اندکی طنز
چرا شلوار سفید می پوشی خاکی میشه رنگش سیاهه؟
ولی وقتی شلوار مشکی می پوشی خاکی میشه رنگش سفیده؟
ﭘﺴﺮﺍ ﻫﺠﺪﻩ ﻣﺎﻩ ﻣﯿﺮﻥ ﺧﺪﻣﺖ، ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ 18 ﺳﺎﻝ ﺧﺎﻃﺮﻩ ﺗﻌﺮﯾﻒ ﻣﯽﮐﻨﻦ!
ﻻﻣﺼﺒﺎ ﻫﻤﺸﻮﻧﻢ ﻗﻬﺮﻣﺎﻥ ﭘﺎﺩﮔﺎﻥ ﺑﻮﺩﻥ !!!
ﭼﺮﺍ ﮐﻞ ﻫﻮﺍﭘﯿﻤﺎ ﺭﻭ ﺍﺯ ﺟﻨﺲ ﺟﻌﺒﻪ ﺳﯿﺎﻩ ﻧﻤﯽ ﺳﺎﺯﻥ ﮐﻪ ﺑﻌﺪ سقوط
ﻫﻤﺶ ﺳﺎﻟﻢ ﺑﻤﻮﻧﻪ؟!
تا حالا دقت کردین تمام مریضا توی فیلما و سریالای ایرانی ، انتهای راهرو سمت راست بستری هستن ؟!
ﺁﯾﺎ ﻣﯿﺪﺍﻧﺴﺘﯿﺪ ﻫﻢ ﺍﮐﻨﻮﻥ ﮔﺪﺍﯾﺎﻥ ﺷﻬﺮ ﻧﯿﻮﯾﻮﺭﮎ ﺑﺎ ﭘﻮﻝ ﺧﺮﺩﻫﺎﯼ ﺗﻪ
ﺟﯿﺒﺸﺎﻥ ﻣﯿﺘﻮﺍﻧﻨﺪ ﺑﻤﺪﺕ ﯾﮑﻤﺎﻩ ﺩﺭ ﻫﺘﻞ ﺩﺍﺭﯾﻮﺵ ﮐﯿﺶ، ﺍﻗﺎﻣﺖ
ﺧﻮﺷﯽ ﺭﺍ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻨﺪ؟!
یکی از ویژگیهای عطر مشهدی اینه که
برای از بین بردن بویش باید اون قسمت از بدن را قطع کنی!!

ادامه مطلب
صدقه....
کارگر خسته سکه ای از جلیقه کهنه اش در آورد تا صدقه دهد
ناگهان جمله ای روی صندوق دید و منصرف شد ...
صدقه عمر را زیاد می کند ...


ادامه مطلب
هیچوقت ساکن نباش...
پژواک
زندگی چیزی شبیه صدا و پژواک است. محبت نشان بده تا محبت ببینی، احترام بگذار تا محترم بمانی. اما باید صبر داشته باشی، گاهی اوقات طول می کشد تا پژواک صدایت را بشنوی.


ادامه مطلب
آرامش صداقت
یک پسر و دختر کوچولو داشتند با هم بازی می کردند. پسر یک سری تیله داشت و دختر هم چند تایی شیرینی.پسر به دختر گفت: من همه ی تیله هام رو بهت میدم تو هم همه ی شیرینی هات رو به من بده.دختر هم قبول کرد.
پسر کوچولو ؛ بزرگ ترین و قشنگ ترین تیله را یواشکی برای خودش کنار گذاشت و بقیه را به دختر کوچولو داد امّا دختر کوچولو صادقانه همان جوری که قول داده بود تمام شیرینی هایش را به پسرک داد.
همان شب دختر کوچولو با آرامش تمام خوابید ولی پسرک نمی توانست بخوابد چون به این فکر می کرد همان طوری که خودش بهترین تیله اش را یواشکی پنهان کرده بود شاید دختر هم همه ی شیرینی هایش را به او نداده ...
صداقت به سن،شغل و ثروت نیست،
به وجدان بیدار است.

ادامه مطلب
یکرنگی ...
یک رنگ باشیم حتی اگر در دنیایی زندگی می کنیم که ... مردمش برای پر رنگ شدن حاضرند که هزار رنگ باشند...


ادامه مطلب
شاد باشیم
شادترین مردم لزوما بهترین چیزها را ندارند بلکه بهترین استفاده را می کنند از هر چیز که سر راهشان قرار می گیرد ...

ادامه مطلب
وفادارترین مرد
از استادی بزرگ پرسیدند: وفادارترین مردی که دیده اید که بوده است؟
او پاسخ داد: جوانی که هنوز ازدواج نکرده بود و هنوز نمی دانست همسرش کیست و چه شکل و قیافه ای خواهد داشت امّا با وجود این هر گاه با دختری جوان برخورد می کرد شرم و حیا پیشه می کرد و ...

ادامه مطلب
خدایا، کمکم کن ...
زن پریشان با تلفن همراهش با خانه تماس گرفت. پرستار به او گفت که حال دخترش هر لحظه بدتر میشود. او جریان کلید اتومبیل را برای پرستار گفت. پرستار به او گفت که سعی کند با سنجاق سر در اتوموبیل را باز کند.
زن سریع سنجاق سرش را باز کرد، نگاهی به در انداخت و با ناراحتی گفت: “ولی من که بلد نیستم از این استفاده کنم.”
هوا داشت تاریک میشد و باران شدت گرفته بود. زن با وجود ناامیدی زانو زد و گفت: “خدایا کمکم کن!”
در همین لحظه مردی ژولیده با لباسهای کهنه به سویش آمد. زن یک لحظه با دیدن قیافه مرد ترسید و با خودش گفت: “خدای بزرگ، من از تو کمک خواستم آنوقت این مرد…!”
زبان زن از ترس بند آمده بود، مرد به او نزدیک شد و گفت: “خانم، مشکلی پیش آمده؟”
زن جواب داد: “بله، دخترم خیلی مریض است و من باید هرچه سریعتر به خانه برسم ولی کلید را داخل ماشین جا گذاشتهام و نمیتوانم درش را باز کنم.”
مرد از او پرسید که آیا سنجاق سر همراه دارد؟ و زن فورا سنجاق سرش را به او داد و مرد در عرض چند ثانیه در اتومبیل را باز کرد!
زن بار دیگر زانو زد و با صدای بلند گفت: “خدایا متشکرم!”
سپس رو به مرد کرد و گفت: “آقا متشکرم، شما مرد شریفی هستید!”
مرد سرش را برگرداند و گفت: “نه خانم، من مرد شریفی نیستم. من یک دزد اتومبیل بودم و همین امروز از زندان آزاد شده ام!!!”
خدا برای کمک به زن یک دزد فرستاده بود، آن هم یک دزد حرفهای!
زن آدرس شرکتش را به مرد داد و از او خواست که فردای آن روز حتما به دیدنش برود
فردای آن روز وقتی مرد ژولیده وارد دفتر رئیس شرکت شد، فکرش را هم نمیکرد که روزی به عنوان راننده مخصوص در آن شرکت بزرگ استخدام شود.
ادامه مطلب


