گلچین شعر

زندگی وزن نگاهیست که در خاطره ها می ماند. سهراب سپهری

حافظ ای پسته تو خنده زده بر حدیث قند

ای پسته تو خنده زده بر حدیث قند

مشتاقم از برای خدا یک شکر بخند

طوبی ز قامت تو نیارد که دم زند

زین قصه بگذرم که سخن می​شود بلند

خواهی که برنخیزدت از دیده رود خون

دل در وفای صحبت رود کسان مبند

گر جلوه می​نمایی و گر طعنه می​زنی

ما نیستیم معتقد شیخ خودپسند

ز آشفتگی حال من آگاه کی شود

آن را که دل نگشت گرفتار این کمند

بازار شوق گرم شد آن سروقد کجاست

تا جان خود بر آتش رویش کنم سپند

جایی که یار ما به شکرخنده دم زند

ای پسته کیستی تو خدا را به خود مخند

حافظ چو ترک غمزه ترکان نمی​کنی

دانی کجاست جای تو خوارزم یا خجند


ادامه مطلب

[ جمعه 14 مهر 1396  ] [ 9:12 PM ] - سید رضا هاشمی

[ نظرات0 ]

حافظ گفتم کی ام دهان و لبت کامران کنند

گفتم کی ام دهان و لبت کامران کنند

گفتا به چشم هر چه تو گویی چنان کنند

گفتم خراج مصر طلب می​کند لبت

گفتا در این معامله کمتر زیان کنند

گفتم به نقطه دهنت خود که برد راه

گفت این حکایتیست که با نکته دان کنند

گفتم صنم پرست مشو با صمد نشین

گفتا به کوی عشق هم این و هم آن کنند

گفتم هوای میکده غم می​برد ز دل

گفتا خوش آن کسان که دلی شادمان کنند

گفتم شراب و خرقه نه آیین مذهب است

گفت این عمل به مذهب پیر مغان کنند

گفتم ز لعل نوش لبان پیر را چه سود

گفتا به بوسه شکرینش جوان کنند

گفتم که خواجه کی به سر حجله می​رود

گفت آن زمان که مشتری و مه قران کنند

گفتم دعای دولت او ورد حافظ است

گفت این دعا ملایک هفت آسمان کنند


ادامه مطلب

[ جمعه 14 مهر 1396  ] [ 9:11 PM ] - سید رضا هاشمی

[ نظرات0 ]

حافظ آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند

آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند

آیا بود که گوشه چشمی به ما کنند

دردم نهفته به ز طبیبان مدعی

باشد که از خزانه غیبم دوا کنند

معشوق چون نقاب ز رخ در نمی​کشد

هر کس حکایتی به تصور چرا کنند

چون حسن عاقبت نه به رندی و زاهدیست

آن به که کار خود به عنایت رها کنند

بی معرفت مباش که در من یزید عشق

اهل نظر معامله با آشنا کنند

حالی درون پرده بسی فتنه می​رود

تا آن زمان که پرده برافتد چه​ها کنند

گر سنگ از این حدیث بنالد عجب مدار

صاحب دلان حکایت دل خوش ادا کنند

می خور که صد گناه ز اغیار در حجاب

بهتر ز طاعتی که به روی و ریا کنند

پیراهنی که آید از او بوی یوسفم

ترسم برادران غیورش قبا کنند

بگذر به کوی میکده تا زمره حضور

اوقات خود ز بهر تو صرف دعا کنند

پنهان ز حاسدان به خودم خوان که منعمان

خیر نهان برای رضای خدا کنند

حافظ دوام وصل میسر نمی​شود

شاهان کم التفات به حال گدا کنند


ادامه مطلب

[ جمعه 14 مهر 1396  ] [ 9:10 PM ] - سید رضا هاشمی

[ نظرات0 ]

حافظ دانی که چنگ و عود چه تقریر می​کنند

دانی که چنگ و عود چه تقریر می​کنند

پنهان خورید باده که تعزیر می​کنند

ناموس عشق و رونق عشاق می​برند

عیب جوان و سرزنش پیر می​کنند

جز قلب تیره هیچ نشد حاصل و هنوز

باطل در این خیال که اکسیر می​کنند

گویند رمز عشق مگویید و مشنوید

مشکل حکایتیست که تقریر می​کنند

ما از برون در شده مغرور صد فریب

تا خود درون پرده چه تدبیر می​کنند

تشویش وقت پیر مغان می​دهند باز

این سالکان نگر که چه با پیر می​کنند

صد ملک دل به نیم نظر می​توان خرید

خوبان در این معامله تقصیر می​کنند

قومی به جد و جهد نهادند وصل دوست

قومی دگر حواله به تقدیر می​کنند

فی الجمله اعتماد مکن بر ثبات دهر

کاین کارخانه​ایست که تغییر می​کنند

می خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب

چون نیک بنگری همه تزویر می​کنند


ادامه مطلب

[ جمعه 14 مهر 1396  ] [ 9:09 PM ] - سید رضا هاشمی

[ نظرات0 ]

حافظ بعد از این دست من و دامن آن سرو بلند

بعد از این دست من و دامن آن سرو بلند

که به بالای چمان از بن و بیخم برکند

حاجت مطرب و می نیست تو برقع بگشا

که به رقص آوردم آتش رویت چو سپند

هیچ رویی نشود آینه حجله بخت

مگر آن روی که مالند در آن سم سمند

گفتم اسرار غمت هر چه بود گو می​باش

صبر از این بیش ندارم چه کنم تا کی و چند

مکش آن آهوی مشکین مرا ای صیاد

شرم از آن چشم سیه دار و مبندش به کمند

من خاکی که از این در نتوانم برخاست

از کجا بوسه زنم بر لب آن قصر بلند

باز مستان دل از آن گیسوی مشکین حافظ

زان که دیوانه همان به که بود اندر بند


ادامه مطلب

[ جمعه 14 مهر 1396  ] [ 9:08 PM ] - سید رضا هاشمی

[ نظرات0 ]

حافظ دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند

واندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند

بیخود از شعشعه پرتو ذاتم کردند

باده از جام تجلی صفاتم دادند

چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی

آن شب قدر که این تازه براتم دادند

بعد از این روی من و آینه وصف جمال

که در آن جا خبر از جلوه ذاتم دادند

من اگر کامروا گشتم و خوشدل چه عجب

مستحق بودم و این​ها به زکاتم دادند

هاتف آن روز به من مژده این دولت داد

که بدان جور و جفا صبر و ثباتم دادند

این همه شهد و شکر کز سخنم می​ریزد

اجر صبریست کز آن شاخ نباتم دادند

همت حافظ و انفاس سحرخیزان بود

که ز بند غم ایام نجاتم دادند


ادامه مطلب

[ جمعه 14 مهر 1396  ] [ 9:05 PM ] - سید رضا هاشمی

[ نظرات0 ]

حافظ گر می فروش حاجت رندان روا کند

گر می فروش حاجت رندان روا کند

ایزد گنه ببخشد و دفع بلا کند

ساقی به جام عدل بده باده تا گدا

غیرت نیاورد که جهان پربلا کند

حقا کز این غمان برسد مژده امان

گر سالکی به عهد امانت وفا کند

گر رنج پیش آید و گر راحت ای حکیم

نسبت مکن به غیر که این​ها خدا کند

در کارخانه​ای که ره عقل و فضل نیست

فهم ضعیف رای فضولی چرا کند

مطرب بساز پرده که کس بی اجل نمرد

وان کو نه این ترانه سراید خطا کند

ما را که درد عشق و بلای خمار کشت

یا وصل دوست یا می صافی دوا کند

جان رفت در سر می و حافظ به عشق سوخت

عیسی دمی کجاست که احیای ما کند


ادامه مطلب

[ جمعه 14 مهر 1396  ] [ 9:04 PM ] - سید رضا هاشمی

[ نظرات0 ]

حافظ آن کیست کز روی کرم با ما وفاداری کند

آن کیست کز روی کرم با ما وفاداری کند

بر جای بدکاری چو من یک دم نکوکاری کند

اول به بانگ نای و نی آرد به دل پیغام وی

وان گه به یک پیمانه می با من وفاداری کند

دلبر که جان فرسود از او کام دلم نگشود از او

نومید نتوان بود از او باشد که دلداری کند

گفتم گره نگشوده​ام زان طره تا من بوده​ام

گفتا منش فرموده​ام تا با تو طراری کند

پشمینه پوش تندخو از عشق نشنیده​است بو

از مستیش رمزی بگو تا ترک هشیاری کند

چون من گدای بی​نشان مشکل بود یاری چنان

سلطان کجا عیش نهان با رند بازاری کند

زان طره پرپیچ و خم سهل است اگر بینم ستم

از بند و زنجیرش چه غم هر کس که عیاری کند

شد لشکر غم بی عدد از بخت می​خواهم مدد

تا فخر دین عبدالصمد باشد که غمخواری کند

با چشم پرنیرنگ او حافظ مکن آهنگ او

کان طره شبرنگ او بسیار طراری کند


ادامه مطلب

[ جمعه 14 مهر 1396  ] [ 9:03 PM ] - سید رضا هاشمی

[ نظرات0 ]

حافظ یاد باد آن که سر کوی توام منزل بود

یاد باد آن که سر کوی توام منزل بود

دیده را روشنی از خاک درت حاصل بود

راست چون سوسن و گل از اثر صحبت پاک

بر زبان بود مرا آن چه تو را در دل بود

دل چو از پیر خرد نقل معانی می​کرد

عشق می​گفت به شرح آن چه بر او مشکل بود

آه از آن جور و تطاول که در این دامگه است

آه از آن سوز و نیازی که در آن محفل بود

در دلم بود که بی دوست نباشم هرگز

چه توان کرد که سعی من و دل باطل بود

دوش بر یاد حریفان به خرابات شدم

خم می دیدم خون در دل و پا در گل بود

بس بگشتم که بپرسم سبب درد فراق

مفتی عقل در این مساله لایعقل بود

راستی خاتم فیروزه بواسحاقی

خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود

دیدی آن قهقهه کبک خرامان حافظ

که ز سرپنجه شاهین قضا غافل بود


ادامه مطلب

[ جمعه 14 مهر 1396  ] [ 9:02 PM ] - سید رضا هاشمی

[ نظرات0 ]

حافظ خستگان را چو طلب باشد و قوت نبود

خستگان را چو طلب باشد و قوت نبود

گر تو بیداد کنی شرط مروت نبود

ما جفا از تو ندیدیم و تو خود نپسندی

آن چه در مذهب ارباب طریقت نبود

خیره آن دیده که آبش نبرد گریه عشق

تیره آن دل که در او شمع محبت نبود

دولت از مرغ همایون طلب و سایه او

زان که با زاغ و زغن شهپر دولت نبود

گر مدد خواستم از پیر مغان عیب مکن

شیخ ما گفت که در صومعه همت نبود

چون طهارت نبود کعبه و بتخانه یکیست

نبود خیر در آن خانه که عصمت نبود

حافظا علم و ادب ورز که در مجلس شاه

هر که را نیست ادب لایق صحبت نبود


ادامه مطلب

[ جمعه 14 مهر 1396  ] [ 7:59 PM ] - سید رضا هاشمی

[ نظرات0 ]

.: تعداد کل صفحات :. [ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ] [ 6 ] [ 7 ] [ 8 ] [ 9 ] [ 10 ] [ > ]