امام خمينى و انقلاب اسلامى در ذهن و زبان جهان معاصر

 

دكتر منوچهر اكبرى (دانشيار دانشگاه تهران) 

اگر چه پيرامون بازشناخت انديشه‏ها و افكار و نقش امام در انقلاب اسلامى تا كنون مقالات بسيار و كتابهاى فراوانى تاليف يافته است ولى اين بدينمعنى نيست كه تمام ابعاد آن بزرگمرد را شناخته‏اند و در معرفى شخصيت امام بپايان راه رسيده‏ايم. بى‏ترديد تصوير امام در ذهن و زبان تمام انديشمندان سياستمداران، حاكمان و متفكران و سياسيون جهان يكسان و مشابه نيست. انتظار اينكه دشمنان انقلاب اسلامى و امام و اردوگاههاى وابسته به آنها چهره واقعى و الهى امام را ترسيم كنند اندكى بيهوده است. اما عظمت امام بحدى است كه در بررسى تحليلها، مصاحبه‏ها و تاليفهاى بيگانگان حتى مخالفان امام و انقلاب هم حقيقت و عظمت امام پوشيده نمى‏ماند. بيانات و اظهارنظرهاى عاشقانه و از سر ارادت و علاقه مسلمانان جهان در توصيف و تعريف امام هم جاى شگفتى ندارد. تاكنون بسيارى از شاگردان امام، همراهان امام رهياران امام به مناسبتهاى مختلف چون شروع نهضت، چگونگى تكوين و شكل‏گيرى انقلاب فراز و نشيبهاى، تاريخ انقلاب، استراتژى و ديپلماسى انقلاب، بازگشت امام، و سرانجام ارتحال امام و پس از آن جانشينى و ادامه رهبرى و استمرار انقلاب مصاحبه‏ها، سخنرانى‏ها، بيانات و حتى تاليفاتى را بيادگار گذاشته‏اند. آنان در عين حال كه بعضا تكرارى اما از نكات بسيار مهم و حكمت آموزى برخوردارند كه برخى حتى به تحليلى مستقل نيازمندند. اما محور و منبع تحرير اين مقاله امام در انديشه جهان است‏يا "امام و انقلاب از منظر جهانيان". فرض بر اين است كه خوانندگان محترم اين مقاله دقيقا از شرايط اجتماعى - سياسى - فرهنگى و حكومتى ايران حتى قبل از اولين جرقه‏هاى آتش انقلاب (يعنى خرداد 42) آگاهى دارند و لزومى ندارد به ترسيم دوباره آن شرايط قبل از ورود به اصل مقاله بپردازيم. 
يكى از بركات انقلاب اسلامى و نهضت امام خمينى را بايد تغيير سياست ايران در برابر ابرقدرتها دانست. ايران كشورى بود وابسته و جز اقمار بلوك غرب اما در همسايگى با ابرقدرت شرق و همين موقعيت جغرافيايى و ژئوپوليتيكى براى غرب و شرق آنرا از اهميت و جايگاه ويژه‏اى برخوردار كرده بود. اين بماند كه در سالهاى دور حتى قدرتهاى موجود آن روز ايران را به سه قسمت تقسيم كرده بود، قسمتى از شمال تا ميانه ايران زير نفوذ روسيه و منطقه‏اى از جنوب تا ميانه وابسته بود به آنچه امروز به جهان غرب موسوم شده است. آن روز انگليسى‏ها منشاء قدرت بودند، و قسمت ميانه ايران به منطقه بى‏طرف موسو م بود. از همان گذشته‏هاى دور، دو قدرت برتر جهان به ايران چشم دوخته و هرگز از آن غافل نبودند. براى برخى افراد مغرض نتايج‏بدست آمده از استقلال ايران كارى عادى يا ساده است و حتى گامى فراتر از آن، معتقدند كارى نشده است. لازم است‏به تحليل سخنان معاون پارلمان روسيه آقاى الكساندر ونگر وفسكى در سالهاى 73-1372بپردازيم بلكه حداقل كينه ورزان به استناد اقرار سخنان ايشان اندكى به جاده هدايت نزديكتر شوند. مى‏دانيم كه روسيه يكى از قدرتهايى بود كه در ايران نفوذ و جايگاهى خاص داشت. اگر محمدرضا پهلوى به نحوى روسيه را راضى نمى‏كرد و بگونه‏اى با او كنار نمى‏آمد، هرگز نمى‏گذاشت و اجازه نمى‏داد كنار گوش رهبران كرملين با وجود چند هزار كيلومتر مرز مشترك آبى - خاكى، ايران پايگاه امريكا باشد. معتقدم تقسيم‏بندى دو بلوك و دو ابرقدرت آن روز در جهان با توافق ضمنى يكديگر انجام مى‏گرفت. اصولا شوروى چندان خوشحال نبود كه يكى از بزرگترين همسايگانش در اختيار امريكا باشد. البته هر دو ابرقدرت سعى داشتند در مراكز حساس ايران عوامل و نيروهايى را حتى در نقش جاسوس و غيره وارد كنند. بخصوص نسلى كه در آغاز دهه سوم انقلاب در اوج جوانى است‏بايد بداند كه حتى پس از پيروزى انقلاب اسلامى و تثبيت نظام اسلامى و فعاليت ارگانهاى سياسى - حقوقى و فرهنگى كشور وقتى ايران تصميم گرفت گازى را كه مجانى به روسيه ارسال مى‏شد ببندد، براى روسيه بسيار ناخوشايند بود و نمى‏توانست واقعيت استقلال خواهى و مستقل زيستى ايرانيان را درك كند. تا چه رسد به اينكه دولتمردان ايرانى حتى خواهان فروش گاز باشند و روسيه‏اى كه ساليان سال گاز ايران را مجانى مى‏برد. اينك به ازاى گاز، وجهى پرداخت كند. اصولا روسيه خيلى كندتر و با درنگ و تامل بيشتر از غرب به طرح و قبول برخى از واقعيات جهان اقرار مى‏كند از نظر صاحب اين قلم اين سخنان آقاى الكساندرو نگروفسكى بيشتر يك اعتراف و اقرار بزرگ تاريخى است تا يك مصاحبه عادى و تعارفاتى. نخست عين سخنان ايشان را مى‏آوريم و پس از آنان به نكاتى از متن مصاحبه ايشان مى‏پردازيم: 
مسكو - خبرگزارى جمهورى اسلامى: 
معاون دوماى روسيه ضمن تاكيد بر لزوم گسترش روابط دوستانه اين كشور با جمهورى اسلامى ايران براى خنثى كردن توطئه‏هاى بين‏المللى امريكا تصريح كرد، ايران بزرگترين و با حيثيت‏ترين كشور منطقه در آخر قرن جارى است. 
الكساندر و نگروفسكى در گفتگوى اختصاصى باخبرگزارى جمهورى اسلامى در مسكو از ايران به عنوان يكى از مراكز عمده ژئوپوليتيكى آسيا نام برد و تاكيد كرد " آنچه در ايران به وقوع مى‏پيوندند مى‏تواند تاثير بسيار عظيمى در اروپا و آسيا داشته باشد. " 
وى اعتراف كرد انقلاب اسلامى به رهبرى امام خمينى (ره) بر قسمتهاى زيادى از شوروى سابق كه قبلا زير نفوذ كمونيسم بود تاثير فراوانى گذاشته است. 
ونگروفسكى از جنگ عراق عليه ايران به عنوان توطئه مشترك رژيم صهيونيستى و حكومت كمونيستى شوروى سابق عليه جمهورى اسلامى ايران نام برد و يادآور شد تضعيف عراق و ايران به نفع آنها بود. 
وى با تاكيد بر اينكه ايران براى روسيه جديد اهميت فراوانى دارد، افزود ما پس از خروج سربازان ارتش سرخ از افغانستان نزديك شدن جهان اسلام به سر حدات روسيه و تلاش امريكا براى تاثير بر نقشه ژئوپوليتيك آرزو داريم دولت دوستى چون جمهورى اسلامى ايران كه مى‏تواند ضامن ثبات منطقه و حلال برخى از مشكلات فعلى جهان باشد داشته باشيم. (1) 
كشورى كه از جهاتى زير سلطه شوروى سابق بوده است، اينكه بجايى رسيده است كه روسيه روى نزديك شدن جهان اسلام (بخصوص ايران) به سر حدات كشورش حساب كند. بى‏ترديد معاون پارلمان روسيه فردى نبوده است كه از روى بى‏تجربگى اين حرفها را بزند، چنين افرادى كه در موضع اجرايى بالا در كشور قدرتمندى چون روسيه قرار دارند همه حرفهايشان حسابشده و معقولانه است. 
اعتراف به نفوذ و تاثير انقلاب اسلامى در قسمتهايى از شوروى سابق، آنهم در منطقه‏اى كه پيش از شصت‏سال نام و نشان اسلام و قرآن را در آن ممنوع كرده بودند، حتى از تاثير انقلاب اسلامى بر آسيا و امريكا سخن مى‏راند. بى‏آنكه سرخوش از باد نخوت و غرور و احساس باشيم كه بگوييم معاون پارلمان روسيه از سر ضعف و ناتوانى يا خوف و خطر ما اين حرفها را زده است. آقاى ونگروفكسى ضمن اقرار به استقلال ايران، وجود ايران را براى حل مشكلات منطقه ثابت نقش و نفوذ مى‏داند. بى‏ترديد اين سخنان و صدها نمونه ديگر از شخصيت‏هاى معروف جهان مبنى بر عظمت و استقلال انقلاب اسلامى همه به رهبرى حكيمانه حضرت امام خمينى برمى‏گردد. امام خمينى كه هرگز اين كشور و تفكر و اصول حاكم بر آن را بواقع و از سر دل قبول نداشت، هرگز در دفاع از اسلام و قرآن در وجود امام از كينه مقدسى كه نسبت‏به تفكر الحادى كمونيسم داشت، اندك خللى حاصل نيامد، امام همواره در سخنان و رهنمودها و ملاقاتهايشان با سران و نمايندگان روسيه و بعدها كشورهاى تازه استقلال يافته به تفكر و نظام سلطه جوى شوروى اشاره مى‏كرد. 
يكى از متفكران آزادانديش كه به مطالعه نسبتا خوبى پيرامون امام و تاريخ نهضت اسلامى ايران، بخصوص با تكيه و تاكيد بر منابع ايرانى پرداخته است نتيجه تحقيق و پژوهش و شگفت‏زدگى خويش را در مقايسه با ساير انقلابهاى معاصر جهان چنين بازگو مى‏كند: 
آقاى احمد هوبر، اهل سوئيس: 
"هنگامى كه من از سال 79 - 1978 (57 - 1356) شروع به مطالعه درباره امام‏خمينى بخصوص از منابع ايرانى كردم مطلقا شگفت زده شدم; چرا كه امام خمينى اولين رهبر مذهبى در قرن ماست كه انقلابى را به وجود آورد كه همزمان سه وجهه مذهبى، سياسى و فرهنگى را در خود جمع كرده است. تمام انقلابيون قرن ما - شما در اين زمينه هر رهبر انقلابى را مى‏توانيد نام ببريد: نظير لنين، مائوتسه تونگ يا آدولف هيتلر! و موسولينى - يك انقلاب سياسى و اجتماعى را به وجود آوردند; اما از نظر مذهب افرادى غيرمذهبى، و در حقيقت‏بويى از مذهب نبرده بودند و واقعا كافر بودند; در صورتيكه امام خمينى اولين رهبر انقلابى بود كه برايش دين، سياست و فرهنگ از هم جدا نبود و اين احتمالا دليل موفقيت‏شايان انقلاب اسلامى ايران است، و به همين دليل نيز ادامه خواهد يافت. اما انقلابهاى ديگر نتواستند دوام بياورند. 
انقلاب نژادى هيتلر و يا موسولينى از بين رفت و مى‏دانيم كه انقلاب روسيه نيز امروز يك پديده مرده، فاسد و كاملا ارتجاعى شده است و اكنون كشور شوروى همه چيز هست الا آن چيزى كه مردم و انقلابيون روسيه در 1917 به آن اميد بسته بودند. انقلاب چين نيز هم اكنون مشغول وارد كردن روشهاى امريكايى است و قصد بازگشت‏به سيستم سرمايه‏دارى را دارد و اين انقلاب، يعنى مائوئيسم، نيز به پايان خود رسيد; در صورتيكه انقلاب اسلامى مبناى كاملا متفاوتى دارد و اين ثمره كار، منحصر به امام خمينى بود. 
مورد ديگرى كه نسبت‏به آن در مورد امام شگفت زده هستم آن است كه او مرد سالخورده‏اى است. اگر شما نگاهى به رهبران انقلابى قرن ما بيفكنيد خواهيد ديد كه همگى آنها جوان و يا ميانسال بوده‏اند، اما امام خمينى در زمان پيروزى انقلاب مرد سالخورده‏اى بود كه بخش عظيمى از زندگيش را پشت‏سر گذارده بود و اين مرد سالخورده، انقلابى واقعى را آغاز مى‏كند و مسئله شگفت انگيز اينكه اين مرد كهنسال طورى نسل جوان را در سرتاسر دنيا تحت تاثير قرار داده كه تاكنون و يا لااقل در طول 200 تا 300 سال اخير سابقه نداشته است، و اين كاملا خارق العاده است; و چرا امام خمينى توانست اين كار را انجام دهد، به خاطر اينكه همانطور كه من درباره او شنيده و يا در كتابهايى كه غربيها منتشر مى‏كنند خوانده‏ام - و آنها به هيچوجه با انقلاب اسلامى دوست نيستند - تمام آنها گفته‏اند كه امام خمينى يك شخصيت منحصر به فرد و كامل است. او مردى است كه نه تنها از ارزشهاى بزرگ اخلاقى شخصيتى متقى و عميق مذهبى، برخوردار است، بلكه مردى عالم و دانشمند نيز هست و از بسيارى از مسائل مطلع است. او تنها يك عالم مذهبى و مطلع در امور مذهبى نيست، بلكه در زمينه‏هاى ديگر نيز نظير سياست اطلاعات وسيعى دارد; و به همين دليل است كه او توانست جلوى شاه بايستد و با او مخالفت كند; چرا كه نه تنها عقيده و ايمان مذهبى و احساسات عميق اسلامى‏اش به او در مبارزه و غلبه بر شاه كمك كرد، بلكه دانش سياسى، اجتماعى و اقتصادى او نيز در اين راه كمك بزرگى بود، زيرا او براى بزير كشيدن آن هيولاى وحشتناك كه به نمايندگى از امريكا و قدرتهاى ديگر در ايران حكومت مى‏كرد به تمام اين اطلاعات و خبرگيهاى با هم نياز داشت. 
اينها دلايلى هستند كه به نظر من امام خمينى فردى شگفت‏انگيز است و به نظر من كارى كه كرده بعد از او نيز براى مدتهاى طولانى ادامه خواهد يافت. من اميدوارم كه زندگى طولانيترى داشته باشد و ما او را براى سالهاى طولانى در ميان خود داشته باشيم. با اين وجود آنچه كه او شروع نموده و به مردم آموخته نه تنها براى جامعه مسلمان ايران، بلكه براى تمامى جامعه مسلمان جهانى ادامه خواهد يافت. " (2) 
اينك مهمترين محورها و دست‏آورد پژوهشى آقاى احمد هوبر را بقرار زير استخراج و برمى‏شماريم: 
1- انقلاب ايران نخستين انقلابى است كه با رهبر مذهبى هدايت مى‏شود. 
2- انقلاب ايران سه وجهه يا بعد مذهبى، سياسى و فرهنگى را همزمان در خود جمع كرده است. 
3- رهبر ساير انقلابها نظير مائوتسه تونگ و حتى آدولف هيتلر و موسولينى حداكثر يك انقلاب سياسى - اجتماعى را هدايت كرده‏اند. 
4- در مقايسه با نهضت‏ها يا انقلابهاى مذكور (چين، ايتاليا، آلمان) شايد يكى از دلايل ادامه و استمرار انقلاب اسلامى با وجود آنهمه طرح و توطئه عليه آن، كه با همدستى و تجهيز و اقدام ابرقدرتها صورت مى‏گرفت، همچنان به راه روشن خود ادامه مى‏دهد، حتى اينك به مواضع شفاف‏ترى نيز دست‏يافته است، جهان امروز حتى معاندان عظمت اين انقلاب هم، اصالت و قوام و تداوم انقلاب اسلامى را پذيرفته و قريب به اتفاق، آنرا شكست ناپذير مى‏دانند. 
5- نه تنها انقلاب نژادى هيتلر، موسولينى كه انقلاب روسيه هم از واقعيات و اهداف خود فاصله‏اى از سمك تا به سماء گرفته‏اند. حتى انقلاب چين هم، اكنون در حال پذيرش تفكر و سياست امريكايى است. به بازگشت‏به نظام سرمايه‏دارى نيز روى خوش نشان مى‏دهد و اندك اندك مى‏رود تا سرمايه‏دارى جديدى را برپا دارد. 
6- نكته ظريف ديگرى كه آقاى احمد هوبر از مقايسه انقلاب اسلامى با ساير انقلابها دريافته و بر آن تاكيد خاص مى‏ورزد اينكه رهبران اكثر انقلابهاى جهان يا جوان و يا حداكثر ميانسال بوده‏اند در حاليكه امام در زمان پيروزى انقلاب مرد سالخورده‏اى بود. 
7- از جمله كارهاى اعجاب انگيز امام خمينى اينكه با آن سن و سال و شرايط پيرى و بيمارى به طرز عجيب و غيرقابل تصورى نسل جوان را به ميدان مبارزه مى‏كشانيد. در حاليكه روحيه و شرايط سنى نسل جوان، اصولا بيشتر از نسل خود حرف و خط مى‏خواند تا از پيران، از مردى كه دوران انقلاب حدود 5 برابر 15 ساله‏هاى كشور از عمر خويش را سپرى كرده بود. بد نيست‏به اقرار تاريخى شاه در برابر ساواك به نقل از مجله اسپانيايى مبنى بر پيرى امام اشاره شود: 
"شاه در برابر نيروهاى ساواك و سازمان سيا با گريه مى‏گفت: "كسى نيست اين پيرمرد را از سر راه من بردارد. " 
8- آقاى احمد هوبر به نقل از منابع و كتب غربى كه همگى با انقلاب اسلامى دوست نيستند، دريافته است كه تمام دشمنان امام گفته‏اند كه امام خمينى يك شخصيت منحصر بفرد و كامل است. مردى كه نه تنها از ارزشهاى اخلاقى و اعتقادات عميق مذهبى برخوردار است، بلكه از سياست و اطلاعات سياسى بسيار وسيعى نيز بهره‏مند است. 
9- دانش سياسى اجتماعى و حتى اقتصادى امام بى‏ترديد در راه پيروزى و ادامه انقلاب او را بسيار كمك كرده است. 
10- نكته بسيار دقيق و ظريفى كه از عمق مطالعات و دقت و نكته سنجى آقاى احمد هوبر از شناخت انقلاب ما گواهى مى‏دهد اينكه، انقلاب اسلامى ايران مستقيما از بطن مردم جوشيده است نه اينكه مثل انقلاب فرانسه از روشنفكرانى چون ژان ژاك روسو، ولتر، ديدرو و ديگران تغذيه شود. به واقع انقلاب اسلامى را بايد انقلاب مردمى ناميد. بعضى از نهضت‏ها با پشتوانه نيروهاى نظامى به پيروزى مى‏رسند به همين دليل پس از پيروزى، نيروهاى نظامى و ارتش، بسادگى از صحنه سياست و اجرا كنار نمى‏روند حتى ساليان سال حكومت در دست و يد قدرت ارتش است - بعدها اگر شرايط حاصل آيد نسبت‏به پياده كردن تشكيلات و تدوين و اجراى قانون غير نظامى اقدام مى‏شود، كم نبوده‏اند انقلابهايى كه ده‏ها سال پس از پيروزى هنوز هم موفق به تدوين قانون اساسى و انتقال قدرت به افراد غيرنظامى نشدند. 
11- نكته ديگر موقعيت، شرايط و زمان پيروزى انقلاب اسلامى است. آقاى هوبر معتقد است اگر ده يا بيست‏سال ديگر يعنى حدود 1377 ه. ش. انقلاب ايران شعله‏ور مى‏شد در آنصورت معلوم نبود تا چه ميزان عرق دينى و اعتقادات مذهبى بين ملت ايران زنده و باقى مانده بود. در اثر سياستهاى دين زدايى تبليغ تفكر بى‏دينى، شاه مى‏توانست تا حدودى در هويت ملى - مذهبى مردم ايران تغييراتى ايجاد كند. اگر چه ادعاى بعيدى به نظر مى‏رسد، اما نمى‏توان بطور كلى آنرا رد كرد. چندان بعيد نبود كه شاه بتواند طى چند برنامه نقش دين را در زندگى مردم از محوريت‏به كنار بزند در عين حال كه ايران كشورى اسلامى باشد، اما سرسپرده و وابسته باشد ومگر چنين نبود. مگر سرنوشت و كيان ايران را امريكايى‏ها تعيين نمى‏كردند؟ تصور بفرماييد از ايران كشورى مثل تركيه بسازد، تركيه‏اى كه امروز با وجود اكثريت آراء مسلمانان، نظام، حكومت، مجلس، نيروهاى مسلح و تمامى مسئولين صاحب قدرت برادامه نظام اتئيسم تاكيدى مى‏ورزند. البته شرايط و قدرت و نفوذ و روحانيت و مراجع و بافت و ساختار و جايگاه دين در ايران با تركيه متفاوت بود ولى مگر نه اينكه حتى در اين اواخر براى اجراى مراسم سينه‏زنى و نوحه‏خوانى و برگزارى سوگوارى عاشورا و تاسوعا فقط براى عاشورا اجازه حركت هياتهاى مذهبى و عزادارى را مى‏دادند، تازه شعارها، مسيرها و افراد هم تحت كنترل بودند. از ديگر سو وضعيت فرهنگى در تلويزيون و سينما و مطبوعات و كتابها، حتى اجتماع را بخوبى بياد داريم. درآنصورت معلوم نبود انقلاب بدين زودى‏ها به ثمر برسد. البته به آقاى هوبر بايد گفت‏خداوند تبارك و تعالى هم فرصتهاى مناسب و خاصى را در اختيار اولياى خاصش قرار مى‏دهد و نفحات بيدارى را از الطاف خويش به سمت و سوى مردمى كه بواقع براى بقاى دين و حفظ قرآن و رسالت و استمرار مذهب حركت مى‏كنند اگر ملتى از آن بهره‏مند شد و خود را در مسير وزش آن نسيم مهرو لطف قرارداد پيروز مى‏شود. اينجاست كه شرايط و چگونگى و روند پيروزى انقلاب - مدت زمان شروع تا پيروزى و چگونگى استقرار نيروهاى انقلاب را بايد همراه با عنايت و توجه خاص حضرت حق سبحانه و تعالى تحليل كرد تا صرف امكانات و توان و قدرت و تجهيزات مادى و دنيوى. 
12- نكته مهم و اساسى ديگر كه به رهيافتهاى تحقيقى، پژوهشى آقاى هوبر برمى‏گردد، مقايسه اهداف انقلابها با انقلاب اسلامى است. تئوريسين‏هاى مختلف و فراوانى در عصر حاضر پيرامون انقلاب حرف‏ها زده‏اند، تحليل داده‏اند، اما در ميان انبوهى از تحليلها و تفسيرها، انگشت‏شمار افرادى بوده‏اند كه سعى كرده‏اند حتى‏الامكان جانب و جايگاه بى‏طرفى را انتخاب كنند، معدود افرادى توانسته‏اند نسبتا به عمق انقلاب اسلامى پى ببرند و از اهداف واقعى، بلند، معنوى آن سخن برانند. البته ممكن است‏برخى از متفكران هم به اهدافى رسيده باشند اما چون با غرض و مرض بوده‏اند از طرح و بيان يافته‏هايشان خوددارى كرده‏اند چون حساب مى‏كردند كه ارائه نتايج تحقيق و مطالعه آنها ممكن است هم به گسترش و تقويت انقلاب اسلامى كمك كند و هم به ديگر ملت‏ها و كشورها راه مبارزه را ياد دهد و ناخواسته به صدور انقلاب ما بينجامد. اما جناب هوبر در عين حال كه مثل ديگران انقلاب اسلامى را پديده منحصر بفرد عصر حاضر مى‏داند، از لحاظ اهداف نيز انقلاب اسلامى را از ساير انقلابها برتر مى‏داند در همين راستا گويد: 
"خوب هدف اين انقلاب نيز يك پديده منحصر بفرد است. چرا كه تمام انقلابها نظير انقلاب فرانسه، انقلاب امريكا، انقلاب انگليسيها در قرن هفتم ميلادى مى‏خواستند يك جامعه بهتر - از نظر مادى - براى انسان بسازند، جامعه‏اى كه توسط انسان سازمان داده شده و در آن ثروت بيشتر توليد گردد و اين ثروت دوباره در ميان جامعه توزيع شود، اما انقلاب اسلامى در ايران پيگير مقصدى كاملا متفاوت است، چرا كه اين انقلاب مى‏خواهد دوباره خدا را در محور حيات انسان قرار داده و بشر را به طرف خدا راهنمايى كند و دوباره قانون و نظام الهى را بر روى زمين برقرار سازد و اين چيزى كاملا متفاوت است. تمام انقلابهاى ديگر مى‏خواستند يك نظام انسانى را در زمين استقرار دهند، يعنى نظام ژان ژاك روسو را يا نظام كارل ماركس، لنين و يا آدولف هيتلر را، در صورتيكه شما مى‏خواهيد نظام خدا را، نظام الله را در زمين مستقر كنيد و آخرين بارى كه چنين كوششى به عمل آمد در فرمان پيامبر اسلام (ص) بود و بعد از آن ديگر چنين اقدامى نشد، اما اكنون يك سعى دوباره در اين جهت در حال انجام است و اين كارى بى‏نظير و فوق‏العاده است و من فكر مى‏كنم شما شانس زيادى در جهت موفقيت داريد. " (3) 
13- نكته ديگرى كه از تحليل جناب هوبر مى‏توان دريافت اينكه، انقلاب اسلامى در مقايسه با ساير انقلابها از لحاظ توسعه و گسترش نيز قابل مقايسه نيست. در بررسى انقلابهاى صد سال اخير در مى‏يابيم كه انقلاب هر كشور بيشتر در محدوده همان كشور گسترش يافته است، براى مثال انقلاب فرانسه يا انقلاب روسيه عملا در محدوده همان كشور ماند و اگر روسيه كشورهايى را كه به زور سرنيزه زير سلطه درآورده بود رها مى‏كرد بسيار زود و سالها قبل از پيش‏بينى حضرت امام نظام و يكپارچگى ظاهرى آنها نيز از هم گسسته شده بود. انقلاب فرانسه هم در كشور فرانسه تحولاتى را ايجاد كرد. به اسپانيا و آلمان و هلند و ساير همسايه‏ها و كشورها كارى نداشت. اما انقلاب اسلامى ايران بسيار گسترده بود و طيف بسيار وسيعى را در جهان تحت تاثير خود قرار داده است. اين سخن ادعاى ما نيست كه هميشه در آرزوى گسترش انقلاب و صدور آن بعنوان نعمت، بركت و حركت نجاتبخش كشورهاى تحت‏سلطه هستيم، بلكه اقرار و اعتراف حتى دشمنان انقلاب اسلامى هم همين است كه نداى بيدارى و فرياد حق طلبى امام خمينى در گوش تمام عالم طنين‏انداز شده است. بايد دقت كرد، تعريف ما از تاثير يا حتى صدور انقلاب اين نيست كه بلافاصله پس از ايران مى‏بايست كشورهاى منطقه، همسايه و بخصوص مسلمان يكى يكى تغيير نظام بدهند و حكومتهايشان عوض بشود، بلكه بيدارى و آگاهى كه بين كشورها و بخصوص امت مسلمان پيدا شده است واقعيتى است كه انكارش به ساده‏لوحى و تجاهل مى‏ماند. مگر نه اينكه بحث‏حق‏طلبى، اسلامخواهى در بين ملتها مثل آتش زير خاكستر است البته ما با آقاى هوبر در موضوع گسترش و صدور انقلاب اشتراك نظر داريم، ايشان معتقد است كه عامل زمان موجب خواهد شد تا همان آتش نهفته كه در سينه مسلمانان جهان است‏به كانون نور و حرارت و بيدارى تبديل شود. به قسمتى ديگر از سخنان آقاى هوبر پيرامون گسترش و صدور انقلاب توجه فرماييد: 
"انقلاب اسلامى در حال حاضر تمام دنياى اسلام را تحت تاثير خود قرار داده است و مى‏توانيم به شما بگوييم كه حتى آن دسته از مسلمانانى هم كه اكنون آشكارا طرفدار شما نيستند قلبشان با شماست و در نيمه راه هستند، و فقط عامل زمان است كه آنها را به سوى شما سوق خواهد داد. من فكر مى‏كنم كه انقلاب اسلامى راه خود را در تمام نقاط دنياى اسلام باز خواهد كرد و بر روى جهان غيراسلامى نيز تاثير خود را خواهد گذارد. " (4) 
14- آقاى هوبر در ميزان صدور تاثير انقلاب اسلامى گامى را فراتر از ديگران مى‏گذارد و معتقد است كه انقلاب شما حتى دنياى غيرمسلمان را هم تحت تاثير خود قرار داده است. آقاى هوبر در اثبات مدعاى خود گويد: 
"انقلاب اسلامى راه خود را در تمام نقاط دنياى اسلام باز خواهد كرد و برروى جهان غير اسلام نيز تاثير خود را خواهد گذارده است; چرا كه در دنياى غيرمسلمان، مردم تحت تاثير واقع شده‏اند، مثلا از من در سوئيس سئوالات بيشمارى در مورد انقلاب اسلامى در ايران مى‏شود كه چطور يك چنين چيزى ممكن است؟ چرا يك چنين انقلابى به وقوع پيوست؟ و اينكه در دنياى غير مسلمان، مردم به طور فزاينده‏اى به سوى انقلاب اسلامى جلب شده‏اند. و من عقيده‏ام اين است كه شما در راه درستى گام برمى‏داريد". (5) 
15- آخرين نكته‏اى كه بايد از سخنان جناب هوبر يادآور شد و بر آن تاكيد ورزيد اينكه هنوز براى مردم دنيا از جمله جامعه سوئيس جاى اين سؤال باقى است كه حتى روند و شرايط پيروزى انقلاب اسلامى با اصول و قانونمندى و چگونگى تكوين و وقوع انقلابها متفاوت است، البته مردم سوئيس حق دارند از انقلاب ايران بپرسند زيرا يا از اوضاع ايران بواقع بى‏خبر بوده‏اند يا شناخت آنها از ايران بسيار اندك و آنهم غلط بوده است. يا ايران را از جمله كشورهاى بسيار عقب مانده و محروم و جهان سوم مى‏شناختند كه وقوع انقلاب در اين قبيل كشورها سؤال انگيز است و يا ذهنيت آنها بجهتى كه قبل از انقلاب شاه ايران براى تفريح و ورزشهاى زمستانى به سوئيس مى‏رفت‏با شرايط شاهانه او مقايسه مى‏كنند كه باز هم وجود انقلاب برايشان سؤال انگيز خواهد بود. اما وظيفه داريم به آقاى هوبر يادآور شويم كه زمينه اعجاب‏انگيز ديگر مردم سوئيس اينست كه شاه ايران در اواخر حكومتش از تمدن بزرگ و صنعتى شدن و اين شعارها دم مى‏زد، ضمنا فروش نفت و درآمد مالياتى ايران را قبل از انقلاب در نظر داشته باشيد در آنصورت به مردم سوئيس حق بدهيد كه بپرسند با آن همه درآمد نفت، ملت ما بايد ملت مرفه، در آسايش، پيشرفته و. . . باشد. در حاليكه ازواقعيات پشت پرده خبر نداشتند با اين همه، اطلاعات، اخبار ناصحيح و ادرست‏شبكه‏هاى خبرى استكبار و دشمنان انقلاب را نيز بيفزاييد، ضمنا وجود ضد انقلابهاى فرارى خارج كشور را هم در ذهنيت دهى آنها نبايد ناديده گرفت. آقاى هوبر، اصولا بافت اعتقادى جامعه ما با غربى‏ها و بخصوص كشورهاى ماوراى بحار تا حد زيادى ناشناخته است، در تلقى آنها انقلاب بايد در كشورهاى صنعتى صورت پذيرد، در صورتى كه در صورت مساله اشتباه كرده‏اند. يكى از پيامها و اهداف روشن انقلاب‏ها دست‏يابى به دموكراسى است كه البته در نوع دموكراسى هم باز تفاوتها بسيار است. جناب آقاى هوبر حتى براى سران حكومت پهلوى و عوامل آنها وقوع چنين انقلابى با پيروزى بسيار زودرس نيز جاى شگفتى داشت. حتى بزرگترين تئوريسين‏ها و كارشناسان ارشد سازمان سيا و متفكران و سياستمداران امريكايى هم از پيروزى انقلاب ايران در حيرت عميقى فرو رفتند. اگر در اين واقعيت ترديد داريد. هم جنابعالى و هم مردم فهيم سوئيس را به بازخوانى جملات زير از آقاى ترنر رئيس وقت‏سازمان سيا توجه مى‏دهيم. 
آقاى ترنر در مصاحبه‏اى با روزنامه السياست كويت در شانزدهم دسامبر سال 1981 حتى به اعترافى تاريخى تن مى‏دهد كه همانا شكست‏سازمان سيا در برابر انقلاب اسلامى است: 
ترنر، رئيس سابق سازمان سيا: 
"سازمان سيا در دو مسئله شكست‏خورد: 
اول اينكه ما انتظار نداشتيم و باور نمى‏كرديم كه همه سازمانهاى مخالف شاه با همه عقايد گوناگون تحت رهبرى يك رهبر هفتاد و نه ساله تبعيدى متشكل شوند. 
دوم اينكه توقع نداشتيم بعد از اينكه ائتلاف مزبور قوى شد، شاه با وجود ارتش قوى و سازمان امنيتى نيرومند (ساواك) در تثبيت قدرت خود ناتوان باشد. من نمى‏گويم كه بر شاه لا زم بود كه شورش را با قدرت نظامى بخواباند، ولى با صراحت مى‏گويم كه فرضهاى معقولى در نظرمان بود كه شاه حتما قدرت خود را بر ارتش تثبيت‏خواهد كرد و توقع نداشتيم انقلاب به اين صورت پيروز شود" (6) 
هم براى تنوير ذهن خوانندگان ارجمند و هم براى پاسخ به اعجاب مردم سوئيس و هم براى يارى به آقاى هوبر انديشمند و متفكر سوئيس پيرامون سخنان بسيار مهم، عميق و پر نكته آقاى ترنر مطالبى را يادآور مى‏شويم. 
آنچه از سخنان آقاى ترنر بايد ياآور شد به قرار زير است. 
1- امريكا هم كه خود را همه كاره ايران مى‏دانست و ايران را در مالكيت و يد قدرت كامل خود داشت، با تمام محاسبات و عوامل و امكانات و تحليلگران و نيروهاى سياسى - نظامى، اطلاعاتى خود بويژه سازمان جهنمى سيا، در برابر حركت توفنده و سرعت‏خارق‏العاده انقلاب و هدايت الهى امام راحل غافلگير شده است. 
2- آنها انتظار پيروزى را، حتى به مخيله خود خطور نمى‏دادند. 
3- حتى انتظار نداشتند رهبرى مذهبى و روحانى كه سالهاى سال توسط عوامل سرسپرده خود آنها يعنى محمدرضا شاه پهلوى تبعيد شده بود، بتواند رهبرى مطلق، بلا منازع تمام اقشار ملت را با گرايش‏ها و تفكرات متفاوت بعهده بگيرد و آنها را زير يك پرچم متحد و يكپارچه گرداند. 
4- آقاى ترنر بخوبى از وجود گروههاى كمونيست كه در ايران از سابقه كمى برخوردار نبودند مطلع بودند، بخوبى مى‏دانستند كه شوروى قدرتمند آن روز در همسايگى ايران است، كلى تلاش كرده بودند تا وجود جاسوسان بسيار رده بالايى را در ارتش وابسته به امريكا در ايران مانند تيمسار مقربى را شناسايى كنند. مى‏دانستند كه مقربى يك فرد نيست، جريانى است و وابسته به جناح‏ها و تفكرات كمونيستى كه دل به اردوگاه شرق بسته‏اند. البته محاسبات غلط امريكايى‏ها چه بسا ناشى از اين باشد كه شاه ايران و ساير عوامل امريكا در ايران هر حركت ضد پهلوى را از طرف كمونيست‏ها مى‏دانستند و به آنها منسوب مى‏كردند، پيش خود حركتهاى انقلابى بسيارى را به غلط موسوم و منسوب به كمونيست‏ها كرده بودند كه يكپارچگى ملت ايران زير لواى وحدت امام خمينى را نمى‏توانستند باور كنند در حالى كه همه اين محاسبات از مبنا غلط بوده است. 
5- نكته ديگر اينكه شاه با وجود ارتش بسيار قوى كه سالانه ميلياردها دلار از امريكا سفارش خريد تسليحاتى داشت و نيز سازمان ساواك كه وابسته به سيا بود نتوانست انقلاب را مهار و كنترل كند. آقاى هوبر، اين سخن فردى است كه لحظه لحظه با مجهزترين امكانات و قوى‏ترين اطلاعات و جاسوسان ، انقلاب اسلامى را زير نظر دارد و مسائل ايران را هم مثل روز روشن مطالعه كرده و در اختيار داشته است. اين اقرارها از شخصى است كه دولتشان سالها در ايران شخصى يا خانواده‏اى را روى كار آورده، حمايت و مجهز كرده است و به جايگاه ژاندارمى منطقه رسانده، از آن شخص انتظار كنترل كشورهاى منطقه چون كويت، عربستان، عراق، امارات متحده و دبى، و. . . را هم داشت. آقاى ترنر معتقد بود كه شاه براى جلوگيرى از انقلاب و پيروزى آن فرصتهاى مناسب معقولى داشته است كه آنها را از دست داده است. فرصتهايى كه با اجراى آنها شاه مى‏توانست قدرت خود را بر ارتش تثبيت كند. البته اين سخنان اندكى به ادعا مشابه است تا واقعيت زيرا امريكا در اوج انقلاب افرادى چون ژنرال هايزر را براى اداره امور و كنترل اوضاع به تهران اعزام كرد و هنوز كارشناسان و امريكايى ارتش و مسئولان دولت‏شاهنشاهى و شخص شاه در ايران بودند ولى باز هم كارى از پيش نبرد. آنها براى جلوگيرى از پيشرفت انقلاب ده‏ها طرح و دسسيه و نقشه در ذهن داشتند ولى همه آنها در برابر عزم و خواست ملت و امام و اراده الهى عقيم ماند و كارساز نيفتاد. 
البته آقاى ترنر وهايزر و سوليوان و ده‏ها شخصيت ديگر با تمام تجربه‏اى كه در عمرشان اندوخته بودند حتى از موضع رئيس شبكه پيچيده و جاسوسى اطلاعاتى سيا هم از شناخت تفكر عقيده و بافت فكرى ارتش ايران بى‏خبر بودند. ايكاش حداقل به اين سخنان آقاى بازرگان توجه مى‏كردند كه نسبتا دقيق بوده است: 
مرحوم بازرگان در مصاحبه با خبرگزارى آسوشيتدپرس در 13بهمن 1357 در اوج انقلاب و مقابله مستقيم ارتش شاه با مردم انقلابى در پاسخ اين سؤال كه آيا در وجود امام خمينى ترس از عكس‏العمل ارتش وجود دارد يا خير؟ . مى‏گويد: "بسيارى از افسران علنا نسبت‏به آيت الله اظهار وفادارى كرده و عده‏اى نيز با اعمال خود نشان داده‏اند كه با نهضت آيت الله خمينى موافقت دارند. " (7) 
يكى از مشكلاتى كه تحليلگران و گزارشگران و انديشمندان جهان در شناخت انقلاب اسلامى با آن مواجهند عدم درك فلسفه و هويت انقلاب بخصوص وجود تفكر مذهبى و معنوى مردم و انقلابيون و بخصوص شخصيت امام خمينى است. به روزهاى اول انقلاب برگرديم و گزارشى را كه از منبع خبرى سوئد گرفته‏ايم گزارشى كه بوسيله آقاى "براو، لارس" تهيه شده است، فقط به برخى از جملات مورد نظر در اين موضوع و محور استشهاد مى‏كنيم. سخنانى كه گوياى عدم درك آنها از بسيارى جملات امام و ساير شخصيت‏هاى انقلابى ايران است. وقتى امام در پيامى يا سخنانى مى‏گويد ارشاد اين ملت از جانب خالق صورت مى‏گيرد. گزارشگر چنين مى‏نويسد: "آنها (غرض ايرانى‏ها و انقلابيون) واقعياتى را مى‏سازند كه به اندازه‏اى براى ما دور از ذهن است كه نمى‏توانيم منظور از ارشاد از جانب خالق چيست" (8) 
همان خبرنگار به قم سفر مى‏كند براى تهيه خبر، زيرا قم آن روز بعنوان يكى از خبرسازترين كانون‏ها مطرح بود. در مراسمى مذهبى شركت مى‏كند و شديدا از اين جملات حاضران متعجب مى‏شود كه "هزاران نفر از مردم سر بر آسمان برداشته مى‏گفتند"خدايا، بر ما رحمت كن و درهاى بهشت را به روى ما بگشا" در جايى ديگر از همان گزارش مى‏گويد "اين دنيا با دنياى ما تفاوت بسيار دارد". (9) 
آخرين جمله‏اى كه از سخنان آقاى براولارس انتخاب مى‏كنيم اينست كه از همان آغاز انقلاب اسلامى يعنى حدود بيست‏سال قبل، ايشان به صدور انقلاب اسلامى ايران بطور غيرمستقيم اقرار كرده است. جاى شگفتى است كه اينك برخى از دگرانديشان تازه از خواب برخاسته در اين واقعيت "اظهر من الشمس" آنهم پس از 20 سال ترديد مى‏كنند. البته براى آنان كه سخنان مرحوم بازرگان را در همان روزها كه بحث صدور انقلاب بود در ياد دارند، تعبيرى قريب به اين مضمون را گفت كه "انقلاب مگر نخود لوبياست كه صادر شود" امروز نبايد از برخى شيطنت كارى‏هاى بعضى دگرانديشان متعجب شوند. تازه آقايان در ميان دفاتر و يادداشتهايشان يا روزنامه‏هاى آن روز گشته و دنبال كرده‏اند، و يا به حافظه خود اگر از كار نيفتاده باشد مراجعه كرده‏اند و از آقاى بازرگان سرمشق گرفته‏اند. آنهم در حالى كه در اثر انقلاب اسلامى اينك دنيا متفكر شده است، بيدار شده است و چونان اقيانوسى خروشان از هر گوشه عالم نداى حق‏طلبى ملت ايران به گوش مى‏رسد و صد افسوس كه پيرى كار دست آدم مى‏دهد، هم اندكى ضعف ديده در پى دارد و هم اندكى مشكل شنوايى كه تششع انوار انقلاب را در آنسوى عالم بوضوح ببيند و طنين انقلاب اسلامى را از زبان نسل انتفاضه و رنگين‏پوستان امريكا و گرسنگان افريقا و قلب بوسنى و هرزگوين و افغانستان و شوروى و اروپا و ساير ممالك جهان بشنوند. 
جمله نسبتا عميق و منصفانه آقاى براولارس كه الحق از برخى افراد ايرانى كه چند سالى را هم در مسئوليت اجرايى انقلاب بوده‏اند واقع‏بينانه‏تر است آنهم در حالى كه از اين سخنان دقيقا 20 سال مى‏گذرد اينست كه: 
"يك ندا از مسجد دنيا را تكان مى‏دهد، شهر مقدس قم در ايران مسجد اعظم كه آدمهاى بى‏ايمان حق ورود بدانجا را ندارند، در نورآبى و طلايى كه از نظر مسلمانان اين كشور مظهر مقدسى بشمار مى‏رود، مى‏درخشد. اين محل پرستشگاه بزرگ و همچنين يكى از مراكز بزرگ قدرت در جهان است. در اين محل تصميى اتخاذ مى‏شود كه در نتيجه آن دنيا و همچنين كشور كوچك سوئد تكان مى‏خورد، يكى از چهار شريان حياتى نفت جهان از اين نقطه كنترل مى‏شود" (10) 
بى ترديد هنوز هم براى جهان غرب برخى از ابعاد شخصيتى امام ناشناخته مانده است. البته غرب حداقل به دو جهت‏سعى داشت‏شناخت دقيق، كامل و جامعى از امام بدست آوردنخست اينكه بتواند در همان ابتداى انقلاب در كنترل و تنگنا قرار دادن يا دور زدن امام آگاهانه عمل كند; ديگر اينكه با شناخت امام ، اگر در آينده به چنين افرادى در جهان اسلام با شرايطى مشابه امام برخورد كرد، بتواند موضعگيرى كارآمدى داشته باشد، به همين جهات و دلايل ديگر ازهر شخص و موقعيت و مناسبت درصدد بود كه به اطلاعات بيشترى پيرامون امام دست‏يابد. در ابتدا، دولت امريكا سعى داشت دنبال افرادى بگردد كه يا روى امام نفوذ داشته باشند يا حداقل امام آنها را به حضور بپذيرد تا از اين طريق بتواند اخبارى بدست آورد، چون در طول تاريخ تا آن زمان با چنين شخصيتى روبرو نشده بودند. در 13 بهمن 1357 توسط خبرگزارى آسوشتيدپرس خبرى به سراسر جهان مخابره شد كه اگر چه منابع خبرى شخصى ايرانى است اما در شناخت‏يكى ديگر از ابعاد شخصيتى امام و شيوه‏هاى مبارزه ايشان آنها را يارى مى‏داد. پس از مخابره اين گزارش دريافتند كه، حتى نزديكترين پيروان و همراهان حضرت امام چه آنانكه از آغاز نهضت پيرو و همراه ايشان بوده‏اند و چه آنانكه در برهه‏اى از تاريخ انقلاب تحت‏شرايطى خاص در شطرنج مديريت كشور بكار گماشته شده بودند و از نظر خارجيان حتى از نزديكان امام هم معرفى مى‏شدند (مثل مرحوم بازرگان) از تصميمهاى آينده و سياست و شيوه‏هاى خاص امام براى آينده نهضت كاملا بى‏خبر بودند. بواقع هيچكدام از ياران امام از روند تصميم‏گيريهاى مهم و آتى امام پيرامون مسائل و جريانهايى كه پيش مى‏آمد مطلع نبودند. مثلا مرحوم بازرگان حتى از تصميم مهم امام در تشكيل "شوراى انقلاب اسلامى "هنگامى كه در پاريس بود، خبر نداشت. 
مرحوم بازرگان در پاسخ سؤال خبرگزارى آسوشتيدپرس در 13بهمن 1357 چنين اظهار مى‏دارد: 
"تصميم آيت الله در تشكيل شوراى انقلابى - اسلامى، كه در پاريس اتخاذ شده حتى براى نزديكترين پيروان او نيز موجبات تعجب را فراهم كرده است. " (11) 
برخى ممكن است در اين سخن آقاى بازرگان ترديد كنند و خلاف اين بينديشند، يكى از موثقترين منابع در نهضت اسلامى ايران وجود يادگار امام مرحوم حاج احمد آقاست، كه در سخنانى در تاريخ دوازدهم بهمن ماه 1371 در تبيين ديپلماسى و نيز در توضيح برخى تصميم‏گيرى مهم و حساس و انقلابى امام خمينى شواهدى را يادآور مى‏شود. 
"در به هم زدن اين ساختار امام قبل از اين كه دولت موقت‏بجنبد دستور قطع رابطه با مصر را صادر كردند. بدون مشورت با احدى حكم اعدام سلمان رشدى مرتد را صادر نمودند، بدون توجه به مسائل سياسى و روابط ديپلماتيك به وزارت امور خارجه دستور مى‏دهند تمام سفراى جمهورى اسلامى ايران در كشورهاى عضو بازار مشترك اروپا را فرا بخوانند. بدون درنگ دستور انهدام كتابفروشيها و ناشرين كتاب موهن آيات شيطانى را در سراسر جهان صادر مى‏كنند. بدون معطلى دستور اعدام ناشرين را صادر كردند. دنياى استكبار هميشه دنبال مواضع امام (س) دوان بود و امام هرگونه كه مى‏خواستند آنها را تحقير مى‏كردند مواضع سازش ناپذير و پرصلابت امام در مسئله سلمان رشدى كار را به آنجا كشاند كه بوش رئيس جمهور امريكا براى اولين بار به مسلمانان امريكا به مناسبت عيد فطر تبريك گفت. "تاچر" از مسلمانان انگليسى به خوبى ياد كرد و على‏الظاهر با آنان اعلام همدردى نمود سياستبازان غربى يكى پس از ديگرى سفراى خود را با ذلت‏به تهران فرستادند و عذرخواهى كردند. سران كشورهاى اسلامى ناچارا اين موضوع را محكوم كردند و حكم ارتداد رشدى در نزد افكار عمومى تثبيت‏شد. " (12) 
اينك كه پس از سالها به شيوه‏هاى مبارزاتى و تصميم‏گيريهاى مهم امام مى‏انديشيم بايد اقرار كنيم كه امام از ايمان و يقينى برخوردار بود كه ديگران با آن هزاران كيلومتر و منزل فاصله داشتند، معمولا در اين مواقع افرادى كه اندك ضعف و ترديدى در اتخاذ تصميم دارند لازم مى‏دانند در هر موردى چند نفر را گردآورند و موضوعى را به بحث‏بگذارند اما امام كه از ابتداى نهضت هرگز كوچكترين ترديدى بخود راه نداده است چه لزومى داشت‏براى يقين شوراى انقلاب، يا موارد ديگر منتظر بماند تا هياتى از ايران بروند و با آنها مشورت كند. از جمله مسائلى كه مى‏توان پيرامون شخصيت امام از منظر خارجيان يادآور شد اينست كه متاسفانه بسيارى از گزارشگران، خبرگزاريها، ارباب جرايد و مطبوعات در حلقه‏اى متصل به يكديگر وابسته به شبكه جهانى صهيونيزم و اردوگاه تبليغى غربند. جاى ترديد نيست اگر مدعى شويم بسيارى از عوامل خبرى شبكه‏هاى خبرى و راديو تلويزيونى دنيا بويژه جهان غرب از عوامل جاسوسى و اطلاعاتى كشورهايند به همين دليل و با وجود سيطره و پوشش عظيم خبرى و ماهواره‏اى كه بر جهان اطلاعات و اخبار دارند همواره معرفى شخصيت واقعى امام و بيان ابعاد گوناگون آن عزيز، براى ايرانيان مسلمانى كه از نزديك و بدون تحريف آنرا ديده و شناخته‏اند مهم بوده است. اين بماند كه عوامل استكبار براى تضعيف و تخريب آن وجود نازنين چه خرجهاو طرحها و توطئه‏ها و دسيسه‏ها كه نچيدند; اما از آنجا كه خداوند اراده كرد بود يكى از اوليايش را در روزى زمين يارى دهد تا دينش را تقويت كند، بسيارى از آن توطئه‏ها و نقشه‏ها مؤثر نيفتاد و خورشيد وجود امام همواره در دل و جان عاشقان انقلاب اسلامى مى‏درخشيد. از ميان صدها هزار مورد گزارشهاى كذب و غيرواقع و تحليلهاى نادرست و تحريف يافته گاهى بر سلسبيل استثناء به مواردى برمى‏خوريم كه جاى شگفتى دارد. از آنجمله در ماهنامه شاهد شماره 184 پانزدهم تير 1368 گزارشى را به نقل از خبرگزارى آسوشيتدپرس در معرفى امام مى‏خوانيم، جاى شكرش باقى است كه براى لحظه‏اى بر سر عقل بيايند و تعاريفى واقعى از آن رهبر الهى را بزبان آوردند يا با قلم ثبت كنند: آنچه مى‏توان از آن جملات استخراج و تفكيك كرد بقرار زير است: 
1- آيت الله خمينى جهان را تكان داد. 
2- آيت الله خمينى فردى بود با چهره‏اى مصمم و پولادين. 
3 - آيت الله خمينى راهنماى مطلق ايران بشمار مى‏رفت. 
4- آيت الله خمينى در برخورد با مخالفين به گونه‏اى رفتار مى‏كرد كه گويا آنها در مقابل ايشان فاقد قدرت هستند. 
5 - امام خمينى هرگزسازش نمى‏كرد. 
6 - در چهره او (امام خمينى) هيچ نشانى از ترديد و آشفتگى درونى ديده نمى‏شد. 
7 - در تمامى دوران ملتهب انقلاب ايران پيام او (امام خمينى) ساده باقى ماند " شاه بايد برود. " 
8- هيچكدام از پيشنهادهاى متعدد سازش در اين زمينه بجايى نرسيد. 
اگر چه بحث تاثير ايران بر كشورها و ملتهاى ديگر بميزانى روشن است كه منكرين آن به منكرين خورشيد مى‏مانند، اما از همه مناطق و سرزمين‏ها بيشتر بايد نفوذ و تجلى انقلاب اسلامى را در كشورهاى مسلمان و از آن ميان در سرزمين فلسطين جويا شد. وقتى صهيونيزم از يك طرف ايران را در راس مخالفان خود قرار داده است و امريكاى جهانخوار هم رسما اعتبارى را براى مقابله با انقلاب اسلامى ايران و بنيادگرايى اسلامى و دولت و كشور ايران اختصاص مى‏دهد آيا براى كسى جاى اندك ترديدى باقى مى‏ماند كه آنها از خطر گسترش انقلاب اسلامى در سرزمين‏هاى اشغالى شديدا بوحشت افتاده‏اند. البته امريكا از خطر ديگرى نيز خوف دارد و آن گرايش شديد رنگين پوستان خود امريكا به اسلام است. در آنصورت ديگر نمى‏تواند بگويد اين‏ها خارجى‏اند، بيگانه‏اند و تعابيرى از اين قبيل. امريكا جغرافياى جهان را در مقابل چشم دارد و مى‏داند كه اگر دو سه كشور ديگر از كشورهاى منطقه دنبال حكومتى از نوع ايران باشند يا به تفكرى از نوع تفكر و تلقى امام خمينى از اسلام روى آورند در آن صورت نه تنها براى اسرائيل غاصب كه حتى براى حضور نظامى امريكا هم در منطقه پايگاهى نخواهد ماند. راستى عراق تاوان چندين موشكى را كه به اسرائيل زده است هنوز پس داده است؟ امريكا بخوبى از آتش كينه‏اى كه در سينه همه مسلمانان جهان عليه اسرائيل نهفته است و هر لحظه ممكن است‏شعله‏ور شود با خبر است. كمينه دلمشغولى امريكا از قبل انقلاب اسلامى و صدور افكار انقلابى حضرت امام از دست دادن پايگاههاى مهمى است كه در منطقه دارد و پيشانيش سقوط و محو اسرائيل است; زير پاى فرزندان آزاد شده فلسطين، لبنان و ساير عاشقانى كه آزادسازى قدس را در راس آرزوهاى خود دارند. 
براى شناخت‏بهتر تاثير انقلاب اسلامى ايران و انديشه‏ها و افكار انقلابى و بلند امام خمينى حتى بيان روستائيان لبنانى و بيدارى كه از اين تاثير حاصل آمده است‏به گزارش و تحليل هفته نامه انگليسى ابزوور دقت كنيد: 
". . . دو رويداد بزرگ سياسى كه در زمان ما رخ داده است‏بى‏چون و چرا متعلق به شيعيان است، يكى از رويدادها، پيروزى انقلاب اسلامى و سرنگونى حكومت طرفدار غرب شاه بود ديگرى تسليم اسرائيل در لبنان است. 
. . . روستاييان مسلمان لبنانى كه شور دينى‏شان برانگيخته شده، و از امام خمينى الهام مى‏گيرند، زخمهايى به اسرائيل وارد ساختند كه هيچ نيروى ديگر ظرف چهل سال اخير وارد نساخته بود. " (13) 
همانگونه كه قبلا اشاره شد اگر فقط نظريات رهبران، انقلابيون و مجاهدان بزرگ فلسطينى را پيرامون تاثير اسلامى بر انقلاب مردم فلسطين گردآورى كنيم چندين جلد كتاب خواهد شد تا چه رسد كه آنها را بشكافيم و اندكى در ترازوى نقد و تحليل بگذاريم. 
يكى از انديشمندانى كه وجودى گرم از ارادت امام و انقلاب اسلامى دارد دكتر فتحى ابراهيم است كه از موضع سخنگوى جهاد اسلامى فلسطين به گسترش انقلاب اسلامى در فلسطين و لبنان پرداخته و در اين موضوع به تفصيل سخن رانده است. قبل از آنكه عين سخنان ايشان را بياوريم مهمترين مدخلها و موضوعات كليدى و پيامهايى را كه از سخنان دردمندانه و از سر سوز ايشان مى‏توان استخراج و تفكيك كرد به قرار زير برمى‏شماريم: 
1- هيچ انقلابى به اندازه انقلاب امام خمينى (رحمه الله عليه) نتوانسته است ملت فلسطين را به هيجان آورد. 
2- انقلاب اسلامى ايران اين باور فلسطينيان را تغيير داده است كه شكست دادن يهوديان امكان‏پذير است. 
3- انقلاب اسلامى ايران به فلسطينان ياد داد همانگونه كه شاه با رهبرى امام و عزم ملى به زباله دانى تاريخ افكنده شد پس مى‏توان شيطان بزرگى چون امريكا و اسرائيل را نيز شكست داد و شرشان را از سر منطقه كوتاه كرد. 
4- انقلاب اسلامى به ما ياد داد كه با الهام از دين اسلام، معجزه امرى ست‏يافتنى است. 
5- ملت مجاهد فلسطين به انقلاب اسلامى و جمهورى اسلامى ايران به ديده تقدير و احترام مى‏نگرند. 
6- ملت فلسطين امام خمينى را از رهبران ماندگار و جاويدان امت و تاريخ اسلام مى‏دانند. 
7- امام خمينى براى فلسطينيان بمثابه چراغ اميدى براى مبارزه با مستكبرين بوده است. 
8- در طول دو سال از عمر انتفاضه هيچ مساله‏اى به اندازه رحلت‏حضرت امام خمينى ملت فلسطين را متاثر و غمگين نكرده است. 
9- ما تصاوير ايشان (حضرت امام خمينى) را مخفيانه به داخل سرزمين فلسطين مى‏برديم و مساجد و منازلمان را با عكس امام تزيين مى‏كرديم. 
10- هيچ سلولى كه در آن جوانان متعهد و مجاهد فلسطينى باشند پيدا نمى‏كنيد، مگر آنكه تصاويرى از حضرت امام توسط فرزندان فلسطين بر دروديوارهايش الصاق شده باشد. 
11- در زندانهاى اسرائيل عكس امام به مجاهدان، روحيه مى‏بخشد، اسرائيليها نمى‏توانستند ما را از الصاق عكس‏هاى حضرت امام منع كنند و اگر عكس را برمى‏داشتند عكس ديگرى در جاى آن آويزان مى‏كرديم. 
12- دژخيمان صهيونيسم ابتدا بى‏حرمتى مى‏كردند و عكس‏ها را پاره مى‏كردند ولى در اثر واكنش خشم آلود مردم ما متوجه شدند كه اين كار نتيجه عكس دارد. 
13- دژخيمان صهيونيزم متوجه شده‏اند كه اينك عكس امام در قلب يكايك فلسطينى‏ها نقش بسته است و الان پس از مشاهده پايدارى فلسطينيها و اصرار آنان براى حفظ و نگهدارى عكس امام، اين امر را ناديده مى‏گيرند. 
راستى اين عبارتها و كلمات از سر تعارف و تمجيد صرف است؟ اين كلمات كه درك آنها و ميزان تاثير آنها تن آدمى را مى‏لرزاند از چه چيز خبر مى‏دهد؟ اين سخنان در حالت‏شاعرانه گفته شده است‏يا از سرشوق و شور و علاقه. اين سخنان مبارزى است كه خود طعم تلخ زندان و شكنجه دژخيمان صهيونيزم را درك كرده و با رگ و پوست و تا استخوان وحشيگريهاى آنان را احساس كرده است. اين سخنان خود كتابى روشن از بيدارى است، گنجينه گرانبهاى خاطرات مبارزى است كه در لحظه لحظه عمر امام خمينى را در كنار داشته است. تصويرش را بر لوح جان حك كرده است. اين سخنان برآمده از احساس صرف جوانى نيست كه صرفا از سر جوانى بزبان آورده باشد. تازه اگر جوانى از شدت عشق امام خمينى به مرحله‏اى برسد كه بگويد ما عكس و چهره امام خمينى را در قلبمان جاى داده‏ايم خود گوياى نهايت رشد و بلوغ سياسى - مبارزاتى است. همين شدت عشق و علاقه به امام و انقلاب اسلامى است كه اسرائيل را دچار مشكل كرده است. همين مهرورزى است كه پشتوانه استمرار مبارزه فلسطينى‏ها و لبنانى‏ها با دست‏خالى در برابر اسرائيل غاصب است. همين محبت الهى است كه بى‏ترديد از جانب خداوند نسبت‏به امام در دل آنها افكنده شده است، محبتى كه در دل كودكان خردسال انتفاضه هم جاى گرفته است. 
حديث انقلاب اسلامى و نفوذ معنوى حضرت امام را از هر زبان كه بشنويم نامكرر است. غير از آنكه حضرت امام در روح و جان مسلمانان حيات تازه‏اى دميد كه به مسلمانى خويش ببالند به مسلمانان نيز جراتى داد تا از اسلام حرف بزنند و زمينه‏اى را حاصل آورد كه آن ذهنيت از اسلام كه قبل از امام و انقلاب هم بود عينيت‏يابد. يكى از انديشمندانى كه به بررسى اسلام و امام پرداخته آقاى سيد صدرالدين از كشور الجزاير است. از جمله نكات مهمى كه از مصاحبه ايشان مى‏توان يادآور شد و بگونه‏اى تصوير و چهره منور امام و انعكاس انقلاب اسلامى را در آن ديد عناوين، سرفصلها و محورهاى زير است. 
1- اگر قرار باشد مردمى را كه قبل و بعد از امام زندگى مى‏كردند از بعد اسلامى و مسلمانى مقايسه كنيم نتيجه مى‏گيريم كه مردم قبل از امام خمينى، مسلمان بودند ولى بعد از ايشان بود كه به اسلام واقعى عمل كردند. 
2- امام خمينى بود كه توانست اسلام ناب محمدى را از اسلام امريكايى متمايز كند. 
3 - امام خمينى به مسلمانان قدرت داد كه بتوانند تواناييهايشان را بشناسد و بروز دهند. 
4- امام خمينى از ميان مردم برخاست و به ما توكل و اتكاء بخداوند را در عمل ياد داد. 
5- ساده‏زيستى زندگى امام خمينى بواقع زندگى و چهره رسول الله (ص) را به مسلمانان ياد داد. 
6- امام خمينى بلحاظ معنوى و تقديس براى مسلمانان رهبرى عزيز بود كه در سوگندهايشان به امام سوگند مى‏خورند. 
7- غير ممكن است مسلمانى حق جو باشد ولى در خانه و قلبش امام خمينى حاضر نباشد. 
8- امام خمينى سرآغاز عصر و فصلى جديد در حيات اسلام و مسلمانان است، شخصيتى كه افقهاى نوينى از اسلام را به مردم نشان داد. 
9- با جرات مى‏توان ادعا كرد كه تمام حركتهايى كه در كشورهاى اسلامى، خواه الجزاير، خواه مصر، و يا در امريكا و اروپا انجام مى‏شود به سبب نفوذ امام خمينى و انقلاب اسلامى است. 
10- به واسطه وجود امام خمينى و انقلاب اسلامى بايد گفت پس از دهه 1980 ديدگاههاى مسلمانان بسيار به هم نزديك‏تر شده است. 
11- براى افرادى كه مسلمان نيستند، خواه مسيحى باشند يا داراى هر دين ديگر باشند و حتى آنان كه اساسا به خدا معتقد نيستند بعد از انقلاب اسلامى و امام، فرصت پذيرش اسلام وجود دارد. 
12- امام خمينى حتى به اعمال و تكاليف شرعى مسلمانان مثل حج روح و جان تازه‏اى بخشيد. (14) 
راستى اگر موارد يازده گانه فوق را كه از خلاصه سخنان آقاى سيد صدرالدين ذيل عنوان شخصيت و نقش امام خمينى در جهان معاصر استخراج شده است نمونه كامل و بارزى از صدور انقلاب اسلامى ندانيم، پس چه بدانيم؟ از اين نمونه‏ها فراوانند. نكته قابل توجه اينست كه اين افراد شناخت عميق و دقيق را از انقلاب اسلامى از حضور چندين ساله در ايران فرا نگرفته‏اند بلكه با وجود امواج متعدد و متنوع ضد اسلامى رسانه‏هاى خبرى تبليغى غرب، با وجود جو مسموم غرب عليه امام و انقلاب اسلامى توانسته‏اند به اين حقايق دست‏يابند. 
از جمله متفكران و انديشمندان مبارز ديگرى كه به تحليل انقلاب اسلامى و ترسيم چهره امام و انعكاس و گسترش انقلاب اسلامى در جهان معاصر پرداخته است آقاى راشد الغنوشى رهبر حركت اسلامى تونس است. ايشان گويا در جايگاه يك جامعه شناس سياسى قرار گرفته و ابعادى ديگر از امام و انقلاب اسلامى را شناسايى و كشف و بيان داشته است. 
آقاى راشد الغنوشى معتقد است قرن حاضر به نوعى، اسير جاهليت مدرن و نوين است. 
او معتقد است آنچه به استعمارگران تعلق دارد بنيانهاى "جاهلى" است. و انقلاب اسلامى اين بنيانهاى باطل را بهم زده است. 
انقلاب اسلامى به احياء و احضار مفاهيم بلندى در زندگى مسلمانان و بشريت اقدام كرده است از آنجمله‏اند; روحيه خدايى "ربانى"، روحيه شهادت طلبى، مقاومت، جهاد. 
بر خلاف انقلاب اسلامى جنبشهاى اسلامى ديگر، پيوسته درصدد رفع اختلاف‏نظر با قدرتهاى امپرياليستى برآمده‏اند، در حاليكه توانسته است‏سلطه همه جانبه استعمارگران را در سايه اتحاد و هماهنگى توده‏ها، درهم بكشند. 
انقلاب اسلامى توانسته است تا حد زيادى از بحثهاى نظرى پا را فراتر بگذارد وعدالت اجتماعى را كه قبل از انقلاب جنبه تئوريك داشت‏به وادى عمل بكشاند. 
البته آقاى الغنوش بسيار واقع بينانه با انقلاب برخورد مى‏كند و مى‏داند كه اين بركات و ثمرات به بهاى گزاف بدست آمده است. مى‏داند كه محاصره اقتصادى اولين حربه‏اى است كه متجاوزين و دشمنان انقلاب اسلامى و استكبار جهانى براى مقابله با انقلاب اسلامى بكار مى‏برد، و از اتفاق، خوب هم درك مى‏كند كه چون مسلمانان ايران از پشتوانه ايمان برخوردارند، رنج‏ها و كمبودها را بجان مى‏خرند تا از اهداف معنوى و بلند انقلابشان دفاع كنند. 
آقاى الغنوشى در تحليل خود به نكته‏اى اشاره كرده است كه اگر چه بسيار عميق و ظريف است اما بايد گفت‏حداقل سى سال قبل از ايشان امام خمينى از آن خبر داده است. 
آقاى الغنوشى امريكا و شوروى را از بعد مذهبى با يكديگر مقايسه مى‏كند و مى‏گويد: " شايد اين مسئله چندان تعجبى را بر نيانگيزد كه در ميان افراد برجسته مذهبى نيز اين عقيده رواج دارد كه در مقايسه بين امريكا و شوروى بهتر است كه امريكا را انتخاب كنيم، چرا كه امريكاييها حداقل "كتاب آسمانى" دارند! در انقلاب اسلامى ايران كسى اهميتى به روابط اجتماعات فوق يا كليسا يا غير آن نمى‏دهد. آنان بر اين اعتقادند كه امريكا و روسيه چه با خدا و چه بى‏خدا - جهان را از نظر تجاوز بين خود تقسيم كرده‏اند و ماهيتا با يكديگر فرق ندارند (15) ". اما بار ديگر آن كلام روشن و ماندگار امام را مرور كنيم كه در سالهايى بيان فرمود كه بسيارى از نسل امروزى بدنيا نيامده بودند و حتى بسيارى از مردان سياستمدار جهان فكر مى‏كردند واقعا امريكا و شوروى عميقا با يكديگر در تضادند و برخى كوته‏بينان و متاسفانه مسلمانان متحجر عالم اسلام هم، با همان توجيه ظاهرفريبى كه آقاى الغنوشى بدان اشاره كرده است آمريكا را بر شوروى ترجيح مى‏دادند، اينك از سر عبرت و معرفت اين جمله يا عبارت قصار امام را باز بخوانيم كه: 
"تمام گرفتارى ما از امريكاست، تمام گرفتارى ما از اين اسرائيل است، اسرائيل هم از امريكاست" (16) 
آقاى الغنوشى به مقايسه شعارهاى برخى حركتها و نهضت‏هاى اسلامى مى‏پردازد و بر نكته جالبى تاكيد مى‏ورزد مى‏گويد: شعار قرآنى حركت "سلفى" اين بود كه: 
"به ريسمان خدا چنگ زنيد و متفرق نشويد" 
شعار "اخوان المسلمين" در زمان "سيد قطب" اين بود: 
"آنانكه به خدا ايمان نياورده‏اند، گمراهانند. " 
اما مهمترين شعار ايرانيان در انقلاب اسلامى اين است كه: 
"بدرستيكه وعده داده‏ايم مستضعفين را وارث زمين گردانيم. " 
انصاف بايد داد كه شعار انقلاب اسلامى براى حركت جهان اسلام بسيار كارسازتر است. فرق است‏بين اين كه كنارى بنشينى و بگويى حساب ما از حساب گمراهان جداست كه البته جداست، اما از اين شعار جوشش و كوشش و حركت و جنبش درنمى‏آيد. واقعا اين شعارها را وقتى در كنار اعلام مواضع صريح امام مى‏گذاريم كه در سى و هفت‏سال پيش تنها و يكتنه قيام كرد و چنين رسا با آواز بلند فرمود: 
"من اكنون قلب خود را براى سر نيزه‏هاى مامورين شما حاضر كرده‏ام ولى براى قبول زورگويى‏ها و خضوع در مقابل جبارهاى شما حاضر نخواهم كرد" (17) يا از اين عبارت تكان دهنده و تاريخى امام كه فرمود: " خمينى را اگر بردار هم بزنند تفاهم نخواهد كرد". (18) 
و اين كلام و فرياد تاريخى را كه بواقع به قلب استكبار جهانى زد، آن روزهايى كه كسى را جرات نبود به امريكايى‏ها چپ نگاه كند و حتى كوچكترين مخالفتى با عوامل امريكا در ايران ابراز دارد: "امروز سرو كار ما با اين خبيث‏هاست، با امريكاست، رئيس جمهور امريكا بداند، بداند اين معنا را كه منفورترين افراد دنياست پيش ملت ما، امروز منفورترين افراد بشر است پيش ملت ما. . . " (19) 
نكته ديگرى كه در سخنان و تحليلهاى آقاى الغنوشى قابل توجه است اينكه ايشان معتقد است‏برخى جنبشهاى اسلامى در مراحلى از حيات و تكامل خود از جانب روشنفكران مذهبى، ضربه‏هايى خورده است. دقيقا خطرى است كه در مواقعى انقلاب ما را تهديد مى‏كند، او معتقد است "وجود روشنفكران مذهبى پديده جديدى است، آنان در مدارس غربى، يعنى همان كسانى كه به سرزمينهاى اسلامى حمله مى‏برند تحصيل كرده‏اند و به همين دليل، عدم اعتماد و اطمينان نسبت‏به ايشان در بين توده‏هاى مردم وجود دارد (20) ". راستى مگر انقلاب ما در مرحله‏اى از روشنفكران مذهبى چون بنى‏صدر و نهضت آزادى و برخى طيفها و افراد ديگر چون قطب زاده و ديگران ضربه نخورده است؟ مگر نه اينكه اينان از گرد راه رسيدند و آگاهانه خود را در مراكز و سمتهاى حساس جا دادند و حتى به مدارج و مسئوليتهاى مهم كشورى هم رسيدند اما دقيقا بجهت همان سست اعتمادى و سست اعتقادى نسبت‏به اسلام و مردم و امام و انقلاب از پشت‏به انقلاب خنجر زدند. اين همان نكته مهم و اساسى است كه آقاى الغنوشى وجه مشترك بسيارى از نهضت‏هاى اسلامى مى‏داند. آقاى غنوشى جدايى دين از مذهب را به زمان كمال آتاتورك در عصر حاضر و در زمان بنى اميه در دوره‏هاى گذشته مى‏كشاند. 
آقاى الغنوشى به مقايسه تشكيلات مستقل مذهبى بين شيعيان و اهل سنت مى‏پردازد و اتفاقا به نتايج‏بسيار خوب و حكمت‏آميزى دست مى‏يابد كه از بيان آن صرفا براى جلوگيرى از كوچكترين شائبه تفرقه، خوددارى ميشود.
بحث مهم و محورى ديگرى كه از رابطه امت و امام بين شيعيان منتج مى‏شود يكى اطاعت و پيروى مردم از علماى دينى است و ديگر آشنايى امام خمينى با زبان توده‏هاست. راستى اگر امام خمينى قرار بود هميشه از موضع فقيهى كه از جايگاه بالاى فقه سخن مى‏گويد، با مردم حرف مى‏زد، يا از موضع عارفى كه هفت‏شهر عشق را طى كرده و در قاق قله معرفت، همنشين عنقاى مقرب شده است، حرف مى‏زد يا از جايگاه فيلسوفى سخن مى‏راند كه بالاى منبر استدلال و براهين و قضاياى فلسفى نشسته باشد، مى‏توانست در بسيج توده‏هاى ميليونى و جهان اسلام تا آن حد موفق باشد؟ بى‏ترديد خير. 
آقاى الغنوشى از متفكران و انديشمندانى است كه واقعا عميقانه انقلاب ما، محورها، اركان، فلسفه، اهداف و علل پيروزى و نقاط قوت، رموز سربلندى، جايگاه روحانيت و در راس همه محورها موضع و نقش بى‏نظير امام را در انقلاب اسلامى درك كرده است. از جمله موضوعات مهمى كه در تحليل و معرفى شخصيت‏حضرت امام بيان داشته است اينكه: " امام خمينى در پناه خشكاندن فرقه گرايى در جهان اسلام بود كه توانست‏ساير منابع غير شيعه را نيز در كنار خود داشته باشد. (21) " امام خمينى بيش از هر فرد ديگر به امت واحده اسلامى" مى‏انديشيد. 
پايان سخن و مقاله را نقل قسمت پايانى سخنان آقاى الغنوشى قرار مى‏دهيم كه براى ساير كشورها و حركتها و جنبشهاى اسلامى درسهاى روشن و اصول بسيار هدايتگر و عبرت‏آموزى را به همراه دارد. 
"اين انقلاب براى نخستين بار در تاريخ، عظيم‏ترين بخشهاى توده‏ها و مظلومترين آنان در تمامى طبقات و سرانجام تحصيل كرده‏ها را به سوى خود جلب كرد. در اينجا يادآورى نقش بسيار ارزنده زنان ايرانى در انقلاب قابل ذكر است. انقلاب ايران، اعتبار و آبروى خود و ايدئولوژى و نفوذ آن در عواطف، تمايلات و سنتهاى ارزشمند توده‏ها را بدان پايه كه پيش آمد، تا حد زيادى به جانبازى و قيام زنان در اين انقلاب مديون است، هيچكس به اندازه زنان توان و قدرت براى برانگيختن انقلاب با ابراز ويژه ايشان، يعنى احساس و نفوذ در روح را ندارد. 
خلاصه كنيم: 
انقلاب ايران يكى از موفقيتهاى عظيم در جهان معاصر اسلام است. حادثه‏اى تعيين كننده كه به عنوان بهترين نمونه در حركت جنبشهاى اسلامى معاصر باقى خواهد ماند. از نظر مسائل اجتماعى و سياسى و شيوه عمل، دقيقا به بنيانهاى اسلامى توجه شده و روش شيعى را كه مدتها وضع نامساعد و شرايط اسفبارى داشت‏به عنوان ابزار تحول اجتماعى به كار گرفته است. 
انقلاب توانسته است مرزهاى ناسيوناليستى و فرقه‏گرايى را در هم كوبيده و در دل تمامى توده‏هاى تحت‏ستم و انسانيت‏شكنجه ديده نفوذ كند و در واقع، با پيروزى اين انقلاب، اسلام براى نخستين بار توانسته است‏به عنوان تئورى "انقلاب جهانى" مطرح گردد. 
انقلاب ايران توده‏ها را آماده جهاد و شهادت، جانبازى و سازندگى كرد; بدان گونه كه تاريخ معاصر اسلام هرگز شاهد آن نبوده است. با انفجار قدرتهاى انباشته شده مردان، جوانان و توده‏هاى عادى و گمنام همان گروه‏هايى كه غريبان كمترين بها را به آنها مى‏دهند; همان گروه‏هايى كه هرگز در "مدرنيزه كردن غرب" شركت نداشته‏اند - انقلاب ايران به ثمر رسيد; با تكيه و تقوا و اخلاق ايشان بود كه امام خمينى و ياران و همراهان وى توانسته‏اند تمامى دشمنان انقلاب را از صحنه خارج سازند. امام خمينى و مردان "اجتهاد" كه در اطراف او بودند - مطهرى، طباطبايى، حسسين فضل‏الله توانسته‏اند ريشه فرقه گرايى را بخشكانند و به بنيانهاى اساسى انقلاب قوام و عمق ببخشند. آنان چنين حركتى را با اعتقاد به امدادها و الهامات الهى آغاز كردند و سعى كردند ساير منابع غير از شيعه را نيز در كنار خود داشته باشند; اين ديدگاه نقطه عطفى در انقلاب ايران است كه مى‏بايست‏بر آن تكيه كرده و آن را تقويت كرد. آنها همچنين توانسته‏اند انقلاب را در مقابل گروه‏هايى كه در زمان شاه در ميان طبقات تحصيل كرده و تحت تاثير ارزشهاى غربى تشكيل شده بودند از جمله، مجاهدين خلق، ملى گراها، كمونيستها، ليبرالهاى اسلامى و چپيها، حفظ كنند. آنها همچنين در احاطه بر ارتش، از طريق ايجاد نهادهاى مناسب و به كارگيرى ميليونها جوان آموزش ديده و اعضاى كميته انقلاب كه به راستى مهمترين عامل مقاومت عليه ضد انقلابيون هستند، موفقيت كامل بدست آورند و اين كار تا زمانى كه پايه‏هاى انقلاب قوام و استحكام اساسى بيابد، ادامه خواهد داشت. 
آنها توانستند نقشه‏ها و توطئه‏هاى جهانى بى‏شمارى را كه در جهت‏سركوب انقلاب طرح مى‏شد در نطفه خفه كنند. از اين جنبه شايد بتوان گفت ايران به معجزه‏اى دست‏يافت كه در تاريخ معاصر اسلام بى‏نظير است و آن ايجاد جبهه داخلى خودكفا و جبهه متعدد خارجى و قدرت و توانمندى شكوهمند در هر دو جبهه مى‏باشد. چه كسى مى‏تواند انقلابى را كه اينگونه توانمند بر روى پاى خود ايستاده و نقطه اميدى براى مسلمانان جهان گرديده و خشم و دشمنى غرب را به جان خريده است، انكار نمايد؟ امام خمينى و خط او، توانسته است پس از قرنها، شيعه را به تاريخ اسلام بازگرداند; او توانست اين كار را با زنده كردن فلسفه "غيبت امام" در قالب فقيه و ولايت فقيه به انجام برساند. آيا او توان اين را خواهد داشت كه تاريخ دردناك و اسفبار شيعه را از زير بار اختلاف بر سر چهار خليفه اول نيز برهاند؟ واقعيت اين است كه رهبران جهان سنت و علماى سنى واقعا پيشرفتها و موفقيتهاى چشمگيرى را كه اينك در ايران روى داده است درك مى‏كنند و اعتقاد دارند كه مذهب شيعه و جنبه‏هاى علمى سياسى آن به خوبى اجرا شده است. علماى سنى چنانچه تاريخ اسفبار اسلام را در طى قرون تاريك به خوبى بررسى كنند، و به جاى جدل سياسى، به مباحثات آرام و مستدل علمى رو بياورند و باز هم سعى كنند تعصبات فرقه‏اى را كنار بگذارند، به درك صحيح‏ترى از نظرات امام خمينى خواهند رسيد. 
اين تبادل افكار و مباحثات عالمانه مى‏تواند، در صورتيكه مبناى آنها قرآن و سنت‏باشد و از هر نوع جدال كلامى و يا تلاش براى سلطه فرقه‏اى ديگر جلوگيرى به عمل آيد و، به عبارت ساده‏تر تمامى تلاش بر مبناى بحث در بنيانهاى قرآنى و اتحاد امت اسلام جهت تحقق رهبرى جهان انسانى، توسط اسلام باشد، جنبه تحقق بخود گيرد. 
چنانچه تلاشهاى پراكنده روشنفكران اسلامى در طى تاريخ مورد مطالعه قرار گرفته و به ويژه سعى شود اختلافات طولانى بين دو فرقه اصلى به كنارى نهاده، و شالوده بناى مكتب نوينى كه محمد عبده، حسن البناء، سيد قطب ابوزهره، خمينى، مطهرى و فضل الله آغاز كردند ريخته شود، آنچه ما بدان"صحوه" (بيدارى) مى‏گوييم تحقق خواهد پذيرفت، و اگر به نوعى اين هدف محقق نشود با درگذشت فرزندان و پسران اين مكتب، پايان " امت" نيز در آتش اختلافات فرقه‏اى فرا خواهد رسيد. اينك در ايران تلاشى بين پيروان "تجديد" و محافظه كاران مخالف "تجديد" در جريان است. يكى از مشخصه‏هاى حركت "تجديد" در ميان طبقات انقلابى ايران، ذهن باز و روشن جهت تشخيص معناى حقيقى "امت" و ميراث فرهنگى انسانى و در نظر گرفتن مشكلات جهان اسلام در مقياس وسيع به جاى تكيه بر شيعه مى‏باشد; در جهت مخالف، محافظه‏كاران تلاش مى‏كنند كه انقلاب اسلامى را به سوى تمايلات صرفا شيعى كشانده و در همين چهارچوب محدود نمايند. 
آيا روزى را خواهيم ديد كه تمامى امت، با تماى فرقه‏ها و شعب خود روشى معتدل و منطقى و بر حق را پيش گيرند؟ البته اسلام در جهان آينده مكتب و فرقه‏هاى فكرى گوناگونى را خواهد ديد. آنچه ما آرزو مى‏كنيم و مى‏خواهيم كه انجام دهيم تعميم روحيه تحمل و صبر "سلفى "است كه باعث مى‏شود تعلق خاطر به "امت واحد" بيش از علاقه به فرقه‏اى خاص در ذهن يك مسلمان قدرت بگيرد، و تمامى تلاش ما تفهيم اين ارزش است كه برادرى مباحثه و وفادارى در ميان امت اسلامى ارتباط بين فرزندان اسلام را استحكام مى‏بخشد. جاى كوچكترين ترديدى نيست كه اگر ملت اسلام در جهاد عليه متجاوزين و ستمگران، عليه صهيونيسم و حاميان قدرتمند عوامل سرسپرده آن در منطقه بپاخيزند، در گرماى صحنه نبرد، ترديدها و دودليها ذوب مى‏شود و ابرهاى تاريك تاريخ از روى چهره اصيل اسلام بر كنار مى‏روند; اگر چنين شود خورشيد برادرى و برابرى اسلامى درخشيدن خواهد گرفت. پس بياييد "حكومت علماء" را برگزينيم و پتك رعدآساى نبرد آزاديبخش فلسطين را بر فرق جهانخواران بكوبيم و دومين " حكومت جهانى اسلامى" را بر پا داريم. " (22)

پى‏نوشتها: 
1. روزنامه رسالت‏شماره 265 سال 1373. 
2. روزنامه كيهان سال 1359. انشاگرى دانشجويان مسلمان پيرو خط امام 3) - مجله پيام انقلاب، شماره 413. سال 1364 
4. همان منبع. 
5. همان منبع. 
6. روزنامه السياست، كويت‏شماره‏80. دسامبر 1981 ميلادى 
7. خبرگزارى آسوشيتدپرس. بهمن 1357 روزنامه اطلاعات سال 1369 
8. مقالات وزارت ارشاد اسلامى، نقل از خبرگزارى سوئد. سال 1979 ميلادى 
9. همان منبع. 
10. همان منبع. 
11. روزنامه اطلاعات سال مهرماه 1369. 
12. مجموعه آثار يادگار امام. جلد دوم. ناشر مؤسسه تنظيم و نشر آثار حضرت امام خمينى، بهار 1375. چاپ اول. 
13. اطلاعات هفتگى، شماره 2327. 
14. فصلنامه حضور، شماره‏2 (تابستان 1374) . 
15. ماهنامه شاهد شماره 131 - ارديبهشت‏سال 1366. 
16. صحيفه نور جلد اول 
17. صحيفه نور جلد اول صفحه 40. 
18. همان منبع ص 65. 
19. صحيفه نور جلد اول صفحه 105. 
20. ماهنامه شاهد شماره 131 ارديبهشت‏سال 1366. 
21. همان منبع. 
22. همان منبع. 



ضرورت شناخت انقلاب اسلامى

جندقى

در قرن ما پيروزى انقلاب اسلامى در ايران حادثه مهم و حيرت انگيزى بـراى جـهان بود كـه مـى توانست در رابـطه با مسأل سياسى جهان و منطقه ايفاگر نقش تعيين كننده و تحولات غير قابل پيش بينى باشد. 
ايـن حادثه بزرگ قرن از يكسو معادلات سياسى استكبار را در ادامه سـياست سلطه وتقسيم استعمارى جهان بهم زد و از سوى ديگر يكى از اسـتـوارترين رژيـمهاى وابـسته را كـه از حـمايت قـدرتهاى بـزرگ برخوردار بود ريشه كن نمود و در كشورى چون ايران با اهميتى كه از نـظـر اسـتراتژيكى و اقـتصادى بـراى قـدرتهاى بـزرگ جـهان دارد تحولى سياسى - مردمى و عظيم بوجود آورد. 
مـهمتر از ايـن دو رونـد انـقلاب اسلامى با آگاهيهاى عميقى كه در مـيان مـلتهاىمسلمان جـهان بـويژه در كشورهاى اسلامى بوجود آورد زمـينه تـحولات سـياسى ريشه دار و بـينشها و گـرايشها و حـركتها و سازماندهيهاى سياسى چشمگيرى را فراهمآورد. 
ايـن جـريان سـياسى يكبار ديگر اسلام را به عنوان يك قدرت تعيين كننده در جهان مطرح نمود و چشم انداز وحدت بزرگ جهان اسلام و حركت عـظيم بـازيابى خويشتن خـود و گريز از سلطه و ايستادگى در برابر اسـتعمار كـهنه و نـو و ايجاد قطب سياسى جديد در جهان و فروريزى رژيـمهاى وابـسته و تـحميلى را در سـرزمينهاى پـرنعمت اسلامى در بـرابر ديدگان مشتاق ولى غم و ياس گرفته يك ميليارد مسلمان گشود و مـوجـى از وحـشـت و اضـطـراب در دلـهاى پـر از امـيد و آرزوى جهانواران آفريد. 
بـه اعـتراف تحليل گران سياسى شگفتيهأى كه انقلاب اسلامى در جهان آفـريد بـيشتراز آنـهأى است كه دنيا در طول شصت سال اخير بخود ديـده اســت, شــگـفتيهأى كـه تحليلها, تـئوريها و پـيش بينيهاى صاحب نظران سياسى را بى اعتبار نموده است. 
انـقلاب اسـلامى بـلوك بنديها و نـظام دوقـطبى تـثبيت شده در نظام بـين المللى كنونى جهان را درهم ريخت و با وجود تضاد عميقى كه بر روابط دو ابرقدرت حاكم بود وآن دو را آشتى ناپذير مى نمود وادار بـه سازش و اتخاذ موضع واحد در برابر اين پديده سياسى جديد نمود و تحولات عمده اى را در مسأل مختلف جهان بدنبالآورد. 
غـرب طـى چـند تـجربه تـلخ در مـصاف با يكپارچگى اسلام در جريان جنگهاىصليبى و درگيرى با امپراطوريهاى اسلامى و مانند آن خاطرات تـرسناك وتكان دهنده اى را در حافظه تاريخ خود بيان دارد ولى اين بـار خـطر عـظيمتر وگسترده تر و دهشتناكتر از آن بود كه درگذشته ديده بود. 
پـديده كاملا نوظهور مقاومت در لبنان با الهام از انقلاب اسلامى و جـهان اسـلامى درمصر و ديگر كشورهاى اسلامى براى غرب بيش از آنچه كه تصور مى كرد وحشتناك و طليعه جهنمى سوزان براى استكبار بود. 
انـقلاب اسـلامى در مـقايسه بـا انـقلابهاى ديگر جهان از يك سلسله ويژگيها وامتيازهاى اصولى برخوردار است كه از نظر فرهنگ و دانش و تـئورى انــقـلاب آن رادر رده بـالاى پـديده هاى سـياسى بـزرگ و انقلابهاى مهم جهان قرار داده است مزايأى چون ماهيت ايدئولوژيكى , قـدرت رهـبرى , و عـمق تـحولات نـاشى ازانـقلاب موجب گرديده كه بـسيارى از صـاحب نظران علوم سياسى در تئوريهاىانقلاب در كشورهاى اسلامى تجديد نظر كنند و الگوى جديدى را مورد بررسى قرار دهند. 
و از سـوى ديـگر متفكران و بنيان گذاران حركتها و نهضتهاى اسلامى همواره الگوهاىانقلاب را در لابلاى تاريخ اسلام جستجو مى كردند و هر كـدام سعى بر آن داشتند كه از حوادث برجسته تاريخ اسلام در تبيين راه و حركت و خط مشى و شيوه خود الهام بگيرند و روند و حركت خود را دنباله جريانهاى تاريخى گذشته اسلام قلمداد كنند. 
فـروغ انـقلاب اسـلامى كـه پس از صدر اسلام مهمترين و ريشه دارترين وشـكوهمندترين حـادثه تـاريخ اسلام است همه درخشندگيهاى فرازهاى بـرجسته تاريخ اسـلام را دربـرگرفت و جـايگزين همه الگوهاى گذشته تاريخ اسلام گرديد. 
بـى شك با مطالعه حتى سطحى و گذرا در زمينه ماهيت انقلاب اسلامى و بازتابهاىجهانى آن و دستاوردهأى كه براى ملل مسلمان بويژه ملت مـسلمان ايـران به ارمغانآورده است ما را به اين نتيجه مى رساند كـه انـقلاب اسلامى نه تنها حادثه بزرگ قرن در جهان و تاريخ ايران اسـت بـــلــكـه خـود از مــهـمترين فـرازهـاى تـاريـخ اسـلام و پـديده اىشگفت انگيز و معجزه ايست الهى كه تجلى قدرت لايزال خداوند - عـلى رغم قدرتهاى مـادى و شـرأط بـر حـسب ظاهر غير قابل تغيير سياسى و اجتماعى محسوب مى گردد. 
برگرفته شده از كتاب انقلاب اسلامى و ريشه هاى آن

مقدمه


تـاريخ تـحـليلى انقلاب هاى گوناگون, يكى از گنجـينـه هاى عظيم و ميراث هاى گرانبـهاى بـشرى است كه بـا بـررسى آن ها مى توان نقش و اهميت هر يك را در مسير پـر فراز و نشيب جوامع انسانى دريافت و با عبرت آموزى از آنها, مسير حركت خويش را روشن تر نمود; چرا كه گذشتـه چـراغ راه آينده است و بـه فرموده حضرت امام خمينى(ره):((تاريخ معلم انسان هاست)). 
اكـنون بـه بيست و يكمين سالگرد انقلابى نزديك مى شويم كه پيروزى آن موجب تبديل ساختار سياسى جهان از نظام دو قطبـى بـه نظام سه قطبى ((اسلام(بـنيادگرايى اسلامى), كاپيتاليسم, كمونيسم)) گرديد. 
انـقلاب اسـلامى ايران, بـى هيچ ترديدى معجزه اى الهى بـود كه بـه دست معجزه گر مردى از سلاله پـاك پـيامبـر(ص), بـه انجام رسيد و نگاه اميد مظلومان و مستـضعفان جـهان را بـه خـود خـيره ساخـت. 
تـاثير عـملى و سريع انقلاب اسلامى در منطقه و بـرآشفتن شعله خشم مردم مسلمان و غير مسـلمان در بـسـيارى از كشورهاى تـحـت سـلطه استعمار, خود گواه روشنى بر اين مدعاست; زيرا در كمتر مقطعى از تاريخ بـشريت, شاهد پـيروزى و تـاثير گذارى قاطع يك جنبـش صرفا مردمى بوده ايم. 
ايـن جـنبش الهى, همه متفكران و سياستمداران را به حيرت و تعجب واداشت زيرا هيچ يك از تـحليلگران و سازمان هاى جـاسوسى دنيا كه به دقيقترين وسأل كسب اطلاعات سرى مجهز بـودند, نتوانستند وقوع چنين انقلاب شگرفى را در منطقه حساس خاورميانه و در دوره اقتدار شاهنشاهى حاكم بر ايران پيش بينى نمايند. 
بـررسى مـاهيت و علت و ابعاد مختلف اين حركت عظيم الهى نه تنها از آن رو ضرورى مى نمايد كه شناخت اين نهضت به استمرار و حفظ آن كمك مى نمايد زيرا ادامه يا ثـبـات آن بـدون شناخت دقيق ماهيت و ابـعاد آن, تقريبـا ناممكن است ـ بـلكه لزومش از آن جهت نيز رخ مى نمايد كه بـدون فهم اعجاز و الهى بـودن آن و همچنين استـثنإ بـودن اين حركت رعد آساى اسلامى, نمى تـوان از عمق جان, بـدان دل بست و خداوند را بر آن شكر گزار بـود كه ((لئن شكرتم لازيدنكم)) شكر نعمت, نعمتت افزون كند. 
پـس در ايـن نوشته كوتاه, ابتدا به دلايل لزوم پرداختن به بررسى نهضت انقلاب اسلامى مى پردازيم و سپـس ويژگى هاى آن را مورد بـررسى قرار مى دهيم, در بـخش بـعدى مقاله, نظريات مختلف در بـاب عوامل پيروزى انقلاب اسلامى را در بـوته نقد قرار مى دهيم و پس از بـيان مختـصر دسـت آوردهاى مهم انقلاب اسـلامى, در پـايان نتـيجـه عملى پرداختن به مباحث قبلى را ذكر خواهيم نمود.

الف ـ ضرورت شناخت تحليلى انقلاب اسلامى:


بــه طـور كلى مى توان از پنج محور در جهت اثبـات ضرورت پرداختن به بررسى انقلاب اسلامى ايران بهره جست كه عبارتنداز: 
1ـ دريافت ارزش انقلاب. 
2ـ جلوگيرى از انحراف انقلاب. 
3ـ تثبيت انقلاب. 
4ـ تداوم انقلاب. 
5 ـ صدور انقلاب. 
اينك بـه تـوضـيح اجـمالـى هر يك از اين محـورها مىپـردازيم.

دريافت ارزش انقلاب


آگاهى دقيق از سير پـيدايش اين نهضت و وضعيت فرهنگى, اقتصادى و سـياسى كـشور در زمان رژيم سابق, سبب مى گردد تا گرانبـهايى اين گوهر استثنايى را در دنياى زور و استكبار امروز, بهتر و بـيشتر دريابـيم و بـا احساس مسووليت عميق تـرى, قدردان موهبـت استـقلال جمهورى اسلامى باشيم.

جلوگيرى از انحراف انقلاب


رمـز انـحراف هر نهضتى, در انحراف از ريشه هاى استـوارى آن نهضت نهفته است, به عنوان مثال, نهضتى كه بر پايه اقتصاد و تكيه بـر پـول پـولداران استوار شده است, بـا تقليل امكانات مادى رو بـه انحطاط خواهد گذاشت. و بـالعكس, نهضتى كه ايمان و ايدئولوژى در آن حرف اول را مى زند, گر چه از تـاثير عوامل اقتـصادى بـر كنار نخواهد ماند, اما تهاجم فرهنگى بـرنده تـرين سلاح در قطع ريشه هاى آن خواهد بود.

تثبيت انقلاب


اكـنون كـه در مقطع خـاصى از تـاريخ تـحـولات جـهان و هم چـنين, موقعـيت حـسـاس و سـرنوشـت سـازى از دوران انقـلاب اسـلامى قـرار گرفته ايم, مسئوليت ما ايجاب مى كند تا واقعيت ها, ريشه ها و علل و آثـار پـديده هاى مخـتـلف انقلاب را در ابـعاد سياسى, اقتـصادى و فرهنگى مورد شناسايى قرار دهيم تا بتوانيم بـا يك بـرنامه ريزى حساب شده اركان انقلاب را تثبيت نماييم.

تداوم انقلاب


اسـتمرار هـر جنبـشى, متوقف است بـر زنده نگاه داشتن انگيزه هاى اوليه و اصلى آن جـنبـش. انگيزه هاى اصلى مردم مسـلمان ايران در رويارويى با رژيم طاغوت, نيز عبـارت بـودند از: استقلال فرهنگى, آزادى سياسى و جـمهورى اسلامى. بـا تـحليل دقيق اين انگيزه ها در مرحله نظر و سپس برنامه ريزى عملى براى پياده كردن آن ها در سطح اجتماع, مى توانيم تـداوم انقلابـمان را تـا ابـد تـامين نمأيم.

صدور انقلاب


هـر ايـده يا فرهنگى از دو راه مى تواند گسترش يابد و از مرزهاى داخلى ملت خويش فراتر رود: 1ـ تـحميل استـكبـارى اين فرهنگ بـا اسـتـفاده از تـبـليغات دروغين(تـهاجـم فرهنگى)2ـ نفوذ واقعى و استـدلالى اين فرهنگ در فكر و روان ملت هاى ديگر(تـبـليغ راستـين بـا تـحليل و شناخت ماهيت انقلاب اسلامى, مى توانيم رموز نفوذ اين نهضت در ميان مردم ايران و نتـيجتـا ملت هاى ديگر را بـه راحتـى تشخيص داده و با برنامه ريزىهاى درازمدت تبـليغى, در جهت گسترش مرزهاى ايدئولوژيكى خود, گام هاى موثرى برداريم. 



صدور انقلاب تمنا و تقابلى از درون و بيرون

فيروز دولت‏ آبادى

جستجو براى شناسائى دلايل اين تقابل كه حتى در نظام دو قطبى - توسط دو بلوك رقيب - شاهد آن نبوده‏ايم، دليل اجماع دو قطب قدرت براى شكست و نابودى انقلاب اسلامى، و اينكه چرا روح حماسى انقلاب اسلامى همچنان روبه عروج و عزت باقى مانده و تمناى صدور آن از درون و بيرون پا برجاست، به اضافه تهاجم جديدى كه عليه انقلاب اسلامى توسط دوستان نادان و دشمنان دانا آغاز گرديده است.انگيزه نوشتن اين سطور مى‏باشند. بحث صدور انقلاب اسلامى از لحظه ورود حضرت امام (ره) به پاريس و اوجگيرى نهضت مقدس مردم ايران در كانون توجهات جامعه جهانى قرار گرفت و اولين پرسشها در اين باب توسط نهادهاى سياسى غرب و قبل از پيروزى انقلاب اسلامى مطرح گرديده‏اند، دلايل امر نيز روشن بوده است. زيرا انقلاب اسلامى ايران يكبار ديگر پس از جنگهاى صليبى، اسلام و ارزشهاى متعالى آنرا مبناى هويت و حركت مجدد مسلمانها قرار مى‏داد. و اگر جنگهاى صليبى با آزادسازى سرزمينهاى غصب شده عملا خاتمه يافت انقلاب اسلامى به دليل وقوع در استراتژيك‏ترين منطقه جهان و در مهمترين كشور اين منطقه و با شورانگيزترين شعائر و وحدت بخش ترين ايدئولوژى و با بى‏شمارترين مخاطبين و در گسترده‏ترين جغرافيا و با شديدترين تمنا و تمايل براى توسعه و صدور - از درون و بيرون - براى تغيير مبانى نظام بين‏الملل و بالتبع تغيير ساختار آن - نظام دو قطبى - مواجه بود، به همين دليل موج مقابله با مقوله صدور انقلاب اسلامى قبل از پيروزى نهائى آن در 22 بهمن 1357 آغاز گرديد. البته پاسخ حضرت امام (ره) نيز روشن و صريح بود. "نهضت مقدس ايران نهضت اسلامى است و از اين جهت‏بديهى است كه همه مسلمين جهان تحت تاثير آن قرار مى‏گيرند." (1)

با پيروزى انقلاب اسلامى و تشكيل دولت‏بحث صدور انقلاب به يكى ا زاصلى‏ترين و جذابترين موضوعات جامعه انقلابى ايران تبديل گرديد. برداشتهاى اوليه نزد دوستان و دشمنان يكسان بود، انقلاب اسلامى همچون ساير انقلابهاى دنيا بايد يكى از سه ديدگاه ذيل را انتخاب نمايد:

الف - ديدگاه راديكال. در اين ديدگاه منافع ملى با منافع آرمانى يكسان فرض مى‏شود و هر نوع نرمش در برابر نظام بين‏المللى مطرود و براندازى نظامهاى مخالف در اولويت‏خط حماسى صدور انقلاب قرار مى‏گيرد.

ب - ديدگاه فرصت طلبانه. طرفداران اين ديدگاه منافع ملى را اصل و منافع آرمانى را فرع بر آن مى‏دانند. تكيه‏گاه اصلى را بر بازسازى ملى و كوشش براى صدور انقلاب را غير منطقى و موكول به اقتضاء شرايط بين‏الملى مى‏دانند.

ج - ديدگاه محافظه‏كارانه. اين گروه منافع آرمانى را فاقد وجاهت‏بين‏المللى دانسته و تنها منافع ملى را به رسميت مى‏شناسند اين ديدگاه هر گونه فعاليتى را براى صدور انقلاب عملى نادرست و موجب برانگيختن حساسيت منفى جامعه جهانى بر عليه منافع ملى مى‏داند. لكن بنيانگذار جمهورى اسلامى در ايران، على‏رغم تاكيد دائمى بر خدشه ناپذير بودن اصل صدور انقلاب به نفى و طرد هر سه ديدگاه پرداخته‏اند، دلايل حضرت امام را مى‏توان به شرح ذيل دسته‏بندى نمود:

الف - دلايل مكتبى: هر سه ديدگاه از صدور انقلاب كسب قدرت را هدف دارند، حال آنكه در باور حضرت امام هدف از صدور انقلاب انجام تكليف براى ترويج اسلام است نه كسب قدرت.

ج - دلايل جامعه‏شناختى: از ديد حضرت امام صدور انقلاب بايد نتيجه كار مشترك و موكول به خواست توام با كوشش خود مردم باشد. در صورتى كه هر سه ديدگاه حركتهاى زورمدارانه كه مستلزم اخذ تصميم و اقدام بجاى ملتها است را در دستور كار دارند.

د - دلايل سياسى: هر سه ديدگاه به صدور انقلاب نگاه ابزارى دارند، حال آنكه حضرت امام آن را يكى از اصول سياست‏خارجى در اسلام مى‏دانند.

مزيد بر دلايل فوق بايد توجه داشت كه حضرت امام در زمان نفى و طرد هر يك از سه ديدگاه مطروحه لحن و نحوه استدلال بخصوصى داشته‏اند كه مبين دقت و توجه ايشان به جبهه خودى و بيگانه نيز مى‏باشد.

ايشان در پاسخ به گروه اول - ديدگاه راديكال - كه توجيه قدرتمند خود را از عبارت زيباى ايشان "اسلام مرزى نمى‏شناسد" (2) گرفته بودند، با لحنى آمرانه و ارشادى مى‏فرمايند: "ما كه مى‏گوئيم بايد انقلاب به همه جا صادر بشود. اين معنى غلط را از او برداشت نكنند كه ما مى‏خواهيم كشورگشائى كنيم. ما همه كشورهاى اسلامى را از خودمان مى‏دانيم. همه كشورها بايد در جاى خودشان باشند." (3) علت طرد اين ديدگاه توسط حضرت امام (ره) آن است كه طرفداران اين نظريه به دليل روح حماسى، قدرت دشمن را ناديده و يا كم ارزيابى مى‏كنند و به دليل عدم موفقيت‏به ماجراجوئى و نهايتا به شكست تن خواهند داد. لحن ايشان در نفى و طرد ديدگاه دوم - فرصت طلبانه - هشدار دهنده است: "مسائل اقتصادى و مادى اگر لحظه‏اى مسئولين را از وظيفه‏اى كه بر عهده دارند منصرف كند. خطرى بزرگ و خيانتى سهمگين را به دنبال دارد. بايد دولت اسلامى تمام سعى و توان خود را در اداره هرچه بهتر مردم بنمايد، ولى اين بدان معنى نيست كه آنها را از اهداف عظيم انقلاب كه ايجاد حكومت جهانى است منصرف كند." (4) به باور حضرت امام طرفداران اين ديدگاه با اضافه ارزيابى نمودن نظام سلطه، فرصت طلبى را مشى سياست‏خود قرار خواهند داد و استفاده از زور - قدرت ظالمانه - را براى حفظ دستاوردهاى محدود و مقطعى - اگر دستاوردى را تصور كنيم - مجاز خواهند دانست و در نهايت‏يا شكست‏خورده يا بدتر از شكست‏به همان قدرتى تبديل مى‏شوند كه براى براندازى آن قيام كرده بودند.

لكن لحن پاسخ ايشان به گروه سوم - ديدگاه محافظه‏كارانه - قاطع و كوبنده است "ما انقلابمان را به تمام جهان صادر مى‏كنيم". (5)

از منظر امام ا ين ديدگاه كه خاستگاهى ملى‏گرايانه - ناسيوناليستى - دارد ضمن آنكه از فضاى پيرامونى غافل و موجبات محاصره و اضمحلال انقلاب را فراهم مى‏نمايد، اساسا ديدگاهى ضد (غير) اسلامى است زيرا نسبت‏به اولين وظيفه دولت اسلامى يا هر فرد مسلمان كه نشر و تبليغ اسلام در جهان است موضعى منفى دارد، وظيفه‏اى كه مسلمانان در ضعيف‏ترين شرايط سياسى و اجتماعى خود و در زمان دور بودن از قدرت از آن دست نكشيدند، و جهاد مستمر حضرت امام در اين رابطه نزديك به هفتاد سال قدمت دارد.

آنچه از بررسى مواضع حضرت امام در نفى و طرد سه ديدگاه فوق مسلم است، تلاش ايشان براى بنيانگذارى روش و شيوه جديدى براى صدور انقلاب (اسلامى) است. زيرا شكست هر سه ديدگاه، مبين وجود روشهاى مقابله با آنها در ادبيات سياسى غرب و نظامهاى استعمارى پيشرفته و سازمانهاى جاسوسى با سابقه‏اش مى‏باشد و امام با طرد آنها و جايگزينى روش جديدى براى صدور انقلاب نيروى بازدارندگى غرب در اين مقوله را زمينگير، سردرگم و ناتوان ساخت. به گونه‏اى كه يكى از مناديان ديدگاه سوم كه هم سابقه زندگى طولانى در غرب و هم ارتباطات وسيعى با محافل اين كشورها دارد، به شكل ناشيانه‏اى ضمن منحوس دانستن واژه"صدور انقلاب" (6)در محاوره بين‏المللى دلايل مخالفت‏خود و جريان همفكرش را با صدور انقلاب چنين بيان مى‏كند. " انقلاب كالا نيست كه در كوله‏پشتى‏هاى انقلابى‏هاى ايران بشود به دنيا صادرش كرد". (7) ترديدى نيست كه‏انديشه صدور انقلاب در كوله‏پشتى متعلق به هيچيك از مسئولين و انقلابيون جمهورى اسلامى ايران نبوده و نيست. زيرا كسانى كه فكر مى‏كنند انقلاب كالائى است كه در كوله پشتى قابل صدور باشد همان‏اندازه احمقند كه كسانى بخواهند با همين انگ و بر چسب از صدور انقلاب جلوگيرى كنند، على ايحال از ديدگاه حضرت امام اعتقاد به اسلام و ارزشهاى متعالى آن مترادف با احساس مسئوليت دائمى نسبت‏به سرنوشت كليه انسانهاست، در اين ديدگاه همانگونه كه ناديده انگاشتن مرزها نتيجه‏اى جز ماجراجوئى و شكست در پى ندارد، بستن مرزها و اسير شدن در قيوداتى نظير رشد و توسعه ملى بدون توجه به سرنوشت‏ساير ملتها كارى عبث و بيهوده است و نمى‏توان الگوى مناسبى براى ملتها گرديد مگر آنكه در قبال مسائل و معضلات آنها احساس مسئوليت دائمى داشت و به نداى مظلوميت آنها پاسخ داد. به بارو حضرت امام اشاعه پيام رهايى بخش و عزت آفرين انقلاب اسلامى د رعصر ارتباطات موكول به اجازه نشر ا ز جانب مخالفان نيست، بويژه اگر اين انقلاب بر عليه درد و رنج مشترك همه انسانها باشد، حضرت امام، انقلاب اسلامى را الگوى ارزشهاى مطلوب مردم تحت‏ستم مى‏دانستند و معتقد بودند انقلاب اسلامى از آن جهت كه معرف آرمانهاى مردم محروم و مسلمانان مظلوم است، مورد پذيرش آنان قرار خواهد گرفت و مشى خود را بر نفى ظلم و ظلم‏پذيرى، نفى سلطه و سلطه‏گرى و نفى سكوت و برخورد انفعالى قرار دادند. ايشان بدينسان انقلاب اسلامى را نه به عنوان يك آرمان و آرزوى دست نيافتنى بلكه به عنوان يك امر عملى و تحقق پذير به دنيا صادر كردند. بهتر آن است كه خاتمه اين فصل را مزين به كلمات هميشه جاويد آن حضرت كنيم و شاهد كوشش خستگى ناپذير ايشان از قبل از پيروزى انقلاب اسلامى تا آخرين روزهاى حيات مباركشان درباره همين تكليف الهى - صدور انقلاب - باشيم. و در اين رابطه، مخاطبين انقلاب اسلامى و مفاهيم قابل صدور آن را به شماره‏اى ديگر واگذا رنمائيم.

"نهضت مقدس ايران، نهضت اسلامى است. از اين جهت‏بديهى است كه همه مسلمين جهان تحت تاثير آن قرار مى‏گيرند." (8) (10/10/1357)

"ما انقلابمان را به جهان صادر مى‏كنيم. چرا كه انقلاب ما اسلامى است. و تا بانگ لا اله الا الله و محمد رسول الله (ص) بر تمام جهان طنين نيفكند مبارزه هست و تا مبارزه در هر كجاى جهان عليه مستكبرين هست ما هستيم." (9) (22/11/58)

"ما بايد در صدرو انقلابمان به جهان كوششم كنيم و تفكر اينكه ما انقلابمان را صادر نمى‏كنيم كنار بگذاريم زيرا اسلام بين كشورهاى مسلمان فرقى قائل نمى‏باشد و پشتيبان تمام مستضعفين جهان است. از طرفى ديگر تمام قدرتها و ابرقدرتها كمر به نابودى مان بسته‏اند و اگر ما در بسته بمانيم قطعا با شكست مواجه خواهيم شد. ما بايد حسابمان را صريحا با قدرتها و ابرقدرتها يكسره كنيم و به آنها نشان دهيم كه با تمام گرفتاريهاى مشقت‏بارى كه داريم با جهان برخورد مكتبى مى‏نمائيم." (10) (1/1/59)

"ما امروز دورنماى صدور انقلاب اسلامى را در جهان مستضعفان و مظلومان بيش از پيش مى‏بينيم." (11) (15/2/62)

"اسلام صادر شد در سرتاسر دنيا، از اين سياه‏هاى عزيزى كه در امريكا هستند و تا افريقا و تا شوروى و همه جا، نور اسلام تابيده است و توجه مردم به اسلام شده است. و مقصود ما از صدور انقلاب همين بود و تحقق پيدا كرد و انشاءالله اسلام در همه‏جا غلبه بر كفر پيدا خواهد كرد." (12) (4/2/64)

"عطر خونهاى پاك شهداى عزيز ما، در تمامى جهان پيچيده و اثرات آن را در اقصى نقاط عالم مشاهده مى‏كنيم. حماسه مردم فلسطين يك پديده تصادفى نيست، آيا دنيا تصور مى‏كند كه اين حماسه را چه كسانى سروده‏اند و هم اكنون مردم فلسطين به چه آرمانى تكيه كرده‏اند كه بى‏محابا و با دست‏خالى در برابر حملات وحشيانه صهيونيست‏ها مقاومت مى‏كنند؟ آيا تنها آواى وطن‏گرايى است كه از وجود آنان دنيايى از صلابت آفريده است؟ آيا از درخت‏سياست‏بازان خود فروخته است كه بر دامن فلسطينيان ميوه استقامت و زيتون نور و اميد مى‏ريزد؟ اگر اين چنين بود، اينها كه سالهاست در كنار فلسطينيان و به نام ملت فلسطين نان خورده‏اند! شكى نيست كه اين آواى الله اكبر است، اين همان فرياد ملت ماست كه در ايران شاه را و در بيت‏المقدس غاصبين را به نوميدى كشاند. و اين تحقق همان شعار برائت است كه ملت فلسطين در تظاهرات حج، دوشادوش خواهران و برادران ايرانى خود فرياد رساى آزادى قدس را سر داد و مرگ بر آمريكا، شوروى و اسرائيل گفت، و بر همان بستر شهادتى كه خون عزيزان ما بر آن ريخته شد، او نيز نثار خون نمود و به رسم شهادت آرميد. آرى، فلسطينى راه گم كرده خود را از راه برائت ما يافت و ديديم كه در اين مبارزه چطور حصارهاى آهنين فرو ريخت و چگونه خون بر شمشير و ايمان بر كفر و فرياد بر گلوله پيروز شد و چطور خواب بنى‏اسرائيل در تصرف از نيل تا فرات آشفته گشت، و دوباره كوكب دريه فلسطين از شجره مباركه لاشرقيه و لاغربيه ما برافروخت. و امروز به همان گونه كه فعاليت‏هاى وسيعى در سراسر جهان براى به سازش كشيدن ما به كفر و شرك در جريان است، براى خاموش كردن شعله‏هاى خشم ملت مسلمان فلسطين نيز به همان شكل ادامه دارد و اين تنها يك نمونه از پيشرفت انقلاب است. و حال آن كه معتقدين به اصول انقلاب اسلامى ما در سراسر جهان رو به فزونى نهاده است و ما اينها را سرمايه‏هاى بالقوه انقلاب خود تلقى مى‏كنيم، و هم آنهايى كه با مركب خون طومار حمايت از ما را امضا مى‏كنند و با سرو جان دعوت انقلاب را لبيك مى‏گويند و به يارى خداوند كنترل همه جهان را به دست‏خواهند گرفت.

امروز جنگ حق و باطل، جنگ فقر و غنا، جنگ استضعاف و استكبار و جنگ پابرهنه‏ها و مرفهين بى‏درد شروع شده است. و من دست و بازوى همه عزيزانى كه در سراسر جهان كوله‏بار مبارزه را بر دوش گرفته‏اند و عزم جهاد در راه خدا و اعتلاى عزت مسلمين را نموده‏اند، مى‏بوسم و سلام و درودهاى خالصانه خود را به همه غنچه‏هاى آزادى و كمال نثار مى‏كنم و به ملت عزيز و دلاور ايران هم عرض مى‏كنم خداوند آثار و بركات معنويت‏شما را به جهان صادر نموده است، و قلب‏ها و چشمان پر فروغ شما كانون حمايت از محرومان شده است، و شراره كينه انقلابى‏تان جهانخواران چپ و راست را به وحشت‏انداخته است." (13)

فهرست منابع

1. صدور انقلاب از ديدگاه امام خمينى - تبيان دفتر ششم چاپ اول تابستان 1374 ص‏25 
2. همان صفحه 13 
3. همان ص 59 
4. همان ص 47 
5. همان ص‏34 
6و7. مصاحبه دكتر يزدى با مجله آبان شماره 50 و 49 
8. صدور انقلاب از ديدگاه امام خمينى - ص‏25 
9. همان ص‏34 
10. همان ص‏35و34 
11. همان ص‏92 
12. همان ص 114 
13. همان ص‏119و118 
در اين مقاله از مقدمه ارزشمند جناب آقاى حميد انصارى بر "صدور انقلاب از ديدگاه امام خمينى" استفاده بى‏شمارى شده است و در جاى جاى مقاله عبارات و برداشتهائى از آن وجود دارد كه به علت كثرت استفاده از پى‏نوشت‏خوددارى شده است. 

 


اوج جنبشهاي اسلامي در نهضت امام خميني

نهضت اسلامي امام خميني ، اوج كلية حركتها و جنبشهاي اسلامي تاريخ اسلام و تشيع ، و تبلور همة آمال و آرمانهاي انقلابي نهضتهائي بود كه در صفحات گذشتة اين گزارش طبور اجمال بيان گرديد. به همين دليل است كه در مطالعه و بررسي اين نهضت ، نمي توان آن را تنها به عنوان حادثه اي در رابطه با حوادث زمان در نظر گرفت. نهضت امام خميني بمثابة كوه آتشفشاني بود كه نه يكروزه بوجود آمد ، و نه چون سر به خروش برداشت در حصار زمان و مكان خاص محصور گرديد. 
سئوال از اينرو بررسي نهضت امام خميني را بايد در سه مرحله زير مورد مطالعه و بررسي قرار داد: 
1.   انديشه ها و آرمانهاي انقلابي امام تا سال 1342 كه سر اغاز نهضت محسوب مي شود. از اين مرحله مي توان به دورانهاي نهاني انقلاب اسلامي نام برد. 
2.   حركت فزايندة نهضت ، تا تبديل به انقلاب بزرگ اسلامي كه مي توان آن را تولد انقلاب ناميد. 
3.   روند انقلاب اسلامي تا پيروزي ، كه مرحلة شكوفائي و سازندگي انقلاب اسلامي محسوب مي شود. 
با مطالعه اين فرايند در نهضت امام خميني ، مي توان براي اين سؤال پاسخ يافت كه 
چرا امام در كوران مبارزه با استبداد توسط نهضت ملي ، و مبارزة ضد استكباري در نهضت آية الله كاشاني ، و نهضت مسلحانة فدائيان اسلام . عملا مشاركت و همكاري ننمود ؟ و يك تنه بعد از فوت آية الله بروجردي برخاست و چون آتش فشاني خوشان سر بر آورد؟ پاسخي كه مي تواند روشنگر ابهام ديگري در تاريخ سياسي معاصر باشد؛ كه چگونه اين سيل بنيان كن توانست كاري را كه هيچكدام از نهضتها و جنبشها نتوانسته بود انجام دهد ، با قدرت و صلابت به پايان برساند؟  
مطالعة مراحل سه گانه فوق ما را به اين نتيجه مي رساند كه به اعتقاد امام ، قيام و نهضت ، چون آتش فشان ، مايه و مواد مي طلبد ؛ و نيز قدرتي كه آن را به خروش مي آورد ، و منبع و ماية قيام و انقلاب اسلامي ، مكتب و مردمند. رهبري مي تواند قيام ، نهضت و انقلاب اسلامي را به ثمر برساند كه از ژرفاي مكتب و ارادة توده هاي مردم بر خواسته باشد. 
اين كار از دست فقيهي عادل بر مي آيد كه در مسند مرجعيت عامه ، ولايت او مقبول همگان يا اكثريت قابل توجه جامعة اسلامي باشد. 
رسيدن به اين جايگاه رفيع كه ريشه در عمق مكتب و ژرفاي ايمان و ارادة امت دارد ، بي شك احتياج به زمان ، شرائط و امكانات بالقوه . بالفعل فراوان دارد كه بايد در يك فرايند خاصي شكل بگيرد و به ثمر بنشيند. 
توضيح اين پاسخ اجمالي را كه قبل از بررسي مراحل نهضت امام خميني نوعي پيشداوري است ، در لابلاي تشريح مراحل سه گانه جستجو و مطالعه مي نمائيم.

پاسخ سوال بالا

الف : دوران نهاني نهضت

انديشه هاي انقلابي و آرمانهاي سياسي نهضتي را كه در سال 1342 ، بر حسب ظاهر آغاز گرديد ، مي توان در آثار پنجاه سال پيشتر رهبر انقلاب ، بالاخص در كتاب كشف اسرار ديد. 
روزي كه كتاب اسرار هزار ساله ، سر پوش از توطئة مشترك استعمار و استبداد ـ در سياست اسلام زدائي در ايران ـ برداشت ، در حوزة ضربه خوردة قم كه اختناق و سانسور خودي بر آن حاكم بود ، امام به تنهائي افكار و ايده هائي را مطرح نمود كه نمايانگر ديدگاههاي رهبر انقلاب اسلامي در دوراني است كه در حقيقت مرحلة نهاني نهضت اسلامي امام محسوب مي شود. 
براي پي بردن به اين اهداف و نگرشها و آرمانها كه مايه هاي اصلي انقلاب اسلامي بوده است ، به مطالعه چند فراز از آثار مكتوب امام مي پردازيم : 
جهاد رهائي بخش 
“ …  اسلامي كه مي گويد : و قاتلوا المشركين كافه كما يقاتلونكم كافه1 ، آيا مي گويد :

بنشينيد تا طعمة ديگران شويد ؟ اسلامي كه مي گويد : و اقتلوهم حيث ثقفتموهم و اخرجوهم من حيث اخرجوكم2  ، آيا مي گويد: دست روي دست بگذاريد تا ديگران بر شماچيره شوند ؟ اسلامي كه مي گويد : و قاتلوا في سبيل الله الذين يقاتلونكم 3  ، مي گويد : خود را تسليم ديگران كنيد ؟ اسلامي كه مي گويد : الخير كله في السيف و تحت ظل السيف ؛ و لا يقيم الناس الا اسيف ؛ و السيوف مقاليد الجنه و النار ؛ و للجنه باب يقال له باب المجاهدين ؛ و صدها آيات و احاديث4   براي جنگ با اجانب و براي استقلال كشور آورده ، آيا مردم را از كوشش و جنگ باز مي دارد ؟ ”5 
  
1.   سورة توبه ، آيه 36( همگي بامشركين بجنگيد ، چنانكه آنها همگي با شما مي جنگند). 
2.   سورة بقره ، آيه 190 ( دشمنان آتش افروز را هر كجا يافتيد بقتلشان برسانيد ؛ و آنها را همانطور كه شما را بيرون كرده اند ؛ بيرون برانيد). 
3.   سورة بقره ، آيه 189 ( در راه خدا با آنها كه با شما مي جنگند پيكار كنيد ). 
4.   رجوع كنيد به وسائل الشيعه ، ج 18 ، تحت همان عنوان. 
5.   كشف الاسرار ، تأليف حضرت امام خميني مدظله ، صفحة 289.

اعانت دولت ظلم ، عديل كفر است

“ … دستوري كه دولت ديكتاتوري رضاخان داده ، به يك پول سياه ارزش ندارد ؛ و حتماَ بايد قانونهائي كه در آن زمان از مجلس گذشته ، اوراقش را سوزاند و محو كرد ؛ و وكلاي زوري آن روزها ، حق وكالت امروز را ندارند. ”1 
“ … ما مي گوئيم دولتي كه … چندين هزار افراد مظلوم كشور را در معبد بزرگ مسلمين و جوار امام عادل ، با شصت تير و سرنيزه سوراخ سوراخ و پاره پاره كند ، دولت ، دولت كفر است؛ و اعانت آن عديل كفر و بدتر از كفر است. ما مي گوئيم دولتي كه بر خلاف قانون كشور و قانون عدل ، يك گروه ديوسيرت را به جان ناموس مردم بيندازد و حجاب عفت را با زور سر نيزه از سر آنها بر بايد و محترمات را زير لگد انداخته و بچه هاي مظلوم آنان را سقط كند ، اين دولت ، دولت ظالمانه ، و اعانت به آن عديل كفر است. ما حكومت ديكتاتوري ( رضاخان ) را ظالمانه و عمال آن را ظالم و ستمكار مي دانيم.” 2    
“ آن حرفهاي بي خردانه كه از مغز يك سرباز بي سواد ( رضاخان ) تراوش كرده بود ، پوسيد و كهنه شد ؛ و فقط قانون خدا است كه خواهد ماند؛ و دست تصرف روزگار آن را كهنه نمي كند. ”3 
“ جمله آنكه اين زمامداران خائن يا بي خرد … بايد عوض شوند تا كشور عوض شود ؛ و گرنه خواهيد از اين روزگار بدتري ديد ، اينكه اكنون داريد پيش آن بهشت است. ” 4

1.   همان مأخذ ، صفحه 271. 
2.   همان ، صفحه 302. 
3.   همان ، صفحه 274. 
4.   همان ، صفحه 284.

ايدة حكومت اسلامي

امام در سياهترين روزهاي اختناق رضاخاني مسئلة حكومت اسلامي را به صراحت مطرح نمود ؛ و تشكيل آن را يك فريضة الهي و مبتني بر فرمان قرآن و حكم جاودانة اسلام دانست: 
“ خداي عادل هرگز تن دادن به حكومت ظالمان را نمي پذيرد. تنها حكومتي كه خرد و شرع آن را حق مي داند ، حكومت خدا ، يعني حكومت قانون الهي است ؛ و اين نوع حكومت اگر به دست فقيه هم نباشد ، بايد حكومت با اساس قانون الهي كه صلاح كشور و مردم در آن است ، اداره 
شود؛  و چنين حكومتي بدون نظارت فقها امكان پذير نيست. ”1 
پاسداري از استقلال و آزادي 
آموزش نظامي در سطح جامعه ، و بسيج عموم مي تواند چون سدي محكم در برابر تهاجم خارجي و توطئه هاي داخلي ، نظام سياسي اسلامي را حفظ و بقاء آن را تضمين نمايد 2 . 
امام به استناد آيات مربوط به نهي از تولاي كفار3  و لزوم آمادگي رزمي4  نوشت: 
جواب 3 
“ هم ميهنان عزيز ، خوانندگان گرامي ، برادران ايماني ، جوانان ايران دوست ، ايرانيان عظمت خواه، مسلمانان عزت طلب ، دين داران استقلال خواه ، اينك اين فرمانهاي آسماني است ؛ اين دستورات خدائي است. اين پيامهاي غيبي است كه خداي جهان براي حفظ استقلال كشور اسلامي و بناي سرفرازي ، به شما ملت قرآن و پيروان خود فرو فرستاده ؛ آنها را بخوانيد و تكرار كنيد ؛ و در پيرامون آن دقت نمائيد ؛ و آنها را بكار بنديد تا استقلال و عظمت شما برگردد ؛ و پيروزي و سرافرازي را دوباره در آغوش گيريد ؛ وگرنه راه نيستي و زندگاني سراسر ذلت و خواري خواهيد پيمود ؛ و طعمة جهانخواران خواهيد شد. ”5 
رهبر انقلاب  اسلامي اين ايده ها و آرمانهاي سياسي و انقلابي را در طول دوران زعامت مرحوم حاج شيخ عبدالكريم حائري و آيت  الله بروجردي همچنان در دل داشت ، و مترصد فرصتي بود كه آنها را از موضع مرجعيت و در مقام يك فقيه مقبول ، به مردم باز گو كند تا تحول لازم را در جامعه بوجود آورد. 
ب: تولد نهضت و انقلاب اسلامي 
جواب 4 
دولت اميني با حمايت آمريكا توانست بخشي از برنامه هاي آمريكا را در زمينة اصلاحات اجتماعي و طرح تقسيم اراضي به اجرا در آورده و با يك سلسله نمايشها و فريبكاريها ، ايران را تا مدتي از انفجار دور داشته و خود را به عنوان دلسوز مردم و علاقمند به روحانيت مطرح سازد. اميني خود 
1. همان ، صفحة 281.                                   2. همان ، صفحه 306. 
3.سورة نساء ، آيه 137 (ايتبغون عندهم العزة فان العزة لله جميعا)؛ و سورة مائده ، آيه50( و من يتولهم منكم فانه منهم). 
4.سورة انفال ، آيه 62 ( واعدّوالهم ما استطتم منقوة و من رباط الخيل ترهبون به عدوّالله). 
5.كشف الاسرار ، تأليف 
را خدمتگزار ملت مسلمان و همگام با روحانيت نشان مي داد ؛ و براي جلب افكار عمومي به ديدن علما و مراجع قم رفت. وي در 13 رجب سال 1381 توانست به خانة امام خميني نيز راه پيدا كند ، ولي با شنيدن مطالبي كه امام در زمينة ديكتاتوري دودمان پهلوي و سلطة آمريكا بيان نمود ، از فريب روحانيت نا اميد شد. ولي شاه كه هر نوع وجيه المله بودن را دشمن ديكتاتوري خود مي دانست ، دولت اميني را تحمل نكرد و پس از يك سال و چند ماه كه از خوش خدمتي وي مي گذشت ، او را در سال 1341 كنار زد و قدرت را شخصا به دست گرفت. 
شاه در همان سال در باز گشت از سفر آمريكا بر آن شد كه خواستة آمريكا را كه در پيام كندي به كنگرة آمريكا منعكس بود1 ، خود به اجرا در آورد ؛ و آمريكا را به ادامة ديكتاتوريش اميدوار سازد. 
اين پيام نشان مي داد كه آمريكا از حمايت رژيمهائي كه با بي عدالتي و هرج و مرج و بي قانوني و اقتصاد ورشكسته و نارضايتي عمومي ، صرفا به اتكاي سرنيزه ، ملتهاي خود را آرام و وادار به تحمل آنها مي كنند ، نااميد است ؛ و از رژيمهاي وابستة خود مي خواهد كه به يك رفورم اجتماعي و اقتصادي دست زده و نوعي انقلاب نمايشي را در كشورهاي خود به اجرا  در آوردند. 
كندي در اين پيام تصريح كرده بود كه ما مي خواهيم در  اين كشورها ( چون برزيل ، پاكستان و ايران ) اميدواري پديد آيد. هيچ نوع اسلحه و قدرت نظامي نمي تواند به رژيمهائي كه نمي توانند اصلاحات اجتماعي كنند ثبات ببخشد. 
شاه با اتكاء بيش از حد به سازمان مخوف امنيتي خود مي خواست ديكتاتوري خود را علي رغم خواست اربابش ، با اجراي اصلاحات اجتماعي نمايشي كه بر آن نام انقلاب سفيد داده بود ، حفظ نمايد ؛ و از اين رهگذر هم ارباب را راضي نمايد و هم آنچه راكه مي خواست عملي سازد. انقلاب سفيد شاه ، هم سركوب ملت و استقرار هر چه بيشتر ديكتاتوري وي بود ، و هم فريب دادن حامي جهانخوارش آمريكا محسوب مي شد. 
محمد رضاي خائن در اجراي اين نقشة شوم ، نيازي به وجود اميني كه مي رفت در اجراي اصلاحات نمايشي ، وجهة ملي و مذهبي ـ هر قدر ناچيز و در حقيقت ، اين وعده به لحاظ ارزيابي و نتيجه گيري از شرائطي بود كه در دوران نخست وزيري اميني براي شاه حاصل شده بود ؛ و شاه در اين ازريابي سطحي و عجولانه از قدرت ايمان مردم و نفوذ روحانيت و جريان مرجعيت غافل مانده و دچار اشتباه بزرگي شده بود. 
سفر جانسون معاون رياست جمهوري وقت آمريكا به ايران ، كه براي ارزيابي اوضاع ايران و بررسي ميزان اصلاحات انجام شده و بازتاب آن ، در سوم شهريور 1341 انجام گرفت ، و از عدم اطمينان آمريكا به ثبات سياسي ايران ناشي مي شد ، شاه را بجاي اينكه به انديشه وادارد ، سرمست از بادة قدرت كرد. 
شاه باچنين ارزيابي غلط و برداشتي نادرست ، از تمامي امكانات و نيروهاي داخلي و خارجي براي راه اندازي يك تهاجم همه جانبه و بنيان كن بهره گرفت ، و به سركوب نيروهاي مخالف پرداخت. 
در اينجا ياد آوري اين نكته ضروري است كه اين حركت سركوبگرانة رژيم كه با حمايت احتمالي ، و ناآگاهانة برخي از قشرهاي كارگري ، كشاورزي ، كارمندي ، زنان و روشنفكران غرب زده ، و نيز با پشتيباني تضمين شدة آمريكا ، و بر اساس فريب مردم طرح ريزي شده بود ، اگر توفيق مي يافت ، مي توانست به نفوذ اسلام در كشور اسلامي ايران خاتمه داده و سياست اسلام زدائي را كه ديكتاتوري اول پهلوي از انجام آن عاجز مانده بود ، به اجرا در آورد ؛ و سكولاريزم را كه مبناي سلطة خارج و استيلاي كامل فرهنگ غربي بود ، جامة عمل بپوشاند و هر نوع جنبش اسلامي و حركت روحانيت را در دراز مدت سركوب نمايد. 
جرقه و شعلة قيام         جواب 10 
امام خميني كه از دير باز در انديشة فرصتي مناسب براي شكستن قدرت نامشروع شاه و ابهت پوشالي سلطة جهانخواران بود ، در چنين شرائطي ، آن فرصت مطلوب را يافت ؛ و با فريادي رسا و درهم كوبنده ، پرچم مبارزه با اتبداد داخلي و سلطة خارجي را به دست فشرد ، و نهضت ريشه دار و پر صلابتي را آغاز كرد. 
يكي از موانع بزرگ بر سر راه مراجع تقليدي چون امام ، در شرع به نهضت و قيام ، اين بود كه بيشترين قشرهاي مسلمان و پايبند به مذهب ، در گذشته چنين تصور مي كردند كه دخالت علما و مراجع تقليد در امر سياست ، به دليل آلودگي آن با فريب و دغل و فساد ، شايستة مقام آنها نيست؛ و معتقد بودند روحانيت و سياست دو مقولة ناهمگون و غير قابل جمع مي باشد. 
به همين دليل بود كه با بهره گيري از شيوة مقبول عامة مردم ، مخالفت امام با سياست آمريكائي شاه از ايراد شاه از ايراد شرعي به بندهاي خلاف شرع لايحة انجمنهاي ايالتي و ولايتي آغاز گرديد.   
از سوي ديگر ، شاه كه به انحراف جريان مرجعيت به حوزة علميه نجف ، و عدم تمركز مرجعيت در حوزة علميه قم دل بسته بود ، و با توجه به شرائط وقت حوزة علميه قم ، ممكن بود مخالف امام با عدم هماهنگي مراجع ديگر مواجه گردد ، امام خميني به دنبال اعلام تصويبنامة انجمنهاي ايالتي و ولايتي در جرائد عصر تهران ، بي درنگ علماي طراز اول قم را به نشست و گفتگو پيرامون اين تصويبنامه دعوت نمود ؛ و ساعتي بعد ، اولين نشست علماي قم در منزل مرحوم حاج شيخ عبدالكريم حائري ـ بنيانگذار حوزة علمية قم ـ تشكيل يافت.1 
با توضيحاتي كه حضرت امام مدظله در زمينة خطر توطئة جديد شاه و آمريكا ، و نكات خلاف شرع تصويبنامه ، و پي آمدهاي شوم آن بيان نمودند ، پس از تبادل نظر ، تصميم گرفته شد مخالفت علماي قم با مفاد تصويبنامه ، توأم با درخواست لغو فوري آن به شاه مخابره شود و به اطلاع عموم برسد ؛ و نيز علماي تهران و ساير شهرستانها در جريان امر قرار گيرند ؛ و اين جلسه هفته اي يكبار ، و در صورت لزوم بيشتر تشكيل گردد. 
امام در تلگراف اعتراضيه خود به شاه ، در تاريخ 15 آبان 1341 ، تصويبنامة كذائي را خائنانه ، غلط ، نقشة شوم دشمنان اسلام و ملت ايران ، جسارت به ساحت مقدس قرآن ، ذنب لايغفر ، ومستوجب توبه و استغفار دولت شمرد ؛ و در همان روز طي تلگراف پرخاشگرانة ديگري به علم هشدار داد : “ به شما نصيحت مي كنم كه به اطاعت خداوند متعال گردن نهيد ، و از عواقب وخيمة تخلف از قرآن و احكام علماي ملت و زعماي مسلمين بترسيد ؛ و بدون موجب ، مملكت رابه خطر نياندازيد ؛ و الا علماي اسلام دربارة شما از اظهار عقيده خودداري نخواهند كرد.”2    
پاسخهاي اهانت آميز و بي منطق شاه و دولت كه از همان ارزيابي غلط و قدرت نمائي سنتي دربار و استكبار ناشي مي شد ، آتش خشم مراجع تقليد و علما و توده هاي وسيع مردم متدين را كه به حمايت از اسلام و روحانيت برخاسته بودند ، شعله ور كرد ، و به گسترش و تعميق بيشتر مبارزه و نهضت كمك نمود. 
دربار، كه توسط ساواك ، منبع اصلي اعتراض و مخالفت را شناسائي كرده بود ، با يك توطئة حساب شده ، خواست حساب ديگر علما را از امام جدا نموده و آنها را با عناوين و وعده و وعيدهاي فريبنده ارضا كند و امام را منزوي سازد. 
اين توطئه نيز با افشاگري و روشنگري امام خنثي شد ؛ و فرصتي ديگر به دست داد كه رهبر نهضت ،مردم را از مطالبي كه تا آن زمان ناگفته مانده بود ، آگاه سازد. 
حضرت امام در پاسخ استفتاي اصناف شهرستان قم در مورد تلگراف جوابيه و مصاحبة دولت نوشت : “ اينجانب حسب وظيفة شرعي به ملت ايران و مسلمين جهان اعلام خطر مي كنم. قرآن 
1.   رجوع شود به نهضت امام خميني ، نوشته سيد حميد روحاني ، ج1، صفحة 149. 
2.   همان مأخذ ، صفحة 158. 
كريم و اسلام در معرض خطر است. استقلال مملكت و تمام  اقتصاد آن در معرض قبضة صهيونيسم است. و مدتي نخواهد گذشت كه با اين سكوت مرگبار مسلمين ، تمام اقتصاد اين مملكت را با تأييد عمال خود قبضه مي كنند ؛ و ملت مسلمان را از هستي در تمام شئون ، ساقط مي نمايند. ”. 
امام در اين جوابيه تأكيد كردند :“ اگر كسي سكوت كند ، در پيشگاه خداوند قاهر مسئول ، و در اين عالم محكوم به زوال است.” 
با اين تحليل بي سابقه ، هنوز چند روزي از آغاز نهضت نگذشته بود ، كه امام بااستفاده از فرصتهاي بدست آمده ، مبارزه با رژيم حاكم و سلطة بيگانه را به مرحلة نوين سياسي ـ مذهبي وارد نمود ؛ و براي اولين بار در تاريخ مرجعيت شيعه ، پاي همة ملت را به ميدان مبارزه كشانيد ؛ و به مسلمانان جهان هشدار داد ؛ و خطر صهيونيزم را كه در پشت سلطة آمريكا قرار داشت ،متذكر شد ؛ و از غارت اقتصاد ملي و سقوط ملت ، و مسئوليت سكوت در برابر خداوند قاهر ، و زوال حتمي ملت ساكت ، سخن به ميان آورد. 
نخستين پيروزي نهضت 
نهضت ، لحظه به لحظه گسترش مي يافت ؛ و روز به روز عميقتر مي شد و محتوا و هدف و آرمان تازه اي مي يافت ؛ و مبارزه ، پيچيده تر ، و روحانيت ـ و در رأس آن حضرت امام خميني ـ به پيروزيهاي جديدتري دست مي يافتند ؛ و عقب نشيني هاي فضا حت بار دولت ، قدم به قدم ، وحشت موهوم را از دل ملت مي زدود ، و بارقة اميد در دلهايشان بوجود مي آورد ، و بر آگاهيشان ،و آمادگيشان براي يك قيام اسلامي مي افزود. 
دولت علم در تاريخ هفتم آذرماه 1341 تصميم گرفت با يك مانور سياسي ،نهضت را به بن بست بكشاند ، و مبارزة رو به گسترش علما و مردم را عملا پايان يافته اعلام كند ؛ و در اين راستا پس از يك نشست چند ساعتة هيئت دولت ، رژيم ، لغو تصويبنامه را اعلام ، و شبانه طي چند تلگراف ، علما و مراجع قم را از تصميم دولت آگاه نمود. 
اين بار نيز امام هشيارانه توطئة دربار را خنثي نمود ؛ و هر گونه عكس العمل و اظهار نظر را موكول به اعلام لغو تصويبنامه در رسانه هاي گروهي نمود ؛ و اين موضعگيري در حالي از طرف امام اتخاذ گرديد ، كه اعلاميه هائي از طرف بعضي از علما مبني بر خاتمه يافتن غائله ، بر درو ديوار الصاق شده بود. 
فرداي آن روز ( دهم دي ماه 1341 ) ،جرائد عصر تهران با تيتر درشت ، غير قابل اجرا بودن تصويبنامه را از طرف دولت اعلام نمودند. 
ولي رهبر نهضت بجاي اعلام ختم مبارزه ـ آنگونه كه برخي از ساده انديشان تصور مي كردند ـ در نشستي با علما و مراجع قم از آنان خواست كه براي بر كناري علم به جرم اهانت به اسلام و قرآن اقدام نمايند ؛ ولي اين پيشنهاد مورد اجابت قرار نگرفت ؛ و امام يك تنه مسئوليت تداوم مبارزه را بر عهده گرفت ؛ و طي اعلامية كوتاهي ضمن قدرداني از احساسات پاك و عواطف مسلماني كه در مبارزة پيروزمند شركت نمودند ، خطاب به ملت مسلمان فرمودند : “ قيام عمومي ديني شما موجب عبرت براي اجانب گرديد. لكن لازم است متذكر شوم كه مسلمين بايد بيش از پيش بيدار و هوشيار بوده و مراقب اوضاع خود و مصالح اسلام باشند ؛ و صفوف خود را فشرده تر كنند ، كه اگر خداي نخواسته دستهاي ناپاكي به سوي مقدسات آنها دراز شود ، قطع كنند. ”1  
سخنراني تاريخي امام در يازدهم آذر ماه 1341 به مناسبت آغاز سال تحصيلي حوزه ، توهم هر گونه آتش بس را بين رژيم شاه و روحانيت مبارز از ميان برد ؛ و امام در اين سخنراني حركت آفرين به شرح نقش مرجعيت شيعه در پاسداري از حريم شريعت اسلام و استقلال كشورهاي اسلامي پرداخت ؛ و با اشاره به موضعگيري سياسي مرحوم ميرزاي بزرگ شيرازي در جريان شكستن ستون فقرات استعمار انگليس ، و نيز نقش مرحوم ميرزا محمد تقي شيرازي در كسب استقلال عراق فرمود: 
“ استقلال تمام كشورهاي اسلامي مرهون اين طائفه است. اينها هستند كه تا به حال از استقلال كشورهاي اسلامي دفاع كرده و مي كنند. اسلام برا ي آنان تكليف قيام معين كرده است ؛ چنانچه قيام اخير علما يك قيام قرآني و ديني بود ؛ و حسب وظيفة اسلامي به اين قيام و اقدام دست زدند.”. 
“ شما خلع سلاح كنيد و سر نيزه  را از سر مردم برداريد تا ببينيم كه ملت با كيست ؟ و چه كسي از پشتيباني توده ها برخوردار است؟ ” . 
“ روحاني مي گويد  : دولتها بايد در خدمت ملت باشند ؛ به وضع مردم رسيدگي كنند ؛ تا دل مردم را به دست آورند؛ در غير اين صورت همين وضع است كه مي بينيد. مردم منتظرند كه كي باشد اينها از بين بروند ! دست آورد نخستين گام قيام و مبارزة امام با رژيم وابستة شاه را مي توان در چند مورد زير خلاصه نمود :  

جواب سئوال 13 
1.   گسترش بيداري و آگاهي در ميان قشرهاي وسيعي از مردم مسلمان در زمينة مسائل سياسي كشور. 
2.   افشاگري و نماياندن ماهيت رژيم ضد اسلامي شاه. 
3.   توجه دادن مردم به خطرهاي ناشي از وابستگي رژيم به قدرتهاي جهانخوار. 
4.   هشدار در زمينة خطر پنهاني صهيونيسم. 
5.   ايجاد اميد به پيروزي ، و شكستن افسانة قدرت شاه و ساواك. 
6.   كشانيدن مردم به صحنة سياسي كشور ، و حضور توأم با هشياري مردم در مسائل جاري ، و از بين بردن حالت بي تفاوتي نسبت به مسائل سرنوشت ساز. 
7.   ايجاد وحدت كلمه ، علي رغم عوامل تفرقه و توطئه ها و كارشكني هاي دولت. 
دومين پيروزي نهضت 
دولت بدنبال شكست مفتضحانه در جريان انجمنهاي ايالتي و ولايتي ، يكبار ديگر قدرت خود را در مصاف با روحانيت آزمود ؛ و با استفاده از مناسبت 17 دي ، خواست از زنان بي حجاب براي رژة خياباني و تظاهرات كه بطور مستقيم بر عليه اسلام و روحانيت تمام مي شد ، بهره برداري نمايد. 
حضرت امام كه با هشياري كامل مراقب اوضاع بود ، پس از اطلاع از ماجرا بي درنگ طي پيامي به دولت هشدار داد كه در صورت وقوع چنين حادثه اي ، علماي اسلام متقابلاً ، همان روز به مناسبت فاجعة مسجد گوهرشاد ، عزاي ملي اعلام نموده و از عموم ملت خواهند خواست كه دست به تظاهرات بزنند و نسبت به عاملين آن ابراز تنفر و انزجار نمايند. 
تهديد رهبر نهضت كه عقب نشيني رژيم را بدنبال داشت ، يكبار ديگر موج وسيعي از اميد به پيروزي و معرفت به رهبر را در دلهاي مردم به ستوه آمده بوجود آورد ، و نهضت را به پيروزي جديدي رساند. 
پيروزي سوم نهضت                     ( جواب سؤال 14 ) 
رهبر نهضت براي خلع سلاح كردن رژيم و جلوگيري از تبليغات مسموم كننده جرائد كه در خدمت دولت بودند ، پس از گفتگو و شور با علما و مراجع قم ، آنان را به اعتراض دسته جمعي در اين مورد دعوت نمود ؛ و اين درخواست در يك اجتماع بزرگ كه در مسجد اعظم قم تشكيل گرديد ، طي يك سخنراني پر شور توسط يكي از خطباي معروف تهران به اطلاع مردم ـ كه از اطراف و اكناف براي شركت در اين اجتماع به قم آمده بودند ـ رسيد . سخنران تأكيد نمود كه آقايان علما و مراجع عظام رسماً از من خواسته اند در اينجا به دولت اتمام حجت نمايم كه اگر جلو اين تبليغات مسمومي كه در مطبوعات بر عليه اسلام و روحانيت مي شود گرفته نشود ، و به روحانيت اجازة رد و پاسخگوئي نيز داده نشود ، ناچار مبارزاتي را كه يك ماه و خورده اي پيش داشته اند از سر خواهند گرفت ، و حقائق را به گوش عموم رسانيده ، از روي خيانتهائي كه به اين مملكت شده و مي شود ، پرده بر خواهند داشت .1 
اين سخنراني كه از طرف علما و مراجع قم و با ارشاد و پيشنهاد حضرت امام خميني برگزار گرديد ، بازتاب گسترده اي در ميان مردم و نيز تأثير فوق العاده اي در دولت وحشتزدة علم داشت ؛ بطوريكه افكار عمومي را يكبار ديگر متوجه مبارزه نمود ؛ و آنها را براي مقابله با بحران جديد به صحنه آورد ؛ و از سوي ديگر رژيم را كه در صدد اجراي توطئة جديد بود ، سراسيمه و دچار وحشت نمود ؛ و از اينرو دولت در مقام پيشگيري از بحران تازه ، و به قول خود رفع سوء تفاهم بر آمد ، و معاون نخست وزير را براي مذاكره با علماي حوزة علميه راهي قم نمود. 
وي در مذاكراتي كه با بعضي از علماي قم به عمل آورد ، از نوشته هاي بعضي از جرائد كه عليه روحانيت مطالبي درج كرده بودند ، اظهار تأسف نمود ؛ و اطمينان داد كه دولت ضمن تعقيب اين جريان ، در آينده اجازه نخواهد داد كه در جرائد عليه روحانيت مطلبي نوشته شود. 
بدين ترتيب يكبار ديگر نهضت امام خميني در آغاز تولد با كسب پيروزي ديگري نيرومندتر از گذشته آمادة خيزش جديد در مبارزه با رژيم خلع سلاح شده گرديد ؛ و اين بار نيز رژيم ، خود ، زمينة خيزش و گام بلند را براي نهضت فراهم آورد ؛ و طرح لوايح شش گانه آتش آن را پعله ورتر و دامنه اش را گسترده تر نمود. 
رفراندوم لوايح شش گانه 
رژيم شاه پس از چندين شكست متوالي ، سر انجام دست خود را رو كرد ؛ و آخرين ترفند خويش را كه همان طرح آمريكائي انقلاب سفيد بود ، براي فريب ملت ، و اسارت كشور ، و بستن راه نفوذ روحانيت ، و در نهايت اسلام زدائي و منزوي كردن مرجعيت شيعه در معرض افكار عمومي 
ــقرار داد ؛ و براي اينكه دست مخالفين را به كلي بسته باشد ، مخالفت با هر كدام از اصول شش گانه1 را به منزلة نفي همة موارد انقلاب به اصطلاح سفيد شمرد ؛ و به اين طريق خواست هر نوع مخالفت با رفراندوم را به معني معارضه با اصلاحات قلمداد نمايد.   
پوشش فريبندة اين دام چنان بود كه نه تنها عامةمردم را به كام خود مي كشاند ، بلكه بسياري از سياستمداران مخالف رژيم ، و روشنفكران و كساني كه داعية رهبري و پيشتازي در مبارزات ملي داشتند نيز در اين دام فرو غلطيدند؛ و با موضعگيري اي كه تحت شعار “ اصلاحت آري ، ديكتاتوري نه ” گرفتند ، در حقيقت رژيم و اصلاحاتش را به رسميت شتاختند. 
حضرت امام خميني مدظله ، با توجه به نيات شوم و پليدي كه شاه و آمريكا در پشت اين طرح بظاهر اصلاحي دارند ، و عمق خطرات ناشي از آن يكبار ديگر قدم در صحنة مبارزه گذارده و با جريان گذاردن علما و مراجع قم ، و توجيه و آگاهي دادن به مردمي كه در آستانه يك فريب بزرگ قرار گرفته بودند ، پرچم نهضت را ـ اين بار ـ بر افراشته تر و علني تر از گذشته به دست گرفتند ، و يورش همه جانبه اي را براي شكستن تهاجم جديد رژيم آغاز نمودند.
طبق خط مشي كلي نهضت كه توسط امام رهبري مي شد ، نخست در نشستي كه علما و مراجع قم داشتند ، حضرت امام سر پوش از اين توطئه برداشته و يك به يك مقاصد شاه و آمريكا را از تك تك اصول شش گانه افشا نمودند؛ و در گام دوم از دولت خواسته شد كه نماينده اي براي تشريح مقاصد خويش در زمينة اصول نامبرده و انتقال نقطه نظرهاي علماء قم به دولت ، به قم اعزام نمايد. 
همانطور كه پيش بيني مي شد ، توضيحات نمايندة دولت نه تنها براي مراجع قم قانع كننده نبود ، 
 اصول شش گانه انقلاب سفيد شاه و آمريكا به شرح زير بود : 
1.   اصلاحات ارضي براساس لايحة اصلاحي قانون اصلاحات ارضي مصوب نوزدهم ديماه1340 ، و ملحقات آن . 
2.   ملي كردن جنگلها در سراسر كشور. 
3.   فروش سهام كارخانجات دولتي به عنوان پشتوانة اصلاحات ارضي. 
4.   سهيم كردن كارگران در منافع كارگاههاي توليدي و صنعتي . 
5.   اصلاح قانون اتنخابات . 
6.   ايجاد سپاه دانش به منظور اجراي تعليمات عمومي و اجباري. 
بلكه بر ابهام آن افزود ، و راه را براي امام در برداشتن يك گام بلند ، با همياري ساير مراجع قم ، و به صحنه كشانيدن هر چه بيشتر مردم هموار نمود . 
از آنجا كه هنوز برخي از علما ، و نيز قشرهائي از مردم به دليل عدم آگاهي از اوضاع سياسي و جريانات پشت پرده ، نسبت به سرانجام اين مرحله از مبارزه شك و ترديدهايي داشتند ، رهبر نهضت براي اتمام حجت به اينان ، و نيز به منظور اخطار به دربار ، از حضور مرحوم كمالوند ـ كه از اساتيد سابق قم و اينك عالم متنفذ منطقة لرستان محسوب مي شد ، و براي كسب اطلاع از تصميم مراجع به قم آمده بود ـ استفاده نموده و با جلب نظر آ‎قايان ديگر ، وي را به مذاكره با شاه ، براي انتقال نقطه نظرهاي حوزة علميه قم در زمينة عواقب وخيم مخالفت با مباني اسلام و خواسته هاي ملت تشويق نمود. 
ملاقات مرحوم كمالوند با شاه ، و هشدار خير خواهانة اين عالم بزرگ ، تغييري در خط مشي دولت بوجود نياورد ، جز آنكه براي پيشگيري از اعتراض به رفراندوم كه مرحوم كمالوند ـ حتي به اعتراف رژيم در جريان محاكمة دكتر مصدق ـ آن را غير قانوني ناميده بود ، نام رفراندوم را به تصويب ملي تغيير دادند. 
زمينه براي دومين مرحلة نهضت كاملاً آماده شده بود ؛ و جرقة آن نيز با سخنراني روشنگرانة امام كه بدنبال بازگشت مرحوم كمالوند به قم ايراد گرديد ، زده شد ؛ و خيزش بلند نهضت با مبارزة پرتوان و گستردة ضد انقلاب شاه و آمريكا آغاز گرديد. 
امام در سخنراني هاي خود ،توطئة مشترك شاه و آمريكا را در پوشش انقلاب سفيد‌، خطري بزرگ و حساب شده عليه اسلام وملت ايران، و استقلال كشور ناميد‌؛ و شكست رژيم در اين توطئه را به معني سقوط رژيم دانست ؛ و بر اساس آن ، هشدار داد كه رژيم اين بار  عقب نشيني نخواهد كرد؛ و علما و مردم بايد خود را براي يك مبارزه سخت و طولاني آماده كنند ؛ و جوانب امر را به دقت بسنجند كه در برابر خطرات و مصائبي كه ممكن است در آينده با آن مواجه گردند تا چه حد مي توانند استقامت نمايند. 
در سخنرانيها و اعلاميه ها و پيام هاي بعدي رهبر نهضت ، مسائل اساسي آگاهي بخش و هشدار دهنده به تدريج مطرح گرديد ؛ و روحانيت و مردم با عمق نهضت و آرمانهاي آن آشنا شدند. 
براي اطلاع از اين فرايند كه در تكامل نهضت تاثير فراوان داشت ، لازم است با برخي از اين مسائل آشنا شويم. 
مسائل اساسي در پيامهاي رهبر نهضت 
اين مسائل را مي توان در عناوين زير خلاصه كرد : 
1.   در صورتي كه رژيم تهديد و تطميع در كار نباشد ، و ملت بفهمد كه چه مي كند ، اصلاحات ، مورد تاييد جامعه روحانيت اسلام و اكثريت قاطع ملت است. 
2.   رفراندومي كه روزي جرم محسوب مي شده ، چگونه امروز سرنوشت ساز و قانوني قلمداد شده است ؟ 
3.   اين امر بايد روشن شود كه كدام مقامي صلاحيت دارد رفراندوم اجرا نمايد ؟ 
4.   اصولي كه براي مردم نامفهوم و ناشناخته است ، چگونه مي تواند مورد تصويب قرار گيرد ؟ 
5.   شرط اصلي يك رفراندوم و انتخابات ، آزادي است ، كه اكنون وجود ندارد. 
6.   رفراندوم ، تخلفات قانوني مسئولين را لوث خواهد كرد. 
7.   كارگزاران اصلاحات اگر حسن نيت دارند و مي خواهند براي ملت كاري انجام دهند ، چرا به برنامه اسلام و كارشناسان اسلامي رجوع نكرده و نمي كنند ؟ 
8.   اصلاحات ارضي به آن ترتيبي كه در دستور كار دولت قرار گرفته ، بازرگاني و كشاورزي را يكجا نابود كرده ، و كشاورزان را به روز سياه خواهد كشانيد. 
9.   چنين به نظر مي رسد كه اين رفراندوم اجباري ، مقدمه براي از بين بردن اصول اسلامي است. 
10. همان خطرهايي كه علماي اسلام در مورد انتخابات انجمنهاي ايالتي و ولايتي براي اسلام و قرآن و مملكت احساس مي كردند ، و آنها را به مبارزه با اين مصوبه كشانيد ، در مورد طرح جديد ( انقلاب شاه و آمريكا ) نيز صادق است ؛ با اين تفاوت اين بار مي خواهند همان مقاصد شوم را توسط مردم ساده دل و اغفال شده اجرا نمايند. 

تحريم تصويب ملي

دوم بهمن 1341 ، يعني چهار روز قبل از تاريخ اعلام شده براي تصويب ملي ، رهبر نهضت ، رفرانودم قلابي شاه را تحريم نمود ؛ و خبر آن در فاصله كوتاهي در سراسر كشور بالاخص در تهران ، شور و هيجان وصف ناپذيري به وجود آورد ؛ و تظاهرات مردمي با شعار “ رفراندوم قلابي مخالف اسلام است ”  و “ ايران ، كشور خفقان است ؛ مرگ بر خفقان ” و “ روحانيت پيروزاست ؛ مرگ بر دشمنان اسلام ” رو به افزايش نهاد ؛ و اجتماع علماي تهران در منزل يكي از روحانيون مبارز در فرداي روز تحريم رفراندوم ، مورد هجوم دژخيمان ساواك و مامورين انتظامي قرار گرفت ؛ و اكثر آنان دستگير شدند. 
روز چهارم بهمن ماه ، اجتماع و تظاهرات دانشجويان دانشگاه توسط عده اي از مزدوران ساواك به خاك و خون كشيده شد ؛ و دولت رسما اعلام نمود كه هر نوع مخالفتي را توسط كارگران و كشاورزان !! وفادار به شاه و انقلاب ! سركوب خواهد كرد ؛ و به دنبال آن چاقوكشان و مزدوران ساواك ، جاويد گويان در خيابانها به راه افتادند تا مخالفين را با كرد و چماق ادب نمايند ؛ ولي اين حركتهاي مذبوحانه بيش از پيش مردم را به عمق فاجعه آگاه نمود ؛ و در قم و مشهد و جنوب تهران و برخي ديگر از شهرستانها ، اعتصابات سراسري و تظاهرات عمومي و تعطيل بازار موجب گرديد بازتاب اعلاميه تحريم رفراندوم ، گسترده تر و با قدرت هر چه تمام تر اقدامات تمهيدي رژيم را مختل ، و مامورين آن را دچار سرگيجه نمايد. شكست مانور و قدرت نمايي ابلحانه رژيم در روز چهارم بهمن ماه كه با سخنراني شاه در ميدان آستانه قم انجام گرفت ، و به جاي استقبال علما و مردم قم ، با شهر خالي و سرد و ماتم زده مواجه شد ، شاه را به حالتي جنون آميز وا داشت كه در سخنراني كوتاهش نمودار گرديد . 
موضعگيري خصمانه به جاي رستاخيز عمومي 
با وجود اينكه مامورين انتظامي و مزدوران ساواك و خيل نيروهاي ضد مردمي رژيم در سراسر ايران ماشين عظيم تبليغاتي ، و موجي از جاويد شاه به راه انداختند ، لكن روز ششم بهمن به جاي رستاخيز عمومي ، با موضعگيري خصمانه ملت مواجه گرديده ، و پاي صندوقهاي آراء جز عده اي از مامورين رژيم ديده نمي شدند ؛ و آن روز شهرها چهره خلوت و مات زده به خود گرفته و خيابانها را تانكها و سربازها و مامورين مسلح انتظامي و وابسته گان رژيم پر كرده بودند. 
دولت به فاصله چند ساعت پس از پايان رفراندوم ، با كمال گستاخي اعلام نمود كه اصول پيشنهادي شاه با پنج ميليمون و ششصد هزار راي موافق به تصويب ملت رسيد ؛ و كندي نخستين كسي بود كه اين موفقيت ! را به شاه تبريك گفت. 
فرداي روز رفراندوم كه مصادف با اولين روز ماه رمضان سال 1382 بود ؛ بنا به پيشنهاد رهبر نهضت ، برنامه هاي اختصاصي ماه رمضان در مساجد سراسر كشور به عنوان اعتراض تعطيل گرديد. 
گرچه اين اعتصاب كوبنده و افشا گرانه ، توسط عناصر خائن و ايادي نا آگاه ، پس از چند روز شكسته شد ، ولي همان اعتصاب چند روزه پيوستگي روحانيت و مردم ، و قدرت مقاومت و مبارزة رهبري نهضت ، و آسيب پذيري رژيم را بيش از پيش ثابت كرد. در اين ميان اعلامية استدلالي و روشنگرانة مراجع تقليد و آيات عظام حوزة علميه قم كه به نه امضاء در رابطه با افشاي توطئه هاي رژيم منتشر گرديد1 ، دولت را به واكنشي دوباره براي التيام بين محافل روحاني و سياسي افكند؛ و به اصطلاح جرائد ، وادار به عقيده گشائي نمود ؛ و قلم به دست رژيم نيز در اين 
باره به قلم فرسائي پرداختند ، كه سياست سخن روز است و مذهب سخن ازلي و ابدي ؛ سياست ، امروز چيزي مي گويد ، فردا چيز ديگر ؛ مذهب فردا و امروز و ديروز يك چيز مي گويد. مذهب ، محيط است و سياست ، محاط است در زمان ! و به اين دلائل مذهب امري است جدا از سياست2!! 
اعلان سركوب از طرف رژيم 
نطق ياوه گويانة شاه در 23 اسفند ماه 1341 ، در پايگاه وحدتي دزفول ، پرده از چهرة فريبكارانة رژيم برداشت ؛ و شاه خائن رسما با روحانيت و رهبري نهضت اعلام جنگ نمود و مخالفان را به مرگ تهديد كرد. 
اعلام موضع سركوب از طرف شاه كه در حقيقت پاسخ به اعلامية مستدل آيات و مراجع قم بود ، موجي از بگير و به بند و اسارت و زندان و شكنجه و تبعيد و محدوديتهاي غير قانوني در سراسر كشور بوجو آورد ، و خود موجب اوجگيري بيشتر مبارزه گرديد. 
امام با نزديك شدن عيد نوروز 1342 ، طي يك سلسله نامه ها و پيامها خطاب به علماي اعلام و حجج اسلام ، عيد نوروز را عزا اعلام نمود ، و جلوس خود و علما را به عنوان تسليت به امام عصر عجل الله تعالي فرجه الشريف قرار داد ، و تأكيد فرمود ، علما با استفاده از اين رويه مردم را به مصيبتهاي وارده بر اسلام و مسلمين متوجه نمايند ؛ و ضمن اخطار شديد اللحن به دولت ( من به دستگاه جابره اعلام خطر مي كنم ) خواستار بر كناري دولت مستبد شد.2    
علماي تهران به پيروزي از خواستة رهبر نهضت ، عيد 1342 را عزا اعلام نمودند ؛ و به هنگام خاموشي چراغهاي حرم در قم كه به علامت تحويل سال انجام گرفت ، اعلاميه ها و تراكتها فضاي صحن و حرم را سفيد پوش كرد ؛ و نيروهاي ساواك نتوانستند در برابر ابتكار عمل آگاهي بخش ، عكس العملي نشان دهند. 

  
بخشي از مقالة اطلاعات ، مورخ 15/12/13411 
. رجوع شود به اطلاعات ، مورخ 6/3/1340 ، تحت عنوان : كندي طرفدار انقلاب دموكراتيك است.  
. همان ، صفحة 302 
  

 

 

 



آزادى در انديشه اسلامى

در انديشه اجتماعى امروز غرب آزادى به معناى مجبور نبودن انسان و مواجه نشدن او با مانعى براى انتخاب گونه‏اى از ارزشها، اخلاق و رفتار در زندگى مطرح مى‏شود 0

ولي اين نكته هم مورد اتفاق است كه نمى‏توان چنين معناي وسيعي را به طور مطلق و به بدون هيچ قيد و بند و حد و مرزى پذيرفت و تقديس كرد. زندگى اجتماعى انسان خود عاملى است كه انسان را مجبور به پذيرش محدوديتهايى بر سر راه اين آزادى مى كند.

مسئله مهم براى انديشمندان غربى افزايش آزادى انسان در زندگى فردى و اجتماعى‏ و به حداقل رساندن محدوديتها به ويژه در بخشى است كه از سوى دولت براى برقرارى نظم اجتماعى اعمال مى‏شود 0

ليبرالها مى‏گويند دولت و نهادهايى مثل نهاد دين نبايد يك شيوه زندگى را به عنوان شيوه داراى رجحان و برترى به شهروندان تحميل كنند بلكه بايد هر فرد را به عنوان يك واحد مستقل، در جامعه آزاد بگذارند تا ارزشها و هدفهاى زندگى را متناسب با ميل و تمايل شخصى خود برگزيند.جان استوارت ميل مى‏گويد: حتى اگر شيوه اي داراى ترجيح بوده و به خير و صلاح مردم باشد باز نبايد آن را به شهروندان تحميل كرد. بنتام هم مى‏گويد: منافع فردى همانا تنها منافع واقعى است پس بايد انسانها براى رسيدن به اين منافع كه صرفا منافع مادى و تأمين كننده لذتهاى مادى براى انسانها هستند از آزادى كامل برخوردار باشند.اگر انسانى را از رسيدن به خواسته‏اش محروم كنيم در حقيقت به هويت انسانى او تعرّض كرده‏ايم.

محدوده آزادى در ديدگاه اين انديشمندان، برخورد با آزادى و حقوق ديگران است. جز اين هيچ چيز نمى‏تواند آزادى را محدود كند. يعنى انسان براى اينكه بتواند در جامعه زندگى كند، بايد مقدارى از خواست و اراده خودش چشم بپوشد تا زندگى اجتماعى برايش ممكن شود.

اصل زير بنايى جان استوارت ميل در تعيين حدود آزادى اين است كه يگانه هدفى كه آدميان اجازه دارند براى وصول به آن منفردا يا مجتمعا در آزادى عمل يكى از افراد جامعه تصرّف كنند صيانت نفس است و تنها مقصودى كه به منظور رسيدن به آن ممكن است به حق هر عضوى از جماعت متمدن برخلاف اراده وى اعمال قدرت شود بازداشتن او از آسيب رساندن به ديگران است. تامين خير او اعمّ از جسمانى يا روانى جواز كافى براى اين كار نيست.

پس تنها محدوديتى كه در برابر آزادى وجود دارد اين است كه از آن نفى آزادى ديگران پيش بيايد، زيرا اگر هر انسانى بخواهد خواسته‏هاى خودش را در زندگى اجتماعى بطور نامحدود اعمال كند، زندگى اجتماعى به هرج و مرج كشيده مى‏شود و با هرج و مرج اولين چيزى كه قربانى مى‏شود، خود آزادى است. پس ما مجبوريم به خاطر خود آزادى دست از آزادى برداريم و اين كار معقول و كاملا قابل پذيرش است. ما بايد به آزادى ديگران احترام بگذاريم به اين دليل كه اگر به آزادى ديگران احترام نگذاريم، آزادى خودمان هم از بين خواهد رفت. پس به خاطر حفظ آزادى خود، مجبوريم آزادى ديگران را هم محترم بشماريم.

برخى از فيلسوفان ليبرال گفته‏اند حتى هدف هم نبايد آزادى را محدود كند. آزادى نبايد معطوف به هدف باشد. آزادى اگر بخواهد معطوف به هدف باشد و در جهت رسيدن به يك هدف بكار گرفته شود اين خودش موجب نفى آزادى مى‏شود، زيرا در اين صورت آزادى را وسيله‏اى مى‏دانيم تا ما را به آن هدف برساند. يعني ما آزاد نيستيم در مسيرى جز در مسير رسيدن به آن هدف حركت كنيم. اين به معني محدوديت آزادى و امري خطرناك است.

نكته ديگر در انديشه ليبرالي اين است كه آزادى ارزشش با هيچ اصل انسانى ديگر مساوى نيست. آزادى در كنار ساير ارزشهاى انسانى قرار نمى‏گيرد. مثلا شما نمى‏توانيد بگوئيد آزادى در كنار عدالت است. آزادى در كنار تساوى انسانها است. اينها در عرض همديگر نيستند، بلكه در طول آزادى قرار دارند. آزادى بزرگترين ارزش و عاليترين مقصد است. اگر بين آزادى و عدالت تعارضى ايجاد شود اينجا آزادى مقدم است. ما نمى‏توانيم آزادى را به پاى عدالت، و ارزشهاى اخلاقى و غيره فدا كنيم. اگر بخواهيم به خاطر ارزش ديگرى دست از آزادى برداريم اين با اصالت آزادى و ارزش اول بودن آن ناسازگار است.

آزادى در فلسفه ليبراليسم

مسأله آزادى جايگاه خود را در فلسفه ليبراليزم پيدا كرد. ليبراليزم يك معنى لغوى و يك معنى اصطلاحى دارد، در معنى لغوى، ليبراليزم يعنى آزاديخواهى. ليبرال كسى است كه به دنبال اهداف آزاديخواهانه است. هر كس كه براى آزادى ملت، كشور، مردم و دفع ظلم و اسارت انسانها تلاش مى‏كند يك ليبرال و يك آزاديخواه است. در اين معناى لغوى هر انسان مبارزى يك ليبرال است.

شهيد مطهرى فرموده‏اند: انديشه‏هاى ليبراليستى در متن اسلام وجود دارد. به اين جمله استناد شده كه ايشان هم ليبراليسم را قبول دارد. روشن است كه منظور ايشان همين معنى لغوى ليبراليسم است. انديشه‏هاى ليبراليستى اسلام يعنى انديشه‏هاى آزاديخواهانه اسلام 0

در معنى اصطلاحى، ليبراليزم، به يك فلسفه فكرى و انديشه اجتماعى گفته مى‏ شود كه يك نظام فكرى را ارائه مى‏دهد و بر يك مبانى فلسفى، معرفت شناسى و بر يك مبناى انسان شناسى مبتنى است 0

ليبراليزم به اين معنى، فلسفه اي است كه آزادى مهمترين جايگاه را در آن پيدا كرده است. بنابراين بخاطر اينكه ما معناى آزادى را در انديشه غربى درست بفهميم و تحليل كنيم، بايد به فلسفه ليبراليسم بپردازيم و با آن آشنا شويم.

كتاب ظهور و سقوط ليبراليسم آر بلاستر و ترجمه آقاى عباس مخبر. كتاب خوب و خواندنى است در تحليل مبانى ليبراليسم و نقد آن. ليبراليسم و آزادى ليبراليستى در انديشه اجتماعى، مثل بنتام، هيوم و ميل بنيان‏گذارى شد. اينها از بنيان‏گذاران تفكر جديد غرب هستند. در قرن18 و 17 ميلادى اين انديشه به صورت يك نظام فكرى خودش را عرضه كرد. ليبراليسم ابتدا در صحنه اقتصاد خود را نشان داد. اقتصاد ليبراليستى مدعى اين بود كه انسانها براى فعاليتهاى اقتصادى بايد كاملا آزاد باشند. هيچ محدوديتى در فعاليتهاى اقتصادى نبايد وجود داشته باشد. دولت ليبرال، يعنى دولتى كه نبايد هيچگونه دخالتى در فعاليتهاى اقتصادى بكند 0 در انديشه اقتصادى ليبراليسم دولت بايد به عنوان يك نگهبان و پاسبان از صحنه فعاليتهاي اقتصادى خارج باشد. دولت حق دخالت در نظام اقتصادى و يا جلوگيرى از فعاليت اقتصادى مردم را ندارد. بلكه تنها بايد مواظب باشد كه در ميدان تلاش و مبارزه اقتصادى هرج و مرج و دعوا بوجود نيايد0. نتيجه اين فكر اين است كه در اين ميدان اقتصادى آزاد، يك عده انسانهاى جسورتر و زرنگ‏تر مى‏آيند و به يك سرمايه‏داران بزرگ تبديل مى‏شوند0اينها آزادند كه بتوانند هرگونه خواستند براى ازدياد ثروت از شرايط جامعه استفاده كنند و هيچكس و هيچ عاملي هم نبايد مانع سودجويى اقتصادى آنها شود و به خاطر اين كه اين كار خلاف عدالت و خلاف انصاف است مانع تلاش اقتصادى افراد شود.

اين نوع تفكر اقتصادي به بوجود آمدن دولت ليبرال منتهي شد و نتيجه آزادي مردم اين شد كه سرمايه‏داران هرگونه كه خواستند از منابع طبيعى و از نيروى كار جامعه استفاده كنند.

اين تفكر به پيدايش سرمايه‏دارى جديد انجاميد0 انسان به دنبال انقلاب صنعتى توانست در صنعت به يك تكنولوژى جديد دسترسى پيدا كند ، اين تحول در صنعت ابتدا در كارخانه‏هاى ريسندگى انگليس آغاز شد0 آزادى اقتصادى ليبراليستى موجب شد كه كارخانه‏داران انگليسى آزادانه بتوانند از نيروى كار مردم استفاده مطلق كنند. دهها سال كودكان خردسال را در اين كارخانه‏ها، با ارزان‏ترين قيمت و در بدترين شرايط انسانى، بكار مى‏گرفتند و هيچ نيرويي هم نبود كه جلوى سودجويى مفرط آنها را بگيرد و آنها را ملزم كند كه مقدارى از سودپرستى دست برداريند و به رفاه كارگران برسند. دولت ليبرال هم هيچ تمايلى نداشت به نفع بقيه گروههاى مردم در وضع اقتصادى جامعه دخالت كند.

اين تفكر ليبرالي در صحنه‏هاى ديگر هم به اجرا در آمد. در زمينه اخلاق، فيلسوف ليبراليست مى‏گفت: ما اصلي اخلاقى كه بتواند آزادى را محدود كند نداريم. هيچ عاملى حق ندارد كه انسان را از آنچه دلخواه اوست باز دارد. در انديشه ليبراليستى وجود ارزشها و اصول اخلاقى و دينى كه خواست دلخواه فرد را محدود كند هم نفى شد.

فردگرايي

اصل فردگرايى يكى از پايه‏هاى فلسفه ليبراليزم است و ريشه در انسان‏شناسى ليبرالى دارد. فردگرايى و اصالت فرد حرفش اين است كه فرد يعنى يك واحد انسانى كه از واحدهاى ديگر انسانى متفاوت است 0آن چيزى كه شخصيت وجودى انسان و گوهر وجوديش را شكل مى‏دهد مشتركات او با ديگر انسانها نيست. انسانيت انسان به امتيازات فردى اوست نه به مشتركات انسانيش. اگر بخواهيم ببينيم شخصيت و گوهر وجود انسانها چيست. نبايد نگاه كنيم كه انسانها در چه چيزى با هم شريك هستند و اصول فطرى مشتركشان چيست. تنها فرد و مختصات فردى است كه شخصيت انسانى او را تشكيل مى‏دهد. انسانها يك نيازهايى دارند كه بين آنها مشترك است، نياز به خواب، خوراك و... تا وقتى اين نيازها ي مشترك در ميان است، شخصيت فرد انسانى خودش را نشان نمى‏دهد. همه احتياج به لباس دارند، آن هويت فردى چه موقع نشان داده مى‏شود؟ وقتى دو نفر مى‏روند مغازه و ميخواهند لباس انتخاب كنند،. شخصيت و هويت فردى اين دو نفر وقتى نشان داده مى‏شود كه آنها رنگ و مدل لباس مورد علاقه خود را انتخاب ميكنند. در اين انتخاب فردى است كه هويت و شخصيت انساني آنها نشان داده مى‏شود. تنها دلخواه و اراده شخصى است كه يك انسان را از انسان هاي ديگر ممتاز مى‏كند . از اينجا ما به اين نتيجه مهم مى‏رسيم كه اگر بخواهيم براى شكوفايى گوهر وجود انسان كار بكنيم و راهى نشان دهيم بايد كارى كنيم كه انسانها بهتر بتوانند خواست فردى و دلخواه فردى خود را محقق كنند و اين جز در سايه آزادى مطلق و كامل بدست نمي آيد.

پس وقتى ملاك شخصيت فرد، اِعمال خواست و اراده او شد، هرچقدر انسان براى اعمال خواست فردىاش آزادتر باشد شخصيت او شكوفاتر مى‏شود و به انسانيت بالاتري دست پيدا مى‏كند. پس ما براي شكوفايى شخصيت انسانى نبايد دنبال عوامل انساني و معنوى باشيم. براى شكوفايى شخصيت يك فرد و تأمين سعادت يك انسان، راهى جز باز گذاشتن دست او براى اجراي تمام خواسته‏ها و تمايلات فرديش نداريم. و در يك كلام سعادت انسان يعنى آزادى كامل براي اعمال تمايلات و خواهش هاي فردىاو.

از اينجا به اصل مهم ديگرى در فلسفة ليبراليسم مى‏رسيم و آن اين است كه براى همه انسانها تنها يك راه سعادت وجود ندارد. بلكه هر انسان براى خودش يك راه سعادت منحصر به فرد دارد، چون سعادت فرد يعنى اعمال تمايلات فردى او و تمايلات انسانها هم با يكديگر متفاوت است. خواسته‏هاى نفسانى خاص هر فرد ملاك و راه سعادت اوست. پس ديگر كسى نبايد بگويد ما به اصول اخلاقى كه بر زندگى همه انسانها حاكم باشد احتياج داريم. اصول اخلاقى كه بخواهد تمايلات فردى انسانها را محدود كند و انسانها را در يك مسير قرار دهد، با سعادت و خير فرد منافات دارد.

بنتام به عنوان يك متفكر برجسته ليبرال در اين باره مى‏گويد كه: خيرِ هر انسان همان دلخواه اوست. ما براى انسان ها خير مشترك نداريم.

از اين انسان شناسى يك اصل مهم ديگر نشأت مى‏گيرد و آن انكار نقش عقل به عنوان هادى و راهنماى انسان به سوى سعادت است. انديشه ليبرالى اساسا چنين هويتى را براى عقل قبول ندارد و چنين جايگاهى را براى عقل به رسميت نمى‏شناسد. بهترين تعبير در اين باره از آن ؛هيوم فيلسوف انگليسى از بنيان‏گذاران فلسفه ليبراليزم است كه مى‏گويد: عقل انسان برده شهوت اوست و نه راهنماى او. كار عقل اين است كه به جاى نشان دادن راه و امر و نهى كردن به انسان تعارض بين خواستهاى نفسانى و شهوانى در درون او را برطرف كند و ميان آنها اولويت‏گذارى نمايد.

سودگرايى

يك اصل ديگر در فلسفه ليبراليزم، اصل سودگرايى است. اصالت سود، يا يوتيليتاريزم مى‏گويد: تنها آن چيزى براي انسان اهميت و اصالت دارد كه منافع شخصى او را تأمين كند. براى يك انسان آزاد، هيچ چيزى بيشتر از منافع شخصى خودش اهميت ندارد. تمام تلاش انسان بايد بر روي تأمين منافع شخصى خود متمركز باشد و همه چيز بايد با منفعت شخصى اندازه‏گيرى شود. يك عقيده، يك عمل، يك فكر به هر مقدار كه براى انسان سود و منفعت مادي مى‏آورد به همان اندازه برايش ارزش دارد.

در اينجا بايد به اين نكته اساسى توجه داشت كه چيزى كه ليبرالها به عنوان خواسته‏هاى فرد مطرح مى‏كنند همان خواسته‏هاى مادى اوست. خواسته‏هاى معنوى در نظر آنها جايگاهى ندارد. از آنجا كه در تحليل همة انان انسان يك موجود مادى است وقتى از شكوفايى شخصيت فرد و نيازها و خواسته‏هاى فرد صحبت مى‏ كنند منظورشان جز تمنيات مادى و غريزىانسان چيز ديگري نيست. وقتى بحث منفعت فرد را مطرح مى‏كنند منظورشان تنها منافع مادى اوست 0

اين گفته جالب از شهيد مطهرى است كه فاصله آزادى اسلامى با آزادى غربى، فاصله ميان انسان در انديشه اسلامى، با انسان در انديشه غربى است. ممكن است كسى بگويد، رسيدن به منافع فردى هم به عنوان يك اصل و هدف در انديشه اسلامى هم وجود دارد؛ يعنى انسان مؤمن بايد به دنبال كمال فردى خودش باشد. اصل براى انسان مؤمن هم رسيدن به كمال فردى است. اين هم مى‏شود منفعت فردى. عرفا هم دائم از لذت و ابتهاج نفس و اينكه نفس به دنبال لذتهاى بزرگ است، صحبت مى‏كنند 0 اينها ممكن است در الفاظ تشابه داشته باشند ولى تفاوت در اين است كه اين ابتهاج و لذت كه در انديشه اسلامى مطرح مى‏شود با آن چيزى كه در انديشه غربى مطرح است كاملا فرق مى‏كند. انسانيتى كه در آنجا هست با انسانيتى كه اينجا است كاملا متفاوت اند. انسان در انديشه ليبراليزم غربى آن موجود مادى است كه تنها مى‏خواهد به لذتها و خواسته‏هاى غريزى و نفسانى و شهوانى خودش برسد و شكوفايى او در همين حد است. و اين خودى كه در انديشه غربى اصالت پيدا مى‏كند و همه چيز، بايد در رابطه با منافع‏خود قرار بگيرد خودِ كاملا مادى است. يك خودِ حيوانى محدود است كه كاملا در تضاد با خود متعالى او و منافع انسانهاى ديگر است. يك موجود كاملا جدا از انسانهاى ديگر. اين خودِ غربي فرد را از همه انسانهاى ديگر جدا مى‏كند و منافع خويش را كاملا در تعارض با موجودات ديگر مى‏بنيد. اين انسان كه در انديشه غربى اصالت پيدا مى‏كند انساني است كه تنها به دنبال منافع مادى، شهوت و دلخواههاى خويش است و همه چيز را تنها براى خود مى‏خواهد. و با اثبات خود، نفى ديگران مى‏كند. دائما مى‏خواهد چيزى از ديگران چپاول كند براى تأمين خود. خودى است كه همه چيز را براى خود مى‏خواهد، خودى است كه ديگران را اصلا به رسميت نمى‏شناسد، خودى است كه مى‏خواهد همه را به خدمت و بندگى خويش بگيرد. در انديشه ليبراليسم اين‏خود اصالت پيدا مى‏كند و آزادى اين خود و منافع اين خود مى‏شود اصل. در حالي كه در انديشه اسلامى خود متعالى انساني است كه اثبات خود را با نفى ديگران بدست نمى‏آورد، خودى است كه تعالى خود را در شكوفائى استعدادهاى معنوىاش جستجو مى‏كند. ماهيت اين خود به گونه‏اى نيست كه براى اثبات خودش نياز به نفى ديگران داشته باشد. بلكه با اثبات ديگران به اثبات و تعالي خود مي رسد 0اين تفاوت ميان انسان اسلام با انسان غربي تفسير از آزادى را نيز متفاوت مى‏كند. آزادى اسلامى به اين معنى است كه انسان براى شكوفا كردن استعدادهاى متعالى خود كاملا راه برايش باز است و محدود نيست . نبايد مانعى براى رشد و تعالى‏اش وجود داشته باشد.

دلايل آزادى

يكي از استدلالهايي كه در مسئله آزادى از سوى فيلسوفان غربى مطرح مى‏شود آنست كه انسان موجودى است كه بايد با تلاش خود خويش را تعيّن ببخشد و انسانيت خويش را با دستان خود بسازد. ساخته شدن و تحقّق انسانيت هم هنگامى صورت مى‏پذيرد كه استعدادهاى انسانى او شكوفا شود. هر انسانى بايد از فرصت زندگى استفاده كند تا خويشتن و خود انسانيش را پرورش دهد و شكوفا كند و بدون اين تلاش هر انسان در پژمردگى و ركود و تباهى كشنده فرو مى‏رود. آزادى راه شكوفا كردن اين استعدادها و تعيّن بخشيدن به انسان است.

بحث تحقّق خود انسانى و بستگى آن به آزادى انسان هم از سوى فيلسوفان غربى مطرح شده و هم در انديشه اسلامى مورد توجه قرار گرفته است. در اينجا يك بحث در مورد ماهيت خود حقيقى انسان و راه تحقق بخشيدن و شكوفايى آن است و بحث ديگر در مورد نقش آزادى در اين امر است:

انسان موجودى است برخوردار از استعدادها و توانهاى بى‏شمار و داراى آگاهى نسبت به خود و استعدادهايش و طالب آن است كه بتواند اين تواناييها و استعدادها را به مرحله بروز و تحقق برساند. انسان هر چه اين توانائيها را بارزتر و بالفعل‏تر ببيند و خود را در شكوفا كردن اين استعدادها موفق‏تر احساس كند به احساس رضايت بيشترى دست مى‏يابد و خود را زنده‏تر و موفقتر مى‏يابد.

بروز و تحقق تواناييها در انسان به معنى دست يافتن به مرحله بالاترى از وجود و رسيدن به هستى بيشتر است. حتّى انسانى كه به دنبال افزودن ثروت و قدرت است در اين افزايش نوعى انبساط و رشد و گسترش خود را مى‏يابد و با دست يافتن به مال بيشتر و قدرت بالاتر خود را از بود و هست بالاترى برخوردار مى‏بيند. انسانى هم كه با ذوق هنرى و زيبايى شناسى به خَلق آثار پر ارزش هنرى مى‏پردازد ويا دل خود را در گرو چنين آفرينش‏هايى مى‏نهد در اين ارتباط و تعلّق تعالى وجود خود را مى‏يابد. بنابراين انبساط طلبي و توسعه و گسترش هستى خواهي را بايد ويژگى انسان دانست و اين همان چيزى است كه به عنوان نامتعين بودن انسان از آن ياد مى‏شود يعنى انسان موجودى است كه در يك مرحله از وجود و تعين و با يك ظرفيت و اندازه معين و از پيش ساخته به وجود نيامده است بلكه با تلاش و كار و با دست خود اندازه و ظرفيت خويش را متعيّن مى‏كند و شكل مى‏دهد.

حال اين سؤال مطرح مى‏شود كه جوهر و محتواى اين انبساط و افزايش چيست؟ يعنى اين خود انسانى با چه محتوايى و در چه امتداد و جهتى مى‏خواهد وسعت يابد؟ و اين ظرفيت نامتعيّن او با چه مظروف و محتوايى شكل مى‏گيرد و به سخن ديگر استعداد پايان‏ناپذير انسان براى رشد و افزايشِ هست و بودنِ خود چه ابعادى دارد و چه نوع استعدادهايى در انسان وجود دارد كه با فعليت يافتن آنها حقيقت انسان گسترش و توسعه بيشترى مى‏يابد و از تعيّن والاتر و برترى برخوردار مى‏شود.

در اينجا دو نگاه كاملاً متفاوت در تعريف خود واقعى و حقيقى انسان و استعدادهاى او مطرح است و با دوگونه انسان‏شناسى متفاوت دو پاسخ متضاد به اين مسئله مهم داده مى‏شود.

پيشتر اشاره كرديم كه در نگاه مادى به انسان كه فلسفه امروز غرب پس از رنسانس در شكل انديشه فردگراى ليبرال مطرح شده است خود حقيقى انسان عبارت است از مجموعه تمنيّات و خواستهاى نفسانى فرد كه به صورت تمايلات شخصى و اجتماعى بروز مى‏كند و فرد انسان هر قدر بيشتر به اين تمنيّات پاسخ بگويد از شخصيت رشديافته بالاترى برخوردار مى‏شود. روانشناسى تجربى امروز غرب هم بر همين مسئله پاى مى‏فشارد كه رشد شخصيت انسان مساوى با پاسخ گفتن به غرائز و تمايلات ونيازهاى مادى گوناگونى است كه او در درون خود احساس مى‏كند. مانند نياز به خورد و خوراك و ارضاى شهوانى و حبّ جاه و مقام و مطرح كردن خود و... . انسان تنها با برآوردن كامل خواستهاى نفسانى‏اش به رضايت‏مندى درونى مى رسد.

يكى از مكتب هاي فلسفي غرب، به نام فلسفه اگزيستانسياليسم است. اگزيستانسياليستها در ميانه قرن20 ميلادي خيلى ميدان‏دار بودند. و يكى از بزرگترين متفكرين آنها به نام سارتر مى‏گويد هويت انسان، هويت در حال شدن است. انسان موجودى است دائم در حال شدن و در حال تغيير. خصوصيت انسان در بين ساير موجودات، متحول بودن اوست. انسان شخصيت ثابتى ندارد. هويت انسان يعنى موجودى كه دائم خودش را مى‏سازد، فلسفه اسلامى هم شبيه همين را مى‏گويد كه انسان موجودى است كه در حال تكامل است دائما، جوهرى است در حال اشتداد كه نوع ثابتى ندارد. ولى منظور اگزيستانسياليستها از شدن، غير از بحث شدن در فلسفه اسلامى است. سارتر و فلاسفه اگزيستانسيالست مى‏گويند كه: شدن انسان به اين است كه راه براي اعمال خواست و رأى و اراده‏اش باز باشد و هيچ مانعى در برابرش وجود نداشته باشد. اگر مانعى در برابر آزادى انسان گذاشته شود اين به معناى متوقف شدن انسان است. هيچ اصل اخلاقى نبايد انسان را محدود كند. اگر انسان بخواهد به يك اصل اخلاقى پايبند باشد به معناى آن است كه آزادى او و شدنش و انسانيتش محدود شده! به همين دليل مى‏گويد: اعتقاد به خدا هم يكى از عواملي است كه انسان را از شكوفايى انسانى باز مى‏دارد. زيرا انسان وقتى به خدا ملتزم شد، ديگر نمى‏تواند هر جور دلش خواست فكر كند و هرچه دلش بخواهد عمل كند.

در نگاه ديگرى به انسان، نيازهاى درونى و استعدادهاى او كه نمايانگر خود و هستى حقيقى او هست بسيار برتر و گسترده‏تر از نيازهايى است كه تمايلات غريزى و مادى و يا محيط اجتماعى به او القاء مى‏كند. در اين نگاه و تحليل انسان موجودى است با ظرفيتها و استعدادهاي متعالى و هيچ موجودى در جهان آفرينش از چنين گستردگى وجودى و استعدادى برخوردار نيست. تعيّن و ظرفيتى كه انسان بر اساس استعدادهاى ذاتى‏اش مى‏تواند براى خود بسازد نامتناهى و بى‏پايان است تا مرز رسيدن به اوصاف والاى الهى.

پس براى شناخت خودِ واقعى و حقيقى انسان بايد نگاهمان را در مورد اساس هستى و جهان توسعه دهيم و آن را محدود به هستى مادى نكنيم بلكه براى هستى ابعاد و گستره‏اى متعالى‏تر ببينيم. انسان و استعدادهاى او را در نيازهاى مادى برخواسته از تمنيات و دلخواههاى نفسانى محدود نكنيم بلكه او را با پهنا و وسعتى به وسعت تمام هستى ببينيم و استعدادهايش را بسيارفراتر از وجود مادى و طبيعى او بدانيم.

تحقق واقعى حقيقت انسان در پاسخ گفتن به نيازها و استعدادهاى متعالى غير مادى اوست و نتيجه اين نگاه باز كردن ميدان براى شكوفايى اين استعدادها خواهد بودو براى اين هدف نيازمند به تلاش و جهاد پيگير براى عبور از نيازهاى مادى بسوى نيازهاى متعالى است نه با قطع اين ارتباط و پرداختن به نيازها و استعدادهايى كه او را در يك زندگى مادى و حيوانى محدود مى‏كند.

نكته دانستنى كه اخلاق اسلامى به مامى آموزد آنستكه انسان داراى دو گونه احساس نسبت به حقيقت خود مى‏باشد: يكى احساس كاذب و دروغين نسبت به هويت و شخصيت خود كه در نتيجه غفلت از نيازهاى متعالى و پرداختن به نيازهاى نوع اول ايجاد مى‏شود.در اينصورت انسان احساس مى‏كند با تأمين هرچه بيشتر اين نيازهاى مادى به شكوفايى مى‏رسد و ديگرى احساس راستين نسبت به شكوفايى حقيقت والاى خود كه در نتيجه توجه به نيازهاى معنوى ومتعالى و برقرار كردن پيوند صحيح ميان اين دو ايجاد مى شود. احساس رضايت و اطمينان انسان از شكوفايى خود در صورت اول احساسى ناقص و ناپايدار خواهد بود و شخصيت متزلزل و داراى نقصان و بى‏بهره از صفات و ارزشهاى انسانى را ببار خواهد آورد. درسايه خوديافتگى نوع دوم انسان به رضايت و اطمينان واقعى و آرامش پايدار مى‏رسد و شخصيت متعالى از خود نشان مى‏دهد كه در اخلاق و رفتار و باورهاى او قابل مشاهده است.

آزادى در انديشه اسلامى

رشد خود متعالى در انسان ملازم با رشد استعدادهاى گوناگون عقلانى، عاطفى، اخلاقى، هنرى و مادى و معنوى در انسان است.شكل گرفتن شخصيت متعالى انسان جز در سايه اراده و انتخاب آزاد او ممكن نيست و هيچ عاملى جز اراده آزاد او نمى‏تواند به شكوفايى خود متعالى او كمك كند. پس آزادى اراده شرط لازم براى شكوفايى خود حقيقى انسان است.

انسانها داراى ويژگيهاى متفاوتى هستند باز بودن ميدان براى اينكه هر انسان بتواند استعداد خاص خود را در برترين شكل شكوفا كند راه تعالى شخصيت اوست. اين نكته ضرورت آزادى براى انسان را در تمام مراحل رشد اين استعدادها ضرورى مى‏سازد.

تعقّل و انديشه‏ورزى نقش محورى را در رشد شخصيت متعالى انسان ايفا مى‏كند. تأكيد اسلام و قرآن بر عنصر تعقّل و تفكر اين امر را روشن مى‏كند. روشن است كه رشد تعقّل و تفكر با آزاد بودن عرصه انديشه وبرداشتن موانع از برابر تعقّل ناب ممكن است. اسلام درباره موانع انديشه و شيوه مقابله با آنها هدايتهاى فراوان و ارزشمندى را ارائه كرده است كه بايد جداگانه از آن سخن گفت.

انواع آزادى

انسان براى رشد و تكامل خود از آزاديهاى گوناگون برخوردار است. يك نوع آزادى، آزادى انسان از سلطه طبيعت و استفاده از منابع صبيعت است كه خداوند در اختيار او قرار داده، يعنى انسان ازاد است كه با ابزار علم و معرفت طبيعت و قوانين طبيعت را بشناسد. بر آنها تسلط پيدا كند و آنها را بكار گيرد و از آنها بهره‏بردارى كند. اين يك اصل پذيرفته شده در انديشه اسلامى است. قرآن مى‏فرمايد: ؛سخر لكم ما فى السموات و ما فى الارض يعني خداوند آنچه در آسمان و زمين هست را مسخر براى انسان و تحت تسلط انسان قرار داد. يعنى انسان آزاد است كه برود بر اينها مسلط شود و از اينها استفاده كند. آيا آزادى انسان در اين استفاده نامحدود است؟ انسان از طبيعت هر جور استفاده‏اى كه خواست مى‏تواند بكند. يك استفاده اين است كه انسان برود، انگور را استحصال كند و آن را شراب كند و از آن استفاده كند! اين هم يك جور استفاده از طبيعت است. آيا انسان مى‏تواند از طبيعت به هر شكلى كه خواست استفاده كند. يعنى اگر انسان آزاد است كه از طبيعت استفاده كند اين آزادى را چگونه تفسير مى‏كنيم؟

اين يك نوع آزادى است. آزادى ديگر انسان از سلطه انسانهاى ديگر است.آيه شريفه قرآن در سوره آل عمران آيه 64مى‏فرمايد:

؛قل يا اهل الكتاب تعالوا الى كلمة سواء بيننا و بينكم الا نعبد الا الله و لانشرك به شيئا و لايتخذ بعضنا بعضا اربابا من دون الله؛

يعني اى پيامبر به اهل كتاب بگو، بيائيد به دو اصل اساسى باور داشته باشيد . در اين صورت ما با شما همراه هستيم، و با شما اختلاف نداريم، اين دو اصل با كتاب آسمانى خودتان تعارضى ندارد. اين دو اصل را بپذيريد ما با هم مشكلى نداريم. بيائيد باور كنيد كلمه‏اي را و باورى را كه هر دو در مقابل آن همسان هستيم. هر دو آن را مى‏پذيريم. يكى عبوديت خداوند و پذيرش حاكميت مطلقه خداوند و دوم اينكه هيچكدام از ما، انسانى را به عنوان رب و صاحب اختيار مطلق نپذيرد، در مقابل انسان تواضع مملوكانه نكند. يعني آزادى انسان از اسارت انسانهاى ديگر. پس آزادي انسان در برابر انسانهاي ديگر يكى از اصول محكم انديشة اسلامى است. ما اين اصل را در انديشه غربى نمى‏بينيم، در انديشه غربى با آن توضيحاتى كه داديم، انسان بايد آزاد باشد در رسيدن به خواسته‏ها و تمنيات نفسانى خويش. حالا اگر رسيدن انسان به اين تمنيات نفسانى نياز داشت انسان برود برده يك پولدار و اربابى بشود!! و بندگى مطلق كند، آزادى غربى اين بندگى را به هيچ‏وجه نفى نمى‏كند، پس تفاوت اساسى اينجااست. در آزادى غرب، نفى سلطه ديگران، نه تنها مورد مذمت قرار نمى‏گيرد بلكه گاهى انسان براى رسيدن به خواسته‏هاى نفسانى خودش بزرگترين ذلتها و اسارتها را مى‏پذيرد و عيبى هم ندارد.

آزادى سوم آزادى از سلطه هواها و خواهشهاى نفسانى است كه در آن آيه در اصل اول قرار مي گيرد. يعنى خارج شدن انسان از هر سلطه ديگرى غير از سلطه و حاكميت الهى. اين هم آزادى ديگرى است. يعنى در انديشه اسلامى، اگر اين آزاديها در كنار هم قرار بگيرد انسان به يك شكوفايى و رشد متعالى شخصيتى مى‏رسد. البته از آن طرف هم اسلام اين را ه را به ما نشان داده كه وفتى مى‏توانيم به آزادى دوم و سوم برسيم (آزادى از سلطه ديگران و آزادى از سلطه هواهاى نفسانى) كه به عبوديت الهى برسيم. يعنى عبوديت خداوند تضمين كننده اين دو گونه آزادى انسان است بدون عبوديت خداوند، تحقق آنها امكانپذير نيست.

آيا اينكه انسان از سلطه هواهاى نفسانى خارج شود به اين معناست كه بايد خواسته‏هاى مادى‏اش را نفى كند؟ در اينجا انديشه اسلامى جواب روشنى دارد. در انديشه اسلامى هيچگاه نفى تمنيات نفسانى آنطورى كه كليسا خواسته‏هاى مادى را نفى مى‏كرد، خواسته نشده است. اسلام با اين مخالف است. در اسلام مهم اين است كه نيازهاى مادى جهت پيدا كند، به سوى رشد و تعالى استعدادهاى الهى انسانى، پس آزادى مطلق تمنيات نفسانى در اسلام نفى مى‏شود اما اصل آن تمنيات خير! در استفاده از طبيعت هم همين حرف است، يعنى استفاده بلامانع است اما استفاده آزاد به هر نحو خير! ملاك ما چيست؟ ملاك اين است كه استفاده از طبيعت تا حدى كه مانع رشد و تكامل و تعالى معنوى انسان نشود مجاز است .

آزادى فكر و انديشه

بحث اين است كه آيا انسان به عنوان يك موجود متفكر و انديشمند بايد آزادى تفكر و عقيده را براى ديگران بپذيرد يا نه؟

براي اثبات آن استدلال‏هاى مختلفى مطرح شده‏است:

1- مردم بايد در بيان و فكر آزاد باشند چون ما براي اينكه به حقيقت دست پيدا كنيم، راهى جز ابراز انديشه انسانها نداريم، بايد همه صاحبان فكر و انديشه آزاد باشند، باب تضارب فكر وانديشه باز باشد تا با برخورد اين انديشه‏ها با يكديگر معلوم شود كدام انديشه ضعيف وكدام انديشه قوى است. تنها راه براى فهميدن انديشه صحيح همين است. تنها با مقايسه نظرات، ما مى‏توانيم نظريه قوى‏تر را تشخيص دهيم و انتخاب كنيم. بدون طرح انديشه هاي گوناگون و تضارب آن‏ها با يكديگر، راهى براى دستيابي به حقيقت وجود ندارد. اين نظر را گرچه مى‏شود در برخي موارد پذيرفت ولى در بعضى موارد اين نظريه پذيرفته نيست، اعتقاد به خدا، معاد، وحى و..مشمول اين نظريه نمى‏شود. براى اينكه ما بفهميم آيا خدايى وجود دارد يا نه، راهش تنها تضارب انديشه نيست. آيا تا وقتى ابراز عقايد مخالف نباشد ما نمى‏توانيم صحت اعتقاد به خدا را بفهميم؟ خير! اين اعتقادات آنقدر روشن هستند و براى فكر و عقل ما آنقدر آشكار و شفاف‏اند كه وقتى به هر عقلى ارائه شود، آن عقل مى‏تواند صحتش را بفهمد. لازم نيست منتظر بمانيم و ببينيم كه آيا در اين مورد انديشة بهتري عرضه شده است يا نه .

در اينجا خوب است به موضوعي كه معروف است به نظرية ؛صراطهاى مستقيم اشاره كنيم. اين نظريه مي گويد ما در تمام مقولات فكرى و در تمام بحثهاى اعتقادى مى‏بينيم كه بين متفكرين و عقلاء اختلاف نظر وجود دارد. حتى در بحث خداشناسى، بخشى از مردم موافق، هم مخالف و نمى‏شود گفت همه كسانى كه انكار خدا مى‏كنند همه آنها انسانهاى كودن و بى عقل هستند. خير، انسانهاى عاقل هم در ميان آنها هستند، و استدلالهاى فلسفى هم ارائه مى‏كنند.

پس چون دراين بحثها، دو طرف انسانهاى عاقلى هستند ما به اين نتيجه مى‏رسيم كه اصلا در همه بحثهاى فكرى كه اقامه مى‏شود از هر دو طرف، اين ادله توانايى نفى دليل مقابل را بطور كامل ندارد. اگر استدلال يك طرف توانايى كامل را داشت براى نفى استدلال طرف مقابل، آن نظريه طرف مقابل از بين مى‏رفت و باقى نمى‏ماند. همين كه عقيده طرف مقابل باقى مانده دليل بر اين است كه استدلال مخالفش، استدلال يقين آوري نبوده است. و به اصطلاح ؛تكافى ادله وجود دارد، يعنى در اين گونه بحثها ادله با هم مساوى مى‏شوند و يك طرف توانايى آن را ندارد كه طرف ديگر را به زمين بزند. پس ما در همه بحثهاي فكري و اعتقادي وقتى مى‏بينيم كه دو طرف دعوا وجود دارد دليل بر اين است كه تكافى ادله وجود دارد و به جاى يك عقيده و راه ما دو يا چند راه قابل عرضه و قابل قبول داريم و به جاي يك صراط مستقيم قابل قبول، صراطهاى مستقيم متعدد وجود دارد.

ولي اين نظريه را نمي توان پذيرفت . زيرا نكته اي را كه در منابع دينى روى آن تأكيد شده را ناديده مى‏گيرد. آن نكته اين است كه اگر بين انسانها تنهااستدلال عقلى عامل بقاى يك نظريه و اعتقاد بود حرف ايشان درست بود. چون هر دو تفكر باقى مانده است پس معلوم مى‏شود استدلالها قانع كننده نيست والا اگر استدلالها عقلا قانع كننده مى‏بود، آن طرف مخالف مى‏پذيرفت و نزاع پايان مي يافت . حالا كه آن طرف نپذيرفته معلوم مى‏شود استدلال قانع كننده نيست. اين حرف در صورتى درست است كه بگوييم تنها عامل براى رد يا قبول تفكرى، فقط استدلال فكرى است. در حاليكه قرآن بيشترين تأكيدش اين است كه ؛جحدوا بها و استيقنتها انفسهم، يا ؛علوا فى الارض واستكبارا؛ يعنى انسان براى اينكه يك فكر را رد كند يا قبول كند تنها متكى به استدلال نيست بلكه بيشترين عامل در رد و قبول اعتقادات بنيادين ديني ، منافع شخصى و عوامل نفسانى انسان است. يا هوى و هوس يا خودخواهى يا جاه‏طلبى، يا تقليد از آباء و… . قرآن تأكيد مى‏كند اينها موانع شناخت صحيح است.

اگر مانع شناخت تفكر صحيح فقط استدلال طرف مقابل بود، اين نظريه درست بود. در حاليكه مانع شناخت صحيح و آن چيزى كه باعث بقاء تفكر باطل مى‏شود منافع مادى و نفسانى است كه براى طرفدارانش ايجاد مى‏كند و به واسطه همين منافع آنها زير بار حق نمى‏روند. قرآن مى‏فرمايد كسانى كه انكار معاد مى‏كنند و پافشارى روى حرف خودشان دارند براى اين است كه دنبال شهوت‏رانى خودشان بروند نه به دليل اينكه تكافؤ ادله است و استدلال منكرين قابل ابطال نيست.

در قرآن دهها آيه در اين زمينه وجود دارد كه وقتى به آنها گفته مى‏شود كه چرا اين راه را رفتيد؟ مى‏گويند؛: قالوا وجدنا آبائنا، پدران ما اينجورى بودند، ما هم اينجورى هستيم! اين استدلال نيست، اين علت بيرونى و علت خارجى است. تبعيت از فضاى حاكم بيرونى است. پس اين استدلال براى فلسفه آزادى انديشه كه ما راهى براى رسيدن به حقيقت جز از اين راه نداريم در مواردى قابل رد و ابطال است.

2 - استدلال دوم اين است كه دليلى براي اينكه بخواهيم جلوى آزادى انديشه را بگيريم وجود ندارد زيرا اصلا حقيقتى وجود ندارد كه بر اساس آن يك انديشه را حق و ديگرى را باطل بدانيم. پس همه انديشه‏ها مساوى و از حق ابراز و اظهار يكسانى برخوردارند. انديشه صحيح انديشه‏اى است كه براى انسان منفعت داشته باشد. منفعت انسان چيست؟ آن چيزى است كه انسان خوشش بيايد و طبق دلخواه انتخاب كند، هرچيزى كه انسان آن را پسنديد و انتخاب كرد درست است. بنابراين هر كس مى‏تواند انديشه‏اى را كه نفع او در آن است براى خود انتخاب كند. در اين استدلال نسبيت‏گرايى، اثبات و حقيقت نفى مى‏شود. هر انديشه‏اى تا وقتى براى مردم فايده داشته باشد به عنوان حقيقت قبولش مى‏كنند والا كنار مى‏گذارند.حتى در باب علم هم همين را گفته‏اند، گفته‏اند حتى علوم تجربى هم حق و باطل ندارند. در فيزيك و شيمى و… حق وحقيقت نداريم. نظريه‏اي در فيزيك مطرح مى‏شود تا وقتى با اين نظريه مى‏شود مشكلات جامعه راحل كرد، اين مى‏شود حقيقت. وقتي اين نظريه كارائى خودش رااز دست مى‏دهد، اين نظريه باطل مي شود و مى‏رود كنار. پس حتى در علوم طبيعى و تجربى هم حق و حقيقت نداريم تا چه رسد. با اين استدلال نسبيت‏گرايانه طرح انديشه‏ها بايد آزاد باشد تا ما ببينيم كدام انديشه منفعت بيشترى ايجاد مى‏كند. اين استدلال از نظر اسلام كاملا باطل است. قرآن مى‏فرمايد؛:

ذالك بان الله هو الحق و ان ما يدعون من دونه الباطل لقمان 30؛

ما حق داريم و باطلى داريم، ملاك حق خداست . جهان هستي و قوانين حاكم بر آن كه افعال خداونديند هم همه حق هستند:

ما ؛خلق الله السموات و الارض و ما بينهما الا بالحق روم8؛ آسمان و زمين همه پديده‏هاى جهان هستى كه فعل خداوند هستند چون فعل خداست آنها هم حق هستند.ارزش هايي هم كه از طرف آن حق مطلق اعلام مي شوند نيز جملگي حقند.

3- استدلال سوم بر آزادى انديشه اين است كه انسانيت انسان حكم مى‏كند كه آزاد بينديشد. يعنى انسان مساوى با انديشه و تعقل است زيرا عقل و انديشه برترين بخش وجودانسان است. اگر كسى بخواهد انديشه را محدود كند در واقع انسانيت انسان را محدود كردهاست. اين استدلال هم نمى‏تواند به طور مطلق پذيرفته شود. زيرا مطابق اين استدلال، حتى منحط ترين فكر هم بايد آزاد باشد. خطرناك‏ترين، فكرِ جنايت‏كارانه هم كه چون يك انديشه است آزاد است. هر چيزى كه در ذهن انسان آمد، و تراوش ذهن انسان شد بايد بگوييم محترم است!

انديشه هاي مورد احترام

اسلام چه انديشه‏اى را محترم مى‏شمارد؟ از نظر اسلام فكر كردن و انديشيدن، سرمايه ذهن و عقل را بكار گرفتن، كارى ارزشمند و مورد احترام است. قرآن در آيات بسيارى همگان را به تعقل و انديشه و خردورزى دعوت مى‏كند و بر آن پيوسته تأكيد مى‏كند. ولي آيا اين تلاش بايد يك معيار و چارچوبى داشته باشد يا كاملا آزاد و رهاست؟ اسلام مى‏گويد براى اينكه تلاش ذهنى نافرجام نماند و به نتيجه شايسته برسد مانند هر تلاش ديگرى بايد جهت‏دار باشد.تلاش ذهنى هم بايد ضابطه‏مند و داراى چارچوب و جهت صحيح باشد. اصل اين توانايى ذهنى مقدس است ولى چگونه بكار گرفتن آن هم مهم است. اگر اين توانايى درست به كار گرفته شود اين تلاش و محصول آن ارزشمند و مقدس مى‏شود ولي اگر خوب بكار گرفته نشود اين تلاش و محصول آن منفي مي شود. از نظر اسلام آن چيزى كه به اين تلاش ذهنى و تفكر قداست مى‏دهد اين است كه اين تلاش در جهت تعالى انسانيت فرد و رشد و بكارگيرى استعدادهاى نامتناهى انسانى باشد.

شهيد مطهرى نكته‏اى را بدرستي تذكر مى‏دهند كه بايد آزادى فكر را از آزادى عقيده جدا بدانيم. در اسلام آزادى انديشه و تفكر پذيرفته شده است. اما آزادى عقيده خير. يعنى ارزش انسان اين است كه از انديشه اي آزاد برخوردار باشد. انسانى كه داراى انديشه آزاد هست محترم است. تفكر آزاد محترم است. ولى در مقابل هر عقيده‏اى نمى‏تواند از نظر اسلام مورد قبول قرار گيرد. تفسيرى كه ايشان از آزادى عقيده دارند اين است كه عقيده به معناى چارچوبهاى ذهنى است كه شخصيت انسان در اين چارچوبهاى ذهنى و فكرى شكل مى‏گيرد، انسان يك موجود معرفتى است به اين معنى كه شخصيت او وابسته به اين چارچوبهاى فكرى و معرفتى است كه خود بوجود مى‏آورد. اين چارچوب ها همان عقايد و جهان‏بينى او هستند و نگاه انسان به جهان، به خود و به انسانهاى ديگر را شكل مى‏دهند. اين چارچوبها كه بينش‏هاى اساسى انسانهاى هستند پايه‏هاى شخصيت او محسوب مى‏شوند. شخصيت انسان ساختماني است كه بر اين پايه‏ها استوار است. اين پايه‏ها اگر معيوب باشند اين شخصيت هم معيوب مي شود. انسانى كه در نگاه خودش نسبت به جهان ، به خودش و به انسانهاى ديگر، يك نگاه انحرافى دارد، به ناچار متناسب با همان اعتقادات و باورهاى منحرف عمل مى‏كند.فكر، منش، رفتار و همه ابعاد وجود انسان نشأت گرفته از اين باورهاى ذهنى اساسى است. آيا ما مى‏توانيم بگوييم اين چارچوبها و باورها هرچه باشند به هر صورت محترم‏اند؟ هر جور باورى براى انسان احترام دارد و انسان آزاد است كه هرجور عقيده و باورى را براى خود بپذيرد؟ اگر ما هر گونه خصلت و منش را از انسان نمى‏پذيريم و هرگونه عملي را تقديس نمى‏كنيم، پس هرگونه چارچوب فكرى كه اخلاق و عمل متناسب با خود ايجاد مى‏كند را هم نبايد بپذيريم و تقديس كنيم. عقيده به معنى گِرِه است يعنى چيزى كه شخصيت و عمل انسان را به خود گره مى‏زند. پس به اين معنا نمى‏تواند هر عقيده‏اى محترم و مورد قبول باشد . فكر يعنى انديشيدن و خردورزى كردن. آزادى فكر اين است كه انسان بتواند بر اساس اصول و قواعد صحيح و محكم فكرى تلاش فكر بكند، تفكر كند، انديشه‏ورزى كند، فكرش را فعال كند براى اينكه بتواند بهترين راه را پيدا كند. آزادى فكر يعنى آزادى انديشه‏ورزى، خردورزى ولى آن چارچوبها كه شكل دهنده شخصيت انسان است در حقيقت آزادى فكر و انديشه او را محدود مى‏كنند و به آن شكل و قالب مى‏دهند و به همين دليل نمى‏توانند بدون معيار و ملاك پذيرفته شوند. اين بسيار مهم است.

انديشه ‏هاى عقيده‏ ساز سطح يك

در انديشه اسلامى ما دو گونه انديشه داريم: انديشه‏هاى عقيده‏ساز و انديشه‏هاى غير عقيده‏ساز. انديشه هاى عقيده‏ساز هم در سه سطح قابل دسته بندي اند.نظر اسلام در مورد هر يك از اين گروهها متفاوت است.

اسلام اهميت و ارزش زيادى براى انديشه‏هاى عقيده‏ساز سطح يك قائل شده است. ويژگى اين انديشه‏ها اين است كه اولا تاثيرشان بر زندگى انسانها بسيار سرنوشت‏ساز و تعيين‏كننده است و اينها هستند كه اساس جهت‏گيرى انسان را در اخلاق و رفتار و منش و عمل تعيين مى‏كنند و شكل مى‏دهند و مى‏توانند جهت زندگى انسان را كاملا دگرگون كنند

خصوصيت دوم اين انديشه ‏ها؛ شفاف بودن و روشن بودن آنهاست يعنى اين انديشه‏ها آنقدر شفاف و روشن هستند كه قابل ترديد و انكار نيستند. اگر كسي بخواهد آنها را انكار كند جز از سر عناد و خصومت و يا از سر تبعيت محض از شهوات نيست. قرآن مى‏فرمايد: ؛جحدوا بها و استيقنتها انفسهم؛ كفار منكر شدند اين اصول را، در حاليكه در دلشان آنها را باور داشتند! اينها اعتقاداتى نيستند كه بشود با داشتن عقل آنها را منكر شد.

در بحثهاى معرفتى جديد مطرح شده است كه اعتقاد به خدا و يا توحيد، اعقتاداتى نيستند كه بتوانيم با عقل در موردشان قضاوت كنيم، عقل از فهم و قضاوت دربارة عقايد فرامادي ناتوان است. اين اعتقادات سروكار با دل انسان دارند نه با عقل او. عقل انسان از اين كه در اين مسائل به حقيقت دسترسى پيدا كند ناتوان است ، پس ما نمى‏توانيم كسى كه به توحيد دسترسى پيدا نكرد را مورد مؤاخذه قرار دهيم، زيرا او مى‏تواند بگويد در اين مسائل درك حقيقت آنقدر روشن نبود كه من بتوانم با عقل خودم به آن برسم. اصولا دسترسى به حقيقت كار ساده‏اى نيست كه شما انتظار داشته باشيد هر انسانى بتواند به اين حقايق دست پيدا كند.

ولي اين نظريه از نظر معارف اسلامى كاملا مردود است و دقيقا در مقابل تفكر قرآنى قرار دارد. اصولا خداوند به عقل انسان به عنوان يك راهنما و حجت، آنقدر توانايى داده كه در اين اصول بتواند به يك هدايت روشن دسترسى پيدا كند. اگر كسى در مقابل اينها ايستاد مخالفتش منكرانه و مستكبرانه است. اعتقاد به اصولي چون توحيد، معاد، و وحى، از اين دسته هستند. اسلام اعتقاداتى كه نافى اين اصول باشند را قبول نمى‏كند و برايشان ارزشى قائل نيست و به آنها اجازه حضور رسمى در صحنه اجتماع نمى‏دهد. زيرا هر اعتقادى كه براي حيات انساني فرد و جامعه خطرناك باشد نبايد اجازه رشد پيدا بكند، اين را هر عقلى مى‏گويد، و منحصر به اسلام نيست.

در برخي از منشورهاى سازمان ملل آمده است كه تبليغ عقيده‏هايى مثل نژادپرستى كه منجر به ايجاد نفرت بين انسانها بشود، مجاز نيستند، اجازه طرح به آنها داده نمى‏شود، مثلا در يك كشور، كه اقوام و مليتهاى مختلفى وجود دارند، يك تفكر و مكتبى ايجاد شود كه بگويد مثلا فلان نژاد انسانهاى منحطي هستند اصلا انسان نيستند. اين ها باعث ننگ ما هستند. اين يك فكر است ولى آيا كسى اجازه دارد اين فكر را مطرح كند؟ آيا حق چنين كارى را دارد؟ منشورها سازمان ملل مى‏گويند خير! تصريح كرده‏اند اينجور فكرها، تفكرهاى خطرناك هستند و نبايد اجازه طرح به اينها داده شود.

پس انسان امروز هم بر اساس عقل خودش به اين نتايج مى‏رسد كه اگر تفكرى تأثير تخريبى روى روح و عقايد انسان داشت اين تفكر نمى‏تواند مطرح شود. در بحث اعتقادات بنيادين ديني مثل توحيد عقيده‏اى كه بت‏پرستى را رواج مى‏دهد، عقيده‏اى كه شخصيت انسان را اينقدر تنزل مى‏دهد كه در مقابل يك بت ابراز خضوع كند، ابراز عبوديت كند، اين تفكر از بعد تأثيرات معنويش كه بگذريم، در بعد تأثيرات دنيويش هم خطرناك است. عقيده اي كه انسان را در مقابل يك بت خاضع مى‏كند و اراده‏اش را در مقابل يك بت به بند مى‏كشد و اسير مى‏كند. مى‏تواند او را در برابر هر نيروى ديگرى هم به بردگى و بندگى بكشاند. در حقيقت اين عقيده از يك انسان داراى كرامت و ارزش انسانى برده و حقير مى‏سازد كه آماده است در برابر هر موجود حقير ديگرى كمر بندگى و تسليم فرود آورد و اين خطرناك‏ترين كارى است كه در جامعه انسانى مى‏توان انجام داد.

عقيدة انكار معاد، در انسان اين باور را بوجود مى‏آورد كه تو آمدى در دنيا هر جور كه خواستى زندگى كن، و بعد هم تمام. اين تفكر از انسان يك موجود وحشى و خطرناك مى‏سازد، ، چنين انساني اگر به مقامات عالى سياسى برسد سياستمداري خطرناك مى‏شود. به همين دليل اسلام چنين عقيده‏اى را محترم نمى‏داند و آنرا به رسميت نمى‏شناسد.

بنابراين كاملا منطقى است كه انديشه اسلامى كه در جهت سعادت انسان حركت مى‏كند، به تفكراتى كه شخصيت انسان را به حقارت مى‏كشاند اجازه ندهد مجال رشد پيدا كنند.

شهيد مطهرى نمونه خوبى را از قرآن نقل مى‏كنند، مى‏گويند اگر هر تفكرى از نظر اسلام محترم باشد پس چرا حضرت ابراهيم رفتند بتهاى مردم را زدند و شكستند؟ اين بتها مگر مورد احترام مردم نبودند، اين بتها فقط مربوط به نمرود كه نبود، مربوط به مردم هم بود. اهانت به بتها، بزرگترين بى‏احترامى به تفكر مردم آن جامعه بود. ولى حضرت ابراهيم نفرمود چون عقيده به اين بتها عقيده مردم است بايد به آنها احترام گذاشت. حضرت ابراهيم بتها را شكست و در واقع با اين كار خود اعلام كرد اين عقيده اگر مورد قبول همه مردم هم باشد چون عقيده‏اى باطل و خطرناك است، قابل احترام نيست.

پس انديشه‏ هاى عقيده ‏ساز دسته اول، انديشه ‏هايى هستند مثل توحيد و معاد كه هيچ عقيده اي در مقابلشان قابل قبول نيست و اسلام به آنها اجازه رشد نمى‏دهد.

البته اسلام تفتيش عقايد نمى‏كندو نمى‏گويد بايد از هر كسى سؤال كرد كه عقيده تو چيست. ولى ان عقيده در جامعه اسلامى قابل طرح نيست واجازه تعليم، نشر، ترويج، آموزش و تبليغ به آن داده نمى‏شود. پس اولا اگر ما گفتيم عقيده دينى سطح يك حق است نمى‏تواند مقابل آن هم حق باشد! يبكه اعتقادات دينى حق است و مقابلش باطل است. و ثانيا آن عقيده مقابل نمى‏تواند به عنوان عقيده اي محترم شمرده شود. اسلام با اين عقايد سطح يك باطل، برخورد حذفى مى‏كند. اسلام به آنها اجازه مطرح‏شدن در جامعه نمى‏دهد. عقيده شرك عقيده نفى معاد، نبايد اجازه حضور در جامعه را داشته باشند.

سؤال: آيا مى‏شود روي اين عقايد باطل فكر كرد؟ بحث كرد؟ روى آنها كار علمى و فكرى كرد؟

بلى! البته براى آنهايى كه اهل فكر هستند. بايد محدود شود به سطح محافل علمى، به سطح عموم مردم نبايد كشيده شود. كشاندن بحث و تحليل علمى در اين مسائل به ميان مردم و كسانى كه اهل فكر و تفكر در اين مسائل و مقوله‏ها نيستند نوعى تشويش اذهان در مورد آنها است كه عقلا هم قابل تجويز نيست.

انديشه ‏هاى عقيده ‏ساز سطح دو

انديشه‏هاى عقيده‏ساز سطح دو عقايدى هستند كه به تفاوتهاى ميان اديان الهى مربوط مى‏شوند. كسى كه توحيد و معاد را پذيرفته است حالا ميخواهد دينى را انتخاب كند كدام دين را انتخاب كند، دين اسلام، يا مسيحيت، كدام دين الهى؟ اين اديان در عقيده‏هاى سطح يك مشتركند ولى تفاوت آنها در نوع دين الهي و پيامبر آن است. اسلام موضعش در مقابل عقيده‏هاى سطح دو كه نسبت به آن عقايد مشترك بين اديان الهي در سطح دوم قرار دارد. چيست؟

اسلام طبعا نمى‏گويد كه همه اديان درست هستند، معنى ندارد كه اسلام بگويد هم اسلام درست است و هم مسيحيت و هم يهوديت. آنچه به عنوان پلوراليزم امروزه مطرح است. معانى و تفسيرهاى مختلفى براى پلوراليزم مطرح شده است. يكى از آنها اين است كه ما حق و باطل نداريم، همه چيز حق است كه نظريه افراطى در اين زمينه هست .معنى دوم پلوراليزم اين است كه بگوييم اديان مختلف هركدام بهره‏اى از حقيقت دارند، بخشى از حقيقت در يهوديت و بخشى از حقيقت در مسيحيت و بخشى از آن هم در اسلام هست. ما نه يك دين باطل محض داريم و نه يك دين حق محض! پس همه اديان هم در آنها باطل است و هم در آنها حق است. پس ما نمى‏توانيم بگوييم يك دين حق است. چون همه حقيقت در يك دين موجود نيست. اين نظريه پلوراليزم است كه خيلى هم طرفدار دارد. ولي اين نظريه دربارة اصل دين ناب و خالص اسلام و يا هر دين ديگر معنى ندارد. چطور مى‏شود خداوند پيامبرش را بفرستد و تأكيد بر يك شريعتى بكند، بعد بگويد شرايع دينى ديگر هم كه در بسياري از دستورات خود با اين دين مخالفند صحيح اند؟

ولى ما چه برخوردى با آن دينى كه حق نيست بايد بكنيم؟ در اينجا ؛لااكراه فى الدين مى‏آيد. لااكراه فى الدين در مورد عقايد و انديشه‏هاى سطح دو است نه سطح يك. اسلام يك برخورد ملايم‏ترى بااين عقيده‏هاى باطل سطح دو مى‏كند. اجازه ترويج در سطح جامعه را به آنها نمي دهد، ولى به پيروان آنها مى‏گويد آئين خودتان را داشته باشيد، بر دين و عقيده و شريعت خود بمانيد، حتى آموزش و تعليم و تربيت را به اساس دين خود داشته باشيد. يعنى شما پدران و مادران يهودى و مسيحى اجازه داريد بچه‏هاى خودتان را هم بر اساس عقايد باطل خودتان پرورش بدهيد، يعنى اينقدر اسلام با اينها تسامح را پيش گرفته كه اجازه تربيت و پرورش و آموزش انحرافى را به بچه‏هاى معصومشان مى‏دهد. اين برخوردى است كه اسلام با عقايد باطل سطح دو دارد. اجازه بحث علمى به اينها مى‏دهد، مى‏گويد مى‏توانيد در محافل علمى، از آيين خود دفاع كنيد، مناظره كنيد و ثانيا در محيطهاى خودشان مى‏توانند آزادانه كار تبليغى انجام بدهند ولى به آنان اجازه تبليغ و ترويج انديشه‏هاى باطلشان را در جامعه اسلامى و جوامع ديگر نمى‏دهد.

انديشه‏هاى سطح دو هدف‏ساز نيستند بلكه راهنماى انسان هستند. يعنى مسير زندگى را مشخص مى‏كنند. انديشه‏هاى سطح يك هدف زندگى را مشخص مى‏كنند و اين انديشه‏هاى سطح دو راه رسيدن به آن هدف را به ما نشان مى‏دهند. اختلافى كه در بين اديان الهى است در انديشه‏هاى سطح دو است كه اين اختلاف در واقع در مورد راه زندگى است .البته بهتر است لفظ اختلاف را نگوييم بگوييم تفاوت راه. اين انديشه‏ها در صورتى كه باطل باشند هدف و جهت را مخدوش نمى‏كنند بلكه راه را درست نشان نمى‏دهند. اينها اجازه حضور رسمى در جامعه را دارند، اسلام براى صاحبان اين عقايد احترام انسانى قائل شده ولى ترويج آنها را به عنوان راه ضلال اجازه نمى‏دهد.

مسئله‏اى كه در اينجا قابل ذكر است اين است كه اگر كسى در اين عقايد سطح دو انحراف برود و از مسير حق خارج شود آيا از نظر اسلام، از حرمت انسانى برخوردار است يا نه؟ در صورت برخوردارى از حرمت انسانى آيا از احترام و شأن مساوى با مسلمانان برخوردار الست يا خير؟

از احكام اسلامى مى‏توان استفاده كرد كه اين گروه از حرمت و كرامت انسانى برخوردار هستند. حضرت اميرالمؤمنين علي (ع)در نهج‏البلاغه مى‏فرمايد: امّا اخ لك فى الدين او نظير لك فى الخلق يك شهروند جامعه اسلامي يا برادر دينى توست و يا همنوع تو، يك انسان است. طرز برخورد اسلام با اينها نشان دهنده اين است كه اسلام براى اين گروه ارزش انسانى قائل است و به همين دليل حقوق انسانى را براى آنهامي پذيرد. يعنى هر جا حقى مربوط به شخصيت انسانى باشد اين حقوق را براى اين افراد قائل است. حق امنيت، حق انسانى است. حق دفاع از خود، حق احقاق حق، كه بروند در دادگاه از حق خود دفاع كنند …

اين حقوق را درست مانند يك انسان مسلمان دارند.

و اما آيا اين افراد از حق مساوى با مسلمانان برخوردارند؟ خير! ديه آنها با مسلمانان يكى نيست. اصل اينكه خون اينها محترم است، جانشان محترم است، جاى بحث نيست. اما اينكه اگر اين خون ريخته شد، اينجا اسلام بين مسلمان و غير مسلمان فرق گذاشته است . زيرا آنها در حقوقى كه فراتر از اصل انسانيت فرد براى او در نظر گرفت با مسلمانان متفاوت هستند.

مسئله ارتداد

اسلام اجازه ارتداد و گرايش به اعتقاد باطل به هيچ مسلمانى نداده است و براى مرتدين مجازات سختى قرار داده است. از يك طرف حق انتخاب انديشه باطل در سطح دو با اجازة حضور به غير مسلمانان در جامعة اسلامي پذيرفته شده است . آيه شريفه لااكراه فى الدين هم مى‏تواند بر همين معنى منطبق باشد. ولي از طرف ديگر اين حق از مسلمان گرفته شده است و به هيچ مسلمانى اجازه خروج از اسلام داده نشده است و براى مرتدين شديدترين مجازات را در نظر گرفته است .اين تفاوت چگونه قابل توجيه است؟

پاسخ اين است كه بحث ممنوعيت ارتداد يك بحث فكري و اعتقادى صرف نيست برخورد شديد اسلام با مرتد به خاطر اين نيست كه اين فرد در عقيده‏اش دچار مشكل شده، چون گفتيم اسلام افرادى را كه اصلا به اسلام اعتقادى ندارند را آزاد گذاشته و برخورد ملايم با آنها دارد. آنها در جامعه اسلامى زندگى مى‏كنند و مورد احترام اسلام هستند. پس عقيده باطل اين مرتد تنها ملاك برخود تند اسلام نيست. صرفا تغيير عقيده مرتد نيست كه موجب شده اسلام با او برخورد تندترى داشته باشد. علت چيز ديگرى است. قبلا بايد به اين مسئله اشاره كنيم كه هدف اسلام اين است كه يك جامعه كامل اسلامى بنا كند. هدف اسلام صرفا اين نبوده كه يك سرى عقايد را به مردم ياد دهداگر پذيرفتند به بهشت بروند و اگر منكر شدند كيفر ببينند! يا اسلام بگويد مردم! نماز بخوانيد، اگر بخوانيد بهشت مى‏رويد و اگر نخوانيد جهنم مى‏رويد.خير! هدف اسلام بالاتر از اين است. هدف اسلام اين است كه يك جامعه دينى بسازد كه تمام اين جامعه اعتقاداتشان، فكرشان، رفتارشان، بر اساس انديشه و هدايت دينى شكل بگيرد. امتي را تشكيل بدهد كه اين امت در مسير الله حركت كنند.

به اصطلح يك دار الاسلام ايجاد كند، فرق مى‏كند كه هدف يك دين ايجاد يك امت باشد يا ايجاد عقيده و تفكرى و يا اعمالى بين مردم باشد. ايجاد فكر در بين يك جامعه، مثل اينكه در كشورى همچون آمريكا مسلمانانى بروند آنجا، در آن جامعه زندگى كنند، نماز بخوانند، روزه بگيرند، اعمال عبادى هم انجام بدهند همين و بس. ولى اگر هدف اسلام اين باشد كه امت اسلامى درست كند و اين مهم برايش باشد، آنوقت اگر براى ايجاد امت اسلامى مسلمانان زحمت كشيدند، خون دادند و توانستند اين دارالاسلام و امت اسلامى را ايجاد كنند امتى اسلامى حالا آيا اين جامعه به حفاظت و نگهبانى احتياج ندارد و حفظ آن امر با اهميتى نيست؟ مثل اينكه ما بياييم انقلابى كنيم و نظامى درست كنيم و فداكارى زيادى در راه استقرار آن بكنيم آيا نبايد تلاش و برنامه‏ريزى بيشترى كنيم كه اين نظام آسيبى نبيد. امت اسلامى هم همينطور است.

با اين مقدمه مسئلة ارتداد در امت اسلامى روشن مى‏شود.

در امت اسلامى و دارالاسلامى كه اينقدر برايش زحمت كشيده شده و اعتقادات دينى و روش و اخلاق دينى در اين جامعه شكل گرفته است يكدفعه آدم مرتدى پيدا مى‏شود و شروع مى‏كند به تبليغ عليه دين و افكار و اصول و مقدسات آن يعنى در درون جامعه اسلامى و از درون شهر و خانواده مسلمانان يك نفر بلند مى‏شود به نفى و انكار و تمسخر اسلام و ضروريات دين. حالا آيا اسلام بايد اجازه بدهد كه بدون هيچ محدوديتى اين فرد به كار خود ادامه دهد؟ تفاوت است ميان اينكه يك شخصى از درون خانواده اسلامى شروع به فعاليت عليه اسلام كند تا اينكه يك يهودى و يا يك مسيحث از بيرون بخواهد تبليغ بر عليه اسلام كند. اين خيلى تفاوت دارد. زيرا يهودى يا مسيحى كه تبليغ بر عليه اسلام كند، همه مسلمانان مى‏گويند او يهودى است دشمن است، از او انتظارى بيشتر از اين ندارند، حرفش تأثير ندارد. ولى كسى كه از درون جامعه اسلامى مى‏آيد و انحراف پيدا مى‏كند به عنوان عضو اين خانواده، عنصر خطرناكى مى‏شود زيرا حرف او و تأثير بيشتر مى‏گذارد بر افراد كم اطلاع و عادى.

خلاصه اينكه مى‏شود اين برخورد شديد با ارتداد را ناشى از يك علت ثانوى دانست. اسلام براى حفظ اركان جامعه اسلامى و براى حفظ انسجام امت اسلامى و براى اينكه نگذارد عوامل تضعيف كننده به جامعه دينى و اسلامى آسيب بزنند در اين مورد سختگيرى كرده است و اجازه نداده عضو جامعه اسلامى كه در درون اين امت بزرگ شده يكدفعه در مقابل اين فرهنگ در درون اين خانواده بايستد و بخواهد اركان اين امت واحده را متزلزل كند. بخصوص اينكه اگر اين راه باز بشود، مخالفان و دشمنان چشم طمع به آن مى‏دوزند و تلاش خواهند كرد از اين راه در جامعه اسلامى اخلال كنند لذا اسلام جلوى اين حركت دشمن را گرفته است.

اين مسأله صريحا در آيه قرآن مطرح شده كه در زمان پيامبر اسلام، عده‏اى از كفار به برخى عناصر خود مى‏گفتند كه شما برويد مسلمان شويد ؛آمنوا به وجه النهار، و اكفروا آخره يعنى شما برويد اظهار اسلام كنيد، وارد خانواده اسلام بشويد، ولى بعدا اظهار كفر كنيد. چون از اين راه بهتر مى‏توانيد نفوذ كنيد و ضربه به اسلام بزنيد و تضعيف روحيه كنيد. اين آيه دقيقا بازگو كننده اين حقيقت است كه كسى كه داخل اين خانواده شده است با گرايش به كفر و انكار و حجود بهتر مى‏تواند صدمه و آسيب بزند.

در جلد18 وسائل الشيعه، در بحث ارتداد، روايتى را صاحب وسائل نقل مى‏كند كه راوى از امام مى‏پرسد: اگر در موردى امام (ع)يا قاضى مى‏داند كه فرد مرتد بخاطر شبهه‏اي كه واقعا برايش پيش آمده اظهار ارتداد كرده ، آيا اين ادعاى فرد مرتد كه مى‏گويد واقعا مردد شدم و برايم نسبت به پيامبرى پيامبر اسلام يقين حاصل نشده است از او پذيرفته است يا خير؟ در اينجا آيا حكم ارتداد در مورد اين فرد جارى مى‏شود يا نه؟ امام(ع)مى‏فرمايند: اينجا اگر قاضى بخواهد ادعاي اين مرتد را قبول كند، و بگويد چون تو شبهه دارى پس حكم ارتداد را در مورد تو اجرا نميكنم فردا هر منافقى كه از آغاز اعتقادي به اسلام نداشته و به دروغ اظهار اسلام كرده است مى‏تواند بيايد چنين اظهارى كند و به اين وسيله راه تضعيف جامعه اسلامى را باز مى‏شود. در اين روايت حضرت نمى‏فرمايند حكم قتل مرتد تعبدى است و اين فرد محكوم به قتل است. فرقى هم نمى‏كند. خير! استدلال مي كنند كه اگر اين راه باز شود، فردا هر منافقى كه از روى نفاق وارد امت اسلامى شده و از اين روش استفاده ميكند.اين روايت كاملا روشن مى‏كند كه مسئله حكم ارتداد بخاطر جلوگيرى از نفوذ دشمنان در خانواده بزرگ اسلام و آسيب‏زدن به آن از درون آن است.

انديشه ‏هاى عقيده‏ ساز سطح سه

مرحله سوم در بحث انديشه‏هاى دينى، اعتقادات و باورهاى درون اسلام است كه آنها را باورهاي سطح سه مي ناميم. انديشه‏هاى درون دينى را به سه قسم قابل تقسيم اند:

1-  اعتقادات و باورهايى كه در درون دين هستند و منكر اينها از دين خارج نمى‏شود ولى اينها، اعتقادات اساسى و مبنا هستند؛ مثل امامت. يك انديشه درون دينى است كسى كه اين را قبول نكند از اسلام خارج نمى‏شود ولى يك انديشه بنيادين است.

2-  ضروريات دينى، يعنى انديشه‏ها و احكامى كه از طرف متدينين به عنوان جزئى از دين شمرده مي شود و وجودشان در متن دين واضح و ضرورى است ولى جزء انديشه‏هاى اساسى نيستند. بسيارى از احكام فقهى، جزء ضروريات دينى هستند.ولى اينطور نيست كه انكار يكى از اين احكام، خللى در مبناى اعتقاد ايجادكند. مثل نماز، روزه، حج، زكات و... و كيفيت اين اعمال، و بسيارى از عقايد مثل شفاعت، رجعت، عالم برزخ، ... صفات خداوند و مسائلى از اين قبيل.

3-  انديشه‏هايى كه در داخل دين يا مذهب اتفاقى و اجماعى در مورد اينها وجود ندارد.

در مورد هر سه دسته بايد گفت انكار آنها به معنى خروج از دين نخواهد بود، مادامى كه به انكار رسالت منتهى نشود و فردى كه منكر اين عقايد است به عنوان مسلمان در جامعه اسلامى محترم است، يعنى هم احترام و ارزش انسانى و هم ارزش و احترام يك مسلمان را دارد.

اما آيا كسانى كه در انديشه‏هاى سطح سه داراي اعتقادات باطل هستند-در همه اقسامش - آيا اجازه طرح و تبليغ انديشه‏هايشان را دارند يا نه؟ در اينجا بايد گفت در صورتى كه اين انديشه‏ها با اصول و مبانى اسلام و مذهب منافات داشته باشند اجازه تبليغ به آنها داده نمى‏شود. طبعا دسته اول، كه اعتقادات و باورهاى اساسى نام داشت جزء اين گروه آورده مى‏شوند كه اجازه تبليغ داه نمى‏شود مثل انكار امامت و يا انكار معاد جسمانى. ولي اينكه جلسه علمى ترتيب بدهد و بحث كنند مانعى ندارد. در كتاب هاي فلسفى اسلامي ما اين بحث‏ها به وفور وجود دارد.

در صورتي كه انديشه‏هاى سطح سه داراي اعتقادات باطل با مبانى و انديشه و اصول اسلامى منافات نداشته باشد ولي از ضروريات اسلام باشد مثلا كسى بگويد نماز صبح سه ركعت است، سه ركعت بودن نماز صبح به مبانى انديشه اسلامى خللى وارد نمى‏كند ولى جزء ضروريات دين است .و يا مسئلة حجاب و قصاص و ارث و... آيا طرح اين بحثها كه اصل اسلام را مخدوش نمى‏كند ولى مخالف با ضروريات دين است چگونه است؟

آيا مى‏توان گفت هر كسى در اينگونه مسائل مي تواند اظهارنظر كند و هرچه خواست بگويد و نظرات خود را تبليغ كند؟

پاسخ اين است كه در صورتى كه طرح آنها به معناى انكار اصل اسلام و رسالت پيامبر گرامى نباشد بلكه به صورت بحثى در درون دين اسلام مطرح شود به عنوان اولى و ذاتى خود مى‏تواند مشكلى نداشته باشد ولى به اعتبار وعنوان ثانوى، اين عقايد نمى‏تواند طرح و تبليغش آزاد باشد. به عنوان ثانوى بايد يك محدويتى براى اينها در نظر گرفت. زيرا اگر اعتقادات و ضروريات ديني كه درجامعه اسلامى پذيرفته شده است هر روز بخواهد مورد ترديد و نفى قرار گيرد و عقيده خلاف آنها تبليغ و ترويج شود طبيعتا ، تأثير منفى روى اعتقادات مردم نسبت به اصل دين و استحكام آن مى‏گذارد. مردم تدريجا اعتقادشان به اصل دين و شريعت سست مى‏شود چون مى‏بينند هر روز گوشه‏اى از شريعت و دين توسط گروهى نفى مى‏شود.

در اينجا به عنوان ثانوى و به دليل جلوگيرى از تخريب و تضعيف اعتقادات عموم مردم مى‏توان گفت كه طرح تبليغ اين انديشه‏ها نبايد آزاد باشد و حق ايجاد محدوديت براى حكومت اسلامى وجود دارد.علاوه بر اين ظهور عقايد جديد مي تواند به عنوان بدعت تلقي شود .اگر چه صاحبان اين نظريات تازه خود را بدعت گذارنمي دانند ولي امام جامعة اسلامي بايد مراقب ظهور عقايد انحرافي كه مي تواند اساس و كيان سلامت و خلوص اعتقادات اسلامي را مخدوش سازد باشد و به آنها مجال تبليغ و ترويج ندهد.

اما دامنة اين محدوديت بايد چه مقدار باشد؟ جواب اين است كه نمى‏شود براي آن حد و مرزى معين را مشخص كرد. اگر يك جايى، يك زمانى، در جامعه اسلامى مردم اعتقاداتشان آنقدرقوى است كه طرح اين نظريات اثر منفى قابل توجهي باقي نمي گذارد اينجا محدود كردن لازم نيست .در غير اينصورت بايد به اندازه لازم از تأثير تخريبى آن جلوگيرى بعمل آيد.

آزادى ‏هاى شخصى و آزادى‏ هاى عمومى

صاحبنظران آزادى‏هاى انسان در جامعه را به دو قسمت آزادى‏هاى شخصى و آزادى‏هاى عمومى تقسيم مى‏كنند: آزادى انسان در انتخاب شغل، مسكن، دين، همسر، انتخاب عضويت در يك گروه سياسى، مسافرت، تفريح آزاديهاى شخصى نام گرفته است. دسته ديگر آزاديهاى عمومى نام دارد مانند آزادى فعاليت سياسى، فعاليت اقتصادى و فعاليتهاى فرهنگى. آيا در انديشة اسلامي انسان در اين دو دسته آزاديها، چقدر محدوديت و يا ازادى دارد؟

انديشه امروز غربى مى‏گويد، انسان در دائرة امور شخصى بايد كاملا آزاد باشد، هيچ عاملى نبايد بتواند انسان را در آزاديهاى دسته اول محدود كند، بايد كارى كرد كه دولتها نتوانند نسبت به اين آزاديها تعدى كنند. بايد كارى كنيم كه حق مداخله در آنها نداشته باشند تنها دولتها نيستند كه آزادى انسان را محدود مى‏كنند، ممكن است كه يك نهاد دينى آزادى انسان را در اين بخش محدود كند. اين هم منافات با آزادى شخصى دارد و از نظر آنها كاملا محكوم و مردود است. در آزاديهاى عمومى، در بخش اقتصاد، فرهنگ و سياست مى‏گويند در آنجا ما ناچاريم محدوديتهايى براى انسان قائل باشيم. انسان مى‏خواهد وارد عرصه اقتصادى جامعه شود و مى‏خواهد كار سياسى و فرهنگى بكند ولى همه كه نمى‏توانند فعاليت بى حد و مرز داشته باشند.

در بخش اول، انسان آزادانه مى‏تواند هر چيزى را انتخاب كند ولى در اين بخش طبعا بايد محدوديتهايى وجود داشته باشد ولى اين محدوديتها هم بايد به حداقل برسد تا جلوى رشد انسان گرفته نشود. انسان هرچه محدوديتش در اين زمينه‏ها كمتر باشد امكان رشدش بيشتر خواهد بود. حكومتهايى كه به نام حكومتهاى توتاليتر معروفند، حكومتهاى تماميت خواه هستند. از نظر غربى‏ها منفى‏ترين خصلت براى يك حكومت همين است كه توتاليتر باشد يعنى حكومتى كه بخواهد همه چيز در قبضه او باشد. بخواهد به همه چيز تسلط داشته باشد و در همه چيز دخالت كند. حكومتهاى توتاليتر چون در زندگى شخصى و عمومى انسانها دخالت مى‏كنند منفى‏ترين حكومتها هستند.حكومتهاى ايدئولوژيك را حكومتهاى توتاليتر مى‏دانند بخصوص حكومت هاى دينى. اين تفكر معلول همان تفكر آزادى ليبراليستى است. آنها با آن انديشه آزادى ليبراليستى مى‏گويند انسان بايد آزاد باشد و دولت صرفا براي جلوگيرى از هرج و مرج دخالت كند.

در انديشه اسلامى انسان در زندگى شخصى خودش از حقوق شخصى كامل و جامعى برخوردار است.

انسانهايى كه در جامعه اسلامى زندگى مى‏كنند از نظر اسلام دو دسته هستند: الف. مسلمانان ب. غيرمسلمانان. انسانهاى غير مسلمان. اينها در زندگى شخصى خودشان كاملا آزاد هستند، مى‏توانند زندگى آزادى را داشته باشند تا مادامى كه اين زندگى در حوزه شخصى قرار دارد. حتى محرمات اسلام در زندگى شخصى آنها مجاز است مثل خوردن مشروبات الكلي و... اما وقتى بخواهند در درون جامعه اسلامى قرار گيرند و با جامعه پيوند برقرار كنند، جامعه اسلامى ، يك حدودى را براى آنها وضع مى‏كند. پس حقوق شخصى آنها در زندگى شخصى آنها كاملا پذيرفته شده است. اما مسلمانان كه در جامعه اسلامى زندگى مى‏كند در مورد حقوق شخصى، با پذيرفتن اسلام و ملتزم شدن به مقررات اسلامى اصل اين است كه اين مقررات را در زندگى شخصى خودشان رعايت كنند، اما حالا در زندگى شخصى خودشان اين را عمل مى‏كنند يا عمل نمى‏كنند اينجاست كه اسلام تجسس را اكيدا منع كرده و نفى تجسس به عنوان يك اصل مورد تأكيد قرار گرفته است. و اما اصل اين است كه در زندگى شخصى خودش بايد ملتزم به مقررات اسلامى باشد و به همين دليل در صورت اطلاع از عدم رعايت مقرارت اسلام -با اينكه تجسس از زندگى شخصى مسلمان منع شده -ولى حق امر به معروف و نهى از منكر براى مسلمانان ديگر قرار داده شده يعنى اگر كسى مطلع شد كه مسلمانى كار خلافى كرده اينجا او وظيفه دارد خطا كار را نهى از منكر كند.

اسلام اينجا يك تعادلى برقرار كرده، از يك طرف سعى كرده انسانها را در مسير صحيح هدايت كند و از طرف ديگر، او را آنقدر محدود نكند كه دائم در زندگى خويش فشارى را روى سر خودش احساس كند. از يك طرف مى‏گويد در زندگي خصوصي يكديگر به هيچوجه تجسس نكنيد و از طرف ديگر مي گويد در مواردى كه از خطا مطلع شديد حق امر به معروف و نهى از منكر داريد. اين مى‏شود توازن و تعادل توازن بين امنيت در زندگى شخصى تشويق و سوق دادن مردم به سوى هدف و سير صحيح.

شكوفايى استعدادهاى انسان، استعدادهاى علمى- هنرى و حتى استعدادهاى معنوى انسان، در گرو آزادى است. با آزادى است كه هر انسانى مى‏تواند استعدادهاى درونى خودش را شكوفا كند. هدف اسلام اين است كه انسان بتواند در محيط اجتماعى يك فضاى مناسبى را براى رشد استعدادهاى فردى پيدا كند. در زندگى عمومى انسان بايد بتواند از آن آزادى برخوردار باشد تا استعدادهاى درونى‏اش شكوفا باشد. استعدادهاى سياسى، علمى، هنرى و... انسانها در يك فضاى بسته، در يك فضاى تحميلى رشد نمى‏كند. شهيد مطهرى مى‏گويند: در جامعه اسلامى حتى در انتخاب زمامدارانشان اگر رهبراين جامعه اسلامى دائم به مردم بگويد، اين را انتخاب كن، اين را انتخاب نكن، اگر رهبران جامعه در انتخاب راه صحيح دائما خط نشان دهند، مردم هيچگاه رشد پيدا نمى‏كنند. رشد مردم به اين است كه خودشان بروند، انتخاب كنند و حتى اشتباه كنند. زيرا بر اساس سلامت ايمانى‏شان اگر ديدند اشتباه كرده‏اند براى باربعد با تجربه و بينش روشن‏تر حركت خود را اصلاح كنند. بنابراين روشن است كه انسان با تجربه خودش با احساس انتخاب آزاد خودش مى‏تواند تجربه بياندوزد و رشد كند. ولى از سوى ديگر بايد از انحراف جامعه اسلامى از مسير اصلى خود جلوگيرى كرد باز در اينجا هم بايد تعادل باشد همان تعادلى كه در زندگى شخصى ديديم، در بخش عمومى هم بايد وجود داشته باشد.

در زندگى اجتماعى بايد انسانها آزاد باشند. مثلا در تلاش سياسى خودشان آزاد باشند، در تلاش فرهنگى، اقتصادى خودشان آزاد باشند واستعدادهايشان را در تجربه و خطا رشد بدهند. ولى از طرفديگر، بايد حكومت و رهبران جامعه اسلامى مواظب باشند انحراف اصولى در مسير حركت جامعه ايجاد نشود. وظيفه اصلى رهبرى دينى جامعه اين است كه هدايت كلى و كلان را در اختيار داشته باشد، بدون اينكه بخواهد در هر مسئله‏ فرعى تذكر بدهد و دخالت كند.زيرا اين جامعه در اينصورت هيچگاه راه رشد و تكامل را نمي آموزد. پس رعايت توازن هم در اينجا از اهميت برخوردار است. ... والسلام.

سود و زيان آزادى براى انقلاب اسلامى

استاد سيد محمدجواد مهرى

يكـى از اصـول بسيار دقيق و مهم انقلاب اسلامى، آزادى است. آزادى مفهومـى گستـرده دارد كه اگـر درست

شكـافته نشــود، نه تنها از چارچـوب مذهب فراتـر مـى رود، بلكه به ويرانـى كشـور و نظام نيز مى انجامد. بايد ديد مقصـود از آزادى كه يكى از آرمان هاى امام و امت بـوده است چيست؟ و محـدوده آن چقـدر است ؟ آزادى در محـدده سخنان معصـوميـن، بـا آزادى به معناى روز فـرق مـى كنـد. أمه و پيشـوايان ـ عليهم سلام الله ـ آزادمرد به كسـى مـى گـويند كه خـود را از قيد و بنـد گناهان رها سازد و تنها بر خدا توكل كند و جز ((الله)) معبـود ديگرى را براى خويـش نپسندد و به بندگى او بسنده كند. آزادمرد كسـى است كه نه خـوف از دوزخ و نه طمع در بهشت او را به عبادت وامـى دارد، بلكه فقط چـون خدا را شـايسته عبـادت مـى دانـد، پـرستـش مـى كند.

مـا آزادى را در مـحدوده پـرستـش خـدا مـى پذيريم و آزادى را در چارچوب قانون قرآن قبول داريـم. ما با آزادىهاى وارداتـى كه از غـرب مىآيد و جـوانان ما را به سـوى الگوهاى غربى فرامى خواند و از پرستـش خدا دور مى كند، مخالفيـم.

اگر خـداوند انسان ها را آزاد آفريده، به ايـن معنـى نيست كه هر كـس هرچه مى خواهد بگويد و هرچه مى خـواهد بنويسد، هرچند مردم را به بـردگى و بنـدگـى غير خـدا وادارد. آزادى در اسلام مطلق نيست بلكه محـدود است. نخـواندن و پخـش نكردن و ترويج ننمـودن ((كتب ضاله)) و نـوشته هاى گمراه كننده جزء مبانى فقه اسلام و در ضميـم قانـون قرآن است. مگر مى شـود بى بندو بارى را آزادى تلقى كرد؟ و مگر مـى شـود قلـم هاى مسمـوم و زهرآگيـن را آزاد گذاشت؟! اشتباه بزرگى است كه برخـى انديشمندان اسلامى مى كنند كه بايد هر كـس در هر چه مى نويسد و پخش مى كند، آزاد باشد، هرچند مطالبـش، مردم را از اسلام، قرآن و نظام روىگردان كند. تـوطئه كردن و نظام اسلامـى را بـرانـداختـن تنها به هجـوم مسلحانه نيست، بلكه قطعا تهاجـم فرهنگـى، شديدتر، كـوبنده تر و خطرناك تر از هر نـوع تهاجمى است.

امـام و رهبـر بزرگ انقلاب رحمه الله عليه، همـواره بـا قلــم و بيان، از خطر فزون از حد قلـم هاى مسمـوم، هشدار داده و مردم را بـرحذر داشته است. نبايـد در مقابل ((نص))، اجتهاد كنيـم و بـا آزادسازى انگشت و زبان، سخنان امام را تخطئه كـرده و زير سـوال ببريم.

قطعا يكـى از اصـول مسلمه انقلاب و نظام اسلامـى آزادى است ولــى اسلام مـاننـد غرب نيست كه آزادى را به طـور مطلق بپذيـرد كه آن ديگر آزادى نيست، بلكه بـى بنـد و بارى و لجام گسيختگـى و اشاعه فحشا است و اشـاعه فحشـا و منكـرات تنها به صـورت فيزيكـى محقق نمـى شـود، بلكه بالاترين منكر و خطرناك تريـن فحش، فحشاى زبان و قلـم است. اصلا آن چه انسـان را به بهشت يا به جهنـم وامـى دارد، بيـش از هـرچيز زبان او است كه در روايات بسيار زيادى، انسان ها را از لجام گسيختگى زبانش برحذر داشته و ثمره بدسخن گفتـن و بد نوشتـن را جهنم دانسته است. و اين چنيـن نيست كه برخى فكر كنند اگر زبان شخص او را به جهنـم وامى دارد، چه ربطى به جامعه دارد!

قطعا خطر زبان و قلـم براى جامعه بيـش تر است تابـراى فرد و اصلا در صـورتـى زبان، انسان را به خطر مى اندازد و به دوزخ مـى افكند كه در پى تحميل غلطهاى خـود بر جامعه باشد وگرنه صرف داشتـن يك ايـده و يا يك انديشه غلط، خطرى را بـر جامعه تحميل نمـى كنـد و انسـان را به بـدبختـى و شقـاوت شـايـد نكشـاند.

اشاعه فحشا و پخـش نمـودن سخنان تـوطئه آميز است كه مردم را به انحراف مـى كشانـد و قرآن بالاتريـن عذاب را بـراى صاحبـش در نظر گرفته است.

((ان الذين يحبـون إن تشيع الفاحشه فى الذيـن آمنو، لهم عذاب إليم فى الدنيا و الاخره والله يعلم و انتـم لاتعلمون؛ كسانى كه دوست دارند منكرات و زشتى ها در ميان مومنان، منتشر شـود و شيوع پيدا كند، عذابى دردناك در دنيا و آخرت براى آنان خـواهد بـود.خداوند مى داند و شما نمى دانيد.))(سـوره نور، آيه19)

آرى! تصـور نشـود كه اگر يك برگ، مسأل خلاف و تـوطئهآميز و انحراف كننده و گمراه كننـده در روزنامه يا مجله اى پخـش شـود، مشكل براى جامعه نمىآفريند و خطرى ندارد. اى بسا يك سخـن توطئه آميز، بسيارى از مـردم پـاكـدل و پـاك طينت را به انحـراف وادارد و اى بســا يك سخنرانـى تحريك كننده، جامعه ما را به اضطراب و انحراف بكشانـد و كار به جايى رسـد كه ديگر هيچ كـس تـوانايـى كنتـرل اوضاع را نـداشته بـاشـد. آن جـا است كه همگـان انگشت نـدامت را به دهان مى گيرند و از وضعيت پيـش آمده، اظهار پشيمانى مى كنند ولـى ديگر در آن روز پشيمـانـى سـودى نخـواهد داشت.

بيأيـد تـا كنتـرل از دست نـرفته ـ اى ياوران انقلاب ـ به فكـر چاره جـويـى باشيد. از يكـديگـر انتقام نگيريـد. به خاطـر مصالح شخصـى، نظام را به خطـر نيانـدازيـد. گذشته را هـر چنـد دردناك باشد، به خاطر اسلام و انقلاب اسلامـى و امام از ياد ببريد، با يك دست و يك زبان و با مهر و محبت و بـا صفا و وفا پيمان ببنـديـد كه يار انقلاب و يار امام باشيد و هـم چون دوران پيـش از انقلاب، تلاش ها و جهادها و اجتهادهـا را در راه تـداوم انقلاب و حفظ نظام اسلامـى كه ميراث امام عزيز و شهيدان شاهـد است، به كار بنـديد.

اختلاف سليقه نبايد شما را از خـدا دور سازد. آزاد باشيد و آزاد بينديشيد ولـى در محدوده قرآن و اسلام. آزادى را چنان كه امامان مى خواهند براى خود برگزينيد نه چنان كه شرق و غرب بخـواهد و نه چنان كه هـواى نفـس بخـواهـد و نه چنـان كه نـادانـان و جـاهلان بخـواهنـد. وصيت امـام را در گـوش جـان بسپـاريـد كه فـرمــود:

((اكنون وصيت مـن به مجلـس شوراى اسلامى در حال و آينده و رئيـس جمهور و روساى جمهور مابعد و به شوراى نگهبان و شـوراى قضايى و دولت در هـر زمان، آن است كه نگذارنـد ايـن دستگـاه هاى خبـرى و مطبـوعات و مجله ها از اسلام و مصالح كشور منحرف شوند و بايد همه بدانيـم كه آزادى به شكل غربـى ـ آن كه مـوجب تباهـى جـوانان و دختـران و پسـران مـى شـود ـ از نظر اسلام و عقل محكــــوم است و تبليغات و مقالات و سخنرانـى ها و كتب و مجلات و برخلاف اسلام و عفت عمـومـى و مصالح كشـور حرام است، و بـر همه ما و همه مسلمانان، جلوگيرى از آن ها واجب است و از آزادىهاى مخـرب بايـد جلـوگيـرى نشـود و از آن چه در نظر شـرع حـرام و آنچه بـرخلاف مسيـر ملت و كشـور اسلامى و مخالف با حيثيت جمهورى اسلامـى است، به طـور قاطع اگـر جلـوگيرى شـود، همه مسئول مـى باشنـد و مردم و جـوانان حزب اللهى اگر برخـورد به يكى از امور مذكـور نمودند، به دستگاه هاى مربـوطه رجـوع كنند و اگر آنان كوتاهى نمودند، خـودشان مكلف به جلـوگيرى هستند، خـداوند تعالـى مددكار همه باشـد)).

(وصـيت نـامه سـياسـى الـهى) يـك بار ديگر با دقت بيـش تـر ايـن سـخنان درربـار را بـخـوانيد و بـبينيد امام چه مـى گـويد؟ شايد تـعجب كرديـد كه امام درست دست بـر مشكل دوران مـا گذاشته و از خـطـرى بـزرگ هـشــــدار مــى دهد. و شايد شگفتـى شما ـ برادر و خواهر عزيز خـواننده ـ از اين باشد كه چطـور تاكنـون ايـن بخـش وصـيت نامه جاودانه امام را نخوانده ايد؟! قطعا خـوانـده ايد ولـى دقـت نـكرده ايد. الان لازم اسـت كه به خاطر خـدا و به خاطر آزرده نـكردن روح والاى امـام عزيزمان، ايـن سخنان را از بر كنيم، حفظ كـنيم، بنويسيم، منتشر كنيـم، در لوح هاى زريـن بنگاريم، به قلب خـود بسپاريـم و از همه مهم تر در جامعه اجرا كنيـم.

چقدر جالب است كه امام با خـون دل و باسـوز روان، اين مطالب را نگاشته و از همه مسئوليـن، و آحاد ملت و جـوانـان آزاده، خواسته است كه ايـن وصيت را بيـش از ديگــر وصيت هايش مد نظر قرار دهند و به كار گيرنـد و به مرحله اجـرادرآورنـد و هـرگز به فراموشـى نسپـارند.

امام همه مسئولين را به نام ياد مـى برد و ايـن تإكيـد بر مطلب است. مسئوليـن نظام را به طـور كلـى دعوت نمـى كند، بلكه تك تك، مسئوليت هاى مهم را يادآور مى شـود و به آن ها هشدار مى دهد. رئيـس جمهور را مـورد خطاب جـدى قرار مى دهد و اكتفا نمـى كند به گفتـن ((رئيـس جمهور)) بلكه تمام روساى جمهور آينده را فرا مى خواند و تمام اعضاى دولت را در هر زمان مخاطب قـرار مـى دهـد و به آن ها سفارش جـدى مـى كند. امام آينـده بيـن است و متـوجه خطر بالقـوه آزادى به شكل غربى (يعنـى بـى بنـد وبارى سياسـى) و هـرج و مـرج مـى باشـد و لذا همه گروه هاى مسئول را ـ در ابتـدا ـ مـورد خطاب قـرار مـى دهـد و مسئوليت را متـوجه همگـان مـى كند.

امام ايـن نـوع آزادى را نه تنها تخطئه مـى كند كه آن را از نظر فقهى ((حـرام)) مى دانـد و عدم مشـروعيتـش را اعلام مـى فـرمايـد.

ضمنا نـاگفته نمانـد كه امام تمـام رسـانه هـاى جمعى را مـد نظر داشته است و همه را يكسان به دورى از بـى بند و بارى امر مـى كند و خطر تـوطئه آنان را از هر خطـرى بالاتـر مـى دانـد. و آن چه كه حيثيت جمهورى اسلامى را ممكـن است به خطر بياندازد، دستـور قاطع مى دهد كه از آن جلوگيرى شـود و همه را در برابر ايـن امر بسيار مهم و حياتى، مسئول مى داند.

امام هرگز خواهان هرج و مرج نيست و نمـى خواهـد كه مردم سر خـود كارى را بكنند و يا تصميمـى بگيرند كه خـداى نخـواسته، منجر به اضطراب شـود و هرج و مرج حكمفرما گردد و كنتـرل از دست بـرود و مـردم به جان هـم بيافتنـد و گروه ها به جنگ و دعوا با يكـديگـر بپـردازنـد، و دشنام هاى نـاروا به يكـديگـر بـدهنـد و در حـالت كينه تـوزى و دشمنـى، انتقام بگيرنـد و برادرى و برابرى خـود را فراموش كنند و انقلاب اسلامى را فداى هواهاى نفسانى خويـش كنند و مسئوليـن محترم نظام را ـ هر كس به گونه اى ـ زير سئوال ببرند و دست از اطاعت رهبرى بـردارند و به يكـديگر تهمت بزننـد و ناسزا گـويند و دشمـن اصلى را فراموش كنند و جنايت هاى صهيونيست را از ياد ببرند و خطرهاى بالفعل و بالقـوه دشمنان قسـم خـورده انقلاب را ناديده بگيرنـد و در نتيجه همه نهادها و مقام ها و شخصيت ها و اصـول زير سئوال برود و مردم به حيرت و سرگردانـى روى آورنـد و حالت يإس و نـوميـدى بـر قلـوب مـومنان مستـولـى گردد و آرزوى ديرينه دشمنان محقق شود و غرب پـرستان بـر انقلاب، مسلط شـونـد و سرانجام خـدا فرامـوش شـود و احكام قرآن پايمال گردد و روح پاك شهيـدان آزرده شـود و روح امـام از مـا نـاراضـى شـود.

امام به خاطر اين كه اين مسأل رعايت شـود، قبل از ايـن كه مردم را مخاطب قرار دهد، مسئوليـن را تك تك دعوت مى كند و آن ها را در تمام اعصار و دوران ها مورد خطاب قرار مى دهد كه جلـوى ايـن مشكل بزرگ را بگيـرند و نگذارنـد، قلـم هاى زهـرآگيـن دشمنان، اسلام و نظام اسلامى و حيثيت جمهورى اسلامـى را به خطـر اندازنـد ولـى در آخرين جملات وصيت خويش، مردم و جوانان حزب اللهى را نيز در ايـن مسئوليت شـريك مـى دانـد و آن ها را ـ كه همـواره حافظ و نگهبـان انقلاب بـوده اند و بدون هيچ طمع و چشـم داشتـى از جان و مال خـود بـراى نگهدارى آن گذشته انـد ـ دعوت به مشـاركت مـى كنـد ولـى نه به طـور خـودسرانه بلكه با حفظ مراتب، يعنـى بايد در ايـن گـونه امور به دستگاه هاى مربـوطه رجـوع شود و مسئوليـن، مطلع و آگاه شـونـد و در جـريان كار قـرار گيـرنـد ولـى اگـر روزى رسيـد كه متإسفانه از عهده امر برنيامـدند يا شانه خالـى كردند يا مطلب را جدى نگرفتند، در آن صورت چاره اى نيست جز ايـن كه خود كمر همت را محكـم ببندند و هم چون هميشه در صحنه حاضر شوند و از انحراف موجـود جلوگيرى كنند و ايـن تكليف الهى را با دقت و بدون تضييع وقت، به مرحله عمل درآورند.

باز هـم سخن امام را در آغاز پيروزى بشنويد كه چه خوش است سخـن حق از حق شناس شنيدن:

((حالا كه قلـم آزاد شد، ايـن طـور نباشـد كه هر كـس هر چه دلـش بخـواهد بگويد و هر كـس كارى كند كه ايـن مملكت (كشـور) از نظم بيرون بـرود، از نظام بيـرون بـرود. ايـن معناى آزادى است؟! آن آزادى كه در ممالكـى كه ما را مى خواهند بخـورند هست، ايـن طـورى است؟! اگر اين طـور بـود انسجام پيدا نمـى كردند، ايـن ترقيات را پيـدا نمـى كـردنـد، آن ها با اسـم آزادى كه در مغز ايـن جـوانان مى اندازند، با اسـم آزادى مـى خواهنـد شما را تحت حمايت خـودشان قرار بـدهند و آزادى را از شما سلب كننـد.)) (58/10/9) امام از روز اول انقلاب تا آخرين وصيت نامه اش بر اين معناتإكيد فراوان دارد كه نبايد آزادى غربـى در ايران اسلامـى راه يابـد و نبايـد آزادى را به گـونه اى كه در غرب تلقـى مـى شـود، در ايران حكمفـرما گردد و نبايـد جـوانان ما از آن آزادى الگـو بگيرنـد.

بايد رسانه هاى تبليغاتـى خـودشان را اصلاح كنند و هر كـس مـواظب سخـن گفتنـش و قلـم به دست گـرفتنـش بـاشـد.

آزادى را كه هديه اى است الهى، به انتقام الهى نكشانيد و بر ضـد مصلحت نظام و كشـور قلـم فـرسـايـى ننمـأيـد.

رهـبر معظم انقلاب اسلامى هم دربياناتى اينچنين فرمودند: ((ما به آزادى بـيان و آزادى فـعاليت هاى اجـتمـاعى معتقـديـم، اصلا ايـن مـفاهيـم و ايــن حـقايق ر، انـقلاب و پـيشـروان انقلاب در ايـن كشـور آوردند. اما اين آزادى محدود است؛ حـد ايـن آزادى كجاست؟ حدش عبارت است از آن حـدودى كه اسلام تعييـن كـرده است. اگر بنا شد كسانى مردم را به بـى ايمانى و به شهوات سـوق بدهند، آن ها در اين كار آزاد نيستند. ايـن آزادى، آزادى خيانت است.

اگـر كـسانى قرار شد بنشينند توطئه كنند و اين توطئه را به شكى در يـك نـوشته مـنعكس كـنند، ايـن آزادى توطئه است؛ ايـن آزادى مردود است.

اين ملت، ملت انقلابى است. ايـن كشور، كشـور اسلام و امام زمان و اهل بيت و قـرآن است. ريشه هاى ايمـان در ايـن كشـور، خيلـى عميق است.

بنده مى دانـم كه در درون ايـن ملت، امـواج خروشان عشق به مبدإ ايمانى و اسلامى موج مى زند. بنده مى دانـم كه اكثريت قاطع جوانان ايـن كشور، با فطـرت دينى و ايمانـى تـربيت مـى شـونـد؛ ديـن را مى خـواهند و نجات را در دين مى يابند. مـى بيننـد كه ايـن ملت به وسيله تمسك به ديـن و به حبل الله تـــــوانست به عزت و استقلال برسدو آماده دفاع از دين است؛ هر وقت هـم كه لازم باشد، از ديـن دفاع مـى كنـد و فكـر مصـالح و منافع خـودش را نمـى كنـد.)) (77/6/25)

ماهنامه پاسداراسلام

 

آزادى و حدود آن در اسلام

مـوضوع بـحث مـسئله آزادى و حدود آن در اسلام است. و اينكه براى پـياده كـردن نظر اسلام در شرايط و احوال مختلف اجتماعى چه بايد كرد.

دو ديدگاه

بـعضى مى گويند انسان مجبور آفريده شده است. يعنى بعضى مكاتب يك جـبر تكوينى الهى طبيعى يا جبر اجتماعى محيطى يا جبر تاريخى با جـبر تربيتى و نوعى محكوميت و سلب آزادى از نظر تكوينى و فلسفى بـراى انـسان قـألند. مى گويند انسان آزاد نيست كه انتخاب كند؛ تـاريخ يا اداره الهى يا نظامهاى حاكم بر جامعه، تربيت اجتماعى ، فـرهنگ اجـتماعى و غيره راه انسان را معين خواهند كرد و براى انسان آزادى فردى وجود ندارد.

بعضى هم ، در برابر ، معتقدند انسان آزاد است كه هرچه بخواهد و هـرگونه كه بخواهد انتخاب كند ، تا آنجا كه مى گويند اصلا ارزشها مـولود انـتخاب انسان است و به دنبال انتخاب انسان ارزش آفريده مـى شود؛ خـارج از حـوزه انـتخاب انسان هيچ گونه اصول ، ضوابط ، مقررات و قواعد اخلاقى و معيارهاى ارزشى وجود ندارد و اين انسان اسـت كه بايد تصميم بگيرد و هر چه تصميم گرفت براى او همان چيز ارزش اسـت و خوب و داراى صلاحيت است. بنابر اين ، هيچ نوع قانون و مسئله و اصلى وراى اراده انسان وجود ندارد.

ديدگاه اسلام

اينجا بنا نيست كه بحث را خيلى از جنبه فلسفى تعقيب شود.

در اسـلام ، قـرآن و مـبانى دينى ما چنين بيان شده است كه انسان داراى اراده و قـدرت تـشخيص آفـريده شـده اسـت. يعنى خداوند يك مـوجود اسـتثنايى در بين تمام موجوداتى كه آفريده به نام انسان خـلق كـرده است. جهت عمده استثنايى بودن انسان اين است كه حامل امـانت الـهى اسـت.(1) امـانت الـهى چـيست ؟ همان مسئوليت است.

مـسئوليت از قـدرت آگاهى و قدرت اراده و تصميم گيرى انسان پيدا مى شود.

يـعنى هـمين كـه انـسان مـى تواند خود تصميم بگيرد ، مى تواند در طـبيعت تصرف كند ، مى تواند تاريخ را بسازد ، مى تواند دگرگونى به وجـود آورد ، مـى تواند اول تـشخيص دهـد و بعد بر اساس آن تصميم بـگيرد؛ ايـن احـساس مـسئوليت و بـار امانت الهى است و شايد آن تـصميم بـگيرد؛ اين احساس مسئوليت و بار امانت الهى است و شايد آن نـفخه الـهى و تجلى جنبه ملكوتى براى انسان ايناست كه اراده مى كند و تصميم مى گيرد.

امـا اينكه انسان مى تواند تصميم بگيرد مطلق نيست؛ يعنى توانايى مـحدوداست. تـوانايى بدنى ، استعدادها ، هوش و قدرت تشخيص ما و از طـرفى شـرايط طبيعى و جغرافيايى محيط ، آزادى و اراده ما را مـحدود مـى كند؛ جـو فـرهنگى و تربيتى و اجتماعى ما و نظام حاكم اجـتماعى ، قـدرت آزادى مـا را مـحدود مـى كند. بـنابر اين ، ما آزاديـم امـا آزادى محدود داريم؛ يعنى آزادى كه از طرفى وابسته به قدرتهاى مادى و طبيعى و حدود امكانات ماست و از طرف ديگر به مـيزان آگاهى ، فرهنگ ، تمدن ، تاريخ ، جامعه ، حكومت و نظامات ما بستگى دارد.

در مـجموع ، مـا آزاديـم اما در يك حوزه اى كه اين حوزه براى ما شـرايط و مـحدوديتهايى بـه وجود آورده است. درست مثل ماشينى كه موتور سالم دارد ، وسايلش كافى است و راننده و فرمانده حركت هم دارد امـا بـراى حـركت جـاده مـى خواهد ، بنزين نياز دارد؛ يعنى مـجموعه امكاناتى هم هست كه به او اجازه نمى دهد هر طور كه خواست بـراند. آيـا اگـر تـصميم گرفت با ماشينى در هر جاده اى و در هر شـرايطى بـا سـرعت 200 كـيلومتر در ساعت برود ، مى تواند؟ خير ، مـمكن است شرايط ، آزادى و قدرت كار موتور را محدود كند. انسان هم آزاد است اما در يك محدوده هاى فراوان اجتماعى و محيطى.

امـا اسـلام با همين ميزان آزادى كه براى انسان قأل است ، براى انـسان قـدرت سـازندگى عـظيم و نيروى فراوان درونى و روحى قأل اسـت. هـمين انـسان توانسته است بر بسيارى از دشواريهاى سهمگين طـبيعت مـسلط شـود: دل كوهها را بشكافد ، به اوج آسمانها پرواز كـند و بـا طـوفان و زلـزله و سيل و صاعقه و حوادث جوى و حوادث طـبيعى مـقابله كـند.قدرت علمى و صنعتى كه معلول نيروى اداره و آگـاهى و تـصميم گـيرى انـسان اسـت تـوانست او را بر بسيارى از نـيروهاى عـظيم طـبيعى مسلط كند و مهار طبيعت را به دستش بدهد.

قرآن مى فرمايد:

سخر لكم الشمس و القمر.(2) سخر لكم الانهار.(3) سخر لكم الليل و النهار.(4) خورشيد وماه و نهرها و شب و روز و...را در تسخير شما قرار داده اسـت. بـر خلاف آن تربيتى كه ديگران داشتند كه انسان را محكوم و ضـعيف و نـاتوان در بـرابر ايـن قـدرتهاى سـهمگين و عظيم طبيعت مى دانستند ، بينش قرآن اين است كه تو قدرت دارى و مى توانى مسلط و حاكم شوى. همچنين ، على رغم آن ضعف و ناتوانى كه ديگران براى انسان در ميحط اجتماعى قأل بودند(5) قرآن فرمود:

...ان الله لا يغير مابقوم حتى يغيروا ما بانفسهم....(6) ...خـدا حال هيچ قومى را دگرگون نخواهد كرد تا زمانى كه آن قوم حالشان را تغيير دهند....

و ان ليس للانسان الا ماسعى.(7) و ايـنكه بـراى آدمـى جـز آنـچه بـه سعى خود انجام داد (ثواب و جزايى) نخواهد بود.

آنچنان آيات تند و تحريك آميز براى بشر خواند كه به مردم بگويد در بـرابر عـظيم ترين قـدرتها و شرايط سهمگين اجتماعى و سياسى ، اگر شما تصميم بگيريد مى توانيد برآنها فأق شويد.

نقش تربيت اسلامى در انگيزش مردم

ايـن تـربيت و فرهنگ وايمان اسلامى بود كه مردم را در برابرقدرت عظيم طاغوتى و شيطانى و استبدادى بسيج كرد؛ در برابر قدرت عظيم وابـسته و پشتوانه او در خارج ، در برابر قدرت نظامى و سياسى و جاسوسى و اقتصادى ، در برابر استبداد داخلى و استعمار خارجى به قـيام وا داشـت. انـسان فـكر مى كرد آيا اين ملت با دست خالى در بـرابر ايـن هـمه قـدرت مسلط مى تواند حركت كند و خود را از اين بـندها نجات دهد و آزاد سازد ؟ فرياد و فرمان اسلام مرتب به گوش او خـواند كـه اگر تصميم بگيرى مى توانى عظيم ترين طاغوتها را در هم بشكنى. مردم حركت كردند و ديدند تربيت اسلامى به آنها مى گويد آنچنان مردمى آزادى دارند كه بتوانند حتى تاريخشان را عوض كنند و ايـن اراده و حركت و شعور و آگاهى و بيدارى و تصميم مردم است كه مى تواند دگرگونى تاريخى به وجود آورد.

يـكى از بـزرگترين نـقاط حـساس فلسفه و جهان بينى اسلام در مورد انـسان هـمين اسـت كـه به انسان و شعور و اراده او ارزش مى دهد.

نـمى گويد صـبر كـن ، سر بزير باش كه يك روزى خود بخود در تاريخ تضاد پيدا مى شود و شرايطى فراهم مى گردد كه تضاد داخلى و طبقاتى اوضـاع را عوض كند ، و يا اينكه منتظر باش يك روزى چنين و چنان مـى شود. خـير ، مـى گويد نـبايد منتظر بمانى بلكه با استفاده از واقعيتهاى موجود و شرايط و حسابگريها تصميم بگيرى تا بتوانى به تدريج محيط را عوض كنى.

روشنگرى در رهبرى پيامبران

رهـبرى پـيامبران يـك رهـبرى بـه عنوان روشنگرى راه ماست نه يك رهـبرى جـبرى. يـعنى: راه است و چاه و ديده بيناتا هر كسى نگاه كند پيش پاى خويش دستورهاى پيامبران مثل زنجير به گردن ما نيست كـه مـا را مـجبور كـنند بـه راهى ببرند بلكه مثل اين تابلوهاى راهـنمايى در جـاده هاست. مى گويد اگر از اين طرف بروى به بن بست مى رسى، اينجا خطر است ، اينجا جاده لغزنده است ، از اين طرف به فـلان شهر مى رسد. بعنى فقط راهنماست و راه را نشان مى دهد. ماشين هـم در اخـتيار شـماست ، شـما بـه هـر طرف كه خواستيد مى رويد و آزاديد كه انتخاب كنيد. اما اگر شعور داشته باشيم و انديشمند و روشـن بـين باشيم با آزادى راه اصلاح را تشخيص مى دهيم و راهى را انـتـخاب مـى كنيم كـه بـه خـطر دچـار نـشويم و بـه مـقصد صـحيح بـرسيم.بنابراين ، آيـا ما در انتخاب دين مجبوريم ؟ خير ، وقتى قرآن آمد ، دين اسلام آمد ، آيا ما را مجبور كرد ؟ نه:

لا اكراه فى الدين قد تبين الرشد من الغى....(8) كـار ديـن بـه اجـبار نـيست ، راه هـدايت و گمراهى بر همه روشن گرديد....

...فمن شإ فليومن و من شإ فليكفر....(9) پس، هر كه مى خواهد ايمان آورد و هر كه مى خواهد كافر شود....

انا هديناه السبيل اما شاكرا و اما كفورا.(10) مـا راه را بـه او نشان مى دهيم ، خواست سپاسگزار باشد و نخواست ناسپاس باشد (و به گمراهى برود).

يـعنى مـا مـجبور نـمى كنيم ، چون آن ايمانى كه از روى جبر باشد ارزش نـدارد. بنابر اين ، مردم مجبور نيستند راه حق را بپذيرند امـا دعوت پيامبران و فضل الهى ، لطف را تمام كرده است. دو ظرف غـذاست: يكى سمى و ديگرى تقويت كننده؛ پيغمبر مىآيد مى گويد اين مـسموم و بـراى تو خطرناك است و آن يى مقوى و مفيد است. اختيار وجود دارد آزادانه هر كدام را خواستم بخورم. اساس كار پيامبران و اسـلام اين است كه مردم با آزادى راه را انتخاب كنند ، چون در غـير ايـن صـورت ارزش ندارد. بهتر است انسان اول بينديشد و بعد انتخاب كند. اين راه برايش ارزش دارد.

اگر در يك محيط اسلامى كسى دين ديگرى داشت و نخواست دين اسلام را قـبول كـند او را مـجبور نمى كنند. پيامبر اسلام كه وارد سرزمينى مى شد هيچگاه بالاى سر مردم شمشير نمى گرفت كه يا مسلمان شو يا تو را مى كشيم. نه ، مردم آزاد بودند كه مسلمان شوند يا نشوند. حتى شـواهد تـاريخى نشان مى دهد كه تا چهار قرن بعد از آنكه اسلام به ايـران آمـده بود، بعضى از آتشكده ها سر پا بودند، با آنكه قدرت حـاكمه مسلمانها مى توانست همان روز اول آتشكده ها را ويران كند.

امـا اجـازه داد كـه آتشكده ها و كليساها بماند و به دين خودشان هـمان طور كـه مى خواهند معتقد باشند. اسلام هم محيط تربيتى سالمى بـه وجـود آورد و تـبليغات وسيعى انجام داد و به تدريج گروههاى غير مسلمان به اسلام پيوستند.

آزادى عقيده يا آزادى توطئه و تهمت ؟

يـك وقـت مـسئله آزادى عـقيده و آزادى انـديشه اسـت ، يعنى كسى بـتواند دين و عقيده ديگرى داشته باشد؛ اما گاهى مسئله به صورت ديـگرى اسـت. يـهوديها در زمـان پيامبر اكرم (ص) در مدينه آزاد بـودند ديـن يـهوديت را داشـته بـاشند و مسيحيها به دين مسيحيت مـعتقد بـاشند.حتى در قراردادهايى كه پيامبر اكرم (ص) بست و در مـنشورى كـه صادر فرمود ، براى آنها حقوق و آزايها و اختياراتى قـأل شـد. امـا يك روز پيامبر (ص) خبردار شد كه همان يهوديهاى آزاد در مـحيط تـربيت اسلامى و عليه پيامبر (ص) و مسلمانها ، با كـفار قـريش زد و بـند كـرده و نقشه كشيده و مقدمات يك حمله را فراهم ساخته اند و مى خواهند در داخل مدينه اغتشاش به وجود آورند و دشـمنان پشت مرز را بر امت اسلامى مسلط كنند.اينجا ديگر مسئله آزادى عقيده و انديشه نبود، بلكه اينجا توطئه و خيانت عليه امت اسـلامى بـود. عـلنا اعـلام مى شود كه در اسلام آزادى فكر ، بيان ، عـقيده و مـذهب براى همه وجود دارد. اما اگر كسى عليه شما دروغ گـفت و شـما را متهم ساخت و در روزنامه ، اعلاميه يا پشت بلندگو فـرياد زد كه فلان گروه ، فلان شخص چنين و چنان كرده ، وابسته به فـلان جـاست ، آيـا آزادى بيان بايد به آن اندازه باشد كه هر كس خـواست ، عليه كس ديگرى دروغ و تهمت و ناروا بگويد و او نتواند حرف را بزند؟

موضع اسلام

ايـنجاست كه بايد روح مسئله اسلامى و موضع اسلامى را تبيين كنيم.

جـار و جـنجال و هـوچى گرى موضع اسلامى و قرآنى را تغيير نمى دهد.

اسلام مى گويد:

اگر بينى كه نابينا و چاه است اگر خاموش بنشينى گناه است اسـلام مـى گويد اگـر شما فردى را ببينيد كه مى خواهد خودكشى كند، وظـيفه شماست كه جلوى او را بگيريد با اينكه او خود را مى كشد و به كسى هم صدمه نمى زند و كار به كسى هم ندارد.

مـسئله مـشروبخوارى و شراب كه در نظام اسلامى ما عملا تحريم شد و كـارخانه هاى شراب سازى كه تعطيل شد عجيب است كه حتى عده اى آمدند بـه خـود گفتند: مگر آزادى نيست ؟ بگذاريد مردم مشروب بسازند و مـشروب بـفروشند و مشروب بخورند ، آزادى است ، هر كس دلش خواست بـخورد و هـر كس نخواست نخورد! با اين استدلال پس چه فرقى مى كند بـين مـشروب و موادمخدر ؟ پس بگذاريم هروئين هم بياورند، هر كس خـواست استفاده كند و هر كس نخواست نكند. و همين طور جلو برويد كـه مـگر آزادى نيست ؟ روابط نخواست نكند.و همين طور جلو برويد كه مگر آزادى نيست ؟ روابط جنسى را آزاد كنيد ، هر كس با هر كس با هر وضعى كه خواست روابط داشته باشد! ايـنچنين آزادى در مـحيط اسـلامى و جمهورى اسلامى وجود ندارد. ما مـى خواهيم يك جامعه سالم بسازيم ، جامعه اى بسازيم كه اين جامعه ترقى كند و تكامل داشته باشد.

عـجيب است كه حتى سوادآموزى كه در نظامهاى ديگر به عنوان يك حق اسـت ، در نـظر اسلام به عنوان يك وظيفه است. ديگران مى گويند هر فردى حق دارد سواد بياموزد و بايد امكانات فراهم كرد؛ اما اسلام مى گويد بايد سواد بياموزد، بايد عالم بشود.

حـتى در بـعضى روايـات دارد كه امام مى فرمايد كه من دوست داشتم چوب بالاى سر جوانان امت مى گرفتم و با چوب آنها را مجبور مى كردم تا درس بخوانند. يعنى بايد مردم را وادار كرد به اينكه با سواد شوند و مهارت به دست آورند و ترقى كنند و پيش بروند.

از طـرفى ، بايد مانع فساد اخلاقى مردم شد؛ بايد مانع اين شد كه سـقوط كـنند ، مـنحرف شـوند و كج بروند. اين يك محيط سازندگى و محيط انسانى است. اسلام مى خواهد افراد را بسازد.

برخورد پيامبر (ص) با يهود بنى قريظه

در جـنگ خـندق يـهود بـنى قريظه كـه با پيامبر (ص) قرارداد بسته بـودند كـه به هم تعرض نكنند ، پشت پرده با كفار قريش قرار داد بـستند كـه اگـر مسلمانان جلوى شما خندق كندند بياييد از محل و مـنطقه مـا وارد مـدينه شويد و از پشت به سربازهاى مسلمان حمله كـنيد. هـمان كـسانى كه پيامبر (ص) قرار داد داشتند كه آرام در شـهر زندگى كنند ، در بازار كار داشته باشند ، همينها رفتند با دشـمن مهاجرى كه آمده بود حمله كند قرار داد بستند و راه را به آنها نشان دادند كه از اين طرف حمله كنيد. آيا پيامبر اكرم (ص) اينجا بفرمايد آزادى عقيده و فكر است ؟ دستور داد تار و مارشان كـردند و دمـار از روزگـارشان در آوردنـد.مگر جـلوى خيانت و در بـرابر تـوطئه مـى توان سـكوت كرد ؟ مگر مى شود يك نظام اسلامى را بـدون هـوشيارى و بـيدارى مـستقر كـرد ؟ بـنابراين ، هـيچ نـوع ديكتاتورى در اسلام وجود ندارد.

آزادى اسـتثنايى در انـقلاب اسلامى ، اگر تاريخ انقلابهاى دنيا را بـبينيم هـيچ نـمونه اى را نـخواهيم كه چهل روز بعد از انقلاب از مـردم بـخواهند كـه در رفراندوم نسبت به نظام خود رإى دهند كه جمهورى اسلامى مى خواهند يا نه.

بـعد از اينكه تمام نهادهاى رژيم سابق درهم ريخت ، ناگهان دولت اسـلامى وارث يك وضع آشفته و از هم گسيخته اى شد كه نه ارتش داشت ، نـه نـيروى انتظامى و نه وزارتخانه ها و موسسات ديگر. با وجود اين ، از همان روزهاى نخست هر اجتماعى كه خواستند برگزار كردند و هـر حزبى كه خواست اعلام موجوديت كرد و هر روزنامه اى كه خواست درآمـد.من كـه در تـاريخ هيچ انقلابى اينچنين نخوانده ام. و عجيب است كه اينچنين محيط آزاد ، آرام و صميمى ، در عين حال به مذاق بـعضى جـور نـيايد و از طرفى آن را به ديكتاتورى و اختناق متهم كـنند و از طرفى هم مقدمات توطئه و دسيسه را فراهم سازند. كدام انـقلاب بـوده اسـت كـه بـعد از چـهار ماه قانون اساسى جديدش را دراخـتيار مـردم بـگذارد و از آنها نظر خواهى كند ؟ براى تدوين قانون اساسى هم از مردم بخواهد كه نماينده انتخاب كنند ؟ كـداميك از اقـليتها در ايـن كشور بعد از تسلط قدرت اسلامى مورد هـجوم قـرار گـرفت ؟آزادى كـه قبلا داشتند حالا هم دارند. اگر يك جاسوس يهودى هم كشته شده است به خاطر مذهبش نبوده بلكه به دليل خـيانت و وابـستگى به اسرأيل و آمريكا بوده ، دزدى كرده ، پول مـملكت را خـارج كرده و كارهايى از اين قبيل انجام داده مجازات شده است.


پى نوشت

1.اشاره به آيه شريفه ((انا عرضنا الامانه على السموات و الارض و الـجبال فـإبين يحملنها و إشفقن منها و حملها الانسان انه كان ظلوما جهولا)).( احزاب / 72).
2.ابراهيم / 33.
3.ابراهيم / 32.
4.ابراهيم / 33.
5.يـعنى طـورى افـراد را تربيت كرده بودند كه مى گفتند فلان مطلب عـلمى نيست ، اين مسئله راه حل ندارد ، ما محكوم به اين بدبختى و جـبر و ظـلم هـستيم.ديديد كـه در گـذشته چـگونه مـردم را بار مىآورند كه قدرت نفس كشيدن و سربلند و فرياد زدن و تصميم گرفتن نداشته باشند.
7.رعد/ 11.
6.نجم / 39.
8.بقره/ 256.
9.كهف / 29.
10.دهر3/.

برگرفته شده از كتاب مباحثى پيرامون انقلاب اسلامى ((شهيد باهنر))با اندكى تلخيص



اسلاميت انقلاب


اسـتقرار جـمهورى اسـلامى فـرهنگى بـارور و غنى براى اين ملت به ارمغان آورد. مدرسه اى باز كرد كه در اين مدرسه تعليمات فراوانى از در و ديوارش , از فضايش , از بوى باروت و صداى مسلسل و صفير گـلوله اش , از فريادهايش , از غريو (( الله اكبر )) و (( لا اله الا الـله )) اش آمـوختند و چـه خوب آموختند و درس خود را تجربه كردند و به ميدان عمل آوردند و چه خوب پيروز شدند.

 


اگـر چنانچه گاهى مى خواستيم بعضى مسأل را مطرح كنيم بايستى با مـحافظه كارى بيان مى كرديم; اگر گاهى سخن از آزادى مى گفتيم بايد در پـوششى از هـزارگونه راز و كـنايه و اسـتعاره بـگوييم; اگـر مى خواستيم با استبداد در افتيم بايستى در پوششى از آيات قرآن و كـلمات نهج البلاغه بگوييم و نمى توانستيم صريح وارد ميدان شويم.

 


امـا سـرانجام حركت اسلامى اين سد سكندر را شكست و اين بت را به زانو در آورد.

 

هويت اسلامى انقلاب و توطئه هاى دشمنان


ما در برابر توطئه هايى كه در كمين انقلاب ما نشسته است و راههاى انـحرافى كـه در برابر اين انقلاب باز كرده اند , متوجه اين نكته باشيم كه هويت اسلامى انقلاب فراموش نشود.

 


در يـك مـحيط اسـلامى شـايد تـصور شود كه اين مسئله نوعى تعصب و ادعـاست , ولـى ما بايد دقيق تر مسئله را تحليل كنيم و اگر واقعا بـه ايـن نـتيجه رسـيديم روى اين كلمه بايستيم. چون اگر ما اين مسئله را به سادگى از دست بدهيم ممكن است كسانى كه در كمين راه نـشسته اند , به تدريج بتوانند در هويت اسلامى انقلاب ايجاد ترديد كـنند و راه را بـراى هـرگونه رخنه ضد اسلامى هموار سازند. يعنى اگـر چـنانچه كـسانى توانستند در اسلامى بودن انقلاب ترديد ايجاد كـنند , در اسـلامى بـودن جـمهورى ما هم ممكن است ترديد به وجود آورند; در اسلامى بودن قانون اساسى هم ممكن است رخنه كنند و جاى پـا بـسازند; در اسـلامى كـردن شـعارها, ادارات , مظاهر زندگى , مظاهر اجتماعى ما هم ممكن است رخنه و و نفوذ كنند. وقتى به زعم آنـها قـرار شـد انـقلاب هويت اسلامى خود را از دست بدهد , ثمرات انـقلاب هم به طور خاص به زعم آنها لازم نيست اسلامى باشد. چون از ثمرات انقلاب , خود انقلاب با تمام هويتش بايد استفاده كند.

 


الان هـنوز آن تب و تاب مبارزه و انقلاب چندان فروكش نكرده است و شـايد هـنوز آن شور انقلاب , سخن اسلامى گفتن ما , طرح خواسته هاى اسلامى , هويت اسلامى قانون اساسى ما و جمهورى آينده ما نمى تواند شديدا مورد انتقاد واقع شود.

 


چـه بـسا يك روزى مجال پيدا كنند كه اين ترديد را قوىتر كرده و صـف آرايـى نـمايند و اعـتراض كـنند كـه مـگر تمام كسانى كه در راه پـيماييها شـركت كردند علاقه به اسلام داشتند ؟ يا مثلا از نظر ظاهر بگويند مگر زنهاى بى حجاب در بعضى اجتماعات و تظاهرات شركت نـكرده بـودند ؟ مـى گويند مگر كسانى كه احيانا معتقد به يكى از ايـسمهاى غير اسلامى بودند , مثل برخى ماركسيستها و يا كسانى كه در بـرابر اسـلام بـى تـفاوت بـودند, در اجـتماعات و تـظاهرات و بـرخوردهاى شما شركت نكردند ؟ مگر در بين كشته ها , هم در گذشته و هم در شور نهضت , كسانى نبودند كه اعتقاد به ايدئولوژى اسلامى نـداشتند ؟ بـنابر ايـن چـرا مى خواهيد اين انقلاب را صرفا اسلامى تلقى كنيد ؟ حـتى مـى گويند مـگر اقليتهاى مذهبى در اجتماعات و راه پيماييهاى شـما شـركت نـكردند؟ مـگر يك ارمنى در ميان شهدا و كشته هاى شما نـبود ؟مـا نـمى خواهيم سـهم مسلمانها و اسلاميها را منكر شويم , آنـها سـهم داشتند , اما چرا مى خواهيد انقلاب را در انحصار اسلام در آوريد ؟ ايـن بـيانى است كه رفته رفته در مقالات , در تفاسير سياسى , در تـظـاهرات و اجـتماعاتى كـه تـرتيب مـى دهند , در كـتابهايى كـه مـى خواهند بـنويسند , در قطعنامه هايى كه صادر مى كنند , مرتب به اين مسئله پر و بال مى دهند.

 

بهره گيرى فريبكارانه از اصطلاحات ظاهر پسند


بـعد هـم يك سخن بسيار ظاهر پسند مى گويند. مى گويند حال كه قبول كـرديم در ايـن قـيام كسانى ضد اسلام يا بى تفاوت نسبت به آن هم بوده اند , بنابر اين آن را در انحصار اسلام قرار ندهيد; بگوييد قـيام مردم ايران , بگوييد قيام ملى , بگوييد حركت دموكراتيك , بـگوييد حركت اجتماع; اسلامى بودن يك مسئله تخصصى است كه به عده خاصى تعلق دارد.

 


مـى گويند بـايد راهى را در پيش بگيريد كه به نفع ملت باشد; حال اگـر چــنـانچه تـوانـستيم مـثـلا در سـايه كـمونيسم , در سـايه نـاسيوناليسم يا بعضى از فلسفه هاى غربى يا شرقى ديگر منافع ملت ايران را منهاى جنبه اسلامى بودن تإمين كنيم اشكالى ندارد; بعد هـم مـا مى گوييم اين نهضت توسط مردم انجام شده است كه گروهى از آنان مسلمان بودند و بقيه هم مرامهاى ديگرى داشتند و بنابر اين از ثـمرات آن همه مردم استفاده كنند; هر ايسمى, هر قانونى , هر بـرنامه اى كـه تـوانست بـه صـورتى مـنافع مـردم را تإمين كند مى تواند وارث اين انقلاب باشد.

 


بـراى پاسخ قضيه ما در ابعاد كيفى و كمى مسئله و رهبرى انقلاب و همچنين در جنبه ديناميك و موتور محرك انقلاب مطالعه مى كنيم.

 

بررسى انقلاب از نظر كميت


تـعداد افـراد شركت كننده در راهپيماييها در سراسر ايران , مثلا در روز عاشورا يا اربعين , حدود ده ميليون يا دوازده ميليون يا شـانزده مـيليون و يا بيشتر بود ; (3)اگر از اين سيل عظيم مردم از اصـناف , كـارگران , كـشاورزان , زنـان , مـردان , جوانان و بـچه ها كـه به راه افتادند يك آمار مى گرفتيم كه: (( شما اسلام و مـسلمانى را دوسـت داريـد يامكتب ديگرى را ؟ زير سايه اسلام راه افـتاديد يا تحت عنوان ديگرى ؟ )) , شما فكر مى كنيد در اين سيل عظيم چند نفر روشنفكر حرفه اى يا خوباخته شرقى و غربى پيدا مى شد كه بگويد اسلام را نمى پسندم و طرفدار يك ايسم ديگر هستم ؟ مـمكن اسـت دو هـزار نـفر , پـنج هـزار نفر , اگر خيلى دست بالا بـگيريم بيست يا سى هزار نفر پيدا شوند كه طرفدار ايسمهاى ديگر بـاشند; خود را نويسنده , هنرمند و وابسته به اين و آن بدانند.

 


بـر فـرض , اين سى هزار نفر را پيدا كرديد , اما شانزده ميليون جـمعيت بوده است , اين تعداد چه درصدى از جمعيت را تشكيل مى دهد ؟ مـمكن اسـت عـده اى كـليمى هـم در يـك شرايطى كه ميليونها نفر راهـپيمايى مـى كنند , راه بـيفتند; مـا آنها را طرد نمى كنيم , بـيايند و همبستگى خود را اعلام كنند; اما حركت چند هزار نفر از اقـليتهاى مـذهبى در مـجموع انـقلاب چـقدر نـقش داشته است ؟ آيا مـى توانند ادعـا كنند كه ما راه پيمايى كرديم و ما هم كه مسلمان نيستيم , پس اسم اسلامى را از انقلاب برداريم ؟ !

 

بررسى انقلاب از نظر كيفيت


دوم , بـررسى روح ايـن انـقلاب و جنبه به اصطلاح كيفى آن است. آن چـيزى كه اين مردم را به راه انداخت و آن تكيه گاه چه بود ؟ مگر نـه ايـنكه مـحرم ماه پيروزى خون بر شمشير بود ؟ مگرنه اين ماه رمضانى است كه بايستى يكپارچه آتش و مبارزه و خون باشد ؟ مگرنه ايـنكه از درون مساجد فريادها شعله ور شد ؟ مگرنه اينكه بر پشت بـامها فـرياد (( الـله اكبر )) و غريو (( لا اله الا الله )) با صـفير گلوله در هم مىآميخت ؟ مگرنه اينكه اربعين امام حسين (ع) تجليگاه همبستگى مردم بود ؟ مگرنه اينكه اولين تجربه راه پيمايى در روز عـيد فطر و بعد از نماز عيد فطر انجام شد ؟ مگرنه اينكه تـاسوعا و عـاشورا تـجليگاه حركت مردم بود ؟ اينها همه روزها و مناسبتهاى دينى است. واقعا حماقت است كه بگويند چيز ديگرى بوده اسـت. كـجا بـودند ايـسمها و مـكاتب ديگر ؟ كجا بودند طرفداران اجـراى قـانون اسـاسى قـبل ؟ كجا بودند مدعيان دروغگوى طرفدارى اجـراى قانون اساسى قبل ؟ كجا بودند مدعيان دروغگوى طرفدارى از رنجبران و زحمتكشان ؟ مـا از ايـن ديـدگاه كـه در محيط اسلامى هستيم و مردم ما مسلمان هستند مسئله را بررسى نمى كنيم بلكه در اجتماعات و تظاهرات مردم وارد مـى شويم. چـه چـيزى بـه ايـن نهضت جان مى داد كه فردى جلوى گلوله مى رفت و از اينكه تير به قلبش بنشيند لذت مى برد ؟ او خود را در آغـوش فـرشتگان و خـودش را شهيد و زنده هميشه باقى جاويد مـى يافت.واقعا اگر اين روح اسلامى در اين نهضت نمى بود شما را به خـدا آيـا يـك هزارم اين حركت و موجب و شتاب در اين انقلاب وجود مى داشت ؟

 

بررسى انقلاب از نظر رهبرى


و امـا سـوم , مـسئله رهـبرى است. كدام رهبر و برخاسته از كدام ايـسم و از كـدام قـشر اجتماعى مى توانست محرك اين انقلاب باشد و ايـنچنين هـوشيارانه وآگـاهانه موج بيافريند و مردم را به حركت درآورد ؟ احـزاب بـه اصـطلاح مـلى و احزاب چپ و راست هم بودند و رهـبرانى از گـوشه و كـنار سـر درآوردند و شروع به مقاله نوشتن كـردند و سـرو صـدا بـه راه انـداختند و گـوشه و كـنار بـه راه افتادند. كداميك از اين رهبران گروهها بودند كه بتوانند حتى يك صـدم از آن تـظاهرات , از آن اجتماعات , از آن فريادها و از آن شـورها را بـه وجـود آورنـد ؟ و اگـر اين رهبرى آگاهانه با اين ضـربه هاى گـيج كـننده اى كـه پشت سرهم به دشمن بموقع وارد مى كرد نمى بود , آيا اين انقلاب به وجود مىآمد و پيروز مى شد ؟ ايـن تـصميم گـيريهاى بـموقع رهـبرى عجيب بود. كم و بيش رهبران مـختلف اجـتماعى وحتى رهبران هوشيار مذهبى و انقلابيون مذهبى در داخـل بـودند , هـمه مى گفتند الان موقع فلان تصميم نيست; چرا آقا الان مـى خواهد دولـت اعـلام كند ؟ چرا وقتى حكومت نظامى ساعت 4/5 اعـلام شـده است آقا مى فرمايد اعتنا نكنيد و بيرون برويد ؟ مرتب مـى گفتند خـطرناك اسـت , نـمى شود , بـايد قـدرى صبر كرد. واقعا رهـبران هر نوع گرايش سياسى و اجتماعى , همه صدها قدم عقب بوند , ديـديم كه امام پشت سر هم ضربه وارد كردند. خيلى جالب بود كه ايـشان بعد از هر ضربه مى فرمود دشمن گيج شده , بگذاريد يك ضربه ديـگر بزنيم , بايد اين ضربه را هم زد. در حالى كه همه مى گفتند خطرناك است.

 


اگـر ايـن رهـبرى بـا اين هوشيارى نبود كه مى توانستيم اين قدرت طـاغوتى را كـه تـجسم كليه قـدرتهاى اسـتبدادى جـهان بـود و همه نـيروهاى جـاسوسى و قدرتهاى طاغوتى دنيا را براى تحكيم پايه هاى زور و اسـتبداد خود بسيج كرده بود بشكنيم؟ مردم بى سلاح اينچنين در بـرابر ايـن قدرت طاغوتى و شيطانى تاريخ با آن پشتوانه عظيم قـدرتها تـوانستند بـا ايـن رهـبرى بـپاخيزند و دشـمن را از پا درآورنـد. اين رهبرى معلوم است كه اصلا يكپارچه تجسم رهبرى الهى و اسلامى است.

 

متولى و وارث انقلاب


نيروى محرك درون انقلاب , آن روح و ايمان مذهبى و جو مذهبى بود.

 


اصـلا هـمه چيز انقلاب ,اسلامى بود.اصلا راه انداختن اقليتها و غير اسـلاميها هـم به خاطر موج اسلام بوده است , باز شدن درهاى زندان حتى به روى غير اسلاميها هم به خاطر انقلاب اسلامى بوده است , باز شدن زبان غيراسلاميها هم براى نوشتن يك مقاله يا گفتن يك حرف به خـاطر مـوج حركت آفرين اسلامى بوده است , سخنرانى و تفسير سياسى آن روشـنفكر حـرفه اى كـه هـيچگاه در طـول تاريخ مبارزه گذشته و دوران اختناق از او خبرى نبود و اكنون به عنوان يك سياستمدار و يـك محقق و دانشمند و مفسر سياسى مرتب مقاله مى نويسد , اين باز شـدن زبـانش و اينكه به قلمش اجازه مى دهند بنويسد به خاطر غريو ((الله اكبر )) هايى بود كه گفتند و بت را شكستند.

 


بـنابر ايـن , انـقلاب اسـلامى اسـت , عـميقا هم اسلامى است و لذا بـايستى از ثـمرات انـقلاب هـم اسـلام استفاده كند.انقلاب متولى و وارثـى جز اسلام ندارد. بنابر اين بايد قانون اساسى ما عميقا بر اسـاس هـويت و مـحتواى اسلامى باشد , وزارتخانه ها و همه نهادهاى حـكومت آينده ما عميقا و قويا بايستى با محتواى غنى اسلامى باشد , نـه ايـنكه فـقط لـعابى از اسـلام داشـته باشد و اسلام آن گوشه بنشيند و بگويد سعى كنيد كه بى احترامى به اسلام نشود. اين شيوه نظام استبدادى و طاغوتى بود.

 


وقـتى مـسئله به اين صورت است كه هر كس انقلاب را راه انداخت در واقـع وارث آن انـقلاب اسـت , حال در يك انقلابى كه عميقا در عين اسلامى بودن , مردمى و همگانى است , چهار نفر و ده نفر و پانزده نـفر نبودند , ميليونها انسان از بطن و بستر جامعه و از زواياى روسـتاها و از دل كـارخانه ها و از درون دانشگاهها و از همه جاى ايـن كشور با روح اسلامى بپا خاستند. يك انقلابى با روح اسلامى كه مـتعلق بـه مـلت است وارث آنهم بايد ملت مسلمان باشد. در تعبير جـمهورى اسـلامى , جـمهورى نـشانه مردمى بودن و اسلامى هم بيانگر فـرهنگ آن است. قسمت اعظم فرهنگ اسلام, آن هويت فكرى و جهت گيرى است بايد سعى شود اين انديشه ها و فكرهاى شكوفا شده و بيدار شده ان شإ الله در جهت انقلاب اسلامى هدايت شود.

 

 


انقلاب اسلامى در ميان انقلابهاى بزرگ جهان  


  : اشاره

 


مقاله به مقايسه انقلاب اسلامى ايران با انقلاب فرانسه و روسيه كه بزرگترين انقلابات‏معاصر اروپا و جهان خوانده شده و منشاء رواج گفتمان ليبراليستى و سوسياليستى در قرن‏گذشته شدند، پرداخته و نشان مى‏دهد كه چگونه انقلاب اسلامى ايران، از جهات متعدد،عميق‏تر، جدى‏تر و مردمى‏تر از آن دو بوده و گفتمان سومى را به بشريت معاصر عرضه‏كرده است.

 


در اين مقاله سعى شده كه انقلاب اسلامى با انقلابهاى فرانسه و روسيه كه از بزرگترين‏و معروفترين انقلابهاى جهان مى‏باشند در وجوه اقتصادى، سياسى و اجتماعى مقايسه‏شود.

 


1. موقعيت اقتصادى رژيم‏هاى پيش از انقلاب:

 


در فرانسه در دوران قبل از انقلاب 1789 نشانه‏هاى روشنى دال بر وخامت موقعيت اقتصادى از هر لحاظوجود داشته و اين كشور از پنجاه سال قبل از انقلاب، دچار مشكلات و بحرانهاى مالى و اقتصادى فراوانى بودكه روزبروز بر دامنه و ابعاد آن افزوده مى‏گشت.

 


شرايط اقتصادى در روسيه نيز قبل از انقلاب، از آغاز دهه اول قرن بيستم وضع مطلوبى نداشت. دو جنگ‏خارجى كه در اين دوره اتفاق افتاد بر شدت نابسامانيهاى اقتصادى افزود، ركود اقتصادى كه تا سال 1909دوام داشت‏شرايط ناگوارى را براى كاركنان و دهقانان ايجاد كرده بود، از يك سو بيكارى را سخت دامن مى‏زد واز سوى ديگر شرايط كار و ميزان درآمد اين دو طبقه را طاقت فرسا و غير قابل تحمل ساخته بود اعتصاباتى كه‏در اين دوران كارگران راه مى‏انداختند عمدتا ماهيت اقتصادى داشت و مرتبا بر تعداد اعتصابات و شماره‏شركت كنندگان در اعتصابات افزوده مى‏گشت.

 


حال آنكه در ايران، در اواخر حكومت‏شاه رژيم، ايران در مطلوبترين سطح از قدرت اقتصادى كه در تمام‏سلطنت 57 ساله رژيم پهلوى بى‏سابقه بود به سر مى‏برد. با افزايش سريع و غير قابل پيش‏بينى درآمد نفت ،رژيم ايران نه تنها تبديل به يكى از دولتهاى ثروتمند شده بود بلكه جامعه ايرانى را به يك جامعه كاملامصرفى تبديل كرده بود. بدين ترتيب ملاحظه مى‏گردد در حالى كه دولتهاى فرانسه و روسيه از نظراقتصادى در بدترين شرايط بودند و در حقيقت در مرحله ورشكستگى نهايى قرار داشتند دولت ايران با توجه‏به افزايش ناگهانى و غير قابل پيش‏بينى قيمت نفت از نظر ذخائر ارزى و توانائيهاى مالى در مطلوبترين ومناسبترين شرايط اقتصادى در تاريخ خود بوده است.

 


2. اقتدار نظامى رژيمهاى پيش از انقلاب :

 


از مهمترين و در عين حال محسوسترين ابزار قدرت و اعمال حاكميت هر رژيم سياسى به ويژه نظامهايى‏كه با بحرانها و فشارهاى داخلى مواجه مى‏باشند و نياز به تهديد و ارعاب و احيانا سركوب حركتهاى معارض ومخالف خود را دارند قدرت نظامى آنها مى‏باشد. هر گاه در يك نظام سياسى، قدرت نظامى از انسجام لازم‏برخوردار نباشند و روحيه خود را در اثر شكستيهاى پى در پى از دست‏بدهد و همچنين دولت‏بخاطرمشكلات اقتصادى امكان تامين تداركات و خواسته‏هاى آنها را نداشته باشد و در نهايت قدرت نظامى اعتقاد وايمان خود را به رژيم سياسى از دست‏بدهد نه تها قدرت سياسى قادر به بهره‏بردارى از چنين نيروى نظامى‏براى سركوب قدرت اجتماعى معارض نخواهد بود، بلكه خود بصورت يك مدعى خطرناك درآمده و احيانا به‏گروههاى اجتماعى مخالف خواهد پيوست و احتمال سقوط قدرت سياسى را شديدا افزايش خواهد داد.

 


فرانسه در طول پنجاه سال قبل از انقلاب مدت 26 سال در جنگ و منازعات مهم بين‏المللى بوده است ودر اين منازعات جز يك ايالت، نه تنها چيزى بدست نياورده، بلكه شكستها و خسارتهاى عظيم مالى، جانى وارضى به همراه داشته و قابل پيش‏بينى بود كه افسران ارتش نسبت‏به سركوب مقاومت در دوره‏اى كه بحران‏برعليه مقامات دولتى افزايش يافته بود بى‏علاقه باشند و اين امر موجب اختلاف و تضاد سياسى و اجتماعى‏شد به طورى كه نهايتا هر حركت محدودى را براى سركوب مخالفين پادشاه و طبقات محافظه كار مسلط غيرممكن مى‏ساخت و زمينه را براى پيروزى انقلاب فرانسه مهيا كرد.

 


موقعيت نظامى روسيه نيز در اروپا بدليل جنگهاى كريمه و جنگ 1905 تغيير كرده بود. كشورى كه در1815 تنها قدرت قوى قاره اروپا بود و بعد از 1848 به نظر مى‏رسيد كه هنوز فاصله زيادى با ساير قدرتهاى‏اروپايى داشت‏بعد از جنگ كريمه به حد يكى از چند قدرت مساوى، تنزل يافت و تا زمانى كه تزار در سن‏پطرزبورگ حاكم بود هرگز موقعيت 1815 را پيدا نكرد. جنگ جهانى اول از نظر وسعت و مدت و نزديكى به‏مرزهاى روسيه از جنگ روس و ژاپن به مراتب مهمتر بود و تاثير بيشترى در داخل كشور بر جاى گذاشت‏بطوريكه قواى نظامى اين كشور را كاملا به تحليل برده و سربازان كست‏خورده و بازگشته از جبهه را بصورت‏مدعيانى براى قدرت سياسى حاكم درآورد و به همين علت‏بود كه انقلاب روسيه در اوج اشتعال جنگ جهانى‏اول بوجود آمد.

 


با اين ترتيب ملاحظه مى‏گردد كه نظام سياسى حاكم بر روسيه قبل از انقلاب نه تنها نيروى نظامى و قواى‏مسلح نيرومند و وفادار به قدرت سياسى با خود نداشتند بلكه ارتشى شكست‏خورده، روحيه از دست داده وعاصى شده از نظام با پيوستن به كارگران اعتصابى نقشى مهم در پيروزى انقلاب بازى كردند.

 


اما ارتش شاهنشاهى ايران بر خلاف فرانسه و روسيه در طول حداقل 57 سال قبل از پيروزى انقلاب درهيچ جنگ خارجى مهمى شركت نكرده بود. بيش از هر پادشاهى در ايران محمدرضا شاه به نيروهاى مسلح‏توجه داشت. او بعنوان فرمانده نيروهاى مسلح، احساس مى‏كرد كه يك ارتش قوى و نيرومند و در عين حال‏وفادار به پادشاه، نه تنها مى‏تواند نظام سياسى او را در قبال مخالفين داخلى حفظ كند بلكه با توجه به جاه‏طلبيهايش مى‏تواند ابزار و اهرم لازم را براى دخالت در امور منطقه و همسايگانش و پيشبرد اهداف بين‏المللى‏او فراهم نمايد.

 


مى‏توان با قاطعيت ادعا كرد در فرانسه و روسيه از نظر نظامى با توجه به شكستهاى پى در پى در جنگهاى‏متعدد ضعيف‏ترين و نامطمئن‏ترين وضعيت‏بوده و ارتشهاى آنها نه تنها حمايت لازم را از نظام سياسى حاكم‏نمى‏كردند بلكه نسبت‏به انقلابيون گرايش نشان داده و بعضا به آنها مى‏پيوستند، در حاليكه ارتش ايران دربهترين شرايط از نظر نيرو و تجهيزات بوده و جز در موارد استثنايى و آن هم به صورت پراكنده، تا آخرين‏لحظات عمر رژيم شاه نسبت‏به نظام وفادار باقى مانده و اكثرا در سركوب انقلابيون نيز كوتاهى نكردند.

 


كشورهاى مورد بررسى ما هر سه از جمله كشورهايى هستند كه نه تنها داراى موقعيت استراتژيكى مهم وحساس مى‏باشند بلكه بعنوان قدرتهاى بالفعل يا بالقوه بزرگ محسوب مى‏شوند و در طول تاريخ نقش فعالى‏در روابط بين‏الملل جهانى و منطقه‏اى بازى كرده و مى‏كنند. بديهى است‏كه در قبال تحولات انقلابى اين كشورها چه قبل از پيروزى و چه بعد ازپيروزى كشورهاى ديگر بويژه كشورهاى همسايه و ذينفع عكس‏العمل‏نشان داده و به نفع قدرت سياسى حاكم و يا بالعكس در جهت‏حمايت ازگروههاى اجتماعى معارض فعال مى‏گردند. در نتيجه مسئله واكنش‏بين‏المللى از جمله عوامل مهمى است كه در بررسى قدرت و توانائيهاى‏رژيم سياسى حاكم قبل از انقلاب ضرورت دارد كه مورد توجه و دقت كافى‏قرار گيرد.

 


در فرانسه قرن 18 با توجه به جنگهاى طولانى كه لويى پانزدهم وشانزدهم با كشورهاى همسايه خود منجله اترش، روسيه، انگليس واسپانيا داشت نه تنها در شرايط بحرانى دوران انقلاب از حمايت آنهابرخوردار نبود بلكه همه اين دول همسايه در جهت تضعيف لويى‏شانزدهم تلاش كرده و متقابلا به حمايت از گروههاى معارض و مخالف‏برخواستند.

 


روسيه نيز از اين نظر تفاوت چندانى با فرانسه نداشت‏بدين معنا كه‏جنگ جهانى اول و درگيرى مستقيم روسيه تزارى در جنگ با آلمان،عثمانى و ژاپن دشمنى اين دولتها بويژه دولت قدرتمند و نوپاى آلمان رابرعليه خود داشت‏به طوريكه لنين با حمايت و امكانات فراهم شده اين‏دولت توانست‏به انقلابيون روسيه ملحق شده، و پايه انقلاب بلشويكى‏اكتبر 1917 را بريزد. از طرف ديگر با توجه به اينكه دولتهاى روسيه تزارى‏يعنى فرانسه و انگليس خود مستقيما با آلمان و متحدينش درگير بودندامكان هيچ نوع حمايتى از تزار روسيه در شرايط بحرانى نداشتند.

 


اما دولت ايران و رژيم شاه از حداقل يك دهه قبل ازسقوط خود عليرغم وجود شرايط دو قطبى با توجه به‏پايان جنگ سرد و آغاز دوره آرامش و همزيستى‏مسالمت‏آميز از حمايت كامل دو ابرقدرت، و قدرتهاى‏بزرگ و منطقه‏اى، تا آخرين روزهاى حكومتش برخورداربود و متقابلا انقلابيون ايران از هيچگونه حمايت‏بين‏المللى برخوردار نبودند.

 


با اين ترتيب در حاليكه دولتين فرانسه و روسيه ازنظر حمايت‏بين‏المللى در شرايط نامناسب به سرمى‏بردند و دول اروپايى اغلب نسبت‏به رژيمهاى اين دوكشور در شرايط قبل از انقلاب نظر مساعدى نداشته وبعضا تخاصم بودند و نه تنها هيچگونه حمايتى ازنظامهاى سياسى در آن شرايط نكردند بلكه در مواردى به‏حمايت از انقلابيون پرداختند دولت ايران از اين نظر درشرايط مطلوبى به سر مى‏برد.

 


3. پيچيدگى و استحكام رژيم‏هاى قبل از انقلاب :

 


در هر نظام و سيستم سياسى وجود ابزارهاى قدرت‏از جمله قدرتهاى اقتصادى، نظامى و حمايت‏بين‏المللى‏بالقوه و فى نفسه نمى‏تواند در جهت تحكيم و تثبيت‏قدرت سياسى حاكم كارساز و مفيد باشد بلكه توانايى،مهارت و مديريت مطلوب در نظام سياسى است كه‏مى‏تواند در مواقع بحرانى ابزارهاى قدرت را از قوه به فعل‏درآورده و به بهترين وجه و در مناسبترين زمان و مكان مورد استفاده قرار دهد در نبردهاى نظامى اغلب اين‏امر به اثبات رسيده است كه فرماندهى لايق و كارآمد مى‏تواند با كمترين امكانات، تجهيزات و نيرو برفرماندهى نالايق و ناتوان و در عين حال با امكانات وسيع پيروز شود. در حاليكه نظامهاى سياسى فرانسه وروسيه عليرغم وجود استبداد حاكم به خاطر بى‏كفايتيهاى پادشاهان و نفوذ افراد ناصالحى كه در دربار حضورداشتند، هرگز نتوانستند منافع خود را تشخيص داده و در جهت‏حفظ ثبات و موقعيت رژيم خود مديريت‏مناسب و توانايى برقرار نموده و تغييرات لازم را اعمال كنند. رژيم شاه بعد از گذراندن دوره پرتلاطمى از تاريخ‏38 ساله حكومت‏خود تدريجا به مرحله‏اى از اعتماد به نفس و حاكميت مطلقه رسيده و با برخوردارى ازمستشاران ورزيده داخلى و خارجى به ويژه برخوردارى از پليس مخفى خشنى همچون ساواك از توانايى لازم‏براى حفظ و تداوم قدرت مستبده خود برخوردار بوده است.

 


در تئورى نظام دولتهاى مستبده مى‏بايست ضعيف شده باشد تا اينكه حركتهاى انقلابى مردمى بتواندتوفيقى كسب كند يا حتى بروز كند. در حقيقت از نظر تاريخى، شورشهاى مردمى به خودى خود قادر نبوده‏انددولتهاى مستبده را واژگون كنند. در عوض فشار نظامى از خارج اغلب با تضادها و انشعابهاى سياسى ميان‏طبقه مسلط و دولت‏به موازات هم مى‏بايست وجود داشته باشد تا استبداد را تضعيف كرده و راه را براى‏شورشها و نهضتهاى انقلابى باز كنند.

 


به خاطر همين ضعفها بود كه در انقلاب فرانسه نظام سياسى حاكم نه به علت مخالفت نيروهاى مردمى‏بلكه تنها به علت استيصال كامل در حل معضلات اقتصادى و سياسى - اجتماعى كشور به مجلس طبقات سه‏گانه روى آورد و خود را تسليم آنها كرد و آنگاه بود كه حركتهاى مردمى و تركيب گروههاى اجتماعى شكل‏گرفت و به روند انقلاب شتاب فزاينده‏اى داد.

 


و همين طور در انقلاب روسيه نيز اگرچه نيروهاى مخالف وجود داشتند، دسته‏بنيها و احزاب سياسى‏مختلف كه با آرمانها و اهداف خاص و متفاوت خود از اوائل قرن بيستم شكل گرفته بودند، نه تنها هيچگونه‏نقشى در سقوط نظام رومانوفها نداشتند بلكه تصور هم نمى‏كردند كه بدين سادگى نظام امپراتورى روسيه‏سقوط كند. البته دولت تزار روسيه عليرغم استيصال و فشار زيادى كه تحمل مى‏كرد داوطلبانه و راسا خود را تسليم ملت نكرد ولى در مقابل اولين حركت و شورش مردمى كه ناشى از انفجار و وجود بحران اقتصادى بود وبه صورت تظاهرات و اعتصابات كارخانجات و صنايع در شهر پتروگراد متبلور شد، تسليم گرديده و همچون‏كوه يخى ذوب گرديد.

 


در حاليكه انقلاب ايران در شرايطى پيروز شد كه نظام شاهنشاهى خود را در اوج قدرت و استحكام وتثبيت‏شده مى‏ديد و در مقابل مخالفتها و معارضه‏ها تا آخرين حد توان خود مقاومت مى‏كرد و گروههاى‏اجتماعى براى به زانو درآوردن چنين نظامى مى‏بايست‏بر اساس برنامه‏ريزى و بسيج تمام نيروها و قربانى‏كردن بسيارى از انسانها نظام قدرتمند حاكم را سرنگون سازد.

 


قدرت اجتماعى

 


قدرت اجتماعى متشكل از گروههاى اجتماعى فعالى است كه بر پايه ارزشها و باورهاى مسلط و مشترك به‏هم نزديك شده‏اند و زمانى كه قدرت سياسى توانايى تامين ارزشها و خواسته‏هاى آنها را نداشته باشد يانخواهد اين ارزشها و خواسته‏ها را تامين كند گروههاى اجتماعى مايوس شده به دنبال رهبر يا رهبرانى كه‏مى‏توانند خواسته‏ها و نظرات آنها را تعقيب و تامين نمايند حركت‏خواهند كرد در ايجاد و تشكل قدرت‏اجتماعى سه ركن اساسى قابل تفكيك هستند: مردم، رهبرى و ايدئولوژى.

 


الف - مشاركت مردمى

 


در حالى كه در فرانسه و روسيه ميزان مشاركت مردم در براندازى رژيمهاى مستبده حاكم بسيار اندك‏بوده و حتى در فرانسه همانطور كه گفته شد، نقشى نداشته‏اند و رژيم فرانسه به خاطر ضعفهاى خود الزاماتسليم شده و در روسيه تعداد محدودى از كارگران كارخانجات پطرزبورگ و سربازان پادگان همان شهر سر به‏شورش برداشته و موجبات سقوط خانواده رومانوفها را فراهم كردند (8) در انقلاب اسلامى ايران به استثناى‏اقليت محدودى و بخش اعظم ارتش كه وابسته به نظام بودند همه اقشار مردم از همه طبقات و گروههاى‏اجتماعى و در سراسر كشور اعم از شهرها و روستاها، كارگران، كارمندان، كشاورزان، اصناف و ... همه و همه‏چرخهاى اقتصادى و ادارى كشور را از كار انداخته و در مقابل رژيم تا دندان مسلح آن هم با دست‏خالى‏ايستادند و آن را ساقط كردند.

 


مطالعات بعدى هم نشان داد كه حتى بعد از پيروزى انقلاب كه زنجيرهاى استبداد و ديكتاتورى گسسته‏شده و زمينه مناسب براى ايجاد آگاهى سياسى و مشاركت توده‏هاى مردم فراهم شده بود به تدريج و به علت‏بى‏ميلى حاكميتهاى بعد از انقلاب اعم از ميانه‏روها و راديكالها در دو انقلاب فرانسه و روسيه، اين مشاركت روبه كاهش نهاده است. تاريخ و آمار مشاركت مردم در انتخابات بعد از انقلاب اين نظريه را ثابت مى‏كند.

 


در مقابل توده‏هاى ملت ايران بعد از پيروزى انقلاب اسلامى در انتخابات‏هاى مكرر و پى در پى شركت‏كرده‏اند و حتى در شرايط بحرانى و بمباران شهرها هيچيك از انتخابات لازم براى تداوم فعاليتهاى سياسى‏نظام جمهورى اسلامى متوقف نشده يا به تاخير نيافتاد. در طول ده سال گذشته مردم كشور ما در بيش ازبيست انتخابات (هشت انتخاب رياست جمهورى، پنج انتخاب مجلس شوراى اسلامى، سه انتخاب مجلس‏خبرگان، يك انتخابات نوع حكومت، و دو انتخابات رفراندوم قانون اساسى و دو انتخابات شوراهاى اسلامى)شركت كرده‏اند. آمار مشاركت روزافزون مردم در اين انتخابات چشمگير و جالب توجه است. و از همه مهمترحضور همه ساله مردم در اجتماعات و تظاهرات ميليونى كه به خاطر سالگرد انقلاب صورت مى‏گيرد نشانه‏حضور، بيدارى و حمايت مردم از انقلابشان مى‏باشد.

 


ب - رهبرى

 


نقش و شخصيت رهبر به ويژه زمانى روشن‏تر و برجسته‏تر مى‏شود كه توسلات ايدوئولوژيكى گروههاى‏انقلابى پراكنده و غير منسجم باشد يا سازماندهى آن ضعيف باشد در اين صورت نقش و اهميت رهبرى درپروسه انقلابى و در طول زمان توسعه مى‏يابد. از طرف ديگر نقش رهبران انقلاب را در سه بعد مهم مى‏توان‏مشاهده كرد كه عبارت است از رهبر بعنوان ايده‏ئولوگ انقلاب، رهبر بعنوان فرمانده و نهايتا رهبر بعنوان‏معمار نظام بعد از پيروزى انقلاب.

 


در بررسى و مقايسه اجمالى ميان نقش رهبران در سه انقلاب مورد بحث مشاهده خواهيم كرد كه در اين‏ركن از انقلاب نيز مانند ركن مردم انقلاب اسلامى داراى قدرت، امتيازات و ويژگيهايى فوق‏العاده و استثنايى‏بوده است كه دو انقلاب فرانسه و روسيه از آن بى‏بهره بوده‏اند.

 


1- در انقلابهاى فرانسه و روسيه رهبران انقلاب از طبقات متوسط و بالاى جامعه بوده‏اند در حاليكه درانقلاب اسلامى ايران رهبران انقلاب وابسته و متعلق به طبقات محروم و فقير جامعه بوده‏اند.

 


2- در انقلابهاى فرانسه و روسيه به ويژه در انقلاب روسيه رهبران مدافع و نماينده طبقه‏اى بودند كه خودمتعلق به آن طبقه نبودند در حاليكه در انقلاب اسلامى رهبران انقلاب دقيقا مدافع طبقه‏اى بودند كه از آن‏طبقه برخاسته بودند.

 


3- در انقلابهاى فرانسه و روسيه طبقه روشنفكر و تحصيل كرده رهبرى انقلاب را بر عهده داشته و اشراف‏و روحانيون نقش ضد انقلاب را داشتند در حاليكه در انقلاب اسلامى رهبرى ضد انقلاب را روشنفكران وابسته‏به چپ و راست‏بر عهده داشتند.

 


4- در انقلاب فرانسه و روسيه ما به چهره شاخصى كه همه ويژگيهاى سه گانه رهبرى را در خود جمع‏داشته و از نظر ارائه ايدئولوژى، فرماندهى انقلاب و سازندگى بعد از انقلاب داراى استعداد، نبوغ و قدرتى‏همچون رهبرى در انقلاب اسلامى باشد برخورد نمى‏كنيم. در انقلاب فرانسه چهره‏هايى مانند لافايت،روبسپير، دوك د. اورلئان مطرح هستند كه هيچكدام رهبرى انقلاب را در تمام دوران شكل‏گيرى و پيروزى آن‏بطور جامع در دست نداشتند.

 


در انقلاب روسيه چهره لنين از چهره‏هاى شاخص و برجسته تاريخ اين انقلاب مى‏باشد وى در واقع داراى‏امتيازات و استعدادها و نبوغ مشخصى بود كه در جهت‏به مرحله عمل درآوردن آنچه را كه به انقلاب اكتبر1917 معروف است نقش اصلى و محورى داشت. در حاليكه در سقوط رژيم رومانوفها در فوريه همان سال‏مطلقا نقشى نداشت چهره‏هايى مانند زينوويف، كامنف، استالين، تروتسكى و كرنسكى هم از شهرت ويژه‏اى‏برخوردار هستند ولى آنها هم دخالتى در سقوط رژيم نداشتند. در حقيقت‏سقوط رژيم تزارى در اثر يك‏حركت‏خودجوش و بدون رهبرى صورت گرفت.

 


بطور خلاصه مطالعات ما نشان مى‏دهد نه در انقلاب فرانسه و نه در انقلاب روسيه به چهره‏اى با ويژگيهاى‏ايدئولوگ و فرمانده انقلاب برخورد نمى‏كنيم آنهايى را كه نام برديم هيچكدام نه ايدئولوگ انقلاب بودند و نه‏فرمانده آن بلكه سازندگان و معماران دولتهاى بعد از انقلاب بودند. آنها اشخاصى بودند كه بر اسب سركش‏تحولات بعد از سقوط نظام سوار شده و در سير تحولات بعدى اثر گذاردند. در حاليكه در انقلاب اسلامى رهبرانقلاب حضرت امام خمينى(ره) بويژه با برخوردارى از جايگاه مرجعيت دينى و با نبوغ، قدرت و ويژگيهاى‏خاصى كه داشتند كه در نوع خود بى‏نظير بود نقش ايدئولوگ، فرمانده و معمارى انقلاب را به نحو احسن و درطول ربع قرن از حيات پربركت‏خود بر عهده گرفته و ايفاء كردند.

 


ج - ايدئولوژى

 


با توجه به اينكه تنها عامل مشروعيت و انسجام در جامعه و نظام قبلى در هر سه كشور نهادهاى پادشاهى‏بوده كه در موقعيت انقلابى بى‏اعتبار شده بودند بنابراين ايدئولوژيهاى انقلاب مطرح مى‏شوند تا آنكه تجديدبنا و اعمال قدرت دولتى را بر مبناى جديدى توجيه و استدلال كنند. ضمنا مكاتب مطرح شده به نخبگان‏انقلابى كمك مى‏كند تا انسجام و تشكل لازم را براى حركت توده‏ها در جهت مبارزات و فعاليتهاى سياسى‏تحقق بخشند.

 


با بررسى اجمالى از ايدئولوژيهاى حاكم بر انقلابهاى مورد نظر درمى‏يابيم در حالى كه مكتبهاى ليبراليسم‏و ماركسيسم در فرانسه و روسيه با برداشتهاى مادى خود افق محدودى را براى پيروان خود در همين دنيا وتنها از يك زاويه فراهم مى‏كردند، نقش مهمى هم در ايجاد انگيزه لازم در براندازى رژيمهاى پادشاهى فرانسه‏و روسيه نداشته‏اند و حتى در پياده كردن ارزشها و معيارهاى خود بعد از سقوط نظامهاى مطرود با مشكل‏مواجه شده و الزاما تغييرات زيادى بر نظريات تئوريكى خود اعمال كردند. از طرف ديگر هر دو مكتب براى‏مردم فرانسه و روسيه نامانوس بود و با بنيانهاى عقيدتى‏عامه مردم كه غالبا مذهبى بود در تعارض بود لذا اين‏ايدئولوژيها هرگز نتوانستند خميرمايه لازم را در ايجادتشكل، انسجام، و وحدت اقشار و توده‏هاى جوامع خودفراهم كنند و تنها به عنوان ايدئولوژى طبقه خاص‏روشنفكر و با تعابير متفاوت باقى ماندند.

 


در حالى كه مكتب اسلام كه از 1400 سال قبل به‏ايران وارد شده بود و با مردم مانوس بوده و قاطبه مردم‏به آن اعتقاد داشته و با آن زيست كرده و در تاروپود زندگى آنها نفوذ و رسوخ كرده بود و با توجه به جهان‏بينى‏الهى افق بسيار وسيعى براى پيروان خود فراهم كرده علاوه بر آنكه سعادت اخروى را نويد مى‏داد براى همين‏دوره كوتاه زندگى در اين دنيا نيز دستورالعملها و راهنماييهاى لازم براى امور روزمره زندگى فردى و اجتماعى‏و اداره جامعه در جهت تامين سعادت دنيوى فراهم كرده بود و در مقايسه با دو مكتب ديگر از عظمت ويژه‏اى‏برخوردار است. بويژه آنكه در مكتب تشيع با برخوردارى از جوهره‏هاى لازم انقلابى زمينه‏هاى كاملا مساعدى‏براى بهره‏مندى از يك مكتب قدرتمند در پروسه انقلاب اسلامى در ايران فراهم‏بود.

 


انقلابهاى فرانسه و روسيه نه تنها برعليه دولت‏بلكه برعليه روحانيت و كليسا بود. كليسا در فرانسه‏فرانسوى شده، از حيطه اقتدار پاپ در واتيكان خارج گرديد و در روسيه مطرود و مقهور شد در حالى كه درانقلاب اسلامى تمام وحانيت‏شيعه برعليه دولت قيام كرد و انقلاب را رهبرى نمود.

 


موفقيت ايدئولوژى انقلابى اسلام همچون امرى ارزشمند و علامت مميزه انقلاب اسلامى در ايران بود.اين ايدئولوژى پاسخى قدرتمند به خواسته‏هاى سياسى شده معاصر و در عين حال مايوس شده از مكاتب‏مادى بود. اين ايدئولوژى در عين بهره‏بردارى از همه امتيازات تكنولوژيكى و تجربه نهضتهاى ايدئولوژيكى وسياسى غرب به كار گرفته شد. به عبارت ديگر اين ايدئولوژى امتياز قابل توجهى بر كمونيسم كه با مذهب درتعارض است، داشت. به جاى اينكه يك جايگزينى جديدى براى مذهب خلق كند همان طور كه كمونيستهاكردند، انقلاب اسلامى مذهب پرتلاش و تهاجمى را كه وجود داشت‏به كار گرفته و با ابزار ايدئولوژيكى موردنياز براى جنگ در صحنه سياست مردمى مجهز گرديد. با اين عمل آنها كمك بزرگى و ممتازى به تاريخ جهان‏كردند. بنا به گفته زاگورين، نويسنده آمريكايى، اگر امروز كسى بپرسد كه در تئورى انقلاب ماركس چه چيزى‏معتبر و چه چيز بى‏اعتبار مى‏باشد، جواب بايد اين باشد كه آن تئورى ديگر به گذشته و تاريخ تعلق دارد. عدم‏تناسب نظريه ماركس آنگاه آشكار شد كه برخلاف پيش‏بينى ماركس انقلابها در پيشرفته‏ترين كشورهاى‏غربى تحقق نيافت و در عوض سوسياليسم در عقب افتاده‏ترين جوامع كشاورزى روسيه و چين به مرحله اجرادرآمد. با رشد تحقيق روى بسيارى از انقلابها اين امر به اثبات رسيد كه مدل ماركس به خاطر ساده‏انگارى‏بيش از حد آن غير قابل بهره‏بردارى است و در حقيقت مانعى براى درك بيشتر انقلابها است.

 


بدين ترتيب ملاحظه مى‏گردد كه رمز پيروزى انقلاب اسلامى را تنها مى‏توان در عظمت و مديريت وميزان اعمال گسترده سه ركن انقلاب يعنى مردم، رهبرى و مكتب جستجو كرد كه توانست‏برخلاف‏پيش‏بينيها و محاسبات تحليل‏گران و حيرت جهانيان نظام قدرتمند و كهن شاهنشاهى را به زانو درآورده و آن‏را سرنگون سازد.

 


پيروزى انقلابهاى فرانسه و روسيه نه ناشى از انسجام، استحكام، و قدرت نيروهاى انقلابى بوده است‏بلكه‏به خاطر ضعف بنيادين رژيمهاى حاكم بود كه ساختار حكومتى را شديدا پوسانده و بحرانهاى نظامى‏اقتصادى و فشارهاى بين‏المللى اين ضعيف را تشديد كرده بودند به طوريكه سقوط نظام سياسى را امرى‏اجتناب‏ناپذير ساخت. در واقع گروههاى اجتماعى رقيب در جو ناشى از خلاء قدرت و حاكميت‏سياسى به‏عنوان و وارثان نظام از هم پاشيده و دور از صحنه شده و به عنوان نيروهاى انقلابى به تلاش و رقابت‏برخاسته‏و قدرت را به دست گرفتند. بر اساس همين مقايسه‏ها است كه ملاحظه مى‏گردد كه انقلاب اسلامى در مقايسه‏با انقلابهاى فرانسه و روسيه از عظمت‏به مراتب بيشترى برخوردار است.

 


پيروزى انقلاب اسلامى بيشتر در كانونهاى سياسى و دانشگاهى موجب حيرت شد كه بر اساس مطالعات‏خود از انقلابهاى گذشته هرگز نمى‏توانستند تصور كنند كه چنين حادثه‏اى در ايران اتفاق افتد. مطالعات‏سازمانهاى اطلاعاتى آمريكا آپ‏ا و آپ‏ا چهار ماه قبل از سقوط رژيم شاه به اين جمع‏بندى رسيده بود كه‏ايران نه در شرايط انقلابى و نه پيش از انقلاب است و براى ده سال آينده رژيم شاه پابرجا است.

 


تداسكاچيل در اين زمينه مى‏گويد:

 


«سقوط رژيم شاه، آغاز نهضت انقلابى ايران مابين 1977 تا 1979، به عنوان يك شگفتى ناگهانى براى‏ناظرين خارجى اعم از دوستان شاه تا روزنامه‏نگاران و دانشمندان علوم سياسى و اجتماعى از جمله‏آنهايى كه همچون من به اصطلاح از كارشناسان انقلابهاى هستيم، بود. همه ما حوادث انقلاب را با حيرات‏و ناباورى نظاره مى‏كرديم. بالاتر از همه انقلاب ايران پديده‏اى كاملا خلاف قاعده و طبيعت‏بود. اين انقلاب‏محققا يك انقلاب اجتماعى است. معذالك پروسه انقلاب مخصوصا حوادثى كه منجر به سقوط شاه بود،علتهايى را كه در مطالعه تطبيقى خود از انقلابهاى فرانسه، روسيه و چين مطرح كرده بود، زير سئوال برد.انقلاب ايران آشكارا آن قدر مردمى بود و آن قدر روابط اساسى و پايه فرهنگى - اجتماعى و اقتصادى -اجتماعى را در ايران تغيير داد كه حقيقتا از نمونه انقلابهاى اجتماعى - تاريخى بزرگ مى‏باشد.»

 


اينك اين سئوال مطرح مى‏گردد كه اگر انقلابهاى فرانسه و روسيه را انقلابهاى كبير بناميم، انقلاب اسلامى‏را چه بناميم و اگر انقلاب اسلامى، انقلابى واقعى و تمام عيار است، آنچه را كه در فرانسه و روسيه رخ داده است‏چه بايد ناميد؟ به همين جهت است كه گفته اسكاچيل صدق مى‏كند كه انقلابهاى فرانسه و روسيه آمدند وساخته نشدند ولى انقلاب اسلامى ايران نيامد بلكه با توجه به شرايط موجود ساخته شد آن هم نه به سادگى‏بلكه با تجهيز همه امكانات مردمى سراسر كشور و از همه اقشار و طبقات اجتماعى و با رهبرى قوى و پرداخت‏بهايى گزاف كه همانا قربانى كردن چند صد هزار انسانهاى عاشق انقلاب بود، و به همين دليل بوده كه ظهورپيروزى انقلاب اسلامى حيرت و شگفتى همگان بر برانگيخت. و به يقين مى‏توان ادعا كرد كه انقلاب اسلامى‏انقلابى بى‏نظير در تاريخ بشريت مى‏باشد.

 

 

 



‌جهان‌ و نهضت‌ بيدارى‌ اسلام‌

منبع: باشگاه انديشه 21/4/1382

 

آنچه‌ از نظر خوانندگان‌ ارجمند مي‌گذرد حاصل‌ نشستي‌ است‌ با عنوان‌ «بيداري‌ اسلامي» با حضور اساتيدي‌ از جمله‌ حميد مولانا، محمدعلي‌ تسخيري، دكتر منوچهر محمدي، علي‌اكبر رشاد و حسن‌ رحيم‌پور از ايران‌ كه‌ در مراسم‌ موسم‌ حج‌ (اسفند 81) در مكه‌ مكرمه‌ در هم‌انديشي‌ فرهيختگان‌ كشورهاي‌ اسلامي، با حضور دهها تن‌ از متفكران، دانشگاهيان، علمأ دين‌ و صاحبان‌ رسانه‌هاي‌ جهان‌ اسلام‌ برگزار شد.

 

علي‌اكبر رشاد: عنوان‌ «بيداري‌ اسلامي»، موضوع‌ بحث‌ ماست. ممكن‌ است‌ بعضي‌ حضار محترم‌ بفرمايند كه‌ بيداري‌ اسلامي، مساله‌ نويني‌ نيست‌ بلكه‌ دهه‌ها است‌ كه‌ پيرامون‌ آن‌ نظريه‌هاي‌ ارزشمندي‌ طرح‌ و عرضه‌ شده‌ است. «بيداري‌ اسلامي» گرچه‌ ادواري‌ را پشت‌ سر نهاده‌ اما امروز دور جديدي‌ از جنبش‌ در سراسر جهان‌ به‌چشم‌ مي‌خورد. در ارتباط‌ با ملل‌ مسلمان‌ و اقوام‌ مختلفي‌ كه‌ در موسم‌ حج‌ حضور پيدا مي‌كنند ما به‌ روشني‌ مي‌بينيم‌ كه‌ اين‌ موج‌ بيداري، بسيار گسترده‌ شده‌ و گستره‌ آن‌ امروز شرق‌ و غرب‌ و شمال‌ و جنوب‌ جهان‌ اسلام‌ را فرا گرفته‌ است‌ و اينك‌ افرادي‌ با مليت‌هاي‌ گوناگون‌ به‌ مسائل‌ فكري‌ و سياسي‌ اسلام‌ مي‌پردازند و درخصوص‌ مسائل‌ اساسي‌ جهان‌ اسلام‌ موضع‌ مي‌گيرند كه‌ تا چند سال‌ پيش‌ دشوار بود باور كنيم‌ چنين‌ اتفاقي‌ مي‌افتد، حال‌ كمتر نقطه‌اي‌ از جهان‌ اسلام‌ باقي‌ مانده‌ كه‌ در آنجا جهش‌ و جنبشي‌ به‌ چشم‌ نخورد. آنچه‌ در جهان‌ جريان‌ دارد تهديدات‌ كشورهاي‌ غربي‌ به‌ ويژه‌ آمريكا و انگليس‌ عليه‌ جهان‌ اسلام‌ در حقيقت‌ بازتاب‌ همان‌ بيداري‌ و نگراني‌ از گسترش‌ و تعميق‌ اين‌ بيداري‌ است‌ و اگر گاهي‌ در لسان‌ رهبر معظم‌ انقلاب، تعبير «تهاجم‌ فرهنگي» مطرح‌ است‌ در حقيقت‌ بايد گفت‌ كه‌ اين‌ پاتكي‌ است‌ در قبال‌ تك‌ گسترده‌ و يورش‌ فكري‌ و فرهنگي‌ كه‌ از سوي‌ جهان‌ اسلام‌ آغاز شده‌ است.

تحركات‌ دشمن، ابراز نگراني‌ عملي‌ دربرابر گسترش‌ اين‌ بيداري‌ است. بيداري، ضدخواب‌ است‌ و در خواب، اعمال‌ حياتي‌ برين‌ جامعه‌ و نشانه‌هاي‌ حيات‌ برين‌ در انسان‌ يعني‌ حيات‌ فراتر از حيات‌ نباتي‌ و حيواني، تعطيل‌ مي‌شود و هوش‌ از كار مي‌ايستد، انسان، فعال‌ نيست، تنفس‌ هست‌ اما تفكر نيست‌ و «بيداري»، عبارت‌ است‌ از فعال‌ شدن‌ هوش‌ و نشانه‌هاي‌ حيات‌ برين. حيات‌ برين‌ از دين، اخذ مي‌شود و خدا و پيامبرش‌ ما را به‌ آنچه‌ زنده‌ مي‌كند فرا مي‌خوانند. درحقيقت، «بيداري‌ اسلامي» به‌ مفهوم‌ «احيأگري‌ اسلامي» است‌ كه‌ با آن، استقلال، عدالت‌ و همة‌ آموزه‌ها و ارزش‌هاي‌ متعالي‌ الهي‌ زنده‌ مي‌شود. «احيأگري‌ ديني» البته‌ غير از «اصلاح‌ دين» از نوع‌ غربي‌ است‌ كه‌ آنجا دين، دستخوش‌ تغيير و تبديل‌ قرار مي‌گيرد و جامعه، ديني‌ نمي‌شود بلكه‌ دين‌ را با زمانه‌ تطبيق‌ مي‌دهند اما احيأگري‌ اسلامي، زنده‌ داشتن‌ انسان‌ و حيات‌ اجتماعي‌ بر مبناي‌ دين‌ و به‌ شيوه‌ ديني‌ است‌ و درنتيجه‌ عملاً‌ مي‌بايست‌ غبار غربت‌ از سيماي‌ دين‌ زدوده‌ شود و دين‌ به‌ عرصه‌ حيات‌ آدمي‌ بيايد. مهجوريت‌زدايي‌ از دين‌ يا بازپيرايي‌ و واخواني‌ گزاره‌ها و آموزه‌هاي‌ ديني‌ در جهت‌ رفع‌ اجمال‌ و ابهاماتي‌ است‌ كه‌ بر سيماي‌ دين‌ نشسته‌ است. اگر خواب، برادر مرگ‌ است‌ بيداري‌ نيز دست‌ در آغوش‌ زندگي‌ دارد.

 

منوچهر محمدي:براي‌ اين‌كه‌ احيأگري‌ اسلام‌ و بيداري‌ مسلمانان‌ جهان‌ را درك‌ كنيم‌ ضرورت‌ دارد به‌ اجمال‌ به‌ گذشته‌ تاريخي‌ آن‌ بپردازيم. بيش‌ از 14 قرن‌ قبل‌ با ظهور اسلام، تحولي‌ عظيم‌ در تاريخ‌ بشريت‌ اتفاق‌ افتاد. پديده‌ اسلام، مرزهاي‌ نژادي، جغرافيايي‌ و قومي‌ را در نورديد و بر پايه‌ كلمة‌الله، جوامع‌ مختلف‌ را به‌ يكديگر نزديك‌ كرد و قدرتي‌ عظيم‌ و شگفت‌ به‌ وجود آورد در ميان‌ قومي‌ كه‌ نه‌ بهره‌اي‌ از فرهنگ‌ و تمدن‌ آن‌ زمان‌ برده‌ بودند و نه‌ داراي‌ قدرت‌ مادي‌ قومي‌ بودند و در شرايطي‌ كه‌ هم‌ تمدن‌ يونان‌ در اوج‌ شهرت‌ خود بود و هم‌ قدرت‌هايي‌ مانند امپراطوري‌هاي‌ روم‌ و ايران‌ ابر قدرت‌هاي‌ زمان‌ بودند، اسلام‌ ظهور كرد و آن‌ دو قدرت‌ بزرگ‌ را شكست‌ داد و به‌ سرعت‌ در جغرافياي‌ زمان‌ گسترش‌ پيدا كرد و ديري‌ نپاييد كه‌ بخش‌ عظيمي‌ از دنياي‌ متمدن‌ آن‌ زمان‌ را در اختيار گرفت‌ و علاوه‌ بر آن‌ دنياي‌ فكر و انديشه‌ اسلامي‌ به‌ موازات‌ قدرت‌ نظامي‌ و اقتصادي‌ جهان‌ اسلام‌ گسترش‌ پيدا كرد و اين‌ زماني‌ بود كه‌ اروپاي‌ متمدن‌ آن‌ دوران، دوران‌ افول‌ خود را طي‌ مي‌كرد. زماني‌ كه‌ تمدن‌ اسلامي‌ در اوج‌ شهرت‌ و معروفيت‌ خود قرار گرفت‌ تمدن‌ غرب‌ در خواب‌ فرو رفت‌ به‌ طرزي‌ كه‌ امروزه‌ غربي‌ها از آن‌ دوران‌ به‌ نام‌ «عصر تاريكي» در غرب، ياد مي‌كنند زيرا در برابر اسلام، آنان‌ چيزي‌ براي‌ ارائه‌ كردن‌ به‌ جهان‌ بشريت‌ نداشتند.

جنگ‌هاي‌ صليبي‌ در حقيقت، پاتكي‌ بود كه‌ غرب‌ به‌ جهان‌ اسلام‌ وارد آورد و اگر چه‌ در طول‌ دو قرن‌ نتوانست‌ آنچه‌ را مي‌خواست‌ از نظر نظامي‌ به‌ دست‌ بياورد ولي‌ توانست‌ خود را با فرهنگ‌ و ادبيات‌ و پيشرفت‌هاي‌ فكري‌ جهان‌ اسلام‌ به‌ تدريج‌ آشنا بكند و اين‌ خود زمينه‌اي‌ براي‌ بيداري‌ غرب‌ شد. دوره‌ رنسانس‌ براي‌ غرب، درحقيقت، پشت‌ سرگذاشتن‌ عصر تاريكي‌ و آغاز دوره‌اي‌ بود كه‌ به‌ آن‌ «عصر روشنايي» مي‌گويند.

و بدين‌ ترتيب‌ تحت‌ تأثير جهان‌ اسلام، غربي‌ها بتدريج‌ توانستند پيشرفت‌هاي‌ شگفتي‌ را به‌ وجود آورند و قرون‌ 17 و 18 و 19 دوران‌ شكوفايي‌ جهان‌ غرب‌ بود و در اين‌ دوران‌ است‌ كه‌ متاسفانه‌ جهان‌ اسلام، تحت‌ تاثير دو عامل‌ به‌ خواب‌ فرو رفت: يكي‌ استعمار و استثماري‌ بود كه‌ غرب‌ در اين‌ منطقه‌ مهم‌ جغرافيايي‌ و فكري‌ انجام‌ داد و دوم‌ استبداد و انحرافاتي‌ بود كه‌ حكام‌ مسلمان‌ در اين‌ دوران‌ داشتند و راه‌ انحراف‌ از افكار و انديشه‌هاي‌ ناب‌ اسلامي‌ را طي‌ كردند و آخرين‌ ضربه‌ هم‌ به‌ پيكر باقيماندة‌ جهان‌ اسلام‌ در جنگ‌ جهاني‌ اول، انقراض‌ خلافت‌ عثماني‌ بود و در اين‌ دوران، قرن‌ بيستم‌ در واقع، آغاز تهاجمي‌ دهشتناك‌ از لحاظ‌ نظامي‌ و از لحاظ‌ فكري‌ از ناحيه‌ غرب‌ بر جهان‌ اسلام‌ وارد آمد به‌ طوري‌ كه‌ مسلمانان‌ از خود بيگانه‌ شده، نگاه‌ به‌ دست‌ غرب‌ كرده‌ و اميدوار بودند كه‌ شايد با الگوگرفتن‌ از غرب‌ بتوانند عقب‌افتادگي‌ خود را جبران‌ بكنند و البته‌ در اين‌ دوران‌ كساني‌ هم‌ واقع‌بينانه‌ متوجه‌ شدند كه‌ علت‌ عقب‌افتادگي‌ و به‌ خواب‌ رفتن‌ جهان‌ اسلام، نه‌ اين‌ است‌ كه‌ به‌ اسلام‌ پيوند داشته‌اند بلكه‌ بدان‌ خاطر است‌ كه‌ از اسلام، دور شده‌ و از انديشه‌هاي‌ اسلامي‌ فاصله‌ گرفته‌اند. شخصيت‌هايي‌ مانند سيدجمال‌الدين‌ اسدآبادي، سيدقطب، حسن‌ بنأِ‌ و امثالهم‌ در اين‌ دوران‌ تلاش‌ زيادي‌ كردند تا مسلمانان‌ را از خواب‌ سنگين‌ بيدار و به‌ آنها بفهمانند كه‌ علت‌ شكست‌ و عقب‌افتادگي‌ آنها چيست‌ و چه‌ بايد كرد؟ آخرين‌ ضربه‌اي‌ كه‌ جهان‌ غرب‌ بر جهان‌ اسلام‌ زد شكل‌ دادن‌ و تحميل‌ مسلمانان‌ صهيونيسم‌ بود كه‌ در سرزمين‌ مقدس‌ فلسطين‌ كاشت‌ و قرار شد كه‌ از نيل‌ تا فرات‌ در سيطره‌ او قرار بگيرد. در اين‌ زمان‌ بود كه‌ مورخ‌ معروف‌ انگليسي‌ «آرنولد توين‌ بي»، در بررسي‌ تمدن‌ها جمله‌ بسيار مهم‌ و تاريخي‌ بيان‌ مي‌كند و در كتاب‌ «تمدن‌ در بوته‌ آزمايش» چنين‌ مي‌گويد:

«پان‌ اسلاميزم‌ خوابيده‌ است‌ با اين‌ حال‌ ما بايد اين‌ امكان‌ را در نظر داشته‌ باشيم‌ كه‌ اگر مستضعفين‌ جهان‌ بر ضد‌ سلطه‌ غرب‌ به‌ شورش‌ برخيزد و خواستار يك‌ رهبري‌ ضد‌غربي‌ شود اين‌ خفته، بيدار خواهد شد و بانگ‌ اين‌ شورش، ممكن‌ است‌ در برانگيختن‌ روح‌ نظامي‌ اسلام‌ مؤ‌ثر افتد و حتي‌ اگر اين‌ روح‌ به‌قدر خفتگان‌ هفت‌گانه‌ در خواب‌ بوده‌ باشد، اثر جبران‌ناپذيري‌ دارد زيرا ممكن‌ است‌ پژواك‌هاي‌ يك‌ عصر قهرماني‌ را منعكس‌ سازد. اگر وضع‌ كنوني‌ بشر به‌ جنگ‌ نژادي‌ يا عقيدتي‌ منجر شود اسلام‌ ممكن‌ است‌ بار ديگر براي‌ ايفاي‌ نقش‌ تاريخي‌ خود قيام‌ كند.»

اين‌ مطلبي‌ بود كه‌ در سال‌ 1947 يعني‌ 55 سال‌ قبل‌ توين‌ بي‌ مطرح‌ كرد و در حقيقت، پيش‌بيني‌ توين‌ بي‌ در 1979 با انقلاب‌ اسلامي‌ ايران‌ كه‌ به‌ قول‌ امام، انفجار نور بود، واقع‌ شد. انقلابي‌ كه‌ با دست‌ خالي‌ و با تكيه‌ بر شعار الله‌ اكبر و بازگشت‌ به‌ ارزش‌هاي‌ اسلامي‌ در مقابل‌ همه‌ قدرت‌هاي‌ بزرگ‌ و ابرقدرتها ايستاد و توانست‌ نه‌ تنها نقطه‌ عطفي‌ در تاريخ‌ تحولات‌ ايران‌ بلكه‌ نقطه‌ عطفي‌ در جهان‌ اسلام‌ و بلكه‌ در كل‌ تاريخ‌ بشري‌ گردد.

با اين‌ حركت، آن‌ خفته، بيدار شد و به‌ سرعت‌ در سراسر جهان‌ اسلام‌ گسترش‌ پيدا كرد. دو سالي‌ نگذشته‌ بود كه‌ در لبنان، ملتي‌ كه‌ در محروميت‌ نگه‌ داشته‌ شده‌ بودند عده‌اي‌ جوان‌ با ايمان‌ پنج‌ قدرت‌ بزرگ‌ آن‌ زمان‌ را كه‌ در لبنان‌ پايگاه‌ داشتند يعني‌ امريكا، انگليس، فرانسه، ايتاليا و اسرائيل‌ را به‌ زانو در آوردند و بدون‌ دادن‌ كوچكترين‌ امتيازي، آنها را وادار به‌ فرار كردند. در افغانستان‌ كه‌ معروف‌ به‌ گورستان‌ امپراطوري‌هاست، بعد از آنكه‌ امپراطوري‌ انگليس‌ و روسيه‌ را به‌ زانو درآورده، اينك‌ مي‌رود كه‌ امپراطوري‌ امريكا را هم‌ به‌ زانو درآورد. در تركيه، الجزاير و ساير كشورهاي‌ اسلامي، تنها بانگي‌ كه‌ امروز بلند مي‌شود نداي‌ اسلام‌ است‌ و در فلسطين‌ اشغالي، انتفاضه، امان‌ را از صهيونيسم‌ و امپرياليسم‌ گرفته‌ و اگر آمريكا امروز به‌ فكر اشغال‌ عراق‌ است‌ درواقع‌ براي‌ ضربه‌ زدن‌ به‌ اين‌ بيداري‌ و آگاهي‌ است‌ كه‌ مسلمانان‌ پيدا كرده‌اند. مسلمان‌ها بيدار شده‌اند و بر پايه‌ سه‌ اصل‌ مهم، كار بزرگ‌ خويش‌ آغاز كرده‌اند: يكي، «بازگشت‌ به‌ اسلام‌ ناب» كه‌ در صدر اسلام‌ توانست‌ بر قدرت‌هاي‌ بزرگ‌ آن‌ زمان‌ غلبه‌ كند، دوم، «وحدت‌ جهان‌ اسلام» است‌ كه‌ امپرياليسم‌ و استعمار، ساليان‌ دراز سعي‌ مي‌كرد با تكيه‌ بر اصل‌ «تفرقه‌ بينداز و حكومت‌ كن»، بين‌ فرقه‌هاي‌ مختلف‌ اسلامي‌ فاصله‌ بيشتر بيندازد و امروز وحدت‌ جهان‌ اسلام، اساسي‌ كه‌ راهي‌ جزء وحدت‌ براي‌ اقتدار بيشتر نداريم‌ و سومين‌ اصل‌ اين‌ بيداري، «استكبارستيزي» و مقابله‌ با كفرو الحاد و طاغوت‌ و طاغوتيان‌ زمان‌ است. اين‌ حركت‌ مبارك‌ يقيناً‌ به‌ پيروزي‌ اسلام‌ و شكست‌ استكبار ختم‌ خواهد شد.

 

حميد مولانا: حضرت‌ امام‌ خميني‌ نه‌تنها در بيداري‌ اسلامي‌ بلكه‌ در بيداري‌ بين‌المللي‌ و جهاني، جايگاه‌ بزرگي‌ دارند و انقلاب‌ اسلامي، يك‌ نقطه‌ عطف‌ در تاريخ‌ جهاني‌ است. من‌ در اين‌ فرصت‌ كوتاه‌ به‌ بخشي‌ از اين‌ دستاوردهاي‌ بزرگ، اشاره‌ مي‌كنم‌ و ده‌ نكته‌ مهم‌ كه‌ به‌ عقيده‌ بنده، موضوع‌ كتاب‌ها و پايان‌نامه‌هاي‌ دكترا مي‌تواند باشد بنده‌ فقط‌ به‌ صورت‌ فهرست، اسم‌ مي‌برم.

يكي، جايگاه‌ حضرت‌ امام‌ خميني‌ از جنبه‌ ديني‌ و اسلامي‌ در بيداري‌ مسلمانان‌ و در حقيقت، بيداري‌ جهانيان‌ است‌ كه‌ به‌ عقيده‌ بنده‌ از قرن‌ پانزدهم‌ در دنياي‌ غرب‌ و شايد كمي‌ پس‌ از صدر اسلام‌ ما شخصيتي‌ را نمي‌بينيم‌ كه‌ اين‌ همه‌ در سطح‌ جهاني، نهضت‌ او و افكار و عملكرد و راهبردهاي‌ او تاثير داشته‌ باشد. اين‌ نكته‌ بسيار مهمي‌ است‌ كه‌ بايد عميقاً‌ مطالعه‌ كرد.

جنبه‌ دوم، جنبه‌ «قدرت» است. حضرت‌ امام‌ خميني‌ از قدرت، رعب‌ نداشت‌ و درعين‌ حال، معناي‌ «قدرت» را در سطح‌ جهاني‌ تغيير داد. معناي‌ قدرت‌ قبلاً‌ بر منابع‌ ملموس‌ ماد‌ي‌ تكيه‌ مي‌كرد ولي‌ پس‌ از انقلاب‌ اسلامي‌ ايران‌ و گفتمان‌ حضرت‌ امام، اين‌ معنا و تعريف‌ قدرت‌ در سطح‌ جهاني‌ از جنبه‌هاي‌ منابع‌ ملموس‌ به‌ غيرملموس‌ يعني‌ به‌ عقايد و پرورش‌ افكار و اطلاعات‌ و اطلاع‌رساني، تغيير پيدا كرده‌ است.

سوم، جنبه‌ مشروعيت‌ و مقبوليت‌ خود ايشان‌ در سطح‌ جهاني‌ بود. به‌ عقيده‌ بنده‌ در 6 و 7 قرن‌ گذشته، شما پيدا نمي‌كنيد يك‌ شخصيت‌ ديني‌ و علمي‌ را كه‌ انقلابي‌ كرده‌ و ملتي‌ را رهبري‌ كرده‌ باشد و مشروعيت‌ و مقبوليت‌ او صددرصد حتي‌ از طرف‌ مخالفين‌اش‌ تصديق‌ شده‌ باشد. مشروعيت‌ سياسي‌ و ديني‌ امام‌ در سطح‌ تاريخ‌ بين‌المللي‌ در قرون‌ اخير، بي‌نظير بود.

جنبه‌ چهارم، نوع‌ رابطة‌ امام‌ خميني‌ با امت‌ اسلامي‌ به‌ ويژه‌ و به‌ طور كلي‌ با مستضعفين‌ جهان‌ مي‌باشد. يكي‌ از خصايص‌ بزرگ‌ كساني‌ كه‌ رهبري‌ انقلاب‌ها را به‌ دست‌ گرفتند اين‌ است‌ كه‌ توانايي‌ بيشتري‌ دارند براي‌ آنكه‌ با توده‌هاي‌ وسيع‌ مردم، ارتباط‌ پيدا كنند ولي‌ وقتي‌ رهبران‌ انقلاب‌هاي‌ دو قرن‌ گذشته‌ را مطالعه‌ مي‌كنيم‌ هيچ‌كس‌ به‌ توانايي‌ امام‌ خميني‌ نمي‌رسد كه‌ چگونه‌ با مستضعفين‌ و بلكه‌ با همه‌ طبقات‌ به‌ ويژه‌ در كشورهاي‌ اسلامي، چنين‌ ارتباط‌ مردمي‌ و خودماني‌ و عاشقانه‌ برقرار بكنند. ايشان‌ بيش‌ از هر قائد ديگري‌ موفق‌ شدند كه‌ پيام‌هاي‌ قرآني‌ را به‌ زبان‌ بسيار ساده‌ به‌ توده‌ها برسانند و اين‌ از اسرار بزرگ‌ پيروزي‌ انقلاب‌ اسلامي‌ بود.

پنجم، زندگي‌ معنوي‌ و بي‌تجمل‌ ايشان‌ بود كه‌ صلاحيت‌ رهبري‌ مستضعفان‌ را به‌ او مي‌داد. زندگي‌ ايشان‌ بي‌تجمل‌ بود، چه‌ موقعي‌ كه‌ طلبه‌ بودند و چه‌ موقعي‌ كه‌ فقيه‌ و وقتي‌ كه‌ انقلاب‌ را هدايت‌ كردند و نيز وقتي‌ ما را ترك‌ فرمودند. در بين‌ رهبران‌ انقلاب‌ها، ما چنين‌ تواضع‌ و فروتني‌ و چنين‌ ايستادگي‌ و بي‌تجملي‌ را ملاحظه‌ نمي‌كنيم.

ششم، تقوا و اخلاق‌ اسلامي‌ است‌ كه‌ باعث‌ مي‌شد ايشان‌ نه‌تنها تاثيرات‌ فراوان‌ و شاياني‌ در قلمروي‌ سياسي‌ اجتماعي‌ و فرهنگي، بلكه‌ درباب‌ تقوي‌ و اخلاق‌ اسلامي‌ بگذارند. درواقع‌ ايشان‌ خدمات‌ بسيار بزرگي‌ به‌عنوان‌ يك‌ رهبر كردند و جايگاه‌ معنوي‌ ايشان‌ هم‌ در بيداري‌ مسلمانان‌ نقش‌ بسيار مهم‌ داشت.

هفتم، گفت‌وگو و خطاب‌ ايشان‌ با ساير تمدن‌ها و امت‌ها بود. صحبت‌ ايشان‌ با وزير خارجه‌ اتحاد جماهير شوروي‌ سابق، پيام‌هاي‌ ايشان‌ به‌ واتيكان‌ و...، درواقع، ايشان‌ ترجيح‌ دادند كه‌ اين‌ انقلاب‌ نه‌تنها كلامي‌ باشد بلكه‌ ارتباطات‌ اين‌ انقلاب‌ در يك‌ محيط‌ گفت‌وگوي‌ ساده‌ و انساني‌ صورت‌ بگيرد.

هشتم، ايشان‌ پافشاري‌ زيادي‌ بر جهان‌شمولي‌ اسلامي‌ نهضت‌ كردند. امام‌ خميني‌ فقط‌ به‌ جهان‌ شمولي‌ اسلامي‌ تكيه‌ كردند نه‌ به‌ «دولت‌ ملي» و الگوهاي‌ غربي‌ كه‌ امروز آشنائي‌ با آن‌ داريم. در ميان‌ خيلي‌ از متفكرين‌ اسلامي‌ اين‌ اصرار و اين‌ نوع‌ نظريه‌پردازي‌ نمي‌بينيم.

جنبه‌ نهم‌ در مورد امام‌خميني‌ اين‌ است‌ كه‌ ايشان‌ تنها متفكري‌ هستند كه‌ در شايد پنج‌ يا شش‌ قرن‌ گذشته، نه‌ تنها نظريه‌پردازي‌ كردند و تئوري‌ انقلاب‌ را تبيين‌ فرمودند بلكه‌ خودشان‌ آن‌ را به‌عمل‌ آوردند. در تاريخ‌ نداريم‌ كساني‌ كه‌ هم‌ بنويسند كه‌ چرا بايد انقلاب‌ بشود؟ و بعد هم‌ خودشان‌ موفق‌ بشوند اين‌ طرح‌ را اجرا بكنند.

نكتة‌ دهم‌ اينست‌ كه‌ ما نمي‌توانيم‌ جايگاه‌ حضرت‌ امام‌ خميني‌ را به‌ طور كامل‌ در سطح‌ جهاني‌ و به‌ ويژه‌ در امت‌ اسلامي‌ درك‌ كنيم‌ مگر اينكه‌ توجه‌ كنيم‌ ايشان‌ موفق‌ شدند «دستور روز» بين‌المللي‌ را عوض‌ كنند و موضوع‌ بحث‌ را در دنيا تغيير دهند. چون‌ قدرت‌ تعيين‌ «دستور روز»، يكي‌ از پايه‌هاي‌ بزرگ‌ قدرت‌ سياسي، اجتماعي‌ و اقتصادي‌ است‌ و ما مي‌بينيم‌ كه‌ 24 سال‌ پس‌ از پيروزي‌ انقلاب‌ اسلامي‌ ايران، مسلمانان‌ و مسائل‌ مسلمانان‌ و مسائل‌ مربوط‌ به‌ تمام‌ مستضعفين‌ جهان‌ عليرغم‌ خواسته‌هاي‌ ديگران‌ در دستور روز قرار گرفته‌ است، يعني‌ ايشان‌ دستور روز بين‌المللي‌ را عوض‌ كردند و همين‌ «دستور روز بين‌المللي‌ را عوض‌ كردن»، باعث‌ شد كه‌ قدرتمندان‌ دنيا و كساني‌ كه‌ نظام‌ جهاني‌ را در دست‌ داشتند عليه‌ انقلاب‌ شوريدند.

 

حسن‌ رحيم‌پور: براي‌ اينكه‌ بحث‌ را مهار بكنم‌ و حتي‌الامكان‌ در فرصتي‌ كه‌ در نظر گرفتند به‌ «عنوان‌ بحث»، هم‌ وفابشود در ذيل‌ عنوان‌ «آسيب‌شناسي‌ نهضت‌ بيداري‌ اسلام»، سعي‌ مي‌كنم‌ به‌ پنج‌ يا شش‌ آسيب‌ مهم‌ كه‌ ما در خطر آن‌ هستيم‌ اشاره‌ كنم. اين‌ خودآگاهي‌ و احساسي‌ كه‌ آن‌را «بيداري‌ ديني» بمفهوم‌ جديد (حال‌ به‌مفهوم‌ لغوي‌ «بيداري»، كاري‌ ندارم) مي‌ناميم‌ و پديده‌اي‌ تقريباً‌ صدساله‌ در جهان‌ اسلام‌ است‌ و عليرغم‌ تنو‌ع‌ گرايش‌ها و زيرمجموعه‌هاي‌ متفاوت‌ اسلامي‌ پيام‌ واحدي‌ به‌ تاريخ، مخابره‌ مي‌كند و مضمون‌ آن‌ اين‌ است‌ كه: «ما دوباره‌ برگشتيم‌ و نوبتي‌ هم‌ كه‌ باشد نوبت‌ ماست.» شايد حدود يك‌ قرن‌ قبل، اين‌ عزم‌ بيداري‌ در گروه‌هاي‌ كوچكي‌ از نخبگان‌ جهان‌ اسلام، به‌ وجود آمده‌ بود ولي‌ امروز در سطح‌ امت‌ اسلام، گسترش‌ پيدا كرده‌ است. جوهر اصلي‌ اين‌ بيداري، آن‌ است‌ كه‌ به‌تدريج‌ امت‌ اسلام‌ متوجه‌ مي‌شوند كه‌ از اسلام، فاصله‌ گرفته‌اند و جوامع‌ اسلامي‌ اگر دچار انحطاط‌ اخلاقي‌ شده‌اند، اگر زير بار عقب‌ماندگي‌ اقتصادي‌ و علمي، در دنيا تحقير مي‌شوند، اگر دچار تفرقه‌ و تجزيه‌ شده‌اند، اگر به‌راحتي‌ مورد تهاجم‌ اشغالگران‌ قرار مي‌گيرند و استعمار مي‌شوند و منابعش‌ به‌ غارت‌ مي‌رود، در همة‌ اين‌ انحطاط‌ها خود مسلمين‌ هم‌ شريك‌ جرم‌ هستند و مقصرند. توجه‌ به‌ كوتاهي‌ها و مسئوليتِ‌ خود، به‌نظر من، نقطه‌ شروع‌ بيداري‌ اسلامي‌ است‌ چون‌ خوي‌ تجاوز كه‌ هميشه‌ عليه‌ مسلمين‌ وجود داشته، اما چرا اين‌ ميل‌ به‌ تجاوز در دوره‌اي‌ موثر ميافتد و در دوره‌اي‌ موثر نمي‌افتد؟

علت‌ را بايد در انحطاط‌ خود مسلمين‌ جست‌وجو كرد. نخبگان‌ جهان‌ اسلام‌ كم‌كم‌ به‌ اين‌ نتيجه‌ رسيده‌اند كه‌ گويا در چند قرن‌ اخير ما به‌تدريج، هم‌ از عقلانيت‌ اسلامي‌ و هم‌ از ارزش‌هاي‌ اخلاقي‌ اسلام، و هم‌ از قوانين‌ الهي‌ با فهم‌ اجتهادي‌ فاصله‌ گرفتيم‌ و دور شده‌ايم. اين‌ احساس‌ و خودآگاهي، تركيبي‌ از دو حالت‌ «شرمندگي» و «عزم‌ بازگشت» است. يكي، «شرمندگي» در برابر عزتي‌ كه‌ خداوند به‌ مؤ‌منين، وعده‌ داده‌ و امروز مسلمين، فاقد آنند دربرابر سابقة‌ فخر و عزت‌ گذشتة‌ امت‌ در صدر اسلام‌ و دوم، تركيب‌ اين‌ شرمندگي‌ با «ميل‌ بيداري» و «عزم‌ بازگشت‌ به‌ اسلام» است‌ كه‌ در صد سال‌ گذشته، بتدريج‌ در حلقه‌هاي‌ خواص‌ و سپس‌ در دو دهة‌ اخير به‌ بركت‌ انقلاب‌ اسلامي‌ به‌ طرز بسيار انفجاري‌ و عظيم‌ در كل‌ جهان‌ اسلام، تعميم‌ يافت‌ و از حلقة‌ خواص‌ به‌ متن‌ جهان‌ اسلامي‌ توسعه‌ پيدا كرد. اين‌ يك‌ نوع، «توبة‌ اجتماعي» است. شما سي‌ سال‌ پيش، مفاهيمي‌ مثل‌ «عدم‌ جدايي‌ دين‌ از سياست»، «ضرورت‌ جهاد اسلامي»، مفهوم‌ «شهادت» يا «عمليات‌ استشهادي»، مفهوم‌ «وحدت‌ امت‌ اسلام‌ و شيعه‌ و سني‌ و همه‌ فرقه‌هاي‌ اسلامي»، «تشكيل‌ اتحاديه‌هاي‌ اسلامي» در سراسر جهان‌ در حوزه‌هاي‌ فرهنگي، اقتصادي، سياسي‌ و نظامي، مفهوم‌ «امكان‌ نجات‌ مستضعفين‌ عالم»، مفهوم‌ «تشكيل‌ حكومت‌ اسلامي» يا بازگشت‌ به‌ «حضاره‌ و تمدن‌ اسلامي»، سي‌ سال‌ پيش، اين‌ مفاهيم‌ در سطح‌ افكار عمومي‌ جهان‌ اسلام، مطرح‌ نبوده‌ است‌ بلكه‌ حد‌اكثر در سطح‌ خواص‌ و روشنفكران‌ ديني‌ و بخشي‌ از حلقه‌هاي‌ خاص‌ وجود داشت‌ كه‌ آنهم‌ توأم‌ با عدم‌ تفاهم‌ بر سر حتي‌ همين‌ مفاهيم‌ بوده‌ ولي‌ امروز اينها همه، پرچم‌هائي‌ شده‌اند كه‌ در بيشتر كشورهاي‌ اسلامي‌ حتي‌ كشورهايي‌ كه‌ مسلمين، اقليت‌ هستند برافراشته‌ شده‌ و اين‌ مفاهيم‌ كاملاً‌ برجسته‌ شده‌اند دنيا در شُرف‌ تغيير است. اگر بخواهيم‌ اين‌ خودآگاهي‌ جديد و اين‌ بيداري‌ اسلامي‌ را در يك‌ عبارت، جمع‌بندي‌ كنم، مي‌گويم‌ معنا و پيامش‌ اين‌ است‌ كه‌ «به‌ اسلام‌ با همه‌ جامعيت‌ آن‌ و با همه‌ ابعادش‌ بازگرديم.» و وقتي‌ از كلمة‌ «بازگشت»، استفاده‌ مي‌كنم‌ مراد، سير معكوس‌ تاريخي‌ نيست. نبايد از بازگشت، بازگشت‌ به‌ گذشته‌ و سير قهقرايي‌ تصور بشود بلكه‌ مفهوم‌ و منظور، «بازگشت‌ به‌ اسلام» و توبه‌اي‌ تاريخي‌ و يك‌ جبران‌ اجتماعي‌ است‌ يعني‌ امت‌ اسلام‌ توجه‌ كنند به‌ فاصله‌ عظيمي‌ كه‌ در عقيده، اخلاق‌ و عمل‌ اجتماعي‌ از مفاهيم‌ و ارزش‌هاي‌ اسلامي‌ گرفتند و براي‌ جبران‌ كوتاهي‌هاي‌ چند قرن‌ اخير، تلاش‌ كنند. هدف‌ از اين‌ بازگشت، ساختن‌ يك‌ تمدن‌ جديد اسلامي‌ است‌ براساس‌ فرهنگ‌ اسلامي‌ و با استفاده‌ از همه‌ تجربه‌هاي‌ مباح‌ بشري‌ تا آنجا كه‌ در خدمت‌ اهداف‌ و احكام‌ اسلام‌ قرار گيرد و اين‌ البته‌ بدون‌ اجتهاد و بدون‌ يك‌ هاضمة‌ قوي‌ اسلامي‌ براي‌ درك، تجزيه‌ و تحليل‌ و رد‌ و قبول‌ مفاهيمي‌ كه‌ در دنيا جاري‌ است‌ و تمدني‌ كه‌ در دنيا حاكم‌ و مسلط‌ است‌ امكان‌ ندارد.

نهضت‌ بيداري‌ اسلامي‌ هدفش‌ تشكيل‌ يك‌ تمدن‌ محمدي‌ جهاني‌ است‌ كه‌ در آن، عقلانيت‌ با معنويت، قدرت‌ با اخلاق، دانش‌ با ارزش، علم‌ با عمل، جمع‌ شود يعني‌ خلاقيت‌ درعين‌ اصول‌گرايي‌ باشد و اصول‌گرايي‌ هم‌ با تحجر، اشتباه‌ نشود و نوانديشي‌ هم‌ با بدعت‌گذاري، اشتباه‌ نشود. يكي‌ از مهم‌ترين‌ نقاط‌ آسيب‌پذير، اين‌ است‌ كه‌ جامعيت‌ اسلام، مورد تجزيه‌ قرار بگيرد و برخورد گزينشي‌ با اسلام، صورت‌ گيرد. اين‌ همان‌ خطري‌ است‌ كه‌ قرآن‌ كريم‌ هم‌ پيش‌بيني‌ فرموده‌ و اخطار كرده‌ است‌ كه‌ نكند چنين‌ برخوردي‌ با متن‌ دين، صورت‌ بگيرد. تعبير قرآن‌ كريم، «ايمان‌ به‌ بعض‌ و كفر به‌ بعض» است‌ يعني‌ اسلام‌ را به‌عنوان‌ يك‌ موجود زنده، تفسير كنيد و همه‌ ابعادش‌ را در كنار يكديگر، بفهميد نه‌ آنكه‌ اسلام‌ را زنده‌ زنده، تجزيه‌ و مثله‌ كنيد و هر فرقه‌ و گروهي‌ و هر مليتي‌ و حزبي، بخشي‌ از اسلام‌ را به‌ دليلي‌ برجسته‌ كند و ابعاد ديگر آن‌ را نديده‌ بگيرد يا تضعيف‌ كند. قرآن‌ كريم‌ با تعبير ديگري‌ و از زاويه‌ ديگري‌ هم‌ به‌ همين‌ آفت‌ اشاره‌ كرده‌ و تعبير «تحريف‌الكلم‌ عن‌ مواضعه» را آورده‌ كه‌ در مورد اديان‌ ديگر هم‌ صورت‌ گرفته‌ و بدين‌معني‌ است. كه‌ مفاهيم‌ ديني، جايگاه‌ و موضع‌شان‌ اگر ديده‌ نشود و هندسه‌ معارف‌ دين‌ درهم‌ بشكند و همة‌ ابعادش‌ رعايت‌ نشود ما صدمه‌ خواهيم‌ خورد.

مراقب‌ باشيم‌ كه‌ اين‌ نهضت‌ بيداري‌ در جهان‌ اسلام‌ در آينده، آماج‌ اين‌ آسيب‌ بزرگ‌ قرار نگيرد. برخورد گزينشي‌ با مفاهيم‌ اسلامي، قابل‌ مقايسه‌ با تهية‌ تصوير كاريكاتوري‌ از افراد است. در كاريكاتور، چهره‌ فرد معلوم‌ مي‌شود كه‌ چه‌ كسي‌ است‌ يعني‌ نمي‌توانيد بگوئيد كه‌ مفاد اين‌ كاريكاتور، دروغ‌ است‌ بلكه‌ هركس‌ متوجه‌ مي‌شود كه‌ اين‌ تصوير آقاي‌ الف‌ است‌ نه‌ آقاي‌ ب. پس‌ دروغ‌ نيست‌ اما ابعاد واقعي‌ آن‌ هم‌ رعايت‌ نشده، و بيني‌ آن، دوبرابر بيني‌ واقعي‌ اوست، چشمش‌ يك‌ سوم‌ چشم‌ واقعي‌ است‌ پس‌ دروغ‌ نگفته‌ و اين‌ چهرة‌ همان‌ فرد است‌ اما مضحك‌ از آب‌ درآمده، چون‌ اعتدال‌ در ابعاد ندارد. برخوردي‌ كه‌ با اسلام‌ در چند قرن‌ گذشته، صورت‌ گرفته‌ چنين‌ بوده‌ يعني‌ تصويرهاي‌ كاريكاتوري‌ از اسلام، در فرقه‌هاي‌ مختلف‌ ساخته‌ شده‌ مي‌بينيد چيزهايي‌ نقل‌ مي‌كنند كه‌ همه، ادلة‌ قرآني‌ و روايي‌ دارد و كلماتي‌ مي‌گويند كه‌ برايش‌ ما بازأِ‌ در قرآن‌ و سنت‌ هست‌ ولي‌ نتيجه‌ آن، يك‌ اسلام‌ غيرعلمي‌ و نامفهوم‌ و غيرعملي‌ است، حتي‌ گاهي‌ مضحك‌ بنظر مي‌رسد و حتماً‌ توان‌ رقابت‌ با سيطره‌ تمدن‌هاي‌ مهاجم‌ نخواهد داشت. ما بايد برگرديم‌ به‌ اسلام‌ با همه‌ جامعيت‌ آن، يعني‌ جمع‌ عقلانيت‌ و اخلاق، جمع‌ حق‌ و تكليف، جمع‌ دانش‌ و ارزش‌ و جمع‌ همه‌ ابعاد، همانگونه‌ كه‌ در قرآن‌ و سنت‌ بوده‌ است.

اگر اين‌ كار را كرديم‌ و اگر اين‌ تصوير كاريكاتوري‌ به‌ تصوير واقعي‌ اسلام‌ برگشت‌ و معادله‌اي‌ كه‌ قرآن‌ و سنت‌ بين‌ دنيا و آخرت، بين‌ عقل‌ و نقل، بين‌ حق‌ و تكليف، فرد و جامعه، مدارا و خشونت، حقوق‌ و اخلاق، قدرت‌ و مسؤ‌وليت‌ برقرار كردند، در امت‌ اسلام‌ هم‌ بخصوص‌ نزد نخبگان‌ و بالاخص‌ نزد حاكميت‌هاي‌ اسلامي‌ رعايت‌ بشود بعد از اين‌ عقب‌گردها و انحطاط‌ها دوباره‌ فرقه‌هاي‌ مختلف‌ اسلامي‌ به‌ وحدت‌ و تعادل‌ باز خواهند گشت‌ و ما مي‌توانيم‌ نقاط‌ سوق‌الجيشي‌ كه‌ از دست‌ داديم‌ و مواضعي‌ كه‌ در جهان‌ و در تاريخ‌ بشر از دست‌ داديم‌ دوباره‌ برگرديم‌ و آنها را پس‌ بگيريم. طبقه‌بندي‌ اين‌ مفاهيم‌ اسلامي‌ تنها در اين‌ صورت‌ است‌ كه‌ نزد ما اصلاح‌ خواهد شد چون‌ گاهي‌ بعضي‌ از مفاهيم‌ هست‌ كه‌ در اسلام، در قرآن‌ و سنت، بر روي‌ آنها صد درصد، تأكيد شده‌ ولي‌ ما در جوامع‌ اسلامي‌ بر آنها يك‌ درصد، تأكيد مي‌كنيم‌ و متقابلاً‌ بعضي‌ مفاهيم‌ كه‌ در قرآن‌ و سنت، يك‌ درصد، تأكيد شده‌ ما بر آنها صد درصد تأكيد مي‌كنيم. معنايش‌ اين‌ است‌ كه‌ نوع‌ جدول‌بندي‌ و طبقه‌بندي‌ و نوع‌ اولويت‌بندي‌ كه‌ بين‌ مفاهيم، ارزش‌ها و احكام‌ اسلامي‌ در كتاب‌ و سنت‌ هست‌ با آنچه‌ در جوامع‌ اسلامي‌ وجود دارد مطابق‌ نيست‌ و علت‌ انحطاط‌ مسلمين‌ هم‌ همين‌ بوده‌ است. يكي‌ از آسيب‌هايي‌ كه‌ پس‌ از اين‌ هم‌ نهضت‌ بيداري‌ اسلام‌ را تهديد خواهد كرد همين‌ است‌ كه‌ ما دوباره‌ نتوانيم‌ اين‌ هندسه‌ را آنگونه‌ كه‌ در كتاب‌ و سنت‌ است‌ و امام(رض) آن‌را عملاً‌ ارائه‌ كرد، بجا بياوريم. مثلاً‌ ما هميشه‌ دعواي‌ عشق‌ و عقل، دعواي‌ فقه‌ و عرفان، دعواي‌ زاهد و عاشق‌ را در ادبيات‌ و محافل‌ مذهبي‌مان‌ داشتيم. ولي‌ امام‌ با نحوة‌ زندگي‌ و عملكردش‌ همة‌ اين‌ تضاد‌ها را حل‌ كرد و ما انسان‌ برجسته‌اي‌ ديديم‌ كه‌ در اوج‌ عرفان، فقيه‌ بود و در اوج‌ فقه، عارف‌ بود. در اوج‌ زهد، مجاهد بود و در اوج‌ جهاد، زاهد بود، آدمي‌ كه‌ براي‌ دنيا، هيچ‌ ارزش‌ و اصالتي‌ از حيث‌ هدف، قائل‌ نبود اما در عين‌ حال، آن‌قدر جد‌ي‌ و منظم‌ با مسائل‌ دنيوي‌ و سياسي‌ برخورد مي‌كرد كه‌ توانست‌ در عرض‌ يك‌ دهه، معادله‌ قوا را در دنيا تغيير بدهد.

 

علي‌اكبر رشاد: يك‌ يادداشت‌ از جانب‌ جناب‌ آقاي‌ دكتر عرفه‌ سالم‌ حسن‌ سيف‌الدين‌ از اساتيد الازهر مصر، استاد دانشكده‌ اصول‌ دين‌ و صاحب‌ آثار و تاليفات‌ رسيده‌ كه‌ هم‌اكنون‌ مدرس‌ دانشگاه‌ در حوزه‌ اديان‌ تطبيقي، هستند. از جناب‌ آقاي‌ سيف‌الدين‌ تشكر مي‌كنيم‌ كه‌ به‌ جمع‌ فكري‌ و علمي‌ ما پيوستند، يادداشت‌ دوم‌ از حضرت‌ آيت‌الله‌ تسخيري‌ دبيركل‌ مجمع‌ جهاني‌ تقريب‌ بين‌ مذاهب‌ اسلامي‌ رسيده‌ كه‌ با ايشان، همه‌ آشنا هستيم، چهره‌ فعال‌ فكري‌ و اجتماعي‌ كه‌ در عرصه‌ مباحث‌ جهاني‌ اسلام، حضوري‌ مؤ‌ثر دارند. خواهش‌ مي‌كنم‌ نظر خود را بفرمايند.

 

محمدعلي‌ تسخيري: مي‌خواستم‌ تأكيدي‌ كنم‌ بر آنچه‌ آقايان، بخصوص‌ آقاي‌ رحيم‌پور مطرح‌ كردند. همه‌ مي‌دانيم‌ كه‌ جنگ‌هاي‌ صليبي‌ در قرن‌هاي‌ يازده‌ و دوازده، و تماس‌هاي‌ فرهنگي‌ و علمي‌ ديگر كه‌ اوج‌ آن‌ در قرن‌ سيزده‌ و چهارده‌ و پانزده‌ ميلادي‌ بود هويت‌ غرب‌ را تغيير اساسي‌ داد. و ما مي‌دانيم‌ كه‌ اسلام‌ به‌ اعتراف‌ متفكران‌ غربي، عامل‌ اصلي‌ و بيروني‌ رنسانس‌ در اروپا بود و محور آن، ميراث‌ ارزشمند علم‌ و دانش‌ بزرگ‌ علماي‌ اسلام‌ و اثرات‌ تمدن‌ و فرهنگ‌ اسلام‌ بر غرب‌ بود. نكته‌ ديگر اينكه‌ بيداري‌ اسلامي، ريشه‌هاي‌ عميقي‌ دارد و در دورة‌ اخير، پيروزي‌ انقلاب‌ اسلامي‌ در ايران، اوج‌ بيداري‌ بود و تأثيرات‌ عميقي‌ در جهان‌ گذارد. و بالاخره‌ سقوط‌ شوروي‌ هم‌ به‌ اين‌ پديده، توسعه‌ و ابعاد جديدي‌ داد. سپس‌ دشمنان‌ براي‌ مقابله‌ با اين‌ حركت‌ عظيم‌ اسلامي، استراتژي‌ تازه‌اي‌ را در سال‌هاي‌ 90 مطرح‌ كردند و در سال‌ 97 علني‌ شد كه‌ مبارزه‌ با جهان‌شمولي‌ اسلام‌ و عليه‌ اسلام‌ سياسي، صورت‌ مي‌گيرد. يكي‌ از استراتژي‌هاي‌ آنها پس‌ از شكست‌ در سركوب‌ اين‌ نهضت‌ جهاني‌ جديد اسلام، استراتژي‌ «نفوذ و ايجاد انحراف» و «درگيري‌هاي‌ داخلي» است‌ يعني‌ گفتند كه‌ خودمان‌ زمام‌ بخشهايي‌ از اين‌ حركت‌ را به‌دست‌ بگيريم‌ و آن‌ را به‌ متلاشي‌ كردن‌ از درون، هدايت‌ كنيم‌ و اين‌ جريان‌ كه‌ در دو دهة‌ قبل، گسترش‌ يافته‌ را بدنام‌ و متفرق‌ كنيم. حال‌ متقابلاً‌ ما هستيم‌ كه‌ بايد اين‌ رنسانس‌ اسلامي‌ را با هدايت‌ دقيق‌ به‌ اهداف‌ الاهي‌ خود برسانيم. بايد توجه‌ داشته‌ باشيم‌ كه‌ محو «اجتهاد» از جهان‌ اسلام، با تأكيد بر اسلام‌ تك‌بعدي، يك‌ تئوري‌ مهم‌ در توطئه‌هاي‌ دشمن‌ است. پيشنهاد، اين‌ است‌ كه‌ متفكران‌ و مجتهدان‌ مسلمان‌ با تلاش‌ جد‌ي‌ و سازماندهي‌شده‌ و متحد فكري، زمام‌ امور را در شيب‌ اين‌ بيداري‌ و رشددهي‌ در دست‌ بگيرند و به‌ آن‌ عمق‌ ببخشند. نگذاريم‌ كه‌ دشمنان‌ ظاهراً‌ به‌ شكل‌ كمك‌ به‌ جهان‌ اسلام، بتوانند اين‌ جنبش‌ عظيم‌ را منحرف‌ كنند و مهم‌ اين‌ است‌ كه‌ آقاي‌ رحيم‌پور هم‌ اشاره‌ كردند. فوق‌العاده‌ شرائط‌ حساسي‌ است. بايد متفكران‌ ما كاري‌ كنند كه‌ اين‌ حركت‌ بيداري، رشد طبيعي‌ خود را داشته‌ باشد و نفوذي‌ها زمام‌ امور را از متفكران‌ اسلامي، سلب‌ نكنند و به‌ دست‌ افراد و جريانهاي‌ مشكوك‌ نسپارند.

علي‌اكبر رشاد: دوست‌ بعدي‌ جناب‌ آقاي‌ نو‌اب‌ الموسوي‌ از لبنان‌ هستند. استاد ارجمند جناب‌ آقاي‌ موسوي، مسوول‌ امور بين‌الملل‌ حزب‌الله‌ و از وجوه‌ جبهه‌ قهرمان‌ حزب‌الله‌ هستند كه‌ امروز آبرو به‌ جهان‌ اسلام‌ بخشيدند و قدرت‌هاي‌ بزرگ‌ را لرزاندند. و حقانيت‌ موضع‌ خودشان‌ و كارآمدي‌ مبارزه‌ اسلامي‌ را در عمل‌ به‌ اثبات‌ رساندند.

 

برادر نواب‌ الموسوي: (لبنان) من‌ فكر مي‌كنم‌ كه‌ كار از «بيداري» جهان‌ اسلام، جلوتر است‌ و بايد بجاي‌ نهضت‌ بيداري‌ اسلامي، از «نهضت‌ مقاومت‌ جهان‌ اسلام» سخن‌ گفت‌ كه‌ بخشهائي‌ از جهان‌ اسلام‌ را هم‌ آزاد كرده‌ و يا در شرف‌ آزادسازي‌ است. آمريكا براي‌ آنكه‌ بتواند هژموني‌ خود را بر ساير كشورها تحميل‌ بكند به‌دنبال‌ دشمن‌تراشي‌ با روش‌ تبليغاتي‌ سوء است‌ و بدون‌ شك‌ بايد قدرتي‌ را در مقابل‌ افكار عمومي‌ غرب، خلق‌ كنند تا خط‌ تجاوز و استكبار را ادامه‌ دهند. قطعاً‌ آنچه‌ را به‌ عنوان‌ تهديد عملي‌ و بالفعل‌ به‌ مردم‌ خود، معرفي‌ مي‌كنند قدرتي‌ است‌ كه‌ بعد از پيروزي‌ انقلاب‌ اسلامي‌ به‌نام‌ امت‌ اسلامي‌ ظهور كرده‌است. بنابراين‌ الگويي‌ كه‌ استكبار در نظر دارد نسبت‌ به‌ عراق‌ انجام‌ بدهد در حقيقت‌ به‌دنبال‌ ايجاد تفرقه‌اي‌ بزرگ‌ در ميان‌ كشورهاي‌ اسلامي‌ است. آمريكا به‌دنبال‌ آن‌ است‌ كه‌ در كشورهاي‌ اسلامي، اختلافات‌ قومي، طايفه‌اي‌ و فرقه‌اي‌ براه‌ بيندازد و هر كشوري‌ را دچار اختلافي‌ دروني‌ و سرگرم‌كننده‌ يا متلاشي‌كننده‌ سازد به‌گونه‌اي‌ كه‌ تك‌تك‌ ملل‌ مسلمان‌ را در دايره‌ اختلافات‌ داخلي‌ خويش‌ محدود و محصور كند تا امت‌ واحده‌ اسلامي‌ بوجود نيايد. من‌ سه‌ محور را براي‌ رسيدن‌ به‌ پيروزي‌ تقديم‌ حضار مي‌كنم.

محور اول‌ اين‌ است‌ ما بايد خط‌ مقاومت‌ را در برابر دشمن، سست‌ و مردد نكنيم‌ و اين‌ مقاومت‌ به‌دست‌ نمي‌آيد مگر از راه‌ بازگشت‌ به‌ توحيد و فرهنگ‌ اسلامي‌ خويش، به‌گونه‌اي‌ كه‌ هم‌ به‌ اصالت‌هاي‌ گذشته‌ توجه‌ بكنيم‌ و هم‌ شرايط‌ و اوضاع‌ امروز را به‌خوبي‌ درك‌ كنيم‌ و بين‌ ظرف‌ و مظروف، هماهنگي‌ و انسجامي‌ برقرار سازيم‌ و نيز اعتقادات‌ و روشهاي‌ ديني‌ خويش‌ را با نگاه‌ علمي‌ به‌ پديده‌هاي‌ امروزي، عملي‌ سازيم.

محور دوم‌ اين‌ است‌ كه‌ نبايد هيچ‌ كشوري‌ و جريان‌ اسلامي‌ به‌ هيچ‌ بهانه‌اي‌ به‌ سمت‌ آمريكا متمايل‌ شود براي‌ آنكه‌ بتواند بر ديگري‌ پيروز شود و منافعي‌ بدست‌ آورد. هيچكس‌ در درون‌ جبهه‌ «نهضت‌ جهاني‌ اسلام» نبايد وحدت‌شكني‌ كند و به‌ سمت‌ آمريكا و... متمايل‌ شود. حفظ‌ وحدت، مستلزم‌ درك‌ خطرهاي‌ واقعي‌ است. بنابراين‌ ما بايد بپذيريم‌ كه‌ وحدت‌ اجتماعي‌ اسلامي‌ در سايه‌ تحمل‌ يكديگر و در چارچوب‌ واحد و با مقصد واحدي‌ به‌ هم‌ خواهد رسيد.

محور سوم‌ كه‌ دو محور بالا را به‌ هم‌ پيوند مي‌دهد و مساله‌اي‌ بسيار حياتي‌ و مهم‌ است‌ و مي‌تواند وحدت‌بخش‌ جهان‌ اسلام‌ باشد اصلي‌ دانستن‌ مسئله‌ فلسطين‌ است. قدس‌ را بايد مساله‌ اول‌ و اصلي‌ و بنيادين‌ همة‌ مسلمانان‌ تلقي‌ كنيم‌ چرا كه‌ در گذشته‌ و در جنگ‌هاي‌ صليبي، امت‌ اسلامي‌ جز از راه‌ فلسطين‌ نتوانست‌ به‌ پيروزي‌ جهاني‌ برسد بنابراين‌ به‌ همان‌ شكل، امروز هم‌ موضوع‌ فلسطين، مساله‌ اول‌ جهان‌ اسلام‌ است. ما بايد نيرنگ‌هاي‌ دشمن‌ را كه‌ درصدد تبليغ‌ «اصلاحات‌ از نوع‌ امريكايي» آن‌ است، افشأ كنيم. آنچه‌ آمريكا به‌دنبال‌ آن‌ است‌ تحريف‌ خود دين‌ است!! يعني‌ روي‌گرداني‌ از اين‌ ريشه‌ها و افكار ديني‌ و انقلابي‌ است‌ و اين‌ خطر و نيرنگ‌ را بايد كاملاً‌ دريابيم. آنان‌ به‌ دنبال‌ حذف‌ و محو اسلام‌ مي‌باشند و وقتي‌ نتوانند سپس‌ شعار «اصلاح‌ دين» و خط‌ «تحريف‌ اسلام» را پي‌ مي‌گيرند و اين‌ توطئه‌ مدتهاست‌ كه‌ آغاز شده‌ است.

امروز برنامه‌ريزي‌ دقيق‌ و غني‌ براي‌ ايجاد نهضت‌ بيداري‌ اسلامي، سازماندهي‌ و سامان‌دهي‌ متفكران‌ بزرگ‌ معاصر در جهت‌ نهضت‌ اسلامي‌ و كنترل‌ و نظارت‌ و تصميم‌سازي‌ و تصميم‌گيري‌ با استفاده‌ از همه‌ مغزهاي‌ متفكر مسلمان‌ جهان‌ ضروري‌ است. بايد دقيقاً‌ شناسايي‌ و ترسيم‌ كنيم‌ كه‌ كجا هستيم‌ و كجا بايد باشيم‌ و سپس‌ راه‌كارهاي‌ اجرايي‌ و عملياتي‌ بيداري‌ اسلامي‌ را درست‌ طر‌احي‌ كنيم.

عبدالباقي‌ راشد (رئيس‌ آكادمي‌ علوم‌ افغانستان): ايران، يگانه‌ كشور آزاد و مستحكم‌ با ايدة‌ انقلابي‌ و اسلامي‌ و مردم‌سالاري‌ است‌ كه‌ به‌ هيچ‌ قدرتي‌ وابستگي‌ ندارد و برنامه‌هاي‌ نظري‌ و اصلاحي‌ و برنامه‌ تبليغي‌ دارد. كشورهاي‌ ديگر اسلامي‌ در جو‌ اختناق‌ زندگي‌ مي‌كنند و شما بايد ببينيد كه‌ براي‌ اينها چه‌ نوع‌ برنامه‌هايي‌ مي‌توانيد پيشنهاد كنيد. در اغلب‌ كشورها امكاناتي‌ در اختيار مردمشان‌ كه‌ به‌ نفع‌ اسلام‌ و به‌ نفع‌ آزادي‌ حرف‌ بزنند، وجود ندارد. امروز بيش‌ از هزار و سيصد ميليون‌ مسلمان‌ در روي‌ زمين‌ وجود دارد كه‌ اگر رفتار مسلمان‌هاي‌ صدر اسلام‌ را الگو بگيرند، اوضاع‌ تغييرات‌ اساسي‌ مي‌كند. رمز موفقيت‌ و پيروزي‌ آنها در چه‌ بود؟ ما بايد به‌ ارزشهاي‌ صدر اسلام‌ بازگشت‌ بكنيم.

 

رشاد: تجربه‌ انقلاب‌ اسلامي‌ در همان‌ شرايطي‌ اتفاق‌ افتاد كه‌ توصيف‌ مي‌فرماييد و بعضي‌ از كشورها گرفتار آنند يعني‌ آزادي‌ نيست، امكان‌ اظهار نظر نيست، توده‌ مردم‌ در غفلت‌ هستند ولي‌ در همان‌ شرايط‌ بود كه‌ تجربه‌ انقلاب‌ ما به‌ وقوع‌ پيوست. بايد از روال‌ و شيوه‌اي‌ كه‌ امام‌ عزيز از آن‌ استفاده‌ كردند براي‌ تعميق‌ و توسعه‌ بيداري‌ توده‌ها استفاده‌ كرد. درحالي‌كه‌ پيش‌ از ايشان‌ و هم‌زمان‌ با ايشان‌ گروه‌هايي‌ با تكيه‌ بر سلاح، سازمان‌ و شيوه‌هاي‌ حزبي‌ مي‌خواستند كار را پيش‌ ببرند كه‌ موفق‌ نشده‌ بودند. به‌ نظر مي‌آيد اين‌ شيوه‌ امام‌ را بايد ديگر كشورها هم‌ تجربه‌ كنند. رمز توفيق‌ مسلمانان‌ صدر اسلام‌ هم‌ در ميزان‌ التزام‌ آن‌ به‌ متن‌ اسلام‌ بود و مسلمانان‌ بايد سعي‌ كنند به‌ متن‌ اسلام‌ بازگردند. سر‌ كشش‌هاي‌ شهوي‌ و مادي‌ در كساني‌ كه‌ در عرصه‌ مبارزه‌ وارد مي‌شوند و احيانا گاه‌ دچار آفت‌ مي‌شوند، غلبه‌ طبيعت‌ بر فطرت‌ است. اين‌ دنيا، نشئه‌ مادي‌ است‌ و انسان‌ انتخاب‌ مي‌كند و گاه‌ چرخش‌ مي‌كند و دچار آفت‌ مي‌شود. نفر بعدي، خانم‌ ربيعه‌ ام‌ابراهيم، مسوول‌ مجمع‌ ديني‌ زنان‌ بحرين‌ هستند.

خواهر ربيعه‌ ام‌ابراهيم: اينك‌ پرچم‌ دشمني‌ با امت‌ اسلام‌ از سوي‌ استكبار جهاني‌ برافراشته‌ شده‌ و پاسخي‌ كه‌ ما به‌ اين‌ دشمني‌ها مي‌دهيم، لبيك‌ به‌ رسول‌ خدا و همان‌ «بيداري‌ اسلامي» است. همة‌ ما بايد اميدوار باشيم. تاكيد مي‌كنم‌ كه‌ قرآن‌ وعده‌ داده‌ است‌ كه‌ نيروهاي‌ خدا پيروز خواهند شد. با ديدن‌ اين‌ قدرت‌ بزرگ‌ اسلامي‌ و اين‌ بيداري‌ كه‌ خانه‌هاي‌ انديشه‌ همة‌ ما را تسخير كرده‌ است‌ در عين‌ حال‌ بايد احساس‌ خطري‌ هم‌ در وجود ما پديدار شود و ما را نيازمند به‌ درك‌ مفاهيم‌ نويني‌ كند كه‌ در قالب‌ تمدن‌ جديد، با آن‌ مواجهيم. البته‌ اين‌ مواجهه‌ به‌ شكلي‌ بايد صورت‌ گيرد كه‌ از هويت‌ اسلامي‌ خويش‌ خارج‌ نشويم‌ و خود را در دايره‌ اسلامي‌ حفظ‌ كنيم‌ نه‌ آنكه‌ عدول‌ كنيم‌ تا مثلاً‌ غربي‌ها ما را متمدن‌ فرض‌ كنند. بايد بدانيم‌ كه‌ اسلام، درمان‌ همه‌ دردهاي‌ بزرگ‌ است. كافي‌ است‌ كه‌ دردهاي‌ خويش‌ را به‌ اين‌ دين‌ مبين‌ بدرستي‌ عرضه‌ كنيم‌ و از رهگذر اين‌ همايش‌ها و گردهمايي‌ انديشمندان‌ جهان‌ اسلام‌ در پيرامون‌ مسائل‌ مختلف‌ اسلامي‌ و جهاني، با اين‌ هم‌انديشي‌ها به‌ كشف‌ توانايي‌هاي‌ اسلامي‌ بپردازيم‌ با وجود آنكه‌ گاه‌ نگاه‌هاي‌ مختلفي‌ داريم‌ اما بياييم‌ و حول‌ پرچمي‌ واحد، پرچم‌ محمدي، گرد بياييم‌ و اگر خدا را ياري‌ برسانيد بدون‌ شك، خدا شما را ياري‌ خواهد كرد.

 

حميد مولانا: بنده‌ به‌ دنبال‌ فرمايشات‌ آقاي‌ تسخيري‌ و صحبت‌هاي‌ ديگر دوستان‌ مي‌خواستم‌ عرض‌ كنم‌ كه‌ «بيداري»، شرط‌ اوليه‌ براي‌ موفقيت‌ است‌ ولي‌ تنها و آخرين‌ شرط‌ نيست. موقعي‌ كه‌ بيدار مي‌شويم‌ اگر «دستور روز» نداشته‌ باشيم‌ دوباره‌ به‌ خواب‌ مي‌رويم. بنابراين‌ دو چيز لازم‌ داريم: اول‌ اينكه‌ دستور روز چه‌ باشد؟ آن‌ را بايد تعيين‌ كنيم. كدام‌ كار، اولويت‌ دارد و ابتدا بايد انجام‌ بدهيم؟ آيا مسئلة‌ فلسطين؟ آيا تغيير الگوهاي‌ احزاب‌ در كشورهاي‌ اسلامي؟ يا...؟! دوم‌ اينكه‌ ما بايد از «قدرتِ» خود استفاده‌ كنيم‌ و قدر اين‌ قدرت‌ را بدانيم‌ و لازمه‌اش‌ اين‌ است‌ كه‌ ما بايد مدلولات‌ و تفكرات‌ علمي‌ براي‌ كارهايي‌ كه‌ مي‌خواهيم‌ انجام‌ بدهيم‌ داشته‌ باشيم. داشتن‌ قدرت، كافي‌ نيست‌ و ما اگر آن‌ مدلولات‌ را نداشته‌ باشيم‌ و كار و برنامه‌ريزي‌ نكنيم‌ و قدرت‌ خود را مديريت‌ نكنيم‌ و اگر ندانيم‌ كه‌ از اين‌ قدرت‌ چگونه‌ استفاده‌ كنيم، دوباره‌ به‌ خواب‌ خواهيم‌ رفت. اگر ما «جهاني‌سازي»، يعني‌ روند جهاني‌كردن‌ دنياي‌ غرب‌ و غربي‌ كردن‌ دنيا را يك‌ خطر بالفعل‌ مي‌دانيم‌ متقابلا براي‌ «جهاني‌سازي‌ آرمانها» و اسلام‌ خودمان‌ چه‌ كرده‌ و چه‌ خواهيم‌ كرد؟ جهان‌شمولي‌ خود ما از چه‌ نوع‌ است؟ الگوي‌ مطبوعات‌ و رسانه‌هاي‌ اسلامي‌ما چيست؟ تشكل‌ سياسي‌ ما چقدر فرق‌ دارد با غرب؟ اينها وظائف‌ اساسي‌ است. حضرت‌ امام‌ خميني(ره) اين‌ كار بزرگ‌ يعني‌ شكستن‌ الگوهاي‌ غرب‌ و شرق‌ و ارائه‌ الگوي‌ جهاني‌ جديد را كردند. ايشان‌ وقتي‌ گفتند انقلاب‌ بايد بشود و طاغوت‌ بايد پايين‌ بيايد و دولت‌ و نظام‌ بايد عوض‌ بشود، به‌ ما چه‌ ارائه‌ دادند؟ «ولايت‌ فقيه». «ولايت‌ فقيه»، اصيل‌ترين‌ نظريه‌ و تئوري‌ است‌ كه‌ در چند قرن‌ گذشته‌ در تمام‌ جهان‌ در علوم‌ سياسي‌ به‌ بشريت‌ ارائه‌ شده، چون‌ محكم‌ و اصيل‌ است. اين‌ كارها را ما بايد در سازمان‌ها و نهادهاي‌ پايين‌تر هم‌ انجام‌ بدهيم‌ و اگر اين‌ كار را نكنيم‌ فكر مي‌كنم‌ كه‌ با مشكلات‌ بيشتري‌ مواجه‌ خواهيم‌ شد.

 

رحيم‌پور: چنانچه‌ برادر مصري‌ و برادر افغاني‌ ما هم‌ اشاره‌ كردند مي‌خواهم‌ تاكيد كنم‌ كه‌ يك‌ مشكل‌ ما اين‌ است‌ كه‌ بعضي‌ كساني‌ كه‌ در تاريخ‌ گذشته‌ به‌عنوان‌ عناصر بيداري‌ اسلامي‌ در جهان‌ شناخته‌ مي‌شدند متاسفانه‌ خودشان‌ به‌ بعضي‌ از ارزش‌ها و شعارهاي‌ اسلامي‌ بعد از مدتي‌ لاقيد و سست‌ مي‌شدند يا تجديدنظر و به‌ آن‌ مفاهيم‌ پشت‌ كرده، يا در آن‌ مفاهيم، شك‌ مي‌كردند و يا عملاً‌ منحرف‌ مي‌شدند. قرآن‌ كريم‌ در آيه‌اي‌ اشاره‌ به‌ بلعم‌ با عورا مي‌كند و در روايتي‌ در ذيل‌ آيه‌ آمده‌ است‌ كه‌ ايشان‌ به‌ مقامات‌ معنوي‌ بالايي‌ هم‌ رسيده‌ بود ولي‌ «اخلد الي‌ الارض»، يعني‌ همة‌ آن‌ ارزش‌ها را به‌راحتي‌ با منافع‌ كوتاه‌ مدت‌ دنيوي‌ معامله‌ كرد. معنايش‌ اين‌ است‌ كه‌ حتي‌ به‌ عالي‌ترين‌ مقامات‌ انساني‌ هم‌ كه‌ برسيم، ما و شما در خطر هستيم. البته‌ از آيه‌ نبايد نتيجه‌ منفي‌ گرفت‌ كه‌ اگر به‌ مقام‌ عالي‌ معنوي‌ هم‌ برسيم‌ باز فايده‌اي‌ نخواهد داشت‌ و سرنوشت‌ همه، بازهم‌ سقوط‌ و انحطاط‌ است!! بلكه‌ نتيجه‌ مثبت‌ بايد گرفت‌ كه‌ همة‌ ما هميشه‌ به‌ هوش‌ باشيم‌ و همواره‌ مراقبت‌ از خود كنيم‌ وشرايط‌ را هميشه‌ در آماده‌باش‌ جدي‌ نگاه‌داريم.

نكتة‌ ديگر آنكه‌ يكي‌ از آسيب‌ها و خطراتي‌ كه‌ در پيش‌ است‌ و در مورد آن‌ در اردوي‌ دشمن، طراحي‌ و برنامه‌ريزي‌ شده‌ است، دامن‌ زدن‌ به‌ جنگ‌هاي‌ مذهبي‌ و فرقه‌اي‌ در درون‌ جهان‌ اسلام‌ است‌ كه‌ بخصوص‌ از طريق‌ تهمت‌زدن‌ به‌ مذاهب، تعقيب‌ مي‌شود. مثلاً‌ كتابهائي‌ در گوشه‌ و كنار، راجع‌ به‌ شيعه، پخش‌ مي‌شود كه‌ جزءِ‌ عقايد شيعه‌ نيست‌ نسبت‌هاي‌ عجيب‌ و غريبي‌ به‌ شيعه‌ داده‌ مي‌شود كه‌ هيچيك‌ از منابع‌ روايي‌ شيعه، اينها را نگفته‌ و متكلمين‌ شيعه‌ و فقهاي‌ شيعه‌ به‌ اينها معتقد نيستند. شبيه‌ همين‌ شيوه‌ نسبت‌ به‌ بعضي‌ فرق‌ اهل‌ سنت، صورت‌ مي‌گيرد و اين‌ نسبت‌ها ترويج‌ مي‌شود تا مفهوم‌ «وحدت‌ فرق‌ اسلامي» تضعيف‌ شود و نقاط‌ اختلاف‌نظر را كه‌ طبيعي‌ است‌ برجسته‌ مي‌كنند تا نقاط‌ اشتراك‌نظر كه‌ اصل‌ است‌ كمرنگ‌ شود حال‌ آنكه‌ ما در متن، متحديم‌ اما آنها اختلافات‌ را مي‌خواهند تبديل‌ به‌ متن‌ و اشتراكات‌ را تبديل‌ به‌ حاشيه‌ بكنند در حالي‌ كه‌ اگر با نگاه‌ علمي، اين‌ اختلاف‌نظرها بررسي‌ شود همين‌ اختلاف‌ فقهي‌ يا كلامي‌ كه‌ بين‌ شيعه‌ با برادران‌ اهل‌ سنت‌ است‌ بين‌ خود فرقه‌هاي‌ اهل‌ سنت‌ با يكديگر هم‌ همين‌ اختلافات‌ (و گاهي‌ در بعضي‌ موارد، شديدتر) وجود دارد. روش‌ برخورد سالم‌ با اين‌ اختلافات‌ بسيار مهم‌ است‌ تا آن‌ تضادها برجسته‌ نشود. ما تجربه‌ كرديم‌ انگليس‌ را در سده‌ گذشته‌ و امروز هم‌ صهيونيست‌ها و آمريكا را كه‌ دو كار در جهان‌ اسلام‌ مي‌كنند: او‌لاً‌ فرقه‌سازي‌ به‌ نام‌ اسلام‌ مي‌كنند و ثانياً‌ جنگ‌هاي‌ فرقه‌اي‌ بين‌ مسلمين‌ راه‌ مي‌اندازند.

خطر بعدي، تقويت‌ جنگ‌هاي‌ نژادي‌ و ناسيوناليستي‌ و قومي‌ است. شما مي‌بينيد كه‌ چقدر جنگ‌هاي‌ داخلي‌ بين‌ مسلمانان‌ در سده‌ گذشته‌ بنام‌ نژاد و قوميت‌ و مليت، به‌ راه‌ انداختند به‌ خصوص‌ در نيم‌ قرن‌ گذشته‌ كه‌ جهان‌ اسلام‌ تكه‌تكه‌ شد.

آسيب‌ بعدي، اين‌ است‌ كه‌ دو جريان‌ در جهان‌ اسلام، سد‌ راه‌ بيداري‌ و رشد اسلام‌ مي‌شوند: يكي‌ كساني‌ كه‌ برخورد انجمادي‌ با متن‌ دين‌ مي‌كنند و راه‌ اجتهاد را مي‌بندند و اسلام‌ را طوري‌ تعريف‌ مي‌كنند كه‌ فقط‌ در زمان‌ و مكان‌ خاصي، اجرا شده‌ و امروز ديگر جزء تاريخ‌ است. طرف‌ مقابل‌ هم‌ كساني‌اند كه‌ اسلام‌ را در ذيل‌ مكاتب‌ غيراسلامي‌ مي‌خواهند تعريف‌ كنند يعني‌ اسلام‌ را با ليبراليسم‌ يا ماركسيسم‌ يا... تطبيق‌ مي‌دهند و تحريف‌ مي‌كنند و اگر در مواردي‌ متفاوت‌ باشد اسلام‌ را تغيير مي‌دهند تا با ليبراليسم‌ و يا مكاتب‌ ديگر غربي، هماهنگ‌ شود و يك‌ اسلام‌ سيال، اسلام‌ مشكوك، نسبي‌ و شخصي، اسلامي‌ كه‌ از جهاد و سياست‌ در آن‌ خبري‌ نيست، بازسازي‌ كنند. با متن‌ دين، برخورد گزينشي‌ مي‌كنند. ما در مقابل‌ هر دو جريان‌ بايد بيدار باشيم‌ چون‌ اين‌ دو جناح‌ ظاهراً‌ در تقابل‌ با هم‌ هستند اما درواقع، هر دو، جهان‌ اسلام‌ را به‌ سمت‌ سكولاريزم‌ پيش‌ مي‌برند يعني‌ دو جريان‌ ظاهراً‌ مقابل‌ كه‌ نهايتا يك‌ كار را مي‌خواهند با امت‌ اسلام‌ بكنند. جهان‌ اسلام، برجسته‌ترين‌ وظايفش‌ در بعضي‌ از جبهه‌ها، مثل‌ لبنان‌ و فلسطين‌ و كشورهاي‌ اشغال‌ شده‌ اسلامي، مفاهيم‌ «جهاد و شهادت‌ اسلامي» است‌ و هر كس‌ در آن‌ سرزمين‌ها كه‌ جاي‌ جهاد و شهادت‌ است، بحث‌ از اولويت‌ تكنولوژي‌ و علم‌ و... بكند مساله‌ اصلي‌ را فرعي‌ كرده‌ اما در جايي‌ مثل‌ ايران‌ كه‌ نظام‌سازي‌ كرده‌ و وارد دهه‌ سوم‌ حكومت‌ شده، در كنار مفاهيمي‌ مثل‌ «جهاد و شهادت»، حتما مفاهيم‌ «عقلانيت»، «علم» و برخورد با «مفاهيم‌ انساني»، مسالة‌ «حقوق‌ بشر در چارچوب‌ اسلام» بايستي‌ به‌ دقت‌ شكافته‌ شود. ما با اومانيسم‌ غربي‌ و با راسيوناليسم‌ غربي‌ مخالفيم‌ اما حتماً‌ بايد يك‌ تعريف‌ اسلامي‌ از «عقلانيت»، از «انسانيت» و از «حقوق‌ بشر»، ارائه‌ بدهيم‌ و اين‌ مضامين‌ را در منابع‌ اسلامي‌ داريم. سكولاريزم‌ مي‌گويد عقلانيت‌ و عدالت‌ و حقوق‌ بشر، ربطي‌ به‌ دين‌ ندارد و در خارج‌ از دين‌ بايد معنا شود. متحجرين‌ و قشريون‌ هم‌ عملاً‌ اسلام‌ را بنحوي‌ تعريف‌ مي‌كنند كه‌ عقلانيت‌ و حقوق‌ بشر در داخل‌ اسلام، تعريف‌ نشود. وظيفة‌ بزرگ‌ ما و متفكران‌ امت‌ اسلام‌ در اين‌ شرايط‌ اين‌ است‌ كه‌ به‌ همة‌ اين‌ وظيفه، توأماً‌ عمل‌ بكنند. فعال‌ كردن‌ عقل‌ جمعي‌ مسلمين‌ در سراسر امت‌ اسلام‌ براي‌ ساختن‌ تمدن‌ جديد، يك‌ ضرورت‌ فوري‌ است‌ و در ايران، ما از آن‌ تعبير به‌ «جنبش‌ نرم‌افزاري» و «نهضت‌ توليد علم» مي‌كنيم‌ كه‌ اگر جدي‌ گرفته‌ شود گام‌ بلند دوم‌ در نهضت‌ بيداري‌ اسلام‌ است. و ما بعد از فضيلت‌ «جهاد و مقاومت»، فضيلت‌ سبقت‌ در «علم‌ و تمدن» را هم‌ خواهيم‌ ديد.

 

علي‌اكبر رشاد: من‌ مي‌خواهم‌ از اساتيدي‌ كه‌ وقت‌ گرفتند بدليل‌ كمبود وقت، پوزش‌ بخواهم. از آقاي‌ دكتر ارفع‌ و دكتر سالم‌ حسن‌ سيف‌الدين‌ و جناب‌ دكتر حسين‌ محمود از دانشگاه‌ پنجاب‌ پاكستان، و ساير اساتيد محترم. اميدواريم‌ اين‌ بحث‌ را در فرصت‌ ديگري‌ بتوانيم‌ ادامه‌ دهيم.

 

 



ويژگيهاى انقلاب

هر چند كه همه انقلابها در جهان در برخى از امور باهم شريك بوده و باهم متشابهندولى هر انقلابى براى خود ويژگيهاى خاص به خود را داشـته كه در ديگر انقلابهاوجود ندارد در اين زمينه انقلاب اسلامى ايران نيز داراى ويژگيهأى است كه مابطور خلاصه و فهرست به آن ها اشاره مى كنيم:

1 - حاكميت الله

انقلاب اسلامى ايران توسط كسانى شروع شده و به ثمر نشست كه معتقد بـودندحاكميت تـنها از آن خـدا و پيامبر صلى الله عليه و آله و سـلم و أمـه معصومين عليهم السلام بوده و هر كس از غير طريق آنان بـه حـكومت بـرسد طـاغوت وغـيرقانونى خواهد بود و به همين دليل حاكميت پادشاهان را در طول تاريخ غيرقانونى و نامشروع مى دانستند و در زمان غيبت امام زمان ((عج)) تنها حاكميت فقيه جامع الشرأط را بعنوان نماينده امام زمان ((عج)) مى پذيرند و بس.

2 - قدرت و نفوذ معنوى رهبر

هر چند كه در همه انقلابها مردم تابع رهبرى انقلاب بوده و گوش به فـرمانش داده وبـه دستوراتش عمل مى كنند اما اين مسئله در انقلاب ما از شدت بيشترى برخورداربود زيرا رهبرى انقلاب در لباس مرجعيت و نـمايندگى از نـاحيه امام زمان ((عج))ظهور كرده است كه معتقد مـردم آن اسـت كه رد حكم او رد حكم امام زمان است ورد حكم امام زمـان رد حـكم خدا است و آن هم موجب كفر و خروج از اسلام است لذا عـمل بـه بـيانيه ها و دسـتورات رهـبرى در طول انقلاب بعنوان عمل بدستورات اسلام تقلى مى شد اينجاست كه رهبرى انقلاب اسلامى ايران از بـقيه رهـبران انـقلاب دنيا جـدا مـى شود و حكم او از نفوذ بيشترى برخوردار مى گردد...

 

-SA 3 - روحانيت

 

روحانيت شيعه در بعد تبليغى و آگاه كردن مردم (باتوجه به زمينه تـبليغى كـه در ايام ماه رمضان و محرم و صفر و فاطميه داشتند) و رسـاندن پـيام رهـبرى به مردم وتشريح اهداف انقلاب و بازگو كردن فـساد و تـباهى دستگاه حاكمه نقش به سزأى داشته اند لذا با توجه بـه ايـنكه هيچ يك از رسانه هاى گروهى در داخل كشور و چه درخارج در اختيار انقلابيون نبود احيانا همزمان در اسرع وقت پيام رهبرى را بـه امـت مى رسانده و نـظر رهـبر انـقلاب را براى مردم در روند انقلاب تشريح مى كردند نمونه بارز آن عاشوراى سال 42 است كه با يك طـرح و نقشه حساب شده طلاب و وعاظبنا شد همگان در روز عاشورا در سراسر مملكت نظر امام را در رابطه با نظام حاكم به مردم برسانند كـه مـردم بـايد عـليه نـظام شورش نمايند همزمان كه امام در قم عـليه شخص شـاه آن سـخنرانى تـاريخيش را در مـدرسه فـيضيه ايراد مـى فرمود وعـاظ وطلاب نيز در سراسر مملكت داشتند نظر امام را به مـردم مى گفتند و مردم را به مظالم طاغوت آشنا مى ساختند اين چنين نيرو و اين چنين موقعيت براى هيچ انقلابى در دنيا وجود نداشت.

 

4 - وحدت و همبستگى همه اقشار

از آنـجا كـه 2 / 99 درصـد مردم ايران مسلمان بوده و انقلاب نيز مـاهيتى اسـلامى داشت همه اقشار مردم از طلبه و دانشجو از شهرى و دهـاتى از بـازارى و كشاورز باسواد و بى سواد... همه و همه باهم در رونـد انـقلاب متحد بوده و از يكديگر حمايت مى نمودند و دست به دسـت يـكديگر داده عـليه رژيـم حاكم قيام مى كردند هيچ انقلابى در دنـيا بـا اين نوع يكپارچگى مردم روبرو نبود زيرا انقلاب كارگرى فـقطهمبستگى كـارگران را بـهمراه دارد و انقلا آزادى خواهى تنها يـكـپارچگىآزاديخواهان را و ... و قـهرا انـقلاب اسـلامى وحـدت و همبستگى مسلمين را همراه خواهد اشت.

5 - پايگاه انقلاب

يـكى از ويـژگيهاى اين انقلاب مراكز اصلى و پايگاه دأمى آن است حـوزه هاى عـلميه، دانشگاهها ، مدارس ، مساجد، و حسينيه ها كه در نـظر مـلت ايران بعنوان اماكن مقدس بحساب مىآيند و چشم همه مردم بـه ايـن امـاكن دوخته شده و به آنها با ديده احترام مى نگريستند مـراكز اصلى اين انقلاب بودند و قداست اين مراكز به نوبه خودسهم بسزأى در به حركت درآوردن مردم داشت.

6 - هدف انقلاب

هـدف نهضت كه از همان ابتدا مشخص بوده و در شعارهأى از قبيل :

اسـتقلال ،آزادى ، جـمهورى اسلامى ، تبلور يافته بود، در به جنبش كشاندن مردم نقش مهمى داشته است.

 

7 - خودكفأى انقلاب

يكى از ويژگيهاى ديگر اين انقلاب اين بود كه همه نيازمنديهاى آن (چـه در بـعدفرهنگى و چـه در بعد سياسى و چه در تشكل بخشيدن به مـلت و بـخصوص درمسئله رهبرى) از درون مرز ايران تامين مى شده و از حـوزه اسـلام و مـسلمين تـجاوزنمى كرده اسـت يعنى نه نيازى به كـمونيسم شـرق بـوده و نـه احـتياجى به كاپيتاليسم غرب بلكه همه كـارهاى آن از مـتن اسـلام و رهـبرى رهبران دينى و سياسى وبخصوص رهبرى امام خمينى ((ره)) تامين مى شده است.

8 - تسخير ارتش

انـقلاب مـا بـراى بـه شكست كشاندن رژيم حاكم و خلع سلاح او شيوه بـديعى را بكاربسته بود كه آن همان تسخير ارتش بود زيرا با اين شـيوه عـلمى و حـساب شـده هيچگاه مردم در مقابل ارتش نايستاده و ارتـش را بنام دشمن خود نخوانده اند بلكه در هنگامى كه رژيم ارتش را به جنگ و كشتار مردم به ميدان مىآورد مى ديدند كه اين مردم نه تـنها بـروى ارتـش اسـلحه نـمى كشند بـلكه شعارشان اين است كه :

ارتش برادر ماست لذا ارتش تا دندان مسلح ، بخود آمده تسخير مردم شـد نه تسليم مردم و خود را در اختيار مردم قرار داد و اين شيوه با كمترين تلفات بزرگترين پيروزى رابهمراه داشت وگرنه اگر مردم بـا سـلام در مـقابل ارتـش ظاهر مى شدند يقينا با تلفات بى شمار هم نـمى توانستند بـه آن سـرعت به پيروزى برسند لذا ما از اين حالت به تسخير ارتش ياد كرديم نه تسليم و شكست آن وقتى كه ارتش تسخير شـد يـعنى بـه مردم پـيوست نـه تنها با مردم كارى نداشت بلكه در شـدأد و جـنگهاى پـس از پـيروزىبه كمك مردم شتافت (البته حساب معدودى از ارتشيان خأن جداست).

9 - شهادت طلبى

و بـالاخره ويـژگى خـاصى كـه در انـقلاب ما بود مسئله هدف دارى و شـهادت طلبى بـودكه مـردم ايران كشته هاى در راه انقلاب را همانند كشته هاى جنگهاى صدر اسلام شهيد دانسته و نه تنها كشته شدن در اين راه را ذلت نمى دانستند بلكه آن را مايه فخرو مباحات خود دانسته و بـا جـان و دل آن را خـريدار بودند لذا اين انقلاب با خون دهها هـزار شهيد و جانباز و معلول و مفقود بثمر نشست و همين خونها و خاندان معظم شهدا هستند كه حافظ انقلاب بوده و سلامت انقلاب بوسيله آنان براىهميشه تضمين مى گردد.

برگرفته شده از كتاب انقلاب اسلامى و ريشه هاى آن



رابطه انقلاب ما با نهضت امام حسين (ع)

اسـلام جـلوه ها و ابـعاد گـوناگونى دارد و در مجموع نظامى به هم پـيوسته بـراى تجلى دادن همه شئون يك انسان راستين است. اما به طـور خاص ، هر يك از امامان و رهبران و پيشوايان ما ، اسوه يكى از ابـعاد بـرجسته اسـلام هستند: مقتدا و شهيد و گواه براى ما و بـراى مـسلمانانى كـه مـى خواهند راه و رسم اسلام را در عمل و در شيوه و در اقدام امامانشان بيابند و لمس كنند و پيروى نمايند.

واژگونه جلوه دادن حقيقت قيام امام حسين (ع) حـسين بن على (ع) را با خون ، با مبارزه ، با انقلاب و با شهادت عـجين مـى يابيم. يـعنى بايد گفت مظهر جهاد ، مظهر شهادت ، مظهر حـركت و نهضت و پرخاش و خشم انقلابى و الهى السلام ، حسين بن على (ع) اسـت. طـاغوت و طاغوتيان و همه عمال بيگانه مى خواستند عنصر اسـلام را در درون امـت ما به صورتى پوسيده ، رخت آور و مسخ شده درآورند.

بسيارى از سرمايه هاى عظيم معنوى ، اجتماعى و اسلامى ما را در بـين جامعه ما آنچنان كوچك و محدود و واژگونه جلوه دادند كـه روح و حـقيقتش تهى شد و تنها قالبى بسيار مسخ شده از آن بر جـاى مـاند. امام حسين (ع) كه درس عدالت ، مبارزه ، ايستادگى و مقاوت مى داد ، در جامعه و در امت ما ، او و ياران و خاندانش به تـدريج به صورت مظهرى از ضعف در آمده بودند ، بطوريكه به تدريج عـاشوراها و مـجالس عزادارى در بين ما شيعيان نه تنها شورانگيز بـيداركننده و تـحرك آفـرين نـبود بلكه متإسفانه به صورتى سرد كننده و رخوت انگيز و ضعف آور و زبون پرور منعكس شده بود. دشمن مـى خواست هـمه سرمايه هاى ارزشمند را از ما بگيرد و آنها را مسخ كـند تا ما محروم شويم و نتوانيم با تكيه به آنها راهمان و راه حق اسلام را ادامه دهيم.

امام حسين (ع) مظهر خشم خدا در برابر مفسدان

امـام حـسين (ع) در زنـدگى اش ، حتى قبل از آنكه ماجراى كربلا را آغـاز كـند ، مـظهر خـشم خدا در برابر ظالمان بود.معاويه در يك نـامه ، بـه خـيال خـود ، امام حسين (ع) را نصيحت كرد كه: گويا شـنيده ام با اين و آن رابطه برقرار كرده اى ، كسانى با تو آمد و شـد دارنـد و گـويا خيال فتنه انگيزى و ايجاد تفرقه در بين امت اسلام دارى.

مـن تو را بيم مى دهم از آنكه مبادا خود را در فتنه گرفتار سازى و دست به تفرقه افكنى در بين امت اسلامى بزنى ! در ايـن نـامه بـه چهره نصيحت گر اندرز گوى با حسين بن على (ع) وارد صـحنه شـده بـود؛ با عوامفريبى و با ظاهرى آراسته حضرت را دعـوت بـه آرامش و حفظ امنيت و جلوگيرى از اخلال و تفرقه اندازى مـى كند و درخـواست ايجاد يك محيط امن و از اين قبيل توصيه ها را در نـامه اش دارد. امـا آن حـضرت در پـاسخ نـامه فرازهايى تند و روشـنگر در پـاسخ معاويه فرمود. از جمله اين بود كه فرمودتو به مـن گفته بودى كه من خود را در فتنه نيفكنم و گرفتار فته نكنم.

در حالى كه ريشه فته تو هستى و اصلا مظهر فتنه و سرچشمه فساد تو هـستى. تـو گـفته اى كـه مـن به فكر در افتادن با تو نباشم ، من مى ترسم اگر چنانچه به اين فكر نباشم مسئول باشم.

اگـر مـن در فـكر مـبارزه بـا تـو نـباشم در پـيشگاه خدا احساس نـافرمانى و عـصيان مـى كنم. مگر تو نبودى كه حجربن عدى و ياران دلاور و مـبارزش را كه جز حق نمى گفتند شهيد كردى ؟ مگر تو نبودى كـه فرمان دادى هر كس بر دين على (ع) است او را از حكومت عزل و بـركنار كـنند و حـقش را بگيرند و حقوقش را قطع كنند ؟ مگر دين عـلى (ع) جز دين خداست ؟ مگر دين على (ع) جز دين محمد (ص) و جز دين قرآن است ؟ تو با حق درافتادى.

آنـچنان تند در اين نامه معاويه را مورد پرخاش و هجوم قرار داد كه از همان ابتدا پيدا بود كه حسين بن على (ع) سر ناسازگارى با طاغوت و با ظلم را دارد.

وقتى معاويه على رغم قرار دادى كه با امام حسين (ع) بسته و بنا بـود كـه بـه جـاى خودش كسى را به عنوان جانشين تعيين نكند اما فرزند نابكارش يزيد را به عنوان جانشين تعيين كرد ، اين يكى از مـايه هاى بـر افـروختن خـشم آن حضرت بود.براى اينكه ديد با اين بدعت بزرگى كه معاويه گذارده است و مى خواهد خلافت را در خاندانش مـوروثى كـند ، ((و على الاسلام السلام )). اگر خلفاى پيشين بناحق بـر مـسند خـلافت تـكيه زده بودند ، اما اين اميد بود كه بعد از آنـكه آن خليفه رفت لااقل مردم دخالت كنند و بتوانند از راههايى وارد شـوند و كـسى را كـه صـالح اسـت بـيابند و يا به سراغ اما راسـتينشان و خـليفه واقـعى پيامبر بروند و او را انتخاب كنند.

اما وقتى بنا شد كه خلافت در خانواده اى موروثى باشد و حكومت دست بـه دست در يك فاميل بگردد ، ديگر بعد از آن تدبير از دست مردم و از دسـت اسـلام و قـرآن و از دسـت همه خارج مى شود و تمام قدرت اسلام و قدرت امت در يك فاميل و در يك خاندان متمركز مى گردد.

ايـن مـقدمه مرحله جديد پرخاش و موضع گيرى تند حسين بن على (ع) در برابر خلافت خاندان بنى اميه بود.

مـعاويه مرد و يزيد بر حسب وصيت غير قانونى و خلافت پيمان او به جاى معاويه نشست. يزيد به عمال و مإمورانش در سراسر سرزمينهاى اسـلامى دسـتور داد كـه از مردم بيعت بگيرند و ضمنا به عاملش در مـدينه دستور داد كه از امام حسين (ع) هم بيعت بگيرد. از اينجا نـطفه حـادثه كـربلا بـسته شد. بيعت با يزيد يعنى تسليم و پيمان سـازش و همكارى در برابر طاغوت. او بيعت را بر حسين بن على (ع) عـرضه كـرد و حضرت هم امتناع فرمود. عرصه بر حسين (ع) تنگ شد و مقدمات قيام و انقلاب را عليه خاندان بنى اميه فراهم كرد.

حـسين بـن على (ع) مدينه را ترك كرد و به مكه آمد تا در مكه كه مـحل عـبور و مرور قبايل است و از همه اقوام و ملتهاى اسلامى از گـوشه و كـنار كشور پهناور اسلام بدانجا مىآيند و ضمنا خانه امن الهى و حرم خداست بتواند با نمايندگان مردم براى بيدار ساختن و ارشـاد و برانگيختن آنها و زنده كردن احساسات آنها عليه دستگاه بـنى اميه تـماس فـراوان بـگيرد و از هـمانجا هـم نـامه نوشتن و نماينده فرستادن را به سوى كوفه آغاز كرد.

كـوفه مـركز قـسمت عـمده اى از كشور پهناوز اسلام بود و ايران هم وابـسته بـه كوفه بود و مردم هم با سابقه اى كه از حكومت على بن ابـى طـالب (ع) داشتند ، آشناتر با برنامه هاى على (ع) و خاندان او و نـزديكتر بـه اظـهار وفادارى و همكارى با حسين بن على (ع) بـودند. بـنابر ايـن ، اقـدامات خود را براى ارشاد مردم كوفه و فـراهم سـاختن مـقدمات و بـسيج يك نيروى مخفى در سراسر اين شهر عـليه دسـتگاه ظـلم و طـغيان بـنى اميه شروع كرد. لذا از يك طرف مشغول ارشاد مردم شد ، يعنى مرتب حسين بن على (ع) براى قبايل و افـراد و نـمايندگان مـردم كـه از گـوشه و كـنار مـملكت مىآيند سـخنرانى مـى كند، بـحث مى كند، پيام مى فرستد، نامه مى نويسد و از طرف ديگر هم مركزى را كه مساعدترين مكان براى آماده ساختن مردم عـليه دستگاه بنى اميه است ، براى اجتماع مردم و همبستگى آنها و فراهم كردم مقدمات انقلاب ، آماده مى كند.

بـعد آن نـامه معروف را خطاب به علما نوشت و سخنى را كه درباره عـلمايى كه در آن روز با دستگاه طاغوت ساخته بودند بيان فرمود؛ عـلمايى كـه بـا زنـدگى دنيايى و با همان عيش و عشرت ، تفاخر و منافع و مطامع خودشان ساخته بودند. آنچنان نامه حضرت اين علماى سوء را كه دربار خلافت ساخته بودند و تند و آتشين منقلب ساخت كه هـمان نامه براى ما و براى روحانيت ما و براى حركت علماى بيدار و انقلابى ما يك انگيزه و برنامه يك حركت بود. اگر يادتان نرفته باشد و در گرما گرم نبرد ملت ما با طاغوت و فرمانى كه امام پشت سـرهم بـراى بيدارى علماى حوزه هاى علميه و همه علماى كشور صادر مى كرد ، گاهى هم به همين نامه حسين بن عليه (ع) استشهاد مى شد و هـمين نامه را بعضى از افراد انقلابى مومن به انقلاب ترجمه و پخش كـردند كـه چـگونه حـسين بن على (ع) مى فرمايد وظايف روحانيان و دانشمندان و علماى اسلام براى يارى اسلام سنگين است.

بـنابر اين نامه مى نويسد ، بيانيه صادر مى كند، سخنرانى مى كند ، تـمـاسهاى خـصوصى مـى گيرد ، نـماينده و مـإمور مـى فرستد ، بـا نـمايندگان مـردم كه از گوشه و كنار مىآيند صحبت مى كند و اعمال انـقلابى تـند زيـر برده و علنى پرخاشگرانه عليه دستگاه سلطه گر بـنى امـيه يـكى پـس از ديگرى از حسين بن على (ع) صادر مى شود و دقـيقا درس انـقلاب و حـركت تند اجتماعى عليه دستگاه ظلم حاكم و عليه دستگاه استبداد حاكم را براى هميشه به تاريخ مىآموزد.

چـرا اين روابط ، اين خطابه ها ، اين نامه ها ، اين پيامها ، اين تـماسها ، ساليان دراز بر منابر و در مجالس روضه خوانى براى ما تـكرار نـمى شد ؟ و چرا ما با حسين بن على طرفدار اسلام و انقلابى عدالت دوست آزاديخواه مبارز با ظلم كه انواع نقشه ها و راهها را بـراى بـسيج مـردم و ارشـاد آنان و منفجر كردن جامعه عليه قدرت سلطه گر حاكم مى پيمود ، آشنا نمى شديم ؟ چرا كه حضرت را آن گونه كه بايد به ما معرفى نمى كردند ؟ بـا همه اين مقدمات ، حسين بن (ع) آماده حركت به جانب كوفه شد.

نـزديكانش آمـدند و به او گفتند آقا ! اين سفر خطر دارد ، دشمن قـوى اسـت ، مـردم كوفه هم معلوم نيست وفا كنند ، كجا مى رويد ؟

فرمود: اريد ان امر بالمعروف و إنهى عن المنكر.

مى روم تا امر به معرو و نهى از منكر كنم.

در آن پيامش در جملاتى بيان فرمود: مگر نشنيده ايد كه جدم پيامبر فرمود:

من رإى سلطانا جأرا مستحلا لحرم الله ناكثا لعهدالله ، مخالفا لسنه رسول الله صلى الله عليه و آله ، يعمل فى عبادالل بالاثم و الـعدوان ، فـلم يعير عليه بفعل و لا قول ، كان حقا على الله ان يدخله مدخله. (1)

هـر كـس ببيند كه سلطان ستمگرى در بين مردم حدود خدا را پايمال كـرده اسـت ، بـه مـردم ظـلم مـى كند ، منكر را احيا و معروف را لگدمال كرده است ، حاكم ضد دين و ضد عدالتى بر مردم مسلط است و سـاكت بـنشيند و در بـرابرش حركت و قيام نكند ، بر خداست كه آن شخص ساكت و سازشكار را به همان دركى ببرد كه آن سلطان ستمگر را مى برد و همانجا جاى دهد كه آن سلطان خأن را جاى مى دهد.

فرمود: من وظيفه دارم ، بايد بروم و بگويم و مبارزه كنم.

وان كان دين محمد لم يستقم الابقتلى فيما سيوف خذينى.

اگـر ديـن جدم پيامبر جز با قتل و شهادت من مستقر نمى گردد ، پس اى شمشيرها مرا در بر گيريد.

مـرا از مـرگ مـى ترسانيد ؟ از شهادت مى ترسانيد ؟ به قول امام و رهـبرمان همين شهادتها و همين خون شهيد است كه از هر قطره اش يك مبارز مسلمان انقلابى مى رويد و زنده مى شود و بر مى خيزد.

حسين بن على (ع) آنكه در بين راه خبر شهادت مسلم بن عقيل و خبر شورش مردم كوفه و بى وفايى آنها و خبر بسيج عمومى دشمن را شنيد ولـى مـعذالك بـه قـلب سپاه دشمن زد و پرخاش و تعرض و مبارزه و مـجاهده خود را انجام داد و هر صحنه اش ، از هر عزيزى كه بر خاك افـتاد ، از جوابش ، از كودك شير خوارش و از هر عزيزى كه از او بـازماند ايـن پـرچم پـر افتخار را در اهتزاز نگاه داشت و پيام شـهادت را بـه بسيارى از مناطق اسلامى آن روز رسانيد.زينبش ، ام كلثومش و همه عزيزانش به صورت الگوها و سمبلها و نمونه هاى عظيم مـجاهده و انـقلاب و مـبارزه و حق خواهى و عدالت طلبى درآمدند ، بـراى هميشه تاريخ باقى ماندند و جاودانه اسلام و دين و قرآنمان شدند.

امام خمينى ، احيا كننده نهضت امام حسين (ع)

امـام خـمينى عـاشورا رازنـده كـرد و حسين بن على (ع) را از آن زواياى تاريك تاريخ كه گردو غبار رفتار ناهنجارمان در طول قرون ، چهره تابناكش را پشت ابرهاى تيره مخفى ساخته بود ، وارد صحنه كـرد.به خـاطر داريـد هـفده سـال قبل بود كه ناگهان عاشورا رنگ ديگرى به خود گرفت. (4) در عـاشوراى دو روز قـبل از پـانزده خرداد سال چهل دو ، جملات نوحه گـرى و سـينه زنـى همه ساله ، در آن سال ناگهان به شعارهاى تند عـليه طـاغوت زمـان ، عليه ظلم و ستمگرى تبديل شد و ديديم همان هـيئتهاى متفرق كه در گوشه و كنار محلات همه ساله بيرون مىآمدند و بـه سـرو سـينه خودشان مى زدند ، اما دشمن بر آنها مسلط بود و هـيچگاه مـشتشان را در بـرابر دشـمن پرخاشگرشان گره نمى كردند و هـميشه بـه سـر خـودشان مى زدند ، در آن سال ناگهان اين چهره هاى خـشمگين ، مـردم حـسينى مشتهايشان را در برابر كاخ مرمر به سوى دشـمن ستمگر خود گره كردند و حركت دادند و آن شعار معروف را سر دادنـد كـه: (( خـمينى خـمينى خدا نگهدار تو ، بميرد بميرد اين دشمن خونخوار تو )).

هـمان نيروهايى كه سالياندارز بر باد مى رفتند و اين سرمايه هاى عظيم نابود مى شد و كسى خبر نداشت كه چگونه اين نيروهاى عظيم در بـطن جـامعه شيعه و در بطن جامعه اسلامى وجود دارد ، ناگهان اين نـيروها بـالا آمـد و بـه صورت يك موج و يك اعتراض شد و به صورت يـكپارچه گـره شد و دشمن را لرزاند. لذا رهبر را در شب دوازدهم محرم كه همان شب پانزده خرداد بود دستگير كردند و روز بعد مردم تظاهرات عظيمى بر پا كردند و دشمن هم حمله شديد و كشتار فجيع و سهمگين و وحشيانه اى به راه انداخت.

آن روز عده اى مى گفتند اين حركتها براى چيست ؟ اين مشت به سندان كـوبيدن اسـت؛ مـا بـا دسـت تهى در برابر چه كسى مقاومت كنيم ؟ برويم باز هم برگرديم به گوشه مساجد و تكيه هاى خودمان و همانجا زمزمه كنيم و توسل داشته باشيم ، همين و همين.

چرا بيرون آمديم و چرا مبارزه و پرخاش كرديم ؟ عده اى بنا كردند سمپاشى كردن. شايد دست مثل سمپاشى كه بعد از شهادت حسين بن على (ع) مـى كردند. عده اى از مردم هم كه ظاهرا مسلمان بودند اما روح اسـلامى در شـريان آن ها جريان نداشت ، آنها هم مى گفتند چرا حسين بن على (ع) رفت ؟ و چرا فرزندان و ياران خود را را به كشتن داد ؟ مـگر تـوانست بـا هـفتاد و دو نفر در برابر آن خيل عظيم دشمن ايستادگى كند ؟ اما نمى دانستند از همان روزى كه خون حسين بن على (ع) بر سرزمين كـربلا ريـخت پـايه حـكومت طاغوت يزيد و خاندان آن حضرت ايستاده بـودند و مـى ديدند كـه زينب بالاى سر برادرش آمده و با او زمزمه مـى كند ، منقلب شدند و آن دگرگونى روحى و شرمندگى آغاز شد ، آن رخـنه در صفوف دشمن و طاغوت آغاز شد. بعد قدم به قدم ، هر كلامى كـه زينب مى گفت ، ام كلثوم مى گفت ، امام سجاد مسجد شام مى فرمود ، و نيز گريه ها و عزاداريها و خطبه هاى آنها حامل پيامبى بود كه ايـن قـطرات خون شهيدان را بر سر و روى مردم مرده و خواب آلوده عـصرشان پاشيد و خون شيهد در رگ و پوست اين امت به جريان افتاد و چـيزى نـگذشت كه موج اين حركت به تدريج دودمان بنى اميه را بر باد داد.

مردم ما هم به دنبال شهدايى كه داده بودند ،e رتب اين طرف و آن طـرف تـظاهرات بود ، كشتار بود ، دژخيمان حمله مى كردند و عده اى نگران بودند كه آيا محرم چه خواهد شد ؟ و آيا امام درباره محرم چه دستورى خواهند داد ؟ چـند روزى بـه محرم مانده بود كه بيانيه امام صادر شد. امام در اين بيانيه فرمود:

مـحرم مـاه پـيروزى خون بر شمشير است. مو بر بدنها راست شد كه:

امـام چه فكرى براى اين مردم كرده است ؟ چگونه مى خواهد مردم را جلوى گلوله بفرستد ؟ مى خواهد در ماه محرم سيل خون به راه بيندازد ؟ بـه دنـبال اين بيان امام و بسيج او ، چگونه جلسات ما پرشكوه ، پـر حـرارت و پر تپش و چقدر جالب بر پا شد؛ در تاسوعا و عاشورا چـه راه پيمايى عظيم و اجتماع با شكوهى بر پا شد؛ در ميان حمله دشمن و در قلب توطئه دشمن در سراسر كشور ، ميليونها نفر به راه افـتادند: همه يكپارچه و همه با يك شعار و با يك پيام و همه در يـك قـيام. بـخوبى ملموس و محسوس بود كه چگونه عاشورا و تاسوعا سـرنوشت ساز است. پشت دشمن را لرزاند ، پشت ابرقدرتهاى پشتوانه اسـتبداد را هـم لـرزاند. بـالاخره معلوم شد كه حسين بن على (ع) رهـبر عظيم الشإن عدالت گستر و انقلابى اسلام چگونه الهام داد و چـگونه جـامعه را بـسيج كـرد. آرى ، نـهضت ما بيش از هر چيز از حادثه كربلا جان گرفت و از آنجا مايه گرفت و تغذيه و هدايت شد.

اگر تاريخ دقيق انقلاب و نهضت را از سال 42 و مخصوصا يكى دو سال اخـير بـنويسند و مـجموع شـعارها و حركتها و مراكزى كه از آنجا حـركت شـد و مـردمى كـه حـركت كردند و كشته دادند ، تمام اينها واقـعه نگارى شود ، بخوبى احساس خواهيم كرد كه چگونه بيش از همه حادثه كربلا سرمشق و راهگشا و الهام بخش ما به سوى پيروزى بود و بـه هـر حـال بـه يارى خدا و با اعتماد بر او ، با همبستگى همه مردم مسلمان بر دشمن پيروز شدند.


پى نوشت

1نفس الهموم ، ص 115.

برگرفته شده از كتاب مباحثى پيرامون انقلاب اسلامى ((شهيد باهنر)) " بااندكى تلخيص "




تعداد صفحات :

 | 1 |  2 |  3 |  4 |  5 | 
[Designed By Ashoora.ir    مرجع دريافت ابزار و قالب وبلاگ ]