عملیات سایبری
زندگی زیباست اما شهادت زیباتر
                                    
درباره وبلاگ


نويسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازديد : 217078
  • تاريخ ايجاد وبلاگ :دوشنبه 16 فروردین 1389 
  • تعداد کل نظرات : 130
  • تعداد کل پست ها : 606
  • آخرين بروز رساني : سه شنبه 21 خرداد 1392 

کدبنر سایت یزد آوا
یک شنبه 22 فروردین 1389  :: نويسنده : یاران 313
 

تاريخ غرب ماقبل مدرن

 

شهريار  زرشناس

 

اگر به تاريخ نگاه كنيم اولين صورت تمدني پديد آمده در تاريخ تمدن شرقي بود و تمدن شرقي ابتدا در قالب انديشه ديني ظهور كرد، انديشه ديني آغازين يا همان تعبير قرآني، امت واحده. در تمامي اقوام اشاره به يك دوره آغازين وجود دارد كه به آن دوره، دوره طلايي مي‌گويند و همه از آن به نيكي ياد مي‌كنند.

 

در اسطوره‌هاي سرخپوستان نيز اين عصر طلايي را شاهد هستيم. بشر در اين دوره، باورهاي ديني داشته است. در همه اديان همان طوري كه اشاره به كمال آغازين مي‌شود به كمال واپسين نيز اشاره مي‌شود. شرق، همان دوران امت واحده و دوران كمال آغازين است. اين شرق آغازين، گرفتار شرك و تشتت مي‌شود و به اين ترتيب عصر شرق توحيدي به پايان مي‌رسد و شرق اسطوره‌اي (ميتولوژيك) آغاز مي‌شود يعني اسطوره‌ها جايگزين باورهاي توحيدي مي‌شوند به گونه‌اي كه رنگ و بوي توحيد اوليه پاك و تا حد زيادي فراموش مي‌شود. در ايران باستان و حتي در شاهنامه فردوسي نيز به كمال آغازين اشاره مي‌شود. به اين دوران، دوران ميتولوژي يا اسطوره مي‌گوييم.

 

تا قبل از قرن نوزدهم به اسطوره و مجموعه باورهاي به جا مانده بسيار كهن بشر كه در ذهن بشر يا به صورت مكتوب وجود داشت، افسانه‌بافي‌هايي تلقي مي‌شوند كه هيچ مبنايي ندارند و نبايد به آنها توجه كرد.

 

از اواخر قرن 19 و به ويژه اوايل قرن 20 موج اسطوره‌شناسي به وجود آمد كه گرايش‌هاي مختلفي دارد مثل گرايش رويكردهاي سمبليستي، گرايش‌هاي انسان‌شناختي، جامعه‌شناختي و … همه سعي مي‌كنند اسطوره‌ها را تعبير و تفسير كنند و براي آنها معناي رمزي قائل شوند. معتقدند افسانه‌ها از يك سمبوليسم معرفت‌شناسي نشأت مي‌گيرد. اين توجه سبب گسترش يك رويكرد شرق‌شناسانه مي‌شود و اگر شرق ديني فراموش مي‌شود، شرق اسطوره‌اي مورد توجه قرار مي‌گيرد. واژه ميتولوژي از ميت گرفته شده كه ميت واژه‌اي يوناني است به معناي حكايت و روايت. 

 

وقتي بشر از عصر امت واحده به عصر شرك و ميتولوژي و اسطوره وارد مي‌شود برخي از وظايف و عقايد خود را از دوره آغازين به همراه دارد ولي فاصله گرفتن از دوران توحيدي سبب مي‌شود معاني قدسي و معرفتي به گونه‌اي با تصورات و پيرايه‌ها آلوده و حتي پوشيده شود به گونه‌اي كه حقيقت توحيدي ناديده گرفته مي‌شود.

 

برخي ويژگي‌هاي شرق اسطوره‌اي عبارتند از:

 

 1) در تفكر ميتولوژيك اعتقاد به خدايان متعدد وجود دارد

 

2) تفكر ميتولوژيك درك خاصي از زمان دارد. 

 

تفكر ميتولوژيك، مكان را امري جادويي مي‌داند و در واقع همه پديده‌ها در يك مكان جادويي رخ مي‌دهد. به اين ترتيب مكان يك پديده‌ي صرفاً كمي با مختصات رياضي نيست، مكان پديده‌اي است با ماهيت كيفي و حضور جادويي حوادث و از اين نظر، اينكه يك فرد در يك زمان و مكان خاص قرار دارد، يك واقعه مفهومي و مقدري است. اين واقعه مقدر اينگونه بوده است كه فرد در يك ساعت خاص، در يك مكان خاص نمیتوانسته كه نباشد بنابراين بين مكان و زمان پيوند ذاتي وجود دارد، پيوندي كه در انديشه مدرن از بين مي‌رود.

 

 در انديشه پسامدرن قرن 20 نيز شاهد اين مسأله هستيم كه دو عنصر به هم پيوسته زمان و مكان مطرح مي‌شود. براي نمونه در ادبيات پسامدرن حوادث گاهي اوقات به گونه‌اي رخ مي‌دهند كه تنه به تنه اسطوره‌ها و داستان‌هاي اساطيري مي‌زنند و شباهت‌هايي به آنها پيدا مي‌كنند كه از خصايص تفكر پسامدرن است.

 

در اين تفكر، به سبب اعتقاد به خدايان متعدد و درك خاص از مكان، معتقدند به اينكه هر واقعه‌اي در هر چرخه زماني كه رخ مي‌دهد در پايان آن چرخه زماني، بايد به گونه‌اي در قالب مناسك و آيين آن را احيا كنيم و اگر احيا نكنيم آن پديده از ميان مي‌رود. مثلاً معتقدند در روز خاصي، خداي كشاورزي، كشاورزي را به بشر ياد داد و در اين روز مناسكي را اجرا مي‌كنند كه در اين مناسك جادويي دوباره خداي كشاورزي مي‌آيد و كشاورزي را احيا مي‌كند و معتقدند اگر اين مراسم نباشد و اين آيين اجرا نشود در آن صورت زمين كن‌فيكون خواهد شد. درباره همه پديده‌ها چنين اعتقادي، درباره خلقت زمين و انسان و ... دارند.

 

همه پديده‌ها يك مبناي جادويي و در يك چرخه زماني، بار معنايي ويژه پيدا مي‌كنند. اين بار معنايي ويژه با مناسك و آيين‌ها و مجموعه‌اي از نظام‌هاي مشخص همراه است و مثلاً مي‌تواند شامل رقص‌ها و نقش‌ها باشد. ريشه تاريخي تئاتر و همين مراسم و مناسك آييني كه در نزد بشر متافيزيكي هستند نيز به اين آيين‌ها برمي‌گردد.

 

 در يونان، از قرن 5 و 6 قبل از ميلاد  تعبير درام از ميان رويكرد اسطوره‌اي مراسم آييني پديد مي‌آيد و ما شاهد حضور اين رويكردها و مراسم و مناسك در نزد ملت‌هايي هستيم كه دوران ميتولوژيك خود را سپري كرده‌اند ولي اندك ظواهري از اين مراسم دارند. يكي ديگر از خصايص تفكر ميتولوژيك اين است كه غيب‌انديش است و غيب‌انديشي آن، غيب‌انديشي كثير است نه واحد كه انديشه توحيدي بدان معتقد است. همه اقوام و ملل در دوراني از تاريخ خود دوران اسطوره را طي كرده‌اند كه مي‌توان از چين باستان، هند باستان، مصر باستان و ايران باستان و تمدن‌هاي سرخپوستي و نيز اسكيموها نام برد.

 

با ظهور تفكر متافيزيكي در يونان باستان، غرب در معناي تاريخي خود متولد مي‌شود در حالي‌كه شرق در حال زوال است و همه جا اين تفكر متافيزيكي غربي گسترش مي‌يابد. اين دوره نقطه‌ي اوج گسترش غرب و بسط انديشه متافيزيكي غربي است ولي با اين حال گسترش تدريجي دامنه نفوذ غرب را از دوران باستان شاهد هستيم.

 

در غرب يوناني باقي مانده ميراث شرقي مسلط مي‌شود و در كنار شرق اسطوره‌اي و زوال يافته، غرب يوناني ـ رومي ظهور مي‌كند. اكثر مورخين پايان دوران غرب يوناني ـ رومي را كه مصادف با آغاز غرب قرون وسطي است، قرن 5 مي‌دانند. عده‌اي سال 410 ميلادي مي‌دانند كه سالي است كه آلاريك فرمانده ژرمن‌ها و گوت‌ها به شهر روم حمله و آن را ويران كرد. عده‌اي سال 476 مي‌دانند كه ويراني تام و تمام شهر روم است. بعضي از مورخين تمايل دارند كه قرن 4 را مبناي پايان تمدن يوناني ـ رومي و آغاز قرون وسطي بگيرند. به گمان من پايان قرن 4 است كه شاهد انديشه قرون وسطايي هستيم. عده‌اي دوران پايان غرب يوناني ـ رومي را سال 395 مبنا قرار مي‌دهند. در اين سال اتفاق بزرگي كه رخ مي‌دهد اين است كه امپراتوري روم تجزيه مي‌شود و معتقدند اين تجزيه، پايان غرب يوناني ـ رومي و آغاز قرون وسطي است.

 

 پس بدين ترتيب آغاز قرون وسطي سال 395 ميلادي است. پايان آن را نيز 1370 ميلادي مي‌دانند كه سال مرگ پتراك شاعر معروف رنسانس است كه با شعر او روح جديدي در تاريخ بشر ظهور مي‌كند. ويل دورانت در كتاب تاريخ تمدن خود مي‌گويد پتراك و بوكاچيو، نخستين انسان‌هاي مدرن هستند. پتراك شاعر ايتاليايي در 1374 و بوكاچيو نويسنده ايتاليايي در 1376 درگذشتند.

 

قرن چهارم تا چهاردهم، قرون وسطي ناميده مي‌شود. عده‌اي نيز قرن 15 را سال پايان قرون وسطي مي‌نامند. اين عده سال ورود سلطان محمد فاتح را به قسطنطنيه مبنا قرار مي‌دهند. در سال 1394 ميلادي آمريكا توسط كريستف كلمب كشف شد؛ البته خودش نمي‌دانست كه آمريكا را كشف كرده است و فكر مي‌كرد وارد سرزمين هند شده است.

 

هزاره قرون وسطي دوره دوم تاريخ حيات غرب است. عده‌اي غرب قرون وسطي را معادل ظلمت، استبداد و تباهي مي‌دانند. هميشه فكر مي‌كنند غرب قرون وسطي دوران جاهليت وحشتناكي بوده كه افراد را به بند مي‌كشيدند يا مي‌سوزانند و هيچ نقطه شكوفايي انديشه بشري وجود نداشته و اصلاً مدنيت نبوده و يك مدنيت مضمحلي بوده كه فقط در قالب خشونت كليسايي ظاهر مي‌شده و اين مظالم و سياهي‌ها را به پاي دين مي‌نويسند.

 

به نظر من قرون وسطي به لحاظ مظالم، تاريكي‌ها و جنايت‌ها چيزي بدتر از دوران باستان نبود. نمي‌گوييم قرون وسطي دوران خوبي بود ولي مثل همه دوره‌ها بود. قرون وسطي هم مراسم فرهنگي و هم اديبان و عارفان بزرگ داشت و مثلاً فيلسوفاني چون سنت آگوستين را داريم. بنابراين اين دوران سراسر از تاريكي و مظلمه نبود. البته خشونت‌هايي هم رخ مي‌داده كه اين خشونت‌ها در دوران باستان هم بوده است.

 

تاريخ‌نگاري فراماسونري سعي مي‌كند قرون وسطي را مظلمه صرف بداند و يونان را مهد تمدن. اين غرض‌ورزي فراماسونرها و يهوديان عليه قرون وسطي است.

 

قرون وسطي هم عناصر مثبت و هم عناصر منفي داشت. نكته ديگر اين است كه اين پندار كه قرون وسطي ديني است خطاست. قرون وسطي به هيچ رو تمدن ديني نبود و در واقع انديشه مسخ شده يوناني و يهودي‌مآب و سيطره كليساي كاتوليك بود.

 

در قرون وسطي سه محور قدرت را شاهد هستيم: كليسا، پادشاه و اشرات فئودال. اين سه قدرت با هم ستيز داشتند و درواقع ستيز اين سه گروه يكي از عوامل زمينه‌ساز فروپاشي قرون وسطي است. مثلاً پادشاه فرانسه آنقدر قدرت پيدا مي‌كند كه پاپ را از روم برمي‌دارد و به شهر خودش مي‌برد يعني پاپ دست نشانده پادشاه مي‌شود.

 

از سال 1304 ميلادي شاهد دو پاپ هستيم، يكي در آوينيون و ديگري در روم. اين دو يكديگر را لعن مي‌كنند و يكديگر را كافر مي‌نامند. تاريخ قرون وسطي سراسر كشمكش ميان سه محور قدرت است.

 

در پايان قرون وسطي شاهزاده‌ها عليه كليساي كاتوليك قيام مي‌كنند و موفق مي‌شوند كليساي كاتوليك را نابود كنند. همان‌طور كه گفته شد قرون وسطي به هيچ وجه ديني نبوده و در واقع سيطره مسيحيت منسوخ يوناني‌زده است. در اين دوره كليساي كاتوليك محصول تعاليم حضرت عيسي نبوده است چرا كه انجيلي كه وجود دارد صحابه حضرت عيسي نوشته‌اند و انجيل‌هاي متعددي وجود داشته و آنقدر با هم اختلاف داشته‌اند كه چهار انجيل وجود دارد و اين چهار انجيل با هم حتي در زمان و مكان تولد حضرت عيسي اختلاف دارند.

 

در اين دوره از فرامين حضرت عيسي خبري نيست. بعضي از صحابه ايشان حتي حضرت مسيح را نديده‌اند. پولس يهودي و دشمن حضرت عيسي بود و قصد كشتن او را داشت ولي بعد از اينكه مسيحيان عضرت عيسي را به صليب كشيدند (كه ما چنين اعتقادي نداريم) پولس مكاشفه‌اي مي‌كند و بعد از اين مكاشفه مي‌گويد به حضرت عيسي ايمان آوردم و مي‌آيد مسيحيت را ترويج مي‌كند. او يكي از عناصر سازنده انديشه‌ مسيحي است.

 

ما از قرن اول تا قرن 5 ميلادي مجموعه‌اي داريم كه پدران كليسا و كساني هستند كه انديشه مسيحيت كاتوليك را مي‌سازند. در يك كلام مي‌توان گفت كه روح قرون وسطي عبارت است از مسيحيت تحريف شده و ميراث يوناني ـ رومي.

 

قرون وسطي هيچ انقطاعي از جهان باستان ندارد و تداوم همان ساختار است. زيرساخت‌هاي غرب مدرن در قرون وسطي شكل مي‌گيرد. در مجموعه‌ي آباء كليسا چند نفر معروف هستند. پولس كه يهودي و ضد مسيحي بود و به ويژه روح يوناني را وارد مسيحيت كرد و اولين انجيل را به زبان يوناني نوشت. شريعتي مي‌گويد تصويري كه اينها از حضرت عيسي مي‌كشند با موي بلند است در صورتي كه حضرت عيسي خاورميانه‌اي و با موهاي مشكي بوده است.

 

پس مي‌بينيم همه چيز تحريف شده است. بسياري از عناصري كه در تفكر كليساي كاتوليك وجود دارد تحت تأثير فرهنگ ميترايي است. صليب علامت مقدس ميترائيسم بوده است يا روز يكشنبه، روز خورشيد است و خورشيد مظهر آيين ميترائيسم است يا مثلاً پدر، پسر و روح‌القدس ريشه در آيين ميترائيسم دارند. به عبارتي عناصري از فرهنگ‌هاي اسطوره‌اي و مسخ شده شرقي هم حضور دارند و به علاوه ميراث يهودي و ميراث يوناني ـ رومي عقايد كليساي كاتوليك را ساخته‌اند.

 

علت اينكه انديشه كليساي مسيحي از ميترائيسم تأثير پذيرفته است اين است كه در حد فاصل دوران قبل از شكل‌گيري انديشه مسيحي از حدود قرن سوم تا حدود قرن دوم ميلادي، روم به شدت تحت تأثير انديشه‌هاي ميترائيسمي قرار داشته است و يكي از دلايل اينكه در سال 313 ميلادي كنستانتين مي‌پذيرد دين مسيحيت را دين آزاد اعلام كند هراسي است كه از انديشه‌هاي ميترائيسمي داشته‌اند. به دليل اينكه انديشه‌هاي ميترائيسمي انديشه‌هاي ايراني بوده و در آن زمان پارت‌ها يا اشكانيان و بعد ساسانيان؛ رقيبان سرسخت امپراتوري روم بودند و اينها در هراس بودند از اينكه چون از لحاظ سياسي و نظامي با ايرانيان در جنگ هستند، از لحاظ فرهنگي نيز تحت سيطره ايرانيان قرار بگيرند.

 

به اين دليل است كه زمينه‌هاي ترويج آيين مسيحي را فراهم مي‌كنند. با حمايت‌هاي آنها نظام كليساي كاتوليك شكل مي‌گيرد و ساختار كليسا هم كاملاً گرته‌برداري شده از ساختار امپراتوري روم است يعني اينها همان سيستم امپراتوري روم را كه امپراتور در رأس و بعد جانشينانش قرار مي‌گيرند اخذ مي‌كنند.

 

آن سيري كه در نظام كليسايي وجود دارد، اسقف اعظم و كاردينال‌ها و بعد كشيشان، اين سلسله مراتب دقيقاً گرته‌برداري شده از روي نظام اداري امپراتوري روم باستان است. بنابراين انديشة مسيحيت مبتني بر مسيحيت اصيل نبود و درواقع مبني بر مسيحيت تحريف شده‌اي بود كه ساخته آباء كليسا بود و سه آبشخور داشت، ميراث يهوديت كه خيلي پررنگ است، ميراث يوناني ـ رومي و ديگري ميراث انديشه‌هاي اسطوره‌اي شرقي نظير ميترائيسم.

 

 دو عنصر اوليه يعني يهوديت و يونانيت عناصر اصلي هستند و تمام تاريخ قرون وسطي گويي كشمكشي است ميان عنصر يهودي و مسيحي در عين پيوندي كه با هم دارند. قرون وسطي دوره‌اي است كه يونانيت و مسيحيت در پيوند با هم حضور دارند اما در اين دوره، عناصري كه از يهوديت گرفته شده چنان ظاهر مسيحي پيدا كرده كه بسياري از مسيحي‌ها اصلاً فراموش كرده‌اند كه اين عناصر از يهود گرفته شده است.

 

به اين ترتيب مي‌بينيم يهوديان معمولاً صرافان و رباخواران ظالمي بودند و در تمام قرون وسطي اينها معمولاً به مردم پول قرض مي‌داند و آنها را در تنگنا قرار مي‌دادند و چون در فرهنگ قرون وسطي رباخواري كار زشتي بوده است و در فرهنگ يهودي كاملاً مباح. بنابراين مردم مسيحي با يهوديان دشمني پيدا مي‌كنند چون آنها را آدم رباخوار و ظالمي مي‌ديدند. امپراتوران هم چون يهوديان را قدرت اقتصادي در منطقه خود مي‌ديدند با آنها ستيز داشتند و روح ضد يهودي مردم را تحريك مي‌كردند. كليسا هم همراه اين موج بوده، براي اينكه مايه‌هاي يهودي خود را بپوشاند.

 

اين يهودستيزي ربطي به ستيز انديشه‌هاي اصيل يهودي و انديشه‌هاي اصيل مسيحي ندارد و در واقع به كشمكش‌هاي اقتصادي و ظواهر فرهنگي ربط پيدا مي‌كند. ساختارهاي نظام اجتماعي ـ اقتصادي در قرون وسطي، فئودالي بوده يعني نظام زمينداري. در دوران يونان و روم، زمينداري وجود داشت ولي زمينداران بزرگ كه صاحب هزاران برده و زمين بودند و بردگان در اين زمين‌ها كار مي‌كردند بعد از اينكه امپراتوري روم فرو مي‌پاشد از بين مي‌روند و زمين‌ها كوچك و ميان تعداد كثيري توزيع مي‌شوند. ديگر آدم‌هايي به نام برده‌دار با انبوهي از برده و زمين نداريم، تعداد اندكي اشراف مي‌شناسيم كه اين اشراف، قطعه زمين‌هاي كوچكي دارند كه به آنها در لاتين فئو مي‌گفتند و فئوداليسم از اينجا گرفته شده است.

 

نظام اجتماعي ـ اقتصادي قرون وسطي با نظام اجتماعي ـ اقتصادي يوناني ـ رومي فرق دارد. عناصر فرهنگي قرون وسطي و دوره يوناني ـ رومي نيز با هم فرق دارد. در يوناني ـ رومي وجهه حاكم همان انديشه يوناني بود ولي در قرون وسطي، انديشه يوناني رومي در كنار ميراث يهودي قرار مي‌گيرد و در عين حال متضاد با هم و مجموعاً فرهنگ قرون وسطي را مي‌سازند.

 

 در اخلاقيات قرون وسطي جنبه‌هاي آخرت‌گرايانه و زهدپيشگي وجود دارد و توجه به اين نكته وجود داشت كه بشر فقط نبايد به فكر اين دنيا باشد. اين عنصري است كه يهوديان با آن سر ستيز دارند. در يهوديت اصلاً انديشه آخرت و توجه به معاد وجود ندارد، در انديشه يهوديت معاد وجود ندارد و عنصر دنياگرايي وجود دارد و به اين عنصر دنياگرايي در مدرنيته خيلي توجه مي‌شود.

 

در قرون وسطي، مسيحيان، رباخواري را حرام مي‌دانستند و معتقد بودند بشر فقط بايد براي رفع نياز خود كار كند و بقيه اوقات را يا عبادت كند و يا اگر كار مي‌كند و درآمد دارد نبايد اين درآمد را جمع كند و بايد انفاق كند. اينها با انباشت و جمع شدن سرمايه مخالف بودند. مدرنيته با قرون وسطي سر ستيز دارد چون مدرنيته به دنبال انباشت سرمايه است و اصلاً انباشت سرمايه، محوري‌ترين نياز مدرنيته است و غرب مدرن با انباشت سرمايه معني پيدا مي‌كند. بنابراين اينها سعي مي‌كنند قرون وسطي را از بين ببرند چون با تمام نيازهاي سودانگارانه و قدرت‌طلبانه و لذت‌طلبانه‌ آنها سر ستيز دارد.

 

نمي‌خواهم بگويم قرون وسطي خوب بود چون قرون وسطي هم جنبه‌هاي منفي خود را داشته است. اگر در قرون وسطي، عنصر يهودي، يوناني، سختگيري‌هاي كليسا و ستيز ميان محورهاي قدرت (اشراف و كليسا) وجود داشته اما جنبه‌هاي اخلاقي نيز قابل توجه است. يعني وجود جنبه‌هاي اخلاقي آنها را از اينكه اسراف كنند، مصرف‌زده و يك سره دنياگرا شوند، باز مي‌داشته است و  قرون وسطي اين جنبه‌هاي مثبت را هم داشته است.

 

نكته ديگر درباره قرون وسطي اين است كه دوران ركود مطلق نبوده است تا هيچ تحولي در آن صورت نگرفته باشد. تاريخ قرون وسطي به سه دوره متمايز تقسيم مي‌شود:

 

 اولين دوره از حدود قرن 4 ميلادي شروع مي‌شود كه دوره آبا كليسا است و مي‌توان گفت اين دوران از قرن چهار تا نهم ميلادي است.

 

ويژگي اين دوران اين است كه انديشه كليسايي در حال شكل‌گيري است و عنصر يهودي و يوناني به كثرت با هم در ستيزند و البته عناصر غيريهودي و يوناني هم در اين دوره وارد انديشه مسيحي مي‌شوند. اين دوران، دوراني است كه نظامات اجتماعي قرون وسطي چندان شكل نگرفته است و در واقع قرون وسطي شكل تمدني و منسجم خود را پيدا نكرده است. اين دوران، دوران فروپاشي نظام برده‌داري و آغاز شكل‌گيري فئوداليسم است.

 

دوران دوم از 800 ميلادي تا 1342 ميلادي است. سال 800 ميلادي، اولين نظام سلطنتي منسجم گسترده در غرب قرون وسطي شكل مي‌گيرد. در سال 800 ميلادي فردي به نام شارلماني، تاج امپراتوري بر سر مي‌گذارد و در واقع مملكت پهناوري را كه شامل آلمان، بلژيك، لوكزامبورگ و هلند امروزي مي‌شود را تحت سلطنت خود شكل مي‌دهد. 1342 ميلادي، سال مرگ سنت آبلار، يكي از دانشمندان بزرگ قرون وسطي است. اين دوران، دوران شكوفايي انديشه فئودالي است، دوران اوج‌گيري ساختارهاي اجتماعي فئوداليسم كه در واقع قرون وسطي كاملاً صورت نهادينه و منسجم پيدا مي‌كند و شواليه‌گري گسترش و رواج مي‌يابد. دوراني است كه تمامي آنچه را كه به عنوان فئوداليسم اروپايي و قرون وسطي مي‌شناسيم، تمامي مؤلفه‌ها و عناصر خود را به عموميت درمي‌آورد.

 

در واقع در اين دوره، قرون وسطي به طور كلي مستقر مي‌شود و انديشه خاصي شكل مي‌گيرد كه آن انديشه، مظهر فلسفه قرون وسطي مي‌شود. انديشه اسكولاستيك در اين دوره شكل مي‌گيرد. اسكولاستيك از اسكولار به معناي مدرسه گرفته شده كه به انديشه مدرسه‌گرايانه معروف است و در واقع صورت فلسفي تفكر قرون وسطي است. يكي از چهره‌هاي برجسته انديشه مدرسه، سنت آبلار است كه سال 1242 ميلادي درگذشته است.

 

دوران سوم (1374 ـ 1342)، دوران آغاز انحطاط قرون وسطي است كه فئوداليسم به انحطاط مي‌افتد و نظام اقتصادي پولي رواج پيدا مي‌كند. قبلاً مبادله جنسي بوده و پول رواج نداشته يعني محوريت يافتن پول براي تفكر مدرن است و به ميزاني كه نقش پول مهم مي‌شود، طليعه‌هاي مدرنيته ظاهر مي‌شود، اقتصاد پولي جانشين اقتصاد جنسي مي‌شود.

 

شواليه‌گري رو به انحطاط مي‌گذارد و ارزش‌ها اخلاقي قرون وسطايي سست مي‌شوند و ساختارهاي فئوداليته رو به فروپاشي مي‌گذارند، به دليل ستيز ميان سه محور قدرت (اشراف، پادشاه و كليسا). جلوه‌هايي از اسكولاستيك وجود دارد و كسي مثل سنت آكوئيناس ظهور مي‌كند و تلاش مي‌كند انديشه اسكولاستيك را احيا كند اما ديگر ممكن نيست و اين انديشه به پايان خود مي‌رسد.

 

 بعد از اين دوران، سپيده ‌دم مدرنيته آغاز مي‌شود، تمدن مدرن از دل غروب قرون وسطي به وجود مي‌آيد ولي با شكلي متفاوت و در واقع با طغياني عليه قرون وسطي، كليسا، ساختارهاي اخلاقي و عليه ميراث فلسفه اسكولاستيك قرون وسطي. زمينه‌هاي اين انحطاط از دل قرون وسطي مسيحي بيرون مي‌آيد. يكي از موضوعات جذاب در مطالعه تاريخ تمدن‌ها، نسبت ميان دوران واپسين قرون وسطي و مدرنيته است كه چگونه از دل قرون وسطي، اين تمدن رو به انحطاط گذاشت و چگونه از دل آن، غرب مدرن آغاز شد.








یک شنبه 22 فروردین 1389  :: نويسنده : یاران 313
 

كاسموسانتريسم

 

شهريار زرشناس

منبع: باشگاه انديشه

 

 

در لغت به معناي “گيتي‌مداري” يا “عالم‌محوري” است. “كاسموس” در يونان باستان به معني جهان و عالم و كيهان بوده است. “كاسموسانتريسم” صورت نوعي حاكم بر تاريخ يونان و روم باستان است.

 

در امتداد نيست‌انگاري متافيزيكي يونانيان باستان، “كاسموس” يا گيتي داراي تقدس و مدار عالم فرض مي‌شد و فيلسوفان مردمان را دعوت مي‌كردند تا مطابق نظام “كاسموس” زندگي نموده و مناسبات خود را اداره نمايند.

 

افلاطون، ارسطو، رواقيان باستان و حتي متافيزيسين‌هاي قبل از سقراط مثل هراكليتوس در ساحت تفكر “كاسموسانتريك” قرار داشتند و به جاي حق‌پرستي و حقيقت‌مداري و شناخت حقيقت وجود، صورت ممسوخي از وجود به نام “كاسموس” را مدار تفكر قرار داده بودند و مي‌خواستند كه نظام مدينه مطابق مدل كيهان (كاسموس) سامان يابد و شخص نيز منطبق با نظام مدينه زندگي نمايد.

 

“كاسموسانتريسم” اولين مرحله از تاريخ ظهور غرب در مفهوم تاريخي – فرهنگي و دوري از ساحت اسطوره و تفكر اصيل ديني است كه از حدود قرون هشتم قبل از ميلاد در يونان آغاز گرديده و تا حدود قرن پنجم ميلادي تدوام داشته است؛ عهد يونان و روم باستان را عهد كاسموسانتريك و غرب آن دوره را “غرب كاسموسانتريك” مي‌نامند.

 








یک شنبه 22 فروردین 1389  :: نويسنده : یاران 313
 

ايده‌آليسم

 

شهريار زرشناس

منبع: باشگاه اندیشه

 

ايده‌آليسم

 

“ايده” در زبان يوناني و در فلسفه افلاطون، معادل صورت عقلاني ازلي واحدي است كه مترجمين عرب‌زبان مسلمان ما، آن را “مثال عقلاني” و مجموعه‌ي آن‌ها را “مُثُل” ناميدند. در نظر افلاطون، موجودات كثير متغير عالم محسوس، از روي “ايده”ها ساخته شده‌اند.

 

ايد‌ه‌آليسم را حداقل مي‌توان در سه اعتبار در نظر گرفت.

 

الف) ايده‌آليسم هستي‌شناختي

 

اين نوع ايده‌آليسم، صور مختلفي دارد. تلقي افلاطون از اصالتِ عالمِ “ايده‌ها” و حالت سايه‌وار جهانِ محسوس نسبت به آن‌ها، يكي از اين صور است. تلقي اسقف بركلي (1753 ميلادي) صورتي ديگر از ايده‌آليسم هستي‌شناختي است كه صبغه‌ي اومانيستي دارد و با آمپريسم، پيوند خورده است.

 

ب) ايده‌آليسم معرفت‌شناختي

 

اين اعتبار از ايده‌آليسم، شايد كامل‌ترين صورت بيان خود را در نظريه‌ي “كانت”، در خصوص “واهب‌الصور” بودن انسان به دست آورد. كانت، صورت معرفت را امري عقلاني مي‌دانست كه بر ماده‌ي معرفت حاصل از تجربه حمل مي‌شد و بدين‌سان “نومن” يا حقيقت جهان، در پشت اين صورت‌ها يا ايده‌هاي ذهني القاء شده از طرف بشر، بر ماده‌ي معرفت حسي، پنهان مي‌گرديد. بدينسان، كانت اگر چه به جهاني بيرون از آدمي اعتقاد داشت، اما تصوير فنومن (پديدار) اين جهان را حاصل صورت‌هاي ذهني القايي آدمي مي‌دانست و بدين‌سان دنيايِ ادراكي بشر را حاصل خودبنيادي عقلي او مي‌پنداشت و اين همان ايده‌آليسم معرفت‌شناختي كانت است.

 

ج) ايده‌آليسم اخلاقي

 

ايده‌آليسم اخلاقي، به معناي اعتقاد داشتن به ايده‌ها و آرمان‌ها و حقايق اخلاقي ثابت و فضائل عقلاني يا متعالي است كه زندگي بشر بايد با آ‌ن‌ها منطبق باشد. انسان ايده‌آليست، به لحاظ اخلاقي، به فضائل و رذائل و موازين و معيارهاي ثابت و مطلق و احكام جهان‌شمول اخلاقي و ارزشي معتقد است و بناي رفتار فردي و جمعي خود را بر تطابق با آن‌ ايد‌ه‌هاي اخلاقي قرار مي‌دهد. ايده‌آليسم اخلاقي، امكاني براي نسبي‌انگاري فراهم نمي‌آورد و انسان‌هايي آرمان‌گرا و اصول‌گرا و داراي شاكله‌هاي اخلاقي استوار تربيت مي‌كند.

 








یک شنبه 22 فروردین 1389  :: نويسنده : یاران 313
 

دئيسم

 

شهريار زرشناس

منبع:باشگاه انديشه

 

 

“دئيسم” صورتي از انديشة دينيِ ذيل نفس‌انگاري مدرن است. دئيسم در عصر روشن‌گري پديد آمد و باوري است كه به خداي اعتقاد دارد، اما به نبوت و شرايع آسماني و الهي اعتقادي ندارد. دئيسم مدعي است كه خداوند عالم را خلق كرده؛ اما ديگر كاري به كار آن ندارد و جهان براساس نظام خود اداره مي‌شود. به تعبير “نيوتون” خداوند چون ساعت‌سازي است كه جهان را كوك كرده و پي‌ كار خود رفته است. اين نظريه معروف به “خداي ساعت‌ساز” است.

بدين ترتيب، اركان دئيسم را مي‌توان اين‌گونه برشمرد:

 

1. اعتقاد به خداي ساعت‌ساز؛

 

2. بي‌اعتقادي به شريعت‌ها و اديان آسماني؛

 

3. انكار نبوت و معاد؛

 

4. ادارة زندگي با تكيه بر عقل صرف بشري.

 

دئيسم صورت انديشة ديني غالب در عصر روشن‌گري بود و افرادي چون “ولتر” و “ديدرو” بدان معتقد بودند. صوري از آراء دئيستي، در خصوص انكار نبوت و نيز خداي ساعت‌ساز و ادارة جهان توسط خرد آدمي در گرايش روشن‌فكري به اصطلاح ديني ايران نيز ديده مي‌شود.








یک شنبه 22 فروردین 1389  :: نويسنده : یاران 313
 

توتاليتاريسم

 

شهريار زرشناس

منبع: باشگاه انديشه

 

 

توتاليتاريسم از ريشه‌ي لاتين «Totus» كه به معني “همه” است مشتق شده است. توتاليتاريسم در لغت به معناي “جامع” و “فراگير” است. در معناي اصطلاحي، توتاليتاريسم در دو وجه “توتاليتاريسم سياسي” و “توتاليتاريسم اجتماعي” مطرح مي‌شود توتاليتاريسم سياسي، عبارت از آن رژيم استبدادي متمركز و سازمان‌يافته‌ي حزبي است كه در هيأت “دولت فاشيستي” يا مدل استالينستي دولت سوسياليستي تحقق يافته است.

 

توتاليتاريسم عبارت از استبداد سازمان‌يافته‌ي متمركز و فراگير از ناحيه‌ي دولت و نهادهاي بوروكراتيك آن است. توتاليتاريسم متكي به قدرت واحد فراگير و ايدئولوژي مدرن است. به همين دلايل است كه متفكران سياسي معتقدند، توتاليتاريسم جز در ساحت تمدن مدرن امكان تحقق ندارد. توتاليتاريسم در ساختار سياسي آن چهار وجه دارد:

 

1. استبداد متمركز و خشن و فراگير

 

2. دولت و بوروكراسي گسترده و حاكم

 

3. ايدئولوژي مدرن اومانيستي‌اي كه مبناي مدل توتاليتاريستي قرار مي‌گيرد.

 

4. حضور فعال سياسي توده‌ها كه فقط در قلمرو مفهوم مدرن دموكراسي امكان‌پذير است.

 

 

در واقع توتاليتاريسم سياسي هم‌چون توتاليتاريسم اجتماعي مبتني بر حاكميت عقل مدرن است و جز در يك تمدن مدرن امكان تحقق ندارد.

توتاليتاريسم به معناي استبداد فراگير غير از وجه سياسي، داراي وجه اجتماعي نيز هست. توتاليتاريسم اجتماعي داراي اين ويژگي‌ها است.

 

1. ساختار متمركز سيطره‌ي بوروكراتيك بر تمامي شئون و وجوه جامعه

 

2. سيطره‌ي ايدئولوژي مدرن ليبرالي به صورت پنهاني و غير علني

 

3. شكل‌گيري نحوي “فرديت مجازي” و از بين رفتن “فرديت حقيقي” در جامعه‌ي مدرن

 

4. سيطره‌ي رسانه‌ها و موسيقي و ادبيات و فيلم‌هاي سطحي و بازاري جهت تحميق و هم‌رنگ كردن

 

شهروندان ذيل مفهوم “توده”  يا گله‌هاي بشري كه به طور غير مستقيم توسط رسانه‌ها در مسير تحكيم سلطه‌ي سرمايه‌داري مدرن هدايت مي‌شوند.

 

اساساً بايد به اين  به اين نكته‌ي مهم توجه داشت كه جامعه‌ي مدرن يك جامعه‌ي توتاليتر است، منتها اين توتاليتاريسم در دو صورت تحقق پيدا كرده است:

 

1. توتاليتاريسم سياسي كه در هيأت رژيم‌هاي فاشيستي و استالينيستي ظاهر گرديده است؛

 

2. توتاليتاريسم اجتماعي كه از طريق سيطره‌ي گسترده‌ي بوروكراسي و به ويژه ادبيات بازاري و فرهنگ توده‌اي (Mass culture) و در هيأت‌ حكومت‌هاي ليبرال خود را نشان مي‌دهد.

 

توتاليتاريسم كه ذاتيِ مدرنيته است، ريشه در مفهوم استيلاجو و سلطه‌گر “عقل مدرن و سوژه‌ي دكارتي” دارد  و در يك تمدن ديني به هيچ روي امكان تحقق ندارد. زيرا توتاليتاريسم سياسي و اجتماعي هر دو، صورت‌هايي از سيطره‌ي قدرت‌مدارانه‌ي مدرنيته هستند و منفك از آن معنا نمي‌شوند. اساساً در تمدن ديني، بشر نسبتي استيلاجويانه با خود و ديگري ندارد و مفهوم “قدرت” در تلقي مدرن آن ظاهر نمي‌شود كه موجب تحقق توتاليتاريسم گردد. در تفكر اسلامي و جامعه‌ي معنوي برخاسته از آن، “قدرت” در مفهوم مدرن آن‌كه با استيلاي نفساني نسبت دارد، وجود ندارد.








یک شنبه 22 فروردین 1389  :: نويسنده : یاران 313
 

ناسيوناليسم

 

منبع: باشگاه انديشه

 

 

ناسيوناليسم از واژه‌ي “نسيون” يا به انگليسي “نيشِن”گرفته شده است. در زبان فارسي در عهد قاجاريه واژه‌ي “ناسيون” را به “ملت” ترجمه كردند. در حالي كه در ادبيات و معارف ديني ما “ملت” به معناي پيروان يك دين يا آئين بوده است و از اين رو تعابيري نظير “ملت ابراهيم” و “ملت اسلام” رواج داشته است. اما در اين تعريفِ مدرن، ملت معادل“ نسیون ”قرار گرفته و معنايي كاملاً غيرديني و مدرن يافته است. “ملت” در اين تعريف، گروه بزرگي از مردمان هستند كه مطابق تفكر اومانيستي، صاحب “حق حاكميت” و “حق قانون‌گذاري” پنداشته مي‌شوند و با صفاتي چون “استقلال” و “اعمال قدرت‌ قانوني” مشخص مي‌شوند. اين مفهوم از ملت كه معادل “ناسيون” غربي است با معناي سنتي ملت كه در ادب و مأثورات اسلام مطرح بوده است، تفاوت ماهوي دارد.

 

ناسيوناليسم مدرن انديشه‌اي است سياسي - اجتماعي كه پس از رنسانس پديد آمده و داراي اين ويژگي‌ها است:

 

1.         مبتني بر اين اعتقاد اومانيستي است كه حق حاكميت از آن بشر است و در مصداق جمعي بشر، حق حاكميت از آن ملت است.

 

2.         مبتني بر مفهوم اومانيستي “قدرت” است كه در آراء “ماكياولي” و “ژان بُدَن” ظاهر گرديده است.

 

3.         در اين ايدئولوژي، “ملت” مجموعه‌اي از انسان‌ها هستند كه با استقلال، حق اعمال قدرت و بهره‌مندي از حق حاكميت مشخص مي‌شوند.

 

در تفكر اسلامي، ملت يا به تعبير صحيح “امت”، مجموعه‌اي از انسان‌ها هستند كه حول محور عهد و ايمان ديني و با اين اعتقاد كه حق حاكميت و حق قانون‌گذاري اصالتاً از آن خداست، گرد هم جمع مي‌شوند و بر پايه‌ي احكام ديني زندگي مي‌كنند و مركز هدايت‌كننده‌ي آن‌ها نه مفهوم اومانيستي “قدرت” كه مفهوم ديني “ولايت” است كه بر پايه‌ي وَلايت و قرب الهي قرار دارد.

 

وجه مشخصه‌ي “امت” از مفهوم مدرن “ملت” يا “ناسيون” در اين است كه امت با وحدت بر اساس عهد و ايمان ديني تحقق مي‌يابد، حال آن‌كه “ناسيون” با فرض وجود حق حاكميت براي مردم و حق اعمال قدرت مستقل براي آن‌ها، محقق مي‌شود. دولت‌هاي ملي در اروپاي قرون پانزده و شانزده و پس از آن بر پايه‌ي “ايدئولوژي ناسيوناليسم” پديد آمدند. ناسيوناليسم، ايدئولوژي‌اي اومانيستي و نفسانيت‌مدار و سيطره‌جو است و در تقابل ماهوي با تفكر اسلامي قرار دارد. ناسيوناليست‌ها در ايران خود را “ملي‌گرا” مي‌نامند و اين به معناي اصالت دادن به مفهوم مدرن “ملت” و “مليت” در مقابل وجه اسلامي و ديني آن يعني امت است.

 








یک شنبه 22 فروردین 1389  :: نويسنده : یاران 313
 

رئاليسم

 

شهريار زرشناس

منبع: باشگاه انديشه

 

رئاليسم از ريشه‌ي لاتين «Real» به معناي واقعيت گرفته شده است. رئاليسم در معناي لغوي، معادل واقع‌گرايي يا واقعيت‌گرايي است. به لحاظ مابعدالطبيعي و در فلسفه‌ي يونان باستان، واقعيت عبارت است از امر بيروني خارج از ما. در حكمت عرفان اسلامي، «واقعيت»، امري ذومراتب است و در نظام هستي، «واقعيت مثالي» قرار دارد و باطنٍ واقعيت ملكوتي يا مثالي نيز، واقعيت جبروتي است كه البته در زبان حكما و عرفا، از اين مراحل بيش‌تر با تعبير «حقيقت» نام مي‌برند و معمولاً واژه‌ي «real» يا «واقعيت» در خصوص مرتبه‌ي محسوس عالم و واقعيت حسي به كار برده مي‌شود.

مرحوم علامه طباطبايي، در مقابل سوفسطائيان و آن دسته از فيلسوفان موسوم به «ايده‌آليست» كه به نحوي منكر وجود عالم عيني بيرون از ماده بودند، اساس انديشه‌ي فلسفي خود را «رئاليسم» ناميدند. در يك احصاء مختصر، مي‌توان از 3 منظر، به مفهوم «رئاليسم» (واقع‌گرايي) و مفهوم مقابل آن «ايد‌آليسم» نگريست:

 

الف) هستي‌شناختي

 

از نظر اين دادگاه، «واقعيت»، عبارت از آن مرتبه از واقعيت است كه ظهور عيني و محسوس دارد و ظاهرِ وجود است و «حقيقت» همانا مرتبه‌ي باطني و عيني‌اي است كه اصيل‌تر و واقعي‌تر از مرتبه‌ي آن را تشكيل مي‌دهد كه در نظام هستي‌شناسي حِكْمي - عرفاني آن را «واقعيت ملكوتي» يا «عالم مثال» مي‌نامند.

 

ب) معرفت‌شناختي

 

در اين منظر - كه برگرفته از تعريف افلاطوني - ارسطويي از حقيقت است، «واقعيت» عبارت است از عالم عيني مستقل از وجود ما و «حقيقت» عبارت است از انطباق تصوير ذهنيِ فاعلِ شناسا با واقعيت خارجي. اگر تصوير ذهني شناسنده، مبتني بر «واقعيت» باشد، قضيه‌اي صادق و معادل «حقيقت» است و اگر تصوير يا قضيه ذهنِ شناسنده انطباق با واقعيت خارجي نداشته باشد، قضيه‌اي «كاذب» است.

 

ج) اخلاقي و ارزشي

 

از منظر اخلاقي و ارزشي، «واقعيت» يا رئاليته عبارت از آن امري است كه وجود دارد و غالباً زشت و غيراخلاقي و ناپسند است و «حقيقت» همانا وضعيتِ آرماني و موعودي است كه بايد جانشين واقعيت موجود گردد. از اين منظر، رئاليسم به معناي پذيرش زشتي و بي‌عدالتي واقعيت‌ موجود، بدون تلاش جدي يا بنيادين براي تغيير آن است. از اين منظر، فرد «رئاليست» يا «واقع‌گرا» كسي است كه دعوت به پذيرش وضع موجود عالم و نحوي تسليم انفعالانه در برابر آن دارد و تلاش انقلابيون آرمان‌گرا را نحوي «ايد‌آليسم» و «پندارباقي» مي‌داند.

 

در بررسي اصطلاح «رئاليسم» و «رئاليته» بايد به اين مهم توجه كرد كه «واقعيت» در فلسفه‌ي مدرن غربي، محدود به عالم محسوس و قابل كشف، از طريق تجربه‌ي حسي و روش‌هاي «ساينتيفيك» (به اصطلاح علمي) است و در نسبت با بشر مدرن خودبينانه - به عنون سوبژه يا سوژه‌ي تصرف‌گرِ شناساي دكارتي- معادلي صِرف «اُبژه» مطرح مي‌شود. در اين تلقي، رئاليسم از منظر خودبنيادانگاري نفساني (سوبژكتيويسم) بشر مدرن تعريف شده و «واقعيت» به صرف واقعيت حسي - تجربي قابل تصرف توسط اراده‌ي معطوف به قدرت بشر بورژوا، تقليل مرتبه و معنا داده است. رويكردِ رئاليستي در هنر قرون هيجده و نوزده غربي نيز، تا حدود زيادي ملهم از چنين تعريفي از رئاليته است








یک شنبه 22 فروردین 1389  :: نويسنده : یاران 313
 

فاشيسم

 

شهريار زرشناس

منبع: باشگاه اندیشه

 

 

معمولاً فاشيسم را معادل هر نوع ديكتاتوري يا خشونت به كار مي‌برند، اما فاشيسم، معنايي اصطلاحي دارد و آن “ايدئولوژي و جنبش فراگير توده‌اي در جامعه‌ي مدرن بحران‌زده به منظور حفظ و حراست از صيانت و اركان تمدن مدرن است. در اين معنا، فاشيسم امري كاملاً مدرن است و ريشه در فلسفه‌ي سياسي اومانيستي دارد و محصول تمدن مدرن است، منتها محصولِ مدرنيته‌ي گرفتار بحران و بن‌بست.

 

لغت “فاشيسم” كلمه‌اي ايتاليايي است كه از “فاشس” زبان لاتيني گرفته شده است. “فاشس” نام تبري بود كه بر گرد دسته‌ي آن ميله‌هايي در راستاي دسته مي‌بستند و به عنوان نماد قدرت، پيش فرمان‌روايان روم باستان قرار مي‌دادند. در ايتالياي قرن بيستم، جنبش سياسي - اجتماعي‌اي به رهبري “بنيتو موسوليني” به راه افتاد كه خود را فاشيست مي‌ناميد و در سال 1922 ميلادي، قدرت را در آن كشور به دست گرفت.

 

از آن پس، فاشيسم به عنوان صورتي از ايدئولوژي‌هاي مدرن كه متكي بر روش‌هاي قهرآميز، ترور، دولت‌گرايي، توتاليتاريسم، ناسيوناليسم افراطي، جنگ‌پرستي، نژادپرستي و به حركت در آوردن توده‌ها در مسير اهداف و شعارهاي جنگ‌طلبانه و نژادپرستانه كه در نهايت به دفاع از سرمايه‌داري امپرياليستي مي‌انجامند، مطرح گرديد.

 

بايد به اين نكته‌ي مهم توجه كرد كه هر نوع رژيم استبدادي را نمي‌توان فاشيسم ناميد؛ بلكه فاشيسم يك جنبش اجتماعي و ايدئولوژي مدرن است كه متكي بر حضور انبوه توده‌هاي تهييج شده‌اي است كه غايات و اهداف امپرياليستي و توسعه‌طلبانه را دنبال مي‌كنند.

 

شايد عجيب به نظر بيايد؛ ولي حقيقت دارد كه فاشيسم به لحاظ تئوريك و عملي، صورتي از انديشه‌ي دموكراسي مدرن است. بدون خودبينانه‌انگاري نفساني (سوبژكتيويسم دكارتي) و نظريه‌ي “اراده‌ي جمعي ژان ژاك روسو” و تفسير تماماً مدرن “ماكياولي” و “ژان بُدَن” از مفهوم قدرت و حاكميت و نيز سوسياليسمِ ناسيوناليستيِ “فيخته” فيلسوف آلماني قرن نوزدهم و “هگل” فيلسوف بزرگ مدرنيته، فاشيسم به عنوان يك ايدئولوژي امكان تحقق نداشته است. البته قصد ما متهم كردن “روسو” يا “هگل” به فاشيسم نيست، بلكه غرض اين است كه نقش آراي فلاسفه‌ي مدرن در شكل‌گيري مفهوم فاشيسم عيان گردد.

 

 

در واقع فاشيسم به عنوان صورتي از ايدئولوژي مدرن، آن روي سكه‌ي ليبرال - دموكراسي است و از همان آبشخور فلسفي (فلسفه‌ي مدرن) تغذيه مي‌كند كه ليبرال - دموكراسي از آن بهره مي‌گيرد. فاشيسم مبتني بر تفسير اومانيستي از بشر است و خشونت عنان‌گسيخته‌اي كه ظاهر مي‌كند، مظهري از اراده‌ي معطوف به قدرت نيهيليسم مدرن است؛ بنابراين، فاشيسم در قلمرو تفكر ديني و معنوي يا تمدن سنتي و يا حتي جهان باستان، امكان تحقق نداشته و ندارد. فاشيسم صورتي از دموكراسي اومانيستي است و معتقد به حاكميت “دموس” است؛ منتها بر سر مصداق “دموس” با ليبراليسم و سوسياليسم تفاوت دارد. فاشيسم مصداق دموس را در “نژاد برتر يا ملت برتر” جست‌وجو مي‌كند و بر پايه‌ي روح خودبنياد‌انگارانه‌اي كه دارد، به دنبال تحقق صورت موردنظر خود از دموكراسي است.

 

به لحاظ نظر هم‌، هم‌چنان كه “ژان ژاك روسو” (پدر انديشه‌ي دموكراسي در عصر روشن‌گري) با طرح نظريه‌ي “اراده‌ي جمعي” بستر تئوريك مناسب را براي ظهور ايدئولوژي ليبرال - دموكراسي فراهم كرده است، به همان نسبت بستر تئوريك فاشيسم را نيز فراهم كرده است كه به تفسير ديگري از نظريه‌ي “اراده‌ي جمعي” روسو و حق حاكميت ملي او معتقد هستند.

 

فاشيسم به عنوان يكي از ايدئولوژي يا جنبش سياسي و يا دولت صاحب اقتدار، هنگامي ظاهر مي‌شود كه دولت‌هاي ليبرال يا سوسياليستي به دليل شدت گرفتن بحران‌هاي اقتصادي ، اجتماعي و بروز تناقض‌هاي ذاتي تمدن، قادر به اداره‌ي “معقول” و “خردگرايانه”‌ي اوضاع نباشند.

 

انديشه‌ي اقتصادي فاشيسم، مبتني بر مفهوم مدرن‌ “كار - سرمايه” است و اساساً دولتِ فاشيستي، نمونه‌ي دولتِ استثنايي مدرنِ سرمايه‌سالاري امپرياليستي است كه هنگام تعميق بحرانِ جوامع امپرياليستي به منظور نجات آن دولت‌ها از مخمصه، با استفاده از قابليت‌هاي عظيم نژادپرستانه و پرخاش‌گرانه و نيست‌انگارانه‌ي تمدن مدرن فعال مي‌شود؛ بنابراين، فاشيسم نظراً و عملاً محصول مدرنيته و مختص به عصر امپرياليسم و دولت‌هاي امپرياليستي است. فاشيسم، ايدئولوژي‌اي سكولاريستي است و به لحاظ مبنايي و ماهوي، با تفكر و دولت ديني سر ناسازگاري دارد. اصطلاح “فاشيسم ديني” يك مغلطه و شعار تبليغاتي و از مصاديق “كوسه‌ي ريش‌ پهن” است.

 

فاشيسم به لحاظ اقتصادي، مدافع منافع سرمايه‌داران حاكم و صاحبان انحصارات بزرگ است، اما به لحاظ سياست‌هاي اقتصادي، بين “دولت‌ِ محدود ليبرالي” از يك سو و “نفي مالكيت خصوصي توسط سوسياليسم” از سوي ديگر در نوسان است و از طريق تكيه بر گسترش سنديكاها و تعاوني‌ها و اعمال نظارت دولتي در عين حفظ مالكيت‌ها‌ي خصوصي بزرگ و كوچك و در پيش گرفتن سياست‌هاي جنگي به دنبال تحكيم سيطره‌ي بورژوازي و تداوم و حياتِ جامعه‌ي مدرن و رها شدن آن از بحران است.

فاشيسم در مقام ايدئولوژيك، به انتقاد از ليبراليسم و سوسياليسم مي‌پردازد، اما به لحاظ مباني و غايات و مفروضات فلسفي با آن‌ها مشترك است.

 

يكي ديگر از شاخص‌هاي فاشيسم، اعتقاد به اصالت تكنيك و تكنوكراسي است. اساساً تكنيك پيچيده و به اصطلاح، پيشرفته‌ي مدرن است كه امكان تحقق يك دولت توتاليتر و در پيش گرفتن اقتصاد جنگي جهت رهايي نظام سرمايه‌سالاري را از بحران فراهم مي‌سازد؛ بنابراين، فاشيسم جز در يك جامعه‌ي تكنيكي امكان تحقق ندارد. فاشيسم، خشونتي را آشكار مي‌كند كه در بطن و متن جامعه‌ي ليبرال نهفته و بعضاً پنهان است. اين خشونت، از جوهر نيست‌انگار تمدن مدرن نيرو مي‌گيرد.








یک شنبه 22 فروردین 1389  :: نويسنده : یاران 313
 

فئوداليسم

 

شهريار زرشناس

منبع: باشگاه انديشه

 

“فئوداليسم” نام نظام اقتصادي - اجتماعي‌اي است كه در قرون وسطاي مسيحي در اروپا حاكميت داشته است. به لحاظ لغوي، فئوداليسم از واژه‌‌ي “فئو” گرفته شده كه به معناي قطعه‌زمين است، فئوداليسم در واقع نحوي نظام زمين‌داري است.

 

ويژگي‌ اين سيستم اين است كه هر قسمت بزرگ از اراضي كشور به نام املاك در تصرف يكي از اشراف فئودال يا زمين‌دار قرار داشته است كه اين زمين از طرف پادشاه و يا زمين‌دار بزرگ‌تري كه “سينيور” ناميده مي‌شود به او واگذار گرديده است. فئودالِ صاحب املاك در مقابل قطعه‌زميني كه دريافت داشته است، بايد وظايفي را در برابر پادشاه يا “سينيور” خود انجام دهد. اين وظايف شامل پرداخت مبلغي پول و ماليات يا تهيه‌ي سرباز و سپاه براي هنگام جنگ و يا همه‌ي اين امور مي‌گرديده است.

 

اشراف فئودال علاوه بر زميني كه در اختيار داشتند هر يك صاحب تعدادي “رعيت” نيز بودند كه در اروپا اين رعيت‌ها وابسته به زمين بوده و با زمين خريد و فروش مي‌شده‌اند و “سِرف” ناميده مي‌شدند. نظام فئوداليسم مبتني بر “سِرف‌داري” را كه در قرون وسطي در اروپا رايج بود، “سرواژ” مي‌نامند.

 

فئودال‌ها از “سرف”هاي خود ماليات‌هاي جنسي يا نقدي دريافت مي‌كردند و روستائيان وابسته به زمين براي ارباب و در زمين‌هاي ارباب فئودال كار مي‌كردند و بعضاً براي خود هم قطعه‌زمين كوچكي يا چند عدد مرغ و خروس داشتند. در رأس سلسله‌مراتب فئودالي، شخص پادشاه قرار داشت كه اگرچه به لحاظ صوري و تشريفاتي صاحب اختياراتي بود؛ اما عملاً قدرت اشراف فئودال، دامنه‌ي اختيارات او را محدود مي‌كرد.

 

به هر حال، فئوداليسم از حدود قرن پنجم ميلادي تا قرن پانزدهم و در برخي مناطق قرون شانزدهم ميلادي در اروپا، نظام حاكم بود و با ظهور رنسانس و سرمايه‌سالاري عصر جديد، تقريباً منقرض شد. مورخان معتقدند بين فئوداليسم سرواژ اروپا و غرب و نظام‌هاي زمين‌داري آسيايي، تفاوت‌هاي ماهوي وجود داشته است.








یک شنبه 22 فروردین 1389  :: نويسنده : یاران 313
آرماگدون؛ تدارک جنگ بزرگ 2
ريگان: برای يك هارمجدون واقعی مسلح شويم‏

رستگار شدگان \"ربوده\" خواهند شد
در گشت سال 1983، كه به سرپرستی فال ول تشكيل شده بود، من به كلايد كه ظاهرا بخشهای زيادی از كتاب عهد عتيق و عهد جديد را از بر كرده بود، گفتم كه درباره چگونگی پايان يافتن حالت جذبه و ربودگی، دچار معما شده‏ام. كتاب مقدس در اين باره چه می‏گويد؟
كلايد گفت كه اصطلاح فرو شدن به حالت جذبه و خلسه در كتاب مقدس يافت نمی‏شود؛ اما به معنای از خود بيخود شدن و ربوده شدن، هست؛ و به صحنه‏ای كه در رساله اول پولس رسول به تسالو نيكيان، باب چهارم، آيه‏های 16 و 17 آمده است، اشاره دارد: \"زيرا خود خداوند با صدا و به آواز رييس فرشتگان و با صور خدا از آسمان نازل خواهد شد و مردگان در مسيح اول خواهند برخاست. آنگاه ما كه زنده و باقی باشيم با ايشان در ابرها ربوده خواهيم شد تا خداوند را در ملكوت استقبال كنيم و اين چنين هميشه با خداوند خواهيم بود.\"
از كلايد پرسيدم: پس مسيح خواهد آمد و رستگاران را در هنگام ربودگی و از خود بيخودی، در خواهد يافت؟
- همين طور است.
و آيا او برای دومين بار ظهور خواهد كرد - يا با در نظر گرفتن ظهور او در 2000 سال پيش - اين ظهور او برای سومين بار خواهد بود - تا با دجال، در نبرد هارمجدّون، جنگ كند؟
كلايد گفت: \"بله، همين طور است.\"
از آنجا كه كلايد در اين باره مطمئن به نظر می‏رسيد، گفتم آيا ممكن است كه نبوت يعنی پيشگويی‏های انبيا هم داخل مقوله \"تاريخ از پيش نوشته\" باشد؟
كلايد توضيح داد: \"شما بايد درك كنيد كه نبوت، تا همين آخرها، كتاب بسته‏ای بود. زيرا خداوند به دانيال نبی تعليم داده بود، كه آن كتاب را، تا آخرالزمان، مهر كند. و شما اين نكته را در كتاب دانيال نبی، باب 12، آيه 4 می‏بينيد.\"(1)
پرسيدم آيا كلايد باور می‏كند امروز هم انبيايی باشند كه مكاشفه‏های خود را مستقيما از خداوند بگيرند؟
گفت: \"نه لزوما، اما مردمانی داريم مانند هال ليندسی و جری فال ول، كه در كلام نبوت، بينش خاصی پيدا كرده‏اند.\"
برای كلايد نقل كردم كه يكبار در زمان كودكی خودم، وقتی از مدرسه به خانم برگشتم و مادرم را پيدا نكردم، ترسيدم كه مبادا ربوده شده باشد و من در اين جهان او را برای هميشه از دست داده باشم.
كلايد گفت: \"اين اتفاق در هر زمانی ممكن است روی بدهد. به باور من، اين رويداد بعدی است و ميليونها نفر ربوده خواهند شد. به عنوان نمونه، وقتی در فلوريدا، با همسايه‏ای كه هنوز به نجات بخش بودن عيسی مسيح اعتراف نكرده بود، گلف بازی می‏كردم، به او شهادت دادم كه مسيح می‏تواند او را از لعنت ابدی نجات دهد. به او اخطار كردم كه ما داريم به آخرالزمان نزديك می‏شويم. ما در سرود اول كليسا می‏خوانيم: \"فرزندان! اين ساعت آخر است و همانطور كه شنيديد، دجال دارد می‏آيد. به همين ترتيب دجال‏های بسياری آمده‏اند، بنابراين ما می‏دانيم كه اين ساعت آخر است. و بعد، ما البته كلام خود مسيح را، در مكاشفه يوحنا باب 22، آيه 20 داريم كه می‏گويد: \"بلی، به زودی می‏آيم.\"(2)
پرسيدم كه كلايد دقيقا انتظار دارد كه ربودگی چگونه صورت بگيرد؟ يعنی مسيح در ميان بازماندگان چگونه گزينش و انتخاب خواهد كرد؟
كلايد، در حالی كه گويی به صحنه‏ای در آينده خيره شده باشد، گفت: \"من داشتم با دوستم كه نجات پيدا نكرده بود رانندگی می‏كردم، يكهو ربودگی رخ داد. من به هوا بلند شدم و از ماشين بيرون افتادم، گويی ماشين ديوانه وار از كنترل خارج شده بود و دوستم در اين سانحه كشته شد. سپس كلايد جمله‏ای را گفت كه هميشه دوست دارد تكرار كند: \"از فكر اينكه با نجات دهنده خود روبرو گردم شاد می‏شوم\".
- و آن دوستی كه با او گلف بازی می‏كرديد چه شد؟ پس از اينكه ربوده شديد و در حالی كه در امنيت كامل منتظر نبرد آخرالزمان بوديد، آيا هنوز هم نگران او هستيد؟
گفت: \"نه، نيازی نيست كه نگران باشم. رنج و عذاب دوستان و كسان مورد عشق و علاقه‏ای كه در جهنم به سر می‏بردند، كاملا از خاطره رستگارشدگان بهشتی زدوده می‏شود.\"
كلايد، پيش‏تر به من گفته بود كه زنش دو سال پيش مرده است. از او پرسيدم: آيا زنش و ديگر كسان خانواده‏اش رستگار شده‏اند؟
- نه، و اين مرا عذاب می‏دهد. نه زنم پيش از مرگ نجات پيدا كرده بود، نه پسرم و بچه‏هايش، هيچ كدام از آنها رستگاری پيدا نكرده‏اند. آنان از اعتراف به مسيح خودداری كردند. من به بهشت می‏روم؛ از گفتن اين حرف نفرت دارم، اما آنان را در آنجا نخواهم ديد. و بخوبی می‏دانم برای كسانی كه در برابر خداوندگار ما سجده نكرده‏اند، چه عاقبتی ذخيره شده است. ما اين را از كتاب زكريای نبی، باب چهاردهم آيه 12 می‏دانيم كه \"گوشت (بدكاران) در حالتی كه بر پای خود ايستاده‏اند، كاهيده خواهد گشت.\"(3)
كلايد، با صدای آرامی از انتقام و غضب الهی صحبت می‏كرد. مطمئن به نظر می‏رسيد كه خداوند به بيشتر مردگان و زندگان كنونی- يعنی همه كسانی كه تجديد حيات نيافته‏اند - مجازاتی را خواهد چشانيد كه هرگز آرامش هلاكت را در پی نخواهند داشت.
كلايد در زندگی هر روزه‏اش، آدمی است نرم سخن، باهوش، مهربان، در كار شغلی خودش هم بسيار موفق بوده است. اما تعهد او نسبت به جهان ديگر است. جهان ربودگی و رستگاری. به نظر او، جهان ربودگی، يك امر واقعی است، نه يك رويای مكاشفه ای. از نظر عاطفی، او در دنيای مكاشفه ای خود، وجود خارجی دارد؛ زيرا كه برايش افسون كننده‏تر است و انرژی لازم جهت تحمل سختی‏ها و فرداها را، برايش تامين می‏كند.
من از اين تعجب نمی‏توانم خودداری كنم كه كلايد چگونه فراموش می‏كند، درست همانطور كه در انجيل، كسی ممكن است خداوند را، خدای انتقام و كينه ببيند، ميتواند به خدای عشق و محبت هم برسد؟ مسيح در پيامهای خود ما را فرا می‏خواند كه سلاح را از خود دور كنيم و تسليم بشويم و مانند كودكان كوچك باشيم و نه هفت بار، بلكه هفت مرتبه هفت بار ببخشاييم.
ما همچنان قدم زنان، به بحث خود درباره يك موضوع گيج كننده ديگر، كه با اينكه تا آنوقت به چندين وعظ در موضوع ربودگی گوش داده بودم، هرگز برايم روشن نشده بود، ادامه داديم. مسيحيان تجديد حيات يافته، دقيقا تا چه مدت، با مسيح در آن ملكوت اعلا، در بهشت خواهند ماند؟
كلايد گفت: \"هر وقت مسيح به زمين بازگردد، ما هم باز خواهيم گشت. در زمان جنگ بزرگ جهانی، هنگامی كه او بازگردد، همه بدكاران به هلاكت خواهد رسانيد؛ و درستكارانی كه باقی خواهند ماند، يهوديان باقی مانده و نيكوكاران جز يهودی و جز مسيحی به درون سلطنت هزار ساله مسيح فرا خوانده خواهند شد. يعنی زمانی كه مسيح به عنوان پادشاه پادشاهان به مدت هزار سال در زمين حكمرانی خواهد كرد؛ در آن وقت، ما با او خواهيم بود.
\"در پايان هزار سال، زمين كنونی و آسمانی كنونی ويران می‏شوند و زمين و آسمان تازه‏ای خلق خواهد شد؛ و در آن زمين تازه، شهر آسمانی اورشليم تازه‏ای ساخته خواهد شد، كه همه نجات يافتگان همه دورآن ها در آن خواهند زيست. آن وقت ابديت آغاز می‏شود و پس از آن دنباله حوادث ديگر وجود نخواهد داشت. به اين ترتيب، ربودگی كليسا، در اين رشته رويدادها، نخستين رويداد خواهد بود. و اين رويداد، در هر لحظه ممكن است اتفاق بيفتد.\"
به كلايد گفتم، من نگران جاهای دوردست كره زمين هستم که مردمشان، حتی اسمی هم از عيسی مسيح نشنيده‏اند. به همين علت، آيا آنها سزاوار فروافتادن در جهنم ابدی هستند؟
كلايد گفت: \"حالا، ما ديگر راديوی موج كوتاه داريم و در همه گوشه‏های دنيا می‏توانيم پيامهای مسيح را بگيريم. به اين ترتيب مردمان بسيار زيادی، فرصتهای فراوانی دارند كه از گناهان خودشان توبه كنند و عيسی مسيح را به عنوان نجات دهنده خودشان بپذيرند.\"
بعد، كلايد و من درباره تفاوت مسيح در دو دين يهودی و مسيحی به بحث پرداختيم.
و كلايد داستان \"يك يهودی و يك مسيحی را نقل كرد كه نشسته بودند و در اين باره بحث می‏كردند و منتظر بودند. و هر دو در اين نكته توافق داشتند كه مساله عمده در ذهنشان عبارت از اين است: آيا مسيح پيش از اين، در جهان بوده است؟\"
سپس گفت: \"من می‏گويم كه ما دارای سرنوشت مشتركی هستيم: يهوديان امروز در انتظار آمدن مسيح هستند؛ ما مسيحيان در انتظار بازگشت مسيح هستيم. به اين ترتيب، وقتی مسيح واقعا ظهور كند، عنوان مسيحی كه در انتظارش بوديم، باز خواهيم شناخت.\"
اما من باور ندارم كه هيچ روحانی يهودی، يا يهودی دينداری چنين حرفی بزند، يا چنين احساسی داشته باشد. كسانی كه به دين يهود ايمان دارند، از اين عقيده كلايد كه همه يهوديان را در نظام اعتقادی خودش، به صورت يك گروه دارای اسم بی مسمّا به حساب می‏آورد؛ و در طرح خود از بهشت و دوزخ و نجات خودش، آنها را در نهايت موجوداتی بی اهميت و هيچ كاره، در نظر می‏گيرد، متغير و خشمناك می‏شوند.
كلايد از پيچيدگي های زندگی، تصور ساده لوحانه‏ای دارد؛ مانند جنگ اتمی، آلوده شدن محيط زيست ما، انفجار جمعيت، گسترده شدن قحطی و گرسنگی، كسری موازنه پرداختهای جهانی، ماليات های بيشتر و امنيت كمتر و از اين گونه.
برای كلايد، فال ول، ليندسی و ميليونها مردم مانند آنها، مساله تنها يك جواب دارد: \"با مسيح، به راه راست برو و روح خداوند در قلب تو تجلی خواهد كرد\"؛ و بعد، پيش از آن كه تهديد ويران شدن جهان صورت بگيرد، تو به عنوان يك نفر رستگار شده، از زمين به ملكوت اعلا برده می‏شوی. به نظر كلايد، نيازی نيست كه انسان برای از ميان بردن آلودگی محيط زيست شهرهای خودمان و يا قحطی و گرسنگی همه گير در هندوستان و آفريقا كاری بكند. ما نبايد نگران گسترش يافتن سلاحهای اتمی در دنيا باشيم. نيازی نيست كه سعی كنيم از جنگ ميان عرب ها و اسراييل جلوگيری كنيم؛ بلكه به جای همه اينها، بايد دعا كنيم كه اين جنگ دربگيرد و همه دنيا را در كام خود بكشد، زيرا كه اين، بخشی از طرح های آسمانی است.
من سخن فال ول را كه استدلال می‏كرد چرا جنگ آخرالزمان هسته ای او را نگران نمی‏كند، شنيده‏ام.
او گفت: \"می‏دونين چرا من از اين بابت هيچ نگران نيستم؟ برای اين كه اين جنگ، اينجا پيش نمی‏آد.\"(4) البته منظورش اين بود كه در خاك آمريکا پيش نمی‏آيد!

ريگان: برای يك هارمجدون واقعی مسلح شويم‏
آيا رونالد ريگان با همان نظام اعتقادی كلايد، جری فال ول، جيمی سواگارت و ديگر هواخواهان مشيت الهی بزرگ شده است؟ آندرولانگ از واشنگتن دی سی، كه بررسی ژرفانگری درباره ريگان و خداشناسی هارمجدون كرده است، به اين پرسش پاسخ مثبت ميدهد. اگر ريگان در دوران رياست جمهوری خودش هواخواه مشيت الهی نبوده باشد، پيش از آن بوده است.
لانگ، مدير تحقيقات انستيتو كريستيك، كه يك مركز پژوهشی خالی از تعصب مسيحيان، يهوديان و مسلمانان است، می‏گويند: \"مطالبی كه ريگان سال 1970 ابراز كرد و برای نخستين بار در سال 1985 افشا شد، ثابت می‏كند كه او، هواخواه مشيت الهی، يعنی معتقد به ايدئولوژی هارمجدون بوده است.\" اين انستيتو در سال 1984، يك كنفرانس مطبوعاتی در موضوع ريگان و هارمجدون، ترتيب داد كه عنوانهای درشت مطبوعات مهم سراسر آمريکا را به خود اختصاص داد.
لانگ، در آن كنفرانس مطبوعاتی اظهار داشت: او و ديگران در انستيتو كريستيك می‏خواستند درباره ريگان و موضوع خداشناسی هارمجدون به تحقيق پردازند، زيرا اين امكان كه يك رييس جمهور شخصا اعتقاد داشته باشد كه خداوند از پيش، يك جنگ هسته‏ای را مقرر فرموده است، يك رشته پرسشهای دلهره آوری را مطرح می‏سازد: در چنين صورتی، يك رييس جمهور هواخواه مشيت الهی، آيا براستی، به عملی بودن گفتگوها درباره تسليحات، اعتقاد خواهد داشت؟ در يك بحران هسته‏ای، آيا او از روی سنجيدگی و عاقلانه عمل خواهد كرد؟ يا اينكه در عمل يا بی صبری دگمه (آغاز جنگ هسته ای) را فشار خواهد داد؛ و در نتيجه شايد در ذهن خودش خيال می‏كند، كه دارد به تحقق اراده خداوند كه در كتاب مقدس نقشه‏های را برای آخرالزمان مقرر فرموده است، كمك می‏كند؟
لانگ كه در بررسی خود درباره ريگان و هارمجدون از كمك و همكاری لاری جونز، نويسنده و پژوهشگر نيويوركی و فارغ التحصيل دانشگاه كلمبيا برخوردار بود، توضيح داد كه: \"يك هواخواه مشيت الهی؛ معتقد به خداشناسی هارمجدون، آدم بنيادگرايی است كه كتاب مقدس را همانند يك سالنامه مطالعه و آينده را پيشگويی می‏كند. هواخواهان مشيت الهی مانند جری فال ول، هال ليندسی، پت رابرتسون و ديگر رهبران دست راستی مسيحی، اعتقاد دارند كه كتاب مقدس، دومين ظهور نزديك عيسی مسيح را، پس از يك جنگ هسته ای سراسری، بروز فلاكت های طبيعی، سقوط و فروپاشی اقتصادی و اغتشاش ها و بهم ريختگی‏های اجتماعی، پيشگويی كرده است.
اينان اعتقاد دارند كه اين رويدادها، بايد پيش از دومين ظهور عيسی مسيح، اتفاق بيفتند و معتقد هستند كه طرح همه اين ها در كتاب مقدس ريخته شده است. مسيحيان تجديد حيات يافته، پيش از آخرين دوران هفت ساله تاريخ، در وضع جسمانی خود، از صفحه زمين به ملكوت آسمان برده خواهند شد و با مسيح در آسمان محشور خواهند بود. آنان از آن بالا، و در امنيت كامل، ناظر و شاهد جنگ های هسته ای و بحران های اقتصادی و آزمايش های سخت خداوندی خواهند بود. در پايان اين دوران آزمايش سخت خداوندی، اين مسيحيان تجديد حيات يافته، به همراه فرمانده عالی خود عيسی مسيح، بازخواهند گشت، تا در نبرد هارمجدون شركت كنند، دشمنان خدا را نابود كنند و سپس هزار سال بر زمين حكومت كنند.\"

آيا ريگان به اين مطلب اعتقاد دارد؟
سه منبع اين قضيه را روشن می‏كنند: نخست دوران كودكی او و نفوذ عميق مادرش نل ريگان، كه سخت به كتاب مقدس معتقد بود. باب سلوسر مدير اجرايی شبكه سخن پراكنی مسيحی، در كتاب زندگی نامه ريگان به نام \"شناخت درونی ريگان\" (وردبوكس، 1984) می‏گويد كه اين مادر \"به تحقق يافتن اراده خداوندی، شايد تا حد از پيش معلوم بودن سرنوشت، معتقد بود.\"
سلوسر، در يك سخنرانی راديويی زير عنوان \"رونالد ريگان و نبوت هارمجدون\" كه توسط خبرنگار راديوی دبليو.بی.ای.آی. به نام جوكواومو كارگردانی شده بود و در پاييز 1984، از ايستگاه های راديويی عمومی پخش شد، چنين توضيح داد:
\"نل، مادر رونالد ريگان، بر او در همه زمينه‏ها، به ويژه در پرورش روحی ريگان جوان، نفوذ عميقی داشت\". \"اين مادر، كه يكی از پيروان مسيح شمرده می‏شد، با اخلاص و اعتقاد كامل در مراسم مذهبی شركت می‏كرد. وی زن بسيار پرهيزگار و كتاب مقدس خوانی بود. در نتيجه، طبيعی كه به درستی، يك زندگی مسيحی ناميده می‏شود، قرار داشت.\"
سلوسر در برنامه كواومو گفت: \"ريگان، به علت پرهيزگاری بيش از حد، بارها دچار زحمت شد. \" سلوسر گفت:\"ريگان، اين پرهيزگاری خودش را، به صورتی مردانه، از نوع گاری كوپر و به صورت وسترن درآورد.\" او، به جای گفتن جمله: \"خداوند بر من آشكار ساخت\"، می‏گفت: \"نخستين مشاورم، بر من آشكار ساخت\". البته كسانی كه ريگان را می‏شناختند، می‏دانستند كه منظورش از نخستين مشاور، خداوند است، سلوسر چنين نتيجه‏گيری كرد: \"به اين ترتيب، شما می‏دانيد كه او در طی همه سال های زندگی خود، همچنان زير تاثير آموزش و تلقينی قرار دارد، كه در آغاز زندگی خود، از مادرش فرا گرفته بود.\"
ريگان، به نفوذ بسيار زياد تلقين و آموزش ابتدای زندگيش اقرار دارد. ريگان به ويليام رز، نويسنده مقاله مجله \"زندگی مسيحی\" در ماه مه 1968 چنين گفت: \"می‏دانيد، من با انجيل بزرگ شده‏ام. من در جلسات درس روزهای يكشنبه مدت های دراز، درس انجيل می‏دادم.\" ريگان ‏در درس های يكشنبه‏های اولين كليسای مسيحی شهر ديكسون، در ايالت ايلی نويز، وقتی شاگرد دبيرستان بود، درس انجيل می‏داد.
ريگان، در مصاحبه‏ای كه در سال 1980، با جيم باكر كشيش انجيلی پروتستان داشت، باز درباره اين آموزش و تلقين دوران كودكی و نوجوانی خود، چنين گفت: \"من خوشبخت بودم، زيرا مادری داشتم كه ايمان بزرگی را در روحم كاشت. اين ايمان، بسيار بزرگ تر از آن چيزی بود كه در موقعی كه مادرم اين كار را می‏كرد، حتی تصورش را می‏توانستم بكنم.\"
ريگان، علاوه بر مادر معتقد به انجيلش، زير تاثير دوستان نزديكش هم قرار داشت كه بسياری از آنان، هواخواهان پر و پا قرص مشيت الهی بودند و اعتقاد داشتند خداوند امت برگزيده خود را، هم مورد لطف خاص خود قرار می‏دهد و هم مجازات می‏كند.
ريگان، در مقاله‏ای در مجله زندگی مسيحی، در سال 1968 نوشت، كه در دوران كوتاهی كه در همان سال در بيمارستان بستری بودم، كشيش پروتستان شهر بل اير و بازيكن مشهور سابق فوتبال دان موماو و كشيش انجيلی بيلی گراهام به عيادتم آمدند، و سپس اين داستان را نقل كرد:
\"ما درباره اين مطلب گفتگو می‏كرديم كه چه مقدار از پيشگويي ها درباره دومين ظهور مسيح، در اين زمان بخصوص، تحقق پيدا كرده‏اند. گراهام به من گفت رهبران جهان كه انجيل را مطالعه می‏كنند، يا آن را مطالعه كرده‏اند، چگونه به همين نتيجه رسيده‏اند كه ظاهرا هرگز در تاريخ، در طی يك دوران زمانی چنين كوتاهی، اين همه پيشگويی‏ها، راست درنيامده‏اند. پس از اين گفتگو، من از دان خواستم كه نوشتارهای بيشتری درباره اين پيشگويي ها برايم بفرستد، تا خودم بتوانم آنها را با متن كتاب مقدس مقايسه بكنم.\"
ريگان به عنوان فرماندار يكی از بزرگ ترين ايالت های آمريکا از جهت وسعت و جمعيت، كارهای اجرايی بسيار زيادی داشت؛ با اين همه، وقت بسيار فرماندار را به اين كار اختصاص داد كه پيشگويي های انبيا و آخرالزمان را مطالعه كند. از قرار، تحقيق خود او در انجيل، او را دست كم تا حدودی، به اين نتيجه رسانيد، تا اين نظر مذهبی را بپذيرد كه خداوند از پيش مقرر كرده است كه ميليونها نفر از مردمانی كه امروز در قيد حيات هستند، در نبرد آخرالزمان كه هارمجدون ناميده می‏شود، كشته شوند.
در 20 سپتامبر 1970، در هنگام كارزار تبليغاتی برای دومين دوره فرمانداری ريگان، خواننده هاليوود، پت بون و همسرش شرلی و نيز دو نفر از كشيشان انجيلی بانفوذ و مردم پسند، يعنی جرج اوتيس و هاوالد بردسن، در خانه ريگان، در شهر ساكرامنتو، از او ديدن كردند. در اين ديدار، گفتگوی درازی درباره پيشگويي های انبياء و علايم و نشانه‏های زمان، پيش آمد. از جمله آنچه كه بردسن با عنوان \"ظهور روح القدس\" توصيف كرده است. اوتيس، اين ملاقات را در كتاب خودش به نام \"حادثه بزرگ\"، \"ديداری با يك شاه\" نام گذاری كرده است؛ و سلوسر همين ديدار را در كتاب خودش به نام \"شناخت درونی ريگان\" نقل كرده است.
هم سلوسر و هم اوتيس چنين نقل كرده‏اند: \"در پايان اين گفتگو، همه حاضران همراه با فرماندار ريگان، دست به دعا برداشتيم\". اوتيس زير تاثير اين حالت روحی قرار گرفته بود، و ظاهرا ريگان هم همين وضع را داشت. اوتيس ارتقای رتبه ريگان را به رياست جمهوری پيشگويی كرد و دستان ريگان از پيشگويی اوتيس، به لرزه درآمد.
در 29 ژوئن 1971، فرماندار ريگان از بيلی گراهام تقاضا كرد يك سخنرانی روحانی برای دولت ايالتی و هر دو مجلس قانون گزاری ايالت كاليفرنيا، ايراد كند. گراهام در سخنرانی خود اظهار داشت كه تنها راه جلوگيری از كمونيسم، \"اجرا شدن طرح كتاب مقدس است. كتاب مقدس می‏گويد كه انسان خود را از زحمت و مرارتی به زحمت و مرارت ديگر، و از قضاوتی به قضاوت ديگر می‏اندازد؛ و روزی فرا می‏رسد كه خداوند در تاريخ انسان مداخله می‏كند و مسيح باز می‏گردد.\"
به دنبال آن سخنرانی، ريگان ضيافت ناهاری به افتخار گراهام برپا كرد. حاضران در اين ضيافت عبارت بودند از اعضاء كابينه ريگان و كاركنان آن، و همچنين رييس جنگجويان جنگ صليبی گراهام در شهر ساكرامنتو و راوی اين داستان والت هانسون.
همين هانسون برای خبرنگار راديو دبليو.بی.ای.آی. نيويورك، يعنی جوكواومو، نقل كرد كه در طی ناهار، گراهام و ريگان سرگرم گفتگو درباره دومين ظهور خداوند ما، عيسی مسيح شدند. و ريگان از گراهان پرسيد: \"خوب، آيا شما معتقد هستيد كه عيسی مسيح بزودی می‏آيد؟ در اين صورت علامت ها و نشانه‏ها يی كه بر آمدن او دلالت می‏كنند، كدامند؟\"
گراهام پاسخ داد: \"اين علامت ها و نشانه‏ها ... نشانگر آنند كه عيسی مسيح، درست در آستانه در است. مسيح در هر زمانی ممكن است ظهور كند.\"
و سخن پراكنی كواومو، بنا به گزارش هانسون، چنين بود: \"فرماندار ريگان، سخت زير تاثير اين نكته قرار گرفت، و با آن موافق بود.\"
بنا بر اظهار نظر هرب الينگ وود، منشی قضايی فرماندار، در همان برنامه راديويی كواومو زير عنوان \"رونالد ريگان و پيشگويي های هارمجدون\" در سال 1971، ريگان كتاب های پرخواننده بسياری را در موضوع هارمجدون، مطالعه كرد. از جمله اين كتاب ها، كتاب ليندسی به نام \"زمين، ستاره بزرگ مرحوم\" بود، كه در آن سال، مكرر در مكرر مورد بحث قرار گرفت. الينگ وود، كه خود يكی از معتقدان پر و پا قرص پرستش اسراييل و از جمله نبرد آخرالزمان است، گفت كه او و فرماندار ريگان، اغلب با هم می‏نشينند و درباره پيشگويي های كتاب مقدس به بحث و گفتگو می‏پردازند. الينگ وود، كه خود مراسم دعای روزانه كاركنان اداره فرمانداری، در دوران فرمانداری ريگان را، اداره می‏كرد؛ كه منحصرا برای ريگان دعا می‏كردند، گفت: ريگان هميشه متن كتاب مقدس را نقل و يا به شيوه‏های مختلفی به آن اشاره می‏كرد.
ريگان اغلب درباره پيشگويی‏های انبيا صحبت می‏كرد. شواهد سال 1971 دلالت دارند بر اين كه، دست كم در اين سال، ريگان از هواخواهان مشيت الهی يا معتقد به پرستش اسراييل و ايدئولوژی هارمجدون بوده است. جيمس ميلز، رييس موقت پيشين مجلس سنای ايالت كاليفرنيا، برای مجله \"سان ديه گومگزين\"، اين رويداد را گزارش كرده است:
\"نخستين سال دوره دوم فرمانداری ريگان و همچنين نخستين سال انتخاب ميلز، به عنوان رييس مجلس سنای ايالتی بود. اين دو نفر در ضيافتی كه به افتخار ميلز و با شركت فعالان انتخاباتی هر دو، در ساكرامنتو تشكيل شده بود، در كنار يكديگر نشسته بودند. ريگان، با مهارت اعجاب‏انگيز و شادی و خنده رويی مسري اش، داشت لطيفه مشغول كننده‏ای درباره باربی اولد فيلد، اتومبيل ران مسابقه ای، تعريف می‏كرد. اما وقتی سرپيشخدمت، دو كاسه بزرگ شعله ور را در برابر فرماندار ريگان و ميلز، روی ميز گذاشت، ريگان رويش را به سوی ميلز كرد و \"ناگهان\" از او پرسيد: \"آيا تاكنون دو باب 38 و 39 كتاب حزقيال نبی را خوانده‏ايد؟\"
ميلز، فرماندار را مطمئن ساخت كه با بزرگ شدن در يك خانواده پروتستان تعميدی (5) معتقد به انجميل، باب های مختلف كتاب حزقيال نبی را، كه درباره ياجوج و ماجوج (كه هواخواهان مشيت الهی می‏گويند همين روسها هستند) صحبت می‏كند، بارها خوانده و بحث كرده است؛ و همين طور ديگر باب های مربوط به آخرالزمان را در بابهای شانزدهم و نوزدهم مكاشفه يوحنا.
ريگان گفت: \"ای نبی خشمگين عهد قديم، حزقيال است كه بهتر از هر كسی، قتل عمدی را كه عصر ما را به ويرانی خواهد كشيد، پيشگويی كرده.\" در اين لحظه، ريگان با \"خشم تندی\" درباره كمونيست شدن ليبی صحبت كرد و مصرانه اظهار عقيده كرد كه \"اين، علامت آنست كه زمان فرا رسيدن هارمجدون، دور نيست.\"
ميلز سپس به ياد ريگان آورد، كه اتيوپی هم در ميان نيروهای شيطانی خواهد بود؛ و اضافه كرد: \"اما برای من قابل درك نيست كه چطور هايله سلاسی، اين شير يهودا، رام دست يك عده كمونيست بشود و با امت برگزيده خدا به جنگ برخيزد.\"
ريگان گفت: \"نه، قبول دارم كه هنوز، همه چيز در جای خودش قرار نگرفته است، اما تنها آن يكی مانده كه بايد انجام بشود. سرخ ها، بايد اتيوپی را بگيرند.\"
ميلز گفت كه احتمال نمی‏دهد چنين حادثه‏ای پيش بيايد.
ريگان اصرار داشت: \"اما من احتمال می‏دهم، اين امر ناگزير است. لازم است كه پيشگويی اين نبی، درباره اتيوپی تحقق پيدا كند و ملت اتيوپی هم يكی از امت های بی خدا بشود، كه دست خود را بر ضد اسراييل بلند می‏كنند\". (سه سال پيش از اين گفتگو در ميان اين دو نفر، ميلز در مقاله خودش نوشت كه كمونيستها هايله سلاسی را از سلطنت خلع كردند، و شايد ريگان از تحقق پيدا كردن آشكار پيشگويی انبيا درباره ظهور مسيح، خوشحال بشود.)
ميلز درباره آن ضيافت شام سال 1971 نوشت، كه ريگان درباره وقوع يك هارمجدون هسته ای آينده \"مانند واعظی كه برای يك دانشجوی شكاك، صحبت می‏كند\" حرف زد. ريگان به ميلز گفته بود: \"همه پيشگويي های ديگر كه بايد پيش از هارمجدون تحقق پيدا كنند، عملی شده‏اند. در باب 38 كتاب حزقيال آمده است كه خداوند فرزندان اسراييل را از بلاد كفر، كه در آنها متفرق بودند، گرد آوری می‏كند و آنان را دوباره به ارض موعود می‏آورد. اين رويداد، پس از تقريبا 2000 سال، دارد تحقق پيدا می‏كند. نخستين بار است كه همه چيز برای تحقق هارمجدون و دومين ظهور مسيح، در جای خودش قرار گرفته است.\"
وقتی ميلز به ريگان يادآوری كرد كه \"تنها چيزی كه در كتاب مقدس، درباره بازگشت مسيح، از همه چيز صريح‏تر و واضح‏تر تصريح می‏شود، اين است كه هيچ كس نمی‏داند كه اين رويداد، چه وقت روی خواهد داد\"، ريگان بيشتر با بالا بردن لحن صدايش تا حجم آن، پاسخ داد:
\"همه چيز دارد در جای خودش قرار می‏گيرد. حالا ديگر زياد طول نمی‏كشد. حزقيال می‏گويد باران سيل آسا و تگرگ سخت آتش و گوگرد، بر فوج های دشمنان امت خداوند خواهد باريد. معنی اين، حتما بايد اين باشد كه با سلاح های هسته ای نابود می‏شوند. حالا اين سلاح ها وجود دارند، اما در گذشته هرگز وجود نداشتند.\"
ريگان ادامه داد: \"حزقيال می‏گويد ياجوج، يعنی امتی كه نيروهای تاريكی را عليه اسراييل رهبری خواهد كرد، از شمال خواهد آمد. نسل های بسيار علمای كتاب مقدس مرتب گفته‏اند كه ياجوج بايد روس ها باشند. كدام امت قدرتمند ديگری در شمال اسراييل وجود دارد؟ هيچ. اما اين پيشگويی، پيش از انقلاب روسيه، وقتی كه روسيه يك كشور مسيحی بود، هيچ معنی پيدا نمی‏كرد. اما حالا معنی پيدا كرده است. حالا كه روسيه كمونيست و بی خدا شده، حالا كه روسيه، بر ضد خدا بلند شده، معنی پيدا كرده است. حالا ديگر كاملا با توصيف قوم ياجوج جور درمی آيد.\"
ميلز نتوانست از اين سخن ريگان، فكر او را به درستی بخواند. از اين رو بی فاصله پس از شام، يادداشت های مفصلی از آنچه كه فرماندار ريگان گفته بود، برداشت. و آن يادداشت ها كه در سال 1971 برداشته شده بود، پايه مقاله سال 1985 او را تشكيل داد.
ريگان، در سال 1976، در طی يك مصاحبه ضبط شده با جرج اوتيس خبرنگار كاليفرنيايی كه پيش‏تر از او ياد شد و ارتقای او را به رياست جمهوری پيشگويی كرده بود، درباره نبرد هارمجدون، به بحث پرداخت. اوتيس در كتاب خودش به نام شبح هاجر(6) می‏نويسد او (ريگان) در انتظار جنگ ياجوج و ماجوج است (كه آن را به تهاجم شوروی به اسراييل \"در آينده نزديك\" تعبير می‏كند.) او در مصاحبه از ريگان می‏پرسد، آيا ريگان تصور می‏كند كه او هم \"ربوده\" خواهد شد و در آن دوران \"آزمايش سخت\" و وحشتناك نبرد نهايی نجات خواهد يافت؟؛ نجاتی كه به موجب خداشناسی هواخواهان مشيت الهی، تنها درباره كسانی كه تجديد حيات يافته باشند، عملی خواهد شد.
اوتيس پرسيد: آيا ريگان تجديد حيات پيدا كرده است؟
ريگان گفت: \"بله، من هيچ وقتی را در زندگي ام نمی‏توان به ياد بيارم كه به ياد خدا نبوده باشم و با اميد كامل، خدا را شكر می‏كنم؛ همانطور كه اغلب می‏كنم. با اين حال، بله، بايد با تجربه خودم به اين اعتقاد رسيده باشم كه يك بار، چيزی پيش آمد كه رابطه تازه‏ای - اما نه بر اثر احتياج - ميان من و خداوند برقرار شد.\" و ريگان نتيجه گرفت \"بايد بگويم، به معنايی كه من می‏فهمم، بايد بگويم، بله، من تجربه‏ای داشته‏ام، كه بايد آن را به عنوان پيدا كردن يك حيات دوباره توصيف كرد.\"
فرماندار ريگان، درباره هارمجدون با كشيش انجيلی كاليفرنيايی، هارلد بردسن هم صحبت كرده است. در فرصتی بردسن همراه با پت بودن و جرج اوتيس، در خانه ريگان، با او ديدار كرده بودند، كه در طی آن فرماندار ريگان، با تيك زدن در كنار تك تك سطور پيشگويي های كتاب مقدس \"موجب خوشنودی و حتی تا حدودی شگفتی\" بردسن و ديگر ديداركنندگان شده بود.
بردسن اين گفته ريگان را نقل می‏كند كه \"ابتدا، يهوديانی كه به خدا ايمان نداشته باشند، به همه كنار و گوشه‏های جهان پراكنده می‏شوند. اما وقتی اين دو اتفاق افتاد، خدا آنها را به كلی فراموش نمی‏كند. پيش از بازگشت پسر خدا، او آنها را دوباره در اسراييل گرد هم می‏آورد. حتی جزئيات وسايل حمل و نقل آنها به اسراييل هم در پيشگويی انبياء آمده است. او گفت كه بعضی از يهوديان با كشتی بر می گردند و ديگران به صورت كبوتر به لانه باز می‏گردند. به عبارت ديگر، آنها با كشتی يا هواپيما می‏گردند و در طی يك روز، امتی دوباره به دنيا خواهد آمد ...
او (ريگان) اين واقعيت را نقل كرد، كه امت های جز يهودی و جز مسيحی تا زمانی كه زمان آن امت ها به سر آيد در اورشليم راه خواهند رفت و اين پيشگويی در سال 1967 كه اورشليم دوباره به زير پرچم اسراييل درآمد، تحقق پيدا كرد.\"
بردسن ادامه می‏دهد \"آنچه كه مرا، بخصوص زير تاثير قرار داد، اين واقعيت بود كه ديدم ريگان از نظر روحی، به طور خارق العاده‏ای رشد پيدا كرده است. مثال خوب اين رشد، آگاهی كامل او - از نظر مبحث آخرت و رستاخيز - نسبت به رويدادهای در حال وقوع، و توانايی اش در گفتن اين بود كه اين گردهمايی دوباره، در همان روز سال 1948 پيش آمد، كه اسراييل از نو به عنوان يك ملت تشكيل شد.\"
و بردسن سخن خود را اين گونه به پايان می‏برد: \"اين احساس در من ايجاد شد كه ريگان كاملا از هدف خداوند در خاورميانه آگاه است؛ و به همين دليل، دورانی را كه ما حالا در آن زندگی می‏كنيم، دارای اهميت بخصوصی می‏داند، زيرا رويدادهايی كه در كتاب مقدس پيشگويی شده‏اند، همگی در اين دوران دارند تحقق پيدا می‏كنند.\"
ريگان در سال 1980، به عنوان يكی از نامزدهای رياست جمهوری، باز هم درباره هارمجدون صحبت می‏كرد. او در مصاحبه با روحانی انجيلی جيم باكر از شبكه تلويزيونی پی. تی. ال. گفت: \"ممكن است ما همان نسلی باشيم كه هارمجدون را می‏بيند\".
نويسنده انجيلی، داگ ويد، كه در آن مصاحبه حضور داشته است، گزارش داد، بارها اين اين جمله را از ريگان شنيده است كه شايد آخرالزمان نزديك باشد. در ضيافت شامی كه در خانه ريگان در پاليسيد در كاليفرنيا در ساحل اقيانوس آرام، تشكيل شده بود، و خانواده ويد هم در آن حضور داشتند، گفتگو به موضوع اتحاد شوروی و پيشگويي های كتاب مقدس چرخيد. در ميان اين بحث، از قراری كه ويد نقل می‏كند، ريگان به مهمانان خود اعلام كرد: \"شايد ما نسلی باشيم كه هارمجدون را می‏بيند.\"
و اين نكته، يك موضوع اتفاقی نبود. ويد می‏گويد: ريگان پيشگويي های كتاب مقدس و بحث های آن را درباره آخرت و پايان كار جهان، \"از موضوع های پيش پا افتاده می‏داند\" و اضافه می‏كند، در مصاحبه‏ای كه حضور داشته است، از او (يعنی ريگان) شنيده است كه همين نسل، شايد نسلی باشد كه هارمجدون را می‏بيند. كاملا امكان دارد كه اين همان نسل باشد.\"
در همان سال 1980، ريگان باز به عنوان نامزد رياست جمهوری، تفسير مكاشفه‏آميز ديگری كرد. چنان كه ويليام سافاير مقاله نويس در نيويورك تايمز گزارش می‏دهد، ريگان در ضمن سخنرانی برای گروهی از رهبران يهودی چنين گفت: \"اسراييل تنها كشور دموكراسی پايدار است كه ما می‏توانيم به آن، به عنوان محلی كه در آن هارمجدون، ممكن است پيش بيايد، تكيه كنيم.\"
رابرت شير خبرنگار، در مصاحبه مارس 1981 خود با جری فال ول فاش كرد كه رييس جمهور ريگان گفته است، ويرانی دنيای ما حقيقتا ممكن است \"به زودی زود\" اتفاق بيفتد. فال ول به شير اين كلام ريگان را گفته بود كه \"تاريخ دارد به نقطه اوج خود می‏رسد\" و اضافه كرده بود گمان نمی‏كند كه ما حتی 50 سال هم با آن فاصله داشته باشيم. و در برابر اين سوال شير از فال ول، كه پرسيده بوده: آيا ريگان هم با اين حرف او موافق بوده است يا نه؟ فال ول پاسخ داده بود: \"بله، او هم با اين حرف موافق است. من گاهی اوقات اعتقاد پيدا می‏كنم كه ما حالا به سرعت داريم به هارمجدون می‏رسيم.\"
دو سال بعد، ريگان ترتيبی داد تا فال ول در جلسه شورای امنيت ملی شركت كند و با كاركنان عالي رتبه دولت آمريکا درباره نقشه‏های جنگ هسته ای با روسيه، به بحث بپردازد. همچنين از قراری كه هال ليندسی می‏گويد، ريگان تصويب كرد كه نويسنده هواخواه مشيت الهی كتاب \"زمين، ستاره بزرگ مرحوم\" درباره يك جنگ هسته ای با روسيه، برای استراتژی پردازان پنتاگون سخنرانی كند.
در يكی از روزهای اكتبر 1983، ريگان فاش كرد كه هارمجدون همچنان ذهن او را اشغال كرده است. رييس جمهور ريگان در ضمن گفتگوی تلفنی خود با تام داين از كميته روابط عمومی آمريکا و اسراييل، يعنی نيرومندترين گروه هواخواه اسراييل در كنگره آمريکا، اين حرف را زده است. از قرار گزارش داين، رييس جمهور گفته است:
\"می‏دانيد، من به انبيای كهن شما در عهد قديم برمی گردم، به علامت هايی كه هارمجدون را پيشگويی كرده‏اند؛ و هميشه در اين شگفتی هستم كه آيا ما همان نسلی نيستيم كه ناظر آن پيشامد خواهيم بود؟ من نمی‏دانم شما اين آخرها به هيچكدام از آن پيشگويي ها توجه كرده‏ايد يا نه؟ اما حرف مرا باور كنيد؛ اين پيشگويي ها به يقين زمانهايی را توصيف می‏كنند، كه ما در آن به سر می‏بريم.\"
ريگان در سه نوبت در سالهای 1982، 1983 و 1984، برای بنگاه های سخن پراكنی مذهبی ملی (N.R.B)، كه اكثريت بسيار بالای آن را هواخواهان مشيت الهی تشكيل می‏دهند و معتقد به نزديك شدن يك جنگ هسته‏ای هستند، سخنرانی كرد.
ريگان در سال 1982، در حالی كه اعضای N.R.B برايش كف می‏زدند، چنين گفت: شايد اين حادثه، ديرتر از آنچه كه ما فكر می‏كنيم، روی بدهد\". به نظر آنان جنگ آخرالزمان هارمجدون، خود پيش درآمد و مژده دهنده دومين ظهور مسيح خواهد بود.
ريگان در خطابه سال 1983 خود به N.R.B، اهميت كتاب مقدس را در زندگی خود، چنين توصيف كرد: \"در ميان دو ورقه مقوايی كه اين كتاب منحصر به فرد را در ميان گرفته اند، پاسخ همه پرسش ها و همه مساله هايی كه امروز در برابر ما قرار گرفته‏اند، وجود دارد.\"
او در سخنرانی سال 1984 خود برای 4000 نماينده N.R.B، موافقت خود را با كسانی كه می‏گويند \"بهتر است انسان بميرد، اما سرخ نباشد\"(7) چنين ابراز داشت. او برای آشكار ساختن احساس خود در اين باره، داستانی را نقل كرد: وقتی در پيش صحنه يك گردهمايی مذهبی در لوس آنجلس حضور داشتم، كه پت بون خواننده، سخنران برجسته آن بود. دو دختر بودن هم كه در آن موقع دختركان كوچكی بودند، حضور داشتند. بون گفت: \"با اين كه دو دختر را در روی زمين بيش از هر چيز دوست می‏دارد، ترجيح می‏دهد كه اين دو همين حالا با اعتقاد به خداوند بميرند، اما در يك رژيم كمونيستی بزرگ نشوند.\" ريگان در همين سخنرانی سال 1984 خود برای نمايندگان N.R.B بون را برای گفتن چنين جمله سنگينی بر ضد شيطان كمونيستی، مورد تحسين قرار داد، و گفت \"تا وقتی بون، اين حرف را نزده بود، من به او كم بها می‏دادم.\"
بسياری از هواخواهان پر و پا قرص مشيت الهی، روسيه را شيطانی، و امپراطوری شيطان می‏دانند. ريگان اين كلام را در 8 مارس 1983 ايراد كرده است: \"آنها (اتحاد شوروی) كانون شيطان در دنيای مدرن كنونی هستند\". او باز ضمن سخنرانی برای انجمن مسيحيان پروتستان چنين گفت: \"اعتقاد من بر اين است كه كمونيسم، فصل غم‏انگيز و عجيب ديگری از تاريخ بشر است كه، حتی حالا، آخرين صفحه هايش دارد نوشته می‏شود.\"
جيمس ميلز، در مقاله پيش گفته‏اش در سان ديه گو مگزين، می‏نويسد: كاربرد اصطلاح \"امپراطوری شيطان\" در مورد شوروی توسط ريگان، تنها لفاظی و بازی با كلمات نبود، كه برای خوش آيند بنيادگرايان مذهبی و سياسی ابراز شده باشد، بلكه بيشتر اظهار عقيده‏ای بود كه \"از عقيده‏ای كه آن شب، در سال 1971 ابزار كرده بود، برمی خاست.\"
ميلز در مقاله خود نوشت كه ريگان در مقام رياست جمهوری \"هميشه تعهد خود را نسبت به انجام وظايفش در تحقق اراده خداوندی درست همانند هر متدين معتقد عالی مقام ديگری ابراز می‏دارد\" و افزود: ريگان به ويژه انجام اين تعهد را كه در صدد باشد تا قدرت نظامی ايالات متحده و متفقان آن را بالا ببرد، همواره احساس می‏كند. ميلز چنين ادامه می‏دهد:
\"درست است كه حزقيال نبی پيروزی ارتش اسراييل و متفقان آن را در جنگ وحشتناكی بر ضد نيروهای تاريكی، پيشگويی كرده است؛ اما مسيحيان محافظه كاری مانند ريس جمهور ما نبايد اين تفنن گرايی روحی را بر خود هموار كنند؛ و اين پيروزی را مسلم فرض كنند. قدرتمندتر كردن نيروهای بر حق، برای اين كه در اين مهمترين جنگ پيروز بشوند، در چشم اين گونه آدمها، خود به تحقق رسانيدن پيشگويی‏های خدايی است؛ و آن را مبتنی بر اراده خداوندی در مورد آخرت و آمدن درباره مسيح برای سلطنت هزار ساله‏اش می‏دانند.
\"اگر ريگان هنوز هم به آنچه كه در سال 1971 به من گفت، اعتقاد داشته باشد - كه هنوز اعتقاد داشتن يا نداشتن او، خود موضوع بحث و گفتگوی بسياری از مقاله نويسان مطبوعات در سالهای اخير بوده است - من هيچ ترديد ندارم كه او حالا مسئوليت های خودش را، به عنوان رهبر دنيای غرب تلقی می‏كند. و به نظر من چنين می‏رسد كه او در هنگام بيشتر تصميم گيريهای سياسی خودش، زير نفوذ اين احساس است.\"
ميلز باز ادامه می‏دهد: \"طرز تلقی او، درباره هزينه‏های نظامی و ناشنوايی او در برابر هر گونه خلع سلاح هسته‏ای، به يقين، در زير نفوذ اين بينش مكاشفه‏ای قرار دارد.\" زيرا كه \"هارمجدون، آن گونه كه در كتاب های حزقيال نبی و مكاشفه يوحنا پيشگويی شده است، ممكن نيست در يك دنيای خلع سلاح شده تحقق پيدا كنند. هر كس كه معتقد باشد اين پيشگويي ها بايد تحقق پيدا كنند، نمی‏تواند عملی شدن خلع سلاح را بپذيرد. چون اين بر خلاف طرح خداوندی و كلام اوست.\"
ميلز در ادامه سخن خود می‏گويد: \"سياست های داخلی و پولی رييس جمهور هم با تعبيرهای مو به موی پيشگويي های كتاب مقدس همخوانی دارد.\" چون، \"اگر دنيا به زودی به آخر برسد، ديگر دليلی ندارد كه درباره بازپرداخت بدهی‏های ملی كاری بكنيم.\"
\"پشتيبانی او از محافظه كاران نوينی مانند جيمس وات، در زمينه حفاظت محيط زيست هم - اگر بدين گونه به موضوع نگريسته شود - معنی پيدا می‏كند؛ چون اصولا چرا بايد در بند حفظ محيط زيست بود؟ چرا بايد وقت و پول را بيهوده صرف حفاظت اين چيزها برای نسل آينده بكنيم، در حالی كه همه چيز - از جمله اين چيزها - سرانجام در يك آتش سوزی همه جاگير، در آخرت خاكستر خواهد شد؟\"
\"تحقق پذيرفتن بازگشت مسيح به زمين\"، به عنوان يك هدف سياسی، هرگز رقابت تامين هزينه‏های وسايل و لوازمی مانند تراكتورهای آبی - خاكی را، برنمی تابد. بنابراين، نتيجه می‏گيريم كه همه برنامه‏های داخلی، بويژه آنهايی كه مستلزم سرمايه گذاری هستند، بايد كنار گذاشته شوند، تا همه پولها صرف تامين مالی افزايش و تكميل سلاحهای هسته‏ای بشوند، تا اينكه با راندن هلاكت آتشين بر سر دشمنان شيطانی خداوند و امت او، ممكن گردد.\"
يكی از برجسته‏ترين انديشه‏هايی كه توسط جيمس ميلز در مقاله‏اش ابراز شده اين است كه \"هارمجدون، در دنيايی كه خلع سلاح شده باشد، نمی‏تواند تحقق پذيرد.\" با اين كه همه ملت ها دارند سلاح های بيشتر و بيشتری می‏سازند - اما هيچ كدام بيشتر و سريع‏تر از ايالات متحده سلاح نمی‏سازند - امروز، بنا بر كتاب \"ميدان های نبرد هسته‏ای\" اثر ويليام ام. آركين و ريچارد دبليو. فيلد هاوس، ايالات متحد دارای 670 جنگ‏افزار هسته ای در 40 ايالت است، كه جمع كلاهك های آنها، به 14599 بالغ می‏گردد. آلمان غربی ميزبان 3396 جنگ‏افزار هسته‏ای آمريکايی است؛ انگليس 1268؛ ايتاليا 549؛ تركيه 489؛ يونان 164؛ كره جنوبی 151؛ هلند 81 و بلژيك 25.
چنان كه وزير سابق دفاع، كلارك كليفرد، در 14 اوت 1985، در باشگاه ملی مطبوعات در واشنگتن دی.سی. اظهار كرد، \"امروز قدرت ويرانگری نيروهای هسته ای جهان، يك ميليون بار نيرومندتر از قدرت بمبی است كه ما بر هيروشيما افكنديم؛ با اين همه، ما چه می‏كنيم؟ باز هم داريم سلاح های بيشتری می‏سازيم.\"
از وقتی جرج بوش رييس جمهور شده است، ما نشانه‏ای در دست نداريم كه او شخصا از خداشناسی هارمجدون پشتيانی كرده باشد. اما خبرنگارانی مانند الينور برچر از شهر لوييزويل، كنتاكی كورير جرنل (25 سپتامبر 1985) و ليز سميث خبرنگار نيويورك ديلی نيوز (3 اكتبر 1988) پرسشهايی را درباره اعتقادهای مذهبی دان و ماريلين كويل (معاون رييس جمهور و همسرش) مطرح ساخته‏اند. اين خبرنگاران گزارش داده‏اند كه \"هم والدين دان، و هم ماريلين كويل، در شمار پيروان متعصب سرهنگ رابرت بی ثايم (پسر) از شهر هوستون، يعنی هواخواهان دو آتشه مشيت الهی هستند، كه گفته می‏شود \"صدها بار دست راستی‏تر از جری فال ول است.\"
من خودم، مصاحبه تلويزيونی ماريلين كويل را در شبكه تلويزيونی ای.بی.سی. گوش كرده‏ام، كه از اعتقادهای مذهبی خودش و همسرش دفاع می‏كرد. اما از آنجا كه دال كويل، دسترسی نزديكی به \"دگمه\" (آغازگر جنگ هسته ای) دارد، خداشناسی او در مورد هارمجدون، بيش از تنها اعتقاد شخصی او اهميت پيدا می‏كند. مساله اينجاست كه اعتقاد او به اين كه خداوند، خواستار نابودی كره ما، كره زمين است، ديگر به \"مساله\" همه ما آمريکاييان مبدل می‏شود.


---------------------------------
پی نوشت:
1- متن آيه 4 باب 12 كتاب دانيال نبی: \"اما تو ای دانيال كلام را مخفی دار و كتاب را تا آخرالزمان مهر كن.\"
2- متن آيه 20 باب 22 مكاشفه يوحنا:\"او كه بر اين امور شاهد است می‏گويد بلی می‏آيم. آمين، بيان ای خداوند عيسی*\".
3- متن آيه 12 باب 14 كتاب زكريای نبی:\"و اين بلاای خواهد بود كه خداوند بر همه قومهاای كه با اورشليم جنگ كننده، وارد خواهد آورد* گوشت ايشان در حالتی كه بر پای خود ايستاده‏اند كاهيد خواهيد شد و چشمانشان در حدقه گداخته خواهد گرديد و زبان ايشان در دهانشان كاهيد خواهد گشت.
4- گوينده در اينجا عاميانه سخن گفته است.
5- تعميدی يا Baptist نام يكی از فرقه‏های مذهب پروتستان است.م.
Ghost of Hagar -6
7- اين جمله كوتاه در زبان انگليسی دارای سجع می‏باشد: Better dead than red








یک شنبه 22 فروردین 1389  :: نويسنده : یاران 313
1989 توسط «گریس هال سل»، نویسنده آمریکایی، به رشته تحریر در آمده است. بخش های دیگری از این کتاب نیز در روزهای آینده بر روی سایت قرار خواهد گرفت.
------------------------------------------------

نبرد هارمجدّون(1)
از سال 1980، اين عادت در من پيدا شده است كه هر يكشنبه، برنامه «ساعت بشارت انجيل كهن» فال ول را در تلويزيون بگيرم.
براى آنكه مطالب بيشترى درباره خداشناسى هار مجدون فال ول بدانم؛ و دريابم كه پيروانش تا چه اندازه مانند خودش فكر مى‏كنند، در سال 1983، در گشت مسافرتى به سرپرستى او به سرزمين قدس، نام نويسى كردم.
من يكى از 630 نفر مسيحى‏اى بودم، كه از نيويورك به تل آويو پرواز كرديم. در آنجا ما را به گروههاى حدود 50 نفرى تقسيم كردند. به هر يك از گروهها يك اتوبوس و يك راهنماى اسراييلى اختصاص داده شده بود. ما پس از يك استراحت شبانه با اتوبوس ها يمان به راه افتاديم.
حالا در اين سفر كوتاه، شما هم با من همراه شويد:
براى اين كه به دره مجدو برويم، از تل آويو حدود 55 مايل به طرف شمال سفر ‏مىكنيم. به محلى مى‏رسيم كه در 20 مايلى جنوب - جنوب شرقى حيفا، قرار دارد و فاصله آن از درياى مديترانه، حدود 15 مايل است پس از پياده شدن از اتوبوس، با كلايد، يك مدير اجرايى بازرگانى بازنشسته از مينياپوليس، كه سالهاى آخر دهه 60 سالگى خود را مى‏گذراند، همگام مى‏شوم. كلايد، فارغ التحصيل كالج است و در جنگ دوم جهانى، در ارتش آمريكا با درجه سروانى، در آفريقاى شمالى و اروپا، خدمت كرده و به خاطر فرماندهى هوشمندانه سربازانش و شجاعت شخصى اش در زير آتش دشمن به گرفتن نشان افتخار، مفتخر شده است. قدى دارد در حدود شش پا و هيكلى مناسب، كه آن را نتيجه خدمتش در ارتش مى‏داند.
همسر كلايد دو سال پيش درگذشته است و به همين جهت در اين سفر تنهاست. سر و وضعش تميز و مرتب است. با شلوارى پشمى، پيراهنى سفيد، كراوات مناسب و كت كشمير؛ سرى دارد پرمو كه تنها بخشى از آن خاكسترى شده است.
فاصله كوتاهى تا يك تل يا پشته كوچك، پياده طى مى‏كنيم. اين تپه‏اى است مصنوعى، كه از لايه‏هاى مختلف يا برجا مانده از گياهان و جانوران و يا جامعه‏هاى باستانى كهن پوشيده شده است.
كلايد توضيح مى‏دهد: «زمانى در اينجا يك شهر قديمى كنعانى قرار داشته است» و اضافه مى‏كند كه ما در لبه جنوبى فضاى بزرگ گسترده و هموار دشت اسدرالون (2) قرار داريم، كه در كتاب مقدس «دره جزرال» هم گفته شده است.
در زمانهاى قديم مجدو شهر بسيار مهمى بود. اين شهر در محل تقاطع دو جاده مهم استراتژيك نظامى و كاروان رو قرار داشت.
كلايد، اين كهنه سرباز از تاريخ دان مى‏گويد: «جاده ماريس، يعنى جاده باستانى ساحلى، كه مصر را از راه مجدو، به دمشق و مشرق مربوط مى‏ساخت، از اين دره مى‏گذشت.»
مى‏گويم: «پس با اين توصيف، اين محل هميشه ميدان جنگ بوده است؟»
كلايد پاسخ مى‏دهد: «بله، برخى از تاريخ نويسان اعتقاد دارند، كه در اينجا بيش از هر جاى ديگر در جهان، جنگ روى داده است. فاتحان كهن هميشه مى‏گفتند، هر فرماندهى كه مجدو را داشته باشد، در برابر همه مهاجمان پايدارى مى‏كند.»
«شما در صحيفه يوشع بن نون (باب 12، آيه 21)(3) مى‏خوانيد كه چگونه يوشع و اسراييليان، در اينجا كنعانيان را شكست دادند. و در «كتاب داوران» باب چهارم و پنجم مى‏خوانيد كه دو قرن پس از آن نيروهاى اسراييلى در زير فرماندهى دبوره و باراق، در نبردى بر سيسرا سردار كنعانيان چيره شدند.(4)»
«و بعد چنانكه مى‏دانيم، شاه سليمان اين شهر را مستحكم ساخت و به مركزى براى اسبها و ارابه هايش بدل كرد.
حتى در طى سالهاى عمر من هم در اينجا نبردهاى مهمى داشته‏ايم. نزديك به پايان نخستين جنگ جهانى، در سال 1918، ژنرال انگليسى آلن بى، درست در همين جا در مجدّو، به پيروزى قاطعى بر تركها دست يافت.»
همه عضوهاى گروه ما، به پياده روى خود تا يك نقطه مناسب ادامه مى‏دهيم و سپس در نقطه‏اى كه بر همه دره جزدال كه به سوى شمال غربى تا دوردست اشراف دارد، غرق تماشا مى‏شويم.
كلايد با صداى هيجان زده‏اى مى‏گويد: «و سرانجام، حالا دارم ميدان آخرين نبرد بزرگ را تماشا مى‏كنم!»
مى‏پرسم: اما آخر شما از كجا مى‏دانيد كه نبرد نهايى در اينجا روى خواهد داد؟
- «شما همين اسم - يعنى مجدّو - را بگيريد، كلمه عبرى هار، يعنى كوه را به آن اضافه كنيد. اين دو كلمه به شما هارمجدّو را مى‏دهد، كه ما هارمجدّون ترجمه مى‏كنيم.»
در حالى كه او صحبت مى‏كند، من مى‏كوشم استدلال او را، با جستجوى هار يا كوه دنبال كنم؛ اما كوهى پيدا نمى‏كنم. با وجود اين، چون دره روبروى خودمان را مى‏توانيم ببينم، پس نقطه مناسبى كه روى آن ايستاده‏ايم، بآسانى مى‏تواند هار (كوه) تلقى بشود. اما با همه اينها، آيا هارمجدّو - كه كلمه كلمه به معنى كوه مجدو است - به يك محل دلالت مى‏كند يا يك رويداد؟
كلايد، كمى با بى حوصلگى پاسخ مى‏دهد: «نه، نه، اين ميدان نبردى است كه همه ملتها در آن درگير مى‏شوند. اين آخرين نبرد ميان نيروهاى نيكى و نيكوكارى به رهبرى مسيح و نيروهاى شيطانى به رهبرى دجال خواهد بود.»
من، مانند ميليونها مردم ديگر، سخن كلايد را باور مى‏كنم. من هميشه چيزهايى درباره هارمجدّون شنيده بودم، اما با همه شنيدن هاى اين واژه اشتقاق آن را نمى‏دانستم. پرسيدم كه آيا درباره اين واژه هارمجدّون مطالب زيادى خوانده‏ايد؟
- «مى‏دانيد، واژه هارمجدّون تنها يك بار در انجيل آمده است؛ يعنى درست همان كه در كتاب مكاشفه يوحنا باب شانزدهم، آيه 16 آمده است؛ و سپس اين آيه مختصر را نقل مى‏كند:
«و ايشان را به موضعى كه آن را در عبرانى هارمجدّون مى‏خوانند، فراهم آوردند.»
از آن جا كه اين واژه در زندگى ما نقش چنين با اهميتى دارد، اميدوارم بتوانم اشتقاق آن را پيدا كنم، من آنچه را كه كلايد گفت تكرار مى‏كنم: در كتاب عهد عتيق، هيچ ذكرى از اين واژه نشده است. در كتاب عهد جديد هم تنها يك مورد، يعنى در باب مكاشفه كه گاهى مكاشفات، يا مكاشفه يوحناى قديس هم گفته مى‏شود، آمده است. اما من هنوز سردرگم هستم، در حالى كه در مكاشفه، از «محلى» به نام هارمجدّون صحبت مى‏كند، كلايد اصرار دارد كه هارمجدّون معنى يك نبرد را مى‏رساند.
كلايد مى‏گويد: «يوحناى پيش گو كتاب مكاشفه را نوشته است؛ و چنانكه مى‏دانيم ما از همين اثر يوحنا است كه بيشترين اطلاعات خودمان را از آخرين روزهايى كه داريم مى‏گذرانيم، به دست مى‏آوريم. او تصوير كاملى از آخرين نبردى كه بايد درست در همين محل صورت بگيرد، به دست داده است. به ياد داريد كه او در پيشگويى خود از اين نبرد بزرگ، مى‏نويسد(5):
«و بلدان امتها خراب شد... و هر جزيره گريخت و كوهها ناياب گشت.» و بعد مى‏افزايد:
«خداوند همه چيز را درباره آينده مى‏داند. هيچ چيز را از او گريزى نيست. خداوند از همان آغاز مى‏داند، چه كسى به هاويه خواهد رفت و چه كسى دقيقا نخواهد رفت. هنگامى كه خداوند قانون را نازل كرد، دقيقا مى‏دانست كدام انسان قادر به رعايت آن نخواهد بود.»
من به خودم جرات داده مى‏پرسم: «خداوند از پيش مى‏داند؟ و از پيش مقرر كرده است؟»
- «شما بايد به خاطر داشته باشيد كه اين از پيش دانستن، تعيين كننده همه چيز نيست. اما آنچه كه خداوند مى‏داند، فراتر از هر حدس و گمانى است. آنچه خداوند مى‏داند، با يقين كامل صددرصد مى‏داند؛ و او همه چيز را مى‏داند.
«در كتاب مكاشفه، خداوند با بكار گرفتن يوحنا، توصيف كاملى از آنچه كه اين جنگ آخرالزمان خواهد بود، به ما مى‏دهد»
و ادامه مى‏دهد:«يك ارتش 200 ميليونى شرقى در طى يك سال به سمت غرب به حركت درمى آيد. اين ارتش به حركت درمى آيد و در تغيير مكان خود پرجمعيت‏ترين ناحيه‏هاى جهان را پيش از رسيدن به رودخانه فرات، ويران خواهد ساخت.»
«باب 16 مكاشفه به ما مى‏گويد كه رودخانه فرات خشك خواهد شد، و اين به پادشاهان مشرق زمين، مشرقيان، اجازه خواهد داد كه سرزمين اسراييل را درنوردند.»(6)
- تكرار كردم: پادشاه مشرق زمين؟ و ذهن من به سوى سرزمينهاى جهان كه در مشرق رود فرات قرار دارند، به پرواز درمى آيد. هيچ پادشاهى كه امروز در آن ناحيه حكمروايى داشته باشد به ذهنم خطور نمى‏كند. در زمان ما، شاه ايران آخرين پادشاه مشرق رود فرات بود. امروز ديگر هيچ شاهى در آنجا نيست، اما در زمان يوحنا چنين شاهانى وجود داشتند - پس گفتم آيا اين نمايانگر آن نيست كه يوحنا اين سخنان را درباره زمان خودش گفته است، و نه زمان ما؟
كلايد گفت:«نه، نه، شما مى‏توانيد پادشاهان را به معنى رهبران يا سران دولتها بگيريد.»
كلايد كه در همه جا طرفدار جدى تعبير كلمه به كلمه كتاب مقدس است، در اين مورد، خود كلمه كتاب مقدس را قبول ندارد.
حرف او را قطع نمى‏كنم و او به نقل خود ادامه مى‏دهد: «اين پادشاهان - يا رهبران - تمامى ربع مسكون، بزرگترين ارتش تاريخ جهان را درست به اينجا، به مجدّو مى‏آورند.» با چشمان فراخ شده سخن مى‏گويد و چهره‏اش وقتى از فرشته‏اى حرف مى‏زند كه پياله خود را بر نهر عظيم فرات ريخت و آبش خشكيد تا راه ارتش بزرگ پادشاهانى كه از مشرق آفتاب مى‏آيند از بستر آن باز بشود، برق و درخشندگى ناشى از پيش بينى به خود مى‏گيرد.
اما وقتى سازمان دادن يك ارتش خوب، ارتشى بسيار كوچكتر از همه ارتش هاى مشرق زمين، تا اين اندازه دشوار باشد، چگونه يك رهبر، يا گروهى از رهبران مى‏توانند موفق به بسيج كردن يك ارتش 200 ميليون نفرى بشوند؟
كلايد مى‏گويد: «خوب، روشن است، اين رهبران هدف هاى ژئوپليتيك دارند، و ارواح شيطانى آنان را به پيش مى‏رانند».
پرسيدم: ارواح شيطانى؟
- «در اين مورد، اينها همان ارواح شيطانى فرشتگان به خاك افتاده‏اى هستند، كه از شيطان در عصيانش در برابر خداوند، پشتيبانى كردند. پس از اينكه اين ارواح شيطانى بر ذهن رهبران جهان مسلط شدند، اين رهبران و ارتش هاى جهان، نادانسته به پيادگان آنها تبديل مى‏شوند.»
به نظرم همه چيز دارد بخوبى جفت و جور مى‏شود. براى اينكه مطمئن شوم كه همه چيز را به درستى فهميده‏ام، گفتم: آيا اين دجال است كه اين ارواح شيطانى را در ذهن رهبران جهان جاى مى‏دهد؟ و كلايد تصديق كرد.
كلايد علاوه بر ارواح شيطانى، از «وحش» مكاشفه يوحنا هم صحبت كرد و توضيح داد كه: «وحش، يعنى اينكه اتحاد نيرومندى از ملت هاى اروپايى و گروهى از ملت ها كه در آخرين روزها به پا خواهند خاست، به وجود خواهد آمد. حالا ما مى‏دانيم كه داريم در عهد آخرالزمان زندگى مى‏كنيم. زيرا پيدايش اتحاد نيرومند ملت هاى اروپايى را ديده‏ايم - و اين همان چيزى است كه ما جامعه اقتصادى اروپا يا بازار مشترك مى‏ناميم. با مطالعه اين پيش‏گويى، ما مى‏توانيم به چشم ببينيم كه خداوند همه اين رويدادها را از پيش خبر داده است.(7)
«همه آنچه كه روي دادنش را در جهان امروز مى‏خوانيم، به روشنى نشانگر اين است كه اين پيشگويى به زودى روى خواهد داد.
و در اين نبرد آخرالزمان - كه با مطالعه زكرياى نبى و همين مكاشفه از آن آگاه مى‏شويم - نيروهاى ملت هاى سرتاسر زمين در زير فرمان دجال، بر ضد خداوند ما عيسى مسيح و قديسان پرافتخارش خواهند جنگيد و چنان كه مى‏دانيم، مسيح، در اين خونين‏ترين نبرد تاريخ، آن ميليون ها را از ميان خواهند برد و دجال را به قتل خواهد رسانيد.»
كلايد براى اينكه نكته‏اش را اثبات كند، آيه هشتم از باب دوم تسالونيكيان (كتاب عهد جديد) را از بر خواند:
«آن گاه آن بى دين - كه كلايد اضافه مى‏كند، منظور از بى دين همان دجال است - ظاهر خواهد شد، كه عيسى خداوند، او را به نفس دهان خود هلاك خواهد كرد و به تجلى ظهور خويش او را نابود خواهد ساخت.»
من براى كلايد تفسير كردم كه، احتمال ندارد مسيحيان، جز در مورد بهشت و جهنم، اين اندازه انديشه و كلام را به هارمجدّون اختصاص داده باشند.
هنگامى كه كلايد و من، گرم گفتگو هستيم، ديگر كسان گروه ما، با نشستن بر روى سنگها يا علفها، غرق انديشه درباره اين دره داراى مزرعه‏هاى گندم و جو و باغهاى ميوه شده‏اند. در حالى كه اين دره تا اين اندازه ساكت و آرام تا اين اندازه صلح‏آميز به نظر مى‏رسد، رفتار و گفتار كلايد نشانگر آن است كه زير و رو شدن همه جهان در يك انفجار بزرگ، ناگزير به نظر مى‏رسد. او از جزئيات توصيف خودش درباره اين آتش سوزى بزرگ، سخت مطمئن به نظر مى‏رسد.
با اين همه، اين جنگ قرار است كه در همين ميدان برابر ما روى دهد - دره‏اى كه چنان كوچك است، كه در يك مزرعه نيراسكا جاى مى‏گيرد؛ و اگر در يك ايلخى پرورش گاو تگزاس قرار داشته باشد، در آن گم مى‏شود. در حالى كه به سوى اين دره كوچك آرام پوشيده از مزرعه‏هاى با سنگچين از هم جدا شده اشاره مى‏كردم، به كلايد گفتم كه اينجا، براى يك چنين جنگ عظيمى، بيش از اندازه كوچك به نظر مى‏رسد.
خيلى جدى گفت: «نه، تانكهاى خيلى زيادى را مى‏توان در اينجا جاى داد.»
تكرار كردم، تانكها، و همه ارتشهاى روى زمين؟
- «بله، همه اين ها را. اما بايد به خاطر داشته باشيد كه اين بزرگترين نبردى خواهد بود كه تاكنون روى داده است. چندين ميليون نفر، همين جا خواهند مرد.»
پرسيدم: «و يك جنگ هسته‏اى همين جا، در مجدّو شروع خواهد شد و همه دنيا را ويران خواهد كرد؟»
پاسخ داد: «بله، شما اين را در باب سى و هشتم و سى و نهم صحيفه حزقيال نبى مى‏خوانيد. در اين دو باب يك جنگ هسته‏اى توصيف شده است. سپس مى‏گويد: «باران هاى سيل آسا و تگرگ سخت آتش و گوگرد، تكان هاى سختى در زمين پديد خواهند آورد، كوه ها سرنگون خواهد شد و صخره‏ها خواهد افتاد و جميع حصارهاى زمين منهدم خواهد گرديد، رويارو «در برابر هر گونه وحشت».(8) امكان ندارد كه حزقيال نبى، به چيز ديگرى جز مبادله سلاح هاى تاكتيكى هسته‏اى، اشاره كرده باشد.»
اطمينان و يقين كلايد، احساس واقع بينى مرا متزلزل مى‏سازد. با اين حال مى‏دانم، او چيزى را مى‏گويد، كه ميليون ها آمريكايى، دقيقا به آن باور دارند.
- پرسيدم: «آيا تصور كلايد از مسيح، شبيه يك ژنرال پنج ستاره‏اى است كه ارتش ها را رهبرى مى‏كند؟ و آيا كلام كتاب مقدس را چنان تعبير مى‏كند كه مسيح به عنوان سر فرمانده آن، نيروهايى را كه بر ضد او متحد شده‏اند، با به كار بردن سلاح هاى هسته اى، نابود خواهد كرد؟»
- پاسخ داد: «بله، در واقع مى‏توانيم انتظار داشته باشيم كه مسيح، ضربه نخست را وارد كند. او، سلاح نوينى را براى نخستين بار، به كار خواهد برد. و اين سلاح، همان اثرهايى را خواهد داشت، كه بر اثر يك بمب نوترونى ايجاد مى‏شود. شما مى‏توانيد اين مطلب را در آيه دوازدهم باب چهاردهم كتاب زكرياى نبى بخوانيد، كه مى‏گويد:
- «گوشت ايشان در حالتى كه بر پايهاى خود ايستاده‏اند، كاهيده خواهد شد و چشمانشان در حدقه گداخته خواهد گرديد، و زبان ايشان در دهانشان كاهيده خواهد گشت.»
مى‏پرسم، منظور حرف كلايد اين ست كه آيا خود مسيح ضربه نخست را خواهد زد؟ كلايد پيش از دادن پاسخ همه قد شش پايى خودش را روى پاهايش راست مى‏كند و با صداى قوى و سخت صميمى خود مى‏گويد:
«بله، عيسى مسيح به اين زمين باز مى‏گردد، تا حكومت الهى را در آن برقرار سازد ؛ و اين كار را از ستاد خود در اورشليم، خواهدكرد.»
- و بر سر يهوديانى كه در اسراييل زندگى مى‏كنند، چه خواهد آمد؟
كلايد گفت: «دو سوم يهوديانى كه در اينجا زندگى مى‏كنند، كشته خواهند شد. اين مطلب را مى‏توانيد در آيه‏هاى هشتم و نهم باب سيزدهم كتاب زكرياى نبى بخوانيد.(9)امروز در حدود 13 ميليون و نيم يهودى در جهان هستند. به اين ترتيب، خداوند به ما مى‏گويد كه 9 ميليون يهودى در اين نبرد، كشته خواهند شد - يعنى بيش از همه يهوديانى كه توسط نازي ها كشته شدند. آن قدر خون جارى خواهد شد كه خداوند آن را به چرخشت شراب‏گيرى، كه خون آنان را مى‏گيرد، تشبيه مى‏كند. تا مسافت 200 مايل، خون تا به دهانه اسبان، بالا خواهد آمد.»
پرسيدم، چرا كلايد تصور مى‏كند كه خداوند خواستار آن باشد، كه يك رشته از عقوبت ها را نازل گرداند تا بيشتر مردمان جهان را بكشد و بخش اعظم تمدن ما را نابود كند؟
كلايد گفت: «خداوند، اين كار را بيشتر به خاطر امت قديمى‏اش، يهوديان مى‏كند، خداوند دوران هفت ساله آزمايش سخت را مقرر كرده است، تا يهوديان تصفيه شوند، تإ وادارشان سازد، روشنايى را ببينند و مسيح را به عنوان نجات دهنده خود بشناسند.»
اعتراف مى‏كنم كه تعبيرهاى او، مرا سخت گرفتار شبهه كرده است. چرا خداوند بايد يهوديان را، يعنى برگزيده‏ترين در ميان همه امتها را برگزيده باشد، تنها براى اينكه - بنا بر واژه همراه با حسن تعبير كلايد- «آنان را تصفيه» كند؟
- «آيا نمى‏بينيد كه خداوند ميخواهد آنان در برابر تنها پسرش، خداوندگار ما عيسى مسيح به سجده درآيند؟»
سپس كلايد توضيح مى‏دهد كه خداوند پس از نابود كردن دو سوم اين امت، سرزمين اسراييل را نجات خواهد داد. يعنى اينكه خود شخصا وارد نبرد هارمجدّون خواهد شد. و خداوند همه آن چيزهايى را كه براى نابودى كسانى كه مصمم به آزادی اسراييل هستند، نيازمند است؛ در اختيار دارد.»
در ذهن من اين نكته شروع به جا افتادن مى‏كند كه كلايد اسراييل را دوست دارد، اما علاقه‏اى به يهوديان ندارد. به نظر مى‏رسد كه هيچ احساس تاسفى براى آن يهوديان يا ديگرانى كه مى‏گويد كشته مى‏شوند، در او نيست.
«هفت ماه طول خواهد كشيد تا يهوديان زنده اسراييل بتوانند همه سربازان كشته شده را دفن كنند» و به عنوان دليل، آيه دوازدهم باب سى و نهم كتاب حزقيال نبى را نقل مى‏كند: «و خاندان اسراييل مدت هفت ماه ايشان را دفن خواهند كرد تا زمين از وجودشان پاك گردد.»(10)
با پذيرش احتمال خطر تكرار سخنم، دوباره پرسيدم، چرا خداوند رحمان بايد بخواهد كه ما سلاح هاى هسته‏اى به كار ببريم؟
پاسخ داد: «به خاطر داشته باشيد، انسان دانش خود را و چگونگى ايجاد كردن اين قدرت ويرانگر را، از خداوند كسب كرده است. انرژى هسته‏اى، براى خداوند چيز تازه‏اى نيست؛ و تهديد يك همه سوزى هسته‏اى، قادر متعال را غافل گير نخواهد كرد. خداوند در همه اوقات مى‏داند چند ماهى در درياها و چند ستاره در آسمانها و چند دانه شن در ساحلهاى درياها وجود دارد. او خداوند عالم و قادر متعال است. آنچه كه او بخواهد، خواهد شد. هيچ انسان، يا امتى نمى‏تواند از تحقق اراده خداوندى جلوگيرى كند.»
و كلايد با لبخندى مرموز با اين سخنان، حرف خود را به پايان برد: «هنگامى كه مسيح دوباره به زمين بازگردد، از آسمانها به ارض اورشليم نزول خواهد كرد. ملاحظه كنيد، همه تاريخ مربوط و متمركز است بر امت اسرائيل كه تخم چشم و برگزيده خداوند دوباره زمان تاريخ بشر را به دست خود مى‏گيرد.»

پايان نزديك است‏
در طى گشت در سرزمين مقدس، من سخنان كلايد را روى نوار ضبط صوت ضبط كردم؛ و وقتى بعدها به آن گوش دادم، آن را بسيار همانند سخنان جرى فال ول و بسيارى از كشيشان معتبر انجيلى پروتستان تلويزيونى ديدم كه مى‏گويند: بى هيچ نرمشى از پيش چنين مقرر كرده است؛ و بنا به سخن كلايد، خداوند زمام تاريخ بشر را خود به دست مى‏گيرد.
پس از بازگشتم از سفر كوتاه 1983، به تحقيق پرداختم، ديگر كشيشان پروتستان انجيلى بنيادگرا در موضوع هارمجدّون ، چه مى‏گويند. در سال 1970، بيلى گراهام هشدار داد كه: «جهان اكنون به سرعت دارد به سوى جنگ آخرالزمان هارمجدّون خود نزديك مى‏شود» و «نسل كنونى جوان ما، شايد آخرين نسل در تاريخ باشد».
گراهام در فرصت ديگرى گفت: «اكنون بسيارى از مردم مى‏پرسند. اين آخرين جنگ آخرالزمان در كجاست؟ ما چه اندازه به آن نزديكيم؟ خوب، محل اين جنگ در غرب رودخانه اردن است، در دشت جزرال، ميان جليله و سامريه. ناپلئون وقتى اين جايگاه سترگ را ديد، گفت: «اين ميدان بزرگترين نبرد جهان است»، زيرا كه انجيل به ما آموزش مى‏دهد كه جنگ بزرگ آخرالزمان، اين بزرگترين جنگ تاريخ؛ در اين بخش جهان روى خواهد داد: يعنى در خاورميانه!»
س.س.كريب، رييس پيشين انجمن كشيشان پروتستان انجيلى، در سال 1977 نوشت: «شاه مسيح، ميليونها نظامى گرد آمده توسط ديكتاتور شيطان صفت، دجال را، به سختى تار و مار خواهد ساخت.»
هال ليندسى، نويسنده يك كتاب پرفروش، همه تاريخ را - يعنى تاريخ خاورميانه و همه جهان را - به كمك قرائت كتاب مقدس تعبير مى‏كند. او در كتاب خود به نام «زمين، سياره بزرگ مرحوم» مى‏گويد: دولت اسراييل، خط مرزى ميان رويدادهاى عمده كنونى و آينده است.
ليندسى مى‏گويد: «پيش از اين كه يهوديان، تشكيل يك ملت بدهند، هيچ چيز درست سر جايش نبود. تنها حالا كه اين اتفاق افتاده است، تحقق همه گونه علايم پيشگويى‏هاى نبوى، دارد سر جاى خودش قرار مى‏گيرد. زيرا كه برخى فضاهاى قدرت سياسى بايستى نخست پديد مى‏آمد، و اكنون بنابر الگوى پيشگويى‏هاى نبوى، كانون همه جهان در خاورميانه، و بويژه، در سرزمين اسراييل امروزى متمركز شده است. همه ملت هاى جهان، بر اثر آنچه كه در آن جا مى‏گذرد، به رنج و عذاب خواهند افتاد؛ و در آن درگير خواهند شد. حالا مى‏توانيم ببينيم چگونه آنچه كه در اين زمان ها روى مى‏دهد، مانند همين اتفاقهايى كه روزنامه‏ها مى‏نويسند، درست، با الگوى پيشگويي هاى نبوى جور درمى آيد.
ناخداى پيشين يك قايق رودخانه‏اى كه تولد دوباره يافته است و طلبه سمينارهاى مذهبى ليندسى شده، چهار سرانجام را براى مرحوم سياره بزرگ زمين پيشگويى كرده است، كه همگى دربردارنده پيشگويى‏هاى نبوى كتاب مقدس هستند؛ و در همه آنها اسراييل نقش اساسى را ايفا مى‏كند.
من ليندسى را در سال 1985، در يك گردهمايى دعاى صبحانه براى اسراييل، ملاقات كردم. او به عنوان ناظر و كارپرداز تحقق پيشگويي هاى نبوى، نسبت به بسيارى از پيشينيان، و حتى رقيبان خود، برترى در خور ملاحظه‏اى دارد. او از زمره واعظان سنتى بر حذر دارنده از آتش دوزخ و لعنت ابدى نيست. ليندسى با صداى كم و آرام و قيافه‏اى روشنفكرنما، آدمى است، تقريبا پنجاه ساله، با سرى پر از موها و سبيلهاى تيره. وى در شگرد جا زدن خود به عنوان كارشناس رويدادهاى تاريخ عمومى جهان، به استادى رسيده است. ظاهر آدمى دل سوز و در غم ديگران و علاقمند به آنان را دارد. او، در محفل هاى وعظ و خطابه، و حوزه‏هاى مذهبى - كه در آنها مدت هشت سال به عنوان عضو هيات علمى «جنگ صليبى دانشجويان در راه مسيح» كار كرده است - به عنوان سخنران و مبلغ شناخته شده پيشگويي هاى مكاشفه‏يى انبيا، محبوبيت دارد.
ليندسى در برداشت خود از كتاب مكاشفات، به گفته خودش «روش استقرايى و استنباطى» دارد. او مى‏كوشد آنچه را كه خداوند، از خلال دانش فنى و مجموعه واژگان محدود يوحناى رسول مى‏خواهد بگويد؛ استنباط و نتيجه‏گيرى كند. به عنوان مثال، يوحناى رسول، در مكاشفه يا روياى خود، ملخ هايى را با دم عقرب ديده بود. ليندسى حدس مى‏زند كه اينها هلى كوپترهاى كبرا هستند، كه از دم خودشان، يك نوع گاز فلج كننده اعصاب پخش مى‏كنند.(11)
ليندسى با قطعيت اظهار مى‏كند: نسلى كه از 1948 به اين سو به دنيا آمده است، شاهد عينى دومين ظهور مسيح خواهد بود.
اما پيش از آن رويداد، ما بايد هم جنگ «ياجوج و ماجوج» را ببينيم و هم نبرد هارمجدّون را. كشتار همه سوزى بدين گونه آغاز خواهد شد: همه عرب ها به اضافه كنفدراسيون روسيه، به اسراييل هجوم خواهند برد.
او در كتاب «دنياى نوينى دارد فرا مى‏رسد» مى‏نويسد: «فكرش را بكنيد، دست كم 200 ميليون سرباز از مشرق زمين، با ميليون ها سرباز بيشتر از مغرب زمين، در زير رهبرى دجال امپراطورى نوزاده روم (يعنى اروپاى غربى)!
«عيسى مسيح، نخست، كسانى را كه شهر او، اورشليم را غارت كرده‏اند، تار و مار خواهد كرد؛ سپس ارتش هايى را كه در دره مجدو يا هارمجدّون جمع شده‏اند، به هلاكت خواهد رسانيد. تعجبى ندارد اگر تا فاصله 200 مايلى اورشليم، خون تا دهنه اسبان بايستد .... همه اين دره با آلات و وسايل جنگى، حيوانات و جسدهاى آدميان، و با خون، پر خواهد شد!»
ليندسى مى‏نويسد: «باور نكردنى مى‏نمايد! ذهن آدمى، حتى نمى‏تواند رفتار ضد بشرى انسان با انسان را تصور بكند. با اين حال، خداوند اجازه مى‏دهد كه انسان در آن روز، ماهيت خود را به تمامى به نمايش بگذارد.
با خواندن كتاب ليندسى، من هيچ نشانى از روح اوگوستين قديس در كتاب «شهرخدا» را نمى‏يابم. وقتى او اعلام مى‏كند كه همه شهرهاى جهان در جنگ هسته‏اى آخرالزمان ويران خواهند شد، كوچكترين اثرى از اندوه، در او ديده نمى‏شود: «تصورش را بكنيد، شهرهايى مانند لندن، پاريس، توكيو، نيويورك، لوس آنجلس و شيكاگو با خاك يكسان شده باشند!»
تنها نيروهاى مشرق زمين يك سوم جمعيت جهان را نابود خواهند كرد. ليندسى مى‏نويسد:«مسيح زمين را ويران خواهد كرد و مردمانش را خواهد سوزاند. هنگامى كه «جنگ بزرگ آخرالزمان» به چنان نقطه اوجى رسيد كه تقريبا تمام آدميان كشته شدند، «عظيم‏ترين لحظه» فرا مى‏رسد - و مسيح با نجات دادن مومنان باقى مانده، نوع بشر را از نابودى كامل نجات خواهد داد. در اين ساعت، آن يهوديانى كه كشتار نشده باشند، به دين مسيح خواهند گرويد.
ليندسى مى‏گويد، پس از نبرد هارمجدّون، تنها 144000 يهودى زنده خواهند ماند؛ و همه آنان چه مرد، چه زن و چه كودك، در برابر مسيح سجده خواهند كرد و به عنوان مسيحيان نوآيين، همگى خود به تبليغ كلام مسيح خواهند پرداخت. و چنين به وجد درمى آيد: «تصورش را بكنيد! اينها شبيه 144000 بيلى گراهام يهودى خواهند شد، كه همگى با هم شروع به تبليغ كنند!»
جرى فال ول، موضوع هارمجدّون را تقريبا به هر موضوع ديگر ترجيح مى‏دهد. او در موعظه دوم دسامبر 1984 خود، وعظ خود را با قرائت آيه شانزدهم باب شانزدهم مكاشفات آغاز كرد - كه نخستين و تنها مورد ذكر هارمجدّون را در كتاب مقدس به دست مى‏دهد(12) - پس از ذكر اين آيه اعلام كرد:
«اين سخن در قلب مردم ترس مى‏پراكند! آخرين بار نبردى پيش مى‏آيد، سپس خداوند همه كيهان را در اختيار خود مى‏گيرد. كتاب مقدس در بابهاى 21 و 22 مكاشفات، به ما مى‏گويد، خداوند اين زمين را - يعنى آسمانها و زمين را - ويران خواهد كرد. و پطرس قديس در نوشته‏هاى خود مى‏گويد كه آن ويرانى، با يك حرارت بسيار سوزان، يا انفجار بس نيرومند همراه خواهد بود»
فال ول در «همه سوزى در هارمجدّون» ادامه مى‏دهد كه «دجال، وارد خاورميانه مى‏شود، و هيكل (تنديس) خود را در معبد يهودى، يعنى مقدس‏ترين معبدهاى مقدس، نصب مى‏كند و تقاضا مى‏كند كه همه جهان آن را به جاى خداوند بپرستند.
ميليون ها يهودى ديندار در اين مرحله كشته خواهند شد (آيه هشتم از باب سيزدهم كتاب زكرياى نبى (13))، اما باقيماندگان نجات خواند يافت (آيه نهم از باب سيزدهم كتاب زكرياى نبى)؛ و خداوند، به گونه خارق العاده‏اى آنان را در طى مدت سه سال و نيم آخر دوران آزمايش سخت، از خود پنهان خواهد ساخت. برخى خود را در شهر پترا (واقع در كشور اردن) كه داراى سنگهاى سرخ است تصور خواهند كرد. من نمى‏دانم چگونه، اما خداوند آنان را حفظ خواهد كرد؛ زيرا كه يهوديان امت برگزيده خداوند هستند.».
فال ول با نقل آيه يازدهم باب دوازدهم كتاب زكرياى نبى (14)، و آيه شانزدهم باب شانزدهم كتاب مكاشفه يوحناى نبى و همچنين آيه‏هاى سى و پنجم و سى و ششم باب سى و چهارم و آيه نخست همين باب سى و ششم از صحيفه اشعياى نبى (15) مى‏گويد:
«ميدان نبرد هارمجدّون از مجدو در شمال تا ادوم در جنوب، فاصله‏اى در حدود 200 مايل كشيده شده است. اين ميدان از درياى مديترانه در غرب تا تپه‏هاى موآب در شرق، خواهد بود؛ يعنى فاصله‏ى حدود 100 مايل و شامل وادى يهوشافاط هم مى‏شود. آيه دوم و همچنين دوازدهم باب سوم صحيفه يوييل نبى (16) را بخوانيد. و مركز همه اين ناحيه بنابر آيه‏هاى 1 و 2 باب چهاردهم كتاب زكريايى نبى (17) - شهر اورشليم و وادى جزرال، خواهد بود.
«در اين وادى چندين ميليون مردم به هارمجدّون درمى آيند كه شمار آنان بى گمان نزديك به 400 ميليون نفر خواهد بود. اينان براى آخرين همه سوزى بشريت جمع خواهند شد و يوييل نبى در آيه 14 باب سوم كتاب خود مى‏گويد، شاهان با ارتش هاى خود، از شمال و جنوب و شرق و غرب خواهند آمد. اين وادى، در برجسته‏ترين مفهوم آن، وادى تصميم درباره بشريت خواهد بود، كه چنانكه در مكاشفه يوحناى رسول اشارت شده است (آيه 15 باب نوزدهم)(18)، چرخشت خمر غضب و خشم خداى قادر مطلق، در آن ريخته خواهد شد.
«چرا اين ارتش ها در آنجا خواهند جنگيد؟ چرا دجال ارتش هاى همه جهان را بر ضد خداوند عيسى مسيح رهبرى خواهد كرد؟ در درجه نخست از اين رو كه او، از سلطنت خداوند نفرت دارد. نبرد، هميشه نبرد شيطان بر ضد مسيح بوده است. اين يك دليل. اين امت ها به علت فريب شيطان خواهند آمد. سوم، به علت نفرت اين امتها نسبت به خداوند عيسى مسيح. برخى معجزات در طى اين نبرد ظاهر خواهد شد. نهر عظيم فرات خشك خواهد شد (مكاشفه يوحناى رسول، آيه 12 باب 16)(19)، و ويرانى اورشليم حادث خواهد گرديد.»
فال ول باز با نقل مكاشفه يوحناى رسول، به سخن خود ادامه مى‏دهد: «تمامى مرغانى كه در آسمان پرواز مى‏كنند، به جهت ضيافت عظيم خدا فراهم مى‏شوند، تا بخورند گوشت پادشاهان و گوشت سپه سالاران و گوشت جباران و گوشت اسبها و سواران آنها و گوشت همگان را، چه آزاد، چه غلام، چه صغير و چه كبير».
فال ول ادامه مى‏دهد: «يوحنا در مكاشفه خود وحش را ديد.» و پادشاهان زمين را و لشكرهاى ايشان را كه جمع شده بودند، تا با خداوند عيسى مسيح و لشكر او جنگ كنند. در روياى يوحنا مردى هست كه بر اسب سفيدى سوار است. هنگامى كه جنگ هارمجدّون به پايان رسيد و ميليون ها نفر به خاك هلاك افتادند، خداوند عيسى مسيح، وحش و نبى كاذب (دجال) را زنده به درياچه آتش افروخته شده به كبريت خواهد انداخت» و عيسى مسيح، همه دشمنان ديگرش را كه به گونه‏اى در هارمجدّون زنده مانده‏اند، هلاك خواهد كرد.
فال ول تصوير وحشتناكى از پايان جهان تصوير كرده است. اما به نظر نمى‏رسد كه از آن هيچ غم و اندوهى و حتى نگرانى، داشته باشد. در واقع او وعظ خودش را با لبخند بزرگى به پهناى صورتش و گفتن اين جمله، به پايان برد:
«هى، چه عظمتى دارد مسيحى بودن! ما آينده‏اى بس عالى در پيش رو داريم.»
پس از گوش دادن به اين موعظه، من نوار «دكتر جرى فال ول، پيشگويى‏هاى كتاب مقدس را تعليم مى‏دهد» را، كه توسط «ساعت جزوى از كتاب مقدس كهن» در سال 1979 منتشر شده بود، گذاشتم. فال ول در اين نوار مى‏گويد:
«چنانكه مى‏بينيد، هارمجدّون واقعيت است، واقعيتى وحشتناك اما شكر خدا، اين پايان روزگار امت هاى جز يهودى و جز مسيحى است. زيرا كه پس از آن، صحنه براى سلطنت پادشاه ما، خداوندگار عيسى مسيح، در نهايت قدرت و افتخار آماده مى‏شود.
تقريبا تمام تعليم دهندگان كتاب مقدس كه من مى‏شناسم، بازگشت بسيار نزديك مسيح را پيش بينى مى‏كنند. و من مشخصا ايمان دارم كه ما بخشى از آن نسل آخرين هستيم. آن واپسين نسلى كه تا سلطان ما مسيح نيايد، نخواهد مرد.»
«در همين آخرها، پيش آمدهايى در روسيه اتفاق افتاده‏اند كه توسط حزقيال نبى، پيشگويى شده بود و بر ظهور مجدد نزديك خداوندگار دلالت مى‏كند. اين كمونيست ها بى خدا هستند، آنها مسيح را انكار مى‏كنند و هدف نهايى شان، تسخير جهان است. حدود 26 قرن پيش، حزقيال، نبى يهودى، پيشگويى كرده است كه چنين امتى، درست پيش از دومين ظهور مجدد مسيح، از شمال فلسطين قيام خواهد كرد.
«در باب هاى 38 و 39 كتاب حزقيال نبى، ما مى‏خوانيم كه نام اين سرزمين «روش» خواهد بود. و اين در آيه 2 باب 38، ترجمه رسمى آمريكايى «روش» است: ر-و-ش. او، (يعنى حزقيال نبى) در ادامه پيش گويى‏هاى خود، نام دو تا از شهرهاى روش را مى‏برد. اين دو ماشك و توبال هستند. همه اينها در آيه دوم آمده است. اين دو نام، به نحو عجيبى شبيه مسكو و و توبولسك يعنى دو پايتخت حكومتى روسيه امروزى هستند.
«حزقيال همچنين نوشته است كه آن سرزمين ضد خدا است - يعنى در آيه 3، و بنابراين، خداوند ضد آن سرزمين است. و باز او - در آيه 8 - مى‏گويد: كه روسيه يا «روش» در آخرين روزها، به اسراييل هجوم خواهد برد. بعد او - در آيه‏هاى 5 و 6 مى‏گويد: در اين هجوم، متحدان مختلفى، متفق روش خواهند بود.(20)
«او، اين متفقين را نام مى‏برد: ايران (كه ما در گذشته پارس مى‏ناميديم) جنوب آفريقا يا اتيوپى [!] شمال افريفا يا ليبى، اروپاى شرقى (كه در اينجا در باب 38 جومر ناميده شده است)، و قزاق هاى جنوب روسيه، كه در اين باب توجرمه ناميده شده‏اند. در آيه 15 باب 38 كتاب حزقيال نبى، اين نبى نقش عمده اسبان را در اين هجوم توصيف كرده است.(21)
«البته قزاقها، هميشه بيشترين و بهترين خيل اسبان را در تاريخ داشته‏اند. حزقيال (در آيه 12 باب 38 مى‏گويد: «هدف از اين هجوم، تاراج نمودن و بردن غنيمت(22) است. امإ؛ اگر كسى دو حرف نخست واژه spoil (23) را بردارد، فورى مى‏فهمد كه روسيه در حقيقت دنبال نفت (oil) است. و اين درست همان جا است كه ما امروز در آن قرار داريم. بنابراين، اين است نبوت حزقيال درباره روسيه.»
«به رغم انتظارهاى خوشبينانه و سخت دور از واقع بينى دولت ما (درباره قراردادهاى كمپ ديويد در ميان اسراييل و مصر)، اين قرارداد، پيمان پايدارى نخواهد بود. ما از صميم قلب براى صلح در اورشليم دعا مى‏كنيم. ما به يقين بالاترين احترام ها را براى نخست وزير اسراييل و رياست جمهورى مصر قايل هستيم. اين دو، مردان بزرگى هستند و در اين هيچ ترديدى نيست. اينان به يقين صلح مى‏خواهند. من به اين حرف ايمان دارم. اما هم شما و هم من مى‏دانيم، تا روزى كه خداوندگار ما عيسى مسيح، بر روى تخت داوود در اورشليم جلوس نكند، صلحى در خاورميانه، برقرار نخواهد شد.»
«آن روز دارد فرا مى‏رسد، و به يقين فرا خواهد رسيد و شما و من هم بخشى از آن خواهيم بود. اما تا آن روز، يعنى تا روزى كه شاهزاده صلح، نجات دهنده ما بازگردد، هيچ صلحى در روى زمين وجود نخواهد داشت.»
وقتى فاول با خبرنگار رابرت شير مصاحبه مى‏كرد - كه بعد در شماره 4 مارس 1981 لوس آنجلس تايمز، منتشر شد - بيشتر نبرد هارمجدّون را در ذهن خود داشت. گفتگوى آن وقت اين دو از اين قرار است:
شير: «اما درباره آينده، شما در جزوه خودتان درباره هارمجدّون يك جنگ هسته‏اى را با روسيه پيش بينى مى‏كنيد.»
فال ول:«ما باور داريم كه روسيه، به علت نيازش به نفت - چون حالا نفتش دارد تمام مى‏شود - به خاورميانه؛ و به ويژه - به علت نفرتش از يهوديان - به اسراييل مى‏آيد؛ و درست در همان وقت است كه درهاى جهنم باز مى‏شود. آن وقت به اعتقاد من چند همه سوزى هسته‏اى در اين كره زمين روى خواهد داد. زيرا [كتاب مقدس‏] مى‏گويد كه در جاده‏هاى دره اسدراون، تا 200 مايل، خون، تا دهنه اسبان راه خواهد افتاد. نيز از حوادث وحشتناكى صحبت مى‏كند كه يك انسان، بنا به شرح رساله دوم پطرس رسول در باب سوم - يعنى گداخته شدن عناصر از گرما - را تنها مى‏تواند به يك جنگ هسته‏اى نسبت دهد. اما من فكر مى‏كنم در پايان عصر كليسا، يعنى وقتى كليسا - چنانكه ما اصطلاحا مى‏گوييم - از خود بيگانه شده يا فاسد شده، ربوده شده باشد - آن وقت جنگ و ستيزهاى افسارگسيخته‏اى، در روى زمين، روى خواهد داد.»
شير: «و روسيه...»
فال ول: «و روسيه هجوم خواهد كرد و سرانجام به كلى نابود خواهد شد.»
شير: «و همه جهان، جز اينست؟»
فال ول:«نه، نه همه جهان، زيرا خداوند ما به جهان باز مى‏گردد. نخست، او مى‏آيد و كليسا را به دست خود مى‏گيرد. هفت سال بعد، بعد از هارمجدّون، يعنى آن همه سوزى وحشتناك؛ او، درست به همين زمان ما باز مى‏گردد. در نتيجه زمين نابود نخواهد شد. كليسا هم با او مى‏آيد، تا در طى هزاران سال، در زمين با مسيح حكومت و سلطنت نمايد. و سپس آسمان هاى نوين و زمين نوين و ابديت فرا مى‏رسد. اين است همه آنچه كه در آن كتاب درباره هارمجدّون گفته شده - و اين، البته فقط كليات مطلب است.»
شير: اما مگر ممكن است كه روسيه با سلاحهاى هسته‏اى نابود شود، بى آنكه دنيا را نابود كرده باشد؟»
فال ول:«بله، البته منظورم اين نيست كه هر فرد روسى نابود مى‏شود، چون در آنجا هم مسيحيان بسيار والايى هستند. كليساى مخفى در روسيه و چين سرخ، به طرز بسيار موثرى، دارد كار مى‏كند. اينان به هنگام از خود بيخود شدگى، نجات داده خواهند شد ... آن جنگ، از شمال برافروخته مى‏شود - كه بايد از اتحاد شوروى باشد - و به وسط زمين مى‏رسد - يعنى اسراييل و خاورميانه؛ و به اين علت است كه ما فكر مى‏كنيم جنگ و جدال توسط اتحاد شوروى شروع خواهد شد. به اين علت است كه بيشتر ما به ظهور نزديك عيسى مسيح اعتقاد داريم. به اعتقاد ما، ما داريم درست، در روزگار پيش از ظهور مسيح به سر مى‏بريم.»
شير: «ظهور نزديك؟ منظورتان يك سال است، يا چند سال؟»
فال ول: «البته، هيچ كس اين را نمى‏خواهد - خداوند هشدار داده است كه هرگز تاريخى معين نكنيم. خداوند مى‏گويد: «هيچ انسانى، روز يا ساعت آن را را نمى‏داند.» من فكر مي كنم هر گروه يا رهبر مذهبى كه تاكنون تاريخش را معين كرده باشد، به حيثيت و آبروى خداوند، بى احترامى كرده و خودش را به زحمت انداخته است. ممكن است 50 سال بشود. من اين طور فكر نمى‏كنم، من فكر نمى‏كنم اين همه وقت داشته باشيم. من فكر مى‏كنم، ما داريم به يك بن بست مى‏رسيم. همه تاريخ، دارد به نقطه اوج خود مى‏رسد. فكر نمى‏كنم كه بچه‏هاى من، همه عمرشان را بكنند...»
فال ول در تراكتى كه با عنوان «جنگ هسته‏اى و دومين ظهور مسيح» توسط «ساعت جزوى از كتاب مقدس كهن»، در سال 1983 منتشر شد، چنين نوشته بود: «بر اثر اين آزمايش سخت، چنان خونريزى و ويرانى به بار خواهد آمد كه همه جنگ هاى پيش از آن، بى اهميت خواهند بود.»
فال ول در فصلى از كتاب خود با عنوان «جنگ آينده با روسيه»، تهاجمى را از سوى شوروى به اسراييل پيشگويى مى‏كند، كه به نابودى نيروى‏هاى شوروى در كوه هاى اسراييل، انجاميده خواهد شد.
و كتاب مقدس به عنوان سرانجام اين نبرد، به ما مى‏گويد كه پنج ششم (83 درصد) سپاهيان روسى، هلاك خواهند شد (حزقيال، آيه 2 از باب 39) و نخستين ميهمانى مهيب خداوند آغاز مى‏شود، (حزقيال، آيه‏هاى 4 و 17 تا 20 باب 39)(24). به نظر مى‏رسد كه ميهمانى مشابهى، پس از آن، يعنى پس از نبرد هارمجدّون، پيش بيايد (مكاشفه يوحنا، آيه‏هاى 17 و 18 از باب نوزدهم (25) و آيه 28 باب 24 انجيل متى(26).) تهديد كمونيستى براى هميشه پايان خواهد گرفت. هفت ماه طول مى‏كشد تا كشتگان را دفن كنند (حزقيال نبى، آيه‏هاى 11 تا 15 از باب سى و نهم).(27)


-----------------------------------
پی نوشت:
Armageddon .1
Esdraelon .2
3. متن آيه:«وى يك ملك تعناك و يكى ملك مجدو».
4. متن سفر داوران باب پنجم، آيه 19: «پادشاهان آمده جنگ كردند. آنگاه پادشاهان كنعان مقابله نمودند «تعنك نزد آبهاى مجدو»
5. متن دو آيه مكاشفه يوحناى سول، باب شانزدهم، آيه‏هاى 19 و 20: «و شهر بزرگ، به سه قسم منقسم گشت و بلدان امتها خراب شد و بابل بزرگ در حضور خدا به ياد آمد تا پياله خمر غضب آلود خشم خود را بدو دهد. و هر جزيره گريخت و كوهها ناياب گشت.»
6. «و ششمين پياله خود را بر نهر عظيم فرات ريخت و آبش خشكيد تا راه پادشاهانى كه از مشرق آفتاب مى‏آيند مهيا شود.»
7. متن باب سى و هشتم، آيه 4 تا 7 كتاب صحيفه حزقبال نبى: «... و تو را با تمامى لشكرت بيرون مى‏آورم، اسبان و سواران، كه جميع ايشان با جمعيت تمام آراسته و جمعيت عظيمى با سپرها و مجنها و همگى ايشان شمشير به دست گرفته. فارس و كوش و فوط با ايشان و جمع ايشان با سپر و خود. جومر و تمامى افواجش و خاندان توجرمه از اطراف شمال با تمامى افواجش و قومهاى بسيار همراه تو.»
8. متن آيه‏هاى 18، 19 و 20 باب سى و هشتم كتاب حزقيال نبى:«خداوند يهوه مى‏گويد در آن روز يعنى در روزى كه جوج به زمين اسرائيل برمى آيد همانا حدت خشم من به بينيم خواهد برآمدريا، زيرا غيرت و آتش خشم خود گفته‏ام كه هر آينه در آن روز تزلزل عظيمى در زمين اسرائيل خواهد شد و ماهيان دريا و مرغان هوا و حيوانات صحرا و همه حشراتى كه بر زمين مى‏خزند و همه مردمانى كه بر روى جهانند، به حضور من خواهند لرزيد و كرم ها سرنگون خواهد شد و صخره‏ها خواهد افتاد و جميع حصارهاى زمين منهدم خواهد گرديد»
9. متن آيه‏هاى هشتم و نهم باب سيزدهم كتاب زكرياى نبى: «و خداوند مى‏گويد در تمامى زمين دو حصه منقطع شده خواهند مرد و حصه سوم در آن باقى خواهد ماند و حصه سوم را از ميان آتش خواهم گذرانيد و ايشان را مانند قال گذاشتن نقره، قال خواهم گذاشت و مثل مصفى ساختن طلا ايشان را مصفى خواهم نمود و اسم مرا خواهند خواند و من ايشان را اجابت نموده خواهم گفت كه ايشان قوم من هستند و ايشان خواهند گفت يهوه خداى ما مى‏باشد»
10. متن آيه دوازدهم از بابت سى و نهم كتاب حزقيال نبى: «و در آن روز موضعى براى قبر در اسراييل يعنى وادى عابريم را به طرف دريا به جرج خواهم داد و راه عبوركنندگان را مسدود خواهد ساخت و در آنجا جوج و تمامى جمعيت او را دفن خواهند كرد و آنرا وادى جوج خواهند ناميد»
11. متن آيه‏هاى 3 تا 7 باب نهم مكاشفات يوحنا: «و از ميان دود ملخ ها به زمين آمدند و به آنها قوتى چون عقربهاى زمين داده شد و بديشان گفته شد كه ضرر نرسانند، به گياه و نه به هيچ سبزى و نه به درختى؛ بلكه به آن مردمانى كه مهر خدا را بر پيشانى خود ندارند و به آنها [امر] داده شد كه ايشان را نكشند، بلكه تا مدت پنج ماه معذب بدارند و اذيت آنها مثل اذيت عقرب بود وقتى كه كسى را نيش زند و در آن ايام هر دم طلب موت خواهند كرد و آن را نخواهند يافت و تمناى موت خواهند داشت اما موت از ايشان خواهد گريخت»
12. متن آيه 16 از باب 16 مكاشفه يوحناى قديس: «و ايشان را به موضعى كه آن را عبرانى هارمجدّون مى‏خوانند، فراهم آوردند.»
13. متن آيه 8 و 9 از باب 13 كتاب زكرياى نبى: «و خداوند مى‏گويد كه در تمامى زمين دو حصه منقطع شده خواهند مرد و حصه سوم در آن باقى خواهد ماند و حصه سوم را از ميان آتش خواهم گذرانيد و ايشان را مثل قال گذاشتن نقره قال خواهم گذاشت و مثل مصفى ساختن طلا ايشان را مصفى خواهم نمود و اسم مرا خواهند خوانند و من ايشان را اجابت نموده خواهم گفت: ايشان قوم من هستند و ايشان خواهند گفت كه يهوه خداى ما مى‏باشد»
14. متن آيه 11 از باب 12 كتاب زكرياى نبى:«در آن روز، ماتم عظيمى مانند ماتم هددرمون در هموراى مجدون در اورشليم خواهد بود»
15. در متن اصلى چنين است؛ اما باب سى و چهارم تنها 17 آيه دارد و به نظر مى‏رسد كه غلط چاپى باشد و درست آن: آيه‏هاى پنجم و ششم باب سى و چهارم باشد كه متن آن اينست: «زيرا كه شمشير من در آسمان سيراب شده است و اينك بر آدوم و بر قوم مغضوب من براى داورى نازل مى‏شود شمشير خدواند پرخون شده و از پيه فربه گرديده است يعنى از خون بره‏ها و بزها و از پيه گرده قوچها»
16. متن آيه‏هاى دوم و دوازدهم باب سوم كتاب بوييل نبى:«آن گاه جميع امت ها را جمع كرده به وادى يهوشافاط فرود خواهم آورد و در آنجا با ايشان درباره قوم خود و ميراث خويش اسراييل محاكمه خواهم نمود، زيرا كه ايشان را در ميان امتها پراكنده ساخته و زمين مرا تقسيم نموده‏اندريا، امت ها برانگيخته شوند و به واى يهوشافاط برآيند، زيرا كه من در آنجا خواهم نشست تا بر همه امتهايى كه به اطراف آن هستند داورى نمايم»
17. متن آيه‏هاى 1 و 2 باب چهاردهم كتاب زكرياى نبى: «اينك روز خداوند مى‏آيد و غنيمت تو در ميانت تقسيم خواهد شد و جميع امتها را بر ضد اورشليم براى جنگ جمع خواهم كرد و شهر را خواهند گرفت و خانه‏ها را تاراج خواهند نمود و زنان را بى عصمت خواهند كرد و نصف اهل شهر به اسيرى خواهند رفت و بقيه قوم از شهر منقطع نخواهند شد»
18. متن آيه 15 باب نوزدهم مكاشفه يوحناى رسول: «و از دهانش شمشيرى نيز بيرون مى‏آيد تا به آن امت ها را بزند و آنها را به عصاى آهنين حكمرانى خواهد نمود و او چرخشت خمر غضب و خشم خداى قادر مطلق را زير پاى خود مى‏افشرد»
19. متن آيه 12 باب شانزدهم مكاشفه يوحناى رسول: «و ششمين پياله خود را بر نهر عظيم فرات ريخت و آبش خشكيد، تا راه پادشاهانى كه از مشرق آفتاب مى‏آيند مهيا شود»
20. متن آيه‏هاى 2 تا 8 باب 38 كتاب حزقيال نبى: «اى پسر انسان نظر خود را بر جوج كه از زمين ماجوج و رييس روش و ماشك و توبال است، بدار و بر او نبوت نما و بگو خداوند يهوه چنين مى‏فرمايد اينكه من اى جوج رييس روش و ماشك و توبال بر ضد تو هستم و تو را برگردانيده قلاب خود را بر چانه ات مى‏گذارم و تو را با تمامى لشكرت بيرون مى‏آورم اسبان تو سواران كه جمعى ايشان با اسلحه تمام آراسته جمعيت عظيمى با سپرها و مجنها و همگى ايشان شمشيرها به دست گرفته، فارس و كوش و فوط با ايشان و جميع ايشان با سپر و خود جومر و تمامى افواجش و خاندان توجرمه از اطراف شمال با تمامى افواجش و قوم هاى بسيار همراه تو. پس مستعد شو و تو و تمامى جمعيتي كه نزد تو جمع شده‏اند خويشتن را مهيا سازيد و تو مستحفظ ايشان باش بعد از روزهاى بسيار از تو تفقد خواهد شد و در سال هاى آخر به زمينى كه از شمشير استرداد شده است خواهى آمد كه از ميان قومهاى بسيار بر كوه هاى اسراييل كه به خرابه‏هاى دايمى تسليم شده بود، جمع شده است و آن از ميان قوم ها بيرون آورده شده و تمامى اهلش به امنيت ساكن مى‏باشند»
21. متن آيه 15 باب 38 كتاب حزقيال نبى: «و از مكان خويش در اطراف شمال خواهى آمد و تو قوم هاى بسيار همراه تو كه جميع ايشان اسب سوار و جمعيتى عظيم و لشكرى كثير مى‏باشند».
22. متن آيه 12 باب 38 كتاب حزقيال نبى: «تا تاراج نمايى و غنيمت را ببرى و دست خود را به خرابى‏هايى كه معمور شده است و به قومى كه از ميان امت ها جمع شده‏اند بگردانى كه ايشان مواشى و اموال اندوخته‏اند و در وسط جهان ساكنند.»
23. غنيمت معادل واژه انگليسى spoil است. از اين رو با برداشتن دو حرف نخست اين واژه oil مى‏ماند كه به معنى نفت است.
24. متن آيه‏هاى 2، 4، 17 تا 20 باب سى و نهم كتاب حزقيال نبى: «و تو را برمى گردانم و رهبرى مى‏نمايم و ترا از اطراف شمال برآورده بر كوه هاى اسراييل خواهم آورد.» (آيه 2). «و تو و همه افواجت و قومهايى كه همراه تو هستند، بر كوههاى اسراييل خواهيد افتاد و ترا به هر جنس مرغان شكارى و حيوانات صحرا، به جهت خوراك خواهم داد» (آيه 4). «و اما تو اى پسر انسان، خداوند يهوه چنين مى‏فرمايد كه به هر جنس مرغان و به همه حيوانات صحرا بگو جمع شويد و بياييد و نزد قربانى من كه آنرا براى شما ذبح مى‏نمايم، فراهم آييد. قربانى عظيمى بر كوههاى اسراييل تا گوشت بخوريد و خون بنوشيد. گوشت جنابران را خواهيد خورد و خون روساى جهان را خواهيد نوشيد از قوچها و بره‏ها و بزها و گاوها كه همه آنها از پروارى‏هاى با شان مى‏باشند و از قربانى من كه براى شما ذبح مى‏نمايم پيه خواهيد خورد تا سير شويد و خون خواهيد نوشيد تا مست شويد و خداوند يهوه مى‏فرمايد كه بر سفره من از اسبان و سواران و جباران و همه مردمان جنگى سير خواهيد شد» (آيه‏هاى 17 تا 20).
25. متن آيه‏هاى 17 و 18 از باب نوزدهم مكاشفه يوحنا: «و ديم فرشته‏اى را در آفتاب ايستاده كه به آواز بلند تمامى مرغانى را كه در آسمان پرواز ميكنند ندا كرده و مى‏گويد بياييد و به جهت ضيافت عظيم خدا فراهم شويد تا بخوريد گوشت پادشاهان و گوشت سپه سالاران و گوشت جباران و گوشت اسبان و سواران آنها و گوشت همگان را چه آزاد، چه غلام و چه صغير و چه كبير».
26. متن آيه 28 از باب بيست و چهارم انجيل متى: «و هر جا كه مردارى باشد، كركسان در آنجا جمع شوند»
27. متن آيه‏هاى 11 تا 15 باب سى و نهم از كتاب حزقيال نبى: «و در آن روز موضعى را براى قبر در اسراييل يعنى وادى عابريم را به طرف مشرق دريا به جوج خواهم داد و راه عبوركنندگان را مسدود خواهد ساخت و در آنجا جوج و تمامى جمعيت او را دفن خواهند كرد و آن را وادى هامون جوج خواهند ناميد و خاندان اسراييل مدت هفت ماه ايشان را دفن خواهند كرد تا زمين را طاهر سازند و تمامى اهل زمين ايشان را دفن خواهند كرد و خداوند يهوه مى‏گويد روز تمجيد من نيك نامى ايشان خواهد بود و كسانى را معين خواهند كرد كه پيوسته در زمين گردش نمايند و همراه عبوركنندگان آنانى را كه بر زمين مانده باشند دفن كرده آن را طاهر سازند، بعد از انقضاى هفت ماه آنها را خواهند طلبيد»







یک شنبه 22 فروردین 1389  :: نويسنده : یاران 313
آرماگدون؛ گواهان يهوه و نبرد آخرالزمان
«آرماگدون» نام واقعه ايست كه مسيحيان باور دارند در آخر الزمان روي خواهد داد. اين واقعه مانند همان اتفاقي است كه مسلمين و بالاخص شيعيان در باره ظهور انقلابي الهي براي برپايي عدالت و حكومت جهاني خداوند به آن معتقدند. هرچند كه در انجيل عهد جديد و عتيق خود كه ترجمه ايست تفسيري و موثق براي ايرانيان مسيحي شده كاليفرنيا نامي از آرماگادان نديدم ولي توصيف واقعه در سراسر عهد عتيق و بالاخص پس از كتاب دانيال نبي كه تفسير خواب «نبوكدنصر»، پادشاه بابل همزمان با سال سوم سلطنت «يهوياقيم» پادشاه يهودا (دانيال:1) و حدود سلطنت داريوش مادي فرزند خشايارشا كه حكومت مي كرد (دانيال:9) مي باشد به وضوح قابل رويت است. آرماگادان زماني است كه مي گويند تعبير خواب نبوكدنصر محقق ميشود. نبوكد نصر خواب هايي ديد كه بنا بر انجيل، جبرييل تعبير آن را بر دانيال چنين آورد كه در ذيل مي يابيد:
-------------------------
:: تفسير خواب دانيال:
«وقتي سعي مي كردم معني اين خواب را بفهم ناگهان وجودي شبيه انسان برابر من ايستاد و صدايي از آن سوي رودخانه اولاي شنيدم كه گفت: اي جبرئيل معني اين خواب را به دانيال بگو! پس جبرئيل بسوي من آمد و من وحشت كردم و رو به زمين افتادم. او به من گفت: « اي انسان خاكي آنچه ديدي مربوط به زمان آخر است.» در حاليكه او سخن مي گفت من بيهوش بر زمين افتادم. ولي او مرا گرفت و بلند كرد و گفت: «آمده ام تا بگويم در روزهاي سخت آينده چه پيش خواهد آمد. آنچه ديدي مربوط به زمان تعيين شده آخر است. آن قوچ دو شاخ را كه ديدي پادشاه ماد و پارس است. آن بز نر پادشاه يونان است و شاخ بلندي كه در وسط دو چشمش بود اولين پادشاه آن مملكت مي باشد. آن شاخي كه ديدي شكست و چهار شاخ ديگر به جايش درآمد به اين مفهوم است كه امپراطوري يونان چهار قسمت خواهد شد و هر قسمت پادشاهي خواهد داشت ولي هيچكدام به اندازه اولين پادشاه بزرگ نخواهند بود. در پايان سلطنت آنها وقتي شرارت آنها از حد بگذرد پادشاه ديگري به سلطنت خواهد رسيد كه بسيار ظالم و مكار خواهد بود. او قدرت زيادي كسب خواهد كرد ولي نه با توانايي خودش. او عامل تباهي و خرابي خواهد بود و هر طور بخواهدعمل خواهد نمود و دست به كشتار قدرتمندان و قوم مقدس خدا خواهد زد. با مهارت نقشه هاي خود را عملي خواهد كرد و با يك حمله غافلگيرانه عده زيادي را از بين خواهد برد. آنقدر مغرور خواهد شد كه بر ضد «سرور سروران» خواهد برخاست ولي سرانجام نابود خواهد گريد ولي نه با
قدرت بشري. خوابي را كه درباره قرباني هاي صبح و عصر ديدي به وقوع خواهد پيوست. ولي تو اين خواب را مخفي نگهدار زيرا در آينده بسيار دور واقع خواهد شد. آنگاه من چند روزي ضعيف و بيمار شدم. سپس بپاخاستم و به كارهايي كه پادشاه به من سپرده بود مشغول شدم. ولي رويايي كه ديده بودم فكر مرا مشغول كرده بود زيرا درك آن مشكل بود.»
------------------------
البته گروه جديدي از مسيحيان بر اساس اين پيش بيني مذهب خاص خود را كه تقريبا هيچ ايدئولوژي جديدي ندارد در برابر مسيحيت تابع كشيشان قرار مي دهند. در يكي از كتابچه هاي اين گروه كه به «گواهان يهوه» معروفند آمده است: در نتيجه گواهان يهوه اگر چه مالياتشان را مي پردازند و از قوانين سرزمين محل سكونتشان اطاعت مي كنند اما در سياست در گير نمي شوند. اين گروه در انگليسي Jehovah\'s Witnesses ناميده مي شوند.

خلاصه اينكه «گواهان يهوه» معتقدند كه بزودي امپراطوري آمريكا و انگليس كه در خواب نبوكد نصر دو پاي مجسمه را نشان مي دهند از طرف خدا خواهند شكست همانطور كه سر مجسمه كه نمايشگر امپراطوري بابل و سينه آن بيانگر امپراطوري پارس و يونان و كمر آن نشانگر روميان است فرو خواهند ريخت و اين همان مجسمه دجال است كه به همراه موسيقي در ميان مردم زمان خود پرستش مي شوند.








یک شنبه 22 فروردین 1389  :: نويسنده : یاران 313
خواب شوم مسيحيان صهيونيست
با شروع حمله نظامي آمريكا و انگليس به عراق، تحليل گران و نويسندگان بسياري در مورد ابعاد مختلف نظامي، سياسي و استراتژيك اين جنگ به تحليل و بررسي پرداختند. اما با وجود اين حجم بزرگ مطالب، هنوز بعد ديگري از اين تهاجم كه همان جنبه مذهبي قضيه است، از ديد تحليل گران مخفي مانده است.
اعلام جنگ آمريكا به عراق و اشغال نظامي آن براساس فشارها، عقايد و ايده هاي گروهي با نام «مسيحيان صهيونيست» صورت گرفته است. مسيحيان صهيونيست، تحت تأثير عقايد مذهبي خود، تفسيري مذهبي از اين جنگ ارائه مي دهند. به عقيده آنان، جنگ عراق پيش زمينه حوادث قبل از ظهور مسيح است و وقوع اين جنگ، بر پيشگويي هاي كتاب مقدس مهر تأييد مي زند. مسيحيان صهيونيست، از اعضاي مكتب و اعتقادات مسيحيت به شمار مي آيند، كه سعي دارند با مطالعه جزء به جزء كتاب مقدس (عهد قديم و جديد) و با تكيه بر عصمت حرفي آن، وقايع آينده را پيشگويي و تفسيركنند. همين اعتقاد ويژه، اين گروه را از ديگر انديشمندان مسيحي متمايز مي سازد.
پايه اعتقادات اين مكتب در قرن نوزدهم و تحت تأثير نگرشي ويژه به كتاب مقدس (عهد قديم و جديد) شكل گرفت. بر طبق اعتقادات آنها، تاريخ بشريت به هفت عصر تقسيم مي شود؟
در حال حاضر، جهان در حال پشت سر گذاشتن دوره ششم حيات تاريخي خود و آماده شدن براي ورود به عصر هفتم كه همان ظهور مسيح است، مي باشد.
براساس پيشگويي ها، در عصري كه ما زندگي مي كنيم، فجايع بي سابقه و حوادث بسياري اتفاق مي افتد كه در نهايت به آخرين جنگ سرنوشت ساز بشريت يا همان «آرماگدون» ختم مي شود.در اين جنگ، مسيح دشمنان خود را از بين برده و سلطنت هزار ساله خود را بر پا مي كند. به همين دليل به پيروان اين عقيده، «هزاره گرا» گفته مي شود. اكثر طرفداران اين مكتب كه بالغ بر 12 ميليون نفر هستند، در آمريكا مستقر مي باشند. عده اي از آنها كرسي هاي كنگره و پست هاي مختلف در سطوح گوناگون را در دولت كنوني آمريكا، دراختيار دارند.
مي گويند خود «جرج بوش»، رئيس جمهور آمريكا، نيز يكي از مسيحيان صهيونيست است. او به طور مرتب در جلسات مطالعه و تفسير كتاب مقدس شركت مي كند و آنرا يكي از آيين هاي مهم مذهبي مي داند.
همچنين تعدادي از همكاران و هم قطاران جرج بوش نيز عضوي از مسيحيان صهيونيست به شمار مي آيند كه از آن جمله مي توان «دونالد اوانس» دبير بازرگاني را نام برد كه به لحاظ نفوذ با «بيلي گراهام»، كشيش مسيحي صهيونيستي، كه در طول مبارزات انتخاباتي بوش در كنار او و در جلسات، مؤعظه مي كرد، برابري مي كند. مسيحيان صهيونيست عقيده دارند كه براساس پيش گويي ها اشغال عراق پيش زمينه وقايع قبل از ظهور مسيح است. آنان اعتقاد راسخي به پيش گويي هاي مطرح شده در كتاب «مكاشفات يوحنا» (عهد جديد) دارند.
عليرغم متن بسيار مبهم و نمادين اين پيشگويي ها در كتاب مقدس، فصل هاي مربوط به «عراق» بسيار واضح آمده است. در كتاب مقدس، عراق با نام «بابل» معرفي شده است.
با وجود اينكه در طول تاريخ، عراق بارها مورد هجوم بيگانگان قرار گرفته است، مسيحيان صهيونيست عقيده دارند كه تصرف عراق توسط آمريكا با ظهور مجدد مسيح مرتبط است و بر طبق عقيده مسيحيان صهيونيست عقيده دارند كه تصرف عراقي توسط آمريكا با ظهور مجدد مسيح مرتبط است و بر طبق عقيده مسيحيان صهيونيست، طرح تقسيم عراق به سه ناحيه، احتمالا با عبارت «و شهر بزرگ به سه قسم منقسم گشت...» منطبق است. حتي اين گروه لشكري از كشيشان صهيونيست را به عراق فرستاده اند تا مردم عراق را متقاعد كنند كه تصرف كشورشان، امر محتوم الهي بوده است و در پيش گويي هاي كتاب مقدس به صراحت به آن اشاره شده و آنها بايد آن را بپذيرند. «گراهام فرانكلين» در مورد اين مبلغين گفته است، آنها به عراق رفته اند تا به عنوان يك مسيحي، عشق و علاقه خود را به مردم نشان دهند و آنها اين كار را با نام مسيح انجام مي دهند.
براساس عقايد مسيحيان صهيونيست، بسياري از متون كتاب مقدس و از جمله سرود مذهبي «حزقيال نبي»، كه در عهد عتيق آمده است. به لزوم تجمع يهوديان در فلسطين و تشكيل حكومت يهودي اشاره مي كند و حتي عقيده دارند كه يهوديان بايد به سوي فلسطين مهاجرت كنند، تا نقش خود را در وقايع دوران ظهور مسيح ايفا نمايند.
با نگاهي به گذشته در مي يابيم كه اعتقاد مسيحيان صهيونيست به اين موضوع، حتي به قبل از تولد جنبش صهيونيسم برمي گردد، و آنها از آن زماني سعي بر تحقق اين پيشگويي ها داشته اند.
و حتي امروز كه سال ها از زمان تاسيس اسرائيل مي گذرد، مسيحيان صهيونيست تمام تلاش خود را براي جذب يهوديان از اقصي نقاط جهان به سوي اسرائيل، انجام مي دهند.
مسيحيت صهيونيست شامل ده ها انجمن است كه مهمترين آن «سفارت مسيحيت» واقع در اورشليم، به شمار مي آيد.
مسيحيان صهيونيست براساس مطالب كتاب سفر پيدايش تورات، تلاش مي كنند تا حكومت اسرائيل را از نيل تا فرات گسترش دهند.
تورات، سفر پيدايش، باب پانزدهم، رديف 18:
«در آنروز خداوند با ابرام عهد بست و گفت، اين زمين را از نهر مصر تا به نهر عظيم، يعني نهر فرات به نسل تو بخشيدم.»
به همين علت است كه مسيحيت صهيونيسم با فرآيند صلح خاورميانه به شدت مخالف است. و از دولت اسرائيل مي خواهند كه سرزمين هاي اشغالي را يكپارچه سازد. آنان همچنين به دليل اعتقاد خود مبني بر ساخت معبد سليمان و اينكه معبد سليمان در زير مسجد الاقصي واقع است، به شدت سعي در تخريب مسجد الاقصي دارند. براساس اعتقاد آنان، مسيح پس از ظهور در معبد سليمان نماز مي گذارد، پس مسيحيان بايد تا زمان ظهور مسيح مراسم عبادي و قرباني خود را مطابق شريعت موسوي در معبد سليمان تمرين كنند.
همچنين مسيحيان صهيونيست در حال آماده سازي خود هستند تا در صورت محيا شدن شرايط با مسلمين وارد جنگ شوند و وقوع اين جنگ را براساس پيش گويي ها محتوم مي دانند.
مسيحيان صهيونيست برخلاف نظر اكثريت كليساهاي ديگر، مخالفان يهوديت و يهوديان- كساني كه خود را مردم برگزيده خداوند مي دانند- دشمن و محور شرارت محسوب مي شود.
براساس عقايد آنان، فلسطينيان، اعراب و مسلمين دشمنان يهوديت هستند و بايد با آنها جنگيد. آنان اين موضوع را به صراحت در كنفرانس هايشان مطرح مي كنند و در مقالاتشان مورد بحث و بررسي قرار مي دهند.
بنابراين از نظر آنان، تروريست بودن اعراب و مسلمين امري عادي و مسلم است.
«جي آر گراهام» در يكي از كتاب هايش مي گويد: اسلام يك دين شيطاني است و قرآن عامل تحريك مسلمين به سمت خشونت است.
پيروان اين انديشه، دولت آمريكا را به همراهي با اسرائيل درجهت ازبين بردن تمامي امكانات و توانايي هاي مسلمين كه به عنوان خطري براي حيات اسرائيل مي باشد كرده اند.
آنان آينده جهان را به بدترين شكلي متصور مي شوند و وضعيت جهان را به بدترين شرايط آخرالزمان سوق مي دهند وبراي رسيدن به اين هدف ازهيچ تلاشي فروگذار نمي كنند، زيرا به عقيده آنان پيشگويي هاي كتاب مقدس اينگونه مي گويند.
«پت رابرتسون»، كشيش معروف مسيحي صهيونيستي عقيده دارد: «وضعيت جهان، نبايد به سوي صلح و بهبود حركت كند، جهان را بايد به سمت بدترين شرايط ممكن سوق داد، مسيحيان بايد بياموزند كه چگونه موجب تأخير ظهور مسيح نشوند. بنابراين حتي مسيحيان نبايد نگران آسيب هاي زيست محيطي باشند، زيرا براساس پيش گويي ها، اين امر مقدمه ظهور مسيح است.»
از نگاه آنان، وقوع جنگ ها پيش زمينه ظهور مسيح است و نبايد براي توقف جنگ و يا برقراري صلح تلاش صورت گيرد. زيرا آنها عقيده دارند قبل ازظهور مسيح صلحي وجود ندارد و همه جهانيان در جنگ به سر مي برند.
«جيم رابرتسون» يكي از كشيشان معروف تلويزيوني مي گويد: «قبل از ظهور مسيح صلحي وجود ندارد، و تا قبل از ظهور مسيح هر تلاشي براي برقراري صلح، بي معني و برخلاف گفتار خداوند و مسيح است».
«استراسبورگ» سرپرست يكي از سايت هاي اينترنتي كه به جمع آوري و بررسي و تطبيق وقايع پيش از ظهور مسيح مي پردازد، مي نويسد: «من از واقعه يازدهم سپتامبر بسيار خشنود شدم. و مؤمنين به علت جو عمومي حاكم به دروغ از وقوع اين حادثه اظهار تأسف كردند، اما آنان از عمق وجودشان، ايمان دارند كه اين حادثه، خواست آنان كه همان ظهور مسيح است، را محقق مي سازد.








یک شنبه 22 فروردین 1389  :: نويسنده : یاران 313
اخلاق يهودى
مناخيم كِلنر / مهدى حبيب‏ اللهى

اشاره:

آنچه در پى مى‏آيد، ترجمه مقاله‏اى است از كتاب A Companion To Ethicكه در يكى از فصل‏هاى كتاب، زير عنوان سنت‏هاى بزرگ اخلاقى درج شده است. نويسندگان اين فصل به بررسى نظام‏هاى زنده اخلاقى (هندو، بودايى، چينى، يهودى، مسيحى و اسلام) پرداخته‏اند كه هر يك راهنماى بخش عظيمى از مردم جهان است. در اين مقالات به پرسش‏هايى در باره ظهور سنت‏هاى اخلاقى و مميزات آنها، خاستگاه اخلاق، چگونگى شناخت عمل درست و معيار غايى و نهايى آن و لزوم انجام كارهاى شايسته پاسخ داده شده است. بررسى مشتركات هر يك از نظام‏هاى اخلاقى با اخلاق معاصر غرب نيز مورد توجه قرار گرفته است.

طرح موضوع ?اخلاق يهودى? مسائل و مشكلات چندى را به دنبال مى‏آورد. برخى از اين مسائل جزء جدايى‏ناپذير و لازمه ذاتى هر نوع مكتب اخلاقى است (خواه اخلاق مسيحى باشد، يا اخلاق ماركسيستى، يا هر نوع اخلاق ديگر). و برخى ديگر منحصر به اخلاق يهودى است. از اين مسائل كه بگذريم، مجموعه مفصل و پرارزشى از آثار نوشتارى وجود دارد كه به گفته همه صاحب‏نظران، اخلاق يهودى ناميده مى‏شود. رابطه دين و اخلاق و معضلات اخلاق دينى در مقاله مستقل ديگرى (چگونه اخلاق مى‏تواند مبتنى بر دين باشد؟) مورد تجزيه و تحليل قرار گرفته است.(2) بنابراين، مسائل عمومى مربوط به اخلاق يهودى، به عنوان مصداقى از يك اخلاق دينى، در اين مقاله مورد بحث و بررسى قرار نخواهد گرفت، اما به هر حال، پاره‏اى از مسائلى كه منحصرا در اخلاق يهودى مطرح شده است، باقى مى‏ماند كه مقاله حاضر به بررسى آنها مى‏پردازد. اين مقاله داراى دو بخش است؛ در بخش اول سعى شده است كه برخى از مسائل پيش‏آمده در حوزه انديشه اخلاق يهودى تشريح گردد و در بخش دوم، مجموعه نوشته‏هايى كه به طور معمول با اين عنوان از آنها ياد مى‏شود، معرفى مى‏شوند.

[اخلاق يهودى و طرح چند اشكال]

اخلاق يهودى چيست؟ براى پاسخ‏گويى به اين پرسش، لازم است سؤال پيش‏زمينه آن را كه ?يهوديت چيست؟? پاسخ گوييم؛ سؤالى كه جواب‏دادن به آن كار آسانى نيست؛ زيرا بر طبق يك گفته قديمى كه ?در ميان دو يهودى سه عقيده وجود دارد?، يافتن تعريفى كامل از آيين يهود كار دشوارى است. گرايش معروف و متداول يهوديان را در عدم توافق بر سر موضوعات كلامى و عقايد دينى، و در عين حال، خارج‏ندانستن قطعى يكديگر از دين و جامعه يهود مى‏توان نشانه توجه خاص يهوديان به اعمال و كردار افراد قلمداد كرد. اين توجه ويژه موجب مى‏گردد كه موضوع رفتار انسان‏ها (به‏ويژه موضوعات اخلاقى) در اين دين از اهميتى محورى و اساسى برخوردار گردد؛ چيزى كه در ميان اديان توحيدىِ غرب، منحصر به فرد است. از همين رو، براى نمونه، در تلمود از خداوند اين‏گونه نقل شده است: ?آنها [=قوم يهود [مرا رها كرده و به تورات من چسبيده‏اند?.(3) تأكيد و توجه خاص دين يهود نسبت به رفتار، در نقطه مقابل عقيده، باعث گرديده است كه ارائه تعريفى از يهوديت به شيوه‏اى ساده، به عنوان مجموعه هماهنگى از عقايد، دشوار گردد.

براى مثال، در عصر حاضر، آيين يهود را مى‏توان به هر دو شيوه دينى و غيردينى، با اصطلاحات خاص هر دو شيوه، تعريف كرد. تعريف غيردينى خود مى‏تواند به صورت ملى‏گرايانه و يا فرهنگى ارائه شود. . تعريف ملى‏گرايانه را نيز مى‏توان به دو گونه صهيونيستى (كه بر اسكان دوباره تمام يهوديان در وطن باستانى‏شان تأكيد دارد) و غيرصهيونيستى مطرح كرد. و نهايتا اين‏كه تعريف صهيونيستى از يهوديت، خود به شيوه‏هاى متعددى انجام شده است. در مقابل، تعريف يهوديت با اصطلاحات خاص مذهبى نيز امروزه كارى دشوار گرديده است؛ زيرا شاخه‏ها و جنبش‏هاى عمده اين دين (نظير سنتى، محافظه‏كار و اصلاح طلب) هر يك مدعى ارائه تعريف اصولى و قانونى از آيين يهود مى‏باشند. بايد گفت كه بسيارى از شيوه‏ها و سبك‏هايى كه در اين‏جا ذكر گرديد، خود قابل تركيب‏شدن و در نتيجه، پديدارگشتن تعريف‏هاى مجزاى ديگرى هستند. (براى نمونه، مى‏توان شكل‏هاى مختلف صهيونيزم دينى را نام برد.) از اين رو، به خاطر وجود شكل‏هاى گوناگون آيين يهود، به طور يقين، يافتن تعريف جامعى از اخلاق يهودى نيز كار ممكنى نيست؛ و از آن‏جا كه حل اين مشكل و به نتيجه‏رساندن آن بعيد به نظر مى‏رسد، از ارائه تعريفى مشخص از اخلاق يهودى در اين مقاله صرف‏نظر مى‏كنيم، ولى حتى اگر فرض بر اين باشد كه ما شناخت دقيق و كاملى از يهوديت داريم، باز هم در اصطلاح اخلاق يهودى اشكالات اساسى و مهمّى وجود دارد كه نيازمند روشن‏شدن است.

آيين يهود دينى است كه هدف و جهت‏گيرى آن اساسا به سمت رساندن انسان به تكامل عملى در همين دنياست (مخالفان ملامتگر اين دين در قرن نوزدهم به كنايه، آن را دين قابلمه و ظرف مى‏ناميدند). چهره واقعى و ملموس اين گرايش به عمل، در مجموعه ضوابط و قوانين اخلاقىِ تدوين‏شده براساس تورات، به نام هلاخا(4) يا شريعت يهوديت، متبلور شده است. با اين‏كه بخش وسيعى از قوانين هلاخا به آنچه امروزه آيين‏هاى مذهبى يا عبادى خوانده مى‏شود، مربوط است، هلاخا متضمن قوانين مدنى، جنايى و اخلاقى نيز هست. بخش اخلاقى هلاخا از بخش‏هاى ديگر آن به هيچ وجه قابل تشخيص و جدا سازى نيست؛ بلكه به آن، دست‏كم در چارچوب اين نظام، به عنوان بخشى كه اعتبار و صلاحيت خود را، هم‏چون بقيه تورات، از فرمان‏هاى الهى به دست آورده است، نگريسته مى‏شود. از آن‏جا كه هلاخا عناصرى اخلاقى نيز در خود دارد، اين سؤال مطرح مى‏شود كه ?آيا سنت يهودى، نظام اخلاقى مستقل و مجزايى از هلاخا را به رسميت مى‏شناسد؟? (مقاله‏اى به همين نام را از آرون ليختن‏اشتاين، در كِلنر، 1978 ببينيد.) آيا چيزى به عنوان هنجارهاى اخلاقى خاص يهوديت كه در هلاخا ذكر نشده باشد، وجود دارد؟

اين موضوع، به مسئله پردردسرى تبديل شده است. اگر يهوديتْ موجوديت دو قلمرو حقيقتا يهودى و در عين حال مستقل، يعنى حوزه هلاخا و حوزه اخلاق را به رسميت بشناسد، ارتباط آنها با يكديگر چگونه خواهد بود؟ آيا مى‏توان هلاخا را بر اساس مطالب اخلاقى يهوديت اصلاح كرد؟ اين احتمال در نزد يهوديانى كه هلاخا را نماد اراده خداوند در زمين مى‏دانند، كاملاً مردود است. آيا اصول اخلاقى را مى‏توان با توجه به قوانين هلاخا اصلاح و تعديل كرد؟ اين احتمال نيز در نزد آن دسته از يهوديانى كه هلاخا را تنها نمايشگر مرحله اوليه و آغازين وحى پويا و در حال تحولِ الهى مى‏دانند، غيرقابل قبول است. به عبارت ديگر، مسئله اين است كه اگر هلاخا و اخلاق يهودى، هر دو اصيل و معتبرند، آيا مى‏توان يكى از آنها را مقدم بر ديگرى دانست؟ و اگر اين گونه نيست، در هنگام تعارض اين دو، تكليف چه خواهد بود؟ و اگر مى‏گوييد كه آنها هيچ‏گاه در تعارض با يكديگر واقع نمى‏شوند، سؤال اين است كه پس تفاوتشان در چيست؟

مشكل ديگر اين است كه اگر اخلاقِ دينىِ خاصى فراتر و بالاتر از هلاخا وجود دارد، پس رابطه اين نوع اخلاق با قانون مدنىِ غيردينىِ يهوديت چگونه است؟ وظيفه يهوديان در مورد تحميل يا ارائه اين اخلاق به غيريهوديان چيست؟

اشكالات ديگرى نيز مطرح مى‏گردد؛ مثل اين‏كه اگر قرار باشد اخلاقيات را همه مردم جهان بپذيرند، در اين صورت بر اخلاق يهودى است كه نه تنها اصولى جامع و دربرگيرنده همه مردم جهان داشته باشد، بلكه براى همگان نيز دردسترس و قابل استفاده باشد. حال، اگر اخلاق خاصى فراتر از هلاخا وجود داشته باشد، آيا واقعا در دسترس همه مردم جهان قرار داشته، براى همه سودمند است؟ و اگر چنين است، چه عنصرى آن اخلاق را يهودى كرده است؟

اشكالات عمومى مطرح‏شده در پيرامون اخلاق يهودى، بسيار زياد است. اگر اين سخن كه يهوديان كم و بيش همانند ساير افراد و اقوام‏اند، صحيح باشد، بايد مشكلات و مسائل اخلاق يهودى نيز كم و بيش به اندازه و شبيه مشكلات مكاتب ديگر اخلاق دينى باشد. البته همان‏طور كه در ضرب‏المثل‏هاى زبان بودايى(5) آمده است، هيچ‏گاه كسى به خاطر داشتن اشكالات فلسفىِ حل نشده نمرده است. از اين رو، ما اين اشكالات را بدون پاسخ رها مى‏كنيم و به سراغ قسمت دوم بحث مى‏رويم. در اين بخش سعى خواهد شد كه آنچه در حقيقت، در طول سال‏هاى متمادى به عنوان اخلاق يهودى مطرح بوده است، مورد بررسى قرار گيرد.

[اخلاق يهودى و متون مختلف آن]

براساس شيوه آيزايا تيشبى(6) و جوزف دن(7)، ما آثار مكتوبى را كه به طور معمول، اخلاق يهودى ناميده شده‏اند، به چهار گروه اصلى تقسيم مى‏كنيم: توراتى(8)، حاخامى، قرون وسطايى و مدرن.

الف. اخلاق توراتى

برخى از دانشمندان معاصر (نظير اسرائيل افروس و شوبرت سپِرو)(9) بر اين عقيده‏اند كه در كتاب مقدس (عبرى) حوزه مجزا و خاصى از كردارهاى انسانى، نظير آنچه ما به آن اخلاقيات مى‏گوييم، كاملاً مورد توجه بوده است. من با اين عده موافق نيستم؛ زيرا كتاب مقدس در حالى كه از موضوعات و مطالب اخلاقى سرشار است، هيچ‏گاه قوانين كنترل‏كننده رفتارهاى اخلاقى را بخش مجزا و مستقلى از قوانين مربوط به موضوعات مدنى، جنايى و عبادى موجود در آن نمى‏داند: ?همه آنها از يك شبان داده شده است.?(10) در كتاب مقدس عبرى هيچ كلمه‏اى تحت عنوان ?اخلاق? به معناى مورد نظر ما وجود ندارد؛ بنابراين، آموزش مطالب اخلاقى در كتاب مقدس به صورت آگاهانه و تحت اين عنوان خاص انجام نمى‏شود، بلكه مى‏توان گفت كه تورات يكى از منابع اخلاق يهودى است كه هيچ‏گاه به عنوان متن كتاب اخلاقى شناخته نشده است.(11) با اين سخن، اين اشكال و پرسش مطرح مى‏شود كه آموزه‏هاى اخلاقى كتاب مقدس چيستند. اين پرسش در حقيقت، به منزله اين است كه كتاب مقدس، دست‏كم در مناسبات اخلاقى و كلامى، كتابى واحد و يكپارچه فرض شود. اين فرضيه هر چند ممكن است، مخالفت مورخان كتاب مقدس را به دنبال داشته باشد، به‏هر حال، انعكاس‏دهنده نگرش سنتى يهوديت نسبت به اين كتاب است و در اين‏جا مورد پذيرش قرار مى‏گيرد.

شايد شناخته‏شده‏ترين آموزه‏هاى اخلاقى كتاب مقدس مجموعه‏اى به نام ?ده فرمان? باشد. (البته اين مجموعه به نام ده‏فرمان مشهور شده، وگرنه تعداد احكام آن بسيار بيش از ده عدد است.) اين مجموعه در سفر خروج، باب 20، ذكر شده است. از اين ده جمله مجزا، دست‏كم شش مورد آن مستقيما داراى محتوا و اهميت اخلاقى هستند. (الف) به پدر و مادرت احترام گزار؛ (ب) قتل نكن؛ (ج) زنا نكن؛ (د) دزدى نكن؛ (5) عليه هم‏نوعت شهادت دروغ نده؛ (و) به اموال نزديكانت طمع نداشته باش (اموال در اين فقره، همسران را نيز دربر مى‏گيرد، كه خود نشان‏دهنده اين است كه ده فرمان سندِ احساسات فمينيستىِ تورات نيست). چهارفرمان باقى‏مانده (من پروردگار و خداى شما هستم...، تنها خداى يگانه بايد پرستيده شود، هيچ‏گاه نام خدا را بيهوده و عبث به كار نبريد، و مراسم روز شنبه را به‏پاداريد) بيشتر به موضوعات كلامى و عبادى مربوط است. اين تقسيم بندىِ موضوعىِ ده فرمان، چيزى است كه بعدها حاخام‏هاى يهودى از متن كتاب مقدس نيز برداشت كردند؛ يعنى قوانين مربوط به روابط ميان تك‏تك افراد آدمى و اصول مربوط به رابطه انسان‏ها با خداوند.

بسيارى از قوانين تورات در گروه اول قرار مى‏گيرند و همين موضوع يكى از مهم‏ترين و اساسى‏ترين عوامل سهيم‏شدن يهوديت در سنت دينى غرب دانسته شده است؛ سنتى كه براساس آن، عبادت خداوند در گرو داشتن روابط محترمانه، انسانى و اخلاقى با هم‏نوعان است. (همان‏گونه كه بعدها حاخام‏ها نوشتند، عبادتِ شايسته خداوند در انجام سه كار است: مطالعه تورات، انجام قربانى و نماز، و مهربانى و عطوفت.) به عبارت ديگر، اخلاق هر چه باشد، پايه‏هاى آن در اراده خداوند قرار دارد. از اين رو، اراده او به همان اندازه كه در دين و اصول آن سهم دارد، نسبت به اصول اخلاقى نيز داراى نقش است. اساس اين عقيده كه خداوند از آفريدگان و بندگانش خواسته است كه رفتارى معقول و مهربانانه با يكديگر داشته باشند، در آموزه‏هاى كتاب مقدس است؛ آن‏جا كه مى‏گويد، انسان به صورت خدا خلق شده است.(12)

از آن‏جا كه انسان به صورت خداوند، آفريده شده، كسب والاترين درجه ممكن از كمال و خودشناسى در اين است كه خود را تا حد امكان، شبيه به خداوند گرداند. اين سخن را مى‏توان پايه و شالوده مهم‏ترين و منحصر به فردترين اصل اخلاقى تورات، يعنى تقليدكردن از خدا (13)(imitatioDei) دانست.


در آياتى چند از تورات، به اصل اخلاقى فوق اشاره شده است كه براى نمونه، برخى از آنها را مى‏آوريم: ?شما همگى مقدس هستيد؛ زيرا من به عنوان پروردگار شما، مقدّسم.?(14) و ?اينك اى بنى‏اسرائيل، خداوند از شما مى‏خواهد كه از او بترسيد، در مسير او گام برداريد، به او عشق بورزيد، و پروردگار خويش را با تمام وجود عبادت كنيد.?(15) و ?پروردگارْ تو را براى انسان‏هايى مبعوث كرد كه در نزدش مقدس هستند؛ به شرط اين‏كه همان‏گونه كه به‏تو سوگند ياد كرد، فرمان‏هاى اورا اجرا كنند ودرمسير اوگام بردارند.?(16) در اين آيات، درباره موضوع بحث ما، دودستور صريح و روشن وجود دارد: يكى مقدس و پاك‏شدن انسان به‏دليل مقدس‏بودن خداوند است، وديگرى ضرورت قدم‏گذاشتن در راه خدا و پيروى‏كردن از او. حال، اين سؤال مطرح است كه چگونه انسان مى‏تواند خويشتن را پاك و منزه گرداند و در نتيجه خداگونه شود؟ در كتاب مقدس، به گونه‏اى روشن به اين پرسش پاسخ داده شده است. در سفر لاويان (2:19) فهرستى از فرمان‏هاى مختلف خداوند ارائه‏شده است. اين‏فرمان‏ها درباره موضوعات‏اخلاقى (شامل احترام به والدين، كمك‏كردن به‏فقرا، رعايت عدل وصداقت، ولطف وعطوفت به‏محرومان، ومانند آن)، فقهى (مثل آداب روزشنبه، قربانى ومانند آن) وكلامى (ازقبيل به‏بيهودگى نام پروردگار را برزبان نياوردن) است. ازاين‏رو، انسان مى‏تواند با پيروى ازاين احكام يا، بنابر آنچه دركتاب تثنيه آمده، با گام‏نهادن در مسير خداوند، به تقدس و پاكى مورد نظر دست يابد.


از آن‏جا كه تأكيد آيين يهود بيشتر بر عمل و كردار است، تا مباحث عقلى و ماوراءالطبيعه، مايه شگفتى نيست كه اين آيين، اصول و تعاليمى را ارائه دهد كه در نگاه اول، محتاج تفسيرهاى نظرى است، ولى بلافاصله بر تبيين آنها از طريق عناصر عملى پافشارى كند. از اين رو، تقليدكردن از خدا، در اين مذهب، موضوعى ماوراءالطبيعى نيست، بلكه جزء مسائل عملى و اخلاقى آن به شمار مى‏آيد. يهوديان مكلف نشده‏اند كه از لحاظ عينى و واقعى فراتر از ماهيت معمول خويش حركت كنند و از نظر جهانى شبيه خداوند شوند (و البته گفتنى است كه موضوع تقليد از خدا، آن‏گونه كه آيات ذكرشده به خوبى‏نشان مى‏دهد، فرمان و حكم تورات است و همين نكته بعدها به‏وسيله بيشتر صاحب‏نظران تأييد گرديد)، بلكه از آنان خواسته شده است تا شيوه‏هاى خاصى رفتار نموده، اعمال مشخصى را انجام دهند. بنابراين، تقليدكردن يهوديان از خداوند و دست‏يافتن آنان به سرنوشتى كه پروردگار با آفريدن آنان به صورت خويش، برايشان مقدر ساخت، در واقع وسيله رسيدن به تكامل عملى و اخلاقى آنان است.

مقايسه شيوه آيين يهود در تقليد از خداوند با شيوه‏هاى افلاطون و مسيحيت، نكته‏اى را كه به آن اشاره شد، واضح‏تر مى‏كند. در تئاتتوس (176) سقراط چنين مى‏گويد: ?بر ما لازم است كه هر چه سريع‏تر به آسمان پرواز كنيم و در نتيجه، تا آن‏جا كه ممكن است، شبيه خدا شويم. و شبيه خداشدن يعنى پاك‏گرديدن، عادل‏شدن و خردمندگشتن.? در تورات از يهوديان خواسته شده است تا در همين زمين، و در نه آسمان‏ها، با انجام دستورات خداوند، خداگونه گردند. پس طبق دستور تورات كسى شبيه خداوند نمى‏شود، بلكه انسان شيوه‏هاى خدايى را دنبال مى‏كند و رفتارهاى خداگونه را تا آن‏جا كه براى بشر امكان دارد، انجام مى‏دهد. در مسيحيت، ما با تفسيرى واقعى‏تر و عينى‏تر و در نتيجه، ماوراءالطبيعى‏تر از مضمون تقليد از خدا روبه‏رو مى‏شويم. در اين دين، خداوند با مجسم‏نمودن خويش در كالبد جسمِ زنده و مادى بشر، نقش تقليد از بشر را ايفا مى‏كند و بدين ترتيب، تقليد از خدا از طريق واسطه و به صورت غيرمستقيم و تحت عنوان تقليد از مسيح، محقق مى‏شود؛ تقليدى كه نه با انجام‏دادن ششصد و سيزده فرمان موجود در تورات، بلكه با ابراز وفادارى و ايمان و با پيروى از رنج وعذابى كه عيسى هنگام جان‏نثارى خويش براى خلق تحمل كرد، ميسر مى‏شود.(17)

مضمون اخلاقىِ خلق انسان به صورت خدا، دو موضوع را پديد آورده است: يكى قوانين اخلاقى خاص (نظير اين‏كه ?هم‏نوعت را مانند خودت دوست دار? (لاويان 19:18)؛ زيرا او نيز مانند خودِ تو به صورت خدا آفريده شده است) و ديگرى، محتواى عام و فراگير تورات؛ چيزى كه به ويژه در مورد پيامبران باستانى (نظير اشعيا، ارميا و حزقيل) كاملاً روشن است. اين اصل هم‏چنين، شالوده بحث‏هاى حاخامى را درباره آنچه ما موضوعات اخلاقى مى‏ناميم، تشكيل مى‏دهد.


ب. اخلاق حاخامى

پيش از اين گفته شد كه كتاب مقدس عبرى اخلاقيات را مقوله دينى يا فكرى كاملاً مجزايى قرار نداده است. همين نكته در مورد مجموعه آثار حاخامى‏اى كه در ميشنا(18) و متون ديگر نوشته شده و درباره آن گرد آمده‏اند، صادق است. در اين‏جا نيز هيچ متن مستقل و مجزايى كه به صورت صريح و آشكار، موضوعات اخلاقى را مورد بررسى قرار داده باشد، وجود ندارد و اخلاق به عنوان بخش خاصى از انديشه و تفكر كه بايد مستقل از موضوعات ديگر به آن نگريسته شود، به رسميت شناخته نشده است. اين موضوع حتى در مورد رساله معروف ميشنايى به نام آووت(19) نيز كه مجموعه‏اى از پندها و نصايحى است كه ما بسيارى از آنها را آموزه‏هاى اخلاقى مى‏دانيم، صدق مى‏كند. به گفته هرفورد(20) موضوع اصلى اين رساله وصف و تبيين هويت مطلوب و دلخواه ميشنا است، و از اين رو، مطالب آن بيشتر مربوط به پرهيزگارى است تا اصول اخلاق.

مجموعه گسترده‏اى ازآثار حاخامى، اساسا درپيرامون يك موضوع نگاشته شده‏اند، كه حتى در مقايسه با كتاب مقدس حجم وسيع‏ترى را دربرمى‏گيرد. اين موضوع عبارت است از اين‏كه چگونه بر انسان لازم است تا با انجام فرامين الهى، خويشتن را پاك گرداند و در راه خداوند قدم گذارد؟ حاخام‏ها با وضع مجموعه‏اى وسيع و مفصل از قوانين براى مهار تمام جنبه‏هاى رفتارهاى آدمى، به اين پرسش پاسخ دادند و نام آن را كه دربرگيرنده موضوعات اخلاقى است، هر چند تنها محدود به آنها نمى‏شود، هلاخا(21) گذاردند.

به‏هر حال، حاخام‏هاى ميشنا و تلمود كه از ناكافى‏بودن وضع قوانين خاص براى پاسخ‏گويى به همه مشكلات اخلاقى به خوبى‏آگاه بودند، به سراغ طيف گسترده‏اى از قوانين و احكام كتاب مقدس نيز رفتند؛ احكامى نظير: ?و بر شما لازم است رعايت نيكوكارى?(22) و ?آنچه را كه در نزد پروردگار خوب و صحيح است، انجام دهيد.?(23) آنان هم‏چنين، براساس تدبيرى كه خود انديشيدند، انجام اعمال دشوارتر از آنچه را كه در شريعت آمده است، در جهت تحقق اراده الهى، لازم و ضرورى دانستند. هدف آنان اين بود كه يهوديان را به انجام رفتارهاى اخلاقى مستحب وادار كنند و توجيه‏شان اين بود كه انسان هيچ‏گاه نمى‏تواند تكليف خويش در تقليد از خداوند را به طور كامل انجام دهد.


اهميت اين اصل كه انسان به صورت خداوند آفريده شده (كه همان‏گونه كه پيش‏تر گفته شد، مبناى فرمان خداوند در تقليد از خود را تشكيل مى‏دهد)، در مجادله معروف ميان دو حاخام ميشنايى، بيش از پيش آشكار گرديده است. اين دو دانشمند يهودى به نام‏هاى عقيوا(24) و بن‏عَزّاى(25) در بحث خويش، اين سؤال را كه مهم‏ترين پند و اندرز تورات چيست، مورد بررسى قرار داده‏اند. به عقيده عقيوا، مهمترين پند تورات اين است كه: ?بر شما لازم است به هم‏نوع خود، چون خويشتن عشق ورزيد.?(26) در مقابل، به عقيده بن‏عزّاى، آيه ?اين كتاب از آنِ تمام نسل‏هاى بشر است؛ نسلى كه خداوند به صورت خود آفريد?(27)(28) داراى اهميت ويژه‏اى است. آنچه در اين مجادله وجود دارد و به بحث ما مربوط مى‏شود، اين است كه در حقيقت، هيچ نزاع و اختلاف واقعى‏اى ميان اين دو نفر وجود ندارد. زيرا هر دو دانشمند يهودى بر اين‏كه اصل خلق انسان به صورت خدا، مهم‏ترين و اصلى‏ترين آموزه تورات است، توافق دارند؛ با اين تفاوت كه بن‏عزّاى آيه‏اى را كه عينِ آن اصل را بيان نموده ذكر كرده، ولى عقيوا آيه‏اى را كه دربرگيرنده روشن‏ترين نتيجه اخلاقى آن است، بيان داشته است. با توجه به سنت يهودى در ترجيح دادن عمل بر نصيحت و موعظه، جاى تعجب ندارد كه عقيوا، دست‏كم در نزد عامه مردم، برنده مجادله يادشده باشد. تأكيد آيين يهود بر احترام به هم‏نوع كه ريشه در اصلِ آفرينش انسان به صورت خداوند دارد، در يكى از شناخته شده‏ترين آموزه‏هاى اخلاقى حاخامى با عنوان فرمان طلايى، كه توسل هيلِل(29) تدوين شد، بيان شده است. هيلل در پاسخ به فردى غيريهودى كه از وى مصرانه خواسته بود تا تمام تورات را به وى آموزش دهد، مى‏گويد: ?آنچه را كه خود دوست ندارى براى ديگران دوست نداشته باش. اين پيام كلى تورات است، و بقيه تورات در واقع تفسير اين جمله است. برو و بياموز.? اين شايد طرز فكر شخصى من باشد (دوست ندارم به من ايراد گرفته شود)؛ ولى گمان مى‏كنم كه نوع بيان هيلل از اين اصل نسبت به بيان يكى از معاصرين مشهور او كه سعى در ارائه همان عقيده در قالب عبارتى اثباتى نموده، بهتر و برتر باشد: ?با بقيه آن‏گونه رفتار كن كه دوست دارى با تو رفتار كنند.? زيرا من فكر مى‏كنم كه هيچ لطفى به هم‏نوع، بالاتر و بهتر از اين نيست كه انسان آنان را به حال خود رها كند، اگر رفتار آنان موجب اذيت و آزار كسى نمى‏شود.

در مجموع، على‏رغم اهميت آموزه‏هاى اخلاقى در كتاب مقدس و تلمود، اين متون از هرگونه نظام اخلاقى‏اى كه به صورت آگاهانه و تحت اين عنوان طراحى شده باشد، خالى‏اند. در ديدگاه اين متون، اخلاق، حتى به عنوان مقوله و موضوع دينى، فكرى و انسانى مجزا و مستقلى نيز مطرح نيست. تنها در قرون ميانه و در نتيجه تأثيرات آشكار شيوه يونانى در دسته‏بندى علوم، كه توسط مسلمانان منتقل گرديد، با اولين مجموعه آثار مستقل يهوديت كه آگاهانه و آشكارا، صرفا درباره موضوعات اخلاقى نگاشته شده، برخورد مى‏كنيم. اين مجموعه‏ها ممكن است در اصل و بنياد، يونانى به نظر رسد و بررسى رفتارهاى اخلاقى و صحيح در آنها قديمى باشد، ولى آنچه جديد و تازه است تركيب و تدوين اين متون است كه پيرامون رفتارهاى اخلاقىِ خارج از متن و سياق خشك و دقيق تورات و هلاخا نگاشته شده‏اند.

ج. اخلاق قرون وسطايى

نوشته‏هاى اين دوره را تيشبى و دَن به چهار دسته تقسيم كرده‏اند: فلسفى، حاخامى، زهدگرايانه و قبالايى. از نظر ادبى، مى‏بينيم كه اخلاق در اين دوره در متون فلسفى و عرفانى، مواعظ و خطابه‏ها، وصيت‏ها و نامه‏ها، قصه‏ها و حكايات، متون شعرى، تفاسير كتاب مقدس، ميشنا و رساله‏هاى مربوط به رفتارهاى اخلاقى، آموزش داده شده است.

با نگاهى به اولين دسته از گروه‏هاى چهارگانه كتاب‏هاى اخلاقى يهوديت در قرون وسطى، يعنى نوشته‏هاى فلسفى، به نظر مى‏رسد كه موضوع اصلى و شالوده اساسى مباحث اخلاقى در ميان فيلسوفان يهودى آن دوران، در پيرامون ذات و ماهيت خداوند بوده است. بدين‏سان كه به عقيده آنان، ميزانِ اهميت قائل شدن افراد نسبت به رفتارهاى اخلاقى، بستگى به ميزان ارزشگذارى آنان بر ماهيت و ذات انسانى دارد.(30) و از آن‏جا كه در آيين يهود، عقيده بر اين است كه انسان بر صورت الهى خلق شده است، كيفيت قضاوت و ارزيابى‏ما از ذات انسان به مقدار زيادى بسته به نحوه قضاوت ما نسبت به ذات الهى است؛ اگر خداوند را ذاتا فعّال دانستيم، بر ما لازم است كه تكامل و سعادت خويش را در فعاليت و رفتار خود بيابيم و از اين رو، علم اخلاق در اين جهت داراى نقش و سهم مهمى مى‏گردد؛ از طرف ديگر، اگر در نظر ما خداوند ذاتا فكور و انديشمند باشد، تكامل و سعادت ما تنها در گرو تأمل و تعمق است و بنابراين، علم اخلاق نقش كم اهميت‏ترى در زندگى ما خواهد داشت و تنها، وسيله‏اى مقدماتى در جهت رسيدن به تكامل عقلانى و فكرى شمرده خواهد شد. اين موضوع در آثار مهم‏ترين فيلسوف يهودى اين دوران، موسى بن ميمون،(31) مورد توجه ويژه قرار گرفته است. او در يكى از كتاب‏هاى نسبتا مشهور خويش تحت عنوان اصول خصلت‏هاى شخصيتى،(32) گونه‏اى نسبتا اصلاح شده از نظريه ارسطو را كه به ?نظريه اعتدال?(33) مشهور است، مطرح و آن را مظهر آموزه‏هاى اخلاقى يهوديت قلمداد مى‏كند. ولى چنين به نظر مى‏رسد كه او در كتاب فلسفى خويش، دلالة الحائرين،(34) تفسيرى كاملاً عقلانى و فكرى از يهوديت ارائه مى‏دهد و تكامل اخلاقى (و به دنبال آن، تكامل هلاخايى) را تا حد مقدمه‏اى ضرورى جهت دست‏يابى به تكامل فكرى پايين آورده، كم اهميت جلوه مى‏دهد. هر چند كه در اواخر كتابش، جهت‏گيرى اخلاقى و عملى يهوديت را مورد تأكيد قرر داده، مى‏گويد: پس از اين‏كه تشخص به بالاترين حد تكامل فكرى قابل دست‏يابى‏رسيد، صحيح‏ترين و كامل‏ترين تكامل او در گرو تقليد كردن از محبت، عدالت و نيكوكارى خداوند قرار دارد. ممكن است گفته شود كه منظور ابن ميمونِ فيلسوف در دعوت كردن به تقليد از خداوند، بيشتر جنبه عقلانى و ماوراى طبيعى دارد و از ما مى‏خواهد كه با تعمق و تفكر ماوراى طبيعى به اين مطلوب دست يابيم. ولى توجه به حاخام بودن وى اين احتمال را رد مى‏كند. زيرا خود او بارها بر تأثير گذارى عملى اين تقليد بر زندگى افراد در درون جامعه، اصرار ورزيده است.

فيلسوفان يهودى قرون وسطى،(35) نويسندگانى كه عميقا و غالبا به سنت‏ها و آموزه‏هاى حاخامى آشنا و وفادار بودند ـ شايد در واكنش به آثار و كتاب‏هاى اخلاقى براى اثبات اين عقيده كه متون ميشنا و تلمود تأمين كننده همه نيازهاى فرد جهت رسيدن به يك نظام اخلاقى كامل است ـ دست به خلق آثار و مقالات اخلاقىِ متعددى زدند كه كاملاً براساس متون ميشنا و تلمود تنظيم شده بود. آنان كه توصيه و فرمان حاخام‏ها را، در جهت تحقيق و جست‏وجو كردن، تنها در تورات ـ به اين دليل كه هر گونه مطلبى در آن وجود دارد(36) ـ نپذيرفته بودند، اعتقاد داشتند كه نيازى به مراجعه به ارسطو و فلسفه او در تدوين اخلاق، نه در شكل و نه در محتوا، نيست. به جاى آن لازم است كه شخص تنها به مطالعه و تحقيق در تورات و نوشته‏هاى حاخامى پرداخته، از اين طريق اصول اخلاق را تدوين كند. اخلاق حاخامى پديده‏اى منحصرا قرون وسطايى نيست، بلكه نوشته‏ها و آثار متعدد ديگرى از اين نوع و در اين چارچوب تا به امروز نوشته شده و در حال نوشته شدن است. جنبش همه جانبه‏اى كه در قرن گذشته آغاز گرديد و در آن عناصر قابل توجهى از نوگرايى به چشم مى‏خورد و به جنبش مُوسَر(37) معروف است(38)، شايد بهترين نمونه اخلاق حاخامى قرون وسطايى در زمان حاضر باشد.

نوشته‏هاى اخلاق زهدگرا به گروهى از صوفيان و پرهيزكاران يهودى، كه به حاسيدهاى اشكناز(39) معروف بودند و در قرون دوازدهم و سيزدهم [ميلادى] در كشور آلمان فعاليت داشتند، مربوط مى‏شود. همه اين نوشته‏ها درباره مشكلات خاص و جزئى و موقعيت‏هاى حقيقى و خارجى تدوين شده‏اند و در آنها خبرى از بحث و تحقيق درباره اصول و قوانين كلى اخلاق نيست. ويژگى خاص اين نوع اخلاق توجه عميق به پرهيزگارى، اعتقاد به عناصر خرافاتى، آن‏گونه كه ويژگى قوم يهود و در عين حال، مباين با يك دين ممتاز است، و تأكيد بر تلاش و كوشش بيشتر در انجام رفتارهاى اخلاقى يا مذهبى است. به اعتقاد آنان، هر اندازه كه شخص در انجام يك تكليف رنج و زحمت بيشترى ببرد، شايسته ستايش بيشترى است. اين اعتقاد و عقيده مشابه ديگرى كه براساس آن، بر شخص پرهيزگار (يا حاسيد) واجب است از شريعت آسمانى(40) كه قانونى به مراتب سخت‏گيرتر و دشوارتر از قانون تورات(41) است تبعيت كند، (تبعيت از قانون تورات بر ديگران لازم است) هر چند كه در آيين يهود جديد و بى‏سابقه نيست، يقينا توسط گروه حاسيدهاى اشكناز مورد تأكيد مجدد واقع شد و به طور گسترده‏اى مطرح گرديد. به هر حال، دعوت اين مكتب اخلاقى به روى آوردن به رفتارهاى اخلاقىِ مستحب تأثيرزيادى بر تحولات بعدى يهوديت در اروپا داشت.

يكى از برجسته‏ترين تحولات عقلانى در تاريخ يهوديت قرون وسطايى، پيدايش و گسترش جنبش صوفى‏گرايانه يهودى به نام ?قباله? بود.(42) يكى از عقايد قباله‏اى كه تأثير مهمى بر اخلاق يهودى گذاشت، اين بود كه اعمال مذهبى مى‏تواند اثر عميقى بر نفس ساختار و بناى عالم گذارد.

البته اين نظريه طبق مفاهيم نوعى جهان‏بينى معنادار است كه تمامى مظاهر مادى و معنوى عالم را در حال تأثيرگذارى متقابل فعال و هميشگى بر يكديگر مى‏داند. طبق اين نگرش، اعتقاد به وجود نوعى رابطه علّى ميان كردار آدميان و تحولات عالم، منطقى به نظر مى‏رسد.

د. اخلاق جديد

تا پيش از سال 1789، در اروپا و مدّت‏ها پس از آن در جهان اسلام، يهوديان به هيچ وجه مجاز به شركت در كارهاى فرهنگى و تهذيب جوامع خويش نبودند. پس از آن سال‏ها، هنگامى كه انجام اين امور براى يهوديان ممكن گرديد، آنان با شيفتگى زياد از آن استقبال كردند. اين فضاى باز فرهنگى و مشاركت بيشتر مردم در امور فرهنگى يكى از مهم‏ترين ويژگى‏هايى است كه يهوديت معاصر را از يهوديت قرون وسطى متمايز مى‏كند. ديگر ويژگى متمايز كننده يهوديتِ اين دوران، شيوه‏اى است كه براساس آن، اين آيين به جنبش‏ها، گرايش‏ها و حتى فرقه‏هاى رقيب متعدد تبديل شده است. از اين رو، آنچه يهوديت معاصر را از يهوديت قرون وسطى مجزا مى‏كند، ويژگى اين آيين در استقبال از كليه مشكلات نوگرايى و تجدد، و پاسخ‏گويى مناسب به آن است؛ پاسخ‏گويى‏اى كه ديگر اثرى از يك‏صدايى در آن وجود ندارد (آن‏گونه كه در قرون وسطى اعمال مى‏گرديد و اگر هم در مواردى نظرات گوناگون وجود داشت، ذاتا در راستاى يك نظر و عقيده قرار مى‏گرفت؛ البته اين نظر خلاف عقيده‏اى است كه يهوديت را از ابتدا آيينى وفادار به پلوراليزم مى‏داند.)

اين وضعيت به‏ويژه در مورد اخلاق بيشتر جلوه مى‏كند. عده‏اى از متفكران يهودى عقيده دارند كه اخلاق يهودى اساسا از اخلاق و منطق كانت مستقل و مجزاست. در حالى‏كه عده ديگرى بر اين واقعيت كه اخلاق يهودى كاملاً دنباله‏رو اخلاق كانتى بوده، هست و بايد باشد، مباهات مى‏كنند.(43) هر گونه ديدگاه ممكن درباره مسئله رابطه ميان اخلاق و هلاخا در اعتقاد متفكران گوناگون يهودى، كاملاً جزء نظرات معتبر و رسمى سنت يهودى به شمار مى‏آيد. نمونه ديگرى كه به گونه‏اى ملموس‏تر قابل استناد است، موردى است كه به حاخام‏هايى مربوط مى‏شود. كه بر جايگاه خويش به عنوان كارشناسان موثق، معتبر و مؤثر در شريعت و اخلاق يهودى افتخار مى‏كنند و آن موردى است كه آنان در برابر كميته پارلمانى يهوديت كه مسئول بررسى حكم سقط جنين بود، مطالبى را ارائه كردند كه كاملاً با عقايد و نظرات اين آيين درباره آن مسئله در تضاد بود.(44)

البته نظرات يهوديان و آيين يهودى در اين زمينه منحصر به خود نيست، بلكه كم و بيش شبيه ساير ملل و عقايدشان است. واكنش شكننده يهوديت به مسائل پيش‏آمده در دنياى متجدد امروز، به همان اندازه كه بازتاب دهنده ماهيت يهوديت است، منعكس كننده طبيعت و خاصيت تجددگرايى نيز هست.








یک شنبه 22 فروردین 1389  :: نويسنده : یاران 313
ادله اثبات دعواى كيفرى در آيين يهود 
حسين سليمانى

خبر باطل را انتشار مده و با شريران همداستان مشو كه شهادت دروغ دهى.پيروى بسيارى براى عمل بد مكن و در مرافعه، محض متابعت كثيرى، سخنى‏براى انحراف حق مگو ... حق فقير خود را در دعوى او منحرف مساز. از امر دروغ‏اجتناب نما و بى‏گناه و صالح را به قتل مرسان; زيرا كه ظالم را عادل نخواهم‏شمرد. و رشوت مخور; زيرا كه رشوت بينايان را كور مى‏كند و سخن صديقان راكج مى‏سازد. و بر شخص غريب ظلم منما; زيرا كه از دل غريبان خبر داريد، چون‏كه در زمين مصر غريب بوديد. سفر خروج، 23:1 - 9

پيش‏گفتار
در حقوق كيفرى، آنچه ضامن اجراى عدالت است، آيين دادرسى سنجيده و هماهنگى است‏كه در آن نه براى بزهكاران راه گريزى باشد و نه بى‏گناهان كيفر ببينند.

قوانين ماهوى، (1) حتى اگر ناعادلانه باشد، به سان مسائل آيين دادرسى حساس ومشكل‏ساز نيست; چرا كه اين قوانين ناظر به مرحله ثبوت بوده و همه شمول است. از اين‏گذشته، فرض بر اين است كه بزهكار از اين قانون ظالمانه آگاهى داشته و با وجود اين، دست‏به انجام چنين بزه‏اى زده است. ولى قوانين آيين دادرسى، مربوط به مرحله رسيدگى است واز آنجا كه در اين مرحله متهم فراروى ماست و با تشخيص مجرميت‏يا بى‏گناهى وى وسرانجام صدور حكم سروكار داريم، هميشه اين نگرانى وجود دارد كه روند رسيدگى نتواندعدالت كيفرى را تامين نمايد.

در اين ميانه، نقش ادله اثبات جرم بسيار برجسته است; چرا كه اجراى عدالت را ادله‏اثباتى تضمين مى‏كند كه از يك سو بزهكار نتواند از خلا آن سود جسته، از زيربار كيفر شانه‏تهى كند، و از طرف ديگر چنان ما را به آگاهى و يقين رهنمون شود كه هيچ بى‏گناهى كيفرگناهى ناكرده را پذيرا نشود.

براى دست‏يابى به اين هدف، بررسى ادله اثبات كيفرى و چگونگى اثبات بزه، درنظامهاى گونه‏گون سودمند تواند بود.

در ميان اديان زنده جهان، دو دين به شريعت ارجى وافر نهاده‏اند: اسلام و يهوديت.مطالعه و بررسى حقوق كيفرى يهود به دو دليل مى‏تواند مفيد باشد:

نخست آنكه‏حقوق‏كيفرى يهود، مانندگى فراوانى با حقوق كيفرى اسلام دارد و چون نظام‏كيفرى ما بر پايه آموزه‏هاى دينى استوار است، سنجش اين دو نظام سودمند خواهد بود.

ديگر آنكه با بررسى سپهر حقوق كيفرى يهود، با دورانديشى و سنجيدگى دادگاههاى‏يهود و نگاهبانى حقوق متهم و دقت در استوارى حكم، كه بيش از بيست قرن پيش در ميان‏يهوديان رايج‏بوده است، آشنا خواهيم بود; چيزى كه نظام حقوق كيفرى امروزى ما براى‏«اجراى عدالت‏» سخت‏بدان نيازمند است.

مقدمه
الف) دادگاههاى يهود
در نظام حقوقى يهود، سه دادگاه مهم به امور مدنى، كيفرى و دينى رسيدگى مى‏كرد:

1. دادگاه سنهدرين كبير: اين دادگاه داراى 71 عضو بود و به مسائل بسيار مهم‏مى‏پرداخت. سنهدرين كبير صرفا يك نهاد قضايى نبود، بلكه در حقيقت دادگاه عالى شريعت‏و تجلى اقتدار دينى بود. حق اعلان جنگ، صدور مصوبات جديد براى قوم، تعيين قضات‏دادگاه جنايى و ... از اختيارات اين دادگاه بود. افزون بر اين، كسانى را كه متهم به ارتكاب‏جرايم سنگين عليه كاهن و پادشاه بودند (و استحقاق مجازات مرگ داشتند) محاكمه‏مى‏كرد. همچنين مجازات پيامبر دروغين و عالم متعدى از وظايف آن بود.

2. دادگاه جنايى (سنهدرين كوچك): اين دادگاه مركب از 23 قاضى حقوقدان بود و به‏جرايم جنايى، كه مجازاتشان اعدام بود، رسيدگى مى‏كرد. جرايمى چون قتل، زنا و كفر درصلاحيت اين دادگاه بود. اين دادگاه آيين دادرسى ويژه‏اى داشت و در رسيدگى و به ويژه‏پذيرش دليل بسيار دقيق و ضابطه‏مند بود.

3. دادگاه مدنى: اين دادگاه داراى سه قاضى حقوقدان بود و به دعاوى مدنى، جرايم مالى(مثل سرقت و ...) و نيز به جرايم جسمانى و انواعى از زنا كه مجازات آنها اعدام نبود،رسيدگى مى‏كرد. (2)

آنچه بيشتر به بحث ما مربوط مى‏شود، دليل در دادگاه جنايى است; البته به دادگاه‏مدنى نيز، هنگامى كه به جرايم رسيدگى مى‏كند، خواهيم پرداخت.

ب) ادله اثبات جرم
نظامهاى حقوقى، درباره ادله اثبات، دو ديدگاه مختلف دارند:

1. برخى از نظامها سيستم ادله قانونى را پذيرفته‏اند. در اين نظام، قانونگذار ادله را احصاكرده و ارزش و اعتبار هر يك از ادله را ذكر نموده است.

2. برخى ديگر از نظامها سيستم ادله معنوى را پذيرفته‏اند. در اين سيستم ادله احصانشده‏اند و اثبات جرم به اقناع وجدانى قاضى و اوضاع و احوال پرونده واگذار شده است.

مى‏توان گفت نظام كيفرى يهود، سيستم دلايل قانونى را پذيرفته است; چرا كه ادله‏اثباتى و اعتبار آنها بيان شده است: «به گواهى دو شاهد يا به گواهى سه شاهد هر امرى ثابت‏شود» (سفر تثنيه، 19:15).

در دادگاههاى يهود، به ويژه دادگاه جنايى، قراين و امارات ارزش اثباتى ندارند و دربيشتر موارد تنها دليل اثبات، شهادت با شرايط ويژه آن است.

ج) منابع ادله اثبات كيفرى يهود
1. كتاب مقدس: اولين منبع حقوق جزاى يهود و درنتيجه ادله اثبات، كتاب مقدس و به‏ويژه اسفار خمسه (تورات) است. تورات شامل پنج‏سفر پيدايش، خروج، لاويان، اعداد وتثنيه است. سفر پيدايش، خلقت آدم تا درگذشت‏يوسف را دربرمى‏گيرد. چهار سفر بعدى به‏تولد موسى و خروج از مصر به همراه بنى‏اسرائيل و نزول شريعت (ده فرمان) در سينا و نيزمسائل مختلف شرعى و حقوقى مى‏پردازد. در لابه‏لاى شريعت‏يهودى، حقوق جزا و ادله‏اثبات مطرح شده است.

پس از تورات، كتب انبيا و تواريخ بنى‏اسرائيل قرار دارد كه در اين كتب نيز گاهى بامسائل مربوط به حقوق جزا، به ويژه اجراى شريعت، برمى‏خوريم.

2. تلمود: پس از آوارگى يهود در سال هفتاد ميلادى، يهوديان پراكنده شده، به‏سرزمينهاى مختلف كوچيدند. جمعى از دانشمندان يهود، به منظور حفظ شريعت‏يهودى،در ميدارش‏ها (مدارس) به تاليف كتابى به نام ميشنا اهتمام ورزيدند. ميشنا تفسير تورات وشامل فتاوى و احكام علما و ربانيون اعصار گذشته به انضمام تاويلات و شروح و حواشى‏دانايان زنده در آن عصر بود. ميشنا خود مورد شرح و تفسير واقع شد و كتابى به نام گمارا (به‏معناى تكميل) پديد آمد.

بعدها دو مجموعه ميشنا و گمارا را تلفيق كردند و كتابى عظيم به نام «تلمود» (به معناى‏آموزش) پديد آورند. تلمود، گنجينه بسيار بزرگ و گرانبهاى يهود است كه دو بخش دارد:يكى هگادا به معناى روايت و داستان است و ديگرى هلاخا به معناى راه و روش، و مشتمل برقوانين‏دين و شريعت‏يهود است.در اين مجموعه‏عظيم، مسائل فقهى و حقوقى و موضوعات‏كيفرى و ادله اثبات و دادگاهها و صدور و اجراى حكم و ... به تفصيل ذكر شده است.

از آنجا كه در تلمود علاوه بر شريعت موسى، انديشه دهها دانشمند و فقيه يهودى درشرح و تفسير شريعت درج شده است، اين كتاب مهمترين منبع فقه و حقوق يهود است.

جان ناس در اهميت اين كتاب مى‏نويسد:

اختتام تلمود در اواخر قرن پنجم ميلادى مى‏باشد و با ايجاد آن شاهكار بزرگ،ورق جديدى در كتاب تاريخ مذهب ايشان [يهود] گشوده شده است، و از آن روزكه آن مجموعه عظيم مدون شد، تاكنون، با وجود مخالفتها و ممانعتها، در انتشارآن وقفه‏اى روى نداد و آن را فهرست جامع شرعى و رسمى و مجموعه اوصاف وتعاريف قوم يهود مى‏توان دانست كه سراسر تفصيلات دين و آيين و معتقدات وآداب ايشان از اصول و فروع جزئى و كلى در آن مندرج است. آن كتاب، كه‏همچنان در شش باب و 36 مجلد تاليف شده، براى يهوديان بدبخت كه همواره‏در قرون وسطى از مشرق به مغرب و از مغرب به مشرق در حال سرگردانى وآوارگى بودند، مايه بقا و قوام گرديد. (3)

1. شهادت
شهادت يكى از مهمترين ادله اثبات دعوى در تمام نظامهاى حقوقى است. از گذشته دور،شهادت داراى اعتبار فراوان بوده است. در قانون‏نامه حمورابى، قانون بابل و ديگر قوانين‏دنياى باستان، شهادت دليلى پسنديده بوده است و اكنون نيز يكى از پرارجترين ادله، و دربرخى نظامها پرقدرت‏ترين آنهاست.

در حقوق اسلامى «بينه‏» در كنار اقرار، دو دليل محكم و متقن اثبات جرم شمرده شده‏است. قانون مجازات اسلامى نيز به تبع آن، شهادت را در عداد ادله اثبات جرم قرار داده‏است: قتل (م. (4) 231) ،سرقت (م. 199)، محاربه (م. 189)، شرب خمر (م. 170)،زنا (م. 74) و ... .

در حقوق جزاى يهود، شهادت اعتبارى خاص دارد، چرا كه در بسيارى از دعاوى، تنهادليل مورد قبول دادگاه، شهادت است. چنان كه بعدا ذكر خواهد شد، دادگاه جنايى يهود كه‏مركب از 23 قاضى بود و به دعاوى مستوجب كيفر اعدام رسيدگى مى‏كرد، تنها شهادت را، باشرايط دشوار و فراوان آن، براى اثبات جرم كافى دانسته است. شرايط شهادت و شهود، به‏تفصيل در تورات و تلمود ذكر شده است.

الف) تعريف شهادت
در تعريف شهادت گفته‏اند: «شهادت عبارت است از اخبار صحيح از وقوع امرى به منظورثبوت آن در جلسه دادگاه‏». (5) و نيز گفته‏اند: «شهادت عبارت است از اعلام حقيقت وجودى‏امرى كه شاهد، علم شخصى نسبت‏به آن دارد، اعم از اينكه امر مزبور را به چشم خود ديده،يا اينكه آن را شنيده باشد.» (6)

آنچه در بحث‏حاضر اهميتى به سزا دارد، و البته در جاى خود بيان خواهد شد، اين‏است كه در نظام جزايى يهود، شهادت تنها در صورتى ارزش دارد كه گواهان، وقوع جرم را باچشمان خويش مشاهده كرده باشند و علم‏گواهان، اگر از راه ديگرى جز مشاهده مستقيم‏حاصل شود، اعتبارى ندارد.

ب) تعداد شهود
در حقوق جزاى اسلامى، تعداد شهود در جرايم مختلف متفاوت است. مطابق قانون مجازات‏اسلامى، جرايمى چون قتل (م. 237)، سرقت (م. 199)، محاربه (م. 189)، قذف (م. 153)و قوادى (م. 137) با شهادت دو مرد عادل اثبات مى‏شود; ولى در زنا (م. 74)و لواط (م. 117) چهار گواه لازم است. قتل غيرعمد (م. 237) با يك شاهد، به انضمام يك‏قسم قابل اثبات است. در حقوق جزاى يهود بنا به نص صريح تورات، براى اثبات جرم حداقل‏دو شاهد لازم است:

هر كه شخصى را بكشد، پس قاتل به گواهى شاهدان كشته شود و يك شاهد براى‏كشته شدن كسى شهادت ندهد (سفر اعداد، 35 : 30).

از گواهى دو يا سه شاهد، آن شخص كه مستوجب مرگ است كشته شود. ازگواهى يك نفر كشته نشود (سفر تثنيه، 17 : 6).

يك شاهد بر كس برنخيزد بهر تقصير و هر گناه از جميع گناهانى كه كرده باشد، به‏گواهى دو شاهد يا به گواهى سه شاهد هر امرى ثابت‏شود (سفر تثنيه، 19 : 15).

چنانكه از آيات فوق، به ويژه آخرين آيه، برمى‏آيد در تمام جرايم حداقل دو شاهد بايد به‏شهادت برخيزند تا جرمى اثبات شود و بين جرايم مختلف از اين جهت تفاوتى نيست.

ج) شرايط شهود
در قوانين يهود، براى شاهد شرايط بسيارى مقرر شده است. افزون بر اين، افراد بسيارى‏صلاحيت اداى شهادت را ندارند. نويسنده كتاب گنجينه‏اى از تلمود مى‏نويسد:

كشف حقيقت و برقرار ساختن آن تنها به لياقت و شايستگى و انصاف داوران‏بستگى ندارد، بلكه به درجه بيشترى به قابل اعتماد بودن گواهان بسته است. بدين‏جهت، قانون تلمود، عاليترين مراتب شايستگى را كه از قضات انتظار دارد، ازشهود نيز خواستار است. تا شخص به پاكدامنى و نيكنامى مشهور نباشد وشهادت او كاملا بى‏طرفانه و عارى از منافع شخصى تلقى نگردد، گواهى اوپذيرفته نمى‏شود. (7)

1. شرايط لازم براى شهادت
شرايطى كه قوانين يهودى براى شاهد برشمرده‏اند از اين قرار است:

1) مرد بودن: مطابق مقررات جزايى اسلام و قانون مجازات اسلامى، شاهد بايد مرد باشدو تنها در موارد اندكى شهادت زنان به انضمام مردان پذيرفته شده است: قتل غيرعمد(م.237) و زنا (م.74 و 75). گفتنى است كه طبق اين مقررات، شهادت زنان استقلالا جرمى‏را اثبات نمى‏كند (م.76).

مطابق مقررات يهود نيز فقط مردان مى‏توانند در دادگاه شهادت دهند و بر اساس تلمود«زن براى شهادت شايسته نيست.» (يروشلمى يوما، 7 ب).

2) بلوغ: قوانين يهود شهادت صغار را نمى‏پذيرد و تنها شهادت كسانى را مى‏پذيرد كه به‏سن قانونى رسيده باشند.

مطابق ماده 1313 قانون مدنى ايران، بلوغ از شرايط شاهد است و شهادت اطفالى كه به‏سن قانونى نرسيده‏اند، فقط ممكن است‏براى مزيد اطلاع استماع شود (م.1314).

3) آزاد بودن: دادگاههاى يهودى شهادت بردگان را نمى‏پذيرند و تنها اشخاص آزادمى‏توانند اقامه شهادت نمايند.

4) شايستگى: چنان كه در ابتداى اين بحث اشاره شد، گواهان بايد افرادى مورد اعتمادباشند تا از شهادت آنها اطمينان حاصل شود. اين افراد بايد به پاكدامنى و نيكنامى شهره‏باشند و لذا افرادى كه اين صفات را ندارند، نمى‏توانند شهادت دهند. شريعت افراد بسيارى‏را برشمرده‏است كه باتوجه به‏عدم شايستگى، حق‏شهادت ندارند و ذيلا به آنها اشاره مى‏شود.

در حقوق اسلامى عدالت‏يكى از شرايط شاهد است كه دال بر اطمينان‏بخش بودن‏اظهارات وى مى‏باشد.

2. كسانى كه شهادتشان پذيرفته نيست
علاوه بر زنان، كودكان و بردگان، حقوق يهود افراد ديگرى را نيز براى اداى شهادت صالح‏نمى‏داند:

1) افرادى كه سوء سابقه قضايى دارند: شهادت فقط در صورتى معتبر است كه شاهدقبلا مرتكب جرايم جزايى از هيچ نوعى نشده باشد (8) و لذا افرادى كه پيشتر مجرم بوده‏اند،نمى‏توانند شهادت بدهند.

2) ناقضان شريعت: كسانى كه آگاهانه قوانين شريعت را نقض مى‏كنند يا آن را ناديده‏مى‏گيرند، نمى‏توانند شهادت دهند. (9)

3) خويشاوندان:

الف) شهود نبايد با هم نسبت‏خويشاوندى داشته باشند.

ب) شهود نبايد با قضات نسبت‏خويشاوندى داشته باشند.

ج) شهود نبايد با طرفين دعوى نسبت‏خويشاوندى داشته باشند.

كسانى كه با يكى از طرفين دعوى نسبت‏خويشاوندى دارند، مجاز نيستند كه در آن‏دعوى گواهى دهند. به گفته تلمود خويشاوندان عبارتند از: پدر، برادر، عمو، دايى، شوهرخواهر، شوهر عمه، شوهر خاله، شوهر مادر، پدر زن، باجناق، هم با خود ايشان و هم‏پسرانشان و دامادهايشان و نيز ناپسرى انسان. (10)

خويشان نمى‏توانند به سود يا زيان اقوام خود در دعوى شهادت دهند. در تلمود آمده‏است:

مقصود اين آيه چيست: «پدران به خاطر فرزندانشان كشته نشوند و فرزندان نيز به‏خاطر پدران به قتل نرسند» (تثنيه، 24:16)؟ اگر غرض آن است كه پدران نبايد به‏خاطر گناهى كه فرزندانشان مرتكب گشته‏اند اعدام شوند و بالعكس، مگر نه اين‏كه اين مطلب صريحا در جاى ديگر اظهار شده است: «هر كس به خاطر گناه‏خودش كشته شود» (دنباله آيه فوق). پس مقصود آن است كه پدران نبايد بر اثرشهادت فرزندانشان اعدام شوند و بالعكس (سنهدرين، 27 ب). (11)

4) دوست و دشمن: شهادت دوست و دشمن در دادگاه پذيرفته نمى‏شود، (ميشناسنهدرين، 3:5).

5) شهادت كسانى كه مشكوك به خيانت‏به مال ديگران هستند، پذيرفته نمى‏شود.

6) شهادت كر و لالان پذيرفته نمى‏شود.

7) شهادت قماربازان حرفه‏اى، رباخواران، غاصبان و ستمكاران پذيرفته نمى‏شود(توسيفتا سنهدرين، 5:5).

8) اشخاصى كه محصولات سال هفتم را خريد و فروش مى‏كنند، نمى‏توانند در دادگاه‏شهادت دهند. (12)

جمع‏بندى
همان گونه كه گذشت، شهادت در دادگاههاى يهودى شرايط بسيارى دارد و در خصوص آن‏بسيار سخت‏گيرى شده است تا مبادا كسانى كه به شهادتشان اطمينان نيست، عليه يا به نفع‏كسى شهادت دهند. افزون بر اين براى شهادت دروغ نيز مجازات سنگينى وضع شده است‏كه در جاى خود ذكر خواهد شد.

د) كيفيت اطلاع شاهد از وقوع جرم
در حقوق اسلامى، شرط شهادت «مشاهده‏» است. ماده 77 قانون مجازات اسلامى بر اين‏مساله تاكيد دارد: «شهادت بايد روشن و بدون ابهام و مستند به مشاهده باشد و شهادت‏حدسى معتبر نيست‏».

به علاوه برابر ماده 1320 قانون مدنى «شهادت بر شهادت در صورتى مسموع است كه‏شاهد اصل وفات يافته يا به واسطه مانع ديگرى مثل بيمارى و سفر و حبس و غيره نتواندحاضر شود».

در حقوق جزايى يهود، مشاهده عينى وقوع جرم، شرط اساسى پذيرش شهادت است. دردادگاههاى جنايى، كه به جرايم مستوجب اعدام رسيدگى مى‏كردند، بر اين مساله اصراربسيارى مى‏شد. اين دادگاهها به هيچ وجه شهادتى را كه از روى حدس و مبتنى بر قراين‏بود، نمى‏پذيرفتند، هر چند كه اين قراين معقول و متقاعدكننده بودند و هر چند كه تبيين‏واقعيت‏به‏شكل ديگرى‏ممكن نبود. تلمود يك نمونه افراطى از لزوم اين شرط را نقل مى‏كند:

اگر شهود بگويند كه ما ديديم متهم شمشير در دست‏به دنبال مرد ديگرى مى‏دودو هر دو به دنبال هم به ساختمانى وارد شدند; پس از مدتى فرد تعقيب‏كننده تنها وبا اسلحه خون‏آلود از ساختمان خارج شد و ما شخص ديگر را در داخل‏ساختمان، كشته يافتيم، در اينجا متهم را نمى‏توان بر اساس شهادت اين شاهدان‏محكوم كرد. (توسيفتا سنهدرين، 8:2). (13)

از گفته تلمود چنين برمى‏آيد كه شاهدان تنها مى‏توانند بر آنچه واقعا با چشمان خويش‏ديده‏اند، گواهى دهند و حدس، نظريه و شهادت بر شهادت (14) پذيرفته نمى‏شود.

افزون بر اين، دادگاههاى يهودى شهادت مكتوب (15) را نمى‏پذيرفتند، بلكه شاهد بايدشخصا در دادگاه حاضر مى‏شد و هنگام شهادت برپاى مى‏ايستاد. گرچه در دعاوى مدنى،سند همانند شهادت معتبر فرض مى‏شد، اما در حقوق جزا اين مساله صادق نبود. (16)

ه ) نحوه تحقيق از شهود
در دادگاههاى جنايى يهود، از شاهدان به دقت‏بازجويى به عمل مى‏آمد و اگر تناقض مهم وصريحى در شهادتشان يا در شهادتهاى مختلف بود، شهادت به كلى رد مى‏شد. «در موردى‏بازپرسى چنان دقيق بود كه شاهدان تنها در صورتى مى‏توانستند در برابر آن تاب بياورند كه‏دقيقا از وقايع مطلع بوده، به آن يقين داشتند و اعتراف مى‏كردند كه برخى جزئيات رافراموش كرده‏اند». (17)

در جرايم مستوجب اعدام، بازجويى بسيار دقيق بود. دادگاه در ابتدا اهميت موضوع را به‏گواهان گوشزد مى‏كرد و به آنها اخطار شديدى مى‏داد. نمونه‏اى از اين اخطار در تلمود ذكرشده است:

شايد شهادتى كه مى‏خواهيد بدهيد مبنى بر حدسى است كه مى‏زنيد و يا متكى برشايعاتى است كه شنيده‏ايد، يا اين شهادت را از قول شاهد ديگرى نقل مى‏كنيد،يا قصد داريد بگوييد كه اين موضوع را از شخص قابل اعتمادى شنيده‏ايد و ياشايد نمى‏دانيد كه ما شما را در معرض بازپرسى و بازجويى دقيقى قرار خواهيم‏داد. بايد بدانيد كه محاكمات جنايى مانند محاكمات مالى نيست. در محاكمات‏مالى، اگر شاهدى شهادت دروغ بدهد، تاوان خسارتى را كه وارد آورده است‏مى‏پردازد و گناهش بخشوده مى‏شود، ولى در محاكمات جنايى (اگر شاهدى‏شهادت دروغ بدهد و بر اثر آن شخص بى‏گناهى اعدام شود) خون شخص اعدام‏شده و خون اولاد او (كه ديگر به جهان نخواهند آمد) تا آخر عالم به گردن اوخواهد بود (سنهدرين 4:5). (18)

پس از اين اخطار، قضات از گواهان تحقيق مى‏كنند و اين سؤالات را مى‏پرسند:

در كدام دوره هفت‏ساله اين جنايت رخ داد؟ كدام سال؟ چه ماهى؟ چندم ماه؟ كدام روزهفته؟ چه ساعتى از روز؟ كجا؟ آيا شما متهم را مى‏شناختيد؟ آيا به او اخطار كرديد؟ (19)

بر اساس تلمود «هر چند قاضى از گواهان بيشتر بازجويى كند بهتر است. درباره ربان‏يوحانان بن زكاى گفته‏اند، در يك بازجويى حتى از گواهان درباره ضخامت و نازكى‏دم‏انجيرهايى كه طبق اظهار نظر شهود، جنايت زير درخت آن اتفاق افتاده بود سؤالاتى‏كرد». (20)

به علاوه درباره اوضاع و احوال ملازم با عمل جزايى نيز سؤالاتى مطرح مى‏شد. (21)

بدين صورت از تك‏تك گواهان بازجويى به عمل مى‏آمد و اگر اظهارات ايشان ضد ونقيض بود، شهادت پذيرفته نمى‏شد.

به گفته Philip Birnbaum «حتى اگر صد شاهد وجود داشته باشد و يكى از آنها نتواند به‏سؤالات راجع به تاريخ، زمان و مكان [ارتكاب جرم] پاسخ گويد، شهادت همه آنها ردمى‏شود». (22)

نكته‏اى كه در باب شهادت بايد ذكر شود اين است كه در روند دادرسى، شهود مجازنبودند كه به نفع يا ضرر متهم سخن بگويند، بلكه صرفا حق داشتند كه مشهودات خود رابيان كنند. (23)

پس از ادعاى شهادت و بازجويى از شهود، قضات به سنجش ارزش و اعتبار شهادت‏مى‏پرداختند.

و) شهادت بر قصد مجرمانه
يكى از مباحثى كه در حقوق، و به ويژه حقوق جزا مطرح است، اين است كه آيا جهل به‏قانون رافع مسؤوليت هست‏يا نه؟ يعنى اگر مجرم از وضع قانون خاصى آگاه نباشد و نداند كه‏قانونگذار عملى را جرم دانسته است، آيا به خاطر ارتكاب آن عمل مجازات مى‏شود يا نه؟

معمولا قوانين كشورها مدتى را براى لازم‏الاجرا بودن قوانين معين كرده‏اند (اين مدت‏مطابق ماده 2 قانون مدنى در مصوبات قانونى كشور ما پانزده روز پس از انتشار قانون است).پس از انقضاى اين مهلت قانونى فرض بر اين است كه همه افراد كشور از آن آگاهند و لذا اگرشخص مرتكب عمل ممنوع گردد، ولو ادعا كند كه به قانون آگاه نبوده، مجازات مى‏شود. (24)

قانونگذار يهودى در جرايمى كه مجازات اصلى آن اعدام است، در صورتى حكم به‏مجازات اعدام را مجاز مى‏شمارد كه علاوه بر اثبات فعل، قصد مجرمانه نيز اثبات گردد و براى‏اين منظور تاسيسى را به نام «اخطار» (25) پيش‏بينى كرده است.

منظور از «اخطار» اين است كه شهودى كه به ارتكاب جرم شهادت مى‏دهند، بايد اين‏نكته را نيز تاييد كنند كه به مجرم پيش از ارتكاب جرم، ممنوع بودن عملى را كه درصددانجام آن بوده، گوشزد كرده‏اند; يعنى گفته‏اند كه قانون اين عمل را جرم مى‏داند و اگر وى اين‏قانون را نقض كند، مجازاتش اعدام خواهد بود. به علاوه شهود بايد تاييد كنند كه متهم اين‏اخطار را شنيده و به آن توجه كرده و گفته است: «مى‏دانم، اما خودم را به مخاطره مى‏افكنم‏».مفهوم اين قاعده اين است كه بايد اطمينان حاصل نمود كه مجرم هم از منع قانونى اين‏عمل و هم از نوع دقيق مجازاتى كه در انتظار اوست آگاه است. (26)

پس آنچه در اثبات جرايم مستوجب مجازات اعدام اهميت دارد، اين است كه:

1. شهود بايد شهادت دهند كه مجرم جرم را مرتكب شده است و ايشان به چشم خودديده‏اند.

2. شهود بايد شهادت دهند كه به مجرم اخطار داده‏اند و درنتيجه متهم نمى‏تواند ادعاكند كه وى به منع قانونى اين عمل آگاه نبوده و مجازات آن را نمى‏دانسته است.

به عبارت ديگر صرف انتشار قانون كافى نيست، بلكه اطلاع مجرم از آن نيز شرط ضرورى‏مجازات اعدام است; يعنى عدم اخطار به مجرم، رافع مجازات اعدام است.

گفته‏اند كه اين تاسيس (اخطار) به اين خاطر است كه علماى يهودى هميشه مايل‏بوده‏اند كه مجازات اعدام اعمال نشود. (27)

نكته‏اى كه در اينجا باقى مى‏ماند اين است كه جهل به قانون، تنها رافع مجازات اعدام‏است و مجازات را به طور كلى رفع نمى‏كند، لذا اگر شهود بر اصل وقوع جرم شهادت دادند،اما بر «اخطار» شهادت ندادند، بر اساس تورات، مجازات قاتل حبس ابد است (ميشناسنهدرين، 9:5).

ز) شهادت دروغ
شهادت دروغ، در تورات علمى نكوهيده شمرده شده است و از يهوديان خواسته شده كه باشهادت دروغ در دادگاه حق ديگران را پايمال نكنند:

خبر باطل را انتشار مده و با شريران همداستان مشو كه شهادت دروغ دهى.پيروى بسيارى براى عمل بد مكن و در مرافعه محض متابعت كثيرى سخن براى‏انحراف حق مگو (سفر خروج، 23:1-3).

منع از شهادت دروغ، تنها يك قاعده اخلاقى نيست، بلكه قاعده‏اى كيفرى است كه نقض‏آن مجازات سنگينى دارد. ضمانت اجراى اين قاعده در جاى ديگر تورات بيان شده است:

اگر شاهد كذبى بر كسى برخاسته، به معصيتش شهادت دهد، آن‏گاه هر دو شخص‏كه منازعه در ميان ايشان است‏به حضور خداوند و به حضور كاهنان و داورانى كه‏در آن زمان باشند، حاضر شوند و داوران نيكو تفحص نمايند و اينك اگر شاهد،شاهد كذب است و بر برادر خود شهادت دروغ داده باشد، پس به طورى كه اوخواست‏با برادر خود عمل نمايد با او همان طور رفتار نمايند تا بدى را از ميان‏خود دور نمايى. و چون بقيه مردمان بشنوند خواهند ترسيد و بعد از آن مثل اين‏كار زشت در ميان شما نخواهند كرد. و چشم تو ترحم نكند، جان به عوض جان‏و چشم به عوض چشم و دندان به عوض دندان و دست‏به عوض دست و پا به‏عوض پا» (سفر تثنيه، 19:16-21) .

همان گونه كه از آيات فوق برمى‏آيد، مجازات شهادت دروغين بسيار سنگين است وفاعل آن به مجازات همان جرمى محكوم مى‏شود كه وى ديگرى را به ارتكاب آن متهم كرده‏است. اگر كسى به دروغ شهادت دهند كه فلان شخص قاتل است، به جاى وى كشته شود واگر بر آسيب جسمانى شهادت دهد، مجازات مقرر آن درباره وى اعمال شود.

تلمود پس از اينكه به شدت و سختى مجازات شاهد دروغين اشاره مى‏كند، به بحث وجدل دو فرقه يهودى در اين‏باره مى‏پردازد. فرقه‏اى از يهوديان (فريسيان) مى‏گفتند:

گواهانى كه شهادت دروغ داده‏اند، (28) فقط در صورتى اعدام مى‏شوند كه محاكمه‏شخص متهم به پايان رسيده و حكم صادر شده باشد و سپس دروغ بودن شهادت‏شهود به ثبوت برسد.

مطابق اين نظر، صرف صدور حكم درباره متهم، براى مجازات شاهد كاذب كافى است.

اما فرقه ديگر يهودى (صدوقيان) نظر ديگرى داشتند. آنان مى‏گفتند تنها در صورتى كه‏متهم به ناحق اعدام شده باشد، شهود كاذب نيز اعدام خواهند شد.

يوسفوس، مورخ معروف يهودى، نظر اول را پذيرفته، مى‏نويسد: «اگر ثابت‏شود كه كسى‏شهادت دروغ داده است، بايد با همان مجازاتى كيفر بيند كه ممكن بود شخصى كه عليه اوشهادت داده است آن را تحمل نمايد». (29)

ح) استنكاف از شهادت
شرايط و مقررات فراوان و دست‏وپاگير شهادت، به ويژه در رسيدگيهاى جنايى، شايد اين‏گمان را در ذهن ايجاد كند كه اساسا شريعت‏يهودى در پى آن است كه افراد در دادگاه‏شهادت ندهند; اما اين فرضيه درست نيست; گرچه مقررات شهادت بسيار سنگين و حتى‏تهديدآميز است، اما استنكاف از شهادت بسيار نكوهش شده است.

در تورات آمده است:

اگر كسى گناه ورزد و آواز قسم را بشنود و او شاهد باشد، خواه ديده يا دانسته اگراطلاع ندهد، گناه او را متحمل خواهد بود (سفر لاويان، 5:1).

براى اينكه مقصود آيه فوق روشنتر شود، ترجمه آن را از ترجمه تفسيرى كتاب مقدس‏نيز نقل مى‏كنيم:

هرگاه كسى از وقوع جرمى اطلاع داشته باشد، ولى در مورد آنچه ديده يا شنيده‏در دادگاه شهادت ندهد، مجرم است.

از آيه فوق برمى‏آيد كه استنكاف از شهادت، جرمى است كه مجازات دارد و مجازات آن‏نيز نظير شهادت دروغ، مجازات همان جرمى است كه رخ داده است. اما اين برداشت، موردتاييد تلمود نيست. تلمود گرچه كمك به امر قضاوت را به وسيله شهادت دادن امرى مقدس‏مى‏شمرد، اما براى آن مجازات دنيوى فرض نمى‏كند:

آن كس كه مى‏تواند درباره همنوع خود شهادتى بدهد ولى اين كار را نمى‏كند، دردادگاه بشرى مجرم شناخته نمى‏شود، لكن محكمه الهى او را گناهكار مى‏داند(باواقما، 55 ب).

و نيز آمده است كه:

ذات قدوس متبارك، سه نفر را دشمن مى‏دارد و از آنان متنفر است ... [دوم] آن‏كس كه مى‏تواند به نفع ديگرى شهادت دهد، لكن از براى او گواهى ندهد(پساحيم، 113 ب). (30)

همچنين تلمود پس از نقل اخطارهاى شديد دادگاه به يهود، براى اينكه افراد از زيربارمسؤوليت‏شهادت شانه خالى نكنند مى‏افزايد:

شايد بگوييد (از آنجا كه مسؤوليت اين قدر سنگين است) پس چرا اين دردسر رابر خود بسازيم؟ ولى قبلا گفته شده «اگر كسى گناه ورزد و آواز قسم را بشنود و اوشاهد باشد، خواه ديده يا دانسته، اگر اطلاع ندهد، گناه او را متحمل خواهد بود»(سفر لاويان 5:1). يا شايد بگوييد چرا سبب ريخته شدن خون اين شخص‏بشويم؟ ولى قبلا گفته شده است «وقتى كه شريران از ميان برداشته شوند فريادشادى بلند مى‏شود» (امثال سليمان، 11:10); (ميشنا سنهدرين، 4:5). (31) از آنچه ذكر شد، روشن مى‏شود كه اگرچه خوددارى از اداى شهادت جرم نيست ومجازاتى ندارد، اما مجازات اخروى آن باقى است و از نظر دينى، گناهى است كه عقوبت‏شديدى در پى خواهد داشت.

ط) رسيدگى بر اساس شهادت مسموع
1. محاكمه متهم: اگر دادگاه نهايتا شهادت گواهان را مى‏پذيرفت، قضات به رسيدگى‏پرونده مى‏پرداختند بر اساس ديدگاههاى خود به بحث و استدلال پرداخته، به محكوميت‏يابرائت متهم راى مى‏دادند.

در رسيدگيهاى جنايى، قضات در طول رسيدگى نيز، اگر دليلى به نفع متهم ارائه مى‏شد،آن را مى‏پذيرفتند; حتى قضات موظف بودند كه به دنبال دليل معتبرى به نفع وى باشند.

2. اجراى حكم: دادگاههاى جنايى هميشه به عدم محكوميت متهم تمايل داشتند وهميشه از صدور مجازات مرگ، حتى‏المقدور، خوددارى مى‏كردند. با اين همه، اگر متهم درآخر محكوم مى‏شد، گريزى از اعدام وى نبود.

مجازات اعدام به چهار صورت اجرا مى‏شد: سنگسار، خفه كردن، سوزاندن، گردن زدن; والبته هر مجازاتى براى جرايم خاصى بود، نه اينكه به اختيار دادگاه باشد.

به‏گفته‏تورات،با شهادت دو نفر و بيشتر،شخص مرتكب‏عمل‏مستوجب‏اعدام را مى‏كشتند:

اولا دست‏شاهدان به جهت كشتن بر او افراشته شود و بعد از آن دست تمامى‏قوم. (سفر تثنيه، 17:7)

تلمود نيز بر اين مساله تاكيد دارد كه حكم سنگسار را شهودى كه عليه مجرم شهادت‏داده‏اند، اجرا مى‏كنند. (32) اين مساله در قوانين اسلامى نيز در باب زناى محصنه پذيرفته شده‏است: مطابق ماده 99 قانون مجازات اسلامى اگر زناى وى با شهادت شهود ثابت‏شده باشد،اول شهود سنگ مى‏زنند ...

ى) شهادت و نظم عمومى:
از آنجا كه شرايط بسيار دقيق، و عملا امكان‏ناپذير شهادت، در عمل راه را براى اعمال‏مجازات در دادگاههاى جنايى مسدود مى‏كرد و درنتيجه مجرمان آسوده و فارغبال مرتكب‏جرم مى‏شدند، دانشمندان يهودى به اين فكر افتادند كه چگونه بايد از هرج و مرج وبى‏قانونى در كشور جلوگيرى كرد و چگونه مى‏توان مانع از سوءاستفاده مجرمان از اين‏احتياط فوق‏العاده قانون در خصوص اثبات جرم شد. دانشمندان يهودى براى اين مساله دوراه حل عملى مطرح كردند:

الف) دادگاههاى حكومتى: درست است كه دادگاههاى دينى يهود در خصوص پذيرش‏شهادت و اعمال مجازات، مقررات بسيار دست‏وپاگير و مشكلى دارند، اما براى حفظ نظم‏عمومى، شريعت نهاد ديگرى را پيش‏بينى كرده است و آن دادگاههاى حكومتى است. براساس قوانين شريعت، پادشاه مى‏تواند براى خود دادگاههايى تاسيس كند. وظيفه اصلى اين‏دادگاهها حفظ نظم عمومى است. اين دادگاهها به شرايط شهادت دادگاههاى دينى محدود ومقيد نيستند و اختيارات بيشترى در زمينه اثبات جرم و اعمال مجازات دارند. لذادادگاههاى حكومتى با توجه به اين اختيارات، مى‏توانند نظم عمومى را برقرار كنند و مانع‏مجرمان از ارتكاب جرايم شوند و از وقوع جرم جلوگيرى نمايند; چرا كه مجرمان در اين‏صورت مى‏دانستند كه جرمشان در دادگاههاى حكومتى قابل اثبات خواهد بود.

ب) بيت دين[خانه دادرسى]: راه حل ديگر، مبتنى بر اختيارات خود دادگاههاى يهودى‏بود. دادگاههاى يهودى صرفا دادگاه قانون نيستند. برخى از اين دادگاهها [بيت دين] نهادى‏هستند كه بايد نظم عمومى را در حوزه صلاحيت‏خود، اعم از كشور و شهر و ناحيه، تامين‏كنند. لذا هنگامى كه اين نهاد قضايى به عنوان يك نهاد اجرايى و نه يك دادگاه قانون‏تشكيل مى‏شد، اختيارات فوق‏العاده وسيعى داشت. به همين جهت، اگر نظم عمومى،شريعت دينى و اخلاق مورد تعريض واقع مى‏شد، اين دادگاهها اقداماتى مبذول مى‏داشتند. (33)

2. اقرار
اقرار يكى از ادله اثبات دعوى مدنى در حقوق اسلامى است. برابر ماده 1259 قانون مدنى:«اقرار عبارت از اخبار به حقى است‏براى غير بر ضرر خود».

در امور كيفرى نيز اقرار از مهمترين ادله اثبات دعوى است. اقرار در امور كيفرى «اعلام واخبار متهم است‏به قبول قسمتى يا تمامى موضوع اتهام كه عليه او اقامه شده است‏». (34)

در حقوق قديم، اقرار يكى از مهمترين ادله امور كيفرى بوده است. در نظام تفتيشى،اقرار مهمترين دليل بوده و ارزشى بيش از ساير ادله داشته است. (35)

در حقوق جزاى عرفى، اقرار به خودى خود داراى اعتبار و ارزش نيست، بلكه بايد با سايرقراين و امارات و دلايل ديگر مقرون و همراه باشد. به عبارت ديگر در امور جزايى اقرار متهم‏به تنهايى كافى براى اثبات ارتكاب بزه نمى‏باشد. (36)

در حقوق ايران، كه منشا فقهى دارد، درباره اينكه آيا اقرار موضوعيت دارد يا طريقيت،اختلاف است. بسيارى از حقوق‏دانان بر اين باورند كه اقرار طريقيت دارد. ديوان عالى كشوردر راى شماره 302481/7/19 گفته است: «در امور جزايى اعتراف متهم طريقيت دارد و اگر دادگاه‏به ملاحظه قراين و امارات ديگر، اقرار متهم را از دلايل خارج نمايد، موجب شكستن حكم‏نمى‏باشد».

در قوانين جزايى اسلام، اقرار يكى از ادله اثبات جرم، و بلكه مهمترين آن شمرده شده‏است. در قانون مجازات اسلامى نيز در جرايم گوناگون، اقرار دليل اثباتى محسوب شده است:زنا (م.168)، شرب خمر (م.168)، محاربه (م.189)، سرقت (م.199)، قتل (م.231) لواط(م.114) و ...

در قوانين كيفرى يهود، اقرار اعتبار و ارزش چندانى ندارد. براى تبيين مطلب، بايد بين‏دادگاههاى مدنى و جزايى تفكيك كرد.

1. اقرار در دعاوى مدنى: (37) دادگاهها در دعاوى مدنى، اقرار مدعى عليه را مى‏پذيرند و براساس آن حكم صادر مى‏كنند، منتها صدور حكم بر اساس اقرار در امور مدنى به معناى‏اعتبار اقرار نيست، بلكه مبناى آن اين اصل است كه هر كس حق دارد دارايى خود را به‏عنوان هديه به ديگرى ببخشد. بنابراين، اگر مدعى عليه اتهامى را در اين امور، صواب دانست‏و آن را قبول كرد، به دادگاه ارتباطى ندارد كه درصدد كسب ادله بيشترى برآيد. (38)

به عبارت ديگر اعتبار اقرار در امور مدنى اصيل نيست، و كلا به عنوان دليل ارزشى ندارد;مالك حق دارد هر گونه تصرفى در مال خود بكند و اقرار او در اين مورد، دال بر محق بودن‏مدعى نيست، بلكه مبناى پذيرش اقرار او اين است كه مالك مى‏تواند مال خود را به ديگران‏ببخشد، يعنى همان چيزى كه در حقوق اسلامى از آن به نام «قاعده تسليط‏» (39) نام مى‏بريم.

2. اقرار در دعاوى كيفرى: در كتاب مقدس، گاهى مشاهده مى‏كنيم كه بر اساس اقرار،حكم به قتل كسى شده است. نمونه آن در مورد مردى است كه نزد «داود» اعتراف به قتل‏«شاؤل پادشاه‏» كرد و داود وى را بر اساس اين اقرار به قتل رساند:

داود او را گفت كه خونت‏بر سر خودت باشد، زيرا دهانت‏بر تو شهادت داده‏گفت كه من مسيح خداوند را كشتم (كتاب دوم سموئيل، 1:16).

با وجود اين، دادگاههاى جنايى يهود، اقرار را به عنوان دليل اثبات جرم نمى‏پذيرفتند.مبناى اين مساله، يك اصل اساسى در حقوق جزاى يهود است: «هيچ كس نمى‏تواند باشهادت خويش، خود را به ارتكاب جرمى متهم كند» (سنهدرين، 9 ب). (40)

منشا اين اصل، كه در امور كيفرى شخص نمى‏تواند عليه خويش اقرار كند، اين است كه‏طبق مقررات ريعت‏يهود: «انسان فقط به خود تعلق ندارد و همان گونه كه حق نداردموجب آسيب جسمانى ديگران شود، همچنين حق ندارد كه گزندى به خويش وارد آورد». (41)

از آنچه گذشت، معلوم مى‏شود كه در دادگاههاى جنايى يهود، اقرار متهم اعتبار قانونى‏نداشت و به آن توجه نمى‏شد.

Adin steinsaltz مى‏نويسد:

اين قاعده در طول قرنها به عنوان سلاحى قدرتمند در مقابل تلاشهايى كه براى‏اخذ اعتراف با زور يا تشويق و ترغيب صورت مى‏گرفت، به دادگاهها خدمت‏كرد. نه تنها هيچ كس را نمى‏توان واداشت كه خود را با شهادت خويش مجرم‏قلمداد كند، بلكه خود اتهامى (42) هيچ ارزشى ندارد و در دادگاه به عنوان دليل‏پذيرفته نمى‏شود. (43)

3. علم قاضى
در حقوق جزاى اسلامى، علم قاضى يكى از ادله اثبات جرم است. قانونگذار در قانون مجازات‏اسلامى در جرايم گوناگون، مثل لواط (م.120)، سرقت (م.199)، قتل (م.231) و ... علم‏قاضى را به عنوان دليل اثبات جرم پذيرفته است. افزون بر اين، ماده 105 اين قانون،قاعده‏اى كلى براى علم قاضى بيان كرده است: «حاكم شرع مى‏تواند در حق‏الله و حق‏الناس به‏علم خود عمل كند ...».

در قوانين كيفرى يهود، به ويژه در جرايم مستوجب اعدام، علم قاضى به عنوان دليل‏پذيرفته نشده است. در دادگاههاى جنايى نه تنها قضات دادگاه نمى‏توانستند بر اساس علم‏خويش حكم صادر كنند، بلكه حتى اگر وقوع جرم را با چشم خويش ديده بودند، از رسيدگى‏به دعوى منع مى‏شدند. علت آن بود كه ممكن بود تنفر و خشم ايشان مانع از صدور حكم‏منصفانه و بى‏طرفانه گردد.

دستورالعملهاى ثابتى خطاب به دادگاهها وجود داشت كه حتى‏الامكان از صدور مجازات‏مرگ خوددارى ورزند; بنابراين، هر كه را از رعايت رفتار منصفانه نسبت‏به متهم ناتوان‏مى‏يافتند، از هيات قضات اخراج مى‏كردند; مثلا مردان بى‏فرزند و سالخوردگان، صلاحيت‏خدمت در چنين دادگاهى را نداشتند، زيرا به گفته تلمود «آنها غم و غصه بارآوردن بچه‏ها رافراموش كرده‏اند» و بنابراين، ممكن است‏بيشتر علاقمند به اعمال نص دقيق ريعت‏باشند،به جاى آنكه انگيزه‏ها و عواطف متهم را مدنظر قرار دهند. (44)

چنان كه از مطالب فوق روشن شد، در دعاوى جنايى اصل بر رافت و گذشت‏بوده است.قضات سعى مى‏كرده‏اند كه با توجه به انگيزه ارتكاب جرم و موقعيت مجرم، حتى‏الامكان وى‏را از اتهام تبرئه كنند و لازمه اين مساله وجود قضاتى است كه بتوانند در برابر اين اتهام،حداكثر نرمش و رافت را نشان دهند. قاضى كه وقوع جرم را با چشمان خويش ديده است ووقوع اين بزه سنگين وى را خشمگين و از متهم متنفر نموده است، ديگر نمى‏تواند آن‏انصاف و مهربانى را كه مدنظر شريعت است، مبذول دارد و از اين‏رو نمى‏تواند به چنين‏دعاوى‏اى رسيدگى كند.

4. سوگند
الف) سوگند: حقوق كيفرى يهود، همانند حقوق جزاى اسلامى و بيشتر نظامهاى حقوقى،قسم را در عداد ادله اثبات جرايم قرار نداده است. هيچ جرمى، و حتى دعاوى مدنى، با قسم‏قابل اثبات نيست. با اين همه، گاهى كسى كه متهم به ارتكاب جرمى است، مى‏تواند خود رابا سوگند تبرئه نمايد.

در تورات آمده است:

اگر كسى الاغى يا گاوى يا گوسفندى يا جانورى ديگر به همسايه خود امانت دهدو آن [حيوان] بميرد يا پايش شكسته شود يا دزديده شود و شاهدى نباشد، قسم‏خداوند در ميان هر دو نهاده شود كه دست‏خود را به مال همسايه خويش درازنكرده است، پس مالكش قبول كند و او عوض ندهد (سفر خروج، 22:10-13).

در دعاوى جنايى، اگر شاهدى بر مساله نباشد و يا شهادت گواهان پذيرفته نشود، متهم‏بى‏درنگ آزاد مى‏شود و نيازى به اداى سوگند نيست. اصل برائت در دعاوى جنايى كاملارعايت مى‏گردد. تنها در دعاوى مدنى (و جرايم مالى) است كه گاه سوگند مصداق پيدامى‏كند.

ب) قسامه: قسامه در لغت‏به معناى «سوگندها» يا «سوگندخورندگان‏» است.

در كشورهاى مغرب‏زمين، به ويژه از انقراض روم غربى در قرن پنجم ميلادى، اصل برائت‏پذيرفته‏نبود و لذا متهمان‏بى‏گناهى‏خويش را با قسم يا قسامه‏ثابت مى‏كردند. در اين كشورها،براى اثبات بى‏گناهى، چه در قتل و صدمات جسمانى و چه در جرايم عليه اموال و عفت واخلاق خانوادگى، قسامه مرسوم بوده، اما هيچ‏گاه براى اثبات جرم به كار نمى‏رفته است. (45)

فقه اسلامى، قسامه را در قتل و صدمات بدنى پذيرفته است; اما درباره اينكه آيا قسامه‏تنها براى اثبات بى‏گناهى و رفع اتهام از متهم است‏يا اينكه مى‏توان با آن جرم را نيز ثابت‏كرد، بين فقهاى اسلامى اختلاف نظر وجود دارد. بيشتر فقهاى اسلام، ازجمله فقهاى شيعه،بر اين باورند كه قسامه يكى از ادله اثبات قتل است و در صورتى كه ظن (لوث) به ارتكاب‏عمل توسط متهم باشد، مى‏توان با قسامه جرم وى را ثابت كرده، او را مجازات نمود.

قانون مجازات اسلامى در ماده 231، قسامه را در عداد ادله اثبات قتل شمرده است و درمواد 239 تا 256 مقررات آن را بيان داشته است.

برخلاف اين نظر، برخى ديگر از فقهاى اسلامى، از جمله ابوحنيفه، قسامه را دليل‏اثبات‏كننده قتل نمى‏دانند، بلكه آن را تنها دليلى بر اثبات بى‏گناهى متهم مى‏دانند.ابوحنيفه مى‏گويد:

قسامه دليل اثبات‏كننده قتل نيست، بلكه دليلى است كه اهل محله‏اى كه مقتول درآن يافت‏شده، آن را براى نفى اتهام از خود به كار مى‏برند (و به اين وسيله ثابت‏مى‏كنند كه ايشان وى را نكشته‏اند). در اينجا مدعيان قسم نمى‏خورند، بلكه اهل‏محله قسم مى‏خورند كه وى را نكشته‏اند و بدين گونه قصاص را از خود دفع‏مى‏كنند. (46)

آن گونه كه از كتاب مقدس برمى‏آيد، قسامه در كيش يهود پذيرفته شده است. تورات‏چنين مى‏گويد:

اگر در زمينى كه يهوه خدايت‏براى تصرفش به تو مى‏دهد، مقتولى در صحراافتاده، پيدا شود و معلوم نباشد كه قاتل او كيست، آن‏گاه مشايخ و داوران تو بيرون‏آمده، مسافت‏شهرهايى را كه در اطراف مقتول است‏بپيمايند. و اما شهرى كه‏نزديكتر به مقتول است، مشايخ آن شهر گوساله رمه را كه با آن خيش نزده و يوغ‏به آن نبسته‏اند بگيرند [و آن را بكشند] ... و جميع مشايخ آن شهرى كه نزديكتر به‏مقتول است، دستهاى خود را بر گوساله كه گردنش در وادى شكسته شده‏بشويند. و جواب داده بگويند دستهاى ما اين خون را نريخته و چشمان ما نديده‏است. اى خداوند قوم خود اسرائيل را كه فديه داده‏اى، بيامرز و مگذار كه خون‏بى‏گناه در ميان قوم تو اسرائيل بماند. پس خون براى ايشان عفو خواهد شد (سفرتثنيه، 21:1-8).

آن گونه كه از آيات فوق برمى‏آيد، قسامه در جايى كاربرد دارد كه مقتولى يافت‏شود كه‏قاتل آن معلوم نيست و لذا اهل شهرى كه به محل كشف جسد مقتول نزديكتر است، سوگندمى‏خورند كه‏وى را نكشته‏اند. پس‏قسامه براى‏اثبات بى‏گناهى و رفع اتهام پذيرفته شده است.

با مقايسه اين بخش از تورات با آنچه از ابوحنيفه نقل شد، معلوم مى‏شود كه اين دو نظردرباره قسامه، همانند هم است و طبق هر دو، قسامه دليلى است كه اهل محله‏اى كه مقتول‏در آن يا نزديك آن يافت‏شده، براى اثبات بى‏گناهى خود اقامه مى‏كنند.

5. اردالى
اردالى (47) يا داورى ايزدى، دليلى قضايى است كه به ويژه در قرون وسطى متداول بوده است.در اين آزمون، متهم را با شيوه‏هايى سخت مانند وادار كردن به رفتن در آتش يا انداختن دررودخانه‏و ... امتحان‏مى‏كردند.اگر وى‏از اين‏آزمونها نجات‏مى‏يافت، به‏بى‏گناهى‏وى‏حكم مى‏شد.

در قوانين شرق قديم، مانند قانون آشور و قانون‏نامه حمورابى، اردالى يكى از روشهاى‏رايج اثبات جرم بوده است. مطابق قانون‏نامه حمورابى:

اگر مردى به جادوگرى، يا زنى به زنا متهم مى‏شد، او را وامى‏داشتند. تا خود را به‏نهر فرات بيفكند ... اگر زن از غرق شدن نجات مى‏يافت، دليل آن بود كه بى‏گناه‏است; اگر جادوگر غرق مى‏شد، دارايى وى به كسى مى‏رسيد كه او را متهم ساخته‏بود و در صورتى كه نجات مى‏يافت، تمام دارايى كسى كه به وى تهمت زده بود به‏او تعلق مى‏گرفت (48) (مواد 2 و 132 قانون‏نامه حمورابى).

همچنين ماده 17 قانون آشور، در موردى كه مردى به همسر مرد ديگرى اتهام وارد كندو شاهدى نباشد اردالى نهر جارى مى‏گردد. (49)

حقوق اسلام، اردالى را دليل اثبات جرم نمى‏داند و در هيچ يك از جرايم و دعاوى كيفرى‏آن را مثبت ندانسته است.

در شريعت‏يهود، مواردى را مى‏توان يافت كه داورى ايزدى در عداد ادله اثبات جرم‏شمرده شده است. ازجمله براى اثبات خيانت زن به شوهرش از چنين آزمونى استفاده‏مى‏شود: به گفته تورات، اگر مردى نسبت‏به زنش بدگمان شود و گمان برد كه او با مردديگرى همبستر شده، ولى شاهدى نداشته باشد، براى روشن شدن حقيقت، زن خود راپيش كاهن مى‏برد. كاهن مقدارى آب مقدس در كوزه مى‏ريزد و مقدارى از غبار كف عبادتگاه‏را با آن مخلوط مى‏كند. آن‏گاه كاهن از زن مى‏خواهد كه قسم بخورد بى‏گناه است و به اومى‏گويد: اگر غير از شوهرت مرد ديگرى با تو همبستر شده، از اثرات آب تلخ لعنت مبراشوى. ولى اگر زنا كرده‏اى، خداوند گريبانگيرت شود و شكمت متورم شده، نازا شوى. زن بايدبگويد: آرى چنين شود. بعد كاهن اين لعنتها را در يك طومار بنويسد و آن را در آب تلخ‏بشويد، سپس آن آب تلخ را به زن بدهد تا بنوشد.

و چون آب را به او نوشانيد اگر نجس شده و به شوهر خود خيانت ورزيده باشد،آن آب لعنت داخل او شده تلخ خواهد شد و شكم او متنفخ و ران او ساقطخواهد گرديد و آن زن در ميان قوم خود مورد لعنت‏خواهد بود. و اگر آن را زن‏نجس نشده، طاهر باشد آن‏گاه مبرا شده اولاد خواهد زاييد (سفر اعداد،5:28-27).

اين آزمايش، قانون بدگمانى يا غيرت ناميده شده است. (50) افزون بر اين، دعاى سليمان‏پادشاه در كنار معبد، شاهدى بر قبول داورى ايزدى در شريعت‏يهود است:

هر كس متهم به جرمى شده باشد و از او بخواهند كنار اين قربانگاه سوگند ياد كند كه‏بى‏گناه است، آن وقت از آسمان بشنو و داورى كن اگر به دروغ سوگند ياد نموده و مقصرباشد وى را به سزاى عملش برسان. در غير اين صورت، بى‏گناهى او ثابت و اعلام كن (اول‏پادشاهان، 8:32-31).

جمع‏بندى و خلاصه بحث
از مجموع آنچه گذشت، معلوم مى‏شود كه در حقوق كيفرى يهود، تنها دليل اثبات‏كننده‏جرايم مستوجب اعدام (51) و نيز صدمات بدنى و جرايم جنسى، شهادت، آن هم با شرايط ومحدوديتهاى بسيار و دقيق، است و اين جرايم با هيچ دليل ديگرى قابل اثبات نيست.

اقرار تنها در دعاوى حقوقى و جرايم مربوط به اموال (مثل سرقت) پذيرفته مى‏شود و دردعاوى كيفرى متهم حق ندارد عليه خود اقرار كند و حتى اگر اقرار كند، به آن ترتيب اثر داده‏نمى‏شود.

علم قاضى حداقل در جرايم مستوجب اعدام ارزش اثباتى ندارد و حتى قاضى كه شاهدوقوع جرم بوده، نبايد جزو هيات قضات (يعنى 23 قاضى رسيدگى‏كننده) باشد.

قسم و قسامه به عنوان دليل اثبات جرم پذيرفته نشده است.

اردالى، بر اساس تورات، تنها در نوعى از جرايم جنسى پذيرفته شده است. با اين همه‏نمى‏توان آن را در عداد ادله شمرد و دادگاههاى جنايى يهود بر اساس آن حكم نمى‏كردند;چرا كه دليل مورد قبول اين دادگاهها منحصرا شهادتى محكم و متقن بود.

با اين همه، از آنجا كه سخت‏گيرى در ادله، به عدم اثبات جرايم و درنتيجه بى‏پروايى‏مجرمان مى‏انجامد، براى دادگاههاى حكومتى، و نيز دادگاههاى دينى - هنگامى كه به عنوان‏نهاد اجراى و براى حفظ نظم عمومى تشكيل مى‏شدند - محدوديت ادله كمتر بود و اين‏دادگاهها مى‏توانستند براى جلوگيرى از هرج و مرج و حفظ نظم جامعه، ادله گوناگونى را مورداستناد قرار مى‏دهند.

كتابنامه
الف) منابع فارسى و عربى

1. كتاب مقدس، انجمن پخش كتب مقدسه.

2. ترجمه تفسيرى كتاب مقدس

3. آشورى، محمد: آيين دادرسى كيفرى، ج‏1، چاپ اول، انتشارات سمت، تهران: تابستان‏1375.

4. - : عدالت كيفرى از ديدگاه حمورابى، نشريه مؤسسه حقوق تطبيقى، شماره‏7، تهران: 1359.

5. ا. كهن، راب: گنجينه‏اى از تلمود، ترجمه امير فريدون گرگانى، چاپ زيبا، 1350.

6. بى، ناس، جان: تاريخ جامع اديان، ترجمه على‏اصغر حكمت، چاپ سوم، انتشارات علمى وفرهنگى، تهران: 1373.

7. خزانى، منوچهر: جزوه «آيين دادرسى كيفرى‏» (2)، دانشگاه شهيد بهشتى.

8. دورانت، ويل: تاريخ تمدن، ترجمه احمد آرام و ديگران، ج‏1، چاپ پنجم، انتشارات علمى وفرهنگى، تهران: 1376.

9. عوده، عبدالقادر: التشريع الجنائى الاسلامى مقارنا بالقانون الوضعى، ج‏2، دارالكتاب العربى،بيروت.

10. گلدوزيان، ايرج: حقوق كيفرى تطبيقى، ج‏1، چاپ اول، تهران، ماجد، 1374.

11. مجموعه من المؤلفين: شريعه حمورابى و اصل التشريع فى الشرق القديم، ترجمه بالعربى‏اسامه سراس، دمشق، دار علاءالدين، 1992.

12. ميك، تئوفيل: قانون‏نامه حمورابى، ترجمه كاميار عبدى، چاپ دوم، سازمان ميراث‏فرهنگى، تهران: 1376.











( کل صفحات : 24 )       10   11   12   13   14   15   16   17   18   19   >