مدينه منوره/ سال 1389
مرد سياه پوست مثل من آمده تمتع. قد بلند است و لاغر و پوست تنش مو نمي زند با شب. هتل كناري ما در يك مسافرخانه تنگ و نمور، ساكن اند؛ كم هزينه ترين حجاج! اهل ساحل عاج است و مثل بلبل فارسي صحبت مي كند. طلبه حوزه علميه قم بوده، چند سالي.يعني كه دانشجوي فيضيه. روي كارت ترددش نوشته «منصور الحاج» گرم مي گيرم با او. از بدبختي ها و آوارگي ها و بي غذايي ها و كمبود دارو و قحطي و سيل و بي خانماني در آفريقا مي گويد. مي گويد؛ «براي ما در آفريقا هنوز شعب ابوطالب است». مي پرسم؛ چه كسي مقصر است؟ مي گويد؛ «هم غرب و هم حاكمان خودمان. به خاطر زد و بند، از جيب ما مي زنند و مي دهند به سران غرب. ما بايد گرسنه باشيم تا بلكه فلان نامرد، پول نامزدي اش در انتخابات فرانسه دربيايد». مي گويم؛ چطور همچين چيزي ممكن است؟ جواب مي دهد؛ «در عمده كشورهاي آفريقايي، سران حكومت، براي اينكه ادامه داشته باشد حكومت شان، به استعمارگران هنوز كه هنوز است باج مي دهند. بيشتر هم به فرانسوي ها. اينجا فقط شكل استعمار عوض شده، محتوايش همان است». به او گفتم؛ مدركي هم داري؟ گفت: «مدرك نمي خواهد كه! همه اين را مي دانند. مدركش شكم گرسنه ساكنين آفريقا ا زساحل عاج گرفته تا سومالي است. ما كم معدن گنج و طلا و الماس نداريم، اما اينها همه مي رود در جيب غربي ها. باج مي دهند و باج مي گيرند، تا دو روز بيشتر حكومت كنند. برادر من الان در پاريس است. تو فكر مي كني چرا دو رگه هاي فرانسه، مطمئن هستند كه بايد ارث پدري شان را از حاكمان فرانسه بگيرند؟! به شكوه كاخ اليزه كه نگاه كني، راز شكم گرسنه آفريقايي جماعت را مي فهمي.»
¤¤¤
نمي خواهم در سفرنامه حج، حرف بي ربط زده باشم؛ هنوز شك دارم كه حرف هاي «منصور الحاج» را در اين سفرنامه بياورم يا نه!
تهران ام القرا/سال 1390
سه شنبه است. نشسته ام يا بهتر بگويم ايستاده ام در مترو و تكيه ام در اين همه ازدحام، به همان كساني است كه دقيقاً به من تكيه داده اند! داريم صداي نفس، بلكه ضربان قلب هم را مي شنويم. جوانكي عطسه اش گرفته و تا بخواهد دستش را از ميان اين تراكم واقعاً ديدني، بياورد جلوي دهانش، ترشحات كار خودشان را كرده اند. يكي كه معلوم نيست از كجاي جمعيت، با لهجه تهراني به شدت قديمي، داد مي زند؛ «عافيت باشه». مابقي بدون استثنا مي خندند. عطسه كننده با يك «ببخشيد»، از دل جمع در مي آورد. ديگران دركش مي كنند. پيرمردي از جيب داخلي كتش يك دستمال مي دهد به جوانك. جوانك مي گيرد. يكي دو ايستگاه بعد كه از حجم مسافر كم مي شود، «كيهان» را درمي آورم بيرون، هم به قصد خواندن و هم به نيت پيدا كردن سوژه ابعاد كاغذ «كيهان» كمك مي كند كه سرهاي بيشتري براي سرك كشيدن به اخبار صفحه يك، همسايه سر من شوند! عاقله مردي 50 ساله به پايين گوشواره سمت راست، اشاره مي كند و مي گويد؛ «اينك نوشته اند «بدون شرح» يادم مي آيد.«اشاره اش به عكس گمانم صفحه آخر كيهان مورخ 11 آبان 1360است؛ يعني سال هاي قشنگ و به يادماندني جنگ كار تميزي كرده اند بچه هاي كيهان، كه از دل آرشيو قيمتي و غنيمتي روزنامه، اين تيتر را از اخبار بين الملل آن سال ها بيرون درآورده اند؛ «مبارك به سرمايه داران آمريكا اطمينان داد انقلاب ايران در مصر تكرار نمي شود»! همان پيرمرد فوق الذكر مي گويد؛ «زرشك» و بعد با اصرار يك جوان كه بنا دارد صندلي اش را به پيرمرد بدهد، كمي از ما دور مي شود. مرد 50 ساله اما مي گويد؛ «اين روزنامه كه كيهان، عكسش را انداخته، خوب يادم هست. از دكه ميدان فردوسي خريدمش. آن روز توي راه كه داشتم روزنامه را تورق مي كردم، اصلاً باورم نمي شد مثل امروزي مبارك به چنين سرنوشتي دچار آمده باشد. فقط يادم هست كه مبارك را لعنت كردم». چند ايستگاه بعد، درست رفتم نشستم كنار همان پيرمرد فوق الذكر. پيرمرد نيم نگاهي انداخت به «كيهان» و گفت: «اون گوشه بخوان ببينم، چي نوشته»؟ گوشواره سمت چپ را مي گفت. برايش خواندم؛ «از سوي مشاور سابق صورت گرفت/ افشاي فساد ژاك شيراك؛ او از سران آفريقا باج مي گرفت». پيرمرد گفت: «تهران را همان سال هاي جنگ، يكي هم طياره همين فرانسوي ها بمباران مي كرد. يكي از همين بمب ها افتاد در كوچه ما در سه راه آذري و 2 خانواده را كلاً به شهادت رساند. بعدها از لاشه بمب، معلوم شد كه كار همين فرانسوي ها بوده. يكي از اين 2 خانواده اما بچه من بود كه تازه زندگي اش را شروع كرده بود. محسن يك جا با مريم پرپر شد.» پيرمرد بعد اين را گفت و از قطار پياده شد؛ «ساركوزي از ژاك شيراك هم بدتر است. اين مرتيكه فلان فلان شده هم باج گرفته. نخواندي در همين روزنامه ها قصه زنش را با پسر قذافي»؟! پيرمرد كه مي رود، فكر مي كنم به تفاوت 2 حكومت. ما اينجا در جمهوري اسلامي، از رهبرمان گرفته تا مردم مان، كمك مي كنيم به قحطي زدگان آفريقا، اما در عوض، امثال ساركوزي از ديكتاتورهاي آفريقا باج مي گيرند تا به بهاي شكم گرسنه جماعت سياه پوست، همه خيال كنند كه پاريس، مهد دموكراسي است!! در دلم يكي از آن ناسزاهاي آب داري كه علي القاعده نبايد داد، نثار ساركوزي بي غيرت مي كنم؛ اينقدرش اشكالي ندارد!
¤¤¤
هنوز سه شنبه است و نيم ساعتي تا چهارشنبه داريم، اما «سايت كيهان» به قول اينترنتي ها «آپ» شده. تيتر يك روزنامه چشمم را مي نوازد كه شكر خدا منبعش هم خود غربي ها هستند؛ «رسوايي پياپي رؤساي جمهور فرانسه/ اين باج گيرها درس دموكراسي مي دهند.»

حسين قدياني





لينک مطلب
 توسط   در جمعه 25 شهریور 1390  ساعت 11:42 AM نظرات 0


الان كه اين مطلب را مي نويسم، سوار بر هواپيما هستم در فرودگاه هاوانا(كوبا) و عازم كشوري ديگر. هواپيماي بوئينگ 747 ايران اير كه يك هيئت بلندپايه ايراني را ديروز به كوبا آورد در فرودگاه ديده مي شود. البته سفر غيررسمي ما به اين سفر رسمي ربطي ندارد. توفيق دست داده تا در سفري به همراه يك روحاني آرژانتيني لبناني الاصل تحصيلكرده و ساكن قم(!)، سفري به چند كشور منطقه آمريكاي لاتين داشته باشم. در اقامت چند روزه در كوبا، در مركز اسلامي شيعيان اين كشور حضور يافتيم. البته استفاده از واژه پرطمطراق «مركز» براي توصيف آن خانه محقر و ساده كه در يكي از محروم ترين مناطق شهر هاوانا واقع است، خيلي اغراق آميز است. خصوصا كه بدانيم درباره خانه اي در يكي از محروم ترين مناطق از پايتخت كشوري صحبت مي كنيم كه متوسط حقوق ماهانه در آن شانزده دلار است.
اما در اين خانه محقر و در اين منطقه محروم، زنان و مرداني را مي بيني كه خورشيدهاي تابان ايمان و كوه هاي استوار يقين اند و به ذكر الله و توسل به اهل بيت عصمت و طهارت(ع) مشغولند. عظمت اين خانه محقر تا بدانجا است كه گويي همه مرزهاي زمان و مكان و فرهنگ در آستانه آن فرو مي ريزد. انگار نه انگار كه آن رسولي- صلوات الله عليه- كه اين مومنين و مومنات پيامش را به گوش جان شنيده اند هزار و چهارصد سال پيش مبعوث شده بود. انگار نه انگار كه خانه اهل بيت او در مدينه النبي(ص) پانزده هزار كيلومتر با اين خانه محبان اهل بيت در هاوانا فاصله دارد. و انگار نه انگار كه اين بزرگترين جزيره منطقه كارائيب، شصت سال(1898 تا 1959) تحت سيطره مطلق فرهنگ آمريكايي بوده است و پنجاه سال (1959 تاكنون)، در سلطه مطلق كمونيسم. پرچم حرم امام رضا(ع) همه اين مرزها و فاصله ها را درنورديده و اكنون در كنار پرچم كوبا زينت بخش ديوار اين خانه شده است. تصوير خميني كبير-احياگر اسلام و مكتب اهل بيت(ع)- هم البته اينجاست و چرا نباشد، كه اوست كليد فهم اين تقارن ها و پيوندهاي زماني و مكاني و فرهنگي. در اين خانه شخصيت هايي را مي بيني كه تجسم مسلمانان صدر اسلام و اصحاب رسول الله(ص) هستند. در اوج فقر و محروميت چنان از جان و مال و زندگي خود در راه اسلام مايه گذاشته اند كه حيرت انگيز است. و البته براي ما متنعمان فرهنگ و جامعه اسلامي مشاهده ايمان و اخلاص اين مومنان حقا مايه شرمساري است. يكي از اين ها «معصومه» نام دارد. او پس از اسلام آوردن، كتابي درباره حضرت فاطمه معصومه(س) خوانده و عاشق ايشان شده و نام ايشان را برگزيده است. هنگامي كه اين زن ايمان آورد، تعداد كل شيعيان كوبا از عدد انگشتان يك دست بيشتر نبوده است. آنها جايي براي دعا و نماز و عبادت نداشته اند.
«معصومه» از مال دنيا تنها يك خانه داشته است با دو اتاق. او يكي از اين دو اتاق را در راه اسلام مي بخشد و اينگونه اولين «مركز» شيعيان كوبا تاسيس مي شود. از بركت آن اتاق و با همت همان روحاني آرژانتيني كه در سال هاي متوالي در مناسبت هاي مذهبي همچون ماه رمضان به اين كشور سفر كرده، امروز تعداد شيعيان كوبايي به حدود سي و پنج نفر رسيده است. حتي يكي از آنها اكنون در حوزه علميه قم مشغول به تحصيل است. به مرور زمان و با كمك «مجمع جهاني اهل بيت(ع)» اكنون آن اتاق كوچك به خانه اي تبديل شده است و «موسسه شرق» در قم- كه امر تبليغ در حوزه آمريكاي لاتين را بر عهده دارد در ماه مبارك رمضان امسال يك روحاني ايراني آشنا به زبان اسپانيولي را جهت تبليغ به اين كشور اعزام كرده است. اما هنوز فقر و محروميت در اين خانه محسوس است. تا بدانجا كه ليوان هاي يك بار مصرف را هم مي شويند و دوباره استفاده مي كنند. كامپيوتر كهنه مركز را روي زمين گذاشته اند و چهارزانو مي نشينند تا از آن استفاده كنند. سرويس بهداشتي و شيرهاي آب در دستشويي و آشپزخانه آنقدر كهنه و قديمي است كه تقريبا پوسيده است. به دليل محدوديت واردات و گراني، امكان تهيه بسياري از وسايل ابتدايي موردنياز مثل جوهر پرينتر را هم ندارند و مايه تاسف آن كه ظاهرا وقتي امكانات و يا كتاب هايي توسط «موسسه شرق» و ديگر مراكز اسلامي در آمريكاي لاتين به آدرس سفارت جمهوري اسلامي ايران در هاوانا فرستاده مي شود تا تحويل شيعيان كوبا گردد، سفارت ايران متاسفانه همكاري نكرد! به همين دليل ما و آن روحاني آرژانتيني مجبور شديم- و در واقع مفتخر شديم- كه چند كارتن كتاب و يك دستگاه پروژكتور و پرده را همراه با بار شخصي خود با هواپيما به كوبا بياوريم. و البته در فرودگاه هاوانا اين جعبه ها از ديد ماموران گمرك و ماموران امنيتي پنهان نماند و كليه كارتن ها را بازرسي كردند و مفصل پرس وجو مي كنند از مبدا و مقصد كتاب ها و وسايل. آري ده ها و صدها نفر در سفارتخانه هاي ايران در آمريكاي لاتين صبح تا غروب مشغول خدمت هستند، آن وقت نهادهاي مذهبي ما مجبورند كارتن هاي كتاب و امكانات اوليه تبليغي را بر دوش يك روحاني آرژانتيني براي شيعيان كوبا بفرستند.
از قضاي روزگار سفر ما به كوبا همزمان شد با سفر يك «هيات بلندپايه» از ايران به رياست جناب آقاي رحيمي معاون اول رئيس جمهور و با حضور تعدادي از وزرا. با خودم مي انديشم آيا كسي از اين مسئولان محترم به مركز شيعيان خواهد رفت؟ آيا كسي از حال شيعيان خواهد پرسيد؟ آيا كسي سراغي از معصومه خواهد گرفت؟ آيا در مذاكرات رسمي مجوز ساخت مسجدي براي شيعيان درخواست خواهد شد؟ اميدوارم اين نوشته تا قبل از خروج جناب رحيمي از كوبا به دست ايشان برسد.

دكتر شهاب اسفندياري





لينک مطلب
 توسط   در دوشنبه 21 شهریور 1390  ساعت 1:47 PM نظرات 3
بوقندیار بوقایی (شعر طنزی از حاج محمود کریمی)

"صراط" حاج محمود کریمی ذاکر خوش ذوق اهل بیت (علیهم السلام) با توجه به فرا رسیدن عید سعید فطر شعری طنز را با اشاره به برنامه خنده بازار صدا و سیما سروده است که صراط نیوز برای اولین بار اقدام به انتشار آن می نماید .


این سروده حاج محمود کریمی خطاب به برخی از مسئولین نگاشته شده است .

 

چند ماهی است در صدا سیما / آمده طنز پرطرفداری

در حقیقت سیاسی و کمدی  / گریه دار است و خنده بازاری

 

جای اسم و مقام و حرف رکیک / بین برنامه بوق باب شده

جای لفظ فلان فلان قدیم / بوق ممتد ولی حساب شده

 

اگر اهل سیاست و ذوقی / من هم امروز حرف ها دارم

و چه خوب است در سخن جای / بعضی الفاظ بوق بگذارم

 

آی آقای بوق خالی بند / بوق ها را نریختی به حساب

بوق سهم عدالتت پس کو / مسکن بوق بی حساب و کتاب

 

همه بی کار و داده ای به یکی / چند پست کلیدی اهدائی

بزن از حلق مردم مظلوم / بده بوقندیار بوقائی

 

مانده ام بوق از کجا آمد / روی فرمان چرخ تو جا شد

مثل دوران بوق در بر تو / بوق پیدا شد و "هویدا" شد

 

دوستم با تو گفت از در لطف / درد خود با خلوص درمان کن

بوق بیرون فتاده ات دیدند / زشتی بوق خویش پنهان کن

 

طفلکی حرف بد نگفته به تو  / اصلا این حرف را بزن تو به من

من اگر با تو حرف بوق زدم / بوق من را خودت بیا بشکن

 

یاد داری که بوق قبل از تو / بوق ها را شنید و کرد انکار

بس که هشدار را ندیده گرفت / منحرف شد ز راه و زد به چنار

 

شطّ رنج است ضربه ی حداد  / بعد هر ضربه کیش و مات حدید

مرد باید که حرف حق بزند / هرکه عاش سعید مات سعید

 

محمود کریمی

29 رمضان1432

8/6/90





لينک مطلب
 توسط   در چهارشنبه 16 شهریور 1390  ساعت 10:44 AM نظرات 0

قال علی علیه السلام :

إنما هو عید لمن قبل الله صیامه و شکر قیامه

امروز تنها عيد كسى است كه خداوند روزه‏اش را پذيرفته و شب زنده‏دارى‏اش را سپاس گزارده است





لينک مطلب
 توسط   در یک شنبه 13 شهریور 1390  ساعت 6:31 PM نظرات 3

چرا نمی گویید: این چهره ی خنده دار یک انگلیسی یا یک امریکایی است؟

به طور معمول آغاز تدریس شهید رجایی همراه با شادابی بود.او باذکر یک حدیث ، درس را شروع می کرد. وی اول زمینه لازم رابرای تمرکز فکری دانش آموزان فراهم می ساخت ، سپس مفهوم هر درس را با مثالهای عینی و ملموس اجتماعی در ذهن شاگردان جا می انداخت .
روزی تصویر الا کلنگی را روی تخته سیاه رسم کرد و دو چهره فکاهی بر روی آن نشاند، ابتدا برای آمادگی ذهنی دانش آموزان آنها را به کنجکاوی واداشت و در پی آن ، از همه پرسید: بگویید اینان چه کسانی هستند؟ یکی گفت : این قیافه یک رشتی است . دیگری گفت : نه، این شکل یک قزوینی است! هر کس برای اینکه متلکی بگوید و مزه ای بریزد ، چیزی گفت. او با دقت خاصی ، برای نتیجه گیری از پاسخهای متفاوت دانش آموزان، در گوشه ای ساکت ماند. وقتی فضای کلاس برای هدفی که از آن کار داشت آماده شد، گفت : چرا نمی گویید: این چهره ی خنده دار یک انگلیسی یا یک امریکایی است؟
سپس با استفاده از موقعیت تصویر ، شرح داد که بیگانه ها چگونه برای ملت ما جک میسازند، زبان و آداب ورسوم ما را به نیشخند می گیرند و فضایی بوجود میآورند که یک ملت را با جدایی فرهنگی از هم بپاشند، تا خود حکومت کنند. آن گاه درس تابع و متغیر را به همین شیوه ملموس، به شاگردان آموخت.

 

 

 

به نقل از علی مخملباف، از شاگردان شهید رجائی

و به راستی که چه زیباست دفاع مقدس فرهنگی...





لينک مطلب
 توسط   در یک شنبه 6 شهریور 1390  ساعت 5:05 PM نظرات 0


معمر قذافي مشهورترين ديكتاتور جهان عرب كه بيش از چهار دهه با مشت آهنين بر ليبي حكومت مي كرد عاقبت پس از تصرف طرابلس به دست انقلابيون به زباله داني تاريخ پيوست.
قذافي در سال 1942 در خانواده اي فقير و روستايي در نزديكي شهر «سرت» در 120 كيلومتري طرابلس به دنيا آمد و نام كامل وي «معمر محمد عبدالسلام ابومنيار القذافي» بود.
معمر قذافي پس از اين كه خانواده اش شهر «سبها» را در جنوب ليبي به عنوان محل سكونت خود قرار دادند پس از پايان تحصيلات به دانشكده نظامي ليبي كه به تازگي از يوغ استعمار ايتاليا رهايي يافته بود پيوست. وي در 27 سالگي توانست به همراه گروهي از افسران ارتش، حكومت پادشاهي وقت «ادريس اول» را در سال 1969 بدون خونريزي ساقط كند و خود را رهبر ليبي به شمار آورد.
قذافي از آن سال تاكنون و طي چهار دهه حكومت آهنين خود، در همه مسائل ليبي تصرف مطلق داشت و با اين كه به طور رسمي داراي هيچ مقام يا عنواني نبود، ولي رئيس مجلس شوراي انقلاب در ليبي نيز به شمار مي رفت.
تفكر سياسي معمر قذافي برگرفته از ناسيوناليسم عربي، سوسياليسم و صوفيگري در ليبي بود و بر مبناي همين عقايد، كتابي براي پيروان خود در كشورش به نام «كتاب سبز» تاليف كرد.
قذافي تا سال 2011 كه بهار انقلاب هاي عربي خاورميانه به ليبي رسيد با مخالفان خود با مشت آهنين برخورد مي كرد و سقوط ديكتاتورهايي نظير بن علي، حسني مبارك و علي عبدالله صالح براي وي عبرت آموز نبود.
ديكتاتور ليبي در سال 2009 به عنوان رئيس دوره اي اتحاديه آفريقا انتخاب شد و با استفاده از دلارهاي نفتي، جايگاه ويژه اي در ميان رهبران آفريقايي براي خود دست و پا كرد به طوري كه بسياري از رهبران آفريقايي و اروپايي، هنگام ديدار با وي با تعظيم و تكريم از وي استقبال مي كردند.
معمر قذافي در طول زندگي خود به طور رسمي دو بار ازدواج كرد و حاصل ازدواج وي هفت پسر و يك دختر است كه دو تن از آنها در جريان ناآرامي هاي ليبي كشته و سه تن ديگر همزمان با تصرف طرابلس دستگير شدند.
قذافي در طول حكومت مطلقه خود، هزاران تن از مخالفان سياسي را به زندان افكند و در اين ميان، زنداني و ناپديد شدن «امام موسي صدر» به دست قذافي، لكه ننگي براي وي به شمار مي رود





لينک مطلب
 توسط   در پنج شنبه 3 شهریور 1390  ساعت 7:16 PM نظرات 0


POWERED BY RASEKHOON.NET

امارگیر حرفه ای سایت

سایت خدماتی نایت اسکین - امارگیر سایت



ساخت فلش مديا پلير