| نام پدر: عباس | تاریخ تولد: 27/03/1346 |
| محل تولد: ایران - اصفهان | تاریخ شهادت: 20/10/1365 |
| محل شهادت: اصفهان | طول مدت حیات: 19 سال |
| مزار شهید: گلستان شهدا-اصفهان | |
ادامه مطلب
[ سه شنبه 12 خرداد 1394 ] [ 11:34 AM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
اون روز موقع نماز ظهر و عصر کنار هم نشسته بودیم که بعد از سلام دادن نماز و وقت تقبل الله، تا دستم رو دراز کردم او دستم را به سختی فشرد که نالهام بلند شد. اما به خنده گفت: نشکست که اینقدر سرو صدا میکنی.
[ سه شنبه 12 خرداد 1394 ] [ 12:44 AM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
او از مرزهای بلاد اسلامی در مقابل تجاوز صهیونیستها به منطقه حفاظت شده و حاوی انبارهای مهمات جلوگیری کرد و فریب نیرنگ دشمن صهیونیست را نخورد و با سلاحش از بلاد اسلام دفاع کرد؛ حق او نشان افتخار بود اما سران خیانتکار مصر مزد او را با محکومیت به حبس ابد و بعد هم مرگی مشکوک در زندان جور دادند.
[ سه شنبه 12 خرداد 1394 ] [ 12:44 AM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
سردار عبدالکریم کریمیپور از همرزمان شهید علمالهدی گفت: بعد از جوسازی دشمن علیه عشایر عرب شهید علمالهدی کار فرهنگی دندانشکنی برای ضربه به بعث انجام داد و بهاندازه ظرفیت یک قطار، عشایر عرب را به زیارت امام خمینی(ره) برد.
[ سه شنبه 12 خرداد 1394 ] [ 12:43 AM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
سردار سید علی بنی لوحی روایت کرده و گفت:عملیات والفجر ۸ در ایام ۲۲ بهمن ۶۴ انجام شد حدود دو سال بعد در سال ۶۶ بنا بر این شد در منطقه فاو یک عملیات دیگری انجام بشود تا ضمن تقویت خطوط دفاعی به سمت بصره نیز پیشرویهایی داشته باشیم.
[ سه شنبه 12 خرداد 1394 ] [ 12:43 AM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
روزی در خواب دیدم که سیدی آمد و دستی به شانهام کشید و گفت: اگر میخواهی خوب شوی، از زیر «عَلَم» رد شو!
[ سه شنبه 12 خرداد 1394 ] [ 12:43 AM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
وقتی که ندای مقاومت سر داده شد، شنیدند کسانی که پشت نیمکتهای مدرسه و کلاسهای دانشگاه بودند، بنایی میکردند، روی زمینهای کشاورزی بودند، رانندگی میکردند و پست و مقامی داشتند، رفتند تا ندای حق را لبیک بگویند.
[ سه شنبه 12 خرداد 1394 ] [ 12:42 AM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
در حالی که طبق معمول نگاهش به جلو بود میگفت: «برای از بین بردن تانکهای دشمن و زرهپوشهای آنها، نیازی به موشک ضد زره نمیبینم! با «آر.پی.جی» بهتر و مقرون به صرفهتر است. من «آر.پی.جی» را به موشک ضد زره ترجیح میدهم ...!!».
[ سه شنبه 12 خرداد 1394 ] [ 12:42 AM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
به من که رسید، همچنان قهقهه میزد که همه اتاق با قهقهههای او میلرزید. چند لحظه بعد، جملهای به زبان عربی به سربازها گفت و ناگهان مرا کشیدند و از کنار او بردند. نمیدانستم کجا میبرندم. پس از یک راهرو، دری باز شد و دیدم حمام است که در یک لحظه مرا به داخل آن هل دادند. سرم را زیر دوش گرفتند و آب را باز کردند!
[ سه شنبه 12 خرداد 1394 ] [ 12:42 AM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
شهید «آلفرد گبری» فرزند ارشد خانواده، در تهران به دنیا آمد. تحصیلات ابتدایی را در مدرسه «نائیری» سپری و تا سال چهارم، در دبیرستان «سوقومونیان» به درس ادامه داد،لیکن سرانجام تصمیم به ترک تحصیل گرفت. پس از آن نزد دایی خود به حرفه باطری سازی مشغول شد. در عین حال ورزشکار بوده و عضو «نهضت سواد آموزی» بود. او دو برادر و یک خواهر داشت. وی بدون اطلاع خانواده، خود را به سازمان نظام وظیفه معرفی کرد.
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
بايد از چندين معبر در 'استان سليمانيه' عراق مى گذشتيم. برنامه مان اين بود كه شبها حركت مى كرديم و روزها داخل مناطق آزاد شده و يا جنگلها به استراحت مى پرداختيم.
يكى از اين معبرها راه 'ادبت' به 'سليمانيه' بود. نيروهاى پيشمرگ همراهمان گفتند: چند لحظه پشت تپه بمانيد تا ما گشتى بزنيم مبادا دشمن كمين كرده باشد.
لحظات سختى بود. درست زير يكى از پايگاههاى عراق بوديم. يكى از برادران تخريب از من سراغ قبله را گرفت. وقتى ديد نمى دانم نزد برادرى كه مسئول ما بود رفت. او با پرخاش نهيب زد كه: مگر نمى بينى زير پاى دشمن هستيم. بگذار بعدا قضايش را مى خوانى.
آن برادر عزيز با آرامش گفت: مگر نه اين است كه ما براى نماز مى جنگيم. مگر همه اين زحمات فقط براى نماز نيست؟ بعد رفت پيش يكى از پيشمرگان كه او هم با بد و بيراه جوابش را داد. يكى از برادران بهدارى به نام 'ناصرى' كه مشهدى بود دستش را گرفت و جهت قبله را آن طور كه حدس مى زد نشان داد و او به نماز ايستاد.
معراج مومن، مجموعه خاطرات نماز رزمندگان در هشت سال دفاع مقدس
ادامه مطلب