سید غروی یک شب برای عیادت بابا آمد خانهمان و موقع رفتن دم در، تقویمی از سازمان امل به من داد. گفت: هدیه است. آن وقت توجهی نکردم. اما شب در تنهایی همانطور که داشتم مینوشتم، چشمم رفت روی این تقویم. دیدم دوازده نقاشی دارد برای دوازده ماه که همهشان زیبایند. اما اسم و امضایی پای آنها نبود. یکی از نقاشیها زمینهای کاملاً سیاه داشت و وسط این سیاهی، شمع کوچکی میسوخت که نورش در مقابل این همه ظلمت خیلی کوچک بود. زیر این نقاشی به عربی شاعرانهای نوشته بود:
«من ممکن است نتوانم این تاریکی را از بین ببرم، ولی با همین روشنایی کوچک فرق ظلمت و نور و حق و باطل را نشان میدهم و کسی که دنبال نور است، این نور هرچقدر کوچک باشد، در قلب او بزرگ خواهد بود». کسی که به دنبال نور است، کسی مثل من، آن شب تحت تأثیر این شعر و نقاشی خیلی گریه کردم. انگار این نور همه وجودم را فرا گرفته بود، اما نمیدانستم کی این را کشیده».
در اولین دیدار وقتی دیده بود مصطفی لبخند به لب دارد، خیلی جا خورده بود و باور نمیکرد او دکتر چمران باشد و وقتی فهمید نقاشی شمع را او کشیده است، بیشتر جا خورده بود و گفته بود: «شما که در جنگ و خون زندگی میکنید، مگر میشود؟ فکر نمیکنم شما بتوانید این قدر احساس داشته باشید». و اتفاق عجیبتر آن بود که دکتر تمام شعرها و نوشتههایش را از حفظ میخواند و اشک میریخت!
ازدواجشان، با مشکلات سختی همراه بود. همه مخالف بودند و یک حرف را میزدند: «تو دیوانه شدهای! این مرد بیست سال از تو بزرگتر است، ایرانی است! همهاش توی جنگ است! پول ندارد! همرنگ ما نیست، حتی شناسنامه هم ندارد!».
«با همه اینها مصطفی از طریق سید غروی مرا از خانوادهام خواستگاری کرد. گفتند: نه. آقای صدر دخالت کرد و گفت «من ضامن ایشانم. اگر دخترم بزرگ بود، دخترم را تقدیمش میکردم!» این حرف البته آن را تحت تأثیر قرار داد، اما اختلاف به قوت خودش باقی بود».
او مصمم بود با دکتر ازدواج کند. حتی با مخالفت پدر و مادرش، اما دکتر همیشه به او میگفت: «سعی کنید با محبت و مهربانی آنها را راضی کنید. من دوست ندارم با شما ازدواج کنم و قلب پدر و مادرتان ناراحت باشد».
او توانسته بود با هر زحمتی پدرش را راضی کند. روز عقدشان مثل همیشه به دبیرستان رفت و حتی دیرتر از مهمانان به مراسم رسید! دکتر به جای کادو عقد که رسم بود انگشتر باشد، شمع آورده بود!
مهریهاش قرآن کریم بود و تعهد از داماد که او را در راه تکامل و اهلبیت و اسلام هدایت کند.
بعداز دو ماه بعد از ازدواج، دوستش به او گفت: «غاده! در ازدواج تو یک چیز بالاخره برای من روشن نشد، تو از خواستگارهایت ایراد میگرفتی ... چطور دکتر را که سرش مو ندارد قبول کردی؟» و او دلخور شد و بحث کرد که «مصطفی کچل نیست! تو اشتباه میکنی!» ولی آن روز وقتی به خانه رسید و در را باز کرد و چشمش به مصطفی افتاد، شروع کرد به خندیدن. دکتر علت را پرسید، گفت: «مصطفی، تو کچلی؟ من نمیدانستم»، و آن وقت مصطفی هم شروع کرد به خندیدن.
و وقتی وسایل شخصیاش را داخل یک نایلون ریخت تا به خانه شوهرش برود، مادرش شوکه شد و میلرزید. با عصبانیت به دکتر گفت: «تو دخترم را دیوانه کردی! تو دخترم را جادو کردی تو ... باید طلاقش بدهی!» اما وقتی مادرش مریض شد، دکتر زیر بمباران اسراییل او را به بیروت رساند و یک هفتهای که در بیمارستان بستری بود، دکتر به غاده گفته بود: «شما باید بالای سر مادرتان بمانید، ولش نکنید، حتی شبها»، و مادر هر وقت بیدار میشد و میدید مصطفی آنجاست و به خاطر او اشک میریزد، از این همه محبت شرمنده میشد.
و بعدها به مصطفی گفت: «من اشتباه کردم این حرف را زدم. دیگر حرفم را پس گرفتم. باید خودش این کارها را برای شما انجام بدهد. چرا این قدر نازش میکنی»؛ چون روز خواستگاری به مصطفی گفته بود: «این دختر ... صبحها که از خواب بلند میشود، تا میرود صورتش را بشوید و مسواک بزند، کسانی تختش را مرتب کردهاند، لیوان شیرش را جلو اتاقش آوردهاند و قهوه آماده کردهاند ... شما نمیتوانید برایش مستخدم بیاورید ...».
و مصطفی گفته بود: «من نمیتوانم برایش مستخدم بیاورم، اما قول میدهم تا زندهام، وقتی بیدار شد، تختش را مرتب کنم و لیوان شیر و قهوه را روی سینی بیاورم دم تخت».
و تا شهید شد حتی در جبهه، این طور بود. و وقتی غاده اعتراض میکرد، میگفت: «من قول دادهام به مادرتان تا زنده هستم این کار را برای شما انجام بدهم».
خانهشان دو اتاق بود در یک مدرسه، با چهارصد یتیم به اضافه اینکه آنجا پایگاه سازمان امل هم بود. بچههای مدرسه با دکتر احساس یگانگی میکردند. شبها به چهار طبقه خوابگاه سر میزد و وقتی میآمد، گریه میکرد و میگفت: «ما به جای اینکه کمک کنیم اینها زیر سایه مادرشان بزرگ شوند، پراکنده شدهاند. خوابگاه مثل زندان است. من تحمل ندارم ببینم این بچهها در خوابگاه باشند».
حتی اولین عید بعد از ازدواجشان همراه غاده به خانهشان نرفت و وقتی علت را پرسید، مصطفی گفت: «الان عید است. خیلی از بچهها رفتهاند پیش خانوادههاشان. اینها که رفتهاند وقتی برگردند، برای این دویست سیصد نفری که در مدرسه ماندهاند، تعریف میکنند که چنین و چنان. من باید بمانم با این بچهها ناهار بخورم. سرگرمشان کنم که اینها هم چیزی برای تعریف کردن داشته باشند». گفت: «خب، چرا مامان برایمان غذا فرستاد و نخوردید؟ نان و پنیر و چای خوردید؟» گفت: «این غذای مدرسه نیست». گفت: «شما دیر آمدید، بچهها نمیدیدند شما چی خوردهاید». اشکش جاری شد و گفت: «خدا که میبیند».
مصطفی همه چیز را زیبا میدید. حتی وقتی توپها میآمد و در آسمان منفجر میشد، او میگفت: «ببین چه زیبا است!». و وقتی غاده اعتراض میکرد: «... آن طرف شهر را نگاه نمیکنید؟ ... وقتی مردم همه چیزشان را از دست دادهاند و خیلی خون ریخته. شما به من میگویید نگاه کنید چه زیبا؟!» و او با آرامش میخندید و میگفت: «شما جلال الهی را میبینی، سعی کن در عین جلال، جمال هم ببینی. اینها که میبینید، شهید دادهاند زندگیشان از بین رفته، دارید از زاویه جلال نگاه میکنید. این همه اتفاقهایی که افتاده، عین رحمت خدا برای آنها است که قلبشان متوجه خدا بشود. بعضی از دردها کثیف است. اما دردهایی که برای خداست، خیلی زیبا است».
آن روز مصطفی گفت: «ما داریم میرویم ایران». با بعضی شخصیتهای لبنانی بود. پرسیدم: «برمیگردید؟» گفت: «نمیدانم». بعد نامهاش آمد: «امام از من خواستهاند بمانم و من میمانم. در ایران ممکن است بیشتر بتوانم به مردم کمک کنم تا لبنان». و نامه دومش آمد که «بیا ایران».
جنگ کردستان که شروع شد، به ایران آمدم. دیدم مثل همیشه مصطفی در فرودگاه منتظرم نیست. برادرش آمده بود و گفت دکتر مسافرت است. آن شب تلویزیون تماشا میکردم. فارسی بلد نبودم ... احساس میکردم مسئلهای هست، اما کسانی که دورم بودند: میگفتند: «چیزی نیست مصطفی برمیگردد».
کسی را دنبالش فرستاده بود، رفت پاوه. آنجا از محاصره آزاد شده بود. مصطفی نبود. روز بعد که آمد، همان لباس جنگ تنش بود و خاکآلود. مصطفی به او گفت: «میخواهم در کردستان بمانم تا مسئله را ختم کنم و دنبالتان فرستادم؛ چون در تهران خانه نداریم و شما اینجا نزدیک من باشید، بهتر است».
»مصطفی بیشتر اوقات در عملیات بود و من بیشتر اوقات تنها. زبان فارسی که بلد نبودم. قدم میزدم تا بیاید ... در مریوان حتی جایی که بتوانم بخوابم، نداشتم. همهاش ارتش بود و پادگان نظامی و تعدادی خانههای نیمهساز که بیشتر اتاقک بود تا خانه. در این اتاقها روی خاک میخوابیدم. خیلی وقتها گرسنه میماندم و غذا هم اگر بود هندوانه و پنیر. خیلی سختی کشیدم ...».
وقتی مصطفی زخمی شد، به بیمارستان رفت. خوشحال بود که بعد از این همه سختی مدتی راحت میشود. اما مصطفی گفت: «نمیروم! من اگر بروم تهران، روحیه بچهها ضعیف میشود. اگر نمیتوانم در خط بجنگم، لااقل اینجا باشم. در سختیهایشان شریک باشم.» و غاده اگر میدانست مصطفی به عقب نمیاید، هیچوقت دعا نمیکرد زخمی شود و تیر به پایش بخورد.
«حتی حاضر نبود کولر روشن کند. اهواز خیلی گرم بود و پای مصطفی توی گچ. پوستش به خاطر گرما خورده شده بود و خون میآمد. اما میگفت: «چهطور کولر روشن کنم، وقتی بچهها در جبههها زیر گرما میجنگند؟»
»... غذایی نداشتیم ... خیلی ضعیف شده بود ... از دوستان خواستم یک زودپز برایم بیاورند و خودم هم رفتم شهر و مرغ خریدم که برای مصطفی سوپ درست کنم ... زودپز را چون گاز نداشتیم، بردم اتاق افسرهای ارتش. به ناصر گفتم: وقتی زودپز سوت زد، هرکس در اتاق بود، نیم ساعت بعد گاز را خاموش کند ... آن روز افسرها آنجا جلسه داشتند. من در طبقه بالا نماز میخواندم یکدفعه صدای انفجاری شنیدم. فکر کردیم توپ به ستاد خورده. افسرها از اتاق میدویدند بیرون. همه فکر میکردهاند اینها ترکش خوردهاند. بعد فهمیدم زودپز سوت نکشیده و وسط جلسه منفجر شده. اتفاق خندهدار و ناراحتکنندهای بود ... . برگشتم بالا و همانطور میخندیدم. گفتم: «مصطفی یک چیز به شما میگویم، ناراحت نمیشوید؟» گفت: نه. گفتم: «قول بدهید ناراحت نشوید». بعد تعریف کردم. مصطفی میخندید و میخندید. به من گفت: چه کردید جلوی افسرها؟ چرا اصرار داشتید به من سوپ بدهید؟ ببینید خدا چه کرد!».
و اما آن شب!
«آن شب قرار بود مصطفی تهران بماند. ... اما ناگهان در باز شد ... و مصطفی وارد شد. تعجب کردم ... مصطفی گفت: «امشب برگشتم به خاطر شما ...» شب رفتم بالا. مصطفی دراز کشیده بود ... گفت: «من فردا شهید میشوم». خیال کردم شوخی میکند. گفتم: «مگر شهادت دست شماست؟» گفت: «نه، من از خدا خواستم و میدانم به خواست من جواب میدهد. ولی من میخواهم شما رضایت بدهید. اگر رضایت ندهید، من شهید نمیشوم». خیلی این حرف برای من عجیب بود ... و آخر رضایتم گرفت. نامهای داد که وصیتش بود و گفت: «تا فردا باز نکنید» ...
فردا ... بچهها آمدند ما را ببرند بیمارستان. گفتند: «دکتر زخمی شده». من بیمارستان را میشناختم. وارد حیاط که شدیم، من دور زدم سمت سردخانه. ... وقتی جسدش را دیدم، گفتم: «اللهم تقبل منا هذا القربان» ... او را بغل کردم و خدا را قسم دادم به همین خون مصطفی به همین جسد مصطفی که به رفتن مصطفی، رحمتش را از این ملت نگیرد ... ».
بعد از شهادت مصطفی، از خانه دولتی بیرون آمد. همان زیرزمین دفتر نخستوزیری که مال مستخدمها بود و به اصرار غاده گرفته بود. «هیچ چیز جز لباس تنم نداشتم. حتی پول نداشتم خرج کنم ... کمی خانه مادر دکتر بودم ... هر شب را یک جا میخوابیدم و بیشتر در بهشت زهرا کنار قبر مصطفی. هر کس میخواهد جمعه را با فامیلش باشد و من میرفتم بهشت زهرا که مزاحم کسی نباشم ... شش ماه اینطور بود تا امام فهمیدند. خدمت امام که رفتیم، به من گفتند: «مصطفی برای دولت هم کار نکرد. هرچه کرد، به دستور مستقیم خودم بود و من مسئول شما هستم». بعد بنیاد شهید به من خانه داد. خانه هیچی نداشت. یکی از دوستان دکتر از خانه خودش برایم یک تشک چند بشقاب و ... آورد؛ تا توانستم با پدرم تماس بگیرم و پول برایم فرستادند».
دکتر چمران، از دنیا هیچ چیز نداشت. اما او احساس میکرد آنچه به او داد، یک دنیاست. »یادم هست یک بار که از ایران میآمدم، در فرودگاه بیروت یک افسر مسیحی لبنانی با درجه بالا وقتی پاسپورتم را که به نام «غاده چمران» بود، دید. پرسید: «نسبتی با چمران داری؟» گفتم: «خانمش هستم». خیلی تحت تأثیر قرار گرفت. گفت: «او دشمن ما بود. با ما جنگید، ولی مرد شریفی بود». بعد آمد بیرون دنبالم، گفت: «ماشین نیامده برای شما؟» گفتم: «مهم نیست». خندید و گفت: «درست است. تو زن چمران هستی!»
حقوقش را به بچهها میداد. میگفت: «دوست دارم از دنیا بروم و هیچ نداشته باشم جز چند متر قبر، و اگر این را هم یک جور نداشته باشم، بهتر است».