حسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت
آری به اتفاق جهان میتوان گرفت
افشای راز خلوتیان خواست کرد شمع
شکر خدا که سر دلش در زبان گرفت
زین آتش نهفته که در سینه من است
خورشید شعلهایست که در آسمان گرفت
میخواست گل که دم زند از رنگ و بوی دوست
از غیرت صبا نفسش در دهان گرفت
آسوده بر کنار چو پرگار میشدم
دوران چو نقطه عاقبتم در میان گرفت
آن روز شوق ساغر می خرمنم بسوخت
کآتش ز عکس عارض ساقی در آن گرفت
خواهم شدن به کوی مغان آستین فشان
زین فتنهها که دامن آخرزمان گرفت
می خور که هر که آخر کار جهان بدید
از غم سبک برآمد و رطل گران گرفت
بر برگ گل به خون شقایق نوشتهاند
کان کس که پخته شد می چون ارغوان گرفت
حافظ چو آب لطف ز نظم تو میچکد
حاسد چگونه نکته تواند بر آن گرفت
ادامه مطلب
[ پنج شنبه 13 مهر 1396 ] [ 8:31 PM ] - سید رضا هاشمی
[ نظرات0 ]
ای هدهد صبا به سبا میفرستمت بنگر که از کجا به کجا میفرستمت حیف است طایری چو تو در خاکدان غم زین جا به آشیان وفا میفرستمت در راه عشق مرحله قرب و بعد نیست میبینمت عیان و دعا میفرستمت هر صبح و شام قافلهای از دعای خیر در صحبت شمال و صبا میفرستمت تا لشکر غمت نکند ملک دل خراب جان عزیز خود به نوا میفرستمت ای غایب از نظر که شدی همنشین دل میگویمت دعا و ثنا میفرستمت در روی خود تفرج صنع خدای کن کآیینه خدای نما میفرستمت تا مطربان ز شوق منت آگهی دهند قول و غزل به ساز و نوا میفرستمت ساقی بیا که هاتف غیبم به مژده گفت با درد صبر کن که دوا میفرستمت حافظ سرود مجلس ما ذکر خیر توست بشتاب هان که اسب و قبا میفرستمت
[ پنج شنبه 13 مهر 1396 ] [ 8:25 PM ] - سید رضا هاشمی
[ نظرات0 ]
ای غایب از نظر به خدا میسپارمت جانم بسوختی و به دل دوست دارمت تا دامن کفن نکشم زیر پای خاک باور مکن که دست ز دامن بدارمت محراب ابرویت بنما تا سحرگهی دست دعا برآرم و در گردن آرمت گر بایدم شدن سوی هاروت بابلی صد گونه جادویی بکنم تا بیارمت خواهم که پیش میرمت ای بیوفا طبیب بیمار بازپرس که در انتظارمت صد جوی آب بستهام از دیده بر کنار بر بوی تخم مهر که در دل بکارمت خونم بریخت و از غم عشقم خلاص داد منت پذیر غمزه خنجر گذارمت میگریم و مرادم از این سیل اشکبار تخم محبت است که در دل بکارمت بارم ده از کرم سوی خود تا به سوز دل در پای دم به دم گهر از دیده بارمت حافظ شراب و شاهد و رندی نه وضع توست فی الجمله میکنی و فرو میگذارمت
[ پنج شنبه 13 مهر 1396 ] [ 8:24 PM ] - سید رضا هاشمی
[ نظرات0 ]
چه لطف بود که ناگاه رشحه قلمت حقوق خدمت ما عرضه کرد بر کرمت به نوک خامه رقم کردهای سلام مرا که کارخانه دوران مباد بی رقمت نگویم از من بیدل به سهو کردی یاد که در حساب خرد نیست سهو بر قلمت مرا ذلیل مگردان به شکر این نعمت که داشت دولت سرمد عزیز و محترمت بیا که با سر زلفت قرار خواهم کرد که گر سرم برود برندارم از قدمت ز حال ما دلت آگه شود مگر وقتی که لاله بردمد از خاک کشتگان غمت روان تشنه ما را به جرعهای دریاب چو میدهند زلال خضر ز جام جمت همیشه وقت تو ای عیسی صبا خوش باد که جان حافظ دلخسته زنده شد به دمت
[ پنج شنبه 13 مهر 1396 ] [ 8:23 PM ] - سید رضا هاشمی
[ نظرات0 ]
زان یار دلنوازم شکریست با شکایت گر نکته دان عشقی بشنو تو این حکایت بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردم یا رب مباد کس را مخدوم بی عنایت رندان تشنه لب را آبی نمیدهد کس گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کان جا سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت چشمت به غمزه ما را خون خورد و میپسندی جانا روا نباشد خون ریز را حمایت در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود از گوشهای برون آی ای کوکب هدایت از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود زنهار از این بیابان وین راه بینهایت ای آفتاب خوبان میجوشد اندرونم یک ساعتم بگنجان در سایه عنایت این راه را نهایت صورت کجا توان بست کش صد هزار منزل بیش است در بدایت هر چند بردی آبم روی از درت نتابم جور از حبیب خوشتر کز مدعی رعایت عشقت رسد به فریاد ار خود به سان حافظ قرآن ز بر بخوانی در چارده روایت
[ پنج شنبه 13 مهر 1396 ] [ 8:22 PM ] - سید رضا هاشمی
[ نظرات0 ]
اگر به مذهب تو خون عاشق است مباح صلاح ما همه آن است کان تو راست صلاح سواد زلف سیاه تو جاعل الظلمات بیاض روی چو ماه تو فالق الاصباح ز چین زلف کمندت کسی نیافت خلاص از آن کمانچه ابرو و تیر چشم نجاح ز دیدهام شده یک چشمه در کنار روان که آشنا نکند در میان آن ملاح لب چو آب حیات تو هست قوت جان وجود خاکی ما را از اوست ذکر رواح بداد لعل لبت بوسهای به صد زاری گرفت کام دلم ز او به صد هزار الحاح دعای جان تو ورد زبان مشتاقان همیشه تا که بود متصل مسا و صباح صلاح و توبه و تقوی ز ما مجو حافظ ز رند و عاشق و مجنون کسی نیافت صلاح
[ پنج شنبه 13 مهر 1396 ] [ 8:21 PM ] - سید رضا هاشمی
[ نظرات0 ]
شراب و عیش نهان چیست کار بیبنیاد زدیم بر صف رندان و هر چه بادا باد گره ز دل بگشا و از سپهر یاد مکن که فکر هیچ مهندس چنین گره نگشاد ز انقلاب زمانه عجب مدار که چرخ از این فسانه هزاران هزار دارد یاد قدح به شرط ادب گیر زان که ترکیبش ز کاسه سر جمشید و بهمن است و قباد که آگه است که کاووس و کی کجا رفتند که واقف است که چون رفت تخت جم بر باد ز حسرت لب شیرین هنوز میبینم که لاله میدمد از خون دیده فرهاد مگر که لاله بدانست بیوفایی دهر که تا بزاد و بشد جام می ز کف ننهاد بیا بیا که زمانی ز می خراب شویم مگر رسیم به گنجی در این خراب آباد نمیدهند اجازت مرا به سیر و سفر نسیم باد مصلا و آب رکن آباد قدح مگیر چو حافظ مگر به ناله چنگ که بستهاند بر ابریشم طرب دل شاد
[ پنج شنبه 13 مهر 1396 ] [ 8:21 PM ] - سید رضا هاشمی
[ نظرات0 ]
تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد وجود نازکت آزرده گزند مباد سلامت همه آفاق در سلامت توست به هیچ عارضه شخص تو دردمند مباد جمال صورت و معنی ز امن صحت توست که ظاهرت دژم و باطنت نژند مباد در این چمن چو درآید خزان به یغمایی رهش به سرو سهی قامت بلند مباد در آن بساط که حسن تو جلوه آغازد مجال طعنه بدبین و بدپسند مباد هر آن که روی چو ماهت به چشم بد بیند بر آتش تو بجز جان او سپند مباد شفا ز گفته شکرفشان حافظ جوی که حاجتت به علاج گلاب و قند مباد
[ پنج شنبه 13 مهر 1396 ] [ 8:18 PM ] - سید رضا هاشمی
[ نظرات0 ]
دیر است که دلدار پیامی نفرستاد ننوشت سلامی و کلامی نفرستاد صد نامه فرستادم و آن شاه سواران پیکی ندوانید و سلامی نفرستاد سوی من وحشی صفت عقل رمیده آهوروشی کبک خرامی نفرستاد دانست که خواهد شدنم مرغ دل از دست و از آن خط چون سلسله دامی نفرستاد فریاد که آن ساقی شکرلب سرمست دانست که مخمورم و جامی نفرستاد چندان که زدم لاف کرامات و مقامات هیچم خبر از هیچ مقامی نفرستاد حافظ به ادب باش که واخواست نباشد گر شاه پیامی به غلامی نفرستاد
[ پنج شنبه 13 مهر 1396 ] [ 6:50 PM ] - سید رضا هاشمی
[ نظرات0 ]
درخت دوستی بنشان که کام دل به بار آرد نهال دشمنی برکن که رنج بیشمار آرد چو مهمان خراباتی به عزت باش با رندان که درد سر کشی جانا گرت مستی خمار آرد شب صحبت غنیمت دان که بعد از روزگار ما بسی گردش کند گردون بسی لیل و نهار آرد عماری دار لیلی را که مهد ماه در حکم است خدا را در دل اندازش که بر مجنون گذار آرد بهار عمر خواه ای دل وگرنه این چمن هر سال چو نسرین صد گل آرد بار و چون بلبل هزار آرد خدا را چون دل ریشم قراری بست با زلفت بفرما لعل نوشین را که زودش باقرار آرد در این باغ از خدا خواهد دگر پیرانه سر حافظ نشیند بر لب جویی و سروی در کنار آرد
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب