ملکا، جشن مهرگان آمد
جشن شاهان و خسروان آمد
خز به جای ملحم و خرگاه
بدل باغ و بوستان آمد
مورد به جای سوسن آمد باز
می به جای ارغوان آمد
تو جوانمرد و دولت تو جوان
می به بخت تو نوجوان آمد
ادامه مطلب
[ شنبه 15 مهر 1396 ] [ 9:54 PM ] - سید رضا هاشمی
[ نظرات0 ]
چو دست قدرت خراط حقهی مینا فشاند بر رخ کافور عنبر سارا مشعبد فلک از زیر حقه پیدا کرد هزار بیدق سیمین به دست سحرنما ز بهر زینت و زیب مخدرات فلک زمانه نافه گشا شد سپهر غالیه سا برای فکرت و اندیشه در منازل قدس قدم فشرده و در پیش عقل بیش بها فضای هر فلکی ملک خسروی دیدم درون هر طبقی جای والیی والا مقیم طارم هفتم معمری دیدم رفیع قدر و قوی هیکل و بلند غطا ازو گرفته جهان رسم خرقه و زنار وزو گرفته چمن ساز و برگ نشو و نما فراز طاق ششم حاکمی مبارک روی نه چون قضاة زمان، قاضی به صدق و صفا خجسته طلعت و فیروز بخت و فرخ فال سعید طالع و مسعود رای و سعد لقا امیر خطهی پنجم دلاوری دیدم خضاب کرده به خون دست و سر پر از غوغا حسام قاطع او هادم اساس امل سنان سرکش او هالک وجود بقا سریر گاه چهارم که جای پادشهیست فزون ز قیصر و فغفور و هرمز و دارا تهی ز والی و خالی ز یاد شه دیدم ولیک لشکرش از پیش تخت او برپا فراز آن صنمی با هزار غنج و دلال چو دلبران دلاویز و لعبتان ختا گهی به زخمهی سحر آفرین زدی رگ چنگ گهی گرفتی بر دست ساغر صهبا خدیو عرصهی دیوان پیشگاه دوم محاسبی سره دیدم غنی به عقل و ذکا قوی کفایت و باریک فکر و دوراندیش لطیف خاطر و شیرین زبان و نکتهسرا هلال عید ز چرخ یکم درخشان شد ز طرف کاهکشان بر مثال کاهربا
[ شنبه 15 مهر 1396 ] [ 8:43 PM ] - سید رضا هاشمی
[ نظرات0 ]
صباح عید و رخ یار و روزگار شباب خروش چنگ و لب زنده رود و جام شراب هوای دلبر و غوغای عشق و آتش شوق نوای بربط و آواز عود و بانک رباب نوید فتح صفاهان و مژدهی اقبال نشان بخت بلند و امید فتحالباب دماغ باده گساران ز خرمی در جوش درون مهر پرستان ز عاشقی در تاب نشاط در دل و می در کف و طرب در جان نگار سرخوش و ما بیخود و ندیم خراب زهی نمونهی دولت زهی نشانهی بخت دگر چه باشد ازین بیش عیش را اسباب غنیمتست غنیمت شمار فرصت عیش ز باده دست مدار و ز عیش روی متاب به پیش خود بنشان شاهدان شیرین کار که با شکردهنان خوش بود سال و جواب بنوش جام میای جان نازنین عبید شتاب میکند این عمر نازنین دریاب به بزم شاه جهان عیش ران و شادی کن خدایگان جهان آفتاب عالمتاب جلال دولت و دین تاجبخش تخت نشین سپهر مهر و سخا پادشاه عرش جناب سریر بخش ممالک سنان کشور گیر جهانگشای جوان دولت سعادت یاب به نوک نیزه برآرد ز قعر نیل نهنگ به زخم تیر در آرد ز اوج ابر عقاب شدست فتنه در ایام پادشاهی او چو چشم بخت بداندیش جاه او در خواب جهان پناها بر آستان دولت تو سپهر حاجب بارست و مشتری بواب ببسته خدمت صدر ترا صدور میان نهاده طاعت امر ترا ملوک رقاب علو قدر تو جاییست از معارج جاه که وهم تیز قدم در نیایدش پایاب به پیش بحر سخای تو بحر جود محیط چو پیش بحر محیطست لعمههای سراب مثال روی تو و آفتاب چنانک حدیث نور تجلی و پرتو مهتاب فلک زفر تو اندوخته شکوه و جلال خرد ز رای تو آموخته صلاح و صواب هم از مهابت خشم تو کوه در لرزه هم از خجالت دست تو بحر در غر قاب چکان ز تیغ تو خون عدوست پنداری مگر که قطرهی خون میچکد ز قطر سحاب خدایگانا از پرتو عنایت تو که باد سایهی او مستدام بر احباب بر آسمان تو گشتم مقیم و دولت گفت : «نزلت خیر مقام وجدت خیر مب» همیشه تا فکند دست صبح وقت سحر ز تاب شعلهی خورشید بر سپهر طناب طناب عمر ترا امتداد چندان باد که حصر آن نکند فهم تا به روز حساب
[ شنبه 15 مهر 1396 ] [ 8:41 PM ] - سید رضا هاشمی
[ نظرات0 ]
دولت قرین دولت صاحبقران ماست دنیا به کام پادشه کامران ماست سلطان اویس آنکه صفات جلال او بیرون ز حد وهم و خیال و گمان ماست ای آنشهی که گر تو بگوئی روا بود کافاق زنده کردهی فیض بیان ماست بنیاد عدل محکم و بازوی دین قوی از رای روشن و خرد خردهدان ماست ارکان ظلم و قاعدهی جور منهدم از سهم تیر و خنجر گیتی ستان ماست روی زمین که غرقهی طوفان فتنه بود امروز در حمایت گرز و سنان ماست پشت و پناه خلق جهانی به امر خلق احسان شامل و کرم بیکران ماست دولت ملازمیست که با ما بزرگ شد اقبال بندهایست که از خاندان ماست مفتاح ملک و ضامن ارزاق مرد و زن شمشیر و تیر و خامهی گوهرفشان ماست آنجا که از امور سپاهی سخن رود نوک زبان تیغ و قلم ترجمان ماست پیر و جوان متابع تدبیر ما شدند تا رای پیر تابع بخت جوان ماست خورشید پادشاه فلک شد از آنکه او هر بامداد معتکف آستان ماست اقبال پنج نوبت شاهی همی زند اکنونکه هفت کشور عالم از آن ماست از هر طرف که رایت ما جلوه میکند تایید هم رکاب و ظفر همعنان ماست از فرش خاک برگذری تا فراز عرش مردافکنی که پشت نماید کمان ماست هر آرزو که خواستهایم از خدای خویش توفیق عهد کرده که آن در ضمان ماست هرکس که هست در همه آفاق چون عبید آسوده در حمایت حفظ و امان ماست شاها زمان فتنه و آشوب و ظلم رفت وامروز خوشترین زمانها زمان ماست هنگام کین ز جملهی دشمنکشان ما آوازهی بزرگی و نام و نشان ماست ایزد دعای ما به کرم مستجاب کرد زیرا دعای جان تو ورد زبان ماست
[ شنبه 15 مهر 1396 ] [ 8:40 PM ] - سید رضا هاشمی
[ نظرات0 ]
سپیدهدم علم صبح چون روان کردند زمهر بر سر آفاق زرفشان کردند مدبران امور فلک ز راه ختن به تیرگی ز حبش لشگری روان کردند به صد لباس برآمد سپهر بوقلمون چو صبح را تتق از ساده پرنیان کردند چو چتر خسرو خاور خرام پیدا شد سپاه شب بنه در کوهها نهان کردند خروس صبح چو زد بال آتشین بر چرخ غراب را به شب آواره ز آشیان کردند ز آسمان چو نشان شفق پدید آمد کنار کوه پر از تازه ارغوان کردند مسافران سماوی به خطهی مغرب هزیمت از طرف راه کهکشان کردند ز زنگ آینهی صبح زان نفس شد پاک که تیغ مهر زراندود زرفشان کردند مجاهزان فلک صدهزار عقد گهر نثار چتر شهنشاه کامران کردند کشید تیر بر اعدای دولت سلطان مبارزان ختن روی در جهان کردند سحر ز شعلهی خورشید دشمنانش را چو شمع آتش دلسوز در دهان کردند در آنزمان ز سر صدق قدسیان هردم دعای دولت شاه از میان جان کردند سپهر و انجم و خورشید توتیای بصر ز گرد سم سمند خدایگان کردند جمال دنیی و دین پادشاه هفت اقلیم که بخت و دولت بر درگهش قران کردند شهنشهی که ز دیوان کبریا او را خطاب شاه سلاطین انس و جان کردند نظام خدمت او چرخ توامان بستند کمند طاعت او طوق اختران کردند ضمیر روشن و رای مبارک او را بر آسمان و زمین شاه قهرمان کردند جهان پناها دست و دلت ز روی کردم جهانیانرا تا حشر میهمان کردند ترا به دولت سرمد ز بامداد ازل مدبران قضا و قدر ضمان کردند جوان شدند ز سر چرخ پیر و دهر خرف چو التجا به چنین دولت جوان کردند ز لطف و عنف تو رمزیکه باز میگفتند زبان کلک و سنان تو ترجمان کردند چو تیغ قهر کشیدند در ازل آجال نخست بر سر خصم تو امتحان کردند در آنزمان که به قدرت مهندسان قضا بنای شش جهت و هفت آسمان کردند علو جاه ترا شاهی زمین دادند سپاه عدل ترا حامی زمان کردند چو قصر قدر تو میساختند روز ازل حضیص پایهی او فرق فرقدان کردند فراز بام جلال تو پیر گردون را چو هندوان گه و بیگاه پاسبان کردند به عهد عدل تو افسانه گشت در افواه حکایتی که ز دارا و اردوان کردند شدند غرق حیا پیش ابر احسانت کسان که قصهی دریا و وصف کان کردند جناب جاه تو پاینده باد کز ازلش مقر معدلت و منزل امان کردند
[ شنبه 15 مهر 1396 ] [ 8:36 PM ] - سید رضا هاشمی
[ نظرات0 ]
دمید باد دلاویز و بوی جان آورد نوید کوکبهی گل به گلستان آورد رسید موسم نوروز و یمن مقدم او به سوی هر دلی از خرمی نشان آورد شکوفه باز بخندید و لطف خندهی او نشاط با دل محزون عاشقان آورد نسیم خسته شد و ناتوان و میافتد ز بسکه رخت ریاحین بوستان آورد هزاردستان در وصف روی لاله و گل هزار نغمه و دستان به داستان آورد غلام دولت آنم که بر کنار چمن نشست و بابت خود دست در میان آورد سپیدهدم که صبا بهر شاهدان بهار به عرصهی چمن از ابر سایبان آورد چه ذرهاست که بر طرهی بنفشه فشاند چه آب لطف که بر روی ارغوان آورد ز شوق بلبل شوریده دل به گل میگفت بیا بیا که فراقت مرا به جان آورد پیام داد به باد سحر شکوفه که خیز بیا که بیتو نفس بر نمیتوان آورد گل آن زمان به چمن خسرو ریاحین شد که ره به مجلس سلطان کامران آورد جمال دنیی ودین آنکه رای انور او شکست در مه و خورشید آسمان آورد زمانه باز به پیرانه سرجوان زان شد که التجا به چنین دولت جوان آورد خطاب سوسن از آنروی میکنند آزاد که نام بندگی شاه بر زبان آورد در سلامت و اقبال شد به رویش باز هرآنکه روی بدین دولت آستان آورد گرفت جمله جهان آفتاب از آنکه پناه به زیر سایهی چتر خدایگان آورد جهان پناها عدل تو خلق عالم را ز جور حادثه پروانهی امان آورد خجسته کلک گهربار عنبر افشانت به سائلان خبر گنج شایگان آورد کف تو دامن آز و نیاز پر در کرد چو بخشش تو امل را به میهمان آورد تو عین معجز و دولت نگر که یکسر موی خلاف رای تو هرکس که در گمان آورد قضا به قصد سرش تیغ از نیام کشید قدر به کشتن او تیر در کمان آورد عدوی تو ز فلک تاج و تخت میطلبید زمانه از پی او دار و ریسمان آورد هرآنکه سرکشی با تو کرد گردونش به درگه تو ز ناگه به سر دوان آورد جهان زمردی و از مردمی تهی شده بود علو همتت آن رسم در جهان آورد به کام خویش بمان جاودان که بخت ترا زمانه مژدهی اقبال جاودان آورد
[ شنبه 15 مهر 1396 ] [ 8:36 PM ] - سید رضا هاشمی
[ نظرات0 ]
ترکم چو قصد خون دل عاشقان کند ز ابرو و غمزه دست به تیر و کمان کند آرام جان به نرگس ساحر ز ما برد تاراج دل به طرهی عنبر فشان کند چون با کمر به راز درآید میان او جاسوسوار باز سری در میان کند گه بر گل از بنفشه خطی دلربا کشد گه لالهزار سنبل تر سایهبان کند سرمست اگر به باغ رود عکس عارضش خون در کنار تازه گل و ارغوان کند از شرم او چه جلوه کند در کنار جوی سرو از چمن برآید و گل رخ نهان کند سوسن چو بگذرد متمایل به صد زبان افسوس بر شمایل سرو روان کند حال دلم ز زلف پریشان او بپرس تا مو به مو بگوید و یک یک بیان کند از چشم او فسانهی رنجوریم شنو تا او به شرح وصف من ناتوان کند هم دردمند عشق که سودای او پزد سودش به دست باشد اگر سر زیان کند در کوی عشق مدعیش نام کردهاند آنرا که نام سر برد و فکر جان کند دارم امید آنکه به اقبال پادشاه روزی به وصل خویشتنم میهمان کند سلطان اویس آنکه فلک هر دمش خطاب شاه جهان و خسرو گیتی ستان کند شاهی که بهر کسب سعادت همای فتح در زیر سایهی علمش آشیان کند گرد سمند سرکش او را سپهر پیر از روی فخر تاج سر فرقدان کند بیدانشی بود که کسی با وجود او بنشیند و حکایت نوشیروان کند ای خسروی که روز نبرد از نهیب تو کوه از فزع بنالد و دریا فغان کند آه از دمیکه گرز و کمان تو با عدو این چین در ابرو آورد آن سرگران کند کیوان که گوتوال سپهرت هر شبی بر درگه تو بندگی پاسبان کند شهرت به سعد اکبر از آن یافت مشتری کو روز و شب دعای تو ورد زبان کند بهرام از برای سپاه تو دائما ترتیب تیغ و جوشن و بر گستوان کند خورشید نوربخش جهانگیر شد از آنک هر بامداد سجدهی آن آستان کند در بزم تو که مجمع شاهان عالمست ناهید دستیاری خنیاگران کند منظور خلق دوش از آن شد هلال عید کو بر فلک ز نعل سمندت نشان کند جود تو نام هر که به خاطر در آورد رزق هزار سالهی او را ضمان کند طبع عبید را که چو گنجیست شایگان معذور دار قافیه گر شایگان کند بادا قران فتح و ظفر بر جناب تو تا مهر نوربخش به اختر قران کند چندانت عمر باد که چرخ عطیه بخش صد بار پیر گردی و بازت جوان کند
[ شنبه 15 مهر 1396 ] [ 8:35 PM ] - سید رضا هاشمی
[ نظرات0 ]
بنوش باده که فصل بهار میید نوید خرمی از روزگار میید ز ابر قطرهی آب حیات میبارد ز باد نفخهی مشک تتار میید برای رونق بزم معاشران لاله گرفته جام می خوشگوار میید میان باغ به صد لب شکوفه میخندد که سبزه میدمد و گل به بار میید دماغ شیفتگان را به جوش میرد خروش مرغ که از مرغزار میید هزار پیرهن از شوق میکند پاره به گوش غنچه چو بانک هزار میید به باغ گربه بر اطراف شاخ پنداری گشاده پنجه باری شکار میید به هر کجا که رود مرده زنده گرداند نسیم کز طرف جویبار میید کنون چو غنچه و گل هرکجا که زندهدلیست به زیر سایهی بید و چنار میید کنار آب و کنار بتان غنیمت دان کنون که موسم بوس و کنار میید غلام دولت آنم که مست سوی چمن گرفته دست بتی چون نگار میید به باغ جلوه کنان گل نهاده زر بر کف به بزم شاه جهان با نثار میید جمال دنیی ودین کافتاب هر روزه به سوی درگه او بندهوار میید خدایگان سلاطین که دولت او را مدد ز حضرت پروردگار میید شهیکه مژدهی اقبال و کامرانی او ز اوج طارم نیلی حصار میید فلک خزاین جنات آستانهی تو کجا سپهر برین در شمار میید به روز معرکه خورشید تیغ زن هر دم ز زخم تیغ تو در زینهار میید ز باد نیزهی آتش نهیب چون آبت عدوی سوخته دل خاکسار میید به هر طرف که رود رایت تو نصرت و فتح پذیرهاش ز یمین و یسار میید خجسته سایهی چتر جهانگشای ترا ز همنشینی خورشید عار میید به بندگی تو هر کو نگه کند ننگش ز نام رستم و اسفندیار میید ز گفتههای کسان عرض میکنم بیتی که عرض کردنش اینجا به کار میآید ز عمر برخور و دل را نوید شادی ده که بوی دولتت از روزگار میید هزار سال بمان کامران که دولت تو بدانچه رای کنی کامکار میید
[ شنبه 15 مهر 1396 ] [ 8:34 PM ] - سید رضا هاشمی
[ نظرات0 ]
نسیم باد سحر عزم بوستان دارد دمید و بازدمش کیمیای جان دارد رسید مژده که سلطان گل به طالع سعد عزیمت چمن و رای گلستان دارد به ناز تکیه زده بر کنار آب روان ز بید مروحه وز سرو سایبان دارد سمن فسانه ز رخسار حور میگوید چمن طراوت نزهتگه جنان دارد نمیرود همه شب چشم نرگس اندر خواب ز بسکه بلبل شوریده دل فغان دارد هنوز لالهی نورسته ناشگفته تمام چه موجبست که با سبزه سرگران دارد فروغ روی بتم در قدح بدان ماند که آب آید و در روی ارغوان دارد ز عکس چهرهی او لاله را به خون جگر حکایتی است که با غنچه در میان دارد به سرو نسبت آزادی و سرافرازی از آن کنند که آیین راستان دارد زبان درازی از آن در چمن کند سوسن که حرز مدح شهنشاه بر زبان دارد سحاب جود مگر از عطای شاه آموخت که طبع فایض ودست گهر فشان دارد جلال دنیی و دین خسروی که روز نبرد ظفر ملازم و اقبال همعنان دارد شهی که کسوت جاه و منال دولت او طراز سرمد و ترفیع جاودان دارد بلند مرتبه دریا دلی که پایهی قدر بسی رفیعتر از فرق فرقدان دارد به پیش بخشش او یک زمان وفا نکند هر آن متاع که گنجور بحر و کان دارد جهان پناه که خورشید پادشاهی چرخ ز خاکبوسی این فرخ آستان دارد همای دولت آنروز شد همایونفال که زیر سایهی چتر تو آشیان دارد سری که سر کشیی با تو آشکارا کرد دلیکه دشمنی با تو در میان دارد قضا به قصد سرش تیغ میکشد ز نیام قدر به کشتن او تیر در کمان دارد گرفتم آنکه ز شاهان روزگار کسی سپاه بیعدد و ملک بیکران دارد چنین هنر که تو داری کراست در عالم چنین پدر که تو داری که در جهان دارد عبید را که مر بیعنایت تو بود امیدها که بدین دولت جوان دارد ز همت تو به پیرانه سر بیابد زود چه غم زنائبهی دور آسمان دارد اگر چه قافیه شد شایگان چه باک او را که از معانی صد گنج شایگان دارد امیدوار چنانم به فضل حق که ترا همیشه شاه و سرافراز بیگمان دارد خجسته ذات شریف ترا که باقی باد ز شر حادثهی چرخ در امان دارد
[ شنبه 15 مهر 1396 ] [ 8:33 PM ] - سید رضا هاشمی
[ نظرات0 ]
گذشت روزه و سرما رسید عید و بهار کجاست ساقی ما گو بیا و باده بیار صباح عید بده ساغریکه در رمضان بسوختیم ز تسبیح و زهد و استغفار دمیکه بی می و معشوق و نای میگذرد محاسب خردش در نیاورد به شمار غنیمت است غنیمت شمار و فرصت دان «توانگری و جوانی و عشق و بوی بهار» بیا و بزم طرب ساز کن که خوش باشد «شراب و سبزه و آب روان و روی نگار» بهر قدح که دهی پر ز باده از سر صدق دعای دولت شاه جهان کنی تکرار جمال دنیی و دین شاه شیخ ابواسحاق خدایگان جهان پادشاه گیتی دار ستاره جیش قضا حمله و قدر قدرت سپهر بخشش دریا نوال کوه وقار مدبری که جهان را به تیغ اوست نظام شهنشهی که فلک را ز عدل اوست مدار صدای صیت شکوهش به کوه داد سکون شهاب عزم سریعش به باد داده قرار هم از مثر رمحش ستاره در لرزه هم از منافع کلکش جهان پر از ایثار چو رای ثابت او سایه بر فلک انداخت درست مغربی مهر شد تمام عیار کرم پناه جوادیکه هست در جنبش جهان و هرچه در او هست خوار و بیمقدار خدایگانا آنی که با معالی تو خطاب چرخ بود: «لیس غیره دیار» کمینه پیک جناب تو ماه حلقه به گوش کهینه بندهی امرت سماک نیزه گذار همیشه تا که بود ماه و مهر و کیوان را در این حدیقهی زنگارگون مسیر و مدار به کامرانی و اقبال باش تا باید ز عمر و جاه و جوانی و بخت برخوردار عدو به دام و ولی شادکام و بخت جوان فلک مطیع و جهانت غلام و دولت یار
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب