من كه نخستين شخصيت اين قوم ابوبكر را شايسته ميدان خود نمىشمردم در كنار جمعى فرومايه قرار گرفتم ولى باز هم به حوادث تسليم شدم و با اصحاب شورا در نشيب و فراز همگامى كردم.
يكى به سوى دوست خود خزيد و ديگرى داماد خود را به سوى خود كشيد و بالأخره پاى هوا و هوس به ميان آمد و هماى خلافت بر سر عثمان سايه افكند.
او با غرور و خودپسندى بر پاى خاست و بنىاميه نيز به هوايش از جاى جستند و به جان بيت المال افتادند!!
هم چون شترى كه علفهاى بهارى را آگنده دهان بلع مىكند، اين قوم دهان از مال خدا و خون بندگان خدا آگنده بودند و همى خواستند جهان را يك باره فرو بلعند، تا عاقبت رشتههايش از هم گسيخت و كردار ناهنجارش روز را در چشمش سياه و روزگار را بر وى تباه ساخت.
در اين هنگام ازدحام مردم هم چون يال كفتار به سوى من تكان خورد و از چهار جانب مرا چنان در ميان فشردند كه دو پهلويم درد گرفت و همى ترسيدم پسران پيغمبر حسن و حسين در زير پاى مردم لگدمال شوند.

