تاملاتى درباره انسان و آينده تمدن
سيد حسين نصر
چكيده
تمدن غرب و جهان جديد شتابان به سوى پرتگاهى خطرناك پيش مىرود و از اين روى بايد يك دگرگونى اساسى در تصور انسان جديد از ماهيتخود و تمدن واقعى رخ دهد . تمدن غرب اكنون دستاندركار تحققبخشيدن به سه روند مختلف وليكن مرتبط است:
1) نابودى نهايى همه تمدنهاى ديگر
2) ويرانسازى محيط طبيعى
3) فروپاشى خود از درون و در نتيجه نابودسازى بقاياى اخلاق مسيحى
امروز تمدن اسلامى در برابر سيطره تمدن غرب بر جهان به چالش برخاسته است . اين مقاله در ضمن بررسى تمدن غرب، به تحقيق درباره مفهوم اسلامى انسان و تمدن مىپردازد . آنگاه دو واكنش تاريخى مسلمانان در مقابل تمدن غرب، يعنى نوگرايى و اصلاحطلبى خشكهمقدسانه، را ارزيابى كرده و رسالت مسلمانان امروز را گوشزد مىكند .
كليدواژهها :تمدن غرب، تمدن اسلامى، نوگرايى، اصلاحطلبى، اصولگرايى
1. مقدمه
براى بحث از انسان و آينده تمدن بايد قبل از هر چيز اين پرسش را مطرح كنيم كه انسان كيست و منظور ما از تمدن چيست . امروزه در جهان جديد (مدرن) كه از غرب سرچشمه گرفته و تا حدودى به همه اطراف عالم گسترش يافته است، انسان، دستكم از ديدگاه معتقدان به اختيار او، موجود خودمختارى پنداشته مىشود كه از سر تصادف و انتخاب طبيعى پديد آمده، بر رنوشتخويش حاكم است و بر زمين و كل محيط طبيعى فرمان مىراند .
اما واژه «تمدن» (1) ، به صيغه مفرد، معمولا به معناى تمدن جديد غربى است كه از قرن دوازدهم/هجدهم در مغربزمين براى اشاره به چنين تمدنى به كار مىرفته است; تمدنى كه به نحو حسابشدهاى به نابودى و زدودن تمدنهاى ديگر از جمله تمدن اسلامى پرداخت .
درخصوص انسان و تمدن جديد حتما لازم نيست «پيامبر» باشيم تا بتوانيم پيشبينى كنيم كه اگر روند تمدن در همين مسير مشخص امروزى تداوم يابد، آيندهاى نخواهد داشت . به واقع، اگر يك دگرگونى اساسى در تصور انسان جديد از ماهيتخود و تمدن واقعى رخ ندهد، سخن گفتن از آينده به معناى مثبت آن، صرفا عاطفى خواهد بود . جهان جديد شتابان به سوى پرتگاهى خطرناك و مهلك پيش مىرود; هرچند مدافعان آن، چنين شتابى را پيشرفت مىنامند .
اما اين مفهوم جديد از انسان، تنها مفهوم موجود نيست و تمدن جديد نيز به رغم ادعايش; در عالمگيرشدن و نابودى تمدنهاى ديگر، كاملا موفق نبوده است . بخشهايى از تمدنهاى سنتى ديگر هنوز زنده است; بويژه تمدن اسلام كه به همين سبب با تمام هستىاش در برابر مدعاى سيطره تمدن جديد بر جهان به چالش برخاسته است . مفهوم اسلامى انسان به رغم پيشروى اشكال و سكولاريزم (3) در جهان اسلام، هنوز كاملا فراموش نشده است; به همين دليل، مساله انسان و آينده تمدن، يك بعد جداگانه اسلامى دارد كه در يك تامل همهجانبه درباره آينده بايد جدى گرفته شود .
نيازى به گفتن نيست كه از ديدگاه اسلامى، مطالعه آينده مبتنى بر ملاحظاتى است كه با آنچه در تفكرات آيندهشناسان (4) غربى مىيابيم بكلى متفاوت است; زيرا بيشتر اين آيندهشناسان غربى، دستخداوند را يكسره از تاريخ انسان كوتاه مىپندارند و آينده را بر اساس استنباط از روندهاى كنونى جمعيتشناختى، اقتصادى، زيست محيطى و مانند اينها مطالعه مىكنند; در حالى كه از ديدگاه اسلام، مطالعه آينده همواره مشروط به اين است كه اراده الهى را در همه لحظات زندگى انسان و در همه دورههاى تاريخى حاضر بدانيم; همراه هر حكمى درباره آينده، «انشاءالله» بگوييم كه تاييدى استبر زندگى روزمره هر مسلمان پرهيزكار از تولد تا مرگ .
وانگهى، مسلمانان مىتوانند با اشاره به دورنماهايى كه دانشمندان اجتماعى و ديگر متفكران و عالمان غربى يك قرن پيش، از آينده ترسيم كردهاند، به چشماندازهايى كه در جهان امروز براى آينده عرضه شده است، روى خوش نشان دهند . جهان امروزى چقدر با جهانى كه آيندهشناسان دوران قبلى پيشبينى كردهاند، فرق مىكند! نگرش اسلامى به آينده كه بر حضور سرنوشتساز اراده الهى و عوامل پيشبينى نشده در صحنه تاريخ مبتنى است، يقينا مىتواند به خود متكى باشد و لازم نيست از آن نوع آينده شناسىهاى لاادرى گرايانه (5) احساس خطر كند كه انسان و نيروهاى كور طبيعت را تنها عوامل مؤثر در صحنه تاريخ جهان مىپندارند .
2. انسان و تمدن در بينش اسلامى
اكنون پيش از بحث درباره آينده از ديدگاه اسلامى و جديد، به بررسى اجمالى مفهوم اسلامى انسان و تمدن مىپردازيم . انسان در و «خليفه» (7) توصيف شده كه همين دو صفت، خلاصهاى از آموزه اسلامى درباره انسان (اعم از زن و مرد) است . انسان فطرتا در برابر خداوند تسليم است، از نعمت و لطف او بهره مىبرد، تجلىگاه اسما و صفات الهى است و همچون نماينده خداوند در جهان آفرينش عمل مىكند; بنابراين، انسان محورى است كه آسمان و زمين را به هم پيوند مىدهد و مىتواند قدرتش را بر مخلوقات اعمال كند; اما بايد متوجه باشد كه اين مخلوقات همانا مخلوقات خداوندند، نه مخلوقات خودش; از اين رو، او در برابر خدا و خلق مسؤول است و اين مسؤوليت، بر حقوقى كه به سبب انسانبودن از آنها برخوردار است، تقدم دارد .
اما اين مخلوق يگانه، به سبب انسانبودن آزاد است كه در برابر خداوند عصيان كند و حتى بكوشد جانشينىاش را اعمال كند، در حالى كه عبوديت (8) خويش را فراموش كرده است . به همين علت است كه انسانى كه در احسنالتقويم (9) آفريده شده است، به مقام اسفلالسافلين (10) فرو مىافتد (سوره «تين»: 5- 4 .) چنان كه برخى عارفان به زبان رمز درباره ريشهشناسى واژه عربى «انسان» گفتهاند، خداوند پس از آفرينش بشر بدين سبب او را «انسان» ناميد كه با خلقت جديدى كه روح خودش را در آن دميده بود، انس گرفت; اما پس از هبوط آدم از بهشتبرين، فطرت آدمى به تدريجبر اثر غفلت از ياد رفت، ولى باز هم همچنان «انسان» ناميده مىشود; زيرا نسيان بر وى تحميل شد، و نه به سبب انس با خداوند . اين جنبه از انسان است كه فساد بر زمين را آغاز كرد و از اين رو نيازمند تعليم و هدايت دين است .
يك تمدن حقيقى از ديدگاه اسلامى آن است كه همه جنبههاى زندگىاش انسان را متوجه خداوند و فطرت خويش سازد، به طورى كه او بتواند نقش جانشينى خداوند را كه به سبب آن در زمين استقرار يافته است، برآورد . عظمت و حتى اصالتيك تمدن از ديدگاه اسلام بستگى به اين دارد كه چقدر آن تمدن مىتواند زمينه توجه مردان و زنان را به هدف زندگى انسانى، يعنى پرستش خداوند و رفتارى درخور جانشينى خداوند در ميان مخلوقات او فراهم سازد; نه اين كه عظمت و اصالت آن را بر اين اساس بسنجد كه چقدر آن تمدن مىتواند امكانات حمل و نقل فراهم كند، يا دستگاههاى هوشمند بسازد و چقدر توانسته است زندگى دنيوى اعضاى خود را توسعه دهد .
قرآن موارد فراوانى از مردمان و تمدنها را نام مىبرد كه به سبب شررات اخلاقى و تباهى دينشان نابود شدهاند، نه به علت ناتوانى از تدوين قوانين و جادهسازى . از ديدگاه اسلامى، ارزش هر تمدنى بايد بر اساس تحقق هدف نهايى انسان در زمين مبتنى باشد، نه بر چيز ديگرى . هر يافته خوبى در تمدنى كه بر غفلت از ماهيت واقعى انسان و هدف از آفرينش او مبتنى باشد، فقط امرى عرضى است; در حالى كه ذات آن شر است . برعكس، شرى كه در يك تمدن مبتنى بر برترى رسالت (11) معنوى و جهانى انسان مشاهده مىشود، امرى عرضى است; در حالى كه ذات چنين تمدنى خير است .
طى دو قرن گذشته، حمله بىامان تمدن جديد، بخشهاى زيادى از تمدن اسلامى، نه همه آن را، ويران ساخته است; اما خوشبختانه دين اسلام كه اين تمدن اسلامى، يعنى يكى از بزرگترين تمدنهاى شناختهشده در تاريخ بشر را پديد آورده، قوى مانده است و اكنون در صدد است تا برترىاش را دستكم در حوزه فرهنگ و تمدن كه به گونهاى طى دوران اخير تاريخ مسلمانان به حاشيه رفته است، دوباره نشان دهد; اما بر اثر چالشهايى كه غرب پديد آورده است واكنشهاى گوناگونى در جهان اسلام درباره نحوه تفسير تمدن غربى، بلكه تفسير خود تمدن اسلامى صورت گرفته است . پيش از بحث از آينده تمدن اسلامى يا غربى، بايد برخى از اين واكنشها را تحليل كنيم .
3.تمدن اسلامى در برابر واكنشهاى گوناگون
گروهى از مسلمانان در پى پذيرش برترى مادى غرب و حتى سلطه نظامى و سياسى افزونتر آن از پايان قرن دوازدهم/هجدهم به بعد، بتدريج ايمان خود به نهادها و تمدن خويش را از دست دادند . آنان با اين كه هنوز خود را مسلمان مىدانند، اما در واقع زير ، يعنى غربىكردن (14) همه جنبههاى تمدن، از آموزش و پرورش تا موسيقىاند، در حالى كه جنبههاى عقيدتى و عبادى اسلام را حفظ كردهاند .
اما دستهاى ديگر از نوگرايان مسلمان، حتى در صدد نوسازى خود دين برآمدند، گرچه در اين زمينه چندان موفق نبودهاند . وجه مشترك هر دو گروه اين است كه ميراث كنونى تمدن اسلامى را قابل استفاده نمىدانند . آنها تقليد از نحوه پوشش، معمارى، شهرسازى، ادبيات، آموزش و پرورش غربى و بيشتر مؤلفههاى سازنده يك تمدن را آغاز كردند و در عرصههاى فكرى و ذهنى بر سرعت تقليد از انديشه غربى افزودند . بسيارى از مسلمانان نوگرا و غيرمسلمانان شرقى نوگرا حتى امروزه نيز همچنان ايدئولوژيهاى قرن سيزدهم/نوزدهم غربى را نشان پيشرفت مىدانند و از آنها پشتيبانى مىكنند; در حالى كه انديشه پيشرفت تقريبا حاميان جدى خود را در ميان محافل روشنفكرى غربى از دست داده است .
و خشكمقدس (16) به صحنه آمدند و در برابر غرب ايستادند; اما نسبتبه بخش بزرگى از تمدن اسلامى بىاعتنا شدند يا با آن مخالفت كردند; در حالى كه تنها حسن آنها در دفاع از شريعتبود . اين دسته با قسمت اعظم بناى معنوى و عقلى اسلامى كه در طول قرنها آفريده شده بود، سر ناسازگارى گذاشتند و بدينسان رخنهاى پديد آوردند كه نفوذ كامل انديشههاى ضد اسلامى را به قلب جهان اسلام تسهيل كرد . همچنين، آنها با هنرهاى اسلامى و ساير نهادها و بنيادهايى كه از ارزشها و شيوههاى اسلامى متاثر شده و تمدن اسلامى را پديد آورده بودند، بناى مخالفتيا سرسختى گذاشتند .
1.3. تخريب تمدن اسلامى به دست مسلمانان!
نتيجه روند مخالف دو نيروى نوگرايى و اصلاحطلبى خشكمقدسانه بود كه هر دو آنها به طور مشترك در رد يا نقادىبخش اعظم تمدن اسلامى و بروز عواقب فاجعهآميز آن براى اين تمدن دستبه دست همديگر دادند; بنابراين، بيشتر اين تمدن رو به نابودى گذاشت و جاى خود را به تقليدهاى دست دوم از تمدن جديدى داد كه هويتش را شمارى از مسلمانان تحصيلكرده جديد و غربزده، به پيروى جاهلانه از اصحاب دايرة المعارف فرانسوى، ترسيم كرده بودند .
خصوصىترين جنبههاى زندگى اسلامى، از نوع پوشش گرفته تا آذينبندى منازل و نيز بيشتر معمارىها و در واقع فضاى زندگى اكثر شهرهاى اسلامى يا دستكم مكانهاى تازهتاسيس، غربى شد . حتى اوزان شعر عربى و فارسى به دستبرخى از شاعران جديد تغيير داده شد تا با سبك رايج در غرب سازگار افتد . بگذريم از محتواى چنين ادبياتى كه با محتواى كلى فرهنگ مسلمانان كه تا امروز حساسيتهاى اسلامى و سنتىاش را حفظ كرده است، كاملا بيگانه بود . در مورد هنرهاى ديگر، همچون نقاشى و موسيقى نيز همين مطلب صادق است و تاثير فرهنگ غربى در بسيارى جاها روشن است .
در عرصه فكرى نيز نظام آموزش و پرورش بر مبناى الگوهاى متعدد غربى متعلق به دوران استعمارى و پس از آن در كشورهاى مختلف اسلامى ايجاد شد . اين نظام آموزش و پرورش، با هدف و فلسفهاى متفاوت با اهداف اسلامى پىريزى شد و توانست مسلمانان را در علوم و فنآورىهاى (17) جديد آموزش دهد; اما شكاف عميقى در بيشتر جوامع اسلامى پديد آورد و مسلمانان با دستاوردهاى دو نظام آموزشى كاملا متفاوت روبرو شدند . بسيارى از نظامهاى آموزشى جديد در جهان اسلام به پناهگاهى براى مسيحيت متاثر از مدرنيسم و سكولاريزيم يا براى انسانگرايى شبهدينى (18) و خود سكولاريزيم تبديل شد .
بدينسان، اين نظامهاى جديد به رغم تاثيرگذارى مثبت در برخى حوزهها، نقش مهمى در تضعيف تمدن اسلامى بويژه در نتيجه ضعف فكرى جهان اسلامى در دو قرن گذشته بر عهده داشتند . تا همين اواخر، واكنش اسلامى قوىاى به حمله بىامان علم و فنآورى جديد صورت نگرفته بود و در واقع فقط در چند دهه اخير است كه سرانجام چنين واكنشى صورت گرفت، يعنى هنگامى كه متصديان امور در جهان اسلام بر آن شدند كه نظامهاى آموزش و پرورش خود را به روشى كاملا اسلامى اصلاح (19) كنند .
2.3. اسلام سنتى و مقاومت در برابر تخريب
در حالى كه همه نيروهاى دخيل در تضعيف تمدن اسلامى اكنون نيز همچون گذشته به تاثيرگذارى ادامه مىدهند، اسلام سنتى از يك سو به مقاومت در برابر حمله بىامان تمدن جديد مىپردازد و از سوى ديگر از همه سطوح مادى و معنوى تمدن سنتى اسلامى حمايت مىكند . در واقع اگر اسلام سنتى در گذشته وجود نمىداشت و بويژه در دو قرن قبل پايدار نبود، ديگر چيزى از تمدن اسلامى از خوشنويسى (20) گرفته تا قالىبافى (21) و از شعر گرفته تا كلام و فلسفه و ديگر علوم سنتى باقى نمىماند و اين ميراث، مديون تلاش مردان و زنانى است كه همچنان در محيط اسلامى تنفس كردند و از نابودى آن به دست نوسازانى كه تمدن جديد را به جاى آن گذاشتند و نيز از اضمحلال آن به دست اصلاحطلبان خشكمقدس كه مسائل مورد توجه اسلام را به فقه (22) منحصر كردند و نسبتبه بخش اعظم تمدن سنتى اسلامى آشكارا و جدا بىاعتنا ماندند يا به مخالفتبا آن برخاستند، جلوگيرى كردند .
بارى، در بحث از انسان و آينده تمدن در جهان اسلام بايد به اين واقعيت تاريخى كه اجمالا بيان كرديم توجه داشته باشيم . طى دهههاى اخير، شمار بيشترى از مسلمانان، از جمله تعداد فراوانى از تحصيلكردهها در غرب جزء حاميان مهم جنبههاى مختلف تمدن اسلامى شدند و تا حد زيادى به شكست تمدن جديد پى بردند . علاوه بر آن، خود تعليمات اسلامى، بويژه تعليمات مربوط به انسان، در بسيارى از محافل رونق گرفت . از اين رو، هر بحثى از آينده تمدن بايد در پرتو وضعيت كنونى تمدن جديد و موقعيت جهان اسلام صورت گيرد .
4. ارمغانهاى تمدن جديد غرب !
بايد توجه داشت كه تمدن جديد، حتى تمدنى كه برخى آن را «پسامدرن» (23) مىنامند، بر انسانى كاملا زمينى مبتنى است كه براى او هيچ آيندهاى فراتر از چارچوب اين زندگى دنيوى و هيچ «فردايى» فراسوى حد و مرزهاى زمان تاريخى وجود ندارد . اين تمدن كه عملا مسيحيت اوليه مبتنى بر مفهوم انسان به منزله موجود جاويدان و مخلوق خدا و مسؤول در برابر او را منزوى و حاشيهنشين كرده است، اكنون دست اندركار تحققبخشيدن به سه روند مختلف، اما به هم مرتبط است:
نخست، نابودى نهايى همه تمدنهاى ديگر، ازجمله تمدن اسلامى تحت نام «نظم جهانى» (24) كه كاملا بر طرز تفكر غربى و جديد بنا شده است;
دوم، ويرانسازى محيط طبيعى با استفاده از يك فناورى همراه با حرص سيرىناپذيرى يك جامعه انسانى كه از آرمانهاى رياضتجويانه و پرهيزكارانه دست كشيده است;
سوم، فروپاشى خود از درون و در نتيجه نابودسازى بقاياى اخلاق مسيحى كه به رغم حاشيهنشينى و دورافتادگىاش از بسيارى از حوزههاى زندگى جديد، بافت نهايى (25) را براى جامعه غربى تا همين اواخر فراهم ساخته بود . مشاهده آشكار نتايج اين سه روندى كه همزمان رخ مىدهد، به تيزهوشى چندانى نياز ندارد . آنچه مشكلتر است اين است كه بخواهيم از ديدگاه انسانى پيشبينى كنيم كه كداميك از اين سه روند نخست پايان مىيابد . ما به عنوان يك مسلمان فقط مىتوانيم بگوييم: الله اعلم .
5. اميد به بازسازى تمدن اسلامى
در اين ميان، اسلام هم به منزله يك دين و هم به مثابه يك تمدن هنوز زنده است، بويژه تعليمات دينىاش; از اين رو، مفهوم سنتى انسان، يعنى عبدالله و خليفهالله، هنوز در ميان مسلمانان تا حد زيادى زنده مانده است، بيش از مفهوم مسيحى انسان در جامعه غربى، دستكم در آن بخش از جامعه غربى كه شالوده فكرى (26) حاكم بر تمدن جديد را خلق و ابقا كردند .
اين امتياز اهميت فراوانى دارد; چون كه نيروهاى دينى و معنوى موجود را ملزم مىكند كه تمدنى بيافريند و آن را حفظ كنند كه شايسته نام تمدن باشد و بدون چنين نيروهايى تمدن به بربريتى بسيار خطرناكتر از بربريت دوران كهن دچار مىگردد; زيرا بربريت كهن لااقل نمىتوانست جو زمين و اقيانوسها را ويران سازد .
مسلمانان قبل از هر چيز بايد براى حفظ دين و نيز تمدن اسلامىاى كه به دستشان رسيده است كمر همتبندند و سپس فصل جديدى بدان بيفزايند; همچنان كه پيشينيان ايشان چنين كردند; فصل جديدى كه همه چالشهاى موجود بر سر راه جهان اسلام را در نظر بگيرد . آنها هيچگاه نبايد فريب انديشه يك تمدن جهانى بىشكل و هويت (27) را بخورند كه حداكثر، نامى مشترك براى تمدنهاى مختلف است; بلكه بدتر از آن، مرحله نهايى نابودى همه تمدنهاى غيرغربى در پنج قرن پس از گسترش تمدن اروپايى بر جهان است .
در واقع، بقا و نيروى خلاقه تمدن اسلامى زنده فقط بستگى به اين دارد كه كل انسانيت را بارور سازد و مستقيما به كمك آن عده در غرب بشتابد كه فهيمدهاند تمدن كنونى و شالوده فكرى حاكم بر آن بيمار است و چنانچه بخواهند همين وجود فيزيكى انسان باقى بماند، بايد جهانبينى ديگرى برگزينند.
مسلمانان به حكم همين وظيفه اصلى خويش بايد جدىبودن بحرانهاى محيطى مربوط به تمدن جديد را درك كنند; بحرانى كه اعلاميهاش فقط دستاويزى غربى براى تسلط بيشتر بر ملتهاى ديگر نيست; بلكه بحرانى بسيار جدى است . اگر تمدن بخواهد آيندهاى داشته باشد، انسان بايد بياموزد كه در هماهنگى با خلقتخداوند زندگى كند و طبيعت را فقط براى اشباع كوتهبينانه خواستههاى نفسانى بىپايان خود نابود نسازد . اسلام تمدن عظيمى پديد آورد كه در هماهنگى با طبيعت زيست .
علم و فناورى اسلامى و نيز فلسفه طبيعت اسلامى كه به آسانى از سوى بسيارى از اين به اصطلاح قهرمانان تفكر اسلامى جديد به دست فراموشى سپرده شد، بايد از نو احيا شود و در نظامهاى آموزش و پرورش ما بسان شرط لازمالاجراى آينده تمدن اسلامى رويجشود . بدون آنها، تقليد و پيروى كوركورانه از علم و تكنولوژى غربى فقط مىتواند به روند نابودى محيط طبيعى كمك كند كه تمدن غربى قرنهاى متمادى آن را به تصرف خود درآورده است و نمىتواند به آينده مشخصى رهنمون شود .
بارى، مسلمانان براى گفتگو درباره آينده و تمدن، بايد بتوانند به طور عميق كل تمدن جديد را بر پايه اصول اسلامى فهم و ارزيابى كنند . تنها بر مبناى اين نگرش انتقادى است كه مسلمانان مىتوانند تمدن خويش را حفظ كنند و به روش مثبت و خلاقى با تمدن غربى به تعامل دست زنند، به جاى آن كه فقط يك پذيرنده حرفشنو و خدمتكارى مطيع براى آن باشند .
مسلمانان از طريق وحى قرآنى، امكانات معنوى لازم را براى حفظ پيام خداگونگى ماهيت انسان بر پايه آموزه توحيد تا پايان عالم به دست آوردهاند . در اين لحظه سرنوشتساز تاريخ اسلامى و در واقع تاريخ جهان، ضرورى است كه با صداى رسا و روشن، آموزه اسلامى را درباره انسان اعلام كنيم و بر مبناى اين آموزه به حفظ و تداوم تمدنى بپردازيم كه همواره بر گراميداشت عظمت و جمال خداوند يگانه و نقش بندگى و جانشينى انسان بر زمين مبتنى است .
اگر تمدن بخواهد آيندهاى داشته باشد، بايد بر اين حقيقت استوار شود كه انسان جاودانه است و گذشته و آيندهاى نمىشناسد . اين حقيقتى است كه در همه زمانها و مكانها صادق است . بدون فهم درست از انسان، آيندهاى براى هيچ تمدنى وجود نخواهد داشت; چنانكه اضمحلال تمدن جديد غربى گواه خوبى بر اين مدعاست .
بر عهده هر مسلمانى است كه براى حفظ اسلام و تمدن بزرگى كه خلق كرده و پيامى كه از سوى خدا و پيامبرش در طول تاريخ در سرتاسر عالم از شرق و غرب طنين افكنده است، جهاد كند . تكليف ما مسلمانان در اين اوضاع و احوال دشوار اين است كه به چنين جهادى بپردازيم . نتيجهاش با خداست و فقط اوست كه از آينده و از سرنوشتى كه براى ما، براى تمدن اسلامى و براى كل انسانيت مقرر فرموده، آگاه است . (28)
منابع و پىنوشتها:
1. Civiliziation
2. Modernism
3. Secularism
4. Futurologist
5. Agnostic Futurology
6. Servant
7. Vicegerency
8. Servitude
9. In The Best Of Stature
10. Lowest Of Low
11. Vocation
12. Modernist
13. Modernize
14. Westernize
15. Rationalistic
16. Puritun
17. Technology
18. Pseudo _ Religion Of Humanism
19. Reform
20. Calligraphy
21. Carpet Weaving
22. Divin Law
23. Postmodern
24. World Order
25. Final Fibre
26. Paradigm
27. Amorphous Global Civilization
28. Seyyed Hossein Nasr
و "Reflections On Man AndThe Future Of Civilzation" In Islamic Studies