مناجات آیت الله شفتی
یکی از همسایه های آیت الله سید محمد باقر شفتی میگوید:
در اصفهان رسم بر این بود که دو ساعت قبل از اذان صبح در حمامها را باز میکردند. یک شب که به حمام میرفتم، از پشت دیوار منزل سید صدای مناجات به گوشم رسید. کنجکاو شدم و جلوتر رفتم. گوش کردم و شنیدم سید با گریه و ندبه میگوید: الهی! ایخیب مثلک مثلی؟ آیا خدایی چون تو، بندهای مثل من را از رحمت خود محروم میگرداند؟
رفتم به حمام و برگشتم، مدت حمام من دو ساعت طول کشید. هنوز اذان صبح نشده بود. باز صدای ضجه و ناله سید به دعا و استغاثه بلند بود. (1)
1) انیس اللیل در شرح دعای کمیل / ص 24و 25.
ادامه مطلب
عامل عابد
شب باران تندی میبارید. وقت نماز مغرب و عشاء بود. رفتیم داخل چادر برای خواندن نماز. بین دو نماز یکی از بچه ها گفت که نمازهای مستحبی و نوافل را در حین راه رفتن هم میشود خواند، هنگام نگهبانی، وقت رزم شبانه و...
البته بچه های جبهه بیشترشان اهل تهجد و نماز شب بودند و این از چهره شان، از اخلاص شان در کار، از برخورد و رفتارشان هم مشخص بود.
دو شب قبل که نگهبان بودم. یکی از بچه ها را در تاریکی شب دیدم که نرم نرمک و آهسته از سنگر زد بیرون و وضو گرفت و باز آرام و بی صدا به سنگر برگشت. میدانستم که برای نماز شب بلند شده است. از بیرون سنگر نجوا و زمزمه عاشقانه اش را می شنیدم. آرام نشستم کنار سنگر، هم برای نگهبانی، هم به امید ثواب از زمزمه های آن عابد عاشق. (1)
1) حرمان هور / ص 46
ادامه مطلب
نیایش امام محمد باقر علیه السلام
امام صادق علیه السلام در مورد عبادت پدرش امام باقر علیه السلام میفرماید:
همیشه بستر پدرم را پهن میکردم و انتظار میکشیدم تا بیاید.
یک شب آمدن پدرم به بستر به تاخیر افتاد. به دنبال ایشان به مسجد رفتم. هیچکس در مسجد نبود. پدرم را دیدم در گوشهای از مسجد به سجده رفته و با حالت گریه و انابه استغاثه میکند. گوش دادم و شنیدم که میگوید:
پروردگارا! تو منزه و ستودهای. ای معبود من! از روی تعبد و بندگی تو را ستایش میکنم. کردار و عباداتم کم است. پس تو خود آن را بر من دو چنان کن.
افلج میگوید:
امام باقر علیه السلام در مراسم حج پس از طواف در کنار مقام ابراهیم علیه السلام به نماز ایستاد. پس از نماز، وقتی سر از سجده بلند کرد، دیدم پیشانی امام از بسیاری اشک، خیس شده است. (1)
1) زندگی و سیمای امام باقر علیه السلام / ص 45 و 46
ادامه مطلب
ساعت پدرم هنوز شب ها زنگش به صدا در میآید
پدرم، شهید مطهری، همیشه مقید به نماز شب بود. شبی که پدرم به شهادت رسید، وقتی به خانه برگشتم، ساعت نزدیک 2 نیمه شب بود که صدای زنگ ساعتش به صدا در آمد. همه از خواب برخاستیم. انتظار داشتیم باز صدای ناله های محزون پدر را بشنویم، ولی خبری نشد. بلند شدیم و با یاد او ایستادیم به نماز، با چشمهایی گریان و قلبی پر از درد.
ساعت پدرم هنوز شبها زنگش به صدا در میآید، بی حضور پدر، اما با یاد پدر. (1)
1) پیشانی و خاک به نقل از علی مطهری
ادامه مطلب