بک لینک طراحی سایت

انقلاب جمهوری اسلامی ایران
 
نويسندگان
در محضر اولياءالله
فجر آفرینان راسخون
تاریخ شمسی

مرگ بر شاه ـ قسمت سوم

داستانهای من وعباس 

مرگ بر شاه

قسمت سوم

        چراغ روشن شد. چند نفر به داخل زیر زمین امدند. یکیشان مرا چون پر کاهی از زمین بلند کرد. ایستاده نه ایستاده چنان سیلی به گوشم نواخت که برق از چشمانم پرید. صورتم شروع به اتش گرفتن کرد. چیزی در درونم شروع به رشد کرد. یاد نمایشنامه ای که در مدرسه اجرا میکردیم افتادم که در ان نقش یاسر یکی از صحابه پیامبر را اجرا میکردم که از طرف کفار قریش مورد ازار واذیت وشکنجه قرار میگرفت وداغ یک اخ را بر دل انان میگذاشت. احساسی که میگفت جلو انان به ایستم. محکم واستوار.

 

 

_ چرا میزنی مردیکه عوضی.

       صدای قهقهه مرد رییس انها که از پله ها پایین می آمد بگوش رسید گفت:

_ اهای مردیکه عوضی این بچه هم تو را شناخته. 

       وباز شروع به خندیدن کرد. مرد که خود را آماده میکرد تا سیلی بعد را به گوش من بنوازد خود را کنار کشید و کتاب درسی من را که از


ادامه مطلب

[ دوشنبه 25 بهمن 1395  ] [ 4:33 PM ] [ مهدی زارع ]
نظرات 0

داستانهای من وعباس 

ماموران حکومتی

قسمت دوم

        حسام از این افکار مسخره که برای لحظه ای از او دور نمیشدند، منزجر شده بود. سعی کرد هر طور شده خود را از این اوهام برهاند. خود را به گوشه دیگر مهدیه رساند وسرش را به کار دیگری سرگرم کرد.

        افسر ارتشی هر دو نمازش را خوانده بود وداشت جوراب بلند مشکی خود را به پا میکرد. جوراب به نظر تنگ می آمد وبه سختی بالا کشیده میشد.کمی با جورابش ور رفت تا بلاخره توانست انرا بپوشد از جا بلند شد. کلت خود را برداشت ودر غلافش قرار داد وپوتین واکس خورده وبراقش را به پا کرده گوشه فرش دوباره به زمین نشست و شروع به بستن بندهای ان کرد.

 


شهیدحسام(محمدخلیل) فرزدقی

 

_ قبول باشه.

_ قبول حق جوون.

ودستش را به سمت حسام دراز کرد وحسام به گرمی دست او را فشرد.

_ چرا بچه ها رفتن گوشه وکنار قایم شدن؟ بگو نترسن بیان بیرون.

از این سخن حسام جاخورده وعرق سردی روی بدنش نشست.

_ کسی به غیر از من اینجا نیست. 

وبا اشاره دست گوشه ای که خالی بود را نشان داد تا حرفش دروغ نباشد.

_ میدونم ان گوشه کسی نیست. بلکه گوشه وکنار مهدیه تو جاهای دیگه


ادامه مطلب

[ دوشنبه 25 بهمن 1395  ] [ 4:31 PM ] [ مهدی زارع ]
نظرات 0

داستانهای من وعباس 

ماموران حکومتی

قسمت اول

        درب مهدیه به صدا در آمد. نگاه نگران همگی به روی نگاههای هم لغزید. چند نفری که داشتند وضو میگرفتند، همانجا خشکشان زد. عباس با دهان باز مات و مبهوت بر جای خود میخکوب شد. او بپای سر کوچه مهدیه بود و ان ساعت نوبت او بود تا سر کوچه وخیابان یغما نگهبانی بدهد تا اگر ماموران حکومت نظامی و یا اقدام مشکوکی را مشاهده کرد سریعا به بقیه  اطلاع داده تا فرارکنند و یا مخفی شوند.

 

        حالا چند دقیقه هم نمی شد که عباس برای یک کار کوچک داخل مهدیه شده بود وپشت سرش درب ورودی به صدا در امده بود.نگرانی در چشمان همه موج میزد، هر کس به گوشه ای دویده وخود را پنهان میکرد. حسام اهسته به سمت درب رفت. صدای در که دوباره بلند شد حسام با صلابت گفت:

_ کیه مگه سر اوردی؟

_ من هستم می خواهم نماز ظهرم را بخوانم. اگر اجازه می دهید داخل بیایم.

_ کمی امون بده الان میام.

        از فرصت به وجود آمده بچه ها بیشتر استفاده کرده و پنهان شدند. حسام درب را باز کرد و بفرمایی گفت، برای یک لحظه مات و مبهوت ماند. ستوان ارتشی در حالی که کلتی به کمر بسته بود سلامی کرد و وارد شد و همراه با نگاهی کاوشگرانه که به اطراف میکرد پرسید:

_ ببخشید دستشویی کجاست؟

       حسام از این بی احتیاطی که کرده بود خودش حسابی جا خورده با دست دستشویی را نشان داد و بلا فاصله به داخل کوچه نگاهی انداخته در را بست وبه پشت در تکیه داد. چشمانش را برای لحظه ای بست صدای ضربان قلبش را میشنید. افسر ارتشی به داخل رفت. و حسام به.سمت بچه ها رفته و اهسته به هرکدام قاراشمیش بودن اوضاع را خبر داد. عباس که متوجه شده بود چه کار اشتباهی کرده است. به سرعت بلند شد از درب مهدیه بیرون رفت و بعد از چند دقیقه برگشت و کنار گوش حسام گفت:

 _ تا سر خیابان زند از این طرف و تا خابون فردوسی از ان طرف نگاه کردم ولی هیچ خبری نیست. فقط سمت زند ماشین حکومت نظامی سرجای همیشگیش بود و سربازا هم مثل معمول توش چرت میزدند.

        این را گفت و برای کاری که به او محول کرده بودند دوباره از در بیرون رفت. خیال حسام کمی اسوده شد. افسر جوان که وضوی خود را گرفته بود مهری برداشته ودر گوشه ای به نماز ایستاد. حسام از اینکه مرد ارتشی کلت خود را در اورده و کمی پایین تر از مهر نمازش آن را بر روی زمین قرار داده بود سخت در تعجب بود. فکری شیطنت گونه چند بار ذهن او را قلقلک میداد. به بهانه های مختلف خود را به افسر جوان چند باری نزدیک کرد  ولی هربار با تردید ودودلی خود را به کاری دیگر سرگرم کرده و دور شده بود. جاذبه کلت کمری دست از سرش بر نمیداشت. هزاران نقشه تصرف کلت به ذهنش هجوم اورده بود. یک ان کلت را از جلو افسر جوان قاپیده مسلح کرده وبه سرعت از انجا فرار میکرد. اما به نظرش خیلی نقشه  مسخره ای امد.

        جاروی فراشی را بر داشت. شروع کرد مانند یک خادم مسجد ارام دور بر اورا جارو زدن ودر یک فرصت مناسب با ضربه ای کلت را از جلو افسر جوان دور کرده و با خیز بلندی انرا تصرف کرده وفرار کرده بود. پس از کمی مکث سر خود را تکانی داد وانرا نیز نپسندیده بود. 

      دلش می خواست حتما کاری کند کارستان به یاد قهرمانان داخل فیلمهای مختلف افتاد که با حرکاتی عجیب وغریب در انجام کارهای اینچنینی همیشه موفق بوده واسلحه را تصرف کرده و دشمن خود را از پای در می آورند. دیگر درنگ را جایز ندانست. تصمیم اخر را گرفت. 

       به اهستگی خود را به محل نماز مرد نزدیک کرد. تا از سجده بر خاسته وقصد قیام رکعت بعد را کرداسلحه را بر داشته مسلح کرد وروی سر افسر جوان گذاشته وبلافاصله شلیک کرد.

این خاطره ادامه دارد.

احمدعبدالله زاده 

بهمن ماه ۱۳۹۲ 

برای شادی روح شهید حسام (محمدخلیل)فرزدقی نقش افرین این خاطره صلوات.

 

 

منیع: وب سايت به کاکو لبخند




[ دوشنبه 25 بهمن 1395  ] [ 4:28 PM ] [ مهدی زارع ]
نظرات 0
.: Weblog Themes By Rasekhoon :.

درباره وبلاگ

اگر کسی خواهان آن است که تاریخچه انقلاب اسلامی ایران را مطالعه کند باید به زندگی امام خمینی (ره) مراجعه کند.
آرشيو مطالب
آخرين مطالب
آمار سایت
كل بازديدها : 44365 نفر
كل مطالب : 122 عدد
تعداد کل نظرات: 0 عدد
تاریخ ایجاد وبلاگ: پنج شنبه 14 بهمن 1395 
آخرین بروز رسانی : چهارشنبه 9 فروردین 1396