جا به جايي هايي در لشكر انجام شده بود. در اين ميان، شيردل هم مسئوليتي را در گردان بهداري به عهده گرفت.
ادامه مطلب
خط آرام بود ،نه خمپاره ای ،نه تیرباری. این وضعیت برای جبهه های دیگه شاید زیاد دوراز انتظار نبود اما شلمچه
ادامه مطلب
بعد از عمليات محرم، دشمن به خاطر بازپس گيري مناطقي كه از دست داده بود، چند بار پاتك كرد كه با مقاومت خوب و جانانه بچهها روبرو شد و عقب نشيني كرد.
ادامه مطلب
سال 74 بود كه با بچه ها در منطقه كار مى كرديم. بيل مكانيكى را مقدارى از جاده خارج كرديم تا به آن طرفتر برويم ولى دستگاه خاموش شد. هر كارى كرديم، راه نيفتاد. گفتم حتماً گازوئيل تمام كرده. رفتيم كه از مقر گازوئيل بياوريم، در حالى كه ما رفته بوديم راننده دستگاه را كار مى اندازد و مى گويد كه با بيل آن دو سه تا بزنم تا بچه ها بيايند و همان جا را كه دستگاه مانده بود، مى كند. در همان اولين بيل پيكر يك شهيد نمايان مى شود.
دلم می خواست با یک مرد مذهبی که حتما جانباز باشد ازدواج کنم . گفتند آقای فضلی از بچه های انجمن است .سید و جانباز هم هست تا گفتیم خانم قاضی زاده خوشحال شد.گفتم مگه آقای فضلی جانبازه؟ جانبازی اش چند درصده؟ من یک تصور مبهم از آقا سید در ذهنم بود چون یکی دو بار گذرم به کار گزینی بیمارستان افتاده بود. گفتند یک پایش قطع شده و چند درصد از شنوایی اش هم از دست داده . گفتم نه به درد من نمی خوره. من می خوام دو تا پاش یا دو تا دستش قطع شده باشد یا قطع نخاع شده باشه. گفتند :تو ضعیفی نمی توانی از پسش بر بیای؟ گفتم یک پا که چیزی نیست احتیاج به کسی نداره . بلاخره با اصرار زیاد بچه ها قرار شد همدیگر را ببینیم و.............
عراقی ها آمدند بالای سر ما یکی از آنها آمد جلو که دستم را بگیرد دستم را کشیدم و گفتم تو نامحرمی. تا چند ساعت فکرم کار نمی کرد. فرار که نمی توانستم بکنم .بهترین اتفاق مرگ بود با هر انفجار خودم را بالا میکشیدم که ترکش به من بخورد دیگر هیچ چیز برایم مهم نبود.دعا کردم بمیرم. استغفار کردم .اشهدم را گفتم .
سید غروی یک شب برای عیادت بابا آمد خانهمان و موقع رفتن دم در، تقویمی از سازمان امل به من داد. گفت: هدیه است. آن وقت توجهی نکردم. اما شب در تنهایی همانطور که داشتم مینوشتم، چشمم رفت روی این تقویم. دیدم دوازده نقاشی دارد برای دوازده ماه که همهشان زیبایند. اما اسم و امضایی پای آنها نبود. یکی از نقاشیها زمینهای کاملاً سیاه داشت و وسط این سیاهی، شمع کوچکی میسوخت که نورش در مقابل این همه ظلمت خیلی کوچک بود. زیر این نقاشی به عربی شاعرانهای نوشته بود:
اگر تنها ترین تنها شوم باز خدا هست . او جانشین همه ی نداشتن هاست. نفرین و آفرین بی ثمر است. اگر روزی همه ی مردم گرگ های هار شوند و از آسمان بر سرم هول و کینه بارد! خداوند بزرگ ............................... تو مهربان جاودان آسیب ناپذیر من هستی ای پناهگاه ابدی تو می توانی جانشین همه بی پناهی ها شوی التماس دعا
ابتدا واکنش رادیو های بیگانه به این عملیات غرور آفرین:
ادامه مطلب
در اردوگاه اسرا به سر میبردیم .افسران عراقی وقتی بیکار می شدند به هر نحوی بچه ها را اذیت می کردند. بعد از ظهر یکی از روزها افسر ارشد اردوگاه اسرا را جمع کرد و بچه را مجبور کرد
ادامه مطلب