عملیات سایبری
زندگی زیباست اما شهادت زیباتر
                                    
درباره وبلاگ


نويسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازديد : 217065
  • تاريخ ايجاد وبلاگ :دوشنبه 16 فروردین 1389 
  • تعداد کل نظرات : 130
  • تعداد کل پست ها : 606
  • آخرين بروز رساني : سه شنبه 21 خرداد 1392 

کدبنر سایت یزد آوا
یک شنبه 22 فروردین 1389  :: نويسنده : یاران 313
اسرائيل: سگ هار امپرياليسم در خاورميانه
به قلم : و.ك.سين
از مجله جهاني براي فتح، شماره 11، 1367،




\"خيزش سنگباران\" ـ كه در عربي به انتفاضه مشهور است ـ مسئله رهايي فلسطين را (مجددا) در مقابل جهانيان مطرح ساخته است. بهمانگونه كه نيروهاي صهيونيست شورشيان جوان را زنده بگور مي كند، مسئله مردم فلسطين نيز بارها توسط كسانيكه مايلند اين مردم بفراموشي سپرده شوند، كنار نهاده شده است. مي گفتند فلسطيني ها در بهترين حالت قربانيان بدون گذشته و آينده، آوارگاني بي تقدير، و سرگردان در جهان هستند كه در هر كجا رحل اقامت افكنده اند، با بدرفتاري و ترشرويي روياروي بوده اند.

ولي برعكس آنها قهرماناني هستند كه عليرغم قدرقدرتي ظاهري ماشين نظامي اسرائيل به پاخاسته اند. آنها جنگجويان سنگر نخست نبرد عليه ستم و مظالمي اند كه ستمديدگان سراسر گيتي را شورانيده است. فلسطيني هادستآوردهايي فراتر از اين داشته اند. آنها دولت صهيونيستي را در انظار همه جهانيان رسوا ساخته اند: سربازان صهيونيستي باطرح مشخص ، بازوان جوانان سنگ انداز را شكسته، \"مظنون ها\" را در اردوگاههاي سوزان \"صحراي نقبيه\" زنداني كرده، جوانان را زنده بگور كرده، گاز اشك آور بروي كودكان ، زنان و مردان مسن تر شليك كرده و در اين ميان بسياري از آنان را به قتل رسانده اند. نخست وزير اسرائيل اكنون به غيرنظاميان (اسرائيل) آن نواحي كه غالبا اعضاي گروه شبه فاشيست \"گوش امرينم\" مي باشند ، فراخوان داده كه \"شليك بقصد كشت\" بر روي هرجوان كوكتل بدست مجاز است. اين بمعناي صدور جواز كشتار فلسطيني ها درجايي است كه اسرائيلي ها خود مدعيند به اصطلاح \"جزيره دمكراسي در خاورميانه\" خودشان\" است.

عليرغم حمايت كامل امپرياليستهاي آمريكايي از آنها و عليرغم اينكه كليه سلاحهاي بسيار پيشرفته را با خشونت هرچه تمامتر بكار ميبرند، صهيونيستها عاجز از خاموش كردن شعله هاي انقلاب بوده اند. و اين فلسطيني ها بوده اند كه حقيقتي ديگر را در مورد اسرائيل و اربابان امپرياليستش افشاء كردند: اگرچه اينان دندانهاي واقعي دارند اما در تحليل نهايي ببرهاي كاغذي هستند.

انقلاب فلسطين عليه اين مرتجعين فراخواني است نويدبخش به كليه ستمديدگان جهان و بويژه به ساير خلقهاي جهان عرب كه چكمه نظامي اسرائيلي ها و اربابان امپرياليستشان را بر گرده ايشان نيز سنگيني مي كند. جوانان فلسطيني ، ديپلماتهاي متفرعن امپرياليست را كه انبانشان پراز قراردادهاي متنوع صلح است و تنها هدف طرحهايشان عبارتست از تامين صلح براي حاكميت خودشان در منطقه، به استهزاء گرفتند.

فلسطيني ها حدود 4 ميليون نفرند. اما مبارزه همين جمعيت اندك ، تاريخ جهان را مزين ساخته است، اما نه صرفا از آنرو كه مقاومتشان شجاعانه بوده است. تاريخ آنها را در موقعيت حساسي قرار داده است: درست در مقابل يكي از مهمترين ستونهاي امپرياليستي كه پس از جنگ جهاني دوم در دنياي مستعمرات،ساخته شد يعني دولت صهيونيستي اسرائيل. فلسطيني ها در نبرد عليه غصب سرزمينشان و عدم انقياد توسط صهيونيستها، نه تنها در سنگر نخست نبرد عليه امپرياليسم جاي ميگيرند ، بلكه نقطه اي محوري در اين نبرد دارند. قصد اين مقاله عبارت از بررسي ماهيت اين دشمن است كه مردم فلسطين با آن روبرويند: ريشه هاي صهيونيستي آن، تاسيس دولت صهيونيستي ـ مستعمراتي متعاقب جنگ جهاني دوم، نقش كنوني آن در خاورميانه و جهان، و نقاط ضعف واقعي پنهان پشت دعوي شكست ناپذيرش.



صهيونيسم: ابزار اعمال سياستهاي نژاد پرستانه امپرياليسم

آنچه كه در اسرائيل اتفاق افتاد، ايده زيبايي كه به زشتي گرائيد، نبود. اينگونه كه بسياري از اهل فن بيان ميكنند نبود كه تشكيل اسرائيل اساسا برمبناي برنامه اي خوب صورت گرفته امااكنون \"از مسيرخود منحرف شده\" است. كشتار جوانان فلسطيني بدست سربازان اسرائيلي بهيچ وجه برخلاف معيارهاي اسرائيل نيست: اين مسئله ريشه در ماهيت خود اسرائيل دارد. اين همان كاريست كه نيروهاي صهيونيست در سال 1982 در اردوگاههاي پناهندگان فلسطيني در صبرا و شتيلا در لبنان انجام دادند. اين همان كاريست كه خلبانان اسرائيلي مرتبا انجام ميدهند: فرو افكندن بمبهاي خوشه اي بر روي اردوگاههاي پناهندگان، هدف قرار دادن شهرها كه مراكز تجمع غيرنظاميانند (نظير بيروت، كه با كشتار چندين هزار غيرنظامي راه را براي ورود نيروهاي اسرائيل باز كردند.)

صهيونيسم سريشم ايدئولوژيكي است كه دولت صهيونيستي را بهم مي چسباند و به جنايات بسيارش مشروعيت مي بخشد. صهيونيسم معتقد است كه يهوديان مردم برگزيده خدا\"يند وفلسطين سرزميني است كه\"او\" براي سكونتشان برگزيده است. صهيونيسم مرتبااين ايده كه يهوديان هرگز در ساير مردمان ادغام نميشوند و بنابراين بايد خود را در دولت متناظر برمليتشان متشكل سازند، تغذيه كرده و آنرا تقويت كرده است. صهيونيسم در اواخر قرن نوزدهم و اوايل قرن بيستم در محلات فقيرنشين شهرهاي اروپاي شرقي و روسيه، كه شرايط بسيار ناهنجاري برآنها حكمفرما بود، قدرت خاص يافت.

اما صهيونيسم تا سال 1917، يعني زمان اعلان \"بيانيه بالفور\" توسط انگليسي ها (كه آنزمان فلسطين را تحت حاكميت خود داشتند) پديده اي حاشيه اي بود. از اين زمان ببعد بود كه تحرك يافت. نامه اي از آقاي بالفور، وزير امورخارجه انگليس در آنزمان ، به يك بانكدار ثروتمند يهود بنام لرد راتشيلد چنين مطرح ساخت كه دولت انگليس به \"ايجاد يك سرزمين ملي براي مردم يهود با حسن نيت مينگرد و كمال تلاش خود را براي دستيابي بدين طرح بكار خواهد گرفت.\"(1)

\"بيانيه بالفور\" با اين تضمين همراه بود كه جمعيت عرب ايمن خواهند ماند. ولي نقشه واقعي امپرياليسم انگليس متفاوت بود. بالفور در نامه اي خصوصي نوشت: \"چهار دولت معظم به صهيونيسم معتقدند. و صهيونيسم، چه صحيح و چه غلط، وچه خوب و چه بد، در سنن كهن سال، در الزامات معاصر، در آمال آينده و در مفهومي بسيار عميقتر از تمايلات و تعصبات 700 هزار عربي كه اكنون در اين سرزمين ساكنند، ريشه دارد.\"(2) اين بخوبي نشان ميدهد كه در آنزمان هم امپرياليستها تا چه اندازه ضرورت ايجاد يك پايگاه مستعمراتي در منطقه جهت ادغام كاملتر آن در جهان امپرياليستي را حس ميكردند. مي بايست عنصري از خارج تزريق ميشد تا بتوانند جاي پاي مستحكمي جهت استثمار منطقه بوجود آورد .

قصد بيانيه بالفور ايجاد يك دولت صهيونيستي در فلسطين بوده، و در عين حال داراي جهت گيري عليه انقلاب اكتبر نيز بود. يكي از اهداف آن اين بود كه \"عنصر صهيونيسم\" را درگرايش مختلط ماركسيست ـ صهيونيستي كه در جوانقلابي بعد از جنگ جهاني اول در ميان يهوديان وجود داشت را تقويت كند، و بقول مفسر مقصود بيانيه اين بود كه \"يهوديان روسي را از حزب بلشويك جدا ساخته و تضمين كند كه انقلاب نه تنها معتدل بماند بلكه متحد جنگي فرانسه و انگليس شود.\"(3) اين تلاشي منحوس بود براي منحرف كردن و بخدمت گرفتن مترقيان يهود.

مهاجرت يهوديان به فلسطين طي دهه 1920 و بويژه مهاجرت دستجمعي آنها متعاقب بقدرت رسيدن هيتلر در دهه 1930 در آلمان، تحت حمايت سازمانهاي بين المللي صهيونيستي گوناگون شديدا افزايش يافت. محدوديتهاي شديد بر سر راه مهاجرت يهوديان به ساير كشورهاي اروپاي غربي نيز بخشي از علت افزايش شديد مهاجرت به فلسطين بود.

برماجراي روابط سازمانهاي صهيونيستي با نازيستها سرپوش نهاده شده است، چرا كه بسياري از رهبران صهيونيست همكاري با فاشيستها را ترجيح دادند. صهيونيستها در لهستان زمان پيلزودسكي، در اتريش و حتي در خود آلمان، جهت تسهيل مهاجرت يهوديان به فلسطين با نازي ها مناسبات عملي برقرار ساختند. بن گورين، كه سالها نخست وزير اسرائيل بود، اولويتهاي صهيونيستها را چنين تشريح كرد: \"من اگر بدانم كه جان تمام كودكان يهودي در آلمان را با انتقالشان به انگلستان حفظ ميكنم و با انتقالشان به \"اسرائيل بزرگتر\" تنها نيمي از آنها جان بسلامت خواهند برد، من راه دوم را انتخاب خواهم كرد. براي من نه صرفا جان اين كودكان بلكه تاريخ مردم اسرائيل نيز اهميت دارد.\"(4) يهوديان در اينهنگام تنها اقليت كوچكي را در فلسطين تشكيل ميدادند.(5) طرح صهيونيستها جهت گسترش مهاجرت يهوديان مستقيما در رويارويي با مردم بومي فلسطيني قرار ميگرفت. يكي از پايه گذاران صهيونيسم بنام تئودور هرتسل طرحشان را جهت مقابله با اين مسئله چنين توضيح ميدهد: \"هنگاميكه سرزمين را اشغال مي كنيم، به دولتي كه از ما استقبال ميكند منافع سريع مي رسانيم. املاكي را كه به ما اختصاص داده شد بتدريج از مالكين آن غصب مي كنيم. ما سعي خواهيم كرد با تامين امكانات شغلي در كشورهاي انتقالي جمعيت فقير را به آنسوي مرزها سوق دهيم، و از امكان هرگونه اشتغال آنها در كشور خودمان جلوگيري كنيم.... داراها به سمت ما خواهند آمد. هم پروسه سلب مالكيت و هم راندن ندارها بايد با بصيرت و مآل انديشانه به پيش برده شود.\"(6)

و اين درست همانكاري است كه صهيونيستها انجام دادند. عليرغم شعار بعدشان مبني بر \"سرزمين بدون مردم براي مردم بدون سرزمين\"، صهيونيستها حتي پيش از تاسيس دولت اسرائيل بخوبي به موجوديت مردم فلسطين آگاه بودند و براي \"راندن ندارها\" طرح داشتند. اما فاصله ميان اين طرحها و قتل عام ديرياسين يك گام كوچك نبود. ديرياسين دهكده اي بود كه نيروهاي مسلح صهيونيستي براي پراكندن جو ترور و وحشت در ميان سكنه فلسطيني و تاراندن آنها از كشور، چند صد زن ، مرد و كودك فلسطيني را در سال 1945 در آن قتل عام كردند.



برپايي منزلگاه صهيونيستي

دولت انگلستان پس از بيانيه بالفور، جنبش صهيونيستي را مورد حمايت شديد قرار داد. مقاماتي كه از طرف دولت انگليس قيومت فلسطين را در دست داشتند، مهاجرت يهوديان را تسهيل مي بخشيدند. آنها معاملات ملكي را بگونه اي انجام ميدادند تا صهيونيستها بخشهاي بزرگتري از زمين را ارزانتر، بدست آورند. آنها ايجاد دسته هاي پليس صهيونيستي را مجاز و تسليح ميكردند. از اين دسته ها در سركوب \"شورش بزرگ فلسطين\" در سال 1936 استفاده شد. حوادث سال 1936 در شكل دهي به تناسب قواي ميان گروه فلسطيني ها و صهيونيستها پس از جنگ، بسيار اهميت داشت. مخبر نظامي روزنامه عبري زبان هآرتس، نوشت: \"حوادث 1936 در واقع تقابل دو جنبش ملي بود. اما اعراب با تمركز حملاتشان بر دولت انگليس و ارتش، مرتكب اشتباه شدند....

مقابله با انگليسها (ونه يهوديها) باعث از بين رفتن قدرت نظامي اعراب در فلسطين شده و علت از بين رفتن قسمي رهبري اعراب در كشور بود. پس از حدودا سه سال جنگ نابرابر، قدرت نظامي اعراب نابود گرديد، در حاليكه يهوديها تحت حمايت انگليسها موفق به تحكيم قدرت خود گشتند.... تهاجمات انگليسها بر گروههاي مسلح عرب و عليه جماعت عرب بسيار شديدتر از حملاتشان بر سازمانهاي زيرزميني يهودي (چند سال بعد) بود.\"(7)

طي جنگ جهاني دوم و درست پس از آن، قدرت انگليسي ها روبه كاهش نهاد و اشتهاي صيهونيستهابخاطر دريافت حمايت آمريكايي هاكه نقش حامي جنبش صيهونستي رابعهده گرفته بودند، روبه افزايش نهاد. برخي عناصر صيهونيست به حملات مسلحانه برانگليسيها مبادرت ورزيدند، منجمله ترورمقامات انگليسي، بمب گذاري درهتل كينگ ديويد در اورشليم كه منجر به كشته شدن تعداد زيادي غيره نظامي گرديدوغيره. اين اعمال بمعناي جنگ عليه دشمن محسوب نميشد، بلكه وسيله اي جهت تحت فشار گذاردن انگلستان براي گردن نهادن به خواست ايجاد يك دولت صيهونيستي، بود. اما انگلستان درموقعيتي نبود كه اينكار راانجام دهد. ارباب سرزمينهاي عربي درحال تغييريافتن بود. امپرياليستهاي آمريكايي، اگرچه باانگليسيهاعليه آلمان وبعدا عليه شوروي كه درآن زمان (سوسياليستي بود) متفق يودند، اماكنار زدن انگلستان ومهياساختن زمينه براي رسيدن خود به آقايي دنيارا آغاز كرده بودند. موقعيت مستعمراتي انگلستان درپرتواين مسئله ونيز بعلت خيزش توده هاي تحت ستم مستعمرات ، متزلزل شده بود. فاتحين اصلي جنگ، يعني امپريالستهاي آمريكايي، مانورهايشان جهت ايجاد ساختارمستعمراتي خويش راآغاز كردند. آنها با موقعيت پيچيده اي روبرو بودند. سوريه ولبنان تحت حاكميت فرانسه بود، عراق ومصروفلسطين هم تحت حاكميت انگلستان قيوميت فلسطين تحت سر پرستي \"اتحاديه ملل\" متعاقب جنگ جهاني اول به انگلستان سپرده شده بود. اتحاد شوروي اگرچه تهديد بلا واسطه اي بود امادرست درشمال اين منطقه انفجاري واقع ميشد وبعنوان يك قدرت جهاني از دل جنگ بيرون آمده بود. همچنين خاورميانه داراي ذخاير عظيم نفت بود. يك تحليل گر وزارت كشورآمريكايي درسال 5491 نوشت \"تاريخا نفت بيش ازهركالاي ديگري در روابط خارجي آمريكا نقش ايفا كرده است\". (8) آمريكاداراي مناسبات تجاري گسترده اي بود، اماهيچ ريشه وابسته استراتژيك در منطقه نداشت.

درعوض آنها صهيونيستها را دراختيار داشتند: گروهي كه زيرپروبال امپرياليستهاي انگليسي رشد كرده واكنون آماده بود بمثابه ابزار نفوذ غربيها (واكنون آمريكا) درمنطقه عمل كند. فعاليت هاي\"سازمان صهيونيستي آمريكا\" طي جنگ افزايش مهاجرين يهودي به فلسطين تاسرحد ايجاد يك دولت صهيونيستي رابتصويب رساند. فرانكلين روزولت رئيس جمهور آمريكا حمايت قاطعانه خودرا ازطرح صهيونيسم اعلان داشت . همانگونه كه ترومن هم پس ازاو چنين كرد. (9)

حوادث متعاقب سفر باكشتي اكسودوس نشان ميدهد كه چگونه آمريكا توده هاي يهود راجهت ايجاد اسرائيل، بازيچه دست خود قرارداد. پس ازخاتمه جنگ، دهها هزار تن ازبازماندگان اردوگاههاي كار اجباري نازيها درانتظار تصميمي درسطح بين المللي درمورد سرنوشتشان، دراردوگاههاي پناهندگان جاي گرفتند. اينجا بود كه صهيونيستها يك مهاجرت دستجمعي را ازطريق روانه كردن پناهندگان يهودي بسوي فلسطين سازمان دادند. البته باعلم وآگاهي براين امركه انگليسها ازوردشان به آنجا ممانعت بعمل خواهند آورد. جرايد با آب و تاب به انتشار اخبار مربوط \"آكسودوس\" پرداخته و دلسوزانه از برخورد ميان پناهندگان يهود و سربازان انگليسي در هنگام ورود حكايتها نوشتند. از ماجراي آكسودوس براي جلب سمپاتي جهت ايجاد دولت صهيونيستي براي يهوديان استفاده ميشد، و در همان هنگام براين مسئله سرپوش نهاده ميشد كه دول عمده امپرياليستي منجمله آمريكا محدوديتهاي سختي برسر راه مهاجرت يهوديان به كشورهايشان اعمال ميكنند. آمريكا شرايطي را بوجود آورده بود كه بكمك مانورهاي فريبكارانه و دلسوزانه نسبت به مهاجرت يهوديان به فلسطين از تضادهاي ميان انگليسها و صهيونيستها جهت جلب افكار عمومي براي ايجاد دولت اسرائيل، استفاده ميكرد. در پرتو اهميت استراتژيك و اقتصادي منطقه، فقدان ريشه هاي نفوذ خود آمريكا در آنجا، و در دسترس بودن يك نيروي ارتجاعي آماده كه از قبل تحت نفوذشان قرار گرفته بود، امپرياليستهاي آمريكايي تصميم گرفتند يك دولت مستعمراتي صهيونيستي برپا دارند و آنرا به يك پايگاه كليدي امپرياليستي تبديل سازند. آنها سازمان ملل را كه تحت نفوذشان قرار داشت، بعنوان عرصه اي براي مانورهايشان جهت انجام اينكار انتخاب كردند. متاسفانه نيرويي كه در آن برهه حساس و زمان تصميم گيري سازمان ملل داير بر تقسيم فلسطين و بدنبال آن تاسيس اسرائيل بدست صهيونيستها، ميتوانست عليه سلب مالكيت از فلسطيني ها و دسيسه چيني هاي امپرياليستها بايستد، از انجام اينكار قصور ورزيد (رجوع كنيد به مقاله اي از همين شماره، \"اتحاد شوروي و تاسيس اسرائيل\").

بخاطر نفوذ رويزيونيسم در اردوگاه سوسياليستي و اشتباهات نيروهاي پرولتري در جنبش بين المللي كمونيستي، امپرياليستهاي آمريكايي بدون رويارويي با هيچگونه مقابله سازمانيافته انقلابي به مستقر كردن قلعه استعماري خود پرداختند. همانگونه كه قبلا متذكر شديم، آمريكا جنبش صهيونيستي را تحت تكفل خود قرار داده بود. در نبردي كه ميان صهيونيستها و اعراب بوقوع پيوست، حمايت آمريكا از صهيونيستها تعيين كننده بود. از يك طرف صهيونيستها از منابع مالي آمريكا براي خريد اسلحه برخوردار بودند، و از سوي ديگر انگليسها در مورد هر دوطرف مخاصمه تحريم تسليحاتي اعمال ميكردند ـ و از آنجا كه انحصار صدور اسلحه به اعراب در دست انگليسها بود، اين تحريم \"بدون تبعيض\" امتيازي بارز براي صهيونيستها محسوب ميشد. سرويسهاي اطلاعاتي غرب كاملا با ارتش صهيونيستها همكاري بعمل آورد. در سالهاي آغازين تاسيس دولت صهيونيستي، كمكهاي آمريكا به اسرائيل تقريبا برابر با كل بودجه دولت اسرائيل بود. (10) في الواقع، اسرائيل ولد امپرياليستهاي غربي و بويژه آمريكا، بود.

ارزش اين پايگاه جديد براي آمريكا بسيار بود. آمريكا پروسه بازسازي سرمايه در مقياس جهاني را متعاقب پيروزيش در جنگ آغاز كرده بود و تنظيمات استراتژيك الزامي جهت تسهيل اين مسئله را تهيه ميديد. نه تنها امپرياليستهاي محور مغلوب شده بودند، بلكه امپرياليسم انگليس نيز از مقام رفيع خود بزير كشيده شده بود. و اين آغازگر آنچيزي بود كه مفسرين آمريكايي آنرا \"قرن آمريكا\" نام نهادند، يعني دوره اي كه آنها اميدوار بودند با سلطه بلامنازعشان برجهان مترادف باشد. آمريكا به خاورميانه اي وارد ميشد كه مملو از التهاب بود. در آنجا، شيوخ و شاهان فئودال با آشفتگي بر آتشفشان ملتهب 100 ميليون عرب تحت ستم كه تا آنزمان تحت حاكميت متزلزل انگلستان و در مقياس كمتري فرانسه قرار داشتند، تكيه زده بودند.

در اين چنين گرهگاه حساسي بود كه صهيونيستها رو آمدند. كمكهاي آمريكا به اسرائيل يك ميليوني، طي دوره 1945 تا 1955، رقمي بيش از شش برابر كمكهاي آمريكا به مجموع دول عربي (كه جمعيتشان دهها بار بيشتر از اسرائيل بود) را تشكيل ميداد (11) اين نشانه اهميت استراتژيك اسرائيل جهت حفظ اعراب در صراط مستقيم بود. تئودور هرتسل قول داده بود كه، \"ما به نمايندگي از سوي مدنيت به فلسطين اعزام ميشويم. ماموريت ما، گستراندن فلسفه اخلاقي اروپايي در (ناحيه) فرات است.\"(12) صهيونيستها به ماموريت خود دست يافتند:آنها اكنون به نيروي تا بن دندان مسلح جهت تامين هژموني امپرياليسم آمريكا در يكي از حياتي ترين مناطق جهان، تبديل شده بودند.



اسرائيل: يك پادگان نظامي امپرياليستي

اسرائيل از همان بدو تولد تاكنون بيش از هرچيز ديگري بمثابه يك پادگان نظامي، در خدمت امپرياليسم غرب بوده است. شهروندانش سربازاني داوطلب، باحقوقي مكفي، در يك ارتش مزدور هستند. خاخام هاي آن، پيشنمازهاي ارتش هستند و سران دولتش، فرماندهان نظامي در دولت اسرائيل همچون ساير پادگانهاي نظامي امپرياليسم آمريكا ـ و يا همچون هر پادگان نظامي شوروي در افغانستان يا اتيوپي ـ هيچ چيزي كه ارزش نگاهداشتن داشته باشد، موجود نيست.

اسرائيل از همان آغاز بطور كامل برحمايت خارجي متكي بوده است. اين كشور به نسبت جمعيت بيش از هركشور ديگري در جهان، كمك دريافت مي كند كه بخش اعظم آن صرف نظاميگري ميشود. كمكهاي رسمي به اسرائيل از 1948 تا 1953 برابر 25.5 ميليارد دلار بوده كه دوسوم آن براي رفع احتياجات نظامي خرج شده است. اين مبلغ از كل مخارج آمريكا در جنگ ويتنام فزونتر است.

(13) امپرياليسم آمريكا منبع عمده اين قيوميت عظيم دولت اسرائيل بوده است. كمكهاي آمريكا به اسرائيل طي سالهاي 54 ـ 1973، 90% كل كمكهاي خارجي دريافتي اسرائيل و حدود 30% كل كمكهاي خارجي پرداختي آمريكا را تشكيل ميداد.(14)

كمكهاي آمريكا به اسرائيل در سال 1988، بيش از 3.5 ميليارد دلار بوده است. اين كمك دولت فدرال آمريكا به اسرائيل با نرخ بيش از هزار دلار در قبال هرفرداسرائيلي، حتي بيش از مبلغي است كه يك شهروند معمولي آمريكا دريافت مي كند.(15) وضعيت اقتصادي اسرائيل اساسا توسط نقشش بمثابه ژاندارم امپرياليسم آمريكا در خاورميانه رقم ميخورد. مردم اسرائيل از سطح زندگي مرفه برخوردارند ـ درآمد سرانه بيش از 6 هزار دلار در سال ـ و خدمات رفاه اجتماعي بسيار گسترده است. (اين البته در مورد فلسطيني هاي مناطق اشغال شده در 1967 صدق نمي كند).(61) اينها نه نشانه \"سخت كوشي\" صهيونيستها و يا \"بشردوستي\" امپرياليستها بلكه لازمه به عمل درآوردن مقصود اساسي اسرائيل بمثابه يك پادگان نظامي است ـ يعني جلب استعمارچي ها و سربازان جديد براي ماشين جنگي صهيونيستي و پاداش دادن به آناني كه مشغول خدمتند. بدون كمك آمريكا كه بيش از يك دوم بودجه دولت اسرائيل را تشكيل مي دهد چنين امكاناتي نمي توانست موجود باشد.

توليد اسرائيل عمدتا توليد جنگي است، چرا كه اين پادگان نه تنها براي ايفاي نقش ژاندارميش به اسلحه نياز دارد، بلكه مي بايد به حداكثر امكان از اين بابت خودكفا باشد. به مابقي اقتصاد هم تقريبا بعنوان بخشي نگريسته ميشود كه سربازان و خانواده هايشان در اوقات فراغت خود در پايگاه توليد مي كنند. از جنگ 1967 به بعد هنگاميكه مشكل رساندن بلاوقفه نيازهاي تسليحاتي از آمريكا به اسرائيل در زمان بحران واضح گرديد. توليد حتي بيش از سابق به تسليحات اختصاص يافت، و مسلسل و توپ جاي توپ پارچه و محصولات سنتي را گرفت.(15) نسبت توليد تسليحات به كل توليد در اسرائيل، مقام نخست را در جهان داراست. اينها و نيز ساير تحولات، تحت تقبل و نظارت امپرياليسم غرب و بويژه امپرياليسم آمريكا انجام گرفتند. حقوق انحصاري، انتقال تكنولوژي، دادن كمك مالي بجاي وام، اعطاي تخفيفهاي مالياتي به سازمانهاي صهيونيست جهت ارسال كمكهاي مالي هنگفت، و ساير اشكال \"پنهان\" كمك توسط امپرياليستهاي آمريكايي در اختيار صهيونيستها قرار داده شده كه بر طبق تخمين به بيش از چندين ميليارد دلار كمك خارجي اضافي در هرسال بالغ ميشود.

ماهيت اسرائيل بمثابه يك قلعه نظامي اين الزام را با خود بهمراه مي آورد كه مداوما نقش خود را ايفا كند ـ يعني آنكه بطور تمام وقت در حال انجام وظيفه و كاركرد باشد، در غيراينصورت بقا نخواهد يافت.

بهمين جهت است كه بي وقفه در خاورميانه ضربات نظامي وارمياورد. بعبارت ديگر، اسرائيل هرگز نمي تواند روي صلح بخود ببيندو نخواهد ديد. حتي اگر نگاهداري اين ماشين جنگي مساوي با له كردن ميليونها ستمديده و برانگيختن خشم خروشان آنان باشد، و حتي باوجود كساني كه مي خواهند از درو كردن كاشته هاي دولت صهيونيستي احتراز جويند و طلب رخصتي مسالمت آميز جهت رهايي از چنگ انقلاب و مبارزه را مي كنند، اسرائيل روي صلح بخود نخواهد ديد و نمي تواند ببيند. خود موجوديت اسرائيل، موقعيت ممتازش در زنجيره مناسبات امپرياليستي در خاورميانه، و ساختار اقتصادي ـ اجتماعي آن و تاريخش، ضرورت جنگيدن در دفاع از موقعيتش را بهمراه دارد. بهمين جهت است كه هيچ پيروزي عمده نظامي اسرائيل، نتوانسته كوچكترين استراحتي در نظاميگري اش بهمراه داشته باشد. بلكه بالعكس، هزينه نظامي پس از جنگ 1967 و پس از جنگ 1973 مداوما افزايش يافت. بودجه نظامي پس از 3791 شديدا افزايش يافت، كه بيش از 30% محصول ناخالص داخلي طي دوره 80 ـ 1974 را بخود اختصاص داد.(19) و با اشغال لبنان به 36% محصول ناخالص داخلي رسيد. تخمينهاي مشابه براي آمريكا حدود 5% تا 7% و براي شوروي حدود 13% تا 15% است.

مشاطه گران صهيونيسم مدعيند كه اينها در نتيجه محاصره شدن اسرائيل مظلوم در \"درياي اعراب\"، بدو تحميل شده است. اين منطق وارونه ايست كه سالهاست توسط فيلمهاي وسترن آمريكايي تبليغ شده است: سفيد پوستان مظلوم در قلعه هاي خود تحت محاصره سرخپوستان وحشي قرار دارند. صهيونيستها با كمك امپرياليستها به فلسطين وارد شدند، مردمان بومي آنجا را آواره ساخته، و زمينهايشان را غصب كردند، و يكي از ميليتاريزه ترين جوامع دنيا را بوجود آوردند كه ارتش آن از پيشرفته ترين تسليحات منجمله بمبهاي شيميايي و هسته اي (اسرائيل تنها كشور خاورميانه است كه تسليحات هسته اي دارد) براي تحكيم سيستمهاي اجتماعي ارتجاعي اي كه دهها ميليون انسان را تحت ستم قرار داده، برخوردار است. و بازهم شكايت از اين دارند كه مجبور به اين كار شده اند!

صهيونيستها خود را دژ امپرياليسم غرب ميخوانند و اين واقعيت دارد. حتي بررسي مختصر تاريخ اسرائيل از زمان تاسيس نشان ميدهد كه بخوبي اين وظيفه را ايفا كرده است:ـ در جنگ كانال سوئز در 1956، نيروهاي اسرائيلي خاك مصر را به اشغال خود درآوردند. توضيح رسمي آنها اين بود كه اين اقدام پليس محلي براي بيرون راندن فدائيان فلسطيني از صحراي سينا بود. (امروزه، آنها اساسا همين دروغ را بعنوان دليل اشغال خاك لبنان ارائه ميدهند)اسرائيل براي ضعيف و متفرق نگاه داشتن رژيمهاي عرب فعاليت كرده است. بطور مثال همه ميدانستند اگر نيروهاي قدرتمند هوادار عبدالناصر در اردن در دهه پنجاه بخواهند ملك حسين را سر نگون ساخته و قدرت را بدست گيرند، اسرئيل كرانه غربي رود اردن را به اشغال خود در مياورد. بن گورين اخطار داد كه اگر تغييري در وضعيت پادشاهي اردن روي دهد، اسرائيل \"بر غير نظامي بودن آن بخش از خاك اردن در ساحل غربي رود اردن اصرار خواهد ورزيد\".(20)

در سال 1967، اسرائيل شكست نظامي سختي بر سوريه، اردن و بويژه مصر وارد آورد. اسرائيليها گفتند كه آن جنگ \"دفاعي\" بود. بعدها، آنها حمله \"غافلگيرانه\" خود در تار و مار كردن نيروهاي مصري را ستوده و باد به غبغب مي انداختند. كليه اين اعمال تحت رهبري \"حزب كار اسرائيل\" كه عضو\" دومين انترناسيونال احزاب سوسيال دمكرات\" است، انجام گرفت.

ـ به اين سياهه بايد موارد بسياري را افزود: اشغال لبنان در 1982، بمباران راكتور هسته اي عراق، بمباران تونس كه منجر به كشته شدن 100 غيرنظامي گرديد، اسرائيل مدعي شد كه هدف حمله مقر سازمان آزاديبخش فلسطين (ساف) بوده است، سرنگون ساختن يك هواپيماي مسافربري ليبيايي در دهه 1970 كه منجر به كشته شدن كليه سرنشينان گرديد، و بسياري موارد ديگر. في الواقع، جنگنده هاي جت فانتوم اسرائيلي مرتبا بر فراز سرزمينهاي عربي به پرواز در آمده و \"فلسفه اخلاقي\" جهان غرب ـ بقول هرتسل ـ كه چيزي بجز تبعيت نعل به نعل از امپرياليسم آمريكا و ارتجاع نبست را بهمراه بمبهاي خود برسر اعراب فرو ريختند. سخن گفتن از رفرم در اسرائيل بمعناي سخن گفتن از ايجاد رفرم در يك پادگان نظامي تا بن دندان مسلح امپرياليستي است. در برابر اين چنين پايگاهي نبايد به اميد رفرم نشست، چاره جنگ انقلابي خلق است.



اسرائيل: قاچاقچي اسلحه و لانه جاسوسي

اسرائيل ازموقعيت حساسي درنظام مناسبات قدرت جهاني امپرياليستها بر خوردار است. يكي ازويژگيهايش سركوب انقلاب بنمايدگي از جانب غرب است. جنگي كه عليه فلسطيني هابه پيش مي برد، ميدان آزمودن تاكتيكهايي است كه درسراسر جهان عليه جنبشهاي انقلابي بكار ميروند. \"موساد\" اسرائيل درتوان آمريكا در رقابت وسپس جايگزيني شبكه جاسوسي انگلستان درخاورميانه نقش تعين كننده داشت. امروزه، موساد داراي ارتباطات ونفوذ بينظيري درشبكه هاي پليس مخفي دركشورهاي هوادار غرب درخاور ميانه است، ودرغالب موارد شبكه هاي خودش را برپاداشته كه تا آفريقاي سياه گسترده است . بطورمثال، سرنگوني ميليون اوبوتو دراوگاندا وگماردن ايدي امين ( كه توسط اسرائيل انتخاب شده وتعليم يافته بود) بجاي او، توسط موساد انجام شد. موسادكانون تمام عمليات پليسهاي مخفي غرب درخاور ميانه است. بهمين جهت است كه انقلاب فلسطين نزد ستمديدگان منطقه بسيار گرامي است: اسرائيل براي انتقال غنائم تسليحاتي روسي كه درخاورميانه بدست آورده است، به كنترا در آمريكاي مركزي، به يونيتادرآنگولا، به ام.ان.آر. (شورشيان مورد حمايت آپارتايد درموزامبيك)، و به عناصري از مجاهدين افعاني، باسازمان سياه همكاري كرده است. اين تسليحات به سادگي قابل ردگيري نبوده وبه امپريالستهاي آمريكايي اجازه ميدهد بدون اينكه مورد بازخواست عمومي قرار گيرند، ارسال كمك به دست نشاندگان ارتجاعيشان رافزوني بخشند. (21)

صيهونسيتها داراي كثيف ترين ارتباطات باحكام نژاد پرست آفريقاي جنوبي مي باشند. آنهابا هم بر روي پروژه هاي مختلف، از زره پوشهاي آب پاش گرفته تا بمبهاي هسته اي كوتاه برد (كه مناسب ضروريات هردو رژيم ارتجاعيست)، كار كرده اند. افشاگريهاي متخصص هسته اي سابق اسرائيل بنام وانونو (كه بعدا توسط اسرائيلي ها در لندن ربوده شده و به اسرائيل انتقال يافته و اكنون در زندان بسر مي برد) نشان ميدهد كه اسرائيلي ها داراي حداقل يكصد عدد كلاهك هسته اي قابل بكارگيري، منجمله برخي تسليحات هسته اي ـ حرارتي بسيار كارآمد، ميباشد.(22)

يك تحليلگر، در جمعبندي از همكاريهاي صهيونيستها و نژادپرستان، چنين تصريح ميدارد: \"همكاري ميان دوكشور در توسعه تسليحات هسته اي، نشانگر سطح بينهايت بالايي از اعتماد و نزديكي در روابط ميان ايندوست.... اتحاد برسر پلاتونيوم، با خون بسته شده و بايد بسيار جدي تلقي شود.\"(23)

مقامات اسرائيلي، نقش ويژه خود در تقسيم كار امپرياليستي غرب را با روحيه اي تهاجمي ايفا ميكنند. همانگونه كه \"يعقوب موريدور\"، يكي از وزراي كابينه بگين، با افتخار مدعي ميشود:\"ما به آمريكايي ها خواهيم گفت: در تايوان، آفريقاي جنوبي و حوزه درياي كارائيب... يا در ساير نقاطي كه ما مي توانيم مستقيما اسلحه بفروشيم و شما نمي توانيد بطور علني فعاليت كنيد، با ما رقابت نكنيد. با فروش مهمات و جنگ افزار (بما) موقعيت براي انجام اينكار را در اختيارمان قرار دهيد و بما اعتماد كنيد. بگذاريد اسرائيل بعنوان نمايندگيتان عمل كند.\"(24)

كاراكتر اساسانظامي ـ استراتژيك موقعيت اسرائيل درشبكه مناسبات امپرياليستي باعث بوجودآمدن برخي گيجي هاشده است. اين نكته، برخي را به اين نظر انحرافي درمي غلتاند كه از آنجا كه امپرياليستها بهمان شكلي كه از مصر، ايران، شيلي وحتي آفريكاي جنوبي مافوق سودانبوه بيرون ميكشند از اسرائيل نميكشند،پس آمريكاازمناسبات بااسرائيل\" نفع مادي \" نمي برد، و بنابراين پاي منافع ناگريز ـ امپرياليستي دراتحادصيهونيسم ـ امپرياليسم ميان نبوده، ومسئله (صرفا) انتخاب يك سياست است. وازاينجاست كه اين نظرات بيرون مي زنند كه تعهدات آمريكا نسبت به اسرائيل محصول نفوذ، محافل يهودي دردستگاه دولتي است وبامقابله باتبليغات صهيونيستي وآگاهي دادن به تعيين كنندگان سياست آمريكا نسبت به منافع \"واقعيشان \"، ميتوان اينرا تغييرداد. اين يك نظرگاه انحرافي است كه امپرياليسم رابمثابه سيستمي مي بيند كه هرسياست وعمل منفردش بايد سودآور باشد. بطورمثال، به جنگ آمريكا درويتنام و يالشكركشي شوروي به افعانستان بنگريد. درهردو مورد منافع مادي هيچ نقش عمده اي ايفا نمي نمود. بطوركلي كسب سود انگيزه ايست كه امپرياليسم راوادار ميسازد امپراطوري جهانيش رابگستراند ومناطقي ازجهان راكه قبلا تقسيم شده است. باز تقسيم كند وبرآن مبنا استثمار نويني راپيش ببرد.

اما غالبا دفاع ازامپراتوري دركليت خود، انجام برخي تعهدات راباخود بهمراه مياورد كه بخودي خودسود آورنيستند. اسرائيل بعنوان تحكيم كننده تقسيم بندي جهان متعاقب جنگ دوم دريكي ازمهمترين مناطق استراتژيك جهان، باوفا داري كامل بمدت چهاردهه به آمريكا خدمت كرده است. چند بار اسرائيل، اين يا آن دولت خاطي عرب را گوشمالي داده است وباگردن كلفتي درصفوف بلوك غرب جاي داده است؟ درهيچ نقطه ديگري ازجهان ، مثلا آمريكاي لاتين ياخاوردور، ژاندارمي يافت نشده كه در دفاع از منافع عمومي غرب مثل اسرائيل از روحيه تهاجمي وگستاخي برخور دارباشد. اگرآمريكا ازدولت اجيري مثل اسرائيل برخور دار نمي بود، ودرعوض مجبور ميشد براي دفاع از منافعش پايگاههاي نظامي با سربازان و خدمه آمريكايي درخاورميانه برپا سازد، و درطي ساليان دراز وارد اينهمه تجاوزات و جنگهاي منطقه اي شده و هزاران سرباز كشته آمريكايي برجاي بگذارد چه ميشد؟ نتايج اين امرمنجمله در داخل كشور براي آمريكا چگونه مي بود؟

ايفاي نقش ژاندارمي امپرياليسم توسط اسرائيل پايه عمده نفرت گسترده وعميق ازاين كشور درمنطقه راتشكيل ميدهد، وهمبستگي عميق بامردم فلسطين ومبارزه شان را باعث شده است. واينطور كه نيروهاي اسلامي وبرخي تحليلگران امپرياليستي ادعا مي كنند نيست كه ستمديدگان منطقه دريك نبرد مذهبي مشترك مسلمانان عليه يهوديان متفق شده اند. مضاف براين ، هم از اينروست كه هرنيرويي كه در منطقه درخط انقلاب دمكراتيك نوين وكسب قدرت سياسي براي پرولتاريا ومتحدينش حركت ميكند، مجبور خواهد بود قاطعانه باتهاجم اسرائيل رو بروشود. اين نكات نشان ميدهد كه هدف قرار دادن صيهونيسم بمثابه چيزي جدا يامستقل از امپرياليسم، خطرناك است، اسرائيل يك موتلف مستقل امپرياليستهايا مجزا از آنها نيست،بلكه پايگاه مستقيمشان است. يك انقلاب راستين درخاور ميانه بدون موضعگيري عليه امپرياليستها وكليه عواملشان منجمله اسرائيل، امكان پذير نيست. آماج قرار دادن اسرائيل بدون حمله به امپرياليسم تنهاميتواند به تسليم به امپرياليسم ونهايتاعواملش، منجمله اسرائيل منتهي شود.

وجود اينچنين سگ هاروحشي ووفادار، بويژه براي منطقه خاور ميانه كليدي است. چرا كه خاورميانه باساير نقاط فرق دارد. \"شريانهاي حياتي \" اروپاوژاپن ازآنجا سرچشمه ميگيرد. نفتضروري جهت فعاليت اقتصادي آنهاازاين منطقه تامين ميشود. خاورميانه نقطهتلاقي سه ماده است. مارپيچ كلي تكامل، كه بويژه توسط تضادهاي مين ستمديدگان عرب وسايرخلقهاازيك سو باامپرياليسم ازسوي ديگر بعلاوه رقابت ميان امپريالستها رقم مي خوردآ به تبديل خاورميانه به نظامي ترين منطقه جهان سوم منتهي شده است. ميزان كمكهاي نظامي شوروي به اينمنطقه باهيچ جاي دگر قابل كقايسه نيست. همين موضوع درمورد آمريكا نيزصدق ميكند كهبطورمثال، تقريبا نيمي از فروش تسليحات نظامي آمريكا در1988 صرفا به دوكشوراين منطقه صورت گرفت: اسرائيل ومصر.



كارگران تطميع شده،يا سربازان مزدور

براي درك وفهم اسرائيل، نميتوان آنرابمثابه يك كشورمجرد درنظر گرفت وبه نوع مشاغل كارگران دستمزدهايشان وغيره توجه نمود،وبرآن مبنابه \"تحليل طبقاتي \" ازآنكشور رسيد وبرنامه \"انقلاب\" را از آن نتيجه گرفت ـ كاري كه تروتسكيستها و رويزيونيستها انجام ميدهند.

اسرائيل در سرزميني تاسيس شد كه از سكنه بوميش غصب گشت و به پايگاه نظامي امپرياليسم بدل گرديد. اكثريت عظيم شهروندان اسرائيل مهاجر و يا اولين نسل فرزندان مهاجرين هستند. غالبا اين افراد در خانه همان كساني زندگي ميكنند كه دولت اسرائيل آنها را به اردوگاههاي آنسوي مرزها رانده است. همانگونه كه موشه دايان با فخر مي گويد: \"حتي يك دهكده يهودي نشين وجود ندارد كه بر ويرانه هاي يك دهكده عرب نشين بنا نشده باشد. NAHALAL جاي MAHLOUL را گرفت.\"(26) آنها كه طي چند دهه گذشته براي اشغال كشور فلسطيني ها و سكونت در مساكن آنها به اسرائيل آمده اند و از قبل خدمت نظامي در جهت منافع امپرياليسم غرب از زندگي مرفه برخوردارند، صرفا تطميع نشده اند ـ حتي اگر در كارخانه كار كنند و عضو يك اتحاديه باشند. حتي اطلاق واژه \"اريستوكراسي كار\" بدانها بسيار سخاوتمندانه است ـ آنها استعمارگران غاصب و مزدورند.

پوشش سوسيال ـ دمكراتيك صهيونيستها، بويژه از نوع حزب كار، به ارتجاعيترين اهداف خدمت كرده است. جهت طرحريزي نقشه هايشان براي فلسطين، صهيونيستها با اين مشكل مواجه بودند كه ملتي كه قبلا آنجا زندگي مي كرد. اين امر به ايجاد چيزي در درون \"فلسطين تحت الحمايه انگلستان\" انجاميد، كه نويسنده اي آنرا \"دولت در دولت\" ناميد ـ يعني تشكيل يك دولت جديد صهيونيستي، كه از كمكهاي خارجي بي شائبه ثروتمندان صهيونيست برخوردار بود. اسرائيل بعنوان وسيله اي جهت اجراي طرح اسكان صهيونيستها بمثابه يك كليت سياسي ـ اقتصادي پايدار، بوجود آمد. تكامل \"متعارفي\"تر سرمايه داري بكمك روشهاي رقابت آزاددر زمينه تجارت دوره قبل، براي شرايطي كه به اشغال فلسطين انجاميد، متناسب نبودند. اينجا صهيونيسم چپ كاربرد ويژه داشت. اين ايدئولوژي سخت كوشي و تفكر معتقد به فداكاري و پيشاهنگي تاكيد داشت كه همگي در خدمت جنگ عليه اهالي بومي و بعدا تبديل به ژاندارم منطقه اي بكار گرفته مي شد.

بطور مثال \"هيستادروت\"، بيشتر براي منافع كارگران يهود مي جنگيد (منجمله از نظر نظامي) تا اينكه يك اتحاديه كارگري رفرميست باشد. اين اتحاديه همه چيز، از جمله خواسته هاي اقتصادي اتحاديه را فداي اين امر كرد.(27) \"حاگانا\" نيروي مسلح عمده صهيونيستي در اسرائيل غاصب، مليشياي خود را از \"هيستادروت\" تامين مي كند.

\"كيبوتصهاي\" (كمونهاي كئوپراتيوي كشاورزي) اسرائيل، در غرب بخاطر نشان دادن پتانسيل همكاري دمكراتيك دولت صهيونيستي ستايش شده است. اين كمونها نيز نقش حساس استراتژيك براي اسرائيل بازي مي كند. مثلا، در جنگ 1967، اعضاي كيبوتصها كه تنها 3.5% اهالي را تشكيل ميدادند، نسبتي چندين برابر در راس واحدهاي جنگي (نيروهاي چترباز، افسران خط نخست جبهه، و غيره) داشتند.(28) يك تحليلگر، كه كيبوتص را \"مكتب اسپارت ها\" ميخواند، اين مسئله را ناشي از ارزشهاي موجود در كيبوتص ميداند، مجمله انضباط، صهيونيسم افراطي، و حس تملك بر زمين. او ميگويد كه اين حس تملك زمين است كه اعضاي كيبوتص را بدفاع از اسرائيل واميدارد.(29)

شايعات بسياري در مورد نزاع دروني در دولت اسرائيل ميان حزب ليكود و حزب كار كه گفته ميشود براي ايجاد صلح در خاورميانه كليدي است، برسر زبانها است. سخنگويان مختلف حزب كار، هنگاميكه از دولت بيرونند و مسئول سياستهاي دولت نيستند، وعده و وعيد زياد ميدهند. اما تاريخ اين استعمارگران غاصب سوسيال دمكرات كه طرح صهيونيستي را به اجراء در آورده و بيش از دو دهه قدرت را در دولت اسرائيل در دست داشتند، بخوبي نشان ميدهد كه آنها دستكمي از حزب ليكو نداشته، سلطه صهيونيستي را تحكيم بخشيده، منافع عمومي امپرياليسم را تامين كرده، و باچنگ و دندان عليه انقلاب فلسطين خواهد جنگيد. همانگونه كه اسحق رابين (وزير دفاع) از حزب كار كه جنگ 1967 فرماندهي كرد و امروز سركوب خونين\"خيزش سنگباران\" را رهبري ميكند، اعلام داشت: \"ما تنها در ميدان جنگ با فلسطينيها مذاكره خواهيم كرد.\" (30) حال كه اسرائيل از تداوم\"خيزش سنگباران\" لرزان است، شاهدين خبر از سختر شدن موضع اسرائيليها نسبت به فلسطينيها داده ميگويند اكثريت اسرائيليها خواهان اقدامات امنيتي سختر عليه جوانان شورشي اند. (31) در حاليكه با پيشروي انقلاب فلسطين، برخي اسرائيليها بيشك سنگر را خالي كرده و به جانب فلسطينيها ميروند و بسياري هم از هر گونه برخورد تمام عيار طفره ميروند، كاملا قابل درك است كه اكثريت اسرائيليها نسبت به دولت صهيونيست وفادار بمانند.

و اين امر، محتاج خدمات ارتجاعي بيشتر از سوي آنها است ـ آنهم بخاطر امري كه نهايتا تراژيك است. نظم جهان در طي دوره متعاقب جنگ جهاني سوم در حال از هم گسيختن است و جهان امپرياليستي دستخوش عميقترين بحرانها است. اين امر، تاكنون به خيزشها و شورشهايي در نقاط گوناگون پاداده است. و خاورميانه بيشك شاهد انفجار بيسابقه اي خواهد بود.

دولت صهيونيستي كه براي حفظ اشغال پردردسر جنوب لبنان، كرانه غربي رود اردن و نوار غزه در ضعف فرو رفته، در تلاش براي رويارويي با اين مشكلات (خيزشها و شورشها و...) به محدوديت خواهد رسيد. اسرائيل شديدا در پي انعقاد قرارداد با شورويها براي فرستادن دسته جديدي مهاجر است. اما تعداد كسانيكه مايل به مهاجرت ميشوند كمتر ميگردد و تعداد كسانيكه از اسرائيل مهاجرت كرده اند طي چند سال اخير فزوني يافته است. هم اكنون بيش از يك ميليون اسرائيلي خارج از اين كشور بسر مي برند. اين امر تهديدي است بر قدرت ارتش صهيونيستي. نسبت مهاجرين تازه وارد در ارتش بسيار بيشتر از نسبت اهالي اسرائيل در ارتش است. اين مشكلات همگي مستقيما ناشي از جايگاه اسرائيل بمثابه ژاندارم منطقه است كه مستلزم آن است كه جامعه همواره در حالت جنگ باشد. بالاخره، و بعنوان اساسي ترين نكته، توده هاي تحت ستم سراسر گيتي از دولت مستعمراتي غاصب متنفرند و از مبارزه عليه آن حمايت مي كنند. حتي خود اربابان صهيونيستها هم تلويحا آنها را تحقير مي كنند.



فلسطينــي ها

فلسطيني ها با تشكيل دولت صهيونيستي مستعمراتي و غاصب، آوراه شدند. چندميليون آنها خارج از سرزمين تاريخا فلسطيني منجمله در اردن و چندصد هزار نفر آنها در اردوگاههاي پناهندگان، بويژه در لبنان و سوريه، زندگي مي كنند. شرايط زندگي در اردوگاهها هميشه سخت، و غالبا فجيع است. يكي از مشكلات عمده فلسطيني ها اين است كه، عليرغم اينكه وعده و وعيدهاي شيرين همواره از زبان حكام كشورهاي عرب جاري است، برخورد اين دولتها بدرفتاري و تبعيض بوده است.

ششصد هزارنفر فلسطيني ديگر درون «خط سبز» زندگي مي كنند. منظور از «خط سبز» مرزهاي اسرائيل پيش از جنگ 1967 است. صهيونيستها مدعيند كه در «اسرائيل دمكراتيك» با اين فلسطيني ها مثل يهوديها برخورد ميشود. ولي في الواقع، آنها در هر عرصه اي از تبعيض رنج مي برند. اين تبعيض بكمك سلسله قوانيني در حمايت از «كارآكتر يهودي اسرائيل»، قوام يافته است. اين قوانين از جمله عبارتند از، قانون منع فروش زمينهاي تحت مالكيت «صندوق ملي يهود» (كه اكثريت زمينهاي اسرائيل را در اختيار دارد) به غير يهود. قانون منع استخدام فلسطيني ها در برخي صنايع و مشاغل و غيره. فلسطيني ها نه تنها خلع مالكيت شده اند، بلكه به انجام سخت ترين و كم درآمدترين مشاغل وادار شده اند.

اسرائيل پس از غصب كرانه غربي رود اردن و نوار غزه، در مورد اداره آنها طي قرارداد كمپ ديويد با مصر مذاكره كرد. اين قرارداد بدين خاطر بود كه اسرائيل هيچگونه تاسيسات دائم در كرانه غربي يا نوار غزه ايجاد نكند، و خروج خود را از اين مناطق تدارك ببيند. در عوض، اكنون شصت هزار يهودي در كرانه غربي و دوهزار وپانصد تن در نوار غزه ساكن شده اند.(33)

اين جاي پاهاي ايجاد شده توسط اسرائيل از ارزش نظامي ـ استراتژيك برخوردارند. اولين هدف از بين بردن يكپارچگي سرزمين فلسطيني ها است. سازمان جهاني صهيونيستي، استرلتژي اين اسكانها را قبلا بيان كرده، زمينهاي دولت (اردن) و زمينهاي باير بايد بلافاصله غصب شوند. هنگاميكه اين سرزمين توسط مناطق اسكان يهوديها تكه تكه شود، جمعيتي كه در اقليت هستند نميتوانند يكپارچگي سرزمين و وحدت سياسي ايجاد كنند.(34) جاده هايي براي وصل كردن مناطق اسكان يهوديها به يكديگر و ناديده گرفتن فلسطيني ها و منفر ساختن آنها، ايجاد شده اند. سياست عمومي اين بوده كه اعراب در محاصره مناطق اسكان يهوديها قرار گيرند. ثانيا، مناطق اسكان اسرائيلي مي بايست نقش مناطق پايگاهي اوليه عليه هر نيروي اشغالگر را بازي كنند. اگرچه بسياري از اين مناطق اسكان ميدان حفاظي مين و سلاحهاي اوليه و ضدتانك دارند،(35) ارزش نظامي آنها نيز سمبوليك است ـ هر نيروي عرب يا فلسطيني كه بخواهد اسرائيلي ها را از اين منطقه ، كه تمام دنيا ميداند متعلق به فلسطيني ها است، بيرون كند، بناگريز به ريختن خون اسرائيلي ها ميشود. اينجاست كه رهبران اسرائيل آن را پيراهن عثمان كرده و بهانه عمليات انتقامجويانه (كه اينقدر براي آن معروفند) خود قرار ميدهند.

شرايط فلاكت بار زندگي فلسطيني ها منبع سودهاي هنگفت اسرائيلي هاست. حداقل يكصد هزار فلسطيني در كرانه غربي و نوار غزه سكونت دارند كه روزها ـ حدود 30% آنها بطور غيرقانوني ـ در اسرائيل كار ميكنند، و بسياري از اينان زناني هستند كه در خانه ها كارگري مي كنند. 20% تا 30% كارگران عرب مزارع كلكتيوي صهيونيستها، كودكان زير 12 سال هستند. دستمزد فلسطيني در «خط سبز» 50% تا 60% دستمزد كارگران اسرائيلي است،(36) و تقريبا از هيچگونه حقوق كاري برخوردار نيستند. اين شرايط، منبع سودهاي هنگفت بورژوازي اسرائيل است. و وضعيتي را بوجود آورده كه تعداد يهوديهايي كه از كارهاي كثيف و كم درآمد رويگردان ميشوند روبه افزايش است. يهوديهاي اسرائيل بطور تيپيك سركاگر، كارمندان متوسط دفتري و غيره اند. فلسطيني هايي كه درون «خط سبز» زندگي مي كنند اگرچه مستقيما از تبعيضات خشن رنج مي برند اما بخاطر سكونت در اسرائيل تحت تكفل امپرياليسم، از سطح زندگي بهتري نسبت به مثلا اعراب كرانه غربي روداردن برخوردارند، اسرائيلي ها همواره مشتاق يادآوري اين نكته هستند، و مطمئنا براي مقابله با نارضايتي فلسطيني ها بدان اميد بسته اند، حووادث اخير نشان داد اين ديدگاه مبتذل تا چه حد اشتباه بوده است.

توسعه اقتصاد «مناطق اشغالي» 1967 از بعد اساسي تري نيز برخوردار بوده، و صرفا منبع نيروي كار ارزان نيست. از جمله تاكتيكهاي ضدچريكي اسرائيل عبارت بوده از نابودسازي اقتصاد بومي بنحويكه پايه هاي ظهور و رشد ارتش خلق در اين منطقه را از بين ببرد. پس از نبرد الكرامه كه طي آن ساف ارتش اسرائيل را به وقفه انداخت، تلاشهاي ساف جهت براه انداختن مبارزه مسلحانه در كرانه غربي، باعث اعمال اين سياست از جانب اسرائيل شد. اسرائيلي ها اعلام داشتند كه دريايي را كه چريكهاي ساف سعي دارند در آن شنا كنند، خشك خواهند كرد. اسرائيل بطور سيستماتيك كشاورزي خودكفاي كرانه غربي را نابودساخت، بگونه اي كه ديگر نتواند نقشي در تامين ارتش خلق ايفا نمايد. اين حركت بخش كليدي سياست فوق الذكر اسرائيل بود. اسرائيل به بهانه صدور ميوه و سبزيجات، توليد گندم را كاهش داد. كنترل آب در شرايط كم آبي فلسطين،سلاحي تعيين كننده در دست صهيونيستها بوده است. فلسطينهاي كرانه غربي پول بيشتري براي مقدار آب كمتري (نسبت به همسايگان اسرائيلي خود) ميدهند، بنحويكه كشاورزان (فلسطيني) زمينهاي خود را بي حاصل مي يابند، در حاليكه در چشم رس خانه هايشان محا اسكان يهوديها را مي بينند كه چمنهاي خانه هايشان آب پخش كن دارد و استخرهايشان مالامال آب است.(37) اين سياست اسرائيل در مورد تخصيص آب باعث كاسته شدن از مساحت زمينهاي زيركشت فلسطيني ها شده است.

ارتش اسرائيل آتوريته واقعي در كرانه غربي و نوار غزه است، و باخشونت هرچه تمامتر تمامي عرصه هاي زندگي را زيرنظر دارد. كتابهاي درسي سانسور ميشوند، معلمين توسط شين بت (پليس مخفي اسرائيل) ارزيابي ميشوند، و ممنوعيت عبور و مرور مرتبا به اجرا نهاده ميشود. حدود پنج هزار فلسطيني طي مدت پنج ماه از شروع خيزش سنگباران به زندان افتاده اند ـ يعني يك نفر از هر سيصدنفر اهالي «مناطق اشغالي» 1967. از دستگيري تا روز دادگاه، شين بت طبق قانون 18 روز فرصت بازجويي دارد. 80% محكوميتها در كرانه غربي و غزه برمبناي اعترافات صادر ميشوند ـ كه صدالبته شكنجه محرك تعيين كننده است.(38) در حدود دو هزار فلسطيني در بازداشتگاههاي بسرمي برند. اين بدان معناست كه ممكن است تا مدت شش ماه بدون اقامه هيچگونه اتهامي در بازداشت بمانند. اين مدت هم قابل تمديد است. يكي از اين مراكز اصلي بازداشت در صحراي نقبيه، بسيار دور از خانه هاي فلسطيني ها (و دور از چشم همه) واقع شده است. زندانيان در اينجا در گرماي 45 درجه در چادر نگاهداري ميشوند. دارو و غذا كافي نيست و شلاق جزء برنامه هميشگي است. در اواخر فوريه،از ميان كسانيكه توسط اسرائيلي ها بقتل رسيدند، 21 تن براثر خفگي ناشي از گازاشك آور كشته شدند (منجمله سه نوزاد كمتر از 7 ماه، يك مرد 100 ساله و دو زن بالاي 70 سال). و حداقل حداقل 7 نفر هم براثر شدت ضربات وارده به قتل رسيدند. (39) و با همه اين تفاصيل است كه صهيونيستها اظهار اطمينان ميكنند كه اسرائيل تنها دمكراسي در خاورميانه است.



سوسيال امپرياليسم شوروي در برابر رهائي فلسطين

سوسيال امپرياليستهاي شوروي نقش خود در خاورميانه را با سلطه پرنفوذ آمريكا براين منطقه مقايسه كرده، و چنين استدلال ميكنند كه منافع امپرياليستي كه در آنجا در خطر باشد ندارند وبنابراين متحد طبيعي كليه كساني اند كه تحت سلطه آمريكا قرار دارند ـ بويژه مردم فلسطين.

پس از احياي سرمايه داري در شوروي (در اواسط دهه 1950)، شوروي هرگز سعي نكرده تا تحولي انقلابي در خاورميانه را تشويق نمايد، تا چه رسد به تبليغ جنگ رهائيبخشي كه هدفش ايجاد دولت انقلابي فلسطين برخاكستر اسرائيل باشد. بلكه بالعكس، مداوما از «حق موجوديت» دولت غاصب صهيونيستي دفاع كرده و مرتبا از فلسطيني ها خواسته كه آنرا قبول كنند. گرباچف اخيرا عرفات را چنين اندرز داده كه «برسميت شناختن دولت اسرائيل ، توجه به منافع امنيتيش ...، عنصري ضروري در دستيابي به صلح و حسن همجواري در منطقه است.»(40) حتي پس از قطع روابط ديپلماتيك (شوروي) با اسرائيل متعاقب جنگ 1967، و هنگاميكه مصر (كه در زمان ناصر رژيمي هوادار شوروي بود) متحمل شكست مفتضحانه اي از ارتش اسرائيل شد، شوروي بازهم ارتباطات خود را با صهيونيستها حفظ كرده و حتي شمار فراواني مهاجر يهودي (270 هزارتن تنها در دهه 1970) به اسرائيل فرستاد. اين مهاجرين منبع نيروي انساني عمده اي براي صهيونيستها بودند، چاركه بخش اعظمي از آنها تعليم ديده، تحصيل كرده، بالغ و آماده خدمت در ارتش بودند. مهاجرين يهودي آلت دست تخاصمات امپرياليستي در منطقه قرار ميگيرند، چرا كه سوسيال امپرياليستها از يكسو تبليغات ضديهودي گسترده دارند و از سوي ديگر گوشت دم توپ به اسرائيل ميفرستند (شوروي فقط به يهوديهايي كه قصد مهاجرت به اسرائيل دارند اجازه خروج ميدهد). اسرائيل بنوبه خود از شوروي تضمين ميخواهد كه تمام يهودياني كه آن كشور ترك مسكنند حتما به اسرائيل بيايند، چرا كه بسياري از آنها چنين نمي كنند. سوسيال امپرياليستها، برحسب منافعشان، يك دوره اجازه مهاجرت مي دهند و دوره ديگر آنرا تعطيل ميكنند. اكنون در زمان گرباچف، شورويها سركيسه را شل كرده اند و هرماه به يك هزار يهودي اجازه خروج ميدهند. اين خود بخشي از سياست تهاجمي گرباچف جهت گسترش نفوذ خود بر اسرائيل است.(41)

از آنجا كه اسرائيل جايگاه مستحكمي در بلوك امريكا داردآ شورويها مجبور بودند كه در بين رژيمهاي عربي بدنبال جاي پا بگردند. اين سياست باعث شده كه جهان عرب را ازنظرشورويها به كشورهاي «مترقي» و «مرتجع» تقسيم شود. مهم اين نيست كه رژيم تا چه حد كمپرادور، ارتجاعي و حتي فئودالي باشد. اگر رژيمي در خدمت منافع شوروي باشد، «مترقي» است. و اگر در جهت منافع غرب عمل كند، «مرتجع» است.

سوريه يكي از اين باصطلاح رژيمهاي مترقي و از سر سپردگان اصلي شوروي در منطقه است. اگر چه سوريه اكنون سالانه صدها ميليون دلار از عربستان سعودي وكويت قرض ميگيرد، اما تا خرخره به هر دو بلوك مقروض است و ارتشش توسط شورويها تامين شده وكاملا به انها وابسته است. نتيجتا سوريه كاملا در بلوك شرق قرار دارد. هيچ چيز مترقي هم در سوريه يافت نميشود چراكه تحت حاكميت دارو دسته اي فئودال ـ كمپرادور ميباشد. سازمان عفو بين المللي ليستي از 35 نوع شكنجه اعمال شده در زندانهاي حافظ اسد بيرون داده است. زندانيان هم مشتملند بر ناراضيان سياسي مختلف واز جمله چند فلسطيني كه براي اسدزياده از حد انقلابيند. رژيم اسد خون خلقهاي تحت ستم سوريه را نيز مكررا بر زمين ريخته است.

طي جنگ داخلي لبنان در 76 - 1975، سوريه ابتدا متحد مسيحيان ماروني مرتجع و چماقداران فالانژيست آنها عليه چپ لبنان و مقاومت فلسطين، بود. اين صف بندي و چند سلسله جابجايي هاي سريع در اتحاد عملهاي پس از آن نشان داد كه اسد و شركاء بيش از هر چيز در پي منافع خودشان هستند.

نيروهاي سوريه طي جنگ داخلي لبنان و در اردوگاه پناهندگان تل زعتر در لبنان نقشي مشابه نقش چند ساله بعد اسرائيليهادر اردوگاههاي صبرا و شتيلا، ايفا كردند. سوريها به نيروهاي فالانژيست ارتجاعي و هوادار غرب (كه در آنزمان متحد شان بودند) اجازه دادند تا يكهزار زن، كودك و مردسالخورده فلسطيني را قتل عام كنند. قصد آنها بزانو در آوردن افتح(بزرگترين گروه عضو ساف) بود.(42) شورويها، كه صاحب تسليحاتي بودند كه سوريها بكمك آنها جنايات خود را به اجراء در مياوردند، به غرو لند كردن در كنار گود بسنده كردند. اين جنايت سوريه در انطباق با سياست زخمي كردن ساف بود، بنحويكه از استقلالش بسته شده و تسليم خواسته هاي سوريه (وشوروي) شود. اما هدف نابود كردنساف نبود ـ بدين جهت شوروي براي خاتمه دادنبهاختلافات برادرانه مدخله كرد. مناسبات ميان شوروي و سوريه حداقل با مناسبات ميان آمريكا و اسرائيل برابري ميكند. اسد بايد از لحن نه گفتن اربابش بفهمد كه تا چه بايد از هم دريدن ساف پيش رود وكي بايد دست نگه دارد. شورويها مغروانه به كمكهاي خود به امر فلسطين (منجمله اسلحه براي ساف) اشاره ميكنند. اما نگاهي از نزديك به نوع اين كمكها و هدفي كه دنبال ميكنند، تنها كاركتر امپرياليستيشان را بيش از پيش عيان ميسازد. هنگامي كه ساف براي نخستين بار مبارزه مسلحانه رادر اواسط دهه 1960 آغاز نمود، هنگامي كه جنگ چريكي هنوز ضعيف بود، وسمت و سو وكاركتر آن مشخص نشده بود، هنگاميكه كليه امپرياليستها ومرتجعين جهان در محكوم كردن اين مبارزه و در هم شكستن آن متحد شده بودند، هنگاميكه صهيونيستها حملات لجام گسيخته اي براي بيرون كشيدن ريشه هاي چريكها از داخل خط اسرائيل انجام ميداند، و ملك حسين سركوب خونين وخائنانه چريكها را در سپتامبر سياه 1970 تدارك ديد، شوروي، اين ناجي رهايي فلسطين، در اين موقعيت تعينن كننده چه موضعي گرفت؟ اينست حمايت شوروي از ساف: مقوله انقلاب قهر آميز، كه اپورتونيستهاي اولتراـ چپ تلاش دارند بر جنبش ملي ـ رهايي بخش تحميل كنند، هيچ وجه اشتراك با ماركسيسم ـ لنينيسم ندارد .... اينگونه مواضع انقلابي تنها ميتواند در جبهه واحد ضد امپرياليستي تفرقه ايجاد نمايد....، و از تكامل بيش از پيش آن جلوگيري كند. (43) شوروي كساني را كه افراطيون ديوانه در ميان فدائيان ميخواندشان محكوم كرد و آنها را پيروان شعار، هرچه بدتر، بهتر ناميد.(44)

شورويها بر هر چيزي كه خطر كشاندن توده هاي ستمديده منطقه به جنگ انقلابي را در برداشت، ميتاختند. هارترين حملات آنها، بر موج عظيم گدازه هاي انقلابي بود كه از انقلاب فرهنگي چين سرچشمه گرفته وبر سراسر جهان گسترانيده شد. كاسكين رئيس جمهور وقت شوروي چنين دهان باز كرد: شعارهاي انقلابي تنها خلاف منافع اعراب عمل ميكنند. به چين بنگريد، آنها خط بسيار سرسختانه انقلابي دارند و ميگويند كه اگر شما بجنگيد، كمكتان خواهند كرد. اما چه كمكي از دست آنها بر ميايد؟ ده تا مقاله؟ صد تا اجلاس؟ ايده هاي انقلابي در حرف چيزي نيستند مگر اينكه مورد حمايت يك قدرت واقعي قرار گيرند.(45) چه تفسير مزخرفي از علم انقلاب پرولتاريا و آگاهي و بسيج توده ها، كه شالوده سلاح برداشتن ـ كه چيني هاحجم عظيمي از آن را تامين كردند ـ و كسب قدرت انقلابي دولتي است!

كنفرانس بين الملي صلح، مهمترين بخش طرح شورويها بوده كه بيش از 20 سال است آنرا تبليغ ميكنند. در اين طرح، توده ها نظاره گران منفعلي هستند كه هيچ نقشي بعهده ندارند مگر نظاره قدرتهاي بزرگ ـ طبيعتا منجمله شوروي ـ در تصميم گيري بر سر سرنوشت منطقه و احيانا مبارزه براي تقويت موقعيت شوروي بر سر ميز مذاكره، تا شايد احتمالا شوروي بخش بزرگتري از كيكي كه قرار است بريده شود را به آنها بدهد. اين شيوه اصلي كار سوسيال امپرياليستها جهت در دست گرفتن ابتكار عمل، تشويق نيروهاي مقاومت فلسطين به اتكاء بر قدرتهاي بزرگ، و خنثي كردن امكان بپاخيزي يك جنگ خلق راستين كه ميتوانداسرائيل را در هم شكند و انقلاب را عليه كليه امپرياليستها به پيش ببرد، ميباشد.

بايد توجه داشته باشيم كه شورويها مخالف هر گونه مبارزه مسلحانه فلسطينيها نيستند، بلكه مخالف آنتخيلات احمقانه اند كه معتقد است سلاح سبك و جنگ خلق راه پيش رو هستند. بدين ترتيب، شورويها در حاليكه كمبود نفرات ارتش اسرائيل را با گسيل مهاجرين يهود تامين ميكنند، تانك وساير سلاحهاي سنگين در اختيار ساف قرار ميدهند و كادرهايشان را رد آكادميهاي نظامي شوروي براي انجام جنگ متعارفي تعليم ميدهند. منطق خامي براين اعمال سوسيال امپرياليستهاي شوروي حاكم است. آنها خواهان نابودي اسرائيل نيستند. آنها نميخواهند كليه نيروهاي ارتجاعي فئودالي وتحت الحمايه امپرياليسم در منطقه بر افتند و حاكميت انقلابي توده هااعمال گردد.

آنچه كه در زير پوشش اجزاء ظاهرا متناقض سياست شوروي در خاور ميانه لانه كرده، اين است: در پرتو سلطه بلامنازع آمريكا بر منطقه، امروز شورويها نميتوانند روي دخالت كامل در منطقه و كسب تكه هاي بزرگتر حساب باز كنند. در عوض بايد به بهترين وجه براي نفوذ در رژيمها و جنبشهاي موجود مانور دهند. نهايتا، تنها از طريق شكست دادن امريكا و بلوكش در جنگ جهاني و باز تقسيم منطقه بعنوان بخشي از باز تقسيم كلي جهان است كه سوسيال امپرياليستها ميتوانند نقشه خاورميانه را مجددا ترسيم كرده، صف بنديهاي نويني از نيروهاي طبقاتي را بوجود آورده، وسيادت خود را بر منطقه تحكيم بخشند. تشويق طرحهاي انقيادگرانه در صفوف ساف و ترغيب شيوه هايي از جنگ كه بر كمكهاي امپرياليستي خودشان متكي باشند، از نظر شورويها بهيچ وجه در تضاد با مغازله شان با شيوخ فئودال امارات متحده عربي نيست: هر كدام از آنها بخشي از سياست كسب نفوذ و تدارك نيرو جهت ايجاد يك صف بندي ارتجاعي از نيروهاي اجتماعي موجود در منطقه، نهايتا از طريق جنگ جهاني است (اگر چه شورويها بيشك بيشتر بر ان نيروهاي بورژوايي اتكاء ميكنند كه هم اكنون خارج از دسته بندي آمريكا در منطقه قرار دارند و نتيجتا مايل به عمل كردن در جهت تغيير ان هستند). (47)

انقلاب و جنگ راستين خلق هيچ جايي در محاسبات شوروي ندرد، مگر بعنوان تهديد بالقوه اي كه ميبايست باشدت هرچه تمامتر درهم كوبيده شود. نقشي كه خود اسرائيل ميتواند در برخي صف بنديهاي آتي ايفاء كند، از نظر شورويها ديگر به عادلانه بودن امر فلسطيني ها بستگي ندارد، همانطور كه امروزه حمايت از اسد به مترقي بودن او ـ كه بهيچوجه نيست ـ هيچ ربطي ندارد. آنچه كه اهميت دارد منافع امپرياليستي شوروي است: در حاليكه برخي سران هوادار شوروي ساف بيشك مشتاقانه در انتظار بهره بردن از تلاشهاي ولينعمت خود هستند، في الواقع ممكن است در نهايت امر با چيزي روبرو شوند كه اصلا انتظارش را نداشتند ـ مثلا يك تكه زمين فلسطيني نشين، بدون هيچ حق و اختياري، تحت سلطه يك اسرائيل جديد و هوادار شوروي. همانگونه كه گروميكو تصريح كرد: تا جايي كه به شوروي مربوط ميشود، تنها يك نوع منطق برمسائل خارجي ما حاكم است: اينكه چه چيزي براي شوروي بهتر است.(48)



رژيمهاي عربي، اسرائيل و جنبش رهائيبخش فلسطين

عليرغم اينكه رويزيونيستها مايلند رژيمهاي عربي را به «مترقي» و «مرتجع» تقسيم كنند، كل چارچوب دولتها و مناسبات قدرت در خاورميانه محصول امپرياليسم است. تماميت سياسي دول عربي نتيجه تقسيم كمابيش اللّه بختكي امپراتوري عثماني است. امروزه، دارودسته هاي رنگارنگ شيوخ، افسران ارتش، باندهاي فئودال و رئيس جمهورهاي كمپرادور بر روي توده پرغليان يكصد ميليون اعراب تحت ستم چمباته زده اند و اينرا مديون بازوي حاميان امپرياليستشان هستند. كل اين تعديدات در مناسبات دولتي، همچون خانه اي پوشالي است كه ستونش ساختگي ترين دولت منطقه يعني دولت غاصب صهيونيستي است.

موقعيت محوري اسرائيل بعنوان تحكيم كننده نظم ايجاد شده در خاورميانه توسط امپرياليستها متعاقب جنگ جهاني دوم بدين معني است كه امروزه، هرچقدر هم كه رژيمهاي عرب به صهيونيستها پارس كنند(49)، خودشان از پروسه انقلابي كه براي درهم شكستن اسرائيل لازم است، هراسانند. بسيج توده هاي فلسطيني و عرب در جنگ خلق عليه اسرائيل و اربابان امپرياليستش، كل سيستم مناسبات دولتي امپرياليستي ايجاد شده پس از جنگ منجمله موجوديت خود اين دايناسورهاي ارتجاعي را زير سئوال مي برد. رژيمهاي مرتجع و يا به اصطلاح مترقي عربي هردو مثل هم از يكسو مي كوشند تا با برگزاري كنفرانسهاي مطبوعاتي در ستايش از الانتفاضه، وعده و وعيد حمايت از رهايي فلسطين بدهند، و از سوي ديگر به عبث تلاش مي كنند تا جرقه هاي جنبش را كه در ميان فلسطيني ها و نيز تحت سلطه گان خودشان زده شده است، خاموش كنند. در درون، مكررا تظاهرات مدافعين الانتفاضه توسط پليس ملك حسين در هم شكسته شده است. در مراكش، هليكوپترهاي پليس تظاهركنندگان را به گلوله بستند كه در نتيجه عده اي كشته شدند. در كويت، بلافاصله پس از الانتفاضه چند ده فلسطيني بازداشت شده اند. و در سوريه، تنها پس از آتش بس موقت ميان اسد و عرفات بود كه فلسطيني ها اجازه يافتند فقط براي يك روز به خيابانهاي دمشق بريزند.(50)

به اصطلاح حمايت دول عربي از ساف غالبا شكل حماي مالي دارد. آنها با ايجاد روابط حسنه با ساف اميد دارند كه خشم توده هاي عرب را در برابر جنايات صهيونيسم و امپرياليسم فرو نشانند و مقاومت فلسطين را بدين قانع سازند تا توده هاي تحت ستم آنها را به مبارزه انقلابي فر انخوانند. هدف ديگري كه اين حمايت دنبال ميكند عبارت از اين است كه مقاومت فلسطين را از اتكاء بخود دور ساخته و آنرا بسوي آن شيوه هاي تشكيلاتي و مبارزاتي كه از وابستگي بدين هداياي هنگفت از سوي رژيمهاي عرب ناشي ميشوند برانند ـ از جمله با دور نگاه داشتن پايگاههاي ساف از مناطقي كه مي تواند توانايي جنگي خود را از توده هاي فلسطيني تامين كنند، و حتي با جدا نگاه داشتنشان از اهالي آن كشورها. حكام عربي با استفاده از اين مناسبات همچنين توانسته اند نبض ساف را در دست بگيرند و از جديدترين طرحهاي سياسي و نظامي ساف به بهانه پيش بيني بودجه براي اين طرحها، مطلع ميگردند.(51) اين امر باعث ميشود كه رژيمهاي عربي نارضايتيهاي درون صفوف جنبش مقاومت فلسطين را در جهت منافع خود هدايت كنند، كه در تحليل نهايي به معني تبديل جنبش به آلت دستي در رقابتهاي امپرياليستي است.(52)

انقلابيون فلسطين براي اينكه به پيش بروند بايد كليه دشمنان خود را بشناسند. آنها در صورتيكه موفق به ترسيم مسير رهايي شده و ضربات سخت تري بر عمده ترين كارگزار امپرياليستها در منطقه وارد آورند، بيشك نه تنها خشم ساير كارگزاران امپرياليسم و ارتجاع را برخواهند انگيخت بلكه جرقه هاي انقلاب را در ميان صفوف گسترده ستمديدگان عرب خواهند پراكند، كه پيش درآمدي بر فروزان شدن شعله هاي سرخ جنگ انقلابي در سراسر منطقه خواهد بود و كل سامان امپرياليسم و ارتجاع را گر خواهد داد.



دولت كوچك، «ملت يهود» وانقلاب فلسطين

طيف گسترده اي از نيروهاي گوناگون پشت سر باصطلاحراه حلدولت كوچك فلسطيني صف كشيده اند ـ از آنجمله اند بلوك شوروي، سوسيال دمكراتهاي بويژه اروپا، برخي رهبران عرب و باصطلاح صلح طلبان گوناگون اسرائيلي. خود ساف نيز اينرا به شكل ماده الحاقي بهبرنامه سال 1974 خود اضافه كرد. در انجا قيد شده كه يك دولت فلسطيني بايدبعنوان يك آتوريته ملي بر هر بخش آزاد شده تشكيل شود، كه از آن چنين مفهوم ميشود كه منظور نوار غزه و بويژه كرانه غربي است. اگرچه نيروهاي مختلف بر مبناي منافع خودشان از راه حل دولت كوچك دفاع ميكنند، اما استدلالشان مشترك است. نخستين استدلالشان اينست كه آنرا تنها راه حل عادلانه مي بينند. چرا كه يهوديها بايد دولت خود را داشته باشند و فلسطينيها هم دولت خودشان را، واين امر به مخاصمات خاتمه داده و صلح را به خاورميانه ارمغان مياورد. اين منطق رايج از سوي امپرياليستها مطرح ميشود اما هواداراني هم درون ساف دارد، منجمله «جبهه دمكراتيك براي آزادي فلسطين» (DFLP) تحت رهبري نائف هواتمه است. اين جبهه يكي از شاخه هاي هوادار شوروي در ساف استكه مدعيست طي تحليليماركسيست ـ لنينستي به اين نتيجه رسيده كه يهوديهاي اسرائيل خود را بصورت يك ملت منسجم كرده اند و بنابرين داراي حق تعيين سرنوشت هستند.

اين استدلال، مسئله ملي را از محتواي جهاني ـ تاريخي ان جدا ميسازد همانگونه كه بيانيه جنبش انتر ناسوناليستي تصريح ميدارد: در عصر ما، مسئله ملي ديگر مسئله داخلي كشورهاي منفرد نبوده، بلكه به تابعي از مسئله انقلاب پرولتري جهاني تبديل شده، و نتيجتا حل تمام عيار ان مستقيما به مبارزه عليه امپرياليسم وابسته گشته است. چگونه دفاع از حق تعيين سرنوشت اسرائيل به مبارزه عليه امپرياليسم خدمت ميكند؟ اين استدلال كه بر طبق آن، يهوديهاي اسرائيل يك ملت را تشكيل ميدهند و توده هاي يهودي بايد بمثابه قربانيان صرف امپرياليسم وصهيونيسم نگريسته شوند، اين نكته را ناديده ميگيرد كه امپرياليسم آنها را عمدتا در به انقياد كشيدن كل منطقه مورد اسفاده قرار ميدهد. في الواقع اين استدلال، موجوديت پايگاه كليدي امپرياليسم در منطقه و از لحاظ ايدئولوژيك توجيه كرده ودر نتيجه موجب تقويت امپرياليسم ميشود.

حتي بمعنايي، اگر يهوديهاي اسرائيل بمقام يك ملت سعود كرده باشند، هيچ تغييري در نكته اساسي بوجود نمياورد. چرا كه اينچنين مليتي چيزي به جزء يك مليت غاصب مسعمراتي نيست و موجوديت سياسي اش (بمثابه يك دولت) لايق نابود كردن است.

اما يهوديها، يك ملت نيستند، مذهب بخودي خود تعيين كننده يك ملت نيست. اين موضوع همانقدر در مورد يهوديگري صادق است كه در مورد مسيحي كري و يا ساير مذاهب مصداق دارد. لنين بسيار پيشتر از اين متذكر شد كه يهوديها همانند پيروان ساير مذاهب در همه جا يافت مي شوند.

جدا از فرايض مذهبي (و تعصبات مذهبي منتجه) چه چيزي ميان يهوديان كيف و يهوديان نيويورك، تونس، بوئيس آيرس، و يا حتي تل آويو مشترك است؟ در حقيقت، اكثريت عظيمي از يهوديها نه در اسرائيل، بلكه در آمريكا و شوروي زندگي مي كنند. استقرار يك بخش از يهوديها در يك نقطه جغرافيايي مشخص توسط امپرياليسم، به يكباره آنها را به ملت تبديل نمي كند. اين كار آنها را به پايگاه سربازان مزدور، يعني ضميمه اي از خود امپرياليستها، بدل مي كند، نه به ملتي داراي حق تعيين سرنوشت. اين حق در مورد اسرائيليها صرفا بمعناي حق ادامه خلع يد از مردماني كه او از سرزمينشان رانده، و حق ادامه كار گزاري امپرياليسم در منطقه است!

يك استدلال راديكالتر در مورد راه حل دولت كوچكتر اينست كه تشكيل اي دولت مي تواند \"گامي تاكتيكي به پيش\" در جهت توانايي بخشيدن به نيروهاي ساف براي پيشبرد هرچه موثرتر مبارزه عليه اسرائيل باشد.

امپرياليستها بهيچ وجه اجازه ايجاد دولت كوچكي را كه بنحوي به پايگاهي براي تداوم مبارزه انقلابي بدل گردد، نمي دهند. نگاهي به برخي طرحهاي آنها در مورد دولت كوچك نشان مي دهد كه اين چنين استدلالي تا چه اندازه غير انقلابي است.

پيشنهاد يك تحليلگر اسرائيلي (كه شيوه تفكرش در انطباق با جناح \"چپ\" حزب كار اسرائيل است) را در مورد دولت كوچك بنگريد، او اصرار دارد كه هرگونه دولت كوچك فلسطيني آتي، اولا نبايد به هيچ ارتش خارجي از هر نوعي اجازه استقرار بدهد. ثانيا، بايد محدوديتهاي معيني را در مورد توانايي هاي نظاميش قبول كند، كه اين يعني فقط نيروي پليس داشته باشد.

همانگونه كه تحليلگر اسرائيلي توضيح مي دهد، نياز دولت كوچك به قدرت نظامي شديدا محدود خواهد بود. اين قدرت نظامي تا بدان حد مي تواند وجود داشته باشد كه به دولت جديد نشانه هايي از \"هويت\" و \"استقلال\" بدهد؛ ثانيا \"رژيم را حفظ كند، معترضين و ساير منابع بي نظمي داخلي را سركوب كند، و تعهدات دولت در مورد عدم اجازه به انجام حركات قهرآميز نسبت به دولتهاي همسايه را اجرا كند.\" (53) بعبارت ديگر تفنگ دولت كوچك نه بسوي اسرائيل، بلكه بروي فلسطينيها كه جرات حمله به اسرائيل كرده باشند، شليك خواهد كرد! و تازه چنين پيشنهاداتي به فلسطينيها بسيار سخاوتمندانه تر از آنند كه بتوانند طرفداداني در اسرائيل و آمريكا بيابند. چرا كه آنها خواهان تضمينهاي بسيار سخت تري براي امنيت اسرائيل مي باشند! (54)

حزب كار اسرائيل صريحا دست شستن از بخش اعظم كرانه غربي را در برنامه اش قدغا كرده است. بنابراين هيچ كدام از طرحهاي پيشنهاديش تا اين حد را در بر نمي گيرند. بطور مثال \"طرح آلون\" كه طرح عمده پيشنهادي حزب كار است، بدين شكل پيشنهاد تقسيم كرانه غربي را مطرح كرده كه دولت كوچك آتي را عملا در محاصره نيروهاي اسرائيلي قرار مي دهد – منجمله از سوي شرق. اين طرح افشاگر راه حل دولت كوچك است كه في الواقع شير بي يال و دم و اشكم است – مثل بانتو نشينهاي فلاكتبار آفريقاي جنوبي كه در آنجا چهره هاي سياه در واقع سلطه نژادپرستانه آفريقاي جنوبي را اعمال مي كنند. اين تنها نوع دولت كوچك است كه امپرياليسم ممكن است ايجاد كند. هيچ چيز انقلابي در اين طرح بچشم نمي خورد. چرا كه مسئله اساسي ستم وارده بر توده هاي فلسطيني را حل نكرده و صرفا چهره هاي فلسطيني در راس حاكميت امپرياليستي – صيهونيستي قرار مي دهد.

نكته اساسي اينست كه خود امپرياليستها هيچ قصد و يا توانايي واقعي ايجاد يك دولت كوچك معتبر را ندارند. هيچكدام از دو بلوك امپرياليستي از هژموني لازم جهت جا انداختن چنين طرح ناپايداري كه ناظر بر بهم زدن تنظيمات كنوني و بوجود آوردن تقسيمات نوين باشد، برخوردار نيستند. بلوك غرب آگاه است كه اين چنين اقدامي به روندهايي پا مي دهد كه مي توانند منطقه را در جوشش و بي ثباتي سياسي كيفيتا عاليتري در بغلتانند. تلاش در دستكاري مرزها و سيستمهاي حكومتي آنهم در يكي از استراتژيك ترين كانونهاي محركه جهان، نيازمند هژموني معيني است – از نوعي كه مثلا آمريكا پس از پيروزي در جنگ جهاني دوم از آن برخوردار بود: كه آمريكا حاكم بلامنازع جهان امپرياليستي بود، سرمايه را در سطح جهاني بازسازي كرد و تدابير استراتژيك منجمله تشكيل دولت اسرائيل را جهت تحكيم تقسيم بندي نوين به پيش برد.

آمريكا ديگر از اين نوع هژموني بي منازع برخوردار نيست، و نتيجتا قادر نيست يك دولت واقعي فلسطيني – حتي هوادار غرب – را ايجاد كند. اولا، ايجاد و تحكيم اسرائيل طي سالها به اين منظور بوده كه بمثابه سگ هار پاچه گير بطور مداوم نگهباني بدهد، و نتيجتا بطور مرتب به جنوب لبنان، غزه، كناره غربي و غيره گسترش يابد. بازپس گرفتن مناطق اشغالي 1967 از اسرائيل و ايجاد يك دولت كوچك – هرچقدر هم دولتي ارتجاعي باشد – ضديت با نيروي محركه اساسي دولت صيهونيستي بوده و در نتيجه موقعيت امپرياليسم را تضعيف خواهد كرد. ثانيا، از آنجا كه چنين دولتي زير دماغ اسرائيلس كه بر بخش مركزي سرزمين سابق فلسطيني ها مسلط است ايجاد خواهد شد، بناگزير نارضايتي از امپرياليسم و صيهونيسم تلنبار شده و منجر به بي ثباتي و تداوم انقلاب توده هاي فلسطيني خواهد شد. ايجاد دولت \"بي اختيار\" فلسطيني باعث ختم مبارزه قاطعانه توده هاي فلسطيني نخواهد شد. و بالاخره، اين بي ثباتي فضا را جهت مانور دادن شوروي ها باز مي كند، و آمريكايي ها زير بار چنين چيزي نمي روند. يك وزير كابينه از حزب ليكود بنام موشه آرنز در تابستان 1987 چنين استدلال نمود كه حتي شركت شوروي در يك كنفرانس بين المللي \"نمي تواند چارچوبي مناسب، و جو عاري از فشاري را كه لازمه يافتن راه حل است ايجاد كند چرا كه مسئله صرفا مسئله مناطق و مرزها نبوده بلكه پاي موجوديت اسرائيل در ميان است. تنها نتيجه اينكار (يعني دخالت شوروي) وارد آمدن لطمات شديد به اسرائيل و افزايش قدرت و پرستيژ شوروي در منطقه خواهد بود.\"(55) سياست آمريكا با اين نظر تفاوتي ندارد.(56)

شورويها امروزه قادر به تغيير شرايط نيستند، و بنابراين تاسيس يك دولت كوچك هدفي جدي در استراتژي شوروي در منطقه نيست. بدين دليل است كه شوروي ها بطرزي چنين استثنايي در مورد مسئله فلسطين منفعلند، در صورتيكه پيرامون حل مسئله افغانستان، آنگولا و غيره مرتبا پيشنهاد عرضه مي كنند. آنها ترجيح مي دهند به سرمايه گذاري در تضادهاي رژيمهاي عربي با اسرائيل ادامه دهند، حضور نظامي خود – منجمله از طريق فروش تسليحات – را گسترش دهند، موقعيت خود را در هرآنجا كه امكان پذير است تقويت كنند، و منتظر فرصتهاي مناسبتر بنشينند. در عين حال، خودشان را از راه حل دولت كوچك جدا نمي كنند تا مگر شوروي را بعنوان متحد كسانيكه توسط آمريكا و اسرائيل سركوفت خورده اند، حاضر نشان دهند.

بدين ترتيب، امروزه شوروي ها نمي توانند پيوند قدرت ميان آمريكا و اسرائيل را از هم بگسلند. از سوي ديگر آمريكا هم قادر نيست در چارچوب راه حل \"دولت كوچك فلسطين\" بطور موثر در را بروي نفوذ شوروي ببندد، تا چه رسد به اينكه از دولت كوچك براي خواباندن شورش ستمديدگان فلسطيني استفاده كند. نتيجتا، هرگونه پيشرفتي بسوي ايجاد يك دولت كوچك فلسطيني در مناطق اشغالي 1967 نامحتمل بوده و با بن بست روبروست.

بنابراين، راه حل دولت كوچك تحت شرايط كنوني راه حلي عملي براي امپرياليستها نيست. از همه مهمتر اينكه از نظر توده ها راه حلي انقلابي نيست. تبليغ راه حل دولت كوچك نه تنها دورنماي يك موفقيت كاذب را به توده هاي فلسطيني نشان مي دهد بلكه همچنين تنها راه رهايي خلق فلسطين را كه عبارتست از جنگ خلق براي برقراري يك يك دولت دموكراسي نوين بر خاكستر دولت غاصب صيهونيستي، رد مي كند. جمهوري دمكراتيك نوين كارگران و دهقانان تحت رهبري يك پيشاهنگ پرولتري، توده ها را در مبارزه براي امحا كليه اشكال ستم و استثمار (منجمله استثمار فئودالي و ستم بر زنان كه پيش از تاسيس اسرائيل وجود داشتند اما دولت صيهونيستي تقويتشان كرده و اشكال جديدي از ستم و استثمار بر آنها افزوده است) رهنمون خواهد شد. اين چنين دولتي الهام بخش همه ستمديدگان بوده و آنها را در همگامي و همراهي كنك خواهد كرد. جنگ انقلابي خلق، جنگي كه براي بنيان نهادن قدرت دموكراتيك نوين فلسطين ضروري است – حتي پيش از پيروزي اش مطمئنا توده هاي كشورهاي همجوار را نيز براي لمس اين آينده زيبا به رزمگاه جلب خواهد نمود، و نيروي محركه قدرتمندي براي انقلاب جهاني خواهد شد.

بطور خلاصه آنكه براي رفع ستمي كه بر مردم فلسطين روا مي شود هيچ راه حل مسالمت آميزي موجود نيست، و هيچ شيوه مسالمت آميزي هم براي ترسيم مجدد نقشه خاورميانه يافت نمي شود. تحولات بزرگ تنها از طريق جنگ دست يافتني هستند: يا جنگ ارتجاعي امپرياليستي كه به صف بندي نوين در منطقه و دور جديدي از ستم و استثمار منتهي شود، يا جنگ انقلابي براي از بين بردن اسرائيل، رهاي فلسطين و درهم پيچيدن تمامي نظم امپرياليستي. چهل سال كشتار و فلاكتي كه امپرياليسم، صيهونيسم و ساير نيروهاي مرتجع منطقه به سر مردم فلسطين آورده اند، پايه مادي مبارزه انقلابي فلسطين براي نيل به پيروزي و ارائه خدمات عظيم به جنبش انقلابي جهاني را تحكيم بخشيده است. اكنون زمان دستيابي به ديدگاه انقلابي و قاطعيت در برداشتن گامهاي بلند به پيش است، نه طرحهاي جبونانه و انقيادطلبانه اي چون \"دولت كوچك\".



آينده

تكوين اوضاع جهاني، منجمله رقابت امپرياليستي ميان دو بلوك، شرايطي را بوجود آورده كه هيچكدام نمي توانند قاطعانه مناسبات موجود در خاورميانه را بازسازي كرده و مسئله فلسطين را بر مبنايي مساعد (بحال خود) حل كنند. از اين گذشته، خود اوضاع نيز پايدار نيست. همانگونه كه بيانيه جنبش انقلابي انترناسيوناليستي تاكيد دارد: \"جهان پس از جنگ جهاني دوم از نقطه شكافهايش بسرعت در حال از هم گسيختگي است. مناسبات اقتصادي و سياسي بين المللي – \"تقسيم جهان\" – كه در طول جنگ جهاني دوم و متعاقب آن برقرار شده است، ديگر بر نيازهاي دول امپرياليستي جهت گسترش \"صلح آميز\" امپراطوري هاي سودهايشان منطبق نيست. اگرچه دوره پس از جنگ جهاني دوم، بخاطر برخوردهاي ميان امپرياليستها و بويژه در نتيجه مبارزات انقلابي، شاهد تحولات مهمي بوده است، اما امروزه اين كل شبكه مناسبات اقتصادي، سياسي و نظامي است كه به زير سوال رفته است.\"(57)

اين در مورد خاورميانه بطور خاص صدق مي كند. تار و پود خاورميانه بيش از هر زمان ديگري كشيده شده است. اين منطقه از نظر بي ثباتي شهره گيتي است. امروزه رقابت ميان امپرياليستها و مرتجعين، منطقه را بيش از هر زمان ديگري از هم گسيخته و باعث شده كشورهاي منطقه با سرعت و شدت بي سابقه اي زرادخانه هاي خود را تقويت كنند. پابپاي صف آرائي متمركز نيروهاي اين ديوها در مقابل يكديگر و تهديد به حل و فصل مسائلشان بكمك اسلحه، ناآرامي ها و شورشهاي رو به تزايد نيز گشايش هايي يافته و توده هاي تحت ستم خواهند توانست كه مسائل خودشان را – از طريق جنگ انقلابي – حل و فصل نمايند.

فلسطيني ها در كانون تحولات آتي در منطقه قرار دارند – آنها با صلابت نشان داده اند كه زير بار انقياد نمي روند. اسرائيل ماشين قدرتمند نظامي خود را عليه آنها بكار گرفته است اما نتوانسته شورش را در هم شكند. اسحق رابين، وزير دفاع از حزب كار در دسامبر گذشته اعلام كرد كه شورش را \"طي چند روز\" خواهد خواباند. چند روز بعد گفت كه غائله طي چند هفته به اتمام خواهد رسيد. چند هفته هم كه گذشت اين گفتار پوچ تر شد. او مي گويد كه آخر كار شورش نزديك است. در حقيقت، نيروهاي سركوبگر و پرتفرعن صيهونيست قاصر از در هم شكستن جوانان سنگ پران بوده اند.

در حاليكه آدمكشان صهيونيست در تلاش به شكست كشاندن \"الانتفاضه\"اند، آمريكا طرح صلح ديگري براي خاورميانه از آستين بدر آورد. كنه مطلب طرح آمريكا، گرفتن ژست تمايل به حل مسئله بود. همانگونه كه سرمقاله نيويورك تايمز مينويسد: \"بسياري اسرائيلي ها اعتقاد دارند كه يك پاسخ سريع و سخت تنها راه حل است. استدلال آنها اين است كه ابتدا كنترل بي نظمي، و بعد، شايد مذاكره. اما با بالا گرفتن و تداوم بي نظميها، چنين بنظر ميرسد كه اسرائيلي ها نميتوانند آنرا كنترل كنند مگر اينكه مذاكره كنند.\"(58) بيشك، \"كنترل\" بي نظمي، نكته مورد نظر امپرياليستها است.

عليرغم اينكه توده هاي فلسطيني تحت شرايط نابرابر به مبارزه شجاعانه ادامه ميدهند و در برابر نغمه هاي فريبكارانه امپرياليستها مقاومت مي كنند، اما واقعيت اين است كه، همانطور كه اعلاميه جنبش انقلابي انترناسيوناليستي متذكر شده، شورش خودبخودي تا ابدالدهر نميتواند جريان يابد. فقدان يك تشكيلات پيشاهنگ شديدا حس ميشود، يعني نيرويي كه قادر باشد استراتژيي در افق ديد توده ها ترسيم نمايد كه في الواقع ميتواند برمبناي برنامه رهاسازي مردم فلسطين و ايجاد يك رژيم انقلابي برخاكستر اسرائيل، ضربات سختي بر نيروهاي نظامي صهيونيستي وارد آورد. همانگونه كه لنين تصريح نمود، \"سرمايه داري آنقدر موزون برپا نشده كه شورشها بلافاصله بتوانند بدون شكستها و عقب گردها به پيروزي دست يابند. از سوي ديگر، خود اين واقعيت كه شورشهادر زمانهاي متفاوت، در مناطق مختلف بوقوع مي پيوندند و از نظرنوع گوناگونند، تضمين كننده گستره و ژرفاي جنبش عمومي است. اما طي جنبشهاي زودرس، مجزا، پراكنده و نتيجتا ناموفق است كه توده ها تجربه بدست آورده، آگاهي كسب نموده، نيرو گردآورده، و رهبران خود يعني پرولتارياي سوسياليست (كمونيست انقلابي ـ ج.ب.ف) را ميشناسند، و بدين ترتيب براي هجوم عمومي تدارك مي بينند.\"(59)

\"الانتفاضه\" تاكنون خدمات بزرگي به جنبش انقلابي فلسطين كرده است. مضاف براينكه توده هاي فلسطيني را بطريقي كه لنين تشريح نمود آماده كرد، پاهاي گلين دستگاه نظامي متفرعن صهيونيستي را نيز نشان داد. اين شورش به همه جهانيان نشان داد كه نيروهاي ضدشورش صهيونيستي در برابر بي باكي جوانان فلسطيني در هراس مي شوند. در تحليل نهايي، صهيونيسم تنها يك اردوگاه نظاميست. يعني يك پايگاه امپرياليستي است كه عملكردش بناگزير ميليونها نفرديگر را بمبارزه عليه خود ميكشاند. چرا كه امر آنها ناعادلانه است ـ و اين بزرگترين نقطه ضعف صهيونيستها و امپرياليستهاست. و همين امر، پيروزي نهايي مردم فلسطين را تضمين ميكند.

همانگونه كه مائوتسه دون گفت: \"فتنه گري، شكست، باز هم فتنه گري، بازهم شكست.... و سرانجام نابودي ـ چنين است منطق امپرياليستها و كليه مرتجعين جهان نسبت به امر خلق. آنها هرگز خلاف اين منطق عمل نخواهند كرد.... مبارزه، ناكامي، بازهم مبارزه، بازهم ناكامي، و بهمين قسم تا پيروزي ـ چنين است منطق خلق، و خلق نيز هرگز در جهت خلاف اين منطق گام برنخواهد برداشت.\"(60)



پانويسها

(1) ذره بين اعراب و اسرائيل، ويراستار، والتر لاكر(نيويورك)

(2) به نقل از نوآم چامسكي، مثلث پرتقدير (انتشارات ساوت اند، بستون، 1983) صفحه 90

(3) به نقل از ماكسيم گيلان، چگونه اسرائيل ماهيتش را از دست داد. (انتشارات پنگوئن، لندن، 1974) صفحه 136

(4) به نقل از لني برنر، صهيونيسم در دوران ديكتاتورها (انتشارات لاونس هيل) صفحه 149. در باره پيلزودسكي رجوع كنيد به گيلان، صفحات 97 ـ 96

(5) در رابطه با حضور يهوديها در فلسطين، همينقدر كافيست گفته شود كه در سال 1895 يهوديها كمتر از 10% كل اهالي را تشكيل ميدادند: يعني حدود 47 هزار نفر از 500 هزار سكنه. (گيلان صفحه 27) عليرغم افزايش اين نسبت بعلت بقدرت رسيدن نازيها در آلمان، جمعيت يهوديها هنگام تشكيل اسرائيل كمتر از نيمي از اهالي بود. (گيلان صفحه 230)

(6) به نقل از گيلان، صفحات 30 ـ 29

(7) به نقل از ماكسيم رودنسون، اسرائيل: يك دولت غاصب مستعمراتي؟ (انتشارات موناد، نيويورك، 1973) صفحات 20 ـ 19


(8) گابيرل كولكو، به نقل از ريموند لوتا، آمريكا در سراشيب (انتشارات بانر، شيكاگو، 1984) صفحه 217

(9) جورج لنكزوسكي، خاورميانه در مسائل جهاني (انتشارات دانشگاه كورنل، لندن، 1980) صفحات 400 ـ 399 ـ گابيرل كولكو، محدوديتهاي قدرت (انتشارات هارپر، نيويورك، 1972) صفحه 421

(10) لنكزوسكي، صفحات 411 ـ 408

(11) لنكزوسكي، صفحات 421 ـ 416

(12) به نقل از تز دكتراي منتشر نشده آدل سامرا ارائه شده به دانشگاه لندن، 1987، پيراموني شدن دهقانان كرانه غربي، صفحه 125، از كايا ، 91 ـ 1978 نقل قول ميكند.

(13) تز دكتراي سامرا، صفحات 71 ـ 70، از عبدالخالق، 40 ـ 1985، نقل قول ميكند.

(14) تز دكتراي سامرا، صفحه 17

(15) جدول كمكهاي آمريكا به اسرائيل، سال به سال از 1967 تا 1986، به نقل از تز دكتراي سامرا، صفحه 73

(16) تز دكتراي سامرا، صفحه 59. اين مناطق به \"مناطق اشغالي\" معروفند. چرا كه اسرائيل طي جنگ 1967 آنها را اشغال كرد. اما اين واژه تا حدودي گمراه كننده است چرا كه اين حقيقت كه تمام اسرائيل منطقه اشغالي است را مخدوش ميكند. بنابراين ما در اينجا از واژه \"مناطق اشغالي 1967\" استفاده مي كنيم.

(17) تز دكتراي سامر، صفحه 75.

(18) خمسين: مجله سوسياليستهاي انقلابي خاورميانه (انتشارات ايتاكا، لندن) شماره 10

(19) مارك الف. هلر، يك دولت فلسطيني: الزام اسرائيل (انتشارات دانشگاه هاروارد، لندن، 1983) صفحه 11

(20) به نقل از لنكزوسكي، صفحه 435

(21) ارتباط اسرائيلي، بنيامين بيت هلامي (انتشارات تاوريس، لندن 1988)، به نقل از گاردين، 14 ژانويه 1988.

(22) فرانك بارنابي، زرادخانه هسته اي در خاورميانه، مجله مطالعات فلسطين، پائيز 1987، صفحات 100 ـ 99

(23) گاردين، 14 ژانويه 1988

(24) لس آنجلس تايمز، 18 آگوست 1981، صفحه 81 به نقل از كومسكي صفحه 83

(25) در باره معاملات تسليحاتي آمريكا، سرمقاله نيويورك تايمز، به نقل از هرالد تريبون، 5 مه 1988، صفحه 6

(26) صاداساس نام عبرو دهكده اي است كه موشه دايان در آنجا متولد شد. شادسضقس نام عربي آنست. به نقل از گيلان صفحه 229

(27) سخنان يك رهبر هيستادروت بنام داويد هاكوهن در حزب ماپاي: \"اين وظيفه من بود كه در دفاع از سوسياليسم يهودي، پيوستن اعراب به اتحاديه كارگري (هيستادروت) را رد كنم\" (به نقل از تز سامرا، صفحه 128)

(28) تز دكتراي سامرا، صفحه 136

(29) گيلان، صفحات 243 ـ 241. آلون فرمانده پالماخ و يكي از سياستمداران سرشناس اسرائيلي در مورد يك بعد استراتژيك ديگر كيبوتص نوشت: \" انتخاب محل اسكان.... نه تنها ناشي از قابليتهاي اقتصادي بود بلكه حتي بميزان بسيار زيادتري تحت تاثير الزامات دفاع داخلي ، استراتژي كلي اسكان ( كه هدفش تامين حضور سياسي يهوديها در كليه بخشهاي كشور بود) و نقشي كه اين بلوكها در يك مبارزه همه جانبه و قاطعانه احتمالي در آينده ميتوانند ايفا كنند، قرار داشت.\" (به نقل از تز دكتراي سامرا، صفحه 137)

(30) به نقل از كومسكي، صفحه 68

(31) رجوع كنيد به آموس الون، از خيزش، بررسي كتاب در نيويورك، 14 فوريه 1988

(32) هنري كسينجر در خاطراتش، ريچارد نيكسون رئيس جمهور سابق آمريكا را قويترين متحد اسرائيل در كاخ سفيد ميخواند، در حاليكه نوارهاي واترگيت نيكسون ضديت او را با نژاد سامي نشان ميدهند. (هنري كيسينجر، سالهاي تحولات ناگهاني، انتشارات براون، بستون، 1982).

(33) نيوزويك، 2مه 1988

(34) تز دكتراي سامرا، صفحات 94 ـ 91

(35) هلر، صفحه 114

(36) تز دكتراي سامرا، صفحه 205

(37) تز دكتراي سامرا، صفحه 147

(38) همبستگي با فلسطين، لندن، شماره 31، صفحه 3، كه نتايج تحقيقات اخير كميسيون لنداو در مورد شين بت را ارائه ميدهد.

(39) الون، بررسي كتاب در نيويورك، 14 فوريه 1988

(40) گاردين 17 آوريل 1988، صفحه 1

(41) رجوع كنيد به گاليا گولان، استراتژي گرباچف در خاورميانه، مسائل خارجي، پائيز 1987

(42) اريك روليو، آينده ساف، مسائل خارجي، 1983، همچنين رجوع كنيد به كوبان، صفحه 73

(43) داويشا ـ داويش، ويراستاران، شوروي در خاورميانه (انستيتوي سلطني مسائل بين المللي، لندن 1982) صفحه 152

(44) پراودا، به نقل از داويشا ـ داويش، صفحه 152

(45) به نقل از داويشا ـ داويش، شوروي در خاورميانه، صفحه 192

(46) عليرغم اينكه پرداختن به استراتژي سياسي و نظامي نيروهاي هوادار شوروي در ساف در چارچوب اين مقال نمي گنجد، اما مطمئنا ميتوان گفت كه حمايت عمومي نيروهاي رهبري كننده ساف از سوسيال امپرياليسم شوروي نتايجي منفي بر گسترش روند انقلابي راستين پرولتري در سراسر منطقه و بويژه در ميان توده هاي عرب، كه در گسست از رويزيونيسم عليه كليه امپرياليستها و ملاتجعين برمي خيزد، برجاي نهاده است.

(47) يكي از نتايج اين مسئله، تعداد بيشمار دانشجويان آفريقايي و عربي است كه براي تحصيل به شوروي آورده شدند. در هرسال بيش از يك هزار فلسطيني در شوروي تحصيل ميكنند.

(48) به نقل از آرنولد كرامر، دوستي فراموش شده: اسرائيل و بلوك شوروي (ايلي نويز، 4791) صفحه 39

(49) اين حالت نمونه نمايندگان منافع بورژوازي عرب است كه سعي مي كنند صهيونيسم را از امپرياليسم جدا سازند و امپرياليستها را متقاعد كنند كه بنفعشان است كه صهيونيستها را ول كنند و بدنبال آنها بيفتند.

(50) گاردين، مارس 1988

(51) در اين رابطه شايان توجه است كه بدانيم كه يكي از شكوه هاي مكرر جرايد امپرياليستي در مورد حزب كمونيست پرو (راه درخشان) اين است كه آنها بدان اندازه مخفيكاري را رعايت مي كنند كه نتيجتا امپرياليستها هيچگونه اطلاعاتي در مورد مسائل داخلي آنها ندارند.

(52) براي كسب اطلاعات بيشتر در مورد اين پديده رجوع كنيد به، روليو، مسائل بين المللي ـ و براي درك اين مسئله كه اين تحولات چگونه در طحسط اتفاق افتاد رجوع كنيد به ، تعيين جهت سياستها، اسعدابوخلبل، مجله خاورميانه، تابستان 1987.

(53) هلر، صفحه 138

(54) رجوع كنيد به كاتلين كريستيانسون، افسانه هايي در باره فلسطيني ها، سياست خارجي، بهار 1987

(55) اسرائيل در چهل سالگي، اسحق شامير، مسائل خارجي، بهار 1988، صفحه 67

(56) آمريكا علنا با كنفرانس بين المللي صلحي كه قدرت تصميم گيري اشته باشد، يعني شورويها چيزي را بنفع خود در آن به ثبت برسانند، مخالفت ميكنند. نماينده اي از وزارت خارجه آمريكا، در مورد شركت شوروي در چنين كنفرانسي با زبان ديپلماسي بيان داشت كه شورويها \"اگر قول معاونت و مساعدت بدهند\" از شركتشان در كنفرانسي كه فاقد قدرت اتخاذ تصميمات مقيد كننده باشد، حسن استقبال خواهد شد.

(57) بيانيه جنبش انقلابي انترناسيوناليستي (لندن، 1984) صفحه 7

(58) نيويورك تايمز، 21 ـ 20 فوريه 1988، سرمقاله.

(59) لنين، بحث در باره جمعبندي از حق تعيين سرنوست، مجموعه آثار جلد 22

(60) مائو، پندارهاي واهي خود را بدور افكنيد، و براي مبارزه آماده باشيد. (اوت 1949) منتخب آثار، جلد 4، صفحه 428







یک شنبه 22 فروردین 1389  :: نويسنده : یاران 313
اضطراب عميق اسرائيل از ايران
آريل شارون نخست وزير اسرائيل به موساد دستور داده كه اكثر تلاش خود را وقف كشف اطلاعاتي درباره برنامه اتمي ايران سازد
گزارش هاي مربوط به اين كه اسرائيل خود را براي حملات هوايي پيشگيرانه عليه تأسيسات اتمي ايران آماده مي سازد و اين كه اكنون قادر است توسط زيردريايي، موشك اتمي شليك كند، نمايانگر اضطراب عميق اسرائيل در مورد برنامه اتمي ايران است. روزنامه هاي اسرائيل اعلام كردند مقامات اسرائيلي ظاهرا اين اخبار را خودشان فاش كرده اند تا توجه جامعه بين المللي را به خطرات برنامه توليد تسليحات اتمي ايران جلب كنند. مجله آلماني اشپيگل شنبه گزارش داد سازمان اطلاعاتي موساد اسرائيل نقشه هاي مفصل حمله به 6 مركز اتمي ايران را طراحي كرده است. بنا به اين گزارش، اين حملات احتمالي را نيروي هوايي اسرائيل انجام خواهد داد كه در 1981 نيروگاه اتمي عراق را درست قبل از بهره برداري منهدم كرد. اشپيگل به نقل از يك خلبان اسرائيلي گزارش داد چنين حمله اي «پيچيده ولي قابل اجرا» خواهد بود.

همزمان روزنامه لس آنجلس تايمز به نقل از مقامات اسرائيلي و آمريكايي گزارش داد اسرائيل كلاهك هاي اتمي اش را جهت نصب روي موشك هاي زيردريايي «هارپون» ساخت آمريكا اصلاح كرده است. بدين ترتيب در صورت از بين رفتن جنگ افزارهاي مستقر در خشكي، اسرائيل توان تهاجمي ثانويه خواهد داشت. مقامات اسرائيلي گزارش لس آنجلس تايمز را تكذيب كردند و كارشناسان دفاعي درباره امكان پذير بودن تغيير موشك «هارپون» براي حمله اي اتمي ابراز ترديد كردند. «افرايم سنه»، معاون سابق وزير دفاع اسرائيل به راديو ارتش گفت: هر كسي كه يك ذره اطلاعات درباره موشك داشته باشد، مي داند كه هرگز نمي توان از «هارپون» براي حمل كلاهك اتمي استفاده كرد. حتي مهندسان فوق العاده با استعداد و صنايع دفاعي پيشرفته قادر نيستند هارپون را به موشكي تبديل كنند كه بتواند كلاهك اتمي حمل كند و صرفا غير ممكن است.

«تد هوتون»، سردبير نشريه سيستم هاي تسليحات دريايي جين در لندن به آسوشيتدپرس گفت كه وزن كلاهك اتمي تعادل «هارپون» را بر هم مي زند و برد و دقتش را محدود مي سازد. آژانس بين المللي انرژي اتمي از تهران خواسته است تا پايان ماه جاري ميلادي درهاي تأسيسات هسته اي خود را به روي بازرسان بگشايد و به بازرسي هاي غير مترقبه تن دهد. سه مركز تأسيسات اتمي ايران هرگز بازرسي نشده اند. در اسرائيل عمدتا چنين فرض مي شود كه موساد خود اين اخبار را پخش كرده تا برنامه اتمي ايران درصدر دستور كار جامعه بين المللي باقي بماند. آلوف بن، تحليلگر هاآرتص نوشت: متوقف كردن تلاش هاي ايران براي دستيابي به توان اتمي يكي از مأموريت هاي موساد است و رسانه هاي خارجي يكي از مهمترين ابزاري است كه در اين راه به خدمت گرفته مي شود.

افزون بر اين تحليل، روزنامه معاريو، گزارش داد آريل شارون نخست وزير اسرائيل به موساد دستور داده كه اكثر تلاش خود را وقف كشف اطلاعاتي درباره برنامه اتمي ايران سازد. بنا به گفته اين روزنامه، شارون گفته است: ايران بزرگترين تهديد براي اسرائيل است. ما در مورد اين مسئله حتي در ريزترين جزييات با آمريكا هماهنگ هستيم. همچنين «شبتاي شاويت»، رئيس سابق موساد، به راديو اسرائيل گفت كه ايران يك تهديد است زيرا توسط افرادي اداره مي شود كه مطابق ملاحظات منطقي اقدام نمي كنند. رهبران ايران مكررا خواستار نابودي اسرائيل شده اند. يكي از دلايل اصلي كه اسرائيل از آمريكا هواپيماي «اف - 16» خريده اين است كه بردش به ايران كه 800 مايل تا مرزهاي فلسطين فاصله دارد، مي رسد. ايران هشدار داده كه اسرائيل براي هرگونه تعرضي تاوان سنگيني خواهد پرداخت.







یک شنبه 22 فروردین 1389  :: نويسنده : یاران 313
بررسي منافع اسرائيل در جنگ عراق  
پروژه جنگ عراق توسط سه نفر از يهوديان معروف آمريكايي به نام هاي ريچارد پرل مشاور وزير دفاع كه چند ماه پيش به دلايل مالي از پست خود استعفا داده است، پل وولفووتيز و نيز داگلاس فيث پيش برده شد. اين افراد، اهداف جنگ را ترسيم كردند و نقش عمده اي در تحريك كاخ سفيد براي حمله به عراق ايفا كردند.
روزنامه السفير در مقاله اي تحليلي و تحقيقي اسناد و مدارك تأثير اسرائيل بر تصميم آمريكا در حمله به عراق را بررسي كرده است. بر اساس تحليل اين روزنامه صحنه گردانان اصلي جنگ عراق در هيأت حاكمه آمريكا، يهوديان نزديك به جناح هاي تندرو اسرائيلي بوده اند كه به قصد ايجاد امنيت و تأمين منابع اقتصادي اسرائيل اين جنگ را راه انداخته اند. متن اين مقاله به شرح زير است:
وقتي جيمز موران عضو كنگره آمريكا در كنفرانس ضد جنگ كه در يكي از كليساهاي ايالت ويرجينيا برگزار شد، سخن مي گفت هرگز تصور نمي كرد كه تنها چند ساعت بعد، انتشار سخنراني وي در روزنامه واشنگتن پست پيرامون نقش يهوديان در برافروختن آتش جنگ و توانايي آنها بر توقف آن چون بمبي منفجر شود و محافل و سازمان هاي آمريكايي را به لرزه درآورد.
با وجود اينكه وي تنها چند ساعت بعد با موج حمله تبليغاتي و سركوب شديد از سوي سازمان هاي صهيونيستي و شركاي آنها در كنگره يهود كه به آراي يهود و اموال آنها نياز دارند مواجه شده و با وجود اينكه رسانه هاي گروهي از آن زمان به تبليغات عليه او پرداختند و سعي در بدنام كردن او داشتند و نيز به بازگو كردن مشكلات خانوادگي و زواياي زندگي شخصي او، قضيه طلاق و وام هاي بانكي او پرداختند اما اين حقيقت كه مسأله نقش يهوديان در جنگ عراق چون بمب منفجر شده بود و بازتاب آن در همه مكان ها انعكاس يافته بود همچنان در محافل آمريكايي پا برجا ماند.
بعد از هفتاد سال موضوع يهوديان در كنگره مطرح شد و علناً به جدال و مناقشه كشيده شد. در اين رابطه از كالين پاول وزير امور خارجه سؤال شد و او نقش يهوديان در جنگ عراق يا در سياست خارجي آمريكا را تكذيب كرد.
همچنين موضع گيري سخنگوي رسمي كاخ سفيد به نام اري فلايشر يهودي نيز به مانند كالين پاول بود.
از مسايل نادر پيرامون اين موضوع كه بيوكانان روزنامه نگار و سياستمدار و يكي از كانديداهاي حزب جمهوريخواه براي رياست جمهوري در مجله خود به نام «امريكن كونسر وتو» به آن اشاره كرد، اين بود كه براي اولين بار مردم از چيزي سخن مي گفتند كه همواره در مورد آن شك و ترديد داشتند و آن را به طور سري و محرمانه مطرح مي كردند.
براي اولين بار در تاريخ آمريكا اين حقيقت فاش شد كه طرفداران جنگ يهوديان هستند و براي اولين بار مردم به ارتباط بين اسراييل و جنگ عراق پي بردند. همچنين براي اولين بار به اسناد و مداركي برخورد كردند كه نشان مي داد يهوديان پستهاي مهمي را در اداره كاخ سفيد بر عهده دارند. اين صداها كه ابتدا علناً به گوش مي رسيد كم كم خاموش شد، زيرا سركوب بي رحمانه كساني كه در مورد يهوديان صحبت مي كردند، آغاز شد و زبان هاي آنها را بست.
آمريكايي ها اگر در مورد اين موضوع صحبت مي كردند يا كلمه اي از عملكرد اسرائيل انتقاد مي كردند، به يهودي ستيزي متهم مي شدند. مسأله
اعلان نشده اي كه همه آن را مي دانستند و در چند كلمه خلاصه مي شد: اگر اسرائيل را قبول نداري و عملكرد آن را تأييد نمي كني پس به خاطر مصلحت خودت و به خاطر سلامتي و به خطر نيفتادن زندگيت دهانت را ببند و سكوت پيشه كن.
پروژه جنگ عراق توسط سه نفر از يهوديان معروف آمريكايي به نام هاي ريچارد پرل مشاور وزير دفاع كه چند ماه پيش به دلايل مالي از پست خود استعفا داده است، پل وولفووتيز و نيز داگلاس فيث پيش برده شد. اين افراد، اهداف جنگ را ترسيم كردند و نقش عمده اي در تحريك كاخ سفيد براي حمله به عراق ايفا كردند.
ريچارد پرل و داگلاس فيث پيرو خط حزب راستگراي ليكود هستند و به نفع آن كار مي كنند، اما وولفووتيز در كنار جناح راست و افراطي ليكود ايستاده است به طوري كه يكي از اعضاي ليكود به نام ميخاييل ايتان از جناح كبوتران اين حزب چندين بار او را مورد انتقاد قرار داد و متهمش كرد كه نمايندگان حزب را به سمت اتخاذ مواضعي غير معقول عليه فلسطيني ها وا مي دارد.
خبرنگاران و مفسرين دو كانال تلويزيوني در اسرائيل بر اين عقيده اند كه اين سه يهودي آمريكايي يك ماه پس از انفجار ساختمان مركز تجارت جهاني در نيويورك با «افرايم هاليوي» كه در آن موقع رييس موساد بود و در حال حاضر مدير شوراي امنيت ملي اسرائيل است گردهم آمده اند.
در اين نشست رييس جاسوسي نظامي اسرائيل به نام عاموس مالكا و جانشين «اوآهارون زئيفي» در كنار رييس بخش پژوهشهاي موساد و سرويس اطلاعات نظامي اسراييل حضور داشتند.
هدف از اين نشست طراحي اهداف حمله نظامي و استراتژيكي بود و هر دو گروه بر تشكيل كميته هماهنگي نظامي مشترك موافقت داشتند.
بر اساس اين توافق اسرائيل هر آنچه را كه در زمان جنگ آمريكا به آن نياز دارد تهيه و تدارك خواهد ديد.
كميته ديگري نيز براي هماهنگي سياسي به وجود آمد كه در رأس هيأت آمريكايي آن كاندوليزا رايس مشاور امنيت ملي آمريكا و اعضاي تيم او در شوراي امنيت ملي بودند.
در رأس هيأت اسرائيلي دوو وايس گلاس مدير دفتر شارون و بعضي از كارمندان بلندپايه وزارت امور خارجه اسرائيل حضور داشتند.
در نهايت مقرر شد اين كميته در زمينه ايجاد شرايط سياسي مناسب براي جنگ و خصوصاً نقشه راه با يكديگر همكاري كنند. از نكات مهم در اين رابطه بايد گفت، كميته نظامي متشكل از برخي ژنرال هاي ستاد اسرائيل بود كه در كنار هيأت ستاد ارتش آمريكا قرار گرفتند.
ژنرال تامي فرانكس فرمانده منطقه مركزي در ارتش آمريكايي كه مسئوليت فرماندهي جنگ عليه عراق بر عهده او گذاشته شده بود، نيز از جمله ژنرال هاي يهودي تبار آمريكا بود.
بر اساس گزارش هاي تلويزيون اسرائيل طبق اعتراف عاموس مالكا رييس سابق اطلاعات نظامي اسرائيل كه در حال حاضر مفسر شبكه يك تلويزيون است، وظيفه كميته نظامي در دو نقطه اصلي متمركز مي شد:
ارائه اطلاعات جاسوسي از اوضاع عراق براي تعيين سرنوشت جنگ در بغداد و كمك به ارائه طرح هاي عملياتي براي همكاري در جنگ كه هر دو بسيار تأثيرگذار بود.
برخي ديگر از اسناد موجود دست داشتن اسرائيل در اين جنگ را اثبات مي كند.
آمريكايي ها طرح اسرائيلي ترور صدام حسين را پذيرفتند. ا ين طرح را چندين بار دو كانال اول و دوم تلويزيون اسرائيل علاوه بر شبكه راديو عمومي معروف به «ريشيت بيت» منتشر كردند.
اين طرح كه اسرائيلي ها در تابستان سال ۱۹۹۱ تدوين كرده بودند، براي ترور رييس جمهوري عراق تدارك ديده شده بود، زيرا صدام اولين كسي بود كه جرأت كرد در زمان آغاز جنگ دوم خليج فارس به اسرائيل موشك پرتاب كند. ناظر اين طرح ژنرال ايهود باراك بود كه در آن زمان رييس ستاد ارتش اسرائيل محسوب مي شد و با توجه به اطلاعات دقيق در مورد زندگي خصوصي صدام و اماكني كه مي توان او را در آنجا يافت اطمينان بسياري به احتمال موفقيت اين طرح داشت.
مقرر شده بود كه مسئوليت اين اقدام را يگان سيرت متكال يا ستاد ارتش انجام دهند كه يكي از مهمترين يگان هاي كاركشته در ارتش اسرائيل محسوب مي شود.
اعضاي اين يگان براي اجراي طرح در منطقه اي به نام «تسئيلم بيت» آموزش مي ديدند كه در سي و پنج كيلومتري جنوب شرقي شهر «بئرسبع» در جنوب فلسطين اشغالي واقع شده بود، اما در زمان آموزش يك اشتباه فني باعث شد كه يكي از خمپاره ها
بي هدف پرتاب شود و پنج سرباز در دم كشته شوند، به همين دليل اسحاق شامير نخست وزير وقت اين طرح را لغو كرد.
بر اساس گزارش هاي رسانه هاي گروهي اسرائيل، آمريكايي ها اين طرح را بعد از برخي دخل و تصر ف ها و نيز تعديلاتي در آن و بر اساس اطلاعات جديد تصويب كردند.
به اين ترتيب افرادي از عناصر يگان هاي ويژه آمريكا براي تمرين و آموزش طرح به صحراي نقب فرستاده شدند و مانورهاي سابق را اجرا كردند.
آنها در اين طرح از اين توجيه استفاده مي كردند كه جنگ عليه عراق بدون كشته شدن صدام به موفقيت نمي رسيد و به همين دليل ترور او هدف مهمي است كه براي تحقق آن بايد مدت زماني طولاني را به آن اختصاص داد. بارون ديكل خبرنگار كانال يك تلويزيون اسرائيل بعضي از مواردي كه در نشست جرج بوش رييس جمهوري آمريكا با رييس سازمان هاي يهودي در ايالت متحده آمريكا به نام «مورتيمور تسوكرمان» مطرح شده است را نقل مي كند.
اين نشست در ششم ماه ژانويه گذشته برگزار شد و تسوكرمان از رييس جمهوري آمريكا خواست تا عليه عربستان سعودي تدابيري اتخاذ كند، زيرا گزارش هاي سازمان هاي جاسوسي اسرائيل حاكي از اين بود كه كمك هاي عربستان سعودي به فلسطيني ها در خلال انتفاضه آنها را براي ادامه اقدام به عمليات تروريستي ياري مي كند.
جورج بوش در پاسخ به اين درخواست تسوكرمان به رييس سازمان هاي يهودي گفت عربستان را بر سر جايش خواهد نشاند. وي در اين باره واژه بسيار ركيكي را به كار برد كه ديكل خبرنگار كانال يك از زبان معاونين تسوكرمان كه در نشست حضور داشتند، نقل كرد.
برنامه پوليتيكا كه در هجده مارس گذشته از كانال يك اسرائيل پخش شد، فاش كرد كه ديك چني معاون رييس جمهوري آمريكا در دو ماه قبل با هفتاد كارشناس اسرائيلي در زمينه هاي مختلف بحث و گفت وگو كرد و در خلال آن پيرامون كيفيت حمله قطعي به عراق مناقشه و مباحثه كرده است.
برخي از مفسرين صهيونيستي به اين نكته اشاره مي كنند كه ديك چني از ورزيده بودن كارشناسان سياسي در ارائه اطلاعات مبهوت شده بود. در مصاحبه اي كه مجري برنامه دان مرگليت با پروفسور عماتسيا برعام يهودي عراقي الاصل و متخصص تاريخ عراق برگزار كرد اظهار داشت كه به مدت سه ساعت با ديك چني در كاخ سفيد گفت وگو كرده است و به ليستي از سؤالات طولاني كه وي مطرح كرده بود جواب داده است، اما به نوع سؤالات يا جواب هاي آن اشاره اي نكرد.
شور و شوق وافر براي جنگ و تمايل به شعله ور شدن آتش جنگ و پيروزي در آن انگيزه هاي متعددي داشت كه برخي از آنها از زبان رييس ستاد مؤسسه اسرائيلي به شرح زير است:
در ماه گذشته شائول موفاز وزير دفاع اسرائيل در مصاحبه اي با مركز «هرتسلي» كه داراي شعبه هاي مختلفي است و يكي از بزرگترين و قديمي ترين مراكز دولت يهودي محسوب مي شود گفت: پيروزي در جنگ با عراق يعني خارج كردن عراق از دايره دشمنان اسرائيل و فشار بر سوريه براي اخراج سازمان هاي فلسطيني از دمشق و توقف حمايت آن از حزب الله لبنان، امري كه باعث كاهش منابع پشتيباني مقاومت فلسطيني در كرانه باختري و نوار غزه مي شود.عوزي عواد رييس بخش تحليل و پژوهش مركز فوق و مدير پژوهش هاي موساد و مشاور سياسي بنيامين نتانياهو نخست وزير سابق اسرائيل به همراه برخي پژوهشگران كه پژوهشي پيرامون عراق و آينده منطقه به نفع وزارت دفاع آمريكا انجام داده بود، در اين زمينه گفت، نظام جديد در عراق نسخه جديدي از دولت كرزاي در افغانستان خواهد بود كه سوريه و ايران را در بين انبر ترسناكي قرار مي دهد به طوري كه اين دو كشور خود را از هر دو سو در محاصره مي بينند.
اين پژوهشگر، اردن را در رده كشورهاي هم پيمان و دوست نام برد. از نظر ستاد مؤسسه نظامي مهمترين آثار پيروزي از نظر اسرائيل همان امري است كه موشه يعلون رييس ستاد ارتش مطرح كرد و آن را در دو امر خلاصه نمود.
اول اينكه پيروزي آمريكا در جنگ باعث احساس عجز و شكست بين اعراب و به طور كلي و در بين فلسطيني ها به طور خاص خواهد شد. وي سال جاري را سال پيروزي قطعي بر انتفاضه توصيف كرد.
مسأله دوم امري است كه «شفتاي شفيط» رييس سابق موساد مطرح كرد و در خلال اظهارات خود پيش بيني كرد كه بر اثر اين جنگ بر جهان عرب فضاي فرهنگي مغايري حاكم مي شود كه به جناح خواهان سازش با اسرائيل نيروي جديدي مي دهد و دولت هاي عربي را براي توجه به متغيرات اين موضعگيري و واقعيت هاي موجود دعوت مي كند. طالبان صلح از دولت هاي خود خواهند خواست تا خود را با شرايط موجود وفق دهند. داني گليرمن رييس اتحاديه اتاقهاي بازرگاني در اسرائيل معتقد است كه پيروزي در عراق برخي فوايد اقتصادي براي اسرائيل آن سه چيز است:
اولاً دست يافتن اسرائيل به نفت عراق كه با قيمت هاي پايين و تحت نظر آمريكا خواهد بود.
ثانياً كاهش خطرات امنيتي كه اسرائيل را تهديد مي كرد و اين مسأله باعث كاهش هزينه هاي امنيتي شد. ثالثاً بهبود اقتصاد اسرائيل و باز شدن بازار عراق براي كالاهاي اسرائيلي. ازناي هرگز سخنان يكي از تحليلگران را كه اعلام كرده بود يگان نظامي اسرائيل از مرزها گذشته اند و در غرب عراق مشغول جنگ هستند تأييد نكرد.
با تأكيد مجدد اين خبر، من به يكي از دوستان در غزه كه به منابع و مصادر خبري او اطمينان كامل داشتم، نامه اي فرستادم. روز بعد او در جواب نامه ام نوشت سخنان بسياري در اين مورد در روزنامه هاي اسرائيلي وجود دارد.
من همچنين دريافتم كه دو خاخام بزرگ اسرائيل و شوراي خاخام هاي شهرك نشين از مردم خواسته اند تا روز چهارشنبه در هفته سوم جنگ به خاطر سلامتي سربازان ائتلافي كه در عراق هستند، نماز بخوانند.
نكته جالب توجه اين است كه سفير آمريكا و بريتانيا در تل آويو نيز در اين مراسم شركت كردند. وقتي اين خبر به من رسيد با خود گفتم، اين نماز براي سلامتي سربازان ائتلاف بوده است يا براي سلامتي سربازان اسرائيلي در بغداد؟







یک شنبه 22 فروردین 1389  :: نويسنده : یاران 313
آرماگدون ، صهيونيسم و پروتستانتيزم

مسيحيت به سه شاخه كاملاً جدا و مخالف يكديگر يعني كليساي كاتوليك روم، ارتدكس و پروتستان تقسيم شده است.
اين سه كليسا در اعتقادات ديني و مراسم عبادي كاملاً از يكديگر جدايند و مانند سه دين مختلف عمل مي كنند و حتي انجيل كليساي پروتستان با انجيل كليساي كاتوليك تفاوت زيادي دارد. يكي از ويژگي هاي كليساي پروتستان رابطه بسيار نزديك آنها با دولت هاي اروپايي مي باشد و اين دولت ها براي ترويج مسيحيت پروتستان از مبلغان خود در كشورهاي جهان سوم حمايت هاي گسترده مالي، تبليغاتي و سياسي مي كنند؛ به عنوان مثال در انگليس دولت و كليساي پروتستان از هم جدا نيست و ملكه انگليس در رأس دولت و كليسا قرار دارد.

مبلغان انجيل

در يك قرن گذشته جريان جديدي كه در بين پروتستان ها فوق العاده قدرتمند شده است مكتب نوظهور «مبلغان انجيل» مي باشد. قبل از جنگ جهاني دوم اين مكتب نوظهور به بنيادگرايي معروف و شعار آنها بازگشت به انجيل و تغيير جامعه با تحول فرهنگي بود و هدف آنها به وجود آوردن حكومت در آمريكا بر مبناي بنيادهاي انجيل مي باشد. بعداز جنگ جهاني دوم بنيادگرايان آمريكايي خود را مبلغان انجيل معرفي كردند و با استفاده گسترده از وسايل ارتباطات جمعي توانستند در جامعه آمريكا نفوذ فراواني به دست آورند و اكنون اين جريان قدرتمندترين و فعال ترين تشكيلات ديني در آمريكا محسوب مي شود و در مراكز سياسي اين كشور نفوذ زيادي دارند.

مكتب نوظهور صهيونيسم مسيحي

اصول و مباني جريان مبلغان انجيل در آمريكا و انگليس حمايت همه جانبه عقيدتي و سياسي از صهيونيسم مي باشد و آنها اعتقاد دارند كه پيروان كليساي پروتستان براي ظهور دوباره مسيح بايد چند خواسته مسيح را كه در تفاسير انجيل در قرن بيستم به عنوان پيشگويي هاي انجيل بيان شده، عملي نمايند. اين جريان نوظهور در پروتستانتيسم با عنوان«خواسته هاي مسيح» شهرت دارد.
پيروان اين مكتب خود را از مبلغان انجيل مي دانند و اعتقاددارند پيروان اين مكتب مسيحيان دوباره تولد يافته مي باشند كه فقط اينان اهل نجات خواهند بود و ديگران هلاك خواهند شد. از ويژگي هاي ممتاز پيروان اين مكتب اعتقاد راسخ و تعصب خاص به صهيونيسم مي باشد و تعصب اين مسيحيان به صهيونيسم بيش از صهيونيست هاي يهودي مقيم اسرائيل و آمريكا مي باشد. مطابق اعتقادات مكتب فوق به وسيله پروتستان ها حوادثي بايد به وقوع بپيوندد تا مسيح دوباره ظهور نمايد و پيروان اين مكتب وظيفه ديني دارند براي تسريع در عملي شدن اين حوادث كوشش نمايند. حوادثي كه توسط آنها بايد عملي شوند، عبارتنداز:
۱- يهوديان از سراسر جهان بايد به فلسطين آورده شوند و كشور اسرائيل در گستره اي از رودخانه نيل تا رودخانه فرات به وجود آيد و يهودياني كه به اسرائيل مهاجرت نمايند اهل نجات خواهند بود.
۲- يهوديان بايد دو مسجد اقصي و صخره در بيت المقدس را منهدم كنند و به جاي اين دو مسجد مقدس مسلمانان، معبد بزرگ را بنا نمايند (از سال ۱۹۶۷تا به حال دو مسجد اقصي و صخره در بيت المقدس بيش از صدبار مورد حمله يهوديان و مسيحيان صهيونيست قرار گرفته است)
۳- روزي كه يهوديان مسجد اقصي و مسجد صخره در بيت المقدس را منهدم كنند، جنگ نهايي مقدس (آرماگدون) به رهبري آمريكا و انگليس آغاز شده، در اين جنگ جهاني تمام جهان نابود خواهد شد.
۴- روزي كه جنگ آرماگدون آغاز شود، تمامي مسيحيان پيرو اعتقادات «عملي نمودن خواسته هاي مسيح» كه مسيحيان دوباره تولد يافته مي باشند، مسيح را خواهند ديد و توسط يك سفينه عظيم از دنيا به بهشت منتقل مي شوند از آنجا همراه با مسيح نظاره گر نابودي جهان و عذاب سخت در اين جنگ مقدس خواهند بود.
۵- درجنگ آرماگدون زماني كه ضد مسيح (دجال) در حال دستيابي به پيروزي است، مسيح همراه مسيحيان دوباره تولد يافته در جهان ظهور خواهد كرد و ضد مسيح را در پايان اين جنگ مقدس شكست مي دهد و حكومت جهاني خود را مركزيت بيت المقدس برپا خواهد ساخت و معبدي كه به جاي مسجد اقصي و صخره در بيت المقدس- كه توسط مسيحيان و يهوديان قبل از آغاز جنگ آرماگدون ساخته شده- محل حكومت جهاني مسيح خواهد بود .
۶- دولت صهيونيستي اسرائيل با كمك آمريكا و انگليس مسجد اقصي و مسجد صخره در بيت المقدس را نابود خواهد كرد و معبد بزرگ به دست آنان در اين مكان ساخته خواهد شد و اين رسالت مقدس به عهده آنها مي باشد.
۷- اين حادثه پس از سال ۲۰۰۰ ميلادي حتماً اتفاق خواهد افتاد.
۸- قبل از آغاز جنگ آرماگدون، رعب و وحشت جامعه آمريكا و اروپا را فرا خواهد گرفت.
۹-قبل از ظهور دوباره مسيح، صلح در جهان هيچ معني ندارد و مسيحيان براي تسريع در ظهور مسيح بايد مقدمات جنگ آرماگدون ونابودي جهان را فراهم نمايند.
رهبران مذهبي فرقه هاي پروتستان در ايالات متحده و انگليس كه به اين مكتب نوظهور «خواسته هاي مسيح» اعتقاد دارند، در دهه ۱۹۹۰ م اعتقادات ياد شده را به شدت در جامعه آمريكا و اروپا تبليغ كرده اند و در ۱۰ سال گذشته در آمريكا در اين زمينه دهها كتاب منتشر شده و فيلم هاي گوناگوني به نمايش درآمده اند . كشيش آمريكايي به نام هال ليندسي كتابي با عنوان « در پبيشگويي هاي انجيل؛ جاي آمريكا كجاست؟» را تأليف كرده كه يكي از پرفروش ترين كتاب هاي سال ۲۰۰۱ در آمريكا به شمار آمده است. در اين كتاب نقش دولت واشنگتن در جنگ آرماگدون بيان شده است. نويسنده در اين كتاب اثبات نموده است كه دولت آمريكا جنگ آرماگدون را رهبري خواهد كرد و مخالفان مسيح در سراسر جهان را كه قبل از آغاز اين جنگ باعث ايجاد رعب و وحشت در جهان شده اند، شكست خواهد داد. در اين جنگ مقدس، دولت انگليس همكار آمريكا خواهد بود. دولت آمريكا در اوج جنگ سرد موشك هاي هسته اي قاره پيماي خود را «شمشير هاي جنگ مقدس» ناميده بود. پيروان اين مكتب در يك دهه گذشته تبليغ كرده اند كه عمليات توفان صحرا عليه عراق در سال ۱۹۹۱ فراهم كردن مقدمه براي جنگ آرماگدون بوده است.
مسيحيان صهيونيست از فرقه پروتستان ها در آمريكا و انگليس اعتقاد دارند كه مسيح هميشه در امور خاورميانه به سود دولت اسرائيل مداخله نموده است و اعلام مي دارند كه خواست دولت اسرائيل در حقيقت خواست مسيح مي باشد و مذاكرات صلح در خاورميانه بيهوده است و تأسيس كشور اسرائيل بزرگ از رودخانه نيل تا رودخانه فرات، خواست مسيح مي باشد كه به زودي عملي خواهد شد. صهيونيست هاي يهودي هم مطابق اعتقاد به مجموعه قوانين ديني خود «تلمود» به مكتب «خواسته هاي خدا» اعتقاد دارند و مطابق اين اعتقاد آنها برنامه اي را اجرا مي نمايند كه با كمك دولت هاي آمريكا و انگليس و ديگر كشورهاي غربي بتوانند دو مسجد مقدس اقصي و صخره در بيت المقدس را تخريب كرده، كشور اسرائيل بزرگ را با نابودي كامل كشورهاي اسلامي به وجود آورند. به همين منظور ميان صهيونيست هاي يهودي و صهيونيستهاي مسيحي از فرقه پروتستان ها اتحاد و هماهنگي كامل وجود دارد و مسيحيان پيرو اعتقاد «خواسته هاي خدا» همواره اظهار مي دارند هر عملي كه از سوي دولت اسرائيل انجام مي شود، در حقيقت از سوي مسيح طراحي شده است و بايد توسط مسيحيان سراسر جهان مورد حمايت قرار گيرد. به لطف حمايت همه جانبه جهان مسيحي غرب از دولت تل آويو اكنون ذخاير عظيم موشك هاي هسته اي و انواع و اقسام تسليحات شيميايي و ميكروبي در اسرائيل وجود دارد و در واقع، رژيم صهيونيستي را به يك «انبار مهمات و پادگان نظامي جهان مسيحي ايالات متحده آمريكا و غرب» تبديل كرده اند. البته هدف استراتژيك جهان مسيحي غرب اين است كه كشورهاي اسلامي را در زمينه هاي اقتصادي و نظامي براي هميشه ضعيف نگاه دارند.
يك نويسنده آمريكايي در سال ۱۹۹۷ كتابي با عنوان «خيانت به بيت المقدس» را تأليف نمود كه در آن هر نوع مذاكره صلح با فلسطينيان را خيانت به تعليمات انجيل و خواسته هاي مسيح مي داند و اين مطلب را به خوانندگان القا مي نمايد كه مسيح با آغاز هزاره سوم و قبل از سال ۲۰۰۷ م ظهور خواهد كرد و اسراييل بزرگ را از نيل تا فرات به وجود خواهد آورد.
در اين كتاب ها تبليغ مي گردد كه براي تعجيل ظهور مسيح، مسيحيان بايد كشور بابل را- كه عراق كنوني مي باشد- نابود كنند و رودخانه فرات بايد كاملاً خشك گردد. گفتني است كه آنها جنگ آرماگدون را «جنگ فرات» نيز مي نامند.
رهبران ديني صهيونيسم مسيحي تبليغات گسترده اي در اين باره انجام داده اند. در يك نظرسنجي كه توسط خبرگزاري آسوشيتدپرس در سال ۱۹۹۷ انجام شد، اعلام گرديد ۲۵ درصد جمعيت آمريكا اعتقاد راسخ دارند كه با آغاز هزاره سوم جنگ نهايي آرماگدون در محل فلسطين آغاز خواهد شد و اين جنگ تا مدت هفت سال ادامه خواهد داشت. در اثر اين جنگ دنيا نابود مي شود و در پايان اين جنگ هفت ساله كه آنها آن را «مصيبت بزرگ براي كليسا و مسيحيان» مي دانند، مسيح همراه مسيحيان دوباره تولد يافته ظهور خواهد كرد و دجال را شكست مي دهد و حكومت جهاني خود را با مركزيت بيت المقدس تشكيل خواهد داد.
به همين منظور آنها معبد بزرگ را كه موجب جنگ آرماگدون مي شود «معبد مصيبت بزرگ» مي نامند. مطابق اعتقادات صهيونيسم مسيحي، غير از معتقدان به «خواسته هاي مسيح»، تمامي مردم جهان، چه مسيحي و چه غير مسيحي، به دست دجال كشته خواهند شد.
ارتش صهيونيستي در سال ۱۹۶۷ بخش شرقي بيت المقدس را تصرف كرد و مسجداقصي و مسجد صخره به دست صهيونيست هاي يهودي اشغال گرديد. بعد از آن، رژيم تل آويو همواره اعلام كرد كه بيت المقدس پايتخت ابدي اسراييل است. به همين منظور صهيونيست ها ۸۷ درصد بخش شرقي بيت المقدس را تصرف كرده اند و مردم فلسطين حق ندارند در بخش شرقي اين شهر خانه سازي كنند و حتي خانه هاي فلسطيني ها در اين بخش شهر مرتب تخريب مي گردد و يهوديان در آنجا ساكن مي شوند. صهيونيست ها زير محوطه مسجداقصي و مسجد صخره را كاملاً حفاري كرده اند. صهيونيست هاي مسيحي و يهودي مقيم فلسطين اشغالي و آمريكا اعلام نموده اند كه آنها سقف و ستونهاي معبد بزرگ را آماده كرده اند و مي توانند در كوتاه ترين مدت معبد بزرگ را در جاي مسجداقصي و مسجد صخره احداث نمايند. آنها نقشه معبد بزرگ را در روي جلد كتاب هايي كه در اين موضوع نوشته شده است چاپ كرده اند.
رهبران صهيونيسم مسيحي و يهودي خود اعلام كرده اند مطابق تفسير مكاشفه يوحنا در انجيل، صهيونيسم رسالت الهي دارند و براي تأسيس دولت اسراييل بزرگ حق دارند علاوه بر سلب مالكيت فلسطينيان حتي نسل كشي فلسطينيان و اعراب را انجام دهند. رهبران ديني پروتستان، مبلغان انجيل را از مسيحي كردن يهوديان منع مي كنند، چرا كه مطابق اعتقادات آنان يهوديان از سراسر جهان بايد به فلسطين مهاجرت نمايند و اسراييل بزرگ را تشكيل دهند و اقدام به ساخت معبد بزرگ نمايند. بيشتر مطلق يهوديان در جنگ آرماگدون توسط ضد مسيح كشته خواهد شد و تعداد اندكي كه زنده خواهند ماند با ظهور حضرت مسيح به وي ايمان خواهند آورد.
تروريسم مقدس و مبلغان جنگجوي انجيل مكتب صهيونيسم مسيحي در كشورهاي پروتستان مخصوصاً در ايالات متحده آمريكا و انگليس توسط مبلغان انجيل در سطح گسترده ترويج مي شود.
نويسنده معروف آمريكايي به نام گريس هالسل در دو كتاب معروف خود برنامه هاي مبلغان «جنگجوي انجيل» مقيم آمريكا را به خوبي افشا كرده بود. نويسنده در اين دو كتاب با عنوان «پيشگويي و سياست» و «مبلغان جنگجوي انجيل در بستر جنگ هسته اي» برنامه هاي مشترك دولت هاي آمريكا، انگلستان و اسراييل با همكاري مبلغان انجيل را براي به وجود آوردن اسراييل بزرگ تشريح مي كند. هالسل كه از كارمندان برجسته دفتر رياست جمهوري آمريكا بود اتحاد محرمانه بين مبلغان انجيل در آمريكا و انگليس با اسراييل را آشكار مي نمايد.
تأثير تبليغات گسترده دستگاههاي ارتباط جمعي آمريكا كه كاملاً تحت كنترل صهيونيست ها مي باشند، مردم آمريكا را به زود باورترين مردم جهان تبديل كرده و حادثه ۱۱ سپتامبر هم كينه و نفرت مردم آمريكا و جهان غرب را به خاطر تبليغات هدايت شده عليه اعراب و مسلمانان برانگيخته است. صهيونيست ها و طرفداران آنها كه سال ها يك سلسله برنامه هاي ديني، فرهنگي، اجتماعي، و سياسي خود را تبليغ مي كردند، با حادثه ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ بهترين فرصت را به دست آوردند تا برنامه هايشان را با سرعت بيشتري به مردم آمريكا و اروپا بقبولانند و در حال حاضر مي كوشند برنامه هاي خود را عملي نمايند. در دوران جنگ سرد، آمريكا اتحادجماهير شوروي سابق را «امپراتوري شر» معرفي مي كرد و بعد از جنگ سرد دستگاههاي ارتباط جمعي آمريكا ترس از مسلمانان را تبليغ كردند و بعد از حادثه ۱۱ سپتامبر اين تبليغات عليه اسلام و مسلمانان جهان در دنياي غرب به اوج خود رسيده است. گروههاي مسيحي پيرو اعتقاد «خواسته هاي مسيح» در آمريكا ۱۰۰ ميليون پيرو دارند و آنها در هر دو حزب بزرگ آمريكا يعني جمهوري خواه و دموكرات صاحب نفوذ مي باشند و همراه صهيونيست هاي يهودي، دولت واشنگتن را كاملاً در اختيار دارند.
آمريكا و ديگر كشورهاي پروتستان در جهان ۱۵۰۰ فرقه مسيحي حامل اين اعتقاد در سطح جهان براي جنگ آرماگدون تبليغات گسترده انجام مي دهند و براي تسريع در ظهور مسيح كوشش مي نمايند وضعيتي را پيش آورند كه سراسر جهان نابود شود.
نويسندگان غربي اين اعتقادات را به عنوان تروريسم مقدس معرفي مي كنند. اين گروههاي مسلح مسيحي در آمريكا بعد از حادثه ۱۱سپتامبر از سوي اف بي اي متهم شده اند كه در پخش «سياه زخم» كه يك اسلحه بيولوژيك مي باشد، در آمريكا نقش داشته اند.
سياست دولت آمريكا نيز بر «نبرد تمدن ها» استوار است و آنها خود را كدخداي دهكده جهاني اعلام كرده اند و به بهانه مبارزه با تروريسم مي كوشند سلطه خود را بر سراسر جهان گسترش دهند، ولي آمريكا در حال فروپاشي از داخل مي باشد و ريشه حوادث۱۱ سپتامبر در داخل خود آمريكا وجود دارد. گروههاي صهيونيست مسيحي و يهودي در داخل آمريكا روز به روز قدرتمندتر مي شوند و اكنون در واقع، دولت و مردم ايالات متحده آمريكا در دست اين گروهها گروگان مي باشند .








یک شنبه 22 فروردین 1389  :: نويسنده : یاران 313
همه سوزی ، كشتار همگانی ، ( معمولا بوسيله سوزاندن ) ، قتل عام ، آتش سوزی همگانی
Holocaust

 

هولوکاست از دو واژه يوناني " Holos " به معني "همه" و " Kaustos " (در بعضي از متون به جاي واژه Kaustos از واژه Kaiein استفاده شده است) به معني سوزاندن و نابود کردن ترکيب يافته است.

 

اين واژه روي هم رفته به معني همه سوزی است و در اصطلاح از آن به قربانی و يا قربانی بزرگ ياد مي شود و به واقعه اي اطلاق مي شود که در فاصله سالهاي 1939 تا 1944 (در جنگ جهاني دوم) قريب به 6 ميليون يهودي از سراسر اروپا جمع آوري و به اردوگاههاي مرگ در آلمان و لهستان مانند اردوگاه " آشويتس " که مهمترين آنها بود، فرستاده و در کوره ها سوزانده شدند .

 

همچنين قتلهاي دسته جمعي رده دومي هم وجود داشت که يهودي ها را وارد اتاقهاي بزرگي ميکردند که دوشهايي در سقف داشتند و پس از بستن درها ؛ از دوشها گازي به نام"زيلکون ب " خارج ميشد و موجب خفگي همه ميگرديد.

در اواخر جنگ جهاني دوم صحنه هاي دلخراش بعضي از اردوگاه هاي اسرا، و اجساد روي هم انباشته شده كه از بيماري تيفوس جان داده بودند، زمزمه هاي كوره هاي آدم سوزي را افزايش داد و صهيونيست ها با ابزار تبليغاتي خود به طور گسترده روي اين مسأله سرمايه گذاري كردند.‏ اما حقيقت امر چيز ديگري بود.

از نيمه دوم قرن 19 ميلادي و چند سال بعد از پايان جنگ جهاني دوم، واژه «هولوكاست» در فرهنگ سياسي، مفهوم و معناي ويژه اي يافته و تقريباً به يك اسم خاص بدل شده است. از آن هنگام به بعد، ماجراي كشتار 6 ميليون يهودي در جريان جنگ جهاني دوم از سوي نازي ها كه يك داستان ساختگي است را «هولوكاست» مي نامند.

در اوايل دهه 80 قرن نوزدهم، تعدادي از اعضاي آژانس بين المللي صهيونيست ها، از جمله، «پي ير ويدال ناكه»، «سرژ ولز»، «فرانسوا براريدا» تحت سرپرستي «رنه ساموئل سپرات» خاخام معروف فرانسه، با استناد به داستان ساختگي كشتار 6 ميليون يهودي در جنگ جهاني دوم و به عنوان پيشگيري از فراموش شدن مظلوميت اين قوم! پيش نويس قانوني را تهيه كرده و در ژوئيه سال 1990 ميلادي در فرانسه به تصويب رساندند كه براساس آن «هرگونه ترديد در باره «هولوكاست» ، اعم از ترديد درباره كشتار - مورد ادعاي- يهوديان در جنگ جهاني دوم، وجود اتاق هاي گاز و حتي كمترين ترديد در رقم 6 ميليوني يهوديان كشته شده، جرم تلقي مي شود! و هركس در فرانسه از اين قانون تخلف كرده و در سه موضوع ياد شده ترديد كند به يك ماه تا يكسال زندان و پرداخت 2هزار تا 300هزار فرانك جريمه محكوم مي شود.»

بعدها با فشار آمريكا، انگليس، فرانسه و آژانس صهيونيستي، اين قانون در ساير كشورهاي اروپايي نيز به تصويب رسيد. به طوري كه امروزه هرگونه ترديد درباره هولوكاست مورد ادعا و ابعاد و اجزاء آن در اروپا جرم تلقي مي شود!

واژه هولوکاست هر ساله با فرارسيدن 27 ژانويه روز جهاني يادبود هولوکاست بطور گسترده تري در رسانه ها منعکس مي شود و رژيم غاصب اسرائيل هر ساله با استفاده از تبليغات مربوط به آن جهانيان را نسبت به ظلمي که به ادعاي آنها در گذشته بر يهوديان روا داشته شده سرزنش مي کند.

هولوکاست امروزه ابعاد پيچيده اي دارد شايد بتوان اين پديده سراسر اغراق و بزرگنمائي شده را قطعنامه وجدان آزرده اروپائيها براي تسليم کردن سرزمين ملت فلسطين به ملتي که گمان مي کنند بر آنها ستم کرده اند، مي باشد.

صهیونیستها با به تصوير کشيدن اتاقهاي دروغين گاز و کورههاي آدم سوزي اين نکته را به جهانيان القا کردند که ستمهاي بسياري براين قوم رفته ووجدان جهانيان بايد براي جبران گناه و ظلمي که بر يهوديان اعمال کرده بيدارشود وخدمتي را به اين مردم نمايد تا از اين پس اين قوم به اصطلاح برگزيده خداوند ديگر در هيچ برهه از تاريخ مورد ظلم ديگران واقع نشود.

براي اين منظور غرب به سرکردگي انگليس و آمريکا دست به کار شد و نطفه فساد و غارت زمين را در فلسطين مظلوم کاشت و ملت فلسطين را در خاورميانه طي حکمي محکوم کرد تا تاوان گناهي مشکوک را که به اصطلاح اروپائيان عامل ارتکاب آن بودند بپردازند. لذا امروز ما در سرزمين فلسطين شاهد اين هستيم که اين قوم به اصطلاح برگزيده و ستمديده آنچه که مدعي هستند در طول تاريخ بر سر آنها آمده بر ملت فلسطين اعمال مي کنند اين امر ميسر نگشته مگر اينکه غرب خود را محکوم و مديون به گناهي مي داند که بايد ملتي ديگر در نقطه اي ديگراز جهان تاوان آن را جبران کند.








یک شنبه 22 فروردین 1389  :: نويسنده : یاران 313

هلوکاست به معنای از بین بردن به وسیله ی آتش بطوری که بدن کاملا از بین برود است واز دو واژه یونانی holos به معنای تمام وkalein به معنای سوزاندن تشکیل شده است . که اشاره به کشتار یهودیان در جنگ جهانی دوم دارد که بوسیله الی ویزل برای اولین بار مطرح شد .
اصطلاح هلوکاست یا کورهای آدم سوزی به سه شکل بکار می رود :
1- در زبان انگلیسی holos kalein یا هلوکاست
2- در عبری کلا سیک اولم کالین
3- در عبری مدرن شو آه


به روشنی معلوم نیست که آنتی سمیتیسم یا یهود ستیزی در اروپا به ویژه در دوره معاصر خواستگاهی آلمانی داشته باشد اما بسیار واضح است که پیامدهای این جریان ثمرات بسیار مثبتی برای یهودیان یویژه برای صهیو نیست‌ها در برداشته است بطوری که امروزه مسئله هلوکاست وسیله ای برای موجه کردن چهره ی اسرائیل در سرزمین های اشغالی شده است .

احیا ء هلوکاست :
علی رغم وجود شواهد واسنادی که بر انکار قتل عام یهودیان در آلمان نازی دلالت دارد تبلیغات صهیونیستی به دلیل انتفاعی که از این رهگذر نصیب آرمان صهیونیسم می شود همواره به افسانه قتل عام یهودیان ابعاد تازه تری می بخشد.از جمله کارهای که یهودیان برای عینیت بخشیدن به مسئله هلوکاست انجام داده اند عبارت است از :

1- ساخت موزه‌های با عنوان هلوکاست در اغلب کشورها مانند فلسطین وآلمان که این موز‌ه‌ها پر از اسنادی است که توسط دولت اسرائیل تهیه شده است.
2- وارد کردن هلوکاست در تقویم اغلب کشور‌ها به عنوان یک روز مشخص.
3- محاکمه افرادی که در جنگ جهانی دوم دستور قتل عام یهودیان را داده اند.
4- محاکمه افرادی مانند روژه گارودی که مسئله هلوکاست را انکار یا کوچک شمرده اند.
5- تاسیس سازمان های متعدد برای دفاع از این واقعه همچون  لیکرا و سیمون وزینتال.

انکار هلوکاست:

با تمام تلاشها وامکانات بکار گرفته شده جهت اثبات این واقعه ی کذب عده ای با شواهد ودلایل تحقیقی ادعای صهیونیست ها مبنی بر وقوع هلوکاست را زیر سوال برده اند که این افراد بیشتر با "موسسه بازنگری تاریخی" در ارتباط بوده اند که به تجدید نظر طلبان مشهور هستند .
افرادی همچون روژه گارودی، مارک وبر، فرد ریک توبن،  دیوید ایرو ینگ و آرمان آمادروس معتقدند که هلوکاست مهمترین حربه‌ی صهیونیستی است که واقعیت آن با اسناد موجود در اسرائیل و دیگر کشورهای حامی هلوکاست زیر سوال رفته است و تمام اسناد یهودیان بدون اعتبار است.

ریشه‌های یهود ستیزی :

بسیاری از دانشمندان و محققان یهودی وغیر یهودی از قبیل برنارد لازار، روژه گارودی،  آبا ابان، ویل دورانت و حمید عنایت و.... به ریشه‌های یهود ستیزی توجه شایانی داشته اند:

1- حمید عنایت :
دکتر عنایت در کتاب "اسلام و سوسیالیسم در مصر وسه گفتار دیگر" گفتاری را در 22 صفحه به یهود آزاری اختصاص داده است. او ریشه‌های یهود آزاری را ابتدا اتهام به یهودیان در مورد به صلیب کشیدن حضرت عیسی وسپس سرمایه پرستی آنان با در دست داشتن حربه ربا می دانند .

2- ویل دورانت:
دلایل ویل دورانت در کتاب "تاریخ تمدن" از جامعیت بیشتری برخوردار است وی هفت دلیل را برای یهود ستیزی بر می‌شمارد :
1- دلایل وعقاید دینی که شامل یهودیان و غیر یهودیان است.
2- دلایل نژادی.
3- آئین خون مقدس یا همان خون برای نان فطیر.
4- رقابت‌های اقتصادی و ربا خواری یهودیان.
5- ملی گرایی مسیهیان و مقاومت یهودیان.
6- مرگ سیاه یا طاعون و نقش یهودیان در شیوع آن.
7- تفتیش عقاید که بیشتر در اسپانیا بوده است.

دلایل دیگر یهود ستیزی :
1- حملات بی باکانه به اصول، عقاید، احزاب وافتخارات تاریخی و مفاخر مذهبی مسیحیان در بسیاری از روزنام‌هایی که در دست یهودیان بود و یا بوسیله سردبیران یهودی اداره می شد.
2- برخورداری کلیمیان از موقعیت خوب اجتماعی که تا اندازه ای بر اثر کوتاهی مسیحیان بود .
3- رسوخ غیر عادی یهودیان در بسیاری از زمینها مانند نویسندکی در روزنام‌ها، تئاتر، موسیقی، سینما، سیاست، اقتصاد، بازرگانی وغیره.
4- انحصاری شدن برخی از فعالیت های بازر گانی و اقتصادی که در دست یهودیان بود.
5- همبستگی یهودیان در سراسر جهان.

با توجه به نظرات محققین یهود ستیزی سه ریشه اصلی دارد :
1- دلایل اعتقادی.
2- دلایل رفتاری یهودیان.
3- دلایل سیاسی.








225 تن از نمايندگان مجلس شوراي اسلامي با صدور بيانيه‌اي از وزارت امور خارجه خواستند تا از دولت آمريكا به عنوان تهديد كننده صلح و امنيت جهاني رسما به شوراي امنيت سازمان ملل شكايت كند.

به گزارش ايسنا، در اين بيانيه كه در پايان جلسه علني امروز مجلس قرائت شد، هم‌چنين با اشاره به افتخارآفريني دانشمندان هسته‌يي كشور آمده است: دانشمندان هسته‌يي كشور و فرزندان ملت ايران در برابر سياست‌هاي غيرمنطقي و خلاف مقررات بين‌المللي آمريكا و هم‌پيمانان آنان در عرصه فعاليت صلح‌آميز هسته‌يي و تامين نيازهاي مقطع كنوني نظام اعم از غني‌سازي 20 درصدي، ساخت رآكتورهاي تحقيقاتي و ساخت سانتريفيوژهاي نسل سوم به دشمنان انقلاب اسلامي و در راس آن، دولت آمريكا و رژيم غيرمشروع صهيونيستي پيام دادند كه ملت بزرگ ايران را نمي‌توان با اعمال تحريم‌ها از حقوق حقه خويش محروم كرد و يا از توسعه و پيشرفت‌هاي علمي و تكنولوژيكي جمهوري اسلامي ايران ممانعت به عمل آورد.

نمايندگان به رييس‌جمهور آمريكا نيز هشدار دادند كه منطقه حساس خليج فارس و خاورميانه را بيش از اين با بحران مواجه نكنند و با زبان جنگ‌طلبانه و ضد حقوق بشري كه احساسات همه‌ ملت‌ها را جريحه‌دار كرده و نشان از روحيه استكباري آمريكا دارد، بيش از اين آمريكا را نزد ملت‌ها و افكار عمومي جهانيان منفور و مطرود نكند.







دوره قاجار را مى توان عصر فرقه سازى و دوران پیدایى و میدان دارى اندیشه هاى انحرافى بر شمرد. در سده سیزده هـ.ق. مسلکها و مذهبهاى سست بنیاد نابخردانه انحرافى عزت سوز ایمان بر باد ده و فتنه انگیز در مردابها و صفحه دلهاى زنگار زده روییدند و در جاى جاى سرزمین مقدس ایران غبار انگیختند و فضا را آلودند.

در این زمان گروه هایى با داعیه هاى گوناگون نغمه هایى ساز کردند و باورهاى فاسد خرافى و از یاد رفته پیشین را با رنگ و لعابى تازه وارد میدان اندیشه و سیاست کردند.

فرقه هاى بدعت گذار گروهى از مردم سست ایمان و ناآشناى به مبانى اصیل اسلامى و ناپاى بند به دستورهاى اسلامى را در پیرامون خود گرد آوردند و با این حرکت در بین خانواده ها و بخشى از جامعه اختلاف پدید آوردند و پایه هاى امنیت جامعه را سست کردند و جامعه را از ترقى و پیشرفت باز داشتند.

هر چند این موجهاى کوتاه در اقیانوس بزرگ اسلامى به چشم نمى آمدند و

( 79 )

درخور توجه نبودند; امّا چون برخلاف مسیر انسانى و فطرى در حرکت بودند فتنه و فساد مى انگیختند و غوغاآفرینى مى کردند و از همه مهم تر چون پاره اى از اینها به قدرتهاى بزرگ وابستگى داشتند در دژهاى امنیتى جامعه گسست پدید مى آوردند و جامعه را از ترقى و کمال باز مى داشتند.

همزمان با این فتنه انگیزیهاى فرقه ها در ایران در دیگر سرزمینهاى اسلامى نیز مذهبهاى ساختگى و انحرافى بر سر راه حرکت دینى غبارانگیزى مى کردند و در راه به کرسى نشاندن اندیشه هاى توان سوز و بازدارنده از هر تلاش ِ ویران گرى سرباز نمى زدند.

همه این گروه هایى که در دوران قاجار که اکنون مورد بحث ماست در یک چیز مشترک بودند و آن خاموش کردن و فسردن شعله هاى مقدس و افروخته و روشنایى بخش شیعه بود که در جاى جاى میهن اسلامى و دیگر سرزمینها گرما مى بخشیدند راه مى نمودند و شب مى شکستند و پرتو مى افکندند.

شیعه در زمانها برهه ها و صحنه هاى گوناگون عرصه دارى مى کرد و نور مى پراکند و با مبانى قوى و روشنایى بخش خود در هر ساحتى که وارد مى شد حرف اول را مى زد و پیروان از جان گذشته در پیرامون خود گرد مى آورد.

این رستاخیز بزرگ همیشگى و همه گاهى خوشایند ذهنها فکرها و انسانهاى آلوده و دستان پلید و قدرتهاى تباهى آفرین نبود; از این روى همیشه بر آن بودند که یا آن را تحریف کنند و از داخل بپوسانند و از پویایى و رستاخیزآفرینى باز دارند و یا نابودش کنند و تمام نشانه هاى آن را از صفحه روزگار بزدایند. کار نخست را دراویش صوفیه شیخیه و… به عهده داشتند و کار دوم را وهابیت قادیانیها و… در این بین مسیحیت نیز با گروه هاى استعمارى و تبشیرى خود به تلاش افتاده بود که از گرماگرم نبرد فرقه ها در حوزه اسلامى بویژه در کانون رستاخیزهاى بزرگ و شعله آفرینیهاى شگفت یعنى شیعه قلب همیشه تپنده و حیات آفرین اسلام دامنه خود را بگستراند و مردمانى را براى بردگى نظام سرمایه دارى به باتلاق عفن و بویناک مسیحیت تحریف

( 80 )

شده بکشاند. بحث از این همه بویژه نمایاندن نقش عالمان بزرگ شیعه در این آوردگاه کارى است بس دشوار و نیازمند به نوشته هاى گوناگون در گوناگون عرصه ها و ساحَتها که این مقال و این ویژه نامه که به نام دو تن از بزرگ عالمان شیعه رقم خورده بخشى از این همه را بر خواهد آورد.

امّا آنچه ما در این نوشته برآنیم. درنگ کوتاه در صفحه اى از تاریخ فرقه هاست. در این کندوکاو تلاش مى ورزیم به این نکته دست یابیم که چه انگیزه هایى در پیدایش و گسترش مسلکهاى پوچ و بى هویت ساز اثرگذار بوده و چه سببها و انگیزه هایى شمارى از مردم را با این کاروانهاى تباهى آفرین همراه ساخته و ایران را عرصه تاخت و تاز اندیشه ها و باورهاى خرافى و ناسازگار با قرآن و سیره اهل بیت قرار داده اند. جا دارد که بنگریم و دریابیم از کدامین روزنه و یا روزنه ها و چگونه ویروسهاى خطرناک و کشنده در پیکر جامعه اسلامى راه یافته و شریانهاى حیاتى آن را هدف گرفته بودند.

و در یابیم عالمان در آن روزگار که فرقه ها و فرقه آفرینیها این سو و آن سو جولان مى داده و بر توسن سرکش هوس سوار بوده و مى تاخته اند بویژه علاّمه ملا احمد نراقى و دست پروردگان او در برابر این کژرویها رهزنیها تباهى آفرینیها غبارانگیزیها چه کرده اند و با آراى مخالف و مسلکهاى ساختى چه رفتارى داشته اند؟

این نگاه از آن رو امروز و اکنون اهمیت دارد که شیعه در حال حماسه آفرینى است و شعله هاى تاریکى زدا و روشنایى آفرین خود را در ایران این کانون پرشور و نشور مى افروزد و هر روز بخشى از تاریکیهاى جهان فرو رفته در جهل و تاریکى را مى زداید گوناگون دشمنهاو با گونه گون نیرنگها در برابر او به صف ایستاده اند و هر یک به نوعى لجن مى پراکنند و به گونه اى با این باور بلند والا و مقدس در افتاده اند نو به نو اندیشه هایى براى از کارایى انداختن این اندیشه مقدس به بازار مکاره خود وارد مى کنند.

ما اکنون مى خواهیم چگونگى برخورد عالمان پیشین را با گروه ها و اندیشه هاى انحرافى در یابیم تا در این آوردگاه بزرگ تجربه آنان را چراغ راه سازیم.

ما اکنون با رویدادهایى همانند آن رویدادها و اندیشه هایى هم افق با آن

( 81 )

اندیشه ها رو به روییم و کسانى و گروه هایى در کالبد سخنان زیبا و فریبنده در صدد احیا و بازسازى پندارها و انگارهایى هستند که آن فرقه ها براى گسترش آنها تلاش مى ورزیدند و در برابر حرکتهاى ستم سوز عدالت گستر شیعى مى ایستادند.

بررسى روشهاى فرهیختگان و عالمان آن دوره رویارویى با بدعتها و اربابان مذهبها و مسلکها و آیینهاى انحرافى به ما در چگونگى پاسدارى از اندیشه هاى سالم مذهبى و رویاروشدن با کژیها و بدعتهاى فکرى که امروز در ایران و جهان اسلام مجال طرح یافته اند کمک مى کند.

1. تصوّف: شمارى بر این باورند که تصوّف جز همان حقیقت و روح و آیین اسلام نیست و هیچ فرق و جدایى بین مسائل کلى و جزئى تصوّف با اسلام وجود ندارد.

براى رسیدن به نتیجه درست درباره این سخن و داورى در درستى و نادرستى آن باید روى آموزه هاى ویژه اى که در میان شمارى از مسلمانان قرن دوم به بعد رواج یافت و به نام تصوّف شهره شد و پیروان آن مسلک به نام صوفى بر سر زبانها افتادند درنگ ورزید که آیا آموزه ها و باورهایى که در این مسلک رواج داشت و پیروان آن به آنها پاى بند بودند از قرآن و سیره پیامبر(ص) سرچشمه مى گرفتند یا خیر مسلکى جدید بود با اندیشه هاى گرفته شده از مکتبهاى گوناگون فکرى در قالب اسلام.

پاسخ این پرسش را مى توان با مقایسه بین مبانى تصوّف و آموزه هایى که جلوه روح تصوّف است با آموزه هاى قرآنى و روش عملى پیامبر(ص) به خوبى به دست آورد.

تصوّف از قدیم تا جدید بر چند شالوده مهم استوار شده است:

الف. پَست انگارى دنیا و گریز از کام گیرى و بهره مندى حدوسط و میانه از موهبتهاى زندگى و طبیعت.

ب. ریاضت اختیار کردن فقر و زیاده روى در زهد و خود را در سختیهاى توان فرسا افکندن و ترک دنیا کردن و… براى رسیدن به سعادت انسانى.

( 82 )

ج. عقل را به هیچ انگاشتن و آن را از جایگاه والاى خود به پایین آوردن و شانه خالى کردن از زیر بار حکومت و فرمانروایى عقل و پناه بردن به احساسهاى ذوقى و…

این مشرب با این مبانى فکرى با اسلام که دین فطرت و اعتدال است و بهره گیرى از دنیا و طبیعت را براى کمال بخشیدن به روح لازم مى داند و انسان را همان گونه که از پرداختن به تن و جسم و بى اعتنایى به روح و معنى پرهیز مى دهد از پرداختن به روح و معنى و ریاضت کشیهاى توان فرسا براى آن و بى توجه به جسم باز مى دارد و آموزه هاى خود را به گونه اى سامان و سازمان داده که انسان در جاده اعتدال مسیر خویش را بپیماید و به کمال برسد.

(وَ ابْتَغِ فیما آتاک اللّه الدار الآخرة و لا تنس نصیبک من الدنیا و احسن کما احسن اللّه الیک….)1

و از آنچه خدا به تو داده سراى آن جهانى را بخواه و بجوى و بهره زندگانى خود را در این جهان هم مگذار و فراموش مکن و به مردم نیکویى کن هم چنان که خداوند با تو نیکویى کرده است….

این مشرب که هیچ پیوندى با تشیّع و ائمه شیعه(ع) و علماى شیعه نداشت کم کم در بین شیعه راه یافت و در زمان صفویه به اوج اقتدار رسید; امّا از آن جا که برخلاف مسیر فطرت سیر مى کرد و به احکام شریعت بى توجه بود و راه رسیدن به حقیقت را راه دل و تهذیب نفس قرار داده بود آن هم بدون در نظر گرفتن سیره عملى رسول اکرم(ص) و دستورها و آیینهاى شرع و بدون انجام فرایض!به باتلاق فرو افتاد و از گردونه اجتماع دیندار و پرهیزکار و پاى بند به شرع مقدس خارج شد و علماى دین: فقیهان عارفان متکلمان و فلاسفه با برخوردها و نقدهاى دقیق و تحلیلى و روشنگریهاى فراوان پایگاه هاى این گروه کژاندیش را از میان مردم برچیدند.

و شاه عباس وقتى بى پایگاهى و مخالفت سرسختانه علما را با این گروه دید به مصلحت حکومت خویش ندید که از گروه صوفیان جانبدارى و از آنان در پستهاى حکومتى استفاده برد; از این روى آنان را از نظر انداخت و پستهایى که در دست

( 83 )

داشتند از آنان گرفت.

تا این که در روزگار زندیه با آمدن معصوم على شاه دکنى مرید على رضا دکنى از سلسله نعمت اللهى دکن به ایران دوباره این گروه فسرده جان گرفت و وى بنیاد نوى براى این سلسله در ایران و افغانستان نهاد.2

2. شیخیه: پیروان شیخ احمد احسائى (م: 1166 ـ 1243هـ.ق.) را شیخیه گویند.

دهخدا به نقل از روضات الجنات درباره گروه شیخیه مى نویسد:

(پیروان این جماعت که آلت معامله تأویل هستند در این اواخر پیدا شدند و در حقیقت از بسیارى ازغلات تند تر رفته اند… نام ایشان شیخیه و پشت سریه است و این کلمه از لغات فارسى است که آن را به شیخ احمد بن زین الدین احسائى منسوب داشته اند و علت آن این است که ایشان نماز جماعت را در پایین پاى حرم حسینى مى خواندند به خلاف منکرین خود; یعنى فقهاء آن بقعه مبارکه که در بالاى سر نماز مى خوانند وبه بالاى سرى مشهورند. این طایفه به منزله نصارى هستند که درباره عیسى غلو کرده به تثلیث قائل شده اند.

شیخیه نیابت خاصّه و بابیت حضرت حجة عجل اللّه تعالى فرجه را براى خود قائل هستند.)

همو از مقدمه نقطةالکاف نوشته ادوارد براون در باره شیخیه و اصول مذهبى ایشان چنین نوشته است:

(غلات چندین فرقه بوده اند که در جزئیات با هم اختلاف داشته اند. ولى به قول محمد بن عبدالکریم شهرستانى در ملل و نحل معتقدات ایشان از چهار طریقه بیرون نبوده است: تناسخ شبیه یا حلول رجعت بداء.

( 84 )

شیخیه یعنى پیروان شیخ احمد احسائى را جزء این طریقه اخیر باید محسوب نمود.

میرزا على محمد باب و رقیب او حاجى محمد کریم خان کرمانى که هنوز ریاست شیخیه در اعقاب اوست هر دو از این فرقه یعنى شیخیه بودند. بنابراین اصل ریشه طریقه بابیه را در بین معتقدات و طریقه شیخیه باید جست وجو نمود. اصول عقاید شیخیه از قرار ذیل است:

1. ائمه اثناعشر یعنى على با یازده فرزندانش مظاهر الهى و داراى نعوت و صفات الهى بوده اند.

2. از آن جا که امام دوازدهم در سنه 260 هـ.ق. از انظار غائب گردید و فقط در آخرالزمان ظهور خواهد کرد براى این که زمین را پر کند از قسط و عدل بعد از آن که پر شده باشد از ظلم و جور و از آن جا که مؤمنین دائماً به هدایت و دلالت او محتاج مى باشند و خداوند به مقتضاى رحمت کامله خود باید رفع حوائج مردم را بنماید و امام غایب را در محل دسترس ایشان قرار دهد بناء على هذه المقدمات

( 85 )

همیشه باید ما بین مؤمنین یک نفر باشد که بلاواسطه با امام غایب اتصال و رابطه داشته واسطه فیض بین امام و امت باشد. این چنین شخصى را به اصطلاح ایشان شیعه کامل گویند.

3. معاد جسمانى وجود ندارد و فقط چیزى که بعد از انحلال بدن عنصرى از انسان باقى مى ماند جسم لطیفى است که ایشان جسم هور قلیائى گویند. بنابر شیخیه به چهار رکن از اصول دین معتقدند از این قرار: 1. توحید.2. نبوت.3. امامت.4. اعتقاد به شیعه کامل.)3

شمارى از جانشینان شیخ در استناد این گفته ها به شیخ به گمان افتاده و گفته اند: این که او غالى بوده باوربه تفویض داشته و معاد جسمانى را قبول نداشته سخنى است نادرست و به دور از شأن و مقام شیخ. این اتهامها و نسبتهاى ناروا از نفهمیدن و درک نکردن سخنان شیخ ناشى شده است.4

در هر حال این باورها چه درست و چه نادرست در میان پیروان او رواج یافت و منشأ و تغذیه فرقه ها و گروه هاى منحرف و تباهى آفرین دیگر گردید. از جمله بابیت بهائیت در این مرداب روییدند .

الف.بابیت: این گروه را على محمد شیرازى مشهور به باب بنیان گذارد. وى شاگرد سید کاظم رشتى و سید کاظم جانشین شیخ احمد احسائى بود.

سید على محمد شیرازى به سال 1259هـ.ق. ادعا کرد:باب و نماینده رسمى امام زمان است. پس از مدت زمانى به این بسنده نکرد پا را فراتر نهاد و خود را مهدى خواند و در این مرحله نیز نماند و اعلام کرد:خداوند شریعت نوینى را بر او فرو فرستاده است.

گروهى از شیخیه که پیش از ادعاهاى باب در باتلاقى سخت گرفتار آمده بودند به دامن سست على محمد باب آویختند که بیش تر در تباهى و تاریکى فرو رفتند.

پیروان باب براى گسترش کیش خود به سازماندهى پرداختند و شهرها و

( 86 )

قریه هاى گوناگون: زنجان بابل تبریز را به آشوب کشانده و شمارى را گمراه و شمارى را به قتل رساندند.5

در دانشنامه جهان اسلام درباره عقاید او آمده است:

(سید على محمد باب از آغاز دعوت خود عقاید و آراى متناقضى ابراز داشت. آنچه از مهم ترین کتاب او نزد پیروانش یعنى کتاب بیان فهمیده مى شود آن است که وى خود را برتر از همه انبیاى الهى مى انگاشته و مظهر نفس پروردگار مى پنداشته است. عقیده داشته که با ظهورش آیین اسلام منسوخ و قیامت موعود در قرآن به پا شده است.

به علاوه سید على محمد خود را مبشر ظهور بعدى شمرده و او را (من یظهره اللّه) خوانده است.و در ایمان پیروانش بدو تاکید فراوان دارد.

سید على محمد در حقانیت این آرا پافشارى نموده و نسبت به افرادى که بابى نباشند خشونت بسیارى را سفارش کرده است چنانکه در الواح بیان درباره وظیفه اولین فرمانرواى بابى مى گوید:

(من تَذَرَ (کذا) فوق الارض اذا استطاع احد غیر البابییّن)

چون (فرمانرواى بابى) توانایى یافت هیچ کس جز بابیها را بر روى زمین باقى نگذارد.

در بیان فارسى فرمان مى دهد: همه کتابها را محو و نابود کنند جز کتبى که درباره آیین وى پدید آمده یا مى آید. و همچنین تاکید کرده است که: پیروانش جز کتاب بیان و آنچه بدان وابسته مى شود نیاموزند.)6

ب. بهائیت: در ادامه کیش بابیت بهائیت سر بر آورد. این کیش شاخه اى است از آیین بابى و آن برخاسته از آیین شیخى.

( 87 )

بنیان گذار آیین بهائى میرزا حسینعلى نورى معروف به بهاءاللّه است و این آیین نام خود را از همین لقب برگرفته است.

اندیشه ها و باورهاى وى در نامه هایى که براى پادشاهان و رهبران دینى دنیا فرستاده بازتاب یافته است و اکنون گزارشى از آن را ارائه مى دهیم:

(میرزا حسینعلى پس از اعلام من (من یُظْهِره اللهى) به فرستادن نامه (الواح) براى سلاطین و رهبران دینى و سیاسى جهان اقدام کرد و ادعاهاى گوناگون خود را مطرح ساخت همچنان که براى اثبات مقاماتى که ادعا کرده بود و نیز دفاع از خود در برابر ازلیها به نگارش کتب پرداخت و به اصرار پیروانش صدور احکام نمود. بارزترین مقام ادعاهایى او ربوبیت و الوهیت بود. او در الواحى که صادر کرد و منشاتى که نوشت و در اشعارى که سرود بارها درباره خود تعبیراتى چون خداى خدایان آفریدگار جهان کسى که (لم یلدو لم یولد) است خداى تنها زندانى معبود حقیقى ربّ ما یرى و مالا یرى به کار برد.

همین ادعا را اخلافش درباره او ترویج کردند و در نتیجه پیروانش نیز خدایى او را باور کردند و قبر او قبله آنان شد…. گذشته از ادعاى ربوبیت او شریعت جدید آورد و کتاب اقدس را نگاشت که بهائیان آن را (مُهیمن بر جمیع کتب) و (ناسخ جمیع صحائف) و (مرجع تمام احکام واوامر و نواهى)7 مى شمارند.)

در این دوره در رشت سیدى برخاست و خود را نایب ویژه امام زمان خواند و گروهى از ناآگاهان را به دور خود گرد آورد.8

در نقطه اى دیگر در قبیله گوران تیمور نامى از کردها برخاست و خود را نماینده امام زمان خواند و در بین راه گم کردگان و مردمان ساده لوح پایگاهى براى خود درست کرد.9

( 88 )

و نیز در بین ترکمنان فردى دعوى امام زمانى کرد و با چندین هزار مرد جنگجو براى تسخیر ایران راه گرگان را پیش گرفت.10

3. اسماعیلیه: اسماعیل فرزند بزرگ امام صادق(ع) در دوران حیات پدر دیده از جهان فرو بست و حضرت او را در برابر چشم مردم به خاک سپرد.11 ولى گروهى خود را به سلک هوادارى از اسماعیل درآوردند و نغمه اى نابخردانه ساز کردند و مدعى شدند: او نمرده و وارث امام است. این گروه پس از شهادت امام صادق(ع) راه و روشى غیر از امامیه در پیش گرفتند و به اسماعیلیّه شهرت یافتند.و چون مى گفتند: هر ظاهرى داراى باطنى است و هر آیه اى تأویلى دارد باطنیه نیز نامیده شدند.

اسماعیلیه در روزگار پادشاهى فتح على شاه به رهبرى آقا خلیل محلاتى (م: 1232هـ.ق.) در یزد جنب و جوش تازه اى یافت.

پس از وى فرزندش آقا خان محلاتى که راه خود را ادامه راه اسماعیلیه الموت مى شمرد بر تبلیغات خود افزود.

این مرام با پیوند با صوفیه شیخیه در کرمان قوت گرفت.

آقا خان در نتیجه درگیریهاى پیاپى با دولت مرکزى تشکیلاتى که پى ریخته بود رو به افول گذاشت و شکست خورد و به هند گریخت و اکنون جانشینان او در بریتانیا به سر مى برند و در هند آفریقا و ایران داراى پیروانى هستند.12

4. وهابیت: در این جا به فرقه دیگر اشاره مى کنیم که در دوران قاجار در خارج از ایران از فکر شیطانى سامرى زمان محمد بن عبدالوهاب تراوش کرد و به رویارویى مستقیم با اندیشه زلال و روحانى تشیّع پرداخت و با قدرتى که به دست آورد مزارهاى امامان معصوم و شعله افروزان دانایى وخرد در جهان اسلام را نشانه رفت و ویران کرد تا جهل و نابخردى و تعصبهاى کور که کُنام این گروه تاریک اندیش و نابخرد و نادان بود بتواند در تاریکى دامن گستراند و مردمانى را زیر یوغ خود در آورد.

( 89 )

این گروه را محمد بن عبدالوهاب (م: 1206) در نجد (عربستان مرکزى) بنیان گذارد. وى با ادعاى بازگشت به اسلام نخستین خرافه هایى را به نام دین در بین مردم پراکند و از آن جا که تشیّع و پیروان راستین این آیین ناب و زلال را با جهل تاریکى نابخردى کژاندیشى که سبب به بند کشیدن مردم مى شود در ناسازگارى آشکار مى دیدند با آن درافتادند و به امامان شیعه بى حرمتى کردند و با حربه ها ترفندهایى چون مبارزه با عقاید و باورهاى مخالف اسلام: شفاعت خواهى از ائمه توسل به آنان و زیارت مزار آنان به جنگ تمام عیار با شیعه برخاستند.

اگر نگوییم این فرقه از آغاز ساخته و پرداخت استعمار بود به یقین مى توان گفت که بعدها استعمار پى برد که این گروه نابخرد و سوار بر توسن راهوار تعصب کور مى تواند بهترین ابزار باشد تا با کانون روشنایى و بیدارگرى جهان اسلام یعنى تشیّع در افتد. و همین کار را کرد و با سدّ قرار دادن این گروه کژاندیش و بى منطق در برابر تشیّع نگذاشت این رود همیشه جارى به دشتهاى تشنه سرازیر شود و همگان را از آب زلال و گواراى خود بهره مند سازد.

وهابیان با کافر خواندن شیعه حرکت اهریمنى خود را داخل امت اسلامى شروع کردند و با این هیاهو و جلوگیرى از نقش آفرینى آیین پویا پرتپش زنده و زاینده تشیّع و شیعیان قهرمان در قلمرو بزرگ و ناکران پیداى امت اسلامى استعمار به پشتیبانى و راه گشایى رهبران کوراندیش و خائن جهان اسلام و خاموشى مشعلهاى فروزان امت اسلامى به پیش تاخت و پایگاه هاى خویش را در قلب امت اسلامى یکى پس از دیگرى استوار ساخت.

این گروه جرّار براى عمیق کردن اختلافها و از هم پراکندن امت اسلامى به کارهاى شگفتى دست یازید و آن ویران کردن مزار ائمه اطهار در عراق و حجاز بود. 13 و این زخم بر پیکر امت اسلامى چنان کار گر افتاد که هنوز ترمیم نیافته است.

جنبش تبشیر: در روزگار پر ادبار قاجار که مردم در فقر و فاقه مى سوختند و در باتلاق ناآگاهى و شب ظلمانى جهل گرفتار آمده بودند و دستان آلوده بسیارى شبان و

( 90 )

روزان تلاش مى ورزیدند آفتاب اسلام را گِل اندود کنند پیشقراولان استعمار تباهى آفرین غرب به نام گروه تبشیر و مبلغان آیین مسیحیت به این دیار سرازیر شدند 14 تا از فضاى آلوده اى که گروه هاى کژفکر و غبارانگیز پدید آورده بودند و اخگرهاى بنیان سوز خود را به سوى اسلام روحبخش و روشنایى آفرین پرتاب مى کردند بهره خویش برند و با پدید آوردن دگرگونى در فکر و اندیشه مردم آنان را از آیین پاک و زلال محمدى و سرچشمه هاى حیات بخش علوى دور کنند و زمینه را براى غارت و به یغما بردن ثروت بى کران این ملت فراهم سازند و معنویت را که ستون افراشتگى وعزت مندى و شکوه خیمه اوست در هم بکوبند تا خاکسترنشین شود و هیچ نتواند بپا خیزد و رستاخیزى پدید آورد. چون اگر ملتى هر چند برهه اى در فقر و فاقه به سر برد و در زندان ناآگاهى در بند باشد اگر از سرمایه معنوى برخوردار باشد دست آخر روزى آن سرمایه به کارش خواهد آمد و او را از زندان ذلت به در خواهد آورد و بر کرسى عزت خواهد نشاند.

زمینه هاى رویش و رشد فرقه ه

پدیده هاى مهم فکرى و اجتماعى یکباره رخ نمى نمایند. زمینه هاى فکرى سیاسى اجتماعى اخلاقى و اقتصادى در پیدایى آنها اثر گذارند.

چالشها نزاعها و کشمکشهاى سیاسى قبیله اى عقیدتى و فکرى فقر اقتصادى و فرهنگى پراکندگیها و از هم گسیختگیهاى جامعه و ساختار سیاسى و اقتصادى سرخوردگى مردم نبود مشعلهاى روشنایى آفرین و راهنما بانگها و جرسهاى بیدارگر و کانونهاى اشاعه فرهنگ و مدنیت زمینه را براى این که هر روز کسى سر بر آورد بانگى سر دهد بدعتى ساز کند و شمارى را پیرامون خود گرد آورد و در باورهاى مردم گسست پدید آورد آماده مى سازند. مذهبها و مسلکهاى انحرافى در مرداب مى رویند. وقتى مردمانى به خاطر فقر فرهنگى و دور افتادن از آیین ناب و فقر اقتصادى و برق تازیانه هاى استبداد از پویایى باز ایستند و زمین گیر شوند کم کم به مرداب

( 91 )

تبدیل مى شوند و در این مرداب است که گیاهان تلخ سمّى و کشنده مى رویند.

وقتى شمارى از آگاهان به تلاش برخاستند و مردابهاى جامعه را خشکاندند جایى براى رویش گیاهان مردابى نمى ماند و باورها و عقاید مردابى زمینه رشد نمى یابند. هنگامى که این میکروبهاى کشنده و بسیار خطرناک زمینه اى براى رشد نیافتند خود به خود از ساحت جامعه دور مى شوند.

جامعه انسانى موجود زنده را ماند اگر غذا و نور آب و روشنایى به آن نرسد فضا نامناسب باشد مى پژمرد و مرداب مى شود و محل و جایگاه رشد و نمو گوناگون میکربها.

اکنون در این جا پاره اى از عواملى که سبب مى شوند جامعه از پویایى به در آید و بپژمرد و زمینه حیات در آن بمیرد و به مرداب دگر شود و زمینه ساز رویش و رشد میکروبها بر مى شمریم تا روشن شود در چه جامعه هایى و در چه شرایطى گروه هاى انحرافى تباهى گر و خانمان سوز زمینه رویش و رشد مى یابند.

1. ناآگاهى و خردگریزى: در حوزه و قلمرو اسلامى مهم ترین آگاهى آگاهى به مبانى دین و آشنایى همه سویه با آموزه هاى آن است. چون دین همیشه در آماجگاه بهره برداریهاى نادرست است. مردم با عشق و احساس خاصى بر گرد دین حلقه مى زنند و اگر از آموزه هاى آن به درستى و دقیق آگاهى نداشته باشند همه گاه شیّادان رهزنان اندیشه هستند که براى منافع شخصى گروهى و… به جاى آب سراب نشان دهند و دام بگسترانند و مردمان را به دام اندازند.

در بستر نادانى و ناآگاهى حق و باطل در هم مى آمیزند و چنان ظلمت و سیاهى پدید مى آید که رهایى از آن براى هر کسى ممکن نیست. در این عرصه بینش و بصیرت باید بالا باشد تا رهایى ممکن گردد.

جامعه اى که در باتلاق ناآگاهى درمانده باشد شیادان و رهزنان کرکس وار در آن حلقه مى زنند تا طعمه خویش را به دست آورند.

براى مردمان علاقه مند و شیدا و فدایى دین که از آگاهیهاى لازم بهره ندارند و یا

( 92 )

در مثل نگاه شان به دین نگاه کامل و همه سویه و جامع نیست دامهاى بسیارى از سوى رهزنان و صیادان گسترده مى شود اینان به نام دین در پى آبادانى دنیاى خود هستند و رسیدن به جاه و قدرتى.

در کتاب و سنت روى مسائل معنوى و رسیدن به حقیقت از راه خودسازى زهد و پرهیز از هواهاى نفسانى و تنگ گرفتن عرصه بر نفس سرکش سخت تأکید شده و این بدان معنى نیست که انسان مسلمان از دیگر مسائل مورد تأکید و سفارش اسلام چشم بپوشد و جاده حق را یک سویه بپیماید و از سوى دیگر آن غافل بماند.

هر گاه انسان مسلمان یک سرى از مسائل اسلامى را بگیرد و یک سرى را رها کند و نادیده انگارد به سوى گرداب انحراف به پیش مى رود و صیدى مى شود براى صیادان.

آگاهى از همه ابعاد دین معنوى و مادى دنیوى و اُخروى حکومتى و عبادى فردى و اجتماعى و… حرکت در پى رهبرى صالح و دعوت کننده به خیر دنیا و آخرت بیدارکننده خردها و شعورها لازم است تا این که انسان مسلمان در جاده حق همه گاه ره پوید.

افزون بر آگاهى از همه زوایاى دینى در پرتو مشعل خرد حرکت کردن راه را بر اندیشه هاى تباهى آفرین مى بندد.

همه گروه هایى که نام بردیم در گاه خاموشى چراغ خرد رشد کردند بدون استثنا علاوه بر آنها جنبش اخبارى گرى که خسارتهاى بسیار به بار آورد و زمینه را براى بسیارى از کژراهه رویها فراهم آورد. از آن روى بود که خردورزى را به سخره گرفت! چیزى که اسلام آن همه به آن سفارش کرده و ترجمان پرتوگیرى و پیروى و عمل به دستورهاى شرع را بدون آن ممکن نمى داند.

اخباریان با نادیده انگاشتن و بى توجهى به اجتهاد و اندیشه ورى در دین و تکیه یک سویه بر ظاهر احادیث راه را بر پذیرش سخنان خرافى در حوزه معرفت و احکام دینى گشودند و بهانه اى دادند به دست کسانى که شیعه را بر نمى تافتند.

( 93 )

استرآبادى بنیان گذار اخبارى گرى جدید حجت بودن خرد را به عنوان منبعى مستقل در دریافت حقایق منکر شد و تفسیر قرآن را بدون شرحى از حدیث روا نمى شمرد.

وى همه اخبار وارد شده در کتابهاى مشهور روایى را حجت مى دانست و کندو کاو درباره حجت بودن آنها را نادرست مى انگاشت.

در این نگاه و روش مردم خود مى بایست به متون روایى رجوع کنند و هیچ صاحب نظر مجتهد و مرجع تقلیدى را واسطه قرار ندهند و در یک کلمه شایستگى و تخصص فنى براى شناخت اسلام در روش آموزشى اخباریان جایى ندارد.15

روشن است جمود بر ظواهر و نقش و میدان ندادن به عقل در نقد سخنها به جمود مى انجامد و راه را بر نفوذ سخنان خرافه آمیز نابخردانه نسنجیده و غیر منطقى هموار مى کند. بى توجهى به خرد در نقد و ارزیابى گفته ها و کردارها سبب مى شود فرقه سازان بتوانند به سادگى در میان مردم ناآگاه جا باز کنند و براى استوار کردن پایه هاى اندیشه خود هواداران چشم و گوش بسته اى را در حلقه خود بپذیرند.

بازار اخبارى گرى گر چه با حرکتها و خیزشهاى علمى و بیدارگرانه علاّمه وحید بهبهانى از رونق افتاد ولى اندیشه هاى آنان در پاره اى سینه ها نوشته ها و رساله ها به جاى ماند و رسوبات آنها پس از مدتى در قالبهاى دیگر سر برآورد.

احسائى و بسیارى از شاگردان او که رهبرى جریانهاى فتنه انگیز را در دست گرفتند اخبارى بودند و براى به کرسى نشاندن پندارهاى غیر منطقى خود از اخبار بدون هیچ گونه ارزیابى عقلى بررسى سندى و دلالى شاهد مى آوردند.16

جریان تصوّف که از اساس با اندیشه و منطق در ناسازگارى بودو تکیه بر عقل را مایه و سبب دور شدن از هدف مى شمرد. از این زمینه بهره برد و با این که جریانى بود از میان اهل سنت سرچشمه مى گرفت و رهبران فکرى آن علماى سنت بودند در بین شیعه پایگاه زد و براى حرکت توفنده شیعه دشواریها و بازدارنده هاى بسیار آفرید.

تراز نبودن دانشهاى حوزه ها با نیازهاى جامعه آن روزگار نیز به گسترش و

( 94 )

دامن گسترى اندیشه هاى خرافى کمک مى کرد.

در روزگار رونق حوزه اصفهان حضور علما در بین مردم و گفت و گو با آنان و طرح مقوله هاى گوناگون از سوى علما و آشنایى مردم با آنها و پررونقى محفلهاى علمى زمینه و مجالى براى شبهه ها وطرح آنها از سوى شبهه آفرینان نمى ماند.

افزون بر این حضور و تشکیل محفلهاى گوناگون پاسخ گویى شبهه ها به زبان روز رسم پسندیده اى بود که در بین حوزویان رواج داشت.

تا این که این شکوه و رونق با یورش افاغنه به اصفهان طومارش در هم پیچید. حوزه اصفهان به خاطر کشته شدن شمارى از علما و هجرت شمارى به دیگر شهرها و سرزمینها از تولید و نشر فکر باز ماند.

در این هنگامه اندیشه هاى انحرافى و خرافى مجال میدان دارى یافتند و فرقه هاى در هم کوبیده شده در آوردگاه اندیشه و خیزیده به بیغوله ها و ذهنهاى تاریک و ظلمانى دگر بار سر بر آوردند.

در برابر این هنگامه جوییها و غوغاسالاریها و رجزخوانیها از سوى حوزه ها هماوردى نبود که به رویارویى خیزد. روشن است وقتى در میدان اندیشه براى رویارویى با اندیشه هاى انحرافى و تبه کننده هماوردى نباشد اندیشه هاى پست میدان مى یابند و اندیشه ها و باورهاى سست و بى پشتوانه و غیر متکى به منابع اصیل سینه به سینه مى گردند و جامعه را در غبار اندیشه هاى خرافى فرو مى برند و بر دامنه نادانیهاى مردم مى افزایند.

علاّمه سید ابوالفضل خوانسارى از عالمان دوره فترت پس از صفویه از کمبود عالمان شایسته و پررونقى و گرمى بازار ناشایستگان کم مایه و کم دانش شکوه ها دارد.17

ملا احمد نراقى نیز از نابرابر بودن دانشهاى حوزوى و محتواى منبرها با انبوه نیازها و شبهه ها ابراز نگرانى مى کند. علاّمه ملا ّاحمد نراقى با نقد دانشهاى رایج در حوزه ها به این نکته توجه مى دهد که با پدید آمدن شبهه هاى جدید از سوى دشمنان و

( 95 )

فرقه سازان و کشیده شدن شمارى از مردم به سوى خانقاه ها و آموزه هاى صوفیه و با گسترش دامنه تبلیغات مبشران مسیحى حوزه بایستى سمت وسوى درسها را تغییر بدهد و کارى کنند. درسها و بحثها پاسخ گوى نیازهاى فکرى و علمى روز باشند و هشدار مى دهد: روش کنونى درسها و تکیه یک سویه به متون گذشته و کندوکاو در یافته هاى ذهنى نمى تواند در جلوگیرى از گسترش کژدینى و فساداندیشى کارگر افتند.18

2. باورهاى درست تبیین نشده: مردم به پاره اى از باورهاى دینى کشش و علاقه شدیدى دارند و حال به چه سبب وانگیزه چنین مى شود اکنون جاى بحث از آن نیست و مجال فراخ ترى مى طلبد. این کشش و علاقه و عشق و شیدایى اگر با شعور و آگاهى عمیق و ژرف از زوایاى مقوله و اصل مورد علاقه همراه و هماهنگ نباشد و از سوى طلایه داران مکتب در هر زمان به زبان اهل زمان به درستى کالبد شکافى نشود عاشق را حیران و سرگردان مى کند و در وادى ناآگاهى رها مى سازد که چه بسا طعمه گرگ شود.

پیش از این گفتیم که اگر احساس علاقه عشق و شیدایى مردم به اصل و مقوله دینى با ناآگاهى از زوایاى گوناگون آن همراه باشد شیادان عرصه دار مى شوند و از علاقه دینى مردم در راه هدفهاى شوم و پندارهاى شیطانى خود بهره مى برند.

این که مدعیان دروغین نبوت و مهدویت توانستند در مدت کوتاهى انسانهایى را در کمند شیطانى خویش گرفتار سازند ریشه در عشق میل و کشش دینى مردم و آمیخته نبودن آن با آگاهیهاى ژرف دینى داشته است.

باور به حضرت مهدى(عج) و این که روزى ظهور خواهد کرد از باورهاى ژرف و ارکان استوار شیعه است. این باور اگر با آگاهى همراه باشد و زوایاى آن به درستى روشن گردد و مردم به همه ابعاد آن آگاه باشند. همیشه و در هر زمان انقلاب آفرین ستم سوز مایه گسترش ایمان و موج آفرینى آن و سبب بیدارى ملتها خواهد بود.

( 96 )

اگر مردمى عاشق باشند و علاقه شدید به این راه و مرام داشته باشند; امّا زوایاى قضیه براى آنان روشن نباشد با هر موجى خود را همراه مى سازند و بى اختیار و در اختیار هر بادى که بوزد قرار مى گیرند. باور به حضرت مهدى و این که روزى آن عزیز از پس پرده به در خواهد آمد و دنیاى ظلمانى را به نور ایمان روشن خواهد کرد و ستم را ریشه کن خواهد ساخت و با پشتکار و تلاش و قهرمانى و دلاورى مریدان با ایمان برابرى و برادرى را به ارمغان مى آورد عدالت را مى گستراند و زمینه را براى گسترش آموزه هاى قرآن فراهم مى سازد قرآن را به زیباترین و جذاب ترین شیوه تفسیر مى کند و با آیه هاى آن نور را به همه جا مى تاباند خردها را بیدار مى کند و زمینه را براى خردورزى و روشهاى منطقى آماده مى سازد و… باورى است عمیق و ژرف و نیازمند به خیزشهاى بزرگ و زمینه سازیهاى سترگ و بیدارگریهاى همه سویه و ژرف و آشنا کردن مردم با حکومت و دولت قرآنى و در هر مجالى تشکیل چنین حکومتى و ارائه الگوئى از حکومت مهدى و تلاش براى گستراندن عدل و برادرى و برابرى و…

زمام این حرکت و خیزش بزرگ را نمى شود به دست شمارى عوام و خرافه باف سپرد و یا مردم را به خود واگذارد که هر حرکتى را انجام دهند. بلکه طلایه داران مکتب و سکان داران این کشتى بزرگ باید حرکت در مسیر حرکت مهدى(عج) قرار دهند و همه زمان و همه گاه از آفتها و آسیبها جلوگیرى کنند ونگذارند این باور بلند و اصل جاودانه در غبار حرکتهاى جاهلانه غیر منطقى کور سست و بى بنیاد عوامانه و بى شعورانه گم شود و از شادابى بیفتد و به یک خرافه مشمئزکننده تبدیل شود.و در این بین شیّادان به بهره بردارى بپردازند و مردم را از سرچشمه ها دور کنند.

3. تکلیف گریزى: در بین پیروان هر مکتبى و در داخل اجتماع مردم دیندار هستند کسانى که شوق و انگیزه گردن نهادن به بایدها و نبایدها را ندارند و همیشه و همه گاه تلاش مى ورزند از زیر بار تکلیف شانه خالى کنند; امّا توجیهى ندارند و با این کار انگشت نما و از خانواده و جامعه بیرون رانده مى شوند. و یا بى اعتقادند و نمى توانند

( 97 )

بى اعتقادى خود را بروز دهند که جامعه و خانواده بر شالوده دیندارى بنا شده و در بر پاشنه دیندارى مى چرخد و کار او شنا بر خلاف جریان آب خواهد بود و از هستى ساقط خواهد شد.

این چنین افراد در جامعه دینداران خود را زندانى مى پندارد و همیشه براى خود راه فرارى مى جویند; از این روى با هر نغمه اى که با هواها و هوسهاى اینان همنوا باشد همنوا مى شوند و با هر حرکتى که بى تقوایى لاابالى گرى اینان را نادیده انگارد و یا براى بى تقوایى و لاابالى گرى اینان توجیهى و راه فرار و پوششى و از همه مهم تر مبنایى درست کند که با دین و آیین جامعه هم افقى داشته باشد همراه مى شوند.

این مُردابها همیشه در جامعه هاى دینى وجود دارند و بهترین محل براى رشد میکروبها به شمار مى روند. رهبران فرقه ها و گروه ها زیرکانه از این گروه از مردمان براى تواناسازى گروه خود و افزون بر شمار پیروان خود بهره مى برند و با تسامح و نادیده انگاشتن بسیارى از باید و نبایدهاى شرعى دام خود را مى گسترانند و به هدفهاى شوم خود دست مى یابند.

این مطلب را مى شود با بررسى کارنامه گروه هاى انحرافى عملکرد و پیروان آنان در طول تاریخ اسلام به خوبى به دست آورد و علت بسیارى از گرایشها را به این گروه ها در آن جست.

شمارى از صوفیان به روشنى مى گفته اند: تکلیفهایى چون: نماز روزه و زکات راهى است براى تهذیب اخلاق و معرفت حقیقت و سالک راه چون به حق واصل شد این تکلیفها از او برداشته مى شود!

سید مرتضى رازى از علماى سده ششم و هفتم بسیارى از صوفیان روزگار خود را تکلیف گریز و اهل تسامح و تساهل فسادانگیز خوانده است.19

در دوره قاجار صوفیانى از این دست که در لباس دین مردم را از قید دستورها و آیینهاى شرعى رها مى کردند بسیار بود. از جمله نوشته اند:

(طاووس العرفاء جانشین رسمى زین الدین شروانى از قطبهاى

( 98 )

صوفیه چون مرید براى او هدایایى مى آورد مى گفت: دیگر براى تو نماز نیست این نیازت را پذیرفتم.)20

در آموزه هاى شمارى از صوفیان کارهایى چون غنا و موسیقى رقص و پاى کوبى عشق به زیبارویان راهى به عشق آسمانى شمرده شده است.

علاّمه نراقى درباره تفکر و رفتار این دست از صوفیان نوشته است:

(…گروهى دیگر بر این بودند… خدا از عبادتهاى ما بى نیاز است پس چرا خود را به عبث رنجه داریم.

و زمانى مى گویند: که خانه دل را باید عمارت کرد و اعمال ظاهریه را چه اعتبار و دلهاى ما واله و حیران محبت خداست و در انواع معاصى و شهوات فرو مى روند و مى گویند که:

نفس ما به مرتبه اى رسیده است که امثال این اعمال ما را از خدا باز نمى دارد و عوام الناس… محتاج عبادت و طاعتند.)21

در آموزه هاى پاره اى از فرقه هاى اسماعیلى تکلیف گریزى و سهل انگارى در برابر دستورها و آیینهاى شرعى دیده مى شود. زیرا اینان دستورهایى چون: گزاردن نماز گرفتن روزه پرداخت زکات و گزاردن حج را به امور باطنى تأویل مى برند که هیچ پیوندى با ظاهر ندارند و به فرقه هایى از اسماعیلیه نسبت داده شده است که بر این پندارند: وقتى حقایق دین آشکار شود شرایع و قوانین باطل مى شوند.22

راز گرایش و هوادارى گروهى از روشنفکران و درباریان در دوره قاجار و دوره پهلوى از صوفیه و خانقاه 23 در این نکته نهفته بود. زیرا خانقاه در همان حال که احساسها و گرایشهاى مذهبى این گروه را لبالب مى کرد به گرایشهاى نفسانى آنان میدان مى داد و آنان به دور از عذاب وجدان و احساس گناه در پناه خرقه و خانقاه از آزادیهایى که فقیهان برابر نص روشن آیات و روایات و ضرورت دین آنها را مخالف شریعت مى دانستند استفاده مى کردند.

از این روى همیشه و هم اکنون نیز فقیهان آماج هجوم این گروه هاى

( 99 )

بى پروایند. اینان با ستایش از خرقه و خانقاه فقیهان را قشرى و ظاهرى مى خواندند و فقیهان و عالمانى چون ملا احمد نراقى و بهبهانى را که با مذهب صوفى مسلک در افتاده بودند مخالفان با راه آزادى قلمداد مى کردند.24

سعید نفیسى در شناساندن تصوّف مورد علاقه خود مى نویسد:

(…تصوّف ما همیشه طریقت بوده نه مسلک فلسفى نه شریعت و مذهب و دین.

تصوّف همواره حکمت عالى و بلندپایه تر از ادیان بوده است و به همین جهت در نوع عبادت و فرائض و اعمال و این گونه فروعى که در ادیان بوده در تصوّف ایران نبوده و صوفیه ایران نوعى از نماز یا روزه یا عبادت دیگر نداشته اند.)25

از انگیزه هاى مهم گرایش شمارى از جوانان به مسلک بابیت همین آسان گیرى و بى قیدى و بى پروایى اخلاقى بوده که این مسلک از آن سخن مى گفته و به عنوان ارمغان براى جوانان و مردم ایران از آن یاد کرده است. رهبران بابیت به نام اصلاح دین و تمدن و نوآورى مرزهاى شرعى میان زن و مرد و پوشش زن را در اسلام به سخره مى گرفته و از

( 100 )

زنان براى تبلیغ مرام خود و کشاندن جوانان به سوى مسلک خود استفاده مى برده اند.

قرة العین از نخستین زنان گرونده به باب است که در محفل بابیان و هواداران خود بى حجاب آشکار مى شده منبر مى رفته است. در یکى از سخنرانیهاى خود خطاب به بابیان گفته است:

(اى اصحاب! این روزگار از ایام فترت شمرده مى شود. امروز تکالیف شرعیه یک باره ساقط است و این صوم و صلوة کارى بیهوده است.)26

آنان براى مبارزه با ارزشهاى اسلامى و رواج بى بند و بارى گام به گام به پیش مى رفتند. در بین هواداران پاى بند به شرع خود چنین القا مى کردند که حجاب پیش از آن که دستورى شرعى باشد; عادتى تاریخى است. در صدر اسلام در آغاز زنان بدون پوشش در برابر مردان آشکارمى شدند تا این که یکى از عربان به عایشه حرف ناروایى مى گوید و آیه حجاب فرود مى آید. آیه حجاب در قرآن درباره زنان پیامبر است! با این سخنان یاوه بذر شک و تردید را در میان مسلمانان افشاندند و سبب گردیدند شمارى ازجوانان از راه راست و درست به کژراهه بیفتند و براى رسیدن به هوسها طوق بندگى این گروه اهریمنى را به گردن انداختند.

و شگفت این که این تباهى گران اخلاق از سوى افرادى ناآگاه یا شیفته فرهنگ غرب و یا فرو افتاده در لجن زارهاى عفن لاابالى گرى که پیامد شوم آن بریدگى از اسلام و آیین رخشان و ناب آن است مورد ستایش قرار گرفته و به نام بیان واقعیتهاى تاریخى به مردان و زنان این مرز و بوم و بویژه جوانان کم تجربه و کم اطلاع کژراهه رویها و لاابالى گریهاى آنان زیبا و حرکتى روشنفکرانه معرفى مى شود! زهى بى شرمى:

(مشارٌالیها زنى بود به کلى مخالف خرافات و اوهام و آداب و رسوم دینى و مدنى آن عصر. و بسیار آزاد و متجدد و در صد و اندى سال پیش حجاب را دور انداخت و بى پرده به منبر رفت و نطقهاى آتشین مى نمود و به آزادى نسوان و تساوى حقوق زن و مرد قائل بود.)27

( 101 )

4. نابسامانیهاى اجتماعى و اقتصادى:از دیگر زمینه هاى رشد ریشه هاى گندیده گروه هاى انحرافى آن دوره نابسامانیهاى اقتصادى و اجتماعى بود. فقر سیاه و از هم گسستگى شیرازه اقتصاد جامعه و هرج و مرج اجتماعى مرداب گندیده اى بود براى رشد میکربهاى آسیب رسان به عقیده و مرام سالم مردم.

ناشایستگى رهبران و کارگزاران ستم پیشگى و نادادگرى در رفتار مردم را به ستوه آورده و جانها را به لب رسانده بود.

توده مردم را فشارهاى مالیاتى در تنگناى سختى گرفتار ساخته بود. افزون بر این هزینه جنگ ایران و روس بر دوش آنان سخت سنگینى مى کرد.

این جنگ که با پیمانهاى حقارت آمیز و ذلت بار و ننگین به پایان رسید افزون بر هزینه هاى کمرشکن و زندگى بر باد ده غیرت حمیت و غرور ملّى مردم ایران نیز خدشه دار شد.

مردمانى که غیرت و حمیت شان لگدکوب شده ثروت شان به یغما رفته و بسیارى از عزیزان شان را دشمن جرّار از دم تیغ گذرانده با این حال در داخل نیز از زورگویى و ستم و بى رحمى و بى مروتى شاه و شاهزادگان و کارگزاران در امان نبودند همانان که ذلتها و خواریها و سرافکندگیها را براى ملت و مردم ایران به بار آورده بودند به دنبال پناه گاه و راه گریزى بودند که از این قفس تنگ ذلت به در آیند. که در این هنگام شیّادان و دغلکاران و وابستگان به دولتهاى خارجى زمینه رهزنى و جداکردن مردمان از دامن پرمهر اسلام را مناسب دیدند و به نام نوآورى و اصلاح به میدان آمدند.

مردم بى پناه حقیر و پست انگاشته شده در زیر این پرچمها و بیرقها گرد آمدند و زمینه را مناسب دیدند عقده بگشایند خودى بنمایانند این پستى و لگدمال شدگى را که نمى دانستند از کجا نشأت گرفته و چگونه پدید آمده و چه کسانى در آن دست داشته اند و یا مى دانستند و جرأت بیان آن را نداشتند از خود دور کنند و از زیر بار آن به در آیند آن هم نه با درافتادن با تباهى و ذلت آفرینان بلکه با هر کس و عقیده و مرام و مسلکى که دستان پنهان بگویند و تبلیغ کنند و برانگیزند و نشان دهند و اعلام بدارند بدبختى شما از آنهاست.

انسان پر از درد و کینه وعقده هاى ناگشوده پست شماریها و پست انگاریها را مى شود به هر راهى کشاند. شیّادان دستان مرموز اختلاف افکنان و… همیشه از انسانهایى بهره گرفته اند که عقده هاى ناگشوده و سینه هاى پر درد داشته اند; امّا نمى دانسته اند چگونه باید بگشایند و تشنگى خود را چگونه باید فرو نشانند.

از این روى به سوى سراب کشانده شده و یا براى عقده گشایى و فرونشاندن شعله هاى سرکش کینه به راه هایى برده شده اند که شفاى بیمارى آنان نبوده هیچ بلکه بر بیمارى و مرض آنان افزوده و آنان را زمین گیر کرده است.

( 102 )

در این هنگامه کسانى که از قدرت سهمى خواسته و به آن نتوانسته اند دست بیابند یا عقیده و مرامى داشته زمینه بیان آن را نمى یافته اند یا از بیرون از مرزها دستور مى گرفته و آنان این زمان را بهترین زمان آشکار شدن و بیان باورها و عقیده هاى اختلاف انگیز دانسته و آنان را واداشته به میدان بیایند و مردمى را دور خود گرد آورند و مقدسات را و اهرمهاى ثبات و قوام و پویندگى و بالندگى جامعه را به سخره بگیرند تا زمینه جولان گرى و تاخت و تاز آنها کم کم فراهم آید. زیرا مردم سست عقیده و لاابالى را مى شود به آسانى مهار زد و به زیر بار کشید و او را به بهاى ناچیز خرید و ثروتش را از دستش در آورد.

5. پشتیبانى دربار: دربار قاجار در تلاش بود که کسانى را جایگزین علما و فقیهان راستین بکند تا بتواند آسان تر و راحت تر بر مرکب راهوار هوس نشیند و به هر سویى که دلخواه خود است بتازد و باید و نبایدهاى متشرعان و شرع مداران و فقیهان سد راهش نباشند. از این روى در میان درس خوانده هاى حوزه و صاحب نفوذ در میان مردم در پى کسانى مى گشت که قدرت طلب بودند و براى دستیابى به قدرت و گردآورى مریدان بیش تر در امور شرعى بسیار سهل مى گرفتند و گاه لاابالیگرى پیشه مى کردند. و یا دست کم کسانى بودند که مى شد از آنان به عنوان پُل بهره برد و از چنگ علماى مستقل روشن ضمیر بیدار ضد ستم سخت پاى بند شرع گریزان از مالهاى

( 103 )

شبهه ناک و از همه مهم تر داراى طرح براى حکومت و اداره کشور برابر ملاکهاى اسلامى خود را برهاند.

دربار قاجار خود را گرفتار این علماى بزرگ و مستقل و آزادى خواه و مردمدارى مى پنداشت و همیشه و همه حال آنان را با اندیشه هاى بلند که در حکومت و مسائل سیاسى داشتند رقیب جدّى خود مى انگاشت و سلطنت خود را از سوى آنان در خطر مى دید; از این روى همیشه و همه گاه در پى آن بود اینان را از صحنه خارج و نیاز حکومت را به آنان کم کند و کسان دیگرى را به صحنه بیاورد و این حرکت را نیز به گونه اى انجام دهد که مردم برانگیخته نشوند. در برهه اى دربار به این نتیجه مى رسد که شیخ احمد احسائى بهترین نامزد مى تواند باشد. هم نفوذ کلمه دارد هم در جذب مردم از ید طولایى برخوردار است هم عقاید ویژه اى دارد که مى توان از آنها بهره بردارى کرد و از زیر چتر فقیهان و باید و نبایدهاى آنان رها شد. افزون بر اینها اندیشه سیاسى و حکومتى ندارد و ویژگیهاى شخصى دارد که مى شود او را به طور کامل در اختیار داشت.

اینها سبب مى شود دربار با برشمردن ویژگیهاى شیخ احمد احسائى براى شاه شاه را علاقه مند به دیدار وى کند.ظهیرالدوله حاکم پرقدرت کرمان در این ماجرا و شناساندن شیخ احمد احسائى به شاه نقش نخست را دارد و زمینه هاى پیوند و پیوستگى بین آن دو را فراهم آورد.28

درباریان از این مجال و این پیوند و پیوستگى بهره بردند و نام شیخ را بر سر زبانها افکندند و دولتیان از او و شاگردانشان در همه جا به گرمى استقبال کردند و آنان نیز از فرصت استفاده کردند وبه تبلیغ آیین خود پرداختند. فرزند ظهیرالدوله از جانشینان رسمى شیخ گردید29 و خان زادگان کرمان بیش تر به فرقه شیخیه گرویدند.

بر همین نسق است نفوذ درویشان و صوفیان در باره زین العابدین شروانى رئیس فرقه نعمت اللّهى همواره با فتح على شاه دیدار مى کرد و پس از مرگ با دربار در پیوند بود. محمد شاه مقام نایب الصدرى را به جانشین شروانى رحمت على شاه

( 104 )

بخشید و سرپرستى حوزه هاى علمیه شیراز را برخلاف نظر علماى فارس به او سپرد.30

در همین دوره والى گیلان و وزیرش على خان اصفهانى سر سپرده دراویش بود. و پیروان مظفر على شاه از هر سو به گیلان رخت مى کشیدند.31

صدراعظم محمد شاه آغاسى درویش و بسیارى از خانقاه هاى دراویش در کرمان نائین و بسطام به دست او بازسازى شدند.32

آغاسى به فقیهانى که با صوفیان و دراویش به خاطر رفتار ناسازگار با مبانى و آموزه هاى اسلام سرناسازگارى داشتند اهانت مى کرد و بویژه با محمد تقى برغانى شهید ثالث دشمنى مى ورزید.33

کوثر على شاه از رهبران صوفیان در دربار محترم بود و درباریان هر ساله مبالغى بسیار به او مى بخشیدند.34

مولى اکبر زمان کرمانى که به مخالفت با فرقه صوفیه در کرمان برخاسته بود به دستور دولت تحت نظر به تهران آورده و از کار او جلوگیرى شد. 35 و به گزارشى به مشهد تبعید و به اشاره دولتیان هوادار صوفیه مسموم گردید.36

هواداران فرقه اسماعیلیه نیز در دربار محترم بودند. بین فتح على شاه و سران فرقه اسماعیلیه پیوند و پیوستگى بود. شاه دخترش سروجهان را به ازدواج آقاخان محلاتى در آورد و ملکهاى بسیارى به او بخشید.37

مبلغان مسیحى نیز از پشتیبانى سیاسى و اقتصادى دولت برخوردار بودند. مارتین فرستاده کلیساى انگلیس به دعوت فتح على شاه به ایران آمد و با کمک و تدارک دولتیان آزادانه در شهرهاى گوناگون آیین و مرام خود را تبلیغ مى کرد.38

رمز پشتیبانى دربار از صوفیه

این که چرا این چنین گسترده دربار و درباریان از صوفیه پشتیبانى مى کردند آنچه را که در آغاز این بخش و در باره شیخ احمد احسائى یادآور شدیم این جا نیز مصداق

( 105 )

دارد. ولى آنچه درباره پشتیبانى دربار از صوفیه درخور درنگ است آموزه هاى صوفیه است. صوفیه با آموزه هاى خود فرهنگى را به وجود مى آورد و به لایه هاى گوناگون جامعه از خواص و عوام سریان مى داد و آن دورى گزیدن از دنیا و دنیادارى و کناره گیرى از هر گونه حرکت سیاسى و اجتماعى و کار نداشتن به کار حکومت و حکومت گران بود.39

این شعار و خط مشى را مایه افتخار و مایه تهذیب و تربیت نفس مى انگاشتند و با گوناگون بیانها و رفتارها از آن تبلیغ مى کردند و براى جاگیر کردن آن در نفوس تلاش مى ورزیدند.

روشن است که این فرقه با آین آموزه ها و رفتار و خط مشى به هیچ روى رقیب حکومت نبود و رهبران آن رقیب حکومت گران به شمار نمى رفتند و با آموزه هایى که داشت و در بین مردم رواج مى داد زمینه مناسب براى دولتیان فراهم مى آورد که فارغ بال و با خاطرى آسوده براى گسترش قلمرو خود و هر گونه رفتار خودکامانه دستِ آنان باز باشد.

افزون بر اینها نکته مهم و درخور این که: این مرام پوششى بود براى هوسرانیها و لاابالى گریها و ستم پیشگیهاى طبقه حاکم که بررسى کارنامه یک یک آنان این موضوع را روشن مى کند.

طبقه حاکم با عالمانى که همیشه و همه گاه خود در صحنه هاى سیاسى و اجتماعى حاضر بودند و از فریضه امر به معروف و نهى از منکر پاس مى داشتند و کوچک ترین ناهنجارى را از کارگزاران و طبقه حاکم بر نمى تابیدند و موضع مى گرفتند و مردم را نیز به حضور در صحنه ها و عرصه هاى گوناگون فرا مى خواندند و از انزوا گوشه گیرى و بى تفاوتى پرهیز مى دادند و سفارش مى کردند هوشیارانه و بیدار زندگى کنند پیرامون خود را دقیق زیر نظر داشته باشند و در برابر ستم بایستند و زیر بار ستم نروند و ستم را از هر کس و هر گروه برتابند و فساد و منکرات را از ساحتِ از جامعه بزدایند و… هیچ میانه اى نداشتند و اگر رفت و آمد مى کردند و نشست و برخاست

( 106 )

داشتند از سر ناچارى بود که اینان در بین مردم و در قلب توده ها پایگاه هاى سخت استوار داشتند.

مسجد کانون قدرت بود و مرکز آموزشهاى لازم و مورد نیاز دینى روحانى در مسجد از ناهنجاریها سخن مى گفت.عوام فریبیها را آشکار مى ساخت و از ستمهاى دستگاه ستم به کنایه و اشاره و سربسته و گاه به روشنى بیان مى کرد و مردم را با بدبختیها و نکبتهایى که در برابر آنان قد برافراشته بود آشنا مى کرد و به روشنى راه حلّ ارائه مى داد.

درباره شخص شاه از این بیدارى و بیدارگرى سخت در تنگنا بودند و آشفته خاطر; از این روى وقتى شنیدند کسانى با ویژگیهاى ظاهرى عالمان شیعه و غلوکننده در این مرام از باورها و عقیده ها و یک سرى خصالى برخوردارند که مى توان آنان را عَلَم کرد و پیش انداخت و در برابر علماى شیعه قرار داد و از مرکز گردآیى آنان; یعنى خانقاه در برابر مسجد استفاده کرد و با یک سرى حرکتهاى بى معنى خود را پاى بند به اسلام و مولى على(ع) وانمود و برابر آموزه هاى از دستورهاى شرعى سر برتافت و راه بى قیدى و لاابالى گرى پیش گرفت و از آن طرف وانمود که اسلام همین گونه چیزهاست و بس و با مسائل حکومتى هیچ سر و کارى ندارد و آنچه که فقیهان مى گویند و پاى مى فشارند ریشه اى ندارد و آنان در پى کسب قدرت هستند و از این روى باید در پى کسانى رفت که از دنیا بریده اند و براى دنیا با حاکمان رویاروى نمى شوند!

روشن است که این گونه سخنان عوام فریبانه و رفتار خنده آور و با تلاش اسلامى جلوه دادن آنها چرا گفته مى شود و انجام مى گیرد و درباریان چه جریان و اندیشه اى را هدف قرار داده و بنا دارند آن را در هم بکوبند و راه خود به سوى خودکامگیها بگشایند. اینان با این رفتار و سخنان عوام فریبانه در برابر اندیشه هاى کسانى مانند نراقى به رویارویى برخاسته بودند.

ملا احمد نراقى آشکارا و بى پرده حاکمان ستم پیشه و ناآشناى با باورها و ارزشهاى دینى را غاصب و حکومت آنان را نامشروع مى دانست و ولایت و ریاست بر

( 107 )

مردم را حق مشروع و خدایى فقیهان عادل پرواپیشه آگاه به زمان آشناى به سیاستهاى روز و مدبر مى دانست و بر این عقیده بود که تنها فقیهان وارثان پیامبرانند و تنها آنان شایستگى دارند اداره جامعه اسلامى را بر عهده داشته باشند.40

تاریخ گواه است که تنها عالمان و فقیهان برجسته بوده اند که در برابر بى رسمیهاى شاهان و در دوره قاجار در برابر پادشاهان قاجار مى ایستادند و از اسلام وحق مردم دفاع مى کردند.

این ملا احمد نراقى بود که در برابر کارگزاران فاسد مى ایستاد و از تهدیدهاى شاه هراسى به دل راه نمى داد.41

جیمیز موریه کاردار سفارت بریتانیا مى نویسد:

(تنها تعدیل کننده قدرت بى حد و حصر شاه روحانیون بوده اند.)42

پس دور از انتظار نبود که فتح على شاه به صوفیان به عنوان رقیبان عالمان راستین پرو بال بدهد و آغاسى براى ایشان خانقاه بسازد و یا منوچهرخان حاکم اصفهان براى مقابله با علماى اصفهان از باب هوادارى کند. زیرا وى در نتیجه ٌ سالها حکومت خودسرانه و مستبدانه و حیف و میل بیت المال به چهره منفورى دگر شده بود و علماى اصفهان حدود شرعى را خود اجرا مى کردند و در برابر خلاف کاریهاى او مى ایستادند. از این روى براى رویارویى با علما به پشتیبانى از باب برخاست از آن طرف آغاسى نیز از فقیهان اصفهان دل خوش نبود و بى میل نبود که باب مایه وحشتى براى علما و فقیهان باشد. بدین جهت از باب حمایت مى کرد.43

فووریه پزشک ناصرالدین شاه در تحلیل از اوضاع اجتماعى روزگار قاجار کاستن از نفوذ روحانیون و عالمان دین را از علتها و سببهاى رویکرد حکومتها به پیشرفت فرقه هاى انحرافى شمرده است.44

از دیگر علتها و سببهایى که مى توان براى پشتیبانى دربار از فرقه سازان بر شمرد سرگرم کردن عالمان و فقیهان و باز داشتن آنان از رسالت اصلى است.

اصلاح جامعه بِه سامانى امور از بین رفتن ناهنجاریها و پرتوافکنى صلاح و

( 108 )

سداد در گرو نقش آفرینى عالمان دین در جامعه است که باید مجالى براى آنان فراهم شود تا به این هدفهاى مقدس بشود دست یافت.

درباریان چون حیات خود را در آشفتگى و نابسامانى جامعه مى دیدند نمى خواستند که عالمان و فقیهان مجال اصلاح امور را بیابند و تلاش مى ورزیدند آنان را از توجه و دقت روى کارهاى دولت و کالبدشکافى همیشگى و همه روزه کارکرد کارگزاران باز دارند.

و چه بسا سران قاجار از پشتیبانى آشکارا و نهان فرقه ها در صدد رساندن این پیام به علما بودند که اگر از(طبقه حاکم) جانبدارى نکنید اسلام و مسلمانان از سوى این گروه ها و فرقه هایى که مى بینید مثل قارچ از گوشه و کنار مى رویند در خطر مى افتند.

فتح على شاه مارتین ترسا را از یک سوى به ایران دعوت مى کند و از دیگر سوى از علماى دین مى خواهد که سخنان او را رد کنند!45

در این میان ترس از انتقام جویى را در این رویکردها نباید از نظر دور داشت. بسیارى از فرقه ها داراى سازمان و ساختارى بسیار پیچیده و از تشکیلات بسیار قوى برخوردار بودند و با شبکه هاى مخوف که در سر تا سر کشور در اختیار داشتند و رهبرى مى کردند وحشت در دل هر مخالف بویژه صاحب قدرت انداخته بودند. کارگزاران از این که با این گروه ها درافتند وبه جبهه مخالفان بپیوندند و آنچه را مى دانند بازگو کنند و به پشتیبانى علماى دین که راه و روش آنان را حق مى دانستند برخیزند به شدت پرهیز مى کردند و از پیامدهاى این موضع گیریها و مخالفتها سخت در هراس و نگرانى بودند. از این روى چنان عرصه بر آنان تنگ مى شد و وحشت از کشته شدن و از دست دادن دنیایى که براى خود ساخته و پرداخته بودند دامن گیرشان مى گردید که به گونه آشکارا به دین و آیین خود پشت مى کردند و به آیین جدید گردن مى نهادند.

آقا خان محلاتى در کرمان تشکیلات قوى داشت و از نیروهاى شرور و ویران گر و تباهى آفرین برخوردار بود و نیروهاى چشم و گوش بسته اى که در پیرامون خود گرد

( 109 )

آورده بود در شورشى که به پا کرد ویران گریهاى بسیار به بار آورد.

بابیان نیز در جاى جاى کشور دست به خشونت مى یازیدند و مخالفان خود را از پاى در مى آوردند که بسیارى از علما و کارگزاران حکومتى به دست این گروه جرّار از پاى در آمدند.46

استعمار

استعمار براى گسترش دامنه و حوزه قدرت خویش در سرزمینهاى اسلامى همیشه با اسلام به ویژه اسلام و شیعه ناب مشکل داشته است شیعه که همان اسلام ناب است و کسانى که از این سرچشمه زلال نیوشیده اند همیشه و همه گاه باز دارنده و سدّهاى پولادین و استوارى در برابر هجومهاى سیل آساى استعمار بوده اند.

اسلام و باور عمیق و ژرف به اسلام هر راهى را براى راهیابى استعمار به داخل سرزمینهاى اسلامى بسته است و استعمار از این که نتوانسته اند از این راه وارد سرزمینهاى اسلامى بشود و این برج و باروى استوار را در هم بشکند کینه اى سخت به دل گرفت وبه تلاش برخاست تا با فرقه سازى در حوزه اسلامى و بویژه در حوزه شیعى و در میان مردمان باورمند شیعه راستین در این سدّهاى نفوذناپذیر گسست پدید آورد.و فرقه سازى را بهترین راه باز شناخت و از این راه وارد معرکه شد و به پیروزیهایى دست یافت.

روسیه وانگلیس در دوره قاجار در کشورهاى اسلامى بویژه ایران از این حربه استفاده کرده و بیش ترین فرقه سازى را داشته اند.

فرقه قادیانیه در پناه انگلستان به حیات خود ادامه مى داد و خود را همیشه وامدار انگلیس مى دانست; از این روى تلاش مى ورزید از سیاستهاى انگلیس دفاع کند و خشم مسلمانان را علیه رژیم اشغالى فلسطین فرو نشاند.

جهاد را منسوخ مى دانست و به بریتانیا مشروعیت مذهبى داد و آن را از مصادیق اولى الامر بر شمرد!47

( 110 )

سران فرقه اسماعیلیه آشکارا در خدمت بریتانیا بودند. آقاخان محلاتى از حقوق بگیران انگلیس بود. کلنل استوارت در خاطرات خود نوشته است:

(…به من دستور دادند به هر ترتیبى شده عده اى را به دور آقاخان جمع کنم و یک دین جدید تأسیس نمایم… من خود دقیقاً نمى دانستم که چه دینى مى خواهد تأسیس شود و خود آقاخان هم نمى دانست بعد تصمیم گرفتند از مستشرقین اسلام شناس کمک بگیرند.)48

هانرى پول در شرح خود بر سفرنامه مارکوپولو نوشته است:

(آقا خان در ازاء مستمرى ووظیفه اى که از حکومت انگلستان دریافت مى کرد حسن خدمتى نسبت به ژنرال نوت در قندهار و همچنین ژنرال سرچارلز در سند انجام داد.)

آقاخان خود در خاطراتش پس از شکست 1257 نوشته است:

(انگلیسیها خرج ما را خشکه از قرار روزى صد روپیه مقرر کردند.)49

محمود محمود درباره کمک انگلیسیها به فرقه هاى نوپیدا در ایران مى نویسد:

(… من در موضوع ادعا و افکار و تعلیمات این مدعیان وارد نمى شوم. ولى تعجب از این دارم که چرا اینها همه ازجنوب سر در مى آوردند و بعد از ایجاد آشوب و فتنه و فساد و ناامنى و خرابى و قتل و غارت دولت انگلیس قدم پیش گذاشته و از این مدعیان حمایت مى کند آنها را جمع آورى و در نقطه اى از نقاط قلمرو خود که نزدیک به ایران باشد سکنى مى دهد و براى آنها اسباب راحتى و مقررى ماهیانه و سالیانه مرتب برقرار مى کند.)50

زین العابدین شروانى رهبر صوفیان فرقه نعمت اللهى از هواداران استعمار

( 111 )

انگلیس بود. زمانى که ایران در دورانِ فتح على شاه پهنه رقابتهاى روس و انگلیس بود و بیگانگان هر روز رنجى بر رنجهاى مردم ایران مى افزودند شروانى به گشت و گذار و تماشاى جهان سرگرم بود.

او رنجها حِرمانها و گرفتاریهایى که از سوى انگلیس و دیگر بیگانگان بر این کشور بلازده بار شده بود نمى دید و یا نمى خواست ببیند ولى پیروزیها و پیشرفتهاى اروپاییان چشم او را پر کرده بود و در هر جمع و محفلى زبان به ستایش آنها مى گشود و از تمدن آنها به بزرگى یاد مى کرد.

او در سفرنامه خود از برنامه هاى استعمارى بریتانیا به نام آبادانى یاد مى کند و مى نویسد:

(انگلیسیان طایفه اند از فرنگان دارالملک ایشان لندن. به غایت در امور دنیا و تحصیل آن زیرک و دانا و صاحب عزم. در کارها توانا در میان فرنگان ممتاز و در ملک گیرى و جهاندارى به امتیازند….

اکثر بلاد بنگاله و هندوستان و کجرات را به حسن تدبیر تسخیر کرده اند و در لوازم تعمیر بلاد و تکثیر عباد جد تمام و جهد لا کلام به جاى آورده اند.)51

او در اوج دست اندازیهاى استعمار به ایران تاراج ثروت این مرز و بوم و رویارویى عالمان دین با این سیل ویران گر بر بازگشت علما به کنج مدرسه و دخالت نکردن در کارهاى اجتماعى و سیاسى تأکید مى ورزد و هر نوع حرکت سیاسى آنان را امور دنیوى مى خواند و آن را خطرى بزرگ براى دین مى پندارد.52

از این روى انگلیس از گسترش خانقاه ها در ایران دفاع مى کند و تلاش مى ورزد از آنها به عنوان پایگاه استفاده برد که مى برد.و با برقرار کردن بستگى و پیوند بین این پایگاه ها و محافل فراموسونرى 53 به هدفهاى خود دست مى یابد. بسیارى از جاسوسان خود را به نام درویش و عارف به ایران گسیل مى دارد و یا از خود ایرانیان براى هدفهاى شوم خود زیر نام درویش و عارف بهره مى برد و اطلاعات ذى قیمتى

( 112 )

به دست مى آورد.54 که نام شمارى از اینان درتاریخ آمده است.

وابسته بودن بابیان و بهائیان به محافل استعمارى نیاز به شرح ندارد. پشتیبانى و کمک همه جانبه سفیران روس و انگلیس از رهبران و هواداران باب و بهاء از نقش این دو قدرت در پدید آوردن و گسترش دامنه این دو فرقه حکایت مى کند.55

انگلستان افزون بر این فرقه سازیها از مبلغان مسیحى براى فروپاشاندن برج و باروى ایمانى مردم ایران استفاده مى کرد و در این دوران هرج و مرج و سربرآوردن فرقه هاى گوناگون از گوشه و کنار هنرى مارتین از کینه جوترین کشیشان جاسوس را که در ارتش انگلیس در کمپانى هند شرقى مأموریت داشت به ایران گسیل کرد تا پایگاه معنوى براى استعمار انگلیس برافرازد و زمینه را براى ماندگارى انگلیس در این سرزمین فراهم آورد.

در مهم و سرنوشت ساز بودن مأموریت این کشیش همین بس که افزون بر حمایت اوزلى سفیر بریتانیا و ملکم خان وابسته به کمپانى هند شرقى لرد مینتو فرمانرواى کل ارتش انگلیس در هند او را در این سفر همراهى مى کرد و در شیراز میهمان کارگزاران کمپانى هند شرقى بود.56

( 113 )

رویارویى علما با گروه هاى انحرافى

علما هر کدام به روشنى با گروه هاى ساخته و پرداخته استعمار دربار و انسانهاى قدرت طلب و پیرو هواى نفس و یا کژاندیش رویارو مى شدند و دستاورد این تلاش گسترده ناکام گذاردن گروه هاى انحرافى دریارگیرى گسترده با آن همه پشتوانه هاى خارجى و داخلى بود که این در آن دوره هرج و مرج و پیشروى روز افزون استعمار پیروزى بزرگى براى علماى دین به شمار مى رفت.

میرزاى قمى: وى در ردّ صوفیه از دو زاویه به کندو کاو پرداخت و در این بررسى و ارزیابى به این نتیجه رسید که نه عقاید باورها و آموزه هاى این گروه همخوانى با شریعت دارد و نه رفتار و مشى رهبران و پیروان این گروه برابر احکام شرع است و مى تواند الگوى فرد مسلمان باشد:

(چندان که سعى کردیم که بفهمیم که آیا طریقه این جماعت به آنچه به ما رسیده است با شریعت موافقت دارد به هیچ وجه نیافتیم و جمع ما بین شرع و سخن ایشان ممکن نیست….)57

(…آنچه معاین است از مشایخى که عصر ما مرشد بوده اند مثل مشتاق على و مقصود على و نورعلى و امثال آنها که مریدان ایشان در شأن ایشان غلوّ داشته اند… محقق شد که متصف به همه ناخوشیها بوده اند… و معلوم شد که به غیر از عوام فریبى و دنیا پرستى و ریاست عوام کالانعام و بى مبالاتى در دین و بى خبرى از احکام شرع مبین از براى ایشان نبوده….)58

ملا احمد نراقى: وى در نقد صوفیه نگاهى ژرف و همه سویه دارد. او هماره ویژگیهاى مثبت اهل عرفان و مردان وارسته را مى ستاید و از تلاشهاى بى دریغ عارفان در عرصه شعر هنر اخلاق کلام و عرفان و ادب پارسى به نیکى یاد کرده و در

( 114 )

نوشته هاى خود از آنها به فراوانى بهره برده است:

آنچه نراقى با آن به مخالفت برخاسته کارهاى ناشایسته و اندیشه هاى نادرست عارف نمایان بود که به نام دین و مذهب سر از فرمان شریعت برتافته بودند.

علاّمه نراقى از عارفان اصیل و مردان علم و عمل که با پیروى از قرآن و سنت راه به حقیقت برده اند به بزرگى یاد کرده است. او پس از بیان رهنمودهایى از عارفان بزرگ براى سیر و سلوک آنهابه تنهایى براى رسیدن به حقیقت بسنده نمى داند و بر این باور است که آموزه هاى امامان(ع) بهترین دستورالعمل براى پرورش دادن و رسیدن به سرچشمه حقیقت مى شمرد و به روندگان راه خدا سفارش کرده که باید بین عارف حقیقى و عارف نماى رهزن فرق گذارند و در شبهاى دیجور در پرتو مشعلهاى نورافشان حرکت کنند:

(…و مخفى نماند که این همه صحیح است و لیکن شیخ و مرشدى اکمل و اتم از نبى و ولى و ائمه طاهرین(ع) نتواند بود. و آنچه شاید و باید در کلمات ایشان حاصل است و استخراج آنها از کلمات و اشارات ایشان اصعب نسبت از شناختن شیخ و فرق میان شیاد و استاد.

اى بسا ابلیـس آدم روى هـست

پس به هر دستى نباید داد دست.)59

نراقى بارها در کتابها و رساله هاى خود یادآور شده که براى بندگى خالص و پیمودن مقامهاى معنوى تنها باید در پى راه امامان بود.60

نراقى در نقدى عالمانه مبانى فکرى و اصلى ترین شعار صوفیان را به چالش مى کشد و براین عقیده است که شعار و دنیاگریزى و رو در رو قرار دادن دنیا و آخرت با اسلام و مبانى فکرى امامان همراهى ندارد و این اندیشه به رهبانیت و بیرون راندن اسلام از عرصه جامعه و سپردن امور مردم به دست نااهلان مى انجامد.

نراقى دین را از سیاست جدا ندانسته و بر این عقیده است که عالمان پارسا و تواناى بر امور مى باید زمام جامعه را بر عهده گیرند.

( 115 )

نراقى رفتار صوفیان را نیز به بوته نقد نهاده بود و در نگاه نراقى گروه صوفیان خرقه پوش و زاهدنما هیچ میانه اى نه با اسلام که با شعارهاى خود نداشتند. دم زدن آنان از طریقت زهد قناعت حلال خورى از براى فریب مردم بوده است و گرنه خود در این راه نمى پوییدند و بر این جاده سیر نمى کردند.

شعارشان همراهى و همگامى و همدردى با فقیر مردمان خاک نشینان بود ولى در عمل پشتیبان ستم پیشگان و بیدادگران بودند. براى لقمه اى نان به دریوزگى در خانه ستم پیشگان مى رفتند و حقیرانه بر سر سفره آنان مى نشستند و چشم به دست ستم پیشگان زراندوز و زراندوزان بى درد داشتند و دست در کاسه آنان:

(…گروهى دیگر دست از شریعت برداشته و اساس دین و ملت را نابود انگاشته و احکام خدا را پشت پا زده و مباحى مذهب گشته اند. نه حرام مى دانند و از هیچ مالى اجتناب مى کنند و بر مائده اهل ظلم و عدوان حاضر مى گردند.)61

افزون بر این دین را ابزار اباحى گرى و میدان دادن به خواهشهاى نفسانى قرار داده اند و به نام عشق و عرفان از هیچ ناشایستى روى گردان نبوده و گاه حرامها و نبایدهاى دین را وسیله تقرب به خدا قرار داده اند:

هیچ دانى چیست صوفى مشربى

ملحدى بنگى مباحى مذهبى

قید شرع از دوش خود افکنده اى

کهنه انبان ز کفر آکنده اى

گُربه سان سر بر سر به زانو نهد

چون کند غافل به دنبه بر جهد

من ندانم چیست این صوفى گرى

کش سراسر حقه چون تو بنگرى62

نراقى اصل تکیه بر طریقت را در برابر شریعت راهى به الحاد و بى دینى دانسته که فرجام آن رها شدن از قید و بند بایدهاى شرعى است. چه در پندار صوفى نمایان آن گاه که رونده خود را در برابر حقیقت دید و به سرچشمه رسید بى نیاز از انجام کارهاى عبادى است و تنها کسانى که به این مرحله نرسیده اند وظیفه دارند فرمانهاى شرع را گردن نهند و اعمال ظاهرى را به جا مى آورند به پندار اینان خداوند از عبادتهاى ما

( 116 )

بى نیاز است یا خانه دل را بایستى آبادان نگهداشت و کارهایى چون نماز و روزه و حج هیچ اثرى در رساندن ما به خدا ندارد و یا آنچه براى مردم عوام ناپسند و ناشایست است بر ما رواست و شیخ و مرید را از راه باز نمى دارد.63

چگونگى رویارویى عالمان با فرقه شیخیه

هواداران شیخ احمد احسائى بسیار تند سخت گیر غیر منطقى و متعصب بودند. در به کرسى نشاندن پندارهاى استاد و مراد خود از هر حربه اى استفاده مى کردند. مخالفان پندارها و سخنان واهى و بى اساس استاد و مرادشان از تیغ و زبان آنان درامان نبودند مى کشتند و انگ کفر مى زدند.64

امّا در برابر متکلمان و فقیهان شیعه در رویارویى با اینان بر معیار حق و انصاف رفتار مى کردند.

علاّمه سید مجید گروسى با هواداران شیخیه با سعه صدر رفتار مى کرد و روش کسانى که آسان گیرى بر آنان را بر نمى تابیدند سبب گسترش تیرگیهاى موجود مى شمرد و بر این عقیده بود که با گفت و گو و رفتار نیکو بهتر مى توان گمراهان را از گمراهى و کژاندیشان را از کژاندیشى رهاند.65

ابوجعفر کرمانى با کریم خان رهبر شیخیه کرمان از راه گفت و گو وارد شد و باورها و دیدگاه هاى او را به نقد کشید و این چنین بود شیوه آقا تقى بهبهانى در برخورد با شیخیه.66

میرزا ابراهیم شیرازى میرزا ابراهیم محلاتى سید احمد اردکانى و… در نقد و ردّ دیدگاه هاى احمد احسائى رساله هایى نگاشتند و ادعاهاى گروه شیخیه را درباره صفات خدا و مسأله رکن رابع پاسخ گفتند.67

شیخ محمد حسین اصفهانى در رویارویى با شیخیه به روشن گرى پرداخت و در پرتو روشن گریهاى او در کربلا و آگاهاندن مردم آن دیار از پیامدها پندارهاى گروه شیخیه و گفت و گو با رهبران و هواداران این گروه پایگاه هاى اجتماعى آنان را در کربلا که بسیار بود یکى پس از دیگرى برچید و از اقتدار آنان کاست.68

( 117 )

در کربلا گروهى از علما براى نقد و بررسى عقاید شیخیه مجلس مناظره تشکیل دادند و در حضور شاگرد و جانشین برجسته او سید کاظم رشتى به این نتیجه رسیدند که عقاید احسائى با معیارهاى پذیرفته شده و ضرورى شیعه سازگارى ندارد و جمعى از آنان به این ناسازگارى فتوا دادند.69

نراقى فیلسوف و خردگرا بود و عقیده داشت که باور دینى باید با حجت و برهان همراه باشد و معارف دینى در روشنایى خرد و دانش از بدل شدن به خرافه و غلوّ و گزافه گویى در امان ماند . نراقى فقیه و اصولى بود نقد و بررسى روایتها اجتهاد و استنباط از ویژگیهاى برجسته فقیهان اصولى است و این گونه نگاه و نگرش او را با شیخیه رویارو مى ساخت; زیرا احسائى و شاگردانش بر روش اخبارى بودند و به حجیّت عقل و سهم آن در درک حسن و قبح و فهم آموزه ها و دستورها بها نمى دادند و براى آن جایگاهى در نظر نمى گرفتند.

درایت و نقد و بررسى اسناد و کاووش در محتواى روایات در اندیشه آنان جایى نداشت. آنچه به امامان در کتابهاى حدیثى نسبت داده شده بود باور داشتند و در گاه ناسازگارى عقل و نقل نقل را پیش مى داشتند و این روش آنان را به یک سونگرى و اعتقاد به آموزه هاى غیر واقعى و حتى ناسازگار با مذاق شریعت و آموزه هاى اهل بیت مى کشاند.70

با این هیاهو و غبارانگیزى گروه شیخیه بسان ابرهاى تیره بسیارى از شهرهاى ایران و عراق را فرا گرفته بود امّا در کاشان و حومه آن به سبب پرتوافکنى و نورافشانیهاى منطقى و خردورزانه ملا احمد نراقى این گروه نتوانست با پندارها واوهام خود در آسمان شفاف و روشن فکرى و عقیدتى آن دیار تیرگى پدید آورد در نجف نیز حضور شیخ انصارى از شاگردان نامور و برجسته نراقى و روشن گریهاى وى از میدان دارى و عرصه گردانى گروه شیخیه جلوگیرى کرد و اندیشه هاى والاى او راه جولان را براین گروه بست. شیخ انصارى به سلامت اندیشه گروه شیخیه و رفتارشان به دیده تردید مى نگریست; از این روى به رهبران و پیروان این گروه میدان کار و دخالت در امور حوزه را نمى داد.71

( 118 )

علما در رویارویى به شبهه افکنیهاى مارتین مسیحی

در دوره فتح على شاه از جمله حرکتهاى شوم استعمار فرستادن مارتین کشیش پروتستان براى سست کردن ایمان مردم و رواج مسیحیت تحریف شده در بین مردم مسلمان بود.

استعمار مى پنداشت ایران هم مانند کشورهاى آفریقایى و سرزمینهاى غیر مسلمان است که مى تواند با فرستادن مزدوران و جاسوسان خود در لباس کشیش و برگرداندن عقاید و باورهاى آنان زمینه را براى حضور مقتدرانه خود فراهم آورد; امّا آن سوى قضیه را نخوانده بود که باورهاى اسلامى در جان و روح مردم مسلمان ایران بسیار قوى و ریشه دار است و از دیگرسوى علماى بیدار ایران در برابر هر رهزن اندیشه آگاهانه و شجاعانه مى ایستند و نمى گذارند گزندى به باورهاى اسلامى برسد و دستهاى مرموز و آلوده باورها و آموزه هاى روشن و شفاف مردم را بیالایند و کدر سازند.

مارتین در ایران در پناه قدرت خارجى و داخلى به لجن پراکنى علیه مقدسات اسلام پرداخت; دستورها و احکام جزائى اسلام را خشن مى خواند و دین و آیین مسیحیت را آیین دوستى محبت و تساهل. تلاش مى ورزید به پندار واهى خود در سندیت قرآن خدشه وارد سازد و پیامبر عظیم الشأن اسلام(ص) را از جایگاه والایى که در جان و روح مردم مسلمان داشت پایین بیاورد.

او از رودررویى و گفت و گو با اهل فن و علماى بزرگ و متکلمان نکته سنج و باریک اندیش و آشناى به دقایق بحث پرهیز مى کرد و همیشه به گونه اى زمینه سازى مى کرد که با افراد کم اطلاع و کم دانش رو به رو گردد و به بحث درباره اسلام بپردازد.72

علما هر یک برابر ذوق و سلیقه و دانش و ابتکار خویش به نقد پندارهاى مارتین پرداختند و ملا احمد نراقى در ردّ وى کتاب (سیف الامه) را نگاشت.

نراقى با دقت و همه سونگرى وارد میدان شد در ابتدا براى فهم مطالب تورات وانجیل شمارى از آشنایان به زبان دو کتاب را گرد آورد وبا کمک آنان محتواى این دو کتاب را به درستى فهم کرد. و حتى براى آگاهى درست از واژگان واصطلاحات دشوار و پیچیده تورات و انجیل به جست و جوى کتابها و نوشته هاى کمیاب پرداخت و د

( 119 )

ر این کاووش به مخزن کتابهاى ملا موشه یهودى دست یافت.73

علاّمه نراقى در جست و جوى تاریخى و بررسى دقیق نوشته هاى مارتین به این نتیجه رسید که: آنچه نوشته و نشر داده از خود او نیست بلکه نوشته هاى شخصى به نام فلیپ است که مارتین به نام خود نشر داده است.

ایشان پس از ثابت کردنِ دقیق و استدلالى نبوت پیامبر اسلام(ص) به شبهه هاى نویسندگان مسیحى پاسخ گفت و ثابت کرد شریعت اصلى عیسى(ع) همان است که اسلام فرموده و انجیل تحریف شده و در خور استناد نیست.

نراقى خردمندانه و با منطق و برهان به این تهمت که اسلام دین شمشیر است و قرآن منادى جنگ است نه صلح پاسخ گفت و با سه مقدمه تحلیلى این تصویر را از گذشته اسلام و تمدن اسلامى نادرست خواند.

نخست : در آغاز اسلام قدرتى نداشت و این منطق استدلال و دلیلهاى خردمندانه و برخاسته از سرشت انسانها بود که مردم به آن گرایش پیدا کردند.

دوم: جنگهاى صدر اسلام بیش تر جنبه دفاعى داشته است. این دشمن بود که هجوم مى آورد و شبیخون مى زده و مسلمانان از خود دفاع مى کرده اند.

سوم: اهل شقاوت و اشرار را وقتى از راه اندرز نتوان به راه آورد باید از شمشیر استفاده کرد.

(…بدیهى است که در بدو امر شمشیرى در کار نبود بلکه خلق بى شمارى به دین او درآمدند قبل از مأمور شدن به جهاد و آنچه پیش از جهاد به دین آن مبرور شدند بسیار بیش تر بودند از آنچه در تمام مدت حیات جناب عیسوى به دین او درآمده بودند….

و آن حضرت اغلب مبادرتى به جنگ ننمود بلکه ابتدا اهل فتنه و لجاج آتش فتنه و حرب افروختند یا امرى را مرتکب شدند که موجب محاربه ایشان شد و ثانیاً این که اهل بغض و عداوت را به جز عذاب و سیاست چاره اى نیست.)74

( 120 )

نراقى در بیان فلسفه مجازاتهاى اسلامى این نکته را یادآور مى شود که اگر خشونتى هست با در نظر گرفتن مصلحت نوع انسان است. این خشونت بسان تیغ جراح است. همان گونه که تیغ جراح را نمى توان ابزار خشونت نامید و جراح را انسان خشن و بى رحم دانست.

پیامبرى که براى اصلاح جامعه و پاک و پاکیزه کردن ساحَت جامعه از لوث وجود تبه کاران و فسادانگیزان برانگیخته شده و در گاه نیاز تیغ مى کشد نمى توان خشونت طلب نامید که چنین موضع گیرى در برابر وى حرکتى است نابخردانه و از روى جهل.

پیامبر اسلام طبیب دوّار بود و مرهم گذار زخمها او با مرهم و تیغ به درمان دردها مى پرداخت. گاه براى بهبود زخمهاى روح از مرهم استفاده مى کرد که همان اندرزها و پندهاى وى بود و گاه از تیغ. آن هم وقتى هیچ راهى براى اصلاح نمى ماند. با این که راه هاى خیر و صلاح را نشان داده بود و پیامدهاى گناه را یکى پس از دیگرى برشمرده بود و… باز کسى دست به گناه مى یازید و کژراهه مى پیمود و آرامش و صفاى جامعه را به هم مى زد فضاى جامعه و خانواده را آلوده مى ساخت و لجن مى پراکند. این جا بود که از قوّه قهریه استفاده مى شد کارى که هر صاحب خردى آن را مى ستاید.

پیامبر(ص) مظهر اسم رحیم و مظهر اسم قهار خداوند بود:

(پیامبر(ص) مظهر جمیع اسماء الهیه بود. همچنان که مظهر اسم رحیم بود و در حق او خداوند فرموده بود:(و ما ارسلناک الاّ رحمة للعالمین) همچنین مظهر اسم قهار و صفت قهاریه نیز بود و باید این صفت نیز در آن ظهور نماید و این به جز کشیدن تیغ نمى شود و از این است که فرمود: نصرت بالرعب. یعنى هیبت مرا در دلها افکندند. بلکه همین عمل دفع اهل لجاج و شرّ دلیل بر نهایت قوّت مرتبه نبوت اوست چه انبیاء اطباء نفوسند چون اطباى اجسام.

در مدت پانزده سال آن جناب مقدس ارشاد نمود و ارائه طریق کرد

( 121 )

واهل خیر و صلاح و استعداد هر کس به منصه ظهور در پیشگاه خاطر همایون او رسید. پس به قطع اعضاى فاسد پرداخت.)75

البته علاّمه نراقى در بحث از این که اگر پند و اندرز کارگر نبود باید از زور استفاده کرد هشیارانه نکته اى را یادآور مى شود و آن این که: مبارزه با فساد بى قاعده و قانون نیست و این مهم از هر کسى بر نمى آید.

حدود شرعى باید به دقت از سوى کسانى که شایستگى دارند اجرا گردد بدون تند روى و یا کوتاهى. که اگر شایستگان بر این کار همت نگمارند و یا دست شان کوتاه باشد از اجرا یا تند روى بشود و کوتاهى به جاى اصلاح به افساد مى انجامد.

کسى که به مبارزه با فساد و تباهى بر مى خیزد و برآن است ریشه فساد را برکند و تباهیها را بزداید باید خود پاک باشد فساد را به درستى بشناسد در کار خود کاردان و عاقبت اندیش باشد و در گاه انجام کار دو دل نباشد و ترس بر او چیره نگردد.

(ولکن این عمل را نمى کند مگر حذّاق واقویاء النفوس از اطبا که از بواطن اعضاء مطلع شوند. امّا اطبایى که به این مرتبه نرسیده اند و در حذاقت مرتبه کمال ندارند هرگز اقدام به چنین اعمالى نمى نمایند و جرأت نمى کنند. همچنین بر انبیاء که اطباء نفوسند لازم است که چون در میان نوع انسان افرادى را دید که امید اصلاح و استعداد خیر در ایشان نیست بلکه فساد و فتنه ایشان سرایت در افراد مى کند بر او لازم است قلع و قمع ایشان و این موقوف است به وصول غایت مرتبه احاطه که خود محیط باشد به استعدادات و قابلیات افراد بشر….)76

این روش منطقى علما در رویارویى با گروه ها و فرقه ها و اندیشه هاى انحرافى و پاسخ گویى به شبهه ها سبب شده آن همه هیاهو و غبارانگیزى فرو بنشیند و دستهاى خارجى فتنه انگیز و غائله آفرین رو شوند و از هدفهاى شوم آنان پرده برداشته شود و مردم آگاهانه از دور فرقه سازان و شبهه افکنان پراکنده شوند و اسلام ناب تواناتر از همیشه به راه خود ادامه دهد و به دلهاى مشتاق راه یابد و دگرگونى بیافریند.

( 122 )

پى نوشتها:

1. سوره (قصص) آیه 77.

2. فهرست کتابخانه سید محمد مشکوة على منزوى ج89/2 دانشگاه تهران; لغت نامه دهخدا ج15100/1 ـ 15101 دانشگاه تهران.

3. لغت نامه دهخدا ج1475/1 ـ 1476.

4. همان1474/.

5. تاریخ ادیان على اصغر حکمت300/ ابن سینا تهران.

6. دانشنامه جهان اسلام ج19/1.

7. همان ج738/4.

8. از صبا تا نیما یحیى آرین پور ج83/2 زوّار تهران.

9. ناسخ التواریخ (دوره قاجاریه) محمد تقى سپهر ج1180/3 اساطیر تهران.

10. همان ج1و254/2.

11. سفینة البحار شیخ عباس قمى 271/4 اسوه.

12. تاریخ ادیان على اصغر حکمت315/.

13. همان298/.

14 . الاختراق الثقافى عبدالجبار الرفاعى. مرکز الابحاث والدراسات الاسلامیه; فرهنگ کامل خاورشناسان عبدالرحمن بدوى ترجمه شکرالله خاکرند/ 356 دفتر تبلیغات اسلامى قم.

15. ده گفتار شهید مرتضى مطهرى84/ صدرا; وحید بهبهانى على دوانى80/.

16. فهرست کتابخانه مدرسه سپهسالار ابن یوسف شیرازى ج416/1 چاپ مجلس: (فرهنگ فرق اسلامى) محمد جواد مشکور266/ بنیاد پژوهشهاى اسلامى آستان قدس رضوى.

17. منهاج المعارف میر سید ابوالقاسم خوانسارى113/.

18. خزائن ملااحمد نراقى538/ قیام قم; معراج السعاده ملااحمد نراقى 474/

( 123 )

انتشارات جاویدان.

19. تبصرة العوام فى معرفة مقالات الامام سید مرتضى حسنى رازى131/ اساطیر تهران.

20. فرهنگ فرق اسلامى326/.

21. معراج السعادة ملااحمد نراقى/ 481 .

22 . فرهنگ فرق اسلامى183/ ـ 185.

علاّمه نعمانى در کتاب غیبت با اشاره به فرقه هاى انحرافى بویژه فرقه اسماعیلیه و باطنیه بر این مسأله تأکید دارد که راز انحراف فکرى و فرقه گراییها پس از ناآگاهى در دنیاطلبى و علاقه به نام و نان و شهوترانیهاى دنیوى نهفته است.

کتاب الغیبه22/ مکتبة الصدوق.

23. فراموشخانه و فراموسونرى در ایران اسماعیل رائین ج491/3 مؤسسه تحقیق رائین.

24. تاریخ اجتماعى و سیاسى دوره قاجار سعید نفیسى 55/2.

25. سرچشمه تصوّف در ایران سعید نفیسى47/ فروغى.

26. فتنه باب 80/ 183.

27. شرح حال رجال ایران مهدى بامداد ج208/1 زوّار.

28. لغت نامه دهخدا 1471/1; دین و دولت در ایران حامد الگار ترجمه سرّى/ 124 توس.

29. دین و دولت124/.

30. طرایق الحقایق محمد معصوم شیرازى تحقیق محمد جعفر محبوب ج286/3 سنائى.

31. دین و دولت115/.

32. همان175/.

33. قصص العلما میرزا محمد تنکابنى27/.

34. طرایق الحقائق ج266/3.

35. تاریخ کرمان احمد على خان وزیرى کرمانى606/ ابن سینا; کرام البرره آقا بزرگ

( 124 )

تهرانى ج154/1.

36. تاریخ بیدارى ایرانیان ناظم الاسلام کرمانى به اهتمام على اکبر سعیدى سیرجانى ج10/1 مؤسسه انتشارات نوین.

37. دین و دولت101/.

38. نخستین رویاروییهاى اندیشه گران ایران با دو رویه تمدن بورژوازى غرب دکتر عبدالهادى حائرى517/ امیرکبیر.

39. دین و دولت72/ـ 74 .

40. عوائد الایام ملا احمد نراقى536/ انتشارات دفتر تبلیغات اسلامى قم.

41. قصص العلماء130/.

42. حاجى بابا اصفهانى جیمز موریه ترجمه مهدى افشار403/ علمى.

43. فتنه باب119/.

44. سه سال در دربار ایران دکتر فووریه ترجمه عباس اقبال آشتیانى156/ دنیاى کتاب.

45. نخستین رویاروییهاى اندیشه گران ایران با دو رویه تمدن بورژوازى غرب534/.

46. ناسخ التواریخ ج1021/3; الذریعه آقا بزرگ تهرانى ج163/10.

47. دو مذهب سید هادى خسروشاهى89/.

48. حقوق بگیران انگلیس در ایران اسماعیل رائین343/ جاویدان.

49. همان337/; تاریخ کرمان612/ پاورقى به نقل از کتاب عبرت افزا آقاجان49/.

50. تاریخ روابط سیاسى ایران و انگلیس در قرن 19. محمود محمود ج529/2 ـ 524 اقبال.

51. نخستین رویاروییهاى اندیشه گران ایران با دو رویه تمدن بورژوازى غرب440/.

52. دین و دولت75/ به نقل از بستان السیاحه زین العابدین شروانى35/.

53. سیر عرفان در ایران زین العابدین کیانى نژاد201/ اشراقى.

54. حاجى بابا اصفهانى390/; خاطرات لیدى شیل ترجمه حسین ابوترابیان190/.

55. تاریخ علمى و اجتماعى اصفهان در دو قرن اخیر سید مصلح الدین مهدوى ج411/1;

( 125 )

شرح زندگانى من عبداللّه مستوفى ج43/1 زوار; حیات یحیى یحیى دولت آبادى ج317/1.

56. نخستین رویاروییهاى اندیشه گران ایران با دو رویه تمدن بورژوازى غرب418/.

57. جامع الشتات میرزا ابوالقاسم قمى ج761/2 الرضوان.

58. همان773/.

59.خزائن ملااحمد نراقى498/.

60. همان501/.

61. معراج السعاده481/.

62. مثنوى طاقدیس ملااحمد نراقى120/ امیرکبیر.

63. معراج السعاده 481/.

64. کرام البرره ج254/1.

65. نقباء البشر ج1212/3.

66. کرام البرره ج219/1 ـ 333.

67. الذریعه ج162/10.

68. کرام البرره ج390/1.

69. قصص العلماء44/.

70. وحید بهبهانى على دوانى92/.

71. زندگى شخصیت شیخ انصارى108/.

72. نخستین رویاروییهاى اندیشه گران ایران با دو رویه تمدن بورژوازى غرب516/.

73. سیف الامه ملااحمد نراقى113/ چاپ سنگى 1330.

74. همان 40/ 254 .

75. همان255/.

76. همان.








یک شنبه 22 فروردین 1389  :: نويسنده : یاران 313

از زمان حاکمیت صفویه که تفکر شیعه پس از قرن ها از حاشیه به هسته قدرت سیاسى راه یافته بود، چندین جریان شبه مذهبى از دل این تفکر سربرآورده و به نوعى مدعى حکومت و قدرت شدند. تأمل در این جریان ها به خوبى نشان مى دهد که چگونه با یکدیگر در ارتباط بوده و یکى جاى خود را به دیگرى سپرده است. این جریان ها که با درجات متفاوتى از تفکر شیعه زاویه دارند به خوبى مورد استفاده استعمارگران و علیه منافع ملى و مذهبى کشور ما قرار گرفته اند. نخستین این جریان ها، جریان اخبارى گرى است. مذهب اخبارى تقریباً در قرن ششم ق تأسیس یافته بود و به وسیله شیخ محمدامین استرآبادى (متوفى1033ق) توسعه یافت.(1) نکته مهم این است که اوج رونق این مکتب مصادف با دوره فترت میان صفوى و حکومت قاجار یعنى زمانى بود که علما از مداخله در امور دولت شیعه بر کنار شده بودند.

دغدغه مهم مکتب اخبارى متوجه آن بود که وظیفه مجتهد را انکار و نقش علما را چه از لحاظ عقیدتى چه از جهت عملى محدود کند. اخبارییون اجتهاد در تشیع از زمان کلینى (متوفى 329) را بدعت شمرده و مجتهدان را متهم کرده بودند که مشارب عقلانى سنت از نوع حنفى را پذیرفته اند. در مشرب اخبارییون، نقل بر عقل کاملاً رجحان یافته و اعتماد زیادى که نسبت به سنت رسول و ائمه (ع) مى شد، موجب شده بود تا علما تنها تبدیل به روایت گر حدیث شوند. آنها بر این باور بودند که نباید موءمنان را به مجتهدان و مقلدان تقسیم کرد، بلکه باید همه آنها را مقلد ائمه دانست.(2)

آیت الله وحید بهبهانى(3) با ترویج مکتب اصولى خود، مبارزه اى سنگین علیه اخبارییون شروع کرد. او جلسات مناظره اى با اخبارییون به پا داشت که نوعاً با خشونت همراه بود تا جایى که نهایتاً بهبهانى به کفر اخبارییون فتوا داد. کار این خشونت بدان جا کشید که شیخ جعفر نجفى یکى از تلامذ وى مى نویسد که همیشه گروهى میرغضب بهبهانى را همراهى مى کردند.(4) نیز، هر کس کتاب هاى اصول فقه را با خود حمل مى کرد، ناچار بود از ترس حمله ناگهانى اخباریون آن کتاب ها را مخفى کند.(5) نتایج عقیدتى این مناظرات نیز منجر به نگارش کتاب مهم «کشف الغطاء عن مبهمات الشریعه العزاء» به خامه شیخ جعفر نجفى شد که در تمام دوره قاجار یکى از بزرگ ترین متون فقهى به شمار مى رفت.(6)

در آستانه ورود به عصر قاجار، از دل جریان اخبارى یا حداقل در تناسب و ارتباط با آن جریانى دیگر توسط شخصى به نام شیخ احمد احسایى به راه افتاد که بعدها نام فرقه یا مکتب شیخیه(7) به خود گرفت.(8) شیخ احمد احسایى در سال 1154 ق در احساء بحرین چشم به جهان گشود و در سال 1176 ق از بحرین به قصد سیاحت به عتبات عالیات رفت و در آنجا مدتى نزد سید محمدباقر بهبهانى و سیدمهدى بحرالعلوم به تحصیل پرداخت.(9) با بروز طاعون در آنجا به بحرین بازگشت و دوباره در سال 1212 ق به عراق رفت و در بصره رحل اقامت افکند.(10) در سال 1221 ق به قصد زیارت امام رضا به ایران آمد و چنان نزد علما و مردم یزد مورد احترام قرار گرفت که پس از زیارت در آنجا ماندگار شد. او حدود پانزده سال در ایران زندگى کرد. حسن شهرت او علما را از سایر شهرها به سوى او جلب کرد و سرانجام آوازه نیک نامى او به گوش فتحعلى شاه رسید. شاه در کمال تواضع و ارادت(11) طى نامه اى (12) رسمى او را به تهران دعوت و از این که نمى تواند شیخ را در یزد ملاقات کند عذرخواهى کرد. با این که احسایى در پاسخ سوءالات مذهبى متعدد فتحعلى شاه، رساله اى نوشت در آغاز دعوت او براى رفتن به تهران را نپذیرفت.(13) وقتى هم که به اصرار شاه به تهران آمد، از اقامت در پایتخت تن زد و گفت:

به عقیده من، شاه قاجار و حکام او تمام اوامر و احکام را به ستم جارى مى نمایند و چون رعیت، مرا مسموع الطاعه دانسته در همه امور رجوع به من نموده و پناهنده خواهند گشت و حمایت مسلمانان و رفع حاجت ایشان نیز بر من واجب است، چون در محضر سلطان میانجیگرى نمایم، خالى از دو صورت نیست: یا او مداخله مرا خواهد پذیرفت و بنابراین حکومتش ساقط خواهد شد یا با آن مخالفت خواهد نمود و من خوار و خفیف خواهم شد.(14)

احسایى در مسیر رفتن به بصره، با اصرار محمدعلى میرزا پسر ارشد فتحعلى شاه و حاکم کرمانشاه، دو سال در کرمانشاه اقامت کرد و سالیانه مبلغ هفتصد تومان حقوق گرفت.(15) احسایى در سال 1234 ق از حجاز و عراق به ایران بازگشت و دوباره تا زمان مرگ محمدعلى میرزا در کرمانشاه توقف و سپس به مشهد، قم و اصفهان رفت.(16)

احسایى کم کم عقایدى(17) پیدا کرد که موجبات مخالفت علما و در نهایت، تکفیر(18) وى از جانب برخى از آنان از جمله ملا محمدتقى برغانى(19)، (20) ملا آقا دربندى و ابراهیم بن سید محمدباقر(21) را برانگیخت.(22) نهایتاً او در سه منزلى مدینه در سال 1241 ق در حالى که قصد داشت تا همراه با خانواده خود در مکه ساکن شود، روى در نقاب خاک کشید.(23)

پس از شیخ احمد احسایى، شاگرد جنجالى وى، سید کاظم رشتى(24) راه و فکر وى را ادامه داد. در حقیقت او بود که رسماً فرقه شیخیه(25) را بنیان نهاد که یکى از مبانى آن، اعتقاد به رکن رابع بود و این اعتقاد کم کم زمینه ساز فرقه بابیه شد که مورد تکفیر عالمان دینى قرار گرفت.(26) توجه به این نکته مهم است که بدانیم، اکثر علمایى که به بابیه پیوستند، از شیخیه بودند و چون انتظار امام زمان یکى از مفاهیم و تعلیمات شیخیه است، بابى شدن شیخیه امر دور از انتظارى نبوده است. به ویژه این که شیخیه نیز شیعه کامل را به کسى اطلاق مى کرد که میان امت و امام زمان واسطه باشد. از سوى دیگر؛ ظهور بابیه بر شیخیه بیش از سایر علما اثر گذاشت؛ زیرا تقیه اى که بابیه پس از کشته شدن باب داشتند را بر شیخیه نیز تحمیل کردند.(27)

در هنگام مرگ سید کاظم رشتى، علاوه بر باب، دو تن دیگر که از قضاء هر دوى آنها علیه باب بودند مدعى جانشینى وى بودند:(28) اول، ملا محمد ممقانى از پیروان میرزا شفیع تبریزى، که در تبریز به قتل باب فتوى داده بود و حاجى محمدکریم خان(29) که در کرمان به کشتن دو مبلغ بابى فتوى داده بود و به تقاضاى ناصرالدین شاه رساله اى در ردّ دعاوى باب تألیف کرد.(30)

شروع فتنه باب در زمان محمدشاه است. قیام بابیه و خلف آن بهایى گرى سریع و با خون ریزى بسیار و نیز با واکنش صریح و عمومى عالمان دینى همراه بوده است. بابى گرى در تمام مراحل رشد عقیدتى خود ضرورتاً مخالف اسلام بوده و پذیرش آن مستلزم نفى و لغو خاتمیت اسلام مى باشد. نخستین بار در سال 1259 ق سید على محمد ابتدا در بوشهر و سپس در شیراز، خود را باب(31) امام زمان دانست(32) و هم چنان که کومت ارتورد گوبینیو(33) یکى از نخستین نویسندگان تاریخ بابى گرى مى نویسد، مقام مرجعیت شیعى را سخت مورد تردید و سوءال قرار داد. از این رو، عالمان شیراز با او به مناظره و محاجه پرداختند.(34) نتیجه این مناظرات دو مطلب بود: یکى ضعف سید على محمد در علوم دینى و عربى(35) و دیگرى توبه و استغفارى که انجام داد.(36)

علما و مردم، پس از استنطاق باب، او را کتک زده و عبدالحمید خان کلانتر نیز او را به مسجد وکیل برد تا انابه و استغفار خود را تجدید و علنى کند. علما و حسین خان نظام الدوله حاکم شیراز وضعیت را به تهران کتباً گزارش داده و از سید على محمد باب شکایت کردند.(37) باب نیز از آنجا که امیدوار بود نظر محمدشاه و وزیرش را به خود جلب کند، براى آنها کتباً نامه نوشت. وى حتى هنگامى که در ماکو زندانى بود، رساله اى نوشت و آن را به حاجى میرزا آقاسى پیشکش کرد. باب از آقاسى اجازه خواست تا به تهران بیاید، قبل از این که آقاسى نظر خود را در این باره بدهد، شیخ عبدالحسین مجتهد دولت را با این عبارت که «اگر علما ناگزیر شوند که در برابر حکومت و باب از خود دفاع کنند، قدرت این کار را دارند»، تهدید کرد و دولت نیز چنین اجازه اى به او نداد اما ترتیبى داد که دیگر مناظرات علما و باب در شیراز ادامه نداشته باشد و تا اندازه اى هم باب آزادى داشته باشد.(38) در این مرحله، علما نیز با باب مسامحه کردند و از فتواى مرگ وى خوددارى کردند. به عنوان مثال؛ امام جمعه شیراز فتوا داد که معتقد بود که اگر وى استغفار کند، آزاد کردن او از زندان مجاز است و یا علماى دیگر او را دیوانه خواندند و بنابراین او را نه مسوءول گفتارهایش دانستند و نه در خور مجازاتى که مى خواستند درباره او اجرا کنند.(39) هرچند بعدها، از جانب علما چندین فتواى وجوب قتل وى صادر شد.(40)

مسامحه اولیه دولت و حتى علما با باب باعث شد تا طرفداران وى فعالیت ها و تبلیغات خود را بتوانند علناً انجام دهند. به عنوان مثال؛ ملاحسین بشرویه در سر راه خود از شیراز به خراسان، در اصفهان به منوچهرخان معتمدالدوله حاکم این شهر از ظهور باب خبر داد و او را تحریک کرد تا از باب دعوت کند که به اصفهان بیاید. منوچهرخان که ظاهراً به باب متمایل بوده، نیز چنین کرد(41) و براى این که مردم و علما را حساس نکند و هر نوع مخالفت احتمالى را خنثى سازد، او را در خانه امام جمعه سکونت داد، تا چهل روز بعد در یک مجلس علنى در مسجد شاه با علماى اصفهان مباحثه کند. این مناظرات چندین نتیجه را در پى داشته است: اولاً باب با این کار تلاش مى کند تا اثر سوئى را که در شیراز بر ذهن علما گذاشته از بین ببرد یا این که دست کم براى به تعویق انداختن تصمیم نهایى آنها دستاویزى پیدا کند. ثانیاً شاید هم او این مناظره را فرصتى براى تبلیغ بیش تر آیین خود تلقى مى کرده است. در هر حال، به رغم این که برخى از علما معتقد بودند که ادامه مناظره با باب، وجهى ندارد، چه، «مخالفت این شخص به شرع انور، اشهر از آفتاب است» و از همین رو، به اعدام وى فتوا دادند، مناظره باب و علما در اصفهان در مسجد شاه برگزار شد. در این مناظره، امام جمعه، آقا میر محمدمهدى و میرزا حسن نورى پسر ملاعلى نورى حضور داشتند. دو نفر اخیر از باب، سوءالاتى پرسیدند که وى از پاسخ آنها عاجز ماند.(42) به رغم این، باب هم چنان تحت حمایت منوچهرخان آزاد و با طرفدارانش در ارتباط بود و در این خصوص، اعتراض صریح و کتبى علما به آقاسى هم چندان تغییرى به وجود نیاورد.(43)

پس از مرگ منوچهرخان، حاجى میرزا آقاسى دستور داد تا باب را به تهران آوردند. باب، در بین راه نامه اى به محمدشاه نوشت و از او تقاضاى ملاقات کرد که با دخالت حاجى میرزا آقاسى این تقاضا رد شد(44) و حتى دستور داد تا وى را به زنجیر بسته و در ماکوى آذربایجان محبوس کنند. باب را پس از مدتى، که در تبریز(45) و ماکو ماند، به قلعه چهریق در حوالى مرز عثمانى فرستادند و در آنجا براى چندمین بار به وى آزادى نسبى داده شد. این آزادى مشکلات و حتى اغتشاشاتى را به وجود آورد که آقاسى ناگزیر از برپایى سومین دور مناظرات علما با باب در تبریز شد.

علماى تبریز مناظره با باب را در حضور ناصرالدین میرزا که آن زمان، ولیعهد و حاکم آذربایجان بود موافقت نمودند. سلیمان خان افشار، باب را از چهریق به تبریز آورد و یک روز بعد از ورود او ملا محمد ممقانى رییس علماى شیخى تبریز، حاجى ملا محمود نظام العلما،(46) میرزا على اصغر شیخ الاسلام، میرزا احمد مجتهد امام جمعه، و حاجى مرتضى قلى مرندى با او مباحثه کردند.(47) در پایان این مناظره نیز، باب به ندبه و استغفار پرداخت، اما این بار نیز کتک خورده و به چهریق بازگردانده شد.(48) اما شورش هایى که طرفداران باب در زنجان به راه انداختند، امیرکبیر را بر آن داشت تا کار باب را یک سره کند،(49) از همین رو، به دستور وى، باب را از چهریق به تبریز آوردند و به فتواى علماى شیعه در روز 27 شعبان 1266 در تبریز، مقابل ارک حکومتى تیرباران کردند.(50) این در حالى بود که برخلاف آن چه براون مدعى مى شود که تعداد علمایى که بابى گرى را پذیرفتند، قریب چهارصد تن مى باشند، باب هرگز نتوانسته بود از میان عالمان دینى کسى را بجز سید حسین ترشیزى که ظاهراً مجتهد بوده است و نیز برخى از روحانیون عادى را به خود جلب کند و حتى یکى از دلایل مهمى که علیه وى کارگر افتاد، مخالفت اکثریت عظیمى از علما با او بود.

هرچه زمان بیش تر مى گذشت، طرفداران باب در جاهاى مختلف کشور فرصت مى یافتند تا دست به شورش هایى بزنند. به عنوان مثال؛ پس از آن که ملا حسین بشرویه از شیراز به تهران و سپس به خراسان رفت، تلاش کرد تا دعاوى باب را تبلیغ و به مردم بقبولاند. او در برخى از مناطق از جمله نیشابور تا حدّى نیز موفق شد. با رونق گرفتن کار او در مشهد، حمزه میرزا حشمت الدوله به دستور علما او را زندانى کرد.(51) وى از مشهد به قصد سبزوار گریخت و در آنجا شخصى به نام میرزا تقى جوینى را مسلح کرد. در همین ایام، محمدشاه از دنیا رفت و شورش هاى بابیه در جاهاى مختلف اوج گرفت. ملا حسین به اتفاق ملا محمدعلى بارفروشى و قره العین به مازندران شتافتند و نخستین جنگ میان بابیه و دولت را در این ناحیه شکل دادند. ملا محمدعلى در رأس 300 مرد با شمشیرهاى آخته در خیابان هاى شهر بارفروش (بابل کنونى) حرکت کرده علماى شهر را تهدید مى نمود. سعیدالعلما بارفروشى مقاومت علیه بابیه را رهبرى مى کرد و از ناصرالدین شاه پیوسته تقاضا کمک مى کرد.(52) سعیدالعلما در نهایت موفق شد تا قلعه شیخ طبرسى که پایگاه بابیه بود را فتح و برخى از بازماندگان قلعه را در بازار بارفروش به دست خود اعدام کند.(53)

در زنجان نیز قیامى دیگر رخ داده بود. رهبر این قیام، ملا محمدعلى زنجانى بود که پیش از گرویدن به باب، مذهب اخبارى داشته(54) و ظاهراً در همان حال، هم با علما و هم با دولت پیوسته در مشاجره بوده است. هر وقت به دیدن حاکم زنجان مى رفت، همیشه گروهى از مریدان مسلح او را همراهى مى کردند.(55) مشاجرات او با علماى اصولى زنجان به قدرى نیش دار بود که آنان به تهران نامه نوشتند و تقاضا کردند او را از زنجان اخراج کنند. بارها از شهر تبعید شد در یکى از همین تبعیدها که در اواخر حکومت محمدشاه صورت گرفت، در تهران با ملاحسین بشرویه ملاقات کرد. در اغتشاشى که پس از مرگ محمدشاه و سقوط حاجى میرزا آقاسى از اریکه قدرت پدید آمد به زنجان بازگشت و براى نخستین بار از بابى شدن خود سخن گفت و مریدان او نیز بر آن شدند که مذهب جدید را بپذیرند. نزاع رسمى میان گروه محمدعلى و دولت زمانى درگرفت که یکى از بابیان به جرم نپرداختن بدهى هاى مالیاتى اش توقیف شده بود و ملا محمدعلى مى خواست او را به زور آزاد کند.(56)

سیدیحیى دارابى که از سوى محمدشاه در جلسه استنطاق باب در شیراز حضور داشت، از شیراز به یزد رفت و به تبلیغ بابى گرى پرداخت. پدرش سیدجعفر در میان مردم وجهه عظیمى کسب کرده بود که پس از او این محبوبیت نصیب پسرش شد. وى پس از مدتى به جرم تبلیغ براى باب، به تبریز تبعید شد. وى زمانى از قلعه بیرون آمد که اختلافى میان اهالى و میرزا زین العابدین حاکم شهر درگرفته بود و مردم از سر لجاجت با حاکم، جانب وى را گرفتند و شورشى برپا کردند.(57)

بابى گرى راه تاریخى خود را در ازلى گرى و بهایى گرى ادامه داد.(58) البته ازلى گرى از لحاظ اهمیت پس از بهایى گرى قرار دارد، در عین حال، هر سه این گروه ها، دشمنى با عالمان دینى را سرلوحه کارشان قرار داده بودند. از همین رو بود که میرزا جانى کاشانى موءلف کتاب «نقطه الکاف» انتظار داشت که در ظهور امام زمان هفتاد هزار ملا گردن زده شوند وى، عالمان دینى را حتى از لاشه سگ هم بى ارزش تر مى دانست. بهایى ها حتى پیش از آن که قصد جان ناصرالدین شاه کنند، علیه جان امام جمعه تهران توطئه کرده بودند که موفق به اجراى آن نشدند. بهائیان در ابتدا طرح ائتلاف با دولت علیه عالمان دینى را ریختند طرحى که سید على محمد باب در روءیاى آن بود و موفق نشد عبدالبهاء نیز به همین امید به ناصرالدین شاه نامه نوشت. در نهایت بهائیان موفق شدند تا موقعیتى خاص میان دولت و علما به دست آوردند به گونه اى که مى توانستند به آتش غضب هر طرفى که قصد طرف دیگر را داشت دامن بزنند.(59)

پى نوشت ها:

1. از دل این مکتب، حکیمان برجسته اى همچون ملا محسن فیض کاشانى و قاضى سعید قمى نیز درآمده اند.

2 . خوانسارى، روضات الجنات، ص 36.

3. بهبهانى در سال 1117 (و بنا به روایت قصص العلماء در 1118) در اصفهان به دنیا آمد و در عنفوان جوانى به کربلا هجرت کرد و حسب خوابى که امام حسین (ع) را مى بیند، تا آخر عمر (1208) در آنجا باقى مى ماند.

4 . ر.ک: میرزا محمد تنکابنى، قصص العلماء، (قم: حضور، چ 1، 1380)، ص 148.

5 . روضات الجنات، ص 123.

6. حامد آلگار، دین و دولت در ایران (نقش علما در دوره قاجار)، (تهران: توس، چ 1، 1356)، صص 49 51.

7. هانرى کربن درباره عنوان مکتب شیخیه مى نویسد:

نام هاى «شیخى» و «مکتب شیخى» از سوى خود مکتب انتخاب نشده است؛ این نام ها را «دیگران» براى مشخص کردن مریدان شیخ احمد احسایى، به آنان داده اند. شیخ احمد احسایى هرگز سر آن نداشت تا مکتبى را بنیاد نهد. او سعى داشت تا با وفادارى کامل به تعلیمات حکمى امامان شیعى اثنى عشرى خود را از «دیگران» ممتاز نماید. شیخ احمد احسایى این تعلیمات را با تأملات شخصى خود که حاصل عمر او بود، تعمیق بخشیده بود. ضامن صحت این تعلیمات در نظر او، تجربه درونى همراه با گفتگوهاى شهودى با امامان بود که شیخ احمد آنان را تنها استادان خود مى دانست. این اعتقاد کامل به امامت با کج فهمى پایدارى مواجه شد که داستان آن چندان آموزنده نیست. جاى آن دارد که بگوییم این اعتقاد به امامت، به اصلاحى در الهیات ناظر است که با جنبش هاى «اصلاحى» دنیاى اسلام نسبتى ندارد.

هانرى کربن، تاریخ فلسفه اسلامى، ترجمه سید جواد طباطبایى، (تهران: کویر، چ 3، 1380)، صص 495 496.

8. هانرى کربن در خصوص ارتباط شیخیه و اخبارییون مى نویسد: این موضع میانى [شیخیه ]بدون شک، بیش تر به موضع اخبارى ها نزدیک است.

تاریخ فلسفه اسلامى، ص 499.

9. مرتضى مدرسى چهاردهى، شیخ احمد احسایى، (تهران: بى نا، 1344)، ص 5. هانرى کربن درباره تلمذات شیخ احمد مى نویسد:

شیخ احمد، شاگردى هیچ استادى نکرده است، گویى که او را استادى جز استاد غیبى که دیگر اهل معنا نیز خود را شاگرد او دانسته اند نداشته و این امر در مورد شیخ صریحاً به معناى شاگردى تدریجى در نزدیکى از چهارده معصوم است. با این همه، نام چند تن از استادانى را که شیخ احمد به استماع درس آنان پرداخت، مى شناسیم.

تاریخ فلسفه اسلامى، صص 496 497.

10. عبدالله بن احمد الاحسایى، شرح حالات شیخ احمد الاحسایى، (بمبئى: بى نا، 1310 ق)، ص 25.

11. شاه در نامه اش به احسایى نوشته بود که اگر احسایى دعوت او را براى آمدن به تهران نپذیرد، او ناگزیر امور مملکت را رها کرده و شخصاً به یزد خواهد رفت. شاه برود. او همچنین بر روى پاکت شعر زیر را نوشت: محرمى خواهم که پیغامى برد / نزد جانان نام گمنامى برد.

عضدالدوله، تاریخ عضدى، ص 69.

12. براى اطلاع تفصیلى از متن نامه، ر.ک: شیخ احمد احسایى، ص31.

13 . قصص العلما، ص 31.

14 . شیخ احمد احسایى، صص 8 9.

15 . روضات الجنات، ص 25؛ قصص العلما، ص 28.

16 . شرح حالات شیخ احمد الاحسایى، صص 48 54.

17. به عنوان مثال؛ هانرى کربن درباره معاد جسمانى از نظر شیخ احمد مى نویسد:

شیخ احمد احسایى با بهره گیرى از احادیث امامان معصوم، انسان شناسى ویژه مکتب خود را تدوین کرده است. این انسان شناسى او را به آن امرى راهبر شده است که مى توان با تمیز میان دو جسد: جسد کثیف و جسد لطیف و دو جسم: جسم فلکى و جسم مثالى آغازین «کیمیاى کالبد روز رستاخیز» نامید. حالت کالبد روز رستاخیز که از جسد دوم و جسم دوم به وجود آمده، همسان با اعمال کیمیا توصیف شده و این جا پیوندى با تعلیمات مکتب باطنى غربى دارد.

تاریخ فلسفه اسلامى، ص 500.

18 . برخى از نویسندگان به غلط معتقدند:

شاید ارادت پایدارى که از سوى شاه و خانواده اش نسبت به احسایى ابراز مى شد، رشک برخى علما را برانگیخت و همین امر وسیله اکفار او شد. شایع بود که شاه صد هزار تومان در ازاى بدهى هاى شیخ پرداخته و یک عباى مرواریددوزى و نیز دهکده اى در کرمانشاه به او داده است (با تغییر اندک).

محمد هاشمى کرمانى، «طایفه شیخیه»، مجله مردم شناسى، دوره 2، س 1337 ش، ص 252.

حامد آلگار درباره ارتباط حسنه شاهزادگان و حکام قاجارى با احسایى مى نویسد:

شاهزادگان نیز از رفتار شاه تبعیت مى کردند، بسیارى از حکام ایالات در زمان حکومت او با علما شخصاً رابطه برقرار کرده بودند، روابط حکام مزبور با علما یا از روى خلوص ارادت و دیانت بود یا براى نگه داشتن کرسى هاى حکومت شان. حکام یزد، کرمان، اصفهان، مشهد و کرمانشاه با احسایى به خوبى رفتار کردند. نخستین بار ابراهیم خان ظهیرالدوله توجه فتحعلى شاه را به شیخ احمد جلب کرد و بعدها پسرش حاجى محمدکریم خان قاجار به پیشوایى فرقه شیخیه رسید. محمدعلى میرزا حاکم کرمانشاه و پسر فتح على شاه، یکى از ابواب بهشت را از احسایى خرید و وصیت کرد که سندش را لاى کفن وى بگذارند. عبدالوهاب معتمدالدوله (که متخلص به نشاط بود) به احسایى نامه نوشت و شخصاً او را به تهران دعوت کرد.

تلخیص از: دین و دولت در ایران، صص 99 101.

19. هنگامى که وى در قزوین به کفر احسایى فتوى داد، على تقى میرزا، حاکم شهر، براى آشتى آن دو تلاش هاى زیادى کرد که عقیم ماند.

قصص العلما، صص 31 32.

20. وى در نهایت در قزوین به دست میرزا صالح شیرازى در محراب مسجد کشته شد، هرچند در قصص العلماء تعداد قاتلان چندین نفر بودند: به ناگاه چند نفر از فرقه غادیه ضاله مضله بابیه داخل مسجد شدند، در اول، نیزه بر گردن مبارک آن جناب زدند، آن جناب هیچ معترض نشد، زخم دوم را زدند که آن جناب سر از سجده برداشته و فرموده چرا مرا مى کشید؟ پیزه به دهان مبارکش زدند.

قصص العلما، ص 22.

21 . این در حالى بود که وى نزد دو تن از بزرگ ترین علماى شیعه در قرن سیزدهم (بهبهانى و بحرالعلوم) تلمذ کرده بود و نیز برخى از علماى بزرگ وقت از جمله حاجى ملا ابراهیم کلباسى و ملا على نورى از او اجتهاد دریافت کرده بودند.

ر.ک: قصص العلما، صص 27 و 31؛ روضات الجنات، ص 26.

22. تلخیص از: دین و دولت در ایران، صص 94 99. هانرى کربن معتقد است: «شیخ احمد که چهره معنوى برجسته اى بود و همه ویژگى هاى «مرد خدا» را در خود داشت و هرگز مورد نفى کسى واقع نشده است... شرق شناسانى که شاید جز نمونه کلیساى رومى را نمى شناسند، نوشته اند که شیخ احمد توسط مجتهدان طرد شد و این حرف درست نیست؛ هیچ یک از مجتهدان به توطئه شخصى و بى حاصل ملا برغانى در قزوین که سعى کرد مفهوم طرد را وارد دنیاى اسلام کند، نپیوست».

تاریخ فلسفه اسلامى، صص 496 و 501 502.

23. تاریخ فلسفه اسلامى، ص 497.

24. سیدکاظم رشتى به سال 1259 ق در بغداد وفات کرد. از او آثار زیادى باقى مانده بود که برخى از آنها در جریان دو غارت خانه وى در کربلا (همراه با نسخه هاى خودنوشت آثار شیخ احمد) از میان رفت.

تاریخ فلسفه اسلامى، ص 497.

25. یکى از محققین تاریخ معاصر در خصوص منشأ و خاستگاه ظهور و بروز این فرق شبه دینى مى نویسد:

استعمارگران انگلیسى و روسى در کنار همه تلاش هایى که براى تضعیف ایران و ایرانیان کردند، از آنجا که وحدت مذهبى مردم ایران را خطر بزرگى براى خود مى دانستند، کوشیدند تا با ایجاد فرقه هاى مذهبى مختلف، وحدت اسلامى مردم را به تفرقه مبدل سازند. مسلک بابیت که ریشه در دوره ضعف بعد از ترکمن چاى داشت و نیز بهائیت که در دوره ناصرى شکل گرفت، در واقع، تلاشى در این راستا بود. این فرقه ها، به دلیل آن که از یک سو عمق ایمان و اعتقادات مردم در مذهب شیعه غیرقابل تشکیک بود و از سوى دیگر خود این مرام ها و فرقه ها نقاط ضعف و تناقضات زیادى داشتند، زیاد دوام و رسوخ نیافتند و به رغم آن که در سنوات و دهه هایى صحنه اجتماعى و سیاسى ایران را متشنج کردند، تداوم جدى نداشتند و نفرت عمومى را برانگیختند؛ هرچند که قدرت هاى خارجى از همان زمان تا اکنون همیشه از این فرقه ها در جهت مقاصد و مرام هاى خود، استفاده سیاسى و فرهنگى کرده اند؛ به قدرت رسیدن تنى چند از آنان در مناصب حساس حکومتى در دوران پهلوى، نشانه این امر است.

موسى نجفى و موسى فقیه حقانى، تاریخ تحولات سیاسى ایران، (موءسسه مطالعات تاریخ معاصر، چ 2، 1381)، صص 78 79.

26. به عنوان مثال؛ میرزا احمد مجتهد تبریزى در سال 1264 ق به کفر شاگردان شیخ احمد احسایى و تبعه او فتوى داد. در فتواى وى، ورود پیروان احسایى به حمام مسلمین حرام شمرده شده، همچنان که بر مس آنها توسط مسلمین، احکام مس کفار بار شده است.

ناسخ التواریخ، ج 3، ص 1037.

27 . تحمیل تقیه از زمانى آغاز شده بود که سید کاظم رشتى جانشین شیخ احمد احسایى و رهبر فقه شیخیه مجبور شده بود که بگوید «ظواهر این عبایر شیخ احمد کفر است».

قصص العلما، ص 31.

28 . بابى گرى، صص 19 20.

29. هانرى کربن درباره جانشینان شیخ احمد مى نویسد:

با دومین جانشین شیخ احمد، مرکز مکتب [شیخیه ]به کرمان انتقال یافت و در همین شهر داراى حوزه هاى علمیه، مدرسه و چاپ خانه اى است. شیخ محمدکریم خان کرمانى (متولد کرمان در سال 1225 ق و درگذشته 1288 ق) از سوى پدر خود، ابراهیم خان، به خانواده سلطنتى تعلق داشت. او در کربلا شاگرد سید کاظم بود و آثار بسیارى به یادگار گذاشته (بالغ بر دویست و هفتاد و هشت عنوان) که همه قلمروهاى علوم اسلامى و فلسفى حتى کیمیا، طب، موسیقى و مناظر و مرایا را شامل مى شود. فرزند او شیخ محمدخان کرمانى (1263 1324 ق) جانشین پدر شد و آثار فراوانى از خود به جاى گذاشت. میان پدر و فرزند، همکارى فکرى و معنوى نزدیکى وجود داشت که میان محمدخان و برادر جوان او، شیخ زین العابدین خان کرمانى (1276 1360 ق) که جانشین او شد و آثار بسیارى از او باقى مانده است که بخش اعظم آن به چاپ نرسیده، تجدید شد. بالاخره، پنجمین جانشین، شیخ ابوالقاسم ابراهیمى مشهور به «سرکار آقا» (1314 1389 ق) است که او نیز آثار فراوانى نوشته و در آنها به طرح پرسش هاى حساسى پرداخت، اما مجموعه آثار مشایخ، به صورتى که در کرمان محفوظ است، بیش از هزار عنوان را شامل مى شود و تاکنون نزدیک به نیمى از آنها به چاپ رسیده است.

تاریخ فلسفه اسلامى، صص 497 498.

30. دین و دولت در ایران، صص 211 212.

31. بابیه و اسماعیلیه از جهات متعددى شبیه هم هستند: اولاً هر دو از مذهب شیعه سرچشمه گرفته و بدعت آمیز بودند و هدف شان از میان بردن دین مورد قبول اکثریت (به ترتیب سنى و شیعه اثنى عشرى) با اعمال زور بود و نشر عقاید این دو طایفه پنهانى بود. ثانیاً به لحاظ عقیدتى در اسماعیلیه عنوان باب به یکى از مراتب سبعه باطنى در سلسله مراتب روحانى داده شده بود. بابیه نیز به سهم خود کاربرد رمزى عدد هفت را با نظریه «ذات حروفه سبعه» که خداوند از رهگذر آنها در هفت روز کار آفرینش را به پایان برد، احیا کردند. ادوارد براون در کتاب «یک سال میان ایرانیان» معتقد است چون عقاید بابى بهایى رنگ شیعى را از دست داد، اقلیت هاى مذهبى به خصوص زرتشتیان را به خود جلب کردند. ثالثاً هر دو گروه، در فعالیت هاى شان عدم تعصب و آزادى مذهبى یا تلفیق ادیان و مذاهب را پیشه خود ساخته بودند.

32. براى اطلاع تفصیلى از سیر تاریخى که سید على محمد را به بابیت کشاند، ر.ک: اعتمادالسلطنه، تاریخ منتظم ناصرى، ج 3، به تصحیح محمداسماعیل رضوانى، (تهران: دنیاى کتاب، چ 1، 1367)، صص 1669 1672.

33. Comte Arthur de Gobineau .

34. سید یحیى دارابى که بعداً قیام باب را در تبریز رهبرى کرد نیز در این مناظرات حضور داشته است.

35. سکوت مآخذ بابیه درباره مجالس مکالمه باب با علما بیان گر این است که باب واقعاً در بحث با علما شکست خورده است.

36 . منتظم ناصرى، ج 3، صص 1670 1671؛ روضه الصفاى ناصرى، ج 1، ص 311.

37. مهم ترین علت موضع گیرى عالمان دینى در قبال باب، اعتقاد آنان به بدعت آورى باب و اطرافیان وى بود. به عنوان مثال؛ ملا على اکبر اردستانى در مسجد آقا قاسم شیراز عبارت «اشهد ان على محمد بقیه الله» [ا.جى.براون، تاریخ جدید میرزا على محمد باب، (کمبریج: 1893)، ص 200 ]را به اذان افزود که باعث شد علما، حسین خان نظام الدوله حاکم شیراز را وادار کنند تا او را مجازات کند.

روضه الصفاى ناصرى، ج 1، ص 311؛ تاریخ منتظم ناصرى، ج 3، صص 1671 1672. .

38. در زمان همین آزادى بود که ملا حسین بشرویه اى در رفت وآمدى که با باب داشت، آیین او را پذیرفت و بعدها قیام هاى خراسان و مازندران را راه انداخت.

39 . روضه الصفاى ناصرى، ج 1، ص 311.

40 . ر.ک: دین و دولت در ایران، صص 197 199.

41 . روضه الصفاى ناصرى، ج 1، ص 312.

42 . ناسخ التواریخ، ج 3، صص 1010 1011.

43 . براى اطلاع تفصیلى از متن نامه علما به آقاسى، ر.ک: احمد کسروى، بهایى گرى، (تهران: بى رنا، بى تا)، ص 26؛ فریدون آدمیت، امیرکبیر و ایران، (تهران: 1334)، ص 199.

44. براون بر این باور است که آقاسى مى ترسیده که پس از ملاقات محمدشاه و باب، اخلاص هاى معنوى محمدشاه از او منصرف و متوجه باب شود.

45. وى چهل روز در تبریز ماند و در تمام این مدت، علما از ملاقات با او خوددارى کردند.

46 . وى معلم ناصرالدین شاه بود.

47 . براى اطلاع تفصیلى از مفاد این مناظره، ر.ک: روضه الصفاى ناصرى، ج 1، ص 423؛ قصص العلما، ص 46؛ فریدون آدمیت، امیرکبیر و ایران، (تهران: خوارزمى، چ 8، 1378)، ص 200؛ بهائى گرى، صص 32 33.

48. ر.ک: دین و دولت در ایران، صص 201 203.

49 . روضه الصفاى ناصرى، ج 1، ص 456. همین اقدام امیرکبیر باعث شد که بابى ها به قتل وى همت گمارند.

50 . ر.ک: ناسخ التواریخ، ج 3، صص 1073 1075. یکى از علت هاى بى مهرى بابى ها به امیرکبیر به ویژه در تاریخ نگارى آنها، همین اعدام بابیه توسط وى مى باشد. به عنوان مثال؛ در این خصوص مى توان به نویسنده کتاب «قبله عالم» که خود یک بهایى است، مراجعه کرد [ عباس امانت، قبله عالم، ترجمه حسن کامشاد، (تهران: کارنامه، چ 1، 1383) ].

51 . روضه الصفاى ناصرى، ج 1، ص 422.

52 . براون سعیدالعلما را یهودى تبار مى داند که تازه به دین اسلام گرائیده بوده است اما در شرح حال مختصرى که اعتمادالسلطنه در الم آثر و الآثار از وى به دست داده است، از یهودى تبار بودن او ذکرى به میان نیاورده است.

53 . ر.ک: ناسخ التواریخ، ج 3، صص 1012 1036؛ روضه الصفاى ناصرى، ج 1، ص 446.

54. ظاهراًً او بیش از همه به جنبه هاى انقلابى بابیت دل باخته بود.

55 . روضه الصفاى ناصرى، ج 1، ص 448.

56. ر.ک: ناسخ التواریخ، ج 3، صص 1058 1069؛ تاریخ منتظم ناصرى، ج 3، صص 1695 1696.

57. ر.ک: ناسخ التواریخ، ج 3، صص 1105 1110.

58. بعد از باب، فرقه وى به دو شاخه تقسیم شد: الف) پیروان یحیى صبح ازل (ازلیه)؛ ب) پیروان برادر وى، میرزا حسین على بهاء (بهائیه). روس ها از ازلیه و انگلستان از بهائیه حمایت مى کردند.

59. دین و دولت در ایران، صص 213 214.








یک شنبه 22 فروردین 1389  :: نويسنده : یاران 313

مقدمه

مکتب شیخیه (کشفیه - پایین سری) در اوایل قرن 13 ه .ق به وسیله احمد بن زین الدین معروف به «شیخ احمد احسایی » (1166- 1241 ق) پدید آمد. مکتبی که نه تنها خود دستخوش تحولات زیاد گردید; بلکه باعث به وجود آمدن تحولات بسیار دینی و اجتماعی و حتی نظامی در کشور ایران شد و بذر بابیت و بهائیت پاشیده گردید.

شیخ احمد احسایی، گرچه در حوزه های علوم دینی حضور داشت; اما کمتر به درس اساتید حاضر می شد و مدعی بود که در فراگیری علوم، شاگرد کسی نبوده و تنها آنچه را می داند از راه خواب به دست آورده است. شاگردان او نیز این ادعا را درباره استاد خود تصدیق می کردند. (1)

این نکته به رغم آن که حکایت از نوعی بلوغ و رشد فکری دارد، می تواند نشانگر نقطه ضعفی نیز باشد; زیرا برخی از علوم و معارف، چیزی نیستند که در قالب الفاظ و مفاهیم قرار گرفته و هر کسی بتواند بدون استاد آنها را به دست آورد. همان طور که در مورد فلسفه و عرفان همیشه تذکر داده اند که خواندن این درس ها، بدون استاد موجب زحمت برای خود و دیگران می گردد. پیروان شیخیه، چنان در حق شیخ احمد مبالغه کرده که ادعا نموده اند: «شیخ خدمت حضرت حجت (عج) رسیده است. (2)

این در حالی است که حتی برخی از بزرگان، به انحراف و بلکه تکفیر شیخ احمد، حکم داده اند.

بدن هور قلیایی

یکی از مهم ترین اندیشه های شیخ احمد احسایی «بدن هور قلیایی » است که این بدن در شهر «جابلقا و جابرسا» قرار دارد. او به گمان خود، با این نظریه سه مساله مهم دینی و عمیق فلسفی را تحلیل نموده است; یعنی، معراج جسمانی رسول خدا صلی الله علیه و آله، حیات امام زمان علیه السلام در طول بیش از ده قرن و معاد جسمانی را با این عقیده تفسیر کرده و هر سه را از یک باب می داند. او نه تنها زمین محشر را «هور قلیایی » می داند; (3) بلکه معتقد است که امام زمان علیه السلام نیز با بدنی غیر عنصری و تنها هور قلیایی و در شهر «جابلقا و جابرسا» زندگی می کند. برای روشن شدن بحث لازم است در ابتدا این واژگان نامانوس و ماخذ آنها را توضیح دهیم; سپس دیدگاه شیخیه را نقل کرده، آن گاه به نقد و بررسی آن بپردازیم.

واژه شناسی

عبدالکریم صفی پور می گوید: «جابلص (بفتح باء و لام یا به سکون لام) شهری است به مغرب و لیس و راءه انسی، و جابلق شهری است به مشرق برادر جابلص » . (4)

اما وی اشاره ای به هورقلیا ننموده است. در پاورقی برهان قاطع آمده است: «هورقلیا ظاهرا از کلمه عبری «هبل » به معنای هوای گرم، تنفس و بخار و «قرنئیم » به معنای درخشش و شعاع است، و کلمه مرکب به معنای تشعشع بخار است » . (5)

خلف تبریزی گوید: «جابلسا (بضم بای ابجد و سکون لام و سین بی نقطه بالف کشیده) نام شهری است در جانب مغرب. گویند هزار دروازه دارد و در هر دروازه هزار پاسبان نشسته اند. برخی به جای «لام » ، رای قرشت آورده گویند شهری است به طرف مغرب; لیکن در عالم مثال، چنان که گفته اند: «جابلقا و جابرسا و همامدینتان فی عالم المثل » و به اعتقاد محققان «منزل آخر سالک است در سعی وصول قید به اطلاق و مرکز به محیط » . (6)

و سپس گوید «جابلقا» منزل اول سالک باشد.

شیخ احمد احسایی معتقد است که «هورقلیایی » ، لغتی سریانی و از زبان صابئین گرفته شده است. (7)

به احتمال قوی، شیخ احمد سه واژه «هورقلیایی » ، «جابلقا» و «جابرسا» را از شیخ اشراق گرفته باشد (8) البته این کلمات در بعضی از روایات نیز به کار رفته است و شیخ احمد - که گرایش اخباری گری داشته و برخی از اصطلاحات فلسفی را مطالعه کرده بود - به تلفیق و ترکیب آنها پرداخت. او از اندیشه های باطنی مذهب اسماعیلیه نیز کمک گرفت و از مجموع آنها مذهب «کشفیه » را بنا نهاد. در مذهب اسماعیلیه و حتی اندیشه های مسیح نیز نوعی گرایش به «جسم لطیف » یا «جسم پاک » و... وجود دارد; مثلا «هانری کربن » معتقد است: «ارض ملکوت هورقلیا، ارض نورانی آیین مانوی در عالم ملموس اما ورای حس است و با عضوی که خاص چنین ادراکی باشد، شناخته می شود. و به نوعی از مسیحیت و اندیشه مسیحیان درباره جسم لطیف داشتن عیسی متاثر است » . (9)

ظاهرا اولین کسی که اصطلاح «عالم هورقلیایی » را در جهان اسلام مطرح کرد، سهروردی است.

وی در فلسفه اشراق (در بحث از «احوال سالکین ») پس از توضیح انوار قاهره و انوار معلقه، می گوید: «آنچه ذکر شد احکام اقلیم هشتم است که جابلق و جابرص و هورقلیای شگفت در آن قرار دارد» . (10)

در «مطارحات » آمده است: «جمیع سالکان از امم انبیای سابق نیز، از وجود این اصوات خبر داده و گفته اند که این اصوات در مقام جابرقا و جابرصا نیست; بلکه در مقام هورقلیا است که از بلاد افلاک عالم مثالی است » . (11)

در این عبارت بین دو شهر «جابلقا و جابرصا» ، با عالم «هورقلیا» تفاوت گذاشته شده و مقامی بالاتر از آن دو شهر شمرده شده است. «شهر زوری » نیز همین گونه ادعا کرده است. (12)

مقصود از آن که «هورقلیا» را اقلیم هشتم شمرده اند، این است که تمام عالم جسمانی، به هفت اقلیم تقسیم می شود و عالمی که مقدار داشته و خارج از این عالم باشد، اقلیم هشتم است. خود آن اقلیم نیز، به هفت اقلیم قابل تقسیم است; اما چون آگاهی و دانش ما از آن اقلیم اندک است، آن را تنها یک اقلیم قرار داده اند. (13)

قطب الدین شیرازی، تفاوت جابلقا و جابرسا را این گونه بیان می کند: «جابلقا و جابرصا نام دو شهر از شهرهای عالم «عناصر مثل » است و هورقلیا از جنس «افلاک مثل » است. پس هورقلیا بالاتر است » . پس از آن می گوید: «این نام ها را رسول خدا صلی الله علیه و آله بیان کرده است و هیچ کس حتی انبیا و اولیا علیهم السلام با بدن عنصری، نمی توانند وارد این عالم شوند» . (14)

عارف بزرگ محمد لاهیجی در شرح این بیت شبستری که:

بیا بنما که جابلقا کدام است جهان شهر جابلسا کدام است

گفته است: «در قصص و تواریخ مذکور است که جابلقا شهری است در غایت بزرگی در مشرق، و جابلسا نیز شهری است به غایت بزرگ و عظیم در مغرب - در مقابل جابلقا - و ارباب تاویل در این باب سخنان بسیار گفته اند. و آنچه بر خاطر این فقیر قرار گرفته، بی تقلید غیری به طریق اشاره دو چیز است: یکی آن که جابلقا عالم مثالی است که در جانب مشرق ارواح واقع است که برزخ است میان غیب و شهادت، و مشتمل است بر صور عالم. پس هر آینه شهری باشد در غایت بزرگی، و جابلسا عالم مثال و عالم برزخ است که ارواح بعد از مفارقت «نشاه دنیویه » در آن جا باشند و صور جمیع اعمال و اخلاق و افعال حسنه و سیئه که در نشاه دنیا کسب کرده اند - چنانچه در احادیث و آیات وارد است - در آن جا باشند. و این برزخ در جانب مغرب اجسام واقع است و هر آینه شهری است در غایت بزرگی و در مقابل جابلقا است. خلق شهر جابلقا الطف و اصفایند; زیرا که خلق شهر جابلسا به حسب اعمال و اخلاق ردیه - که در نشاه دنیویه کسب کرده اند - بیشتر آن است که مصور به صور مظلمه باشند. و اکثر خلایق را تصور آن است که این هر دو برزخ یکی است. فاما باید دانست که برزخی که بعد از مفارقت نشاه دنیا، ارواح در آن خواهند بود، غیر از برزخی است که میان ارواح مجرده و اجسام واقع است; زیرا که مراتب تنزلات وجود و معارج او «دوری » است; چون اتصال نقطه اخیر به نقطه اول، جز در حرکت دوری متصور نیست.

و آن برزخی که قبل از نشاه دنیوی است، از مراتب تنزلات او است و او را نسبت با نشاه دنیا اولیت است و آن برزخی که بعد از نشاه دنیویه است، از مراتب معارج است و او را نسبت با نشاه دنیوی آخریت است... و معنای دوم آن که شهر جابلقا مرتبه الهیه - که مجمع البحرین وجوب و امکان است - باشد که صور اعیان جمیع اشیاء از مراتب کلیه و جزویه و لطایف و کثایف و اعمال و افعال و حرکات و سکنات در او است و محیط است «بما کان و ما یکون » ، و در مشرق است; زیرا که در یلی مرتبه ذات است و فاصله بینهما نیست، و شموس و اقمار و نجوم اسما و صفات و اعیان از مشرق ذات طلوع نموده و تابان گشته اند و شهر جابلسا نشاه انسانی است که مجلای جمیع حقایق اسمای الهیه و حقایق کونیه است. هر چه از مشرق ذات طلوع کرده در مغرب تعین انسانی غروب نموده و در صورت او مخفی گشته است. (15)

با توجه به آنچه گذشت، روشن می شود که مراد از عالم «هورقلیایی » ، همان عالم مثال است و چون «عالم مثال » بر دو قسم اول و آخر است، گفته اند: این عالم دارای دو شهر جابلقا و جابرسا است. عالم مثال یا خیال منفصل یا برزخ بین عالم عقول و عالم ماده، چیزی است که عارفان و فیلسوفان اشراق به آن معتقداند و فلاسفه مشاء آن را نپذیرفته اند.

اشراقیان، عالم عقول مجرده را «انوار قاهره » گویند، و عالم مثال را «انوار مدبره » می نامند، و عالم اجسام و مادیات را «برزخ » ، «ظلمت » یا «میت » می نامند.

عالم مثال دارای دو مرحله است:

اول مثال در قوس نزول که بین غیب مطلق و شهادت مطلق قرار دارد. این عالم را برزخ قبل از دنیا می نامند و به وسیله قاعده امکان اشرف، اثبات می گردد. این مثال را «جابلقا» گویند.

دوم مثال در قوس صعود است که بین دنیا و آخرت قرار دارد و «کما بداکم تعودون » و پس از افول و غروب نفس ناطقه از این بدن ظلمانی، نفس وارد عالم برزخ شده و از آن جا به قیامت کبری می رود. این مثال را «جابرسا» گویند. (16)

در برزخ اول، صورت هایی که وجود دارند، با قلم اول تعیین شده و مصداق «السعید سعید فی بطن امه » می باشند. این صور تقدیرات و مقدراتی است که «قلم این جا برسید سر بشکست » . و در برزخ دوم صورت هایی که وجود دارند، صور اعمال و نتایج اخلاق و افعال انسانی است.

صورت هایی که در برزخ اول وجود دارند، از غیب به شهادت می رسند و صورت هایی که در برزخ دوم هستند، از شهادت به غیب و از دنیا به آخرت رفته و تنها در قیامت کبری ظهور و بروز می یابند.

مکاشفات عارفان نیز به برزخ اول تعلق می گیرد; نه به برزخ دوم. و لذا خواجه عبدالله می گوید: «مردم از روز آخر می ترسند و من از روز اول » .

اما احتمال آن که مراد از «جابلقا» عالم اعیان ثابته و محل صور مرتسمه در ذات و مجمع البحرین وجوب و امکان باشد و جابلسا به معنای حضرت کون جامع (انسان) باشد، بسیار بعید است و با احکامی که درباره این دو شهر گفته شده، سازگاری ندارد.

دیدگاه شیخیه درباره حیات حضرت مهدی (عج)

اکنون که مراد و مقصود از «عالم هورقلیا» روشن گردید، به نقل و بررسی دیدگاه شیخیه در مورد کیفیت حیات و بقای حضرت مهدی علیه السلام می پردازیم:

شیخ احمد احسایی، امام زمان علیه السلام را زنده و در عالم هورقلیا می داند. وی می گوید: «هورقلیا ملک آخر است که دارای دو شهر جابرسا - که در مغرب قرار دارد - و جابلقا - که در مشرق واقع است - می باشد. پس حضرت قائم علیه السلام در دنیا در عالم مثال نیست; اما تصرفش به گونه ای است که به صورت هیکل عنصری می باشد و با مثالش در مثال، و با جسدش در اجساد، و با جسمش در اجسام، و با نفس خود در نفوس، و با روحش در ارواح است » . (17)

امام زمان علیه السلام، هنگام غیبت در عالم هورقلیا است و هرگاه بخواهد به «اقالیم سبعه » تشریف بیاورد، صورتی از صورت های اهل این اقالیم را می پوشد و کسی او را نمی شناسد. جسم و زمان و مکان ایشان لطیف تر از عالم اجسام بوده و از عالم مثال است. (18)

او در جواب ملا محمد حسین اناری - که از لفظ هورقلیا سؤال کرده بود - گفت: «هورقلیا به معنای ملک دیگر است که حد وسط بین عالم دنیا و ملکوت بوده و در اقلیم هشتم قرار دارد. و دارای افلاک و کواکبی مخصوص به خود است که به آنها جابلقا و جابرصا می گویند» . (19)

سید کاظم رشتی، مهم ترین شاگرد شیخ احمد نیز گفته است: «جابلقا و جابرسا در سفر اول - که سفر از خلق به حق است - قرار دارد. این سفر (بلکه این شهر)، دارای محله های متعددی است که محله نوزدهم آن «حظیرة القدس » و محل پرندگان سبز و صور مثالیه است. جابلقا و جابرسا دو محله از این شهر می باشند که هر کدام از آنها دارای هفتاد هزار درب است و در کنار هر دری هفتاد هزار امت وجود دارد که به هفتاد هزار زبان با یکدیگر صحبت می کنند و هر زبانی با زبان دیگر هیچ مشابهتی ندارد» . (20)

شیخیه معتقدند ما باید بین جسم و جسد فرق بگذاریم; اما جسم بر چهار قسم است:

1. جسم عنصری معروف;

2. جسم فلکی افلاک;

3. جسم برزخی که ماده ندارد; اما طول و عرض و عمق دارد. این جسم، جسم مثالی و هورقلیایی است که حضرت مهدی علیه السلام به نظر آنان با این جسم زندگی می کند;

4. جسم مجرد مفارق.

در عبارت بالا اشکال واضحی وجود دارد و آن این که مجرد مفارق، جسم ندارد و جمع کردن بین «جسم مجرد مفارق » اجتماع نقیضین است، و این همان اندیشه نادرستی است که برخی از اخباریان و محدثان شیعه نیز تمام ماسوی الله را مادی می دانند. برای رهایی از این اشکال، «حاج محمد کریم خان کرمانی » ، به اصلاح عقیده خود دست زده و با حذف قسم چهارم گفته است;

«نزد ما جسم و جسد بر سه قسم است:

1. جسد اول که جسد دنیایی است و از عناصر مادون فلک قمر تشکیل شده است;

2. جسد دوم که مرکب از عناصر هورقلیایی است و در اقلیم هشتم قرار دارد و به صورت مستدیر در قبر باقی می ماند;

3. جسد سوم که مرکب از عناصر اخروی است و عناصر آن در غیب عناصر جسد دوم است;

4. جسم اول که روح بخاری است و مثل افلاک لطیف است;

5. جسم دوم که روح حیوانی است و از عالم افلاک و هورقلیایی است;

6. جسم سوم که روح حیوانی فلکی اخروی است » . (21)

و در جای دیگر گفته است:

«هرانسانی دارای دو جسد و دو جسم است: جسد اول از عناصر اربعه تشکیل شده و سایر موجودات مادی نیز آن را دارند. این عناصر مادی، مانند لباس برای انسان است که می توان آن را از تن در آورد. این جسد چون لذت، درد، طاعت و معصیت ندارد، پس از مرگ متلاشی شده و در قبر باقی می ماند.

جسد دوم در غیب اول و از عالم هورقلیایی است که به صورت «طینت مستدیره » در قبر باقی می ماند که جسد دوم است و از اعراض پاک می گردد و در قیامت روح به این جسد برمی گردد; نه به جسد اول. جسد اخروی فساد و خراب شدن ندارد، بر خلاف جسد دنیوی. مرگ مربوط به این بدن است نه آن بدن.

جسم اول صورت برزخی است که بر نمی گردد و مانند چرک لباس است که جسم اول، وقتی به این دنیا نزول پیدا می کند، متحد با این بدن می شود.

جسم دوم یا جسم اصلی حامل نفس است و در واقع جسم اول عرض بر جسم دوم است. و آنچه در قیامت می آید، جسد دوم و جسم دوم است » . (22)

نقد و بررسی

یکم. با توجه به آنچه گذشت، روشن می شود که شیخ احمد، اصطلاحاتی را از فلسفه اشراق گرفته و بدون آن که به عمق آنها پی ببرد، آنها را به عنوان مشخصه های اصلی آیین و مذهب خود قرار داده است. پیروان مکتب او نیز در توجیه این کلمات، به تناقض گویی مبتلا شده اند. این تهافت گویی در کلمات شیخ احمد و رمز و تاویل و باطن گرایی در آنان، باعث شد که فرزندان او به نام های محمد و علی - که از عالمان و فرهیختگان بودند - به انکار روش پدر و بلکه گاهی استغفار بر او و گاهی به تکفیر او مشغول شوند. (23)

دوم. تحلیل این بدن هورقلیایی و اعتقاد به حیات امام زمان علیه السلام با بدن هورقلیایی، در واقع به معنای انکار حیات مادی امام زمان علیه السلام روی این زمین است; زیرا اگر مراد آن است که حضرت مهدی علیه السلام در عالم مثال و برزخ - چه برزخ اول یا برزخ دوم - زندگی می کند. آن چنان که قبر را آنان از عالم هورقلیا می دانند - پس آن حضرت حیات با بدن عنصری ندارد و حیات او مثل حیات مردگان، در عالم برزخ است و این با احادیثی که می گویند: «لولا الحجة لساخت الارض باهلها» و یا حدیث «لو لم یبق من عمر الدنیا...» ، هیچ سازگاری ندارد. و بلکه دلیل عقلی می گوید باید غایت و هدف خداوند از آفرینش انسان زمینی همیشه روی زمین وجود داشته باشد. علاوه بر آن که اعتقاد به این گونه حیات برای امام زمان علیه السلام، مثل اعتقاد به حیات تمام مردگان در عالم برزخ است و این عقیده، با عقیده به نفی حیات مادی هیچ منافاتی ندارد.

سوم. وقتی شیخ احمد، عالم هورقلیا را حدوسط بین دنیا و ملکوت معرفی می کند، معلوم می شود که هنوز ایشان معنای عالم ملکوت را - که همان عالم مثال است - نفهمیده و یا بین ملکوت و جبروت خلط نموده است. و باید از آنان پرسید: آیا بین عالم مادی و عالم مثال نیز برزخی وجود دارد؟ !

چهارم. این سخن که حضرت مهدی علیه السلام با بدن هورقلیایی زندگی می کند، صرفا یک ادعای بدون دلیل است و هیچ دلیل عقلی یا نقلی بر آن اقامه نشده است.

پنجم. شیخ احمد وقتی به شرح زیارت جامعه کبیره پرداخته است، چون نتوانسته جمله «ارواحکم فی الارواح و اجسادکم فی الاجساد و...» را به درستی تحلیل کند، دچار این اشتباهات فاحش گردیده است.

ششم. شیخ احمد احسایی، چون به معنای لذت و الم - که هر دو نوعی از ادراک هستند - توجه نکرده است و تنها لذت و الم را مادی پنداشته، خواسته است برای آخرت نیز عذاب و نعمت مادی فرض کند; از این رو گرفتار بدن هورقلیایی شده تا بتواند مشکل آخرت را حل کند. در حالی که اولا لذت و الم عقلانی، فوق حسی است و ثانیا لذت و الم عقلانی اخروی را باید با دلیل عقلی و لذت، و الم حسی را با دلیل نقلی اثبات نمود; نه با این ادعاهای واهی و بی دلیل.

هفتم. شیخ احمد، بر اساس یک اصول نادرستی که در فلسفه پی ریزی کرد (مثل اصالت وجود و ماهیت)، و نفهمیدن برخی دیگر از اصول (مثل معنای تجرد، غیب مطلق، مضاف و شهادت مطلق و مضاف و کیفیت تکامل برزخی) یک بنیان فکری را پی ریزی کرده است و چون قابل دفاع نیست، پیروان او همیشه با این حربه که سخنان او رمز و کنایه است، و می خواهند خود را رهایی بخشند.

هشتم. در قرن سیزدهم، گزاف گویی و به کار بردن واژه های نامانوس و الفاظ مهمل، بسیار رایج بوده و حتی عوام مردم اینها را نشانه علم و دانش می پنداشتند و بعید نیست شیخ احمد و نیز سید کاظم رشتی، به جهت خوشایند جاهلان و عوام، به این واژه ها و کلمات روی آورده باشند.

نهم. نتیجه سخنان شیخ احمد، پیدایش مذاهب ضاله بابیت و بهائیت و سرانجام بی دینی به اسم آیین پاک به وسیله کسروی بود و این میدان عمل و نتایج اسفبار سخنان شیخیه، خود محک و ملاک خوبی بر ضعف و سستی این سخنان است.

پی نوشت ها:

1) دلیل المتحیرین، ص 22; فهرست، ج 1، ص 141; اعیان الشیعه، ج 2، ص 590.

2) روضات الجنات، ج 1، ص 91.

3) ارشاد العوام » ج 2، ص 151.

4) منتهی الارب » ج 1، ص 156.

5) برهان قاطع » ج 4، ص 2391.

6) برهان قاطع » ج 2، ص 551.

7) جوامع الکلم قسمت سیم، رساله 9، ص 1.

8) فرهنگ فرق اسلامی، ص 266.

9) تاریخ فلسفه اسلامی، ص 105.

10) مجموعه مصنفات شیخ اشراق، ج 2، ص 254; ترجمه حکمة الاشراق، دکتر سجادی، ص 383.

11) مجموعه مصنفات شیخ اشراق، ج 1، ص 494; انواریه، ص 222.

12) شرح حکمة الاشراق، ص 574.

13) انواریه، ص 244.

14) شرح حکمة الاشراق، ص 556 و ص 517; شبیه این کلام در «انواریه » ص 194 آمده است.

15) مفاتیح الاعجاز، ص 134.

16) برخی از شیخیه نیز گفته اند: زمین محشر زمین هورقلیایی است. ر.ک: ارشاد العوام، ج 2، ص 151.

17) جوامع الکلم » رساله دمشقیه، قسمت 2، ص 103.

18) جوامع الکلم » رساله رشتیه، قسمت 3، ص 100.

19) جوامع الکلم » رساله به ملا محمد حسین، رساله 9، ص 1; «شرح عرشیه » ، ج 2، ص 62.

20) شرح قصیده » ص 5.

21) مجموعة الرسائل » ج 6، ص 213.

22) مجمع الرسائل فارسی، ج 2، ص 189.

23) روضات الجنات، ج 1، ص 92; دائرة المعارف تشیع، ج 1، ص 502.








یک شنبه 22 فروردین 1389  :: نويسنده : یاران 313

مفتی وهابی، فتوای خود را زیر پا گذاشت


محمد النجیمی که چندی پیش فتوای تحریم اختلاط بین مرد و زن را داده بود در همایشی که زنان بی حجاب حضور داشتند شرکت کرد.
منبع خبر: www.hawzahnews.com

محمد النجیمی.JPG


به نقل از الکوثر این مفتی وهابی با حضور درکنار دختران و زنان بی حجاب کویتی، موجی از انتقادات در محافل اهل سنت و سایت های اینترنتی را متوجه خود کرده است.
 
گفته می شود محمد النجیمی از مریدان شیخ عبدالرحمن البراک است که طبق فتوای خود ، قتل کسانی که اختلاط بین زن و مرد در محل کار و مدرسه را جایز می دانند صادر کرده بود.

 








یک شنبه 22 فروردین 1389  :: نويسنده : یاران 313

یکى دیگر از شغل هایى که امام على «علیه السلام» تصدى آن را بر عهده داشت، قضاوت بود. در اسلام، قضاوت از مشکل ترین و حساس ترین مشاغل است. صاحب این شغل علاوه بر پارسایى باید از دانش وسیعى برخوردار باشد. پیامبر گرامى اسلام «صلى الله علیه و آله» قضاوت را برازنده على «علیه السلام» مى دانست و مى فرمود: «بهترین و داناترین و ماهرترین شما در امر قضاوت، على «علیه السلام» است».

على «علیه السلام» با دانش و تقواى خویش، در زمان پیامبر اکرم «صلى الله علیه و آله» خلفا و هنگام خلافت خود، به قضاوت هاى حقوقى میان مردم مى پرداخت. شخصیت قضایى حضرت، همواره مورد توجّه مردم، تاریخ نگاران و اندیشمندان بوده است و در این باره کتاب هاى زیادى نوشته شده است.

از دیگر مسئولیت هاى حضرت، رایزنى بود. او هم با دیگران به مشورت مى نشست و هم در رایزنى ها از دانش و بینش خود به دیگران کمک مى رساند. «گسترش اسلام و حفظ کیان مسلمانان، هدف بزرگ امام على «علیه السلام» بود. از این رو، گر چه وى خود را وصىّ منصوص پیامبر «صلى الله علیه و آله» مى دانست و شایستگى و برترى او بر دیگران محرز بود، هر وقت گره اى در کار خلافت مى افتاد، با فکر نافذ و نظر بلند خود، آن را مى گشود. به این جهت مى بینیم که امام على «علیه السلام» در دوران خلیفه دوم نیز مشاور و گره گشاى بسیارى از مشکلات سیاسى، علمى و اجتماعى او بود».








یک شنبه 22 فروردین 1389  :: نويسنده : یاران 313

على «علیه السلام» در عرصه فرهنگى و آموزش و پرورش، عالمى توانا و معلمى ارجمند بود. در مورد گستره دانش آن حضرت آمده است:

«على بن ابى طالب «علیه السلام» بسیار هوشمند و زرنگ بود و به دانش اندوزى حرصى بى پایان داشت. همواره از کودکى تا هنگام مرگ پیامبر، شب و روز ملازم وى بود. او از نظر عمل و فضل در اوج کمال بشرى قرار داشت. بالضروره معلوم است که شاگردى چنین، با این مایه سماجت و پشتکار آن هم در محضر چنان معلمى، شاگردى خواهد بود در غایت کمال و نهایت فضل...»

حضرتش بارها درباره زکات علم که همانا نشر آن است، فرموده است: «پیش از آنکه مرا از دست بدهید، از من بپرسید».

على «علیه السلام» در دوران خانه نشینى نیز همواره پشتیبان و مرجع فکرى، دینى و فرهنگى و سیاسى جامعه و حکومت بود. به شهادت اسناد تاریخى، امام على «علیه السلام» هم عالمى تمام عیار بود و هم بنیان گذار برخى علوم اسلامى و هم معلمى دل سوز و دانا که این همه از ژرف نگرى و فضیلت والاى علمى ایشان بر مى خاست.








یک شنبه 22 فروردین 1389  :: نويسنده : یاران 313

امام درباره جنبه روان شناختى کار فرموده است:

از دست دادن فرصت ها موجب غصه و افسردگى است. آنکه از کار و تلاش کوتاهى ورزد، به اندوه و غم دچار مى آید.

آن حضرت به عنوان اسوه و الگوى عملى، هیچ گاه فرصت ها را از دست نمى داد و به بهترین صورت ممکن، از اوقات عمر گران بهایش در راه رضایت الهى بهره مى گرفت. در این باره آمده است که هرگاه از کار جهاد فارغ مى شد و آسوده خاطر مى گشت، به آموزش مردم و قضاوت در میان آنان مشغول مى شد. هرگاه از این کار هم فارغ مى شد، در باغى که داشت، سرگرم کار مى شد و در همان حال، به یاد خداو در حال ذکر بود.

بنابراین، امام على «علیه السلام» کار را جوهر ایمان مى شمرد و بر اصالت کار تأکید فراوان داشت. ایشان کار را در جهات متفاوت در زندگى شغلى خویش به کار مى بست و در مشاغل گوناگون حضور فعال داشت.








یک شنبه 22 فروردین 1389  :: نويسنده : یاران 313

باید توجه داشت که اسلام نمى خواهد انسان چنان غرق کار شود که زمینه هاى روحى، روانى، اخلاقى و اجتماعى خود را به فراموشى بسپارد. البته در اسلام بر فضیلت کار به خاطر آن گونه که پروتستانیسم مى گوید، هیچ گونه تأکیدى وجود ندارد. در اسلام، کار در پرتو نیازهاى انسان و ضرورت برقرارى تعادل و آرامش در زندگى فردى و اجتماعى افراد یک فضیلت تلقى مى شود. وظیفه کار کردن جهت تأمین نیازهاى فرد و نیازهاى خانواده همواره کنترل شده و با تأکید قرآن بر گذرا بودن زندگى و هشدار دادن نسبت به خطر حرص و آز و طمع کارى و اهمیت اجتناب ورزیدن از ثروت اندوزى، از افراط در آن جلوگیرى شده است».

در سیره امام على «علیه السلام»، همان گونه که دانش و بینش و تقوا، ایمان، شجاعت، شهامت، مدیریت، دادگرى، اخلاص و مدارا جایگاه خاصى دارند، کار و تلاش نیز از اهمیت ویژه اى برخوردار است. على «علیه السلام» کار کردن را از لوازم زهد و پرهیزکارى مى شمارد. یکى از پژوهشگران در این مورد مى نویسد:

«... در عبادت، اخلاص بسیار نشان مى داد و در کار حلال و حرام، دقتى به سرحد وسواس داشت و اگر هم گاه تهى دست نبود، باز از چیزى که آن را تفنن و تجمل مى شمرد، اجتناب مى کرد. حشمت خلافت، او را از تسلیم به حکم شرع مانع نمى شد.»

از دیدگاه امام على «علیه السلام»، کار اگر مرزها و حدود ارزش هاى انسانى و الهى را محترم بشمارد، نه تنها مباح، بلکه لازم و نوعى عبادت است. و در این حالت است که کارگر، محبوب خدا خواهد بود. ایشان مى فرماید: «همانا خداوند، اهل حرفه و پیشه امانت دار را دوست دارد».

ایشان در مرحله اسوه سازى از حیث کار و تلاش مى فرماید:

اگر بخواهى، مى توانى، داوود که درود خدا بر او باد دارنده نى ها و خواننده بهشتیان را دیگر الگوى خویش سازى، کسى که با هنر دستان خویش از لیف خرما زنبیل مى بافت و از هم نشینان خود مى پرسید: فروش اینها را کدامتان بر عهده مى گیرید؟ و آنگاه از بهاى دسترنج خویش، به خوردن قرصى نان جوین بسنده مى کرد.











( کل صفحات : 24 )       10   11   12   13   14   15   16   17   18   19   >