چهارم دی ماه 65 مردم سورک منتظر لالههای عاشورایی خود بودند تا آنان را با جان و دل بپذیرند و به نیت شهدای دشت کربلا آنان را بر سر دستان خود با احترام و عزت هرچه تمامتر تا بهشت جاویدان بدرقه نمایند.
ادامه مطلب
[ جمعه 25 اردیبهشت 1394 ] [ 7:23 PM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
با طولانی شدن محاصره، افراد گوناگون به شهر میآمدند. یکی از کسانی که در زمان محاصره پیش ما آمد و وجودش برای ما ارزش داشت، آیتالله مهدویکنی بود و همان شب در اتاق کوچکی خوابید.
[ جمعه 25 اردیبهشت 1394 ] [ 7:19 PM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
اخلاص و عشق او به امام (ره) بیحد بود. وی در مصاحبه گفته بود: «من دربست در اختیار حضرت امام خمینی (ره) هستم».
[ جمعه 25 اردیبهشت 1394 ] [ 7:17 PM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
دیدم یکی از پیرمردهای غیور لرستانی با کلاه نمدی و ابروهای پرپشت با همان تفنگ برنو بلند دوربیندار، در حالی که یک کتری چای با مقداری نان خشک و یک پاکت سیگار هم در کنارش بود، با حوصله و دقتی بسیار، سر عراقیها را در آن سوی خاکریز هدف قرار میداد و تیرهایش به خطا نمیرفت.
[ جمعه 25 اردیبهشت 1394 ] [ 7:15 PM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
همسرم؛ تو ندیدهای که لحظههای جان دادن یک شهید چقدر دردناک اما شیرین و باشکوه است. ای یار وفادار، ای مهربان، مبادا خود را غمگین و غریب بیابی که در خلوتهای پرهراس، ذکر اوست که آرام و روشن میدارد و تو ای مهربان که بسیار تو را آزردم، اکنون جشن عشق و عید ایمان را بگذار و تو اکنون عزیزت و عزیزمان را قربانی بدار و خونش را ریخته بپندار...
[ جمعه 25 اردیبهشت 1394 ] [ 7:14 PM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
سردار غلامپور میگوید: انجام علمیات خیبر و شکسته شدن بنبست جنگ بسیاری را از این توانمندی در مدیریت، خلاقیت، اطاعت پذیری و... شهید هاشمی دچار شگفتی کرد.
[ جمعه 25 اردیبهشت 1394 ] [ 7:14 PM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
در عملیات «محمدر رسول االله» رزمندگان از دو محور «مریوان» و «پاوه» وارد عمل شدند و با آزادسازی بخشی از ارتفاعات منطقه در محدوده بین نوسود و مریوان و نیز انهدام دشمن، شهر «طویله» عراق و چند روستا را به تصرف درآورند.
[ جمعه 25 اردیبهشت 1394 ] [ 7:13 PM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
این جوان که در زمان نگارش این خطوط تنها بیست و اندی سال دارد، تمام خواسته هایش از خدای خود چنین بیان کرده است.
[ جمعه 25 اردیبهشت 1394 ] [ 7:12 PM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
میخواستم چیزی که بیانگر عمق علاقهام باشد به شما هدیه بکنم، در میان امور مادی، عزیزترین چیزم همین گردنبند بود. این گردنبند یادبود شب ازدواجم است که هدیه میکنم به شما.
[ جمعه 25 اردیبهشت 1394 ] [ 7:12 PM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
من و شهید «حسن مقدم» درون یک چادر کنار هم میخوابیدیم. شبها به شدت سرد بود و بیشتر زمانها هم باران میبارید. خوشبختانه حسن شبها، نماز شب میخواند و پتویش را روی من پهن میکرد بعد از آن تازه یک مقدار گرم میشدم و خوابم میبرد...
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب