چون صید به دام تو به هرلحظه شکارم
از دوری صیاد دگر تاب نیارم
چون آهوی گم گشته به هر سوی دوانم
تا دام در آغوش نگیرم نگرانم
از ناوک مژگان چو دو صد تیر پرانی
چون پرتو خورشید اگر رو بکشانی
در بند و گرفتار بر آن سلسه مویم
از دیده ره کوی تو با اشک بشویم
برخیز که داد از من بیچاره ستانی
بنشین که شرر در دل تنگم بنشانی
تا آن لب شیرین به سخن باز گشایی
ای برده امان از دل عشاق کجایی
گر بوی ترا باد به منزل برساند
ورنه ز وجودم اثری هیچ نماند
[ شنبه 7 شهریور 1394 ] [ 9:07 AM ] [ محمد ظفر ]
[ نظرات 1 ]
