آرشيو مطالب

اردیبهشت 1395

مرداد 1394

مهر 1394

آبان 1394

دی 1394

بهمن 1394


  نويسندگان
  درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ: علی عباسی



  مطالب پیشین

جمله های ناب

مهم درون آدمه

چند نکته

دلا

...

خدایا دوستت دارم به اندازه بینهایت دوست داشتن ها

از طبیعت آموختم

در کلام آسمانی آمده است:

آرامش...

به امید خدا...
 

آمار بازديد :
» تعداد مطالب : 314
» آخرین بروز رسانی : دوشنبه 26 مهر 1395 
» بازدید کل : 40473
» آخرین بازدید : [ra:stat_last_view_date]

 


  دعا و نیایش
 

الهی

در انتظار رحمتت نشسته ام
بدهی کریمی ،
ندهی حکیمی
بخوانی شاکرم ،
برانی صابرم
الهی احوالم چنانست که می دانی
و اعمالم چنین است که می بینی.
نه پای گریز دارم
و نه زبان ستیز،
یا ارحم الراحمین
بحق کبریایی خود
بحق رسالت محمد "ص"
بحق ولایت علی "ع"
بحق طهارت زهرا ."س"
بحق مظلومیت حسین "ع"
بحق حقانیت حسن مجتبی "ع"
بحق غربت رضا "ع"
و بحق جمع اولیاء و اوصیاء "ع"

مرا در پناهت ایمن بدار


» ادامه مطلب

نوشته شده توسط علی عباسی در چهارشنبه 8 مهر 1394 

نظرات (0) 


  امید ببخش،
 

امید ببخش، آنگاه دنیا مال توست…
به نظر من، امید بخشیدن بالاترین لذت دنیاست ؛
وقتی به کسی یا مخلوقی در جهان امید می بخشیم گویی دنیا را به ما هدیه دادند
در واقع هم همینطور است، زیرا انرژی اینکار آنقدر بالاست و بازتاب آن در کائنات بسیار بزرگ و فراموش نشدنی است
امید بخشیدن یعنی مخلوقی را به ادامه زندگی دعوت کردن
یعنی حمایت تا نهایت
یعنی باور طلوعی دیگر
یعنی فردا را دیدن
یعنی روشن کردن شمعی در وجود کسی
یعنی تجلی مهربانی و لطف و صفا ….
فراموش نکنیم ؛
ما هر روز میتوانیم به دیگران امید ببخشیم
شاید امید بخشیدن برای ما رایگان باشد
اما بدست اوردن امید برای خیلی ها ، گرانقیمت است !!!


» ادامه مطلب

نوشته شده توسط علی عباسی در چهارشنبه 8 مهر 1394 

نظرات (0) 


  امیر المومنین علی(ع) :
 

نه سفیدی بیانگرزیبایی است..
ونه سیاهی نشانه زشتی..
کفن سفید اما ترساننده است..وکعبه سیاه اما محبوب و دوست داشنتی است..
نسان به اخلاقش هست نه به مظهرش....
قبل ازاینکه سرت را بالا ببری و نداشته هات رابه پیش الله گلایه کنی...
 نظری به پایین بینداز و داشته هات را شاکر باش ،
 انسان بزرگ نمیشود ، جز به وسیله ی فکرش،
 شریف نمیشود، جز به واسطه ی رفتارش،
و قابل احترام نمیگردد ، جز به سبب اعمال نیکش .




» ادامه مطلب

نوشته شده توسط علی عباسی در چهارشنبه 8 مهر 1394 

نظرات (0) 


  !یکی از بستگان خدا
 

شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی.

پسرک در حالی که پاهای برهنه اش را روی برف جا به جا می کرد تا شاید سرمای برف های کف پیاده رو، کم تر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه می کرد.

در نگاهش چیزی موج می زد،انگاری که با نگاهش، نداشته هایش را از خدا طلب می کرد، انگاری با چشمهایش آرزو می کرد.

خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه.چند دقیقه بعد، در حالی که یک جفت کفش در دستانش بود، بیرون آمد.

-آهای آقا پسر!

پسرک برگشت و به سمت خانم رفت.

چشمانش برق میزد وقتی آن خانم، کفش ها را به او داد. پسرک با چشمهای خوشحالش و با صدای لرزان پرسید :

-شما خدا هستید؟

-نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم!

- آها، می دانستم که با خدا نسبتی دارید! 

 

برگرفته از کتاب : تو،تویی؟


» ادامه مطلب

نوشته شده توسط علی عباسی در چهارشنبه 8 مهر 1394 

نظرات (0) 


  محبت
 

اعمال هر كس به اندازه معرفتش قیمت دارد،

خلوص عمل بسته به میزان معرفت است،

اعمالی كه از محبت سرچشمه می گیرد خلوصش بیشتر است.


 


» ادامه مطلب

نوشته شده توسط علی عباسی در چهارشنبه 8 مهر 1394 

نظرات (0) 


 

( تعداد کل صفحات: 12 )

3 4 5 6 7 8 9 10 11 12

 
 
 

 

 

Powered By rasekhoonblog Copyright © 2009 by /sentencesss This Themplate  By Theme-Designer.Com