عملیات سایبری
زندگی زیباست اما شهادت زیباتر
                                    
درباره وبلاگ


نويسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازديد : 217038
  • تاريخ ايجاد وبلاگ :دوشنبه 16 فروردین 1389 
  • تعداد کل نظرات : 130
  • تعداد کل پست ها : 606
  • آخرين بروز رساني : سه شنبه 21 خرداد 1392 

کدبنر سایت یزد آوا
یک شنبه 22 فروردین 1389  :: نويسنده : یاران 313
بر اساس یک خاطرة واقعی

از روز اول رفتار غیر معقول و مسخره‌ای داشت و من چقدر از این آدم بدم می‌آمد. بچه‌ها صداش می‌زدن «سیا». چهره‌اش زشت بود و سیاه. مرتب شوخی و مسخره‌بازی راه می‌انداخت و اسباب خندة بچه‌ها شده بود. مغرور بود و نصیحت‌ناپذیر. به سبک و سیاق خودش با همه چیز برخورد می‌کرد.

از وقتی جریان دیوار را شنیدم، هر روز به آن سر می‌زدم. روی دیوار کنار انبار، هفت اسم با زغال نوشته شده بود، هفت اسم در هفت روز متفاوت. نام هفت نفر از بچه‌ها بود که بعداً شهید شده بودند. اولین کسی که متوجه شده بود آنها قبل از این که شهید بشوند، اسمشان روی دیوار نوشته شده، رسول بود. بچه مشهد بود و خیلی هم تیز. قسم می‌خورد و می‌گفت: «هر کدام از این هفت نفر، یک روز قبل از شهادت، اسمشان روی دیوار نوشته شده».

باورش برایم سخت بود؛ تا این‌که شب عملیات رسید و خبر دادند اسم چهار نفر به لیست دیوار اضافه شده. سریع خودمان را به دیوار رساندیم. چشمان مردد ما تصویر آن چهار نفر را به خاطرمان می‌فرستاد؛ وداع، سخت و عجیب بود.

فردا روز، عملیات شد و چشمان ما در فراق چهار عزیز سفرکرده به اشک نشست. بعد از عملیات، وقتی برگشتیم، شتابان خود را به دیوار رساندیم و بر یادبود دوستانمان مبهوت نگاه می‌کردیم و اشک می‌ریختیم و از خدا طلب شهادت می‌کردیم. کاش می‌دانستم چه کسی از راز شهادت همرزمانش خبر دارد! خیلی دوست داشتم بدانم کدام کبوتر، قبل از آن که به آشیانة الهی خود بازگردد، آشیانه‌اش را خود ساخته است!

از آن روز به بعد، بچه‌ها برای آن دیوار و نوشته‌هایش ارزش و حرمت قائل می‌شدند. وقتی بچه‌ها چشم‌شان به دیوار می‌افتاد، می‌گفتند «السلام علیک یا اولیاءالله، السلام علیک ایها الشهداء و الصدیقین».

فقط یک نفر بود که اصلاً اعتنایی به این موضوع نشان نمی‌داد و هر وقت حرفش می‌شد، سعی می‌کرد قضیه را لوس و مسخره جلوه بدهد: سیامک. می‌آمد وسط محوطة گروهان، طوری که همه متوجه او شوند؛ دستانش را مثل بازیگرهای تئاتر بالا می‌آورد و می‌گفت: «ای خدا، کدامین یک از ما را جاسوس فرشتگان قرار داده‌ای؟» و قهقهه‌ای می‌زد و مرتب ادعا می‌کرد که ممکنه این قضیة دیوار، فقط یک اتفاق باشه.

بارها بهش اخطار دادم که قضیة دیوار را شوخی نگیرد. گفتم اگر ایمان و پایة او ضعیف است، دلیل نمی‌شود همه مثل او باشند. تذکر دادم که مراقب رفتارش باشد، چرا که ممکن است چنان بلایی سرش بیاید که درس عبرتی برای همه باشد. گوش نمی‌داد.

تذکر دادن به سیامک، برایم عادت شده بود؛ چیزی شبیه یک وظیفه. شدت تذکرات من باعث شده بود بچه‌ها احتمال بدهند آن‌که از راز شهادت بچه‌ها خبر دارد و مرد فرزانه‌ای است، من باشم؛ نمی‌خواستم این‌طور فکر کنند، اما احساس می‌کردم باید جلوی سیامک را می‌گرفتم. باور داشتم دیر یا زود بلای وحشتناکی سرش می‌آید. اما او آن‌قدر شوخی می‌کرد و دلقک‌بازی درمی‌آورد که دیگر آدم واقعاً کسرشأنش می‌شد باهاش حرف بزند. آخر این بشر، آن‌قدر شوخی می‌کرد و ادا و اطوار درمی‌آورد که دیدن چهرة عادی‌اش، در آن شرایط سخت جنگ و جبهه، آدم را به خنده می‌انداخت، چه رسد به این که بخواهد از حالت عادی خارج شود.

چند ماه گذشت. شب‌های عملیات که می‌شد بچه‌ها کشیک می‌دادند، ببینند چه کسی اسم شهدای فردا را روی دیوار می‌نویسد. اما سیا باز هم مسخره‌بازی می‌کرد؛ می‌رفت دور و بر دیوار و می‌گفت: «می‌خوام با اون بابا حرف بزنم یک‌وقت اسم منو ننویسه. من طاقت مردن توی غربت را ندارم... باید یه جایی بمیرم که برام آشنا باشه. سکوت باشه. خلوت باشه. راحت باشه».

رفتارش بعضی وقت‌ها غیر طبیعی می‌شد. یک روز باهاش حسابی دعوایم شد. داشتم نماز می‌خواندم که آمد کنارم و گفت: «ببین عزیز دلبندم! حواست به منه یا به بالاتر از من؟» با اون چهرة یأجوج و مأجوجش! نتوانستم جلوی خودم را بگیرم. خنده‌ام گرفت. خیلی بد شده بود. تقریباً همة بچه‌ها متوجه خندة من شده بودند. اون‌ها روی من حساب‌هایی داشتند. خیلی بد شد. باید کاری می‌کردم. تا آخر نماز عرق می‌ریختم. نمازم که تمام شد، یقه‌اش را چسبیدم و زدم توی گوشش. گفتم: «اینو به خاطر نماز زدم، نه به خاطر خودم. آخه نماز که دیگه شوخی نیست». می‌دانستم اگر هر چه کتک ب‌خورد، خیالش نیست. اون روز دو تا مطلب که مدت‌ها بود می‌خواستم بگویم، بهش گفتم. اول این که از عاقبتش می‌ترسم و برای عاقبت به خیر شدنش دعا می‌کنم. دوم این که بدنش بوی جاسوس می‌ده. راستش چند روزی بود که احتمال جاسوس بودنش را داده بودم. اولین نفر هم خود من متوجه رفتار غیر طبیعی و رفت و آمد نیمه‌شبانه‌اش شده بودم. غیر از جاسوسی، داشت با عقاید ما هم بازی می‌کرد که خیلی خطرناک بود. هر چند بچه‌ها عقیده داشتند سیا بچة خوبی است و من زیادی نسبت به او حساس شدم. اما نظر خودم این بود که سیامک یک منافق تمام عیار است. رسول را مأمور کردم مراقبش باشه. یک شب هوایش را داشت صبح که شد، آمد و زار زار گریه کرد و گفت: «سیامک جاسوسی می‌کنه. خیلی نامردیه که از ما جدا باشه. باید باهاش حرف بزنیم ببینیم شاید راضی بشه بهمون کمک کنه.»

هنوز حرفش تمام نشده بود که سیا از راه رسید و گفت: «چطوری رسول؟ شتر آمده در خونت باید قربونی بدی!» و اشک امانش نداد و از حال رفت... اسمش رو دیوار نوشته شده بود. هنوز سرش توی بغل من بود که یکی از بچه‌های گروهان آمد روی منو بوسید و گفت: «آقا! تو رو به لیاقت مردانه‌ات قسم می‌دم برای من هم یه جایی رزرو کن!» اشک توی چشمش پیدا بود. چی می‌تونستم بگم، جز این که با چهره‌ای ملیح و آرام، قول دعا بهش بدم. درست نیم ساعت بعد، خبر رسید که نفر بعدی همین برادره که التماس دعا داشت. اسمش به لیست اضافه شده بود. بندة خدا چقدر دست و صورت مرا بوسید. دیگر از اون روز، همه فکر می‌کردند که من... اما خدائیش من که بهشون حرفی نزده بودم. اونها خودشون به این نتیجه رسیده بودند. مرتب می‌آمدند پیش من و التماس دعا داشتند.

آن روز فصل گریستن و لبیک گفتن وداع رسول و آن یکی برادرمان بود. رسول آن‌قدر احساسات انسانی‌اش اوج گرفته بود که حتی با سیامک هم خداحافظی کرد و از او حلالیت طلبید. همان روز در بمباران هوایی، رسول و آن برادر عزیز که برای من لیاقتی مضاعف قائل بود، شهید شدند.

با خودم گفتم حتماً کار سیا بوده. اون جای ما رو مخابره کرده. مخفیانه با حاج رضا و قاسم صحبت کردم و بنا شد در فرصتی از زیر زبانش بکشیم. خیلی چیزها بود که باید می‌فهمیدیم.

دو ـ سه روز بعد داشتیمش می‌بردیم تا زبانشو باز کنیم که یکدفعه دیدیم همة بچه‌های گروهان دارند او را صدا می‌زنند. باور کردنی نبود. اسم سیامک روی دیوار نوشته شده بود. به هر حال مجبور شدیم. بی‌خیالش بشیم چون طبق معمول بنا بود شهید بشه. اما اون باز هم این چیزها رو جدی نمی‌گرفت. به ریش مرگ می‌خندید و می‌گفت: من مردنی نیستم. با خودم گفتم از شرش خلاص می‌شیم.

آمده بود حلالیت بطلبد. چه آهی کشیدم و چه اشکی چکاندم! بیچاره سیا سرخ شده بود. بین بودن و نبودن مانده بود. نمی‌دانست چطور با قضیة دیوار کنار بیاید. گاهی مسخره‌بازی درمی‌آورد و شوخی می‌کرد و گاهی آرام می‌شد و توی فکر می‌رفت. این هم آخر ـ عاقبت این آقا و درس عبرتی که باید یاد می‌گرفت و نخواست یاد بگیرد.

وقتی برای حلالیت بغلش گرفتم، گفت: «خب حاج آقا! ما رو حلال کن و بفرما من بهشتی‌ام یا جهنمی؟» در گوشش آرام گفتم: «مرتیکه جاسوس

نشنیده گرفت و گفت: «چیه جاسوسی ملائک رو نمی‌کنی؟ فکر نکن من نمی‌فهمم و نمی‌دونم که توچه کاره‌ای؟ برام دعا کن حاجی!» و خندید و رفت.

صبح که شد غیبش زده بود. یکی از بچه‌ها زبان باز کرد و گفت: «من دیدم که او خودش اسم خودشو رو دیوار نوشت. اون حرمت دیوار رو هم به بازی گرفت.»

زدم پشت دستش و گفتم: «اون مرتیکه جاسوس بود. تا فهمید من شناساییش کردم، اسمشو نوشت رو دیوار و خیلی راحت فرار کرد. از عقیدة ما، برای خودمان، جلوی روی خودمان دیوار و سد درست کرد. با چه خوش و بشی هم همراهی‌اش کردیم! به منزلت یک سنگرساز بی‌سنگر! واقعاً که دست خوش! من باز هم می‌گم این آدم عاقبت به خیر نمیشه.»

پنج روز بعد جسدش را بچه‌ها هفت‌ کیلومتری گردان پیدا کردند. توی سکوت بیابان، کنار سه تا لاشة تانک عراقی، صورتش سوخته بود. از روی پلاکش شناساییش کردیم. با خودم گفتم: «این هم عاقبت دنیات. تا آخرت چه به سرت بیاد؟» دست کردم توی جیبش. دیدم یک تیکه کاغذ بود. نوشته بود:

وصیت‌نامه

«هر که را اسرار حق آموختند

مهر کردند و دهانش دوختند...»

باقی نوشته‌های وصیت‌نامه را خون شسته بود. خیلی عجیب بود. نزدیک بود از حال بروم. تازه فهمیدم همین دو روز پیش که یکی از بچه‌ها شهید شد، چرا اسمش به لیست اسم‌های دیوار اضافه نشده بود... ولی هر چی فکر کردم، خداییش هیچ وقت از او بدی ندیده بودم. فقط رفتارش طوری نشان می‌داد که آدمو به‌ شک می‌انداخت... وای بر من! چه آبروریزی بزرگی!

نباید می‌گذاشتم بچه‌ها بفهمند اون چند مرده حلاج بود. خیلی با او بد رفتاری کرده بودم. آبرویم رفته بود. بچه‌ها در مورد من چه فکرها نخواهد کرد!

سریع رفتم اسم‌های روی دیوار را شستم و کاملاً پاک کردم. به بچه‌ها گفتم: «سیا، حرمت این دیوار رو شکست. دیگه هیچ اسمی روی اون نوشته نخواهد شد».

همان روز احساس کردم برای همیشه از فیض شهادت محروم مانده‌ام. چون بیشتر از آنکه بخواهم در لیست اهل آسمان و خدا باشم، خواستم در چشم اهل خاک و آدم‌ها باشم. ای کاش حقیقت پشت آن دیوار، مال من بود!








یک شنبه 22 فروردین 1389  :: نويسنده : یاران 313
مراقب باشید، جاسوس است

مگر می‌شود کامپیوتر داشته باشید و وارد اینترنت نشوید و یک دیکشنری همراهتان نباشد. کلید استارت را که بزنی یکی از آیکنهایی که خودنمایی میکند و خیلی وقتها هم با اشاره کلید وسط موس خودش را ظاهر میکند، نرم افزار بابیلون(Babylon) است. فقط کافی است این برنامه را با دیکشنریهای مختلفی که در سایتش قرار داده است، نصب کنید و حالا هر کلمهای را به هر زبانی که می‌خواهید، ترجمه کنید. اصلاً سازندگان برنامه میگویند بابیلون را فعال بگذار و با خیال راحت در اینترنت و در کامپیوترت گشت و گذار کن. از اینکه معنی کلمهای را ندانی ترس نداشته باش. ما همه چیز را برای شما معنی میکنیم، جز جاسوسى. ما جاسوسی را معنی نمیکنیم، بلکه عمل میکنیم.

صهیونیستها از زمانی که اینترنت گسترش یافت و رایانه‌ها در گوشه اتاق همه خانهها جا خوش کرد و آدمها با آیدیها و آیپیها با هم ارتباط برقرار کردند، به فکر کنترل جهان افتادند. آنها فهمیدند تکنولوژی کار آنها را برای تسلط بر جهان راحت کرده ‌است. شاید برای همین است که صهیونیست‌ها از طرفداران پروپا قرص شرکتهای نرمافزاری هستند.

بابیلون یکی از همان برنامه‌هاست، یکی از برنامههایی که صهیونیستها عاشقش هستند. اصلاً این برنامه را ساختهاند تا همه دنیا از آن به خوبی استفاده کنند. به خصوص کشورهای عربی و آسیایى. به خصوص جوانان کشورمان.

Babylon Ltd یک شرکت اسراییلی زیر مجموعه کمپانی Formula است که در سال 1997 میلادی شروع به کار کرد و کار خود را با ارائه دیکشنری بابیلون، نسخه آزمایشی (بدون محدودیت) شروع کرد و تا سال 2001 میلادی، این نرمافزار را به صورت رایگان عرضه میکرد و از آن پس اقدام به ارائه و فروش نسخه تجاری کرد. البته در نظر داشته باشید، هیچکس این دیکشنری را نمی‌خرد، ولی همه از آن استفاده میکنند. این از بذل و بخشش سرمایهدارهای صهیونیست است دیگر.

این برنامه به خاطر ارائه دیکشنری‌های مختلف به تمام زبانهای زنده دنیا در مدت کوتاهی بین کاربران اینترنت جای خودش را باز کرد و به عنوان یک شرکت امریکایی معروف شد. تا جایی که بیش از سی میلیون کاربر رسمی و یک دنیا کاربر غیر رسمی پیدا کرد، ولی هیچکس به این فکر نکرد، این برنامه که حالا سلطان همیشه فعال رایانههاست، چه جاسوس قهاری است.

بابیلون با برنامه کم حجمی که به طور مخفیانه با خود دارد و روی رایانهها نصب میشود، قادر است به راحتی اطلاعات و برنامه و اعداد و ارقام دستگاه و بسیاری از اطلاعات کاربر را ضبط کند و در هنگام اتصال به اینترنت برای مسیر اینترنتی مشخص شده، برنامه بفرستد. فرض کنید شما معاون وزیر یک کشور اسلامی هستید و اطلاعات بسیاری روی لپ تاپ خود دارید. حالا کافی است بابیلون را روی سیستم خود داشته باشید و به اینترنت وصل شوید. این کار شما دقیقاً مثل این است که شماره سازمان جاسوسی موساد را بگیرید و اطلاعات لازم آن‌ها را با رضایت کامل تحویل‌شان بدهید. البته حواستان باشد، اطلاعات را غلط ندهید، چون قبلاً اطلاعات درست را بابیلون برایشان ارسال کرده است.

اگر بگویم در چند سال اخیر شرکتهای صهیونیستی اکثر شرکتهای امنیتی جهان را در حوزه نرمافزارها خریدهاند، حتماً تعجب میکنید. Firewall برنامه‌های است که رفت و آمد اطلاعات را به خصوص در مسیر اینترنت کنترل می‌کند. مثل یک برج دیدهبانى. البته کار آن‌ها شناسایی و از بین بردن ویروس‌های نامرد است، اما خرجی ندارد با تغییرات کوچکی در هسته برنامه کمی هم اطلاعات دسته اول از سیستم کاربر را هم چک کرده و به مرکز فرماندهی ارسال کند.

حتماً زمان استفاده از اینترنت، وقتی بابیلون فعال است، متوجه کندی اینترنت شدهاید. فقط کافی است این برنامه را ببندید تا احساس کنید باریکه اینترنت دایال آپتان نفسی تازه کرد.

برنامه جاسوسی موجود در بابیلون کارکرد سی پی یو را به شدت تضعیف می کند و آن را تحت فشار میگذارد تا سرانجام بتواند اطلاعات جمعآوری شده را از روی خطوط اینترنتی به سوی سازندگان خود ارسال کند.

موضوع جاسوسی بابیلون را اولین بار یک کارشناس برنامهنویسی و شبکههای اینترنتی افشا کرد. او میگوید در هنگام تحقیق و کار روی برنامه مترجم چند زبانه بابیلون متوجه مسئله مشکوکی در این برنامه رایانه‌ای شده است. او میگوید: با تحقیق و موشکافی در برنامه و با بهکار بردن یک فایر وال غیرصهیونیستی متوجه شدم که این برنامه اطلاعات پاکتهای تی سی پی را به سروری با دامین منتهی به سی او ای ال (دامنههای اینترنتی متعلق به اسراییل) میفرستد. با علم به اینکه این دامنه (دومین) متعلق به سرورهای سایتهای اسراییلی است، اطمینان پیدا کردم این یک شرکت یهودی با برنامهنویسان یهودی است که هر چند به امریکا یا کشوری دیگر مهاجرت کرده است، اما سیاستهای صهیونیستی را دنبال می‌کند.

بعدها با تحقیقات بیشتر این اطمینان آنقدر قوت گرفت که کارشناسان متوجه شدند بابیلون تنها برنامه‌ای نیست که نقش جاسوس اسراییل را بازی می‌کند. موساد همکاری بسیار نزدیکی با سایت اینترنتی یاهو داشته و نرمافزارهای طراحی شده توسط این شرکت توسط سرویس اطلاعات رژیم صهیونیستی تحت کنترل قرار دارد و یاهو مسنجر از جمله این نرمافزارهای پیشرفته است که قابلیت جاسوسی دقیق برای موساد را داراست. بد نیست این را هم بدانید که سازمان‌های مقاومت فلسطین بارها از سوءاستفاده اسراییل از برنامه یاهو مسنجر هشدار داده و از مردم فلسطین خواسته، مراقب ارتباط‌های خود با این برنامه باشند.

حتماً میدانید بزرگترین شرکتهای سازنده گوشیهای همراه زیر سیطره صهیونیستها قرار دارند. تصور کنید یک گوشی نوکیا نقش یک جاسوس را برای اسراییل ایفا کند. این چیزها فکر کردنش هم باعث ترس میشود. حالا به این فکر کنید هر آنچه را که شما حدس می‌زنید، آنها عملی می‌کنند. جاسوس‌های آنها همه جا هست، حتی در رایانههای شما. مراقب باشید.








یک شنبه 22 فروردین 1389  :: نويسنده : یاران 313
فراست

جاسوس سرویس امنیتى سوییس مسلمان شد

کلود کوواسى، جاسوس سرویس امنیتى سوییس که به دین اسلام گرویده، هم اکنون از ترس نیروهاى امنیتى سوییس در کشورهاى آفریقایى آواره است.

کلود کوواسى به عنوان جاسوس از طرف سرویس امنیتى سوییس وارد مرکز اسلامى ژنو شد. او براى جلب اعتماد مسلمانان ابتدا به طور ظاهرى دین اسلام را پذیرفت و نام عادل را براى خود برگزید. اما به مرور زمان در اثر ارتباطاتى که با رییس مرکز اسلامى، هانى رمضان (فیلسوف مسلمان) و دیگر اعضاى مرکز داشت جذب اسلام شد و حقیقتا دین اسلام را برگزید.

وى سپس براى در امان ماندن از دست نیروهاى امنیتى سوییس ژنو را ترک کرد.

وى در مصاحبه هاى خود اظهار داشته که سرویس امنیتى سوییس از او خواسته بود تا با وارد کردن اسامى مسلمانان شرکت کننده در جنگ عراق در مدارک مرکز اسلامى ژنو، این مرکز را متهم به دست داشتن در عملیات تروریستى کند.

عادل انزجار خود را از خیانتى که در حق برادران مسلمانش انجام داده اعلام کرده است.

خبرگزارى قرآنى ایران

ترس از افزایش روز افزون مسلمانان در اتریش

بر اساس پژوهش منتشر شده توسط کانون تحقیقات جغرافیایى اتریش تا سال 2051 از هر دو دانش آموز اتریش یکى مسلمان خواهد بود.

در این پژوهش تلاش شده است تا دورنماى تخمینى نقشه دینى اتریش بر اساس آمارهاى علمى جغرافیاى کشورشان طى پنجاه سال آینده ارائه شود.

بر طبق سرشمارى دینى سال 2001، 6/73 درصد از ساکنان اتریش را کاتولیکها، 12 درصد را بى دینها، 7/4 درصد را پروتستانها و 2/4 درصد را مسلمانان و 5/5 درصد را پیروان آیینهاى دیگر تشکیل مى دهند.

این گزارش پیش بینى مى کند با توجه به روند موجود، داده هاى آمارى در سال 2026 به 63% کاتولیک 4 الى 5 درصد پروتستان و 8 الى 12 درصد مسلمان و 7 الى 9 درصد ادیان دیگر تبدیل خواهد شد.

بر اساس این گزارش در سال 2051 در اتریش 36 الى 58 درصد کاتولیک، 3 الى 5 درصد پروتستان و 14 الى 16 درصد مسلمان، 7 الى 12 درصد از ادیان دیگر زندگى خواهند کرد.

حدود 40 هزار دانش آموز علوم اسلامى در مدارس دولتى اتریش تحصیل مى کنند که 350 معلم آموزش آنها را بر عهده دارند.

گفتنى است که روند روز افزون مسلمانى در اتریش به گونه اى خواهد بود که در سال 2051 از هر 2 دانش آموز اتریشى یکى مسلمان خواهد بود.

هدف این تحقیق پدیدار کردن دیدگاههایى است که از رشد تعداد مسلمانان در اروپا نگرانند.

خبرگزارى قرآنى ایران








نظریه توصیفات راسل و مشکل جانشینی در متون گرایشهای قضیه ای(1)

منابع مقاله:

فصلنامه نامه مفید، شماره 30، عباسیان چالشتری، محمد علی (2)؛

 


تاریخ دریافت: 27/6/80  
تاریخ تأیید: 4/11/80
چکیده:
هر نظریه معنایی جامعی که متکفل تحلیل و تبیین توصیفات معرفه، مانند «نویسنده بوستان» و «رئیس جمهور ایران»، در جمله های زبان طبیعی است، علاوه بر این که باید بتواند تحلیل معنایی درستی از جمله هایی مانند «نویسنده بوستان شاعر است» و «رئیس جمهور ایران عاقل است» ارائه دهد، باید بتواند به شایستگی نیز از عهده مشکل مربوط به این گونه جمله ها، یعنی مشکل جمله های مشتمل بر توصیفات معدوم، نظیر «پادشاه فرانسه طاس است» و «مربع مستدیر مستدیر است»، بر آید.
همچنین علاوه بر این که آن نظریه باید از کفایت لازم برای تبیین و تحلیل توصیفات معرفه، در جمله های گرایش های قضیه ای، نظیر «حسن اعتقاد دارد که نویسنده بوستان شاعر است» و «درباره رییس جمهور ایران، حسن اعتقاد دارد که او عاقل است»، برخوردار باشد، باید بتواند به نحو رضایت بخشی نیز مشکل مربوط به آنها، یعنی «مشکل جانشینی» عبارات هم ارزش را در آن جمله ها نظیر سلسله جمله های: الف - «حسن اعتقاد دارد نویسنده بوستان شاعر است»، ب - «نویسنده بوستان نویسنده گلستان است»، ج - «حسن اعتقاد دارد نویسنده گلستان شاعر است»، حل نماید.
راسل مدعی است، نظریه تسویری او از توصیفات معرفه کفایت و توانایی لازم را برای تحلیل و تبیین درست همه آن جمله ها، و همچنین حل دو مشکل پیرامون آنها، دارا می باشد. در این مقاله خواهیم دید که ادعای راسل در مورد جمله های گرایشی و مشکل مربوط به آنها، یعنی «مشکل جانشینی»، ادعایی نادرست است.
واژگان کلیدی: توصیفات معرفه، گرایش های قضیه ای de dicto/de re، مشکل جانشینی، قضیه - شی ء وابسته / مستقل، نظریه تسویری توصیفات. 1- نظریه توصیفات راسل 1-1- اشاره ای مقدماتی
در سال 1905 برتراند راسل، در مقاله ای با عنوان «پیرامون وصف عنوانی»(3) (OnDenoting) برای نخستین بار نظریه معروف خود را پیرامون توصیفات ارائه داد. این نظریه، که پس از آن نیز، در ضمن آثار دیگر راسل به جنبه های گوناگون آن پرداخته شد، به «نظریه توصیفات» (Theory of Descriptions) مشهور گردید. این نظریه از همان آغاز به تدریج محور بحث و مشاجره زبان شناسان، منطقدانان و فیلسوفان دیگر واقع شد. نظریه توصیفات، آن گونه که خود راسل در «پیرامون وصف عنوانی» توضیح داده است، برای حل معماها و مشکلاتی - که باعث تشویش و نگرانی برخی فیلسوفان، نظیر ماینونگ و فرگه گردیده است -؛ مشکلاتی چون «مشکل جانشینی» و «مشکل معدومات.»
نظریه راسل دارای ابعاد و مبادی مختلف فلسفی، منطقی، روانشناختی و معنایی است. قبل از این که به بیان و ارزیابی راه حل راسل، برای «مشکل جانشینی» بپردازیم ضروری است، به پاره ای از این ابعاد و مبادی اشاره ای، داشته باشیم. 1-2- راسل و معنای عبارات 1-2-1- راسل و معنای «عبارات اشاره ای» (Referring expressions)
به اعتقاد راسل بسیاری زبان طبیعی حاکی و دال بر ماهیاتی غیر زبانی هستند. این ماهیات معنای آن عبارات هستند و عبارات تعبیرکننده آنها.
«اسم خاص محض» (strictly proper names) و «جمله» (sentence) در زمره عباراتی هستند که به تنهایی و مستقلاً دارای معنا هستند. معنای هر اسم خاص محض، نظیر «آن مرد» و «من»، شی ء یا شخص معینی است که آن اسم به ازای آن وضع گردیده است و مستقیما عنوان و حاکی از آن می باشد. راسل این عبارات را «عبارات اشاره ای» نامیده است. بنابراین «اسکات»، را اگر بتوان اسم خاص محض نامید،(4) تنها نماد و قالبی خواهد بود که برای حکایت و اشاره بر یک شخص معین که معنای آن اسم می باشد، یعنی شخص اسکات، وضع شده است و به کار برده می شود (راسل؛ 1910-1911: 21، 26-28؛ 1919: 51).
بر این اساس هر گاه، عبارتی فاقد شخص یا شی ء معینی، به عنوان معنای مشارالیه باشد، نمی توان آن عبارت را «اسم خاص محض»، یا «عبارت اشاره ای»، نامید، بلکه باید آن را «عبارت وصفی عنوانی»، یا «عبارت مسوّر». قلمداد نمود. (راسل؛ 1919: 54؛ نیل؛ 1990: 19). 1-2-2- راسل و معنای جمله ها
هنگامی که عبارتی اشاره ای، مانند «b» که عنوان برای شخص یا شیئی معین می باشد ، با عبارتی محمولی، مانند «...G است»، به گونه ای خاص ترکیب شود، جمله ای تألیف می شود، مانند «G b است»، که در هنگام ادای آن به وسیله متکلم، «قضیه»ای به عنوان معنای آن جمله تعبیر می شود (راسل: 1905، 43-45؛ 1910-1911: 26-30).
قضیه در دیدگاه راسل، دارای ویژگیهایی است:
1- قضیه ماهیتی است که در هنگام ادای جمله، از آن گفتگو می شود. هنگامی که شخصی فارسی زبان جمله «برف سفید است» را به زبان جاری کند و شخص انگلیسی زبان نیز، جمله «Snow is white» را ادا نماید، هر چند که آن دو شخص الفاظ و عبارت متفاوتی را به کار برده اند، اما به مفهومی هر دو یک چیز را اظهار کرده اند. آن چیز واحد قضیه می باشد؛ یعنی این قضیه که برف سفید است.(5)
2- قضیه محتوای معنایی جمله های اخباری است. به بیانی دیگر قضیه معنای تعبیر شده در ادای جمله های اخباری است. قضیه دارای اجزایی است و اجزای آن معنای اجزاء جمله ادا شده می باشند.(6)
3- قضیه آن چیزی است که در واقع به صدق و کذب متصف می شود و جمله های معبر نیز به واسطه آن صادق یا کاذب خواهند شد.(7)
4- قضیه محتوی (content)، یا «شئ موضوع گرایشهای قضیه ای» the object of) (propositional attitudes است. به بیانی دیگر، قضیه، امری است که ما نسبت به آن گرایشهای مختلف، نظیر آرزو، شک، فکر و اعتقاد، پیدا می کنیم. بنابراین، هنگامی که گفته می شود «من آرزو دارم که P»، یا «حسین اعتقاد دارد که P» P قضیه ای است که متعلق گرایشی از من یا حسین قرار گرفته است.(8) (راسل، 1910-1911: 23-24، 31؛ 1912: 73-74؛ سینز بوری، 1985: 30، 60). 1-2-3- راسل و معنا در «عبارات وصفی عنوانی»
راسل عبارتهای مسوّر، نظیر «برخی مردان» و «هر مردی»، و همچنین توصیفات نکره، نظیر «یک مرد» و نیز توصیفات معرفه، مانند «ملکه انگلیس» و «پادشاه فرانسه»، را «عبارات وصفی عنوانی» می نامد که به تنهایی و مستقلاً دارای معنا نمی باشند، هر چند که می توانند دارای «موصوف» (denotation) باشند.(راسل، 1905: 41-43).
از نظر راسل توصیفات نکره در زبان انگلیسی عبارتهایی به شکل «a so-and-so» و توصیفات معرفه هم عبارتهایی به شکل «the so-and-so» می باشند. توصیفات نکره عبارتهایی هستند که یک شخص، برای شخص یا شیئی نامعین را وصف می کنند، مانند «یک مرد». اما توصیفات معرفه به لحاظ موصوف بر دو قسمند: 1- توصیفات معرفه ای که تنها یک شخص یا شی ء معین را وصف می کند، مانند «ملکه انگلیس»، 2- توصیفات معرفه ای که فاقد موصوفند، مانند «پادشاه فرانسه» (همان، 41).
به اعتقاد راسل، توصیفات معرفه، مانند سایر عبارات وصفی عنوانی (عبارات مسوّر) به تنهایی و مستقلاً دارای معنا نمی باشند، هر چند دارای اجزایی هستند که آن اجزاء دارای معنا هستند و معنای آن اجزاء نیز، جزء قضیه ای می باشد که با ادای جمله مشتمل بر آن توصیفات تعبیر می گردد. بنابراین هر چند توصیف معرفه «ملکه انگلیس» خود به تنهایی دارای معنا نیست، اما اجزاء آن، که در تحلیل منطقی به آنها تبدیل می شود، دارای معنا هستند.
به بیان دیگر، اگر چه توصیفات معرفه گاهی دارای موصوف هستند، ولی موصوف جزء قضیه تعبیر شده با ادای جمله مشتمل بر آن توصیفات نمی باشد، بلکه تنها معانی اجزاء آن توصیفات است که جزء قضیه می باشد (راسل، 1905:43، 45؛ 1910-1911: 29؛ 1919: 46، 48).
بنابراین هنگامی که توصیفی معرفه، مانند «the F» با عبارتی محمولی، مانند «G... است»، به نحوی خاص ترکیب شود، جمله ای تألیف می شود، مانند «G ,the F است»،(9) که در هنگام ادای آن بوسیله متکلم قضیه ای به عنوان معنای آن جمله تعبیر می شود. این قضیه داری ویژگیهای چهارگانه گفته شده در قسمت 1-2-2 می باشد. به دلیل این که توصیفات معرفه به تنهایی دارای معنا نیستند که آن معنا، جزء قضیه تعبیر شده در ادای جمله مشتمل بر آن توصیف باشد، نمی توان قضیه تعبیر شده را در این گونه موارد درباره و وابسته به آن معنا دانست.
بطور کلی، می توان گفت، قضیه ای که در هنگام ادای جمله های مشتمل بر عبارات وصفی عنوانی، تعبیر می شود مشتمل، درباره و وابسته به موصوف آن عبارات نمی باشد. در حالی که قضیه تعبیر شده با ادای جمله های مشتمل بر عبارات اشاره ای، مانند «b»، مشتمل، درباره و وابسته به معنای آن عبارت، یعنی b، می باشد.(راسل، 1905: 49-51؛ 1910-1911: 21-24؛ 1919: 48-49؛ 51-52).(10) 1-3- قضیه شی ء - وابسته / مستقل (object - dependent / independent proposition)
راسل، مانند بسیاری دیگر از فیلسوفان، بر این باور است که در هنگام ادای جمله های اخباری از سوی گویندگان، از ماهیاتی معنایی به نام «قضیه» تعبیر می شود. هر چند قضایای تعبیر شده، دارای ویژگیهایی مشترک با یکدیگر می باشند، اما در عین حال از جهاتی نیز با یکدیگر اختلاف دارند. به اعتقاد راسل هر چند قضیه ای که با ادای هر یک از جمله های زیر تعبیر می شود، واجد چهار ویژگی مذکور در قسمت 1-2-2 می باشد، اما قضیه ای است که مشتمل، درباره و وابسته به معنای عبارتی است که در محل موضوع آن جمله ها واقع شده است.
1) «سعدی شاعر است»
2) «اصفهان خوش آب و هواست»
3) «من معلم هستم»
4) «آن مرد چاق است»
شکل کلی جمله های فوق، اگر بتوان آنها را «شخصیّه» نامید، به صورت «G b است»(11) می باشد. «b» عباراتی اشاره ای است که به شخص یا شیئی خاص، که معنای «b» است، اشاره می کند، و «G... است» نیز عبارت محمولی یک موضعی است که وصفی را بر «b» حمل کرده است. بنابراین می توان گفت از نظر راسل قضیه ای که توسط جمله «G b است» تعبیر می شود، قضیه ای است که مشتمل و درباره (about) شی ء یا شخص معینی است که مدلول و مشارالیه عبارت اشاره ای است که در محل موضوع جمله شخصیه معبّر واقع گردیده است؛ قضیه ای که اگر مشارالیه «b» وجود نمی داشت، نمی توانست، تعبیر شود و یا این که مورد اذعان و اعتقاد قرار گیرد. به بیان دیگر، می توان گفت تعیّن و تشخّص قضیه ای که با ادای «G b است» تعبیر می شود، کاملاً به تعیّن و تشخّص شخص یا شیئی وابسته است که توسط «b» به آن اشاره می شود. ما این قضیه را، به تبعیت از حکمای اسلامی و کاپلان (1978: 319)، قضیه شخصیّه و یا مانند نیل (1990: 3-5، 1905) قضیه شی ء - وابسته می نامیم.
با توجه به اصطلاح اخیر، می توان گفت، از دیدگاه راسل، قضایایی که با ادای جمله های مشتمل بر عبارات اشاره ای، نظیر جمله های 1 تا 4، تعبیر می شوند، قضایایی شی ء - وابسته است.
بر خلاف جمله های فوق، به اعتقاد راسل، قضیه ای که با ادای جمله های زیر، از آن تعبیر می شود مشتمل، درباره و وابسته به موصوف عبارتی که در محل موضوع آن جمله ها واقع شده، نمی باشد.
5) «برخی دانشجویان کوشا هستند»
6) «همه انسانها فانی هستند»
7) «یک مرد را دیدم»
به اعتقاد راسل، در هر یک از جمله های 5-7، وصفی عنوانی (عبارتی مسوّر)، یعنی «برخی دانشجویان»، «همه انسانها» و «یک مرد»، موضوع دستوری واقع شده است. با توجه به این که عبارات وصفی عنوانی به تنهایی دارای معنا نمی باشند، که آن معنا نیز جزء قضیه ای باشد که با ادای جمله مشتمل بر آن عبارت از آن تعبیر شود، نمی توان قضیه تعبیر شده در ادای جمله های فوق را درباره و وابسته به آن معنا دانست. به بیان دیگر، هر چند عبارات وصفی عنوانی، مانند عبارات فوق، گاهی دارای موصوف هستند اما به لحاظ این که موصوف جزء قضیه تعبیر شده در ادای جمله مشتمل بر آن عبارات نمی باشد، نمی توان قضیه تعبیر شده را وابسته و درباره شی ء یا شخصی (موصوف) دانست که متصف به وصف موضوع (و یا محمول) می شود. در این گونه موارد چون تعیّن قضیه ای که در هنگام ادای جمله های مشتمل بر عبارات وصفی عنوانی تعبیر می شود، وابسته به تعیّن وجود شیئی که وصف عنوانی موضوع را ارضا می کند نیست، می توان قضیه تعبیر شده را قضیه کلیه یا شی ء - مستقل نامید. بنابراین، بنابر اعتقاد راسل، قضایایی که با ادای جمله های مشتمل بر عبارات وصفی عنوانی (مسوّر) تعبیر می شوند قضایایی شی ء - مستقل می باشند.
اما وضعیت جمله های مشتمل بر توصیفات معرفه، نظیر جمله های زیر، به چه صورتی است؟
8) «پادشاه انگلیس عاقل است»
9) «نویسنده ویورلی چیره دست است»
در دیدگاه راسل توصیفات معرفه، نظیر «پادشاه انگلیس» و «نویسنده ویورلی»، نیز از جمله عبارات وصفی عنوانی «مسوّر» هستند که هر چند می توانند در محل موضوع دستوری جمله ها قرار گیرند، اما چون فاقد معنا هستند، قضیه ای که در هنگام ادای جمله های مشتمل بر آنها تعبیر می شود، وابسته و درباره شخص یا شیئی نمی باشد که احیانا متصف به وصف موضوع و محمول می شود. به موجب تحلیل راسلی از توصیفات معرفه اگر «the F» توصیفی معرفه باشد و «G... است» عبارت محمولی یک موضعی، قضیه تعبیر شده با ادایی از جمله «G, the F است» معادل و هم ارز با قضیه ای است که توسط جمله وجودیه مرکب زیر تعبیر شود:
«تنها و تنها یک F وجود دارد، و هر چیزی که F است G است.»
بنابراین، هر چند ممکن است، توصیفات معرفه، در شکل دستوری جمله ها، در محل موضوع قرار گرفته باشند، اما در هنگام تحلیل منطقی آنها، معلوم می شود که «صورت منطقی» (Logical form) آن جمله ها در محل موضوع خود، دارای این توصیفات نیست، بلکه در این هنگام توصیفات تنها سور خواهند بود. بر طبق این بیان صورت منطقی جمله «the F, G, است» چنین است:

بنابراین، از نظر راسل، قضیه ای که با ادای جمله های مشتمل بر توصیفات معرفه نیز تعبیر می شود قضیه ای شی ء - مستقل می باشد. 2- مشکل جانشینی
به اعتقاد راسل، توانایی و کفایت هر نظریه منطقی، وابسته به قابلیت و استعداد آن در شناسایی و حل معماها و مشکلات می باشد. بنابراین، به هر میزان که نظریه ای بتواند به کشف و غلبه بر مشکلات و معماهای موجود، نایل شود، به همان میزان نیز، از کفایت و قابلیت برخوردار خواهد بود. در زمینه توصیفات نیز دو معما و مشکل اساسی وجود دارد که هر نظریه ای پیرامون توصیفات، باید بتواند به نحو رضایت بخشی، آنها را حل کند. راسل مدعی است که نظریه توصیفات او می تواند، بطور کامل بر این دو مشکل آزار دهنده فایق آید (راسل، 1905: 47).
یکی از این مشکلات، که ما آن را «مشکل معدومات» نامیده ایم، مربوط به جمله هایی است که در محل موضوع دستوری خود واجد عباراتی هستند، که فاقد مدلول یا شی ء موصوف می باشند. مانند جمله های زیر:
10) «پادشاه فرانسه عاقل است»
11) «کوه طلایی سنگین تر از تپه ای طلایی است»
12) «رستم افراسیاب را کشت»
چون این مشکل، موضوع بحث نوشتار حاضر نیست، از تقریر و توضیح آن خودداری می کنیم.
اما مشکل اساسی دیگر، که مورد بحث این مقاله نیز قرار گرفته است، مربوط به اعمال «اصل جانشینی» (principleof substitutivity) در جمله هایی است که علاوه بر توصیفات معرفه، بر عباراتی نظیر «او اعتقاد دارد»، «من فکر می کنم» و «جرج پنجم می خواست بداند»، نیز مشتمل هستند، مانند:
13) الف. «جرج پنجم می خواست بداند آیا اسکات، نویسنده ویورلی است»
ب. «اسکات نویسنده ویورلی است»
ج. «جرج پنجم می خواست بداند آیا اسکات اسکات است»
اجمالاً می توان، مفاد اصل جانشینی را بدین گونه بیان کرد: اگر الف) «a=b» جمله این همانی صادقی باشد، ب) a هم جمله ای صادق و مشتمل بر a باشد، و ج) B هم جمله ای باشد که از جایگزینی B به جای a در جمله a حاصل شود، بنابراین د) B نیز جمله ای صادق خواهد بود. بر طبق این اصل باید بتوان عبارتهای هم ارزش، یا هم معنا، را در جمله های مشتمل بر آنها، جایگزین یکدیگر نمود، بدون این که در ارزش صدق کل جمله، یا معنی آن، تغییری به وجود آید. حال، بر مبنای اینکه جمله (این همانی) (13 ب) جمله ای صادق است، اصل جانشینی به ما اجازه می دهد، با جایگزین کردن «اسکات» به جای عبارت هم معنا (هم ارزش) آن، یعنی «نویسنده ویورلی»، در جمله صادق (13 الف)، جمله صادق دیگری را نتیجه بگیریم.
توضیح این که، اگر جمله (13 الف) و (13 ب) را در مثال اخیر جمله هایی صادق فرض کنیم تا بتوانیم، با اعمال اصل جانشینی در آنها جمله (13 ج) را نتیجه بگیریم. در حالی که می بینیم جمله حاصل شده، یعنی جمله (13 ج)، بر خلاف دو جمله (13 الف) و (13 ب)، جمله ای کاذب می باشد. زیرا جرج پنجم، مانند هر فرد عادی دیگری، پیشاپیش می دانسته است، که اسکات، اسکات است، نه این که بعدا بخواهد بداند، آیا اسکات، اسکات است. به بیان دیگر، به فرض این که اسکات همان نویسنده ویورلی باشد، یعنی این که «اسکات» با «نویسنده ویورلی» هم ارزش (هم مدلول یا هم معنا) باشد، باید بتوان با اعمال اصل جانشینی، در جمله (13 الف) «اسکات» را جایگزین «نویسنده ویورلی» نمود بدون این که در ارزش صدق جمله تغییری بوجود آید. در حالی که برخلاف انتظار، می بینیم پس از این جایگزینی، در ارزش جمله تغییر حاصل می شود، و جمله ای که قبلاً صادق بود کاذب می گردد. (راسل، 1905: 47-48).
ما در این مقاله، این مشکل را «مشکل جانشینی» نامیده ایم. 2-1- راه حل راسل برای مشکل جانشینی
همانطور که بیان شد، مطابق نظریه توصیفات راسل، توصیف معرفه «نویسنده ویورلی»، برخلاف اسم خاص «اسکات» (اگر بتوان واقعا آن را اسم خاص محض نامید)، سور وجودی مرکب می باشد، که در زمره عبارات وصفی عنوانی است. این عبارت، مانند دیگر عبارات وصفی عنوانی، چون به تنهایی دارای معنایی نیست که جزء قضیه تعبیر شده باشد، نمی توان آن را با «اسکات»، که مطابق فرض، اسم خاص محض می باشد، جانشین کرد.
به بیان دیگر از نظر راسل جمله ها، به اعتباری، بر دو قسمند: الف) جمله های مشتمل بر عبارات اشاره ای، ب) جمله های مشتمل بر عبارات وصفی عنوانی.
در هنگام ادای جمله هایی که در محل موضوع دستوری خود، واجد اسم خاص محض (عبارات اشاره ای) هستند، توسط متکلم، قضیه ای شی ء - وابسته تعبیر می شود که آن قضیه مشتمل، درباره و وابسته به معنای (مدلول و مشارالیه) آن اسم خاص می باشد. به اعتبار این که این گونه قضایا مشتمل، درباره و وابسته به شی ء مشارالیه (معنای) اسم خاص می باشند، می توان در آنها اصل جانشینی را اعمال نمود، بدون این که در ارزش صدق قضیه یا جمله تغییری حاصل شود.
برخلاف هنگامی که قضیه ای، توسط جمله های مشتمل بر عبارات وصفی عنوانی، نظیر جمله های مشتمل بر توصیفات معرفه، مانند جمله بالا، تعبیر شود. در این هنگام چون قضیه ای که تعبیر می شود مشتمل، درباره و وابسته به مدلول یا موصوف (احتمالی) عبارت وصفی عنوانی نمی باشد (قضیه شی ء - مستقل می باشد) اصل جانشینی مورد پیدا نمی کند و نمی توان آن را اعمال نمود.
به بیان دیگر، چون توصیفات معرفه مستقلاً فاقد معنا هستند، قضیه تعبیر شده با ادای جمله های مشتمل بر آنها نیز فاقد جزیی معنایی، به عنوان معنای آن توصیفات، می باشد. در این صورت دیگر در قضیه، چیزی باقی نیست که معادل اسکات باشد و ما بتوانیم به جای آن اسکات قرار دهیم.
توضیح این که، از نظر راسل جمله «اسکات نویسنده ویورلی است» در تحلیل، به جمله مرکب و مسوّر «تنها و تنها یک فرد ویورلی را نوشته است و اسکات آن فرد است» تبدیل می شود. عبارت مسوّر «تنها و تنها یک فرد، ویورلی را نوشته است»، نیز در ضمن جمله ها، و از جمله در ضمن جمله مرکب بالا، می تواند دارای دو گونه دامنه باشد: 1- دامنه تنگ (narrow scope)، 2- دامنه فراخ (wide scope). مطابق قرائت تنگ از عبارت، جمله (13 ج) به این صورت در می آید: «جرج پنجم می خواست بداند آیا تنها و تنها یک فرد، ویورلی را نوشته است و اسکات آن فرد است.»
در حالی که به موجب قرائت فراخ، جمله مذکور به این صورت در می آید: «تنها و تنها یک فرد، ویورلی را نوشته است، و جرج پنجم می خواست، بداند، آیا اسکات آن فرد است.»
به بیان دیگر بر اساس قرائت تنگ، جمله (13 الف) با جمله «جرج پنجم می خواست بداند، آیا تنها و تنها یک فرد، ویورلی را نوشته است و اسکات آن فرد است» هم ارز و معادل است، در حالی که بر طبق قرائت فراخ، با جمله «تنها و تنها یک فرد ویورلی را نوشته است، و جرج پنجم می خواست بداند، آیا اسکات آن فرد است» معادل و هم ارز می باشد.
بنابراین، به اعتقاد راسل، قضیه تعبیر شده با ادای جمله مشتمل بر توصیفات معرفه، هم در دامنه تنگ و هم در دامنه فراخ، مانند دو جمله بالا، قضیه ای شی ء - مستقل است که مشتمل و درباره جزیی معنای، به عنوان معنای آن توصیفات، نمی باشد.
به موجب این تحلیل راسل، توصیف معرفه «نویسنده ویورلی»، در قرائتهای دو گانه، از جمله حذف گردیده و به عبارتی مسوّر تبدیل شده است. در این حالت دیگر نه خود عبارت جزء جمله تعبیرکننده می باشد و نه این که معنای آن جزء قضیه تعبیر شده. بنابراین، با توجه به این که در جمله ادا شده (13 الف) و همچنین در قضیه تعبیر شده، از «نویسنده ویورلی» و معنای آن دیگر اثری باقی نیست، «اصل جانشینی» در آنها موضوعا منتفی خواهد بود (راسل، 1905: 51-52؛ 1910-1911: 20-30؛ 1919: 52-54). و بدین طریق راسل مدعی است، بر مشکل جانشینی فایق آمده و توانسته است با موفقیت آن را برطرف نماید.
اما به نظر نگارنده، علی رغم ادعای راسل، او نتوانسته، مشکل جانشینی را، در متونی مانند متن بالا، که از این پس متون «گرایش های قضیه ای» خوانده می شود، حل نماید؛ نه در قرائت تنگ از توصیف معرفه و نه در دامنه فراخ از آن. به تعبیر دیگر، به نظر ما، نظریه توصیفات راسل، برای توجیه و تحلیل متون گرایشهای قضیه ای de dicto/de re فاقد کفایت و توانایی است.
قبل از این که به دلایل این بی کفایتی و ناتوانی بپردازیم لازم است، ابتدا توضیحی، هر چند مختصر، از متون گرایشهای قضیه ای ارائه دهیم. 3- گرایشهای قضیه ای
قبلاً، در ضمن ویژگی چهارم قضیه، گفتیم که: قضیه محتوی، یا شی ء موضوع، گرایشهای قضیه ای است. به بیان دیگر، قضیه، امری است که شخص نسبت به آن گرایشهایی متعدد، مانند، شک، فکر و اعتقاد پیدا می کند. بنابراین هنگامی که گفته می شود «حسن اعتقاد دارد که احمد جاسوس است»، این قضیه که احمد جاسوس است قضیه ای است که متعلّق گرایشی خاص از حسن واقع شده است. عبارتهای مشتمل بر «اعتقاد»، «علم»، «شک»، «فکر» و مانند آنها، تعبیر کننده اموری می باشند که به «گرایشهای» قضیه ای مشهور شده اند؛ به دلیل این که آنها تعابیر گرایشهایی هستند که ممکن است، یک شخص نسبت به یک قضیه داشته باشد. بنابراین، این قضیه که ستاره صبح همان زهره است، می تواند متعلق علم، شک، فکر یا اعتقاد کسی قرار بگیرد (مارتینیچ، 1990: 349-350؛ نیوتن اسمیت، 1991: 208). 3-1- گرایشهای قضیه ای de re/de dicto
جمله مسوَّری که مشتمل بر عبارت گرایش قضیه ای است، de dicto خوانده می شود، اگر عامل (Operator) گرایش قضیه ای بیرون از دامنه سور آن جمله باشد، و de reخوانده می شود، اگر عامل گرایشی درون دامنه سور آن جمله قرار گیرد (انگل، 1911: 373؛ پری، 1979: 90-92؛ ریچارد، 1983: 194، ش 10؛ کواین، 1956: 354؛ 1992: 70؛ چی یرچیا و مک کانل، 1990: 243-244). به تعبیر راسل، جمله های (مسوّر) مشتمل بر افعال گرایش قضیه ای، de dictoهستند، اگر دامنه سور آن تنگ باشد و de re می باشند، اگر دامنه سور آن فراخ باشد.
جمله (14) «حسن اعتقاد دارد که نویسنده شاهنامه شاعر، است»، به حسب این که دارای ابهام دامنه ای است، دارای دو گونه قرائت می باشد:
الف- «درباره نویسنده شاهنامه، حسن اعتقاد دارد که او شاعر است.»
ب- «حسن اعتقاد دارد که نویسنده شاهنامه شاعر است.»
بر خلاف راسل، که جمله های ادا شده مشتمل بر توصیفات معرفه را، در هر دو دامنه فراخ / تنگ، یا de dicto / de re، تعبیرکننده قضایایی شی ء - مستقل می داند، بسیاری از فیلسوفان (چی یرچیاولک کانل، 1990:243؛ کمپ، 1990: 59؛ ریچارد، 1983: 187، 195؛ پری، 1990: 186-187؛ سمن، 1986: 247؛ 1990: 217، 243؛ سوآمز، 1987: 223، 225؛ سینز بوری، 1985: 29-31، 63-64) معتقدند که به موجب قرائت (الف)، که قرائت de re از جمله (14) می باشد و در آن عامل گرایشی، یعنی «اعتقاد دارد»، در دامنه تنگ خود قرار دارد، شخصی معین وجود دارد، مثلاً فردوسی، که حسن درباره او اعتقاد دارد که او شاعر است. در حالی که بر طبق (ب)، که قرائت de dicto از آن جمله می باشد و عامل گرایشی آن در دامنه فراخ خود واقع شده است، ضرورتی برای وجود شخصی خاص که مورد اعتقاد حسن قرار گرفته باشد، وجود ندارد، بلکه به فرض وجود نیز هر کسی که شاهنامه را نوشته باشد، و اگر چه کسی غیر از فردوسی، می تواند مورد اعتقاد حسن قرار گرفته باشد.
در حالت اخیر، اعتقاد درباره شخصی خاص، مثلاً فردوسی، نیست، زیرا چه بسا حسن دچار توهم شده باشد و به اشتباه دارای اعتقاد شده باشد.
با بهره گیری از تمایز قضیه شی ء - وابسته / مستقل می توان گفت: به اعتراف و اذعان این فیلسوفان، جمله (14 الف)، که مثالی از قرائت de re از متون گرایشی است، تعبیری از اعتقاد به قضیه ای شی ء - وابسته است که وابسته و درباره شخصی معین، یعنی فردوسی، می باشد که مدلول و مشارالیه عبارتی (اشاره ای) است که بیرون از دامنه عامل گرایشی قرار گرفته است. بنابراین، اعتقاد de re وابسته و درباره همان شی ء یا شخصی است که قضیه نیز وابسته و درباره آن می باشد.(12) در مقابل جمله (14ب)، که مثالی از قرائت de dicto جمله های گرایشی است، تعبیری از اعتقاد به قضیه ای شی ء - مستقل می باشد. از همین روست که در این اعتقاد، ضرورتی برای وجود کسی که متعلق اعتقاد حسن واقع شده است، نخواهد بود.
اکنون، پس از بیان این مقدمات، هنگام آن رسیده است تا به بیان دلایل ناتوانی و بی کفایتی تحلیل راسلی از وقوع توصیفات معرفه در متون گرایش های قضیه ای بپردازیم. 4- دلایل بی کفایتی نظریه توصیفات راسلی (و ناتوانی آن برای حل مشکل جانشینی) در متون گرایشی
به نظر نگارنده تحلیل تسویری راسلی از توصیفات معرفه از تبیین وقوع توصیفات معرفه در متون گرایشهای قضیه ای عاجز و ناتوان می باشد. به بیان دیگر، به نظر ما راسل نمی تواند، مشکل جانشینی را در متون گرایشی حل کند؛ نه در دامنه تنگ، یا de dicto، از توصیفات معرفه، و نه در دامنه فراخ، یا de re، از آنها. 4-1- دلیل بی کفایتی نظریه توصیفات راسل (و ناتوانی آن برای حل مشکل جانشینی) در متون گرایشی de dicto
برای اثبات بی کفایتی و نا توانی نظریه توصیفات راسل، و راه حل آن برای مشکل جانشینی، مناسب است که از خود مثال راسل بهره گیریم.
15- الف- «جرج پنجم می خواست بداند آیا اسکات نویسنده ویورلی است»
ب- «اسکات نویسنده ویورلی است = تنها و تنها یک فرد، ویورلی را نوشته است و اسکات آن فرد است.»
ج- «جرج پنجم می خواست بداند آیا تنها و تنها یک فرد ویورلی را نوشته است و اسکات آن فرد است.»
در این مثال جمله (15 الف) جمله ای گرایشی است. این جمله، می تواند دارای دو گونه قرائت de re یا de dicto باشد. جمله (15 ب) هم جمله ای این همانی است، که در یک طرف آن «اسکات نویسنده ویورلی است» قرار دارد و در طرف دیگر آن معادل تسویری راسلی آن. جمله (15 ج) نیز قرائت تسویری de dicto از جمله(15 الف)، پس از اعمال اصل جانشینی در آن، می باشد.
جمله (15 الف) در این جا همان جمله (13 الف) راسلی است، که مطابق فرض باید صادق باشد. جمله این همانی (15 ب) نیز بر طبق نظریه تسویری راسل، باید جمله ای صادق باشد. همانطور که دیدیم مطابق نظریه راسل جمله «اسکات نویسنده ویورلی است» در تحلیل به جمله مرکب و مسوَّر «تنها و تنها یک فرد ویورلی را نوشته است و اسکات آن فرد است.» تبدیل می شود. به موجب این تحلیل دو جمله «اسکات نویسنده ویورلی است.» و جمله «تنها و تنها یک فرد ویورلی را نوشته است و اسکات آن فرد است.»، با یکدیگر هم ارز و معادل بوده و دارای ارزش صدق یکسان می باشند. بنابراین جمله این همانی مشتمل بر آنها، یعنی جمله (15 ب)، هم جمله ای صادق خواهد بود. بر این اساس باید بتوان در جمله (15 الف) به جای عبارت «اسکات نویسنده ویورلی است» عبارت هم ارز و معادل راسلی از آن، یعنی «تنها و تنها یک فرد ویورلی را نوشته است و اسکات آن فرد است»، را قرار داد و جمله (15 ج) را نتیجه گرفت.
اگر این تحلیل تسویری راسل از توصیفات معرفه درست باشد، یعنی جمله «اسکات نویسنده ویورلی است» معادل و هم ارز جمله «تنها و تنها یک فرد ویورلی را نوشته است و اسکات آن فرد است» باشد، جمله (15 ج)، همانند (15 الف)، باید جمله ای صادق باشد. اما خواهیم دید که جمله (15 ج) جمله ای کاذب می باشد. کاذب بودن جمله (نتیجه) (15 ج) علی رغم صدق (فرضی) جمله های (مقدم) (15 الف) و (15 ب)، دلیلی خواهد بود بر بی کفایتی نظریه و تحلیلی تسویری توصیفات راسل در متون گرایشی de dicto.
واضح است که، بر خلاف تحلیل راسل، صادق بودن جمله های (15 الف) و (15 ب) به هیچ وجه مستلزم صادق بودن (15 ج) نیست. به بیان دیگر فرض صدق جمله های (15 الف) و (15 ب) صدق جمله (15 ج) را ایجاب نمی کند. برای توضیح بیشتر، مانند راسل، فرض می کنیم که جمله (15 الف) جمله ای صادق است و جرج پنجم می خواست بداند آیا اسکات نویسنده ویورلی است. همچنین فرض می کنیم که جمله (15 ب) نیز در واقع جمله ای صادق باشد و اسکات نویسنده ویورلی است = تنها و تنها یک فرد ویوریلی را نوشته است و اسکات آن فرد است؛ البته بر فرض این که نظریه تسویری راسل از توصیفات معرفه را نظریه ای درست بدانیم.
اگر تحلیل تسویری راسل از توصیف معرفه «نویسنده ویورلی» درست باشد و جمله (15 ب) به موجب آن جمله ای صادق قلمداد شود، می توان بر اساس اصل جانشینی عبارت «تنها و تنها یک فرد ویورلی را نوشته است و اسکات آن فرد است.» را در جمله (15 الف) به جای عبارت معادل آن، یعنی «اسکات نویسنده ویورلی است.»، قرار داد بدون این که در قضیه معبَّر و ارزش صدق آن (قضیه یا جمله) تغییری رخ دهد. در حالی که علی رغم صادق بودن دو جمله (15 الف) و (15 ب)، جمله (15 ج) می تواند صادق نباشد. زیرا چه بسا جرج پنجم مخالف تحلیل تسویری راسل از توصیفات معرفه باشد و، مانند استراسون (1950؛ 1952؛ 1954)، توصیفات معرفه، مانند «نویسنده ویورلی»، را عبارت اشاره ای، یا اسم خاص محض بداند، که اشاره کننده به اشیاء یا اشخاص معینی به عنوان مشارالیه هستند. بنابراین هر چند جرج پنجم می خواست بداند آیا اسکات نویسنده ویورلی است، اما چنین نیست، می خواست بداند آیا تنها و تنها یک فرد ویورلی را نوشته است و اسکات آن فرد است. به بیان دیگر هر چند صادق است که جرج پنجم می خواست بداند آیا اسکات نویسنده ویورلی است، اما صادق نیست که جرج پنجم می خواست بداند آیا تنها و تنها یک فرد ویورلی را نوشته است و اسکات آن فرد است.
بنابراین نمی توان، بر اساس جمله مشتمل بر این همانیِ (15 ب)، اصل جانشینی را در جمله (15 الف) اعمال کرد و جمله (15 ج) را به دست آورد. زیرا در این صورت جمله (15 ج)، برخلاف جمله (15 الف) و (15 ب)، جمله ای کاذب می باشد.
نتیجه این که علی رغم تلاش راسل برای حل، یا پرهیز از، مشکل جانشینی، هنوز این مشکل در متون گرایشهای قضیه ای de dicto، یا دامنه تنگ، به قوت خود باقی است. به سخن دیگر، نظریه تسویری راسل، علی رغم ادعای وی، فاقد کفایت و توانایی برای تحلیل و تبیین وقوع توصیفات معرفه در متون گرایشی de dicto، یا دامنه تنگ، می باشد. 4-2- دلایل بی کفایتی نظریه توصیفات راسل (و ناتوانی آن برای حل مشکل جانشینی) در متون گرایشی de re
ما در این جا برای اثبات ناتوانی و بی کفایتی نظریه راسل برای حل مشکل جانشینی، و توجیه متون گرایشی de re، دو دلیل اقامه کرده ایم. دلیل اول مستند به مطالبی است که در قسمتهای 1 و 3 به ذکر آنها مبادرت کردیم. دلیل دوم هم مبتنی بر استدلال کواین (1956: 354؛ 1992: 69-71) بر تسویر ناپذیری متون گرایشهای قضیه ای است. ما این دلیل را «تسویر ناپذیری متون گرایشی» خواهیم خواند. 4-2-1- دلیل اول
ما در این جا نیز، همانند قبل، استدلال خود را در ضمن مثالی، بیان خواهیم نمود.
16- الف- «جرج پنجم می خواست بداند، آیا اسکات نویسنده ویورلی است»
ب- «اسکات نویسنده ویورلی است = تنها و تنها یک فرد ویورلی را نوشته است و اسکات آن فرد است»
ج- «تنها و تنها یک فرد ویورلی را نوشته است و جرج پنجم می خواست بداند آیا آن فرد اسکات است »
در این مثال جمله (16 الف) جمله گرایشی مشتمل بر توصیفی معرفه است، که می تواند دارای دو گونه دامنه، de re یا de dicto، باشد. جمله (16 ب) جمله ای مشتمل بر این همانی است. جمله (16 ج) هم قرائت تسویری فراخ، یا de re، از جمله (16 الف)، پس از اعمال اصل جانشینی در آن، می باشد.
در این جا نیز نظریه تسویری راسل نمی تواند وقوع de re، یا دامنه فراخ، از توصیف معرفه «نویسنده ویورلی» را که پس از اعمال اصل جانشینی در جمله (16 الف)، توسط (16 ج) از آن تعبیر شده است، توضیح دهد. زیرا از نظر راسل قضیه تعبیر شده توسط ادای جمله (16 ج)، که تحلیل تسویری فراخ، یا de re، از جمله (16 الف) است، قضیه ای شی ء - مستقل است، در حالی که قبلاً روشن ساختیم در هنگام ادای جمله های گرایشی de re مشتمل بر توصیفات معرفه یا اسامی خاص قضیه ای شی ء - وابسته تعبیر می شود.
توضیح این که، همانطور که در قسمت 3-1 گفتیم، هنگامی که در جمله ها و متون گرایشی de re اسم خاص، مانند «اسکات»، یا توصیف معرفه ای، مانند «نویسنده ویورلی»، بیرون از دامنه عامل گرایشی قرار گیرد، مانند «درباره اسکات، جرج پنجم می خواست بداند آیا او نویسنده ویورلی است»، یا «درباره نویسنده ویورلی، جرج پنجم می خواست بداند آیا او اسکات است»، در موقع ادای آن جمله ها و متون، درباره شخص یا شی ء معینی گفتگو می شود، که مشارالیه و مدلول آن اسم یا توصیف، یعنی اسکات یا نویسنده ویورلی، می باشد. به بیان دیگر، توسط تحلیل معنایی متون و جمله های گرایشی de re مشتمل بر توصیفات معرفه و اسامی خاص، مانند تحلیل de re از جمله (16 الف)، آشکار می شود که این گونه جملات تعبیری از قضایایی شی ء - وابسته هستند که درباره شی ء یا شخصی معین می باشند که مدلول و مشارالیه آن توصیفات یا اسامی است. در حالی که بر طبق تحلیل تسویری راسل، هنگامی که جمله (16 ج) ادا می شود درباره شخص یا شیئی معین گفتگو نمی شود. 4-2-2- دلیل دوم: تسویر ناپذیری متون گرایشی
مکرر گفته شد که مطابق نظریه تسویری راسل، توصیفات معرفه، نظیر «نویسنده ویورلی» که در زمره عبارت مسوّر هستند، در جمله های گرایشی دارای دو گونه دامنه هستند: 1- دامنه تنگ یا de dicto 2- دامنه فراخ، یا de re. در قرائت فراخ، یا de re، توصیف معرفه، مثلاً «نویسنده ویورلی»، از جمله حذف گردیده و به سور وجودی انحصاری، یعنی «تنها و تنها یک فرد ویورلی را نوشته است»، تبدیل می شود. در این قرائت عامل گرایشی، مثلاً «می خواست بداند»، در دامنه سور وجودی انحصاری قرار می گیرد، مانند جمله (16 ج)، یعنی «تنها و تنها یک فرد ویورلی را نوشته است و جرج پنجم می خواست بداند آیا اسکات آن فرد است.»
کواین (1956: 354؛ 1991: 69-71) و بسیاری از طرفداران وی هر چند قرائت de dicto، یا دامنه تنگ، سورها را در متون گرایشی امری روا و بدون مشکل می دانند، اما قرائت de re سورها را در متون گرایشی، امری غیر مجاز می شمرند. استدلال کواین بر تسویر ناپذیری متون گرایشی، دارای مقدماتی است که در زیر به اختصار بیان می شود.
الف- دو قضیه (17)(эx) (حسن اعتقاد دارد که x جاسوس است(13) و (18) حسن اعتقاد دارد که  (x(эx)جاسوس است)(14)، با یکدیگر متفاوتند، به دلیل این که می توانند در صدق و کذب دارای ارزشی متفاوت با یکدیگر باشند. به همین دلیل می توان از آنها به ترتیب با دو جمله متفاوتِ (17 الف) «کسی وجود دارد که حسن اعتقاد دارد او جاسوس است» و (18 الف) «حسن اعتقاد دارد که کسی جاسوس است»، تعبیر کرد.
ب- جمله هایی را می توان مسوّر نمود، که فرانما و دال بر اشیاء و اشخاص عینی معینی باشند. برای توضیح این مطلب به بیان دو مثال می پردازیم. 1- فرد خاصی را تصور کنید که کلاهی قهوه ای بر سر دارد و در برخی مواقع هم از او رفتارهایی مشکوک صادر می شود. همچنین فرض کنید، درست در همین مواقع که از او رفتارهای مشکوکی سر می زند، حسن هم اتفاقا بطور گذرا و با نظری اجمالی وی را ببیند. حال فرض کنید همین رخ داد کافی باشد، تا درباره حسن بگوئیم «حسن اعتقاد دارد او جاسوس است». 2- همچنین فرض کنید فردی با موهای خاکستری نیز وجود دارد که حسن تنها یک بار او را دیده است و تنها اطلاعی که حسن از این فرد دارد آن است که او حامی مالی گروهی خاص است. اکنون فرض کنید آن دو نفر در واقع یکی هستند، اما حسن از آن بی خبر است. آیا ما می توانیم درباره این شخص (که نام او نیز «احمد» می باشد) بگوئیم: «حسن اعتقاد دارد که او جاسوس است؟» در صورتی که پاسخ به پرسش مثبت باشد، لازمه اش نسبت دادن دو اعتقاد متقابل و متناقض به یک فرد، یعنی حسن، می باشد. به دلیل این که از طرف دیگر نیز حسن، با توجه به میزان اطلاع خود از آن فرد، می تواند بگوید که «احمد جاسوس نیست.»
برای جلوگیری از وضعیت به وجود آمده (تقابل و تناقض) فوق می توان گفت: (19) «حسن اعتقاد دارد که مرد کلاه قهوه ای جاسوس است»، و در عین حال نیز گفت که: (20) «حسن اعتقاد ندارد که مرد مو خاکستری جاسوس است.» اما روشن است که در این هنگام بطور کامل به سلب ارتباط میان حسن و هر شخص معین دیگری حکم کرده ایم. هر چند دو عبارتی که بعد از «که»، ذکر شده اند، در واقع درباره یک شخص، یعنی احمد، بوده اند، اما اکنون در دو جمله (19) و (20)، هر دو صادق و با یکدیگر قابل جمع شده اند.
کواین، این گونه عبارات را، که فاقد دلالت و اشاره به شخص یا شیئی خاص می باشند، عبارت «کدر» (opaque) خوانده است.
ج- بنابراین، بر خلاف نظر راسل، نمی توان جمله های گرایشی کدر، مانند جمله های (19) و (20)، را که فاقد خاصیت اشاره ای و فرا نمایی نسبت به اشخاص و اشیاء عالم هستند، مسوّر نمود و با پابند کردن متغیری از آنها توسط سوری از بیرون، آنها را در دامنه سور قرار داد. به بیان دیگر، بر خلاف نظر راسل، چون عبارات گرایشی، مانند «اعتقاد دارد که...» و «می خواهد بداند که...»، از نظر دلالت «کدر» می باشند و درباره شی ء یا شخصی معین نمی باشند، نمی توان آنها را مسوّر نموده و در دامنه سور قرار داد.
نتیجه این که، چون قرائت تسویری de re (راسلی) از توصیفات معرفه در متون گرایشهای قضیه ای با مشکل اشاره شده در بالا مواجه می باشد و در نهایت به تقابل و تناقض مذکور می انجامد، نمی توان آن را پذیرفت و به موجب آن متون گرایشی را مسوّر نمود. به بیان دیگر بر اساس این دلیل کواین، تحلیل تسویری de re راسل، از توصیفات معرفه در متون گرایشی تحلیلی بی کفایت و نادرست از آنهاست. به همین دلیل هم نمی تواند، راه حلی برای مشکل جانشینی در این متون قلمداد شود. منابع
1 - Anderson, C.A and Owens, J. 1990, Propositional Attitudes The Role of Content inLogic, Language,and Mind, Center for the Study of Language and Information.
2 - Chierchia, G.and Mc Conell-Ginet, S. 1990, Meaning and Grammar An Introduction to Semantics, The MIT Press.
3 - Church, A. 1954, Intensional Isomorphism and Identity of Belief, [inN.Salmon and S.Soames (eds.), 1988].
4 - Donnellan, K. 1966, Reference and Definite Descriptions, Philosophical Reivew, [in A.P.Martinich (ed.) 1990].
5 - Donnellan, K. 1974, Speaking of Nothing, Philosophical Reivew, 83.
6 - Engel, P. 1991, The Norm of Turth, Harvester Wheatsheaf.
7 - Frege, G. 1892, On Sense and Reference, [in A.W.Moore (ed.)].
8 - Frege, G. Thoughts, [in N.Salmon and S.Soames (eds.), 1988].
9 - Grayling, A.C. 1990, AN Introduction to Philoslphical Logic, Duckworth.
10 - Kamp, H. Prolegomena to a a Structural Account of Belief and Other Attitudes, [in C.A.Anderson and J.Owens (eds.)1990].
11 - Klemke, E.D. 1971, Essays on Bertrand Russell, Univetsity of Illinois Press.
12 - Kripke, Saul. A. 1979, A Puzzle about Belief, [in N.Slamon and S.Soames (eds.),1988].
13 - Knowledge by Description, [in N.Slamon and S.Soames (eds.), 1988].
14 - Matrinich, A.P. 1990, The Philosophy of Language, (ed.), Oxford.
15 - Neale, S. 1990, Descriptions, MIT Press, Cambridge, Ma.
16 - Newton - Smith, W.H. 1991, Logic: An Introductory Course, Routledge, London.
17 - Perry, J. 1979, The Problem of the Essential Indexical, [in N.Salmom and S.Soames (eds.),1988].
18 - Perry, J. Individuals in Informational and Intentional Content, [in E.Villanueva (ed.), 1990].
19 - Putnam, H. 1954, Synonymy and the Analysis of Belief Sentences, [in N.Salmon and S.Soames (eds.), 1988].
20 - Quine, W.V. 1956, Quantifiers and Propositional Attitudes, [in A.P.Martinich (ed.), 1990].
21 - Quine, W.V. 1992, Pursuit of Truth, Harvard University Press.
22 - Richard, M. 1983, Direct Reference and Ascriptions of Belief, [in N.Salmon and S.Soames (eds.), 1988].
23 - Russel. Bertrand. 1905, On Denoting, Mind, 14, [in R.C.Marsh].
24 - Russel, Bertrand, 1910-1911, Knowledge by Acquaintance and Kaplan, D. 1978, Dthat, [in A.P.Martinich (ed.). 1990].
25 - Russel, Bertrand, 1919, Descriptions, [in A.W.Moore (ed.)].
26 - Slamon, N. 1986, Reflecivity, [in N. Salmon and S.Soames (eds.), 1988].
27 - Slamon, N. A Millian Heir Rejects the Wages of Sinn, [in C.A.Anderon and J. Owens (eds.). 1990].
28 - Slamon, N and S.Soames (eds.), 1988, Propositions and Attitudes, Oxford Univetsity Press.
29 - Siansbury, R.M. 1985, Russell, Routledge & Kegan Paul.
30 - Soames, S. 1987, Direct Reference, Propositional Attitudes, and Semantic Conten, [in N.salmon and S.Soames (eds.), 1988].
31 - Strawson, P.F. 1950, On Referring, Mind, 59. [in E.D.Klemke (ed.). 1971].
32 - Strawson, P.F. 1952, Introduction to Logical Theory, London, Methuen.
33 - Strawson, P.F. 1954, A.Reply to Mr. Sellars, Phiosophical Review, 63, [in E.D.Klemke (ed.)1971].
34 - Villanueva, E. 1990, Information, Semantics & Epistemology, Basil Blackwell.
 


1 این مقاله برگرفته از طرحی است که با استفاده از تسهیلات دانشگاه پیام نور توسط نگارنده تدوین یافته است.
2 استادیار دانشگاه پیام نور
3 بطوری که نیل (1990: 12-13) گفته است، فیلسوفان، زبان شناسان و منطقدانان کلمه «denote» را برای بیان نوعی از روابط میان اشیاء زبانی و اشیاء غیر زبانی به کار برده اند. اما از نظر راسل denote به عنوان «وصف می کند»، «ارضا می شود توسط» و «صدق می کند بر»، استعمال شده است. از نظر راسل موصوف دارای نقش معنایی در قضیه نیست، بلکه تنها شرط وصفی است که این نقش را در قضیه ایفا می کند. به اعتقاد او «denoting phrases» عناوین وضعی و قراردادی برای اشیاء نیستند، بلکه آنها عناوینی هستند که اشیاء را وصف می نمایند. با توجه به این که در ادبیات منطقدانان و فیلسوفان مسلمان «عبارت وصفی عنوانی» نزدیک ترین معنا و مفهوم را با denoting phrase راسلی دارد، ما «denoting phrase» را به «عبارت وصفی عنوانی» ترجمه کرده ایم.
4 از نظر راسل (1910-1911: 21؛ 1919: 54) اسامی خاص معمولی، نظیر «اسکات»، در حقیقت اسم خاص محض نمی باشند. بنابراین در این جا و در بعضی موارد دیگر که این گونه اسامی به عنوان اسم خاص محض لحاظ شده اند، تنها بر اساس فرض و مسامحه بوده است.
5 ویژگی اخیر قضیه مورد تأیید فیلسوفان دیگری، چون فرگه (1892)، سمن و سوآمز (1988)، سوآمز (1987)، نیز قرار گرفته است.
6 این ویژگی نیز مورد تأیید برخی دیگر از فیلسوفان، چون سمن و سوآمز (1988)، ریچارد (1983)، سوآمز (1987)، سمن (1986) و نیل (1990)، واقع شده است.
7 بسیاری دیگر، نظیر فرگه (1892؛ 1988)، سمن و سوآمز (1988)، ریچارد (1983) و سوآمز (1987)، نیز بر این ویژگی از قضیه صحه گذارده اند.
8 این ویژگی قضیه نیز مورد تصدیق بسیاری از فیلسوفان، نظیر فرگه (1982؛ 1988)، چرچ (1954)، سمن و سوآمز (1988)، سمن (1986)، سوآمز (1987)، پری (1979، 1990)، ریچارد (1983)، پوتنام (1954)، کمپ (1990) و کریپکی (1979)، واقع شده است.
9 بر طبق رسم الخط فارسی از راست خوانده شود؛ ابتدا «the F» و سپس «G است».
10 بسیاری دیگر، نظیر فرگه (1892؛ 1988)، استراسون (1950؛ 1952؛ 1954)، دنلن (1966؛ 1974)، کریپکی (1977)، نیل (1990)، سمن و سوآمز (1988)، سوآمز (1987)، سمن (1986)، ریچارد (1983)، چرچ (1954)، پری (1979، 1990) و پوتنام (1954)، نیز قضایای تعبیر شده با ادای جمله های مشتمل بر عبارات اشاره ای را درباره و وابسته به معنای آن عبارت می دانند.
11 مطابق رسم الخط فارسی از راست خوانده شود.
12 بر اساس مبنا و مفاد نظریه تسویری توصیفات راسل، در دامنه فراخ، یا وقوع de re، از توصیفات معرفه از شخص یا شی ءواحد معین گفتگو نمی شود و در این حالت هم، مانند وقوع de dicto توصیفات، قضیه تعبیر شده با جمله های مشتمل بر توصیفات قضیه ای شی ء - مستقل می باشد. اما راسل بر خلاف مبنای خود در جایی (1905: 52) به صراحت گفته است که در وقوع دامنه فراخ «نویسنده ویورلی» در ضمن جمله «جرج پنجم می خواست بداند آیا اسکات نویسنده ویورلی است»، درباره شخص واحد معینی گفتگو می شود. به نظر راسل در این حالت جمله فوق می تواند این گونه تعبیر شود که: «درباره مردی که در واقع ویورلی را نوشته است، جرج پنجم می خواست بداند که آیا او اسکات است». درست مثل هنگامی که جرج پنجم اسکات را از فاصله دور ببیند و بپرسد «آیا آن اسکات است؟» به نظر اینجانب این بیان راسل از وقع de re توصیف معرفه در متون گرایش های قضیه ای با نظریه تسویری او، که به موجب آن توصیفات معرفه عبارت وصفی عنوانی هستند، ناسازگار و متعارض است.
13 مطابق رسم الخط فارسی از راست خوانده شود: «x ای وجود دارد که حسن اعتقاد دارد x جاسوس است».
14 مطابق همان رسم الخط خوانده شود: «حسن اعتقاد دارد که x ای وجود دارد که آن x جاسوس است.»

 








یک شنبه 22 فروردین 1389  :: نويسنده : یاران 313
توصیه های امنیتی برای کاربران اینترنت

کامپیوتر شما، چه سه ساله باشد و چه سه روزه، با مشکلات امنیتی یکسانی مواجه است که گاهی بسیار خطرناک هستند. ویروس ها می خواهند به محض آمدنتان به روی خط، وارد سیستمتان شوند. جاسوس افزارها بر پشت نامه ها سوار می شوند و سعی می کنند همراه با تبلیغات، وارد سیستم شما شوند. تروجان ها در کمین می نشینند و با اولین غفلت، نفوذ می کنند. راه های مختلفی برای مقابله با این خطرات وجود دارد. در این شماره سعی خواهیم کرد ضمن معرفی خطرات امنیتی، روش های مقابله با هر یک را توضیح دهیم.

هشدارهای امنیتی را جدی نگیرید!

پنجره هایpop up ، به خودی خود، مزاحم هستند؛ چه برسد به این که هشدار بدهند که سیستم شما دارای یک مشکل امنیتی است. فروشندگان محصولاتی که ظاهراً نرم افزارهای امنیتی هستند، با ترساندن کاربران ساده و بی دقت، آنها را ترغیب به دانلود نرم افزارهای مزبور می کنند یا آنها را طوری از خطری که وجود ندارد می ترسانند که مجبور شوند حداقل سری به سایتشان بزنند. بعید است تاکنون با چنین پنجره های هشدارآمیزی، هنگام گشت زدن در وب، مواجه نشده باشید.

بعضی وقت ها شکل پنجره ها طوری است که گویا از طرف ویندوز هشدار می دهند؛ اما چنین نیست و اینها فقط تبلیغ هستند. گاهی یک علامت کمرنگ «تبلیغ» در پایین این پنجره آمده است؛ ولی طراحی صفحه طوری است که کاربر به آن جا توجه نمی کند و فکر می کند هر چه زودتر باید کاری بکند و به همین خاطر، بی محابا روی دکمه Yesکلیک می کند تا شاید نجات یابد؛ اما روی هر چه کلیک کند (Yes، Noیا جای دیگر)، به سایت فروشنده هدایت می شود تا نرم افزار را دانلود کند.

در این جا قصد نداریم اسمی از چنین فروشنده هایی بیاوریم یا محصول خاصی را نام ببریم؛ مهم این است که هر کس می تواند یک صفحه وب pop up را طوری طراحی کند که شبیه به کادرهای ویندوز باشد و کاربر فکر کند واقعاً با یک مشکل امنیتی مواجه شده که ویندوز دارد هشدار می دهد و حتی بعضی از آنها با جعل المان های ویندوز (مثل منویprograms )، برای کاربرِ از همه جا بی خبر، هیچ تردیدی را باقی نمی گذارند که تمام قضیه را باور کند؛ حال آن که ماجرا به کلی دروغ است.

حال سوءال این است که چگونه می توان چنین پنجره هایی را از هشدارهای واقعی ویندوز تشخیص داد؟ اولاً حتی اگر وحشتناک ترین هشدار را هم دیدید، نباید هول شوید و عجولانه کاری بکنید. ثانیاً اگر به خط عنوان و پایین صفحه نگاه کنید، حتماً می توانید تشخیص دهید که یک پنجره Internet Explorer است یا پنجره ای جعلی؛ البته این صرفاً سرنخ است و برهان قاطع نیست.

واقعاً ممکن است ویندوز یا یکی از نرم افزارهای نصب شده در سیستم شما (مانند برنامه ضدویروس)، چنین پنجره ای را ظاهر کرده باشد؛ اما احتمال این حالت خیلی ضعیف است و شما در اکثر موارد می توانید فرض بگیرید که با یک پنجره تبلیغاتی مواجه هستید؛ ولی اگر مردد هستید، روی پنجره، کلیکِ راست کنید و گزینه Properties را بزنید.

با این کار، معلوم می شود که صفحه از طرف کدام سایت نشان داده شده است. دیالوگ کادرهای واقعی IE گونه، نشانی غیراستانداردی دارند که با چیزی مثل res آغاز می شود؛ اما پنجره های تبلیغاتی، یک آدرس واقعی وب دارند. مهم این است که عجولانه نسبت به پیام، عکس العمل نشان ندهید؛ بلکه مکث کنید و با دقت، پیام را بخوانید. خیلی اوقات از محتوای پیام هم می توان به دروغ بودن آن پی برد.

مراقب آرشیو مکاتبات آنلاین باشید

فهرست های پستی (mailing list)، مرجع خوبی برای به دست آوردن هر نوع اطلاعات هستند؛ به ویژه آرشیو این فهرست ها که به اینترنت پست شده اند. پیام هایی که در این فهرست ها بین اعضا رد و بدل می شوند، غالباً به صورت آرشیوهای قابل جست وجو در دسترس هستند و جست وجوگرانی چون گوگل و غیره، آنها را پیدا می کنند. با این که این مجموعه مکاتبات، نعمت بزرگی برای محققان هستند، اما می توانند پناهگاه ویروس ها و سایر خطرات اینترنتی هم باشند.

اگر سرور آرشیوکننده، نظارتی بر ویروس ها نداشته باشد و ضمایم نامه ها را آزاد بگذارد، ممکن است پیام هایی را آرشیو کرده باشد که حاوی فایل های آلوده کننده هستند. خودتان می توانید امتحان کنید؛ مثلاً در گوگل، به جست وجوی فایل postcard.pifبپردازید؛ یعنی فایل آلوده ای که در بسیاری از کرم های سری W32/Netsky به کار رفته است. نتیجه جست وجو، قطعاً پر از لینک هایی به پیام هایی در آرشیو فهرست های پستی خواهد بود که نسخه فعالی از این ویروس را به عنوان ضمیمه دارند. کلیک روی یکی از این ضمایم در آرشیوهای مزبور، سیستم را بلافاصله آلوده می کند.

دقت در انتخاب نرم افزار ضدجاسوسی

امروزه، جاسوسی اینترنتی، برای کاربران کامپیوتر، به واقعیتی گریزناپذیر تبدیل شده است و حاصل کمی غفلت، هنگام گشت زدن در وب، ممکن است مرورگر «های جک» شده، کوکی های متجاوز و پاپ آپ های تمام نشدنی باشد. بسیاری از کاربران برای این که از شر این پلیدی های اینترنت در امان بمانند، به نرم افزارهای ضدجاسوسی (AntiSpyware)پناه می برند.

در این صورت نیز اگر انتخاب برنامه های ضدجاسوسی و ضدتبلیغاتی، از روی دقت صورت نگیرد، درمان ممکن است بدتر از خود مرض از آب در بیاید. اگر به دنبال راهی برای مقابله با پاپ آپ ها هستید، گوگل، یاهو وMSN ، ابزارهای خوبی را برای مسدود کردن این پنجره ها، به طور رایگان عرضه می کنند.

خود اینترنت اکسپلورر، اگر سرویس پک 2 ویندوز ×Pرا نصب کرده باشید، یک pop up blocker قوی دارد و بسیاری از برنامه های ضدویروس خوب هم امروزه به پاپ آپ بلاکر مجهزند. بنابراین، نیازی به تهیه جداگانه این برنامه نیست.

مشهورترین برنامه های ضدجاسوسی در حال حاضر، سه محصولAd-Aware ، Spybot Search and Destroy و SpySweeperهستند که تمام آنها نسخه رایگان هم دارند. نسخه رایگان این برنامه ها، هم اسکن می کند و هم بیشتر جاسوس افزارها، تبلیغ افزارها و به طور کلی، کدهای پلید را از بین می برد؛ اما یک سری از برنامه های ضدجاسوسی هم وجود دارند که به برنامه های «ولگرد» یا «مشکوک» موسومند. این برنامه ها، از طریق یک پاپ آپ تبلیغ می شوند که مدعی است هر پلیدافزاری را از روی سیستم شما پاک می کند. با این حال، این برنامه ها به قدری سمج هستند و آن قدر کاربر را تحت فشار می گذارند که مجبور شود پیشنهاد دانلود را بپذیرد.

یکی از نشانه های برنامه های ولگرد، این است که دانلود و اسکن به طور رایگان انجام می شود؛ اما موقع پاک کردن که می رسد، می گویند باید برنامه را بخرید و حتی بعضی از آنها، به دروغ اعلام می کنند که سیستم گرفتار جاسوس افزار است و کاربر را مجاب می کنند که برنامه را بخرد. بدترین نمونه از این نرم افزارها که برخی سایت ها آنها را «اخّاذافزار» ware) (extortionنامیده اند، خودشان در سیستم مشکل ایجاد می کنند و حتی uninstall هم نمی شوند و کاربر را مجبور می کنند تا برای گرفتن uninstaller، خود نرم افزار را بخرند.

حال چه باید کرد و چگونه می توان یک محصول قانونی و مشروع را از یک برنامه فریبکار و نامشروع تشخیص داد؟ یک قاعده کلی این است که اگر فروشنده ای تبلیغ کند که نرم افزارش سیستم شما را از شر جاسوس افزارها و تبلیغات، خلاص می کند، به احتمال زیاد، خودش جاسوس افزار است. تبلیغات پاپ آپ وbanner ، غالباً ادعا می کنند که سیستم به جاسوس افزار آلوده شده است.

گرچه بعضی از محصولات تجاری ضدجاسوسی، پیشنهاد اسکن رایگان سیستم را ارائه می دهند، ولی پیشاپیش، ادعا نمی کنند که کامپیوترتان آلوده است.

طبق یک نظرسنجی که شرکت های WebRoot و AOL انجام داده اند، بیش از 90 درصد کاربران کامپیوتر، در سیستم خود، شکلی از جاسوس افزار را دارند. بنابراین، اسکن مستمر سیستم، یک ضرورت است. برای این کار، ابتدا از یکی از این اسکنرها و پاک کننده های رایگان استفاده کنید. سایتSpywareWarrior.com ، فهرستی از نود برنامه آزمایش شده را ارائه داده است که در ضدجاسوس افزار بودن آنها تردیدی وجود دارد. با این که تمام برنامه هایی که در این سایت معرفی شده اند، ممکن است بد نباشند، ولی منطق حکم می کند به طرف آنها نروید.

بعضی از سایت هایی که برنامه های ضدجاسوسی ولگرد را تبلیغ می کنند و سایت هایی که خودشان به انتشار جاسوس افزار و کدهای مخرب می پردازند، با استفاده از نقاط ضعف ویندوز و اینترنت اکسپلورر، نصب های تحمیلی انجام می دهند و به نمایش پاپ آپ های تمام نشدنی می پردازند. جدید و امروزی بودن ویندوز، یکی از آسان ترین راه ها برای مقاوم شدن در برابر این تهدیدات است. از آن جا که بعضی برنامه های ضدویروس، قابلیت های ضدجاسوسی هم دارند، امروزی بودن آنها هم کار خوبی است.

D Spybot S، SpySweeperو برخی دیگر از محصولات خوشنام نیز سیستم شما را در مقابل بعضی از این سایت ها مقاوم می کنند. قابلیت معرفی سایت های ناامن، در منطقه امنیتی اینترنت اکسپلورر (Security Zone)، یکی از ویژگی های خوب این مرورگر است که به آسانی در دسترس است. سایتSpywareGuide.com ، فهرستی از سایت های مخرب را به طور رایگان ارائه می دهد که می توانید به SecurityZone اینترنت اکسپلورر معرفی کنید.

بلوکه کردن پاپ آپ ها، راه دیگری برای مواجهه با این مشکل است. اگر از سیستم عاملی غیر از ویندوز ×P استفاده می کنید یا هنوز سرویس پک 2 ویندوز ×P را نصب نکرده اید، می توانید از برنامه های شرکت های دیگر، مثلMSN ، Yahoo و یا Google، برای مسدود کردن پاپ آپ ها استفاده کنید.

در مجموع، دور نگه داشتن سیستم از شر جاسوس افزارها، تبلیغ افزارها و به طور کلی برنامه های مخرب، احتیاج به دقت و هوشیاری دارد. بیشتر کاربرانی که از پاپ آپ ها و جاسوس افزارها شکایت دارند، به خاطر این است که آگاه نیستند این چیزها چگونه به کامپیوترشان راه پیدا می کنند. به پیام هایی که پیشنهاد نصب یک نرم افزار را به شما می دهند، خوب دقت کنید و چشم بسته قبول نکنید. اگر برنامه ای را از قبل نمی شناسید، بدون خواندن «توافق نامه کاربر»، اقدام به نصب آن نکنید. اگر چیز مشکوکی را دیدید، روی هیچ دکمه ای کلیک نکنید (نه Yes و نهNo ) و بی درنگ پنجره را ببندید (کلید Alt+F4 را بزنید).

سرقت مرورگر

سرقت صفحه یا هایجک کردن مرورگر browser hijack)یا مرورگرربایی)، یکی از رایج ترین آزارهای اینترنتی (بیشتر از ویروس و کرم) است که کاربران خانگی و حتی شرکتی را گرفتار کرده است. هدف از این کار، هدایت کردن وب گردها به یک سایت جست وجوگر خاص و نیز نظارت بر فعالیت آنها به منظور هدفمند کردن تبلیغات (در قالب پنجره های پاپ آپ) می باشد. انگیزه این کار، بر خلاف ویروس ها، پول درآوردن است؛ پولی که از فروش فضای تبلیغاتی در وب و فروش خدمات و کالاهای تبلیغ کنندگان به دست می آید. برخی از سارقان مرورگرها، با backdoor و تروجان هایی همراهند که به فروشندگان، امکان دانلود برنامه های مخرب و جمع آوری کلیدضربه ها و سایر اطلاعات خصوصی را می دهند.

متأسفانه هیچ راه یکسانی برای از بین بردن تمام این نرم افزارها وجود ندارد. تکنیک های هایجک کردن مرورگر، امروزه بسیار پیچیده شده اند؛ از صفحات ساده ای که با استفاده از کدهای جاوا اسکریپت، صفحه پیش فرض را تغییر می دهند گرفته تا موجوداتی مثل Smartsearch.WS که با تغییر رجیستری کاری می کنند که اگر کاربر فراموش کرد پیشوند http را تایپ کند، خود به خود هر صفحه را به سایت خودش تغییر جهت دهد.

بهترین راه برای مقابله با هایجک کننده های مرورگر، پیش گیری از آنهاست. بیشتر هایجک ها، با تعامل خود کاربر صورت می گیرند. وقتی کاربر به دیدن صفحات خاصی از وب می رود، با پاپ آپی مواجه می شود که پیشنهاد دانلود یک نرم افزار، یک چیز رایگان یا در ساده ترین شکل، تغییر صفحه شروع مرورگرش را ارائه می دهد. در این مواقع، فقط یک کار صحیح است؛ رد پیشنهاد.

اخیراً برخی از هایجکرها به روش های ویروس گونه روی آورده اند و از نقاط ضعف اینترنت اکسپلورر، سوء استفاده می کنند. نقطه ضعفMHTRedir ، یک سری تروجان را پوشش می دهد که غالباً برای دانلود تماس گیرنده های مستهجن و اخیراً کرم Bagle.AQبه کار گرفته می شوند؛ البته مایکروسافت، این نقطه ضعف را با روزآمدسازی امنیتیMS04-025 خود، ترمیم کرده است. بنابراین، اگر سیستم شما امروزی باشد، کمتر مورد آسیب قرار می گیرد. محصولات ضدویروس هم بسیاری از این نوع تروجان ها را شناسایی می کنند. بنابراین، به کمک این برنامه ها هم می توانید جلوی هایجک شدن را از همان ابتدا بگیرید.

اگر بعد از همه این مراقبت ها، باز هم گرفتار هایجک شدید، برنامه هایی مثلHijack This،Ad-aware ، D Spybot Sو SpySweeper، احتمالاً مشکل شما را حل می کنند. همچنین سایت هایی چون Scumware.com، MVP.org، Spywareinfo.comو MajorGeeks.comمی توانند مفید باشند.








یک شنبه 22 فروردین 1389  :: نويسنده : یاران 313
جایی برای جاسوس‌ها

در تاریخ انقلاب اسلامی برخی ماه‌ها و روزها اهمیت خاصی دارند. به تقویم رخدادهای انقلاب نگاه کنید. یکی از ماه‌های سرنوشت‌ساز انقلاب اسلامی، آبان است که خاطرات برخی از روزهای آن هرگز از تقویم انقلاب پاک نخواهد شد؛ آبان‌ماه سال 1358 تهران محل وقوع واقعه‌ای بود که به مردم ایران و جهان فهماند الفاظی مثل آزادی، دموکراسی و حقوق بشر از نظر آمریکا و هم‌فکرانش به چه معناست! در علم روان‌شناسی قانونی هست که می‌گوید وقتی ارزشی، محتوا و معنای درونی خود را از دست داد شعار التزام به آن از کسانی که می‌خواهند از آن ارزش سوء‌استفاده کنند بیش‌تر شنیده خواهد شد.

13آبان‌ماه؛ روزی است که امام امت آن را به ملت ایران تبریک گفت. روز تسخیر لانه‌ای که به فرموده امام اگر ویران نمی‌شد ایران را به تباهی می‌کشید؛ لانه‌ایی که توسط دانشجویان پیرو خط امام اشغال شد؛ دانشجویانی که با بصیرت خویش منبع فتنه را شناسایی کردند و آخرین پایگاه استکبار در ایران را به تصرف درآوردند، 13 آبان روزی که...

اما آنچه که برایتان آماده کرده‌ایم مدارک و اسنادی است که پیش از نابودشدن اتاق‌های تودرتوی سفارت آمریکا در ایران به دست آمد و در مجلاتی با نام اسناد لانة جاسوسی توسط دانشجویان پیرو خط امام در همان سال‌ها منتشر شد.

پیش از تأمل در این اسناد ذکر دو نکته قابل توجه است: اول آنکه وقتی این اسناد منتشر شد، بعضی‌ها این اسناد را جعلی و غیرقابل استناد دانستند؛ چراکه به‌واسطة انتشار این اسناد بسیاری از کسانی که خود را حامی ملت و خدمتگزار وطن معرفی کرده بودند وجهه خوب خود را از دست دادند، و دوم آن‌که خیلی‌ها حمله به سفارت یک کشور را ـ که دارای مصونیت است ـ معارض با حقوق بشر دانستند و خصوصا در نشریات خارج کشور با آب و تاب فراوان این عمل را نکوهش و محکوم کردند، اما گذشته از تفاوت فاحش جاسوس‌خانه با سفارت، بنیان‌گذار انقلاب اسلامی به مناسبت‌های مختلف با اشاره به این جریان، حرکت دانشجویان را تحسین و از مسببان آن تشکر کردند و طبیعی است که برای ملت ایران و دانشجویان خط امام سخن رهبرشان بهترین دلیل برای درست بودن این کار باشد.*

* برای اطلاع از سخنان حضرت امام مربوط به این واقعه: ر.ک، صحیفه نور، ج8.

سند1

این نامه مربوط به هندی پرشت مسئول دفتر امور ایران در واشنگتن است که خطاب به ان‌‌بروس‌سین‌جن مسئول امور سفارت آمریکا در تهران نوشته شده است. این نامه دربردارندة راهکارهای جلوگیری از فشارهای ایران در قبال صادرشدن اجازة پناهندگی به شاه در آمریکا است، در ابتدای نامه به واژه‌های secret (محرمانه) و Eyes only (فقط چشم‌ها) دقت کنید که شدت محرمانه بودن نامه را نشان می‌دهد.

در بند سوم نامه آمده است «در این میان، ما باید شروع کنیم تا آمادگی لازم را به ایرانی‌ها بدهیم که در مورد ورود شاه، تحت فشارهای شدید بوده‌ایم ـ فشارهایی که به رغم سیاست درهای بازمان ـ تحمل کرده بوده‌ایم.

در انتهای نامه آمده است: نباید هیچ حرکتی در جهت قبول شاه تا زمانی‌که نتوانسته‌ایم یک نیروی محافظ مؤثر و اساسی برای سفارت تهیه کنیم انجام دهیم. ثانیا: وقتی اجازة ورود شاه صادر شود باید گارد امنیتی آمریکایی اضافی برای سفارت در نظر بگیریم تا پرسنل طراز اول (key) را از هرنوع خطر حفظ نماییم.

سند2

این سند نشان‌دهندة برنامه اقتصادی آمریکا برای چنـگ‌اندازی به منـابع اولیه ایـران مشهـور به Fy 80 caP است. در این برنامه اقتصادی دو هدف مهم در نظر گرفته شده است.

1. متلاشی کردن اقتصاد بومی

2. تلاش در جهت اجرای برنامههای اقتصادی طراحی شده در جهت خریداری ارزان منابع اولیه و فروش انحصاری کالاهای غربی.

این برنامه که سیاست‌های آمریکا را برای در دست گرفتن اقتصاد ایران در سال 1980 ترسیم می‌کنـد، مثـل سه برنـامـه دیگـر مشهـور بـه

Fy 97 caP و Fy 98 caP و Fy 81 caP

به دلیل مقارن شدن با جریان انقلاب اسلامی به شکل کامل انجام نشد.

سند3

این سند نشان‌دهندة الگوی تشکیلاتی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی است، همان‌طور که می‌بینید تعداد نیروها، شکل چینش آنها به‌صورت دقیق یادداشت شده است این نامه برای اطلاع آمریکا از برنامه‌های نظامی ایران توسط جاسوس آنها در ایران نوشته شده است.

سند4

مهرهایی که می‌بینید به همراه یک صفحه از گذرنامة یکی از درباریان شاه توسط سفارت جعل شده است، مهرها مربوط به فرودگاه مهرآباد است و از آن‌ جهت که این گذرنامه به مقصد اسپانیا بوده به حتم مهر آن کشور هم جعل شده است.

سند5

جهت‌دهی دولت موقت به سمت خواسته‌های آمریکا از برنامه‌های هدف‌مند این سفارت بود. شناسایی علائق مسئولان، تهدید یا تطمیع آنها راه‌هایی رسیدن به این خواسته معرفی شده است.

سند6

این نامة بروس‌ لینگن در نوامبر 1979 به واشنگتن است. در روز عید قربان، بروس در این نامه به مخاطبش در آمریکا می‌گوید:«امروز عید قربان است یک تعطیلی اسلامی که قربانی کردن را جشن می‌گیرند... به‌خاطر پذیرفتن شاه در آمریکا این جشن عید، به یک هیجان عمومی علیه ما تبدیل شد... تفنگداران دریائی لباس‌های رزمی پوشیده بودند و مشتاق دفاع از سفارت بودند اما ما دائما در تماس تلفنی با واشنگتن بودیم تا مطمئن باشیم از جانب آنان کمک خواهد رسید... روی نرده‌های در آهنی سفارت، در مقابل در ورودی یک چیز خفت‌بار علیه کارتر نوشته شده بود و از خمینی ستایش کرده بودند...








یک شنبه 22 فروردین 1389  :: نويسنده : یاران 313
استفاده تل آویو از اینترنت برای استخدام جاسوس

روزنامه "لوسوار" چاپ بلژیک در روزهای اخیر مطالب عجیب و غریبی درباره استخدام جاسوس توسط سازمان های اطلاعاتی رژیم صهیونیستی و آمریکا از طریق اینترنت منتشر کرد.

افرادی که استخدام می شوند نمی دانند که دست به چه کار خطرناکی می زنند. آنها برای گذران وقت و حرف زدن با دیگران اینترنت می گشایند امری که در نظر بسیار ساده و پیش پاافتاده است اما نمی دانند که آن یکی از محورهای اصلی کسب اطلاعات توسط سیا و موساد است زیرا این سازمان ها به راحتی می توانند از طریق رفتارهای عرب تبارها به ویژه جوانان که 70% امت عربی را تشکیل می دهند کنترل و آن را زیر نظر قرار دهند.

اینترنت با وجود نکات مثبت جنبه های منفی زیادی نیز دارد و بر خلاف آنچه گفته می شود که اینترنت عامل تبلور آزادی شخصی و دموکراسی فرد در گروه است، در بسیاری موارد انسان را به دام سازمان های جاسوسی می اندازد. لذا اصطلاح دهکده جهانی این بار از طریق اینترنت به منصه ظهور رسیده و باعث شده بسیاری از افراد در ملت های فقیر و دچار چالش های سیاسی ناخواسته، به وطنشان خیانت کنند.

در سال 1998 میلادی "موشه آهارون" افسر سازمان جاسوسی رژیم صهیونیستی با همتای آمریکایی خود در مقر سازمان جاسوسی آمریکا (سیا) دیدار کرد. این دیدار عادی نبود بلکه طرف آمریکایی در آن کوشید به اطلاعات لجستیکی از کشورهای محور شرارت و کشورهای مشابه که معمولاً موساد آن را به آمریکایی ها ارائه می دهد، دست یابد. اما طرف اسرائیلی در جست و جوی حمایت لجستیکی غیراطلاعاتی بود و برای تأسیس یک دفتر در امور امنیتی عربی نیاز به حمایت مادی داشت.

لازم به یادآوری است که آهارون در ترور شخصیت های فلسطینی در ترکیه، نایروبی، ساحل عاج، تونس، یوگسلاوی سابق، اسپانیا و ایتالیا دست داشته است.

هدف او ایجاد یک مرکز جاسوسی ثابت و متحرک از طریق اینترنت بود. این امر برای آمریکایی ها عجیب بود چه اینکه اسراییل برای موفقیت این طرح نیازمند کمک ماهواره ها و پست الکترونیکی آمریکا بود که در تمام زمینه ها از چت استفاده می کند یعنی شیوه ای که بسیار مورد توجه کشورهای جهان سوم قرار دارد.

در اول مه 2002 میلادی روزنامه "تایمز" برای اولین بار از وجود یک شبکه جاسوسی برای استخدام مزدور که روانشناسان زبده در آن اطلاعات مختلف را جمع آوری می کنند خبر داد.

این روند شباهت زیادی به فیلم های هالیوودی دارد اما این بار همه چیز واقعی است زیرا این دفتر به طور عملی در سال 2001 میلادی زیر نظر افسران سازمان جاسوسی رژیم اشغالگر قدس و شخص موشه آهارون تشکیل شد. در این طرح افسران سیا نیز به یاری اسراییلی ها شتافتند و همه چیز در راستای تحقق یک هدف قرار گرفت: استخدام جاسوسان جوان برای خدمت به اسراییل بزرگ!!!

آنچه در مجله "لومگزین دیسراییل" در فرانسه منتشر شد. برای بسیاری غافلگیر کننده بود زیرا جزییات پرونده های سری را فاش کرد که از منابع موثق در اسراییل جمع آوری شده بود. امری که خشم سفیر رژیم صهیونیستی در فرانسه علیه این مجله یهودی را برانگیخت.

"جرالد نیرو" جامعه شناس، متخصص در رفتارهای بشری در دانشگاه "لوروا"ی بلژیک و استاد روانشناسی دانشگاه "بروونس" فرانسه و مؤلف کتاب "مخاطر اینترنت" در این باره می گوید:

این شبکه در مه 2002 میلادی کشف شد و عبارتست از مجموعه شبکه هایی که توسط روانشناسان اسراییلی اداره می شود و مأموریت آنها جذب جوانان کشورهای جهان سوم به ویژه کشورهای درگیر در جنگ اعراب و اسراییل و کشورهای آمریکای جنوبی مانند ونزوئلا و نیکاراگوا می باشد. در این شیوه سعی بر آن است که از افراد مخالف با حکومت خود و یا افراد عادی استفاده شود که گرایش های سیاسی ندارند اما قادرند اطلاعات خوبی درباره اماکن و اوضاع ارائه دهند.

وی افزود: در حقیقت هر فردی که برای گذراندن اوقات فراغت و رفع نیازهای روحی خود قدرت استفاده از اینترنت را دارد جاسوسی ممتاز به شمار می آید. زیرا سایتهایی که مورد توجه جوانان است گستره زیادی برای گفت و گو در اختیار آنان قرار می دهد.

نکته بسیار مهم دیگر در زمینه استفاده از اینترنت آن است که متکلم می تواند سخنان خود را در خفای کامل بگوید و از اسم مستعار یا کد استفاده کند که این امر آزادی بیشتری به وی می بخشد.

از سوی دیگر سخن گفتن با جنس مخالف و یافتن آن برای گفت و گو امری دلپذیر برای بسیاری از جوانان است امری که جاسوسی را برای افسران اطلاعات به ویژه در مناطق حساس دنیا آسان می سازد. بزرگترین ویژگی کاربران اینترنتی نیاز آنها به گفت و گوست. افرادی که چت می کنند عمدتاً با مشکل بیکاری، مشکلات فکری و عقده های روحی و روانی مواجهند و برای گذران وقت در جست و جوی افراد همفکر یا کسانی هستند که با آنها درد دل کنند.

برخی از این کاربران بر این گمانند که سخن گفتن از مسائل جنسی شبهه سیاسی بودن را از آنها می زداید و به اصطلاح باعث می شود تا کاری به سیاست نداشته باشند در حالی که نمی دانند گفت و گوی جنسی یکی از خطرناکترین ابزارهای کشف درون انسان و نقاط ضعف می باشد که یافتن آن در گفت و گوهای عادی دشوار است.

دکتر "ماری سیگال" نیز درباره اصطلاح جاسوسی اینترنتی می گوید: آمریکایی ها پیش از حمله به عراق کوشیدند تا از طریق اینترنت به درون شخصیت مردم عراق پی برده و به اصطلاح شمار بیشتری از آنها را جذب کنند. از نظر علمی جمع آوری اطلاعات کار پیچیده ای به شمار نمی رود و بسیار آسان تر از گذشته است.

در 20 سال گذشته جذب مزدور به صورت مستقیم صورت می گرفت اما در حال حاضر چنین اشخاصی آماده اند و می توان به طور غیر مستقیم با افراد به تبادل نظر پرداخت و اسرار و اطلاعاتش را تخلیه کرد.

"ویلیام اسمیت" از افسران اطلاعاتی آمریکا که در دوران جنگ سرد جاسوس بود در کتاب خود با عنوان "اسرار غیر خصوصی" از استخدام بسیار آسان جوانان بیکار آمریکای لاتین برای نوشتن گزارش اوضاع جاری کشورشان سخن گفت.

در فصل ششم کتاب آمده است: یکی از جوانان مخالف نظام کشورش در آمریکای جنوبی در چت با یک افسر زن در سازمان جاسوسی گفت که در میان مردم شایع شده است که قیمت بنزین و برخی مواد غذایی در روزهای آینده افزایش خواهد یافت.

افسر اطلاعات پرسید: اما در دنیا هر روز قیمت ها افزایش می یابد؟ جوان پاسخ داد: شوخی می کنی، این بار مردم قیام می کنند و علیه نظام دست به انقلاب می زنند.

این اطلاعات ساده ولی مهم نشان داد که قیمت ها بالا نخواهد رفت بلکه طرف های خارجی آن را افزایش خواهند داد تا مردم دست به شورش زده و همه جا را ناامنی و هرج و مرج فرا گیرد.

همین شیوه نیز در گرجستان و سایر جمهوری های شوروی سابق که اخیراً دچار انقلاب های رنگی شدند، پیاده شد.

اینترنت فقط پنجره ای رو به جهان نیست بلکه ابزاری خطرناک برای ورود به خصوصیات دیگران و استفاده از وی برای اهداف جاسوسی نظامی نیز می باشد. سن افرادی که از اینترنت استفاده می کنند معمولاً بین 6 تا 30 سال است. لذا باید به یک نکته بسیار مهم توجه داشت. اینترنت عاملی است که باعث می شود فرد بدون آنکه صندلی اش را ترک کند واشنگتن و دهلی نو را باهم ببیند. این یک دستاورد بسیار بزرگ علمی و تکنولوژیک است اما نتایج منفی نیز دارد زیرا سوء استفاده از این شبکه عریض و طویل منجر به آن می شود که اینترنت خود به عاملی برای ایجاد خلأ تبدیل شده و فرد پیوسته برای گفت و گو از طریق آن احساس نیاز کند. بدون آنکه بداند چرا باید از طریق این وسیله سخن بگوید.

در این میان دکتر "جرالدنیرو" معتقد است: از ما می خواهند که درباره اوضاع جاری در کشورهای مختلف سخن بگوییم امری که نمی توانیم به هیچ عنوان آن را از وضعیتی شخصی افراد جدا کنیم. افرادی که احساس یأس و ناامیدی کرده و خود را تحت فشار می بینند. لذا بهترین راه را گفت و گوی پنهانی می داند تا اندکی از فشارهای خود را تخلیه سازد.

چت و آشنایی از طریق آن عبارتست از زمینه ای که برای فرد هموار می شود تا برای اولین بار بتواند حرف بزند و گوش کند. لذا جزئی ترین اطلاعات نیز مهم است و باید تمام اطلاعات از طریق بازی با روحیه فرد جمع آوری شود. بدین سبب "دان شاتسکی" روزنامه نگار و افسر سازمان جاسوسی رژیم صهیونیستی بر استفاده از جوانان تأکید کرد زیرا جوان پیوسته می خواهد حرف بزند و جنس مخالف به ویژه جنس لطیف را بشناسد لذا در جاسوسی اینترنتی از افسران زن استفاده می شود روزنامه "لوموند" چاپ فرانسه در 27 مه 2002 میلادی مقاله ای درباره جنگ اینترنتی منتشر کرد که از 20 سال قبل آغاز شد و از زمان حوادث 11 سپتامبر 2001 گسترش یافت به گونه ای که جنگ اطلاعاتی به جنگ ویرانگری تبدیل شد که هدف اصلی آن قبضه کردن بازار اینترنت است بدین سبب 58 درصد از سایت های اینترنتی از سوی سازمان های جاسوسی کشورهای دنیا به ویژه ایالات متحده آمریکا، رژیم صهیونیستی، انگلیس، آلمان، فرانسه و ایتالیا مورد استفاده قرار می گیرد.

هدف این سایت ها آن نیست که جوانان دنیا را کشف کرده و یا فاصله میان کشورهای جهان کوتاه شود، بلکه هدف، جنگی تازه علیه کشورهای جهان سوم، به ویژه کشورهای عربی و اسلامی است که جنگ علیه تروریسم نامیده می شود.

با کمال تأسف در حال حاضر در رسانه های گروهی غرب اینگونه تبلیغ می شود که تروریسم ناشی از آن است که فقرا چشم دیدن پیشرفت و توسعه غرب و نظام سرمایه داری آن را ندارند بدین سبب دیدگاه این رسانه ها به کشورهای جنوب به ویژه از دهه 70 قرن بیستم پیوسته دیدگاهی تهاجمی بوده است.

مجله "لاتریبون" چاپ فرانسه در این باره نوشت: "آدون وردان" که پایگاه اینترنتی خود را "جوانان آزاد" نامگذاری کرده است در سال 2003 میلادی موفق به جذب بیش از 10 میلیون نفر شد. در این سایت میلیون ها جوان خشم و نارضایتی خود را از دولت های خود ابراز کردند. همچنین برخی افسران نیز که گمان می کرد با بر ملا کردن اسرار نظامی بی نهایت مهم و خطرناک کاری انسانی برای رهایی ملت خود از به اصطلاح چنگال رژیمشان انجام می دهند نیز در همین دام افتادند.

لازم به یادآوری است که رژیم صهیونیستی در دهه های 60 و 70 قرن گذشته میلیون ها دلار برای آموزش مزدور هزینه کرد امری که اینک به شکل جاسوسی اینترنتی درآمده است. افرادی که وارد چنین شبکه هایی می شوند، نمی دانند که اسرار کشورشان را فروخته و خیانت می کنند و قربانی گفت و گویی ناپاک شده و می شوند.

متأسفانه در حال حاضر جلوگیری از بلای چت بسیار دشوار و غیرممکن است آنهم در جهانی که میلیون ها جوان در جست و جوی جنس مخالف و گفت و گوی عاشقانه با آن هستند و می خواهند عقده های روحی و روانی خود را تخلیه کنند. اما باید توجه داشت که فقط جوانان در معرض خطر قرار ندارند بلکه تمام اقشار دیگر مانند پزشک، مهندس و کارمندان و نظامیان نیز هر لحظه ممکن است در چنین دامی افتند.

( به نقل از نداء القدس شماره 88، ص 40)








یک شنبه 22 فروردین 1389  :: نويسنده : یاران 313
خاطرات یک جاسوس-4

در بحبوحه این ایام، نامه‌ای از لندن رسید که مرا بی‌درنگ، به مسافرت به شهرهای مقدس کربلا و نجف ـ قبلة آمال شیعیان و مرکز علم و روحانیت ـ مجبور می‌کرد. قبلاً به عنوان مقدمه، اشاره‌ای هر چند کوتاه به سابقة تاریخی این دو شهر مقدس می‌کنم.

اهمیت شهر نجف با دفن حضرت علی(ع) ـ نخستین امام شیعه و چهارمین خلیفة مسلمین ـ آغاز می‌شود، و از آن تاریخ پیوسته رو به آبادی و گسترش نهاده است. هنگام شهادت علی(ع) نجف سرزمینی در 6 کیلومتری مرکز خلافت یعنی کوفه بوده، و پیاده یک ساعته این مسافت را می‌توان پیمود. پس از شهادت حضرت علی(ع)، دو فرزندش حسن و حسین(ع)، جسد او را پنهانی به این نقطة دوردست که اکنون نجف نام دارد آوردند و شبانه دفن کردند. اکنون نجف یکی از بزرگ‌ترین شهرهای بین‌النهرین و به مراتب از کوفه آبادتر است. در این‌جا حوزة علمیة تشیع قرار دارد، و علمای بسیاری از سراسر بلاد اسلام، در شهر نجف رحل اقامت افکنده‌اند. بازارها، مدارس و خانه‌های آن، همه ساله افزایش می‌یابد. علمای شیعه از احترام ویژه‌ای برخوردارند. خلیفة عثمانی که در استانبول اقامت دارد، بنا بر دلایل زیر

پاس خاطر ایشان را همیشه نگه می‌دارد:

1. پادشاه ایران پیرو مذهب شیعه است و احترام امپراتور عثمانی از علمای نجف، سبب تحکیم علایق و روابط دوستانة ایران و ترکیه خواه بود. و در نتیجه از برافروختن آتش جنگ، بین دو کشور جلوگیری خواهد نمود.

2. عشایر بسیاری در اطراف نجف زندگی می‌کنند که همگی مسلح و پیروان متعصب علما و مراجع شیعه‌اند. اینان با وجودی که اسلحه و آموزش نظامی ندارند و با زندگی عشیره‌ای خو گرفته‌اند، معذلک اهانت به علما را تحمل نمی‌کنند، و در صورتی که از سوی عثمانی‌ها نسبت به علما بی‌احترامی شود، همگی به ضدعثمانی‌های سنی مذهب متحد خواهند شد و سر به شورش برخواهند داشت. از این رو، عاقلانه نخواهد بود که خلافت استانبول خود را با چنین مخاطره‌ای روبه‌رو سازد.

3. علمای شیعه در سراسر عالم تشیع مرجعیت تام دارند؛ در سرزمین‌های هند، آفریقا و نقاط دیگر، اگر کوچک‌ترین بی‌حرمتی از سوی عثمانی‌ها به ایشان صورت گیرد، جهان تشیع متشنج خواه شد که قهراً به سود حکومت ترکیه نخواهد بود.

کربلا، دومین شهر مقدس شیعیان است. این شهر نیز پس از شهادت حسین(ع) ـ فرزند علی بن ابی‌طالب(ع) ـ

و فاطمة زهرا موقعیت آبادانی می‌یابد. مردم عراق از حسین دعوت می‌کنند که برای تصدی امر خلافت مسلمین از حجاز به کوفه سفر کند. اما، همین که او به همراه خاندانش، به سرزمین کربلا دوازده فرسنگی کوفه می‌رسد، مردم عراق تغییر عقیده می‌دهند و از او روی می‌گردانند و به فرمان یزید، برای پیکار با امام آماده می‌شوند. «یزیدبن معاویه» خلیفة اموی بود که در شام فرمان‌روایی داشت. سپاه اموی با حسین و خاندانش نبرد می‌کند، و سرانجام همگی رابه قتل می‌رسانند، این ناجوان‌مردی مردم عراق و پلیدی و قساوت سپاه یزید، یکی از لکه‌های ننگین تاریخ اسلام است. از آن تاریخ، شیعیان جهان کربلا را مرکز زیارت و عبادت، و نقطة علاقه و توجه روحانی خود قرار می‌دهند، و از هر سو، پیوسته بدان‌جا می‌شتابند. گاهی در کربلا آن‌چنان ازدحام می‌شود که در مسیحیت هرگز چنین اجتماعی سابقه نداشته است. در شهر کربلا هم علما و مراجع شیعه به ترویج مبانی دین اسلام، اشتغال دارند. مدارس آن‌جا نیز مملو از طلاب علوم دینی است. کربلا و نجف، در حقیقت مکمل یکدیگرند. نهرهای فرات و دجله که دو رودخانه بزرگ عراق هستند و از کوه‌هایی در ترکیه سرچشمه می‌گیرند، سرزمین حاصل‌خیز بین‌النهرین را مستعد انواع کشت و زرع می‌سازند و مردم آن‌جا از رفاه بهره‌مندند.

هنگام بازگشت به لندن، به وزارت مستعمرات پیشنهاد کردم تا مصب دجله و فرات را برای مطیع ساختن حکومت عراق، تغییر دهد تا در مواقع فتنه و شورش مسیر این رودخانه را تغییر دهند و مردم ناگزیر، به هدف‌های استعماری انگلیس تسلیم شوند.

من، در کسوت یک بازرگان از مردم بربر، به نجف رفتم. در این شهر با علمای شیعه آشنا شدم، و مراوده با آنان را توسعه دادم. در مجالس درس و مباحثه حاضر می‌شدم، و چه بسیار که فضای آن محافل، مرا در خود می‌گرفت و از آن مهم‌تر، در غالب آن حوزه‌ها، صفای دل و پاکی ضمیر حکومت می‌کرد. عالمان شیعه را بسیار پاک‌دامن و پرهیزکار یافتم، اما متأسفانه روح تجددخواهی و هماهنگی با تحولات زمان در آن‌ها مشهود نبود و تحولات عالم، هیچ تغییری در افکارشان پدید نیاورده بود.

1. علما و مراجع نجف شدیداً با سلطة عثمانی‌ها مخالفت می‌ورزیدند؛ نه بدان سبب که آنان شیعه بودند و عثمانی‌ها سنی، بلکه به خاطر ناراحتی از تسلط ستم‌گرانة حکام عثمانی، و به امید دست یافتن به آزادی. با این‌همه، اندیشه و هدف روشنی برای رهایی جستن از بندهای اسارت نداشتند.

2. آنان تمام اوقات خود را صرف درس و بحث در علوم دینی می‌کردند، و مانند کشیش‌های قرون وسطی به دانش‌های جدید چندان علاقه‌ای نداشتند، و اگر چیزی می‌دانستند به میزان کمی بود که سودی در بر نداشت.

3. آنان کوچک‌ترین اطلاعی از جریان‌های سیاسی جهان نداشتند و اصولاً اندیشه در این‌گونه مسائل را عبث و بیهوده می‌پنداشتند.

من با خود می‌گفتم: چه تیره‌روزند اینان! جهان بیدار شده است، ولی اینان هنوز از خواب سنگین خود بیدار نشده‌اند؛ باشد که به زودی سیل بنیان‌کنی آنان را از خواب نوشین بیدار کند. من با بعضی از علما، در باب لزوم جنبشی علیه خلافت عثمانی مذاکراتی کردم. اما هیچ‌گونه واکنشی از خود، نشان نمی‌دادند، و مثل این‌که اصولاً گوش شنوایی برای شنیدن این مسایل ندارند. بعضی مرا به باد ریشخند می‌گرفتند و سخنم را تعبیر بدان می‌کردند که می‌خواهم اوضاع جهان را دگرگون سازم و نظم عالم را بر هم زنم. این علما به خلافت، چون امری محتوم و مقدر، می‌نگریستند. و بر این باور بودند که هیچ اقدامی علیه آل عثمان نباید کرد، مگر پس از ظهور «مهدی موعود(ع)» که به پندار شیعه دوازدهمین امام است و به سال 255، در کودکی ناپدید شده و هم‌چنان زنده است، و در آخرالزمان ظهور می‌کند، و دنیا را پس از آن‌که از ستم و فساد پر شده، پر از عدل و داد خواهد کرد.

من از این‌که گروهی از برگزیدگان و اندیشمندان اسلام، به چنین پندار بیهوده‌ای دل بسته‌اند، متحیر بودم. عیناً مانند عقیده‌ای که مسیحیان قشری به بازگشت مسیح، برای برقراری عدالت، در جهان دارند. به یکی از علما گفتم: «آیا عقیده ندارید که باید از هم‌اکنون، علیه بیدادگری مبارزه کرد و عدالت را در جهان برقرار ساخت. هم‌چنان‌که پیامبر اکرم(ص)، با ستمگران مبارزه می‌کرد؟» گفت: «پیامبر را خداوند مأمور کرده بود، و از این رو، توانایی چنین کاری را در خود می‌دید». گفتم: «مگر در قرآن نمی‌خوانیم: اگر خدا را یاری کنید، یاریتان خواهد کرد.1 شما نیز از سوی خدا مأمورید که با شمشیر علیه ستمگران قیام کنید، و مردم را بر ضد آنان بشورانید». سرانجام گفت: «گویا شما مردی تجارت پیشه‌اید، ورود در این موضوعات مستلزم دانستن علومی است که فهم شما بدان قد نمی‌دهد».

باری به نجف برگردیم و از مرقد امیرمؤمنان سخن گوییم. آرام‌گاهی باشکوه و عظمت است، و مزین به انواع تزئینات زیبا، و حرمی با تالارهای مجلل، و گنبدی بزرگ از طلای ناب، با دو منارة بلند از طلا. شیعیان همه روزه، گروه گروه، به زیارت مرقد علی می‌شتابند، و در نماز جماعت آن‌جا شرکت می‌کنند. با اشتیاق و از سر ارادت و اخلاص ضریح مبارک را می‌بوسند و در آستانة درهای ورودی بر زمین می‌افتند، و با احترام بر درگاه آن بوسه می‌زنند. سپس بر امام درود می‌فرستند و اذن دخول می‌خواهند و ضریح مطهر را می‌بوسند. در اطراف حرم، صحن بزرگی است با حجرات بسیار که اقامت‌گاه علمای دین و زائران مشهد علوی است.

در شهر کربلا، دو آرام‌گاه مشهور وجود دارد که هر دو با اندک تفاوتی، به شیوه و سبک آرام‌گاه حضرت علی(ع) در نجف ساخته شده‌اند. نخست حرم حسین(ع) و دوم حرم حضرت عباس برادرش، که هر دو در کربلا شهید شدند. زائران کربلا نیز مانند نجف، همه روزه در حرم مطهر ازدحام می‌کنند، و به زیارت می‌پردازند. منظرة کربلا بر روی هم، زیباتر از نجف است. اطراف آن را باغ‌های سبز و خرم احاطه کرده و رودخانه‌هایی از درون این باغ‌ها می‌گذرند.

هرچند، برای ما ویرانی این شهرها و آشفتگی اوضاع آن سبب امیدواری بود، با این‌همه، مشاهده وضع عمومی و زندگی نامطلوب مردم، حکایت از آن می‌کرد که حاکمان عثمانی چه جنایاتی در این شهرها مرتکب شده‌اند، اینان مردمانی لجام‌گسیخته، آزمند و نادان بودند، که هر کاری می‌خواستند با بی‌پروایی می‌کردند. مثل این‌که مردم عراق، بنده و بردة ایشانند. جامعه به طور کلی از حکومت سخت ناخشنود بود، و همان‌طور که اشاره کردیم، پیروان تشیع، با آن‌که آزادی و عدالت را از دست رفته می‌دیدند، ستم حکام را تحمل می‌کردند و از خود واکنشی نشان نمی‌دادند اهل سنت هم از تسلط استاندار ترک بر تمام شئون سرزمین خود، سخت ناخشنود بودند. مخصوصاً که خون اشرافیت عرب در رگ‌هایشان جریان داشت و عده‌ای که سادات وابسته به خاندان پیامبر بودند، خود را برای تصدی حکومت شایسته‌تر از استاندار عثمانی می‌دانستند.

شهرها به کلی ویران بود، و مردم در کثافت و گرد و خاک می‌لولیدند. بر سراسر راه‌های مملکت نا‌ امنی حکومت می‌کرد، و گروه‌هایی از راهزنان، در انتظار کاروان‌ها بودند تا اگر سواران دولتی آن‌ها را همراهی نکنند، به تاراج و غارت کاروان مشغول شوند. از این رو، کاروان‌های بزرگ، تنها زمانی می‌توانستند به سوی مقصد رهسپار شوند که افراد مسلح از جانب حکومت، به حمایت آنان مأمور شوند.

از سوی دیگر، یک حالت درگیری و نزاع دائمی بین عشایر آن منطقه، به شدت جریان داشت. روزی نبود که افراد عشیره‌ای به غارت و چپاول اموال عشیرة دیگر نپردازند، و چند نفر در این میان کشته نشوند. نادانی و بی‌خبری به صورت وحشت‌انگیزی سراسر عراق را در خود گرفته بود، و این اوضاع تأسف‌بار دوران استیلای کلیسای قرون وسطی را بر شهرهای اروپا به خاطر می‌آورد. جز طبقة علمای دین که در نجف و کربلا مقیم بودند، و تعداد کمی از طلاب، یا کسانی که با علما نوعی رابطه و پیوستگی داشتند، از هر هزار نفر، یک نفر پیدا نمی‌شد که خواندن و نوشتن بداند و تقریباً همه بی‌سواد بودند. اقتصاد عقب‌مانده، عامل بیماری، فقر، بی‌سوادی و بدبختی‌های شدید مردم متوسط بود. شیرازة امور از هم‌گسیخته و هرج و مرج همه‌ جا را فراگرفته بود. مردم و حکومت به یکدیگر سوءظن داشتند، و با چشم دشمنی به هم نگاه می‌کردند. از این جهت هیچ‌گونه همکاری و تفاهمی وجود نداشت. علمای دین چنان سرگرم مسائل الهی بودند که زندگی این دنیا را به کلی از یاد برده بودند.

بیابان‌ها غالباً خشک و لم‌یزرع بود. دو رودخانه دجله و فرات، بی‌ آن‌که به مصرف آبیاری کشت‌زار‌ها برسد، هم‌چون مهمانی از وسط اراضی تشنه به سرعت می‌گذشتند و در دریا فرو می‌رفتند. این اوضاع آشفته و این فساد و هرج و مرج، نمی‌توانست قابل دوام باشد و یقیناً تحولی را به دنبال داشت.

کوتاه سخن آن‌که، چهار ماه در کربلا و نجف ماندم، در شهر اخیر به بیماری سختی مبتلا شدم تا بدان‌جا که از بازگشت سلامت خود نومید گردیدم. سه هفته بیماریم به طول انجامید، ناگزیر به پزشکی در آن شهر مراجعه کردم. او داروهایی تجویز کرد که پس از مصرف آن‌ها، تدریجاً سلامت خود را به دست آوردم. آن سال، تابستان گرمایی توان‌فرسا همه‌جا را فراگرفته بود، و من در مدت بیماری در سرداب زیرزمینی که بالنسبه هوای خنک داشت به سر می‌بردم. صاحب‌خانه من در آن مدت، با پول کمی که به او می‌دادم در تهیة غذا و دوای من اهتمام داشت. او بر این عقیده بود که خدمت‌گزاری زائران علی(ع) سبب نزدیکی به خدا می‌شود. در روزهای اول بیماری، غذایم سوپ ساده مرغ بود، ولی بعداً با اجازة طبیب از گوشت آن و برنج هم استفاده می‌کردم. پس از بهبودی نسبی عازم بغداد شدم،واز آنجا گزارش مفصلی از مشاهدات خود و رویدادهای کربلا، نجف، حله، بغداد، تقریباً صد صفحه، برای وزارت مستعمرات نوشتم، و نامه را به نمایندة وزارت مستعمرات در بغداد تسلیم کردم تا به لندن ارسال دارد و در انتظار دستورات جدید مبنی بر اقامت بیشتر در عراق، یا عزیمت به لندن، در بغداد ماندم.

ناگفته نگذارم که اشتیاق فراوانم به مراجعت لندن، زایدالوصف بود، زیرا زمان سفرم طولانی شده، علاقه به شهر و دیار و خانواده‌ام فزونی یافته بود. مخصوصاً اشتیاق دیدن «راسپوتین» ـ پسرم ـ که اندکی پس از سفرم به عراق، به جهان آمده بود، مرا ناشکیبا می‌داشت. این بود که از وزارت‌خانه خواسته بودم، دست کم، برای مدت کوتاهی اجازه دهد تا به لندن مراجعت کنم، و ضمن تقدیم گزارش حضوری، مدتی را به رفع خستگی و استراحت بپردازم، زیرا اقامت در عراق، سه سال به طول انجامیده بود. نمایندة وزارت مستعمرات در بغداد، اصرار داشت به او مراجعه نکنم، زیرا سبب سوءظن مردم می‌شد. ناگزیر، اتاقی در یکی از کاروان‌سراهای مشرف به دجله، اجاره کردم تا سوءتفاهمی روی ندهد. نمایندة مستعمرات گفته بود، همین که جوابی از لندن برسد مرا در جریان خواهد گذاشت.

در روزهای اقامتم در بغداد، تفاوت چشم‌گیری که وضعیت عمومی این شهر، با پایتخت حکومت عثمانی «قسطنطنیه» داشت، عجیب بود و حکایت از آن می‌کرد که عثمانی‌ها در خراب و کثیف نگه داشتن شهرهای عراق، به علت دشمنی و سوء ظن نسبت به اعراب، تا چه اندازه، اصرار ورزیده‌اند.

چند ماه بعد، که از بصره به کربلا و نجف، عزیمت کردم، از بابت «شیخ محمد عبدالوهاب»، سخت نگران بودم. چندان به ثبات و پابرجایی او در راه و روشی که برایش تعیین کرده بودم، اعتماد و اطمینان نداشتم. تلون بر مزاجش شدیداً حاکم بود. علاوه بر آن زود به زود از جا در می‌رفت و عصبانی می‌شد. با توجه به خصوصیات او بیم آن داشتم که هرچه را تاکنون کرده‌ام بی‌نتیجه سازد و آرزوهایی که برای او در سر پروردانده بودم بر باد دهد. روزی که عازم بصره بودم، او اصرار داشت، به ترکیه مسافرت کند و خبرهایی از آن شهر به دست آورد. به شدت او را از این سفر بازداشتم و به او گفتم، از آن می‌ترسم که در ترکیه، حرف‌هایی بزنی که موجب تکفیر و الحاد تو گردد و سرانجام خونت را بریزند. اما واقعیت این بود که نمی‌خواستم با بعضی عالمان اهل سنت، دیدار و گفت‌وگویی داشته باشد، چه ممکن بود آنان با منطق محکم خود او را دوباره، به سنی‌گری بازگردانند و طرح‌هایم نقش برآب گردد. وقتی دیدم شیخ در خروج از بصره، پافشاری می‌کند، به ناچار او را به مسافرت ایران و دیداری از شیراز و اصفهان برانگیختم. ناگفته نباید گذاشت که اهالی آن دو شهر، شیعی مذهب بودند و بعید به نظر می‌رسید که عقایدشان در شیخ اثر گذارد، از این بابت، کاملاً مطمئن بودم، زیرا شیخ را می‌شناختم.

در حین خداحافظی از او پرسیدم: «آیا تو به تقیه اعتقاد داری؟» گفت: « البته، چون یکی از صحابه پیامبر(ص) ـ ظاهراً مقداد ـ ، در رویارویی با مشکران قریش که پدر و مادرش را کشته بودند، از بیم جان به «شرک» تظاهر می‌کرد، و پیامبر(ص) به این روش مقداد، اشاره فرموده است.»به او گفتم: «از این قرار بر تو واجب است که در ایران تقیه را فراموش نکنی و خود را شیعه خالص جلوه دهی، تا مگر بدین‌وسیله از تعرض در امان باشی و به مصاحبت علمای آن‌جا نایل شوی، و توفیق مطالعه در آداب و رسوم ایرانی‌ها را حاصل کنی، زیرا وقوف به آن، در آینده، سود بسیار به تو خواهد رساند و تو را در هدف‌هایت موفق خواهد ساخت.»

پس از این گفت‌وگو، مبلغی پول از بابت «زکات»، در اختیار او گذاشتم، زکات نوعی مالیات اسلامی است که از توانگران می‌گیرند و در اموری که به مصلحت عموم امت است صرف می‌کنند. ضمناً چون احتیاج داشت، اسبی خریدم و به او سرراهی داده و از او جدا شدم. از آن زمان تا امروز، از او خبری ندارم و نمی‌دانم چه بر سرش آمده است، نگرانی و اضطرابم از آن بابت بود که در آستانة خروج از بصره، با هم قرار گذاشته بودیم که هر دو به بصره بازگردیم و اگر یکی از ما هنوز بازنگشته بود، گزارش احوال خود را بنویسد و به «عبدالرضا» بسپارد، تا آن دیگری بعداً باخبر شود. و تاکنون هیچ خبری از او نرسیده بود.

علی فاطمی







یک شنبه 22 فروردین 1389  :: نويسنده : یاران 313
گزارشی از خاطرات یک جاسوس-2

وزارت مستعمرات در سال 1710 م به من مأموریت داد که به مصر و عراق و تهران و حجاز و آستانه سفر کنم و اطلاعاتی کافی در مورد راه‌های ایجاد تفرقه در میان مسلمین و ایجاد سلطه بر بلاد اسلام جمع‌آوری کنم. در همان زمان نُه نفر دیگر از بهترین و برگزیده‌ترین کامندان وزارت مستعمرات نیز اعزام شدند.

قدم اول: آستانه (استانبول)

وزارت مستعمرات در سال 1710 م به من مأموریت داد که به مصر و عراق و تهران و حجاز و آستانه سفر کنم و اطلاعاتی کافی در مورد راه‌های ایجاد تفرقه در میان مسلمین و ایجاد سلطه بر بلاد اسلام جمع‌آوری کنم. در همان زمان نُه نفر دیگر از بهترین و برگزیده‌ترین کامندان وزارت مستعمرات نیز اعزام شدند. این عده افرادی بس فعال، کارآمد و پرتلاش در جهت تحکیم سیطره حکومت بر سایر اجزای امپراتوری و سایر بلاد مسلمین بودند. وزارتخانه پول کافی و اطلاعات لازم و نقشه‌های ممکن و اسامی حکام و علما و رؤسای قبایل را در اختیار ما گذاشت. آخرین سخن منشی مخصوص را که در وقت خداحافظی به نام مسیح با ما گفت، از یاد نمی‌برم. وی گفت: «آیندة کشور ما منوط به موفقیت شماست. برای رسیدن به موفقیت تا آنجا که می‌توانید توان خود را به کار گیرید».

من به قصد آستانه، مرکز خلافت اسلامی، به راه افتادم. مأموریت من دوطرفه بود. زیرا می‌بایست زبان ترکی، زبان مسلمین آن دیار را فرا می‌گرفتم. البته من در لندن چیزهای بسیاری به سه زبان آموختم: زبان ترکی، زبان عربی (زبان قرآن) و زبان پهلوی زبان ایرانیان. اما آموختن زبان کاری است و تسلط بر زبان به طوری که انسان بتواند همانند زبان اهل همان کشور تکلم کند، کاری دیگر. اگر آموختن زبان فقط به صرف چند سال معدود وقت لازم دارد، تسلط بر زبان چندین برابر این فرصت را می‌طلبد، چرا که من می‌بایست زبان را با تمام دقایق و ریزه‌کاری‌های آن می‌آموختم تا مبادا در اطرافم شبهه‌ای ایجاد شود.

اما من از این بابت هیچ احساس نگرانی نمی‌کردم، زیرا مسلمین از تسامح و سعة صدر و خوش‌گمانی برخوردارند و این نکات را البته پیامبرشان به آن‌ها آموخته است. شبهه نزد آن‌ها مثل شبهه در نزد ما نیست. از سوی دیگر حکومت ترکان در سطح مطلوبی نبود که بتواند جاسوسان و عاملان را کشف کند، چرا که این حکومت در سراشیبی ضعف و نابودی قرار داشت و همین امر باعث آسودگی خیال ما می‌شد.

پس از سفری خسته‌کننده به آستانه رسیدم و در آن‌جا خود را به اسم «محمد» معرفی کردم. به مسجد (محل اجتماع مسلمین برای عبادت خداوند) رفتم. نظم و نظافت و طاعتی که در مسجد از آن‌ها دیدم، نظر مرا جلب کرد و با خود گفتم: چرا باید با این‌ها جنگ کنیم؟ آیا مسیح ما را به این کار سفارش کرده است؟

اما فوراً به خود آمدم و از این اندیشة شیطانی گریختم و با خود تجدید پیمان کردم که این راه را تا به آخر دنبال کنم.

در آن جا به عالم پیر و سالخورده‌ای به نام «احمد افندم» برخوردم. وی مردی پاک‌دل، پرحوصله، روشن‌ضمیر و نیک‌پسند بود؛ صفاتی که حتی در بهترین روحانیون خود نظیر آن‌ها را ندیده بودم. شیخ می‌کوشید روز و شب به محمد ـ پیغمبر ـ تشبه کند. او را ایده‌آل خود می‌دانست و هرگاه نام وی را بر زبان می‌آورد چشم‌هایش پر از اشک می‌شد. از اقبال من این بود که وی حتی یک بار هم از اصل و نسب من نپرسید و فقط مرا با نام «محمد افندی» صدا می‌زد. هر نکته‌ای که از او می‌پرسیدم در کمال مهربانی به من پاسخ می‌داد چرا که فهمیده بود که من در کشور آن‌ها مهمان هستم و آمده‌ام آنجا کار کنم و در سایة سلطانی که نمایندة محمد پیغمبر بود زندگی کنم. (در واقع دلیل من برای ماندن در آستانه همین بود). به شیخ گفته بودم که من جوانی هستم که پدر و مادرم از دنیا رفته‌اند و هیچ برادری هم ندارم. پدر و مادرم اندکی پول برایم باقی گذاردند و من هم تصمیم گرفتم کار کنم و قرآن و حدیث بیاموزم. از این رو به مرکز اسلام آمدم تا دین و دنیا را به چنگ آورم. شیخ بسیار مرا تحسین کرد و سخنانی با من گفت که آن‌ها را همچنان که گفته در این جا ذکر می‌کنم. وی گفت: به خاطر علل و عواملی احترام تو بر ما واجب است:

1. تو مسلمانی و مسلمانان با هم برادرند.

2. تو مهمانی و رسول خدا هم فرموده است: «میهمان را گرامی بدارید».

3. تو در پی علم و دانشی و اسلام به گرامی داشتن دانشجو تأکید می‌فرماید.

4. تو در پی کسب و کاری و درحدیث آمده است که «کاسب محبوب خداست».

من از شنیدن این گفته‌ها بسیار شگفت‌زده شدم و با خود گفتم: ای کاش مسیحیت نیز از چنین حقایق تابناکی برخوردار می‌بود. اما از این تعجب کردم که اسلام با این رفعت و والایی چطور به دست حکام و زمامداران مغرور و عالمان بی‌خبر از دنیا دچار ضعف و سستی شده است؟!

به شیخ گفتم: می‌خواهم قرآن بیاموزم. شیخ از این درخواست من استقبال کرد و «سورة حمد» را به من یاد داد و معانی آن را برایم تفسیر کرد. من نیز به هنگام گفتم برخی الفاظ با مشقت روبه‌رو می‌شدم و این مشقت گاه به منتهای خود می‌رسید. به خاطر دارم که نتوانستم آیة «و علی امم ممن معک» را بگویم مگر پس از ده‌ها بار تکرار آن در ظرف یک هفته. چرا که شیخ گفته بود که باید در این آیه ادغام را رعایت کنی آن چنان که هشت «میم» شنیده شود. به هر صورت که بود قرآن را ظرف دو سال کامل از آغاز تا پایان پیش شیخ خواندم. وقتی شیخ می‌خواست قرآن به من بیاموزد، همچنان که وضو می‌گرفت، برای این کار هم وضو می‌ساخت و به من نیز دستور می‌داد که مثل او وضو بگیرم. آن گاه هر دو رو به قبله می‌نشستیم.

بد نیست در این جا متذکر شوم که وضو در نظر مسلمین نوعی شستشوست. آن‌ها نخست صورت و سپس دست راست را از انگشتان تا آرنج می‌شویند و در مرحلة چهارم سر و پشت گوش‌ها و گردن را مسح می‌کنند و در آخر پاها را می‌شویند.

آن‌ها می‌گویند: پیش از وضو بهتر این است که شخص آب در دهان و بینی بگرداند. من از مسواک کردن بسیار ناراحت می‌شدم و به جان می‌آمدم. در حقیقت مسواک عبارت است از چوبی که مسلمین برای پاک کردن دندان‌هایشان پیش از گرفتن وضو به دهانشان داخل می‌کنند. من اعتقاد داشتم که این چوب به دهان و دندان‌ها آسیب می‌رساند که گاهی هم دهان را زخمی می‌کرد و خون می‌انداخت. با این وصف من مجبور به انجام چنین کاری بودم. چون مسواک کردن در نظر مسلمین سنتی مؤکد بود و پیامبرشان نیز آن‌ها را به این کار دستور داده بود و مسلمین هم برای این عمل خاصیت‌های بسیاری ذکر می‌کردند.

در زمان اقامتم در آستانه پیش خادم مسجد می‌خوابیدم و در مقابل به وی پول می‌دادم. خادم مردی تندخو و نامش «مروان افندی» بود. مروان نام یکی از اصحاب محمد است و خادم به این اسم شریف بسیار افتخار می‌کرد و به من می‌گفت: اگر خدا پسری به تو داد اسم او را «مروان» بگذار که مروان یکی از بزرگ‌ترین شخصیت‌های مجاهد اسلام است. من شب‌ها پیش همان خادم، شام می‌خوردم و او برایم شام آماده می‌کرد. روزهای جمعه که در واقع عید مسلمین است، تعطیل بودم اما سایر روزها نزد نجاری که آنجا بود کار می‌کردم. از آنجا که من فقط صبح‌ها پیش نجار کار می‌کردم، نصف دست‌مزدی را که به دیگر کارگرانش می‌داد به من می‌پرداخت. این نجار نامش «خالد» بود. وقتی دست از کار می‌کشید دربارة فضائل خالدبن ولید، فاتح اسلامی و صحابی پیامبر و کسی که در راه اسلام زحمات فراوانی کشید، بسیار روده‌درازی می‌کرد. اما گاه نیز با خودش می‌گفت: امیرالمؤمنین عمربن خطاب وقتی به خلافت رسید، خالد بن ولید را عزل کرد.

خالد، صاحب دکان، مردی بداخلاق و تا حدی زیاد تند خو بود اما نمی‌دانم چرا نسبت به من اطمینان داشت؟ شاید به من از این بابت اعتماد داشت که من یک شنوندة مطیع برای او بودم و با وی در مسایل دینی و یا مسایلی که مربوط به مغازه‌اش می‌شد وارد بحث و گفت‌وگو نمی‌شدم. اما خالد اگرچه در ظاهر و پیش رفقایش خود را مردی پای‌بند به دین نشان می‌داد در باطن چنان به شریعت توجه نمی‌کرد. در نماز جمعه حاضرمی‌شد اما سایر روزها نمی‌دانم که اصلاً نماز می‌خواند یا نه؟

من در دکان نهار می‌خوردم، سپس برای خواندن نماز به مسجد می‌رفتم و تا وقت عصر در مسجد می‌ماندم. چون از خواندن نماز عصر فارغ می‌شدم به خانه «شیخ احمد» می‌رفتم و دو ساعت پیش او می‌ماندم و از وی قرآن و زبان ترکی و زبان عربی را یاد می‌گرفتم و هر جمعه زکات حقوقی را که در یک هفته گرفته بودم، به او می‌پرداختم. در واقع زکات رشوه‌ای بود که از جانب من به خاطر استمرار رابطه‌ام با شیخ، به او پرداخت می‌شد و از طرفی برای آن بود که وی بهتر به من آموزش دهد. او هم در یاد دادن قرآن و اصول اسلام و ظرایف و دقائق زبان‌های عربی و ترکی اصلاً کوتاهی به خرج نمی‌داد.

وقتی شیخ احمد آگاه شد که من مجرد هستم، پیشنهاد کرد که یکی از دخترانش را به همسری من درآورد اما من با طرح این بهانه که «عنیّن» هستم و فاقد آن چیزی که مردان باید داشته باشند، از پذیرش درخواست او امتناع کردم. البته وقتی این بهانه را مطرح کردم که شیخ بسیار بر خواستة خود پامی‌فشرد به طوری که نزدیک بود رابطة من و او بریده شود زیرا او می‌گفت: ازدواج سنت پیامبر است و آن حضرت فرموده: «هر که از سنت من روی بگداند از من نیست». در این موقع هیچ چاره‌ای نداشتم جز این که بیماری دروغین را اظهار کنم. شیخ هم قانع شد و روابط دوباره با همان صفا و دوستی برقرار گردید.

پس از سپری شدن دو سال از اقامتم در آستانه از شیخ اجازه خواستم که بگذارد به وطنم برگردم اما شیخ اجازه نداد و گفت: چرا می‌خواهی برگردی؟ در آستانه هرچه دلت بخواهد و چشمت بپسندد فراهم است، خداوند هم دنیا و دین را در آستانه قرار داده است. آن‌گاه به دنبال این سخن گفت: تو قبلاً گفته بودی که پدر و مادرت از دنیا رفته‌اند و هیچ برادری هم نداری. بنابراین آستانه را وطن خود فرض کن. شیخ از آنجا که با من نیز به شدت با او مأنوس شده بود، پیوسته اصرار می‌کرد نزد او بمانم. البته من نیز به شدت با او مأنوس شده بودم لیکن وظیفه‌ای که به من محول شده بود، مرا وادار می‌ساخت که به لندن بازگردم و گزارش مفصلی از اوضاع مرکز خلافت تقدیم آن‌ها کنم و دستورات جدیدی در مورد کار و وظایفم دریافت دارم.

در طول مدت اقامتم در آستانه، عادتاً هر ماه گزارشی از حال خود و نیز تحولات و مشاهداتم به وزارت مستعمرات ارسال می‌کردم1.

... در روز خداحافظی با شیخ، او بسیار می‌گریست و وقت خداحافظی به من گفت: خدا به همراهت پسرم، اگر دوباره به این جا آمدی و من از دنیا رفته بودم مرا یاد کن. به زودی در قیامت در کنار رسول خدا با هم دیدار خواهیم کرد.

واقعیت این است که من نیز به شدت متأثر شدم و اشک‌هایم جاری شد، اما به هر حال وظیفه بالاتر از احساسات و عواطف است.

پی‌نوشت‌ها:

1. نویسنده اعتراف می‌کند که رؤسای من حتی سفارش به انجام امور زشت و ممنوع که ممکن است در راه رسیدن به اهداف مورد نظر بریتانیا تسهیلاتی فراهم آورد، هیچ ابایی نداشتند، و من نیز که چاره‌ای غیر از اطاعت نداشتم، بدون آن که حتی کلمه‌ای بر زبان آورم، وظیفه‌ام را به انجام می‌رساندم.








یک شنبه 22 فروردین 1389  :: نويسنده : یاران 313
نسیمی که همراه او بود!

متوکل با خشم می نمرد: «هیچ کس در تالار قصر نماند! زود حاجب را خبر کنید تا به این جا بیاید!»

او تنهاست و رو به روی مجسمه شیر خشک شده ای که با چشم های باز و تیزش از بالای بلندی، به او خیره شده، ایستاده است . متوکل گردی وسط تالار را یک دور می زند . برافروخته و متزلزل . اما نمی خواهد مثل بیش تر وقت ها از سرخشم لب های درشتش را از هم باز کند و یک نفس نعره بزند و صدای درشتش در تالار بپیچد بعد حاجب و درباریان و نگهبانان را ببیند که با ترس بسیار، به پایش می افتند و او را سجده می کنند . می خواهد آرام بماند تا حاجب زیرک از راه برشد و دستور تازه امیر را از گوش جان بشنود و خودش را برای اجرای فوری آن، به تب و تاب بیندازد .

متوکل تف می اندازد . سپس، دور می زند و دوباره نگاهش در نگاه شیریال و کوپال دار بی جانش، گره می خورد . حس قدرتمندی به دلش می افتد . روی اولین پله سرپرش می رود و باز چشم به پرده بلند در ورودی تالار می دوزد ناگهان در می زند . ماموری سیاهپوش است که پرده را کنار می زند . نیم خیز به درون می آید و پس از اجازه فراستن، می گوید: حاجب شرفیاب شود!

متوکل دست تکان می دهد . حاجب سراسیمه به درون تالار می آید . او که آدمی میانه با چهره ای گوشتی و سرخ است سر و وضع خود را با بهترین لباس ها آراسته است . تعظیم می کند و سلام می گوید . بعد مثل آدم های ترسیده و رنگ پریه، با وحشتی، که از چشم های ریزش می ریزد، به متوکل خیره می ماند . نگاهش لرزان است .

متوکل می خواهد خشم خود را نشان ندهد، به همین خاطر دوباره گردی وسط تالار را آهسته قدم می زند . بی حوصله ریش های مرتبش را می خاراند و با صدای بلند می گوید: در قصر ما چه می گذرد حاجب؟ !

حاجب وا می رود . سؤال متوکل بوی تهدید می دهد و نگاهش مانند همیشه نیست . . . فکر حاجب به افراد راه می رود . همان جا به خودش می گوید: نکند کسی از درباریان توطئه ای کرده و پای مرا هم به دروغ به میان کشیده است !

جرات نمی کند این پا و آن پا کند . باید زود پاسخ دهد . پس می گوید: همه ما در زیر سایه آسمانی شما نفس می کشیم . چه اتفاقی یا امیرالمؤمنین؟ متوکل دستی به شکم خود می کشد و می گوید: دربان های تالار خاکسار پا بوس من هستند، یا بنده و مرید علی بن جواد؟ !

حاجب وقتی اسم امام هادی (ع) را می شوند بیش تر جا می خورد . پشتش می لرزد ; یعنی چه اتفاقی بین دربان ها و امام پیش آمده، که او خبر ندارد . جلوتر می رود . پایین عبای زر دوزش را ور می کشد و عرق ریزان و با احترام می پرسد: باور کنید گیج شده ام . آخر چه اتفاقی افتاده مولای من؟ !

متوکل دوباره قدم می زند، اما با خشم دوباره زل می زند توی چشم های شیریز خشک شده اش و قدرت می گیرد و سینه به سینه حاجب می ایستد . مثل همیشه دهان او بوی بد شراب می دهد ; بویی که متعفین و آزار دهنده است . خش خش تند نفس های متوکل ترس آور است . حاجب باز هم از سؤال های او سر در نیاورده است . می خواهد آرامش خود را حفظ کند . می خواهد با چرب زبانی، آتش خشم متوکل را مهار کند . خنده ضعیف و احتیاط آمیزی می کند و می گوید: من خاک پای شما هستم و درباریان و دربانان نیز!

بعد گردن دراز می کند و سر پایین می آورد و صدایش را ضعیف می کند و می گوید: اگر خلافی شده، این گردن من و حکم امیرانه شما . من سال هاست که فدایی شما هستم!

متوکل او را خوب می شناسد . او نوکری بی چون و چرا و مشاوری زیرک و کاردان است . بعد با لبخند کم رنگی از او فاصله می گیرد . حاجب نفس تازه ای می کشد . متوکل روی سریر سفیدش می رود و می گوید: از کسی شنیده ام که وقتی علی بن جواد (ع) به قصر ما می آید تمام دربان ها، پرده های قصر را به احترامش بلند می کنند، تا او به سختی و مشقت نیفتد . مگر تو در مورد اباالحسن چیزی به آنان نگفته ای؟ نکند مرید . . .

حاجب هراسان پاسخ می دهد: نه یا امیرالمؤمنین! هیچ کس مرید او نیست . شاید از هیبت . . . شاید اشتباهی شده! همین الان همه شان را توبیخ می کنم . قرار نیست کسی به او احترامی کند!

متوکل تبسم می زند . اما خیلی زد لبخند نصفه نیمه خود را می بلعد و بعد با ابروهای در هم می گوید: می دانی که امروز بعد از ظهر قرار است او به این جا بیاید . به همه دربان ها بسپار که به او احترام نگذارند و پرده ها را برایش بالا نزنند . تا احترامش نکرده باشند . و او سرافکنده شود . می خواهم آبرویی برایش نماند!

حاجب، هاج و واج سر می گرداند و ناخود آگاه به پرده های تالار خیره می ماند . بعد فکرش متوجه سیمای آرام علی بن جواد (ع) می شود که هر وقت با او رو به رو می شود، با نگاه عجیبش شکارش می کند و به تب و تابش می اندازد . فوری تا کمر خم می شود و راه می افتد .

دربان ها با توپ و تشر و تهدید حاجب توبیخ می شوند . قصر با شکوه متوکل تالارهای متعددی دارد که هر کدام درهای زیادی دارد و از بالای درها، پرده های پر نقش و نگاری آویزان است . پرده های اطلسی زر دوزی شده ای که از ایران و چشن به پایتخت آورده شده است و قصر را چشم نواز و آراسته کرده است .

هنگامی که جاسوس حاجب از یکی از راهروهای قصر می گذرد، به چند دربان بر می خورد . به سر وضعشان خیره می وشد و از کنارشان رد می شود . در راهروها آرامش سنگینی حکم فرماست . دربان های مسلح جلوی پرده های درهای ورودی مثل مجسمه های بی تکانی ایستاده اند . جاسوس به همه سر می زند . طوری از کنارش می گذرد . که هیچ کسی به او شک نمی کند و از کارش بویی نمی برد .

جاسوس به جایی در کنار در ورودی قصر، که از قبل برایش مشخص شده می رود و پشت ستون سنگی بزرگی پنهان می شود . او از سوی حاجب مامور است که به دستور خلیفه عمل کرده و دربان های قصر را زیر نظر بگیرد، تا کسی در هنگام ورود اما هادی (ع) به او احترام نگذارند و برایش پرده های سنگین را بالا نزند . تا حضرت، خودش به زحمت تک تک پرده ها را بالا بزند، خم و است بشود و بعد نزد متوکل برود . خلیفه گفته است که مامور باید اسم دربانان خطا کار را در نامه ای بنویسد . تا او آنان را به سزای اعمالشان برساند .

جاسوس، مثل سگ ها دور و بر خود را بو می کشد و از پشت ستون، چشم می دواند . ناگهان در بزرگ قصر باز می شود . نگهبانان عقب می روند مردی خوش سیما به درون قصر می آید . جاسوس بیشتر سرک می کشد . خودش است . امام هادی (ع) با همان سیمای مهربان همیشگی . نگهبان ها زبانشان بند آمده است . کسی فریاد می زند: علی بن جواد (ع) به قصر آمدند!

امام هادی سراغ متوکل را می گیرد . نگهبانی جلو می افتد تا حضرت را راهنمایی کند . جاسوس از پشت ستون ها جلو می خزد و پشت ستون دیگری، به پرده در ورودی اولین راهرو خیره می ماند . دربان ها از ترس از جایشان تکان نمی خودرند . همه حواس جاسوس به آنهاست . ناگهان نسیم دلپذیری از پنجره بلند رو به رو به درون راهرو می آید . بعد به سر و روی امام هادی (ع) و آن چود نغز می خودر و سپس اولین پرده سنگین ، به تندی بالا می رود . شگفت آور است . جاسوس انگشت حیرت به دهان می گزد . هیچ دستی پرده را بالا نزده است . امام به دومین پرده می رسد . پرده دوم نیز بی آن که کسی آن را بالا بزند، بالا می رود . چشم دربان ها از شگفتی گشاد می شود .

امام با وقار همیشگی قدم می زند و سر به زیر دارد . جاسوس سراپا عرق کرده و مضطرب شده است . امام از چند راهروی دیگر نیز می گذرد و حکایت بالا رفتن خود به خود پرده ها، دل جاسوس حاجب را فرو می ریزد .

امام هادی (ع) پا به تالار می گذارد . متوکل و وزیر هنوز چیز نمی دانند .

همهمه ای در میان دربان ها به راه می افتد جاسوس سراسیمه به طرف اتاق حاجب می دود تا همه چیز را به او گزارش کند .

امام هادی (ع) از قصر رفته است . هنگان رفتن نیز پرده ها خود، مثل او بالا رفته اند . این بار همه دربان ها با نگاه دیگری، امام را بدرقه کرده اند . جای جای قصر از بوی دلپذیر ناشناخته ای پر شده است . ناگهان جاجب و جاسوسش هراسان و پر شتاب ، به تالار اصلی می روند . متوکل با تعجب به آنها می نگرد . هن و هن نفس های حاجب چهره متوکل را تاریک می کند . حاجب نفسش را به زحمت در سینه خود حبس می کند و عاجزانه می گوید: یا امیرالمؤمنین! به دستور شما جاسس زبر دستی را بالای سر دربان ها گذاشتم تا خطایی نکنند و اگر کسی گناهی کرد ، اسمش را برایتان بنویسد 7 به احترام و اطاعت شما، هیچ کس خطایی نکرد و . . .

متوکل قهقهه ای می زند و دست هایش را به هم می مالد . حاجب بیشتر می ترسد و ادامه می دهد: «اما . . . !»

متوکل متعجب می پرسد: اما چه؟ !

حاجب حاسوس را نشان می دهد: بقیه اش را او می گوید!

بعد خودش را نجات می دهد و عقب می رود . جاسوس من و من کنان می گوید: مولای من! وقتی علی بن جواد آمد دربان ها هیچ کدام پرده ها را به خاطر او بالا نزدند . امام نسیمی که همراهش ، به قصر آمده بود، تمام پرده ها را آرام آرام بالا زد و او را به راحتی از زیر آنها گذر داد!

متوکل فریاد خشکی به سر آنها می زند . حاجب روی زمین زانو می زند و سرش را می گیرد و سپس دست به قلب خود می گذارد . گویی دارد از جا کنده می شود .

- پرده ها . . . پرده ها خودشان بالا رفتند و دربان ها نیز فهمیدند؟ !

جاسوس می گوید: آری سرورم!

متوکل خشمگینانه روی سریرش می نشیند و در خود مچاله می شود . ناگهان به یادش می آید که حاچب و جاسوس در تالار هستند . زود خود را جمع و جور می کند . صدای لرزانش را به زحمت صاف می کند و انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده می گوید: اشتباه است . همه تان کور بودید و ندیدید! حتما علی بن جواد خودش پرده ها را بالا زده است!

حاجب و جاسوس، سر خود را به علامت تاکید تکان می دهند . سپس متوکل ادامه می دهد: از این پس، هر وقت اباالحسن را احضار کردیم به این جا آمد، دربان ها وظیفه دارند، پرده ها را بالا بزنند .

حالا بروید . . . بروید!

حاجب و جاسوس با عجله مثل تیری که از کمان رها شده باشد، از تالار اصلی بیرون می روید . متوکل دوباره در خود مچاله می شود . از سریر خود به زیر می آید و در پای پله اولی ولو می شود .








جاسوس 14مارسی رژیم صهیونیستی مأمور به دیدار با نصرالله بود


عضو جریان "المستقبل " وابسته به سعدالحریری و متهم به جاسوسی رژیم صهیونیستی اعتراف کرد که این رژیم از وی خواسته بود که با دبیرکل حزب الله لبنان ملاقات کند.
منبع خبر: www.farsnews.net


به گزارش فارس، به نقل از پایگاه اینترنتی "دمشق پست "، "زیاد الحمصی " مسئول امور رسانه ها در ستاد انتخاباتی جریان المستقبل در منطقه بقاع مرکزی و معاون شهردار منطقه "سعد نایل " که به تازگی توسط نیروهای لبنانی به اتهام جاسوسی برای رژیم صهیونیستی دستگیر شده است، گفت که پس از حوادث ماه می 2008 دستوراتی از سازمان جاسوسی موساد مبنی بر تلاش برای نزدیکی به معارضین لبنان از جمله حزب الله صادر شد.
الحمصی افزود که بر این اساس برقراری ارتباط با برخی دوستان در جریان ملی و ناصری را از سرگرفته و پس از مدتی از یکی از آنان درخواست کرده است تا نامه ای کاملا شخصی را به سید "حسن نصرالله " دبیرکل حزب الله لبنان برساند که در آن در مدح و ثنای نصرالله نوشته شده بود که وی کاملا به مقاومت پایبند است و حاضر است در راه آن شهید شود.
وی گفت که یکی از دوستانش این نامه دست نویس را به یکی از رهبران حزب الله در بیروت تحویل داده و از او خواسته است تا نامه را به دست نصرالله برساند پس از آن اسرائیلی ها از وی درخواست کرده اند از طریق همان دوست خود تقاضای ملاقات با نصرالله را کند و او نیز سریعا دست بکار شده است.
الحمصی در ادامه می گوید که اسرائیلی ها از وی خواستند که به محض مشخص شدن زمان ملاقات سریعا از طریق کانال های ارتباطی مشخص آنها را در جریان بگذارد و پس از آن اسرائیلی ها با کنترل عملیات انتقال الحمصی از سعد نایل به ضاحیه را کنترل و مکان نصرالله را شناسائی کنند. این جاسوسی اسرائیلی افزود که فردی که از او درخواست ملاقات با نصرالله را کرده است پاسخی به وی نداده و احتمال دارد که نیروهای مقاومت از همان زمان الحمصی را تحت نظر گرفته و همکاری او با سازمان جاسوسی موساد را کشف کردند.








 خاطرات « مستر همفر ، جاسوس انگلیسی »   که در خلال جنگ دوم جهانی در مجله اشپیگل آلمانی منتشر شد ، حکایت جالب چگونگی شکل گیری مذهب وهابیت است که به شکلی گویا و حذاب  جریانات جالب میان محمد عبد الوهاب و مستر همفر را باز گو می کنم. مستر همفر یکی از جاسوسان زیرک و باهوش انگلیس بود که از طرف دولت انگلیس مامور کشورهای مسلمان شده بود.وی در شهر استانبول در محضر یکی از علمای بزرگ ان زمان شروع به فراگیری علوم دینی می کند و با ظاهر سازی همه نظر ها را به خود جلب می کند تا انجا که استادش به او پیشنهاد می کند تا با دخترش ازدواج کند. توصیه می کنم که حتما سر فرصت خاطرات مستر همفر را بخوانید. نکته جالب در این خاطرات بحث های عقیدتی و دینی میان محمد عبدالوهاب و مستر همفر است.
خاطرات « مستر همفر ، جاسوس انگلیسی »   در خلال جنگ دوم جهانی در مجله اشپیگل آلمانی منتشر شد ، بعدها به زبانهای فرانسوی و عربی چاپ و ترجمه پارسی آن توسط دکتر محسن موءیدی انجام گرفته و توسط انتشارات امیر کبیر بارها انتشار یافته است. « همفر » آنچنانکه خود اعتراف می کند با اخذ ماموریت از دولت انگلیس به کشورهای اسلامی مراجعه کرده و با همداستان کردن خود با فرهنگها و اعتقادات مذهبی آنان ، ضمن فراگیری زبان و علوم و دانش های متعارف ، نسبت به برنامه ریزی برای نابودی کشورهای اسلامی و اعتقادات شیعی و اهل تسنن اقدام می نماید .     او نهایتا" « محمد بن عبدالوهاب » را برای رسیدن به اهداف خود مناسب تشخیص داده و با ارائه برنامه مدونی که از سوی دولت انگلیس تنظیم شده بود ، او را برای برخورد شدید با اعتقادات اسلامی اماده و مجهز می کند . طرح شش ماده ای همفر به عبدالوهاب به قرار زیر است :   1. تكفیر همه‌ی مسلمانان و مباح بودن خون هر كس كه وهابیت را نپذیرد  2. خراب كردن كعبه، به دلیل اینكه زمانی جایگاه بت‌ها بوده  3. سرپیچی از فرمان عثمانی و جنگ با آنان  4. خراب كردن گنبدها، حرم‌ها و مكان‌های زیارتی در مكه و مدینه و سایر شهرهای مسلمانان، به بهانه‌ی مظهر شرك بودن  5. انتشار استبداد ترس و اغتشاش در شهرها و مناطق اسلامی 6. قرآنی باید منتشر كرد كه مقدار كم یا زیادی از احادیث در آن درج شده باشد.

دستهای ناپیدا: خاطرات مستر همفر جاسوس انگلیس در کشورهای اسلامی
احسان قرنی (مترجم)، سیدمهدی محمودی (ویراستار)
قیمت پشت جلد:  9000 ریال
 تعداد صفحه: 88 نشر: گلستان کوثر (02 مرداد، 1386)
شابک: 964-90735-6-6 قطع کتاب: رقعی

خاطرات « مستر همفر ، جاسوس انگلیسی »   که در خلال جنگ دوم جهانی در مجله اشپیگل آلمانی منتشر شد ، حکایت جالب چگونگی شکل گیری مذهب وهابیت است که به شکلی گویا و حذاب  جریانات جالب میان محمد عبد الوهاب و مستر همفر را باز گو می کنم. مستر همفر یکی از جاسوسان زیرک و باهوش انگلیس بود که از طرف دولت انگلیس مامور کشورهای مسلمان شده بود.وی در شهر استانبول در محضر یکی از علمای بزرگ ان زمان شروع به فراگیری علوم دینی می کند و با ظاهر سازی همه نظر ها را به خود جلب می کند تا انجا که استادش به او پیشنهاد می کند تا با دخترش ازدواج کند. توصیه می کنم که حتما سر فرصت خاطرات مستر همفر را بخوانید. نکته جالب در این خاطرات بحث های عقیدتی و دینی میان محمد عبدالوهاب و مستر همفر است.
خاطرات « مستر همفر ، جاسوس انگلیسی »   در خلال جنگ دوم جهانی در مجله اشپیگل آلمانی منتشر شد ، بعدها به زبانهای فرانسوی و عربی چاپ و ترجمه پارسی آن توسط دکتر محسن موءیدی انجام گرفته و توسط انتشارات امیر کبیر بارها انتشار یافته است. « همفر » آنچنانکه خود اعتراف می کند با اخذ ماموریت از دولت انگلیس به کشورهای اسلامی مراجعه کرده و با همداستان کردن خود با فرهنگها و اعتقادات مذهبی آنان ، ضمن فراگیری زبان و علوم و دانش های متعارف ، نسبت به برنامه ریزی برای نابودی کشورهای اسلامی و اعتقادات شیعی و اهل تسنن اقدام می نماید .     او نهایتا" « محمد بن عبدالوهاب » را برای رسیدن به اهداف خود مناسب تشخیص داده و با ارائه برنامه مدونی که از سوی دولت انگلیس تنظیم شده بود ، او را برای برخورد شدید با اعتقادات اسلامی اماده و مجهز می کند . طرح شش ماده ای همفر به عبدالوهاب به قرار زیر است :   1. تكفیر همه‌ی مسلمانان و مباح بودن خون هر كس كه وهابیت را نپذیرد  2. خراب كردن كعبه، به دلیل اینكه زمانی جایگاه بت‌ها بوده  3. سرپیچی از فرمان عثمانی و جنگ با آنان  4. خراب كردن گنبدها، حرم‌ها و مكان‌های زیارتی در مكه و مدینه و سایر شهرهای مسلمانان، به بهانه‌ی مظهر شرك بودن  5. انتشار استبداد ترس و اغتشاش در شهرها و مناطق اسلامی 6. قرآنی باید منتشر كرد كه مقدار كم یا زیادی از احادیث در آن درج شده باشد.
 خاطرات مستر همفر
در سال۱۷۱۰ میلادی، وزارت مستعمرات انگلستان، مرا مأمور جاسوسی به کشورهای مصر، عراق،ایران،حجاز و استانبول مرکز خلافت عثمانی نمود. مأموریتت من جمع آوری اطلاعات کافی به منظور جستجوی راههای در هم شکستن مسلمانان و نفوذ استعماری در ممالک اسلامی بود. همزمان با من، نه نفر جاسوس دیگر از بهترین و ورزیده ترین مأموران وزارت مستعمرات، در ممالک اسلامی اینگونه مأموریتها را بر عهده داشتند.
در راه فراهم ساختن موجبات تسلط استعماری انگلیس و تحکیم مواضع آن دولت در نقاط استعمار شده فعالیت می کردند. اعتبار مالی کافی در اختیار این هیأتها قرار داشت و به نقشه های دقیق و اطلاعات دست اول مجهز بودند. فهرست کامل نام وزراء، فرمانروایان، مأموران عالیرتبه، علماء و روسای قبایل به آنها داده شده بود. در موقع خداحافظی، معاون وزارت مستعمرات با جمله ای ما را بدرقه کرد که فراموش نشدنی است. او گفت:
«موفقیت شما سرنوشت آینده کشورمانرا تعیین خواهد کرد، پس هرچه در قوه دارید بکار بندید تا موفق شوید».
من در حالیکه از مأموریت خود خوشحال بودم، با کشتی به مقصد استانبول مرکز خلافت اسلامی، عزیمت کردم. مأموریت من حاوی دو قسمت بود: نخست، فراگیری زبان ترکی که در آن هنگام زبان رسمی مسلمانان آن دیار بود. من فقط چند واژه ترکی در لندن آموخته بودم. پس از زبان ترکی باید زبان عربی، قرآن و تفسیر و سپس زبان فارسی را یاد می گرفتم. ناگفته نباید گذاشت که یاد گرفتن یک زبان با تسلط کامل به قواعد ادبی و گفتگوی فصیح و درست آن زبان تفاوت دارد. من مأموریت داشتم که در آموختن این زبانها آنچنان مهارتی بدست آورم که بتوانم مانند مردم آنجا صحبت کنم. یاد گرفتن یک زبان در مدت دو یا سه سال ممکن است اما تسلط به آن سالها وقت و فرصت می خواهد و من مجبور بودم این زبانهای بیگانه را بگونه ای فرا گیرم که هیچ نکته ای از قواعد و رموز آن فروگذار نشود و هیچکس را توانایی آن نباشد که در ترک یا ایرانی یا عرب بودنم شک کند.
با اینهمه چندان هم از عدم موفقیت کامل خود دلواپس و نگران نبودم زیرا مسلمانان را می شناختم و می دانستم که روح مهمان نوازی، گشاده دستی و حسن ظن ایشان که یادگار تعالیم قرآن و سنت پیامبر است، اجازه نخواهد داد مانند مسیحیان گرفتار سوء ظن و بدبینی گردند. از سوی دیگر حکومت عثمانی آنقدر ضعیف بود که اصولا سازمانی برای کشف شبکه های جاسوسی انگلستان و فعالیت عمال بیگانه در قلمرو ممالک اسلامی در اختیار نداشت. امپراطور و اطرافیانش کاملا ناتوان و متزلزل بودند.
پس از چند ماه مسافرت طولانی و خسته کننده سرانجام به دارالخلافه عثمانی رسیدم و پیش از پیاده شدن از کشتی نام «محمد» را برای خود برگزیدم. به محض ورود به مسجد جامع شهر رفتم و از پاکیزگی و نظم و ترتیب و اجتماع مسلمانان در آنجا واقعاً لذت بردم و ناگهان در دل گفتم چرا ما می خواهیم چنین مردم پاکدلی را آزار دهیم؟ و چرا پیوسته برای سلب آرامش و در هم شکستن آنها کوشش می کنیم؟ آیا مسیح اینگونه کارهای ناشایست را تجویز کرده است؟ اما فوراً از این وسوسه های شیطانی و خیالهای باطل استغفار کردم و بیاد آوردم که مأمور وزارت مستعمرات بریتانیای کبیرم و باید مأموریت خود را به تمام معنی انجام دهم و ساغری را که چشیده ام تا آخرین جرعه بنوشم.
در نخستین روزهای ورودم به شهر با روحانی کهن سالی از اهل تسنن آشنا شدم. او احمد افندی نام داشت و عالمی وارسته و بزرگوار و نیکو خصال بود. من در میان کشیشهای خودمان مردی به بزرگواری او ندیده بودم. او شب و روز به عبادت مشغول بود و در بزرگواری و وارستگی به محمد(ص) می مانست. او رسول خدا را مظهر کامل انسانیت می پنداشت و سنت او را ملاک رفتار خود قرار داده بود. وقتی نام محمد(ص) را بر زبان جاری می ساخت اشک از چشمانش فرو می ریخت. از خوش اقبالیهای من در دیدار با شیخ یکی این بود که حتی یک بار از اصل و نسب خاندان من پرسش نکرد و پیوسته مرا محمد افندی می خواند. هرچه از او می پرسیدم با بزرگواری پاسخ می داد و خاطرم را عزیز می داشت. مخصوصا زمانی که دانست من از دیار دیگری آمده ام و برای امپراطوری عثمانی که جانشین پیغمبر است خدمت می کنم (این دروغی بود که در توجیه اقامت خود در استانبول به شیخ گفته بودن).
علاوه بر این به شیخ گفته بودم من جوانی هستم که پدر و مادر خود را از دست داده ام و خواهر و برادری هم ندارم. اما والدینم برای من مالی به ارث به جا گذاشته اند. گفتم اینک تصمیم گرفته بودن برای فراگیری قرآن و زبانهای ترکی و عربی به مرکز اسلام یعنی شهر استانبول سفر کنم تا پس از اندوختن سرمایه دینی و معنوی ، به کسب و کار مادی با بکار انداختن سرمایه خویش بپردازم. شیخ احمد به من تبریک گفت و بیاناتی کرد که عینا از روی یادداشت در اینجا نقل می کنم:
مرا ای جوان، احترام و پذیرائی تو، بنابر دلائلی واجب است و آن دلائل از اینقرارند:
۱. تو مسلمانی و مسلمانان با هم برادرند.
۲. تو مهمان شهر مائی و پیامبر(ص) فرموده: «مهمانرا گرامی دارید»
۳. تو طالب علمی و اسلام احترام طلاب را توصیه کرده است.
۴.تو می خواهی به کسب و کار حلال بپردازی، به مدلول حدیث «کاسب حبیب خداست»
از همان لحظه نخست، شخصیت والای شیخ مرا مجذوب خود ساخت. در دل گفتم ایکاش مسیحیت هم به این حقایق آشکار پی می برد. اما از سوی دیگر می دیدم که شریعت اسلام، با آن سماجت و بلند نظری و علو مقام در معرض انحطاط و سقوط قرار گرفته و به سبب فساد و عدم لیاقت حکام مغرور و ستمگر و تعصب عالمان دین و بی خبری ایشان از اوضاع جهان بدین روز سیاه افتاده است. به شیخ گفتم:«اگر اجازه دهید، مایلم زبان عربی و قرآن مجید را در محضرتان بیاموزم».
شیخ مرا مورد تشویق قرار داد و از پیشنهادم استقبال نمود، و سوره حمد را نخستین درس من قرار داد، و با بیانی گرم، به تفسیر و تأویل و روشن ساختن معانی آیات آن پرداخت. برای من تلفظ بسیاری از واژه های عربی دشوار بود و گاهی این دشواری به اوج خود می رسید. او پیوسته تذکر می داد که مکالمه زبان عربی را مستقلا درس نمی دهد و باید کلمات را حداقل ده بار تکرار کنم تا به خاطر سپرده شوند.
شیخ قواعد ادغام و غیره را به من آموخت تا توانستم ظرف دو سال، تفسیر و تجوید قرآن را نزد او فراگیرم. ترتیب درس چنین بود که پیش از آغاز درس، وضو می گرفت و دستور می داد که من نیز وضو بگیرم. آنگاه رو به قبله می نشستیم و درس آغاز می شد. باید یادآور شوم که وضو در اسلام مجموعه ای از شستشوهای گوناگون است: نخست شستشوی صورت وسپس به ترتیب دست راست از سر انگشتها تا آرنج و دست چپ و مسح سر و پشت گوشها و گردن و شستشوی پاها.
هنگام وضو مستحب است که آب در دهان بگردانند و با بینی استنشاق کنند. پیش از آداب وضو، من از شستن دهان با مسواک های آنجا که چوب خشکی بود و همه از پیر و جوان در دهان می گرداندند سخت ناراحت بودم و می پنداشتم که این چوب خشک برای دهان و دندانها زیانبخش است. گاهی می دیدم که دهان را مجروح می کرد و خون از لثه ها جاری می شود اما مجبور بودم این کار را انجام دهم زیرا مسواک قبل از وضو سنت موکدی بود که پشتوانه ای از حدیث نبوی داشت و فضیلت و ثواب بسیار بر آن مترتب بود.
در طی اقامتم در استانبول شبها را در مسجدی می گذراندم و در عوض پولی به خادم آن که نامش مروان افندی بود می پرداختم. او مردی عصبانی و بدخلق بود و خود را هم نام یکی از صحابه پیامبر(ص) می دانست و به این نام مبارک افتخار می کرد. یک بار به من گفت: «اگر خدا به تو فرزندی داد نامش را مروان بگذار زیرا او از بزرگترین شخصیات مجاهد اسلام بوده است».
شبها شام را در اتاق خادم می خوردم و روزهای جمعه را نیز که عید مسلمانان و تعطیل بود با خادم می گذراندم. سایر ایام هفته را در دکان نجاری شاگردی می کردم و دستمزد ناچیزی می گرفتم، کارم نیمه وقت بود چون باید بعدازظهرها را در محضر شیخ می بودم. دستمزدم نصف مزد کارگران دیگر بود. نام نجار خالد بود و در موقعی که برای نهار از کار دست می کشیدیم نجار مطالبی در فضائل «خالدبن ولید» فاتح اسلام می گفت و او را از اصحاب پیامبر می دانست که مخالفان اسلام را از پا در آورده، هرچند با عمر میانه خوبی نداشته است و احساس می کرده که اگر عمر به خلافت رسد او را عزل خواهد کرد و همین هم شد.
اما خالد نجار، مردی فاسدالاخلاق بود و بی جهت به من بیش از کارگران دیگر ابراز اعتماد و علاقه می کرد و من علت آنرا نمی دانستم. شاید به خاطر آنکه هرچه می گفت بی چون و چرا انجام می دادم و با او نه در مسائل دینی و شغلی جرو بحث نمی کردم. چندین بار وقتی مغازه خلوت می شد حس می کردم که خالد به من سوء نظر دارد. شیخ احمد به من گفته که لواط در اسلام از معاصی کبیره است، با اینهمه خالد اصرار می ورزید که با من این کار را انجام دهد.
او چندان پایبند دیانت نبود و در باطن عقیده و ایمانی نداشت اما ظاهراً خود را پایبند دیانت جلوه می داد. روزهای جمعه به مسجد می رفت ولی نماز خواندنش در روزهای دیگر هفته مرا مسلم نبود. به هر صورت پیشنهاد شرم آور او را رد کردم. او پس از چندی با یکی از کارگران دیگر که جوان قشنگی از مردم سالونیک بود و ضمنا خود را جهودی جدیدالاسلام معرفی می کرد آن کار شنیع را انجام داد. ترتیب چنین بود که جوان را به انبار چوب پشت مغازه می برد، هر دو می خواستند که وانمود کنند که برای صورت برداری از چوبها به انبار سر می زنند ولی تقریبا آشکار بود که برای چه منظوری رفته اند.
من همه روزه در مغازه نجاری نهار می خوردم و بعد برای نماز ظهر به مسجد می رفتم و تا نزدیک عصر در مسجد بودم. نماز عصر را می خواندم، سپس به منزل شیخ احمد می رفتم و نزد او دو ساعت قرآن یاد می گرفتم. علاوه بر قرآن، زبان ترکی و عربی را هم می آموختم. هر جمعه مبلغی از دستمزد هفتگی خود را بابت زکوة به شیخ احمد می دادم و این زکوة در حقیقت نمودار ارادت و علاقه ای بود که به شیخ داشتم و نیز حق الزحمه ناقابلی بود برای درس قرآن. براستی شیخ بهترین روش را در تعلیم قرآن داشت و علاوه بر آن اصول و مبانی احکام اسلامی را با زبان عربی و ترکی به من یاد می داد.
وقتی شیخ احمد فهمید که من مجرد هستم و هنوز ازدواج نکرده ام به من پیشنهاد کرد که همسری برای خود اختیار کنم و یکی از دختران او را به همسری برگزینم. من از این کار مودبانه عذر خواستم و دلیل آنرا «عنین» بودن خود جلوه دادم یعنی بیماری ناتوانی جنسی. از پیش کشیدن این عذر چاره ای نداشتم زیرا شیخ مرتبا اصرار می کرد و نزدیک بود علاقه ارتباط ما قطع شود. شیخ احمد زناشویی را سنت پیامبر می دانست و به این حدیث استناد می جست: «هر کس از سنت من روی گرداند، از پیروان من نیست».بنابراین چاره ای نداشتم که ناتوانی جنسی را بهانه قرار دهم.دروغ مصلحت آمیزم شیخ را قانع کرد و دیگر از ازدواج سخنی نگفت و دوستی و صمیمیت ما به حال اول بازگشت.
پس از دو سال اقامت در استانبول و پیشرفت در آموزش قرآن و زبانهای ترکی و عربی از شیخ اجازه گرفتم که به شهر خود مراجعت کنم اما شیخ اجازه نمی داد و می گفت چرا می خواهی به این زودی بروی؟ این شهر بزرگی است و آنچه می خواهی در اینجا موجود است. بنا بر مشیعت الهی استانبول دین و دنیا را با هم دارد، شیخ در ادامه سخنان خود گفت: حال که پدر و مادرت در گذشته اند و برادر و خواهری نداری پس استانبول را برای اقامت همیشگی اختیار کن. به هر حال شیخ به ماندنم در آنشهر اصرار می ورزید و انس و علاقه ای زایدالوصف به من یافته بود، من هم به او دلبسته بودم ولی وظیفه ای که نسبت به وطن خود انگلستان داشتم برتر از هر چیز دیگر بود و مرا به بازگشت به لندن مجبور می کرد زیرا ناگزیر بودم گزارش دوساله مأموریت خود را به تفصیل به وزارت مستعمرات بدهم و دستورات جدیدی دریافت کنم.
عادت بر این جاری بود که در مدت دو سال اقامتم در استانبول هر ماه گزارشی از حال و تحولات پایتخت عثمانیها به لندن بفرستم. در یکی از این گزارشها موضوع پیشنهاد لواطی را که از سوی کارفرمایم شده بود گزارش دادم. وزارت مستعمرات در پاسخ من دستور داد: اگر قبول آن پیشنهاد رسیدن به هدف را آسانتر می سازد مانعی ندارد. وقتی این جواب را خواندم زمین گرد سرم چرخید و فکر کردم چگونه روسای من شرم نمی کنند و به خاطر مصالح دولت انگلیس مرا به این عمل شنیع تشویق می کنند. بهر حال چاره ای نداشتم و باید جرعه ای را که به لب نزدیک ساخته ام تا پایان بنوشم. ناگزیر بروی خود نیاوردم و از بی مهری مقمات لندن لب به اعتراض نگشودم. روز وداع با شیخ احمد چشمهایش از اشک لبریز شد و مرا با این جملات بدرقه کرد: «خدا به همراهت فرزند! می دانم هنگامیکه دوباره به اینجا برگردی من زنده نخواهم بود. مرا بیاد آور. انشاءالله در حضور پیامبر(ص) در محشر با هم دیدار خواهیم کرد». براستی از دوری شیخ احمد مدتی سخت ناراحت و دل آزرده بودم و اشکهایم بی اختیار فرو می ریخت. اما چه می توان کرد؟ وظیفه بالاتر از عواطف شخصی است.
 بخش سوم
نه نفر همکاران من نیز به لندن فرا خوانده شده بودند. بدبختانه فقط پنج نفر به لندن بازگشتند. از ۴ نفر دیگر، یکی مسلمان شده و در مصر مانده بود. این خبر را معاون وزارت مستعمرات با من در میان نهاد و خوشحال بود که شخص مذکور سری را فاش نکرده است. جاسوس دیگری که اصلا روس بود به روسیه بازگشته و در آنجا اقامت گزیده بود
. معاون از این بابت ناراحت بود زیرا بیم داشت که جاسوس روسی الاصل حال که به سرزمین مادری خود بازگشته است چیزی از اسرار مستعمرات انگلیس را افشاء کند. معاون به این نتیجه رسیده بود که از ابتدا برای روسها در وزارت مستعمرات انگلیس جاسوسی می کرده و پس از خاتمه مأموریتش به روسیه مراجعت کرده است. سومی در«عماره» نزدیک بغداد به بیماری وبا درگذشته بود. از سرنوشت چهارمی اطلاعی در دست نبود. وزارت مستعمرات خبر او را تا «صنعاء» پایتخت یمن داشته و گزارشهای او در یک سال اخیر مرتبا از صنعاء می رسیده ولی پس از آن قطع گردیده بود و هرچه دولت و وزارت مستعمرات برای کسب اطلاع از زندگی او اقدام کردند به جایی نرسید. وزارت مستعمرات کاملا از عواقب نامطلوب غیبت یک جاسوس زبردست خود با خبر بود و با حساب دقیق ارزش مأموریت هر یک را محاسبه می کرد و براستی فقدان هر یک از اینگونه مأموران برای دولت استعماری انگلیس که در آستانه اجرای برنامه های سرکوبی و هرج و مرج و شورش در ممالک اسلامی بود، مخاطره آمیز می نمود.ما ملتی هستیم که با جمعیت کم مسئولیتهای مهمی بر عهده داریم و کمبود انسانهای کارآزموده برای ما بسیار زیانبخش خواهد بود.
پس از آنکه معاون قسمتهای مهم گزارش اخیرم را بررسی کرد، مرا به کنفرانسی که برای شنیدن گزارشهای ۶نفر جاسوس حاضر در لندن تشکیل شده بود راهنمایی کرده و در آنجا گروهی از صاحب منصبان وزارت مستعمرات به ریاست شخص وزیر حضور داشتند. همکارانم هرکدام قسمتهای مهم گزارش مأموریت خود را خواندند و من به سهم خود رئوس مطالب گزارش ترکیه را به اطلاع حاضران رساندم. وزیر و معاونش و بعضی از حاضران فعالیتهایم را مورد تشویق قرار دادند. با اینهمه من در ارزیابی فعالیتهای جاسوسی در ممالک اسلامی سومین نفر بودم و دو نفر از جاسوسان بهتر از من فعالیت کرده بودند: آن دو نفر جورج بلکود و هنری فانس بودند که به ترتیب اول و دوم شدند.
باید اضافه کنم که من در آموختن زبانهای عربی و ترکی و تجوید قرآن و آداب معاشرت اسلامی توفیق بسیار یافته بودم اما در تهیه گزارش مشروح از موارد ضعف دولت عثمانی چندان موفق نبودم. پس از پایان کنفرانس که ۶ساعت بطول انجامید، معاون مرا از این نقطه ضعفم با خبر ساخت. من گفتم: «موضوع مهم برای من در این دو سال یادگرفتن دو زبان، تفسیر قرآن و آشنایی با آداب دین اسلام بوده و فرصت کافی برای پرداختن به امور دیگر نداشته ام.انشاءالله در سفر آینده اگر اعتماد خود را از من باز نگیرید جبران خواهم کرد». معاون گفت: بی شک تو در کار خود موفق بوده ای ولی انتظار ما اینست که در این راه از دیگران فعال تر بوده باشی، او افزود:
موضوع مهم برای تو در مأموریت آینده دو نکته است:
۱. یافتن نقاط ضعف مسلمانان که ما را در نفوذ به آنها و ایجاد تفرقه و اختلاف بین گروهها موفق کند زیرا عامل پیروزی ما بر دشمن شناخت این مسائل است.
۲. پس از شناخت نقاط ضعف، اقدام به ایجاد تفرقه و اختلاف ضروری است. هرگاه در این کار مهم توانایی لازم از خود نشان دهی باید مطمئن باشی که در شمار بهترین جاسوسان انگلیس و شایسته نشان افتخار خواهی بود.
شش ماه درلندن ماندم وبادختر عمه ام(ماری شوی) که یک سال از من بزرگتر بود ازدواج کردم. در آنموقع سن من بیست و دو سال بود وسن او بیست و سه سال. ماری دختری با هوش متوسط بود ولی زیبایی چشمگیری داشت. رفتار همسرم عادی و متعادل بود ومن بهترین روزهای زندگیم را با او گذراندم، از همان آغاز زناشویی همسرم باردار شده و من با ناشکیبایی منتظر مهمان جدیدمان بودم. اما در این موقع دستور قاطعی از وزارتخانه رسید که باید بدون فوت وقت و بی درنگ به کشور عراق مسافرت کنم، کشوری که سالیان دراز به استعمار خلافت عثمانی درآمده بود.
از این مأموریت من و همسرم که در انتظار نخستین فرزند خود بودیم، سخت دچار اندوه شدیم. اما علاقه به کشور و جاه طلبی و میل رقابت با همکاران موجب گردید که عواطف زناشویی و علاقه به کودک تحت الشعاع انجام وظیفه قرار گیرد، از این رو در قبول مأموریت جدید تردید به خود راه ندادم و التماس همسرم که می خواست انجام مأموریت را به روزهای پس از تولد کودکمان موکول کنم بجائی نرسید. روزی که از او جدا می شدم هر دو بسیار گریستیم. او بسختی می گریست و میگفت: «نامه بنویس و رابطه ات را با من قطع مکن. من نیز از آشیانه طلایی کودکمان برایت خواهم نوشت». اما بزودی عواطف خود را کنترل کردم و پس از وداع با او به وزارتخانه برای گرفتن دستورات تازه رفتم. پس از شش ماه مسافرت در دریاها سرانجام وارد بصره شدم، ساکنان این شهر را بیشتر عشایر نواحی نزدیک تشکیل می دهند و دو جناح مهم شیعه وسنی، ایرانی و عرب در اینجا با هم زندگی میکنند. تعداد قلیلی مسیحی نیز در بصره اقامت گزیده اند. در دوران زندگانی این نخستین بار بود که من با پیروان تشیع و ایرانیها آشنا می شدم. بی مناسبت نیست که اشاره ای هر چند کوتاه به عقاید خاص شیعه و اهل سنت به عمل آورم. شیعیان محبان علی بن ابی طالب(ع) داماد و پسرعموی پیامبرند و او را جانشین پیامبر می دانند و بر این باورند که محمد(ص) به نص صریح، علی(ع) را به جانشینی برگزیده، او و یازده تن از فرزندان ذکورش یکی پس از دیگری امام و جانشین بر حق پیغمبرند.
به پندار من در مورد خلافت علی(ع) و دو فرزندش حسن(ع) و حسین(ع) کاملا شیعه ذیحق است زیرا بنابر مطالعاتی که دارم شواهد و مدارکی گواه این ادعاست. بی شک علی(ع) دارای صفاتی ممتاز بوده که می توانسته فرماندهی نظامی و حکومت سیاسی اسلام را پس از محمد(ص) بر عهده کفایت گیرد. احتمالا موضوع امامت حسن(ع) و حسین(ع) با احادیثی که از پیامبر به دست ما رسیده و اهل سنت هم انکار نکرده اند، مورد قبول فریقین است. تردید من در جانشینی نه تن فرزندان حسین بن علی(ع) است که شیعه ایشانرا امام برحق دانند.
چگونه ممکن است پیامبر(ص) از امامت افرادی که متولد نشده اند خبر داده باشد؟ هرگاه محمد(ص) پیامبر بر حق خدا باشد می تواند از غیبت خبر دهد همانگونه که حضرت عیسی(ع) از آینده خبر داده، اما پیامبری محمد(ص) نزد مسیحیان مورد تایید است.
مسلمین می گویند قرآن کریم بزرگترین دلیل نبوت خاتم الانبیاء است. اما من هرچه قرآن را خواندم دلیلی بر این امر نیافتم. در اینکه قرآن کتاب بلند پایه ایست هیچ شکی ندارم و مقام آن را از توراة و انجیل رفیع تر می دانم. داستانهای کهن، احکام و آداب تعالیم اخلاقی و مطالب دیگر، به این کتاب مزیت و اعتبار ویژه ای بخشیده، ولی آیا این ویژگی به تنهایی دلالت بر راستگویی محمد(ص) تواند کرد؟ من در کار محمد(ص) حیرانم! چگونه مردی بیابانگرد که نوشتن و خواندن نمی داند، چنین کتاب رفیعی را به انسانیت عرضه می دارد. هیچکس تاکنون با همه هوشمندی و استعداد کافی نتوانسته کتابی اینچنین به رشته تحریر درآورد و چگونه این عرب بادیه که خواندن و نوشتن نمی دانسته چنین کتابی نوشته است؟ مطلب دیگر، همانگونه که اشاره کردم طرح این پرسش است: آیا این کتاب میتواند دلیلی بر نبوت محمد(ص) گردد؟
من بسیار مطالعه کردم تا پاسخی برای این پرسش بیابم و از حقیقت آگاه شوم. وقتی در لندن موضوع را با یکی از کشیشها در میان گذاشتم، ولی جواب قانع کننده ای نشنیدم، آن کشیش از روی دشمنی و تعصب، پاسخهای بی دلیلی به من داد. چندین بار نیز با شیخ احمد در ترکیه گفتگو کردم ولی جواب شایسته ای نشنیدم. ناگفته نگذارم که طرح مسئله با شیخ احمد، به صراحت با کشیش لندن نبود، زیرا خطر آنرا داشت که مشتم باز شود و یا لااقل در حسن نیت من نسبت به پیامبر اسلام تردید روا دارد. در هر صورت من برای محمد(ص) ارزش و مقامی بلند پایه قائلم. بیشک او در زمره ابرمردانی بوده است که مجاهدات و کوششهای آنان در تربیت بشر غیر قابل انکار است. تاریخ روشنگر این حقیقت است. با اینهمه در پیامبری او هنوز تردید دارم. حتی به فرض آنکه او را پیامبر ندانیم او به مراتب عظیم الشأن تر از نوابغی است که می شناسیم.
محمد(ص) از هوشمندان تاریخ هم هوشمندتر است.
اهل سنت گویند: ابوبکر و عمر و عثمان بنا بر رأی مسلمین برای تصدی امر خلافت از علی شایسته تر بوده اند. از این رو در گزینش ایشان ، دستور پیغمبر را از یاد برده و مستقلا اقدام کردند. باید دانست که نظیر اینگونه اختلافات در غالب ادیان و بصورت ویژه ای در مسیحیت نیز دیده می شود. اما نکته ای که هنوز روشن نیست استمرار اختلاف شیعه و سنی است که قرنها پس از مرگ علی(ع) و عمر همچنان ادامه دارد. براستی مسلمانان اگر عاقلانه می اندیشیدند به امروز فکر می کردند، نه گذشته ای دور و از یاد رفته. یک بار با بعضی از روسای خود در وزارت مستعمرات موضوع اختلاف شیعه و سنی را مطرح کردم و بدیشان گفتم: «مسلمین اگر معنی زندگانی را می دانستند این اختلافها را رها می کردند و در صدد اتحاد و وحدت کلمه برمی آمدند»، ناگهان رئیس جلسه سخنم را قطع کرد و گفت: «تو باید آتش اختلاف را بین مسلمین دامن زنی نه اینکه آنانرا به وحدت کلمه و رفع اختلافات موجود دعوت کنی». و باز معاون در یکی از جلساتی که با او داشتم پیش از سفرم به عراق گفت: «همفر، تو میدانی که جنگ و درگیری برای انسانها امری طبیعی است و از زمانیکه خدا آدم را آفرید و فرزندان او هابیل و قابیل متولد شدند اختلاف درگرفت و تا زمان بازگشت مسیح همچنان ادامه خواهد داشت. اینک می توانیم اختلافات انسانها را به پنج مقوله تقسیم کنیم:
۱. اختلافات نژادی (سیاه و سفید)
۲. اختلافات قبیله ای
۳. اختلافات ارضی
۴. اختلافات قومی
۵. اختلافات دینی
وظیفه تو در این سفر شناسایی ابعاد این اختلافات میان مسلمین است و باید راهها و وسائل دامن زدن به آتش نفاق و اختلاف را تا سر حد انفجار بیاموزی ومقامات لندن را در جریان اخبار و اطلاعاتیکه در این زمینه ها به دست می آوری قرار دهی. اگر بتوانی در قسمتهایی از ممالک اسلامی جنگ شیعه و سنی راه بیندازی بزرگترین خدمت را به بریتانیای کبیر کرده ای!
برای ما انگلیسیها زندگی مرفه و آسودگی فراهم نخواهد بود مگر آنکه در مستعمرات خود بتوانیم آتش نفاق و شورش و اختلاف را شعله ور سازیم. ما فی الجمله امپراطوری عثمانی را در صورتی شکست خواهیم داد که در شهرها و ممالک زیر سلطه او فتنه و شورش برپا کنیم. در غیر اینصورت چگونه ممکن است ملت کوچکی چون انگلیسیان بر چنان سرزمین پهناوری پیروز گردد. پس تو آقای همفر باید با تمام قوا کوشش کنی تا روزنه ای برای افروختن آتش هرج و مرج و شورش و تفرقه بیابی و از آنجا کار خود را آغاز کنی. باید بدانی: اکنون قدرن عثمانیها و ایرانیها در منطقه متزلزل است. تو وظیفه داری مردم را علیه فرمانروایانشان بشورانی. بنابر شواهد تاریخی همیشه انقلابات از ناخشنودی و شورش مردم علیه فرمانروایان سرچشمه گرفته است. هرگاه میان مردم یک منطقه اختلاف کلمه و هرج و مرج بروز کند و از اتفاق و اتحاد دست بردارند زمینه استعمار آنها بسادگی فراهم گردیده است»
پس از ورود به بصره به یکی از مساجد آن شهر رفتم. امام مسجد از عالمان مشهور سنی مذهب و نامش شیخ عمر طائی بود. او را شناختم، وظیفه ادب بجا آورده و بدو سلام کردم. اما شیخ از نخستین لحظه به من سوء ظن پیدا کرد و شروع به پرسشهایی از هویت، اصل و نسب، خانواده و سوابقم نمود. فکر می کنم احتمالا رنگ چهره و لهجه من او را به شک انداخته بود. اما به هر ترتیبی که بود خود را از آن تنگنا رها ساختم و در پاسخ پرسشهای شیخ گفتم: از اهالی «آغدیر» ترکیه ام و در قسطنطنیه شاگرد شیخ احمد بوده ام. نزد خالد نجار شاگردی کرده ام.
خلاصه آنچه را که در ترکیه آموخته بودم برای او باز گفتم. متوجه شدم که شیخ با چشم به یکی از حاضران اشاره می کند ظاهرا می خواست بداند ترکی را درست صحبت می کنم. آن شخص با چشم جواب مثبت داد و از این بابت خوشحال شدم. زیرا تا حدی دل شیخ را بدست آورده بودم. ولی خوشحالیم سراب فریبنده ای بیش نبود و پس از چندی دانستم که هنوز شیخ به من بدبین است و مرا جاسوس عثمانیها می داند و شایع بود شیخ با استاندار بصره که از سوی عثمانیها معین شده بود سخت مخالف است و هر یک دیگری را متهم می سازد.
به هر حال چاره ای نداشتم که از مسجد شیخ عمر به یکی از کاروانسراهایی که محل بیتوته غریبان و مسافران بود نقل مکان کنم. اتاقی در آنجا اجاره کردم. کاروانسرا دار مرد احمقی بود که هر روز صبح مسافران را ناراحت می کرد. پس از اذان بامداد که هنوز هوا تاریک بود در اتاقم را بشدت می کوبید و مرا برای نماز صبح بیدار می کرد. آنگاه تازه مجبور بودم که تا خورشید بردمد به قرائت قرآن مشغول باشم. وقتی به او می گفتم که خواندن قرآن فریضه نیست چرا اینقدر اصرار می کنی؟ گفت خواب صبحگاهان فقر و بدبختی به دنبال دارد و همه ساکنان کاروانسرا را بدبخت خواهد ساخت. از این قرار چاره ای جز اطاعت نداشتم چون مرا به بیرون کردن از آنجا تهدید می نمود. هر روز همین که اذان صبح را می شنیدم به نماز برمی خواستم و سپس یک ساعت یا بیشتر قرآن می خواندم.
 بخش چهارم
دشواری من به همین جا پایان نیافت. یکی از روزها کاروانسرا دار که نامش مرشد افندی بود نزد من آمد و گفت از همان روزی که تو در اینجا اقامت گزیدی گرفتاری در پی گرفتاری به من روی آورده و این چیزی نیست مگر شومی و پلیدی تو! زیرا تو همسری اختیار نکرده و عزب مانده ای. یا باید فورا همسری اختیار کنی و یا اتاق را تحویل دهی. گفتم افندی با چه پولی ازدواج کنم؟«اینبار ترسیدم ناتوانی جنسی را عنوان کنم چون آشکار بود که صاحب کاروانسرا، مرشد افندی از آن آدمهایی است که در صدد آزمایش برخواهد آمد».
مرشد افندی در جوابم گفت: ای نامسلمان ضعیف الایمان! مگر در قرآن نخوانده ای که خدا فرموده: «آنها که فقیرند خدایشان با بزرگواری بی نیاز خواهد ساخت». خلاصه مانده بودم که با این زبان نفهم چه کنم. در کار خود سرگردان بودم سرانجام گفتم: بسیار خوب چگونه بدون پول باید ازدواج کرد؟ آیا برای مخارج اولیه مبلغی به من قرض خواهی داد؟ در اسلام زن را بدون کابین عقد نمی توان کرد.
افندی در فکر فرو رفت و سپس به جای آنکه در باب قرض الحسنه صحبت کند ناگهان سرش را بلند کرد و فریاد زد: نمی فهمم چه می گویی! یا باید ازدواج کنی و یا تا اول رجب مهلت داری که اتاق را تخلیه کنی.
آن روز پنجم جمادی الثانی بود و من فقط ۲۵ روز فرصت داشتم. بد نیست در اینجا به نام ماهای اسلامی اشاره کنم: ۱. محرم ۲. صفر ۳. ربیع الاول ۴. ربیع الثانی ۵. جمادی الاول ۶. جمادی الثانی ۷.رجب ۸. شعبان ۹. رمضان ۱۰. شوال ۱۱. ذوالقعده ۱۲. ذوالحجه. هر ماه با رویت هلال آن آغاز می شود و از سی روز تجاوز نمی کند. ولی گاهی ماه۲۹ روز است.
سرانجام بر اثر فشار و سخت گیری مرشد افندی صاحب کاروانسرا از آنجا رفتم و در یک مغازه نجاری شاگرد شدم، با این شرط که مسکن و خوراکم به عهده نجار باشد و در عوض مزد کمتری بگیرم. پیش از فرا رسیدن ماه رجب به محل جدید نقل مکان کردم و به دکان نجاری آمدم. استاد نجار عبدالرضا نام داشت و مرد شریف و محترمی بود و با من چون فرزندان خود رفتار می کرد. عبدالرضا اصلا ایرانی شیعه و از مردم خراسان بود. من فرصت را غنیمت شمردم و نزد او به یادگرفتن زبان فارسی پرداختم. بعدازظهرها گروهی از ایرانیان مقیم بصره که همگی شیعه مذهب بودند نزد او جمع می شدند و از هر دری سخن می گفتند، از سیاست، اقتصاد و گاهی بدو بیراه به حکومت عثمانی. مخصوصا به امپراطور یا خلیفه مسلمین که در استانبول مقیم بود. اما همینکه مشتری ناشناسی به مغازه وارد می شد فورا صحبت را قطع می کردند و از مسائل شخصی و بی اهمیت حرف می زدند.
من ندانستم چگونه مرا مورد اعتماد خود قرار داده در حضورم همه چیز می گفتند. بعدها فهمیدم پنداشته بودند من اهل آذربایجانم، چون به ترکی صحبت می کردم و رنگ چهره ام این گمان را تقویت می کرد چون من چهره ای سرخ و سفید داشتم مثل بسیاری از مردم آذربایجان.
در ایامی که در نجاری کار می کردم با جوانی آشنا شدم که به آنجا رفت و آمد داشت و به سه زبان ترکی، فارسی و عربی آشنا بود. او در لباس طلاب علوم دینی و نامش محمدبن عبدالوهاب بود، جوانی جاه طلب، بلندپرواز، و بی نهایت عصبی مزاج.
او از حکومت عثمانی بی اندازه متنفر بود و بدگویی می کرد اما با حکومت ایران کاری نداشت. سبب دوستی و مراوده اش با استاد نجار(عبدالرضا) آن بود که هردو خلیفه عثمانی را دشمن شماره یک خود می دانستند. من نفهمیدم که این جوان با وجودی که سنی مذهب بود چونه با عبدالرضا شیعه رفیق شده و زبان فارسی را در کجا آموخته است؟ هرچند در بصره از این قبیل اتفاقات بسیار می افتاد که شهروندان آنرا گروههای سنی و شیعه تشکیل می دادند و همگی با هم رفاقت داشتند و بسیاری از مردم بصره فارسی و عربی را با هم می دانستند و تعداد قابل توجهی ترکی هم بلد بودند.
محمد عبدالوهاب جوانی به تمام معنی آزاداندیش بود و هیچگونه تعصبی در سنی گری و شیعی گری نداشت و حال آنکه غالب اهل سنت، ضد شیعه بودند و بعضی از مفتیان سنی مذهب شیعیان را تکفیر می کردند. شیخ محمد به مذاهب اربعه، نیز چندان پایبند نبود و می گفت آنچه خدا در قرآن فرموده ما را کفایت است.
اما خلاصه داستان مذاهب اربعه از این قرار است:
پس از یک قرن که از رحلت نبی اکرم(ص) گذشت در جامعه مسلمین علمای بزرگی نشو و نما کردند که چهار نفر از ایشان به مقام پیشوایی اهل سنت رسیدند: «ابوحنیفه»، «احمدبن حنبل»، «مالک»، «محمدبن ادریس شافعی». خلفای عباسی مسلمانان را به تقلید از یکی از این مذاهب مجبور می کردند و اجازه نمی دادند که عالم دیگری، هرچند در قرآن و سنت پیامبر مطالعات کافی داشته باشد، به مقام اجتهاد برسد. در حقیقت سد باب علم می شدند. این امر باعث جمود فکری در بین مسلمین پیرو سنت و جماعت گردید.
بالعکس، پیروان تشیع از محدودیت سنیها حسن استفاده کردند و به نشر عقاید و آراء خود در مقیاس وسیعی پرداختند. با وجودی که در آغاز قرن دوم هجری تعداد شیعیان یک دهم سنی ها بود، شمارشان پیوسته رو به افزایش می نهاد و با اهل سنت برابری می کرد. این امر طبیعی بود زیرا باب اجتهاد که شیعه بدان معتقد بود پیوسته سبب تازگی دانش مسلمانان و تحول فقه اسلامی و تجدید فهم قرآن و سنت می گردید و اسلام را با شرایط زمان هماهنگ می ساخت.
اجتهاد سلاحی بود که با جمود فکری مبارزه می کرد و سبب تحول و تطور افکار می گردید. محدودیت اسلام در مذاهب اربعه و بستن درهای جستجو و طلب بر روی مسلمین و بستن گوش هایشان از شنیدن سخن تازه و بی توجهی به نیازهای زمان، سلاح پوسیده ای بود که مسلمین را دیگر قانع نمی ساخت. مسلم است وقتی دشمن سلاح تازه ای در دست داشته باشد و تو با سلاح زنگ زده ای با او نبرد کنی حتما دیر یا زود شکست خواهی خورد. به پیش بینی من بزودی عقلای اهل سنت باب اجتهاد را به روی مسلمین خواهند گشود و بشارت می دهم که این کار تا قرن آینده عملی خواهد شد و پس از یک قرن اکثریت مسلمین را شیعیان طرفدار اجتهاد تشکیل خواهند داد و سنیان در اقلیت خواهند ماند.
اما از جوان بلندپرواز، شیخ محمد عبدالوهاب بگوییم:
او شخصا مطالعاتی در قرآن و حدیث داشت و در اثبات نظریات خود به اقوال و آراء مشایخ و علمای اسلام اشاره می کرد و استناد می جست. نه تنها در عقاید از بعد اهل تسنن یاد می کرد بلکه از آراء ابوبکر و عمر شواهدی می آورد و مهارت خود را در فقه اسلامی آشکار می ساخت و گاهی برداشتهایش خلاف علماء مشهور بود.
شیخ پیوسته می گفت: پیامبر خدا(ص) تنها کتاب و سنت را بعنوان اصول لایتغیری برای ما باقی گذاشته، ولی هرگز نگفته است که صحابه و ائمه دین هرچه گفتند وحی منزل است و غیر قابل تغییر. پس بر ما واجب است که پیروی از کتاب و سنت را وجهه همت قرار دهیم، هرچند علماء و پیشوایان مذاهب و حتی صحابه رأی دیگری داشته باشند.
یک روز بین او و یکی از علماء شیعه که از ایران آمده بود و عبدالرضای نجار او را به مهمانی خوانده بود، بر سر سفره غذا بحث درگرفت. آن شخص که به شیخ جواد قمی مشهور بود با محمبن عبدالوهاب اختلافات اصولی داشت و گفتگوهایشان بزودی به خشونت و ناراحتی انجامید.
من تمام مطالبی را که مورد بحث بود به خاطر نسپرده ام و فقط قسمتهایی از آنرا که در یاد دارم می نویسم:
شیخ قمی بحث را با این جملات آغاز کرد و به محمدبن عبدالوهاب گفت: اگر تو آزاداندیشی و بدانگونه که ادعا می کنی در اسلام مطالعه کافی داری پس چگونه است که علی(ع) را مانند شیعه ارج نمی نهی؟
محمد جواب داد: برای اینکه علی(ع) مانند عمر و دیگران سخنانش برای من حجت نیست، من تنها کتاب و سنت را قبول دارم.
قمی: مگر پیامبر اکرم(ص) نگفته: که من شهر علمم، علی ام در است. از این قرار بین علی و صحابه دیگر فرق گذاشته.
محمد: اگر چنین است پس باید پیامبر(ص) می گفت: برای شما کتاب و علی بن ابی طالب را باقی گذاشتم.
قمی: آری چنین گفته، آنجا که می گوید: برای شما کتاب و خاندانم را گذاشتم و مسلما علی(ع) بزرگ خاندان اوست.
محمد این حدیث را انکار کرد، اما شیخ قمی بر پایه دلایل و مدارک کافی، انتساب آنرا به پیامبر(ص) ثابت نمود. محمد ناگزیر خاموش شد، ظاهرا دیگر جوابی نداشت، اما ناگهان به شیخ اعتراض کرد و گفت:«پیامبر فقط قرآن و خاندانش را برای ما گذاشته، پس تکلیف سنت چیست؟»
قمی پاسخ داد: سنت همان شرح و تفسیر کتاب خداست و اضافه بر آن چیزی نیست. پیغمبر(ص) فرموده کتاب خدا و خاندانم یعنی کتاب خدا با شرح و تفسیر آن که سنت نامیده می شود و موردی برای تکرار سنت باقی نمی ماند.
محمد گفت: به ادعای شما عترت یا اهل بیت هم تفسیر کلام خداست، پس چرا در متن حدیث اضافه شده؟
قمی پاسخ داد: پس از وفات رسول خدا امت به شرح و تفسیر آیات و احکام قرآن نیاز مبرم داشت زیرا طالب انطباق احکام با شرایط زندگانی خود بود. از این رو پیامبر با علم قبلی امت را به کتاب خدا بعنوان اصل ثابت و به عترت بعنوان مفسران و شارحان آن کتاب مطابق نیاز امت حوالت داده است.
من از این گفتگوها بسیار لذت می بردم و در شگفت بودم. می دیدم که محمد عبدالوهاب در برابر شیخ جواد قمی که فردی سالخورده بود مانند گنجشکی که در پنجه صیاد دست و پا می زد و یارای پرواز نداشت.
پس از مدتی آشنایی و مراوده با محمدبن عبدالوهاب بدین نتیجه رسیدم که فرد شایسته برای اجرای مقاصد بریتانیا در منطقه شخص او تواند بود. روح بلندپروازی، غرور، جاه طلبی و دشمنی با علماء و مراجع اسلام خودکامگی تا آن مرحله که حتی خلفای راشدین را هم مورد انتقاد قرار می داد. برداشت او از قرآن و حدیث که تفاوت آشکار با واقعیت داشت بزرگترین نقطه ضعف او بود که می توانست مورد استفاده قرار گیرد.
این جوان مغرور کجا و آن عالم پیرمرد ترک ساکن استانبول که ابدا تغییری در افکار و رفتارش نسبت به هزار سال پیش روی نداده بود. پیرمرد حنفی مذهب وقتی می خواست نام ابوحنیفه را بر زبان راند برمیخاست و وضو می گرفت یا مثلا برای او مطالعه کتاب «صحیح بخاری» که از منابع حدیث اهل سنت است و بدان بسیار ارج می نهند، فریضه ای بود، قبلا وضو می گرفت و سپس کتاب را برمی داشت و مطالعه می کرد.
بالعکس شیخ محمد عبدالوهاب ابوحنیفه را تحقیر می کرد و او را بی اعتبار می پنداشت و ارزشی برایش قائل نبود. محمد می گفت: من از ابوحنیفه بیشتر می دانم و مدعی بود که نصف کتاب صحیح بخاری بیهوده و چرند است.
به هر حال من با محمد گرم گرفتم و تدریجا دوستی پابرجایی میان ما برقرار گردید. من پیوسته در گوش او فرو می خواندم که خداوند تو را از موهبت نبوغ و قریحه ای بهره مند ساخته که به مراتب از علی(ع) و عمر بیشتر است. به او می گفتم:«اگر تو در زمان پیامبر(ص) می بودی یقینا به جانشینی او انتخاب می شدی». من دائما با لحن آرزومندانه ای او را مخاطب قرار می دادم که:«امیدوارم تحولیکه بزودی باید در دین اسلام پدید آید بدست تو صورت گیرد زیرا تو تنها نجات دهنده اسلام از این انحطاط خواهی بود. همه به تو امید بسته اند تا مگر اسلام را از سقوط رهائی بخشی».
با محمد قرار گذاشتیم که در تفسیر قرآن بر پایه اندیشه های جدید نه بر مبنای آراء صحابه و پیشوایان دین و علما و مفسران گفتگویی داشته باشیم. ما قرآن را می خواندیم و در اطراف آیه بحث می کردیم. نقشه من این بود که به هر ترتیبی شده او را در دام وزارت مستعمرات انگلیس بیندازم. تدریجا توانستم محمد را که ذاتا بلندپرواز و خودپرست بود زیر تأثیر سخنان خود قرار دهم تا بدانجا که او به پندار خود برای جلب اعتماد بیشتر من خود را از آنچه واقعا بود بی بندوبارتر معرفی می کرد.
یک بار به او گفتم:«آیا جهاد واجب است؟ گفت چگونه واجب نیست که خدا می فرماید: با کافران بجنگید». گفتم: خدا می فرماید با کافران و منافقان هر دو بجنگید و اگر جهاد با کافران و منافقان واجب است پس چرا پیامبر با منافقان نجنگیده است؟
محمد گفت: جهاد تنها در میدان جنگ نیست، پیامبر با رفتار و گفتار با منافقان نبرد می کرده است. گفتم: پس در اینصورت جهاد با کفار هم با رفتار و گفتار واجب است. پاسخ داد: نه! چون پیامبر با کفار در میدان جنگ جهاد کرده است. گفتم: جنگ پیامبر با کفار به منظور دفاع از خود بوده است، زیرا کفار قصد جان او را کرده بودند. محمد سرش را به نشان موافقت تکان داد و من حس کردم که در کار خود موفق شده ام.
یک روز دیگر به او گفتم: آیا صیغه کردن زنان جائز است؟ گفت: ابدا. گفتم: پس چرا قرآن تجویز کرده است که از زنان کام گیرید و مهرشان را بپردازید؟ گفت: بلی! ولی عمر متعه را حرام کرده است: متعه را که در زمان پیامبر حلال بود حرام می کنم و هر که را بدین کار مبادرت کند مجازات خواهم کرد.
گفتم: شگفتا پس چگونه خود را از عمر داناتر می دانی؟ در حالیکه از او پیروی می کنی. عمر چه حق دارد بگوید: آنچه را پیامبر اسلام حلال کرده من حرام می کنم، تو چرا حکم قرآن را از یاد برده و به رأی عمر تسلیم شده ای؟
محمد خاموش شد و خاموشی او نشانه رضا بود. پس از آنکه او را به صیغه گرفتن راضی کردم، شروع به تحریک غریزه جنسی او با گفتن سخنانی کردم و چون جوان مجردی بود از او پرسیدم: آیا مایلی صیغه ای داشته باشی و از آن لذت ببری؟ محمد سرش را به نشانه موافقت و رضایت پایین آورد.
من به بهترین فرصتهای مأموریتم رسیده بودم. با او قرار گذاشتم که حتما زنی را بعنوان صیغه برای او در نظر بگیرم. تنها نگرانی من این بود که محمد از سنی مذهبان بصره که مخالف این کار بودند، بیمی بدل راه دهد. به او اطمینان دادم که برنامه کاملا محرمانه خواهد بود و به زن نیز نام تو را نخواهم گفت. پس از این گفتگو فورا به خانه روسپی نصرانی که از سوی وزارت مستعمرات در بصره خودفروشی می کرد و جوانان مسلمانان را به فساد می کشاند رفتم و موضوع را با او در میان نهادم، پس از آنکه موافقت کرد، نام صفیه را برای او انتخاب کردم. قرار شد با شیخ به خانه او برویم. در روز موعود به اتفاق شیخ محمد به خانه صفیه رفتیم، هیچکس به جز صاحبخانه آنجا نبود. محمد پس از جاری کردن صیغه به مدت یک هفته و تعیین مهر که یک سکه طلا بود صفیه را به همسری برگزید. خلاصه من از خارج و صفیه از داخل در کار آماده ساختن محمدبن عبدالوهاب برای آینده بودیم. صفیه شیرینی زیر پا نهادن احکام دین و استقلال رأی و آزادی را به محمد چشانده بود.
روز سوم به سراغ محمد رفتم و دوباره بحث خود را آغاز کردیم. این بار گفتگوی ما درباره حرمت شراب بود. تصمیم گرفتم آیات و احادیثی را که به پندار او دلالت بر تحریم شراب داشت مردود شمارم. به او گفتم: اگر شرابخواری معاویه، یزید و دیگر خلفای بنی امیه و بنی عباس را درست بدانیم چگونه روا باشد این پیشوایان دین همگی در گمراهی بسر برند و تنها تو راه صواب سپاری؟ بی شک آنان کتاب آسمانی و سنت پیامبر را بهتر و بیشتر از من و تو می دانسته اند. پس به نظر می رسد که استنباط آنان از حکم خدا و سنت، حرمت شراب نبوده، بلکه کراهت آن بوده است. علاوه بر این در کتابهای مقدس یهود و نصاری اباحت شراب تصریح شده در حالیکه این دینها الهی بوده اند و پیامبرانشان مورد تأیید اسلام است. چگونه در یک دین الهی شراب حلال است و در دین دیگری حرام؟ ما روایتی در دست داریم که عمر شراب می خورده تا اینکه آیه:«آیا شما از شراب خواری دست برمی دارید؟» نازل شده است. اگر شراب حرام بود پیامبر(ص) عمر را به گناه شرابخواری حد می زد در حالیکه عدم مجازات او دلیل بر حلیت شراب است.
محمد با دقت به سخنان من گوش می داد، سپس لب به سخن گشود و گفت: در خبرها آمده است که عمر شراب را با آب درمی آمیخت تا خاصیت مست کنند








یک شنبه 22 فروردین 1389  :: نويسنده : یاران 313
بايد اضافه كنم كه من در آموختن زبان‌هاي عربي و تركي و تجويد قرآن و آداب و معاشرت اسلامي توفيق بسيار يافته بودم. اما در تهية گزارشي مشروح از موارد ضعف دولت عثماني، چندان موفق نبودم. پس از پايان كنفرانس كه شش ساعت به طول انجاميد، معاون مرا از اين نقطه ضعفم باخبر ساخت.



نه نفر از همكاران ديگر من نيز به لندن فراخوانده شده بودند. بدبختانه فقط پنج نفر به لندن بازگشتند. از چهار نفر ديگر، يكي مسلمان شده و در مصر مانده بود. اين خبر را معاون وزارت مستعمرات با من در ميان نهاد و خوشحال بود كه شخص مذكور سري را فاش نكرده است. جاسوس ديگري كه اصلاً روس بود، به روسيه بازگشته و در آن‌جا اقامت گزيده بود. معاون از اين بابت ناراحت بود، زيرا بيم داشت كه جاسوس روسي‌الاصل، حال كه به سرزمين مادري خود بازگشته است، چيزي از اسرار مستعمرات انگليس را افشا كند. معاون به اين نتيجه رسيده بود كه از ابتدا، براي روس‌ها در وزارت مستعمرات انگليس جاسوسي مي‌كرده و پس از خاتمة مأموريتش به روسيه مراجعت كرده است. سومي در «عماره»‌ نزديك بغداد، به بيماري وبا در گذشته بود. از سرنوشت چهارمي اطلاعي در دست نبود. وزارت مستعمرات خبر او را تا «صنعا»، پايتخت يمن داشتند و گزارش‌هاي او در يك سال اخير مرتباً از صنعا مي‌رسيد، ولي پس از آن قطع گرديده بود، و هر چه دولت و وزارت مستعمرات براي كسب اطلاع از زندگي او اقدام كردند، به جايي نرسيد. وزارت مستعمرات كاملاً از عواقب نامطلوب غيبت يك جاسوس زبردست خود باخبر بود. و با حساب دقيق، ارزش مأموريت هر يك را محاسبه مي‌كرد، و به راستي فقدان هر يك از اين‌گونه مأموران، براي دولت انگليس، كه در آستانة اجراي برنامه‌هاي سركوبي و هرج و مرج و شورش در ممالك اسلامي بود، مخاطره‌آميز مي‌نمود.

ما ملتي هستيم كه با جمعيت كم مسئوليت‌هاي مهمي بر عهده داريم و كمبود انسان‌هاي كارآزموده، براي ما بسيار زيان‌بخش خواهد بود.

پس از آن كه معاون قسمت‌هاي مهم گزارش اخيرم را بررسي كرد، مرا به كنفرانسي كه براي شنيدن گزارش‌هاي شش نفر جاسوس حاضر در لندن تشكيل شده بود، راهنمايي كرد و در آن‌جا گروهي از صاحب‌منصبان وزارت مستعمرات به رياست شخص وزير حضور داشتند. همكارانم هر كدام قسمت‌هاي مهم گزارش مأموريت خود را خواندند، و من به سهم خود، رئوس مطالب گزارش تركيه را به اطلاع حاضران رساندم. وزير، معاون و بعضي از حاضران، فعاليت‌هايم را مورد تشويق قرار دادند. با اين همه، من در ارزيابي فعاليت‌هاي جاسوسي در ممالك اسلامي، سومين نفر بودم، و دو نفر از جاسوسان بهتر از من، فعاليت كرده بودند: آن دو نفر «جورج بلكود»1 و «هنري فانس»2 بودند كه به ترتيب اول و دوم شدند.

بايد اضافه كنم كه من در آموختن زبان‌هاي عربي و تركي و تجويد قرآن و آداب و معاشرت اسلامي توفيق بسيار يافته بودم. اما در تهية گزارشي مشروح از موارد ضعف دولت عثماني، چندان موفق نبودم. پس از پايان كنفرانس كه شش ساعت به طول انجاميد، معاون مرا از اين نقطه ضعفم باخبر ساخت. من گفتم: «موضوع مهم براي من در اين دو سال، ياد گرفتن دو زبان، تفسير قرآن و آشنايي با آداب دين اسلام بوده، و فرصت كافي براي پرداختن به امور ديگر نداشته‌ام. ان‌شاءالله در سفر آينده، اگر اعتماد خود را از من بازنگيريد، جبران خواهم كرد.»
معاون گفت: «بي‌شك تو در كار خود موفق بوده‌اي، ولي انتظار ما اين است كه در اين راه از ديگران فعال‌تر باشي.» او افزود:

موضوع مهم براي تو در مأموريت آينده دو نكته است:
1. يافتن نقاط ضعف مسلمانان كه ما را در نفوذ به آن‌ها و ايجاد تفرقه و اختلاف بين گروه‌ها موفق كند زيرا عامل پيروزي ما بر دشمن شناخت اين مسائل است.
2. پس از شناخت نقاط ضعف، اقدام به ايجاد تفرقه و اختلاف ضروري است. هرگاه در اين كار مهم توانايي لازم از خود نشان دهي، بايد مطمئن باشي كه در شمار بهترين جاسوسان انگليس، و شايسته نشان افتخار خواهي بود.
شش ماه در لندن ماندم و با دخترعمه‌ام «ماري شوي» كه يك سال از من بزرگ‌تر بود ازدواج كردم. در آن موقع، سن من بيست‌ودو سال بود و سن او بيست‌وسه سال. ماري دختري باهوش متوسط بود، ولي زيبايي چشم‌گيري داشت. رفتار همسرم عادي و متعادل بود و من بهترين روزهاي زندگي‌ام را با او گذراندم، از همان آغاز زناشويي همسرم باردار شده، و من با ناشكيبايي منتظر مهمان جديدمان بودم. اما در اين موقع، دستور قاطعي از وزارت‌خانه رسيد كه بايد بدون فوت وقت و بي‌درنگ، به كشور عراق مسافرت كنم، كشوري كه ساليان دراز، به استعمار خلافت عثماني درآمده بود.

از اين مأموريت، من و همسرم كه در انتظار نخستين فرزند خود بوديم، سخت دچار اندوه شديم. اما علاقه به كشور و جاه‌طلبي و ميل رقابت با همكاران، موجب گرديد كه عواطف زناشويي و علاقه به كودك، تحت‌الشعاع انجام وظيفه قرار گيرد. از اين رو در قبول مأموريت جديد ترديد به خود راه ندادم، و التماس همسرم كه مي‌خواست انجام مأموريت را به روزهاي پس از تولد كودكمان موكول كنم، به جايي نرسيد. روزي كه از او جدا مي‌شدم، هر دو بسيار گريستيم. او به سختي مي‌گريست و مي‌گفت: «نامه بنويس و رابطه‌ات را با من قطع مكن. من نيز از آشيانة طلايي كودكمان برايت خواهم نوشت». اين كلمات دلم را در هم فشرد، بر آن شدم تا سفرم را به تأخير اندازم. اما به زودي عواطف خود را كنترل كردم، و پس از وداع با او براي گرفتن دستورات تازه به وزارت‌خانه رفتم.

پس از شش ماه مسافرت در درياها، سرانجام وارد بصره شدم، ساكنان اين شهر را بيشتر عشاير نواحي نزديك تشكيل مي‌دهند، و دو جناح مهم شيعه و سني، ايراني و عرب در اين جا با هم زندگي مي‌كنند. تعداد قليلي مسيحي نيز در بصره اقامت گزيده‌اند. در دوران زندگاني، اين نخستين بار بود كه من با پيروان تشيع و ايراني‌ها آشنا مي‌شدم. بي‌مناسبت نيست كه اشاره‌اي هرچند كوتاه، به عقايد خاص شيعه و اهل سنت، به عمل آورم.

شيعيان محبان علي‌بن ابي‌طالب(ع) داماد و پسرعموي پيامبرند، و او را جانشين پيامبر مي‌دانند. آنان بر اين باورند كه محمد(ص) به نص صريح، علي(ع) را به جانشيني برگزيده، و او و يازده تن از فرزندان ذكورش يكي پس از ديگري امام و جانشين بر حق پيغمبرند.

به پندار من، در مورد خلافت علي(ع)، و دو فرزندش حسن(ع) و حسين(ع)، كاملاً شيعه ذيحق است، زيرا بنابر مطالعاتي كه دارم، شواهد و مداركي گواه اين ادعاست. بي‌شك علي(ع) داراي صفاتي ممتاز بوده كه مي‌توانسته فرماندهي نظامي و حكومت سياسي اسلام را پس از محمد(ص) بر عهده كفايت گيرد. احتمالاً موضوع امامت حسن(ع) و حسين(ع) با احاديثي كه از پيامبر به دست ما رسيده، و اهل سنت هم انكار نكرده‌اند، مورد قبول فريقين است.3 ترديد من در جانشيني نه تن فرزندان حسين بن علي(ع) است كه شيعه ايشان را امام بر حق مي‌دانند.4
چگونه ممكن است پيامبر(ص) از امامت افرادي كه هنوز متولد نشده‌اند خبر داده باشد؟ هرگاه محمد(ص) پيامبر بر حق خدا باشد مي‌تواند از غيب خبر دهد همان‌گونه كه حضرت عيسي(ع) از آينده خبر داده، اما پيامبري محمد(ص) نزد مسيحيان مورد ترديد است.5

مسلمانان مي‌گويند قرآن كريم بزرگ‌ترين دليل بر نبوت خاتم‌الانبيا است اما من هرچه قرآن خواندم دليلي بر اين امر نيافتم.6 در اين كه قرآن كتاب بلندپايه‌اي است هيچ شكي ندارم، و مقام آن را از تورات و انجيل رفيع‌تر مي‌دانم. داستان‌هاي كهن، احكام و آداب و تعاليم اخلاقي و مطالب ديگر، به اين كتاب مزيت و اعتبار ويژه‌اي بخشيده، ولي آيا اين ويژگي به تنهايي دلالت بر راستگويي محمد(ص) تواند كرد؟ من در كار محمد(ص) حيرانم! چگونه مردي بيابان‌گرد كه نوشتن و خواندن نمي‌داند، چنين كتاب رفيعي را به انسانيت عرضه مي‌دارد. هيچ كس تا كنون، با همة هوشمندي و استعداد كافي نتوانسته، كتابي اين چنين به رشته تحرير درآورد. و چگونه اين عرب باديه، كه خواندن و نوشتن نمي‌دانسته، چنين كتابي نوشته است؟ مطلب ديگر، همان گونه كه اشاره كردم، طرح اين پرسش است: آيا اين كتاب مي‌تواند دليلي بر نبوت محمد(ص) گردد؟

من بسيار مطالعه كردم تا پاسخي براي اين پرسش بيابم و از حقيقت آگاه شوم. در لندن موضوع را با يكي از كشيش‌ها در ميان گذاشتم، ولي جواب قانع‌كننده‌اي نشنيدم. آن كشيش از روي دشمني و تعصب، پاسخ‌هاي بي‌دليلي به من داد. چندين بار نيز با شيخ احمد در تركيه گفت‌وگو كردم، ولي جواب شايسته‌اي نشنيدم. ناگفته نگذارم كه طرح مسئله با شيخ احمد، به صراحت با كشيش لندن نبود، زيرا خطر آن را داشت كه مشتم باز شود و يا لااقل در حسن‌نيت من نسبت به پيامبر اسلام ترديد روا دارد. در هر صورت، من براي احمد(ص) ارزش و مقامي بلندپايه قائلم. بي‌شك، او در زمره ابرمرداني بوده است كه مجاهدات و كوشش‌هاي آنان در تربيت بشر، غيرقابل انكار است. تاريخ روشنگر اين حقيقت است. با اين همه در پيامبري او هنوز ترديد دارم. حتي به فرض آن كه او را پيامبر ندانيم، او به مراتب، عظيم‌الشأن‌تر از نوابغي است كه مي‌شناسيم. محمد(ص) از هوشمندان تاريخ هم هوشمندتر است.

اهل سنت گويند: ابوبكر، عمر و عثمان بنابر رأي مسلمانان، براي تصدي امر خلافت، از علي شايسته‌تر بوده‌اند. از اين رو، در گزينش ايشان، دستور پيامبر را از ياد برده و مستقلاً اقدام كردند. بايد دانست كه نظير اين‌گونه اختلافات در غالب اديان و به صورت ويژه‌اي، درمسيحيت نيز ديده مي‌شود. اما نكته‌اي كه هنوز روشن نيست، استمرار اختلاف شيعه و سني است، كه قرن‌ها پس از مرگ علي(ع) و عمر همچنان، ادامه دارد. به راستي مسلمانان اگر عاقلانه مي‌انديشيدند، به امروز فكر مي‌كردند، نه گذشته‌اي دور و از ياد رفته. يك بار، با بعضي از رؤساي خود در وزارت مستعمرات، موضوع اختلاف شيعه و سني را مطرح كردم، و بديشان گفتم:

مسلمانان اگر معني زندگي را مي‌دانستند، اين اختلاف‌ها را رها مي‌كردند، و درصدد اتحاد و وحدت كلمه برمي‌آمدند.
ناگهان رئيس جلسه سخنم را قطع كرد و گفت:

تو بايد آتش اختلاف را بين مسلمانان دامن زني، نه اين كه آنان را به وحدت كلمه و رفع اختلافات موجود، دعوت كني!
و باز معاون در يكي ازجلساتي كه با او داشتم، پيش از سفرم به عراق گفت: «همفر، تو مي‌داني كه جنگ و درگيري براي انسان‌ها امر طبيعي است، و از زماني كه خدا آدم را آفريد، و فرزندان او هابيل و قابيل متولد شدند، اختلاف درگرفت و تا زمان بازگشت مسيح، همچنان ادامه خواهد داشت. اينك مي‌توانيم اختلافات انسان‌ها را به پنج مقوله تقسيم كنيم:
1. اختلافات نژادي (سياه و سفيد)؛
2. اختلافات قبيله‌اي؛
3. اختلافات ارضي؛
4. اختلافات قومي؛
5. اختلافات ديني.

وظيفة مهم تو در اين سفر، شناسايي ابعاد اين اختلافات ميان مسلمانان است. و بايد راه‌ها و وسايل دامن زدن به آتش نفاق و اختلاف را تا سر حد انفجار بياموزي، و مقامات لندن را در جريان اخبار و اطلاعاتي كه در اين زمينه‌ها به دست مي‌آوري، قرار دهي. اگر بتواني در قسمت‌هايي از ممالك اسلامي جنگ شيعه و سني راه بيندازي، بزرگ‌ترين خدمت را به بريتانياي كبير كرده‌اي!

براي ما انگليسي‌ها زندگي مرفه و آسودگي فراهم نخواهد بود، مگر آن كه در مستعمرات خود بتوانيم آتش نفاق و شورش و اختلاف را شعله‌ور سازيم. ما في‌الجمله امپراتوري عثماني را در صورتي شكست خواهيم داد، كه در شهرها و ممالك زير سلطة او، فتنه و شورش برپا كنيم. در غير اين صورت چگونه ممكن است ملت كوچكي چون انگليسيان، بر چنان سرزمين پهناوري پيروز گردد. پس تو آقاي همفر، بايد با تمام قوا كوشش كني، تا روزنه‌اي براي افروختن آتش هرج و مرج و شورش و تفرقه بيابي، و از آن‌جا كار خود آغاز كني. بايد بداني: اكنون قدرت عثماني‌ها و ايراني‌ها در منطقه متزلزل است. تو وظيفه داري مردم را عليه فرمانروايانشان بشوراني. بنابر شواهد تاريخي، هميشه انقلابات، از ناخشنودي و شورش مردم عليه فرمانروايان سرچشمه گرفته است. هرگاه ميان مردم يك منطقه، اختلاف كلمه و هرج و مرج بروز كند و از اتفاق و اتحاد دست بردارند، زمينة استعمار آن‌ها به سادگي فراهم گرديده است.»

علي فاطمي
ماهنامه موعود شماره 71

پي‌نوشت‌ها:

1. G. Belcoude
2. H. fanse
3. در باب امامت علي(ع) و حسنين و ساير ائمه و احاديثي كه از پيامبر اكرم نقل شده رجوع فرماييد به كتاب توحيد شيخ صدوق. (مترجم)
4. شك نويسندة انگليسي بي‌مورد است زيرا احاديث متعدد در اشاره به امامت اولاد حسين(ع) و اخبار به غيبت امام عصر(ع) در دست است رجوع فرماييد به توحيد صدوق، منتهي‌الآمال قمي و غيره. (مترجم)
5. اين‌گونه اظهارنظر از يك جاسوس انگليسي خلاف انتظار نيست مخصوصاً كه براي سركوبي و نابودي مسلمين مأمور شده باشد. (مترجم)
6. چگونه كسي كه مدعي قرائت قرآن است به آيه شريفه‌اي كه حضرت عيسي(ع) بني‌اسرائيل را به بعثت پيامبر اسلام(ص) نويد مي‌دهد توجه نكرده است. «و مبشراً برسول يأتي من بعدي اسمه احمد.» سوره صف (61) ، آيه 6. (مترجم)









یک شنبه 22 فروردین 1389  :: نويسنده : یاران 313
ما بريتانيايي‌ها جز با فتنه‌انگيزي و ايجاد نزاع در تمام مستعمرات خود نمي‌توانيم زندگي آسوده و مرفهي داشته باشيم ما نمي‌توانيم سلطنت عثماني را در هم بكوبيم مگر اين كه ميان مردم آن‌جا فتنه به راه اندازيم وگرنه يك ملت كم شمار چگونه خواهد توانست بر ملتي پر شمار غلبه كند و بر آن مسلط شود؟



علي فاطمي

احتمالاً برخي از شما خاطرات « مستر همفر»، جاسوس انگليسي فعال در كشورها‌ي اسلامي را مطالعه كرده‌ايد. اگرنه، توصيه مي‌كنم اين كتاب را كه با حجمي كم اطلاعات فراواني مي‌دهد مطالعه كنيد.
«مسترهمفر» از جاسوسان كاركشتة فعال در «وزارت مستعمرات بريتانياي كبير» بوده كه حدود سه قرن پيش از اين ايام به ايران و عراق و تركيه (عثماني سابق) و مصر و حجاز سفر داشته و خدمات بي‌نظيري به بريتانيا كرده است. اين كتاب را آقاي محمد صادق پارسا در سال 1372 ترجمه و چاپ كرد.

در كتاب مستر همفر مي‌نويسد كه: ما دربارة دو موضوع توجه جدي داشتيم. يكي حفظ قدرت و سلطة خود بر سرزمين‌هاي اشغال شده يا همان مستعمرات و ديگري تلاش براي الحاق سرزمين‌هاي جديد و افزايش مستعمرات‌. حتي اشاره مي‌كند كه: خيال وزارت مستعمرات بريتانيا از بابت مناطقي مثل هند و چين با همة بزرگي و گسترش راحت بود چون از بابت مذاهب «بودا» و «كنفوسيوس» كه مذاهب غالب بودند خطري متوجه ما نبود چون، اين مذاهب با حيات و زندگي سروكار نداشتند. بنابراين، با برنامة دراز مدتي براي ايجاد تفرقه و جهل و فقر و گاه بيماري در اين كشور‌ها با خيال راحت اين مناطق را در اختيار داشتيم.

شايد بي‌اطلاع نباشيد كه سال‌هايي طولاني انگليس با رواج ترياك در چين اين سرزمين بزرگ را در چنگال خود گرفتار آورده بود. معروف است كه آنها سوختة ترياك را از مردم تحويل مي‌گرفتند و ترياك تازه پرداخت مي‌كردند.
مستر همفر مي‌نويسد كه: ذهن ما از ناحية كشورهاي اسلامي پيوسته نگران بود. اگرچه با امضاي معاهداتي با پادشاه ايران و امپراتوري عثماني قيد و بندهاي زيادي را به پاهاي آن‌ها بسته بوديم امّا؛
 بزرگترين نگراني ما به چند موضوع برمي‌گشت:

1 ـ قدرت اسلام در نفوس پيروانش؛
جالب است كه در همين بخش مي‌نويسد مسلمانان ايراني (شيعيان) خطرناك‌ترند.

2 ـ اسلام روزگاري دين زندگي و سيطره و سروري بوده و بسيار مشكل به نظر مي‌رسد بتوان كساني را كه روزگاري آقا بودند به بردگي كشيد؛
3 ـ از ناحية علماي اسلامي نيز بسيار احساس نگراني داشتيم. علماي الازهر و علماي عراق و علماي ايران محكم‌ترين سد در برابر اهداف و آمال ما بودند. آن‌ها به اندازة يك سر مو از اصول خود پايين نمي‌آمدند و مردم هم تابع آن‌ها بودند و شاه هم مثل موش كه از گريه مي‌ترسد از آن‌ها مي‌ترسد.

همفر در خاطرات خود كه پس از بيش از دويست سال منتشر شده مي‌نويسد:

در سال 1710 ميلادي وزارت مستعمرات به من مأموريت داد تا به مصر و عراق و تهران و حجاز و آستانه (تركيه امروزي) سفر كنم و اطلاعاتي كافي دربارة راه‌هاي ايجاد تفرقه در ميان مسلمين و ايجاد سلطه بر بلاد اسلامي جمع‌آوري كنم.

او و نُه نفر ديگر كه در زمرة برگزيده‌ترين مأموران بودند با تمام امكانات لازم و نقشه‌ و پول و اطلاعات كافي دربارة حكام و علما و رؤساي قبايل مشهور راهي شرق اسلامي در خاورميانه مي‌شوند.

همفر با نام جعلي «محمد» وارد آستانه مي‌شود و با تسلطي كه بر زبان‌هاي تركي و عربي داشته اعتماد عالمي را جلب مي‌كند و براي مدت درازي نزد او مي‌ماند تا بر عموم دقايق مذهب اسلام و اخلاق مسلمانان آشنايي پيدا كند. مي‌نويسد كه طي مدت دو سال هر ماه گزارش كامل مشاهداتش را براي وزارت مستعمرات ارسال مي‌كرده است.
در مرحلة دوم از مأموريت، همفر راهي بصره مي‌شود. او مأمور مي‌شود تا دو موضوع را پيگيري كند:

اول، كشف نقطه‌ضعف مسلمانان براي نفوذ در پيكرة آن‌ها و ويران كردنشان.

دوم، نفوذ در پيكرة مسلمانان پس از كشف آن نقاط ضعف. درواقع مأموريت دوم او ورود به منطقة شيعه‌نشين بوده.
از همفر خواسته مي‌شود تا در اين سفر انواع كشمكش‌هاي احتمالي موجود ميان مسلمانان را كشف كند و راه‌هاي برافروخته كردن آن‌ها را بيابد. نزاع‌هايي چون: نزاع بر سر رنگ پوست، قبيله، اقليم، قوميت، مذهب و ...

جالب است كه اعتراف مي‌كند:
ما بريتانيايي‌ها جز با فتنه‌انگيزي و ايجاد نزاع در تمام مستعمرات خود نمي‌توانيم زندگي آسوده و مرفهي داشته باشيم ما نمي‌توانيم سلطنت عثماني را در هم بكوبيم مگر اين كه ميان مردم آن‌جا فتنه به راه اندازيم وگرنه يك ملت كم شمار چگونه خواهد توانست بر ملتي پر شمار غلبه كند و بر آن مسلط شود؟
در واقع، راز سلطه‌ غرب در همين عبارت نهفته است.
«ايجاد تفرقه و نشر مفسده» همواره دو سلاح موثر غرب عليه شرق اسلامي بوده. چنان كه در ماجراي بازپس‌گيري اندلس از خلفاي مسلمان، كليسا با وقف تاكستان‌هاي انگور براي عرضة شراب رايگان ميان مسلمانان و گسيل دختران زيباروي در ميان آن‌ها چنان بلايي بر سر مسلمانان آورد كه در طي چند سال تمامي اندلس و اسپانيا از دست مسلمانان خارج شد. همة مساجد ويران و يا تبديل به كليسا شدند.

در كتب تاريخ ذكر شده است كه مسيحيان، پس از خارج كردن شهرها از دست مسلمانان، ناقوس‌ها را بر دوش اسراي مسلمان گذاشتند تا پس از طي مسافت‌هاي طولاني آن را بر بلنداي كليسا‌هاي مورد نظر مسيحيان نصب كنند.
جالب‌ترين بخش سفر جناب همفر آشنايي با «محمدبن عبدالوهاب» است مي‌نويسد:

محمدبن عبدالوهاب طلبه بود و بسيار بلند‌پرواز و تند مزاج و با رد نظريات مشايخ از درك خودش پيروي مي‌كرد و همواره از مشايخ معاصرش بي‌زاري مي‌جست.

همفر ادامه مي‌دهد:
من گمشدة خود را در محمدبن عبدالوهاب يافته بودم. او بسيار مستعد بود تا من در او رخنه كنم. همواره در گوشش مي‌‌خواندم او كه از امام علي(ع) و عمر با استعدادتر است و او مي‌تواند اسلام را احيا كند. حتي با اين او سني مذهب بود و متعه يا همان عقد موقت را جايز نمي‌دانست چنان در او نفوذ كردم كه حاضر به پذيرش متعه شد. در اولين فرصت يكي از زنان مسيحي را كه از قبل توسط وزارت مستعمرات براي افساد جوانان مسلمان آموزش ديده بود به عقد او درآوردم.

از اين پس من از خارج و آن زن از داخل خانه رگ خواب محمد را در دست گرفتيم. حتي چنان بر او مسلط شديم كه حاضر به خوردن شراب شد و پس از چندي آثار ضعف و سستي در او نمودار گرديد. حتي روزي به دروغ گفتم كه پيامبر(ع) را در خواب ديده‌ام كه تو را بوسيده و فرموده كه تو وارث و جانشين من در امور دين و دنيايي و مباحثي از اين قبيل.

همفر مي‌نويسيد «محمد عبدالوهاب» را تشويق به مسافرت كردم، او را به اصفهان و شيراز فرستادم، مأموران وزارت مستعمرات در اصفهان و شيراز او را زير نظر داشتند. حتي با ترفندي زني يهودي به نام آسيه را به عقد او در آورند.
حاصل تلاش همفر آماده كردن محمدبن عبدالوهاب به بهترين شكل براي آينده بود. او با حيله و ترفندي حساب‌شده، از طلبه‌اي گمنام امّا لجوج و بلندپرواز مردي مدعي و پايه‌گذار فرقه‌اي نو در ميان مسلمانان ساخت. فرقه‌اي كه به تمامي در خدمت اهداف بريتانيا درآمد.

گويا همة وقت امروز ما به شرح ماجراي مستر همفر گذشت. مطلع شدن از اين ماجرا بد نيست. اين حيله‌ها هميشه در ميان مسلمانان كارگر افتاده است.

تعداد طلاب جاسوس كه در ميان حوزه‌هاي علميه كشورهاي اسلامي به ظاهر مشغول درس و بحث بوده‌اند كم نبوده و الآن هم كم نيست. چنان كه عدة بي‌شماري از مردان صاحب‌نام و جاه و منصب كشورهاي اسلامي را از طريق «زنان مأمور» به خود وابسته كردند و يا انبوهي از اطلاعات مهم را از آنان گرفتند و به نفع خود مصادره كردند.
اين حيله دربارة جوانان به شدت كارسازي مي‌كند.

فكر مي‌كنيد قرار دادن برخي دختران جوان سر راه جوانان و البته وابسته به خانواده‌هاي مذهبي و حتي صاحب نام و جايگاه در دولت‌هاي اسلامي كار سختي است؟ و يا بالعكس؟!

در دنياي سياست استكباري، اتفاق و حادثه معني ‌ندارد. به همان سان كه جايي براي ولنگاري و حركت‌هاي تصادفي و به قول معروف الله بختكي نيست. امروزه از طريق اينترنت هر جواني را مي‌توان به دام انداخت.

شرقي‌ها به خاطر آنكه شاعرانه زندگي مي‌كنند احساسي و عاطفي‌اند و دشمن از اين طريق و با سوءاستفاده از اين احساس مي‌تواند راه نفوذ در ميان آن‌ها و صحن و سراي خانه‌هايشان را پيدا كند.

اين مأمور برجسته و موفق وقتي به بريتانيا برمي‌گردد مورد تشويق واقع مي‌شود و مقام و منصب بالايي به دست مي‌آورد. وزارت مستعمرات به همفر اجازه مطالعة كتابي قطور و هزار صفحه‌اي مي‌دهد كه در آن نتايج همة بررسي‌ها و نقشه‌ها و اطلاعات مأموران قبلي و وزارت مستعمرات ثبت و ضبط شده بود. همفر مي‌نويسد كه در اين كتاب، تمامي نقاط ضعف مسلمين به صورت دسته‌بندي شده ثبت و ضبط شده بود. مواردي مثل:

هرج و مرج امور مديريتي، وجود ديكتاتوري و استبداد، بي‌تحركي و ناداني و ... در مقابل عموم علايق و وابستگي‌‌هاي مسلمين نيز در اين اثر آورده بود. مثل احترامي كه براي علما قائلند، دوري گزيدن آن‌ها از ربا و شرب خمر و خوردن گوشت خوك، واجب دانستن جهاد، پاي‌بندي به حجاب و عبادات و ... در پايان، كلية سفارش‌هاي مأموران آمده بوده؛ سفارش‌هايي براي گسترش نقاظ ضعف، دامن زدن به اختلافات و ....

همفر برخي از اين موارد را به اين نحو بيان مي‌كند:

 غافل كردن حكام از مجازات دزدان و تقويت جناح دزدان و تشويق‌ آن‌ها؛
 اشاعة اين معني كه مسلمين نسبت به زندگي دنيوي تكليفي ندارند و گسترش حلقه‌هاي تصوف و امثال اين‌ها؛
 سرهم بندي اتهامات بر ضد روحانيون؛
 اختلاف افكني و ايجاد بدگماني فراوان ميان گروه‌ها و طوايف و انتشار كتاب‌هايي كه به اين طايفه يا آن طايفه ضربه مي‌زند؛
 سرگرم ساختن زمام‌داران به فساد و قمار و حيف و ميل اموال و .... ؛
 تقويت عربده‌هاي قومي و اقليمي و زباني؛
 اشاعة قمار و باده‌گساري و خوردن گوشت خوك، پنهاني يا علني؛
 كم كردن رابطة مسلمين با علما... ؛
 ايجاد ترديد دربارة جهاد، خمس، زكات و ... ؛
 ايجاد جدايي ميان پدران و مادران؛
 تشويق زنان به حذف حجاب و چادر؛
 جلوگيري از ازدياد نسل و منع ازدواج با بيشتر از يك زن و جلوگيري از ازدواج ايراني با عرب و ترك با ديگران و ... ؛
 واگذاري قسمت‌هايي از خاك كشورهاي اسلامي به غير مسلمانان و ... ؛
 نشر فساد و بي‌بند و باري ميان مسلمانان؛
 پديد آوردن اديان و مذاهب دروغين... ؛
 گماردن جاسوس‌هايي در اطراف زمامداران و رساندن آن‌ها به مقامات بالا.
از طولاني شدن كلام معذرت مي‌خواهم. هر يك از اين بندها شرحي مفصل دارد.
وزارت مستعمرات بالاخره با حمايت مالي و نظامي و با استفاده از نفوذ خود در جزيره‌العرب ميان محمدبن عبدالوهاب به عنوان مؤسس وهابيت و «محمدبن سعود» به عنوان حاكم و عامل قدرت‌ پيوند به وجود مي‌آورد و وظايفي ويژه را براي هر يك تعيين مي‌كند.
گمان مي‌كنم همين حد براي نشان‌دادن حساسيت غرب كينه‌جو دربارة اسلام، مسلمين، سرزمين اسلامي و تلاش آن‌ها براي جستن راه‌هاي بسط سلطه‌ طي دو سه قرن گذشته تا به امروز كافي باشد.







یک شنبه 22 فروردین 1389  :: نويسنده : یاران 313
 

تاملاتى درباره انسان و آينده تمدن

سيد حسين نصر

 

 

چكيده

تمدن غرب و جهان جديد شتابان به سوى پرتگاهى خطرناك پيش مى‏رود و از اين روى بايد يك دگرگونى اساسى در تصور انسان جديد از ماهيت‏خود و تمدن واقعى رخ دهد . تمدن غرب اكنون دست‏اندركار تحقق‏بخشيدن به سه روند مختلف وليكن مرتبط است:

 

1) نابودى نهايى همه تمدن‏هاى ديگر

 

2) ويران‏سازى محيط طبيعى

 

3) فروپاشى خود از درون و در نتيجه نابودسازى بقاياى اخلاق مسيحى

 

امروز تمدن اسلامى در برابر سيطره تمدن غرب بر جهان به چالش برخاسته است . اين مقاله در ضمن بررسى تمدن غرب، به تحقيق درباره مفهوم اسلامى انسان و تمدن مى‏پردازد . آنگاه دو واكنش تاريخى مسلمانان در مقابل تمدن غرب، يعنى نوگرايى و اصلاح‏طلبى خشكه‏مقدسانه، را ارزيابى كرده و رسالت مسلمانان امروز را گوشزد مى‏كند .

 

كليدواژه‏ها :تمدن غرب، تمدن اسلامى، نوگرايى، اصلاح‏طلبى، اصول‏گرايى

 

1. مقدمه

 

براى بحث از انسان و آينده تمدن بايد قبل از هر چيز اين پرسش را مطرح كنيم كه انسان كيست و منظور ما از تمدن چيست . امروزه در جهان جديد (مدرن) كه از غرب سرچشمه گرفته و تا حدودى به همه اطراف عالم گسترش يافته است، انسان، دست‏كم از ديدگاه معتقدان به اختيار او، موجود خودمختارى پنداشته مى‏شود كه از سر تصادف و انتخاب طبيعى پديد آمده، بر رنوشت‏خويش حاكم است و بر زمين و كل محيط طبيعى فرمان مى‏راند .

 

اما واژه «تمدن‏» (1) ، به صيغه مفرد، معمولا به معناى تمدن جديد غربى است كه از قرن دوازدهم/هجدهم در مغرب‏زمين براى اشاره به چنين تمدنى به كار مى‏رفته است; تمدنى كه به نحو حساب‏شده‏اى به نابودى و زدودن تمدنهاى ديگر از جمله تمدن اسلامى پرداخت .

 

درخصوص انسان و تمدن جديد حتما لازم نيست «پيامبر» باشيم تا بتوانيم پيش‏بينى كنيم كه اگر روند تمدن در همين مسير مشخص امروزى تداوم يابد، آينده‏اى نخواهد داشت . به واقع، اگر يك دگرگونى اساسى در تصور انسان جديد از ماهيت‏خود و تمدن واقعى رخ ندهد، سخن گفتن از آينده به معناى مثبت آن، صرفا عاطفى خواهد بود . جهان جديد شتابان به سوى پرتگاهى خطرناك و مهلك پيش مى‏رود; هرچند مدافعان آن، چنين شتابى را پيشرفت مى‏نامند .

 

اما اين مفهوم جديد از انسان، تنها مفهوم موجود نيست و تمدن جديد نيز به رغم ادعايش; در عالمگيرشدن و نابودى تمدنهاى ديگر، كاملا موفق نبوده است . بخشهايى از تمدنهاى سنتى ديگر هنوز زنده است; بويژه تمدن اسلام كه به همين سبب با تمام هستى‏اش در برابر مدعاى سيطره تمدن جديد بر جهان به چالش برخاسته است . مفهوم اسلامى انسان به رغم پيشروى اشكال و سكولاريزم (3) در جهان اسلام، هنوز كاملا فراموش نشده است; به همين دليل، مساله انسان و آينده تمدن، يك بعد جداگانه اسلامى دارد كه در يك تامل همه‏جانبه درباره آينده بايد جدى گرفته شود .

 

نيازى به گفتن نيست كه از ديدگاه اسلامى، مطالعه آينده مبتنى بر ملاحظاتى است كه با آنچه در تفكرات آينده‏شناسان (4) غربى مى‏يابيم بكلى متفاوت است; زيرا بيشتر اين آينده‏شناسان غربى، دست‏خداوند را يكسره از تاريخ انسان كوتاه مى‏پندارند و آينده را بر اساس استنباط از روندهاى كنونى جمعيت‏شناختى، اقتصادى، زيست محيطى و مانند اينها مطالعه مى‏كنند; در حالى كه از ديدگاه اسلام، مطالعه آينده همواره مشروط به اين است كه اراده الهى را در همه لحظات زندگى انسان و در همه دوره‏هاى تاريخى حاضر بدانيم; همراه هر حكمى درباره آينده، «ان‏شاءالله‏» بگوييم كه تاييدى است‏بر زندگى روزمره هر مسلمان پرهيزكار از تولد تا مرگ .

 

وانگهى، مسلمانان مى‏توانند با اشاره به دورنماهايى كه دانشمندان اجتماعى و ديگر متفكران و عالمان غربى يك قرن پيش، از آينده ترسيم كرده‏اند، به چشم‏اندازهايى كه در جهان امروز براى آينده عرضه شده است، روى خوش نشان دهند . جهان امروزى چقدر با جهانى كه آينده‏شناسان دوران قبلى پيش‏بينى كرده‏اند، فرق مى‏كند! نگرش اسلامى به آينده كه بر حضور سرنوشت‏ساز اراده الهى و عوامل پيش‏بينى نشده در صحنه تاريخ مبتنى است، يقينا مى‏تواند به خود متكى باشد و لازم نيست از آن نوع آينده ‏شناسى‏هاى لاادرى‏ گرايانه (5) احساس خطر كند كه انسان و نيروهاى كور طبيعت را تنها عوامل مؤثر در صحنه تاريخ جهان مى‏پندارند .

 

2. انسان و تمدن در بينش اسلامى

 

اكنون پيش از بحث درباره آينده از ديدگاه اسلامى و جديد، به بررسى اجمالى مفهوم اسلامى انسان و تمدن مى‏پردازيم . انسان در و «خليفه‏» (7) توصيف شده كه همين دو صفت، خلاصه‏اى از آموزه اسلامى درباره انسان (اعم از زن و مرد) است . انسان فطرتا در برابر خداوند تسليم است، از نعمت و لطف او بهره مى‏برد، تجلى‏گاه اسما و صفات الهى است و همچون نماينده خداوند در جهان آفرينش عمل مى‏كند; بنابراين، انسان محورى است كه آسمان و زمين را به هم پيوند مى‏دهد و مى‏تواند قدرتش را بر مخلوقات اعمال كند; اما بايد متوجه باشد كه اين مخلوقات همانا مخلوقات خداوندند، نه مخلوقات خودش; از اين رو، او در برابر خدا و خلق مسؤول است و اين مسؤوليت، بر حقوقى كه به سبب انسان‏بودن از آنها برخوردار است، تقدم دارد .

 

اما اين مخلوق يگانه، به سبب انسان‏بودن آزاد است كه در برابر خداوند عصيان كند و حتى بكوشد جانشينى‏اش را اعمال كند، در حالى كه عبوديت (8) خويش را فراموش كرده است . به همين علت است كه انسانى كه در احسن‏التقويم (9) آفريده شده است، به مقام اسفل‏السافلين (10) فرو مى‏افتد (سوره «تين‏»: 5- 4 .) چنان كه برخى عارفان به زبان رمز درباره ريشه‏شناسى واژه عربى «انسان‏» گفته‏اند، خداوند پس از آفرينش بشر بدين سبب او را «انسان‏» ناميد كه با خلقت جديدى كه روح خودش را در آن دميده بود، انس گرفت; اما پس از هبوط آدم از بهشت‏برين، فطرت آدمى به تدريج‏بر اثر غفلت از ياد رفت، ولى باز هم همچنان «انسان‏» ناميده مى‏شود; زيرا نسيان بر وى تحميل شد، و نه به سبب انس با خداوند . اين جنبه از انسان است كه فساد بر زمين را آغاز كرد و از اين رو نيازمند تعليم و هدايت دين است .

 

يك تمدن حقيقى از ديدگاه اسلامى آن است كه همه جنبه‏هاى زندگى‏اش انسان را متوجه خداوند و فطرت خويش سازد، به طورى كه او بتواند نقش جانشينى خداوند را كه به سبب آن در زمين استقرار يافته است، برآورد . عظمت و حتى اصالت‏يك تمدن از ديدگاه اسلام بستگى به اين دارد كه چقدر آن تمدن مى‏تواند زمينه توجه مردان و زنان را به هدف زندگى انسانى، يعنى پرستش خداوند و رفتارى درخور جانشينى خداوند در ميان مخلوقات او فراهم سازد; نه اين كه عظمت و اصالت آن را بر اين اساس بسنجد كه چقدر آن تمدن مى‏تواند امكانات حمل و نقل فراهم كند، يا دستگاههاى هوشمند بسازد و چقدر توانسته است زندگى دنيوى اعضاى خود را توسعه دهد .

 

قرآن موارد فراوانى از مردمان و تمدنها را نام مى‏برد كه به سبب شررات اخلاقى و تباهى دينشان نابود شده‏اند، نه به علت ناتوانى از تدوين قوانين و جاده‏سازى . از ديدگاه اسلامى، ارزش هر تمدنى بايد بر اساس تحقق هدف نهايى انسان در زمين مبتنى باشد، نه بر چيز ديگرى . هر يافته خوبى در تمدنى كه بر غفلت از ماهيت واقعى انسان و هدف از آفرينش او مبتنى باشد، فقط امرى عرضى است; در حالى كه ذات آن شر است . برعكس، شرى كه در يك تمدن مبتنى بر برترى رسالت (11) معنوى و جهانى انسان مشاهده مى‏شود، امرى عرضى است; در حالى كه ذات چنين تمدنى خير است .

 

طى دو قرن گذشته، حمله بى‏امان تمدن جديد، بخشهاى زيادى از تمدن اسلامى، نه همه آن را، ويران ساخته است; اما خوشبختانه دين اسلام كه اين تمدن اسلامى، يعنى يكى از بزرگترين تمدنهاى شناخته‏شده در تاريخ بشر را پديد آورده، قوى مانده است و اكنون در صدد است تا برترى‏اش را دست‏كم در حوزه فرهنگ و تمدن كه به گونه‏اى طى دوران اخير تاريخ مسلمانان به حاشيه رفته است، دوباره نشان دهد; اما بر اثر چالشهايى كه غرب پديد آورده است واكنشهاى گوناگونى در جهان اسلام درباره نحوه تفسير تمدن غربى، بلكه تفسير خود تمدن اسلامى صورت گرفته است . پيش از بحث از آينده تمدن اسلامى يا غربى، بايد برخى از اين واكنشها را تحليل كنيم .

 

3.تمدن اسلامى در برابر واكنش‏هاى گوناگون

 

گروهى از مسلمانان در پى پذيرش برترى مادى غرب و حتى سلطه نظامى و سياسى افزونتر آن از پايان قرن دوازدهم/هجدهم به بعد، بتدريج ايمان خود به نهادها و تمدن خويش را از دست دادند . آنان با اين كه هنوز خود را مسلمان مى‏دانند، اما در واقع زير ، يعنى غربى‏كردن (14) همه جنبه‏هاى تمدن، از آموزش و پرورش تا موسيقى‏اند، در حالى كه جنبه‏هاى عقيدتى و عبادى اسلام را حفظ كرده‏اند .

 

اما دسته‏اى ديگر از نوگرايان مسلمان، حتى در صدد نوسازى خود دين برآمدند، گرچه در اين زمينه چندان موفق نبوده‏اند . وجه مشترك هر دو گروه اين است كه ميراث كنونى تمدن اسلامى را قابل استفاده نمى‏دانند . آنها تقليد از نحوه پوشش، معمارى، شهرسازى، ادبيات، آموزش و پرورش غربى و بيشتر مؤلفه‏هاى سازنده يك تمدن را آغاز كردند و در عرصه‏هاى فكرى و ذهنى بر سرعت تقليد از انديشه غربى افزودند . بسيارى از مسلمانان نوگرا و غيرمسلمانان شرقى نوگرا حتى امروزه نيز همچنان ايدئولوژيهاى قرن سيزدهم/نوزدهم غربى را نشان پيشرفت مى‏دانند و از آنها پشتيبانى مى‏كنند; در حالى كه انديشه پيشرفت تقريبا حاميان جدى خود را در ميان محافل روشنفكرى غربى از دست داده است .

 

و خشك‏مقدس (16) به صحنه آمدند و در برابر غرب ايستادند; اما نسبت‏به بخش بزرگى از تمدن اسلامى بى‏اعتنا شدند يا با آن مخالفت كردند; در حالى كه تنها حسن آنها در دفاع از شريعت‏بود . اين دسته با قسمت اعظم بناى معنوى و عقلى اسلامى كه در طول قرنها آفريده شده بود، سر ناسازگارى گذاشتند و بدين‏سان رخنه‏اى پديد آوردند كه نفوذ كامل انديشه‏هاى ضد اسلامى را به قلب جهان اسلام تسهيل كرد . همچنين، آنها با هنرهاى اسلامى و ساير نهادها و بنيادهايى كه از ارزشها و شيوه‏هاى اسلامى متاثر شده و تمدن اسلامى را پديد آورده بودند، بناى مخالفت‏يا سرسختى گذاشتند .

 

1.3. تخريب تمدن اسلامى به دست مسلمانان!

 

نتيجه روند مخالف دو نيروى نوگرايى و اصلاح‏طلبى خشك‏مقدسانه بود كه هر دو آنها به طور مشترك در رد يا نقادى‏بخش اعظم تمدن اسلامى و بروز عواقب فاجعه‏آميز آن براى اين تمدن دست‏به دست همديگر دادند; بنابراين، بيشتر اين تمدن رو به نابودى گذاشت و جاى خود را به تقليدهاى دست دوم از تمدن جديدى داد كه هويتش را شمارى از مسلمانان تحصيلكرده جديد و غربزده، به پيروى جاهلانه از اصحاب دايرة المعارف فرانسوى، ترسيم كرده بودند .

 

خصوصى‏ترين جنبه‏هاى زندگى اسلامى، از نوع پوشش گرفته تا آذين‏بندى منازل و نيز بيشتر معمارى‏ها و در واقع فضاى زندگى اكثر شهرهاى اسلامى يا دست‏كم مكانهاى تازه‏تاسيس، غربى شد . حتى اوزان شعر عربى و فارسى به دست‏برخى از شاعران جديد تغيير داده شد تا با سبك رايج در غرب سازگار افتد . بگذريم از محتواى چنين ادبياتى كه با محتواى كلى فرهنگ مسلمانان كه تا امروز حساسيتهاى اسلامى و سنتى‏اش را حفظ كرده است، كاملا بيگانه بود . در مورد هنرهاى ديگر، همچون نقاشى و موسيقى نيز همين مطلب صادق است و تاثير فرهنگ غربى در بسيارى جاها روشن است .

 

در عرصه فكرى نيز نظام آموزش و پرورش بر مبناى الگوهاى متعدد غربى متعلق به دوران استعمارى و پس از آن در كشورهاى مختلف اسلامى ايجاد شد . اين نظام آموزش و پرورش، با هدف و فلسفه‏اى متفاوت با اهداف اسلامى پى‏ريزى شد و توانست مسلمانان را در علوم و فن‏آورى‏هاى (17) جديد آموزش دهد; اما شكاف عميقى در بيشتر جوامع اسلامى پديد آورد و مسلمانان با دستاوردهاى دو نظام آموزشى كاملا متفاوت روبرو شدند . بسيارى از نظامهاى آموزشى جديد در جهان اسلام به پناهگاهى براى مسيحيت متاثر از مدرنيسم و سكولاريزيم يا براى انسان‏گرايى شبه‏دينى (18) و خود سكولاريزيم تبديل شد .

 

بدين‏سان، اين نظامهاى جديد به رغم تاثيرگذارى مثبت در برخى حوزه‏ها، نقش مهمى در تضعيف تمدن اسلامى بويژه در نتيجه ضعف فكرى جهان اسلامى در دو قرن گذشته بر عهده داشتند . تا همين اواخر، واكنش اسلامى قوى‏اى به حمله بى‏امان علم و فن‏آورى جديد صورت نگرفته بود و در واقع فقط در چند دهه اخير است كه سرانجام چنين واكنشى صورت گرفت، يعنى هنگامى كه متصديان امور در جهان اسلام بر آن شدند كه نظامهاى آموزش و پرورش خود را به روشى كاملا اسلامى اصلاح (19) كنند .

 

2.3. اسلام سنتى و مقاومت در برابر تخريب

 

در حالى كه همه نيروهاى دخيل در تضعيف تمدن اسلامى اكنون نيز همچون گذشته به تاثيرگذارى ادامه مى‏دهند، اسلام سنتى از يك سو به مقاومت در برابر حمله بى‏امان تمدن جديد مى‏پردازد و از سوى ديگر از همه سطوح مادى و معنوى تمدن سنتى اسلامى حمايت مى‏كند . در واقع اگر اسلام سنتى در گذشته وجود نمى‏داشت و بويژه در دو قرن قبل پايدار نبود، ديگر چيزى از تمدن اسلامى از خوشنويسى (20) گرفته تا قالى‏بافى (21) و از شعر گرفته تا كلام و فلسفه و ديگر علوم سنتى باقى نمى‏ماند و اين ميراث، مديون تلاش مردان و زنانى است كه همچنان در محيط اسلامى تنفس كردند و از نابودى آن به دست نوسازانى كه تمدن جديد را به جاى آن گذاشتند و نيز از اضمحلال آن به دست اصلاح‏طلبان خشك‏مقدس كه مسائل مورد توجه اسلام را به فقه (22) منحصر كردند و نسبت‏به بخش اعظم تمدن سنتى اسلامى آشكارا و جدا بى‏اعتنا ماندند يا به مخالفت‏با آن برخاستند، جلوگيرى كردند .

 

بارى، در بحث از انسان و آينده تمدن در جهان اسلام بايد به اين واقعيت تاريخى كه اجمالا بيان كرديم توجه داشته باشيم . طى دهه‏هاى اخير، شمار بيشترى از مسلمانان، از جمله تعداد فراوانى از تحصيل‏كرده‏ها در غرب جزء حاميان مهم جنبه‏هاى مختلف تمدن اسلامى شدند و تا حد زيادى به شكست تمدن جديد پى بردند . علاوه بر آن، خود تعليمات اسلامى، بويژه تعليمات مربوط به انسان، در بسيارى از محافل رونق گرفت . از اين رو، هر بحثى از آينده تمدن بايد در پرتو وضعيت كنونى تمدن جديد و موقعيت جهان اسلام صورت گيرد .

 

4. ارمغان‏هاى تمدن جديد غرب !

 

بايد توجه داشت كه تمدن جديد، حتى تمدنى كه برخى آن را «پسامدرن‏» (23) مى‏نامند، بر انسانى كاملا زمينى مبتنى است كه براى او هيچ آينده‏اى فراتر از چارچوب اين زندگى دنيوى و هيچ «فردايى‏» فراسوى حد و مرزهاى زمان تاريخى وجود ندارد . اين تمدن كه عملا مسيحيت اوليه مبتنى بر مفهوم انسان به منزله موجود جاويدان و مخلوق خدا و مسؤول در برابر او را منزوى و حاشيه‏نشين كرده است، اكنون دست اندركار تحقق‏بخشيدن به سه روند مختلف، اما به هم مرتبط است:

 

نخست، نابودى نهايى همه تمدنهاى ديگر، ازجمله تمدن اسلامى تحت نام «نظم جهانى‏» (24) كه كاملا بر طرز تفكر غربى و جديد بنا شده است;

 

دوم، ويران‏سازى محيط طبيعى با استفاده از يك فناورى همراه با حرص سيرى‏ناپذيرى يك جامعه انسانى كه از آرمانهاى رياضت‏جويانه و پرهيزكارانه دست كشيده است;

 

سوم، فروپاشى خود از درون و در نتيجه نابودسازى بقاياى اخلاق مسيحى كه به رغم حاشيه‏نشينى و دورافتادگى‏اش از بسيارى از حوزه‏هاى زندگى جديد، بافت نهايى (25) را براى جامعه غربى تا همين اواخر فراهم ساخته بود . مشاهده آشكار نتايج اين سه روندى كه همزمان رخ مى‏دهد، به تيزهوشى چندانى نياز ندارد . آنچه مشكلتر است اين است كه بخواهيم از ديدگاه انسانى پيش‏بينى كنيم كه كداميك از اين سه روند نخست پايان مى‏يابد . ما به عنوان يك مسلمان فقط مى‏توانيم بگوييم: الله اعلم .

 

5. اميد به بازسازى تمدن اسلامى

 

در اين ميان، اسلام هم به منزله يك دين و هم به مثابه يك تمدن هنوز زنده است، بويژه تعليمات دينى‏اش; از اين رو، مفهوم سنتى انسان، يعنى عبدالله و خليفه‏الله، هنوز در ميان مسلمانان تا حد زيادى زنده مانده است، بيش از مفهوم مسيحى انسان در جامعه غربى، دست‏كم در آن بخش از جامعه غربى كه شالوده فكرى (26) حاكم بر تمدن جديد را خلق و ابقا كردند .

 

اين امتياز اهميت فراوانى دارد; چون كه نيروهاى دينى و معنوى موجود را ملزم مى‏كند كه تمدنى بيافريند و آن را حفظ كنند كه شايسته نام تمدن باشد و بدون چنين نيروهايى تمدن به بربريتى بسيار خطرناكتر از بربريت دوران كهن دچار مى‏گردد; زيرا بربريت كهن لااقل نمى‏توانست جو زمين و اقيانوسها را ويران سازد .

 

مسلمانان قبل از هر چيز بايد براى حفظ دين و نيز تمدن اسلامى‏اى كه به دستشان رسيده است كمر همت‏بندند و سپس فصل جديدى بدان بيفزايند; همچنان كه پيشينيان ايشان چنين كردند; فصل جديدى كه همه چالشهاى موجود بر سر راه جهان اسلام را در نظر بگيرد . آنها هيچ‏گاه نبايد فريب انديشه يك تمدن جهانى بى‏شكل و هويت (27) را بخورند كه حداكثر، نامى مشترك براى تمدنهاى مختلف است; بلكه بدتر از آن، مرحله نهايى نابودى همه تمدنهاى غيرغربى در پنج قرن پس از گسترش تمدن اروپايى بر جهان است .

 

در واقع، بقا و نيروى خلاقه تمدن اسلامى زنده فقط بستگى به اين دارد كه كل انسانيت را بارور سازد و مستقيما به كمك آن عده در غرب بشتابد كه فهيمده‏اند تمدن كنونى و شالوده فكرى حاكم بر آن بيمار است و چنانچه بخواهند همين وجود فيزيكى انسان باقى بماند، بايد جهان‏بينى ديگرى برگزينند.

 

مسلمانان به حكم همين وظيفه اصلى خويش بايد جدى‏بودن بحرانهاى محيطى مربوط به تمدن جديد را درك كنند; بحرانى كه اعلاميه‏اش فقط دستاويزى غربى براى تسلط بيشتر بر ملتهاى ديگر نيست; بلكه بحرانى بسيار جدى است . اگر تمدن بخواهد آينده‏اى داشته باشد، انسان بايد بياموزد كه در هماهنگى با خلقت‏خداوند زندگى كند و طبيعت را فقط براى اشباع كوته‏بينانه خواسته‏هاى نفسانى بى‏پايان خود نابود نسازد . اسلام تمدن عظيمى پديد آورد كه در هماهنگى با طبيعت زيست .

 

علم و فناورى اسلامى و نيز فلسفه طبيعت اسلامى كه به آسانى از سوى بسيارى از اين به اصطلاح قهرمانان تفكر اسلامى جديد به دست فراموشى سپرده شد، بايد از نو احيا شود و در نظامهاى آموزش و پرورش ما بسان شرط لازم‏الاجراى آينده تمدن اسلامى رويج‏شود . بدون آنها، تقليد و پيروى كوركورانه از علم و تكنولوژى غربى فقط مى‏تواند به روند نابودى محيط طبيعى كمك كند كه تمدن غربى قرنهاى متمادى آن را به تصرف خود درآورده است و نمى‏تواند به آينده مشخصى رهنمون شود .

 

بارى، مسلمانان براى گفتگو درباره آينده و تمدن، بايد بتوانند به طور عميق كل تمدن جديد را بر پايه اصول اسلامى فهم و ارزيابى كنند . تنها بر مبناى اين نگرش انتقادى است كه مسلمانان مى‏توانند تمدن خويش را حفظ كنند و به روش مثبت و خلاقى با تمدن غربى به تعامل دست زنند، به جاى آن كه فقط يك پذيرنده حرف‏شنو و خدمتكارى مطيع براى آن باشند .

 

مسلمانان از طريق وحى قرآنى، امكانات معنوى لازم را براى حفظ پيام خداگونگى ماهيت انسان بر پايه آموزه توحيد تا پايان عالم به دست آورده‏اند . در اين لحظه سرنوشت‏ساز تاريخ اسلامى و در واقع تاريخ جهان، ضرورى است كه با صداى رسا و روشن، آموزه اسلامى را درباره انسان اعلام كنيم و بر مبناى اين آموزه به حفظ و تداوم تمدنى بپردازيم كه همواره بر گراميداشت عظمت و جمال خداوند يگانه و نقش بندگى و جانشينى انسان بر زمين مبتنى است .

 

اگر تمدن بخواهد آينده‏اى داشته باشد، بايد بر اين حقيقت استوار شود كه انسان جاودانه است و گذشته و آينده‏اى نمى‏شناسد . اين حقيقتى است كه در همه زمانها و مكانها صادق است . بدون فهم درست از انسان، آينده‏اى براى هيچ تمدنى وجود نخواهد داشت; چنان‏كه اضمحلال تمدن جديد غربى گواه خوبى بر اين مدعاست .

 

بر عهده هر مسلمانى است كه براى حفظ اسلام و تمدن بزرگى كه خلق كرده و پيامى كه از سوى خدا و پيامبرش در طول تاريخ در سرتاسر عالم از شرق و غرب طنين افكنده است، جهاد كند . تكليف ما مسلمانان در اين اوضاع و احوال دشوار اين است كه به چنين جهادى بپردازيم . نتيجه‏اش با خداست و فقط اوست كه از آينده و از سرنوشتى كه براى ما، براى تمدن اسلامى و براى كل انسانيت مقرر فرموده، آگاه است . (28)

 

منابع و پى‏نوشت‏ها:

 

1. Civiliziation

2. Modernism

3. Secularism

4. Futurologist

5. Agnostic Futurology

6. Servant

7. Vicegerency

8. Servitude

9. In The Best Of Stature

10. Lowest Of Low

11. Vocation

12. Modernist

13. Modernize

14. Westernize

15. Rationalistic

16. Puritun

17. Technology

18. Pseudo _ Religion Of Humanism

19. Reform

20. Calligraphy

21. Carpet Weaving

22. Divin Law

23. Postmodern

24. World Order

25. Final Fibre

26. Paradigm

27. Amorphous Global Civilization

28. Seyyed Hossein Nasr

و "Reflections On Man AndThe Future Of Civilzation" In Islamic Studies











( کل صفحات : 24 )       10   11   12   13   14   15   16   17   18   19   >