كسى به مدينه آمد، به پيغمبر صلى الله عليه و آله عرض كرد: من باغى به نام «فدك» دارم، مى خواهم آن را به شما هبه كنم.
پيغمبر اين باغ را براى خود نمى خواست. اگر قبول كرد؛ چون براى خودش برنداشت. به تمام فقراى مدينه اعلام كرد: من نان بخور و نميرى دارم، اين باغ در زندگى من اضافه است. اين باغ را بفروشيد و خرج خود را اداره كنيد.
مرد سند باغ فدك را به نام پيامبر صلى الله عليه و آله نوشت، امضا كرد و به ايشان داد. جبرئيل نازل شد، عرض كرد: خدا مى فرمايد: اين باغ نه ارث است، نه غنيمت جنگى، نه خمس، نه سهم امام و نه زكات. كسى دوست داشته، اين باغ را به تو بخشيده، من از تو مى خواهم اين فدك را به حضرت زهرا عليها السلام ببخشى.
پيغمبر صلى الله عليه و آله به اهل خانه فرمود: كسى از شما برود و فاطمه را صدا كند. حضرت زهرا عليها السلام را صدا كردند، آمد و رو به روى پدر نشست. فرمود: فاطمه جان! داستان اين است و خدا گفته است كه اين باغ را به تو بدهم.