بک لینک طراحی سایت

انقلاب جمهوری اسلامی ایران
 
نويسندگان
در محضر اولياءالله
فجر آفرینان راسخون
تاریخ شمسی

مرگ بر شاه ـ قسمت سوم

داستانهای من وعباس 

مرگ بر شاه

قسمت سوم

        چراغ روشن شد. چند نفر به داخل زیر زمین امدند. یکیشان مرا چون پر کاهی از زمین بلند کرد. ایستاده نه ایستاده چنان سیلی به گوشم نواخت که برق از چشمانم پرید. صورتم شروع به اتش گرفتن کرد. چیزی در درونم شروع به رشد کرد. یاد نمایشنامه ای که در مدرسه اجرا میکردیم افتادم که در ان نقش یاسر یکی از صحابه پیامبر را اجرا میکردم که از طرف کفار قریش مورد ازار واذیت وشکنجه قرار میگرفت وداغ یک اخ را بر دل انان میگذاشت. احساسی که میگفت جلو انان به ایستم. محکم واستوار.

 

 

_ چرا میزنی مردیکه عوضی.

       صدای قهقهه مرد رییس انها که از پله ها پایین می آمد بگوش رسید گفت:

_ اهای مردیکه عوضی این بچه هم تو را شناخته. 

       وباز شروع به خندیدن کرد. مرد که خود را آماده میکرد تا سیلی بعد را به گوش من بنوازد خود را کنار کشید و کتاب درسی من را که از

کوچه پیدا کرده بود را از دست دیگری قاپید و صفحات اول انرا باز کرد وروبروی اقای رییس گرفت و گفت:

 

- نگاه کنید قربان، نگاه کنید برای اعلیحضرت همایونی،شاهنشاه اریامهر وشهربانو فرح و ولیعهد تو کتاباش قربان شاخ گذاشته وگوش دم... 

      و شروع کرد به ورق زدن کتاب روبه روی اقای رییس. 

_ برو کنار ببینم، این چیا که تو کتاب اکثر بچه ها هست. تا این عکسها تو اول کتاب ها که باشه همینه هر کسی دلش میخواد  روش نقاشی کنه...

_ اما قربان.

_ اما بی اما اینکه جرمه شکی توش نیست. اما بگو ببینم اسپری رنگ رو پیدا کردی؟ شعار رو دیوار روش رنگ پاشیدی؟

_ بله قربان ولی اسپری را پیدا نکردیم.

_ خیلی خوب شما برید دیگه سر ماموریتتون، فردا صبح گزارشتون رو میز من باشه عوضی. 

    بعد به سراغ من امد و با دست چنان گوشم را پیچاند که ناخود آگاه صدای آخ ام بلند شد و گفت:

_ چنان پدری ازت در بیارم که دیگه هوس توهین به شخص اول مملکت رو نکنی  و با کفش چنان به روی پای برهنه ام فشار اورد و آنرا له کرد که خون از شصت پایم بیرون زد و نا خود آگاه دولا شدم. وبعد به دیگران اشاره کرد تا انجا را ترک کنند. 

       چراغ یک بار دیگر خاموش شد. از شدت درد به گوشه ای خزیدم. به دیوار تکیه داده واز خدا خواستم تا مرا از این گرفتاری برهاند. صدای اذان صبح از همان نزدیکی ها بگوش می رسید وچون جریانی از حیات در تار و پودم شروع به دویدن کرد. حالا معنی واقعی تیمم بدل از وضو را می فهمیدم. همان گوشه تیمم کردم وبه سمتی که حدس میزدم قبله باشد به نماز ایستادم. حس خوش آیندی به من دست داه بود. تمام درد هایم از یادم رفت. 

      تا چند روز این جریانات ادامه داشت. هر روز به دلایلی مرا زیر مشت ولگد میگرفتند. دیگر احساس میکردم که پوست کلفت شده ام. من در حین همین بالا و پایین شدنها متوجه شدم که انها از همه چیز من سر در آورده اند. و می دانستم  که چون هیچ کس خانه ما نیست کسی به دنبال من نمی گردد.

      ناخن شصت پایم تا نیمه کنده شده بود و با کوچکترین اشاره ای ملتهب می شد. سیزده روز با تمام کم و زیادهایش سپری شد. فقط خدا را داشتم  و خدا و حضرت عباسی که عاشقانه او را دوست داشتم......

     چند روز اخر از ضرب و شتم کمتر خبری بود. مردی که تا اینجا رییس بود. با انبر دستی در دست روبرویم نشسته بود و داشت مرا نصیحت میکرد وبرایم دلسوزی و در پایان اضافه کرد هیچ کس حتی پدر ومادرت هم نباید از جریان بو ببرند ومن نگفته می دانستم که کافی است انها این مسئله را بدانند تا جلو تمام فعالیت های من را بگیرند. نصیحت های مرد تمام شد. نا گهان با یک حرکت سریع پای مرا گرفت و با انبر دست ناخن اویزان شصت پایم را کند. فریادم به اسمان برخاست. 

_ اینهم یادگار من تا دیگه دور این کارها رو خط بکشی. در ضمن به مدرسه هم سپردیم با اینکه شاگرد درس خونی هستی ولی امسال ردت کنن تا هوس این کارها نکنی.

      بعد از چند ساعت مانند زمانی که مرا آورده بودند چشمانم را بسته و کف ماشین خواباندند و در اخر محله مهرزاد پشت میدان تره بار از ماشین بیرون انداختنند.

     لنگ لنگان راه خانه را در پیش گرفتم. نگاه خود را از مردم می دزدیدم. در راه خود را برای پاسخ های احتمالی آماده میکردم.......

شعر ارش کلاس پنجم ابتدایی را زیر لب زمزمه میکردم. 

منم ارش

سپاهی مرد آزاده 

به تنها تیر ترکش 

آزمون تلختان را اینک اماده......

پایان.

اما این داستان سالها بعد ادامه پیدا میکند. 

احمد عبد الله زاده

بهمن ۱۳۹۲

منبع: سایت کاکو لبخند




[ دوشنبه 25 بهمن 1395  ] [ 4:33 PM ] [ مهدی زارع ]
نظرات 0
.: Weblog Themes By Rasekhoon :.

درباره وبلاگ

اگر کسی خواهان آن است که تاریخچه انقلاب اسلامی ایران را مطالعه کند باید به زندگی امام خمینی (ره) مراجعه کند.
آرشيو مطالب
آخرين مطالب
آمار سایت
كل بازديدها : 44372 نفر
كل مطالب : 122 عدد
تعداد کل نظرات: 0 عدد
تاریخ ایجاد وبلاگ: پنج شنبه 14 بهمن 1395 
آخرین بروز رسانی : چهارشنبه 9 فروردین 1396