داشتم نظرات خوانندگان خاطرات ومطالب را در کاکولبخند مطالعه میکردم که با دو خاطره ارسالی از طرف نویسنده متعهد برادر مجید ایزدی روبرو شدم که بسیار جالب بود و مناسب این ایام. دلم نیامد که انها را در یک پست مستقل برای خوانندگان قرار ندهم. اینهم از این دوخاطره.
خاطره اول
خاطره ای از شهید دکتر سید محمد ابراهیم فقیهی:
ابراهیم یک بلند گو دستی داشت که در تظاهرات ها با آن شعار می داد. یک شب روی خوابگاه رزیدنت ها با این بلند گو شروع کرد به دادن شعار مرگ بر شاه.
افسر گارد شاهنشاهی که روبروی بیمارستان سعدی مستقر بود هر چه داد زد، هر چه تیر هوایی شلیک کرد حریف ابراهیم نشد و نتوانست او را آرام کند. دست آخر در حالی که بد و بی راه می گفت فریاد زد: «دکتر اصلاً هم مرگ بر تو هم مرگ بر شاه! بس کن دیگه!»
دکتر از عصبانیت افسر خنده اش گرفته بود، اما همچنان به شعار دادن ادامه داد.

خاطره دوم
این هم یک خاطره از شهید غلام عباس کریمپور:
این اواخر که شبها در شهر حکومت نظامی به پا بود، در محله ما هم چند ماشین ارتشی مستقر شده بودند. شبهای سرد زمستان ۵۷، عباس چای درست میکرد و برای سربازان ایستاده در سر خیابان میبرد. میگفتم: «اینها ضد انقلابند، ضد امام هستند، تو برای آنها چای می بری؟»
با خنده جواب میداد: «مادر این چایها را که رایگان به آنها نمیدهم. قیمت هر استکان چای یک مرگ بر شاه است! هر کدام از آنها که این را بگوید چای گرم گیرش میآید.»
جالب این بود که همه سربازان، بهای چای را می دادند و کاری هم به بچه های انقلابی محل نداشتند.

شهیدغلامعباس کریمپور وسط و شهید عباس رضایی چپ
روزهای اوج انقلاب در۱۲ بهمن ۵۷ و قله آن در دهه فجر، برای تمامی افرادی كه آن روزها را درک کرده اند سرشار از خاطرات و یادهای شورانگیز است. البته کسی که خود در بطن و عمق حوادث و جریانات حضور داشته به صورت طبیعی خاطرات بیشتری خواهد داشت.
حال، اگر این شخص کسی مانند رهبر معظم انقلاب، حضرت آیت الله خامنهای باشد، تبعاً آن خاطرات جذابتر و خواندنی تر خواهد بود. در آستانه سالروز پیروزی انقلاب شکوهمند اسلامی، ما نیز به مطالب نقل شده از حضرت آقا رجوع کرده ایم و از میان خیل خاطرات ایشان، چند خاطره را که حال و هوای آن روزها را از دریچه دیده بصیر ایشان نشان میدهد، تقدیم می کنیم:
تحصن در دانشگاه تهران در اعتراض به بستن فرودگاه ها
آن شبى كه قرار بود صبح فردا برویم تحصن كنیم، آن روزى بود كه امام قرار بود بیایند و نیامدند ما رفتیم در بهشت زهرا یك سخنرانى شهید بهشتى كردند، بعد هم قطعنامه اى را كه تهیه كرده بودیم خواندیم و برگشتیم. وقتى برگشتیم صحبت شد حالا باید قدم بعدى چه باشد؟ و فكر تحصن در تهران بى ارتباط با تجربه ى تحصى در مشهد نبود. یعنى تجربه ى موفق تحصن بیمارستان مشهد مشوق تحصنى بود كه در تهران انجام گرفت. و مدتى بحث شد كه تحصن كجا انجام بگیرد؟ بعضى گفتند: در مسجد امام بازار كه آن وقت موسوم به مسجد شاه بود و بعضى هم جاهاى دیگر را پیشنهاد مى كردند. ضمن همه ى پیشنهادها، دانشگاه هم پیشنهاد شد كه این پیشنهاد بسیار جالب بود و از هر جهت خوب بود و بنابر این شد صبح
ادامه مطلب
خاطره ای از زبان مقام معظم رهبری
نزدیک پیروزی انقلاب، یک نوار دو ساعته از مرحوم دکتر «چمران» آورده بودند؛ بنده در مشهد آن را گوش می کردم. خودش در لبنان بود و جزئیات مصیبتهای مردم لبنان را در آن جا شرح می داد. الان کار مردم لبنان به جایی رسیده است که به اسرائیل ضربه ای می زنند که از اوّل حضور صهیونیستها در این منطقه، هیچ دولت عربی چنین ضربه ای به آنها نزده است. دو سال قبل، آنها را وادار به عقب نشینی کردند؛ چند هفته پیش هم علی رغم صهیونیستها چند صد زندانی خود را آزاد کردند و قدرتمندانه جشن گرفتند. اگر در دل ملتی امید نباشد، این چیزها پیش نمی آید؛ این امید را شما دادید.
منبع: بیانات رهبر معظم انقلاب اسلامی در خطبه های نمازجمعه تهران 24/11/1382
خاطره ای از زبان مقام معظم رهبری
در همین خصوص خاطره یی در ذهنم مانده است که نقل می کنم: چند روز قبل از پایان سال ۶۵ که خدمت امام بودیم، چون یکی از روزهای فروردین ۶۶ با ولادت یکی از ائمه(ع) مصادف می شد، من و آقای هاشمی رفسنجانی و حاج احمد آقا اصرار کردیم که ایشان در حسینیه ی جماران با مردم دیداری داشته باشند. امام استنکاف کردند و قاطع گفتند: حالش را ندارم. من در ایام نوروز به مشهد رفته بودم و آقای هاشمی هم از جبهه دیدار داشتند. در همان روزها، ناگهان قلب امام مشکلی پیدا می کند و چون حاج احمدآقا - که حق بزرگی بر گردن همه ی ملت دارد و امام را در این چند سال حفظ کرد - همه ی وسایل را برای بهبود امام(ره) مهیا کرده بود، فوراً به وضعیت جسمی ایشان رسیدگی شد و خطر برطرف گردید.
وقتی در بیمارستان بر بالین ایشان حاضر شدم، عرض کردم: چه قدر خوب شد که آن شب اصرار ما را برای ملاقات با مردم نپذیرفتید؛ والّا اگر خبر این ملاقات اعلام می شد، مردم به زیارت شما می آمدند و آن وقت شما با این حال نمی توانستید مردم را ملاقات کنید و انعکاس آن در دنیا خوب نبود. این کار شما، خواست خداوند و کمک الهی بود و در آن زمان تصمیم بجایی گرفتید. ایشان در پاسخ من گفتند: آن طور که من فهمیدم، مثل این که از اول انقلاب تا حالا، یک دست غیبی در همه ی کارها دارد ما را هدایت و پشتیبانی می کند.
منبع: سخنرانی در مراسم بیعت فرماندهان و اعضای کمیته های انقلاب اسلامی 18/03/1368
من یادم است که اوایلِ بعد از جنگ، که در جلسات بازسازی، با مسؤولان کشور می نشستیم - آن وقت آقای رئیس جمهور محترم، رئیس مجلس بودند و بعضی از مسؤولان دیگر هم بودند - جزو آرزوهای ما، یکی همین بود که چندین سد ساخته شود، یک مقدار راه ساخته شود، تعدادی کارخانه های اساسی در زمینه پتروشیمی، در زمینه فولاد و ... به وجود آوریم. اینها واقعاً جزو آرزوهایی بود که روی کاغذ می آوردیم و برای آن تلاش و کار می کردیم.
امروز، بحمداللَّه آن آرزوها تحقّق پیدا کرده و این کارها شده است. اینها هم آسان به دست نمی آید و واقعاً جز با کارِ خستگی ناپذیر و خستگی ناشناس و با مدیریّتهای قوی و علاقه مند و بخصوص با مدیریت شخص آقای هاشمی - که واقعاً ایشان در این زمینه خوب عمل کردند و مدیریت خوبی را بر دولت اعمال نمودند - این محصول به دست نمی آمد.
منبع: بیانات مقام معظم رهبری در دیدار رئیس جمهور و هیأت وزیران، به مناسبت هفته دولت 08/06/1375
خاطره ای از زبان مقام معظم رهبری
در فروردین سال ۱۳۴۲ شمسی که حوادث مدرسه ی فیضیه و زدن طلاب و انداختن آنها از بالای پشت بام پیش آمد، همان روز ما منزل امام رفتیم. بنده آن وقت طلبه ی جوانی بودم در سن الان شماها. دستگاه اختناق محمدرضا علیه حوزه ی علمیه، شمشیر را از رو بسته بود. در خیابان ارم قم طلبه جرأت نمی کرد - این را من به چشم خودم دیدم - از این طرف خیابان به آن طرف برود! کماندوهای دستگاه شاه مثل شمر می ریختند سرش، کتکش می زدند، عمامه اش را برمی داشتند و لباسش را پاره می کردند. در چنین حالت رعب آوری، آن روز امام (رضوان اللّه علیه) بعد از نماز مغرب و عشا به خانه شان رفتند - همین خانه یی که الان هم در قم هست - طلبه ها هم رفتند، بنده هم بودم.
ایشان خاطره ی اختناق دوران رضاخانی و رفتن طلبه ها به بیرون از قم را یادآوری کردند و گفتند آن روز ما این طور زندگی کردیم؛ آنها رفتند و ما ماندیم؛ حالا هم اینها خواهند رفت و شما خواهید ماند. این پیشگویی امام بود؛ پیشگویی مبنی بر وعده ی الهی.
خدای متعال وعده کرده است که اگر جماعتی در راه او مجاهدت و ایستادگی کنند و دارای ایمان باشند، قطعاً به هدف خواهند رسید. وعده ی الهی دروغ نیست. خدای متعال راه را جلوی پای انسان می گذارد و قدم به قدم دست انسان را می گیرد. وقتی هدف، خدا بود، «والذّین جاهدوا فینا لنهدینّهم سبلنا». عمده، وجود این انگیزه و این ایمان است؛ وارد میدان شدن و تلاش کردن است. هر جا این باشد، موفقیت بدون تردید حاصل خواهد شد.
بیانات رهبر معظم انقلاب اسلامی در دیدار طلاب و اساتید مدرسه ی علمیه ی آیةاللّه مجتهدی 21/03/1383
خاطره ای از زبان مقام معظم رهبری
بنده زمان ریاست جمهوری در شورای عالی انقلاب فرهنگی قضیه ی طرح لباس ملی را مطرح کردم و گفتم بیایید یک لباس ملی درست کنیم؛ بالاخره لباس ملی ما که این کت و شلوار نیست. البته من با کت و شلوار مخالف نیستم؛ خود من هم گاهی اوقات در ارتفاعات یا جاهای دیگر ممکن است کاپشن هم بپوشم؛ ایرادی هم ندارد؛ اما بالاخره این لباس ملی ما نیست. عربها لباس ملی خودشان را دارند،
هندی ها لباس ملی خودشان را دارند، اندونزی یایی ها لباس ملی خودشان را دارند، کشورهای گوناگون شرقی لباسهای ملی خودشان را دارند، آفریقایی ها لباسهای ملی خودشان را دارند و در مجامع جهانی هر کس لباس ملی خود را دارد؛ افتخار هم می کنند. ما در جایی رئیس جمهوری را دیدیم که لباس ملی اش عبارت بود از دامن! مرد بزرگ، دامن پوشیده بود! پاهای او هم لخت بود! یک دامن تقریباً تا حدود زانو، و هیچ احساس حقارت هم نمی کرد. با افتخار تمام در آن جلسه شرکت می کرد؛ می آمد و می رفت و می نشست. این، لباس ملی اوست؛ ایرادی هم ندارد.
عربها با تفاخر، لباس ملی خودشان را می پوشند - پیراهن بلند و چفیه و عقال - و ممکن است به نظر من و شما هیچ منطقی هم نداشته باشد؛ اما لباس آنهاست و آن را دوست دارند. من و شما که ایرانی هستیم، لباسمان چیست؟ شما نمی دانید لباس ما چیست. البته من نمی گویم طرح این لباس حتماً باید برگردد به لباس پانصد سال قبل؛ ابداً. من می گویم بنشینید برای خودتان یک لباس طراحی کنید. البته الان این را از شما نمی خواهم؛ این را من در شورای عالی انقلاب فرهنگی مطرح کردم. آن روز ما یک بخش دولتی را مأمور کردیم و گفتیم دنبال این کار بروید.
یک کار مقدماتی هم کردند، اما آن را به جایی نرساندند؛ دوره ی ریاست جمهوری ما هم تمام شد! من می خواهم بگویم اگر شما موی سرتان را می خواهید آرایش کنید، اگر می خواهید لباس بپوشید، اگر می خواهید سبک راه رفتن را تغییر دهید، بکنید؛ اما خودتان انجام دهید؛ از دیگران یاد نگیرید.
منبع: بیانات رهبر انقلاب اسلامی در دیدار جوانان، اساتید، معلمان و دانشجویان دانشگاه های همدان 17/04/1383
سال ۶۱ شهید بابایی را گذاشتیم فرمانده پایگاه هشتم شکاری اصفهان. درجه ی این جوان حزب اللّهی سرگردی بود، که او را به سرهنگ تمامی ارتقاء دادیم. آن وقت آخرین درجه ی ما سرهنگ تمامی بود. مرحوم
بابایی سرش را می تراشید و ریش می گذاشت. بنا بود او این پایگاه را اداره کند. کار سختی بود. دل همه می لرزید؛ دل خود من هم که اصرار داشتم، می لرزید، که آیا می تواند؟ اما توانست.
وقتی بنی صدر فرمانده بود، کار مشکل تر بود. افرادی بودند که دل صافی نداشتند و ناسازگاری و اذیت می کردند؛ حرف می زدند، اما کار نمی کردند؛ اما او توانست همان ها را هم جذب کند. خودش پیش من آمد و نمونه یی از این قضایا را نقل کرد. خلبانی بود که رفت در بمباران مراکز بغداد شرکت کرد، بعد هم شهید شد. او جزو همان خلبان هایی بود که از اول با نظام ناسازگاری داشت.
شهید عباس بابایی با او گرم گرفت و محبت کرد؛ حتی یک شب او را با خود به مراسم دعای کمیل برده بود؛ با این که نسبت به خودش ارشد هم بود. شهید بابایی تازه سرهنگ شده بود، اما او سرهنگ تمام چند ساله بود؛ سن و سابقه ی خدمتش هم بیشتر بود. در میان نظامی ها این چیزها خیلی مهم است. یک روز ارشدیت تأثیر دارد؛ اما او قلباً و روحاً تسلیم بابایی شده بود.
شهید بابایی می گفت دیدم در دعای کمیل شانه هایش از گریه می لرزد و اشک می ریزد. بعد رو کرد به من و گفت: عباس! دعا کن من شهید بشوم! این را بابایی پس از شهادت آن خلبان به من گفت و گریه کرد. او الان در اعلی علیین الهی است؛ اما بنده که سی سال قبل از او در میدان مبارزه بودم، هنوز در این دنیای خاکی گیر کرده ام و مانده ام! ما نرفتیم؛ معلوم هم نیست دستمان برسد. تأثیر معنوی این گونه است.
خود عباس بابایی هم همین طور بود؛ او هم یک انسان واقعاً مؤمن و پرهیزگار و صادق و صالح بود. اگر می خواهید اثر بگذارید - چه شما برادران عزیز طلبه و روحانی، چه شما برادران عزیزی که نظامی هستید و با عقیدتی، سیاسی همکاری می کنید - راهش این است که دلها را به هم نزدیک کنید؛ درون را پاک کنید؛ عمل را خالص کنید؛ برای خدا کار کنید؛ آن وقت خدای متعال برکت خواهد داد.
بیانات رهبر معظم انقلاب اسلامی در دیدار مسؤولان عقیدتی، سیاسی نیروی انتظامی 23/10/1383
خاطره ای از زبان مقام معظم رهبری
سال ۴۴ یا ۴۵ در مشهد به دیدن دوستی رفته بودیم و تصادفاً یکی از نمایندگان مجلس شورای ملی آن روز هم به این جلسه آمده بود. دوره ی جوانی و پرشوری ما بود و از وابستگی و تسلط بیگانگان و این گونه مطالب حرفهایی زدیم؛ بی توجه به این که این آقا نماینده ی مجلس است. نماینده ی مجلس آن وقت - یعنی کسی که دربار لیست داده بود که ایشان باید نماینده ی فلان جا شود؛ آن وقت که انتخابات نبود - در جواب من یک مقدار با تفرعن و تکبر و اخم و تخم حرفهایی زد؛ از جمله این که گفت شما چه می گویید و به چه چیزی اعتراض می کنید؟ امروز اروپایی ها و غربی ها مثل نوکر دارند برای ما کار می کنند. ما نفت داریم، پول داریم، پول می دهیم و آنها کارگر مایند و مثل نوکر دارند برای ما کار می کنند!
این، منطق یک نماینده ی مجلس آن روز است! دوره ی انحطاط که می گویم، یعنی این. فکر این بود که ما چرا تولید کنیم؟ چرا بسازیم؟ چرا یاد بگیریم؟ ما در خانه های خود مثل آقاها می نشینیم، برایمان می آورند و وسایل لازم را در اختیار ما می گذارند؛ ما هم پول نفت داریم، می دهیم و زندگی اشرافی می کنیم. این، منطق آن روز یک دولتمرد در سطح بالا بود. فرهنگ حاکم آن روز بر دستگاه های اداره کننده ی کشور، همین بود؛ لذا آن صد سال، دوره ی انحطاط ماست.
منبع: بیانات رهبر معظم انقلاب اسلامی در دیدار جمعی از مهندسان و محققان فنی و صنعتی کشور 05/12/1383
خاطره ای از زبان مقام معظم رهبری
بنده زمان ریاست جمهوری به یکی از کشورهای مسلمانِ مدعی مبارزه ی با اسرائیل رفتم و با رئیس آن کشور گفتگو کردم. او قبلاً گفته بود ما حاضریم با زمامداران اسرائیل ملاقات کنیم و مراوده داشته باشیم! من به او گفتم این چه حرفی است که از قول شما نقل شده است. به معاونش نگاهی کرد و بنا کردند قاه قاه خندیدن! من با خودم گفتم لابد جواب مهمی دارند.
گفتند بله، این حرفها تاکتیک بود! گفتم عجب؛ تاکتیکی است که انسان را از اصل اهداف دور می کند! مبنای کار شما تحریم اسرائیل بود؛ شما می خواستید اسرائیل در محیط اسلامی و عربی به صورت یک سکه ی رایج درنیاید؛ اما به عنوان تاکتیک دارید درست عکس این را عمل می کنید. گاهی بعضی ها به عنوان این که ما تاکتیک و روش خود را عوض کردیم، اصل راهبرد را دگرگون می کنند! باید مراقب باشید این طوری نشود. کسانی که این گونه عمل می کنند، غلط و برخلاف این عمل می کنند.
منبع: بیانات رهبر انقلاب اسلامی در دیدار اعضای ستاد برگزاری مراسم سالگرد ارتحال امام خمینی (ره)10/03/1384
خاطره ای از زبان مقام معظم رهبری
بچه های شهید چمران در ستاد جنگ های نامنظم جمع می شدند و هر شب عملیات می رفتند و بنده را هم گاهی با خودشان می بردند. یک شب دیدم افسری با من کار دارد؛ به نظرم سرهنگ ۲ یا سرگرد بود. چون محل استقرار ما لشکر ۹۲ بود، لذا به اینها نزدیک بودیم. آن افسر پیش من آمد و گفت: من با شما یک کار خصوصی دارم.
من فکر کردم مثلاً می خواهد درخواست مرخصی بدهد. یک خرده لجم گرفت که حالا در این حیص و بیص چه وقت مرخصی رفتن است. اما دیدم با حالت گریه آمد و گفت: شب ها که این بچه ها به عملیات می روند، اگر می شود، من را هم با خودشان ببرند(!) بچه ها شب ها با مرحوم شهید چمران به قول خودشان به شکار تانک می رفتند و این سرهنگ آمده بود التماس می کرد که من را هم ببرید!
منبع: بیانات رهبر معظم انقلاب اسلامی در دیدار جمعی از پیشکسوتان جهاد و شهادت و خاطره گویان دفتر ادبیات و هنر مقاومت 31/06/1384
خاطره ای از زبان مقام معظم رهبری
در یکی از مجامع بین المللی، نطق پرشوری علیه تسلط قدرتها و نظام سلطه در دنیا، ایراد کردم و در حضور بیش از صد هیات نمایندگی و رؤسای دولتها، آمریکا و شوروی را با بردن نام کوبیدم و محکوم کردم . بعد از آن نطق، عده زیادی آمدند مرا تحسین و تصدیق کردند و گفتند: سخن شما درست است .
یکی از سران کشورها که یک جوان انقلابی بود - و البته بعدا هم او را کشتند - نزد من آمد و گفت: همه حرفهای شما درست است، منتهی به شما بگویم، به خودتان نگاه نکنید که از آمریکا نمی ترسید . همه اینهایی که در اینجا نشسته اند از آمریکا می ترسند! بعد سرش را نزدیک آورد و گفت: من هم از آمریکا می ترسم .
منبع: پایگاه اطلاع رسانی حوزه
خاطره ای از زبان مقام معظم رهبری
دبستانی که من در مشهد می رفتم، معلم آن، مرحوم میرزا حسین تدین کرمانی بود. تنها مدرسه ی دینی مشهد هم مدرسه ی ایشان بود، به نام «دارالتعلیم دیانتی». بنده شش سال در این مدرسه زیر دست آقای تدین درس خواندم. مرحوم تدین واقعاً یک مرد حسابی بود. نه تنها آن زمان که من بچه بودم، این حس را داشتم، بلکه زمان ریاست جمهوری هم که ایشان در مشهد به دیدن من آمده بود، از نو نگاهی به ایشان کردم؛ دیدم مرد سنگین، جاافتاده، محترم و باشخصیتی است. ایشان، هم معلم بود، هم ناظم.
با آن وقار و هیمنه یی که داشت، در حیاط مدرسه راه می افتاد و چوبی به دستش می گرفت و البته گاهی هم بچه ها را فلک می کرد؛ بنده را هم یک بار فلک کرد. ایشان مرد محبوبی بود. در همان دوره ی بچگی هم بنده و شاید همه ی بچه ها به ایشان علاقه مند بودیم. وقتی درسم در آن مدرسه تمام شد، یکی از برادرانم در آن جا مشغول تحصیل شد؛ ولی باز من با ایشان سلام و علیک داشتم.
سر ماه وقتی می رفتم شهریه ی برادرم را بدهم، ایشان را می دیدم؛ باز هم با همان منش و چهره ی محترم و آقاوار و واقعاً مدیریتی؛ آن هم نه مدیریت یک دبستان. ایشان در مدرسه هیبت داشت. ما در مدرسه محلی داشتیم به نام قصاص گاه، که بچه ها در آن جا مجازات می شدند؛ بنده هم در همان جا یک بار قصاص شدم! آن جا، هم محل مجازات بچه ها بود، هم نوعی زباله دانی؛ یعنی بچه ها خربزه یا هندوانه می خوردند و پوست هایش را باید در آن جا می ریختند. ایشان وقتی در مدرسه راه می رفت، با همان لهجه ی کرمانی به بچه ها خطاب می کرد: هر کس مِیْوه می خورد، پوستهایش را بریزد قصاص گاه. از آن سال ها، این صدا هنوز در گوش من هست.
گزیده ای از بیانات رهبر معظم انقلاب اسلامی در دیدار فرهنگیان و معلمان استان کرمان 12/08/1384
خاطره ای از زبان مقام معظم رهبری
بنده در دوره ی مبارزه، گاهی که در سلول خیلی فشار می آمد، دلم به حال بچه های کمونیست می سوخت؛ می گفتم چون اینها خدا ندارند. وقتی اوضاع بر ما خیلی تنگ می شود و فشار می آید، با خدا درد دل می کنیم؛ حرفی می زنیم و قطره ی اشکی می ریزیم و چیزی می خواهیم و امیدی در دل ما می درخشد؛ اما اینها آن را ندارند. انسان وقتی خدا را داشته باشد، امید و افق روشنی دارد.
منبع: گزیده ای از بیانات رهبر معظم انقلاب اسلامی در دیدار فرهنگیان و معلمان استان کرمان 12/08/1384
خاطره ای از زبان مقام معظم رهبری
چند سال قبل، یکی از سران اروپا در ملاقات با من، صحبت از جنگ مسیحی و مسلمان کرد! من حساس شدم؛ با این که آن شخص، آدم چندان وزینی نبود و نیست، لیکن چون مرتبط و متصل با امریکا و پیرو آن کشور بود، این حرف، من را حساس کرد؛ و امروز می بینم که دست های صهیونیستی در دنیای مسیحی و در اروپا، این کار را زمینه سازی می کنند.
به چه دلیل باید اهانتی که در یک ماه و نیم یا دو ماه پیش در روزنامه یی و در یک کشوری درج شده، بعد از گذشت مدتی، باز مجدداً همان اهانت در کشورهای اروپای مرکزی و اروپای غربی، پی درپی چاپ شود!؟ انگیزه ی این کار چیست؟ چه دستی در کار است؟ ملت های مسلمان بجا و به موقع عکس العمل نشان دادند و باید هم نشان بدهند.
وجود مقدس خاتم الأنبیاء (صلّی اللَّه علیه وآله وسلّم)، کانون همه ی عشق ها و محبت های دنیای اسلام است؛ محور و مرکز اتحاد و اتفاق و هماهنگی همه ی مذاهب اسلامی است و جا دارد که مسلمان ها از خودشان، حمیت و غیرت و عکس العمل نشان بدهند؛ اما همه بدانند که این تظاهرات، این خشمِ بجا و مقدسی که مسلمان ها دارند، علیه مسیحیان دنیا نیست، بلکه علیه دست های پنهان و خبیث صهیونیست هاست، که سیاستمداران دنیای سلطه را بازیچه ی خود دارند و مطبوعات و رسانه های فراوانی هم در اختیار آنهاست؛ همان هایی که امروز بر دولت کنونی امریکا به کلی حاکمند و در اروپا هم فعالیت می کنند.
بیانات رهبر معظم انقلاب اسلامی در دیدار پرسنل نیروی هوایی 18/11/1384
شهید برونسی
این اوستا عبدالحسین بُرُنسی، یک جوان مشهدی بنّا، که قبل از انقلاب یک بنّا بود و با بنده هم مرتبط بود، شرح حالش را نوشته اند و من توصیه می کنم و واقعاً دوست می دارم شماها بخوانید. من می ترسم این کتابها اصلاً دست شماها نرسد. اسم این کتاب «خاکهای نرم کوشک» است؛ قشنگ هم نوشته شده. ایشان اول جنگ وارد میدان نبرد شده بود و بنده هم هیچ خبری نداشتم.
بعد از شهادتش، بعضی از دوستان ما که به مجموعه های دانشگاهی و بسیج رفته بودند و با این جوان بی سواد - بی سواد به معنای مصطلح؛ البته سه، چهار سالی درس طلبگی خوانده بوده، مختصری هم مقدمات و ابتدایی و اینها را هم خوانده بوده - صحبت کرده بودند، می گفتند آن چنان برای اینها صحبت می کرده و حرف می زده که دلهای همه ی اینها را در مشت می گرفته؛ به خاطر همین که گفتم، یک معرفت درونی را، یک ادراک را، یک احساس صادقانه را و یک فهم از عالم وجود را منعکس می کرده؛ بعد هم بعد از شجاعتهای بسیار و حضور در میدانهای دشوار، به شهادت می رسد .
منبع:
بیانات رهبر معظم انقلاب اسلامی در دیدار جمعی از کارگردانان سینما و تلویزیون 23/03/1385
نقش بنی صدر در جنگ تحمیلی
در اول جنگ تحمیلی عراق، دلسوزهای محلی می آمدند و می گفتند عراقیها به خاک ما حمله کردند؛ به مرز ما نفوذ و تجاوز کردند. ما به بنی صدر می گفتیم: رئیس جمهور! شما چه خبر دارید؟ می گویند عراقیها حمله کردند؛ می گفت دروغ می گویند؛ این سپاه برای اینکه خودش امکانات دست و پا کند، این حرفها را می زند! آنها را متهم می کردند. بعد هم به دهلران رفت - که هنوز آن وقت دهلران را نگرفته بودند - ایستاد و مصاحبه کرد؛ گفت: من الان در دهلرانم؛ می گویند عراقیها آمده اند؛ عراقیها کجایند؟! از دهلران بیرون آمد و دو ساعت بعد دهلران به وسیله ی عراقیها تصرف شد. نمی شود که واقعیات را با چشم روی هم گذاشتن انکار کرد.
بیانات رهبر معظم انقلاب اسلامی در دیدار اساتید و دانشجویان دانشگاههای استان سمنان 18/08/1385
من به یاد دارم، شاید حدود دو سال، دو سال و نیم قبل، آن وقتی که این سانتریفیوژهای ما مشغول کار شده بود و جوانان و دانشمندان ما توانسته بودند اینها را راه بیندازند و مسئولان وقت؛ رئیس جمهور و دیگران خبرش را گفتند، تعدادی از فیزیکدانهای دانشگاهی که مردمان خوب و بسیار سالم و صادقی هم هستند، بعضی شان هم من را می شناسند، به من نامه نوشتند، که آقا! نبادا اینها را باور کنید! چنین چیزی اتفاق نیفتاده و ممکن نیست! حاضر نبودند باور کنند؛ قبول کنند. این، همان تلقین است. تا غربی ها؛ آژانس و دیگران، خودشان آمدند نگاه کردند، تصدیق کردند، اعتراف کردند که چنین چیزی را باور نمی کردند در ایران به وجود بیاید، آن وقت دیگران؛ دیرباورها، در داخل کشور باور کردند.
عین همین قضیه در مورد سلولهای بنیادی به وجود آمد. بنده چندبار پیشرفتهای سلولهای بنیادی را در چند سخنرانی بر زبان آورده بودم. از دانشمندان کشور و از بعضی از دانشگاهها به من نامه نوشتند: آقا! این قضیه را شما این قدر نگوئید، این واقعیت ندارد؛ این جور نیست! اینی که میگوئید در سلولهای بنیادی پیشرفت کرده اند و در شبیه سازی (کلونینگ)دارند تمرین و کار می کنند، باور نکنید؛ چنین چیزی اتفاق نیفتاده و نخواهد افتاد! بعد که گوسفند شبیه سازی شده را جلو چشم همه قرار دادند، بعد که در سمیناری که تشکیل دادند، دانشمندان معروف دنیا، زیست شناسهای درجه ی یک دنیا آمدند مصاحبه کردند و تصدیق کردند که پیشرفتها، پیشرفتهای محیرالعقولی است، آن وقت یک عده از دیرباورها باور کردند! این هم آفتی است که ما استعداد خودمان، پیشرفت خودمان، توانائی های خودمان را باور نکنیم؛ وقتی هم اتفاق میافتد، باور نکنیم.
منبع:
بیانات رهبر معظم انقلاب اسلامی در دیدار دانشجویان دانشگاه فردوسی مشهد 25/02/1386
من بیمار بودم، تازه از بیمارستان خارج شده بودم، در منزلی ... استراحت می کردم و در جریان اوضاع و احوال هم قرار می گرفتم؛ مرحوم شهید رجایی و شهید باهنر و برادران دیگر می آمدند ومسائل را با من در میان می گذاشتند. لیکن خود من شرکت فعالی در جریانات نمی توانستم داشته باشم.
در این اواخر تدریجاً حالم بهتر شده بود، گاهی در جلسات شرکت می کردم، کما این که در شب قبل از حادثه؛ در جلسه ای در اتاق خود مرحوم رجایی شرکت کردم و راجع به مسائل مهم مملکتی صحبت می کردیم. بنابراین دور بودم از محل حادثه (انفجار) و بعدازظهر هم بود، من هم بیمار بودم و خوابیده بودم، از خواب که بیدار شدم از بچه های پاسدار، برادرهایی که پهلوی من بودند یک زمزمه هایی شنیدم.
گفتم چیه؟ گفتند که یک بمب در نخست وزیری منفجر شده است. گفتم که کی آن جا بوده؟ گفتند که رجایی و باهنر هم بودند، من فوق العاده نگران شدم، با حال بسیار ضعیف و ناتوانی که داشتم خودم را رساندم پای تلفن، نشستم، بنا کردم این جا آن جا تلفن کردن، اما خبرها همه متناقض و نگران کننده بود. یکی می گفت که حالشان خوب است، یکی می گفت زنده بیرون آمدند، یکی می گفت جسدشان پیدا نشده، یکی می گفت توی بیمارستانند و من تا اوائل شب که خبر درستی به من نرسیده بود در حالت فوق العاده بد و نگرانی به سر می بردم، تا بالأخره مطلب برایم روشن شد.
احساسات من در آن موقع طبیعی است که چه احساساتی بود. دو دوست عزیز و قدیمی، دو انقلابی، دو عنصر طراز اول جمهوری اسلامی را از دست داده بودیم و من شدیداً احساس خسارت می کردم، احساس ضایعه می کردم، احساس غم می کردم و از طرفی احساس خشم نسبت به آن کسانی که عاملین این حادثه بودند می کردم و همین بود که فردا صبح زود با این که خیلی بی حال بودم پا شدم، سوار ماشین شدم، آمدم برای تشییع جنازه به مجلس، و با این که اطبا همه من را منع می کردند که من شرکت نکنم و دخالت نکنم، دیدم طاقت نمی آورم که شرکت در مراسم نکنم، آمدم آن جا روی ایوان جلوی مجلس و یک سخنرانی ای هم با کمال هیجان کردم که دور و ور من را دوستان گرفته بودند که نبادا من بیفتم، از بس هیجان داشتم. به هرحال برای من بسیار حادثه ی تلخی بود، یعنی شاید بتوانم بگویم تلخ ترین حادثه ای بود که تا آنروز من دیده بودم، زیرا حادثه ی هفت تیر که می توانست برای من تلخ تر باشد هنگامی اتفاق افتاده بود که من آن روز بیهوش بودم و نمی فهمیدم، بعد تدریجاً با این حادثه ذره ذره آشنا شدم و اطلاع پیدا کردم، اما این حادثه ی ناگهانی به خصوص بعد از حادثه ی هفت تیر برای من شاید تلخ ترین حادثه ای بود که تا آن روز برای من پیش آمده بود.
منبع: پایگاه اطلاع رسانی دفتر مقام معظم رهبری
تقلید از شیخ مصطفی اسماعیل
قبل از انقلاب، من ممنوع السفر بودم؛ یعنی نمی توانستم به خارج از کشور سفر کنم. مدتها در زندان بودم؛ وقتی هم که از زندان بیرون آمدم، در داخل کشور محصور بودم. در آن وقت، یکی از آرزوها و تصمیمهایم این بود - به خانواده ی خودم هم گفته بودم - که اگر بتوانم از کشور خارج بشوم، برای دیدن قرّاء - مخصوصاً شیخ مصطفی اسماعیل - به مصر می روم. اتفاقاً شیخ مصطفی اسماعیل تا بعد از انقلاب زنده بود؛ لیکن متأسفانه ما در آن سالهای اول انقلاب، به این فکری که حالا هستیم، نبودیم؛ والّا به هر طوری بود، من شیخ مصطفی اسماعیل را به تهران می آوردم.
شیخ مصطفی اسماعیل، خیلی فوق العاده بود. چیزهایی در تلاوت او بود که انصافاً قابل تقلید است. منهای مسأله ی صدا و کیفیت ادای حروف و کلمات، او کلمات قرآنی را جان می داد. یعنی وقتی که او آیه را می خواند، آن احساسی به مستمع دست می داد که در آیه اقتضای آن احساس بود. مثلاً فرض بفرمایید که در سوره ی هود، آن جایی که راجع به قضیه ی پسر نوح آیات کریمه را می خواند: «انّ ابنی من اهلی و انّ وعدک الحق»(۱)، انسان پدری را احساس می کند که پسر کافرش دارد در مقابلش از بین می رود؛ یعنی هم احساس رأفت به خاطر بُنوّت او، و هم احساس نفرت به خاطر کفر او. او این را با خواندن خودش به انسان القا می کند. این، چیز خیلی مهمی است و آن تأثیر قرآنی را در خواننده مضاعف می کند. شبیه این را - نه به این شدت - من در خواندن شیخ عبدالفتاح دیدم؛ او هم تا حدودی این طور است.
بیانات در مراسم تودیع با قاریان قرآن: شعبان عبدالعزیز صیاد، محمود صدیق منشاوی 06/02/1370
به اصرار جهان پهلوان
تلفن زنگ خورد. گوشی را برداشتم. یک نفر پشت تلفن سه بار گفت: «شجونی قبرت حاضر است!». سرهنگ "عربی" از ساواک بود. ماجرای منبر رفتنم و دفاع از طلاب مظلوم فیضیه را فهمیده بود. میگفت «شجونی ببینمت ناخنهایت را میکشم!».
خیلی ترسیده بودم. وارد مسجد ارک شدم. جمعیت موج میزد. ماشینهای ساواکیها هم منتظرم بودند. این میدان رزمآور دیگری میخواست. خواستم برگردم.
ناگهان دو دست تنومند بازویم را گرفت. تختی بود! لبخندش هنوز یادم هست. از او اصرار و از من انکار. آخر سر هم مرا راهی منبر کرد...
منبع : کتاب «حاشیههای مهمتر از متن»، ص 54 / به نقل از «خاطرات حجت الاسلام شجونی»، ص74
میخواهم ثواب این انتقادها به روح مادرم برسد!
گفتند اگر دوباره پشت سر دربار صحبت کنی عکس تو را همراه زنان بدکاره پخش میکنیم. گفتم: « من به وظیفهام عمل میکنم و اینکارها شما را مفتضحتر میکند.»
چند روزی از این ماجرا نگذشته بود که عکسهای ساختگیای از من پخش کردند. ولی این قضیه در مردم اثر نکرد و تأثیر منفی داشت. مثلا یک روز مردی آمد و با اصرار خواهش کرد که من در مجلس ختم مادرش شرکت کنم. دلیل را که جویا شدم گفت: «انتقادهای شما از دربار باعث پخش این عکسها از طرف ساواک شده است و من میخواهم تا ثواب این انتقادها به روح مادرم برسد!»
منبع : کتاب «حاشیههای مهمتر از متن»، ص 105 / خاطرات حجت الاسلام محمد تقی فلسفی ، ص338
آقا شاه که رفتنی نیست!
بازرگان هیچوقت امید نداشت که ورق برگردد و رژیم سرنگون شود. همیشه به امام میگفت: «شما بیایید یک دولت آشتی تشکیل دهید و ما یک انتخابات آزاد برگزار کنیم و نمایندگانمان را به مجلس بفرستیم و کم کم نظام را از دست شاه در آوریم».
به نظر آنها امکان نداشت نظام بالکل عوض شود و شاه از سلطنت کنارهگیری کند.
یادم نمیرود در فرانسه سرانگشت خود را روی زمین گذاشت و خطاب به امام گفت: «آقا! ایران سه رکن دارد. شاه، آمریکا و ارتش. شاه که رفتنی نیست، آمریکا و ارتش هم که پشت به پشت هم حامی سلطنت هستند، پس هیچکاری نمیتوان کرد».
ولی جواب امام یک کلمه بیشتر نبود: «شاه باید برود!»
منبع : کتاب «حاشیههای مهمتر از متن»، ص 141 / برداشت هایی از سیرهی امام خمینی ص 233
تقوایشان دیوانهام کرده!
«تقوایشان دیوانهام کرده!
هر بار هم که برای بازجویی می آوریمشان، خودشان را با پتو میپوشاندند تا معلوم نشوند. یعنی تا زیر دماغ، پتو بودند. موقع بازجویی هم به سوالات جواب نمیدادند. من یک بار هم چشم اینها را ندیدم. همیشه سرشان پایین بود و میگفتند: «ما با نامحرم صحبت نمیکنیم. اگر هم مطلبی دارید روی کاغذ بنویسید ما هم روی کاغذ جواب میدهیم».
تقوای آنها مرا دیوانه کرده بود!»
اینها را منوچهری شکنجهگر ساواک میگفت.
منبع:
با تلخیص و تصرف از حاشیه های مهم تر از متن. ص 181/ به نقل از تاریخ شفاهی سازمان مهدیون ص 155
این صدای انقلاب نیست!
ظهر روز 22 بهمن مردم ریختند تو میدان ارگ و رادیو را گرفتند.
رادیو پایگاه تودهایها و چپیها شده بود. ما خدمت امام در مدرسه رفاه بودیم، که ناگهان رادیو اعلام کرد:
«توجه! توجه! این صدای انقلاب است».
امام به سرعت از جا بلند شدند و گفتند: «بروید، نگذارید! صدای انقلاب است یعنی چه؟ صدای انقلاب اسلامی است!»
ما هم رفتیم و به دستور امام بچههای مذهبی را در آنجا مستقر کردیم و از آن به بعد، صدای انقلاب اسلامی به گوش میرسید...
منبع: کتاب «حاشیههای مهمتر از متن»،ص 229 / به نقل از «خاطرات حجت الاسلام هادی غفاری»، ص 425
چرا امام نامه بازرگان را پاره کرد؟
بازرگان نامهای به امام نوشت که با بسمالله شروع نشده بود. به جای انقلاب اسلامی هم از لفظ «انقلاب ایران» استفاده کرده بود. امام در جا نامه را پاره کردند و فرمودند: «بگویید به ایشان فلانی نامه را پاره کرد. چند بار من به شما بگویم که انقلاب، «انقلاب اسلامی» است. «انقلاب» در ایران کار نکرد، این «اسلام» بود که کار کرد»
منبع:
کتاب «حاشیههای مهمتر از متن»، ص 239
به نقل از «برداشت هایی از سیره امام خمینی (ره)»، ص 33
مرده شور این سلطنت را ببرد
از قول مادر محمدرضا شاه ملعون آمده است:
یک روز محمدرضا که خیلی ناراحت بود به من گفت:
"مادرجان! مرده شور این سلطنت را ببرد که من شاه و فرمانده کل قوا هستم
ولی بدون اطلاع من هواپیماهای ما را بردهاند ویتنام!"
منبع: کتاب «خاطرات ملکه پهلوی» صفحهی 387
بعد از مرگم فقط سگم برایم خواهد گریست
یکی از روزهای آخر عمر شاه در قاهره بود. خبرنگار بیبیسی از او پرسید :«تجربهی تبعید چگونه است؟»
گفت :«امروز من آینده را پشت سرگذاشتهام، بیماری وجودم را تحلیل میبرد و مثل پدرم در غربت خواهم مرد. ولی یک تفاوت وجود دارد که من توانستم 6 سال بعد از مرگ او جنازهاش را به وطن برگردانم، ولی گمان نمیکنم دیگر جنازهی من هم به ایران برگردد.»
خبرنگار پرسید: «آیا احساس پشیمانی دارید؟»
شاه جواب داد: «شاید در تقسیم املاک بین محرومان تعلل کردم. شاید نباید این طور با روحانیت درمیافتادم و شاید نمیبایست مسیر غربی ترقی را چنین میپیمودم. باید تجارت مشروبات الکلی را قدغن میکردم. بعضی کابارهها و سینماها را تعطیل میکردم و با مواد مخدر مبارزه میکردم. حالا بعد از مرگم تنها سگ خانوادگیمان برایم خواهد گریست و دیگر هیچ!».
منبع : کتاب «حاشیههای مهمتر از متن»، ص 249 / به نقل از «ده دوران»، خاطرات میرازخانی، ص436
شنیدیم ملک حسین پادشاه اردن بطور غیر رسمی وارد فرودگاه پاریس شده و تقاضای ملاقات حضوری با امام را نمود. ما منتظر نظر امام بودیم. مرحوم حاج احمد خمینی از نزد امام برگشت و اعلام کرد (امام شاه حسین را نمی پذیرند) ملک حسین در کمال حقارت به اردن برگشت
اطمینان خاطر در اوج خطر
مرحوم آقای شهاب الدین اشراقی - داماد امام - می گفتند: شب 22 بهمن در خدمت امام در مدرسه رفاه بودیم پیشنهاد کردند به علت عدم امنیت، محل استراحت امام را عوض کنند . من گفتم بیخود مطرح نکنید که امام قبول نخواهد کرد . گفتند پس خانواده امام را به جای دیگر منتقل کنیم . این پیشنهاد را در خدمت امام مطرح کردند، فرمودند نه همین جا جای امنی است . آقای اشراقی اضافه کردند، همه استراحت کردند، من در اتاق مجاور اتاق امام خوابیده بودم اما خوابم نمی برد و قرار نداشتم . درب اتاق امام را باز کردم، امام بیدار شد . به امام عرض کردم: شاید جنگ نزدیک شده باشد و من آرامش ندارم! امام نگاهی به بیرون انداخت و فرمود: برو بخواب! این جمله آنقدر در من تاثیر کرد که گویا من قرص خوابی خوردم و خوابم برد . (به نقل از: آقای میرزا علی احمد میانجی )
قاطعیت در همه چیز
آیت الله شهید سید محمدرضا سعیدی، علیه ال رحمه، نقل کرده اند خدمت امام عرض کردم: شما را تنها می گذارند! امام فرمودند: اگر جن و انس یک طرف باشند و من یک طرف، حرف همین است که می گویم .
بگذارید این خطر تنها برای من باشد
یکی از زیباترین خاطره های ما مربوط به روزی است که قرار بود فردای آن به تهران حرکت کنیم . امام در آن روز فرمودند همه افرادی که در اقامتگاه بودند، شب به محل سکونت ایشان بیایند . حدود بیست نفری بودیم که بعد از نماز جمعه خدمت امام رفتیم . ایشان نصیحتی و دعایی کردند . بعد اظهار قدردانی فرمودند . که ما شرمنده شدیم از اینکه خدمتی در خور نکرده و کاری انجام نداده ایم . سپس فرمودند: شما با این هواپیما همراه من نباشید . چون احساس خطر هست و شما بگذارید این خطر تنها برای من باشد . در آن لحظه ها ما به یاد آن وداع شب عاشورای امام حسین (ع) افتادیم، ولی بلافاصله باید اضافه کنم که این یک مقایسه یکطرفه بود، چون از یک سو امام امت مقابل ما قرار داشتند و در اعماق ذهنمان امام حسین (ع) و ما اصلا ناچیزتر از آن بودیم که با یاران امام حسین (ع) سنجیده شویم و امام خمینی هم همان راه حسین (ع) و قیام و انقلاب
ادامه مطلب
پاسخ جالب امام به درخواست لغو دیدارهای ایشان با زنان
روز اول 200 نفر. روز دوم 400 نفر و روز سوم 817 نفر.
آمار خانمهایی که در سه روز اول ملاقات با امام غش کردند. از شهید مفتح خواستم به امام بگویند: «دیگر نگذارید خانمها به دیدنتان بیایند»
وقتی شهید مفتح این پیشنهاد را مطرح نمود، امام گفت: «فکر میکنید اعلامیههای من و سخنرانیهای شما شاه را بیرون کرد؟! همین بانوان محترمه بودند که شاه را بیرون کردند. بروید وسایل رفاه و آسایش آنها را فراهم کنید».
منبع : کتاب «حاشیههای مهمتر از متن»، ص 234 / به نقل از «خاطرات محسن رفیقدوست»، ص 149
من نزدیک ترین فرد به خداوندم!
«امروز به شما میگویم، نه در تجربه و نه در عمل هیچکس نمیتواند ادعا کند که بیش از من به خداوند و ائمهی معصومین نزدیک است!»
شاه در سخنرانی 4 بهمن 41 در قم، بعد از این جمله گفت: «از هزار سال پیش یا بیشتر فکرشان تکان نخورده، امروز دین مفتخوری از بین رفته ولی برای اینها چه فرقی میکند؟! من این روحانیت را صد برابر بدتر از تودهای های خائن میدانم»
شاه با این حرفها گور خودش را کند.



