آسمان مال من است

بانویی که با بافت گلیم ، گلیم خانواده را از آب می کشد!

صدا را که نمی شنود!فریاد هم نمیتواند ! اما چشمش می بیند و به راه است، مسئولان دریابند !

 
روستای نازدشت سربیشه ، روستایی که شاید از هر 5 خانواده یکی به تولید ترغیب شده است! تولید گلیم ، حوله ، عروسک و ... از جمله فعالیت هائیست که در این روستا صورت می گیرد . اما متاسفانه پس از اتمام پروژه ترسیب کربن به گفته ی یکی از تولید کنندگان رها .شده اند و امیدشان رو به افول است

به دیدن خانواده ای چهارنفره رفتیم که درامدشان از بافت گلیم است! خانواده ای متشکل از مادری که از نعمت شنیدن و سخن گفتن محروم است ، پسر معلول ذهنی و دختر که مشغول تربیت دخترش است که 6 سال سن دارد.

خانم فاطمه حسینی سالهاست که گوش بر همهمه ی دنیا بسته و این میان نای سخن گفتن هم ندارد! کر و لال بودن این بانو دلیلی برای عدم فعالیت وی نبوده و در روستای نازدشت سربیشه مشغول به گلیم بافی است.

به گفته ی دخترش روز ها را با نشستن بر پشت دستگاه بافت گلیم میگذراند ولی متاسفانه به دلیل کم سو شدن چشمانش کمتر می تواند کار را به پیش ببرد. این بانوی 60 ساله مخارج خانواده را با بافت همین گلیم تامین میکند اما بسیار متاثر شدیم وقتی می شنیدیم که گلیمی که حداقل دو ماه زمان می برد تا به پایان برسد و تماما هنر دست و ذهن خلاق خانم حسینی است را بدلیل نبود بازار با قیمت بسیار پایین از ایشان میخرند! دوماه زحمت و هزینه ی نخ و مواد اولیه تنها 250 هزار تومان!!


میگفتند در پروژه ی ترسیب کربن به کار ترغیب شدند اما با تمام شدن این پروژه در انجا، رهایشان کرده اند و شده همان مَثَل معروف "علی مانده و حوضش.."!

به گفته ی دختر ایشان هزینه ی مواد اولیه را نداشته به سختی تهیه می کنند و مجبورند برای کاهش هزینه نخ سفید خریداری و خودشان رنگ کنند تا کمی هزینه کم شود.

کمی می بافت و پس از هر عکسی که از وی میگرفتیم لبخندی می زد و تشکر میکرد! دخترشان در جواب این که نقشه گلیم هارا از کجا تهیه می کنند گفتند: نقشه نداریم! مادر همه را از ذهن خودش می بافد! من هم بلد نیستم و تنها ساده می بافم اما مادر طرح و نقش می می اندازد!

از ایشان از بازار فروش پرسیدیم: بازار فروش که نیست، اگر کسی سفارش دهد برایشان میبافیم و معمولا 2 ماه تا 2 ماه و نیم طول میکشد! بیشتر مشکل مواد اولیه داریم که پول برای تهیه نداریم.

چقدر به فروش میرود؟200 تا 250 هزار تومان!

و با یک حساب سر انگشتی میتوان فهمید مادر هنرش را حراج کرده برای لقمه ای نان حلال... وگرنه گلیم دستبافت بیش از این می ارزد!

با این حال ادامه ی این هنر و دست از تلاش نکشیدن همان روحیه ی سخت کوشی مردمان خراسان و این خطه ی کویریست.. که در نهایت سختی با بافت گلیم ، گلیم از آب میکشند...

"و این گزارش تنها فریادیست که سالهاست در هنجره ی این مادر سخت کوش مانده و او با لبخند هنوز هم پنهانش می کند!"

خانم حسینی از الگو هائیست که باید دستشان را گرفت تا برخیزند ، با اطمینان می توان گفت رونق این حرفه نه تنها درآمد خوبی دارد بلکه باعث زنده ماندن و عدم فراموش آن می شود! و هم روزنه ی امیدی می شود برای آن دسته از افرادی که به این شغل مشغولند...


ادامه مطلب

چیدن و مرگ و عبور

"چیدن و مرگ و عبور"
سر برآوردی برون
                   امید و نور
خاک را از سر نهادی
                  تو بزور
حال اینک گشته ای
                  فارغ ز آن
آنهمه تاریکی و
                  وهم از حضور
"تو"شکفتی
                "من"جهانم سبز شد
خواهمش درکش کنم
                 سخت است و کور
اینهمه زیباییت
                 جملگی پیدا بود
بهر من نزدیک و
                 شاید هم ز دور
گفتمش گل از چه
                 رنجوری چنین؟
گفت باغم،آخرش چه؟
                 "چیدن و مرگ و عبور"
راست میگفت او
                 مرگ را چاره نبود
لیک اما،چیدنش
                تقصیر من بود،یا عبور
(Faramarz--28/1/94--12:43)


ادامه مطلب

مرا اینگونه باور کن

"مرا اینگونه باور کن"
شکسته بی حال و احوالم
 مـرا اینگـونـه بـاور کن
به پیـش ایـن و آن خـارم
مــرا اینگـونـه بـاور کن
کـمی رنـجور و نالانم
مـرا اینگونه بـاور کن
پـر از دادم و فــریادم
مـرا اینـگونه بـاور کن
مـگر جز تو کـه را دارم؟
مــرا اینگـونـه باور کن
توباور کن،که این کافیست
مـرا اینـگونه بـاور کـن
که جای باورت خالیست
مـرا اینگـونـه بـاور کـن
هـر آن هستم،همیـنست
همه دادم همه بیداد و فریادم
همه خوابم همه رویای بر بادم
هـمــینـسـت......
مـرا ایـنگونه ، بـاور کن!
(22/9/93—22:18-Faramarz)


ادامه مطلب

سراب

'سراب'

'راست'
میگفتی
که آنچه
 میبینی
'واقعیت'
 من است...
من نیز دیدم و به واقعیتت رسیدم!
اما چیزی که من واقعیت پنداشتمش
 "دروغ" بود!
همانند سراب که خود به ذاته"واقعیت" است،
 ولی آنچه می نمایاند "دروغ"!
(Faramarz-17:05-5/3/94


ادامه مطلب

می نویسم

"بـــی رنــگ"
این روزهـا زیـادی میـنویسم
گاهی حتـی با چشــم بسته!
آنقـدر نوشته ام،خودکارم از رنگ رفته!
دسـت نکشیده ام،نه.
باز هم مینویسم با همیـن خودکار
آری همان تعبیر شماست این نوشتنم:
سکوت
سکـوت را مینویسم! !
و نوشتن سکوت چشم باز میخواهد چه کار؟
چه دنیای پُــری دارند لال ها و چه پُـر تر کر و لال ها...
هی با خودکاری بی رنـگ مینویسند امـا که را چشم دیـدن انبوه حرف ها را؟
faramarz-22:35--14/3/94


ادامه مطلب

....


انگار باید چشمانم را ببندم.
تنفس تعطیل...
اینجا تصاویر همه تصنعی اند و هوا آلوده...
بگمانم ویروس هایش جهش یافته اند!
وگرنه من دیریست چشمانم را واکسینه کردم!
از من بشنو:
چشمانت را ببند!
تنفس تعطیل!
اینبار اول بچش بعد ببین...
نمک و شکر هر دو از دید چشمت یکی اند...


(Faramarz-6/2/94-23:24)


ادامه مطلب

بر گل نشسته

"بر گل نشسته"
روزگاریست که اندر خم این راه،بماندم ک بماندم
تفسیر زمعنای هر آنچیز ندانسته،زفکرم،بتکاندم،بتکاندم
آنقدر که با موج دلم ره به چپو راست کشیدم
کین کشتی فکرم به گل و جمله به ساحل نرساندم،نرساندم
افسار به دست توی افکار سپردم ،تو بگیرش
وین کشتی بنشسته به گل را تو ز دریا،برهانش برهانش
امید به آنست که آخر برسد این ره کورم
وقتی که دلم قرص شد و دل ز دلم من ببریدم،ببریدم

(Faramarz-10/2/94-16:29)


ادامه مطلب

بچرخ

ای چرخ بچرخ...
قلقلکم میدهد صدای ترق ترق چرخ به آهن رسیده ی گاری کودک
چشمم به راهی در زندگیش نمیخورد که به ته رسیده باشد جز راه راه پیراهن کهنه اش که شروعش در سیاهی گم است و اخرش زیر در لابه لای پارچه ای تا خورده پنهان!
 بگمانم دستکش بدست کرده
دستکشی از جنس پوست زمخت و ترک خورده...
ایستاد تا دوباره دستکشش را بیازماید
با زیر و رو کردن اضافه ی آنهایی ک من با دستکش از  ظرف پاک و در زباله دان انداختم...
بگمانم روزهای زنده مانی من دوبرابر زندگانی توست و اطمینان دارم که به تو بیش از من این را میشود خطاب کرد:
روزت مبارک مرد...


(7:45دقیقه صبح-بیرجند،خیابان مدرس-12/2/94)


ادامه مطلب

یخ

"یخ"
...چندگاهیست دلم طعم دلت را نچشیده...
...یا فاصله دورست،و شاید دل من ره بکشیده...
...اینک که دو چشمم بتو سویش ندهد قد...
...این دل بدهد مژده که وقتش برسیده...
...گر گوش کنم آن سخنش مژده فراموش...
...این دل بکند شکوه زمن،جان ببریده...
...بس میچکد این قطره زپهنای دلم باز...
...افسوس که اینها همه برجا و غمم ته نکشیده..
...ای کاش که این غصه هم اکنون بسر آید...
...کین یخ زدلم بآز شود،طعم دلت را بچشیده...

(Faramarz -- 20/2/94 -- 01:23)


ادامه مطلب

60سانت

60سانتی بیشتر نبود
یادم هم نمی آید فقط رویا مینویسم اما بگمانم
همان60سانت بیش نبودم، از کف پا تا روی سرم
دنیایم خلاصه میشد در ماشینی کوچک!
نخ بسته بودم به ماشین و تمام زندگیم را میکشیدم...
تکه نانی در دستم بود و ذهنم پی ماشین
غافل از لقمه نان...
همه چشم بمن دوخته بودند که گرسنه نمانم چون دلگرم به ماشین شده بودم!
چشم ها خیره بمن و غذا در دست و اصرار!
و آخر فهمیدم نخم را پاره کردند تا ببینمشان...

(امروز خودم را دیدم/در قالب پیر زنی)

60سانتی بیشتر نبود
خوب یادم است و واقعیت مینویسم و مطمئنا
همان60سانت بیش نبود،از کف پا تا روی قوز کمرش
دنیایش خلاصه میشد در سبدی کوچک!
نخ بسته بود به سبد و تمام زندگیش را میکشید...
عصایی در دستش بود و ذهنش پی نان
غافل از سبد...
چشم به همه دوخته بود که گرسنه نماند چون دلسرد سبد شده بود!
چشم ها کور و غذا در شکم و انکار!
و آخر که بفهمند نخشان پاره شده وقتی برای دیدن نیست!

 

" Faramarz / 25-2-94 / 21:53 "


ادامه مطلب
Weblog Themes By Pichak

(تعداد کل صفحات:3)      [1]   [2]   [3]  

نويسندگان

  • فرامرز کمیلی

درباره وبلاگ


آمار سایت

كل بازديدها : 11854 نفر
كل مطالب : 14 عدد
كل نظرات : 1 عدد
آخرین بروز رسانی : سه شنبه 11 اسفند 1394  تاریخ ایجاد بلاگ : سه شنبه 19 دی 1391  عدد

استانداردهای قالب

قالب وبلاگ