آخرين مرد ميدان
مؤمن از كوه سخت تر است. كوه هرچقدر محكم و مقاوم باشد، اما عاقبت در گذر زمان و با حوادث طبيعى چون باد و طوفان و باران و... فرسوده مى شود، اما مؤمن در گذر ايّام، در حوادث و بلايا، چون فولاد آبديده مى گردد و مانند الماس هرچه صيقل بخورد، شفاف تر و برّنده تر خواهد شد. هر شكست، مؤمن را براى مبارزه اى ديگر، نيرومند مى سازد و هر پيروزى، ايمان او را قوى تر مى كند. امام حسين (عليه السلام) در ميدان جنگ با آنكه سپاه كوچكى را رهبرى مى كند اما محكم و استوار در برابر لشكر بيشمار يزيد مى ايستد، در هنگام مبارزه، شاداب تر و بشاش تر از زمانى است كه بيرون ميدان ايستاده است. براى همين، دشمن را به تعجب وامى دارد. در حال جنگ با چنان روحيه اى شمشير مى زند كه هيچ كس تاب مقاومت در برابر ضربه هاى او را ندارد. و عاقبت وقتى دشمنان مى بيند رو در رو حريف او نمى شوند، از اطراف محاصره اش مى كنند و ناجوانمردانه او را از پاى درمى آورند.
دشمن مى پندارد با مرگ امام حسين (عليه السلام) مبارزه او به پايان رسيده است، در لحظه اى كه سر مقدس امام را از پيكر مطهرش جدا مى كنند همه نفس راحتى مى كشند. گويى كوه بزرگى را از سر راه خود برداشته اند، اما نمى دانند كه اگر خواست خداوند نبود كه حسين در اين راه شهيد شود، قادر نبودند كوچكترين آسيبى به او برسانند. از طرفى اگر امام حسين (عليه السلام) در برابر آن لشكر انبوه زنده مى ماند، همه مشرك مى شدند و مى گفتند «حسين خداست» بنابراين تقدير الهى هم اين بود كه حسين (عليه السلام) در اين راه كشته شود. زيرا هدف، زنده ماندن و زندگى كردن نبود، بلكه امام براى توحيد و حكومت توحيدى آمده بود و بر اثر سلطه معاويه و همدستانش، دين خدا در معرض خطر جدى قرار داشت كه راهى جز ايثار و فداكارى حسين و يارانش باقى نمانده بود.
همه ياران امام حسين (عليه السلام) به شهادت رسيدند و امام آخرين كسى بود كه بايد با دشمنان خونخوار مى جنگيد. امام با زنها و كودكان خداحافظى كرد و به آنها سفارش فرمود تا صبر داشته باشند. «سكينه» دختر امام خيلى بى تاب بود، او امام را بسيار دوست مى داشت. امام او را به سينه چسباند و اشك چشم هايش را پاك كرد و او را دلدارى داد.
سپس امام در آخرين ساعتهاى عمرِ شريفش، از اَهل حَرَم لباسهاى كهنه اى خواست تا زير لباسهاى خود بپوشد كه پس از شهادت، بدن او را برهنه نكنند.
امام هنگام حمله به قلب سپاه شيطان، اشعارى حماسى و به يادماندنى خواند و مبارز طلبيد. هر كس به جنگ امام مى آمد با شمشير آن حضرت، به جهنّم مى رفت. امام تعداد زيادى از لشكر دشمن را به هلاكت رساند و بعد به طرف راست لشكرِ عمربن سعد حمله كرد، عده اى را كشت و سپس به سمت چپ حمله كرد.
دشمن، با انبوه سپاهش، امام را محاصره كرد، امّا فرزندِ حيدر (عليه السلام) با دلاورى و شجاعت به آنها حمله مى كرد و دسته هاى هزار نفرى آنها را از هم مى پاشيد و بعد به جاى خود بازمى گشت و مى گفت:
«لا حَوْلَ وَ لا قُوَّةَ اِلاّ بِاللّه الْعَلىِّ الْعَظيم».
امام براى اينكه زنان و كودكان محفوظ بمانند و از آنان نگهبانى كند، زياد از خيمه ها دور نمى شد و هرگاه حمله مى كرد، به نزديك خيمه ها بازمى گشت. شهامت و شجاعت امام حسين (عليه السلام) در روز عاشورا، يادآور دلاوريهاى پدرش حضرت على (عليه السلام) بود. دشمن مثل گله روباهى كه از مقابل شيرى فرار مى كند، مى گريختند و هر كس مى ماند با اولين ضربت شمشير امام كشته مى شد.
-
سماواتيان مات و حيران همه كه يارب چه زور و چه بازوست اين مگر با فلك همترازوست اين -
سرانگشت حيران به دندان همه مگر با فلك همترازوست اين مگر با فلك همترازوست اين
حدود هزار و نهصد و پنجاه نفر از دشمنان به دست امام به هلاكت رسيدند. در اين حال عمربن سعد به قوم خود گفت: «واى بر شما! آيا مى دانيد با چه كسى مى جنگيد؟ اين فرزند على ابن ابى طالب است. پدرش كسى است كه پدران ما را كشت، پس از همه طرف به او حمله كنيد.» بى درنگ چهار هزار نفر، امام را هدف تيرهاى خود قرار داده و او را تيرباران كردند. دشمن تصميم گرفت كه ضربه اى روحى به امام بزند و او را از كار بيندازد. به همين جهت بين امام و خاندانش قرار گفت و ميان آن حضرت با خيمه ها فاصله انداخت. امام با ديدن اين صحنه فرياد زد: «اى پيروان خاندان ابوسفيان، اگر دين نداريد و از معاد و روز جزا نمى هراسيد، لااقل در دنياىِ خود آزادمرد باشيد.»
شمر فرياد زد: «اى پسر فاطمه چه مى گويى؟»
امام فرمود: «من با شما مى جنگم، شما هم با من مى جنگيد و زنان را گناهى نيست، پس تا جان در بدن دارم و زنده هستم به اهل بيت من تعرّض نكنيد و با آنان كارى نداشته باشيد.»
شمر گفت: «حق دارى.» آن گاه فرياد زد: «از حَرَم اين مرد دور شويد و با خودش كار داشته باشيد، سوگند به جان خودم كه او جنگجويى بزرگوار است.»
دشمن، نهايت نامردى و پَستى را انجام داد. ديوانهوار، امام را محاصره كرد و مثل حلقه اى دورش را گرفت. تشنگى بر امام غلبه كرده بود. صحراى كربلا در آتش مى سوخت و گرما بيداد مى كرد. هر لحظه كه امام اسب خود را به سمت رود فرات به حركت در مى آورد، با حمله اى عمومى به آن حضرت، نمى گذاشتند به آب برسد.
امام خود را به خيمه ها رساند و يكبار ديگر با اهل بيت خويش خداحافظى كرد و به آنها فرمود: «آماده باشيد براى بلا؛ و بدانيد كه خدا نگهبان و حامى شما است و از شرّ دشمنان شما را نجات خواهد داد و پايان كارِ شما به خير و خوبى است و دشمنانتان را به انواع گرفتارى ها عذاب خواهد كرد؛ و شما را نيز در عوضِ اين بلا انواع نعمت ها و كرامت ها خواهد داد. پس زبان به شكايت نگشاييد و چيزى نگوييد كه از قدر و منزلت شما بكاهد.» لحظاتى بعد امام به ميدان برگشت.
عمربن سعد مجدداً دستور حمله عمومى داد، صد و هشتاد نيزه دار و چهار هزار تيرانداز، به آن حضرت حمله كردند. ضربه هاى پى درپى بر بدن امام وارد مى شد و او را مجروح مى كرد. امام كه از مبارزه خسته شده بود لحظاتى ايستاد تا رفع خستگى كند، اما ناگهان دشمن سنگى به پيشانى امام زد و پيشانى مطهرش شكست. خون از سر حضرت جارى شد. لباسش را كمى بالا آورد تا خونى كه بر اثر برخورد سنگ بر چهره اش ريخته بود، پاك كند كه ناگهان تير سه شاخه زهر آلودى آمد و سينه امام را شكافت و قلب مقدّسش را پاره كرد. امام در اين حالت فرمود: «بِسْمِ اللّه وَ بِاللّه وَ عَلى مِلَّةِ رَسُولِ اللّه». سپس تير را از پشت خود بيرون آورد و خون جارى شد.
زخمهاى بدن امام زياد و سنگين شده بود. «صالح بن وَهَب مزنى» نيزه اى به تُهيگاه (پهلو، طرف راست يا چپ شكم) امام زد و آن حضرت از اسب بر زمين افتاد. در اين هنگام، حضرت زينب (عليه السلام) از خيمه بيرون آمد و فرياد زد: «اى كاش آسمان بر زمين مى آمد! اى كاش كوهها خُرد و پراكنده صحرا مى شد!»
شمر فرياد زد: «منتظر چه هستيد؟» لشكريان عمربن سعد حلقه محاصره امام را تنگ تر و از هر طرف حمله نمودند. «زَرْعَة بن شَريك» ضربه اى بر شانه امام زد و شخص ديگرى شمشيرى بر كِتف ديگرِ آن حضرت فرود آورد، تا اينكه امام به رو افتاد، گاهى بلند مى شد و گاهى مى افتاد. «گودال قتلگاه» قيامت بود. آنگاه «سَنانِ بن اَنَس» نيزه اى بر گودىِ زير گلوى امام زد، آن گاه نيزه خود را كشيد و بر سينه آن حضرت زد. در همان حال، تيرى به سوى امام پرتاب كرد كه در گلوى مقدّس امام قرار گرفت.
امام تير را بيرون آورد و دو دست خود را پر از خون كرد، بر صورت و ريش خود كشيد و فرمود: «با اين حال، كه به خون آغشته ام و حقّم را غصب كرده اند، خداوند را ملاقات خواهم كرد.» در اين هنگام عمربن سعد به «خُولى بن يَزيد اَصْبَحى» گفت: «پياده شو و كارش را تمام كن». خولى بالاى سر امام نشست ولى لرزه تمام بدنش را گرفت و برگشت. امام در آخرين لحظات، با خداى خويش مناجات و راز و نياز مى كرد.
عمربن سعد منتظر بود. «سنان بن انس» و «شمربن ذى الجوشن»، با كمك يكديگر در حالى كه روى سينه امام نشسته بودند سر مطهّر امام را جدا كردند. خون، گودال قتلگاه را گرفته بود. امام حسين (عليه السلام) با مردانگى و به دور از ذلّت و خوارى، در خاك و خون مى غلتيد.
امام در وقت شهادت، پنجاه و هفت سال از عمر شريفش گذشته بود. سال 61 هجرى، شاهد حادثه غم انگيز كربلا بود. در آن سال، سر امام را بالاى نيزه زدند و براى اين پيروزى(!) شادى كردند