داستان پند آموز . سخنان بزرگان..دینی تاریخی .
خداوند با من هست
قونشوموزدا بیر قز یامان آغلادی
دوست دشمنین اورگینی داغلادی
آنام اولوب  گوزدن توکن یاشینان
قارداشداری قاچدی اونون یانینان
یاش دییردی قانیدی او یاناخ دا
نور ساچردی آنا یاتان اوتاقدا
ملاکلر صف باغلیب حیطدا
آغلییللار بو ساعته بو واقتا
سوزو درین اوزو گلین تکیدی
آخ آناسز قزا نجه چتیندی
آنا کوچون یولا سالا زورو یوخ
تابوتوندان آیرلماغدان چتین یوخ
گلدی علی ایکی غنچا قارشندا
قوجالبدی یاشل جاوان یاشندا
آنجاق قالب چخا جانی یاشندان
آیری دوشوب یارالی یولداشنان
 
ترجمه
ناگهان دختری از همسایه ها چنان گریه ای سر داد که دل دوست و دشمن را سوزاند
بچه ها با چشم گریان از ان منزل دور می شدند از اتاقی که مادرشان در انجا ارمیده بود نور می تابید وفرشتگان به استقبالش صف بسته بودند
بی مادری برای دختر بسیار دردی عمیق بود و طاقت بدرقه ی کوچ مادر را نداشت آه جدایی از تابوتت چقدر سخت است مادر
علی (ع) با دو غنچه ی پریشانش (حسنین) وارد منزل شد آه علی در اوج جوانی چقدریر و شکسته شدی
چیزی نمانده جدایی از یار زخمی جانش را بگیرد.
 

ادامه مطلب

 
[ چهارشنبه 28 مرداد 1394  ] [ 6:45 PM ] [ عابدین شیخ ] [ نظرات 0 ]
آچیرام دفتریمی هر گجه سنن یازیرام    
 سیلیرم یازدیغیمی بیرده تازاشتان یازیرام  
 ایندی یازسا سنه هرکس سوگی محبت ناغیلین  
من بو کهنه شعری غزلی دونن دن یازیرام  
هر شب دفترم را باز کرده از تو می نویسم
نوشته ام را هر بار پاک کرده و باز از نو می نویسم
حال اگر برایت شعر می نویسد کسی به او بگو
من این شعر کهنه را از دیروز می نویسم
 
 

ادامه مطلب

 
[ چهارشنبه 28 مرداد 1394  ] [ 6:45 PM ] [ عابدین شیخ ] [ نظرات 0 ]
سیاحت
 
سؤیود آغاجی گؤزلدیر
 
فقط قاتاریمیز
 
سون دایاناجاغا چاتدیغی زامان
 
من دره اولماغی
 
سؤیود اولماقدان
 
اوستون توتورام
 
سیاحت
 
 
 
درخت تبریزی زیباست
 
فقط قطارمان
 
هنگام رسیدن به ایستگاه آخر
 
من دره شدن را
 
از درخت تبریزی شدن
 
بهتر می‌دانم
 
 
 
 

ادامه مطلب

 
[ چهارشنبه 28 مرداد 1394  ] [ 6:45 PM ] [ عابدین شیخ ] [ نظرات 0 ]
 
چکیر وارلیغیمی دارا گوزلری
آپاریر روحومو هارا گوزلرین
قارا بیر محبس دیر قارا گوزلرین
بوراخ گوزلرینین حبسیندن منی
ترجمه
چشمانت هستی ام را به دار می کشند
روحم را تا کجا می برند چشمانت
زندان تاریکیست سیه چشمانت
از محبس چشمانت رهایم کن
 

ادامه مطلب

 
[ چهارشنبه 28 مرداد 1394  ] [ 6:44 PM ] [ عابدین شیخ ] [ نظرات 0 ]
قوش و بولود
 
قوشچو عمی!
 
بیزیم قوشوموزدا وار
 
آغاجیمیزدا
 
سن بیزه بولود وئر ساده‌جه
 
یوز پارالیق
 
 
 
پرنده و ابر
 
عمو شکارچی!
 
ما پرنده داریم
 
درخت هم داریم
 
تو فقط به ما ابر بده
 
صد پاره
 

ادامه مطلب

 
[ چهارشنبه 28 مرداد 1394  ] [ 6:44 PM ] [ عابدین شیخ ] [ نظرات 0 ]
1: آیدان آری، گوندن دورو اوزون وار
ایکی تیله شراب ایچره گؤزون وار
اؤلدور منی، گینه ده بیر سؤزون وار؟!
 
                 جان یارانیب سنه قوربان اولا دا!
                 دونیاده می اولار بیر زات قالا دا؟!
 
 
2: بارماغیندا او قوش نه خوش اوتوروب
دومدوگونده بیر بالا گول گؤتوروب
بالا گولو، سن گوله پای گتیریب
 
             بزه یه جک ساچین «افشار» او گول له  
             آی تروریست! آی هر گؤزون بیر گولله!
 
*******************************************
ترجمه:
 
1: صورتی روشنتر از ماه و زلالتر از آفتاب داری
چشم هایت دو تیله ی غوطه ور در شرابند
مرا بُکش، آیا باز حرف دیگری داری؟
 
        خب جان آفریده شده که قربانی جانان شود
    اصلا مگر چیزی در این دنیا جاودانه می ماند؟
 
 
2: روی انگشتت آن پرنده کوچک چه زیبا جا خوش کرده
و در منقارش غنچه ی کوچکی دارد
آن غنچه هدیه ایست برای تو
 
     با آن گل «افشار» گیسویت را خواهد آراست   
 
  آی تروریست! هر چشمت فشنگی بر قلب من است
 
 
شعر: عیسی قاسم پور «افشار»

ادامه مطلب

 
[ چهارشنبه 28 مرداد 1394  ] [ 6:44 PM ] [ عابدین شیخ ] [ نظرات 0 ]
سئو گیلیم ، عشق اولماسا وارلیق بوتون افسانه دیر
 
عشقیده ن محروم اولان انسانلیغا بیگانه دیر
 
سئوگی دیر یالنیز محبت دیر حیاتین جوهری
 
بیر کونول کی عشق ذوقین دویماسا ، غمخانه دیر...
 
ترجمه:
 
عشق من اگر عشق نباشد هستی افشانه ای بیش نیست
 
کسی که از عشق محروم باشد ، با انسانیت بیگانه است
 
فقط عشق و محبت جوهر حیات هستند
 
دلی که عشق را درک نکند ، غمخانه است...
 
•.•.•.•.•.•.•  شعرهای عاشقانه ترکی با ترجمه فارسی  •.•.•.•.•.•.•
 
چکیر وارلیغیمی دارا گوزلری
 
آپاریر روحومو هارا گوزلرین
 
قارا بیر محبس دیر قارا  گوزلرین
 
بوراخ گوزلرینین حبسیندن منی...
 
ترجمه :
 
چشمانت هستی ام را به دار می  کشند
 
روحم را تا کجا می برند چشمانت
 
زندان تاریکیست سیه چشمانت
 
از محبس چشمانت رهایم کن...

ادامه مطلب

 
[ چهارشنبه 28 مرداد 1394  ] [ 6:43 PM ] [ عابدین شیخ ] [ نظرات 0 ]
 
 
انسانلار
 
نه قدر سئویرم او انسانلاری
 
او انسانلارکی، شکیل‌لرین
 
رنگلی، سورتولموش دونیاسیندا
 
تویوقلار، دووشانلار و کؤپک لرله برابر
 
یاشایان انسانلارا بنزه ییرلر
 
 
 
انسان ها
 
چقدر دوست دارم آن انسان ها را
 
انسان هایی که در دنیای رنگارنگ
 
و بی رنگ عکس‌ها
 
همسان با مرغ‌ها، خرگوش‌ها و سگ‌ها
 
به انسان‌هایی که
 
زندگی می کنند شبیه‌اند
 
 
 
هجرت(1)
 
داملارا باخان پنجره‌سیندن
 
لیمان گؤرونوردو
 
و کیلیسا زنگ‌لری
 
دورمادان چالیردی بوتون گونو.
 
قاتار سسی دویولوردو یاتاغیندان
 
آرا بیر
 
و گئجه لری
 
بیرده قیز سئومه‌یه باشلامیشدی
 
اوز به اوز ائودن
 
بئله اولان حالدا
 
بو شَهَری قویوب
 
باشقا شَهَره گئتدی
 
 
 
هجرت(1)
 
از پنجره‌ی مشرف به پشت بام‌ها
 
بندر دیده می‌شد
 
و زنگ‌های کلیسا
 
بی وقفه تمام روز می نواخت
 
صدای قطار در خوابگاهش حس می‌شد
 
یکی در میان
 
و در شب‌ها
 
دختر نیز مشغول عشق ورزی بود
 
از خانه‌ی روبرویی
 
با این حال
 
شهرش را رها کرده
 
 به شهر دیگری رفت
 
 
 
 
 
قوش و بولود
 
قوشچو عمی!
 
بیزیم قوشوموزدا وار
 
آغاجیمیزدا
 
سن بیزه بولود وئر ساده‌جه
 
یوز پارالیق
 
 
 
پرنده و ابر
 
عمو شکارچی!
 
ما پرنده داریم
 
درخت هم داریم
 
تو فقط به ما ابر بده
 
صد پاره
 
 
 
 
 
سیاحت
 
سؤیود آغاجی گؤزلدیر
 
فقط قاتاریمیز
 
سون دایاناجاغا چاتدیغی زامان
 
من دره اولماغی
 
سؤیود اولماقدان
 
اوستون توتورام
 
سیاحت
 
 
 
درخت تبریزی زیباست
 
فقط قطارمان
 
هنگام رسیدن به ایستگاه آخر
 
من دره شدن را
 
از درخت تبریزی شدن
 
بهتر می‌دانم
 
 
 
 
 
کاشان
 
جمهوریت ائوینده
 
نه گؤزل بیر گئجه‌یدی!
 
سَحَره یاخین یاغیش یاغدی.
 
گونش دوغدو، اوفق قانا بویاندی،
 
شوربام گلدی، ایستی – ایستی،
 
یوک ماشینی قاپیمیزدا دایاندی
 
قارنیم توخ،
 
اینیم شیک
 
وئر الینی آدیرنه شَهَری.
 
 
 
 
 
کاشان
 
در ساختمان حزب جمهوری
 
چه شب زیبایی بود
 
هنگام صبح باران بارید
 
خورشید برآمد، افق سرخ شد
 
صبحانه ام گرم ِ گرم رسید
 
ماشین باری کنار در ایستاد
 
شکمم سیر
 
لباسم شیک
 
دستت را به من بده آدرنا
 
 

ادامه مطلب

 
[ چهارشنبه 28 مرداد 1394  ] [ 6:40 PM ] [ عابدین شیخ ] [ نظرات 0 ]
 
داستان تاریخی اعدام بابک خرمدین 
روز قبل از اعدام،خلیفه با بزرگان دربارش مشورت کرد که چگونه بابک را درشهر بگرداند و به مردم نشان بدهد تا همه بتوانند وی را ببینند.
 
بنا بر نظر یکی از درباریان قرار برآن شد که وی را سوار بر پیلی کرده در شهر بگردانند.
 
پیل را با حنا رنگ کردند و نقش و نگار برآن زدند؛ و بابک را در رختی زنانه و بسیارزننده و تحقیرکننده برآن نشاندند و درشهر به گردش درآوردند.
 
پس ازآن مراسم اعدام بابک با سروصدای بسیار زیاد با حضور شخص خلیفه برفراز سکوی مخصوصی که برای این کار دربیرون شهر تهیه شده بود، برگزار شد.
 
برای آنکه همه‌ی مردم بشنوند ....
که اکنون دژخیم به بابک نزدیک میشود و دقایقی دیگر بابک اعدام خواهد شد، چندین جارچی در اطراف و اکناف با صدای بلند بانگ میزدند نَوَد نَوَد این اسمِ دژخیم بود و همه اورا میشناختند .
ابن الجوزی مینویسد که وقتی بابک را برای اعدام بردند خلیفه درکنارش نشست و به او گفت: تو که اینهمه استواری نشان میدادی اکنون خواهیم دید که طاقتت دربرابر مرگ چند است!
 
بابک گفت: خواهید دید.
 
چون یک دست بابک را به شمشیر زدند، بابک با خونی که از بازویش فوران میکرد صورتش را رنگین کرد. خلیفه ازاوپرسید: چرا چنین کردی؟ بابک گفت: وقتی دستهایم را قطع کنند خونهای بدنم خارج میشود و چهره‌ام زرد میشود، و تو خواهی پنداشت که رنگ رویم از ترسِ مرگ زرد شده است.. چهره‌ام را خونین کردم تا زردیش دیده نشود .
 
به این ترتیب دستها و پاهای بابک را بریدند . چون بابک برزمین درغلتید، خلیفه دستور داد شکمش را بدرد... پس از ساعاتی که این حالت بربابک گذشت، دستور داد سرش را از تن جدا کند.
پس ازآن چوبه‌ی داری در میدان شهر سامرا افراشتند و لاشه‌ی بابک را بردار زدند، و سرش را خلیفه به خراسان فرستاد .
 
 
آخرین گفتار بابک چنین بوده است :
تو ای معتصم خیال مکن که با کشتن من فریاد استقلال طلبی ایرانیان را خاموش خواهی کرد من لرزه ای بر ارکان حکومت عرب انداخته ام که دیر یا زود آن را سرنگون خواهد نمود ..
 
تو اکنون که مرا تکه تکه میکنی هزاران بابک در شمال و شرق و غرب ایران ظهور خواهد کرد و قدرت پوشالی شما پاسداران جهل و ستم را از میان بر خواهد داشت !
 
این را بدان که ایرانی هرگز زیر بار زور و ستم نخواهد رفت و سلطه بیگانگان را تحمل نخواهد کرد من درسی به جوانان ایران داده ام که هرگز آنرا فراموش نخواهند کرد .
 
من مردانگی و درس مبارزه را به جوانان ایران آموختم و هم اکنون که جلاد تو شمشیرش را برای بریدن دست و پاهای من تیز میکند صدها ایرانی با خون بجوش آمده آماده طغیان هستند مازیار هنوز مبارزه میکند و صدها بابک و مازیار دیگر آماده اند تا مردانه برخیزند و میهن گرامی را از دست متجاوزان و یوغ اعراب بدوی و مردم فریب برهانند .
 
اما تو ای افشین . . . در انتظار
و بدینسان نخست دست چپ بابک بریده شد و سپس دست راست او و بعد پاهایش و در نهایت دو خنجر در میان دنده هایش فرو رفت و آخرین سخنی که بابک با فریادی بلند بر زبان آورد این بود :
" پاینده ایران "
 
روز اعدام بابک خرمدین و تکه تکه کردن بدنش در تاریخ 2 صفر سال 223 هجری قمری انجام گرفت که مسعودی در کتاب مشهور مروج الذهب این تاریخ را برای ایرانیان بسیار مهم دانسته است اعدام بابک چنان واقعه‌ی مهمی تلقی شد که محل اعدامش تا چند قرن دیگر بنام خشبه‌ی بابک یعنی چوبه‌ی دار بابک در شهرِ سامرا که در زمان اعدام بابک پایتخت دولت عباسی بود شهرت همگانی داشت و یکی از نقاط مهم و دیدنی شهر تلقی میشد
 
برادر بابک یعنی آذین را نیز خلیفه به بغداد فرستاد و به نایبش در بغداد دستور نوشت که اورا مثل بابک اعدام کند.
 
طبری مینویسد که وقتی دژخیمْ دستها و پاهای برادر بابک را می‌بُرید، او نه واکنشی از خودش بروز میداد و نه فریادی برمی‌آورد. جسد این مرد را نیز در بغداد بردار کردند.
 
 
معتصم خلیفه عباسی، چنانکه نظام الملک در سیاست نامه خود می نویسد به شکرانه آنکه سه سردار مبارز ایرانی، بابک ، مازیار وافشین رو که هر سه آنها به حیله اسیر شده بودند به دار آویخته بود،مجلس ضیافتی ترتیب داده بود که در طول آن 3 بار پیاپی مجلس را ترک گفت و هربار ساعتی بعد برمی گشت.
 
در بار سوم در پاسخ حاضران که جویای علت این غیبت ها شده بودند فاش کرد که در هر بار به یکی از دختران پدر کشته این سه سردار تجاوز کرده است، و حاضران با او از این بابت به نماز ایستادند و خداوند را شکر گفتند. (تولدی دیگر-شجاع الدین شفا).

ادامه مطلب

 
[ دوشنبه 19 مرداد 1394  ] [ 10:32 PM ] [ عابدین شیخ ] [ نظرات 0 ]
بخشندگی کورش کبیر  
Image result for ‫عکس نقاشی از بخشنده بودن کوروش کبیر‬‎
 
 
روزی که کوروش وارد شهر صور شد یکی از برجسته ترین کمانداران سرزمین فینیقیه (که صور از شهرهای آن بود) تصمیم گرفت که کوروش را به قتل برساند. آن مرد به اسم "ارتب" خوانده می شد و برادرش در یکی از جنگ ها به دست سربازان کوروش به قتل رسیده بود. کوروش در آن روز به طور رسمی وارد صور شده بود و پیشاپیش او، به رسم آن زمان ارابه آفتاب را به حرکت در می آوردند و ارابه آفتاب حامل شکل خورشید بود و شانزده اسب سفید رنگ که چهار به چهار به ارابه بسته بودند آن را می کشید و مردم از تماشای زینت اسب ها سیر نمی شدند ...
 
 
هیچ کس سوار ارابه آفتاب نمی شد و حتی خود کوروش هم قدم در ارابه نمی گذاشت و بعد از ارابه آفتاب کوروش سوار بر اسب می آمد. از آنجا که پادشاه ایران ریش بلند داشت و در اعیاد و روزهای مراسم رسمی، موی ریش و سرش را مجعد می کردند و با جواهر می آراستند. کوروش به طوری که افلاطون و هرودوت و گزنفون و دیگران نوشته اند علاقه به تجمل نداشت و در زندگی خصوصی از تجمل پرهیز می کرد، ولی می دانست که در تشریفات رسمی باید تجمل داشته باشد تا اینکه آن دسته از مردم که دارای قوه فهم زیاد نیستند تحت تاثیر تجمل وی قرار بگیرند. در آن روز کوروش، از جواهر می درخشید و اسبش هم روپوش مرصع داشت و به سوی معبد "بعل" خدای بزرگ صور می رفت و رسم کوروش این بود که هر زمان به طور رسمی وارد یکی از شهرهای امپراطوری ایران(که سکنه آن بت پرست بودند) می گردید، اول به معبد خدای بزرگ آن شهر می رفت تا اینکه سکنه محلی بدانند که وی کیش و آیین آنها را محترم می شمارد.
 
در حالی که کوروش سوار بر اسب به سوی معبد می رفت، "ارتب" تیرانداز برجسته فینیقی وسط شاخه های انبوه یک درخت انتظار نزدیک شدن کوروش را می کشید!
 
در صور، مردم می دانستند که تیر ارتب خطا نمی کند و نیروی مچ و بازوی او هنگام کشیدن زه کمان به قدری زیاد است که وقتی تیر رها شد از فاصله نزدیک، تا انتهای پیکان در بدن فرو می رود. در آن روز ارتب یک تیر سه شعبه را که دارای سه پیکان بود بر کمان نهاده انتظار نزدیک شدن موسس سلسله هخامنشی را می کشید و همین که کوروش نزدیک گردید، گلوی او را هدف ساخت و زه کمان را بعد از کشیدن رها کرد. صدای رها شدن زه، به گوش همه رسید و تمام سرها متوجه درختی شد که ارتب روی یکی از شاخه های آن نشسته بود. در همان لحظه که صدای رها شدن تیر در فضا پیچید، اسب کوروش سر سم رفت. اگر اسب در همان لحظه سر سم نمی رفت تیر سه شعبه به گلوی کوروش اصابت می کرد و او را به قتل می رسانید. کوروش بر اثر سر سم رفتن اسب پیاده شد و افراد گارد جاوید که عقب او بودند وی را احاطه کردند و سینه های خویش را سپر نمودند که مبادا تیر دیگر به سویش پرتاب شود، چون بر اثر شنیدن صدای زه و سفیر عبور تیر، فهمیدند که نسبت به کوروش سوءقصد شده است و بعد از این که وی را سالم دیدند خوشوقت گردیدند، زیرا تصور می نمودند که کوروش به علت آنکه تیر خورده به زمین افتاده است.
 
در حالی که عده ای از افراد گارد جاوید کوروش را احاطه کردند، عده ای دیگر از آنها درخت را احاطه کردند و ارتب را از آن فرود آوردند و دست هایش را بستند...
 
کوروش بعد از اینکه از اسم و رسم سوءقصد کننده مطلع گردید گفت که او را نگاه دارند تا اینکه بعد مجازاتش را تعیین نماید و اسب خود را که سبب نجاتش از مرگ شده بود مورد نوازش قرار داد و سوار شد و راه معبد را پبش گرفت و در آن معبد که عمارتی عظیم و دارای هفت طبقه بود مقابل مجسمه بعل به احترام ایستاد. کوروش بعد از مراجعت از معبد، امر کرد که ارتب را نزد او بیاورند و از وی پرسید برای چه به طرف من تیر انداختی و می خواستی مرا به قتل برسانی؟
 
  
 
ارتب جواب داد ای پادشاه چون سربازان تو برادر مرا کشتند من می خواستم انتقام خون برادرم را بگیرم و یقین داشتم که تو را خواهم کشت، زیرا تیر من خطا نمی کند و من یک تیر سه شعبه را به سوی تو رها کردم، ولی همین که تیر من از کمان جدا شد، اسب تو به رو درآمد و اینک می دانم که تو مورد حمایت خدای بعل و سایر خدایان هستی و اگر می دانستم تو از طرف بعل و خدایان دیگر مورد حمایت قرار گرفته ای نسبت به تو سوءقصد نمی کردم و به طرف تو تیر پرتاب نمی نمودم!
 
کوروش گفت در قانون نوشته شده که اگر کسی سوءقصد کند و سوءقصد کننده به مقصود نرسد دستی که با آن می خواسته سوءقصد نماید باید مقطوع گردد. اما من فکر می کنم که هنگامی که به طرف من تیر انداختی با هر دو دست مبادرت به سوءقصد کردی و با یک دست کمان را نگاه داشتی و با دست دیگر زه را کشیدی. ارتب گفت همین طور است. کوروش گفت هر دو دست در سوءقصد گناهکار است و من اگر بخواهم تو را مجازات نمایم باید دستور بدهم که دو دستت را قطع نمایند ولی اگر دو دستت قطع شود دیگر نخواهی توانست نان خود را تحصیل نمایی، این است که من از مجازات تو صرفنظر می کنم.
 
ارتب که نمی توانست باور کند پادشاه ایران از مجازاتش گذشته، گفت ای پادشاه آیا مرا به قتل نخواهی رساند؟ کوروش گفت : نه. ارتب گفت ای پادشاه آیا تو دست های مرا نخواهی برید؟ کوروش گفت: نه. ارتب گفت من شنیده بودم که تو هیچ جنایت را بدون مجازات نمی گذاری و اگر یکی از اتباع تو را به قتل برسانند، به طور حتم قاتل را خواهی کشت و اگر او را مجروح نمایند ضارب را به قصاص خواهی رسانید. کوروش گفت همین طور است. ارتب پرسید پس چرا از مجازات من صرفنظر کرده ای در صورتی که من می خواستم خودت را به قتل برسانم؟ پادشاه ایران گفت: برای اینکه من می توانم از حق خود صرفنظر کنم، ولی نمی توانم از حق یکی از اتباع خود صرفنظر نمایم چون در آن صورت مردی ستمگر خواهم شد.
 
ارتب گفت به راستی که بزرگی و پادشاهی به تو برازنده است و من از امروز به بعد آرزویی ندارم جز این که به تو خدمت کنم و بتوانم به وسیله خدمات خود واقعه امروز را جبران نمایم. کوروش گفت من می گویم تو را وارد خدمت کنند.
 
از آن روز به بعد ارتب در سفر و حضر پیوسته با کوروش بود و می خواست که فرصتی به دست آورد و جان خود را در راه کوروش فدا نماید ولی آن را به دست نمی آورد. در آخرین جنگ کوروش که جنگ او با قبایل مسقند بود نیز ارتب حضور داشت و کنار کوروش می جنگید و بعد از آنکه موسس سلسله هخامنشی(کوروش بزرگ) به قتل رسید، ارتب بود که با ابراز شهامت زیاد جسد کوروش را از میدان جنگ بدر برد و اگر دلیری او به کار نمی افتاد شاید جسد موسس سلسله هخامنشی از مسقند خارج نمی شد و آنها نسبت به آن جسد بی احترامی می کردند، ولی ارتب جسد را از میدان جنگ بدر برد و با جنازه کوروش به پاسارگاد رفت و روزی که جسد کوروش در قبرستان گذاشته شد، کنار قبر با کارد از بالای سینه تا زیر شکم خود را شکافت و افتاد و قبل از اینکه جان بسپارد گفت : بعد از کوروش زندگی برای من ارزش ندارد. 
 
کوروش بزرگ یا کوروش کبیر(۵۷۶-۵۲۹ پیش از میلاد)، نخستین پادشاه و بنیان‌گذار دودمان هخامنشی است. شاه پارسی پادشاهی انسان دوست بود و از صفات و خدمات او بخشندگی‌، بنیان گذاری حقوق بشر، پایه‌گذاری نخستین امپراتوری چند ملیتی و بزرگ جهان، آزاد کردن برده‌ها و بندیان، احترام به دین‌ها و کیش‌های گوناگون، گسترش تمدن و... شناخته شده‌ است.
 
 
 
 

ادامه مطلب

 
[ دوشنبه 19 مرداد 1394  ] [ 10:31 PM ] [ عابدین شیخ ] [ نظرات 0 ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.

تعداد کل صفحات : 9 ::      1   2   3   4   5   6   7   8   9  

درباره وبلاگ

نويسنده