آقا جانم باز منم آمده ام بگویم ،...سلام
.
آقا اجازه! آمده ام باز ، کنار سجاده ات
اقتدا کرده ام به تو ، بپذیر جان مادرت(س)
من ، خسته ام نشسته پشت درب ، خانه ات
یارب ! تا کی اشک بریزم به پای ، دردانه ات
.
تا کی؟ پیر شدم آقا ، در جوانیم
نقش بسته در خیال و آرزوهایم ، بودنت
من که هرشب ، دعایت می کنم ، " بیا "
آقا اجازه ! بگو ، چیست دلیل دیر آمدنت ؟
.
روزهای جمعه خیس ، از اشکهای من
شبهای جمعه بارانی ، از نیامدنت
بی تو دلها چه زود ، می شکند
عادت نکرده ایم به اینهمه ، نیامدنت
.
می ترسم ، از نفس هایی که بی تو ، می رود برون
حتی اگر نفس برود ، خبری نیست ، از آمدنت ؟!
باور ندارم زنده ام و تو نیستی در برم
آقا اجازه ! به خدا دلیل بودنم هست ، آمدنت
.
هر روز بیش از پیش ، دلتنگت می شوم
انگار قرار نیست تمام شود ، نیامدنت
از آسمان و زمین ، خجالت می کشم
تنگ است با همه وسعتش ، ز دیر آمدنت
.
آقا اجازه ! بگو ، من چه کار کنم؟!
تا تو نیز دلتنگ شوی از ، نیامدنت
سجاده تو هم خیس شده از اشک چشم من
ای صاحب حیا ، چرا نیست نشانی از ، رسیدنت؟!
.
آقا اجازه ! " بیا " ما دلمان هی تنگ و تنگتر است
چشمانمان نیز سفید ، از نیامدنت
قول می دهم که دگر هیچ نگویم ، جز برای تو
قولی بده ، که بیایی ، در آخرین نفسهای ، عاشقت
.
