|
در محضر دوست
هر کسی از ظن خود شد یار من...
| ||
|
نويسندگان |
مهربانی را اگر قسمت کنیم...
کودکی با پای برهنه بر روی برفها ایستاده بود و به ویترین فروشگاهی نگاه میکرد
زنی در حال عبور او را دید، دلش برای کودک بینوا به رحم آمد... کودک را به داخل فروشگاه برد و برایش لباس و کفش خرید و گفت: مواظب خودت باش عزیزم. کودک لبخند زد و پرسید: ببخشید خانم, شما خدا هستید؟ زن با تعجب لبخند زد و پاسخ داد: نه ... من فقط یکی از بنده های خدا هستم. کودک با نگاهی آرام و رضایتمندانه گفت: می دانستم با او نسبتی داری!!!
ادامه مطلب
✿ یا اباصالح المهدی(عج)...
با زلف خویش دلم را گره بده شاید هوای زلف پریشان به ما رسید باید کویر می شدم و خشک می شدم کردی دعا و این همه باران به ما رسید یک لحظه چشم از دل ِ بی تاب برندار دور از تو ، غم ، به سرعت طوفان به ما رسید از ما همیشه دردسر ما به تو رسید از تو همیشه، رحمت و احسان به ما رسید دلهای ما کنار شما آبرو گرفت آقا ، چقدر از کرم ت نان به ما رسید ما باب میل تو نشدیم عاقبت ، ولی لطف تو هر دقیقه و هر آن به ما رسید...
کوتاه شود
|
|