب نکردند و از این رو مدعی تقلب در انتخابات شدند.4
مجلس خبرگان در 28 مردادماه با حضور 74 نفر از منتخبین مردم افتتاح شد. فرد غایب عبدالرحمن قاسملو دبیرکل حزب دموکرات کردستان بود که به دلیل شروع جنگ کردستان و غیرقانونی شدن حزب دموکرات در این مجلس شرکت نکرد. با توجه به اکثریت حزب جمهوری اسلامی در مجلس خبرگان و با تلاش کسانی چون آیت‌الله منتظری و شهید آیت‌الله بهشتی اصل ولایت فقیه به پیش‌نویس قانون اساسی افزوده شد و به رغم مخالفت جدی نیروهای لیبرال حاضر در مجلس، به تصویب رسید. با این اقدام، بار دیگر مجاهدین خلق و مارکسیست‌ها که نماینده‌ای در مجلس نداشتند، به مخالفت با قانون اساسی پرداختند.5 اما این قانون نهایتا با نظر اکثریت اعضای مجلس تصویب شد و به رغم تحریم رفراندوم آن از سوی مجاهدین خلق و گروه‌های مارکسیستی در 12 آذرماه 58 با مراجعه به آرای عمومی، مورد تأیید ملت ایران قرار گرفت. 
با تصویب قانون اساسی، نوبت به انتخابات ریاست جمهوری رسید. اما پیش از آن در نیمه آبان ماه 58 و به دنبال تصرف سفارت آمریکا توسط دانشجویان مسلمان پیرو خط امام، دولت موقت استعفا داده و وظایف آن از جمله برگزاری انتخابات ریاست جمهوری بر عهده شورای انقلاب قرار گرفته بود. در مهلت تعیین شده برای ثبت نام نامزدها، بیش از 120 نفر داوطلب شدند. طبق قانون صلاحیت این افراد باید به تأیید مراجع صالحه (در اولین انتخابات ریاست جمهوری شخص رهبر انقلاب) می‌رسید، اما امام خمینی که بر شکل‌گیری سریع نهادهای قانونی اصرار داشتند، طی پیامی با استثنایی خواندن وضع کشور خاطر نشان ساختند که چون شناسایی بیش از یکصد نفر محتاج به زمانی طولانی است و تأخیر در این حال استثنایی به صلاح ملت و کشور نیست، به این جهت و جهات دیگر امر صلاحیت را اینجانب به ملت واگذار نمودم که خود سرنوشت کشور را تعیین نمایند.6
با شروع رقابت‌ها روشن شد که رقابت اصلی بین حزب جمهوری اسلامی و ابوالحسن بنی‌صدر است و مجاهدین خلق نیز با نامزدی مسعود رجوی سعی می‌کردند در انتخابات حضور فعالی داشته باشند. گروه‌های چپ نیز حول محور این سازمان دست به ائتلاف زده بودند. اما امام خمینی پیش از انتخابات اعلام کردند کسانی که به قانون اساسی جمهوری اسلامی رأی نداده اند (و لاجرم نهادهای برآمده از این قانون را قبول ندارند) نباید برای انتخابات نامزد شوند. از این رو مسعود رجوی که چشم اندازی هم برای پیروزی اش وجود نداشت، کناره‌گیری کرد. در این بین، بنی صدر نیز در آخرین روزها با استناد به اصلیت غیر ایرانی، جلال‌الدین فارسی، نامزد حزب جمهوری اسلامی او را وادار به کناره‌گیری کرد و در شرایطی که حزب جمهوری اسلامی فرصت کافی برای معرفی و تبلیغ نامزد تازه خود (حسن حبیبی) نداشت، بنی صدر در انتخاباتی که دو سوم واجدین شرایط در آن شرکت کرده بودند، موفق به کسب اکثریت آرا شد و به عنوان اولین رئیس‌جمهور ایران معرفی گردید.(5 بهمن 1358) او البته پیش از انتخابات طی سخنانی به مخالفت با کناره‌گیری رجوی از انتخابات پرداخت و کوشید تا آرای هواداران او را به نفع خود جلب کند. 7
پس از آن نوبت به انتخابات مجلس شورای اسلامی رسید. این بار نیز گروه‌های مخالف با محوریت مجاهدین خلق عزم جزم کردند تا هر طور شده عده‌ای از عناصر خود بویژه مسعود رجوی را به مجلس راه دهند. انتخابات مجلس شورای اسلامی با تصویب شورای انقلاب دو مرحله‌ای شد. در مرحله اول انتخابات که 24 اسفند 58 برگزار شد، حزب جمهوری اسلامی اکثریت را بدست آورد و تعداد زیادی از نامزدهایش به دور دوم راه یافتند. از نهضت آزادی و جبهه ملی نیز چند نفری انتخاب شدند. اما از نامزدهای مارکسیست حتی یک نفر نیز به مجلس راه نیافت و حتی کسی هم به دور دوم نرفت. از مجاهدین خلق فقط مسعود رجوی به دور دوم رفت. 
در مرحله دوم مهندس مهدی بازرگان که در این زمان عضو شورای انقلاب بود، طی نامه‌ای خطاب به مردم از آن‌ها خواست تا به مسعود رجوی رأی بدهند.8 استدلال او این بود که تمامی گروه‌ها و به طور خاص مجاهدین خلق که مهم ترین گروه سیاسی خارج از حاکمیت بودند، در مجلس حضور داشته باشند تا مجلس برآیند جامعه و محور وفاق ملی باشد.9 با این حال، در این مرحله که روز 19اردیبهشت 59 برگزار شد، پیروزی حزب جمهوری اسلامی چشمگیرتر از مرحله اول بود و مسعود رجوی نیز به رغم پشتیبانی همه نیروهای مخالف از او، حایز آرای لازم نشد. 
بدین ترتیب مجلس شورای اسلامی به عنوان حلقه مهمی از ساختار جمهوری اسلامی در هفتم خرداد سال 59 افتتاح شد. پس از تأیید اعتبارنامه‌ها، نخستین جلسه رسمی مجلس با حضور اعضای شورای نگهبان که پیشتر با ترتیبات قانونی انتخاب شده بودند، تشکیل و در آن اکبر هاشمی‌رفسنجانی به ریاست مجلس برگزیده شد. قبل از این تحولات امام خمینی طبق قانون اساسی شهید آیت‌الله بهشتی را به سمت رئیس دیوان عالی کشور که در آن زمان بالاترین مقام قضایی بود انتخاب کرده و یکی دیگر از قوای سه گانه کشور را شکل داده بودند. 
بدین ترتیب، تنها معرفی نخست وزیر به مجلس از سوی رئیس‌جمهور و اظهار تمایل مجلس به وی و تشکیل هیأت وزیران باقی مانده بود که آن نیز در ماه‌های بعد و به رغم اختلافات دامنه‌دار مجلس و رئیس‌جمهور بر سر نامزد نخست وزیری به انجام رسید و شهید محمدعلی رجایی به عنوان اولین نخست وزیر جمهوری اسلامی ایران معرفی شد. در همین اثنا در آخر شهریور 59 یورش همه جانبه رژیم عراق به مرزهای جنوبی و غربی کشور آغاز شد. در این شرایط اگر شکل‌گیری نهادهای قانونی نظام و تثبیت جمهوری اسلامی با تدبیر امام خمینی به سرعت طی نشده بود، بی‌شک نظام در رویارویی با بحران‌های داخلی و توطئه‌های خارجی با دشواری‌های بسیاری مواجه می‌شد. 
منابع
1. بهروز، مازیار: شورشیان آرمان‌خواه، انتشارات ققنوس، تهران، 1384، ص184
2. دولت‌های ایران از میرزا نصرالله خان مشیرالدوله تا میرحسین موسوی، اداره کل آرشیو، اسناد و موزه ریاست جمهوری، تهران، 1378، ص 441
3. نشریه مجاهد، 1‌/‌5‌/‌58 ، ص1
4. همان منبع، 22‌/‌5‌/‌58 ، ص 2ـ1
5. نشریه راه کارگر، 27‌/‌12‌/‌58 ، ص 13 و نشریه مجاهد، 30‌/‌7‌/‌58 ، ص 2ـ1
6. صحیفه نور،
7. مجاهدین خلق پیدایی تا فرجام، مؤسسه مطالعات و پژوهش‌های سیاسی، تهران، 1385، ص 470
8. روزنامه کیهان، 16‌/‌2‌/‌59، ص 3
9. مجاهدین خلق پیدایی تا فرجام، ص 478
یاد ایام، شماره 55، پنجشنبه 26 فروردین 1389

نویسنده : علی اکبر مدنی
منبع : سایت راسخون

 



گفتگو با پروفسور حامد الگار

استاد دانشگاه بركلى - آمريكا

اسلام منهاى احكام، اسلام نيست

كتاب نقد: استاد، تلقى و درك‏شما از دين چيست؟ دين را چه‏مى‏بينيد؟ آيا يك احساس؟ يك‏ تجربه شخصى؟! يا بعلاوه، مجموعه‏اى از اعتقادات كه‏صبغه فلسفى و معرفتى نيزدارد؟!

 

دكتر الگار: بسم‏ا... الرحمن‏الرحيم. "دين"، مجموعه‏اى‏است از "احكام" و "عقايد" كه‏خداى تعالى بوسيله پيامبران وكتب آسمانى براى هدايت انسان‏و براى وصول به سعادت دنيوى‏و اخروى در پيشگاه آدمى قرارداده است. البته در قرآن كريم به‏حضرت پيغمبر(ص) دستور داده‏شده كه خطاب به مشركين‏بفرمايند: "لكم دينكم ولى دين".معلوم است كه آنچه مشركين‏داشتند، با اين تعريفى كه بنده‏عرض كردم، منافات دارد ولى‏آنچه در اين آيه، "دين" ناميده‏شده، "دين" به معنى " الهى"نيست‏بلكه روش زندگى‏مشركين، همواره مجموعه خرافات واباطيلى است كه در زندگى انسانها، جاى‏دين اصيل را مى‏گيرد و از اين نظرمى‏توان گفت همه كس "دين" دارد. حتى‏كسانى كه ملحد و منكر دين هستند. ولى‏اينها دين اصيل نيست، حق نيست، ونمى‏تواند به "سعادت" بيانجامد.مجموعه‏اى است از افكار ناقص وخرافاتى كه هيچ تكيه‏گاه الهى و عقلى‏ندارند و جا را بر دين اصيل تنگ‏مى‏كنند.

 

كتاب نقد: بنابراين اولا دين از دنيا جدانيست و ناظر به زندگى ماست و ثانيابايد گفت كه بت‏پرستى هم نوعى‏خداپرستى منحرف شده است؟

 

دكتر الگار: در رابطه با نكته اول شمابايد بگويم كاملا همينطور است. دين بادنيا و زندگى، تنيده است و اصلا براى‏اصلاح زندگى و براى هدايت ما در بستردنيا آمده است. بدون وحى و بدون عمل‏به احكام دين، روش درست زندگى رانمى‏شود دانست. اما در مورد نكته دوم،نه منظورم اين نيست كه همه اديان، يكى‏است و خداپرستى با بت‏پرستى مشترك‏است. البته بعضى رويكردهاى عرفانى،اين را مطرح كرده‏اند كه از آنجا كه هيچ‏چيز از احاطه قدرت الهى بيرون نيست،پس بت نيز نوعى از خدا و مظهر حق‏است و بنابراين هر كسى يا هر چيزديگرى هم كه بپرستند، در واقع خدا رامى‏پرستند. ولى من اين را قبول ندارم.براى اينكه عبادت و پرستش حق، بايداز روى شعور كافى انجام بگيرد.انتخاب، بايد آگاهانه باشد و بايد مطابق‏همان "شريعتى" كه خدا براى انسانهانازل كرده، باشد. يعنى دين، چيزى‏نيست كه انسان از خودش دربياورد وقاعده نداشته باشد.

 

كتاب نقد: يعنى وحى الهى را نبايد با"دين طبيعى" و... مقايسه كرد.

 

دكترالگار: دين طبيعى، حداكثر مى‏توانديك انعكاس خام از فطرت الهى باشد.خداجويى، در فطرت و نهاد همه انسانهاهست‏بطورى كه اگر نبود، انسانها هم‏انسان نبودند. در كسانى كه از هدايت‏الهى و تعالى اسلامى جدا مانده‏اند، اين‏فطرت خداجويى ممكن است كه‏اشكال غلط گوناگونى بخود بگيرد.

 

كتاب نقد: به سؤال قبلى برگردم. آيا دين‏علاوه بر جنبه باطنى و شخصى،محتوائى شناختارى و معرفتى دارد؟گرچه در بيان جنابعالى، پاسخ اين‏سؤال، مستتر بود ولى در اينجا بعضى‏تئوريها و نظريه‏ها ترجمه مى‏شود كه‏تحت تاثير تفكر رمانتيك "شلاير ماخر"معتقدند كه دين، صرفا يك احساس‏شخصى است و اين گرايش، در كشور مااخيرا بنحو سازماندهى شده‏اى تقويت‏مى‏شود كه دين، فقط نوعى احساس‏است و محتواى معرفتى مشخص وواضحى ندارد.

 

دكتر الگار: من اصلا قبول ندارم، هرگز.دين، البته تمام اين ابعاد را دارد. گرچه‏صرفا مقدارى عقايد كه "حقانيت" آن رابا چند استدلال قبول كنيم، نيست وجنبه تجربى و باطنى هم دارد. اما صرفااحساس هم نيست. محتواى معرفتى‏قوى دارد. در قرآن مجيد، هم بر تعقل وهم بر تصفيه قلب و كشف باطنى، بر هردو تاكيد شده و ما نبايد منكر يكى از اين‏دو به نفع ديگرى باشيم. (دين، شامل‏معارف عقلى، شهود قلبى و عمل‏شرعى است.)

 

كتاب نقد: پس دين، محتواى معرفتى‏دارد كه قابل دفاع عقلانى است. يعنى‏مى‏شود منطقا و با استدلال و برهان،دين را تبليغ و تفهيم كرد و دعوت كرد.تفسير عقلانى دارد. بله؟

 

دكتر الگار: همينطور است. منتهى ازطرف ديگر هم تصور نشود كه فقط باصرف چند استدلال، مى‏توان همه‏حقايق اساسى دين را دريافت. عقل،لازم است ولى كافى نيست. بالاخره‏عقل، تا نقطه‏اى رهنمون انسان است وبعد از آن و بالاتر از آن، مرحله ابعادفراعقلانى در كار است، كه انسان بسوى"حق" پيش برود، خودش.

 

كتاب نقد: جنابعالى در جهان امروز، ازميان رويكردهاى عمده‏اى كه به دين وشناخت دين وجود دارد، كدام را ترجيح‏مى‏دهيد؟ يعنى كدام را به حقيقت"دين"، نزديك مى‏يابيد؟! از ميان‏روشهاى پوزيتويستى، روشهاى‏هرمنوتيكى، پديده‏شناسى، روشهاى‏فلسفه نوتوميستى، سيستمهاى الهياتى ودر خود مسيحيت، پروتستانها، كاتوليكها...، كدام رهيافت را دقيقترمى‏دانيد؟!

 

دكترالگار: فكر مى‏كنم كه اشتغال به اين‏رهيافت‏ها و اين اصطلاحات، براى مامسلمانان چندان مورد نياز نيست. گويااخيرا عده‏اى در ايران معتقد هستند به‏وجود مقوله‏اى بنام "دين" كه شامل نه‏تنها اسلام بلكه مسيحيت، يهوديت واديان ديگر هم هست و حتى تعبير"اديان الهى" بكار برده مى‏شود كه شامل‏مسيحيت و يهوديت هم باشد و يا اديان‏آسمانى و يا اديان ابراهيمى.

بنده معتقد هستم كه اين هر سه‏اصطلاح، امروزه فاقد اعتبار است. به‏مسيحيت نگاه كنيم. به وضع فعلى‏مسيحيت و به مراحلى كه در تاريخ طى‏كرده است. مى‏بينيم كه آن عناصر الهى،عناصرى كه از وحى سرچشمه گرفته‏باشد، در آن، فوق‏العاده كم است و بامرور زمان هم كمتر شده و باز هم كمترمى‏شود. يعنى مسيحيت، اكنون، يك‏تركيبى از عقايد بشرى و تفاسير غلطبشرى درباره "وحى" است. از آن هسته‏الهى، از آن هسته تنزيلى، چيزى نمانده‏است و بنابراين من بشدت مخالفم بااينكه اسلام را هم‏رديف با مسيحيت‏بدانيم. در حالى كه اسلام (خدا را شكر)دستخوش چنين تحريف‏ها و تغييراتى‏نشده است. يهوديت هم كه خب امروز،نوعى نژادپرستى بدوى است كه اسم‏دين روى آن گذاشته‏اند، آن هم دين‏الهى!!

به نظر بنده اين تعبيرهاى غيردقيق از"دين"، بسيار دشوار مى‏نمايد. اين است‏كه هر اتفاقى در غرب افتاد و ياتذبذب‏هايى كه در عالم مسيحيت‏بين‏متكلمان مسيحى پيش آمد، حداكثربمثابه يك پديده انسانى مى‏تواند براى‏ما جالب باشد نه الاهى و دينى.

ما مى‏توانيم درباره آنها تحقيق كنيم‏ولى خيال نكنيم كه آنها در همان عالمى‏سير مى‏كنند كه ما سير مى‏كنيم، آن هم‏در عالم اسلام. بنده مى‏گويم سر ميزگفت و گو نشستن با كشيش‏ها وخاخام‏ها باعث اتلاف وقت است.

 

كتاب نقد: قائلين به "بشرجديد"، به نظرشما، جاذبه‏هاى "دين" را براى اين بشرجديد در چه مى‏بينند؟!

 

دكترالگار: من سروكارى با "دين" ندارم.من نمى‏دانم "دين" چيست. من‏ سروكارم با "اسلام" است و بس. اگرشما از من بپرسيد كه اسلام براى انسان‏امروز چه جاذبه‏اى دارد؟ من مى‏توانم به‏سؤال شما پاسخ بگويم. مسيحيت، كمتربراى انسانها جاذبه دارد. بوديزم هم.يكى از علل پيشرفت اسلام در سراسردنيا، اين است كه همه بشريت دارندمى‏فهمند كه مسيحيت و بقيه اديان،دچار افلاس شده‏اند. علل توسعه اسلام‏و اسلامگرايى در كشورهاى غربى‏متفاوت است و از همه مهمتر، همين‏عنصر فطرى اسلام است. آنان كه با اسلام آشنا مى‏شوند چه مى‏بينند؟!مى‏بينند دينى است كه كتاب الهى آن‏دچار كمترين تحريف نشده است. باوسواس كامل و دقيقى از آن نگهدارى‏شده است. زندگى پيغمبر اين دين(صلوات‏الله عليه و سلم) كاملا براى ماروشن است. گفته‏هاى ايشان، كردارايشان، مو به مو براى ما روشن است.جامعه و تمدنى كه به بركت اين قرآن واين پيغمبر بوجود آمده، از ميان نرفته است. زنده است. دلائل جذبه اسلام،بسيار زياد است و البته در اسلام، مساله عدالت و برادرى، بقدرى مهم است كه‏كليه كسانى كه مورد تبعيض قرار گرفته‏اند، راه نجات را در اسلام‏مى‏بينيد.

 

كتاب نقد: به نظر جنابعالى آيا "پلوراليزم‏دينى" از منظر "اپيستمولوژيك" (نه ازنظر سياسى و اجتماعى) را با " حقانيت‏دين خاتم"، مى‏شود جمع كرد؟

 

دكترالگار: "حقانيت"، قابل دستكارى وتاويل نيست. تنها هر آنچه با قرآن وسنت نبوى، جور درمى‏آيد، حق است.هر آنچه با آن منافات دارد، باطل است،والسلام. باقى آنچه مى‏گويند، فقطحرف است. حضرت پيغمبر(ص)فرمودند "الكفر ملة واحدة". بنابراين،مسيحيت، بت‏پرستى، يهودى‏گرى،زرتشتى‏گرى و بهايى‏گرى، همه اينهاگرچه با هم متفاوت هستند و شريعتهاى‏متفاوت دارند ولى همه، "كفر" است.همه باطل است. حق با همه نيست.روشن است كه با انحصار "حقانيت دراسلام"، ما دنبال از بين بردن جوامع‏غيراسلامى نيستيم و در اسلام، البته‏حقوقى براى "اهل كتاب"، براى اقليت‏هايى كه در جامعه اسلامى زندگى‏مى‏كنند، در نظر گرفته شده است و ازنظر اسلام، هيچ مشكلى در مورد تحمل‏حقوق سايرين نيست و اسلام، حقوقى مسلم براى غيرمسلمانها و براى اهل‏كتاب، قائل است ولى اين به اين معنا نيست كه دين آنها را قبول داريم و ياهمه، بر حق هستيم يا اينكه هر يك را به مقدارى، مظهرى از مظاهر حق بدانيم.من فكر نمى‏كنم در اينجا مشكلى باشد.اين البته براى غرب، مشكل است. براى‏اينكه در تاريخشان، كمترين نشانه ازتحمل وجود عناصر غيرمسيحى درجوامع غربى نبوده است. آنها تظاهرمى‏كنند كه به پلوراليزم اعتقاد دارند.

خير، اعتقاد ندارند. آنان در اين مورد هم‏دروغگو و رياكارند. اگر واقعا غرب به"پلوراليزم" معتقد بود، اين قتل‏عام‏ها دربوسنى و در همه دنيا از چيست؟! تنهاكشورى در اروپا كه واقعا يك نوع‏پلوراليزم طبيعى در آنجا بود و در آن،همه در كنار هم بودند، مسلمان،يهودى، كاتوليك، ارتدوكس، همه در"بوسنى" در كنار هم بودند ولى غربيهانه تنها اجازه دادند بلكه تشويق كردند كه‏صربهاى ملعون، هزارها مسلمان را قتل عام كنند. و در كشورهاى اروپاى غرب؛ در انگستان، در فرانسه و... هم‏براى مسلمانها، كمترين حقى قايل‏نيستند ولى باز هم از "پلوراليزم"، از"كثرت گرايى" و حقوق بشر، دم مى‏زنند. من فكر مى‏كنم اشتغال ما به اين‏مفاهيم، كارى عبث‏باشد. ما در چارچوب اسلام و استفاده از منابع‏اسلام (قرآن مجيد، سنت‏حضرت‏پيغمبر(ص)) و براى شما شيعيان،"سنت ائمه" و براى ما سنى‏ها تمام‏ميراث خلفاى راشدين، با استفاده از اين‏همه منابع اصيل، ما مى‏توانيم تمام‏مشكلاتمان راحل كنيم. واقعا لازم نيست‏به اين منافقين و سفاك‏ها رجوع‏كنيم كه در تاريخ، كارى جز وحشيگرى نكرده‏اند و امروز، معلم "پلوراليزم"شده‏اند.

 

كتاب نقد: همينطور است. مساله"تولرانس"، "آزادى" و "تسامح دينى" راهم مى‏شود از همين قبيل دانست.عده‏اى، بعضى از احكام و مقررات‏شرعى در اسلام را، محدود كننده‏آزادى و تسامح مى‏دانند مثل همين كه ما معتقد هستيم كه اديان ديگر، كافرهستند. كافردانستن ديگران، باپلوراليزم، جور نيست. حال بگذريم ازاينكه خود غربى‏ها هم به پلوراليزم،ملتزم نيستند. نظر حضرت عالى در اين‏باب چيست؟

 

دكترالگار: منافاتى من نمى‏بينم. اين كه"آزادى عبادت"، براى غيرمسلمانان دركشورهاى اسلامى قايل هستيم(البته‏بايد تابع بعضى شرايط هم باشند)،به‏اين معنانيست كه‏بگوييم: به به،چقدردين خوبى داريد. نه.

شرع مقدس به اينها اجازه داده تاموقعى كه وفادار به شرايط ذمه هستند،آزادى "عبادت" و "تربيت دينى"اولادشان را داشته باشند. اما اين، به آن‏معنى نيست كه آنها را بر حق مى‏دانيم.كمترين منافاتى در اينجا نمى‏بينم. البته بعضى از شرايط ذمه را اكنون مى‏بينيم‏كه در ايران، ناديده گرفته مى‏شود.نمى‏دانم در فقه شيعه هست‏يا نه؟ ولى‏در فقه اهل تسنن، " صليب" نبايد دربيرون از كليسا ديده شود در صورتى كه‏در ايران ديده‏ام.

 

كتاب نقد: براى دانشگاهيان ما چه‏پيامى داريد؟! حضرتعالى پيشنهادخودتان، در رابطه با "دفاع از دين" درمحافل آكادميك چيست؟ آيا براى آنكه‏روشنفكران دين را بپسندند، بايد آن رابه نحو خاصى تعريف كرد؟

 

دكترالگار: باز هم تاكيد مى‏كنم، كارى به‏كار "دين" كلى ندارم و فقط با "اسلام"كار دارم. و اما به شما بگويم من معتقدنيستم كه اصلا لازم است از اسلام دفاع‏ كنيم. ما نبايد در موضع دفاع قراربگيريم. اين اسلام است كه در حال‏هجوم به فرهنگ جهانى است. ما بايدنشان دهيم كه تنها دين اصيل، محكم ومنطقى و انسانى، اسلام است. كسانى كه‏اسلام را دربست‏ببينند، خود بخود به‏طرف اسلام كشيده مى‏شوند. من خودم‏در حدود 38 سال پيش به اسلام مشرف‏شدم و اسلام آوردن بنده، نتيجه تبليغ ازطرف كسى نبود. خودم از روى تحقيق وعلاقه و تماس با مسلمانان، بتدريج‏بااسلام آشنايى پيدا كردم و نور هدايت‏نصيبم شد، الحمدلله. و فكر مى‏كنم به‏همان ترتيب، بشريت‏بطرف اسلام،دارند كشيده مى‏شوند. وظيفه ما اين‏است كه به اين موج استقبال و به اين‏گونه افراد كمك كنيم.

مى‏دانيد كه مردم، خصوصا درآمريكا، گوششان پر است از سر وصداهاى مختلف. چه بسا دعوت به‏اسلام، به سبك تبشيرى، در ميان اين‏همه سر و صدا، گم بماند و توجه مردم برانگيخته نشود. آنچه مسلم است، اين‏است كه "اسلام" خودبخود در كشورهاى غربى، دارد پيشرفت مى‏كندو اينكه بنشينيم و در مقابل "باصطلاح روشنفكران"، حالت دفاع از اسلام رابگيريم، فكر نمى‏كنم امر واجبى باشد.امام خمينى (رض) اسلام را در سراسرجهان احياء كرده‏اند. اين هجوم است نه‏دفاع.

 

كتاب نقد: استاد، متشكرم ازاينكه‏وقتتان را در اختيار ما قرارداديد.



آن تفكر انقلابي بايد زنده شود

گفتگوي خيزش با دكتر مددپور در سالگرد انقلاب فرهنگي

منبع: نشريه دانشجويي خيزش شماره24+5

 

ما وقتي كه حرف از انقلاب فرهنگي مي‌زنيم، منظورمان چيست؟ و چرا بعد از رخ دادن انقلاب اسلامي در كشورمان به اين سمت رفتيم كه يك انقلاب فرهنگي هم به وجود بياوريم؟

ببينيد! انقلاب فرهنگي در واقع اتفاق افتاده بود. اين تحول گاهي اوقات بسيار عميق بود، گاهي اوقات سطحي بود، گاهي اوقات آميخته بود با فرهنگ‌هاي ديگر، گاهي اوقات بعضي‌ها از ظن خويش يار انقلاب شده بودند. خلاصه هرچه بود يك تحول عيمق در جامعه اتفاق افتاده بود. خوب، شروع اين انقلاب هم مربوط مي‌شود به دهة 30 و 40 كه هم در روحانيت هم در روشنفكران تحولاتي اتفاق مي‌افتد، تا اين زمان بيشتر دنباله‌رو تحولات هستند. اما بعد از اين مي‌خواهد يك كارهايي بكنند. خوب اين تحول از ايران شروع شد و كم‌كم سرايت كرد به جاهاي ديگر، آنچنان اثرگذار بود كه كشورهاي استعماري كه رفته‌بودند به داخل سرزمين‌هاي خودشان و نماينده‌هاي خودشان را گذاشته بودند در كشورهاي اسلامي، احساس كردند كه ديگر بايد خودشان بيايند در صحنه و اين داستان، داستان يك نوع مقابله فرهنگي، سياسي، اقتصادي جديد را به هر حال ايجاد كرد.

 

خوب شما مي‌فرمائيد انقلاب فرهنگي از دهه 30 و 40 شروع شده بود، پس چه لزومي داشت كه بعد از شكل‌گيري انقلاب اسلامي در ايران،‌ باز چنين جرياني و با اين نام‌گذاري خاص بوجود بيايد؟

نهادهاي انقلاب در واقع براي تثبيت موقعيت و تقويت آن ايده‌هاي انقلابي شكل مي‌گيرد. سازمان‌ها در واقع محتوايشان همان انديشه‌هايي است كه آنها را بوجود مي‌آورد. بنياد هر سازمان بر مبناي يك انديشه و تفكري است و تفكري كه در آن زمان وجود داشت اقتضا مي‌كرد يك سازماني وجود داشته باشد كه اين انديشه را به اصطلاح منظمشان كند و اجرا بكند. چون مي‌خواستند حالا آن شعارهاي كلي را تبديل كنند به عمل و يكسري سياست‌هايي را تدوين كنند و نخبگان را در يك موضعي قرار بدهند كه بيايند و مسايل را به طور روشن و مشخص و به دور از كلي‌گويي مطرح كنند و اجرا كنند.

 

اصلاً به طور كلي درست است كه ما در بحث فرهنگي به سمت سازماني شدن و مدون شدن يك سري سياست‌هاي فرهنگي از بالا و بعد ارائه به سطوح پايين‌تر جامعه پيش برويم؟ اصلاً اين نوع برخورد با هدايت فرهنگي درست است؟

خوب اين يك تئوري جامعه‌شناسي است كه مي‌گويد حركت به سمت نظام، خود يك معضلاتي را ايجاد مي‌كند از آن شفافيت و از آن سياليت و از آن لطافت مي‌اندازد. كساني كه تا ديروز كشته مي‌شدند، زندان مي‌رفتند، حالا بايد خودشان در واقع در وضعي قرار بگيرند كه با مخالفانشان درگير شوند. بار مسئوليت را بايد بپذيرند. حالا بايد پاسخگو باشند تا ديروز پاسخگو نبودند. تا ديروز مهاجم بودند، ولي حالا مدافع هستند. هر حركتي نهايتاً تبديل مي‌شود به سازمان و سازمان‌ هزار آفت دارد اما اگر آن حركت تبديل به سازمان نشود، هيچ‌وقت اجرا نمي‌شود.

 

آقاي دكتر، آيا در بحث فرهنگ هم همين‌طور است؟ اين مسائلي كه شما فرموديد به نظر مي‌رسد در حوزة سياست صادق باشد؟

بله، در فرهنگ هم همين‌طور است. در فرهنگ هم اگر شما وزارتخانه پيدا نكنيد، انتشارات پيدا نكنيد، روزنامه پيدا نكنيد، چطور مي‌خواهيد حيات داشته باشيد.

 

ببينيد مسير تحول فرهنگي در جامعه ما از همان دهة 30 و 40 كه شما فرموديد آنقدر مي‌توانيم بگوييم سريع بود و آنقدر تأثيرگذار بود كه منجر شد به انقلاب اسلامي در ايران. خوب بعد از انقلاب ما مي‌بينيم كه نهادها و سازمان‌هاي فرهنگي شكل گرفت ولي نه تنها آن رسالت خودشان را كه به گفتة خود شما تثبيت كردن آرمان‌ها بود، اتفاق نيفتاد، بلكه آن مسير تحول هم كندتر شد؟

ببينيد، كندتر نشد، در واقع آن چيزي كه ادعا مي‌شد بايد اجرا مي‌شد. مسئله اين نيست كه چرا اين حركت به نظام تبديل شد، مسئله اين است كه نظام خوب، نظامي است كه بتواند خودش را دائماً بازسازي كند، بتواند حركت را در خودش حفظ بكند، اگر اشكالي هست در آن بازسازي‌هاست،‌ يا عدم بازسازي و منحط شدن و تبديل شدن به همان جريان‌هاي گذشته. مثل ساختارهاي كهن و تبديل شدن به همان ساختارهاي كهن؛ يعني آدم‌ها جايشان را عوض مي‌كنند ولي نظام همان نظام است. آدم‌ها، همان آدم‌ها مي‌شوند، فقط اسم‌ها عوض مي‌شود. بعد مي‌بيني همان امور مثل سابق است. فرقي نكرده، آدم‌ها مثل سابقند، يك نفر مي‌آيد جاي مثلاً محمدرضا پهلوي مي‌نشيند ولي محمدرضا پهلوي نمي‌شود، نه تو كاخ او مي‌نشيند، هيچ‌وقت هم نمي‌رود مثلاً‌ تو كاخ سعدآباد بنشيند.

 

حالا به طور جزءتر وارد همين مسئله شويم، اين ساختارها تشكيل شد، به نظر شما اينها در چه حوزه‌هايي توفيق داشتند و در چه حوزه‌هايي موفق نبودند و علتش چه بود؟

خوب، به هر حال اين را بايد در يك فرصت مفصل‌تري نشست و بحث كرد. هرجا كه اينها مطابق عدالت و حقيقت رفتار كردند و تبديل به يك موقعيت نشد و سوءاستفاده نكردند، موفق بوده‌اند. آنجايي كه در واقع پشت ميز نشستند و برخوردار شدند،‌خارج شدند از راه و رسم اسلامي. يادم مي‌آيد همان دوران تشكيل انقلاب فرهنگي، دانش‌جويان دانشگاه‌ها خودشان را متعهد مي‌دانستند كه بروند مثلاً در روستاها كار كنند، روستاهاي دورافتاده يا جهادسازندگي و … تابستانشان در روستاها مي‌گذشت. فرصتي كه پيدا مي‌كردند، خدمت مي‌كردند به مردم و نه تنها از آن رانتها استفاده نمي‌كردند، از امكانات خاصي هم استفاده نمي‌كردند، بلكه خودشان را فداي جامعه مي‌كردند. يعني اين تفكر انقلابي در جامعه وجود داشت،‌ يعني حقيقتاً سعي مي‌كردند علوي زندگي كنند، فقيرانه زندگي كنند و به ديگران برسند. اين تفكر، تفكر مثبتي بود. سازمان‌ها هم در همين جهت طرح شده بودند. بعد تبديل شد به يك سازمان عريض و طويل، پر زرق و برق، كاخ‌نشيني. اول دوو آمد، بعد پژو آمد، بعد پاجيرو آمد. بعد شرايط قدري عوض شد. خلاصه رفاه آمد و … البته رفاه هم بد نيست. ولي به شرطي كه همه داشته باشند. به شرطي كه عادلانه نصيب همه شده باشد نه بر اساس سوءاستفاده‌هايي كه خاندان سلطنتي مي‌كردند.

 

پس آن نقطه اصلي را شما عدم همگاني عمل‌ با نظر مي‌دانيد؟

همين است ببينيد حتي در همين دموكراسي ليبرالي يا همين كاري كه آمريكا الآن دارد مي‌كند در واقع سر خودش را مي‌خورد. يعني مشروعيت خودش را در دل همان دموكراسي ليبرال زير سؤال مي‌برد. به هر حال آدم وقتي عكس ايده‌هايش عمل مي‌كند و حتي به آرمان‌هاي دنيوي خود عمل نمي‌كند، ‌اين موجب پراكنده شدن مردم از دور اين نظام و اين فرهنگ مي‌شود. حالا در عالم اسلامي كه كار مشكل‌تر است. يعني علت پراكنده شدن مردم از دور بعضي از آدم‌ها، در حالي كه خودشان هم بهتر از آن آدم نيستند و خودشان هم اين را قبول دارند. ولي به هر حال در وجدان جمعي‌شان نمي‌پذيرند ديگر نمي‌تواند برايشان مشروعيت داشته باشد.

 

يك بحث ديگري كه در مسئله فرهنگي كشور به وجود مي‌آيد، حدود و ميزان حضور دولت و اعمال سياست دولت در نظام فرهنگي كشور است. حد و حدود اين چقدر است و در چه حوزه‌هايي فرهنگ كشور بايد محول به نهادهاي غير رسمي و غير دولتي شود؟ جايگاه اين نهادها كجاست؟

خوب، الآن مشكل يك نظام سياسي و دولت اين است كه بتواند منافع مردم را تأمين بكند. اينكه حجم دولت بالا باشد يا پايين،‌ فرقي نمي‌كند. مسأله اينجاست كه به هر حال در اين نظامي كه بوجود آمده چقدر افراد متعهد به حرفهايشان هستند. ببينيد من اين را بي‌رودروايسي مي‌گويم. ما مسلمان‌ها بدترين مردم دنيا هستيم، بي‌ترديد. يعني ترديد ندارم و عقب‌ماندگي‌مان هم از همين ناحيه است.شما يك لوله‌كش را در نظر بگيريد كه ساده‌ترين كار را در اين مملكت مي‌كند. فرض كنيد شير منزلتان خراب شده باشد. يك هفته پول شما را مي‌دواند. آدمي است كه پولي كه به دست مي‌آورد مي‌برد مثلاً سهم امام مي‌دهد،‌ مي‌رود مراسم مي‌گيرد. مگر سينه‌زني‌هاي همين مراسم تاسوعا، عاشورا و ايام محرم كي‌ها هستند؟ همين مردمند ديگر. يعني آن چيزي كه مي‌گويند نيستند. حضرت علي هم مي‌ناليد از اين مسئله. مي‌گويد افراد معاويه متعهد به كفرشان‌اند ولي شيعيان متعهد به ايمانشان نيستند. كفر آنها عميق‌تر از ايمان ماست، ايمان ما در حد شك است. در مرز شك و ايمانيم.

 

يكي از سؤالات ما هم همين بحث ارتباط فرهنگ با اقتصاد و سياست بود كه خوب شما يك جوري به آن اشاره كرديد. فقط يك مسئله‌ باقي مي‌ماند و آن هم تأثير پايين به بالا است و اينكه مردم چگونه مي‌توانند به حركت رو به رشد فرهنگ كمك كنند؟

چقدر تعهد دارند به آن چيزي كه ادعا مي‌كنند؟ اگر تعهد وجود داشت در ميان مسلمانان نسبت به آن چيزي كه دعوي‌اش را مي‌كنند، وضع بهتر از اينها بود. از هر نظر كه باشد،‌ در صنعتشان، در اقتصاد، در همه چيز ديگر. بالاخره شما نگاه كنيد مسلمانان اين همه بيانيه مي‌دهند. سخنراني مي‌كنند، از عدالت مي‌گويند از عدالت مي‌گويند ولي در زندگي‌شان چقدر عمل مي‌كنند. حالا آن سو، صحبت از عدالت نمي‌كنند، ظلم بالسويه را مطرح مي‌كنند. ولي به هر حال متعهد به آرمان‌هايشان است. آرمانش چيست؟ ارادة معطوف به قدرت، ارادة معطوف به سيطره، مي‌خواهد جهان را تحت سيطره خودش بياورد و مرفه بكند و آرامي در واقع ليبرال عنايت بكند به همة اقوام و ملت‌ها. خوب، متعهد است به اين مسئله، از طريق نخبگان مي‌نويسد و ستايش مي‌كنند و دفاع مي‌كنند. اگر همة دنيا با آنها مخالفت بكند، راهشان را مي‌روند. الآن بنده چقدر متعهدم؟ شما چقدر متعهديد؟ سازمان‌هاي ما هم به همان اندازه متعهدند. افرادي كه در اين سازمان‌ها هستند، مگر كجا هستند؟ كي‌ هستند؟ از آ‎سمان كه نيامدند.



امـام و جـوانـان، گذشته، حـال و آينـده

 طاهره كشوادى

((خـدا رحمت كند بنده اى را كه بـداند از كجا آمده و در كجاست و به كجا مى رود؟))امام على(ع)

آيا براى انسانى كه در طـول عمر خـويـش در مسير تحقق ايـن حديث نورانى تلاش و پـويـش نمايد، ديگر جاى جهل و ترديد در ((حال)) و اضطراب و اندوه براى ((آينده)) مـى ماند؟ آيا براى انسانى كه بر مبناى جهان بينى متعالى اسلامى مى فهمد گـوهر انتخاب شده هستـى از سوى خداى حكيم است و براى مدتى در ايـن دني، امانتدار ((گنج)) استعدادهاى خويـش و نعمتهاى غير قابل شمارش الهى شده و بر اساس عدالت طبق آنچه كه خـود در دنيـا آزادانه انتخـاب و عمل كــرده است، به محضـر الهى خـواهـد رفت، ديگـر جاى تشـويـش و نگـرانـى مى ماند؟ يا آن كـس كه شتابان به سـوى انجام اعمال نيك مى رود تا بـا زاد و تـوشه در رضـوان الهى كنـار اوليـا قـرار گيرد؟

در راستاى هميـن حديث نـورانى آنجا كه امام فرمـود: و بداند در كجا است ... وظيفه همه ما است كه بـدانيـم در چه جهانـى زندگـى مـى كنيـم; چه جهان طبيعت و ماده و چه جـامعه انسـانـى و اوضـاع تـاريخـى، سياسـى و اجتمـاعى. كسب ايـن آگـاهيها به روش صحيح و واقع بينانه ـ بويژه از طريق علماى متعهد و افراد آگاه و متديـن ـ براى انسان موجب بصيرت، آرامـش، رشد و تعهد مى شـود. به هميـن جهت بخشـى از ايـن مطـالعات و كسب آگـاهيه، به شنـاخت يكـى از عظيـم ترين و شگفتآورتريـن پديده هاى زمان م، يعنى انقلاب اسلامـى ايران منعطف مى گردد.

مطالعه اوضاع دوران قبل از انقلاب و حـوادث و سير انقلاب در طـول بيست سال اخير يكـى از رسالتها است. بـى ترديد جـوان امروز بايد بـدانـد بر سر چه سفره گرانمايه اى نشسته است. اگر او ارزش ايـن ((مائده الهى)) را نداند و آگاه نباشد ايـن مائده آسمانى چگونه و بـا تحمل چه رنجها و سختيها و مبـارزات و بـــــا گذار از چه ورطه هاى هـولناك و تـوطئه هاى خطرناك داخلى و خارجى به دست آمده است، آن را راحت از دست خـواهد داد.

با تـوجه به تحول عميقى كه در ملت ايران بخصوص جوانان به واسطه نفـس قدسى و گرم امام به وجود آمد و نقـش عظيـم ايشان در هدايت انقلاب كبير اسلامى كه از بزرگترين ثمرات آن، احياى ديـن در جهان امـروز است، بـازنگـرى رهنمـودهـا و استعانت از سيـره آن ((روح الهى)) ضرورتـى همگانى مى باشد. از اين رو در ايـن مقاله سعى شده است رابطه ((امام خمينـى و نسل جـوان)) در رهنمـوده، هشداره، اظهار علاقه و ارادتهاى ايشـان بـررسـى شـود.

 

ايـن سخنان و پيامها در طـول دوران 25 ساله انقلاب از حـدود سال 42 تا سال 67 بـر دل تاريخ نقـش بسته است. دورانـى كه اوج تسلط جابرانه و سياه استعمار بخصـوص دولت امريكا و استيلاى فرهنگـى ـ نظامـى رژيـم پهلـوى در ايران بـود. دورانى كه بيـش از هر زمان ديگر شاه و اطرافيانـش به تاراج سـرمايه هاى مادى و معنـوى ايـن كشـور مشغول بـودند. در هميـن زمان انقلاب اسلامـى به رهبرى امام خمينـى رويـش و جـوشـش مـى كنـد و بعد از پيروزى در بهمـن 57 با انبـوهـى از مشكلات، تـوطئه ها و محاصره اقتصادى و نظامـى روبه رو مى شـود. دورانى كه جـوانان و مراد آنها ـ امام خمينى ـ با تكيه بـر معارف عميق اسلامـى وعده هاى الهى را يكـى پـس از ديگرى محقق مـى سازنـد و حكـومت اسلامـى را به رغم مخالفت و دشمنـى قـدرتهاى استكبـارى در يكـى از مهمتـريـن منـاطق جهان بـر پـا مـى كننـد.

 

امـام، جـوانـان، و مبـارزه بـا استعمـار و طـاغوت

بررسـى سخنرانيها و پيامهاى دهه چهل و نيمه اول دهه پنجاه امام به وضـوح نشان مـى دهـد ايشـان بـا جـديت و پشتكار چهره ظلمت زده استعمار و رژيـم را افشا مـى كند. ايشان در بيانات فراوانـى سعى مـى كند هيمنه سهمگين استبـداد را در ايـران بشكنـد. از نخستيـن سخنرانيهاى خـود در سال 42 و 43 پيامبرگـونه(1) نوك پيكان حمله را متـوجه سر اژدهاى استعمار مى كند و بى محابا در دورانى كه ترس و حيرت و سكـوت همه جا را فرا گرفته است، امريكا را عامل اصلـى بـدبختـى و فساد، و پشتيبـان مهم رژيـم شاه معرفـى مـى نمايـد و نقشه هاى شـوم آنان را براى تباهى ((نسل و حرث))(2) ايران، برملا مـى سازد و شجاعانه راههاى مبارزه را در پيـش پاى ملت و جـوانان انقلابى باز مى كند.

 

در ايـن خصـوص به بخشـى از سخنـان امـام تـوجه مـى نمـاييم:

((نقشه ايـن بود كه[ جوانان] يا در خدمت دولتهاى اجانب باشند و اخيرا خصـوصا در خدمت آمريكا و يا يك افرادى باشند كه بـى تفاوت باشند. ايـن مراكزى كه براى عيـش و عشرت جـوانها تهيه كردنـد و ايـن مغازه هاى زيادى كه براى فروش عروسكها و فرآورده هاى خارجـى كه به وجـود آوردنـد و ايـن دكانهاى مشروب فروشـى، اينها به يك طبع خـودش واقع نشـده[ است]. اينها روى يك بـرنـامه اى بــود كه آنقدرى كه مى توانند در دانشگاهها جوانها را از بيـن ببرند و به خط آنها بكنند. آنقدرى كه در آنجا نمـى شـود، يعنـى مراكز فحش، بى تفاوتشان كنند و راجع به كشـور خـودشان بـى تفاوت باشنـد. هـر كارى مـى خـواهند بكنند، (شاه و آمريكا) بكننـد، آنها[ جـوانان] كارى نداشته باشند)).(3) و:

 

((از زمان رضاشاه اين نقشه ها بـود كه بايد ايـن ملت را عقب نگه داشت. بايـد ايـن ملت ما را از ديانتـش منفصل كـرد ... از زمان رضاشاه ايـن مطلب پيـش آمد كه اسلام را و خدمتگزاران اسلام را هر دو را كـوبيد)).(4) و با اشاره به نابـودى ذخاير مادى زيرزمينى مثل مـراتع، نفت و ... و ذخايـر روى زمينـى كه جـوانان هستنـد، مى فرمايد: ((نمـى گذارند اينها تحصيل كنند. رشد فكرى براى اينها نمى گذارند ... نمى گذارند قوه اعتراض در اينها پيدا شـود ... كه مقابل اينها بايستند و نگذارند اينها[ رژيـم شاه] اينقدر چپاول كنند)).

حضرت امام از كيد بزرگ استعمار ياد مـى كنند و براى جـوانان نيز رهنمـودهايـى دارنـد كه آنها را از غلطيدن در ايـن گرداب عظيـم هلاكتآور حفظ نمايد. ايشان همـواره مكتب اسلام و حكـومت اسلامى را نجات دهنده مـردم مـى دانستنـد و از جـوانان نيز مـى خـواستنـد با مطـالعه و شناخت اسلام و تـاريخ صـدر اسلام و شناخت حكـومت امـام علـى(ع)، تهذيب نفـس و فـداكـارى، اتحـاد و هشيـارى، التزام به احكام اسلام، افشاى جنايات شاه و اعتـراض به آنه، بيـدار كـردن مردم، پـرهيز از اختلاف و از اجتناب آراى شخصـى در تفسير قـرآن، تبـرى از قشرهاى غير اسلامـى و جـديت در تحصيل علـم(5)، خـود را بـراى مبارزه مكتبـى و درازمـدت با امـريكا و رژيـم مستبـد شاه تجهيز نمايند:

((بايد تـوجه داشته باشيـد تا روزى كه ملت اسلامـى پاىبنـد ايـن مكتبهاى استعمارى مـى باشـد يا قـوانيـن الهى را بـا آن مقـايسه مى كند و در كنار هـم قرار مى دهد، روى آسايش و آزادى را نخواهند ديد و ايـن مكتبهايى كه از چپ و راست به ملت اسلام عرضه مى شـود، فقط براى گمراهـى و انحراف آنان است و مـى خـواهنـد مسلمانان را بـراى هميشه خـوار و ذليل و عقب مانـده و اسيـر نگه دارنـد و از تعاليم آزادىبخـش قـرآن كـريـم دور سازنـد.))(6) حضـرت امام با صـراحت بيان مـى فـرمايـد: پاىبنـدى به مكتبهاى استعمارى و حتـى مقايسه اسلام بـا ايـن مكتبها و در كنار هـم قـرار دادن آنها چه ذلت و خـوارى بزرگـى را به همـراه مىآورد.

 

ايـن كار باعث مى شـود ملتها روى آسايـش و آزادى را نبينند. عدم پاىبندى به اسلام و دورى از تعاليـم قرآن، ذلتآفريـن و اسارتآور است، حتـى اگر بخـواهند اسلام را كنار آنها قـرار دهنـد، گرفتار التقاط مى شوند. پـس راه نجات و آزادى واقعى انسانها در تمسك به اسلام نـاب و بـى تـوجهى به مكـاتب چپ و راست و گـرايشهاى فكــرى برگرفته از ايـن مكاتب است; راهى كه قرآن و امام و شهدا در پيش پاى مسلمانان باز كردند.

امام، جوانان و انقلاب

رژيـم شاه همچنـان به ظلـم و چپـاول خـود ادامه مـى داد. شـاه و خانـدان او با نهايت سـرسپـردگـى در مقابل امـريكا و اسـرائيل، خزانه هاى ملت را به جيب گشاد بيگانگان سـرازير كرده و هر فرياد آزاديخـواهانه را با شدت سركوب مى نمودند و با ايجاد مراكز فساد مى خواستند جـوانان را به اعتياد و فحشا و ميگسارى و قمار يا به ولگردى و سرگرم شـدن به پـوچگرايـى و هيپـى گرى در وادى وانفساى غفلت و هرزگى به برهـوت بدبختـى بغلطانند و هر كه را نيز ياراى مبارزه باشـد، به شكنجه گاهها و تبعيـدگاهها فـرستاده، او را در انزوا قرار دهنـد. ايـن سياست در داخل ايران ادامه داشت و امام نيز از تبعيـدگاه خـود (نجف اشرف) با نامه ها و پيامها با افشاى نقشه و بـرنامه هاى شاه و امـريكا و آگاه كـردن مـردم و جـوانان داخل و خارج كشـور، بذر انقلاب را در سراسـر ايـران مـى افشانـد. امام بـا تكيه بـر اسلام رهايـى بخـش ـ نقطه وحـدت تمام نژادها و اقـوام كشـور ـ آنچنان امـواج خروشانـى را عليه طاغوت به وجـود آورد كه زنجيـرهاى 2500 ساله پـاره شـد و حكـومت اسلامـى ـ هـدف مقبـول امت و امـام ـ در ايـران بـرقـرار گـرديد.

هنر بزرگ امام اين بـود كه در جهانـى كه روشنفكران آن، ديـن را افيون ملتها و جدايى ديـن از سياست را لازمه نهضت مى دانستند، با توحيد كلمه و كلمه تـوحيد و با به ميدان آوردن جـوانانى عاشق و مـومـن، انقلابـى عظيـم به وجـود آورد كه آثار آن تا قرنها باقى خـواهـد مـانـد و مشعلـدار مبـارزات ملل مسلمـان خـواهـد بـود.

امام با رهنمودهاى خـويـش، شور انقلاب را در دل جـوانان ايجاد و در هـر مـرحله آنـان را هـدايت مـى كـرد:

((جـوانان ايـران و زنان و مـردان كه در زمان طاغوت بـا تـربيت طاغوتى بار آمده بـودند، هرگز نتوانستند با قدرت طاغوتى مقابله كنند، ولى آنگاه كه به دست تـواناى حق جل و علا به انسان انقلابى دور از علايق شيطانى متحول شدند، آن قدرت عظيـم را سركوب كردند. دستهاى جنايتكارى كه جـوانان عزيز را در رژيـم سـابق به مـراكز فساد كشاند و از انسانهاى آزاد عروسكهاى مصرفـى تراشيد، انگيزه و نقشه شان ايـن بـود كه هر خيانتى كه در آن كشور واقع مى شـود و هرچه به سـر ملت و ذخاير ارزنـده آن مـىآيـد و هـرچه زنجيـرهاى استعمار به دست و پاى مردم محكمتـر مـى شـود، در مقابل بـى تفاوت بـاشنـد و يـا به حمـايت همـان رويه بـرخيزند)).(7)

 

و:

[))جـوانان] بـداننـد كه تـوطئه ها در كـار است كه نگذارنـد شما جـوانها به رشد انسانى خـودتان برسيد و ايـن كشور، كشور آزاد و مستقل باشـد. آنهايـى كه چپاول ايـن كشـور مـى كردند، باز مشغول توطئه اند كه در ايـن كشور آرامـش برقرار نشود تا اصلاح نشود ... از ايـن جهت ... همه جـوانهاى محتـرم و عزيز بـا بيـدارى تـوجه داشته باشند كه اينهايى كه در بيـن جمعيتها مىآيند و مى خـواهند با اظهار اسلاميت، با اظهار اينكه ما براى كشـور دلسـوز هستيـم، مانع بشـونـد از اينكه مـردم كار بكننـد ... اينها دوستـان شما نيستند. اينها همانهايى هستند كه مى خـواهند نگذارند مملكت شم، كشور شم، مستقل بشـود ... اعراض كنيد از ايشان ... از ايـن به بعد هـم مـن اميـدوارم كه با حفظ خودتان و حفظ ايمان خـودتان و تـوجه به خـدا ايـن راه را تـا آخـر بـرسـانيد)). (8)

امام، جوانان و جنگ

يكـى از توطئه هاى گسترده اى كه عليه انقلاب اسلامى تـوسط امريكا و ايادى او در منطقه به راه افتاد، جنگ تحميلى بـود. رژيـم مغرور عراق به تحـريك امريكا به مرزهاى ايران حمله كرد، ولـى جـوانان مـومـن و سلحشـور با مقاومت دليرانه و مثال زدنى خـود بخصـوص در خرمشهر، دشمـن را زمينگير كرده و در طـول 8 سال دفاع مقـدس، با عمليـاتهاى مختلف مـوفق شـدنـد دشمنـــى را كه وعده فتح 3 روزه خـوزستان را مـى داد، بدون كسب حتـى يك وجب از خاك ايران منكـوب كنند. از مهمترين عوامل ايـن پيروزى و مقاومت، رابطه عاطفى قوى بيـن امام و جوانان بـود. امام خمينى با صداقت بى بديل، شجاعت و ايمان قوى، تقوا و اخلاص و ساده زيستى خـود الگو و مراد و محبـوب قلب ميليونها جوان ايرانى شده بـود. از مظاهر ايـن عشق و ارادت ديـدارهاى جـوانان رزمنـده در حسينيه جماران است كه چگـونه بـا ديدن مراد خـويـش اشك مـى ريختنـد و عاشقانه در ديدار با محبـوب خود، مجذوب چهره نورانى او مى شدند. امام هـم متقابلا علاقه بسيار عميقى به جـوانان داشتند. وقتـى پيامها و سخنان امام پخـش مى شد آنچنان از استحكام و قـوت و شادابى و روحيه انقلابـى سرشار بـود كه به نظر نمـىآمـد سخـن مـردى در آستانه 90 سالگـى است. اظهار ارادتهاى مخلصانه امام به جـوانان رزمنده و بسيجيان و تقدير از روحيه ايثـار و تعاون و اخلاص و فـداكـارى و شب زنــــده داريها و شهادت طلبيهاى آنان در تمـام دوران دفـاع مقـدس، جبهه هاى جنگ را وعده گاه جـوانان آگاه و متعهدى سـاخته بـود كه بـا دل كنـدن از تمام مظاهـر مـادى و فـريبنـده و دست و پـا گيـر دني، جبهه را معراج دل به سـوى حق و قبله حق پـرستان و شيطان ستيزان قرار داده بودند.

((اينجانب هر وقت با يكـى از چهره ها روبه رو مى شـوم و عشق او را به شهادت در بيان و چهره نورانيش مشاهده مى كنـم، احساس شرمسارى و حقارت مى كنم ... جوانان عزيزم! شما توقع نداشته باشيد كه مـن بتوانـم از عهده ثناى شما و شكر عمل شما برآيم. شما را همان بس كه محبـوب خداى تعالى هستيد و خداى شما فرمـوده كه شما را چـون سدى محكـم و بنيانى مرصـوص در مقابل دشمنان خدا و براى رضاى او ايستاده ايد، دوست مـى دارم و اين است جزاى شما و ايـن است عاقبت عمل شما.))(9)

 

و:

((من وقتى كه اين طور احساسات را از جوانهاى وطـن مى بينم و اين طـور مهيا بـودن از بـراى شهادت، مهيا بـودن از بـراى دفـاع از اسلام، غرور مى گيرد مرا كه همچو جـوانهايى داريـم.))(10) ((ايـن تحـولى كه در جـوانهاى م، در انسانه، آنهايى كه متعهد هستند، پيدا شده است، اهميتـش بيشتر از آن تحولى است كه در مملكت پيدا شده است. اين بود كه با همت شما جوانان، همه قشرها ... ايـن سد بـاطل ر، سـد شيطانـى را شكستيـد و شيطانها را از حـريـم اسلام بيرون كرديد)).(11)

امـام، جـوانـان و علـم و فـرهنگ و تربيت

از مهمتـريـن عوامل انحطاط ملته، وابستگى علمـى و فـرهنگـى به بيگانگان و دشمنان است. رژيـم وابسته شـاه در انجـام مإمـوريت خـود بـراى نابـودى ذخاير مادى و معنـوى ملت ايران، با تبليغات فراگير و استفاده از رسانه هاى گوناگـون سعى در استحاله فرهنگـى مـردم داشت. شـدت تبليغات به حـدى بـود كه اقشـارى از مــــردم افتخارشان در استفاده از لغات خارجـى در صحبتهاى روزمـره بـود.

گروهـى ديگر بـراى معالجه ساده تـريـن نـوع بيمارى به خارج سفـر مـى كـردنـد. دولت بـراى ايجاد صنايع از متخصصان خارجـى استفاده مى كرد. آنچه كه حتى به عمد نفى و تحقير مى شد، هـوش و استعداد و فرهنگ خودى، منابع عظيـم مردمى، تاريخ سرشار از حماسه و معنويت و اسلاميت ايران بـود. امام شديـدا با ايـن برنامه طرح ريزى شـده مقابله مى كرد. اصـولا امام در مسايل علمـى و فرهنگـى بشدت معتقد به استقلال، اتكـاى به نفـس و عدم وابستگـى به خـارج بــود و در سخنرانيها و پيامهاى خـود بسيار روى ايـن مسإله تكيه مى نمـود:

((بى شك بالاترين و والاتريـن عنصرى كه در موجوديت هر جامعه دخالت اساسـى دارد، فرهنگ آن جامعه است. اساس فرهنگ هر جامعه هـويت و مـوجـوديت آن جامعه را تشكيل مـى دهد و با انحراف فرهنگ، هر چند جامعه در بعدهاى اقتصادى، سياسى، صنعتى و نظامى قدرتمند و قـوى باشـد، ولـى پوچ و پـوك و ميان تهى است.))(12) تإكيـد امام بر استقلال، به حـدى بـود كه محاصره اقتصادى ايران تـوسط امريكا را يك پيروزى بـراى ملت ايران دانست، تا به ايـن تـرتيب جـوانان و متخصصـان داخلـى ابتكـارات و اختـراعات خـود را بـروز بـدهنـد.

ايشان همـواره تإكيد مى كرد مردم ايران مـى تـوانند داراى صنايع پيشـرفته باشنـد، به شـرط آنكه بـا ايمان و اعتماد به نفـس تلاش كنند.

در مـورد مسايل تربيتى هـم با تيزبينى خاص خـود، پايه هاى اوليه تربيت را خانـواده و دامان مادر و پدر مى دانست و تإكيد مـى كرد محيط و وضع پـرورش نـوجـوانـان محيطـى اسلامـى و صحيح بـاشـــد:

((از ايـن رو است كه نقش خانواده و بخصوص مادر در نونهالان و پدر در نـوجـوانان بسيار حساس است و اگر فرزندان در دامـن مادران و حمايت پدران متعهد به طـور شايسته و با آموزش صحيح تربيت شده و به مـدارس فرستاده شـونـد، كار معلمان نيز آسانتر خـواهد بـود. اساسا تربيت از دامان پاك مادر و جـوار پدر، شروع مـى شـود و با تربيت اسلامى و صحيح آنان استقلال و آزادى و تعهد به مصالح كشـور پايه ريزى مى شود. ))(13)

((اكنـون بر معلمان متعهد و مسـوول دبستانى و دبيرستانى است تا با كوشـش خود جـوانانى را تحويل دانشگاهها دهند كه با آگاهى از انحرافات گذشته دانشگاه، بر فرهنگ غنى و مستقل اسلامـى ـ ايرانى تكيه كننـد و بر اساتيد متعهد است ... جـوانانـى متعهد نسبت به مصالح كشـور و آگاه به اهـداف اسلام تحـويل جامعه دهنـد. ))(14)

((و اما در دانشگاه نقشه آن است كه جـوانان را از فـرهنگ و ادب و ارزشهاى خـودى منحرف كننـد ... و دولتمردان را از بيـن اينان انتخاب و بر سرنـوشت كشـورها حكـومت دهند، تا به دست آنها هرچه مـى خـواهند انجام دهند. اينان كشـور را به غارت زدگى و غربزدگـى بكشاننـد و قشـر روحانـى بـا انزوا و منفـوريت و شكست قادر بـر جلوگيرى نباشد و اين بهترين راه است براى عقب نگهداشتـن و غارت كردن كشورهاى تحت سلطه ...))

((... بـر همه مـا است به متصـديـان كمك كنيـم و بـــراى هميشه نگذاريـم دانشگاهها به انحراف كشيـده شـود و هر جا انحرافـى به چشـم خورد، با اقدام سريع به رفع آن كوشيم و ايـن امر حياتى در مرحله اول با دست پـرتـوان خـود جـوانان دانشگاهها و دانشسراها انجـام گيـرد كه نجـات دانشگـاه از انحـراف نجـات كشــور و ملت است.))(15)

امام، جوانان و مسوولان

در زمينه رشد و تعالـى جوانان، امام خمينى هـم به خـود جـوانان رهنمود ارائه كرده اند و هـم به مسـوولان. رهنمودهاى امام به نسل جـوان در ادامه مقاله خواهد آمد، ولى آنچه در ايـن قسمت مد نظر است، خطابهاى امام به مسـوولان حكـومت اسلامـى در باره نسل جـوان است كه جـوانان را تا مرز رسيدن به بهتريـن ارزشها ارتقا دهند:

((اينك به تمام متصديان امور و دست اندركاران كشور هشدار مى دهـم كه قدر ايـن جـوانان حزب اللهى را بـدانيد و از آنان قـدردانـى كنيـد و آنـان را تشـويق نمـاييـد و در آغوش محبت خـــــود حفظ كنيد.))(16) ((جـوانها را تربيت كنيد به اينكه مستقيـم باشنـد، خداخـواه باشند.))(17) ((از فرهنگيان و متصديان تعليـم و تربيت ... مـى خـواهـم كه به مإمـوريت بزرگـى كه به آنان سپرده شده و مسـووليت عظيمى كه به عهده گرفته اند تـوجه نمايند كه با انحراف فرهنگ، كشور به انحراف كشيده مـى شـود و نـوباوگان و جـوانان كه اميد ملت اسلام هستند، اماناتـى بـس بزرگ و شريفنـد كه خيانت در آن، خيانت به اسلام و كشور است و ايـن نوباوگان و جـوانان كه در آتيه، سرنـوشت كشـور به دست آنان است و بايد تربيت صحيح اسلامـى در جميع مـدارس به طـور جـدى اجرا شود، تا كشـور از آسيب مصـون گردد.))(18)

و يكى از مهمترين سفارشات امام:

((مـن به همه مسوولين و دست اندركاران سفارش مى كنم كه به هر شكل ممكـن وسايل ارتقإ اخلاقـى و اعتقادى و علمى و هنرى جـوانان را فـراهـم سازيـد و آنان را تا مـرز رسيـدن به بهتـريـن ارزشها و نـوآوريها همراهـى كنيـد و روح استقلال و خـودكفايـى را در آنان زنده نگه داريد.))(19)

امام، جوانان و معيارها

مـوقعيت خاص جـوانان چه از نظر فردى و چه از نظر اجتماعى ايجاب مى كند امام با علاقه و دلسـوزى، رهنمـودهاى فراوانى داشته باشد. ايـن رهنمـودها از آغاز نهضت 15 خـرداد كه سرآغاز انقلاب اسلامـى است، در زمينه هاى مختلف ايراد شـده است. به عنـوان مثال زمانـى كه رژيـم شاه با نيـرنگ مـى خـواست با تعطيلـى كسبه در روز جمعه زمينه فساد بيشتر را در ميان جـوانان فراهـم كند، امام از مردم مـى خـواهـد جلسات دينـى را در روزهاى جمعه بـرگزار نماينـد، تا جـوانان از جذب به مراكز فساد در امان بماننـد، و همچنيـن نقشه رژيـم شاه براى تشكيل سپاه ديـن را با درخواست از جـوانان براى اظهار تنفر از ايـن عمل و گرم نگه داشتـن مساجد و محافل دينـى، برملا نمود.

آگـاه نمـودن اقشـار مختلف مـردم در تمـام دوره هاى انقلاب، كـار پيـوسته اى است كه امام، آن را انجام مى داد، زيرا ايشان مردم را صاحبان اصلـى انقلاب مـى دانست. چـرا كه وقتـى مـردم از جنايات و خيانتهاى شاه و استعمار، و حقـوق از دست رفته خـود مطلع شـوند، مسلما با تمام وجـود از رژيـم منزجر شـده و بـراى ايجاد حكـومت اسلامى قيام مى كنند.

از ايـن رو امام عنايت خاصى براى آگاه كردن جـوانان كه هدف عمده تبليغات و توطئه هاى امريكا و رژيـم بـودند، داشت. از ديد امام، دشمنان ملت مـى خـواستنـد با ايجـاد فسـاد و تبـاهـى نسل فعال و انديشه گر را يا از ميدان به در كنند، يا به بـى تفاوتى بكشانند. امام بـا هشـدارهاى خـود، معيارهاى انتخـاب راه درست و زنـدگـى حق مدارانه را ارائه مى فرمود.

حضـرت امام با شكـرگزارى به درگاه خـدا و تقـديـر و تقـديـس از جـوانانـى كه با تحـول الهى با نجات از مراكز فساد، به جانبازى در راه خـدا و ديـن پـرداخته بـودنـد،

مى فرمـود: ((شما برادرها با قدرت ايمانى و با قدرت اسلامـى ايـن پيروزيها را به دست آورديد ... مـن در محضر خداى تبارك و تعالى به ايـن پيروزيهاى شما كه پيروزيهايى است با تعهد اسلامـى، براى اسلام است، مـن افتخار مى كنم. مباهات مى كنـم به درگاه خدا كه در يك همچـو مقطع از زمـانـى واقع شـدم كه جـوانـان مـا ايـن طـور هستنـد.))(20) ((اين مسإله مهم است ... ايـن جـوانها را خـداى تبارك و تعالى آن طور در ظرف يك مدت بسيار كـم متحول كرد به يك مقامى ...

كه غيـر از خـدا اصلا هيچـى نخـواهنـد. شهادت را ايـن طـور طالب باشنـد.))(21) بـا تعمق در ژرفاى انـديشه امام و معيارهايـى كه ايشان فرا راه انديشه ما قرار مى دهد، مى تـوان چهره جـوان نمونه و الگو را شناخت. ايـن جوان نمونه، جوان آگاه، مستقل، خودباور، خـداخـواه، ايثـارگـر، شجاع، مبـارز، مقاوم و اهل علـم و تقـوا مى باشد; نه جـوانى كه اهل عيـش و عشرت و غفلت و بـى تفاوتى است، كه امام در مورد آنان مى فرمايد:

((شما اگر دقت كنيد در حال جـوانها و طبقات جامعه مـى بينيـد كه آنهايـى كه درعيش و عشرت مـى گذرانند، حقيقتا عيـش و عشرت نيست. بـدنها افسرده، روحها پژمرده و كسالت سـر تا پاى آنها را گرفته است. اگر دو ساعت عشرت مـى كنند، بيست و دو ساعت در ناراحتـى آن هستند و آنهايـى كه اهل خدا هستند، تـوجه به خـدا دارنـد، ورزش جسمى مـى كنند و ورزش روحـى. آنها در تمام مدت اشخاصـى هستند كه پژمردگى در آنها نيست، افسردگـى در آنها نيست و ايـن يك نعمتـى است از خـداى تبارك و تعالـى كه خـداوند نصيب همه بكنـد.))(22)

امام، جوانان و آينده

با تـوجه به تيزبينى و دورنگرى امام، در بيانات نـورانى ايشان، سخنان بسيارى را در مورد آينده جوانان و جـوانان آينده مى تـوان يافت. از مهمتـريـن مسايلـى كه ايشان به جـوانان تذكر مـى دهـد، تهذيب نفس است. سـن جوانى بهترين دوران زندگى است كه مى توان به پالايش روح پرداخت. كسانى كه با وعده هاى شيطانى ايـن امر مهم را براى پايان عمر قرار مـى دهند، در واقع ريشه هاى رذايل اخلاقـى را به مرور زمان در خـود تثبيت و تقـويت و در مقابل، قـدرت مجاهده با نفس را ضعيف مى كنند.

مـولـوى، آن عارف نامى در شعرى به هميـن واقعيت اشاره مى كند كه خاركنى بوته هاى خارى بر سر راهـش بـود و هر روز وعده مى داد روز ديگـر آن را از ريشه بكنـد و انجام ايـن وعده را مرتب به تعويق مى انداخت، تا خاربـن بلند و قـوى شد، ولـى خاركـن رو به پيرى و ضعف رفت و قـدرت كنـدن بـوته خـار رو به تحليل.

 

از ايـن رو امـام تـوصيه هـاى فـراوانـى در ايـن زمينه دارنـــد.

بخصوص اگر شخصى جهت كسب علـم حركت كند، اهميت ايـن امر براى او دو چندان مى شـود. در غير ايـن صورت علـم براى او ((حجاب اكبر)) است:

((هر قدمى كه براى تعليم و تعلـم برمى داريد، همراه آن قدم، قدم باشـد بـراى مهار كـردن نفستان كه از ايـن سـركشـى اى كه دارد و آزادىاى كه براى خـودش فرض مـى كند، كه هيچ مهارى در كار نباشد; خودتان مهار كنيد نفـس خودتان را. اگر يك همچو تعليـم و تربيتى در يك كشورى باشد، ايـن كشور مى تواند مستقل باشد مى تـواند آزاد باشد، اقتصادش را مى تواند تإميـن كند، مى تواند فرهنگش را درست كند و مى تـواند همه چيزش را اصلاح كند)).(23) ((اگر غفلت بكنيد، هر قدمـى كه در علـم برداريد، از انسانيت دور شـديد. هـى دورتر ... هر چه درس بخوانيـد و بخـوانيم، اگر چنانچه به راه مستقيـم نباشيـم ... هـر چه معلـومات زيادتـر بشـود، از انسانيت، انسان دورتر مى شـود.))(24) ((جهاد اكبر، جهادى است كه با نفـس طاغوتى خودش انسان انجام مى دهد. شما جـوانها از حالا بايد شروع كنيد به اين جهاد.

نگذاريد كه قواى جوانى از دستتان برود. هر چه قـواى جـوانـى از دست بـرود، ريشه هاى اخلاق فاسـد در انسان زيادتر مـى شـود و جهاد مشكلتـر.))(25) حضـرت امام بـا درك مـوقعيت خاص سنـى و اجتماعى جـوانان، كه هم فرصت مناسبـى براى رشد و تعالـى آنها و هـم هدف اصلـى دشمنـان اسلام و ملت مـى بـاشـد مـى فـرمـايـد:

 

((جـوانان متعهد ... سرمايه هاى اميدبخـش اسلام و كشـورهاى اسلامى هستنـد. اينـاننـد كه بـا تعهد و سلاح و استقـامت و پـايـــدارى مى تـوانند كشتـى نجات امت اسلامـى و كشـورهاى خـود باشند و ايـن عزيزانند كه استقلال، آزادى و ترقـى و تعالى ملتها مرهـون زحمات آنان است و اينانند كه هدف اصلـى استعمار و استثمارگران جهانند و هر قطبـى در صـدد صيد آنان است و با صيد آنان است كه ملتها و كشـورهـا به تبـاهـى و استضعاف كشيـده مـى شـود.))(26)

((تـوجه كنيد كه دنيا را به چيزى نگيـريـد. تـوجه كنيـد كه همه رفتنـى هستيم و بايد به خـداى تبارك و تعالـى نزديك بشـويـم تا آنجا ما را راه بدهند. ))(27)

((امورى كه مربوط به ايـن عالـم است گذرا است. زودگذر هم هست و پيروزيها و شكستها و خوشيها و ناخوشيهاى ايـن دنيا بيـش از چند روزى و مقـدار انـدكـى پـايـدار نيست. آنچه كه بـراى مـن و شما مـى مانـد، آن چيزى است كه در درون خـودتان تحصيل كـرده باشيـد. باور كنيم كه خداى تبارك و تعالـى حاضر است. باور كنيـم كه همه چيز به دست اوست.))(28)

حضرت امام در مـورد قـدرت سازندگـى جـوانان تإكيد خاصـى داشت. ايشان بر خودباورى جـوانان و خـوداتكايـى و ابتكار و تلاش علمـى آنان تإكيد مى ورزيد. ((جـوانهاى ما اثبات كردند كه مـى تـوانند خـودشان عمل بكننـد و شما مطمئن باشيـد كه در درازمـدت شما همه كار مى تـوانيد بكنيد. همان طورى كه با شجاعت ابرقدرتها را خارج كـرديـد، بـا شجاعت در فـرهنگ خـودتـان كار بكنيـد و در كارهاى خودتان، خودتان عمل بكنيـد و اتكإ خـودتان را هـر روز به خارج كـم بكنيـد و يك وقتـى بـرسـد كه هيچ اتكا به خارج، ما نـداشته بـاشيـم و همه چيز را خـودمـان تهيه كنيـم.))(29)

((مـن در اينجا به جـوانان عزيز كشـورمان، به ايـن سـرمايه ها و ذخيره هاى عظيـم الهى و به ايـن گلهاى معطر و نوشكفته جهان اسلام سفارش مى كنم كه قدر و قيمت لحظات شيريـن زندگى خود را بدانيد و خـودتان را براى يك مبارزه علمى و عملى بزرگ تا رسيدن به اهداف عالـى انقلاب اسلامـى آماده كنيـد.))(30) رهنمـود ديگـر ايشان به جـوانان، بهره گيـرى از علمـاى پـاك و متعهد و مبـارز اسلام است:

((نكته ديگـرى كه از بـاب نهايت ارادت و علاقه ام به جـوانان عرض مى كنـم، ايـن است كه در مسير ارزشها و معنويات از وجود روحانيت و علما متعهد اسلام استفاده كنيـد و هيچ گاه و تحت هيچ شـرايطـى خـود را بى نياز از هدايت و همكارى آنان ندانيد. روحانيون مبارز و متعهد به اسلام در طـول تاريخ و در سخت تريـن شرايط همـواره با دلى پر از اميد و قلبى سرشار از عشق و محبت، به تعليـم و تربيت و هـدايت نسلها همت گماشته انـد و هميشه پيشتاز و سپـر بلاى مردم بوده اند.))(31)

حضرت امام خمينـى براى آنكه جـوانان در مسيرى مطمئن حركت كنند و گرفتار برخـى خناسان و منحرفان وابسته نشـونـد، بـر ايمان به خد، تهذيب نفس، تـوكل بر خـد، خـوداتكايـى و اعتماد به نفـس، همراهـى با روحانيت آگاه و متعهد و نيز پرهيز از گرايـش و حركت در مسير ملـى گراها و منافقيـن تإكيد مـى كنند.(32) اميد است با شناخت بيشتر راه امام، پيـونـد روحـى بيشتـرى را با آن فـرزانه دوران داشته باشيم.

پى نوشت :

1ـ دقت در سيـره انبيا نشـان مـى دهـد آنـان همـواره در مبـارزه زيربنايـى با مخالفان تـوحيد و حق پرستـى بـوده انـد، و صف مقابل انبيـا همـواره جبهه اى از اشـراف و فـرعونيـان بــــــوده است. انبيا به جـاى مبارزات روبنايـى، به مقـابله با اصل جبهه بـاطل مى پرداختند. 
2ـ بقره، آيه 205. 
3ـ صحيفه نور، ج16، ص118. 
4ـ همان، ج3، ص66. 
5ـ بـا استفـاده از پيامهاى امـام به اتحـاديه انجمنهاى اسلامـى دانشجـويـان خـارج از كشـور در سـالهاى 50 ـ 51. 
6ـ صحيفه نور، ج1، ص185. 
7ـ همان، ج19، ص11. 
8ـ همان، ج11، ص141. 
9ـ همان، ج16، ص99. 
10ـ همان، ج11، ص68. 
11ـ همان، ص175. 
12ـ همان، ج15، ص160 ـ 161. 
13ـ همان. 
14ـ همان. 
15ـ وصيتنـامه سيـاسـى ـ الهى امـام، صفحات 31 و 32. 
16ـ صحيفه نور، ج19، ص104. 
17ـ همان، ص225. 
18ـ همان، ج14، ص143. 
19ـ همان، ج20، ص241 ـ 242. 
20ـ همان، ج16، ص70. 
21ـ همان، ص190. 
22ـ همان، ص61. 
23ـ همان، ج5، ص99 ـ 100. 
24ـ همان. 
25ـ همان، ج7، ص211. 
26ـ همان، ج12، ص162. 
27ـ همان، ج20، ص3 و 4. 
28ـ همان. 
29ـ همان، ج16، ص63. 
30ـ همان، ج20، ص241. 
31ـ همان، ص242 و 243. 
32ـ همان، ج15، ص28.

 


زنان در آيينه آمار

گيلدا ملكى

در طـول تاريخ پرفراز و نشيب كره خاكـى، به غير از دوره كـوتاه مادرسالارى كه زنان داراى اقتـدار سياسـى ـ اجتماعى بـودنـد، در ادوار ديگـر، زنان همـواره در استضعاف كـامل و تحت سلطه مـردان بـوده و از جنبه هاى مختلف سياسـى، اجتماعى، اقتصـادى، فـرهنگـى و... دچار ضعف و سستى شده اند.

عدم بـرخـوردارى كـامل از امتيازات اجتماعى و حضـور در عرصه هاى مختلف، وظايف زن را به طـور سنتـى محدود به خانه دارى، همسردارى و بچه دارى نمود. و

با ظهور ديـن اسلام زنان از تحقير و زنده به گورشدن نجات يافتند و داراى حقـوق امتيازهـاى ويژه اى گشتنـد و به عنـوان يك انسـان برابر با مرد، شإن و مرتبه يافتند. وقـوع انقلاب صنعتـى و نياز جـوامع، منجر به تغيير ديدگاهها و ورود زنان به صحنه هاى اجتماع و اشتغال شد. حضـور زنان در اجتماع و تلاش آنان براى دستيابى به حقوقشان، منجر به تدوين قوانيـن حمايتى شد كه تنظيم كننده روابط حاكم بر آن جوامع شد.

بعد از انقلاب مشروطيت اوليـن كسـى كه در دفاع از حقـوق زنان در روزنامه ((عدالت)) مقالاتى نوشت و به هميـن جهت مورد تعقيب قرار گرفت، سيدحسيـن خان عدالت بود. پـس از وى به تدريج روزنامه ها از زنان و حقـوق آنـان سخـن گفتنـد(1). وجـود دبيـرستـانهاى متعدد دختـرانه، ورود زنان به دانشگاه تهران و ايجاد فرصتهاى شغلـى و استخدام آنان در مشاغل مختلف و حضـور در عرصه هاى گوناگون سياسى از نماينـدگـى تا وزارت همگـى در تسهيل حضـور زنان در اجتماع و تغييـر ساختـار سنتـى و نقـش كارهاى خـانگـى آنان مـوثـر بـود.

در جريان انقلاب اسلامـى و پـس از آن ((دفاع مقـدس))، زنان نقشـى كيفى تر و موثرتر ايفا نمودند. آنها در نقـش مادر، همسر، خواهر، مشوق فرزندان، همسران و برادران خـود براى به ثمر رساندن انقلاب و رويارويـى با دشمنان اسلام و ايران بـودند و خـود نيز دوشادوش مـردان در صفـوف اول مبـارزات همت گمـاشتند.

با استقرار نظام مقـدس جمهورى اسلامـى و تـدويـن قانـون اساسـى، قـوانين و روابط حاكـم بر جامعه، زنان، مردان و ... تدويـن شد.

بر اساس اصل بيستـم قانـون اساسـى ((همه افراد ملت اعم از زن و مرد يكسان در حمايت قانـون قرار دارند و از همه حقـوق انسانـى، سياسـى، اقتصـادى، اجتماعى و فـرهنگـى بـا رعايت مـوازيـن اسلام برخوردارند.)) در اصل بيست و يكم نيز دولت موظف به تضميـن حقوق زنان در تمام جهات با رعايت موازيـن اسلامى شده است. اصول فوق و ساير اصـول قانون اساسى كه برخـوردارى زنان را از حقوق اجتماعى برابر با مردان نشان مى دهد، در صورت اجراى صحيح قابليتهاى خـود را نشان مى دهند.

20 سال از انقلاب و استقرار جمهورى اسلامـى گذشته است. در بسيارى از موارد از نظر قانون دچار كمبودى نيستيـم. اما اجراى قوانيـن تا چه انـدازه مطابق با روح آن بـوده است و اصـول مـدون قانـون اساسى و ساير قوانيـن چه اندازه توانسته زنان را به حقوق مشروع خود برساند؟

در ايـن تحقيق تلاش مـا بـر آن است كه سيمـاى زن امــروزى را در مقايسه با پيـش از انقلاب با استفاده و استناد به آمارهاى موجود بررسى كنيـم، زيرا كه با استفاده از آمارهاى جديد، تصوير روشنى از وضعيت فعلـى زنان به دست مـىآيد. بـديهى است آمارها و ارقام صرفا جنبه هاى كمى را بررسـى مـى كند و جنبه هاى كيفـى مسايل زنان به صـور مختلف امكان تحليل دارد كه ان شإالله در آينـده به آن خواهيم پرداخت.

جمعيت:

در مقابل هر 103 مرد، 100 زن در كشور زندگى مى كند. در كشـور ما همـواره تعداد مـردان بـر زنان رجحان داشته است. نسبت جنسـى در طـول سالهاى مـورد بررسـى تفاوت بسيار انـدكـى را نشان مـى دهد.

اكثـريت زنان در سال 1355 در نقاط روستايـى زندگـى مـى كـردنـد.

فـرهنگ ايـن مناطق، نـوع كار، زنـدگـى و نگرشها تفاوت اصلـى با مناطق شهرى داشت. زنان عمدتا به كارهاى صنايع دستـى، كشاورزى و دامپرورى مشغول بـودند. ايـن اقشار كمتر مصرف كننده و بيشتر به توليد مى پرداختند.

بـا شـروع مهاجـرتهاى روستـا به شهر، در تـركيب جمعيتـى كشــور تغييرات عمده اى به وجـود آمد. در حالى كه در سال 1355، 46 درصد از جمعيت زنان در نقاط شهرى و 54 درصد در مناطق روستايـى ساكـن بـودنـد. اين نسبت در سال 75 با افزايـش ساكنيـن مناطق شهرى به تـركيب 60 درصـد و 40 درصـد تغييـر يــافت.

جمعيت زنان به نسبت سال 55 در سال 75 افزايشـى برابر 80/4 درصد را نشان مى دهد. تركيب جمعيتى زنان با گذشت زمان جـوانتر شده كه متإثر از افزايـش نرخ رشـد تا حـدود 3/8 درصد است. در سال 55، نيمى از جمعيت زنان زير 17/7 سـن داشته اند و ايـن رقـم در آبان 75 به 19/5 سـال افزايـش يافته است. ميانگيـن سنـى نيز از 22/2 سـال به 24 سـال افزايـش پيـدا كرده است.

سـن اميد به زندگى زنان در سال 1357 برابر 56/3 سال بوده كه در سال 70 در نقاط شهرى به 66/6 سال و نقاط روستـايـى به 60 سال و در سـال 1372 به 69 سـال افزايـش يافته است.

افزايـش سـن اميد به زندگى ناشى از بهبـود وضعيت بهداشت زنان و سـرمايه گذاريهايـى است كه خصـوصا در زمينه بهداشت مادر و كـودك انجام شـده است. ارقام، حكايت از آن دارد كه سـن اوليـن ازدواج با گذشت 20 سال افزايـش يافته و ايـن افزايـش در نقاط روستايـى بيشتر از مناطق شهرى است. اشتغال به تحصيل در دختـران، و مشكلات عديـده اى كه بر سر راه ازدواج جـوانان است، از جمله تهيه مسكـن مستقل، كار، جهيزيه و ...

مى تواند از دلايل ايـن افزايش باشد. هرچند كه افزايش سـن ازدواج در كـاهـش نـرخ بـارورى مـوثـر بوده است.

ازدواجهاى ثبت شـده در سال 74 در مقايسه بـا سال 55 بيـش از 2/5 برابر و طلاقها در حـدود يك برابـر بـوده است. بـديـن تـرتيب از ميزان طلاق در مقـايسه بـا ازدواج كـاسته شـده است. در سـال 55، طلاقهاى ثبت شده حـدود 10/7 درصد ازدواجهاى ثبت شـده و در سال 74، 7/5 درصد بود.

ضمـن اينكه در فواصل زمانى ايـن دو مقطع فرازهايى ديده مى شـود.

امـا همـواره ميزان طلاق در مناطق روستـايـى به مـراتب كمتـر از مناطق شهرى بـوده است. ارقـام نشـان دهنـده آن است كه از جمعيت بالاى 10 سال زنان در سال 1370، 55/9 درصـد ازدواج كـرده و 36/6 درصـد از زنان نيز ازدواج نكـرده انـد و بقيه نيز وضيعت خـود را اعلام نداشته اند.

54/5 درصد از ساكنين مناطق روستايى و 57 درصد از ساكنيـن مناطق شهرى ازدواج كرده اند. از كسانـى كه ازدواج كرده انـد 10/6 درصـد همسران خـود را از دست داده اند و 0/8 درصـد نيز طلاق گرفته انـد.

در آبان 1375، در بيـن جمعيت 15 ساله و بيشتر نقاط شهرى كشـور، 65/42 درصـد و در نقاط روستايـى 73/24 درصـد از زنان حـداقل يك بار ازدواج كرده بـودنـد. نسبت زنان ازدواج نكرده در نقاط شهرى بـرابـر 24/64 درصـد در نقاط روستـايـى 26/26 درصـد بـوده است.

در سال 1375، 8/4 درصـد از خانـوارهاى كشـور داراى سـرپـرست زن بوده و خود تكفل، تإميـن هزينه ه، مشكلات و سرپرستى خانواده را به عهده داشتند. از كل زنان سرپرست خانـوار 57/6 درصـد خانه دار و 15/8 درصد شاغل بوده اند.

آمارهاى مركز آمار، مـويد آن است كه در سال 1375 از جمعيت بالاى 6 سال 79/51 درصد باسواد بوده اند. ايـن رقـم در سال 1355 برابر 47 درصد بـوده است. 74/21 درصد از زنان بالاى 6 سال در سال 1375 و 35 درصـد از ايـن گـروه در سـال 1355 بـاسـواد بـوده اند.

هر چند ارقام فـوق نشان دهنده افزايـش سطح سـواد عمومى در كشـور مـى باشـد و ميزان زنان باسـواد طـى 20 سال از 35 درصد به 74/21 درصد افزايـش يافته است، نسبت باسـوادى زنان در نقاط شهرى 81/7 و نقاط روستايـى 62/41 مـى باشـد. اما در مجمـوع و در مقايسه با مردان، تعداد زنان بى سـواد از مردان بيشتر است و ثبت نام دختران كمتر از پسران انجام مى شود. نسبت باسوادى در بيـن مردان در سال 1375 بـرابـر 84/66 درصـد بوده است.

در سال 55، 28 درصد از باسـوادان مناطق روستايـى و 40 درصـد از باسـوادان مناطق شهرى ((زن)) بـوده اند. با افزايـش سطح عمـومـى سـواد در كشـور ايـن ارقام در سال 75 به ترتيب به 31 و 40 درصد افزايش يافت. نكته قابل توجه در ايـن مورد آن است كه سوادآموزى در منـاطق روستـايـى سيـر صعودى بيشترى داشته است.

در بيـن استانهاى كشور، تهران 79/8 درصد از نظر سطح سـواد زنان در صـدر و اولـويتهاى بعدى را استانهاى اصفهان با 80/9 درصـد و سمنـان بـا 80/5 درصـد و يزد بـا 79/8 درصـد دارا مـى بـاشد.

كمتـريـن درصـد باسـوادان زن، در استانهاى سيستان و بلـوچستان، كردستان و آذربايجان غربى حضـور دارند كه به ترتيب 48/7، 57/4، 58/6 درصـد است. عوامل مختلف از جمله آداب و رســــوم، سنتها و فـرهنگ حاكـم بـر ايـن مناطق و نگرش آنها به امر تحصيل دختـران مـى تـوانـد در كـم بـودن تعداد زنـان بـاسـواد مـوثـر بـاشد.

در سال 1355 اكثريت دختران در مقطع تحصيلـى ابتـدايـى مشغول به تحصيل بـودنـد. به تـدريج با بالا رفتـن مقاطع تحصيلـى از تعداد زنان شاغل به تحصيل نيز كاسته مـى شـود. و فقط 1/6 درصد از زنان در سطوح عالى تحصيل مى كردند. ايـن نسبتها در سال 75 با كاهش در بخـش ابتـدايـى به 47/19 درصد و افزايـش در ساير سطـوح تحصيلـى مشاهده مـى شـود، به طـورى كه در ايـن سال 4/34 درصد از زنان در دوره هاى عالـى درس مى خـوانند. در ايـن سال 0/11 درصد از دختران در حـوزه هـاى علميه مشغول به تحصيل بـودند.

فراهـم شدن امكانات بيشتر و تإكيد رهبران دينـى و اجتماعى، از بيـن رفتـن عوامل بازدارنده، افزايـش تعداد معلمان زن و ارتقإ سطح فـرهنگ عمـومـى مـوجب رشـد محصلان دختـر شده است.

هر چنـد كما كان اكثـريت دانشجـويان دانشگاهها را مـردان تشكيل مـى دهنـد، اما رونـد حضـور زنان در دانشگاهها و مـوسسات آمـوزش عالى، روندى صعودى است. طـى سالهاى اخير بسيارى از مـوانع شركت دختران در برخـى از رشته هاى دانشگاهـى از بين رفت. در عيـن حال 40/8 درصد از دانشجـويان دانشگاه آزاد اسلامـى در سال 75 ـ 1374 را دختران تشكيل داده انـد. در مجمـوع تعداد بيشتـرى از دختـران امكان تحصيل را در دانشگاه آزاد اسلامـى به دست مـىآورنـد. ايـن نسبت در دانشگاهها و مراكز آمـوزش عالـى 32/6 درصـد بـوده است.

بررسـى گروههاى مختلف تحصيلى نشان دهنده آن است كه در دانشگاهها و مـراكز آمـوزش عالـى درصـد بيشتـرى از زنان در رشته هاى علـوم پزشكـى و علـوم پـايه شاغل به تحصيل هستنـد. در حالـى كه عمـده دانشجـويان دختـر دانشگاه آزاد اسلامـى در رشته علـوم انسـانـى، تحصيل مى كنند. در مقايسه تركيب دانشجـويان مراكز آموزش عالى از نظر رشته هاى تحصيلـى متعادلتر از دانشجـويان دختر دانشگاه آزاد اسلامى است.

استقبـال زنان از رشته هاى علـوم انسـانـى به دليل محـدوديتها و مـوانع اشتغال است كه بيشتر در گروههاى فنى، مهندسى، كشاورزى و دامپزشكـى بـراى زنان وجـود دارد. ايـن مشاغل اكثـرا در انحصار مردان قرار دارد.




تعداد صفحات :

 | 1 |  2 |  3 |  4 |  5 | 
[Designed By Ashoora.ir    مرجع دريافت ابزار و قالب وبلاگ ]