گلچین شعر

زندگی وزن نگاهیست که در خاطره ها می ماند. سهراب سپهری

حافظ حسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت

حسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت

آری به اتفاق جهان می​توان گرفت

افشای راز خلوتیان خواست کرد شمع

شکر خدا که سر دلش در زبان گرفت

زین آتش نهفته که در سینه من است

خورشید شعله​ایست که در آسمان گرفت

می​خواست گل که دم زند از رنگ و بوی دوست

از غیرت صبا نفسش در دهان گرفت

آسوده بر کنار چو پرگار می​شدم

دوران چو نقطه عاقبتم در میان گرفت

آن روز شوق ساغر می خرمنم بسوخت

کآتش ز عکس عارض ساقی در آن گرفت

خواهم شدن به کوی مغان آستین فشان

زین فتنه​ها که دامن آخرزمان گرفت

می خور که هر که آخر کار جهان بدید

از غم سبک برآمد و رطل گران گرفت

بر برگ گل به خون شقایق نوشته​اند

کان کس که پخته شد می چون ارغوان گرفت

حافظ چو آب لطف ز نظم تو می​چکد

حاسد چگونه نکته تواند بر آن گرفت


ادامه مطلب

[ پنج شنبه 13 مهر 1396  ] [ 8:31 PM ] - سید رضا هاشمی

[ نظرات0 ]

حافظ ای هدهد صبا به سبا می​فرستمت

ای هدهد صبا به سبا می​فرستمت

بنگر که از کجا به کجا می​فرستمت

حیف است طایری چو تو در خاکدان غم

زین جا به آشیان وفا می​فرستمت

در راه عشق مرحله قرب و بعد نیست

می​بینمت عیان و دعا می​فرستمت

هر صبح و شام قافله​ای از دعای خیر

در صحبت شمال و صبا می​فرستمت

تا لشکر غمت نکند ملک دل خراب

جان عزیز خود به نوا می​فرستمت

ای غایب از نظر که شدی همنشین دل

می​گویمت دعا و ثنا می​فرستمت

در روی خود تفرج صنع خدای کن

کآیینه خدای نما می​فرستمت

تا مطربان ز شوق منت آگهی دهند

قول و غزل به ساز و نوا می​فرستمت

ساقی بیا که هاتف غیبم به مژده گفت

با درد صبر کن که دوا می​فرستمت

حافظ سرود مجلس ما ذکر خیر توست

بشتاب هان که اسب و قبا می​فرستمت


ادامه مطلب

[ پنج شنبه 13 مهر 1396  ] [ 8:25 PM ] - سید رضا هاشمی

[ نظرات0 ]

حافظ ای غایب از نظر به خدا می​سپارمت

ای غایب از نظر به خدا می​سپارمت

جانم بسوختی و به دل دوست دارمت

تا دامن کفن نکشم زیر پای خاک

باور مکن که دست ز دامن بدارمت

محراب ابرویت بنما تا سحرگهی

دست دعا برآرم و در گردن آرمت

گر بایدم شدن سوی هاروت بابلی

صد گونه جادویی بکنم تا بیارمت

خواهم که پیش میرمت ای بی​وفا طبیب

بیمار بازپرس که در انتظارمت

صد جوی آب بسته​ام از دیده بر کنار

بر بوی تخم مهر که در دل بکارمت

خونم بریخت و از غم عشقم خلاص داد

منت پذیر غمزه خنجر گذارمت

می​گریم و مرادم از این سیل اشکبار

تخم محبت است که در دل بکارمت

بارم ده از کرم سوی خود تا به سوز دل

در پای دم به دم گهر از دیده بارمت

حافظ شراب و شاهد و رندی نه وضع توست

فی الجمله می​کنی و فرو می​گذارمت


ادامه مطلب

[ پنج شنبه 13 مهر 1396  ] [ 8:24 PM ] - سید رضا هاشمی

[ نظرات0 ]

حافظ چه لطف بود که ناگاه رشحه قلمت

چه لطف بود که ناگاه رشحه قلمت

حقوق خدمت ما عرضه کرد بر کرمت

به نوک خامه رقم کرده​ای سلام مرا

که کارخانه دوران مباد بی رقمت

نگویم از من بی​دل به سهو کردی یاد

که در حساب خرد نیست سهو بر قلمت

مرا ذلیل مگردان به شکر این نعمت

که داشت دولت سرمد عزیز و محترمت

بیا که با سر زلفت قرار خواهم کرد

که گر سرم برود برندارم از قدمت

ز حال ما دلت آگه شود مگر وقتی

که لاله بردمد از خاک کشتگان غمت

روان تشنه ما را به جرعه​ای دریاب

چو می​دهند زلال خضر ز جام جمت

همیشه وقت تو ای عیسی صبا خوش باد

که جان حافظ دلخسته زنده شد به دمت


ادامه مطلب

[ پنج شنبه 13 مهر 1396  ] [ 8:23 PM ] - سید رضا هاشمی

[ نظرات0 ]

حافظ زان یار دلنوازم شکریست با شکایت

زان یار دلنوازم شکریست با شکایت

گر نکته دان عشقی بشنو تو این حکایت

بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردم

یا رب مباد کس را مخدوم بی عنایت

رندان تشنه لب را آبی نمی​دهد کس

گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت

در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کان جا

سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت

چشمت به غمزه ما را خون خورد و می​پسندی

جانا روا نباشد خون ریز را حمایت

در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود

از گوشه​ای برون آی ای کوکب هدایت

از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود

زنهار از این بیابان وین راه بی​نهایت

ای آفتاب خوبان می​جوشد اندرونم

یک ساعتم بگنجان در سایه عنایت

این راه را نهایت صورت کجا توان بست

کش صد هزار منزل بیش است در بدایت

هر چند بردی آبم روی از درت نتابم

جور از حبیب خوشتر کز مدعی رعایت

عشقت رسد به فریاد ار خود به سان حافظ

قرآن ز بر بخوانی در چارده روایت


ادامه مطلب

[ پنج شنبه 13 مهر 1396  ] [ 8:22 PM ] - سید رضا هاشمی

[ نظرات0 ]

حافظ اگر به مذهب تو خون عاشق است مباح

اگر به مذهب تو خون عاشق است مباح

صلاح ما همه آن است کان تو راست صلاح

سواد زلف سیاه تو جاعل الظلمات

بیاض روی چو ماه تو فالق الاصباح

ز چین زلف کمندت کسی نیافت خلاص

از آن کمانچه ابرو و تیر چشم نجاح

ز دیده​ام شده یک چشمه در کنار روان

که آشنا نکند در میان آن ملاح

لب چو آب حیات تو هست قوت جان

وجود خاکی ما را از اوست ذکر رواح

بداد لعل لبت بوسه​ای به صد زاری

گرفت کام دلم ز او به صد هزار الحاح

دعای جان تو ورد زبان مشتاقان

همیشه تا که بود متصل مسا و صباح

صلاح و توبه و تقوی ز ما مجو حافظ

ز رند و عاشق و مجنون کسی نیافت صلاح


ادامه مطلب

[ پنج شنبه 13 مهر 1396  ] [ 8:21 PM ] - سید رضا هاشمی

[ نظرات0 ]

حافظ شراب و عیش نهان چیست کار بی​بنیاد

شراب و عیش نهان چیست کار بی​بنیاد

زدیم بر صف رندان و هر چه بادا باد

گره ز دل بگشا و از سپهر یاد مکن

که فکر هیچ مهندس چنین گره نگشاد

ز انقلاب زمانه عجب مدار که چرخ

از این فسانه هزاران هزار دارد یاد

قدح به شرط ادب گیر زان که ترکیبش

ز کاسه سر جمشید و بهمن است و قباد

که آگه است که کاووس و کی کجا رفتند

که واقف است که چون رفت تخت جم بر باد

ز حسرت لب شیرین هنوز می​بینم

که لاله می​دمد از خون دیده فرهاد

مگر که لاله بدانست بی​وفایی دهر

که تا بزاد و بشد جام می ز کف ننهاد

بیا بیا که زمانی ز می خراب شویم

مگر رسیم به گنجی در این خراب آباد

نمی​دهند اجازت مرا به سیر و سفر

نسیم باد مصلا و آب رکن آباد

قدح مگیر چو حافظ مگر به ناله چنگ

که بسته​اند بر ابریشم طرب دل شاد


ادامه مطلب

[ پنج شنبه 13 مهر 1396  ] [ 8:21 PM ] - سید رضا هاشمی

[ نظرات0 ]

حافظ تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد

تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد

وجود نازکت آزرده گزند مباد

سلامت همه آفاق در سلامت توست

به هیچ عارضه شخص تو دردمند مباد

جمال صورت و معنی ز امن صحت توست

که ظاهرت دژم و باطنت نژند مباد

در این چمن چو درآید خزان به یغمایی

رهش به سرو سهی قامت بلند مباد

در آن بساط که حسن تو جلوه آغازد

مجال طعنه بدبین و بدپسند مباد

هر آن که روی چو ماهت به چشم بد بیند

بر آتش تو بجز جان او سپند مباد

شفا ز گفته شکرفشان حافظ جوی

که حاجتت به علاج گلاب و قند مباد


ادامه مطلب

[ پنج شنبه 13 مهر 1396  ] [ 8:18 PM ] - سید رضا هاشمی

[ نظرات0 ]

حافظ دیر است که دلدار پیامی نفرستاد

دیر است که دلدار پیامی نفرستاد

ننوشت سلامی و کلامی نفرستاد

صد نامه فرستادم و آن شاه سواران

پیکی ندوانید و سلامی نفرستاد

سوی من وحشی صفت عقل رمیده

آهوروشی کبک خرامی نفرستاد

دانست که خواهد شدنم مرغ دل از دست

و از آن خط چون سلسله دامی نفرستاد

فریاد که آن ساقی شکرلب سرمست

دانست که مخمورم و جامی نفرستاد

چندان که زدم لاف کرامات و مقامات

هیچم خبر از هیچ مقامی نفرستاد

حافظ به ادب باش که واخواست نباشد

گر شاه پیامی به غلامی نفرستاد


ادامه مطلب

[ پنج شنبه 13 مهر 1396  ] [ 6:50 PM ] - سید رضا هاشمی

[ نظرات0 ]

حافظ درخت دوستی بنشان که کام دل به بار آرد

درخت دوستی بنشان که کام دل به بار آرد

نهال دشمنی برکن که رنج بی​شمار آرد

چو مهمان خراباتی به عزت باش با رندان

که درد سر کشی جانا گرت مستی خمار آرد

شب صحبت غنیمت دان که بعد از روزگار ما

بسی گردش کند گردون بسی لیل و نهار آرد

عماری دار لیلی را که مهد ماه در حکم است

خدا را در دل اندازش که بر مجنون گذار آرد

بهار عمر خواه ای دل وگرنه این چمن هر سال

چو نسرین صد گل آرد بار و چون بلبل هزار آرد

خدا را چون دل ریشم قراری بست با زلفت

بفرما لعل نوشین را که زودش باقرار آرد

در این باغ از خدا خواهد دگر پیرانه سر حافظ

نشیند بر لب جویی و سروی در کنار آرد


ادامه مطلب

[ پنج شنبه 13 مهر 1396  ] [ 6:49 PM ] - سید رضا هاشمی

[ نظرات0 ]

.: تعداد کل صفحات :. [ <> [ 10 ] [ 11 ] [ 12 ] [ 13 ] [ 14 ] [ 15 ] [ 16 ] [ 17 ] [ 18 ] [ 19 ] [ > ]