گلچین شعر

زندگی وزن نگاهیست که در خاطره ها می ماند. سهراب سپهری

حافظ ناگهان پرده برانداخته​ای یعنی چه

ناگهان پرده برانداخته​ای یعنی چه

مست از خانه برون تاخته​ای یعنی چه

زلف در دست صبا گوش به فرمان رقیب

این چنین با همه درساخته​ای یعنی چه

شاه خوبانی و منظور گدایان شده​ای

قدر این مرتبه نشناخته​ای یعنی چه

نه سر زلف خود اول تو به دستم دادی

بازم از پای درانداخته​ای یعنی چه

سخنت رمز دهان گفت و کمر سر میان

و از میان تیغ به ما آخته​ای یعنی چه

هر کس از مهره مهر تو به نقشی مشغول

عاقبت با همه کج باخته​ای یعنی چه

حافظا در دل تنگت چو فرود آمد یار

خانه از غیر نپرداخته​ای یعنی چه


ادامه مطلب

[ جمعه 14 مهر 1396  ] [ 12:09 PM ] - سید رضا هاشمی

[ نظرات0 ]

حافظ در سرای مغان رفته بود و آب زده

در سرای مغان رفته بود و آب زده

نشسته پیر و صلایی به شیخ و شاب زده

سبوکشان همه در بندگیش بسته کمر

ولی ز ترک کله چتر بر سحاب زده

شعاع جام و قدح نور ماه پوشیده

عذار مغبچگان راه آفتاب زده

عروس بخت در آن حجله با هزاران ناز

شکسته کسمه و بر برگ گل گلاب زده

گرفته ساغر عشرت فرشته رحمت

ز جرعه بر رخ حور و پری گلاب زده

ز شور و عربده شاهدان شیرین کار

شکر شکسته سمن ریخته رباب زده

سلام کردم و با من به روی خندان گفت

که ای خمارکش مفلس شراب زده

که این کند که تو کردی به ضعف همت و رای

ز گنج خانه شده خیمه بر خراب زده

وصال دولت بیدار ترسمت ندهند

که خفته​ای تو در آغوش بخت خواب زده

بیا به میکده حافظ که بر تو عرضه کنم

هزار صف ز دعاهای مستجاب زده

فلک جنیبه کش شاه نصره الدین است

بیا ببین ملکش دست در رکاب زده

خرد که ملهم غیب است بهر کسب شرف

ز بام عرش صدش بوسه بر جناب زده


ادامه مطلب

[ جمعه 14 مهر 1396  ] [ 12:09 PM ] - سید رضا هاشمی

[ نظرات0 ]

حافظ دامن کشان همی​شد در شرب زرکشیده

دامن کشان همی​شد در شرب زرکشیده

صد ماه رو ز رشکش جیب قصب دریده

از تاب آتش می بر گرد عارضش خوی

چون قطره​های شبنم بر برگ گل چکیده

لفظی فصیح شیرین قدی بلند چابک

رویی لطیف زیبا چشمی خوش کشیده

یاقوت جان فزایش از آب لطف زاده

شمشاد خوش خرامش در ناز پروریده

آن لعل دلکشش بین وان خنده دل آشوب

وان رفتن خوشش بین وان گام آرمیده

آن آهوی سیه چشم از دام ما برون شد

یاران چه چاره سازم با این دل رمیده

زنهار تا توانی اهل نظر میازار

دنیا وفا ندارد ای نور هر دو دیده

تا کی کشم عتیبت از چشم دلفریبت

روزی کرشمه​ای کن ای یار برگزیده

گر خاطر شریفت رنجیده شد ز حافظ

بازآ که توبه کردیم از گفته و شنیده

بس شکر بازگویم در بندگی خواجه

گر اوفتد به دستم آن میوه رسیده


ادامه مطلب

[ جمعه 14 مهر 1396  ] [ 12:08 PM ] - سید رضا هاشمی

[ نظرات0 ]

حافظ لبش می​بوسم و در می​کشم می

لبش می​بوسم و در می​کشم می

به آب زندگانی برده​ام پی

نه رازش می​توانم گفت با کس

نه کس را می​توانم دید با وی

لبش می​بوسد و خون می​خورد جام

رخش می​بیند و گل می​کند خوی

بده جام می و از جم مکن یاد

که می​داند که جم کی بود و کی کی

بزن در پرده چنگ ای ماه مطرب

رگش بخراش تا بخروشم از وی

گل از خلوت به باغ آورد مسند

بساط زهد همچون غنچه کن طی

چو چشمش مست را مخمور مگذار

به یاد لعلش ای ساقی بده می

نجوید جان از آن قالب جدایی

که باشد خون جامش در رگ و پی

زبانت درکش ای حافظ زمانی

حدیث بی زبانان بشنو از نی


ادامه مطلب

[ جمعه 14 مهر 1396  ] [ 12:07 PM ] - سید رضا هاشمی

[ نظرات0 ]

حافظ ای دل مباش یک دم خالی ز عشق و مستی

ای دل مباش یک دم خالی ز عشق و مستی

وان گه برو که رستی از نیستی و هستی

گر جان به تن ببینی مشغول کار او شو

هر قبله​ای که بینی بهتر ز خودپرستی

با ضعف و ناتوانی همچون نسیم خوش باش

بیماری اندر این ره بهتر ز تندرستی

در مذهب طریقت خامی نشان کفر است

آری طریق دولت چالاکی است و چستی

تا فضل و عقل بینی بی​معرفت نشینی

یک نکته​ات بگویم خود را مبین که رستی

در آستان جانان از آسمان میندیش

کز اوج سربلندی افتی به خاک پستی

خار ار چه جان بکاهد گل عذر آن بخواهد

سهل است تلخی می در جنب ذوق مستی

صوفی پیاله پیما حافظ قرابه پرهیز

ای کوته آستینان تا کی درازدستی


ادامه مطلب

[ جمعه 14 مهر 1396  ] [ 12:07 PM ] - سید رضا هاشمی

[ نظرات0 ]

حافظ ای قصه بهشت ز کویت حکایتی

ای قصه بهشت ز کویت حکایتی

شرح جمال حور ز رویت روایتی

انفاس عیسی از لب لعلت لطیفه​ای

آب خضر ز نوش لبانت کنایتی

هر پاره از دل من و از غصه قصه​ای

هر سطری از خصال تو و از رحمت آیتی

کی عطرسای مجلس روحانیان شدی

گل را اگر نه بوی تو کردی رعایتی

در آرزوی خاک در یار سوختیم

یاد آور ای صبا که نکردی حمایتی

ای دل به هرزه دانش و عمرت به باد رفت

صد مایه داشتی و نکردی کفایتی

بوی دل کباب من آفاق را گرفت

این آتش درون بکند هم سرایتی

در آتش ار خیال رخش دست می​دهد

ساقی بیا که نیست ز دوزخ شکایتی

دانی مراد حافظ از این درد و غصه چیست

از تو کرشمه​ای و ز خسرو عنایتی


ادامه مطلب

[ جمعه 14 مهر 1396  ] [ 12:06 PM ] - سید رضا هاشمی

[ نظرات0 ]

حافظ دیدم به خواب دوش که ماهی برآمدی

دیدم به خواب دوش که ماهی برآمدی

کز عکس روی او شب هجران سر آمدی

تعبیر رفت یار سفرکرده می​رسد

ای کاج هر چه زودتر از در درآمدی

ذکرش به خیر ساقی فرخنده فال من

کز در مدام با قدح و ساغر آمدی

خوش بودی ار به خواب بدیدی دیار خویش

تا یاد صحبتش سوی ما رهبر آمدی

فیض ازل به زور و زر ار آمدی به دست

آب خضر نصیبه اسکندر آمدی

آن عهد یاد باد که از بام و در مرا

هر دم پیام یار و خط دلبر آمدی

کی یافتی رقیب تو چندین مجال ظلم

مظلومی ار شبی به در داور آمدی

خامان ره نرفته چه دانند ذوق عشق

دریادلی بجوی دلیری سرآمدی

آن کو تو را به سنگ دلی کرد رهنمون

ای کاشکی که پاش به سنگی برآمدی

گر دیگری به شیوه حافظ زدی رقم

مقبول طبع شاه هنرپرور آمدی


ادامه مطلب

[ جمعه 14 مهر 1396  ] [ 12:06 PM ] - سید رضا هاشمی

[ نظرات0 ]

حافظ تو را که هر چه مراد است در جهان داری

تو را که هر چه مراد است در جهان داری

چه غم ز حال ضعیفان ناتوان داری

بخواه جان و دل از بنده و روان بستان

که حکم بر سر آزادگان روان داری

میان نداری و دارم عجب که هر ساعت

میان مجمع خوبان کنی میانداری

بیاض روی تو را نیست نقش درخور از آنک

سوادی از خط مشکین بر ارغوان داری

بنوش می که سبکروحی و لطیف مدام

علی الخصوص در آن دم که سر گران داری

مکن عتاب از این بیش و جور بر دل ما

مکن هر آن چه توانی که جای آن داری

به اختیارت اگر صد هزار تیر جفاست

به قصد جان من خسته در کمان داری

بکش جفای رقیبان مدام و جور حسود

که سهل باشد اگر یار مهربان داری

به وصل دوست گرت دست می​دهد یک دم

برو که هر چه مراد است در جهان داری

چو گل به دامن از این باغ می​بری حافظ

چه غم ز ناله و فریاد باغبان داری


ادامه مطلب

[ جمعه 14 مهر 1396  ] [ 12:05 PM ] - سید رضا هاشمی

[ نظرات0 ]

حافظ ای که دایم به خویش مغروری

ای که دایم به خویش مغروری

گر تو را عشق نیست معذوری

گرد دیوانگان عشق مگرد

که به عقل عقیله مشهوری

مستی عشق نیست در سر تو

رو که تو مست آب انگوری

روی زرد است و آه دردآلود

عاشقان را دوای رنجوری

بگذر از نام و ننگ خود حافظ

ساغر می​طلب که مخموری


ادامه مطلب

[ جمعه 14 مهر 1396  ] [ 12:04 PM ] - سید رضا هاشمی

[ نظرات0 ]

حافظ عمر بگذشت به بی​حاصلی و بوالهوسی

عمر بگذشت به بی​حاصلی و بوالهوسی

ای پسر جام می​ام ده که به پیری برسی

چه شکرهاست در این شهر که قانع شده​اند

شاهبازان طریقت به مقام مگسی

دوش در خیل غلامان درش می​رفتم

گفت ای عاشق بیچاره تو باری چه کسی

با دل خون شده چون نافه خوشش باید بود

هر که مشهور جهان گشت به مشکین نفسی

لمع البرق من الطور و آنست به

فلعلی لک آت بشهاب قبس

کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش

وه که بس بی​خبر از غلغل چندین جرسی

بال بگشا و صفیر از شجر طوبی زن

حیف باشد چو تو مرغی که اسیر قفسی

تا چو مجمر نفسی دامن جانان گیرم

جان نهادیم بر آتش ز پی خوش نفسی

چند پوید به هوای تو ز هر سو حافظ

یسر الله طریقا بک یا ملتمسی


ادامه مطلب

[ جمعه 14 مهر 1396  ] [ 12:04 PM ] - سید رضا هاشمی

[ نظرات0 ]

.: تعداد کل صفحات :. [ <> [ 10 ] [ 11 ] [ 12 ] [ 13 ] [ 14 ] [ 15 ] [ 16 ] [ 17 ] [ 18 ] [ 19 ] [ > ]