تا هميشه...
به نظر شما چرا حركت تاريخ ساز امام حسين (عليه السلام) فراموش نمى شود؟ مگر در تاريخ بشريّت قهرمانان ديگرى نداريم؟ اگر داريم، پس چرا مثل امام حسين (عليه السلام) از آنها ياد نمى كنيم؟ به راستى چرا مراسم عزادارى امام حسين (عليه السلام) هر سال با شكوهتر و گرمتر از سال قبل برگزار مى شود؟ چرا خاندان «بنى اُميّه» به فراموشى سپرده شده اند و قيام «امام حسين (عليه السلام)» جهانى شده است؟
براى رسيدن به پاسخ، لازم است از علّت هاى اصلى «نهضت عاشورا» آگاه شويم. نبرد خونين عاشورا، جنگ بين دو طايفه براى به دست آوردن قدرت يا سرزمينهاى مختلف نيست. هر چند كه عدّه اى گمان مى كنند دو خاندان، از قبيله اى بزرگ و كهن بر سر امتيازاتِ قبيله اى جنگيده اند. حادثه تاريخى كربلا تصوير واضحى از جنگ دو عقيده و فكر است. اين جنگ، ادامه جنگ همه پيامبران الهى با جبهه باطل براى اصلاح مردم جهان بود. بهتر است براى روشن شدن ماجرا، كمى به عقب برگرديم و به صدر اسلام نگاه كنيم؛ يعنى وقتى كه رسول خدا (صلّى الله عليه وآله وسلّم) براى نجات انسان ها از شرك و بت پرستى و نادانى و ستم به پا خاست: آن زمان، پيامبر، مردم ستمديده و حق جو را دور خود جمع كرد، ولى مخالفان حركت پيامبر كه ثروتمندان و بت پرستان مكّه بودند با يكديگر متّحد شده و براى خاموش كردنِ صداى پيامبر، همه امكانات و نيروهاى خود را به كار گرفتند. رئيس مخالفان «ابوسفيان»، بزرگ بنى اُمَيّه، بود.
پس از آن كه مسلمانان، مكه را فتح كردند، بزرگان آن و در رأس آنان، ابوسفيان، به ظاهر، اسلام آوردند و نفاق و دورويى را پيشه كردند. آنان در اين انديشه بودند: اكنون كه نمى توان اسلام را با شمشير و زور از بين برد، پس بهتر است مخفيانه و با حيله و تفرقه به آن ضربه وارد سازيم و آن را از مسير اصلى خود خارج كنيم.
پس از رحلت حضرت محمد (صلّى الله عليه وآله وسلّم)، اين فرصت مناسب به دست منافقان افتاد. آنان با غَصب حكومت اسلامى كه پيامبر اكرم (صلّى الله عليه وآله وسلّم) در غدير خم آن را مخصوص على (عليه السلام) دانسته بود اسلام را از مسير اصلى خود منحرف كردند و به دنبال آن، ارزش هاى اسلامى را زيرپا گذاشتند و بسيارى از آداب و رسوم جاهلى (زمان پيش از اسلام) را زنده كردند.
معاويه، پسر ابوسفيان، در زمان خليفه دوم، استاندار «شام» شد. او از ابتدا كينه اسلام را در دل داشت و اكنون فرصت مناسبى بدست آورده بود كه با نقشه هاى شيطانى خويش، اسلام را وارونه جلوه دهد و ارزش هاى آن را پايمال سازد. او در ظاهر خود را مسلمان جلوه مى داد، اما در موارد مناسب، آشكارا به مخالفت با اسلام و على (عليه السلام) مى پرداخت. او قسم خورده بود كه نام پيامبر (صلّى الله عليه وآله وسلّم) را از صحنه روزگار محو كند. پس از خُلَفاى سه گانه، مردم كه از كارهاى غيراسلامى و تبعيضات آنان به تنگ آمده بودند، با اصرار فراوان، اميرالمؤمنين على (عليه السلام) را به خلافت برگزيدند.
حضرت على (عليه السلام) با اين شرايط خلافت را پذيرفت كه دنباله رو خُلَفاى قبلى نباشد و اسلام واقعى را اجرا كند. امام در طول خلافت كوتاه خود، تمام وقت و نيرويش را در اين راه صرف كرد. او كوشيد اسلام واقعى را كه از مسير اصلى خود خارج شده بود به مردم بشناساند و پرده از چهره منافقان بردارد. از اولين كارهاى آن حضرت، بركنارى معاويه از استاندارى شام بود. اما معاويه كه در آنجا ريشه دوانده بود و مال و ثروت زيادى از بيت المال مسلمانان به دست آورده بود با امام على (عليه السلام) مخالفت كرد و سرانجام كار به جنگ كشيد.
در جنگى كه «صفّين» نام گرفت، با اينكه در ابتداى كار امام على (عليه السلام) در آستانه پيروزى بود، معاويه با حيله گرى و تظاهر به مسلمانى (1)، نتيجه جنگ را عوض كرد: به دستور او سپاهيانش قرآن ها را بر سر نيزه زدند و گفتند: ما پيرو قرآن هستيم. با اين كار، گروه زيادى از لشكر اميرالمؤمنين (عليه السلام) كه بعدها به «خوارج» مشهور شدند فريب خوردند و حتى قصد كشتن امام را داشتند، تا سرانجام بين لشكر امام جدايى افتاد و كار به صُلحى يك ساله كشيد.
يك سال بعد، در حالى كه لشكر على (عليه السلام) بيرون كوفه خود را براى جنگ با لشكر معاويه آماده مى ساخت، حضرت على (عليه السلام) در محراب مسجد كوفه به شهادت رسيد. كمى بعد، امام حسن (عليه السلام) به دنبال اهداف اميرالمؤمنين (عليه السلام)، فرماندهى سپاه را بر عهده گرفت. امّا معاويه با وعده و وعيدهاى گوناگون، بيشتر فرماندهان لشكر امام حسن (عليه السلام) را فريب داد و آنها دست از امام (عليه السلام) كشيدند تا جايى كه ياران خاصّ آن حضرت به بيست نفر هم نمى رسيد.
امام حسن (عليه السلام) براى اين جهات: حفظ اسلام راستين؛ پايمال نشدن خون آن عدّه كم از شيعيان وفادار؛ جوّ سياسى زمان معاويه كه صريح و آشكار نبود (چون معاويه تظاهر به اسلام مى كرد و با اين كار مردم را فريب مى داد) و مصالحِ مهمِّ ديگر، ناچار شد صلح كند. آن امام بزرگوار (عليه السلام) با اين كار خويش، زمينه را براى نهضت خونين كربلا آماده كرد. بعضى از موادّ صُلح نامه چنين بود:
1 معاويه به كتاب خدا و سنّت پيامبر (صلّى الله عليه وآله وسلّم) عمل كند؛
2 براى خود جانشينى انتخاب نكند و پس از مرگ وى، امام حسن (عليه السلام) يا امام حسين (عليه السلام) حكومت مسلمانان را به عهده گيرند.
پس از آنكه امام حسن (عليه السلام) به دستور معاويه به شهادت رسيد، امام حسين (عليه السلام) امامت مسلمانان را عهده دار شد. امام حسين (عليه السلام) مانند برادرش، امام حسن (عليه السلام)، طبق صُلح نامه عمل كرد و ده سال از امامتش در زمان حكومت معاويه با سكوت سپرى شد، امّا معاويه صُلح نامه را زير پا گذاشت و پسرش «يزيد» را جانشين خود كرد.
معاويه بسيار زيركانه با ظاهرسازى تيشه به ريشه اسلام مى زد و ادّعاى مسلمانى هم مى كرد؛ امّا فرزند شرابخوار و قماربازش، «يزيد»، آشكارا به مخالفت با اسلام مى پرداخت. او مانند پدر خود مخفيانه و پشت پرده عمل نمى كرد. براى همين حتى بر خلاف سفارش پدرش در باره امام حسين (عليه السلام) كه گفته بود با حسين بن على (عليه السلام) كارى نداشته باش، اما بر اثر كينه اى كه نسبت به خاندان پيامبر (صلّى الله عليه وآله وسلّم) داشت به حاكم مدينه دستور داد از امام حسين (عليه السلام) براى او بيعت بگيرد و در صورتى كه امام، يزيد را تأييد نكرد، او را به قتل برساند. امّا امام حسين (عليه السلام) هرگز نپذيرفت و در مقابل حاكم مدينه كه از او براى يزيد بيعت مى خواست فرمود: «مائيم كه اهل بيت نبوّتيم و يزيد مرد فاسقى است كه آشكارا شراب مى نوشد و فرمان قتل بى گناهان را صادر مى كند هرگز كسى چون من با ناكسى چون او بيعت نخواهد كرد...» سپس امام مدينه را ترك كرد و به مكه رفت.
مردم بيوفاىِ كوفه كه بيوفايى و جَفاى خود را در زمان حضرت على (عليه السلام) و امام حسن (عليه السلام) نشان داده بودند با ارسال هزاران نامه از امام حسين (عليه السلام) دعوت كردند به كوفه بيايد تا به كمك آنها يزيد را سرنگون كند. امام هم «براى اصلاحِ اوضاع نابسامان دينِ جَدّش و براى عمل به تكليف الهى» با همه خاندان و ياران خود به طرف كوفه حركت كرد؛ زيرا جدّش را در خواب ديد كه مى فرمايد: «اِنَّ اللّهَ شآءَ اَنْ يَراكَ قَتيلاً؛ خدا مى خواهد ترا كشته ببيند».
امام حسين (عليه السلام)، جانشين رسول خدا (صلّى الله عليه وآله وسلّم) و همه پيامبران الهى، با فداكارى عجيبى، سكوت مرگبارى را كه بر جامعه اسلامى سايه انداخته بود، در هم شكست و قيافه زشت حركت جاهلى يزيد را آشكار كرد. امام با خون پاك خود، بزرگترين حماسه را در قلب تاريخ بشريّت نوشت و به نسلهاى آينده درسى فراموش نشدنى داد.
امام حسين (عليه السلام) مسير اسلام واقعى را به مسلمانان نشان داد و دسيسه هاى بنى اُميّه را در هم كوبيد و آخرين تلاش هاى ظالمانه آنها را خنثى كرد.
بعضى به اشتباه فكر مى كنند كه امام حسين (عليه السلام) شكست خورد، ولى اين ظاهر كار بود و باطن امر رسوايى يزيد و لياقت نداشتن او براى جانشينى رسول خدا (صلّى الله عليه وآله وسلّم) بود.
بنابراين بايد در معناى واقعى «شكست» و «پيروزى» دقت كنيم: پيروزى اين نيست كه انسان، هميشه از ميدان جنگ سالم بيرون آيد، يا دشمن خود را به هلاكت برساند، بلكه پيروزى اين است كه انسان «هدف» خود را پيش ببرد و دشمن را از رسيدن به مقصود خود باز دارد.
با توجّه به معناى صحيح پيروزى، نتيجه نهايى جنگ خونين كربلا روشن مى شود. امام و ياران وفادارش به شهادت رسيدند، امّا با شهادت افتخار آميزشان، كاملاً به هدف مقدّس خود رسيدند؛ زيرا هدف اين بود كه دين الهى اسلام از خطر نجات يابد، چهره دشمنان مسلمان نما آشكار شود، افكار عمومى مسلمانان بيدار شود و مردم از توطئه هاى بازماندگانِ دوران جاهليّت آگاه شوند.
شهداى كربلا باعث شدند تا سايه شوم و ننگين بنى اُمَيّه از سر مسلمانان كوتاه شود. حكومت يزيد با كشتن امام حسين (عليه السلام)، قيافه واقعى خود را به همه نشان داد و مدّعيان جانشينى پيامبر (صلّى الله عليه وآله وسلّم) را رسوا كرد. هنگامى كه سرهاى بُريده شهداى كربلا را نزد يزيد آوردند گفت: «اى كاش، نياكان من، كه در جنگ بَدر كشته شدند، در اين جا بودند و منظره انتقام گرفتن مرا مى ديدند!» پدرش، «معاويه»، سال ها پيش گفته بود: «من براى اين نيامده ام كه شما نماز بخوانيد و روزه بگيريد، من آمده ام بر شما حكومت كنم، هر كس با من مخالفت كند او را نابود خواهم كرد!»