عراقی ها آمدند بالای سر ما یکی از آنها آمد جلو که دستم را بگیرد دستم را کشیدم و گفتم تو نامحرمی. تا چند ساعت فکرم کار نمی کرد. فرار که نمی توانستم بکنم .بهترین اتفاق مرگ بود با هر انفجار خودم را بالا میکشیدم که ترکش به من بخورد دیگر هیچ چیز برایم مهم نبود.دعا کردم بمیرم. استغفار کردم .اشهدم را گفتم .


اما یادم افتاد چند روز پیش نماز امام زمان نذر کرده بودم.روی زانوهایم نشستم و نذرم را ادا کردم. بعد از نماز آرام تر شده بودم. اما وقتی یاد نگاههای عراقی ها می افتادم بدنم می لرزید اما خودم را سپردم دست خدا و به او توکل کردم بعد از چند روز معصومه و حلیمه و مریم به سلول من آوردند. بعد از یه مدت می خواستیم به صلیب سرخ معرفی شویم .عراقی ها همش وعده وعید میدادند. به نگهبان گفتیم اگر ما را به اردوگاه نبرید اعتصاب غذا می کنیم. در این سه روز آرام بودیم .فکر کرده بودند منصرف شده ایم. سلول های دیگر می گفتند بچه ها بارها اعتصاب غذا کرده اند ولی فایده ای نداشته

است.مجبورشان کرده اند که اعتصابشان را بشکنند. مهلتشان که تمام شد مسئول زندان را خواستیم .گفتند باید صبر کنید ما نمی خواستیم صبر کنیم همه موافق بودیم با شروع اعتصاب غسل شهادت کردیم از زیر در بلند گفتیم

بسم ا.. الرحمن الرحیم ما چهار دختر ایرانی هستیم که نباید این جا باشیم از این لحظه اعتصاب غذای خود را شروع می کنیم .باید ما را بفرستید ایران یا به صلیب سرخ معرفی کنید. هر مسئله جانی و ناموسی که برای ما پیش بیاید .سازمان ملل مسئول هستند .17 روز در اعتصاب بودیم مریم به حالت غش افتاده بود معصومه و حلیمه داد می زدند

و یا حسین یا حسین می کردند من سر مریم را گذاشته بودم روی پایم آن قدر بی رمق شده بودیم که فریاد هایمان بیشتر به ناله شبیه بود بلاخره با پافشاری ما بعد از 17 روز افراد صلیب سرخ به دیدن ما آمدند از ما عکس فوری انداختند

یک برگ ابی و زرد دادند که ما به خانواده هایمان نامه بنوسیم و با پیروزی ما که به سختی بدست آمد ما را از زندان الرشید به اردوگاه اسرا منتقل کردند