به کوی میکده یا رب سحر چه مشغله بود
که جوش شاهد و ساقی و شمع و مشعله بود
حدیث عشق که از حرف و صوت مستغنیست
به ناله دف و نی در خروش و ولوله بود
مباحثی که در آن مجلس جنون میرفت
ورای مدرسه و قال و قیل مساله بود
دل از کرشمه ساقی به شکر بود ولی
ز نامساعدی بختش اندکی گله بود
قیاس کردم و آن چشم جادوانه مست
هزار ساحر چون سامریش در گله بود
بگفتمش به لبم بوسهای حوالت کن
به خنده گفت کی ات با من این معامله بود
ز اخترم نظری سعد در ره است که دوش
میان ماه و رخ یار من مقابله بود
دهان یار که درمان درد حافظ داشت
فغان که وقت مروت چه تنگ حوصله بود
ادامه مطلب
[ جمعه 14 مهر 1396 ] [ 7:58 PM ] - سید رضا هاشمی
[ نظرات0 ]
مسلمانان مرا وقتی دلی بود که با وی گفتمی گر مشکلی بود به گردابی چو میافتادم از غم به تدبیرش امید ساحلی بود دلی همدرد و یاری مصلحت بین که استظهار هر اهل دلی بود ز من ضایع شد اندر کوی جانان چه دامنگیر یا رب منزلی بود هنر بیعیب حرمان نیست لیکن ز من محرومتر کی سائلی بود بر این جان پریشان رحمت آرید که وقتی کاردانی کاملی بود مرا تا عشق تعلیم سخن کرد حدیثم نکته هر محفلی بود مگو دیگر که حافظ نکتهدان است که ما دیدیم و محکم جاهلی بود
[ جمعه 14 مهر 1396 ] [ 7:57 PM ] - سید رضا هاشمی
[ نظرات0 ]
از دیده خون دل همه بر روی ما رود بر روی ما ز دیده چه گویم چهها رود ما در درون سینه هوایی نهفتهایم بر باد اگر رود دل ما زان هوا رود خورشید خاوری کند از رشک جامه چاک گر ماه مهرپرور من در قبا رود بر خاک راه یار نهادیم روی خویش بر روی ما رواست اگر آشنا رود سیل است آب دیده و هر کس که بگذرد گر خود دلش ز سنگ بود هم ز جا رود ما را به آب دیده شب و روز ماجراست زان رهگذر که بر سر کویش چرا رود حافظ به کوی میکده دایم به صدق دل چون صوفیان صومعه دار از صفا رود
[ جمعه 14 مهر 1396 ] [ 7:49 PM ] - سید رضا هاشمی
[ نظرات0 ]
چو دست بر سر زلفش زنم به تاب رود ور آشتی طلبم با سر عتاب رود چو ماه نو ره بیچارگان نظاره زند به گوشه ابرو و در نقاب رود شب شراب خرابم کند به بیداری وگر به روز شکایت کنم به خواب رود طریق عشق پرآشوب و فتنه است ای دل بیفتد آن که در این راه با شتاب رود گدایی در جانان به سلطنت مفروش کسی ز سایه این در به آفتاب رود سواد نامه موی سیاه چون طی شد بیاض کم نشود گر صد انتخاب رود حباب را چو فتد باد نخوت اندر سر کلاه داریش اندر سر شراب رود حجاب راه تویی حافظ از میان برخیز خوشا کسی که در این راه بیحجاب رود
[ جمعه 14 مهر 1396 ] [ 7:47 PM ] - سید رضا هاشمی
[ نظرات0 ]
خوشا دلی که مدام از پی نظر نرود به هر درش که بخوانند بیخبر نرود طمع در آن لب شیرین نکردنم اولی ولی چگونه مگس از پی شکر نرود سواد دیده غمدیدهام به اشک مشوی که نقش خال توام هرگز از نظر نرود ز من چو باد صبا بوی خود دریغ مدار چرا که بی سر زلف توام به سر نرود دلا مباش چنین هرزه گرد و هرجایی که هیچ کار ز پیشت بدین هنر نرود مکن به چشم حقارت نگاه در من مست که آبروی شریعت بدین قدر نرود من گدا هوس سروقامتی دارم که دست در کمرش جز به سیم و زر نرود تو کز مکارم اخلاق عالمی دگری وفای عهد من از خاطرت به درنرود سیاه نامهتر از خود کسی نمیبینم چگونه چون قلمم دود دل به سر نرود به تاج هدهدم از ره مبر که باز سفید چو باشه در پی هر صید مختصر نرود بیار باده و اول به دست حافظ ده به شرط آن که ز مجلس سخن به درنرود
[ جمعه 14 مهر 1396 ] [ 6:28 PM ] - سید رضا هاشمی
[ نظرات0 ]
اگر به باده مشکین دلم کشد شاید که بوی خیر ز زهد ریا نمیآید جهانیان همه گر منع من کنند از عشق من آن کنم که خداوندگار فرماید طمع ز فیض کرامت مبر که خلق کریم گنه ببخشد و بر عاشقان ببخشاید مقیم حلقه ذکر است دل بدان امید که حلقهای ز سر زلف یار بگشاید تو را که حسن خداداده هست و حجله بخت چه حاجت است که مشاطهات بیاراید چمن خوش است و هوا دلکش است و می بیغش کنون بجز دل خوش هیچ در نمیباید جمیلهایست عروس جهان ولی هش دار که این مخدره در عقد کس نمیآید به لابه گفتمش ای ماه رخ چه باشد اگر به یک شکر ز تو دلخستهای بیاساید به خنده گفت که حافظ خدای را مپسند که بوسه تو رخ ماه را بیالاید
[ جمعه 14 مهر 1396 ] [ 6:26 PM ] - سید رضا هاشمی
[ نظرات0 ]
اگر به باده مشکین دلم کشد شاید که بوی خیر ز زهد ریا نمیآید جهانیان همه گر منع من کنند از عشق من آن کنم که خداوندگار فرماید طمع ز فیض کرامت مبر که خلق کریم گنه ببخشد و بر عاشقان ببخشاید مقیم حلقه ذکر است دل بدان امید که حلقهای ز سر زلف یار بگشاید تو را که حسن خداداده هست و حجله بخت چه حاجت است که مشاطهات بیاراید چمن خوش است و هوا دلکش است و می بیغش کنون بجز دل خوش هیچ در نمیباید جمیلهایست عروس جهان ولی هش دار که این مخدره در عقد کس نمیآید به لابه گفتمش ای ماه رخ چه باشد اگر به یک شکر ز تو دلخستهای بیاساید به خنده گفت که حافظ خدای را مپسند که بوسه تو رخ ماه را بیالاید
[ جمعه 14 مهر 1396 ] [ 5:01 PM ] - سید رضا هاشمی
[ نظرات0 ]
گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آید گفتم که ماه من شو گفتا اگر برآید گفتم ز مهرورزان رسم وفا بیاموز گفتا ز خوبرویان این کار کمتر آید گفتم که بر خیالت راه نظر ببندم گفتا که شب رو است او از راه دیگر آید گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد گفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آید گفتم خوشا هوایی کز باد صبح خیزد گفتا خنک نسیمی کز کوی دلبر آید گفتم که نوش لعلت ما را به آرزو کشت گفتا تو بندگی کن کو بنده پرور آید گفتم دل رحیمت کی عزم صلح دارد گفتا مگوی با کس تا وقت آن درآید گفتم زمان عشرت دیدی که چون سر آمد گفتا خموش حافظ کاین غصه هم سر آید
[ جمعه 14 مهر 1396 ] [ 5:00 PM ] - سید رضا هاشمی
[ نظرات0 ]
بر سر آنم که گر ز دست برآید دست به کاری زنم که غصه سر آید خلوت دل نیست جای صحبت اضداد دیو چو بیرون رود فرشته درآید صحبت حکام ظلمت شب یلداست نور ز خورشید جوی بو که برآید بر در ارباب بیمروت دنیا چند نشینی که خواجه کی به درآید ترک گدایی مکن که گنج بیابی از نظر ره روی که در گذر آید صالح و طالح متاع خویش نمودند تا که قبول افتد و که در نظر آید بلبل عاشق تو عمر خواه که آخر باغ شود سبز و شاخ گل به بر آید غفلت حافظ در این سراچه عجب نیست هر که به میخانه رفت بیخبر آید
[ جمعه 14 مهر 1396 ] [ 4:59 PM ] - سید رضا هاشمی
[ نظرات0 ]
نفس برآمد و کام از تو بر نمیآید فغان که بخت من از خواب در نمیآید صبا به چشم من انداخت خاکی از کویش که آب زندگیم در نظر نمیآید قد بلند تو را تا به بر نمیگیرم درخت کام و مرادم به بر نمیآید مگر به روی دلارای یار ما ور نی به هیچ وجه دگر کار بر نمیآید مقیم زلف تو شد دل که خوش سوادی دید وز آن غریب بلاکش خبر نمیآید ز شست صدق گشادم هزار تیر دعا ولی چه سود یکی کارگر نمیآید بسم حکایت دل هست با نسیم سحر ولی به بخت من امشب سحر نمیآید در این خیال به سر شد زمان عمر و هنوز بلای زلف سیاهت به سر نمیآید
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب